|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های عشق |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
فلاسفه و عارفان عشق را به اقسام گونا گون تقسیم کرده اند، اما در یک تقسیم بندی کلی گفته اند: عشق بر دو قسم است.
عشق حقیقی، که همان عشق به خدا و صفات و افعال اوست
عشق مجازی، این عشق دامنه ی وسیعی دارد که می توان گفت: عشق مجازی منحصراً عشق انسان به انسان نیست، بلکه عشق ورزیدن به هر گونه معشوقی غیر از ذات احدیت (خدای متعال) مجاز نام دارد.
در این که عشق حکمش چیست؟ آن چه در این زمینه می توان گفت: این است که عشق اگر از نوع حقیقی و برخی از انواع مجازی آن، مانند عشق عقلانی و عشق روحانی باشد، نه تنها نکوهیده نیست، بلکه چه بسا از کمالات محسوب می شود. اما اگر از نوع حیوانی آن که پائین ترین نوع عشق است باشد، این نوع عشق هم اگر با عفاف و تقوا همراه باشد و از حریم عفت خارج نشود، بدون اشکال است.
این گونه عشق ها به سرعت می آید و به سرعت می رود، قابل اعتماد و توصیه نیست. فضیلت کش است. تنها با کمک عفاف، تقوا و تسلیم نشدن در برابر آن است که آدمی از آن سود می برد؛ یعنی در زمینه ی فراق و دست نارسی از یک طرف و پاکی و عفاف از طرف دیگر، سوز و گدازها، فشارها و سختی هایی که بر روح عاشق وارد می شود. آثار نیک و سودمندی به بار می آورد.
عرفا در همین زمینه است که می گویند: عشق مجازی تبدیل به عشق حقیقی؛ یعنی عشق به ذات احدیت می گردد؛ و انسان می تواند از آن سود ببرد. علاوه بر این دارای آثار و فوایدی است: نظیر این که عشق به انسان نیرو و قدرت و چالاکی می بخشد، ترس را از وجود آدمی بیرون می کند و به انسان شجاعت و جسارت می بخشد. عشق انسان بخیل را بخشنده می کند ،عشق نفس را تکمیل می کند و استعدادهای حیرت انگیز باطنی را ظاهر می سازد.
عشق تصفیه گر است و روح انسان را از ناخالصی ها پاک می کند.
بنابراین، عشق اگر از نوع حقیقی باشد قطعاً پسندیده است و نوع مجازی آن اگر همراه با عفاف و تقوا باشد، مورد نکوهش نیست.
منبع: http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ:
عشق از عناصر عمده و اساسی بینش و حرکات عرفانی است. اما حقیقت عشق چیست؟ این سؤال را نمی توان پاسخ گفت، زیرا عشق مانند هستی، مفهومی دارد که اعرف الاشیاء است اما کنه و حقیقت آن در غایت خفاء است، که:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل باشم ازآن
گر چه تقصیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان روشن تر است
محیی الدین ابن عربی درباره عشق که آن را دین و ایمان خود می داند، می گوید:
"هر کس که عشق را تعریف کند، آن را نشناخته، و کسی که از جام آن جرعه ای نچشیده باشد، آن را نشناخته، و کسی که گوید من از آن جام سیراب شدم، آن را نشناخته، که عشق شرابی است که کسی را سیراب نکند[1]."
به این معنی که تا تجربهء شخصی در کار نباشد، با حد و رسم منطقی قابل شناسائی نیست و در تجربهء شخصی هم به یکبار قابل نیل نمی باشد، راه بی پایان آن هرگز برای انسان به انتها رسیدنی و عطش آن سیراب شدنی نیست.
عرفا عشق را در مسائل مهم جهان بینی و ملکوت خویش مطرح می کنند از جمله:
عشق در آفرینش جهان:
در حدیث قدسی معروف میان عرفا آمده که: داود علیه السلام علت و انگیزه آفرینش جهان را از حضرت حق سؤال می کند، و چنین پاسخ می شنود که:
" کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق لکی اعرف[2]."
سراسر آفرینش، مظاهر و آینه های تجلی حق اند.
اساس آفرینش، جمال و زیبایی و عشق به جمال و زیبائی است. ذات حضرت حق، آن شاهد حجله غیب که پیش از آفرینش جهان، خود هم معشوق بود و هم عاشق، خواست تا جمال خویش آشکار سازد، آفرینش را آیهء جمالش گردانید. در حقیقت، خدا یک معشوق است، معشوق خویشتن خویش، و معشوق همه آفرینش. آفرینش وسیلهء ظهور حق، و زمینهء معرفت و عشق خلق به آن معشوق حقیقی است.
2- عشق در بازگشت و معاد:
عشق عرفانی، یک عشق دو سره است که "یحبهم و یحبونه[3]" چنانکه دیدیم همین عشق حق به جمال خویش، عامل تجلی وی و در نتیجه عامل پیدایش جهان است. و عشق همانند وجود، از ذات حق به عالم سرایت کرده است. البته عشق علت، در مرحله اول بذات خویش است و ذات علت، عینا همان کمال ذات معلول است و ذات معلول لازم ذات علت است. پس عشق به ملزوم، همان عشق به لازم است، پس هر علتی نسبت به معلول خود عشق دارد و از این طرف هم،هر موجودی عاشق ذات و کمالات ذات خویش است و کمال وجودی هر معلولی، همان مرتبه وجودی علت اوست، پس هر معلولی عاشق علت خویش است و چنانکه وجود دارای مراتب مختلف است از واجب الوجود تا اضعف موجودات عالم، عشق هم دارای مراتبی است از عشق ضعیف ترین مرحلهء هستی تا عشق واجب الوجود. پس هر موجودی طالب کمال خویش است و هر مرتبهء پائین طالب مرتبهء بالاتر از خویش است و چون بالاترین مرتبهء هستی ذات حضرت واجب الوجود است، پس معشوق حقیقی سلسلهء هستی، ذات مقدس حضرت حق است[4]، چنان که در بیان جامی گذشت.
پس همین عشق به کمال و عشق به اصل خویش، عامل و محرک نیرومند حرکت و سیر همهء پدیده ها و از جمله انسان است.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
مرحوم جلال الدین همائی می گوید:
" همین جاذبه و عشق ساری غیر مرئی است که عالم هستی را زنده و بر پا نگاه داشته و سلسلهء موجودات را به هم پیوسته است. به طوری که اگر در این پیوستگی و به هم بستگی سستی و خللی روی دهد، رشتهء هستی، گسیخته خواهد شد، و قوام و دوام از نظام عالم وجود، رخت بر خواهد بست.[5]"
دور گردون ها، ز موج عشق دان
گر نبودی عشق، بفردی جهان
کی جمادی محو گشتی، در نبات
کی فدای روح گشتی، نامیات
3-عشق در پرستش:
در ضمیر ما نمی گنجد بغیر از دوست کس
هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس[6]
چنان که در فرق عابد و زاهد و عارف بیان می شود، یکی از ویژگی های عرفا، پرستش خداوند است، به خاطر عشق به او، نه به خاطر طمع به بهشت، یا ترس از دوزخ. رابعهء عدویه می گفت:
"الهی، ما را از دنیا، هر چه قسمت کرده ای، به دشمنان خود، ده
و هر چه از آخرت قسمت کرده ای، به دوستان خود، ده،
که: مرا، تو، بسی
خداوندا، اگر ترا، از بیم دوزخ، می پرستیم، در دوزخم، بسوز، و اگر، به امید بهشت، می پرستیم، بر من، حرام گردان. و اگر برای تو، ترا می پرستیم، جمال باقی، دریغ مدار[7]".
خبرت هر سحر از باد صبا می خواهم
هر شبی خیل خیالت، به دعا می خواهم
سینه را بهر وفای تو، صفا می جویم
دیده را بهر جمال تو، ضیا می خواهم
در بر تو، کم و بیش و بد و نیک و دل و جان
همه بر خاک زدم، از تو ترا می خواهم[8]
در این باره، بیان بسیار زیبا و شکوهمندی از علی بن ابی طالب (ع) نقل است که در ضمن مناجاتی چنین می گوید:
"ما عبدتک خوفا من نارک و لا طمعا فی جنتک، لکن وجدتک اهلا للعبادة فعبدتک[9]."
این گونه پرستش (نه به خاطر بیم آتش، یا امید بهشت بلکه تنها به خاطر حق و استحقاق و شایستگی وی برای پرستش) در کتاب وافی فیض کاشانی از امام صادق علیه السلام نیز با بیان دیگر نقل شده، که ترجمهء روایت از این قرار است که:
"عابدان بر سه گروه اند: گروهی خدای عز و جل را، از ترس، می پرستند، که بندگی اینان بندگی بردگان است. و گروهی دیگر برای پاداش اخروی، عبادت می کنند، که این خود عبادت مزدوران است. و گروه سوم آنانند که به خاطر عشق و محبتی که به خدا دارند، او را می پرستند، نه بر اساس بیم و امید که عبادت این گروه، عبادت آزادگان است، و بهترین نوع پرستش هم همین است[10]."
گرت قربتی هست در بارگاه
به خلعت مشو غافل از پادشاه
خلاف طریقت بود، کاولیاء
تمنا کنند از خدا، جز خدا
گر از دوست، چشمت به احسان اوست
تو در بند خویشی، نه در بند دوست[11]
عشق در رابطه با دیگران:
از آن جا که عرفا، معشوق حقیقی عاشقان را ذات حضرت حق دانسته و معشوق های دیگر را، همه از مجالی و مظاهر او می دانند و عشق به مظاهر را عشق مجازی و در طول عشق بذات حق می دانند که عشق حقیقی اوست و نیز ، عرفا به وحدت وجود معتقدند، به این معنی که در حقیقت، جز وجود و موجود واحد، تحقق ندارد، ماسوا چیزی جز جلوه و ظهور آن وجود واحد نیست. پس کاملا طبیعی است که عارف عشق را به ماسوا و سراسر هستی سرایت دهد.
دکتر قاسم غنی می نویسد:
بزرگترین عامل قوی، که تصرف را بر اساس عشق و محبت استوار ساخت، عقیده به "وحدت وجود" بود. زیرا همین که عارف خدا را حقیقت ساری در همه اشیاء شمرد و ما سوی الله را عدم دانست، یعنی جز خدا، چیزی ندید، و قائل شد به اینکه:
جمله معشوق است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مرده ای
طبعا نسبت به هر چیزی عشق می ورزد و مسلک و مذهب او صلح کل، محبت به همهء موجودات می شود.
شیخ سعدی می گوید:
"به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست"
ولی عالم محبت و عشق خواص صوفیه وسیع تر و بالاتر از عشقی است که سعدی فرموده است. زیرا فرق است بین معشوقی که: همه عالم از اوست: و معشوقی که "همه عالم اوست[12]."
جامی می گوید:
ترا ز دوست بگویم حکایتی بی پوست
همه از "او" ست و گر نیک بنگری همه "او" ست
جمالش از همه ذرات کون مکشوف است
حجاب تو، همه پندارهای تو بر توست
بوستان سعدی باب3، مولوی می گوید:
هشت جنت، گر در آرم در نظر
ور کنم خدمت من از خوف سقر
مومنی باشم سلامت جوی من
زانکه این هر دو بود حظ بدن[13]
( بخشی از کتاب عرفان نظری ، نوشته ی دکتر یثربی، درباره عشق )
--------------------------------------------------------------------------------
[1]فتوحات مکیه، ج 2 ص 111.
[2] گنج پنهانی بودم که خواستم شناخته شوم، پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم.
مولوی گوید:
گنج مخفی بد، زپری چاک کرد خاک را روشنتر از افلاک کرد
این حدیث که بارها در کتب عرفانی ذکر شده، در مقاصد الحسنهء سخاوی، چاپ هند ص 153 آمده است. ابن تیمیه و سیوطی آن را حدیث نمی دانند. برای اینکه هیچگونه سندی (صحیح یا ضعیف) برای آن نیافته اند. (اللؤلؤ المرصوع: ص61) علی قاری نیز آن را در کتب موضوعات چاپ استانبول ص 62 نقل کرده و مجعول دانسته است. اما وی و سیوطی هر دو، این حدیث را از نظر معنی صحیح دانسته اند. علی قاری می گوید: معنای این حدیث از این آیه بدست می آید که "ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون" برای اینکه ابن عباس عبادت را به معنی معرفت گرفته است. (موضوعات ص 62).
عبد الرحمن جامی (897-817 هـ) با بیانی گرم و زیبا در این باره چنین می گوید:
در آن خلوت که هستی بی نشان بود به کنج نیستی، عالم نهان بود
وجودی بود، از نقش دوئی دور زگفتگوی مائی و توئی دور
"جمالی" مطلق از قید مظاهر به نور خویشتن، بر خویش ظاهر
دلارا شاهدی، در حجلهء غیب مبرا ذات او از تهمت عیب
نه با آئینه رویش در میانه نه زلفش را کشیده دست شانه
صبا از طره اش نگسسته تاری ندیده چشمش از سرمه، غباری
نگشته با گلش همسایه سنبل نبسته سبزه اش پیرایهء گل
رخش ساده زهر خطی و خالی ندیده هیچ چشمی، زو، خیالی
نوای دلبری با خویش می ساخت قمار عاشقی با خویش می باخت
ولی زان جا که حکم خوبروئی است زپرده خوبرو در تنگ خوئی است
نکو رو تاب مستوری ندارد چو در بندی سر از روزن بر آرد
نظر کن لاله را در کوهساران که چون خرم شود فصل بهاران
کند شق، شقهء گل زیر خارا جمال خود کند زان آشکارا
ترا چون معنئی در خاطر افتد که در سلک معانی نادر افتد
نیاری از خیال آن گذشتن دهی بیرون ز گفتن یا نوشتن
چو هر جا هست حسن، اینش تقاضاست نخست این جنبش از "حسن " ازل خاست
برون زد خیمه ز اقلیم تقدس تجلی کرد بر آفاق و انفس
از او یک لمعه بر ملک و ملک تافت ملک سرگشته خود را چون فلک یافت
زهر آئینه ای، بنمود روئی به هر جا خاست، از وی گفتگوئی
همه سبوحیان، سبوح گویان شدند از بی خودی، سبوح جویان
ز غواصان این بحر فلک فُلک برآمد غلغله: سُبحان ذی الملک
ز ذرات جهان آئینه ها ساخت ز روی خود به هر یک عکس انداخت
از این لمعه فروغی بر گل اتفاد ز گل شوری به جان بلبل افتاد
رخ خود شمع ز آن آتش برافروخت به هر کاشانه صد پروانه را سوخت
زنورش تافت بر خورشید یک تاب برون آورد نیلوفر سر از آب
ز رویش روی خود آراست لیلی زهر مویش ز مجنون خاست میلی
لب شیرین شکر ریز، بگشاد دل از پرویز بر دو جان ز فرهاد
"جمال" اوست هر جا جلوه کرده ز معشوقان عالم بسته پرده
سر از جیب مه کنعان بر آورد زلیخا را دمار از جان برآورد
به هر پرده که بینی پردگی اوست قضا جنبان هر دلبردگی، اوست
به عشق اوست دل را زندگانی به شوق اوست جان را کامرانی
دلی کان عاشق خوبان دلجوست اگر داند، وگر نی، عاشق اوست
الا تا در غلط نافتی که گوئی که از ما عاشقی، از وی نکوئی
توئی آئینه، او آئینه آرا توئی پوشیده و، او آشکارا
که همچون "نیکوئی"، "عشق" ستوده از او سر برزده، در تو نموده
چو نیکو بنگری آئینه هم اوست نه تنها گنج، بل گنجینه هم اوست
من و تو در میان کاری نداریم به جز بیهوده پنداری نداریم
خمش کاین قصه پایانی ندارد بیان او زیاندانی ندارد
همان بهتر که ما در عشق پیچیم که بی این گفتگو هیچیم و هیچیم
(از مقدمه یوسف و زلیخا، اثر گرانقدر جامی).
[3] سورهء 5 آیهء 54: خدا ایشان را دوست می دارد و ایشان خدا را دوست می دارند.
[4] اسفار ملاصدرا، چاپ جدید، ج 7 ص 158 به بعد.
[5] مولوی نامه ج 1 ص 407.
[6] اوحدی مراغه ای.
[7] تذکرة الاولیاء ج 1 ص 73.
[8] ترجمهء عوارف المعارف، انتشارات علمی و فرهنگی، ص 148.
[9] وافی ج 3 ص 70، و حقایق فیض کاشانی ص 103 ترا نه از بیم دوزخ می پرستم و نه به طمع بهشت، بلکه چون شایستهء پرستشی، می پرستمت.
اهل حق را در عبادات جهان جنت و دوزخ نباشد در میان
حافظ گوید:
بیا که وقت شناسان دوکون بفروشند به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی
[10] این مضمون از علی (ع) نیز نقل شده است. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 237 به تصحیح دکتر صبحی صالح.
[11] تاریخ تصوف در اسلام، ص 6-325.
[12] اشعة اللمعات، ص 72.
[13] برای مطالعهء بیشتر درباره عشق در عرفان اسلامی، مراجعه کنید به فلسفهء عرفان چاپ دوم ص 355-326.
منبع: پایگاه حوزه6267-26267-2
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين بهره گيري عللي دارد كه به سه مورد مهم اشاره مي شود:
يك. هر گاه راه شناخت «سرچشمه هستي»، عشق به هستي بخش باشد؛ طبع قضيه ايجاب مي كند كه عارفان راستين در اشعار و غزليات خويش، از الفاظ رايج در ميان عاشقان مجازي بهره گيرند. البته ميان اين دو نوع عشق، فاصله اي بي پايان هست؛ ولي چون هر دو به ظاهر در وادي واحدي گام بر مي دارند ـ هر چند مقصدشان مختلف است ـ ايجاب مي كند كه در تبيين مقاصد خويش، از الفاظي مانند «رخ»، «زلف»، «خط» و «خال» بهره گيرند.
دو. اين نوع بهره گيري ـ كه همگي از قبيل تمثيل و كنايه است ـ به سخن «زيبايي و ظرافت» مي بخشد و در نتيجه شعر عارف، تاثير دل نشيني در شنونده پديد مي آورد. اين روش منحصر به عارف نيست، بلكه هنرمندان و سرايندگان شعر و ادب نيز در پيام هاي خود از تشبيه و تمثيل استفاده مي كنند.
سه. عارفان راستين معتقدند: مفاهيم و معاني فراحسي و عقلي، در قالب الفاظ نمي گنجد و الفاظ توانايي حكايتگري مفاهيم عالي را ـ كه به شهود آنان رسيده است ـ ندارند؛ از اين جهت آنان به ناچار حقايق عرفاني را با رمز و اشاره بيان مي كنند تا در مدت كم و با به كارگيري الفاظ كوتاه، عالي ترين حقايق را به مخاطب منتقل كنند.
سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان
ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنود(1)
گاهي عارفان با استفاده از چنين الفاظ و عباراتي، مطالب و اسرار خويش را از نظر نامحرمان در پس اصطلاحات نگاه مي دارند.
هاتف ارباب معرفت كه كسي
مست خوانندشان گهي هشيار
از«مي» و«جام» و«شاهد» و«ساقي»
وز«مغ» و«مغبچه» و«بت» و«زنار»
قصد ايشان نهفته اسراريست
كه نمايان كنند، گاه اظهار (2)
گفتني است اگر گاي اشعاري زننده از برخي عارفان گزارش شده است، بايد آنها را با مباني اعتقادي و به اصطلاح «محكمات» آراي شان سنجيد و به صرف چنان ابياتي، نبايد آنان را متهم كرد: به هر حال براي درك مفاهيم عالي اشعار عارفان حقيقي ، بايد دو كار انجام داد:
1.بايد از اصطلاحات عرفاني آگاه بود و با عرفان نظري و مباني آن آشنا شد؛ زيرا هر عملي و هر دانشمندي، براي خويش اصطلاحي دارد و بايد كلمات و گفتارهاي آنان، مطابق اصطلاحات خاص هر علم توضيح داده شود.
2.غزليات و اشعار متشابه را با كليد محكم، تفسير نمود و مسلما اين نوع تفسيرها، كار يك فرد عادي و به دور از عرفان نظري و اصطلاحات عرفاني نيست و اشخاص عادي بايد اين مرحله را با خضر زمان خويش طي كنند. (3)
پی نوشتها:
1- حافظ.
2- هاتف اصفهاني.
3- نگا: شريعه خرد،صص 59-72؛ خدمات متقابل اسلام و ايران، صص 268-275. براي آشنايي با اصلاحات خاص عرفا خواندن سه كتاب ذيل سودمند است:
الف. شيخ محمد لاهيجي ، مفاتيح الاعجاز در شرح گلشن راز.
ب. محسن فيض كاشاني، رساله مشواق.
پ. استاد فاطمي نيا، فرجام عشق.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
چنان كه به درستي اشاره كرده ايد «ترجمان الاشواق»، اشعار عاشقانه شيخ محي الدين عربي خطاب به دختر شيخ مكين الدين اصفهاني يعني عين الشمس نظام مي باشد. ولي آيا مراد جدي و مقصود حقيقي وي، عشق كاذب و دروغين و ناشي از هوا و هوس و شهوات جنسي بوده يا منظور، عشق مجازي به كار رفته در اشعار و نثرها و بيانات عارفان بزرگ و پلي براي رسيدن به معشوق حقيقي است؟!
پاسخ به يكي از دو پرسش فوق كمي مشكل است؛ ولي به نظر مي رسد با توجه به نكات ذيل، ابن عربي به جانب دوم گرايش دارد نه اول:
يك. صوفيه، تحت تعليم مشايخ و طريق هاي متعدد بر بنيادهاي مختلفي تاكيد داشته اند از قبيل: سكوت و عزلت، مراقبت باطن و از جمله عشق و محبت. از كساني كه توجه به جمال بشري و عشق انساني را وسيله وصول به كمال دانسته اند مي توان به ذوالنون مصري (م 245 ق)، روزبهان يقلي (606 ق) ، فخر الدين عراقي (688 ق) و ابن عربي اشاره كرد. البته اينان به عبور از اين عشق و نماندن در آن تاكيد فراوان دارند. (1)
دو. يكي از فوايد عشق مجازي كه به طور معمول در اشعار و سخنان عرفا به كار مي رود، آشنايي با زبان عارفان است؛ زيرا از آن جهت كه عرفا در بيان حالات خويش از تمثيل و مجازي گويي بهره جسته اند و بيشتر ازحالات و اوضاع خويش با تعابير عشق و عاشقي معمولي استفاده كرده اند، اگر كسي در عشق هاي متعارف و سطحي تجربه اي داشته باشد مي تواند به طور نسبي با بيان عرفا تفاهم پيدا كن. چنانكه عين القضات همداني به صراحت به اين نكته اشاره كرده است : «دريغا اگر عشق خالق نداري، باري عشق مخلوق مهيا كن، تا قدر اين كلمات تو را حاصل شود» (2)
ابن عربي نيز با استفاده از چنين عشقي به دختر مكين الدين ، پل ارتباطي براي رساندن مفاهيم بلند عرفاني به مخاطب خويش زده است.
سه. در جاي خود مستدل گشته است كه عشق مجازي چه آگاهانه و چه ناآگاهانه پرتوي از عشق حقيقي و الهي است. چنان كه جامي بدان اشاره كرده است:
دلي كو عاشق خوبان دلجوست
اگر داند وگرنه عاشق اوست
از اين رو، عارف حقيقي هنگامي كه ظهوري از آن جمال حقيقي را در مخلوقي مشاهده نمايد، به وجد آمده و در توصيف آن مخلوق، قصد توصيف خالق دارد. افلاطون در اين خصوص عباراتي قابل تامل دارد:
«چون آدمي جمال زميني بيند، آن جمال حقيقي را به ياد آورد. در اين حال گويي پر و بال بر مي آورد و مي خواهد به سوي او پرواز كند؛ اما بالهايش از اين كه او را بدان جمال برسانند ناتوانند. در هوا چون پرنده اي معلق مي ماند و آنچه را در زمين مي گذرد از ياد مي برد، در اين حال مردم پندارند كه ديوانه شده است؛ اما من به تو مي گويم كه اين حال براي هر كسي كه بدان دست يافت يا هر كسي كه اين حال را به او نقل داد، بهترين و زيباترين انواع شيفتگي است و سرچشمه سعادت عظيمي... اين گونه ارواح چون در زندگي زميني خويش، چهره جمال ازلي را بينند شيفه شوند و عنان اختيار از دست دهند و دهشت زده ندانند كه آن چه مي بينند چيست؟» (3)
ابن عربي نيز با ديدن جمال حيرت انگيز عين الشمس ، به ياد جمال حقيقي و ازلي افتاده و عنان خويش را در توصيف وي از كف داده است.
چهار. مباني نظري ابن عربي، با حمل اشعار وي در اين باب بر عشق حقيقي يا عشق مجازي براي نيل به معشوق اصلي سازگار است نه با عشق دروغين ، كاذب و شهواني. به دليل مجال اندك، تنها با توجه به دو مبناي فكري وي در حد اختصار اين موضوع را تبيين مي كنيم:
الف: وحدت وجود؛ يكي از مباني عرفان ابن عربي وحدت وجود است. به اين معني كه در حقيقت ، جز وجود واحد و موجود واحد تحقق ندارد و ماسوا چيزي جز جلوه و ظهور آن وجود واحد نيست؛ بنابراين كاملا طبيعي است كه عارف عشق را به ماسوا و سراسر هستي سرايت دهد.
دكتر قاسم غني در اين خصوص مي نويسد:
«بزرگ ترين عامل قوي كه تصوف را بر اساس عشق و محبت استوار ساخت، عقيده به وحدت وجود بود؛ زيرا همين كه عارف خدا را حقيقت ساري در همه اشيا شمرد و ماسوي الله را عدم دانست؛ يعني جز خدا چيزي نديد و قائل شد به اين كه:
جمله معشوق است و عاشق پرده اي
زنده معشوق است و عاشق مرده اي
طبعا نسبت به هر چيزي عشق مي ورزد و مسلك و مذهب او، صلح كل و محبت به همه موجودات مي شود».
ابن عربي كه خود پايه گذار «وحدت وجود» است، چگونه مي توانسته در توصيف عين الشمس او را در عرض و برابر معشوق حقيقي يعني خداوند متعال قرار دهد؟! وي به خوبي در «ترجمان الاشواق» به اين مبناي خود اشاره دارد:
شعرنا هذا بلا قافيه
انما قصد منه حرف ها
غرضي لفظه ها من اجلها
لست اهوي البيع الاماوها (4)
يعني: شعر من قافيه ندارد و مقصودم از شعر تنها اوست (خداوند متعال)، واژه ها يعني معشوق هدف من است و از اين معامله جز او چيزي نمي خواهم. به بيان ديگر، من جز با او با كسي ارتباط ندارم و ارتباطم با جهان پديده ها از جمله دختر مكين الدين كاملا براي اوست.
شخصيتي كه دائم مي سرايد:
فما نظرت عيني الي غير وجهه
و لا سمعت اذني خلاف كلامه
(چشم من جز او ننگريست و گوشم مخالف گفتارش نشنيد). چگونه مي تواند معشوقي مستقل در برابر معشوق حقيقي يعني خداوند متعال قرار دهد؟! از اين رو، عشق ابن عربي به عين الشمس، بر اساس «وحدت وجود» بر خاسته از عشق به حق است.
ب: معرفت شناسي؛ به اعتقاد ابن عربي عقل و قواي ادراكي انسان نمي توانند به ذات و صفات حق، معرفت حاصل نمايند بلكه اين معرفت از طريق كشف و الهام ايجاد مي شود، و موهبت الهي است كه به عقل و قلب انسان عطا مي شود و انسان مي كوشد تا بدان دست يابد و چه بسا دقت از كف دهد و موفق نشود، چنانكه خود او در قصيده 22 ترجمان الاشواق مي سرايد:
والله ما خفت المنون و انما
خوفي اموت فلا اراها في غد
(سوگند به خدا من از مرگ نمي هراسم، تنها ترسم آن است كه بميرم و او را فردا نبينم)
به نظر ابن عربي آدمي بايد داراي اوصاف ملكوتي شود تا توان ديدن او را بيابد و الا اين آرزو را به گور خواهد برد، زيرا اگر خداوند متعال پرده نور و ظلمت را كنار زند درخشش و شكوه جهاني اش همه كساني كه او را مي بينند فرو خواهد برد.
لو انه يسفر عن برقعه
كان عذابا فلهذا احتجبا
(اگر او نقاب خود را كنار زند، باز كردن آن براي ما عذاب خواهد بود، از اين رو وي از پس پرده نهان شده است.) (5)
بر اساس اين مبناي ابن عربي، معرفت به خداوند متعال با حاكميت اوصاف ملكوتي حاصل مي شود، و الا قواي ادراكي انسان به خودي خود توان شناخت حقيقي را ندارند؛ اما مي توان از طريق انس با مخلوقات شايسته الهي، در حد پايين تري به اين معرفت دست يازيد.
محي الدين در كتاب ترجمان الاشواق، در عين توصيف دختر مكين الدين، اين حقيقت را خاطر نشان مي سازد كه معرفت اصلي بايد به حضرت حق معطوف گردد، چون انسان ها تاب آن را ندارند ، مي توانند با معرفت به انسان هاي والا ـ چه از لحاظ معنوي چه از حيث مظاهر مادي ـ در حد پايين تري به اين حقيقت دست يازند. (6)
يادكردي بايسته: ممكن است اشكال شود كه چگونه شما ضماير ها و امثال آن و در كل علائم مونث در قواعد عربي را به خداوند متعال باز مي گردانيد؟ در كتاب ترجمان الاشواق ابن عربي تمامي اين ضماير به عين الشمس باز مي گردد نه خداوند متعال!!
پاسخ آن است كه در قاعده عربها و زبان نظم، مضامين معشوق در تغزلات جز به لفظ تانيث نمي آيد؛ از اين رو، هنگامي كه عرفا براي بيان مضامين عرفاني از زبان غزل و اشعار عاشقانه بهره مي جويند، حتما بايد احكام آن را مراعات كنند. ابن عربي نيز از اين امر مستثني نبوده است و بسياري از ضماير تانيث در ترجمان الاشواق ، بنا بر قرائن حاليه و مقاليه به معشوق حقيقي يعني خداوند متعال باز مي گردد.
پنجم. با توجه به مقدمه اي كه خود ابن عربي براي ترجمان الاشواق نوشته، به خوبي مي توان دريافت كه مقصود وي از توصيف عاشقانه دختر مكين الدين چه بوده است:
اولا وي به اوصاف روحي و جسمي اين دختر اشاره كرده و جالب تر اين كه حالات معنوي وي را بر حالات مادي او مقدم كرده است. و اين خود بهترين دليل است بر آنكه ابن عربي ، غرق در عشق شهواني و حيواني ـ كه آدمي را مفتون جمال ظاهري مي كند ـ نبوده است:
«... نامش نظام و لقبش عين الشمس و البهاء از زنان دانشمند، عابد، روزه دار و معتكف و پرهيزكار، بانوي حرمين از شهر بزرگ مكه... اگر روانهاي ناتوان زود بيمار و بدانديش در شهر نبودند، آنچه خدا در آفرينش وي تعبيه كرده است سخن مي گفتم، بانويي كه از خوي نيكو رفتاري، بستان پرگياه است، خورشيد دانشوران و بوستان ادبيان است...» (7)
ثانيا محي الدين خود تصريح مي كند كه مقصود اصلي اش از اين اشعار چه بوده است:
«... همواره در آنچه اينجا به نظم در آورده ام، اشاره اي است به واردات الهي و تنزلات روحاني و مناسبات علوي و اين امر بنا بر شيوه آرماني ما جريان دارد، زيرا آخرت از دينا بهتر است... خداوند خواننده اين بخش و بقيه ديوان را از اين كه ذهنش به سوي آنچه شايسته نفوس خود دار و همت هاي بلند كه به امور آسماني دل بسته اند نيز حفظ كند؛ آمين به عزتش» (8).
ثانيا ابن عربي اين نكته را خاطر نشان مي سازد كه به دليل انس مردم عادي با عبارات عرفي عاشقانه، و داشتن انگيزه قوي براي استماع و شنيدن چنين اشعاري سعي كرده است با استفاده از اين شيوه و به كارگيري اين ابزار، معارف بلند الهي و حقيقي را براي آنان بازگو كند:
«... خدا حق را مي گويد و راه مي نمايد، پس با خداي بزرگ استخاره كردم و در اين اوراق آنچه را كه از ابيات غزلي در مكه نظم كرده بودم، گردآوردم كه خداي بزرگ او را مشرف گرداند و بزرگ كند، در جايي كه حج عمره داشتم در رجب و شعبان و رمضان كه به وسيله قصايد به معارف رباني، اسرار روحاني و علوم عقلي و هشدارهاي شرعي اشاره نمايم و تعبير اين معاني را به زبان غزل كه نوعي شعر عاشقانه اس بيان كنم؛ چون دلهاي مردم به اين گونه عبارات عشق مي ورزند و انگيزه هاي شنيدن آنها فراوان است...» (9)
با توجه به نكات پيش گفته مي توان تا حد زيادي پذيرفت، مقصود ابن عربي در ترجمان الاشواق كه بر خواسته از داستاني واقعي است چه بوده است. اين عبارت نيز فراموش نشود:
«مهم اين است كه بدانيم هر آرماني را نه بر مبناي سوء استفاده ها و تحريف هايي كه از آن مي شود بلكه نظر به ارزش ذاتي اش مي سنجيم». (10)
سخن پاياني
بايد توجه داشت نخست، كلمات بزرگان را توجيه معقول و مستند نمود و آن را بر اساس قرآن كريم و كلمات عترت طاهرين (علیه السلام) نيز سنجيد و آن گاه قضاوت نهايي كرد. سخنان آيه الله جوادي آملي در اين خصوص قابل تدبر است: «... مهمترين كلام كه محور هر گونه تصميم گيري است، آن است كه بسياري از سخنان اهل معرفت توجيه عميق و صحيح دارد؛ و اگر مطلبي توجيه پذير نبود و مخالف ميزان الهي يعني قرآن كريم و عترت طاهرين (علیه السلام) بود، مردود است، هر كلامي باشد (كائنا ما كان) و از هر متكلمي نقل شده باشد (كائنا ما كان)، زيرا مومن هيچ تعهدي نسبت به غير قرآن و عترت طاهره ندارد». (11)
پی نوشتها:
1- در اين خصوص نگا: يثربي، سيد يحيي، فلسفه عرفان، صص 346-341.
2- تمهيدات، ص 96.
3- نگا: تاريخ فلسفه در جهان اسلامي، حنا الفاخوري – خليل الجر، ترجمه عبدالمحمد آيتي، ص 59.
4- قصيده 42، ابيات 11 و 12.
5- ترجمان الاشواق، قصيده 25.
6- براي آشنايي اجمالي با مباني فكري ابن عربي نگا: محي الدين عربي، كتاب المسائل ، مقدمه، تصحيح، ترجمه و تعليق: دكتر سيد محمد دامادي، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، چاپ اول، 1370 ش.
7- ابن عربي ، محي الدين ، ترجمان الاشواق، ترجمه و شرح: رينولد نيكلسون، پيشگفتار: مرتين لينگز، ترجمه و مقدمه: دكتر بابا سعيدي، ص 50.
8- همان، ص 51.
9- همان، ص 51.
10- استيس، عرفان و فلسفه، ترجمه بهاء الدين خرمشاهي، ص 354.
11- آواي توحيد، ص 87.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بايد نخست كوشيد كه اين «عشق مجازي» ريشه در هواهاي نفساني انسان نداشته باشد ، بلكه منشا آن دل باشد؛ زيرا عشق مجازي ـ كه در طبيعت و ماديت ريشه دار باشد ـ هيچ گاه نمي تواند آدمي را به «عشق حقيقي» رهنمون شود.
تنها آن عشق مجازي كه در دل جاي دارد، مي تواند پلي براي رسيدن به عشق الهي باشد. عاشق بايد منشا كمال و حسن معشوق توجه كند و ديدگاه خود را به آن معطوف دارد و معشوق مجازي را نمادي از معشوق حقيقي خويش تلقي كند و او را جلوه اي از جمال و كمال او بداند.
اگر در عشق مجازي، عاشق همواره به اين حقيقت واقف شود كه معشوق او مجازي است و تنها براي راهبري او به «عشق برتر و برين» است، مي تواند از اين عشق گذر كرده و به عشق حقيقي و الهي برسد؛ اما اگر نگاه خويش را بر همان معشوق مجازي محدود سازد و جان و دلش محدود و مسخر و مقيد وي گردد، هيچ گاه نمي تواند از او گذر كند و به معشوق حقيقي دست يابد. علاوه بر اين، همواره بكوشد و دقت نمايد كه هنگام برخورد با معشوق مجازي، به ياد معشوق حقيقي افتد و با نگاه او، هجران معشوق اصلي را يادآورد؛ مانند عشق يعقوب به پسرش يوسف: هر گاه كه يعقوب، يوسف را به «چشم سر» مي ديد، به «چشم سر» در مشاهده حق بود و چون مدتي مشاهده يوسف از وي دريغ شد. مشاهده حضرت حق نيز از دل وي در حجاب گرديد. از اين رو آن همه جزغ و فزع يعقوب در فراغ يوسف، بر فوت مشاده حق بود؛ نه بر فوت مصاحبت يوسف و آن زمان كه دوباره به ديدار يوسف موفق شد، به سجده افتاد كه دلش معشوق اصلي را ديد. (1)
به هر روي ، زماني مي توانيم عشق مجازي را به عشق الهي و حقيقي مبدل سازيم كه از آن گذر كنيم و به منشا و منبع اصلي و سبب اصيل آن روي آوريم.
چشم دريا ديگر است و كف دگر
كف بهل وز ديده دريانگر
جنبش كف ها ز دريا روز و شب
كف همي بيني و دريا ني عجب
ما چو كشتيها به هم بر مي زنيم
تيره چشميم و در آب روشنيم
اي تو در كشتي تو رفته به خواب
آب را ديدي، نگر در آب آب
آب را آبي است كو مي راندش
روح را روحي است كو مي خواندش (2)
پی نوشتها:
1- كشف الاسرار، ج 5، ص 140؛ در اين خصوص نگا: عرفان اسلامي، صص 177 و 178.
2- مثنوي معنوي، دفتر 3، ابيات 1270-1274.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امكان دارد مقصود از اين عاشق و معشوق ، مجازي و خيالي باشد. با توجه به توضيحاتي كه در مورد عشق مجازي و عشق دروغين مطرح شد، از آنجا كه منشا علاقه چنين عشق هايي ، نفس و هواهاي آن است، (نه خود آن حقيقت خارجي و پديده عيني) عاشق با خيال معشوق، خوش است و هنگامي كه به وصال او رسيد، آن بهره و لذتي كه از خيال او مي برد، از خود او نبرده و در زمان اندكي پس از وصال مادي، آن علقه خيالي نيز از ميان مي رود.
ز آنكه شهوت با خيالي رانده است
وز حقيقت دورتر وامانده است
با خيالي ميل تو چون پر بود
تا بد آن پر بر حقيقت بر شود. (1)
از سوي ديگر ممكن است مقصود استاد مطهري به مطلبي باشد كه انديشمندان در اقسام عشق مطرح كرده اند. عشق از آنجا كه ريشه در معرفت دارد به حسب قواي ادراكي داراي سه قسم كلي است: 1- حسي يا طبيعي 2- خيالي 3- عقلي. (2) عشق خيالي ، قوي تر از حسي و عشق عقلي، قوي تر از عشق خيالي است. اينان معتقدند: معشوق خيالي به دليل آنكه در قوه خيال است و اين قوه از قواي حسي قوي تر است، لذت و ابتهاجي كه از آن به انسان دست مي دهد ، قوي تر از لذتي است كه در معشوق حسي وجود دارد. اين مطلب با رجوع به وجدانيات موجه مي نمايد. آدمي از صورت زيبايي كه در خواب مي بيند، بيشتر لذت مي برد تا صورتي كه در بيداري مي بيند، زيرا صورت هايي كه انسان در خواب مي بيند نشات گرفته از قوه خيال است و صورت هايي كه در بيداري مي بيند ناشي از قوه حسي و طبيعي است.
از اين رو مقصود كلام استاد مطهري اين است: از آنجا كه لذت معشوق خيالي بيش از معشوق حسي است، عاشق خيال معشوق را بيشتر از خود او مي خواهد.
پی نوشتها:
1- همان، دفتر 3، ابيات 2134-2135.
2- احياء علوم الدين، ج 2، ص 275، اسفار، ج هفتم، ص 167، فتوحات مكية، ج 1، ص 111؛ رساله عشق بوعلي ، صص 9-24.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
عارفان و فيلسوفان در برابر عشق حقيقي، عشق مجازي و عشق كاذب يا دروغين را مطرح كرده اند. اين دو عشق، اصلي و اصيل نيستند؛ بلكه نام گذاري «عشق» ، بر عشق دروغين، خيانت به محتوا و عمق اين واژه پاك است.
پيروان عرفان و عشق حقيقي، از آنجا كه جهان هستي، از جمله انسان را مظهر، آيات و نشان حضرت حق مي دانند؛ عشق به مظاهر و آفريده هاي او را عشق مجازي و در طول عشق به ذات پروردگار ـ كه عشق حقيقي است ـ مي دانند.
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم ازوست (1)
عشق مجازي همچون نردبان، پل و مسير و رودي به عالم عشق حقيقي است. عشق مجازي ، ريشه در عشق حقيقي دارد زيرا عشق ما بر معشوق راستين، متمركز است و به هر آنچه كه از او است و بوي او را مي دهد و آيت او است، عشق مي ورزيم. عشق مجازي، عشق به نمود است، نه عشق به بود؛ از اين رو توقف و ماندگاري در اين عشق ، هر چند بهتر از نداشتن عشق است؛ ولي نتايج عشق حقيقي و راستين را ندارد.
عاشقي گر زين سر و گرز آن سراست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
گفت معشوقم: تو بودستي نه آن
ليك كار از كار خيزد در جهان
عاشق آن وهم اگر صادق بود
آن مجازش تا حقيقت مي رود. (2)
در روايتي آمده است: نوجواني كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود. به پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سلام كرد و از خوشحالي ديدن ايشان، چهره اش گشاد شد و لبخند زد. حضرت به او فرمود: اي جوان! مرا دوست داري؟ گفت: اي رسول خدا!! به خدا قسم آري. فرمود: همچون خودت؟ گفت: اي رسول خدا! به خدا قسم بيشتر. فرمود: همچون پروردگارت؟ گفت: خدا را، خدا را، اي رسول خدا! اين مقام نه براي تو است و نه ديگري. در حقيقت تو را براي دوستي خدا دوست مي دارم. در اين هنگام رسول خدا به همراهان خويش روي كرد و فرمود: اين گونه باشيد؛ خدا را به سبب احسان و نيكي اش به شما دوست بداريد و مرا براي دوستي خدا دوست بداريد. (3)
در حسن رخ خوبان، پيدا همه او ديدم
در چشم تكورويان، زيبا همه او ديدم
در ديده هر عاشق ، او بود همه لايق
ور نه ز نظر وامق، عذرا همه او ديدم
ديدم همه پيش و پس، جز دوست نديدم كس
او بود همه او بس، تنها همه او ديدم (4)
گاه از عشق مجازي به عشق اصغر ياد مي شود كه همان عشق به انسان است؛ زيرا مجموعه اي از لطايف عالم هستي و آيينه اي از صفات حق و راهنماي قلوب و معرفت باري تعالي است.
گاه از آن به عشق اوسط نيز نام مي برند كه همان اشتياق و محبت نسبت به همه اجزاي عالم است؛ از آن رو كه مظاهر صفات الهي است و يا عشق به عالماني است كه ناظر به حقايق موجوداتند و در آفرينش آسمان ها و زمين به تفكر مي پردازند. (5) گاهي نيز به آن «عشق نفساني يا عفيف» نيز اطلاق مي گردد كه همان عشق و محبت به صفات روحي و ملكات اخلاقي انسان ها است. (6)
اما عشق كاذب و دروغين، داراي منشا جنسي و شهواني است. در اين عشق، عاشق به صورت ظاهري معشوق و رنگ و روي او متوجه است. اين نوع عشق ـ كه به جفا، نام عشق بر آن نهاده اند ـ موجب تسلط نفس اماره و تقويت آن و حكومت شهوت بر قوه عاقله و در نتيجه خاموش شدن نور عقل مي شود. (7)
عشق هايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود
عاشقان از درد زان ناليده اند
كه نظر ناجايگه ماليده اند (8)
عشق دروغين، جز طغيان شهوت نيست. عشقي كه از مبادي جنسي و حيواني سرچشمه مي گيرد، به همان نيز خاتمه مي يابد و افزايش و كاهش آن بيشتر به فعاليت هاي فيزيولوژيكي دستگاه تناسلي بستگي دارد كه قهرا در سنين جواني بيشتر بروز مي كند و با پا گذاشتن به سن، از يك طرف و اشباع آن از سوي ديگر، كاهش مي يابد و منتفي مي شود. اين گونه عشق ها به سرعت مي آيد و مي رود و خطرناك و فضيلت كش است.
انسان آن گاه كه تحت تاثير شهوات خويش است، خود را مي پرستد. شخص مورد علاقه را براي خود مي خواهد و در اين انديشه است كه از وصال او بهره مند شود و حداكثر تمتع را از او ببرد. بديهي است كه چنين عشقي نمي تواند مكمل و مربي روح انسان باشد و آن را تهذيب نمايد. (9) اين نوع عشق، منشا خشونت، جنايت، زبون كننده و ناپايدار است و همان است كه وصالش، مدفنش به شمار مي آيد. ملاصدراي شيرازي مي گويد: «كساني كه شيئي از اشياي دنيايي را دوست دارند و فقط به ظاهر آن دل خوش كرده اند، وقتي به وصال محبوب رسيدند، بعد از مدت اندكي همان محبوب، براي آنها وبال شده، موجب زحمتشان مي گردد، لذا حلاوتي را كه در حالت عشق و حب داشتند ، از دست مي دهند (10)».
عشق ، آينه بلند نور است
شهوت ز حساب عشق دور است
سعديا! عشق نياميزد و شهوت با هم
پيش تسبيح ملايك نرود ديو رجيم
امام صادق (علیه السلام) مي فرمايد: «من وضع حبه في غير موضعه فقد تعرض للقطيعة»؛ (11)
«هر كس محبتش را در غير جاي خويش قرار دهد (به جاي رابطه و پيوند) خود را در معرض جدايي قرار داده است».
عشق چون آينه است كه در آن، حالات و درجات استعداد هر عاشقي، نمودار مي گردد. دوام عشق، به دوام و پايداري معشوق وابسته است. عشق آب و رنگ و حس صوري، چون ثبات ندارد، پايدار نمي ماند. اين عشق ها نوعي هوسراني و بازي خيال است كه فرجامي جز ننگ و رسوايي ندارد.
اگر زيبايي ظاهري، ذاتي آدمي بود، نبايد از ميان مي رفت؛ زيرا «لذاتي لا يختلف و لا يتخلف» «ذاتي، اختلاف و تخلف نمي پذيرد». پس با زوال زيبايي ظاهري ، بايد متوجه شويم كه رخ زيباي آدمي، عرضي او است:
عشق بر مرده نباشد پايدار
عشق را بر حي جان افزاي دار (12)
معشوق، صورت نيست؛ بلكه وصف معني و حقيقت است و چون حسن، كمال و معني معشوق نهايتي ندارد؛ سوز و گداز دل عاشقان راه حقيقت نيز پايان نمي پذيرد و هيچ گاه عاشقان از نثار عشق سير و بي نياز نمي گردند.
عشق بينايان بود بر كان زر
هر زماني لاجرم شد بيشتر
عشق رباني است خورشيد كمال
امر نور اوست خلقان چون ضلال(13)
پی نوشتها:
1- سعدي.
2- مثنوي معنوي، دفتر 1، ابيات 76 و 111 و دفتر 3، بيت 1345.
3- ارشاد القلوب، ديلمي، ص 161، ح 898.
4- عراقي.
5- ر. ك: اسفار، ج 7، ص 184؛ دامادي، سيد محمد، شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت، صص 97 و 98.
6- محمد بن محمد بن الحسن ، نصير الدين الطوسي، شرح الاشارات و التنبيهات، نمط نهم، فصل هفتم و هشتم.
7- همان.
8- مثنوي معنوي، دفتر 1، بيت 205 و دفتر بيت 229.
9- ر. ك: مطهري ، مرتضي، اخلاق جنسي در اسلام و جهان غرب، صص 83-94.
10- اسفار، ج 7، ص 186.
11- بحار الانوار، ج 74، ص 183.
12- مثنوي معنوي ، دفتر 5، ابيات 3272.
13- همان، ابيات 982 و 983.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي تمايز عشق حقيقي از عشق مجازي، راه كارهاي گوناگوني وجود دارد؛ از جمله :
1.عاشق بايد با بررسي مبدا عشق خويش، بداند كه آن حس است يا خيال؛ عقل است يا دل؛ شهوت است يا امور انساني؟
2.بدان كه عشق برايش آرام بخش ، نشاط آور، طرب انگيز و تحريك آفرين است. يا موجب اضطراب، خمودي، بي حركتي، سستي و در خود فرو رفتگي؟
3.آيا با وصال معشوق، عشق اوليه اش شكوفاتر، پاياتر و پويا تر مي گردد، يا پژمرده، ايستا و خموش است؟
4.آيا معشوق يكي است يا متعدد؟
در عشق حقيقي، معشوق واحد و يگانه است و در عشق مجازي هم، عشق به آيات الهي در طول عشق خداوند است، نه در مقابل آن. اگر معشوق متعدد باشد. عشق ما نه حقيقي است و نه مجازي؛ بلكه عشقي دروغين و كاذب است.
هست معشوق آن كه او يكتو بود
مبتدا و منتهايش او بود
چون بيابيش و نباشي منتظر
هم هويدا او بود هم نيز سر
رو چنين عشقي گزين گر زنده اي
ور نه وقت مختلف را بنده اي
هر ك چيزي جست، بي شك يافت او
چون به جد اندر طلب بشتافت او. (1)
از مجموع آيات و روايات و سخن عارفان راستين، مي توان نشانه هاي عشق حقيقي را دريافت. دانستن اين علائم انسان را قادر مي سازد تا عشق خود را ارزيابي كند. به اين نشانه ها در دو قسمت به صورت كلي و اجمالي اشاره مي شود:
يك. نشانه هاي عشق انسان به خداوند:
1.خدا را بر همه محبوب هاي خود ترجيح دهد؛
2.در باطن و ظاهرمطيع خدا باشد؛
3.در همه امور موافق او باشد؛
4.اولياي خدا را به جهت او دوست بدارد؛
5.لقاي خدا را بر بقاي خود ترجيح دهد؛
6.هر چيزي را در برابر عشق به خداوند حقير شمارد؛
7.همه اوقات، مستغرق ذكر خدا باشد؛
8.آسايش و آرامشش درقرب او باشد؛
9.از حضرت حق راضي و خشنود باشد؛
10. به كلام محبوب (قرآن) عشق ورزد؛
11. با مال و جان در راه محبوب، مجاهده كند؛
12. بر خلوت و مناجات با محبوب، حريص باشد؛
13. عبادت براي او آسان باشد؛
14. همه بندگان مطيع وي را دوست بدارد و بر همه رحيم و مشفق باشد؛
15. همه كافران و عاصيان را دشمن بدارد. (2)
دو. علائم عشق حق به بنده:
1.وجود نشانه هاي عشق انسان به خداوند؛
2.محبوب دوستان خدا مي شود؛
3.توفيق طاعت پيدا مي كند؛
4.سنگيني خدمت را از دوش او بر مي دارد؛
5.به قدر نياز به او عطا مي كند؛
6.بلاي بنده را بسيار مي كند؛
7.معايب بنده را مخفي مي كند و ظاهر نمي سازد؛
8.به بنده قلب سليم عطا فرموده، اخلاق او را نيك مي گرداند؛
9.دنيا را مبغوض بنده اش مي سازد؛
10. او را به حلم و آرمش مزين مي كند؛
11. صدق و راستي را به او الهام مي كند؛
12. دانش و علم را بر ذهنش خطور مي دهد؛
13. عبادت نيكو را به او ارزاني مي دارد؛
14. امانت را محبوب بنده مي سازد (3)؛
يا رب ز شراب عشق سر مستم كن
وز عشق خودت نيست كن و هستم كن
از هر چه ز عشق خود تهي دستم كن
يكباره به بند عشق پابستم كن (4)
پی نوشتها:
1- محمدي اشتهاري، محمد، داستان هاي مثنوي ، ج2، صص 90-91.
2- براي آشنايي تفصيلي، ر.ك: محمد رضا كاشفي، آيين مهر ورزي، صص 85-98.
3- ر. ك: همان، صص 102 و 103 ؛ عطف الالف، صص 89-94؛ احياء علوم الدين، ج 4، ص 304؛ ميزان الحكمة، ج 2، صص 222-224.
4- بابا طاهر.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از نگاه دين «خداوند» كمال محض، جمال مطلق، داراي برترين وصف ها، مبدا عشق ، اولين عاشق و الهام بخش عشق است كه همه هستي نشانه و مظهر اويند؛ از او سرچشمه گرفته و به سوي او مي روند. از آن رو كه آدمي كمال جو و جمال خواه بوده و حقيقتش از روح خدا است؛ از آن منزل هبوط كرده و به سوي او باز خواهد گشت. انسان داراي روحي است كه ظهور و جلوه تام صفات حق است.
اينها نشانگر اين حقيقت است كه عشق حقيقي، عشقي است كه در جان آدمي نهفته و مبدا و غايت آن، خداوند است، و اشتياق شديد آدمي به مظاهر خلقت نيز تنها عشق به حضرت حق است كه در آفريدگانش جلوه گر شده است و اگر عشق جز اينها باشد، عشق نخواهد بود.
عشق حقيقي عبارت است از «قرار گرفتن موجودي كمال جو (انسان) در جاذبه كمال مطلق (خداوند متعال)؛ يعني، پروردگاري جميل، مطلق ، بي نياز، يگانه، داناي اسرار، توانا، قاهر و معشوقي كه همه رو به سوي او دارند و او را مي طلبند». (1)
مانند تو من يار وفادار نديدم
خوش تر ز غم عشق تو غمخوار نديدم
جز خال خيال رخ زيباي تو در دل
در آينه حس تو زنگار نديدم
دل بندگي دوست به شاهي نفروشد
يك مشتري عشق به بازار نديدم
با بندگي حضرت معشوق الهي
در دل هوس شاهي اين دار نديدم (2)
اين عشق ـ كه از آن به «عشق اكبر» ، «محبت اول» يا «محبت سوم» نيز ياد مي شود ـ (3) عشق به دوست حقيقي و منحصر به فردي است كه با عشق به خود، جهان را آفريد و عشق را در تمام هستي ـ از جمله انسان ـ قرار داد و عشق به خود را درفطرت او به وديعه نهاد.
ما را سر سوداي كس ديگر نيست
در عشق تو پرواي كس ديگر نيست
جز تو دگري جاي نگيرد در دل
دل جاي تو شد، جاي كس ديگر نيست
عاشق حقيقي و راستين، تنها به كمال محض و جميل مطلق توجه دارد. تنها او را مي خواهد و مي جويد . اين عشق، التيام بخش، رام كننده، صبر آور، انس بر انگيز، رضايت بخش، نيروزا، طلب آور، در هم شكننده خود پرستي، سرور انگيز، نشاط آور، پايا و پويا است. اين عشقي است كه وصالش ، مقتل عاشق است، نه مسلخ وي؛ يعني، هنگام وصال، عاشق قامت بر كشيده، قيامت به پا مي كند و عشقش زنده تر و فعال تر مي گردد؛ نه آنكه سرد و خاموش شود. در اين عشق، عاشق وجود خود را در مقابل معشوق از دست مي دهد:
جمله معشوق است و عاشق پرده اي
زنده معشوق است و عاشق مرده¬اي(4)
عاشق در اين عشق، با بلا
خوشنو مي گردد نه محزون.
تا خيال دوست در اسرار ماست
چاكري و جان سپاري كار ماست
هر كجا شمع بلا افروختند
صد هزاران جان عاشق سوختند
عاشقاني گز درون خانه اند
شمع روي يار را پروانه اند (5)
عاشقان اين عشق، به مرگ، عشق مي ورزند:
عاشقم من كشته قربان «لا»
جان من نوبت گه طبل بلا
من چو اسماعيليانم بي حذر
بل چون اسماعيل آزادم ز سر
فارغم از طمطراق و از ريا
«قل تعالوا» گفت، جانم را بيا (6)
عقل در پاي اين عشق قرباني مي شود:
عقل را قربان كن اندر عشق دوست
عقل ها باري از آن سويت¬كاوست(7)
عاشقان اين عشق ، فقط معشوق مي خواهد نه غير او:
عاشقان را شادماني و غم اوست
دستمزد و اجرت خدمت هم اوست
غيرمعشوق ارتماشايي بود
عشق نبود هرزه سودايي بود
عشق آن شعله ست كاو چون بر فروخت
هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت
تيغ «لا» در قتل غير حق براند
در نگر زآن پس كه بعد «لا» چه ماند
ماند «الاالله» باقي، جمله رفت
شاد باش اي عشق شركت سوز زفت (8)
عاشق، در اين عشق چون ديوانه اي مي گردد كه هيچ طبيبي جسماني، قدرت مداواي او را ندارد:
نيست از عاشق كسي ديوانه تر
عقل از سوداي او كور است و كر
زان كه اين ديوانگي عام نيست
طب را ارشاد اين احكام نيست
گر طبيبي را رسد زين گون جنون
دفتر طب رافرو شويد به خون (9)
عاشق ترين عاشقان اين عشق، رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و به همين دليل در ميان پيامبران خاص بود:
با «محمد» بود عشق پاك جفت
بهر عشق او را خدا «لولاك» گفت
منتهي در عشق چون او بود فرد
پس مر او را ز انبيا تخصيص كرد
گر نبودي بهر عشق پاك را
كي وجودي دادمي افلاك را (10)
از همين رو، قرآن كريم تنها محبوب حقيقي و اصلي را خداوند متعال دانسته اند (11) و در روايات ، به محبت خداوند سبحان تاكيد فراوان شده است (12)
عشق و حب به حق، از اول در فطرت آدمي وجود داشته است. دل و روح در صورت اوليه خويش و قبل از هبوط به عالم خاكي و پي از آنكه محجوب به حجاب ه گشته و صورت اصلي خويش را از دست بدهد؛ مستغرق در شهود حق، واله در حب او و عاشق و فاني در وجه او بوده است. دل در موطن اصلي خود، نه تنها در عشق و فنا، بلكه عين عشق و فنا است. بنابراين ، حب و عشق به حق بعدا در دل به وجود نيامده است؛ بلكه از اول بوده و خميره اصلي دل است.
ملاتم به خرابي مكن كه مرشد عشق
حوالتم به خرابات كرد روز نخست
عهد الست من همه با عشق شاه بود
وز شاهراه عمر بدين عهد بگذرم
وقتي حجاب تا حدودي بر طرف شد و صورت اوليه جلوه كرد، «حب حق» نيز ظاهر مي شود و با ادامه مجاهدت و برطرف شدن بيشتر حجاب از دل و ظهور كامل تر حقيقت دل، دوستي حق هم بيش از پيش ظاهر گرديده، مراتب بالاي خود را طي مي كند تا منتهي به عشق شود. عشق نيز به همين ترتيب در مراتب خود پيش مي رود تا به فنا رسد. (13)
عشق زنده در روان و در بصر
هر دمي باشد ز غنچه تازه تر
عشق آن زنده گزين كاو باقي است
كز شراب جان فزايت ساقي است
عشق آن بگزين كه جمله انبيا
يافتند از عشق او كار و كيا (14)
عشق انسان زاييده عشق خدا است و سبب تفاوت درجه اش با عشق خدا، كدورت جسم انسان است. در صورت از ميان برخاستن اين كدورت ـ كه لازمه اش فناي بنده در حق است ـ محبت نيز به طهارت و صفاي اصلي اش بر مي گردد. اين همان عشقي است كه از خدا آغاز مي شود و به انسان مي رسد و او را به خدا مي رساند؛ يعني، عشق حقيقي و عرفاني.
اين عشق، عشقي دو طرفه است (15)؛ بدين صورت كه در قبال عشق انسان به خداوند، او نيز به انساني كه عشق حقيقي و راستين دارد، عشق مي ورزد. (16)
پی نوشتها:
1- نگا: احياء علوم الدين، ج 4، صص 279-283، الميزان، ص 411؛ اسفار، ج 7، ص 183.
2- الهي قمشه اي.
3- اسفار، ج 7، ص 184؛ خواجه عبدالله انصاري، شرح منازل السائرين، (بر اساس شرح عبدالرزاق كاشاني)؛ صص 222-223.
4- مثنوي معنوي، دفتر 1، بيت 30.
5- همان، دفتر 2، ابيات 2572-2574.
6- همان، دفتر 3، ابيات 4098-4100.
7- همان، دفتر 4، بيت 1402.
8- همان، دفتر 5، ابيات 586-590.
9- همان، دفتر 6، ابيات 1979-1981.
10- همان، دفتر 5، ابيات 2737-2739.
11- بقره (2)، آيه 165؛ توبه (9)، آيه 24؛ هود (11)، آيه 113؛ عنكبوت (29)، آيه 4؛ زمر (39)، آيه 3 ؛ شوري (42)، آيه 6-9.
12- محمد محمدي ري شهري، المحبة في الكتاب و السنة ، صص 199 و 200 ح 891-893 و نيز ر. ك. زهير الاعرجي، الاخلاق القرآنية، ج 2، صص 11-15.
13- ر. ك: مقالات ، ج 2، صص 166-176.
14- مثنوي معنوي، دفتر 1، ابيات 218-220.
15- مائده (5)، آيه 54؛ آل عمران (3)، آيه 31.
16- ر. ك: احياء علوم الدين، ج 4، صص 302-303 ؛ چهل حديث ، صص 390 و 391؛ رساله عشق بوعلي، صص 4-6.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
گفتني است كه عشق بر اساس كمال جويي و جمال خواهي شكل مي گيرد. درك زيبايي هاي هستي موجب عشق به خدا مي شود. از اين رو عشقي كه دين براي انسان ترسيم مي كند، متاثر از ديدگاه خاصي به انسان ، عالم هستي و خداوند متعال و نسبت اين سه با يكديگر است. عشقي كه رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) از سوي خداوند براي آدمي به ارمغان آورده، بر مباني انسان شناسي، هستي شناسي و خدا شناسي مبتني است . از اين رو نگاهي اجمالي به اين مباني، براي تفسير و تفهيم درست عشق، ضروري مي نمايد:
يك. هستي شناسي
از ديدگاه قرآن، همه عالم هستي آيات و نشانه هاي خداوند است. همه آنچه را كه در زمين و آسمان و در نظر كلي ترجمان هستي است، نشانه مي داند. (1) عالم هستي ظهوراتي از اسما و صفات جلوه حضرت حق است. (2)
من به هر كه مي گذرم ذكر دوست مي شنوم
من به هر چه مي نگرم روي دوست مي بينم
از ديدگاه قرآن، جهان هستي ، داراي عوالمي است. هريك از اين عوالم ـ عالم مادي، عالم مثال؛ عالم تجرد و عالم اسما ـ داراي احكام، سنن و قوانين ويژه خود مي باشد (3)
عوالم هستي و موجودات آن، از خداوند متعال نشات گرفته و دوباره به سوي او باز خواهند گشت. از منظر قرآن ، كل جهان هستي و موجودات آن مسخر انسان است تا آدمي را براي رسيدن به مقصود نهايي خويش مدد رسانند. به هر روي، عالم هستي ظهور زيبايي خدا است.. (4)
در بيان نايد جمال حال او
هر دو عالم چيست؟ عكس خال او
دو. خدا شناسي
از نظر قرآن كريم، خداوند گشايش بخش، دانا، توانا، زنده، پاينده، حق، صاحب شكوه و ارجمندي ، بي نياز، يكتا، يگانه، پادشاه راستين جهان هستي، پاك از هر عيب و نگهبان و مراقب بر همه چيز است. (5)
بهترين وصف از آن خداوند است (6) و به هر جا روي كنيم، خدا آنجا است. (7) او در عين عظمت، ازرگ گردن به انسان نزديك تر است و وسوسه هاي نفس او را مي داند (8) او خدايي است آمرزنده. (9) در عين حال قوي و قهار است؛ (10) اما توبه پذير، (11) بخشنده، (12) دوستدار، (13) داراي رحمت و فضل بزرگ است. (14)
خداوند از نظر قرآن، آفريننده آسمان ها و زمين و خالق همه چيز است . (15) هر كه بهره اي ازكمال دارد، ازخدا وام گرفته است. (16) الهام كننده دوستي و محبت در ميان مومنان است. (17) او كسي است كه مهر و محبت خود را به دل دوستداران خويش مي افكند و عشق را ميان انسان ها حاكم مي سازد. (18)
هر چه انديشي پذيراي فناست
آن كه در انديشه نايد آن خداست (19)
سه. انسان شناسي
از ديدگاه قرآن، انسان موجودي است برگزيده خداوند، خليفه و جانشين او در روي زمين (20) تركيبي از جسم و روح، (21) داراي فطرتي خدا آشنا ، آزاد، مستقل، امانت دار خدا و مسؤول خويشتن و جهان، (22) مسلط بر طبيعت و زمين و آسمان (23) و ملهم به خير و شر. (24) وجودش از ضعف و ناتواني آغاز مي شود و به قوت و كمال سير مي كند، (25) اما جز در بارگاه الهي و جز با ياد او آرام نمي گيرد. (26) از شرافت و كرامت ذاتي برخوردار است و خداوند او را بر بسياري از مخلوقات خويش برتري داده است (27) او انسان را آفريد تا تنها او را پرستش كند و فرمان او را بپذيرد. (28) از اين رو ، انسان جز در راه پرستش خداي خويش و جز با ياد او، خود را نمي يابد و اگر خداي خويش را فراموش كند، خود را فراموش مي كند و نمي داند كه كيست، براي چيست، چه بايد كند و كجا بايد برود؟! (29)
از ديدگاه قرآن، حقيقت انسان «روح خدا» و نزديك ترين مخلوقات به مبدا متعال، همان است كه در آِه (نفخت فيه من روحي) (30) به آن اشاره شده است. اين روح قبل از هبوط و تنزل در اين بدن مادي، در عالم امر بوده است؛ (31) عالمي كه خداوند وجودش را امري حتمي تلقي فرموده و آن رابه طهارت و قدس، وصف كرده است. (32)
روح خدا منشا روح آدمي و ظهور و جلوه تام و كامل حق و صفات او است. اين روح از قدس و طهارت برخوردار و بر تمام عوالم هستي برتري دارد. (33) اين روح يا مقام آغازين انساني، از مرتبه اصلي و از چهره اوليه خويش، در مقام نزول و هبوط از آن عالم به اين عالم مادي، دور گشته است و در سير نزولي خود چهره اصلي آن محدود تر شده ، كمالات و خصوصيات وجودي اصيل آن زير حجاب ها رفته است. روح خدا يا حقيقت انسان، در اين سفر، از منازل و مراتب مختلف گذر مي كند و به منزل آخر رسيده و در بدن تسويه شده انساني جلوه گر مي شود. آن گاه در مرتبه روح دميده شده، در بدن انساني ظاهر مي گردد. (34)
«اهبطوا» افكند جان را بدن
تا به گل پنهان بود در عدن (35)
از آنجا كه روح بر اثر هبوط به عالم مادي، پوشيده در حجاب هاي است، به بعد مادي خويش بيشتر از بعد معنوي اش توجه مي كند. از اين رو به خود، خدا و ديگران ستم روا مي دارد (36) يك سو نگر مي شود. (37) نفع مادي خود را بر منافع ديگران ترجيح مي دهد و به نيازمندان كمك نمي كند. (38) شتابگر، (39) خود بزرگ بين، فخر فروش، (40) مجادله گر (41) و حريص است. (42) در برخورد با بدي جزع مي كند و اگر به نعمت رسد، بخل مي ورزد. (43)
خداوند متعال بينش ها و گرايش هايي را در آدمي نهاده است كه : اكتسابي نيست و در عموم افراد وجود دارد؛ هر چند ممكن است داراي شدت و ضعف باشد. از اين بينش ها و گرايش ها به «امور فطري» ياد مي شود. (44)
كمال جويي و جمال خواهي از جمله گرايش هاي فطري اند كه خداوند آنها را در روح آدمي قرار داده است (45) اما از منظر آيات قرآن، اين روح هبوط كرده و محجوب گشته، مي تواند با كنار زدن حجاب ها و موانع و با استمداد از وحي و عقل ـ كه راه مسير و چگونگي سير را به او نشان مي دهد ـ بينش ها و گرايش هاي فطري خويش را شكوفا سازد و به موطن اصلي خود (لقاي حضرت حق است) بازگشته و به همان طهارت و قدس بلكه بالاتر از آن بار يابد. (46)
تاج «كرمناست» بر فرق سرت
طوق «اعطيناك» آويز برت
جوهر است انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و پايه اند و او غرض(47)
پی نوشتها:
1- جاثيه (45)، آيه 3؛ يوسف (12)، آيه 105 و...
2- ر.ك: محمد شجاعي، بازگشت به هستي، صص 91-99؛ خواب و نشان هاي آن، صص 14-24.
3- ر. ك: حجر (15)، آيه 21؛ مومنون (23)، آيه 99-100؛ غافر (40)، آيه 11؛ بقره (2)، آيه 154 و 232؛ توبه (9)، آيه 29 و... در باب عوالم وجود ر. ك: محمد شجاعي، معاد يا بازگشت به سوي خدا، ج 1، صص 212-226.
4- ابراهيم (14)، آيه 32 و 33 و...
5- بقره (2)، آيه 115؛ طه (20)، آيه 111؛ لقمان (31)، آيه 30؛ الرحمن (55)، آيه 27؛ اخلاص (112)؛ آيه 1 و 2؛ نحل (16)، آيه 51؛ حشر (59) آيه 23؛ حديد (57)، آيه 3؛ بقره (2) آيه 284.
6- نحل (16)، آيه 60.
7- بقره (2)، آيه 115.
8- ق (50)، آيه 16.
9- غافر (40)، آيه 3.
10- انفال (8)، آيه 8 و رعد (13)، آيه 13.
11- غافر (40)، آيه 3.
12- آل عمران (3)، آيه 8.
13- بروج (85) ، آيه 14.
14- انعام (6)، آيه 133 و آل عمران (3) آيه 74.
15- حشر (59)؛ آيه 24؛ انعام (6)، آيه 14 و 102.
16- فاطر (35)، آيه 15.
17- انفال (8)، آيه 63؛ آل عمران (3)، آيه 103.
18- طه (20)، آيه 39 و ر. ك: جلال الدين السيوطي ، تفسير الدر المنثور، ج 5، ص 567.
19- مثنوي معنوي، دفتر 2، بيت 3107.
20- بقره (2)، آيه 30؛ انعام (6)، آيه 165.
21- سجده (32)، آيه 7-9.
22- احزاب (33)، آيه 72؛ دهر ()، آيه 2-3.
23- بقره (2)، آيه 29؛ جاثيه (45)، آيه 13.
24- شمس (91)، آيه 7-9.
25- انشقاق (84)، آيه 6.
26- رعد (13)، آيه 28.
27- اسراء (17)، آيه 70.
28- ذاريات (51)، آيه 56.
29- حشر (59)، آيه 19 و نيز ر. ك: مرتضي مطهري، مجموعه آثار ، ج 2، ص 268-272.
30- ص (38)، آيه 72.
31- اسراء (17)، آيه 85.
32- اعراف (7)، آيه 54؛ يس (36)، آيه 82، در باب عالم امر؛ ر. ك: علامه طباطبايي، انسان از آغاز تا انجام، ص 11-18.
33- شوري (42)، آيه 52؛ نحل (16)، آيه 2؛ بقره (2)، آيه 87؛ مائده (5)، آيه 110؛ نيز در باب خصوصيات وجودي و منزلت و مقام روح خدا ر. ك: محمد شجاعي، انسان و خلافت الهي ، صص 40-81.
34- تين (95) آيه 4 و نيز در اين باب. ر. ك: شجاعي محمد، مقالات، ج 1، ص 31-39.
35- مثنوي معنوي ، دفتر 6، بيت 2936.
36- ابراهيم (14)، آيه 34.
37- حج (22)، آيه 66؛ فصلت (41)، آيه 51.
38- اسراء (17)، آيه 100.
39- اسراء (17)، آيه 11.
40- هود (11)، آيه 10.
41- كهف (18)، آيه 56.
42- معارج (70)، آيه 19.
43- معارج (70)، 20-21.
44- ر. ك: محمد تقي ، مصباح يزدي، معارف قرآن، ج 1-3، ص 26؛ چهل حديث، ص 154-155.
45- در باب اقسام امور فطري، ر. ك: علي ، شيرواني سرشت انسان، صص 69-86.
46- انشقاق (84)، آيه 6-12؛ رعد (13)، آيه 2؛ سجده (32)، آيه 10 و... نيز ر. ك: مقالات، ج 1،صص 40-60-63-98.
47- مثنوي معنوي، دفتر 5، ابيات 3574-3575.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از آنجا كه همه هستي داراي حيات و شعور و كمال جو است، عشق در تمام عالم وجود، سريان دارد. اين عشق در انسان ـ كه داراي حيات و شعور برتر است ـ از شدت بيشتري برخوردار است؛ ولي بر اساس ارتباط معرفت و عشق و اسباب آن، عشق در همه عالم جريان دارد. (1)
آتش ني،جوشش مي، بدايع طبيعت، كشش اجزاي هم جنس به يكديگر و پيوند و تركيب اضداد از جلوه هاي عشق است؛ جاذبه اي كه جزء را به سوي كل مي راند و ميان اشيا و پديده ها، تناسب، هم سنخي و انضمام مي آفريند.
عشق جوشد بحر را مانند ريگ
عشق سايد كوه را مانند ريگ
عشق بشكافد فلك را صد شكاف
عشق لرزاند زمين را از گزاف (2)
داستان عشق انسان، داستان ديگري است، زيرا به رغم ژرفا و گستردگي ادراكش، داعيه هاي خيالي و وهمي او همواره با عقل و ذات او درگير است و مزاحماني از قواي شهوي و غضبيه بر سر راه قرار دارد. بايد دستي از غيب برون آيد و عشق انسان را هدايت كند و راه وصول عشق را به او بنماياند. فرستادن رسولان و كتاب هاي آسماني براي همين جهت است تا عشق حقيقي و راستين را از عشق مجازي و دروغين باز شناساند و آدمي را در عشق و عاشقي اش مدد رساند. (3) كلام پيامبران، بوي گلي است كه انسان را به سمت گلستان مي برد.
اين سخن هايي كه از عقل كل است
بوي گلزار و سرو و سنبل است
بوي گل ديدي كه آنجا گل نبود
جوش مل ديدي كه آنجا مل نبود (4)
پی نوشتها:
1- ر. ك: اسفار الاربعة، ج 7، فصل 15.
2- مثنوي معنوي، دفتر 5، ابيات 2735 و 2736.
3- ر. ك: صدرالدين محمد شيرازي: عرفان و عارف نمايان، ص 120.
4- مثنوي معنوي، دفتر 1، ابيات 1898-1900.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي عشق اسبابي چند مطرح كرده اند كه از همه مهمتر دو سبب است و هر دو ريشه در فطرت هستي دارد:
يك. كمال جويي
همه هستي ميل به كمال دارد؛ كمال طلبي آميخته با حب بقا. همه موجودات در پي آنند كه چيزهايي را به دست آورند و بهره وجودي شان را بيشتر كنند. هر موجودي در پي كمال متناسب با خود است. دانه گندمي كه روي زمين قرار گرفته و با شرايط مساعدي شكافته شده و به تدريج مي رويد؛ بي شك متوجه آخرين مرحله (بوته گندم) است كه رشد خود را تكميل كند، سنبل دهد و دانه هاي زيادي بار آورد. انسان نيز مي خواهد سعه وجودي بيشتري بيابد و علم، قدرت، اراده و حياتش نامحدود و مطلق باشد. امام خميني (رحمت الله علیه) مي فرمايد:
«انسان اگر قدرت مطلق جهان باشد و عالم را در اختيار داشته باشد و به او بگويند كه جهان ديگري هم هست، فطرتا مايل است آن جهان را در اختيار داشته باشد، يا مثلا هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگري هم هست، فطرتا مايل است آن علوم را هم بياموزد». (1)
دستگاه آفرينش با تربيت تكويني خود كمال خواه و كمال جو است و به همين سبب است كه با وجود تمام سختي ها و موانع، عاشق كمال است و براي رسيدن به آن، از هيچ كوششي و تلاشي فروگذار نمي كند. به بيان ديگر اين فطرت كمال خواهي است كه موجودات را عاشق ساخته است. (2)
آتش عشق است كاندر ني فتاد
جوشش عشق است كاندر مي فتاد (3)
دو. جمال خواهي
جمال عبارت است از حضور كمال لايق و ممكن يك شيء نزد انسان. بنابراين كمال هر شيء به قابليت كمال پذيري آن بستگي دارد. از طرفي اگر تمام كمالات لايق يك شيء نزد انسان باشد، آن شيء در غايت جمال و زيبايي است و اگر تنها بعضي از آن كمالات حاضر باشد، شيء به اندازه آن كمالات متصف به حسن و جمال مي شود. به عنوان مثال اگر خطي تمام كمالات لايق خط (متوازي، متناسب و منظم بودن) را دارا باشد، آن خط در اوج زيبايي است. هر چه اين كمالات كمتر باشد، از زيبايي كمتري برخوردار خواهد بود. اين جمال خواهي در انسان موجب پيدايش شاخه هاي گوناگون هنر و فرهنگ در تمدن بشري شده است و اسلام نيز آن را پذيرفته و حتي بخشي از اعجاز قرآن كريم، بر اساس هنر و زيبايي پي ريزي شده است.
بايد توجه كرد كه زيبايي و جمال، منحصر به محسوسات نيست؛ بلكه در غير آنها نيز وجود دارد؛ زيرا زيبايي را به علم، اخلاق و ديگر مفاهيم غير حسي نيز نسبت مي دهيم. در حالي كه هيچ يك از اين موارد با حواس پنج گانه ظاهري درك نمي شود؛ بلكه با بصيرت باطن و چشم دل ـ كه همان نور عقل است ـ درك مي گردد.
جمال و زيبايي عامل مهمي در تحقق و سريان عشق است. سر اينكه برخي، كساني را دوست دارند كه در زيبايي آنان ترديد است، اين است كه عاشق در معشوق، جمالي را مي بيند كه ديگران نمي بينند.
گفت ليلي را خليفه: كان تويي؟
كز تو مجنون شد پريشان و غوي!
از دگر خوبان تو افزون نيستي
گفت:خامش چون تومجنون نيستي(4)
پی نوشتها:
1- چهل حديث، صص 155-163.
2- محمد غزالي، احياء علوم الدين، ج 4، ص 276.
3- مثنوي معنوي، دفتر 1، بيت 10.
4- مثنوي معنوي ، دفتر 1، ابيات 407 و 408.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از آنجا كه عشق محبت شديد و قوي است و محبت فرع معرفت است، عشق نيز بي معرفت، عشق نخواهد بود. شناخت هر چيزي، ريشه ميل يا تنفر انسان نسبت به آن چيز است. اگر انسان چيزي را براي خود سودمند بداند، نسبت به آن ميل و محبت پيدا مي كند و براي جلب آن تلاش مي كند. صدرالمتالهين مي گويد:
«عشق در شيء بدون حيات و شعور، صرفا يك نوع تسميه و نام گذاري است» (1)
بر اساس تقسيم قواي ادراكي انسان به حسي، خيالي و عقلي ، مي توان با تسامح گفت كه سه عشق حسي، خيالي و عقلي وجود دارد. «عشق حسي» بر معرفت حسي بنا شده است و تنها قواي حسي (باصرة، سامعه، شامه، ذائقه و لامسه) از آن مبتهج مي گردد. «عشق خيالي»، عشقي است كه از قوه خيال و وهم آدمي نشات مي گيرد و تنها اين قوه را تسكين مي دهد . اما عشق عقلي عشقي است كه از عقل سرچشمه مي گيرد و بر اساس يافته هاي عقل، معشوق و راه وصال به او را مي شناسد. هر چند با شدت يافتن عشق، آدمي عقل خود را نيز پشت سر مي گذارد؛ ولي براي بار يافتن به آن مرحله نيز بايد از مدخل عقل عبور كند.
از آنجا كه قوه خيال از قوه حس در ادراك امور قوي تر است، عشق خيالي از عشق حسي قوي تر است و به دليل آنكه درك عقل قوي تر از خيال و حس است، عشق عقلي به مراتب قوي تر و كامل تر از عشق حسي و خيالي است . (2)
معرفت ، عشق زا و عشق، معرفت افزا است. پس از انعقاد عشق در جان آدمي، در هر مرتبه اي از ظهور، عاشق را در مراحل معرفت و مدارج كمال پيش تر مي برد؛ در نتيجه ادراك آدمي قوي تر و نافذ تر مي گردد و عشق را به چشم دقيقه ياب و بصيرتي پرده شكاف، مي نگرد و آنچه ناديدني است، مي بيند.
پی نوشتها:
1- صدر الدين شيرازي ، اسفار الاربعة، ج 7، ص 152.
2- ر. ك: ابن سينا، رساله عشق، صص 9-24.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اساس آفرينش جهان، عشق خداوند به جمال و جلوه خويش است، زيرا حب ذات يكي از اسباب عشق است. خداوند نيز به عنوان برترين موجود، به دليل عشق به ذات و جلوه جمالش، جهان را پديد آورد «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف»(1)؛ «من گنج پنهاني بودم كه دوست داشتم شناخته شوم، پس آفريدگان را آفريدم تا شناخته شوم».
گنج مخفي بد ز پري چاك كرد
خاك را روشن تر ز افلاك كرد
بنابراين نخستين كسي كه عشق ورزيد ، خداي متعال بود. (2) او بر اساس همين عشق به خويش است كه مخلوقاتش را نيز دوست مي دارد. (3) عين القضات همداني مي گويد:
«دريغا به جان مصطفي ، اي شنوده اين كلمات! كه خلق پنداشته اند كه انعام و محبت او با خلق از براي خلق است، نه از براي خلق نيست؛ بلكه از براي خود مي كند كه عاشق، چون عطايي دهد به معشوق و با وي لطفي كند، آن لطف نه به معشوق مي كند كه آن با عشق خود مي كند. دريغا از دست اين كلمه ! تو پنداري كه محبت خدا با مصطفي ، از براي مصطفي است؟ اين محبت او از بهر خود است». (4)
چنان كه مبدا عالم خداوند متعال است، مبدا عشق نيز او است. عشق مانند وجود، از ذات حق به عالم سرايت كرده است. عشق انسان را زاييده عشق خدا است.
توبه كردم و عشق همچون اژدها
توبه وصف خلق و آن وصف خدا
عشق ز اوصاف خداي بي نياز
عاشقي بر غير او باشد مجاز (5)
پی نوشتها:
1- سخاوي، مقاصد الحسنه، ص 153.
2- ابوالحسن ديلمي، عطف الالف المالوف علي الكلام المعطوف، ص 28.
3- ر. ك: علامه طباطبايي، الميزان.
4- تمهيدات، ص 217.
5- مثنوي معنوي ، دفتر 6، ابيات 970-971.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
واژه «عشق» مشتق از «عشقه» به معناي ميل مفرط است. «عشقه» گياهي است كه هرگاه به دور درخت مي پيچد ، آب آن را مي خورد؛ در نتيجه درخت زرد شده ، كم كم مي خشكد (1)
اما در اصطلاح، «عشق» عبارت است از : « محبت شديد و قوي» . به عبارت ديگر، عشق مرتبه عالي محبت است. (2)
اما حقيقت آن است كه تعريف حقيقي اين واژه ممكن نيست. محي الدين ابن عربي مي گويد: «هر كس عشق را تعريف كند، آن را نشناخته كه عشق شرابي است كه كس را سيراب نكند» (3)
«لويي ماسينيون» مي گويد: نخستين عارفان، واژه عشق را به كار نمي بردند، شايد از عشق زميني و جسماني هراس داشتند و از اين رو، بيشتر ازمحبت ياد مي كردند (4) . عطار گفته است:
پرسي تو ز من كه عاشقي چيست؟
روزي كه چو من شوي، بداني
عشق قابل تعريف علمي نيست؛ زيرا نه محسوس است و نه معقول، در حالي كه در دو قلمرو «حس و عقل» تاثير دارد. اگر تعريف كننده، خود عشق مي ورزد، مسلما تعريف او صحيح نخواهد بود؛ زيرا اين پديده غير عادي به تمام انديشه و مشاعر او مسلط است؛ به عنوان مثال اگر عاشق بخواهد عشق را تعريف كند، مفاهيم موجود در تعريف، با وضع رواني عاشق رنگ آميزي مي شود و به اصطلاح «مولوي» بوي عشق مي دهد. (5)
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل باشم ز آن
گرچه تفسير زبان روشن گر است
ليك عشق بي زبان روشن تر است
چون قلم اندر نوشتن مي شتافت
چون به عشق آمد، قلم برخورد شكافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت
آفتاب آمد دليل آفتاب
گر دليلت بايد از وي رو متاب (6)
پی نوشتها:
1- «ابن منظور»؛ لسان العرب، ج 9، ص 224.
2- محمد غزالي، احياء علوم الدين، ج 4، ص 275.
3- الفتوحات المكية ، ج 2، ص 121.
4- ر. ك: بابك احمدي، چهار گزارش از تذكرة الاولياء عطار، ص 46.
5- محمد تقي جعفري، نقد و تحليل مثنوي، ج 3، ص 147.
6- مثنوي معنوي، دفتر 1، ابيات 112-116.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
یکم. در آیات قرآن و روایات معصومین (علیه السلام) ، بر دوستی عده ای تاکید شده است؛ از جمله دوستی با پرهیزگاران، صبرپیشگان، نیکوکاران، پاکان، عدالت پیشگان، جهادگران، توکل کنندگان و تائبان. (1) بنابراین نباید پنداشت که خداوند دوستی را منحصر در خویش ساخته است.
دوم. بر اساس فرهنگ دینی ، به دلیل آنکه محبت نوعی وحدت پیدا کردن محبت با محبوب است (یعنی محب همان جا است که محبوب او در آنجا هست و محب با محبوب خود است، و از او جدا نخواهد بود) ، باید محبوبانی را برگزید که محبان حقیقی حضرت حق و محبوبان خداوند متعال باشند تا انسان با آنان و در عالم آنها (در جوار قدس حضرت)، مقصود و شاهد وجه کریم او باشند (2)
ای دل! آنجا رو که با تو روشنند
وز بلاها مر تو را چون جوشنند
در میان جان تو را جا می کنند
تا تو را پر باده چون جا می کنند
در میان جان ایشان خانه گیر
در فلک خانه کن ای بدر منیر!
چو عطارد دفتر دل وا کنند
تا که بر تو سرها پیدا کنند (3)
به هر حال محبت دوستانی که آدمی را به خدا نزدیک کرده و به محبوب اصلی و ازلی رهنمون می گرداند، ایرادی ندارد؛ اما دوستی با کسانی که انسان را از خدا دور نموده و وی را به بیراهه می کشانند، در فرهنگ اسلام تحریم شده است.
حارث از امام علی (علیه السلام) نقل می کند که ایشان درباره دو دوست مومن و دو دوست کافر فرمود: «اما دو دوست مومن که زندگی شان را بر اساس دوستی در راه فرمانبری از خدا گذاشته و بر اساس آن با یکدیگر بخشش ها کردند و به یکدیگر مهر ورزیدند؛ چون یکی شان پیش از دیگری بمیرد و خداوند جایگاه او را در بهشت به او نشان دهد، به شفاعت از دوستش می پردازد و می گوید: پروردگارا! دوستم، فلانی مرا به فرمانبرای از تو فرمان می داد و از معصیت و نافرمانی تو بازم می داشت ، پس او را بر همان هدایتی که مرا به آن استوار داشتی ، استوار بدار، تا آنچه را به من نشان داده ای به او نیز نشان دهی.
خداوند نیز دعای او را مستجاب می کند و چون این دو یکدیگر را نزد خداوند عز و جل می بینند، هریک از آنان به دوستش می گوید: خداوند به تو دوست پاداش خیر دهد، تو مرا به فرمانبری از خداوند، فرمان می دادی و از نافرمانی او بازم می داشتی.
اما دو کافری که براساس نافرمانی خدا با یکدیگر دوستی کردند و بر اساس این به یکدیگر بخشش ها نمودند و مهر ورزیدند، پس چون یکی شان پیش از دوستش بمیرد، خداوند جایش را در آتش به او نشان دهد. وی می گوید: پروردگارا! فلان دوستم مرا به نافرمانی از تو فرمان می داد و از فرمانبر ات بازم می داشت. پس او را بر ادامه گناهانی که مرا بر آن استوار داشت، استوار بدار تا عذابی را که به من نشان دادی به او نیز نشان دهی. پس چون در قیامت یکدیگر را نزد خداوند می بینند، هر یک از آنان به دوستش می گوید: خداوند به تو جزای بد بدهد، مرا به نافرمانی از خدا فرمان دادی و از فرمانبری اش باز می داشتی: آن گاه حضرت این آیه را تلاوت فرمود: (الاخلاء یومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقین) (4)
مشتری من خدای است او مرا
می کشد بالا که «الله اشتری»
خون بهای من جمال ذوالجلال
خون بهای خود خوردم کسب حلال
این خریداران مفلس را بهل
چه خریداری کند یک مشت گل
گل مخور گل را مخر گل را مجو ز
آنکه گل خوار است دایم زرد رو
دل بخور تا دایما باشی جوان
از تجلی چهره ات چون ارغوان (5)
پی نوشتها:
1- نگاه قرآنی به دوست و دشمن، گفتار سوم و پنجم.
2- همان.
3- مثنوی معنوی.
4- تفسیر قمی، ج 2، ص 287؛ بحار الانوار، ج 7، ص 173، ح 4.
5- مثنوی معنوی، دفتر 2، ابیات 2438-2442.
|
|
|
|
1
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9000 سوال |
:تعداد سوالات |
|
282 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|