|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های خاندان اهل بیت علیهم السلام |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اول كـسيكه اخبارى در اين زمينه نقل كرده ابوالفرج اصفهانى در كتاب الاغانى مى باشد و او اگر چـه خـودش مورد اعتماد است اما از انسانهاى غير موثق و افرادكذاب نير روايت نقل كرده است و روي هم رفته در اصل اينكه حضرت سكينه شعر دوست بوده و شعرا را احترام مى كرد و در حضور او ( با كمال عفت و بدون اينكه مردها اورا ببينند ) مجالسى تشكيل مى شده , بحثى نيست , اما بعضى از اخـبـار كـه بـه مـقام و منزلت ايشان لطمه وارد كند و ايشان را ( نعوذ باللّه ) زنى غير عفيفه كه سـخـنـان سـبـك بيان مى كرده معرفى مى كند و ايشان را دعوت كننده به غنا ذكر مى كند كذب محض است و اصولا ذكر اينگونه روايات در مجامع صلاح نيست .
منبع: پرسش و پاسخ ،آیت الله محمد حسين كاشف الغطاء
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
چنين مطلبي در مقاتل ديده نشد، لكن در بعضي از مصادر تاريخي نقل شده است كه وقتي قافله اسرا به كوفه رسيدند و سر شهدا از جلوي كاروان برده ميشد و چشم زينب (س) به آن سر مبارك افتاد، سر خود را به چوپ محمل زد و خون از زير مقنعه آن مظلومه جاري شد. [1]
پی نوشت:
[1]فرهنگ عاشوراء ، جواد محدثي، ص 366.
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در تعداد اولاد حضرت امام رضا (ع) اختلاف نظر عجيبي است، در حالي كه شيخ مفيد در الارشاد ميفرمايد: "و مضي الرضا بن موسي عليه السلام ولم يترك ولداً نعلمه الا ابن الامام بعده ابا جعفر بن محمد علي عليهما السلام و كانت سنه اليوم وفاه ابيه سبع سننين و اشهراً[1]
يعني امام رضا (ع) از دنيا رفت و تا آنجا كه ما ميدانيم فرزندي از او جز حضرت امام محمد تقي باقي نمانده بود و در روز وفات امام رضا (ع) سن شريف او هفت سال و چند ماه بود.
ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم طبري از علماي قرن چهارم ميگويد: تنها فرزند آن حضرت امام محمد تقي بوده است. [2]
و ابن شهر آشوب در مناقب ج 2 ص 417 ميگويد:"و ولده محمد الامام"فقط تنها فرزندش امام محمد تقي (ع) بوده است.
اما مرحوم علامه مجلسي در (تذكره الأئمه ص 116 نشر مولانا) و اربلي (در كتاب كشف الغمه في معرفه الأئمه ج3، ص 60 چاپ دار الأضواء بيروت) و سبط بن جوزي (در تذكره الخواص ص 258 ) ميگويند كه: آن حضرت 5 پسر و يك دختر داشته است به اين اسامي: 1. محمد تقي 2. حسن 3. حسين 4. جعفر 5. ابراهيم 6. عائشه
و مرحوم مقدس اردبيلي در كتاب (حديقه الشيعه ص 634 ) و سيد علي اكبر فرش در كتاب (خاندان وحي ص 570 ) هر دو قول را بدون اختيار يكي از آنها، نقل ميكنند.
مرحوم شيخ عباس قمي در كتاب منتهي الامال ميگويد كه: امام در زمان شهادت تنها يك پسر (امام محمد تقي) را دارا بوده است و باز با شواهدي قائل است كه حضرت رضا دختري داشته است به نام فاطمه و اين دختر را به ازدواج محمد بن جعفر بن قاسم بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر ابن ابيطالب در آورده است.[3]
شايد بتوان اين دو قول را اينگونه جمع كرد كه امام رضا (ع) داراي 5 پسر و يك دختر بوده است اما هنگام شهادت تنها امام محمد تقي باقي مانده و بقيه از دنيا رفته باشند.
پی نوشتها:
[1] الارشاد، ج 2، ص 271، چاپ مؤسسه آل البيت
[2] دلائل الامامه، ص 184، ناشر منشورات رضي، قم، چاپ 1363
[3] منتهي الآمال، ج 2، ص 548 و ص 549
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حضرت علي اكبر (ع) فرزند ارشد سيد الشهداء (ع) كه مادرش ليلا دختر ابن مره بود ، در هنگام شهادت حدود 25 سال سن داشت اگر چه سن ايشان را 20 و 18 سال هم گفتهاند[1].
پی نوشت:
[1]فرهنگ عاشورا جواد محدثي ص 322
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اصل وجود دختري چهار ساله براي امام حسين عليه السلام در منابع شيعي آمده است در كتاب كامل بهائي نوشته علاء الدين طبري (قرن ششم هجري) قصه دختري چهار ساله كه در ماجراي اسارت در خرابه شام در كنار سر بريده پدر به شهادت رسيده، آمده است.[1]
اما در مورد نام او، آيا رقيه بوده يا فاطمه صغري و... اختلاف است.
دو خطاب از امام حسين عليه السلام در كربلا در مصادر شيعي آمده است كه يكي از دختران حرم خود را با نام رقيه صدا زده است.
1)- “يا اختاه يا ام كلثوم، و انت يا زينب و انت يا رقيه و انت يا فاطمه و انت يا رباب، ...”.[2]
2)- “ثم نادي: يا ام كلثوم و يا سكينه و يا رقيه و يا عاتكه و يا زينب يا اهل بيتي عليكن مني السلام”.[3]
اكثر محدثان دو دختر به نامهاي سكينه و فاطمه براي امام حسين (ع) ذكر كردهاند اما علامه ابن شهر آشوب و محمد بن جرير طبري، سه دختر به نامهاي سكينه فاطمه و زينب (ع) را براي آن حضرت برشمردهاند.
در ميان محدثان قديم تنها علي بن عيسي اربلي ـ صاحب كتاب كشف الغمه (كه اين كتاب را در سال687 ه ق تأليف كرده است) به نقل از كمال الدين گفته است كه امام حسين (ع) شش پسر و چهار دختر داشت ولي او نيز هنگام شمارش دخترها، سه نفر به نامهاي زينب سكينه و فاطمه را نام ميبرد و از چهارمي ذكري به ميان نميآورد.
احتمال دارد كه چهارمين دختر همين رقيه (ع) بوده است.
علامه حائري در كتاب معالي السبطين مينويسد: بعضي مانند محمد بن طلحه شافعي و ديگران از علماي اهل تسنن و شيعه مينويسند “امام حسين (ع) داراي ده فرزند، شش پسر، و چهار دختر بوده است.
سپس مينويسد: دختران او عبارتند از: سكينه، فاطمه صغري، فاطمه كبري و رقيه عليهن السلام.
آنگاه در ادامه ميافزايد: رقيه پنج سال يا هفت سال داشت و در شام وفات كرد. مادرش “شاه زنان“ دختر يزجرد بود.[4]
بايد دانست كه گاهي بعضي از دختران دو نام داشتند مثلاً طبق قرائتي به احتمال قوي همين حضرت رقيه (س) را فاطمه صغري ميخواندند و شايد همين موضوع باعث غفلت از نام اصلي او شده است.
بهرحال از لحاظ تحقيقي هيچ استبعادي وجود ندارد كه نام اين دختر امام حسين (ع) رقيه باشد.
پی نوشتها:
[1] كامل بهائي، ج 2، ص 179
[2] اللهوف، سيد بن طاووس ص 140 و 141
[3] مقتل ابن مخنف، ص 131
[4] سرگذشت جانسوز حضرت رقيه (س) ص 9 به نقل از معالي السبطين، ج 2، ص 214
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آنچه از كتب معتبره برميآيد اينست كه: دامادي حضرت قاسم در كربلا و تزويج او با فاطمه بنت الحسين صحت ندارد. به علاوه امام حسين (ع) دو دختر داشته است، يكي بنام سكينه كه بفرموده شيخ طبرسي، امام حسن (ع) او را بعقد عبدالله بن الحسن (ع) در آورده ولي پيش از زفاف، عبدالله به شهادت رسيد و ديگري بنام فاطمه كه زوجه حسن مثني بوده و در كربلا هم حضور داشت،
و امام حسين (ع) دختر ديگري نداشته تا حضرت قاسم با او ازدواج نمايد.
و اگر با استناد به بعضي از كتب براي امام دختري ديگر هم ثابت شود آن دختر فاطمه صغري بوده كه در كربلا نبوده و در هنگام حادثه كربلا در مدينه حضور داشت.
محدث نوري در كتاب لؤلؤ و مرجان ميفرمايد: بمقتضاي تمام كتبي كه معتبرهاند و در فن حديث و انساب و سير نوشته شده است، نميتوان براي حضرت سيدالشهداء دختر قابل تزويج بيشوهري پيدا كرد كه اين قضيه با قطع نظر از صحت و سقم آن بحسب نقل، وقوعش ممكن باشد و
اما قضيه زبيده و شهربانو و قاسم ثاني در خاك ري و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده ، از خيالات واهيه است و شواهد كذب بودن آن بسيار است و تمام علماي انساب متفقند كه از قاسم بن الحسن نسلي باقي نمانده است.
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در كتاب عمدة الطالب في انساب آل أبي طالب “نوشته جمال الدين احمد بن علي الحسيني (متوفي 828) در احوال زيد شهيد آمده است كه ايشان داراي چهار فرزند پسر بودند و دختر نداشتند و نام فرزندان ايشان نيز عبارتند از: 1. يحيي 2. الحسين ذي الدمعة يا ذي العبرة 3. محمد 4. عيسي موتم الاشبال.
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ز آنجا كه ما در زيارت عاشورا، به اصحاب كربلا سلام و درود ميفرستيم و از فرزندان امام حسين(علیه السلام) تنها علي اكبر(علیه السلام) در كربلا به شهادت رسيدند، از اين رو، منظور از السلام علي علي بن الحسين(علیه السلام) در زيارت عاشورا «علي اكبر» است. البته، علي اصغر ديگر فرزند آن حضرت نيز در كربلا شهيد شده است كه نام وي در مقتلهايي كه نوشته شده است، عبدالله رضيع (شيرخوار) است، نه علي اصغر.1
علاوه بر اين، وقتي ابنزياد در دارالاماره چشمش به امام سجاد(علیه السلام) افتاد، پرسيد ايشان چه نام دارند؟ حضرت پاسخ داد: «عليابن الحسين (علیه السلام)». ابن زياد گفت: مگر خدا علي بن الحسين(علیه السلام) را نكشت؟ امام پاسخ داد: برادر بزرگتري داشتم كه اسم او علي بود و مردم او را كشتند.»2
اين دليلي است بر اينكه منظور از «علي بن الحسين(علیه السلام)» در زيارت عاشورا، علي اكبر است، نه امام سجاد(علیه السلام).
پی نوشتها:
1. شيخ مفيد، ارشاد، ص 253
2. عبدالرزاق، مقتل الحسين(علیه السلام)، مقرم، ص 325
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
نويسنده «كامل بهائى» در جزء دوم، فصل سوم از باب 25، ص 179 مى گويد: در كتاب «حاويه» آمده است كه زنان خاندان نبوت در حالت اسيرى، حال مردانى را كه در كربلا شهيد شده بودند، بر پسران و دختران آنان پوشيده نگه مى داشتند و به هر كودكى وعده مى دادند كه پدرت به سفر رفته و باز مى گردد. اين وضع ادامه داشت تا اينكه اسيران را در جوار خانه يزيد جا دادند. در ميان كودكان دختركى بود چهارساله. اين دختر شبى از خواب بيدار شد و گفت: پدرم حسين كجاست؟ همين الان او را در خواب ديدم و بسيار پريشان بود. زنان و كودكان همه به گريه افتادند و ناله آنان بلند شد. يزيد در آن حال خوابيده بود. از صداى ناله آنان از خواب بلند شد و گفت چه شده است؟ گزارشگران يزيد خبر آوردند كه دختر بچه چهارساله اى پدرش را مى خواهد. يزيد دستور داد سر پدرش را براى او بياورند. آن ملعون ها سر امام حسين) ع (را آوردند و در برابر او چشمان او نهادند. آن دختر بچه گفت: اين چيست؟ ملعون ها گفتند: سر پدر توست. دختر بچه از مشاهده آن وضع ترسيد و فرياد كشيد. پس از آن به حال بيمارى افتاد و پس از چند روز جان به جان آفرين تسليم كرد.) 1 (نويسنده كامل بهائى حسن بن على بن محمد بن على بن حسن طبرى معروف به عمادالدين طبرى است. شيخ عباس قمى درباره ايشان مى گويد: حسن بن على بن محمد بن حسن عمادالدين طبرى، عالم، ماهر، خبير، متدرب، نحرير، متكلم جليل، محدث نبيل، فاضل، فهامه و معاصر خواجه نصير طوسى، علامه حلى و محقق است. او داراى كتاب هاى شريف است مانند معارف الحقائق، عيون المحاسن، الكفايه فى الامامه، النقض على معالم فخر الدين الرازى، كتاب اسرار الامامه و جوامع الدلائل، العمده فى اصول الدين و فروعه، تحفه الابرار، اربعين بهايى، كتاب احوال السقيفه، الاصول فى امامه آل الرسول و كتاب هاى ديگر. وزير معظم جناب بهاءالدين محمد بن شمس الدين محمد جوينى به عمادالدين طبرى عنايت كامل داشت و براى همين عمادالدين طبرى برخى از كتب خود را به نام او مى نوشت كه يكى از آنها اربعين بهائى است و يكى هم كتاب كامل بهائى است.) 2 (شيخ عباس قمى، از ايشان بسيار تمجيد كرده و مطالبى را درباره كتاب هاى ايشان آورده است. از سخنان شيخ عباس قمى بر مى آيد كه عمادالدين طبرى عالمى است مورد اعتماد. شيخ عباس قمى در منتهى الآمال در حالات امام حسين) ع (، مقصد چهارم، فصل هشتم، ص 807، چاپ هجرت، جلد اول، چاپ هشتم، 1374 آنچه را كه در كامل بهائى آمده، آورده است و پس از آن مى گويد: بعضى اين خبر را به صورت گسترده نقل كرده اند و مضمون آن را يكى از بزرگان به نظم كشيده است و من در اين مقام به همان اشعار اكتفا مى كنم: يكى نو غنچه اى از باغ زهرا بجست از خواب نوشين بلبل آسا به افغان از مژه خوناب مى ريخت نه خونابه كه خون ناب مى ريخت بگفت اى عمه بابايم كجا رفت؟ بد ايندم در برم ديگر چرا رفت؟ مرا بگرفته بود ايندم در آغوش همى ماليد دستم بر سر و گوش بناگه گشت غايب از بر من ببين سوز دل و چشم تر من حجازى بانوان دلشكسته بگرداگرد آن كودك نشسته خرابه جايشان با آن ستمها بهانه طفلشان سربار غمها ز آه و ناله و از بانگ و افغان يزيد از خواب بر پا شد هراسان بگفتا اين فغان و ناله از كيست خروش و گريه و فرياد از چيست؟ بگفتش از نديمان كاى ستمگر: بود اين ناله از آل پيامبر يكى كودك ز شاه سر بريده در اين ساعت پدر در خواب ديده كنون خواهد پدر از عمه خويش وز اين خواهش جگر ها را كند ريش چون اين بشنيد آن مردود يزدان بگفتا چاره كار است آسان سر باباش بريد ايندم به سويش چه بيند سر برآيد آرزويش همان طشت و همان سرقوم گمراه بياوردند نزد لشگر آه يكى سرپوش بد بر روى آن سر نقاب آسا بروى مهر انور به پيش روى كودك سر نهادند ز نو بر دل غم ديگر نهادند بناموس خدا آن كودك زار بگفت اى عمه دل ريش افكار چه باشد زير اين منديل مستور كه جز بابا ندارم هيچ منظور بگفتش دختر سلطان والا كه آنكس را كه خواهى
هست اينجا چو بشنيد خود برداشت سرپوش چه جان بگرفت آن سر را در آغوش بگفت اى سرور و سالار اسلام ز قتلت مرمرا روز است چون شام پدر بعد از تو محنت ها كشيدم بيابانها و صحراها دويدم همى گفتندمان در كوفه و شام كه اينان خارجند از دين اسلام مرا بعد از تو اى شاه يگانه پرستارى نبد جز تازيانه ز كعب نيزه و از ضرب سيلى تنم چون آسمان گشته است نيلى بدان سر جمله آن جور و ستم ها بيابان گردى و درد و المها بيان كرد و بگفت اى شاه محشر تو برگو كى بريدت سر ز پيكر مرا در خردسالى دربه در كرد اسير و دستگير و بى پدر كرد همى گفت و سر شاهش در آغوش بناگه گشت از گفتار خاموش پريد از اين جهان و در جنان شد در آغوش بتولش آشيان شد خديو بانوان دريافت آن حال كه پريده است مرغ بى پر و بال ببالينش نشست آن غم رسيده به گرد او زنان داغ ديده فغان بر داشتندى از دل تنگ به آه و ناله گشتندى هم آهنگ از اين غم شد به آل الله اطهار دوباره كربلا از نو نمودار بر اين اساس، دختر بچه چهار ساله اى از امام حسين) ع (در شام وفات كرده است و نمى توان در آن ترديد كرد. نويسنده «منتخب التواريخ» در ص 388 مى گويد: شيخ محمد على شامى به من گفت: جد مادرى ام سيد ابراهيم دمشقى سه دختر داشت. شبى دختر بزرگ در خواب رقيه دختر امام حسين) ع (را ديد. رقيه به او گفت به پدرت بگو به والى شهر بگويد كه به قبر من آب نفوذ كرده تا بيايند و تعمير كنند. سيد به خواب دختر بزرگ ترتيب اثر نداد. شب دوم دختر وسطى همين خواب را ديد و سيد باز هم به والى خبر نداد. شب سوم دختر سوم همين خواب را ديد و سيد باز هم به والى نگفت. شب چهارم خود سيد خواب ديد و جناب رقيه با حالت عتاب به سيد گفت: چرا والى را خبر نكردى؟ سيد از خواب بيدار شد و نزد والى رفت و ماجرا را براى والى تعريف كرد. به دستور والى همه علماى شيعه و سنى آمدند. والى گفت: قفل بسته حرم به دست هر كس باز شود او قبر را بشكافد و به را بيرون بياورد تا قبر تعمير شود. قفل به دست سيد ابراهيم باز شد. سيد قبر را شكافت، بچه را بيرون آورد تا قبر را تعمير كردند. پس از آن سيد دعا كرد كه خدايا پسرى برايم عطا كن و خداوند هم به او سيد مصطفى را داد. والى شام جريان را به سلطان عبدالحميد عثمانى نوشت. سلطان عبدالحميد توليت مرقد حضرت رقيه و حضرت زينب را به او واگذار كرد. هم اكنون توليت اين زيارتگاه ها به دست سيد عباس است كه پسر سيد مصطفى است. اين ماجرا گويا در سال 1280 هجرى قمرى روى داد.(1) اين، واقعه اى است كه روى داده است و داستان خيالى نيست. در كتاب «تراجم اعلام النساء»، جلد 2، ص 103، چاپ اول، در ابتدا مى گويد: رقيه بنت الحسين و پس از آن داستان خواب ديدن سيد ابراهيم را به نقل از منتخب التواريخ آورده است. نويسنده «مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول» مى گويد: «كان له من الأولاد ذكورا و اناثا عشره، سته ذكور و اربع اناث. فالذكور على الاكبر و على الاوسط و هو سيد العابدين، و على الاصغر و محمد و جعفر و عبدالله و اما البنات فزينب و سكينه و فاطمه. هذا هو المشهور. و قيل بل كان له اربعه بنين و بنتان. و الاول اشهر».) 3 (امام حسين) ع (ده فرزند داشت. شش پسر و چهار دختر. پسران عبارتند از: على اكبر، امام زين العابدين، على اصغر، محمد، جعفر و عبداله و دختران عبارتند از: زينب، فاطمه و سكينه. قول مشهور همين قول است كه آن حضرت ده فرزند داشت. برخى گفته اندكه آن حضرت چهار پسر و دو دختر داشت ولى آن قول اول از اين مشهور تر است. كشف الغمه، جلد دوم، حالات امام حسين) ع (ص 250 همين عبارت ها را آورده است و نسخه هر دو مانند هم است. به اين معنا كه در كشف الغمه هم چهار دختر گفته ولى چهارمى را نام نبرده است. علامه مجلسى در جلد 45 بحارالانوار، ص 331 عبارت كشف الغمه را آورده است. همان عباراتى را كه نويسنده كشف الغمه از مطالب السؤول نقل كرده، در بحار آورده است. در بحار هم عبارت چنين است كه امام حسين) ع (چهار دختر دارد و چهارمى را نام نبرده است. ناسخ التواريخ، جلد امام حسين) ع (، ج 4، ص 238 و 239 عبارت كشف الغمه را آورده است و به خود كتاب مطالب السؤول اشاره كرده است. در عبارت ناسخ هم چهار دختر آمده و چهارمى نام برده نشده است. البته توجه داشته باشيم كه تعداد فرزندان امام حسين) ع (مورد اتفاق نيست و چون ما درباره رقيه) س (بحث مى كنيم درباره اولاد ديگر آن حضرت بحث نمى كنيم. بر اساس نظر نويسنده مطالب السؤول، امام حسين) ع (چهار دختر دارد. نويسنده ينابيع الموده مى گويد: «و يقول الحسين عليه السلام اللهم انك شاهد على هؤلاء القوم الملاعين انهم قدعمدوا ان لا يبقون من ذريه رسولك صلى الله عليه و آله و سلم و هو يبكى بكاء شديدا و ينشد و يقول: يا رب لا تتركنى وحيدا قد اظهروا الفسوق و الجحودا و صيرونا بينهم عبيدا يرضون فى فعالهم يزيدا اما اخى فقد مضى شهيدا مجدلا فى فه فه فريدا و انت بالمرصاد مجيدا ثم نادى يا ام كلثوم و يا سكينه و يا رقيه و يا عاتكه و يا زينب و يا اهل بيتى عليكن منى السلام. فلما سمعن رفعن اصواتهن بالبكاء) 4 (احقاق الحق، ج 11، ص 633، چاپ اول، عين جملات ينابيع الموده را از ص 346 نقل كرده است. همانطورى كه ملاحظه مى كنيد در اينجا در ميان دختران و زنان، يكى به نام رقيه است و مى توان حدس زد كه دختر چهارساله خرابه شام، همين رقيه و دختر امام حسين) ع (است. در لهوف مترجم، ص 116، ترجمه عباس عزيزى، چاپ اول، 1380، انتشارات صلوه، آمده است: «ثم قال: يا اختاه يا ام كلثوم و انت يا زينب و انت يا رقيه و انت يا فاطمه و انت يا رباب انظرن اذا انا قتلت فلا تشققن على جيبا و لا تخمشن على وجها و لا تقلن على هجرا». در اين متن عربى، كلمه رقيه آمده است. در لهوفى كه شيخ فارس تبريزيان تحقيق كرده و دارالاسوه چاپ كرده، چاپ اول، در ص 141 دارد: «يا اختاه و يا ام كلثوم و انت يا زينب و انت يا رقيه و انت يا فاطمه و انت يا رباب انظرن اذا انا قتلت الخ. در اين نسخه هم كلمه رقيه آمده است. ما بر پايه سخن عمادالدين طبرى و مطالبى كه درباره اولاد آن حضرت آمده است، به وجود حضرت رقيه در شام معتقد هستيم.
پى نوشت ها:
1. كامل بهايى، جزء دوم، باب 25، فصل سوم، ص 179 چاپ شيخ عبدالكريم تبريزى، يك مجلد.
2. فوائد رضويه، ص 111، حرف حا، در كلمه حسن.
3. مطالب السؤول، ابوسالم كمال الدين محمد بن طلحه بن محمد بن الحسن القرشى العدوى النصيبى الشافعى المتوفى 652، چاپ اول، 257. مؤسسه البلاغ، بيروت، 1419- 1999، زير نظر سيد عبد العزيز طباطبايى.
4. ينابيع الموده، جزء دوم، ص 416، به نقل از ابى مخنف، چاپ هفتم، 1384 ق. انتشارات الشريف الرضى.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آنچه در اين رابطه در بعضى منابع كه وقايع كربلا را ذكر كرده اند آمده است اين است كه امام حسين )ع( اشاره به سينه حضرت زينب نمودند واما اين كه با ولاء تصرف يك نوع تصرف تكوينى در دل زينب نموده باشد تفسير بعضى از نويسندگان است. اين كه بعد از اشاره حضرت صبر حضرت زينب زياد شد را مى توان به نحوى تفسير نمود كه به هيچ نحو مستلزم جبر نباشد. براى روشن شدن مطلب ذكر يك مقدمه ضرورى است.
مى دانيم اعمال و رفتار انسان تابع ايدئولوژى و عقايد و جهان بينى اوست و انسانها با توجه به مبانى عقيدتى متفاوت در مقابل يك واقعيت واكنش هاى متفاوت نشان مى دهند. مثلا واكنش افراد در مقابل يك عامل خوفناك قطعا متفاوت است. براى نمونه درباره مالك اشتر نقل شده كه اگر در شب تاريك در جنگل شيرى به او حمله مى كرد نمى ترسد و درباره حضرت امام مكرر شنيده ام كه فرمودند والله در آن شب ]شب 14 خرداد سال 42 ]من نترسيدم. اين با توجه به آن مبانى عقيدتى است كه خدا را هر جا حاضر و ناظر مى داند، لذا هيچ ترسى هم ندارد. همين طور ميزان مقاومت و تحمل افراد در مقابل مصائب متفاوت است و اين تفاوت ناشى از اختلاف مبانى و ايدئولوژيكى آنها است حال گاهى حتى يك اشاره ممكن است موجب توجه به آن مبانى شده و ميزان تحمل فرد را بالا ببرد. مثلا كسى كه به خاطر واقع شدن يك زلزله و مصائب آن بى تابى مى كند يك اشاره به آسمان بدين معنا كه همه اين وقايع به خواست و حكمت و مصلحت خداوند است يقينا آستانه تحمل فرد را بالا خواهد برد.
بعد از روشن شدن مقدمه عرض مى كنم كه در تاريخ عاشورا موارد متعددى چه قبل از اين اشاره حضرت و چه بعدش نقل شده كه امام حسين )ع( با خواهرش صحبت فرمود و او را امر به صبر و تحمل نمود. از جمله فرمود خواهرم پرهيزكارى پيشه كن وبه آن شكيبايى كه خدا بهره ات سازد بردبار باش و بدان كه اهل زمين مى ميرند و اهل آسمان نخواهند ماند و همه چيز هلاك مى شود جز خداوندى كه آفريدگان را به قدرت خود آفريد و موارد متعددى نقل شده كه زينب كبرى مكرر مطالبى را به صورت مرثيه و شكوه نقل نموده تا جنايات و قساوت آن جانيان را به سراسر تاريخ برساند.
براى مطالعه كامل در اين باره ر. ك:
- زندگانى حضرت فاطمه )س( و دختران، رسولى محلاتى
- منتهى الامال، شيخ عباس قمى
- و آثار ديگر كه وقايع كربلا را نقل نموده اند
حال اگر امام حسين به نحو تكوينى در حضرت ايجاد صبر كرده بودند ديگر امر و دستور امام حسين به خواهرش كه صبر و تحمل پيشه كن معنا نداشت. چون امر و دستور فرع اختيار است علاوه بر اين ديگر مرثيه ها و شكوه هاى حضرت زينب معنايى نخواهد داشت. از اين جا روشن مى شود كه اشاره امام حسين )ع( يك امر تكوينى كه جبرا ايجاد صبر كند نبوده بلكه محتمل است اشاره به يك مطلبى باشد كه موجب تحكيم اعتقادات حضرت زينب )س( و در نتيجه بالا بردن آستانه تحمل او شود مثل اين كه اشاره به اين كه قلب و سينه انسان جايگاه جلوه حق است و خداوند به همه اين وقايع آگاه است. بدون اين كه به هيچ نحوى موجب جبر باشد. علاوه بر اين كه پذيرش ولاء تصرف براى ائمه كه يك نوع ولايت تكوينى است در امور هستى به هيچ نحو موجب جبر انسان نخواهد بود و ممكن است از جهت نظارت بر ارواح و نفوس و قلوب زمينه تكامل را در افراد ايجاد كنند كه اين مسأله به هيچ نحو مستلزم جبر نيست كه اين خود بحث مفصل و دقيقى است كه جهت آگاهى كامل در اين رابطه مى توانيد به كتاب مجموعه آثار استاد مطهرى، ج 2، ص 284 به بعد مراجعه فرماييد.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آن حضرت كه گويا در حادثه عاشورا حدود بيست و هفت سال داشت، اولين فرد از بنى هاشم است كه عازم ميدان شد و به شهادت نايل آمد. هنگام ورود به ميدان، اين اشعار را به صورت رجز مىخواند:
أنا عَلِىّ بن حسين بنِ عَلىّ
نَحن وبيْت اللهِ اوْلى بِالنبىّ
أطْعنكُم بِالرُّمْح حتى يَنْثَنى
أضْربُكمْ بِالسيْفِ أحْمى عَنْ أبى
ضَرْب غُلامٍ هاشمىٍّ علوىّ
وَاللهِ لا يَحْكم فينَا ابنُ الدَّعِىّ
حملات شكننده و شجاعانه آن حضرت، كه منجر به قلع و قمع دشمنان مىشد، مرتب تكرار مىشد. طورى كه كوفيان از ترس و وحشتى كه از آن حضرت و حملات او به دلشان مىافتاد، عقب نشينى و فرار مىكردند »ففعل ذلك مراراً وأهل الكوفة يتّقون قتله«(1)
خوارزمى مىگويد: حضرت على اكبر )ع( آن قدر جنگيد كه امان مردم كوفه را بريد. روايت شده است كه با وجود تشنگى صد و بيست نفر را به هلاكت رساند و آن هنگام كه بر اثر شدت تشنگى از پدر آب طلب كرد و به دليل عدم وجود آب، تشنه برگشت اين گونه رجز خواند:
ألحَربُ قد بانَتْ لَها الحَقايِق
وَظَهرتْ مِن بَعدِها مَصادِق
وَاللهِ ربّ العَرْشِ لانُفارِق
جُمُوعَكُمْ أوْتُغْمَدَ الْبَوارِق
اين بار نيز عدهاى را به هلاكت رساند طورى كه عده كشته شدگان به دويست نفر رسيد سرانجام، با تفصيلى كه در تاريخ نهضت كربلا آمده، با لب تشنه به شهادت رسيد.
پی نوشتها:
(1) ارشاد 106 /2
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شجاعتهايى كه حضرت ابوالفضل در شب و روز عاشورا از خود نشان داد فراتر از آن است كه در ضمن اين بحثهاى كوتاه قابل بررسى و احصا باشد.
ليكن از باب اكتفا به ميسور از معسور و حُباب از غُباب و نَمى ازيَمْ، اشارهاى گذرا به برخى از آن خواهيم داشت.
همان طور كه مشهور است اصل جريان ازدواج اميرالمؤمنين (ع) با مادر عباس (ام البنين) به منظور دارا شدن فرزندانى شجاع بوده، لذا ام البنين پس از شهادت چهار فرزند خود در كربلا در مرثيههاى خود از آنان به «لُيُوث العَرين» (شيران بيشه شجاعت) «نُسُور الرّبى» (بازهاى شكارى قوى) ياد مىكرده و در خصوص حضرت ابوالفضل (ع) مىگفت: اگر شمشير در دستان وى مىبود (و دستانش قطع نمىشد) كسى نمىتوانست به او نزديك شود.
«لو كان سيفك فى يديك لما دنى منه أحد» او مظهر شجاعت اسدالله الغالب حضرت على بن ابى طالب (ع) بود.
امام سجاد (ع) در ستايش عموى بزرگوار خود مىفرمايد: «خدا رحمت كند عمويم عباس را كه جان خود را ايثار كرد و فداى برادرش شد تا آن كه دو دست او قطع شد، در عوض، خدا دوبال به او عنايت كرد كه به وسيله آن همراه ملائك در بهشت پرواز مىكند، چنان كه براى جعفر بن ابى طالب نيز دوبال قرار داد. براى عباس در نزد خدا منزلتى است كه همه شهدا در روز قيامت غبطه آن مقام را مىخورند رحم الله عمّى العباس فلقد آثر وأبلى وفدّى اخاه بنفسه حتى قطعت يداه فأبدله الله عزّوجلّ بجنا حين يطير بهما مع الملائكة فى الجنّة كما جعل لجعفر بن أبى طالب و إن للعباس عندالله تبارك و تعالى منزلةً يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة«(1)
موقعيت و نقش او در سپاه امام حسين (ع) فوق العاده بود. لذا مأموريتهاى سنگين، مانند مهلت خواستن براى شب عاشورا، آب آوردن، پرچم دارى و امثال آن به عهده حضرت گذارده شد و در آن لحظه آخر كه عباس اجازه ميدان خواست امام حسين (ع) فرمود: تو پرچمَدار من هستى «أنت صاحب لوائى«(2) و تا موقعى كه پرچم برافراشته بود دل لشكر و اهل بيت امام حسين (ع) گرم بود.
البته دشمن نيز به اين موقعيت واقف بود و وجود او را مايه رعب و وحشت سپاه خويش مىدانست چون او بود كه وقتى حمله مىكرد مانند صاعقه در علفزار خشك عمل مىكرد و دشمن را قلع و قمع مىنمود. از اين رو در صدد وارد كردن ضربه كارى به آن حضرت بودند و وقتى كه اين زمينه براى آنان پيش آمد آن گونه عمل كردند كه هر وقت چشم امام سجّاد (ع) به فرزند عباس (ع) يعنى عبيدالله بن عباس مىافتاد اشك از ديدگان مباركشان جارى مىشد و مىفرمود: وقتى به ياد مصيبتهاى عباس در كربلا مىافتم، كنترل از دستم مىرود «كان إذا رأى عبيدالله رقّ واستعبر باكياً فإذا سئل عنه قال (ع): «إنّى أذكر موقف أبيه يوم الطّف فما أملك نفسى«(3)
شعرهاى حماسى آن حضرت هنگامى كه براى دستيابى به آب مىرفت و نيز موقع رسيدن به آب و هنگام مواجهه با دشمن و قطع شدن دستهاى مباركشان و نيز اقدام شجاعانه ايشان در برگشتن از كنار شريعه با لبهاى تشنه چيزى نيست كه بر كسى مخفى باشد و نياز به وصف نمودن داشته باشد. نكته قابل توجهى كه در اينجا وجود دارد پاداشى است كه خدا در مقابل آن ايثارها به حضرت عباس (ع) داده است و آن (صرف نظر از حديثى كه از امام سجّاد (ع) نقل شد) ارائه مقام و موقعيت آن حضرت در همين دنيا به زائران و مشتاقان او است. توضيح اين كه:
به حسب ظاهر بدن عباس (ع) قطعه قطعه شد و امام حسين (ع) بدين جهت يا به خاطر وصيت آن حضرت او را به خيمه دارالحرب منتقل نكرد و در نتيجه بدن مطهر او جدا از اجساد شهداى ديگر دفن شد. ليكن خواست خدا بر اين تعلق گرفت كه سردار سرفراز سپاه امام حسين (ع) جدا از بقيه شهدا دفن شود تا حرم و بارگاهى جداگانه، زاير و زيارت مخصوص داشته باشد و مورد توجه ويژه مشتاقان قرار گيرد. و از آن طرف كرامتهاى خاصّى از او و حرم مطهرش ظهور پيدا كند و بالاخره همان طور كه حيات، رزم و دلاوريهاى او در ميان سربازان حسينى از برجستگى ويژهاى برخوردار بود، مضجع شريف و مرقد منوّر او نيز اين برجستگى ويژه را در ميان ساير مضاجع و مراقد مطهر داشته باشد. در حالى كه اگر در كنار ساير شهدا دفن مىشد، هرگز چنين برجستگى را پيدا نمىكرد و تحت الشعاع مجموع شهيدان قرار مىگرفت.
شمر ملعون در شب عاشورا خود را به خيمههاى امام حسين (ع) نزديك كرد و با صداى بلند فرياد زد: خواهرزادگان من كجا هستند؟ ابوالفضل العباس (ع) و برادرانش فرياد شمر را شنيدند ولى جوابش را ندادند. امام حسين (ع) فرمود: اگرچه شمر فاسق است ولى جوابش را بدهيد. آنها جلو رفتند و گفتند: چه مىخواهى و كارت چيست؟ شمر گفت: خواهرزادههاى من شما در امان هستيد خودتان را با برادرتان حسين به كشتن ندهيد و به طاعت اميرالمؤمنين يزيد درآييد، عباس و برادرانش جوانمردانه جواب دادند: دستانت بريده باد اى شمر لعنت خدا بر تو و بر امان تو باد. آيا به ما امان مىدهى ولى دُردانه رسول الله (ص) و جگر گوشه زهرا (ع) امان نداشته باشد؟ آيا از ما مىخواهى كه از طاعت برادرمان حسين (ع) خارج شويم و به اطاعت ملعونهايى از فرزندان ملعونان درآييم؟ شمر خشمگين و نااميد به لشكرگاه عمر سعد برگشت.
خوارزمى نقل مىكند: در شب عاشورا امان نامه ديگرى از جانب عبيدالله بن زياد كه به وساطت عبدالله بن المحل بن حزام العامرى نوشته شده بود، براى فرزندان امالبنين (ع) آمد. آنان با ديدن امان نامه به آورنده آن گفتند: سلام ما را به دايى مان برسان و بگو: مارا نيازى به اين امان نامهها نيست. امان خدا بهتر از امان پسر مرجانه است.
پی نوشتها:
(1) بحار 44/ 298
(2) بحار 45/ 41
(3) مقتل مقرم
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
روز عاشورا پس از پايان جنگ، به دستور عمر بن سعد، سر امام حسين (ع) با خولى بن يزيد به سوى عبيدالله بن زياد در كوفه فرستاده شد و سرهاى شهداى ديگر را با افراد ديگرى به كوفه فرستادند. عمر بن سعد و نيروهاى باقيمانده اش بعد از ظهر عاشورا و قبل از ظهر روز يازدهم ماه محرم را در كربلا ماندند.
عمر بن سعد دستور داد بدن هاى كشته هاى خودشان را جمع كردند، بر آنان نماز خواندند و سپس دفن كردند ولى جسدهاى شهداى كربلا سه روز در بيابان ماندند و آنها را دفن نكردند. روز يازدهم ماه محرم از كربلا رفتن و خاندان پيامبر را به عنوان اسير با خود بردند.
هنگامى كه عمر بن سعد دستور حركت داد، بانوان خاندان پيامبر به عمر بن سعد گفتند: تو را قسم مى دهيم به خدا كه ما را از قتلگاه حسين ببريد. عمر بن سعد درخواست آنان را پذيرفت و همه را به قتلگاه آوردند. وقتى بانوان كشته ها را ديدند فرياد برآوردند و به شدت گريستند. پس از آن كه عمر بن سعد از كربلا رفت، گروهى از بنى اسد كه در آن نزديكى ها زندگى مى كردند آمدندو بدن ها را دفن كردند(1)
خاندان پيامبر را به كوفه بردند. وقتى كه به عبيدالله بن زياد والى كوفه خبر رسيد كه اسيران كربلا را مى آورند دستور داد كه سرها را بر سر نيزه ها بزنند و پيشاپيش اهل بيت امام حسين (ع) حركت بدهند تا قدرت و سلطنت يزيد بر همگان معلوم شود. مردم كوفه وقتى فهمدند اسيران كربلا وارد كوفه مى شوند همه از كوفه بيرون رفتند تا اسيران را ببينند(2)
زينب كبرى خواهر امام حسين (ع) وقتى كه وارد كوفه شد و مردم كوفه گريه و ناله مى كردند، اشاره كردند كه همه ساكت شوند. همه ساكت شدند و نفس ها از حركت افتاد. آن حضرت پس از ستايش خدا، يك سخنرانى بسيار روشنگرانه و افشاگرانه كردند. سخنرانى آن حضرت مردم را به ياد سخنرانى حضرت على (ع) انداخت. او با اين كه به ظاهر اسير است ولى نيروهاى يزيدى اسير او بودند. بخشى از سخنرانى آن حضرت چنين است: اى مردم كوفه اى فريبكاران اى پيمان شكنان آيا گريه مى كنيد از خدا مى خواهم كه اشك چشمانتان خشك نگردد و ناله هايتان پايان نپذيرد. بدانيد كه در جان شما جز تكبر، آلودگى به ننگ، تملق كنيز گونه و بدگويى دشمنانه چيز ديگرى نيست. شما مانند چراگاه روييده بر مزبله و يا مانند نقره لحد هستيد شما چگونه دامن خود را از ننگ كشتن فرزند خاتم پيامبران، سرور جوانان بهشت و پناه نيكوكاران خواهيد شست آيا مى دانيد چه بانويى از خاندان حسين را در معرض ديد همه قرار داده ايد؟ آيا مى دانيد چه خونى از او ريختيد؟(3)
سخنرانى حضرت زينب، براى خلافت يزيدى بسيار خطرناك بود و براى همين نتوانستند اسيران را زياد در كوفه نگهدارند و به شام بردند. در كوفه نه فقط زينب كبرا بلكه فاطمه صغرا و ام كلثوم دخترعلى (ع) هم سخنرانى كردند و پيام نهضت حسين بن على را به گوش مردم آن منطقه رساندند.
روز اول صفر، سر امام حسين و اسيران را وارد شام كردند و مردم شام براى تماشا آمده بودند. سرهاى شهدا را پيشاپيش خاندان پيامبر حركت مى دادند(4) مدتى اسيران در شام ماندند. در اين مدت اسيران را نزد يزيد بردند. زينب كبرى در نزد يزيد سخنرانى شجاعانه اى ايراد كرد كه در بخشى از آن چنين گفت:
اى يزيد آيا گمان مى كنى با اسير كردن ما بر منزلت خود افزودى و از منزلت ما كاستى؟ نه چنين نيست، اى يزيد كمى به خود بيا و زياد تند نرو. آيا فراموش كرده اى اين سخن خدا را كه مى گويد: «كافران گمان نكنند كه مهلت دادن ما براى آنها خوب است بلكه ما به آنها مهلت مى دهيم كه بيشتر آلوده شوند و آنان عذاب دردناكى دارند». اى يزيد اى فرزند كسى كه جدم رسول خدا او را آزاد ساخت، آيا اين از عدالت است كه بانوان تو در خانه ها باشند و بانوان خاندان پيامبر در بازارها گردانده شوند؟
اى يزيد هر چه در توان دارى به كار بگير و هر تلاشى را بكن ولكن بدان كه تو نمى توانى ياد ما را محو كنى و نمى توانى وحى ما را بميرانى(5)
در اين سخنرانى، حضرت زينب، يزيد را بسيار كوبيد و يزيد نتوانست كارى بكند. همه سخنرانى را مى توانيد در صفحه 795 منتهى الامال، ج 1، چاپ هجرت ببينيد و اين سخنرانى مفصل است. در شام حضرت امام سجاد (ع) در مسجد سخنرانى خطرناكى ايراد كرد و يزيد هم در مسجد بود و يزيد به اصرار اهل سمجد اجازه سخنرانى دادند. امام سجاد (ع) در اين سخنرانى خود رامعرفى كرد و مردم شام اولين بار با اين حرف ها آشنا مى شدند چون شام نسبت به اهل بيت پيامبر آشنايى نداشتند و علت اين امر اين بود كه شام به دست يزيد بن ابى سفيان فتح شده بود و پس از مرگ يزيد معاويه برادرش حاكم شام شد و پس از معاويه پسرش يزيد بن معاويه حاكم شد و اينها هر سه مخالف خاندان على (ع) بودند و براى همين در شام، اهل بيت پيامبر معرفى نشده بودند.
حضرت امام سجاد در بخشى از سخنانش فرمود: «حضرت محمد (ص) از ماست، حضرت على (ع) از ماست، جعفر طيار از ماست، حمزه از ماست و حسن و حسين از ماست. اى مردم من فرزند مكه و منا هستم، فرزند زمزم و صفا هستم. منم فرزند فاطمه زهرا، فرزند خديجه كبرا و فرزند لب تشنه صحراى كربلا». سخنرانى آن حضرت تحولى شگرف ايجاد كرد و يزيد نتوانست تحمل كند و دستور داد با گفتن اذان نماز، سخنرانى او قطع شود و امام سجاد (ع) از جمله هاى اذان هم براى معرفى خود استفاده كرد(6)
در سايه اينگونه حركات تحول آفرين بود كه يزيد ناچار شد با امام سجاد (ع) كنار بيايد و همواره در جهت تسلى خاطر او تلاش مى كرد(7)
يكى از حوادثى كه در شام اتفاق افتاد اين بود كه دختر بچه چهار ساله امام حسين (ع) در آنجا از دنيا رفت و مايه غم و اندوه فراوان اهل بيت پيامبر شد(8)
نام اين دختر بچه چهار ساله حضرت رقيه است و مزار و زيارتگاه عاشقان حسينى است. مردم شام در سايه روشنگرى هاى حضرت زينب و امام سجاد، حقانيت امام حسين و مظلوميت او را دريافتند و يزيد اين مطلب را فهميد و براى همين ديگر نتوانست اسيران كربلا را بيش از آن در شام نگهدارد و آنان را روانه مدينه كرد(9)
در بازگشت از شام و حركت به سوى مدينه، به كربلا آمدند و با امام حسين و شهداى كربلا تجديد ديدار و عزادارى كردند(10) البته در مسأله اربعين مطالبى هست كه بايد مفصلا در كتاب هاى مربوطه مطالعه شود (ر. ك: منتهى الامال ج 1، ص 817- اربعين، قاضى). اهل بيت (ع) را به مدينه آوردند و آمدن به مدينه هم همراه با حوادث تكان دهنده و دردناكى بود(11)
در همه اين مدت كه اهل بيت امام حسين و شهداى كربلا كه در اسارت بودند، تلاش كردند تا مردم بدانند كه حكومت يزيد چه كارى كرده است و در اين تلاش ها هم موفق شدند و براى همين مردم مدينه قيام كردند و حادثه خطرناك كشتار مردم مدينه پيش آمد و قيام توابين هم نتيجه همين تلاش ها بود.
مصائبى كه اهل بيت در اين دوران كشيدند قابل وصف نيست ولى آنچه مهم است اين است كه آنان براى خدا آن همه مصيبت را تحمل كردند تا بتوانند نهضت امام حسين را زنده نگهدارند و در اثر آن تحمل ها و فداكارى هاست كه تا به امروز نهضت كربلا زنده و اثرگذار است و معاويه كه بيست سال حكومت كرد، پسرش يزيد بيش از چهار سال نتوانست حكومت كند و اين يكى از اثرهاى فداكارى هاى اسيران اهل بيت پيامبر اسلام بود.
در جواب سؤال بيش از اين نمى توان نوشت. شما مى توانيد براى آگاهى بيشتر به اين مآخذ مراجعه نماييد:
منتهى الامال، ج 1، چاپ هجرت
قصه كربلا، نظرى منفرد
بحارالانوار، ج 45
اربعين، مرحوم قاضى
پی نوشتها:
(1)المجالس السنيه، ص 118.
(2)منتهى الامال، ج 1، ص 751، چاپ هجرت .
(3) بحارالانوار، ج 45، ص 109.
(4) منتهى الامال، ج 1، ص 781.
(5) المجالس السنيه، ص 137.
(6) منتهى الامال، ج 1، ص 801.
(7) همان، ص 803).
(8) منتهى الامال، ج 1، ص 807.
(9) همان، ص 814.
(10) همان، ص 816.
(11)منتهى الامال، ج 1، ص 823.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در بعضى از نوشتههاى متأخّر- كه به خيال خود از تاريخهاى معتبر نقل قول كرده- چنين آمده است:
«در برخى از كتب معتبر تاريخى چنين آمده كه: شهربانويه- كه در كربلا حضور داشت و مادر فاطمه همسر قاسم بود- به سفارش امام حسين (ع) سوار بر اسب امام (ع) شده تا او را به سرزمين سرنوشت برساند و او به اذن خدا در ساعتى به رى رسيد و در كوهى از آن سامان و در نزديكى مقبره سيدعبدالعظيم حسنى مدفون شد«.(1)
و همانجا چنين آمده است: «در ميان مردم چنين شهرت دارد كه در قله كوه چيزى شبيه تكّهاى از روپوش زن ديده مىشود كه هيچ مردى نمىتواند به آن نزديك شود. زن آبستنى كه در شكم فرزند پسرى داشته باشد، نيز توان نزديك شدن به آن را ندارد«.(2)
و نيز چنين شايع شده است: «او هنگامى كه به رى رسيد، خواست از «هو» (خداوند) يارى بخواهد، اما اشتباها به جاى «هو» لفظ «كوه» را به زبان آورد و همانجا كوه او را دريافت و در شكم خود پنهان كرد«.(3)
شايد در نظر برخى ساختگى بودن اين افسانهها و نيز عدم حضور مادر امام سجاد (ع) در كربلا، امرى واضح بوده و نياز به بحث و تحقيق ندارد اما از آنجا كه درباره او مطالب فراوانى در ميان مردم و حتى در ميان قشر فرهيخته شايع است، به بحث درباره او مىپردازيم.
براى روشنتر شدن بحث توجه شما را به مطالب زير جلب مىكنيم.
مادر امام سجاد (ع)
با رجوع به منابع مختلف شيعه و سنى درمىيابيم كه از ميان ائمه شيعى بيشترين اختلاف درباره نام مادر امام سجاد (ع) وجود دارد تا جايىكه برخى از محققان با استفاده از منابع مختلف چهارده نام(4) و برخى ديگر تا شانزده(5) نام براى مادر آن حضرت (ع) ذكر كردهاند.(6) مجموع اين نامها چنين است:
1. شهربانو، 2. شهربانويه، 3. شاه زنان، 4. جهان شاه، 5. شه زنان، 6. شهرناز، 7. جهان بانويه، 8. خولة، 9. برّة، 10. سلافة، 11. غزالة، 12. سلامة، 13. حرار، 14. مريم، 15. فاطمة، 16. شهربان.
با آنكه در منابع تاريخى اهل سنّت بر روى نامهايى چون سلافة، سلامة، غزاله بيشتر مانور داده شده است،(7) اما در منابع شيعى و به خصوص منابع روايى آنها، نام شهربانو بيشتر مشهور شده است. بنا به نوشته برخى از محققان(8): اولين بار اين نام در كتاب «هبائر الدرجات» محمد بن حسن صفار قمى (متوفى 290 ق) ديده شده است.(9) بعدها محدّث معروف شيعى يعنى كلينى (م 329 ق) روايت همين كتاب را در كتاب كافى آورد.(10) بقيه منابع يا از اين دو منبع بهره گرفته و يا آنكه رواياتى ضعيف و بدون سند معتبر را در نوشتههاى خود آوردهاند.(11)
در اين روايت چنين آمده است:
«چون دختر يزدگرد را نزد عمر آوردند، دوشيزگان مدينه براى تماشاى او سر مىكشيدند و چون وارد مسجد شد، مسجد از پرتوش درخشان گشت. عمر به او نگريست، دختر رخسار خود را پوشيد و گفت: اف بيروج بادا هرمز (واى، روزگار هرمز سياه شد) عمر گفت: اين دختر مرا ناسزا مىگويد و بدو متوجه شد اميرالمؤمنين (ع) به عمر فرمود: تو اين حق را ندارى، به او اختيار ده كه خودش مردى از مسلمانان را انتخاب كند و در سهم غنيمتش حساب كن. عمر به او اختيار داد. دختر بيامد و دست خود را روى سر حسين (ع) گذاشت. اميرالمؤمنين على (ع) به او فرمود: نام تو چيست؟ گفت: جهان شاه. حضرت فرمود: بلكه شهربانويه باشد.
سپس به حسين (ع) فرمود: اى اباعبدالله از اين دختر بهترين شخص روى زمين براى تو متولد مىشود و على بن الحسين (ع) از او متولد گشت. آن حضرت را ابن الخيرتين (پسر دو برگزيده) مىگفتند زيرا برگزيده خدا از عرب «هاشم» بود و از عجم «فارسى«.(12)
اين روايت از دو جهت سند و متن محل بحث واقع شده است. از جهت سند در آن افرادى مانند ابراهيم بن اسحاق احمر(13) و عمرو بن شمر وجود دارند كه متهم به غلو شده و از سوى رجاليون شيعه مورد تأييد واقع نشدهاند.(14)
اما از جهت متن اشكالات زير بيان شده است:
1. اسارت دخترى از يزدگرد، به شدّت محل ترديد است.
2. اسارت چنين دخترى در زمان عمر و به ازدواج امام حسين (ع) درآمدن در اين زمان نيز غيرقابل قبول است.
3. در هيچيك از منابع معتبر شيعى به جز اين روايت، لقبى با عنوان «ابن الخيرتين» براى امام سجاد (ع) نقل نشده است.
آيا در اينجا نمىتوان نوعى ايرانىگرى افراطى را ديد كه به خيال خود به جهت پيوند
خوردن نسل ساسانيان با نسل پيامبر (ص) در امام سجاد (ع)، خواستهاند آن حضرت (ع) را به عنوان «خير اهل الارض» معرفى كنند؟
اينگونه نقدها بر گزارشهاى حاوى نام شهربانو باعث مىشود تا اين گزارشها را از ساحت ائمه (ع) به دور و آن را ساخته دست حديثپردازان بدانيم و نام شهربانو را براى مادر آن حضرت (ع) نفى كنيم.
درباره نسب مادر امام سجاد (ع) نيز منابع متقدم تاريخى و روايى دچار اختلاف گشتهاند. برخى مانند يعقوبى (متوفى 281 ق((15)، محمد بن حسن قمى(16)، كلينى (متوفى 329 ق((17)، محمد بن حسن صفار قمى (متوفى 290 ق((18)، شيخ صدوق (متوفى 381 ق((19) و شيخ مفيد (متوفى 413 ق((20) او را دختر يزدگرد دانستهاند، هر چند در نام او اتفاق نظر ندارند.
اين نسب تقريباً در ميان منابع متأخر به عنوان يك شهرت فراگير جاى خود را باز كرده است به گونهاى كه ميدان اظهار وجود براى ديدگاههاى مخالف نگذاشته است.(21)
در مقابل اين قول، برخى از منابع متقدم و متأخر ديدگاههاى ديگرى مانند سيستانى بودن، سندى بودن، كابلى بودن او را متذكر شده و بسيارى از منابع بدون ذكر محل اسارت او، تنها با عنوان «امّ ولد» (كنيز صاحب فرزند) از او ياد كردهاند.(22) برخى نامهاى بزرگان ايرانى همچون سبحان، سنجان، نوشجان و شيرويه را به عنوان پدر او ذكر كردهاند.(23)
براى نقد و بررسى اين نسب نمىتوانيم به بحثهاى سندى اين گزارشها تكيه كنيم زيرا هيچيك از اقوال داراى سند مستحكمى نيست. علاوه بر آنكه بيشتر كتابهاى تاريخى همانند تاريخ يعقوبى، مطالب خود را بدون ذكر اسناد نقل مىكنند.
بنابراين بايد فقط از راه محتوا به بررسى آنها پرداخت كه در اين راستا اشكالات زير خود را نشان مىدهد:
1. مهمترين اشكال اختلاف اين گزارشها در ذكر نام او است كه منابع مختلف پيش گفته اسامى گوناگونى همانند حرار، شهربانو، سلاخه، غزاله براى او نقل كردهاند. و اين نشان مىدهد كه اين مطالب، سازندگان مختلف با انگيزههاى يكسانى داشته است كه همان تعصب ايرانىگرى وارتباط دادن ميان ايرانيان و امامان (ع) از راه نسب بوده است تا به خيال خود فره ايزدى و تخمه شاهى را از ساسانيان به امامان شيعه منتقل سازند.
2. اختلاف اين گزارشها در زمان اسارت او نيز يكى ديگر از اشكالات است كه برخى آن را در زمان عمر، برخى ديگر در زمان عثمان و برخى مانند شيخ مفيد آن را در زمان خلافت حضرت على (ع) دانستهاند.(24)
3. اصولًا كتبى مانند تاريخ طبرى و الكامل ابن اثير كه به صورت سالشمار جنگهاى مسلمانان با ايرانيان را تعقيب كرده و مسير فرار يزدگرد را به شهرهاى مختلف ايران نشان دادهاند، در هيچ موردى به ذكر اسارت فرزندان او نمىپردازند با آنكه اين مسأله، بسيار مهمتر از حوادث جزئى است كه به آنها اشاره شده است. اين نكته جعلى بودن گزارش اسارت دختران يزدگرد را تقويت مىكند.
4. برخى از نويسندگان متقدم همانند مسعودى، هنگام ذكر فرزندان يزدگرد سوم، دخترانى با نامهاى ادرك، شاهين و مردآوند براى او ذكر مىكنند كه اولًا با هيچيك از نامهايى كه براى مادر امام سجاد (ع) گفته شده، هماهنگى ندارد و ثانياً خبرى از اسارت آنها در تمام نوشتههاى خود به ميان نمىآورد.(25)
5. از مهمترين اسناد تاريخى كه مىتوان درباره مادر امام سجاد (ع) به آن استناد كرد، نامههاى منصور به محمد بن عبدالله معروف به «نفس زكيه» است كه رهبرى مخالفان علوى و طالبى (اولاد ابوطالب) را در مدينه بر عهده داشت و هميشه ميان او و منصور نزاع و درگيرى بود.
در يكى از اين نامهها كه منصور قصد ردّ ادعاهاى محمد مبنى بر افتخاريه نسب خود را داده چنين مىنگارد: «ما ولد فيكم بعد وفاة رسول الله (ص) افضل من على بن الحسين و هو لام ولد«.(26) يعنى، بعد از رحلت پيامبر خدا (ص) در ميان شما شخصيتى برتر از على بن حسين (امام سجاد (ع)) ظهور نكرده، در حالىكه او فرزند ام ولد (كنيز داراى فرزند) بود.
جالب آن است كه هيچ اعتراضى- نه از سوى محمد و نه از سوى ديگران- به اين فقره شنيده نمىشود كه على بن حسين (ع) فرزند كنيز نبود بلكه فرزند شاهزادهاى ايرانى بود در حالىكه اگر اين داستان واقعيت داشت، حتماً محمد بن عبدالله براى پاسخ دادن، به آن استناد مىكرد.
مجموعه اين قرينهها ما را به اين نتيجه مىرساند كه دست جعل در ساختن مادرى ايرانى با اين اوصاف براى امام سجاد (ع) دخالت داشته و عمداً ديدگاههاى ديگر درباره مادر آن حضرت (ع)- بويژه ديدگاههايى كه او را از كنيزكان بلاد ديگر همانند سند مىداند- ناديده گرفته است. در حالىكه تا قبل از اواخر قرن سوم بيشتر ناقلان، او را از كنيزان سند يا كابل مىدانستند.(27)
عدم حضور مادر امام سجاد (ع) در كربلا
در اين باره بايد بگوييم كه تقريباً تمام منابع متقدم شيعى- كه به زندگانى مادر امام سجاد (ع) پس از اسارت پرداختهاند- چنين نگاشتهاند: او در هنگام تولد امام (ع) در همان حالت نفاس از دنيا رفت.(28)
و نيز چنين گفتهاند: يكى از كنيزان حضرت على (ع) به عنوان دايه او به بزرگ كردن او پرداخت و مردم خيال مىكردند كه او مادر امام (ع) است و بعد از آنكه آن حضرت او را شوهر داد، فهميدند كه او دايه امام (ع) بود، نه مادر او.(29)
بنابراين، قطعاً از ديدگاه منابع معتبر، حضور مادر امام (ع) در كربلا منتفى است حال با هر نام و نسبى كه مىخواهد باشد.
مرقد بىبى شهربانو
از مطالب قبل و اثبات عدم حيات مادر امام (ع) بعد از تولد امام (ع) خود به خود اين موضوع روشن مىشود. همچنين از سوى محققان معاصر با دلايل قطعى ثابت شده است كه بقعه بىبى شهربانو- كه در كوهستان شرق رى معروف به كوه بىبى شهربانو پديدار است- هيچ ربطى با مادر امام (ع) ندارد و بنايى است كه در قرون بعدى ساخته شده است. چنانكه تاريخ ساخت صندوق منبت كارى آن سال 888 ق را نشان مىدهد و درب منبت كارى آن كار عهد صفوى است و الحاقاتى از هنر دوره قاجاريه دارد.(30)
عدم ذكر چنين بقعهاى در آثار شيخ صدوق- كه خود ساليان دراز در رى مىزيسته و به آن آشنايى كامل داشته- مؤيد ديگرى بر عدم وجود اين بقعه در قرن چهارم و در زمان شيخ صدوق (متوفى 381 ق) است.
ديگر نويسندگانى هم كه به ذكر احوال عبدالعظيم حسنى و شخصيتهاى بزرگ مدفون در رى پرداختهاند، نامى از چنين بقعهاى نبردهاند.
اين احتمال وجود دارد كه در قرون بعدى زنى پارسا با نام شهربانو در اين مكان دفن شده و با گذشت ساليان، مردمان آن سامان او را با مادر امام سجاد (ع)- كه در آن زمان مشهور به شهر بانو بوده- اشتباه گرفتهاند و يا برخى اين اشتباه را در زبان مردم انداخته و با انگيزههايى به تقويت آن پرداختهاند.(31)
پى نوشت ها:
(1) ملاآقا دربندى، اكسير العبادات فى اسرار الشهادات، ج 3، ص 110.
(2) همان.
(3) شهيدى، سيدجعفر، زندگانى على بن الحسين) ع (.
(4) زندگانى على بن الحسين) ع (، ص 10 و 11.
(5) مقاله» حول السيدة شهربانو «نوشته شيخ محمد هادى يوسفى، مندرج در مجله رسالة الحسين) ع (، سال اوّل، شماره دوّم، ربيعالاول 1412.
(6) بحارالانوار، ج 46، ص 8- 13.
(7) ر. ك: افتخارزاده، محمودرضا، شعوبيه ناسيوناليسم ايران، ص 305 كه از منابعى چون انساب الاشراف بلاذرى، طبقات ابنسعد، المعارف ابنقتيبه دينورى و الكامل مبرّد اسامى فوق را نقل مىكند.
(8) شهيدى، زندگانى على بن الحسين) ع (، ص 12.
(9) نگا: بحارالانوار، ج 46، ص 9، ح 20.
(10) اصول كافى، ج 2، ص 369.
(11) براى آگاهى از سير تاريخى شهربانو در منابع ر. ك: شعوبيه ناسيوناليسم ايرانى، ص 289- 337.
(12) با استفاده از ترجمه حاج سيد جواد مصطفوى) اصول كافى، ج 2، ص 369).
(13) آيت الله خويى، معجم رجال الحديث، ج 1، ص 202 و ج 13، ص 106.
(14) همان.
(15) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 303.
(16) تاريخ قم، ص 195.
(17) اصول كافى، ج 2، ص 369.
(18) بحارالانوار، ج 46، ص 9.
(19) عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 128.
(20) الارشاد، ص 492.
(21) زندگانى على ابن الحسين) ع (، ص 12.
(22) شعوبيه، ص 305.
(23) حول السيدة شهربانو، ص 28.
(24) شعوبيه، ص 423.
(25) همان، ص 304.
(26) الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 570.
(27) حول السيدة شهر بانو، ص 28.
(28) عيون اخبار الرضا) ع (، ج 2، ص 128.
(29) بحار الانوار، ج 46. ص 8.
(30) شعوبيه، ص 326.
(31) براى اطلاع بيشتر از عدم امكان انتساب اين بقعه به شهربانو مادر امام سجاد) ع (ر. ك: باستان) نوشته كريميان (و دانشنامه ايران و اسلام، ذيل كلمه شهربانو.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد ایمان حضرت ابوطالب هیچ تردیدی وجود ندارد و تنها گروهی از اهل سنت با تبلیغات مسموم و جوسازیهای نادرست، ذهن عدهای که قدرت فهم عمیق نداشته و از سویی خود را عقل کل تلقی کردهاند، را مشوش کرده اند.
ما تنها یک دلیل ساده بر اسلام ابوطالب میآوریم تا مطلب کاملاً روشن شود هر گاه زنی ایمان و اسلام میآورد دیگر نمیبایست در نکاح مرد کافر باقی بماند و خود به خود از آن جدا میشد و به مسلمین میپیوست این در حالی است که میدانیم اولاً فاطمه بنت اسد از ایمان آورندگان صدر اسلام است و ثانیاً تا آخر عمر جناب ابوطالب در قید همسری او قرار داشت. علاوه بر این خود حضرت امیر(علیه السلام) بعد از وفات پدر بزرگوارش برای او عمره به جای میآورد. نکته مهم این است که دشمنان حضرت امیر(علیه السلام) وقتی نتوانستند به شخصیت نورانی او ضربه وارد کنند با کافر خواندن جناب ابوطالب در مقام تخفیف مقام آن جناب بر آمدند ما میبینیم که در دم رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) دختر گرانقدر او اشعار حضرت ابوطالب را در مدح پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قرائت میکند که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود به جای آن قرآن بخواند.
به هر صورت در وسط دعوا نباید نرخ را تعیین کرد ما نمیدانم شما راجع به ایمان حضرت ابوطالب چقدر مطالعه کردهاید به چه کتبی سر زدهاید آیا فقط اقوال مخالفان را حجت قرار داده و نقل میکنید که قهراً این شیوهای علمی و منصفانه نخواهد بود ، حداقل به فروغ ابدیت، جلد 1، صفحه 359 به بعد (مرگ ابوطالب) و کتاب الغدیر، جلد 7، صفحه 402 ـ 404 رجوع کنید.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سالی که حضرت ابوطالب (علیه السلام) و حضرت خدیجه (علیها السلام) با فاصله سه روز از دنیا رفتند و عام الحزن (سال اندوه) نامیده شد، هنوز نماز میت تشریع نشده بود و این در سال هفتم یا دهم بعثت و قبل از هجرت بوده است.[1]
و پیامبر بعد از مرگ حضرت ابوطالب (علیه السلام) برای ایشان طلب مغفرت کرد.[2]
راجع به ایمان جناب ابوطالب به کتاب الغدیر علامه امینی ج 7 ص 402 تا 404 چاپ نجف اشرف مراجعه فرمائید.
پی نوشتها:
[1] مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 150
[2] شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 14، ص 76
|
|
|
|
1
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|