|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های کلیات |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكى از كمالات اخلاقى انسان زهد و ساده زيستى است و در متون دينى ما در باب مخالفت با تجمّلات دنيوى و دنياگرايى تأكيدات فراوانى شده است. در قرآن كريم خداى بزرگ به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مىفرمايد: به شكوفههايى كه در دست ديگران است و ما به آنان دادهايم چشم مدوز؛ زيرا ما مىخواهيم آنان را با آن شكوفهها بيازماييم ولى رزق پروردگار تو بهتر و ماندنىتر است.[1]
شكوفههاى دنيا براى كسى ميوه نخواهد داد. عالم طبيعت چنان سرد است كه تا اين شكوفهها بخواهد به بار نشيند و به ثمر تبديل شود، سرماى زودرس طبيعت از راه مىرسد و شكوفهها مىريزد.[2]
اما ديدگاههاى مختلف در باب زهد و پارسايى در طول تاريخ موجب بروز تفاسير گوناگون در عرصهى فرايندهاى اجتماعى گشته است و متأسفانه برداشتهاى ناروا از منابع دينى و يا ناديده گرفتن سنت و سيرهى حضرات معصومين عليهم السلام نحلههاى گوناگونى را پرورانده كه جمعى در مسير افراط و گروهى در وادى تفريط، چهرهى زيباى زهد و ساده زيستى را مشوش ساختهاند. به گونهاى كه گاهى با شنيدن واژهى زهد انزوا، تنهايى، دورى از مردم و تمدن و پيشرفت و ترقى، و دعا و عبادت در گوشهاى آرام و فارغ از مشغلههاى زندگى در ذهن انسان تداعى مىگردد، در حاليكه اين معنى واژگونه ساختن حقيقتى ارزشى و آلوده ساختن مفهومى ملكوتى است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: زهد نه آنست كه مال دنيا را تباه كنى و نه آنكه حلال آن را بر خود حرام گردانى. بلكه زهد آنست كه اعتمادت به آنچه نزد حق است، بيش از آن باشد كه در نزد خودت يافت مىشود.[3]
و به فرمودهى حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام: زهد در يك آيه از قرآن بيان شده است آنجا كه مىفرمايد: تا آنكه به خاطر از دست دادن چيزى متأسف و متأثر نشويد و بر آنچه به دستتان رسيده فرحناك نباشيد.[4]
و لذا پارسايى و زهد دل بستن به امر باقى و نوميد گشتن نسبت به امور فانى است. جدايى از تعلقّات دنيوى و قرب به ملكوت است. سبك بال گشتن براى پرواز در آسمان فضايل و ملكات انسانى است.
حال آيا رشد و كمال و تعليم و تربيت و سعادتمندى مانع پارسايى است يا ياور آن؟
كدام مكتب و آيين همچون اسلام توصيه و تشويق نسبت به فراگيرى علم و كسب معرفت و جوشش و بالندگى و تلاش عقلانى دارد؟
مگر نه اينست كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: علم را طلب نمائيد ولو اينكه در چين باشد.[5] و فراگيرى آن را بر همگان ضرورى دانستند.[6]
در روايتى مولى اميرالمؤمنين على عليه السلام تمام مواضع دنيا را جهل مىنامد مگر جايگاه علم را كه روشنى و فروغ است[7]، و اين به صراحت قدر و شايستگى علم و حقارت دنيا و دلبستگى به آن را بيان مىسازد.
اما در باب نسبت بين دين اسلام و پيشرفت بايد گفت: از لحاظ تاريخى اسلام همواره به نو شدن تمايل نشان داده است اما اين نو شدن لزوماً به معناى مدرنيسم و نو شدگى غربى نيست. واژه مدرنيته از واژهى لاتين (Modernus) به معناى نو و تازه گرفته شده است. مدرنيته يعنى نو شدن و نوشدگى و در برابر هر گونه تعلّق به گذشته و سنت قرار مىگيرد، هر چند وجوه اشتراكى نيز با آن دارد. براى نمونه مىتوان به علم گرايى جهان اسلام كه يكى از الگوهاى نوشدن غربى بود اشاره كرد. توجه به حقوق بشر، عقل گرايى، مدارا با مخالفان و غير هم كيشان كه همگى از مظاهر نو شدن غربى به شمار آمدهاند ريشه در تمدن اسلامى داشته و برگرفته از آن هستند. بحث آزاد در حوزهى معارف دينى و گريز از جزميّت نيز از ديگر آموختههاى تجدّد غربى از جهان اسلام است.[8]
اما نكتهى حائز اهميت اين است كه ترقّى، پيشرفت و نو شدنى مورد نظر اسلام است كه انسان را اسير تمايلات نفسانى و تعلقات دنيوى نسازد بلكه او را از هوى و هوس برهاند. به فرمودهى امام على عليه السلام: هر آن علمى كه مورد تأييد و امضاء عقل نباشد گمراهى و ضلالت است.[9] وقتى تساوى دو روز انسان از منظر اسلام غبن و خسران محسوب گردد اين بهترين معناى رشد و بالندگى است.
براى اطلاع بيشتر رواياتى چند درباره موضوع بحث ذكر مىگردد.
امام صادق عليه السلام: كسى كه از مقتضيات زمان خود آگاه است مورد هجوم اشتباهات واقع نمىشود.[10]
امام على عليه السلام: سزاوار است انسان عاقل رأى خردمندان را به رأى خود بيفزايد و دانش علما را بر دانش خويش اضافه نمايد.[11]
امام على عليه السلام: تجارب آدمى پايان ندارد و معلومات انسان عاقل به وسيلهى تجربه همواره در افزايش و فزونى است.[12]
امام موسى بن جعفر عليه السلام: از ما نيست آن كس كه دنياى خود را براى دينش يا دين خود را براى دنياى خويش ترك گويد.[13]
پی نوشتها:
[1] قرآن كريم سوره طه آيه 131.
[2] جوادى آملى عبداللَّه، تفسير موضوعى قرآن كريم، مراحل اخلاق در قرآن، ص172.
[3] مجلسى محمد باقر، بحار الانوار 8/172/77 )ج، ص، شماره حديث(
[4] همان مصدر، 3/37/78.
[5] رى شهرى محمد، )حسينى سيد حميد( - منتخب ميزان الحكمة - روايت شماره 4480.
[6] كلينى محمد بن يعقوب - الكافى - 1/30/1.
[7] مجلسى محمد باقر، بحارالانوار 9/29/2
[8] بازتاب انديشه، مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما - شماره 20 ص 21.
[9] آمدى عبدالواحد، غرر الحكم ص 384.
[10] حرّانى حسن، تحف العقول ص 356.
[11] آمدى عبدالواحد، غرر الحكم ص 384.
[12] همان مصدر، ص 42.
[13] مجلسى محمد باقر، بحار الانوار 208/17
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
انسان موجودى مختار است كه كارهايش را بر اساس اراده و انتخاب و گزينش انجام مىدهد. نحوهى اين انتخاب و گزينش او، وابسته به دو امر درونى و نهفته؛ يعنى گرايشها و بينشها است. اين گرايشها و بينشها، خود دو دوستهاند: گرايشها و بينشهاى فطرى و غير اكتسابى و غير اختيارى و گرايشها و بينشهاى اكتسابى و اختيارى. قسم اول، بالقوه در نهاد هر انسانى نهاده شدهاند و نيازمند توجه و پرورشاند تا بروز و نمود پيدا كنند. اما قسم دوم، با گزينش خود انسان حاصل مىشوند و يا از محيط و به واسطه ی تربيت و وراثت به انسان منتقل مىشوند. گرايشهاى فطرى مثل گرايش انسان به حقيقت جويى و كنجكاوى، گرايش انسان به خوبىها و خوب ها و گرايش انسان به موجود برتر. و شناختهاى فطرى، همانها است كه در قالب حسن و قبح عقلى مطرح مىشوند، مثل شناخت خوبی عدالت و صداقت و وفاى به عهد و شناخت بدى ظلم و دروغ و خلف وعده. اين گرايشها و بينشهاى فطرى، محرّكهاى اصيل بشر به سوى كسب بينشها و گرايشهاى اكتسابى و ساير فعاليتهاى او مىباشند، لكن اگر در تشخيص حقيقت و واقعيت و تشخيص مصاديق خوب و كمال و زيبا اشتباه كند، به سعادت واقعىاش نمىرسد، ولى اگر بتواند صحيح بينديشد و صحيح برگزيند، آن موتورهاى محرّكه و اين فعاليتها و گزينشها و گرايشهاى انتخابى صحيح مىتوانند سعادت دنيا و آخرت او را تأمين كنند و انبيا آمداند، تا اين توان تشخيص صحيح را به او كرامت نموده و او را براى گرايش و انتخاب صحيح هدايت كرده و ياريش نمايند، تا به سعادت دنيا و آخرت دست يازد، به خصوص كه در اغلب انسانها اميال و احساساتشان بر تعقل و تدبرشان غلبه دارد.
گرايش به معنويت نيز - به عنوان يك فعل اختيارى انسان - از اين قاعده مستثنى نيست؛ يعنى ممكن است منشأ آن تحقيق و تفكر و تدبر باشد و يا تحريك عواطف و احساسات. در صورت اوّل، آن گرايش، فيلسوفانه و يا متكلمانه است، و در صورت دوم، عوامانه و به اصطلاح «معنويت گرايى احساسى» است. لكن صورت سومى هم متصور است و آن اين كه ايندو با هم توأم شوند و كانون دل و كانون عقل متحّد گردند نه متشتت، و اين همدوشى، سبب گرايش به دين و ايمان و معنويت شود، كه اين گرايش، گرايش عارفانه[1] است. همان گرايش حقيقى به معنويت و به اصطلاح «معنويت گرايى حقيقى» است.
در صورت اوّل كه فقط «علم» محرك باشد، با عجز از تبيينِ عقلانىِ فلسفهى حكمى از احكام الاهى - چه آن حكم در تكوين و خلقت باشد و چه در تشريع - و نيز در صورت غلبه هواهاى نفسانى و شهوات حيوانى، دست از علم مىكشد و به آن پاي بند نخواهد ماند و در صورت لزوم، علم خود را پنهان، بلكه كتمان هم مىنمايد، مثل فرعون كه قرآن در مورد او مىفرمايد: «چون آيات آشكار ما را ديد، گفت اين سحرى آشكار است (و معجزه خدا نيست) و (مستكبرانه) آيات ما را از روى ظلم و سركشى تكذيب كرد، در حالى كه به آنها يقين داشت.»[2]
گروه دوم بسان خسى بر روى آب مىمانند كه با جريان اجتماع و محيط حركت مىكنند و با پيچ و تاب آن، به پيچ و تاب مىروند و با تحولات آن مىغلتند! و هيچ ثباتِ قدمى و قلبى براى آنها تضمين نمىشود؛ مانند كسى كه در پى حضورش - به هر سببى - در مجلس سوگوارى سيدالشهدا (ع) به گريه مىافتد و با تحريك عواطف و احساساتش - نه از روى عشق و محبت به ولايت - مانند باران بهارى، اشك مىريزد، ممكن است، اگر لحظاتى بعد به مجلسى درآيد كه در آن جا هر كس بدون قيد و بند، خود را با لذتهاى نامشروع مىآلايد، او نيز همرنگ جماعت شود و خود را آلوده كند.
و آنكه به جهت دستيابى به حكومت و خلافت، اظهار ايمان و اسلام كرد و يا به خاطر كسب غنايم و اسير (بنده و كنيز) در جنگ شركت نمود، همين كه به اهدافش دست يازيد، دين و ديانتش گم مىشود و به راحتى حاضر به انفاق در راه خدا و عمل به دين نيست[3] و براى رسيدن به اهداف و حفظ مقامش به هر راه و وسيلهى نامشروعى متوسل مىشود و مرزى براى آن نخواهد شناخت.! پس ثبات قدم گروه دوم بر ايمان و معنويت، تابع تأمين منافع دنيوى آنها از يكسو و عدم خسارت آنها از سويى و ثبات وضعيت جامعه از سوى ديگر است و إلا به راحتى از دين خود دست مىشويند.
به تعبير ديگر، مردم از جهت گرايش به آخرت و معنويت و عبادت، سه دسته مىشوند: الف) گروهی از ترس جهنم و خسارات دنيوى كه خداوند به آنها و عيد داده و توسط انبيا آنها را از عذابها ترسانيده است، خدا را عبادت كرده و مطيعاند و ايمان به غضب خدا و معاد، عصمت نبوت و امامت، پشتوانهى آن بوده و ايمان آنها از روى شناخت و معرفت و يا تعبد صادقانه است، نه تقليد كوركورانه، كه به تعبير امام على (ع) عبادت و تعبد آنها «برده گونه» است؛ يعنى براى دور كردن عذاب مطيعاند. ب) دسته ای به طمع بهشت و دست يابى به وعدههاى الاهى در دنيا و آخرت، به معنويت و دين گرايش پيدا مىكنند و پشتوانه آن، ايمان به غيب و بصيرت صادقانه است نه تقليد كوركورانه، اين گروه نيز تعبدشان به جهت منافع خودشان است و به تعبير امام على (ع) عبادتشان «تاجرانه» است و كار و تلاش مىكنند تا بنا به وعدهى الاهى پاداش دريافت كنند.
ج) گروه سوم از روى تعمق و تدبّر و بصيرت و با شكر منعم و يافتن معشوق و محبوب واقعى به تعبّد روى آورده و به اوامر و انتظارات او گردن مىنهد، اينهايند كه به تعبير آن امام والا (ع) «آزادگانِ» از تن و منافع دنيوى و اخروى خويشاند و از «من» و «منيّت» وارسته و به خدا پيوستهاند و به تعبير عرفا «فانى فى الله» گشتهاند و خود و ضرر و فايدهى خود را نمىبينند تا در جهت دفع ضرر يا كسب و جلب منفعت، روى به طاعت و معنويت آورند. در فرهنگ اسلامى و قرآنى هر سه گروه - با اختلاف مراتب و درجاتى كه در جهت طولى و عرضى پيدا مىكنند - داراى معنويت گرايى حقيقىاند، در صورتى كه علايم ذيل در آنها بروز و ظهور پيدا كرده و امتحانات را پشت سر نهاده باشند، لكن روشن است كه اين سه دسته داراى يك منزلت نيستند و مقام دستهى سوم قابل مقايسه با آن دو دستهى ديگر نيست.[4]
علايمى چند در قرآن كريم براى معنويت گرايى حقيقى ذكر شده، از جمله:
1- ترك گناه و انجام واجبات به طور مداوم.[5] 2- ايمان و معيت آن با عمل صالح[6] 3- تصحيح اعتقادات و عدم انتساب امور نامناسب و نابجا به خداوند مثل: داشتن فرزند يا امكان صدور قبيح از خداوند و يا اين كه ملائكه دختران خدا باشند، يا شريكان او به حساب آيند.[7] 4- ياد محبوب و تلاوت آيات قرآن و شركت در مجالس معنوى براى او لذت بخش و مشاهدهى گناه و گناهكار، باعث رنجش و غصهى او ست.[8] 5- مشكلات و مصائب دنيوى او را از پا در نمىآورد و به كفر نمىكشاند، بلكه با اميد و توكل بر خدا، بر آنها صبر مىكند و در پى حلّ معضلات بر مىآيد و با ياد خدا آرامش مىگيرد.[9] 6- هيچ مؤثرى را در اثرش مستقل از خدا نمىداند و همه ی فواعل - اعم از طبيعى يا انسانى - را كارگزاران إله و همه را وابسته و متكى به خدا مىداند.[10] 7- در مواقع پيدايش زمينهى گناه و عصيان مثل: رسيدن به پست و مال و مهيا شدن ميدان شهوت رانى، كفّ نفس نموده و خود نگه دار است و با جهاد اكبر، نفس سركش را ذبح كرده و اميال را مهار مىكند.[11] 8- بر از دست دادن مال و اولاد و جان در راه خدا افسوس نمىخورد و به دست آوردن دنيا و مافيها، سبب خروج او از زىّ عبوديت نمىشود.[12] 9- اهل چون و چرا نيست و با رضايت تام به حكم خدا و رسول صلى الله (ع) و ولى (ع) گردن مىنهد و در دل هم از امورى كه با طبع و ميل او ناسازگار باشد، ناراحت نمىشود.[13] 10- دريافت و تشخيص الهامات رحمانى و توجهات و عنايات الاهى و رسيدن به حيات طيبه.[14]
تشخيص معنويت گرايى احساسى و ناپايدار، از معنويت گرايى حقيقى و حفظ و استمرار آن، نيازمند اراده و عزمى راسخ و صبر و تحمل فراوان است، به خصوص در اين دوره كه تمامى عوامل اجتماعى و جهانى دست به دست هم داده تا انسان را از دين و معنويت جدا كرده و بردهى جهانخواران استعمارگر كنند.
ولى بايد توجه داشت كه انسان، تنها موجودى است كه نه تنها توان اين را دارد كه بر خلاف جريان رود حركت كند، بلكه مىتواند مسير حركت جامعه يا دنيا را عوض نمايد و لااقل قدرت حفظ خود را در سختترين شرايط نيز دارا است و هر چه كار، مشكلتر باشد، ارزش و پاداشش بيشتر است.
به هر حال، هر انسانى بر نفس خويش بيناتر از ديگرى است و از دل و گرايشها و بينشهاى خود بهتر از هر كسى آگاه است، گرچه ممكن است در مقام محاسبه، اغماض نمايد و بدىهاى خود را نبيند و يا تقصير را بر دوش ديگران افكند و يا ممكن است آنچه در ظاهر نمايان مىسازد، در دل خلاف آن را دنبال كند؛ پس بايد بر خودش دلسوزتر باشد و به فكر نجات خود از مهالك و دست يابى به سعادت جاويدان، از راه كسب معارف حقه و اعمال صالحه و اخلاق فاضله با توسل و تمسك به اهل بيت عصمت و طهارت، برآيد و با عزمى استوار آن را حفظ كرده و استمرار بخشد تا به قلهى مقصود برسد.
پی نوشتها:
[1] تذكر: ممكن است عدهاى با ادعاى تصوف و عرفان، اصلاً گرايشى به معنويت نداشته و با تظاهر به ولايت و طريقت، بازار گرمى دنيوى كنند!
[2] نمل، 13 و 14 ؛ جاثيه، 17 ؛ اعراف، 176 و 175.
[3] توبه، 98 و 87 و 121 و 119 ؛ احزاب، 20 و 16.
[4] جوادى آملى، عبداللَّه، حيات عارفانه امام على (ع) ، ص 33 و 15؛ مصباح يزدى، محمد تقى، معارف در قرآن، ج 3، ص 442 و 421.
[5] انعام، 82.
[6] لقمان، 13.
[7] لقمان، 13.
[8] انفال، 2 ؛ زمر، 23 ؛ مؤمنون، 60.
[9] رعد، 28.
[10] يوسف، 106.
[11] ابراهيم، 27 ، غافر، 51 ، بقره، 250.
[12] حديد، 23.
[13] نساء، 65 ؛احزاب، 36.
[14] عنكبوت، 69.
منابع:
1- جوادى آملى، عبداللَّه، حيات عارفانه امام على (ع) ، ص 33 و 15، اسراء، چاپ اول، 1380، قم،.
2- جوادى آملى، عبداللَّه، مراحل اخلاق در قرآن، ص 249 و 227، اسراء، چاپ سوم، 1379، قم،.
3- جوادى آملى، عبداللَّه، معرفتشناسى در قرآن، ص 315 و 277، اسراء، چاپ دوم، 1379، قم،.
4- جوادى آملى، عبداللَّه، صورت و سيرت انسان در قرآن، ص 255 و 153، اسراء، چاپ اول، 1379، قم،.
5- جوادى آملى، عبداللَّه، فطرت در قرآن، ص 249 و 227، اسراء، چاپ دوم، 1379، قم،.
6- مصباح يزدى، محمد تقى، معارف قرآن، ج 1-3، ص 442 و 421، مؤسسه در راه حق، چاپ دوم، 1368، قم،.
7- مصباح يزدى، محمد تقى،اخلاق در قرآن، ج 1، ص 174 و 110، دانشگاه آزاد اسلامى، مؤسسه ی آموزشى و پژوهشى امام خمينى (قدس سره) تهران،.
8- مصباح يزدى، محمد تقى، خودشناسى براى خودسازى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره، چاپ اول، 1377، قم.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ روشن به پرسش چگونگی دسترسی به اخلاص در بندگی ذات حق تعالی، نیازمند دانستن مطالب زیر است:
تعریف اخلاص، مراتب اخلاص، موانع اخلاص و شیوه های دسترسی به اخلاص
1. اخلاص[1]،یعنی انگیزۀ اصلی در انجام کارها، بندگی، شایستگی و رضای ذات حق تعالی باشد، نه شایستگی و رضایت غیر او.
2. مراتب بندگی و اخلاص[2] به مراتب نیت بستگی دارد؛ چون بندگی می تواند به خاطر ترس از عذاب الاهی، دسترسی به پاداش های الاهی، شرمساری از پروردگار هستی در سرکشی و عدم اطاعت، سپاس گذاری از نعمت های بی شمار خداوند، دسترسی به کمالات معنوی انسانی، شایستگی آفریدگار هستی در بندگی از او و دوستی و عاشقی ذات حق تعالی باشد.
بنابر ترتیب ذکر شده می شود نام های زیر را به هر یک از مراتب داد. عبادت و بندگی خائفانه، تاجرانه ، شرم سارانه، شاکرانه، محبانه و عاشقانه. البته باید گفت که گاه برخی از این انگیزه ها با هم در یک فرد ممکن است جمع گردد.
3. موانع اخلاص در بندگی:
برای شروع و ورود در عالم و مراتب اخلاص موانعی وجود دارد که در زیر به مهم ترین آنها اشاره می شود:
الف. ریاکاری
ب. دلبستگی به دنیا
ج. شیطان
ریاکاری: بیشترین موارد عدم اخلاص که بیشتر مردم در بندگی ذات حق، به آن گرفتارند، ریاکاری و جلب خوش آیندی دیگران، به منظور، خود ستایی، شهرت طلبی و ریاست طلبی است.
رفع ريا کاری به این است که ريا کار بداند امکان دسترسی به خوش آیندی همیشگی همه مردم نیست، علاوه باید در یک نگرانی روحی و پراکندگی ذهنی همیشگی به سر ببرد و بر فرض دسترسی به خوش آیندی دیگران، خوش آیندی دیگران چه سودی به حال او دارد، نفع و ضرر واقعی دست ذات حق تعالی است.
دلبستگی به دنیا: دلبستگی به دنیا باعث می شود که همه زندگی آدمی و حتی بندگی ذات حق تعالی، وسیله ای برای دسترسی و برخورداری بیشتر از دنیا باشد.
رفع این دلبستگی به این است که دنیا شناسی و انسان شناسی کند، بیشتر بدبختی ها و گرفتاری ها و نا آرامی های بشر برای دست یابی به دنیای زود گذر بوده است، علاوه این که آدمی نیازهای گوناگونی دارد که دست دنیا عاجزتر از آن است که آن نیازهای را بر آورده نماید.
شیطان: این شیطان است که ریا، دنیا و هر امر زشت و بدی را برای آدمی محبوب و زیبا جلوه می دهد.[3]
رفع نفوذ شیطان به این است که بداند شیطان باعث هبوط آدم بوده و به زشتی ها و ضررهای کار شیطان توجه و تمرکز بیشتر داشته باشد.
4. شیوه های دسترسی به اخلاص:[4]
4-1. تقویت ایمان و شناخت نسبت به ذات متعالی خداوند: ایمان به ذات حق تعالی و همۀ صفات نامتناهی او به ویژه صفاتی که شایستگی و دوستی ستایش و پرستش را مختص ذات حق تعالی می کند، جایی برای انگیزۀ شرک، کفر و نفاق، با همۀ اقسام آنها باقی نمی گذارد و شناخت ذات حق تعالی با همه صفات او حالت ترس، فروتنی و خود باختگی در آدمی به وجود می آورد که مبادا دچار عذاب دنیوی و اخروی و یا محرومیت از دیدار ذات حق تعالی شود. در نتیجه بنابر مراتب این شناخت، مراتبی از ترس و اخلاص حاصل می آید.
4-2. فکر کردن دربارۀ ارزش اخلاص:
اخلاص، فرمان الاهی به ادیان الاهی،[5] نعمت پنهانی خداوند به بنده محبوب خود،[6] باعث دیدار پروردگار هستی،[7] مایه رهایی از حساب روز قیامت،[8] موجب بر خورداری از پاداش های بی پایان اخروی[9] و باعث عدم تصرف شيطان در آدمی است.[10]
4-3. فکر کردن درباره ضررهای اخلاص نداشتن:
از مجموع روایات[11] درباره آثار ریا و عدم اخلاص بر می آید که ریا و عدم اخلاص نوعی کفر، شرک، نفاق، نیرنگ با ذات حق تعالی، مایۀ خشم خداوند و باعث عدم قبولی اعمال، شفاعت، اجابت دعا می باشد.
4-4. هماهنگی و همانندی بندگی در ظاهر و پنهان: این هماهنگی باید به گونه ای باشد که حضور دیگران تأثیری در چگونگی بندگی او نگذارد.
4-5. بندگی همه جانبه:
پیروی فرمان ذات حق تعالی در همۀ واجبات، ترک محرمات، انجام مستحبات، ترک مکروهات و حتی در انجام مباحات. نه این که مثلاً نماز بگذارد در عین حال حسادت و غیبت هم داشته باشد و همین طور در سایر موارد اعتقادی و عملی دین.
4-6. احساس عجز و کوتاهی در بندگی:
بنده در عین بندگی و اخلاص، خود را عاجزتر از آن بداند که بتواند حق بندگی و اخلاص در بندگی را به جا آورد، لذا انبیا و اولیا با این که از بالاترین مراتب اخلاص برخوردار بودند، در راز و نیاز، خود را عاجزتر از این می دانستند بندگی شایستۀ ذات حق تعالی به جا آورند. لذا نبی خاتم می فرماید: "بندگی شایسته تو را به جا نیاوردیم".[12]
4-7. دعا:
دعا وسیله ای است برای حل گره ها و دردهای دنیوی و معنوی. بعضی از نیازهای اساسی و ابدی آدمی، جز از راه بندگی و دعا در کنار آن به دست نمی آید. چه نیازی بالاتر از اخلاص در بندگی است، لذا امام سجاد (ع) از خداوند عاجزانه خواستار اخلاص در بندگی هستند: "خدایا همۀ اینها (اعمال) را از ریای ریاکنندگان خالص بگردان تا احدی را شریک تو قرار ندهیم و جز تو مرادی برنگزینیم".[13]
پی نوشتها:
[1] در کتاب های اخلاقی، عرفانی و تفسیری، برای اخلاص بنابر دیدگاه های گوناگون و مراتب آن تعاریفی بیان کردند؛ مثل کتاب معراج السعاده، ص 486؛ کیمیای سعادت، ج 2، ص 453؛ چهل حدیث، امام خمینی، ص 238؛ عروة الوثقی، سید محمد کاظم طباطبایی، ج 1، ص 472 و المیزان مرحوم طباطبایی، ذیل آیات، بقره، 264، نساء، 38 و 142، انفال، 47، و ماعون، 6.
[2] برای پی گیری بیشتر بحث مراتب اخلاص به کتب ذکر شده، ترجمه و شرح اصول کافی مرحوم مصطفوی و سیر و سلوک علامه سید مهدی طباطبایی با مقدمه و شرح مرحوم سید محمد حسینی تهرانی، رجوع شود.
[3] "لا زینن لهم فی الارض ..."، حجر، 39 و آیات و روایات دیگر مربوط به کارهای شیطان.
[4] شیوه های دسترسی به اخلاص در کتاب های یاد شده و دیگر کتب اخلاقی مطرح شده است.
[5] بینه، 5.
[6] معراج السعادة، حدیث قدسی، ص 489.
[7] همان.
[8] صافات، 128.
[9].صافات، 39-40.
[10] حجر، 40 .
[11] مجموع این روایات در کتب اخلاقی ذکر شده، آمده اند.
[12] "ما عبدناک حق عبادتک". بحار الانوار، ج 68، ص 23.
[13] "خلص ذالک کله من رئاء المرائین و سمعة المسمعین لا نشرک فیه احدا دونک و لا نبغی فیه مرادا سواک"، صحیفه سجادیه، دعای شماره 44.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
دوستى با خداوند، به دو صورت متصور است. ا. دوستى بندگان با خداوند و محبوب بودن خداوند. 2. دوستى خدا با بندگان و محبوب او واقع شدن. و آنچه مورد سؤال قرار گرفته است، همان صورت دوم است. البته همهى موجودات جهان هستى از اين نظر كه مخلوق و اثر آن ذات اقدس مىباشند، محبوب او خواهند بود. لكن مراد از حبّى كه در آيات و روايات مطرح گرديده است، معناى خاصى است كه همان: كنار رفتن حجابها و صفاى باطن بنده و مورد عنايت و لطف آن ذات اقدس قرار گرفتن است.
در آيات و روايات گاه با عناوين و معيارهاى كلى راههاى محبوب خدا شدن مواجهيم مانند اطاعت و پيروى از رسول گرامى اسلام (ص) و يا دوست داشتن خداوند متعال و يا عمل به واجبات و مستحبات و ترك محرمات و مكروهات، و گاه موارد جزئى و مصاديق را از متون اسلامى مىتوانيم استفاده نماييم.
به سخن ديگر ايمان به خدا و روز قيامت و تصديق انبيا (ع) و نبوت نبى اكرم (ص) و پذيرش ولايت دوازده امام معصوم(ع) و اجتناب از كفر و شرك و نفاق و علم و دانش در جانب عقيده؛ و عمل كامل به دين اسلام و عدم تبعيض در عمل به احكام دين، و تبعيت محض و بدون چون و چرا از خدا و رسول (ص) و ائمه (ع) و عدم فساد و طغيان و تعدى به دين و خلق خدا و دوستى خدا و پيامبر (ص) در جانب عمل؛ و آراستن نفس و باطن به حالات و ملكات پسنديده و حذف صفات و ويژگي هاى ناپسند ظاهرى در جانب اخلاق؛ سبب محبوبيت و تقرب و كسب منزلت در بارگاه ربوبى و نبوى (ص) و علوى (ع) گشته و اين به معناى رسيدن انسان به كمال و هدفى است كه براى آن آفريده شده است، كه همان "قرب عنداللَّه" مىباشد.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
همان گونه كه درعالم طبيعت حركت نزولى آسانتر از حركت صعودى است، حركت و سير در جريان امور معنوى و اخلاقى نيز اين چنين است. به فرمودهى قرآن كريم، حركت صعودى حركتى است همراه با زحمت و رَنج:"يا ايها الانسان انك كادح الى ربك"؛[1] يعنى اى انسان تو در سير به سوى پروردگارت تلاش مىكنى (همراه با زحمت و رنج."كدح" در لغت عرب به معناى تلاش است و در مفهوم آن شدّتِ زحمت و سعى نهفته است.[2] براى سقوط و شقاوت كافى است آدمى تابع هوى و هوس باشد؛ چون حركت در مسير تمايلات نفسانى، همانند حركت در فرود و سراشيبى ساده و آسان است، اما حركت بر طبق دستور عقل و مسير شريعت و مخالفت با دنيا و شيطان و تمايلات نفسانى حركت بر فراز و صعود است، همچون بالا رفتن از كوه، دشوار و سخت، اما همراه با احساس سعادتمندى و باور انسانى. از نگاه قرآن كريم، انسان موجودى است كه از يك سو فطرتى الاهى و از سوى ديگر طبيعتى مادى دارد. فطرت، او را به سمت معارف بلند، معنويات و خيرات دعوت مىكند و طبيعت، او را به حضيض ماديّت، شهوات و شرور فرا مىخواند. حيات انسان، صحنهى مبارزهى دايم بين طبيعت و فطرت اوست. اگر طبيعت انسان بر فطرت غلبه كند و او مسير طبيعت را دنبال نمايد، از نگاه قرآن اين انسان، انسانى است وارونه و منحرف و اگر فطرتش غالب شد و طبيعتش در مسير فطرت قرار گرفت در اين صورت، اين انسان، انسانى است كه در مسير هدايت قرار گرفته و در طريق حق قدم برداشته است.[3]
دنيا در لغت به معناى پستى است و براى دنيا خواهى، كافى است چشم از آسمان تعالى فرو بنديم. اما براى خروج از جاذبهى دنيا و صعود به سوى معنويت، صرف تمايل درونى، ادعا و گفتار كافى نيست، بلكه مخالفت با هوى و هوس، درگيرى با وسوسههاى شيطان، ترك آداب و رسوم و عادات مذموم و قطع هزاران رشته كه هر كدام به نحوى انسان را درگير و اسير روزمرگى نموده، لازم است. لذا بزرگان اخلاق و عرفان عملى، گاهى به صد ميدان، يا هزار منزل، يا در قالب آداب سير و سلوك، حقايق بلند معنوى و طريق صعود از پلههاى رشد و كمال را مطرح نمودهاند تا در نهايت، انسان بتواند از قيد و بند نفسانيّت بدر آمده و بندهى مطيع حضرت حق باشد. سير و سلوك عبد به سوى خدا، سير عمودى است نه افقى و منظور از عمودى در اين جا، عمودى در هندسهى الاهى است، نه در هندسهى طبيعى؛ يعنى به"مكانت برتر" راه يافتن است نه به"مكان برتر" رفتن. از اين رو، زاد و توشهاى طلب مىكند تا انسان را در سير به مكانت برتر كمك كند. خداوند از سير و سلوك، به عنوان يك سفر صعودى و عمودى ياد مىكند و در سورهى مجادله مىفرمايد:"خداوند ]رتبه[ كسانى از شما را كه ايمان آورده و كسانى را كه دانشمندند [به حسب] درجات بلند مىكند."[4] كسى كه سير صعودى كند مرتفع مىشود و ذات اقدس اله از اين سير به"رَفع" ياد مىكند. چنان كه در سوره ی فاطر، از اين سير به"صعود" تعبير شده است." كلمات پاكيزه به سوى او بالا مىرود و كار شايسته، به آن رفعت مىبخشد."[5] بنابراين، از اين دو تعبير"رفع" و"صعود" معلوم مىشود كه سير و سلوك، عمودى و مكانتطلبى است، نه افقى و مكانخواهى؛ چون سير به طرف مكان - گرچه مكان برتر باشد - باز، افقى است، نه عمودى و خدا از رفعت كسانى مانند حضرت ادريس(ع) كه اين سفر را پشت سر گذاشتهاند، چنين ياد مىكند:"ورفعناه مكاناً علياً."[6] كه منظور از آن، مكانت عاليه است نه مكان صورى و ظاهرى. و ذات اقدس خداوند در وصف خود نيز به عنوان كسى كه داراى درجات رفيعه است ياد مىكند:"رفيعُ الدّرجات ذوالعرش".[7] بنابراين، سير إلى الله؛ يعنى سير به طرف درجات رفيعه و مؤمنان از درجات رفيعه و عالمان از درجات برتر و بيشترى برخوردارند و كلمهى طيّب به آن سمت صعود مىكند.[8] تعابير ديگر دلالت مىكنند بر اين كه: خداخواهى، حركت صعودى و رفعت و دنياخواهى، حركت نزولى و ذلت و خوارى است. دنيا، دنيا ناميده شد چون كه پستتر از هر چيزى است.[9] دنيا انسان را خوار مىكند.[10]
براى نزديك شدن به حق و رفعت به سوى درجات معنوى... اگر دست از اموال و فرزندان بكشيد سزاوار است.[11] از لغزش جوانمردان درگذريد زيرا جوانمردى نمىلغزد جز آن كه دست خدا او را بلند مرتبه مىسازد.[12]
بنابراين، چون كه گرايش به سوى امور معنوى و آخرت، حركت به سمت فطرت الاهى و گرايش به دنيا و مظاهر مادى، حركت بر اساس طبيعت مادى و ابتدايى انسان است، و انسان اُنس بيشترى با ظواهر و عالم ماده دارد و مشغول به آن است:"يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا و هم عن الاخرة غافلون؛" يعنى از زندگى دنيا، ظاهرى را مىشناسد و حال آن كه از آخرت غافلند.[13] و نيز هرآنچه كه منافع و ثمرات آن زودرس و نقد باشد، مراد و مطلوب انسانها است:"كلّا بل تحبون العاجلة، وتذرون الآخرة"، يعنى ولى نه، (شما دنياى) زودگذر را دوست داريد و آخرت را وا مىگذاريد.[14] كه بر همين اساس، اميرمؤمنان على(ع) مىفرمايد:"آثر واعاجلاً وآخرّوا آجلاً"،[15]]اهل ضلال[ دنيا و زودگذرها را مقدم نموده و آخرت و زماندارها را مؤخر كردند.
در نتيجه، گرايش انسان به ماديات و دنيا، آسان تر به نظر مىرسد.
پی نوشتها:
[1] انشقاق، 6.
[2] عسكرى ابوهلال، الفروق فى اللغة، ص 369، انتشارات آستان قدس رضوى.
[3] هادوى تهرانى، مهدى، باورها و پرسشها، ص 84، مؤسسه فرهنگى خانه خرد.
[4] مجادله، 11: «يرفع الله الذين آمنوا منكم والذين اوتواالعلم درجات».
[5] فاطر، 10: «اليه يصعد الكلم الطيب والعمل الصالح يرفعه.»
[6] مريم، 57.
[7] غافر، 15.
[8] جوادى آملى، عبداللَّه، تفسير موضوعى قرآن كريم، مراحل اخلاق در قرآن بخش سوم، ص 223، مركز نشر اسراء.
[9] رى شهرى، محمد، (حسينى سيد حميد)، منتخب ميزان الحكمه، روايت شماره 2171، امام(ع).
[10] همان مصدر، روايت شماره 2192، امام(ع).
[11] نهج البلاغه، خطبه 52.
[12] نهج البلاغه، حكمت 20.
[13] روم، 7.
[14] قيامت، 20 و 21.
[15] نهج البلاغه، خطبهى 144.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مسلماً وقتی علوم ظاهری و تجربی؛ مانند طبابت جسم نیاز به استاد داشته باشد، طبابت روح که سخت تر و دقیق تر است حتماً به طبیب و استاد احتیاج دارد.
اما این، مسیری است که در پیمودن آن بزرگ ترین استاد، انسان را راهنمایی می کند. استاد اوّلیۀ برای همۀ انسان ها و راهنمای آنان، خداوند است. در قرآن آمده است: "خداوند سرپرست ایمان آورندگان است و آنها را از تاریکی ها به سوی نور می کشاند".[1]و "کسانی که در راه ما تلاش کنند قطعا آنها را به راههای خود هدایت می کنیم".[2] پس با استعانت و توکل بر او می توان در این راه گام نهاد و اگر در این مسیر، خداوند شخصی وارسته، صالح و متقی را در مسیر انسان قرار داد، از او استفاده می کند، اما اگر چنین نعمتی نبود، این راه تعطیل نمی شود، بلکه با عمل به آنچه می دانیم خداوند علم به مجهولات را به ما عنایت می کند. در حدیث است که "هر که به دانسته هایش عمل کند، خداوند علم مجهولات را به او عطا می کند".[3]
در سؤالی از محضر آیت الله بهجت پرسیده شد: آیا این مسیر نیاز به استاد دارد؟ در جواب فرمودند: "استاد تو علم توست، به آنچه می دانی عمل کن، آنچه را نمی دانی کفایت می شود". همچنین در جواب کسی که گفته بود: تصمیم بر سیر و سلوک دارم چه عملی انجام دهم؟ فرمودند: "ترک معصیت برای هزار سال زندگی کافی است".[4]
پس استاد اوّلیۀ خداوند است و به همین جهت پیامبرانش را برای هدایت خلق فرستاده است و پس از آنها ائمۀ اطهار (ع) و بعد از آنها انسان های وارسته، متقی و راه پیموده سمت استادی خواهند داشت. انسان در نبود استاد خاص می تواند با استعانت از خداوند متعال و روح پیامبر اعظم (ص) و ائمۀ اطهار (ع) راه را شروع نموده و ادامه دهد و علم خود را همچون معلمی بداند که او را به نیکی ها راهنمایی کرده و از معاصی باز می دارد و همین ترک معصیت و انجام واجبات، موجب رشد در این مسیر خواهد شد.
در پایان لازم است که متذکر گردیم جواب شما در سطح عمومی تهیه شده است، اگر خواهان سطح بالاتری هستید، با ذکر تحصیلات خود مجددا با ما مکاتبه نمایید.
پی نوشتها:
[1] "الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور"، بقره، 257.
[2]" و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا"، عنکبوت، 99.
[3] المحجةالبيضاء، ج 6، ص 24؛ بحارالانوار، ج 89 ، ص 172؛ الخرائج، ج 3 ، ص 1058.
[4]به سوی محبوب، دستورالعمل ها و راهنمائی های حضرت آیت الله بهجت، ص 58.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
با توجه به تعریف حکمت که عبارت است از:« درک ویژه ای که انسان با آن می تواند حق و حقیقت را دریابد و از تباهی کار و از کار تباه جلوگیری نماید»، حکما و دانشمندان آن را به دو بخش نظری و عملی تقسیم کرده اند:
1 ـ حکمت نظری عبارت است از: شناسایی و علم به احوال اشیا و موجودات، آن چنان که هستند.
2 ـ حکمت عملی عبارت است از: علم به این که رفتار و کردار آدمی، یعنی افعال اختیاری وی چگونه باید باشد.
بنابراین، حکمت نظری از «هست»ها و «است»ها سخن می گوید و حکمت عملی از «باید»ها و «نباید»ها بحث می کند. به بیانی دیگر، حکمت نظری درباره ی هستی های نامقدور، کاوش نظری به عمل می آورد و حکمت عملی از هستی های مقدور و در اختیار انسان گفت و گو می کند.
گروهی از فلاسفه و دانشمندان اخلاق، تفاوت هایی بین این دو ذکر کرده اند، برخی نیز اساساً دوگانگی بین حکمت نظری و حکمت عملی را انکار کرده و معتقدند حکمت عملی بخشی از درک نظری است که سرانجام به عمل منتهی می شود. امام خمینی(ره) نیز آن دو را لازم ملزوم یکدیگر و در هر دوی آنها عمل را لازم می دانند.
با توجه به بررسی های انجام شده در این زمینه، نمی توان گفت هدف و غایت حکمت نظری همان حکمت عملی است، چه بسا که نتیجه ی حکمت عملی و متخلق شدن به اخلاق الله، حکمت نظری که همان درک هستی و دریافت حقایق عالم وجود است، باشد و این همان نوری است که ملا صدرا آن را غایت حکمت نظری می داند.پس ممکن است نور معرفت و درک حقایق عالم، غایت و هدف حکمت عملی باشد.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
واژه "خیر" از ریشه لغوی «خ ی ر» به معنای آنچه که در او نفع وخوبی و صلاح است، می باشد و دارای مصادیق متعددی است ،مثل، مال ،علم نافع و.... [1] و گفته اند خیر، مقابل شر است، و در او نوعی تفضیل و برتری دادن، نیز وجود دارد.[2]
و واژه "حسنه" از ریشه لغوی «ح س ن» به این معناست که چیزی به گونه ای باشد که نفس و طبع انسان آن را بپذیرد[3] و حسنه به معنای جمال و زیبایی می آید و گفته اند حسن مقابل زشت است و حسنه مقابل سیئه.[4]
و واژه "صالح" از ریشه «ص ل ح» به معنای درست و صحیح، است و در مقابل فساد می آید.[5]
ولی این سه واژه از نظر موارد استعمال تفاوتی با هم ندارند و بر حسب موارد می توان هر یک را به جای دیگری معنی کرد چنانکه در کتب لغت گاهی یکی از آنها در توضیح دیگری آورده می شود، مثلاً در توضیح معنای اصلاح گفته اند: هرگاه نسبت به حیوانی خوبی(حسن) کردی، می گویی او را اصلاح و درست نمودم. [6]
و به همین جهت مفسرین و لغویین به حسب قرائن موجود در کلام، مصادیق و معانی متعددی را برای آنها بیان می نمایند.
مثلاً؛ «صالح» را به : صحیح و سالم از نظر جسمی و بدنی[7] ،توبه کننده[8]، کسی که واجبات الهی و حقوق مردم را ادا می کند[9]، معنا می نمایند. (یعنی مصداق آن را بیان می کنند).
و یا «حسنه»؛ را به :صدق[10]، گسترش روزی[11]، رضایت و خشنودی خداوند[12]، غنیمت[13]، نعمت[14]، محبت اهل بیت(ع)[15]، نماز[16]، معنا نمودند ،یعنی بحسب قرائنی مصادیق مختلف آن را بیان می کنند.
و نیز واژه «خیر» را به صله رحم[17]، اعمال صالحه[18]، مال[19]، معنا می نمایند.
به هر حال اعمال خیر، حسنه و صالحه تفاوت ماهوی با هم ندارند بلکه یک عمل از آن جهت که برتری دارد خیر است و از آن جهت که زیبا و نیکوست حسنه می باشد و از آن جهت که صحیح و درست می باشد به او عمل صالح می گویند.
بعضی از مفسرین در بیان مقصود از عمل صالح فرموده اند: "ظاهرا عمل صالح اعمالى است كه روى ميزان عقل و منطق و قانون شرع نيكو نمايد و از شائبه ريا و عجب و پيروى هوى و هوس و از هر گونه منقصتى خالى و نزد عقلا پسنديده و لايق مقام عبوديت و پيشگاه حضرت احديت باشد . "[20]
پی نوشتها:
[1] معجم المصطلحات، ج2، ص 66، الخير : ما فيه نفع و صلاح، و هو ضد الشر، فالمال خير، و الخيل خير، و العلم النافع خير، و في التنزيل العزيز:. بيدك الخير إنك على كل شيء قدير[ سورة آل عمران، الآية 26]. و قوله تعالى: فقال إني أحببت حب الخير عن ذكر ربي.[ سورة ص، الآية 32].
قيل: الخير هنا: الخيل لأنها أداة نفع. و قيل: هو المال و متاع الدنيا. و قوله تعالى:. فمن تطوع خيرا فهو خير له.[ سورة البقرة، الآية 184] أي: من زاد على مقدار الفدية تطوعا، فهو خير له عند اللّه. « التسهيل لعلوم التنزيل 1 26، و القاموس القويم للقرآن الكريم ص 216، و التوقيف ص 230، و الكليات ص 423».
[2] لسان العرب، ج 4، ص 264؛ کتاب العین، ج 4، ص 264.
[3] معجم المصطلحات، ج1، ص 570، الحسن : في اللغة: هو كون الشيء على وجه تقبله النفس و يميل إليه الطبع من حيث الاستمتاع به.
[4] کتاب العین، ج 3، ص 143؛ لسان العرب، ج 13، ص 114. حسن: الحُسْنُ: ضدُّ القُبْح و نقيضه. و الحَسَنةُ: ضدُّ السيِّئة.
[5] کتاب العین، ج 3، ص 117؛ لسان العرب، ج 3، ص 516.
[6] لسان العرب، ج 2، ص 516. :فی التهذیب تقول اصلحت الدابة اذا احسنت الیها.
[7] همان.
[8] همان.
[9] همان.
[10] مجمع البحرین، ج 6، ص 233.
[11] همان.
[12] همان.
[13] همان.
[14] همان.
[15] همان. الكافي ج : 1 ص : 185، "الْحَسَنَةُ مَعْرِفَةُ الْوَلَايَةِ وَ حُبُّنَا أَهْلَ الْبَيْت".
[16] همان.
[17] همان، ج 3، ص 294.
[18] همان.
[19] همان.
[20]-مخزن العرفان في تفسير القرآن، ج15، ص: 273
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
1. زعفران دارای سه خاصیت: غذایی، دارویی و زینتی است. آنچه در روایت مورد نهی قرار گرفته، جنبۀ تزیینی آن است.
2. مالیدن زعفران به بدن حرام نیست، ولی طبق این روایت، کسی که در شب قدر به بدنش زیاد زعفران بمالد مشمول عنایت خاصه (سلام فرشتگان) نمی شود. شاید علتش آن باشد که مالیدن زیادِ زعفران برای بوی خوش یا رنگ آن و تزیین های غلیظ، با شب قدر که شب دعا و راز و نیاز است، تناسب ندارد و انسان را از شایستگی دریافت عنایت های خاصه خداوند محروم می کند.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اگر منظور شما این است که چرا انسان مجاز نیست نعمت حیات را از خود سلب کند، در جواب باید گفت:
1. عقل و فطرت هر انسانی، میفهمد که از بین بردن هر نعمتی از نعمتهای جهان، امری ناپسند و مذموم است و این مطلب به قدری روشن است، که تمام افراد بشر، در سنین و مذاهب مختلف، آن را درک میکنند و به همین جهت، در دنیا سازمان های متعددی برای حفظ نعمتهای خدادادی با اسم های مختلفی؛ مانند انجمن حفظ محیط زیست، انجمن دفاع از حیوانات و... وجود دارد. علاوه، برای بقای جلوههای حیات در کرۀ زمین و... سازمانهای بینالمللی متعددی تشکیل شده است تا با وضع قوانین مختلف، بتوانند نعمت های طبیعی خدادادی را در سطح جهانی حفظ و کنترل کنند. حال که عقل و فطرت انسان، از بین بردن و ضایع نمودن کوچکترین نعمت الاهی را مجاز ندانسته و زشت میداند، انسان چگونه مجاز به از بین بردن بزرگ ترین نعمت؛ یعنی حیات خود است؟
با این مقدمه، روشن میشود این تفکر که انسان، مجاز به از بین بردن حیات خود است، در واقع نشانۀ انحراف از عقل و فطرت انسانی و نوعی بیماری است که باید درمان گردد و امروزه در دنیا مراکزی برای درمان این نوع بیماری تأسیس شده است و پزشکان از راه های مختلف روان شناسانه، در پی درمان این نوع بیماران هستند.
2. دین مبین اسلام نیز که همۀ دستوراتش براساس عقل و فطرت و واقعیت است، خودکشی و سلب حیات از خود، را ممنوع و غیر مشروع دانسته است.
3. از نظر جهان بینی اسلامی و بر اساس معارف قرآن، خداوند مالک جهانی هستی است[1] و خداوند این نعمت ها را در اختیار ما قرارداده که در راه تکامل و سعادت خود بهکارببریم. پس، ضایع نمودن نعمت ها و از بین بردن آنها کاری برخلاف رضایت مالک آن است و عقل ما حکم میکند که باید رضایت مالک را در اموری که به ما به امانت سپرده است، رعایت کنیم و خلاف نظر او کاری انجام ندهیم.
4. نکتۀ مهمتر این که حکمت ممنوعیت خودکشی در اسلام صرف حفظ حیات فردی که قصد خودکشی دارد نیست، بلکه اسلام با این حکم، خواسته است حیات کل جامعۀ بشری را از خطر و نابودی حفظ نماید.
توضیح این که وقتی خودکشی حرام و ممنوع گردد و فرد مجاز به کشتن خود که در نظرش مالک و صاحب اختیار آن است نباشد، قطعا اجازۀ کشتن دیگران را نخواهد داشت و ممنوعیت خودکشی، مانع رشد و پیشرفت این نوع بیماری در جامعه و در این افراد می گردد.
به هر حال افرادی دست به خودکشی میزنند که از نظر روحی و عقلی دچار انحراف و بیماری شده باشند و قهراً از افرادی که تا به این حد بیمار بوده و حاضرند حیات خود را از بین ببرند و بر خود رحم نمیکنند، نمیتوان انتظار داشت به دیگران ترحم کنند و افراد بیگناه را در کام مرگ فرو نبرند. گرچه در این مورد نیز استثنائاتی هم وجود دارد، اما اگر قانون و شرع به صورت کلی خودکشی را مجاز شمارد و به این گونه افراد بگوید که شما برای کشتن خود مجازید، در واقع خود به نابودی بشر اقدام کرده است.
به همین جهت، در اسلام "خود کشی" از بزرگ ترین گناهان شمرده شده و برای کسی که این عمل را مرتکب شود عذاب های سختی درنظر گرفته شده است.[2]
پی نوشتها:
[1] "و لله ملک السموات و الارض"، آل عمران، 189.
[2] امام صادق (ع) میفرمایند: هر که به عمد خودکشی کند، در آتش دوزخ جاودانه خواهد بود؛ من لا یحضره الفقیه، ج 4 ، ص 95.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ترس و اميد و محبت امورى وجدانى و بى نياز از تعريف هستند. انسان در مقابل امورى چند ممكن است دچار ترس و هراس گردد، مثل:
الف) احساس خطر و آسيب بر جان و مال و عرض و... خود؛
ب) درك عظمت و هيبت امرى يا چيزى؛
ج) جهل به عواقب و تبعات كارى و يا سرانجام خويش؛ و...، هرچند ممكن است نسبت به امرى برخى از اين عوامل با هم همراه گردند.
احساس محبت و علاقه نيز در پى امورى چند حاصل مىآيد:
الف) يافتن جذبهها و زيبايىهايى درمحبوب و گرايش و علاقه به او به جهت علاقه و گرايش به آن زيبايىها، و شاعر اين عشق را در پى رنگ و سرانجام آن را ننگ مىداند، لكن اين امر كليت ندارد بلكه اگر اين زيبايىها، زيبايىهاى گذرا و فانى و صورى باشند اين امر صحيح است لكن اگر اين جمال و كمال، ارزشهاى اخلاقى يا جمال و كمال وجودى و حقيقى باشند، اين عشق در پى رنگ نبوده و عاقبتش ننگ نيست بلكه سرانجام آن همرنگى است.
ب) احساس وابستگى و نياز به محبوب و انتظار استفاده از محبوب در راه رسيدن به مقاصد خويش. اين محّب، محبوب را براى خود مىخواهد نه به جهت خودش؛
ج)محبتى كه در پى احساس شكرگزارى به ولى نعمت حاصل مىگردد و محّب از آن جهت شيفتهى محبوب گشته است كه موهبت و بذل و عطيهاى را از جانب محبوب دريافت كرده و رهين منّت او گشته است؛
د) محبوب، طالب محبت محّب و جذب او به سوى خويش، براى دستگيرى از او وزير بال و پر گرفتن او است و...، و ممكن است نسبت به يك محبوب عواملى چند با يكديگر همراه شوند.
اگر دقت كنيم در تمامى عملكردها و عكس العملهاى ما به نوعى ترس و محبت و اميد به هم آميختهاند. گرچه ممكن است در مواردى يكى بر ديگرى غالب باشد و هميشه موازنه برقرار نباشد، لكن اين معيت ترس و اميد (و محبت) امرى اجتنابناپذير است، بله، اين امر از امورى است كه از شدت وضوح آن، از آن غافليم و اين دو بر عملكردهاى ما تأثير مىنهند. اميد و محبت، سبب تحريك ما به سوى كارهاى روزمره و حتى كارهاى خطير مىگردد و ترس، سبب احتياط و دقت و ارزيابى و سنجش تبعات آن و تهيهى مقدمات آن مىگردد. اگر اميد و محبتِ فقط مىبود، احتياط كنار رفته و خيلى زود به هلاكت مبتلا مىشديم و اگر ترس ِ فقط مىبود، اقدام بر هيچ كارى حتى نوشيدن و خوردن نمىكرديم زيرا ممكن است قطرهاى وارد ريهى ما گشته يا لقمهاى گلوگيرمان شود و سبب مرگمان گردد!
بنابراين، اظهار تعجب از معيت ترس و اميد و محبت نسبت به خدا، جاى تعجب دارد، زيرا نشانهى غفلت ما از شناخت خود و حالات خود است.
توضيح اينكه: ترس و اميد و محبت به خداوند، درافراد مختلف بر حسب ميزان شناخت آنها از خدا و صفات جماليه و جلاليهى او و ساير معارف دين از يكسو و عملكرد گذشتهى آنها از سويى، و اطمينان يا عدم اطمينان آنها از آيندهى خويش از سوى ديگر متفاوت است؛ آنها كه مجذوب هيبت و عظمت و جلالت حق گشته و يا در گذشتهى خويش مرتكب عصيان شده و رعايت محضر ربوبى را نكردهاند، ترسشان بر محبت و اميدشان غالب است و برعكس، آنها كه مجذوب جمال و رحمت حق تعالى گرديده و عنايات و ألطاف او را تجربه كرده و در گذشتهى خويش جانب احتياط را نگه داشته و أدب محضر ربوبى را رعايت كردهاند و اگر لغزيدهاند، باب توبه و مغفرت حق را گشوده يافته و توبهى نصوح نمودهاند ؛ محبّت و اميدشان بر ترسشان غالب است و ديگران كه بينابين عمل كرده و از عملكرد گذشتهى خود و قبولى آنها مطمئن نبوده و نيز از سرانجام عدم رهايى خود از قهر و عذاب خدا بيمناكند و در عين حال اميد به عفو وجود و كرمش دارند، بين ترس و اميد و محبتشان موازنه برقرار است. اما مهم اين است كه در اغلب افراد، ترس و محبتشان برخاسته از حب نفس و غريزهى جلب منفعت و دفع ضرر است، يعنى اغلب افراد از روى ترس از عِقاب خدا در آخرت و محروميت از فيوضات حق تعالى و نيافتن نعمات و خوشىهاى بهشتى و حور و قصور، به خداوند اظهار محبت و اميد مىكنند، لكن آنها كه شيفتهى جمال و كمال حق و مبهوت جلال و عزّ و عظمت حق متعال، و يا هر دو هستند بسيار اندكاند و غير از انبيا و اوصياعليهم السلام كمتر افرادى به اين مقام، بار يافتهاند.
امام على عليه السلام در حكمت جاودانهى خويش اين سه گروه را اينگونه ترسيم مىنمايند:«گروهى خدا را به اميد بخشش (و عطايا) پرستش كردند، كه اين پرستش بازرگانان است و گروهى او را از روى ترس عبادت كردند، كه اين عبادت بردگان است و گروهى خدا را از روى سپاسگزارى پرستيدند و پرستش آزادگان (از خويش و خود پرستى) است.»[1]
و بدين جهت است كه برخى بزرگان مىفرمايند: يكى از مبانى مهم تعليم و تربيت در اسلام، «محبت» است. قرآن كريم كه معلم و مربى اخلاق است، مهمترين محور فضايل اخلاقى را محبت مىداند و امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «خداى سبحان پيامبر خود را با محبت الهى تأديب و تربيت كرده است».[2] ...
مسأله تخويف (ترساندن) و تبشير (تشويق كردن) در قرآن و روايات اهل بيتعليهم السلام فراوان است اما نسبت به افراد ضعيف «مرحله نهايى» و نسبت به افراد متوسط، «مقدمه و وسيله» است تا انسان در اوايل از راه تنبيه و تشويق و كم كم بر اساس تحبيب حركت كند.[3] بنابراين نبايد از معيت ترس و محبت نسبت به خداوند تعجب كرد، بلكه اين معيت ترس و اميد براى تربيت و تعالى و ترقى انسان لازم است زيرا با ترس، از معاصى و مهالك و اسباب غضب و قهر و عذاب خدا مىپرهيزد و خضوع و خشوع و اطاعتش از حق تعالى بيشتر مىگردد؛ و از روى محبت به انجام مشتاقانهى واحبات و نوافل و سبقت به سوى امورى كه موجب جلب الطاف و رحمت و نعمات اله مىگردد، روى مىآورد. و به عبارت خلاصه، ثمرهى بيم و اميد او، سبق به خيرات و تحليهى به فضايل و پرهيز از شرور و معاصى و تخليهى رذايل است و اين همان كمال مطلوبى است كه خداوند از آفرينش او داشته است يعنى گرفتن رنگ إله و رسيدن به مقام خليفه اللهى و آرميدن در نعمات اخروى و رهايى از هرگونه نگرانى و ناراحتى، چنانكه به اين ثمره بارها اشاره نموده است: «كسى كه به خدا و روز ديگر (معاد) ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، بر ايشان أجرشان نزد خداوند محفوظ است و هيچ گونه ترس و ناراحتى بر ايشان نخواهد بود»[4]؛ و إلا، ترس فقط باعث دل مردگى، افسردگى، نااميدى، و ترك توبه و غرق شدن در گناهان و معاصى و... و بالاخره گرفتارى در نقمات دنيوى و اخروى، و محبتِ فقط نيز سبب تجرّى و ارتكاب معاصى، به اميد توفيق توبه در آخر عمر، و طمع بى جا به رحمت و كرم و لطف حق مىگردد، در حالى كه وقتى به دنبال كسب اسباب جلب رأفت و رحمت حق نبوده، نمىتواند از رحمت و لطف او طرفى ببندد! و نظر به اين امر است كه امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه مىفرمايند: «كور باد چشمى كه تو را بر خود مراقب نمىبيند و سرمايه را مىبازد آنكه از براى او نصيبى از محبت قرار ندادهاى» پس خوشه چينى از اين ترس و محبت در آخرت صورت مىگيرد و آنجا يا جايگاه عذاب و نقمت خالص براى كسانى است كه اين نعمت را حفظ نكرده و يا نااميد گشته و غرق معاصى شدهاند و يا فريب خورده و توشه برنداشتهاند، و يا جايگاه نعمت و آسايش خالص بدون نگرانى و ترس است براى كسانى كه با حفظ توازن بين بيم و اميد، هم از معاصى اجتناب كردهاند و هم بر توشهگيرى از خيرات براى آخرتشان سبقت گرفتهاند.
براى مطالعهى بيشتر به كتب اخلاقى، بحث «خوف و رجا» يا «محبت» و «ولايت» مراجعه كنيد، به عنوان نمونه:
1- مراحل اخلاق در قرآن، آيت اللَّه جوادى آملى، ص 279 - 340.
2- شرح چهل حديث، امام خمينى قدس سره، ص 221 - 233 - 481 - 484.
3- اخلاق در قرآن، محمد تقى مصباح يزدى، بحث خوف و رجاء.
پی نوشتها:
[1] استاد محمد دشتى، ترجمه نهج البلاغه، حكمت 237، ص 678.
[2] بحار، ج 17، ص 3.
[3] عبداللَّه جوادى آملى، مراحل اخلاق در قرآن، ص 330 - 332.
[4] بقره، 62 - مائده، 65.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
توبه بازگشت بسوى خدا كه توأم با پشيمانى از گناهان گذشته و تصميم بر اجتناب از گناه در آينده و جبران عملى اعمال بد، بوسيله اعمال نيك می باشد. آياتى كه بر اين معنى دلالت دارد فراوان اند اما ما به جهت اختصار تنها به آیه ای اشاره می کنیم:« اوست كه توبه را از بندگان خود مىپذيرد و گناهان را مىبخشد"»[1]
حقيقت" توبه" ندامت و پشيمانى از گناه است كه لازمه آن تصميم جدی بر ترك گناه در آينده است، و جبران كارهایى كه قابل جبران است. گفتن استغفار نيز بيانگر همين معنى است. به اين ترتيب اركان توبه را مىتوان در پنج چيز خلاصه كرد:" ترك گناه- ندامت-تصميم بر ترك در آينده- جبران گذشته- استغفار.[2]
توبه انقلاب در روح و جان آدمى است كه او را وادار به تجديد نظر در برنامه هاى خود مى كند.
«توبه» اختصاص به گناه و شخص خاص ندارد، بلکه کافر و غیر مسلمان نیز اگر در لحظات آخر توبه کنند و دین اسلام را بپذیرند، توبه آنها پذیرفته می شود.
همه ی انبياى الهى هنگامى كه براى هدايت امّتهاى منحرف مأموريت مى يافتند، يكى از نخستين گامهايشان دعوت به توبه بود؛ چرا كه بدون توبه و شستن لوح دل از نقش گناه، جايى براى نقش توحيد و فضائل نيست. پيغمبر بزرگ خداوند هود (عليه السلام) از نخستين سخنانش اين بود: «اى قوم من، از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد، سپس به سوى او باز گرديد و توبه نماييد!»[3]
در حديث معروفى از پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) مى خوانيم كه فرمود: هر كس يكسال قبل از مرگش توبه كند خدا توبه او را مى پذيرد، سپس فرمود يك سال زياد است، كسى كه يك ماه قبل از مرگش توبه كند خدا توبه او را مى پذيرد سپس افزود يك ماه نيز زياد است، كسى كه يك جمعه (يك هفته) قبل از مرگش توبه كند توبه او مورد قبول خداوند واقع مى شود، باز افزود يك جمعه زياد است كسى كه يك روز قبل از مرگش توبه كند خداوند توبه اش را پذيرا مى شود، باز فرمود يك روز نيز زياد است! كسى كه يك ساعت قبل از مرگش توبه كند خداوند توبه او را مى پذيرد، سپس افزود يك ساعت هم زياد است! كسى كه قبل از آن كه جانش به گلو رسد (در آخرين لحظه حيات و در حال اختيار) توبه كند، خداوند توبه او را مى پذيرد!» [4]
اما در مورد غیر مسلمانان باید توجه داشت که آنها چند دسته هستند:
دسته اول: کسانی که حقانیت دین اسلام را فهمیدند ولی از روی لجاجت و تعصب آن را انکار می کنند؛ این دسته هیچ عملی از آنها در درگاه خداوند قبول نمی شود چون با انکار خود، رابطه ی بین عمل و حضرت حق را بریدند و اعتقادی به جزا و پاداش الاهی ندارند.
قرآن در این باره مى فرماید: « توبه كسانى كه كارهاى بدى انجام مى دهند و هنگامى كه مرگ يكى از آنها فرا رسد مى گويند: الآن توبه كردم، پذيرفته نيست و نه توبه كسانى كه در حال كفر از دنيا مى روند (و در عالم برزخ توبه مى كنند) اينها كسانى هستند كه عذاب دردناكى برايشان فراهم شده است!»[5]
ظاهر اين است كه آيه مىگويد:" كسانى كه از گناهان خود در حال صحت و سلامت و ايمان توبه كردهاند ولى در حال مرگ با ايمان از دنيا نرفتند، توبههاى گذشته آنها نيز بى اثر است".
توضيح اين كه مىدانيم يكى از شرائط قبولى اعمال نيك انسان "موافات برايمان" است يعنى با ايمان از دنيا رفتن، و كسانى كه در لحظه پايان زندگى كافر باشند، اعمال گذشته آنها (حتى اعمال نيكى كه در حال ايمان انجام دادهاند) طبق صريح آيات قرآن حبط و نابود مىگردد، توبههاى آنان از گناه اگر چه در حال ايمان انجام شده نيز در چنين صورتى نابود خواهد شد[6].
و همچنین قرآن می فرماید: بطور قطع خدا، شرك به او را هرگز نخواهد بخشيد ولى جرم پائينتر از آن را براى هر كس بخواهد مىبخشد و هر كه براى خدا، شريكى قائل شود در گمراهى بسيار دورى افتاده است.[7]
دسته دوم: کسانی که حقانیت اسلام را نفهمیدند؛ اما به دین و آیین شرعی یا عقلی خود عمل می نمایند و در موردی هم که از دین و آیین خود سرپیچی کردند با توبه آن را تدارک و جبران می نمایند.
در مورد این عده می توان گفت که عمل خیر و توبه ی آنها نیز مورد پذیرش قرار می گیرد، و برخی از آیات قرآن[8] که به صورت عمومی فرموده: خداوند از بندگانش توبه را می پذیرد شامل این دسته نیز می گردد. اما باید توجه داشت که پذیرش توبه در اینجا به این معناست که آنان با این توبه به عبودیت و اطاعت الهی نزدیکتر می شوند و یقینا این عده با آنانی که تقیدی به دین خود ندارند، فرق می کنند و بدیهی است که از این جهت شامل رحمت الهی می شوند.
نتیجه آن که خداوند متعال که آفریننده انسان و به تمام ویژگی های او آگاه است پاک شدن از همه گناهان (هر چند گناهان بزرگ باشند) را ممکن دانسته و همگان را به سوی رسیدن به آن دعوت فرموده و وعده آمرزش و عفو داده است، تا جایی که نا امیدی از عفو و بخشش الهی را بالاترین گناه شمرده است. همه پیامبران الهی برای رسانیدن مردم به دریای بی کران رحمت الهی مبعوث شده اند تا جایی که پیامبر گرامی اسلام (ص)، پیامبر رحمت خوانده شده است.و این دعوت، یعنی دعوت به توبه و بازگشت به حقیقت بندگی و اطاعت خداوند و اجتناب از طاغوت ها، دعوتی همگانی و عمومی است.
پی نوشتها:
[1] هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ، شورى: 25.
[2] تفسير نمونه، ج24، ص: 290
[3] وَ يا قَومِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا اِلَيْهِ، (سوره هود، آيه 52).
[4] مستدرك الوسائل، جلد 12، صفحه 145 (باب صحّة التّوبه فى آخر العمر، حديث 5).
[5] وَ لَيْسَتِ التَّوبَةُ لِلَّذِيْنَ يَعْمَلُونَ السَيِّئاتِ حَتّى اِذا حَضَر اَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ اِنّى تُبْتُ الآنَ وَ لاَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ اُولـئِكَ اَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً اَليماً; سوره نساء، آيه 18.
[6] تفسير نمونه، ج3، ص: 317
[7] إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعيداً نساء، 116.
[8] مانند: آیه ی هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ، شورى: 25. ویا آیه ی إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَريبٍ فَأُولئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللَّهُ عَليماً حَكيماً. نساء، آیه 17.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آیاتی از قرآن دلالت دارند که کافران، تبه کاران، مشرکان و ملحدان ، مبدأ و معاد و در نتیجه خدا را فراموش کرده اند .
قرآن در این باره می فرماید : "مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و در نتیجه خدا هم آنها را فراموش کرد (مورد لطف قرار نداد) ، ایشان خودشان فاسق هستند ." [1]
همچنین در آیه دیگر از زبان کافران می گوید:" زندگی ما جز زندگی دنیا نیست و می میریم و زنده می شویم و ما را جز روزگار هلاک نمی کند ، اینچنین شخصی خدا و معاد را فراموش کرده است[2] .
در آیه دیگر آمده: "(و به آنها مىگويم:) بچشيد (عذاب جهنم را)! بخاطر اين كه ديدار امروزتان را فراموش كرديد، ما نيز شما را فراموش كرديم و بچشيد عذاب جاودان را به خاطر اعمالى كه انجام مىداديد![3]
در آیه دیگری خطاب به کافران گفته مىشود: "امروز شما را فراموش مىكنيم همانگونه كه شما ديدار امروزتان را فراموش كرديد و جايگاه شما دوزخ است و هيچ ياورى نداريد! [4]
نكاتي كه از اين آیات استفاده می شود:
1 - با توجه به معنی کلمه نسیان استفاده می شود که معرفت خداوند سابقه ي فطری داشته و کافران و مشرکان و تبه کاران در اثر آلودگی به طبیعت آن را فراموش کرده اند . خداوند نسیان را فقط در مورد مومنان یا اهل کتاب به کار نمی برد . بلکه به هر کس که مبدأ و معاد را نمی پذیرد ، نسبت نسیان می دهد و می فرماید : شما مبدأ و معاد را فراموش کرده اید .
2 – این که فراموش كردن خدا سبب "خود فراموشى" مىشود، دليل آن نيز روشن است، زيرا از يك سو فراموشى پروردگار سبب مىشود كه انسان در لذات مادى و شهوات حيوانى فرو رود، و هدف آفرينش خود را به دست فراموشى بسپارد و در نتيجه از ذخيره لازم براى فرداى قيامت غافل بماند.
از سوى ديگر فراموش كردن خدا همراه با فراموش كردن صفات پاك او است كه هستى مطلق و علم بى پايان و غناى بى انتها از آن او است و هر چه غير او است وابسته به او و نيازمند به ذات پاكش مىباشد، و همين امر سبب مىشود كه انسان خود را مستقل و غنى و بى نياز بشمرد، و به اين ترتيب واقعيت و هويت انسانى خويش را فراموش كند.[5]
3 – این آیات همگی بر این مطلب گواه هستند که فراموش کردن خدا نه تنها امکان دارد که متأسفانه محل ابتلاء تمام انسانها نیز می باشد و متأسفانه حتی عده ای از مسلمانان در شرایطی خدا را فراموش می کنند. منتهی گاهی این فراموشی دائمی بوده که بسیار خطرناک و موجب عذاب دردناک اخروی است. چنانکه خدا می فرماید: "خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده و بر چشمهايشان پردهاى افكنده شده و عذاب بزرگى در انتظار آنهاست ." [6]و گاهی موقت است و امید باز گشت به حالت اولیه و زنده شدن یاد خدا و نجات وجود دارد . قرآن در این زمینه می فرماید:"پرهيزگاران هنگامى كه گرفتار وسوسههاى شيطان شوند، به ياد (خدا و پاداش و كيفر او) مىافتند و (در پرتو ياد او، راه حق را مىبينند و) ناگهان بينا مى گردند." [7]
علل فراموشی خدا :
1 – شیطان یکی از عوامل موثر در فراموشی خدا می باشد . در این باره در قرآن آمده است : "شيطان بر آنان مسلّط شده و ياد خدا را از خاطر آنها برده آنان حزب شيطانند ! بدانيد حزب شيطان زيانكارانند! "[8]
تمام تلاش شیطان این است که سرمایه خدا خواهی را از انسان بگیرد و اگر کسی این سرمایه را باخت ، خودش را از یاد می برد.
2 – تعلق به دنیا عامل مهمی در فراموش کردن خداوند می باشد؛ چرا که با جاذبه ها و زرق وبرق هایش موجبات دل بستگی افراد را فراهم می سازد به همین جهت حضرت علی (ع)فرمودند:" به آنچه نزد خدا است جز با بریدن از دنیا نمی توان رسید ." [9]
3 – گناه و نافرمانی پروردگار متعال همچون پرده ای است که بین انسان و خدا آویخته می شود و موجب می شود انسان خدا و مبدأ هستی خویش را فراموش کرده از او غافل گردد . چنانکه از امام رضا (ع) نقل شده است كه آن حضرت در جواب مردی كه سؤال کرد چرا خدا در پرده می باشد؟ فرمود: به خاطر گناه زیادی که اشخاص مرتکب می شوند[10].
در مقابل ما وظیفه داریم ذکر و یاد خدا را همواره در دل خود و دیگر افراد جامعه زنده نگه داریم. همانطور که خداوند می فرماید: "همانها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته، و آن گاه كه بر پهلو خوابيدهاند، ياد مىكنند."[11] زنده کردن یاد خدا به هر نحو ممکن است و لازم نیست که حتما به نحو خاصی باشد، ولی با وجود این در دین برای زنده کردن یاد خدا اسباب و روش های خاصی نیز معرفی شده است از جمله:
1 – نماز ، قرآن می فرماید: "و نماز را براى ياد من بپا دار."[12].
2 – ارتباط و تماس با قرآن، خداوند می فرماید: "اين ها را كه بر تو مىخوانيم، از نشانهها (ى حقّانيّت تو) است، و يادآورى حكيمانه است".[13]
3 – تفکر در آسمانها و زمین ( آیات الهی)، قرآن می فرماید: "در اسرار آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند (و مىگويند) بار الها ! اينها را بيهوده نيافريدهاى ! منزهى تو ! ما را از عذاب آتش ، نگاه دار !".[14]
4 – توجه به صفات الهی، خداوند می فرماید:"مشرق و مغرب، از آن خداست ! و به هر سو رو كنيد، خدا آنجاست ! خداوند بىنياز و داناست ! "[15] و چون خدا در همه جا حضور دارد، پس هر کجا رو آری ، خدا در آنجا حاضر است . نتیجه اینکه مواظب خود باش تا حرمت نگه داری.
ذکر و یاد خداوند آثار و برکات فراوانی در زندگی انسان دارد از جمله:
1 – تقید به اطاعت از دستورات پروردگار متعال.
2 – خضوع و فروتنی نسبت به پذیرش حق و حقیقت و بندگان ضعیف خداوند.
3 – عشق به عبادت.
4 – آرامش و اطمینان.
5 – جلب توجه و محبت خداوند به بنده و....
امید است همه بتوانیم ازاین برکات بهره مند بشویم.
پی نوشتها:
[1] حشر ، 19 "وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ". و آیات توبه ، 67 ؛ یس ، 78.
[2] جاثیه ، 24 "وَ قالُوا ما هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلاَّ الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ"
[3] سجده، 14
[4] جاثیه، 34
[5] تفسير نمونه، ج23، ص541.
[6]بقره،7 "خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ"
[7]اعراف ،201 ؛ آل عمران ، 135" الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ".
[8] مجادله ، 19 "اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُون".
[9] ترجمه نهج البلاغه ، خطبه 193 ، ص 286 " وَ لَا يُنَالُ مَا عِنْدَهُ إِلَّا بِتَرْكِهَا".
[10] شیخ صدوق، التوحید، يك جلدی، انتشارات جامعه مدرسين قم، 1398 ه ق (1357 شمسى) ، ص 252. عن الرضا(ع): قال الرجل فلم احتجب فقال أبو الحسن ع إن الاحتجاب عن الخلق لكثرة ذنوبهم.
[11] آل عمران ، 191 "الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ" .
[12] طه ، 14 "أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري".
[13] آل عمران ، 58 "ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الْآياتِ وَ الذِّكْرِ الْحَكيمِ".
[14] آل عمران ، 191"يَتَفَكَّرُونَ في خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ".
[15]بقره ،115 "وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ".
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ترس و اميد و محبت امورى وجدانى و بى نياز از تعريف هستند. انسان در مقابل امورى چند ممكن است دچار ترس و هراس گردد، مثل: الف) احساس خطر و آسيب بر جان و مال و عرض و... خود؛ ب) درك عظمت و هيبت امرى يا چيزى؛ ج) جهل به عواقب و تبعات كارى و يا سرانجام خويش؛ و...، هرچند ممكن است نسبت به امرى برخى از اين عوامل با هم همراه گردند.
احساس محبت و علاقه نيز در پى امورى چند حاصل مىآيد:
الف) يافتن جذبهها و زيبايىهايى در محبوب و گرايش و علاقه به او به جهت علاقه و گرايش به آن زيبايىها، و شاعر اين عشق را در پى رنگ و سرانجام آن را ننگ مىداند، لكن اين امر كليت ندارد بلكه اگر اين زيبايىها، زيبايىهاى گذرا و فانى و صورى باشند اين امر صحيح است لكن اگر اين جمال و كمال، ارزشهاى اخلاقى يا جمال و كمال وجودى و حقيقى باشند، اين عشق در پى رنگ نبوده و عاقبتش ننگ نيست بلكه سرانجام آن همرنگى است.
ب) احساس وابستگى و نياز به محبوب و انتظار استفاده از محبوب در راه رسيدن به مقاصد خويش. اين محّب، محبوب را براى خود مىخواهد نه به جهت خودش؛ ج)محبتى كه در پى احساس شكرگزارى به ولى نعمت حاصل مىگردد و محّب از آن جهت شيفتهى محبوب گشته است كه موهبت و بذل و عطيهاى را از جانب محبوب دريافت كرده و رهين منّت او گشته است.
د) محبوب، طالب محبت محّب و جذب او به سوى خويش، براى دستگيرى از او و زير بال و پر گرفتن او است و...، و ممكن است نسبت به يك محبوب عواملى چند با يكديگر همراه شوند.
اگر دقت كنيم در تمامى عملكردها و عكس العملهاى ما به نوعى ترس و محبت و اميد به هم آميختهاند. گرچه ممكن است در مواردى يكى بر ديگرى غالب باشد و هميشه موازنه برقرار نباشد، لكن اين معيت ترس و اميد (و محبت) امرى اجتناب ناپذير است، بله، اين امر از امورى است كه از شدت وضوح آن، از آن غافليم و اين دو بر عملكردهاى ما تأثير مىنهند. اميد و محبت، سبب تحريك ما به سوى كارهاى روزمره و حتى كارهاى خطير مىگردد و ترس، سبب احتياط و دقت و ارزيابى و سنجش تبعات آن و تهيهى مقدمات آن مىگردد. اگر در وجود انسان تنها اميد و محبتِ مىبود، احتياط كنار رفته و خيلى زود به هلاكت مبتلا مىشديم و اگر تنها ترس مىبود، اقدام بر هيچ كارى حتى نوشيدن و خوردن نمىكرديم زيرا ممكن است قطرهاى وارد ريهى ما گشته يا لقمهاى گلوگيرمان شود و سبب مرگمان گردد!
بنا بر اين، اظهار تعجب از معيت ترس و اميد و محبت نسبت به خدا، جاى تعجب دارد، زيرا نشانهى غفلت ما از شناخت خود و حالات خود است.
توضيح اينكه: ترس و اميد و محبت به خداوند، درافراد مختلف بر حسب ميزان شناخت آنها از خدا و صفات جماليه و جلاليهى او و ساير معارف دين از يكسو و عملكرد گذشتهى آنها از سويى، و اطمينان يا عدم اطمينان آنها از آيندهى خويش از سوى ديگر متفاوت است؛ آنها كه مجذوب هيبت و عظمت و جلالت حق گشته و يا در گذشتهى خويش مرتكب عصيان شده و رعايت محضر ربوبى را نكردهاند، ترسشان بر محبت و اميدشان غالب است و برعكس، آنها كه مجذوب جمال و رحمت حق تعالى گرديده و عنايات و ألطاف او را تجربه كرده و در گذشتهى خويش جانب احتياط را نگه داشته و أدب محضر ربوبى را رعايت كردهاند و اگر لغزيدهاند، باب توبه و مغفرت حق را گشوده يافته و توبهى نصوح نمودهاند ؛ محبّت و اميدشان بر ترسشان غالب است و ديگران كه بينابين عمل كرده و از عملكرد گذشتهى خود و قبولى آنها مطمئن نبوده و نيز از سرانجام عدم رهايى خود از قهر و عذاب خدا بيمناكند و در عين حال اميد به عفو وجود و كرمش دارند، بين ترس و اميد و محبتشان موازنه برقرار است. اما مهم اين است كه در اغلب افراد، ترس و محبتشان برخاسته از حب نفس و غريزهى جلب منفعت و دفع ضرر است، يعنى اغلب افراد از روى ترس از عِقاب خدا در آخرت و محروميت از فيوضات حق تعالى و نيافتن نعمات و خوشىهاى بهشتى و حور و قصور، به خداوند اظهار محبت و اميد مىكنند، لكن آنها كه شيفتهى جمال و كمال حق و مبهوت جلال و عزّ و عظمت حق متعال، و يا هر دو هستند بسيار اندكاند و غير از انبيا و اوصيا(عليهم السلام) كمتر افرادى به اين مقام، بار يافتهاند.
امام على عليه السلام در حكمت جاودانهى خويش اين سه گروه را اينگونه ترسيم مىنمايند: «گروهى خدا را به اميد بخشش (و عطايا) پرستش كردند، كه اين پرستش بازرگانان است و گروهى او را از روى ترس عبادت كردند، كه اين عبادت بردگان است و گروهى خدا را از روى سپاسگزارى پرستيدند و پرستش آزادگان (از خويش و خود پرستى) است.»[1]
و بدين جهت است كه برخى بزرگان مىفرمايند: يكى از مبانى مهم تعليم و تربيت در اسلام، «محبت» است. قرآن كريم كه معلم و مربى اخلاق است، مهمترين محور فضايل اخلاقى را محبت مىداند و امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «خداى سبحان پيامبر خود را با محبت الهى تأديب و تربيت كرده است».[2]
مسأله تخويف (ترساندن) و تبشير (تشويق كردن) در قرآن و روايات اهل بيتعليهم السلام فراوان است اما نسبت به افراد ضعيف «مرحله نهايى» و نسبت به افراد متوسط، «مقدمه و وسيله» است تا انسان در اوايل از راه تنبيه و تشويق و كم كم بر اساس تحبيب حركت كند.[3] بنا بر اين نبايد از معيت ترس و محبت نسبت به خداوند تعجب كرد، بلكه اين معيت ترس و اميد براى تربيت و تعالى و ترقى انسان لازم است زيرا با ترس، از معاصى و مهالك و اسباب غضب و قهر و عذاب خدا مىپرهيزد و خضوع و خشوع و اطاعتش از حق تعالى بيشتر مىگردد؛ و از روى محبت به انجام مشتاقانهى واحبات و نوافل و سبقت به سوى امورى كه موجب جلب الطاف و رحمت و نعمات اله مىگردد، روى مىآورد. و به عبارت خلاصه، ثمرهى بيم و اميد او، سبق به خيرات و تحليهى به فضايل و پرهيز از شرور و معاصى و تخليهى رذايل است و اين همان كمال مطلوبى است كه خداوند از آفرينش او داشته است يعنى گرفتن رنگ إله و رسيدن به مقام خليفه اللهى و آرميدن در نعمات اخروى و رهايى از هرگونه نگرانى و ناراحتى، چنانكه به اين ثمره بارها اشاره نموده است: «كسى كه به خدا و روز ديگر (معاد) ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، بر ايشان أجرشان نزد خداوند محفوظ است و هيچ گونه ترس و ناراحتى بر ايشان نخواهد بود»[4]؛ و إلا، ترس فقط باعث دل مردگى، افسردگى، نااميدى، و ترك توبه و غرق شدن در گناهان و معاصى و... و بالاخره گرفتارى در نقمات دنيوى و اخروى، و محبتِ فقط نيز سبب تجرّى و ارتكاب معاصى، به اميد توفيق توبه در آخر عمر، و طمع بى جا به رحمت و كرم و لطف حق مىگردد، در حالى كه وقتى به دنبال كسب اسباب جلب رأفت و رحمت حق نبوده، نمىتواند از رحمت و لطف او طرفى ببندد! و نظر به اين امر است كه امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه مىفرمايند: «كور باد چشمى كه تو را بر خود مراقب نمىبيند و سرمايه را مىبازد آنكه از براى او نصيبى از محبت قرار ندادهاى» پس خوشه چينى از اين ترس و محبت در آخرت صورت مىگيرد و آنجا يا جايگاه عذاب و نقمت خالص براى كسانى است كه اين نعمت را حفظ نكرده و يا نااميد گشته و غرق معاصى شدهاند و يا فريب خورده و توشه برنداشتهاند، و يا جايگاه نعمت و آسايش خالص بدون نگرانى و ترس است براى كسانى كه با حفظ توازن بين بيم و اميد، هم از معاصى اجتناب كردهاند و هم بر توشهگيرى از خيرات براى آخرتشان سبقت گرفتهاند.
براى مطالعهى بيشتر به كتب اخلاقى، بحث «خوف و رجا» يا «محبت» و «ولايت» مراجعه كنيد، به عنوان نمونه:
1- مراحل اخلاق در قرآن، آيت اللَّه جوادى آملى، ص 279 - 340.
2- شرح چهل حديث، امام خمينى قدس سره، ص 221 - 233 - 481 - 484.
3- اخلاق در قرآن، محمد تقى مصباح يزدى، بحث خوف و رجاء.
پی نوشتها:
[1] استاد محمد دشتى، ترجمه نهج البلاغه، حكمت 237، ص 678.
[2] بحار، ج 17، ص 3.
[3] عبداللَّه جوادى آملى، مراحل اخلاق در قرآن، ص 330 - 332.
[4] بقره، 62 - مائده، 65.اقتباس از جواب سؤال ۶۴.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از آيات قرآن و روايات استفاده مى شود که دنیا دارای دو جهت است:
1. به عنوان امر حقیقی و واقعی، مانند وجود زمین، کرات آسمانی، وجود انسان، قدرت، علم و حیات او و دیگر موجودات و حقایق نظام عالم مادی. به این لحاظ دنیا نه تنها مذموم و نکوهیده نیست بلکه نیکو و پسندیده است. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «دنيا مزرعه و كشتزار آخرت است»[1].
2. به عنوان امر اعتباری و غیر واقعی یعنی دنیا را هدف و نهایت آرزو و آمال قرار دادن و همه چیز را برای رسیدن به آن زیر پا قرار دادن. دنیا به این جهت مذموم و مورد نکوهش است و باعث فراموشی خداوند و آخرت می شود.
آنـچـه در نـظـر اسلام، منفى است، روحيه استكبارى ناشى از ثروت است، نه خود ثروت ولى چـون غالبا، به صورت نـاخـواسـته ثـروت چنين روحيه اى را پديد مى آورد، گاهى جمع ثروت نيز مورد نكوهش قرار گرفته است.
توجه به مسائل اقتصاد می تواند وسیله ای برای رسیدن انسانها به کمالات معنوی و دستیابی به مکارم اخلاقی باشد.
مال و ثروت داراى آثار مثبت و منفی است، که برخی از آنها را بررسی می کنیم: مـال و ثروت ، مـانـند مارى است كه هم داراى زهر كشنده و هم داراى پادزهر است، يعنى ممكن است انسان به وسيله آن مسموم شود و هم ممكن است دفع مسموميّت نمايد.[2]
بـنـابـرايـن، هـمـان طور كه مال، ناهنجاريهايى را در ظاهر و باطن آدمى، ايجاد مى كند، فايده هـايـى نـيـز دارد كـه زيـانـهـاى نـاشـى از آن را بـر طـرف مـى سـازد. فوايد مال به دو دسته تقسيم مى شود: دنيوى و اخروى.
فواید دنیوی آن بر کسی پوشیده نیست و جزو بدیهیات است، و از این جهت بـيـشـتـر مـردم، بـخـش مـهـمّ عـمـر خـويـش را صرف جـمـع آورى مـال و استفاده آن مـى كـنـنـد. بر این اساس؛ تنها به ذکر برخی فـوايـد اُخـروى (ديـنـى ) مال و ثروت بسنده می کنیم:
الف ـ وسيله كسبِ آخرت: مـال مـى تـوانـد انـسـان را در انـجـام بـنـدگـى خـدا كمك كند. به عبارت ديگر، انسان به وسيله مـال، مـقـدّمـاتـى را فـراهـم مى سازد تا راه بندگى خدا بر او آسان شود. حضرت صادق (ع) مى فرمايد: آن ثروتى كه ترا از ستم باز دارد، بهتر از فقرى است كه ترا به گناه وا دارد. [3]
عـلاوه بـر ايـن، عـبادتهاى بزرگى در اسلام تشريع شده كه جز از عهده ثروتمندان بر نمى آيد مانند: جهاد با مال در راه خدا، حجّ و زيارت، خمس و زكات، اطعام مؤمن و برآوردن نيازهاى او، قرض الحسنه و غيره . بطور مثال، قرآن درباره قرض الحسنه مى فرمايد: كيست كه به خدا قرض الحسنه دهد، تا خدا بر آن چند برابر بيفزايد؟[4]
ب ـ كمك به ديگران: ثـروتـمـنـدان مـى تـوانـنـد بـه هـمـنـوعـان خـود كـمـك كـنـنـد، و بـا دادن صـدقـه و بـخـشـش مال، رضايت الهى را كسب نمايند. قرآن كريم مى فرمايد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از آنچه به شما روزى داده ايم، انفاق كنيد. [5] اين گونه انفاقها، عـلاوه بـرايـنـ كـه بـه رفـاه حـال مـحـرومـان كـمـك مـى كـنـد، خـصـلت نـيـكـو و بـذل و بـخـشـش را در دل مـؤمـن ايـجـاد مـى كـنـد و صـفـت نـاپـسـنـد بخل و حرص را از آن مى زدايد.
ج ـ انجام امور خيريّه: اگر ثـروتـمـنـد، امـوال خـود را بـراى رضـاى خـدا در كـارهـاى عـامّ المـنـفـعـه ، مـثل ساختن مسجد، پل، بيمارستان و... مصرف كند، سالها از دعاى خير مردم، بهره مند مى شود و پـرونـده ی عـمـل وى حـتـى پـس از مـرگـش بـسـتـه نـشـده و بـراى او حـسـنـه نـوشـتـه مـى شـود.
د- تـزكـيـه نـفس: انسان مى تواند به كمك مال و انفاق آن، در راه خدا خود را از آتش شعله ور جهنّم حـفـظ كـنـد، و بـا صـرف مـال در راه خـيـر، باعث تزكيه نفس خويش گردد، خدا به پيامبرش مى فرمايد: از مالهاى ايشان صدقه بگير تا به وسيله آن ، ايشان را پاك گردانى و بر ايشان درود فرست كه دعا و درود تو مايه ی آرامش آنهاست. [6]
ه- عزّت نفس: انسانى كه از نظر اقتصادى در وضعِ خوبى به سر مى برد، و بر اثر تلاش و زحمت، خود را از ديگران بى نياز مى كند، عزّت و شرافت خود را حفظ کرده است.
امام صادق (ع) فرمود: اى بنده ی خدا عزّت خويش را حفظ كن . راوى سؤال كرد عزّتم چيست قربانت گردم ؟ فرمود: صبح زود رفتن به بازار (و كار وتلاش ) و در نتيجه گرامى داشتن خود. [7]
اما اگر انـسـان تـوجـّه نداشته باشد، و آن گونه كه دين اسلام دستور داده است ، حركت نكند، و ثروت در اختیارش را در مسیر کمال و به درستی بکار نگیرد، بـا هـمـه خـوبـيـهـا و فوايدى كه دارد، گاهى مشكل آفرين و فساد آور است . اگر انسان به بـيـمـارى (مـال دوسـتـى ) و (دنيا طلبى ) گرفتار شود، و ثروت اندوزى را هدف خود قرار دهد، از كمالات روحى و اخلاقى باز مانده و باعث ايجاد رذايل اخلاقى فراوانى در نفس او مى شود كه به چند نمونه اشاره مى كنيم :
الف ـ غفلت از ياد خدا: فلسـفـه وجـودى انـسـان ، بـنـدگـى خـدا و بـا يـاد او زيـسـتـن اسـت ، ولى مـال دوسـتـى، انـسـان را از يـاد خـدا غـافـل مـى كـنـد، و چـون طـبـيـعـت انـسـان، بـه مـال گـرايـش دارد، در جـمـع و حـفـظ آن مـى كـوشـد. مـشـغـول شـدن ذهـن و دل به جمع آورى و افزودن مال با عبادت و ياد خدا منافات دارد. قرآن كريم مى فرمايد: اى كـسـانـى كـه ايمان آورده ايد! ثروت و فرزندانتان شما را از ياد خدا باز ندارند وكساني كه چنين كنند، زيانكارند. [8]
شخص ثروتمند، قدرت انجام گناهان بيشترى را دارد، چرا كه توانايى مالى و امكانات او بيشتر است، در حـالى كـه انـسـان فـقـيـر از چـنين امكاناتى برخوردار نيست . حضرت على (ع) مى فرمايد: فراوانى مال، پست مى كند و سركش مى نمايد و نابود مى گرداند. [9]
ب ـ تكبّر: تكـبر، يـكـى از صفات ناپسند اخلاقى است، كه در روايات به پست ترين و پايين ترين درجه برگشت از حقّ، تعبير شده است. [10] يـكـى از مـوجـبـات كـبـر، ثروتمندى است از اين رو، اين صفت زشت، بيشتر در ميان ثروتمندان، رواج دارد. اغـنـيـا نسبت به فقرا تكبّر مى ورزند و دل آنان را با گفتار و رفتار متكبّرانه خود مى آزارند.
قـرآن كـريـم، مـال زياد را باعث طغيانگرى، عيّاشى و گردنكشى در برابر رسولان الهى مى داند و مى فرمايد: مـا هـيـچ بـيـم دهـنـده اى را به قريه اى نفرستاديم، جز آنكه توانگران عيّاش آن قريه گفتند: مابه رسالت شما ايمان نمى آوريم.[11]
در هر صورت اگر چه در طول تاریخ انسان های زیادی نظیر قارون ها و فراعنه مصر به دلیل گرفتار آمدن در حب مال دنیا و اسارت در هواهای نفسانی و تکبر و غرور ناشی از آن جامعه را آلوده و نیز به هلاکت ابدی رسیده اند، اما انسان هایی نیز بوده اند که به دلیل دارا بودن کمالات نفسانی با استفاده صحیح از ثروت و دارایی هاشان خدمات بزرگی به جامعه بشری نموده اند از جمله ی این انسان های کامل می توان به حضرت خدیجه (س) اشاره نمود که با استفاده از ثروتش، خدمات بی شماری به پیشرفت اسلام و تحقق اهداف مبارک پیامبر مکرم اسلام نمود.
بهر حال وظایف و مسئولیتهای روحانیت، بدلیل حساسیت جایگاه ایشان، که نقش ارشاد و تربیت جامعه را بر عهده دارند به مراتب سنگین تر است و این قشر عظیم و تأثیرگذار که در مسیر نگاه تیزبین و کنجکاوانه ی مردم قرار دارند می بایست، از آلوده شدن به روحیه ی دنیاطلبی و ثروت اندوزی (که از مصادیق ثروت مذمومند) و خطرات و آسیب های ناشی از آن پرهیز نمایند.
اگر بخواهیم منشوری پر محتوا و کامل در ارتباط با این وظایف و مسؤلیتها جستجو کنیم، و انتظارات مردم از ایشان را بشناسیم، سیره و روش اهل بیت عصمت و طهارت (ع) بهترین آنهاست: اهـل بيت عصمت و طهارت (ع) نسبت به محرومان و فقراى جامعه، احساس مسئووليت و ابراز همدردى مى كـردنـد و خـودشـان نـيـز چـون پایین ترین آنان زندگى مى كردند، تا احساس حقارت و كمبود در آنها ايجاد نشود. از ديگر خصوصيات بارز معصومين عليهم السلام همدردى و شركت عملى در غم مستمندان و محرومان، بوده است.
اميرمؤ منان علی (ع ) كه در دوره خلافتش بيش از هر زمان ديگر زاهدانه زندگى كرد، بارها به فلسفه عميق چنين كارى تصريح كرده ، مى فرمود: خداوند بر پيشوايان حق واجب كرده كه زندگى خود را با طبقه ضعيف تطبيق دهند، تا رنج فقر، مستمندان و محرومان را ناراحت نكند.[12] همچنین، پيروان خويش را از كم لطفى نسبت به محرومان، سخت بر حذر داشته و چنين هشدار مى دهد: بـرادران نـاتـوانـتـان را تـحـقير نكنيد، زيرا هر كس مؤمنى را كوچك شمارد خداوند، آن دو را در بهشت جمع نمى كند مگر اين كه توبه كند. [13]
پس بر رهبران دینی و حاکمان و قشر روحانیت است که با تأسی به اهل بیت (ع)، از هيچ گونه كمكى نسبت به محرومان دریغ نورزند و حتی الامکان با در نظر گرفتن شرایط زمان و مکان، بمنظور همدردی با ایشان از روی آوردن به تجملات و ثروت اندوزی پرهیز نمایند.
پی نوشتها:
[1] (الدُّنيا مَزْرَعَةُ الآخِرَة)، بحار الانوار : 70 / 148 ، باب 124 .
[2] حقايق، فيض كاشانى، ص 109، دارالكتاب العربى .
[3] (غِنىً يَحْجُزُكَ عَنِ الظُّلْمِ، خَيْرٌ مِنْ فَقْرٍ يَحْمِلُكَ عَلَى الاِْثْمِ)، فروع كافى، ج 5، ص 72.
[4] (مَنْ ذَالَّذى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ اَضْعافاً كَثيرَةً)، بقره، 244.
[5](يااَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناكُمْ)، بقره، 254.
[6] (خُذْ مِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكّيهِمْ بِها وَصَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ)، توبه ، آيه 103.
[7] (يـا عـَبـْدَاللّهِ احـْفـَظْ عـِزَّكَ. قـالَ: وَمـا عـِزّى جـُعـِلْتُ فـِداكَ؟ قـالَ: غـُدُوُّكَ اِلى سـُوقِكَ وَاِكْرامُكَ نَفْسَكَ... )، بحارالانوار، ج 78، ص 352.
[8] (يـا اَيُّهـَاالَّذيـنَ امـَنـُوا لا تـُلْهـِكـُمْ اَمْوالُكُمْ وَلا اَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِاللّهِ وَمَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَاُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ)، منافقون ، 90.
[9] (ثَرْوَةُ الْمالِ تُرْدى وَتُطْفى وَ تُفْنى )، غررالحكم ، ج 3، ص 351.
[10] بحارالانوار، ج 73، ص 231.
[11](وَما اَرْسَلْنا فِى قَرْيَةٍ مِنْ نَذيرٍ اِلاّ قالَ مُتْرَفُوها اِنّا بِما اُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ)، سباء، 34.
[12] (اِنَّ اللّهَ فـَرَضَ عـَلى اَئِمَّةِ الْحـَقِّ اَنْ يـَقـَدِّروُا اَنـْفـُسـَهـُمْ بـِضـَعـَفـَةِ النـّاسِ كـَيـْلا يَتَبَيَّغَ بِالْفَقيرِ فَقْرُهُ)، نهج البلاغه ، فيض ، خطبه 200، ص 663.
[13] (لا تُحَقِّرُوا ضُعَفاءَ إِخْوانِكُمْ فَإِنَّهُ مَنِ احْتَقَرَ مُؤْمِناً لَمْ يَجْمَعِ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بَيْنَهُما فىِ الْجَنَّةِ إِلاّ اءَنْ يَتُوبَ)، بحارالانوار، ج 72، ص 42.
منبع: http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ دقيق و جامع به اين سؤال در پرتو تبيين صحيح و روشن مفهوم سعادت و شناخت درست از انسان و اهدافش، ميسر مىشود. عدهاى همچون كانت عقيده به جدايى كمال و سعادت دارند و اين گونه مىگويند كه در همهى دنيا فقط يك كمال و خوبى وجود دارد و آن ارادهى نيك است و ارادهى نيك هم به معناى مطيع بودن در مقابل فرمانهاى وجدان است، خواه به دنبال آن خوشى باشد يا نباشد. ولى سعادت آن لذت و خوشى است كه با هيچ درد و رنجى همراه نباشد و اخلاق با كمال سروكار دارد نه با سعادت.[1] اما علما و فلاسفه و اخلاقيون اسلامى می گویند: به هر اندازه كه انسان از كمال بهره ببرد و به غايت خودش نزديك شود به سعادت رسيده است.[2]اینها مانند كانت سعادت را از كمال جدا نمىدانند، البته مىپذيرند كه اگر منظور از سعادت، سعادت حسى (خوشى مادى دنيوى) باشد بالطبع كمال از چنين سعادتى جداست.[3] از طرف ديگر نوع نگرش مكاتب مختلف به انسان، موجب شده است كه تلقى آنها از سعادت متفاوت باشد.
مكتبى كه انسان را موجود مادى فرض مىكند، سعادتش را در گرو تأمين نيازهاى مادىاش مىداند و در اين بين عدهاى كمال انسان را در برخوردارى هر چه بيشتر از لذايذ مادى مىدانند (برخوردارى فرد يا جمع) و آن كه عقل را معيار انسانيت مىداند سعادتش را در شكوفايى عقل توسط معارف و حقايق الاهی تلقى مىكند. آنان كه همچون عرفا به درون و درد هجران توجه دارند و انسان را موجودى گرفتار آمده در قفس و دور مانده از اصل و وطنش مىدانند، سعادتش را به ميزان بهرهمندىاش از عشق عنوان مىكنند و آن گروه كه همچون نيچه قدرت را اساس كار قرار مىدهند، انسان سعادت مند را انسان قادر مىدانند. اما بر مبناى نظريهى اسلام (با قبول عقل و عشق) انسان اين گونه معرفى شده است: موجودى كه استعدادهاى مختلف دارد، از جان و تن (روح و بدن) تركيب يافته است و مادى صرف نيست[4]، زندگى واقعى و اصلىاش در جهان ديگر است، براى ابد خلق شده است و انديشه و اعمال و رفتار و اخلاقياتش، بدن اخروىاش را مىسازد و... .
با چنين بينشى، سعادت انسان با شكوفايى هماهنگ استعدادهايش و پاسخ مناسب به نيازهاى روحى و جسمىاش، محقق مىشود. علامه طباطبائى در این باره مىفرمايد: سعادت هر چيزى عبارت است از رسيدنش به خير وجودش، و سعادت انسان كه موجودى است مركب از روح و بدن عبارت است از رسيدن به خيرات جسمانى و روحانىاش و متنعم شدن به آن.[5]
روح كه از خداست "و نفخت فيه من روحى"،[6] سعادتش در گرو تقرب به خداست؛ يعنى بازگشت به مبدأيى كه از آن جا نشأت گرفته است. به عبارت ديگر، روح جوهر آدمى و از خداست كه "انّاللَّه" و با طىّ مراتبى، در جهان طبيعت رحل اقامت افكنده و سعادتش در اين است كه با مركب عشق و مرگ اختيارى[7] از جهان طبيعت كوچ كند و برسد به همان جايى كه بدان جا تعلق داشت كه "و انا اليه راجعون". چنين انسانى گرچه با بدنش در اين دنياست، اما روحش به جاى ديگرى بسته شده است.[8] البته اين به معناى بى توجهى به امور مادى نيست؛ چراكه بهرهمندى از سلامتى و تنعمات مادى و...، از سعادت انسان شمرده مىشود و توصيه شده است كه انسان با رعايت اصول بهداشتى به تقويت جسم خود بپردازد. چراكه جسم سالم، زمينه و شرط روح سالم است.[9] بلكه منظور اين است كه روح، جوهرهى انسان و هويتش را تشكيل مىدهد و هدف از خلقت چنين موجودى تقرب و نزديك شدن به خداست. "يا ايتها النفس المطمئنة* ارجعى الى ربك راضية مرضية* فادخلى فى عبادى* و ادخلى جنتى"،[10] اى نفس مطمئنه* به سوى پروردگارت بازگرد در حالي كه تو از خدا خشنود، خدا از تو خشنود است* پس در زمرهى بندگانم وارد شو* و به بهشتم درآى. و "يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه"[11]، ای انسان، تو در راه پروردگارت رنج فراوان می کشی، پس پاداش آن را خواهی دید. "فى مقعد صدق عند مليك مقتدر"،[12] در جايگاهى راستين نزد سلطانى قدرت مند. و يا در آيهى ديگر آمده است: "و ما خلقت الجنّ و الانس الاّ ليعبدون"،[13] جن و انس را نيافريديم، مگر براى آن كه بندگى من كنند.
عبادت، وسيلهاى است براى تقرب به خدا "و استعينوا بالصبر و الصلاة..."،[14] از صبر و نماز استعانت بجوييد... . لذاست كه مىتوان گفت هر آنچه كه انسان را در تقرب به خدا كمك كند سعادت او را فراهم آورده است و اين جاست كه نه تنها نماز وسيله ی قرب است، خدمت به بندگان خدا هم در زمرهى عبادت و وسيلهاى براى نزديك شدن به خدا تلقى مىشود.
علامه طباطبائى مىفرمايد:[15] اين چيزهايى كه نعمت به شمار آمدهاند، تنها در صورتى نعمتاند كه با غرضى كه خدا از خلقت آنها براى انسان داشته، موافق باشند؛ زيرا اينها بدين منظور آفريده شدهاند كه از طرف خدا كمكى براى انسان باشند كه در راه سعادت حقيقى خود كه همانا قرب به خدا بر اثر بندگى و فروتنى در برابر پروردگارى اوست، در آنها تصرف كند كه مىفرمايد: "و ما خلقت الجن و الانس...".
پی نوشتها:
[1] مطهرى، مرتضى، فلسفه ی اخلاق، ص 70 و 71.
[2] مفهوم سعادت در كتاب های اخلاقی به عنوان ركن اخلاق است، به معراج السعادة، ص 18 و 23 مراجعه شود.
[3] مطهرى، مرتضى، فلسفه ی اخلاق، ص 72.
[4] حجر، 29؛مؤمنون، 12 تا 14.
[5] طباطبائى، محمد حسين، تفسير الميزان، ج 11، ص 28.
[6] حجر، 29، هنگامى كار آن را به پايان رساندم در او از روح خود دميدم.
[7] مرگ اختيارى همان مجاهده با نفس و كشتن آن است كه در تعبير حضرت على (ع) آمده است. "قد احيى عقله و امات نفسه" نهج البلاغه، خطبه 220.
[8] مِنْ كَلَامٍ لَهُ (ع) لِكُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِي:"...صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى"، نهج البلاغه، نامه ی 147.
[9] اصول كافى، ج 2، ص 550.
[10] فجر، 27.
[11] انشقاق، 6.
[12] قمر، 55.
[13] ذاريات، 56.
[14] بقره، 45.
[15] علامه طباطبائى محمد حسين، تفسير الميزان، ج 5، ص 281.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اخلاق در لغت، جمع « خُلُق » و « خُلق » است . این دو به معنای صفتي است که در نفس انسان به صورت « ملکه » در آمده است و ملکه به صفتي اطلاق مي شود که در روح و جان انسان چنان نفوذ کرده و راسخ شده است که افعال و آثار و رفتار مناسب با آن صفت ، خودبخود و بدون تأمل و درنگ از انسان صادر مي شود . مثلاً وقتي صفت تواضع و فروتني در شخصي به حد ملکه مي رسد ، خودبخود و به صورت اتوماتیک در جای مناسب ، تواضع مي کند .
خلق ممکن است خلق مثبت باشد که به آن « فضیلت » مي گوئیم و ممکن است خلق منفي باشد که به آن« رذیلت» مي گوئیم .
بنابراین، اخلاق به معنای جمیع صفات پسندیده (فضائل) و ناپسند (رذائل) است که در انسان به صورت ملکه درآمده است.[1]
باید توجه داشت که خلق و اخلاق، از مقولۀ هیئت و حالت نفساني است ؛ نه از مقولۀ عمل و رفتار؛ زیرا اخلاق آن حالت و قدرت درونی انسان است که رفتارهای خوب یا بد از آن تولید مي شود و رفتارها زائیده اخلاق هستند نه خود اخلاق؛ به همین دلیل اگر کسي ملکه سخاوت را داشته باشد ، اما به دلائلي همچون فقر یا موانع دیگر ، قدرت بذل و بخشش نداشته باشد باز هم سخاوتمند تلقي مي شود ، همچنانکه به افرادي که روح بخشندگي ندارند اما برای ریاکاري و مانند آن مالي را مي بخشند سخی گفته نمي شود .
اساساً به حالت های خوب یا بد اتفاقي که به موجب آنها فعلي از انسان صادر مي شود ، خلق گفته نمي شود ، بلکه به حالتي که در روح نفوذ کرده و از حالت های ثابت انسان شده است ، خلق گویند . [2]
تعریف توکل :
یکي از مفاهیم عام در اخلاق اسلامي که ناظر به صفتي نفساني و بیانگر رابطه اي خاص میان انسان و خداوند است ، مفهوم « توکل » است . توکل ، منزلي از منازل سالکین الی الله و مقامي از مقامات موحدین است و از بالاترین درجات اهل یقین است . [3]
توکل ، عبارت است از اعتماد و اطمینان قلبی بنده در جمیع امور خود به خدا ، و حواله کردن همۀ کارهای خود را به او و تکیه بر حول و قوۀ الهي نمودن. [4]
پیامبر اکرم (ص) فرمود: « از جبرئیل (ع) پرسیدم: توکل چیست ؟ پاسخ داد: آگاهي به این واقعیت که مخلوق ، نه زیان مي رساند و نه عطا و منعي دارد ، و اینکه چشم از دست و سرمایه مردم برداري ؛ هنگامي که بنده اي چنین شد جز برای خدا کار نمي کند و به غیر او امیدي ندارد . و اینها همگي حقیقت و مرز توکل اند».
این صفت با ارزش در صورتی حاصل می شود که انسان همۀ کارهایي را که در عالم هستي انجام مي گیرد ، از جانب پروردگار بداند و هیچ قدرتی را جز او مؤثر نداند و معتقد باشد که حول و قوه اي نیست مگر به واسطۀ او . اگر کسي واقعا چنین اعتقادی داشته باشد ، در دل به خدا اعتماد پیدا کرده و بر او تکیه مي کند.[5]
البته این بالا ترین مرتبه توکل است ولی توکل دارای مراتبي است که عبارتند از:
الف : ضعیف ترین درجات توکل اینکه انسان اعتمادش به خدا مانند اعتماد به وکیل در دعاوي باشد . در این مرتبه عمدۀ نظر به حل شدن کار است ؛
ب : حالت متوسط : غیر خدا را نشناسد و به جز او به کسي پناه نبرد ؛ مانند وابستگي طفل به مادرش ؛
ج : عالي ترین درجه توکل حالتي است که فرد خود را صد در صد وابسته به خدا مي بیند ، مانند میت در نزد غسال.[6]
نکته قابل توجه این است که توکل بر خدا مانع از توسل به اسباب نیست؛ زیرا جهان طبیعت ، جهان اسباب و مسببات است ، هر بود و نبودي به دنبال وجود و عدمِ علت های طبیعي خود است ولي همۀ این علت ها به علت و مبدأ اول بازگشت مي کنند و همۀ این علل و اسباب به فرمان او و طبق اراده و خواست او انجام وظیفه مي نمایند .
در بحث توحید ، یک قسم از توحید ، توحید در افعال است به معنای این که انسان موحد، در کل هستی فقط به یک موجود مؤثر مستقل که به نام خدا وجود دارد و تأثیر علل و اسباب دیگر، مربوط به اوست، معتقد گردد.
توکل بر خدا و استمداد از نیروی غیبي، شاخه اي از توحید در افعال است که توکل کننده ، مؤثر حقیقي را در هر مقام و مکاني، خدا مي داند.
توکل به عنوان یک ویژگی پسندیده در آیات و روایات زیادی مطرح شده است که به چند نمونه از آن اشاره مي کنیم :
« اگر ایمان دارید بر خدا توکل نمایید » [7]،« خدا صاحبان توکل را دوست دارد » . [8]
« هر که توکل بر خدا کند ، خدا او را کفایت مي کند » . [9]
امام باقر (ع)فرمود: « کسی که بر خدا توکل کند مغلوب نمي گردد و هر که به خدا پناه آورد ، شکست نمي خورد » .[10]
حضرت علي (ع): « توکل بر خداوند ، مایه نجات از هر بدي و محفوظ ماندن از هر دشمني است » . [11]
از آنچه بیان شد روشن مي شود که:« توکل » یکي از فضیلت های اخلاقی و یکی از مصادیق آن است و این است ارتباط بین اخلاق و توکل.
پی نوشتها:
[1] . محسن غرویان ، فلسفه اخلاق از دیدگاه اسلام ، ص 11 ، مؤسسه فرهنگي یمین ، چاپ دوم ، 1380 شمسي .
[2] . مهدی نیلی پور ، بهشت اخلاق ، ج1 ، ص 28 ، انتشارات مؤسسه تحقیقاتي حضرت ولي عصر ، چاپخانه شریعت ، قم ، 1385 .
[3] . مهدی نیلی پور ، بهشت اخلاق ، ج1 ، ص 28 ، انتشارات مؤسسه تحقیقاتي حضرت ولي عصر ، چاپخانه شریعت ، قم ، 1385 ، ج2 ، ص 701 .
[4] . ملا احمد نراقي ، معراج السعاده ، ص 758 ، انتشارات هجرت ، چاپ هشتم ، قم ، 1381 شمسي .
[5] . ملا احمد نراقي ، معراج السعاده ، ص 758 ، انتشارات هجرت ، چاپ هشتم ، قم ، 1381 شمسي با اندکي تصرف .
[6] . ملا احمد نراقي ، معراج السعاده ، ص 758 ، انتشارات هجرت ، چاپ هشتم ، قم ، 1381 شمسي 3 ، ص 764 و 765 .
[7] . مائده ، 23 . وَ عَلىَ اللَّهِ فَتَوَكلَُّواْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ
[8] . آل عمران ، 159 ، إِنَّ اللَّهَ يحُِبُّ الْمُتَوَكلِِّين
[9] . طلاق ، 3 ، وَ مَن يَتَوَكلَْ عَلىَ اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ
[10] . میرزا حسین نوري ، مستدرک الوسائل ، ج2 ، ص 288 ، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث ، چاپ اول ، 1408 قمري.
[11] . منتخب میزان الحکمه ، گردآورنده : سید حمید حسیني ، باب توکل ، مؤسسه علمي و فرهنگي دارالحدیث ، 1385.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پیش از آنکه اقدام به پاسخ نماییم تذکر دو نکته ضروری است:
1. سؤالی که طرح گردیده از گذشته تحت این عنوان در کتب اخلاقی مطرح شده است که آيا دعا با مقام رضا منافات ندارد؟ در حالی که می دانیم انسان باید به آنچه از جانب خدا می رسد راضی و خشنود باشد و دعا با مقام رضا و تسلیم منافات دارد.
2. این را می دانیم که در قرآن كريم و روايات، مؤمنان به دعا و تلاش ترغيب شدهاند؛ در حالى كه در همين قرآن و روايات در باره مقام رضا و فضيلت آن بسيار سخن گفته شده است. اين خود بهترين دليل بر عدم تنافى ميان دعا و مقام رضاست؛ زيرا كه در كلام خداوند تعارضى وجود ندارد و هيچ يك از پارههاى وحى با هم در تنافى نيستند. معصومين نیز که از بالاترين مراتب رضا برخوردار بودند، در عين حال بسيار دعا مىكردند. پس بايد معناى درست رضا و دعا را دريافت، همان گونه كه در قرآن و احاديث مورد نظر بوده و هست.
رضا حالتى نفسانى و به معناى خشنودى از قضا و قدر الاهى است. كسى كه به مقام رضا برسد نه تنها به قضاى پروردگار اعتراضى نمىكند، بلكه از آن خشنود است. برخلاف انسان صابر كه ممكن است در باطن از مصيبتها ناخشنود باشد، ولى خود را از اعتراض باز دارد.
پس باید قضا و قدر الاهی را دقیقا تبیین نماییم؛ زیرا همان طوری که شهید مطهری (ره) بدان اشارتی فرموده، این اشکال از آن جا پیدا شده که گمان شده است دعا بیرون از حوزۀ قضا و قدر الاهی است، در صورتی که دعا و استجابت دعا نیز جزئی از قضا و قدر الاهی است و احیانا جلو قضا و قدرهایی را می گیرد.[1] از این رو می گوییم:
واژۀ "قدر" به معنای اندازه، و "تقدیر" به معنای اندازه گیری و چیزی را با اندازۀ معینی ساختن است. واژۀ "قضا" به معنای یکسره کردن و به انجام رساندن و داوری کردن (که آن هم نوعی به انجام رساندن اعتباری است)، استعمال می شود. گاهی این دو واژه به صورت مترادف و به معنای "سرنوشت" نیز به کار می رود.
منظور از تقدیر الاهی این است که خدای متعال برای هر پدیده ای، اندازه و حدود کمی و کیفی و زمانی و مکانی خاصی قرار داده است که تحت تأثیر علل و عوامل تدریجی، تحقق می یابد و منظور از قضای الاهی این است که پس از فراهم شدن مقدمات و اسباب و شرایط یک پدیده، آن را به مرحلۀ نهایی و حتمی می رساند.[2]
تقدیر الاهی یا سرنوشت، دو حوزه دارد:
1. حوزه ای که خارج از اختیار آدمی است؛ مانند وقوع حوادثی چون سیل، زلزله، طوفان و ... در زندگی انسان، که وظیفۀ انسان دین باور در برخورد با حوادثی که به وقوع پیوسته، چیزی جز تسلیم و خرسندی نیست. البته بدیهی است که تسلیم بودن در برابر این گونه امور الاهی، با تلاش برای جلوگیری از حدوث بلایا یا تقلیل خسارات و یا جبران خسارات ناشی از آن بلایا منافاتی ندارد؛ چون تسلیم بودن، مربوط به اصل تحقق اموری است که بدون اختیار انسان واقع شده و تحقق یافته است و لزوم تلاش، یا برای جلوگیری از حدوث بلا، یا تقلیل آثار و یا برای جبران خسارت ناشی از آن است و بین این دو فرق است؛ چون ممکن است در همان موردی که انسان تمام تلاش و نهایت توان خود را به کار برده باز بلا و حادثه واقع شود؛ مثل این که نهایت قدرت انسان در استحکام بنا، مقاومت در برابر قدرت معینی از زلزله است، حال اگر زلزله ای با قدرت بالاتری واقع شود در چنین موردی انسان دین باور، وظیفه ای جز تسلیم و خرسندی ندارد.
2. حوزه ای که شامل افعال اختیاری انسان می شود. در این حوزه، تقدیر الاهی هیچ گونه منافاتی با اراده و تصمیم گیری آزاد انسان ندارد و از این رو، مسئولیت افعال آدمی در این حوزه بر عهدۀ خود اوست؛ چون معنای قضا و قدر الاهی این است که تحقق هر پدیده ای با همۀ خصوصیات و قیود آن، مستند به علم و ارادۀ الاهی است و همه تحت تدبیر حکیمانۀ الاهی است. آنچه خداوند تقدیر می کند، فعل انسان همراه با همۀ خصوصیات و قیود آن است، نه بدون آنها. برخی از این خصوصیات به ویژگی های زمانی و مکانی باز می گردد و پاره ای نیز به فاعل آن مربوط می شود. یکی از خصوصیات افعال اختیاری، آن است که از سر اختیار و بر پایۀ گزینش آزادانۀ فاعل انجام شود. بنابراین، معنای این که خداوند افعال اختیاری انسان را از پیش تقدیرکرده است، این است که شخص خاصی در زمان و مکان معینی با بهره گیری از اختیار خویش - و نه به صورت جبری – آن کار را انجام می دهد.[3]
با این مقدمه باید گفت:
1. دعا یکی از اسباب است همانند اسباب دیگر؛ یعنی ممكن است خداوند متعال مقدر كرده باشد كه شخص فقط به وسيلۀ دعا كردن صاحب فرزند شود، و تا دعا نكند، به او اولاد ندهد، هر چند كه به همه وسيله ظاهرى متوسل شود، همچنان كه مقدر كرده است تا ازدواج نكند به او اولاد ندهد. پس با فرض مقدر بودن صاحب فرزند شدن باز هم به دعا احتياج است. يا مقدر شده كه فقط به وسيلۀ معالجه بيمارى بر طرف شود، و تا درمان نكند، بهبودى نيابد.
به عبارت دیگر، سؤال فوق همانند آن است که گفته شود رضا به قضاى الاهى با تلاش براى رفع امورى همچون گناه و فقر و بيمارى، سازگار نيست. پاسخ مشترك اين دو سؤال، آن است كه اولا همۀ تلاشها و دعاها براى انسان مؤمن، اسبابى هستند كه خداوند اراده كرده است واسطه پديد آمدن مسببى خاص باشند. استخدام اين اسباب در واقع تسليم شدن به سنت و ارادۀ خدا و پذيرش يك قانون الاهى در جريان يافتن امور است و اگر اين مطلب را بپذيريم رضاى به قضاى الاهى وقتى كامل است كه بنده مؤمن به سنن پروردگار نيز راضى باشد و اسباب را براى نيل به اهداف مورد رضاى خدا به استخدام آورد و نتيجه دعا و تلاش را هر چه باشد بپذيرد و از آن خشنود باشد؛ هر چند با گمان و پيش بينى او سازگار نباشد. اگر چه انسان در مقام رضا بر اين باور است كه هر چه پيش مىآيد به اراده خداوند است و مصلحت او را در بر دارد، ولى به اين نكته هم باور دارد كه هر پيش آمدى بنابر عللى مصلحت او را تأمين مىكند و از جمله علل و عوامل مؤثر در اين مصلحت خود او است؛ يعنى ويژگىهاى فردى و شايستگىهاى او در نزد خداوند چنان است كه خداوند حوادث خاص را براى او و به مصلحت او رقم مىزند. پس اگر او بكوشد و از خدا بخواهد كه شايستگىهاى بيشترى داشته باشد تا حوادثى ديگر و مناسبتر با تقرب او پيش آيند، از حالت رضا خارج نشده است. مثلا اگر كسى براى درمان بيمارى و رفع فقر دعا مىكند، بر اين باور است كه در شرايط سلامت و غنا توانايى بيشترى براى عبادت و نزديكى به خداوند خواهد داشت. چنين فردى در واقع دعا مىكند كه خود او شايسته فراهم آمدن شرايط مناسبتر گردد و در عين حال مىداند كه اگر او قادر به قدرشناسى و اغتنام فرصتها و امكانات نباشد خداوند دعاى او را مستجاب نخواهد كرد و او بر اين عدم استجابت راضى و خشنود خواهد بود.
ملا احمد نراقی در این باره می گوید: آنچه مذكور شد از شرف مرتبه رضا منافاتى با دعا ندارد؛ زيرا از جانب شريعت به دعا ماموريم. و خداوند عالم از ما دعا خواسته است و آن را مفتاح سعادات و كليد حاجات ساخته. و باران لطف و احسان از آن متواتر، و خيرات و بركات به واسطه آن متكاثر. نفس انسانى از آن روشن و منور، و آئينه دل از زنگ كدورات، مطهر. و گفتن اين كه دعا منافى رضا است، از جهل ربط مسببات به اسباب، و غفلت از تربيت بعضى موجودات نسبت به بعضى ديگر است. اگر آشاميدن آب به جهت رفع تشنگى، و خوردن غذا به جهت سد گرسنگى با مرتبه رضا مخالفت داشته باشد، دعا هم با رضا مخالفت خواهد داشت. همچنين امر به معروف و نهى از منكر، و كراهت معاصى و بغض اهل معصيت با مقام رضا منافات ندارد. و به قدر مقدور بر طالب سعادت دورى از ارباب معصيت و فرار از شهرى كه در آن معصيت شايع است لازم؛ زيرا آنچه درفضيلت رضا و شرف آن وارد شده دخل به امور تكليفيه ندارد. چنانچه سابق بر اين مذكور شد حكيم على الاطلاق به جهت مصالح خفيه كه عقل ما از آن قاصر است، در اين امور ما را فى الجمله اختيارى داده و زمام آن را به وجهى در قبضه اختيار ما نهاده است و رضا در امورى است كه از ديار الاهى وارد، و به امر پادشاهى برابر بندگان نازل مىگردد.[4]
2. هر گاه ما دعا مى كنيم، در واقع براى آينده مطلبى را مى خواهيم كه واقع شود و ما خواست خدا را در آينده اطلاع نداريم؛ يعنى نمى دانيم خداوند در آينده چه چيزى براى ما خواسته، تا نسبت به آن راضى باشيم. بنابراين، شخص دعا كننده چند حال دارد: يا اين كه انگيزه اش براى دعا اين است كه چون خود دعا كردن عبادت است، دعا مى كند؛ در اين صورت دعا كردن هيچ منافاتى با مقام رضا ندارد؛ چون به امر خدا دعا مى خواهد. در اين صورت، چون خواست خدا را در آينده نمى داند، دو فرض پيش مى آيد: يا اين كه حاجتش را مى خواهد، به شرطى كه مورد رضا و صلاح خدا باشد؛ يعنى مى گويد: خدایا هر چه تو صلاح مى دانى و رضاى تو در آن است، براى من مقدر فرما! اين دعا حقيقى و با ارزش است و هيچ منافاتى هم با مقام رضا ندارد. و يا اين كه حاجتش را مى خواهد، هر چند مخالف رضا و صلاح خدا باشد؛ در اين صورت، دعا با مقام رضا منافات دارد.
پی نوشتها:
[1] مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج 23، ص 791، چاپ اول، انتشارات صدرا ، تهران، اسفند 1383.
[2] مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش عقاید، ص 151.
[3] معارف اسلامی، ص 106 و 107 ، با کمی تغییر و اضافات.
[4] نراقى، ملا احمد، معراج السعادة ، مقام پنجم: صفاتى كه متعلق استبه سه قوه عاقله، غضبيه، شهويه، يا به دو قوه ازاين سه قوه از رذايل و فضايل و آن صفات بسيار است، صفتبيست و هشتم اعتراض بر اراده و تقديرات خدا، ص 608- 609، انتشارات رشیدی، چاپ دوم، بهمن 1361.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پى بردن به تنافی بینِ "اعتماد به نفس"، و "توكل"، بسته به شناختِ دو مفهوم ياد شده است بدین منظور ابتداء به توضیح این دو مفهوم می پردازیم:
الف. مفهومشناسى اعتماد به نفس:
براى واژۀ فوق، دو معناىِ متفاوت مىتوان در نظر گرفت:
1. اعتماد به نفس، يعنى شناختِ توانمندىها، ظرفيّتها و تكيه بر داشتهها جهت رسيدن به خواستهها و نيل به هويّت واقعى.
اين برداشت، نه تنها منافى با هنجارهاى دينى نيست بلكه دقيقاً همان چيزى است كه خواستۀ خدا و خداييان بوده و ما نسبت به كسب اين ويژگى، مسئوليت داشته و دست نيافتن به اين امتياز، به قيمت از دست دادنِ خيلى چيزها است. چيزهايى كه حداقل ضررش، عدم موفّقیت در زندگى و درماندگى در كسب رضاى الاهی است. از اين رو، چنين مفهوم والايى را "اعتماد به نفسِ ممدوح" مىناميم.
عوامل متعددى، در پسنديده بودنِ معناى نخستين "اعتماد به نفس" كارايى دارند:
1. اينكه بدانم من كيستم؟ چه توانمندىهایى دارم؟ نقاط قوّت و ضعفم كدامند؟ چه ويژگىهای مثبتی در "من" وجود دارد؟ مسئوليتهاىِ "من" كدام است؟ داشتهها و سرمايههاى مادّى و معنوى ام چيستند؟ و چگونه و با كدامين نقشه مىتوانم بهترين بهره ورى از ثروتهاى وجود و زندگى و زندگانىام داشته باشم؟ و... همگى انعكاس هایى هستند از دو تعبير كليدىِ "معرفت نفس" و "شناخت و استفاده از نعمتها"! اين باور به خود، چيزى جُز توجّه به ماهيّت فراتر انسان و توجه به ابعاد عالى انسانى، آنهم از كانالِ "نعمتشناسى" نيست. و اساساً، مگر نه اين است كه خداوند به آدمى، نعمتهايى داده و او را در برابر اين دادهها مسئول دانسته است و از وى بازخواست مىكند؟ پس عهده دار شدن مسئوليت نعمتها، جز با تكيه بر اين داشتهها و اعتماد بر خويشتن و بهرهگيرى از نعمتها و احساس "مثبت داشتن" و "مثبت بودن" شدنى نيست.
از این رو معناى "اعتماد به نفس داشتن" عبارت است از: باورْ داشتِ اينكه من هم بندهاى از بندگانِ همان خدايم كه اين نعمتها را دارد و مىتواند با برداشت اين داشتهها، پيش برود و گرنه شكر نعمت نكردهام.
2. به اين جهت اولين معنای "اعتماد به نفس" را می پذیريم كه: اثبات استقلال و خودباورى و نفىِ وابستگى و خودكم بينى مىكند. به بيانى ديگر، اعتماد به نفس، پذيرش آگاهانه و سودبخشِ ارزشها، سرمايهها و نمادها است؛ به گونهاى كه با خودباورى انسانى - اسلامى، در برابر خودباختگىها و بيگانگىها و كششها قد علم كرده و "جيره خوار" طبل های تو خالىاى نمىشويم كه از انسانيت، فقط اسمى به يدك مىكشند.
با اعتماد به نفس، به ساماندهى ذهن مىرسيم و با همين اصلاحِ تفكر است كه به همۀ كليدهاى طلايى موفقيت دست مىيابيم. مگر نه اين است كه وقتى استعمارگران مىخواهند نفوذ كنند ابتدا به ملتها و فرهنگها مىقبولانند كه: شماها هيچ نداريد! فكرتان عقب است و از مدرنيته باز ماندهايد! هنوز زود است كه فكرِ استقلال كنيد! بدينسان، بشر از "خودباورى" به "خودباختگى" سقوط كرده و چون خود را زير صفر مىداند دست و پا مىزند تا "از خود بودن" به "ديگر شدن(= اِليناسيون)" تبديل شود؛ و همين اقرار به گدايى و فقر است كه آغاز استحالۀ مردم و فرهنگ و دين است.
همچو آيينه مشو محو جمال دگران
از دل و ديده فرو شوى خيالِدگران!
تعداد ز یادى كه دُچار خلاءهاى روانى، و بزهكارى مىشوند، آنهايىاند كه خود را خوار مىپندارند.
یکی از تحليل گران امور روانی می گوید:
عزّت نفس، نقش عمدهاى در رفتارهاى منطقى و بهنجار يا رفتارهاى نابهنجار و ناسازگار و بزهكارى افراد دارد. چنان كه بر اساس تحقيقات انجام شده، عزّت نفس مىتواند موجبِ پيشگيرى و تعديل يا تشديد برخى از رفتارهاى آدمى گردد[1].
امام هادى (ع) فرموده است: "مَنْ هانت عليه نفسه فلا تأمن شَرّه؛: كسى كه خويشتن را ناچيز و خوار مي یابد و در باطن نسبت به خود احساس پستى و حقارت دارد از شر او ايمنى نداشته باش."[2]
بنابر اين، اعتماد به نفسِ ممدوح و پسنديده، موجوبِ خودباورى است و ميوۀ خودباورى، همّت و توانستن است.
پیامبر (ص)می فرماید:"همت مردانۀ مردان، كوهها را از جا مىكَنَد."[3]
غزالی می گوید: "تفسير همت، خويشتندارى بُود و پُر دلى، و همّت بزرگان آن بُوَد كه خويشتن را بشناسد و عزيز دارند"[4].
اگر در جهان بايدت برترى
مبادا كه خود را زبون بشمرى
چو خود خويش را پست بينى و خوار
دگر از كس، اميد عزت مدار
بلندى نديد آن كه خود، پست شد
كجا نيستى مايۀ هست شد؟
3. ديگر ويژگى مثبت اين معناى اعتماد به نفس، همسويىاش با فرهنگ توكّل است.
2. دومين معناى اعتماد به نفس: عبارت است از اعتماد به نفس خود ! تا آنجا كه آن چنان به داشتهها و دانستههايش تكيه كند كه خود، خواسته و خواهشهايش را منشأ همۀ خوبىها و موفقيتها بداند.
اين برداشت، نه تنها همسو با معارف دينى نيست، بلكه سَرابى است در خيال! بهتر آن است كه اين "اعتماد به نفس مذموم" را "نفس مَدارى" و "به خود مطمئن بودن" بناميم! که همين منشأ شكستها است و چه خنجرهايى كه از پشت به ما نزده حضرت اميرالمؤمنين على (ع) دربارۀ اين اعتماد به نفس فرمودند: "من وثَقَ بنفسه خانتهُ؛ "هر كه اعتماد كند بر نفس خود خيانت كند آن او را ".[5]
چرا اين معنا از اعتماد به نفس، مذموم است؟ عوامل زير در نامطلوب نمودنِ معناى فوق تأثير دارند:
1. پنداشت ياد شده، باعث ايجاد شخصيت كاذب و بر هم زدنِ تعادل است. وقتى چنين تصوّر مىكنى كه "كافى است، من بخواهم"، "درست همان چيزى است كه من آن را درست مىدانم، پس بايد نظر من عملى شود"، "هيچ مانعى بر سر راهم نيست و..." همين تفكرات و نظرات، موجبِ "بيش انگارىِ شخصيتى" شده و با سرعت گرفتنِ "افراط در خودباورى"، راه براى سنگين شدنِ كفۀ خود بينی باز مىشود؛ پُر واضح است كه اين امواج و گردابها در روح و برداشتهاى ذهنى، به "عدم تعادل" و "بَر هم زدن ساختار شخصيت حقيقى"، منتهى مىگردد.
به هر حال، مرزها را بايد شناخت و براى ساير عوامل و واقعيتها نيز حريم و موقعيت قايل شد، و با اين اعتماد عجيب و غريب به خود، ديگر جايى براى ارزيابى واقع بينانه از توانمنديهاى خويش باقى نمی ماند. حضرت اميرالمؤمنين على (ع) فرمودند: "اگر رحمت خدا را مىخواهيد، ابعاد توانمنديها و مرزِ ناتوانيهايتان را بشناسيد. و گرنه، از حدود قلمرو خود تجاوز مىكنيد و اميد به پيشرفت و رحمت را پايمال مىسازيد".[6]
از اين روست كه اسلام، آدمى را از چنين توجهى به خود، نهى كرده و هشدار داده كه اگر اين حالتِ نفسانى را به فراموشى نسپارى گرفتارِ دو اثر شومش یعنی غرور (عجب) و حبِّ نفس مىشوى.
"علاوه بر مفاسدى كه از عجب [خود را از حدّ تقصير خارج دانستن و مسرور شدن به كردارها ] گفته شد، این شجرۀ خبيثهاى است كه بسيارى از گناهان كبيره با او همراه است... پردۀ عُجب و حجاب غليظِ خودپسندى مانع می شود از آنكه بدي هاى خود را ببيند. اين مصيبتى است كه انسان را از جميعِ كمالات باز می دارد... . ديگر ضررِ عُجب، اعتماد بر نفس و اعمال خود، سبب شود كه انسانِ جاهلِ بي چاره خود را از حق تعالى مستغنى بداند و توجه به فضلِ حق تعالى نكند..."[7]
2. اعتقاد به خودكاره بودن، انكارِ عملىِ توحيد اَفعالى خداست:
در علم عقايد ثابت شده كه هر وجودى، هر حركتى، و هر فعلى كه در عالم است به ذات پاكِ خداوند بر مىگردد. او سبب ساز و سرآغاز همۀ علل است (مسبّب الاسباب و علة العلل). حتّى افعالى كه از ما سر مىزند، به يك معنا از اوست؛ او به ما قدرت و اختيار و آزادى اراده داده اما اين كارگردانى خدا، به معناى بركنار ماندنِ انسان نيست. چون او به ما قدرت و اختيار داده و در عين حال، ما فاعل افعال خوديم. آن چنان كه در مقابلش مسئوليم. ولى باز هم فاعل بودنِ خدا كنار نمىرود، چون هر آنچه ما داريم از اوست و به او باز مىگردد. (لا مؤثر فى الوجود الا اللَّه).[8] حال آنكه خود را محور دانستن، اثبات فاعليّت بى چون و چراى خود است و در برابر ارادۀ مطلق و حكومت بى حدّ خدا قد علم كردن!
ب. مفهومشناسى توكّل
"توكل"، در اصل از مادّۀ "وكالت"، به معناى انتخاب وكيل است؛ و اين را هم مىدانيم كه:
اولاً. انتخاب يك وكيل و دافع در كارها، جايى لازم است كه انسان شخصاً قادر به انجام آن نباشد که در اين موقع از نيروى ديگرى استفاده مىكند و با كمك او به حلّ مشكلات خويش مىپردازد.
ثانياً. وكيل خوب كسى است كه حداقل چهار صفت، آگاهى كافى، امانت، قدرت، دلسوزى را داشته باشد.[9]
تفسير نخستين اعتماد به نفس (خودشناسى و خودباورى توأم با بكارگيرى تمامى ظرفيّتها و سرمايهها) با توكّل منافاتى ندارد؛ چون، (گذشته از كاركردهاى صددرصد دينى از قبيل: معرفت نفس و شناخت و استفاده از نعمتها، كه در اين معنا نهفته)، اساساً توكّل واقعى ريشه در همين معناى از اعتماد به نفس دارد. چه اينكه: منظور از توكل، اين است كه آدمى در برابر عظمتِ مشكلات، احساسِ حقارت و ضعف نكند، بلكه با تكيه كردن بر قدرت بى پايان خداوند، خود را پيروز و فاتح بداند و به اين ترتيب، توكّل، مفهومى اميد آفرين، نيروبخش، تقويت كننده و سبب فزونى پايدارى و مقاومت است. از این رو، توكل كردن بر خدا مفهومى جُز اين ندارد كه انسان در برابر مشكلات و حوادث زندگى، دشمنىها و سرسختىهاى مخالفان، پيچيدگىهاى مسير و بنبستهايش، با اعتماد بر خدا برای گشودن گره ها تلاش كند، به خدا توكّل كند و به او تكيه نماید، و از تلاش و كوشش باز نايستد؛ پس در همه جا خدا را مؤثّر اصلى بداند. زيرا از دريچۀ چشم يك موحّد، سرچشمۀ تمام قدرتها و نيروها اوست.
و اگر كسانى چنين مىپندارند كه توجه به عالم اسباب و عوامل طبيعى با روح توكّل ناسازگار است، سخت در اشتباهند؛ زيرا جدا كردن اثرات عوامل طبيعى از ارادۀ خدا، يك نوع شرك محسوب مىشود! مگر نه اين است كه عوامل طبيعى نيز هر چه دارند از او دارند و همه به اراده و فرمان اويند. البته، اگر عوامل و توانمندىها را دستگاهى مستقّل در برابر ارادۀ او بدانيم اينجاست كه با روح توكّل سازگار نخواهد بود".[10]
جانِ كلام اينكه: " خودباورى به معنای تكيه بر نعمتها و استفاده از داشتهها و دورى از يأس، همسو با توكّل ايست! چه طور این گونه نباشد در حالی که شخص پيامبر (ص) سرسلسلۀ متوكّلان بوده و در عين حال براى پيشبرد اهدافش از هيچگونه فرصت، نقشه دقيق، تاكتيك مثبت و استفاده از وسايل و اسباب ظاهرى غفلت نمىنمود و به مؤمنين نيز هشدار مىداد كه "شما مىتوانيد و شما برتريد" .[11]
اما اينكه چگونه برداشت دوم از اعتماد به نفس با توكل منافات دارد: نقطۀ مقابل توكل بر خدا، تكيه كردن بر غير خدا است؛ يعنى به صورت اتّكايى زيستن، وابسته به ديگرى بودن، و از خود استقلال نداشتن است. چه اينكه، توكّل بر خدا، آدمى را از وابستگىها كه سرچشمۀ ذلت و بردگى است، نجات داده و به او آزادگى و اعتماد به نفس مىبخشد. از پيامبر اكرم (ص) نقل شده كه فرمودند: "از پيك وحى، جبرئيل (ع)، پرسيدم؛ توكل چيست؟ فرمودند: آگاهى به اين واقعيّت كه مخلوق نه زيان مىرساند و نه عطا و منعى دارد! و اينكه چشم از دست و سرمايۀ مردم بردارى! هنگامى كه بندهاى چنين شد جز براى خدا كار نمىكند و به غير او اميد ندارد! اينها حقيقت و مرز توكل است."[12]
پی نوشتها:
[1] . ميرزابيگى، على، نقش نيازهاى روانى، ص 33.
[2]. عرفان، حسن، فصلنامۀ حديث زندگى، ويژۀ اعتماد به نفس، (مقالۀ) ص 7.
[3] مسند الشهاب، ج 1، ص 378.
[4] . غزالى، نصيحة الملوك.
[5] . غررالحكم، ج 5، ص 161.
[6] . علامۀ مجلسى، بحارالانوارج 66، ص 79 ؛ بحرانى، على ابن ميثم، شرح مائة كلمة، ص 59.
[7] . امام خمينى (ره)، شرح چهل حديث، ص 69، حديث سوم.
[8] . مكارم شيرازى، ناصر، پيام قرآن، ج 3، ص 274.
[9] همان، تفسير نمونه، ج 10، ص 205. (با مختصر تغيير در متن).
[10]. همان، تفسير نمونه، ص 297. (با مختصر تغيير در متن).
[11]. همان، ج 10، ص 297.
[12]. همان،ص 298 ؛ بحار، ج 71، ص 137، حديث 23 ؛ معانى الاخبار، ص 461.
منابع
1. امام خمينى (ره)، چهل حديث، شرح احاديث 3 (عجب)، 4 (كبر)، 10 (هواى نفس)، 13 (توكل)، 20 (اخلاص).
2. نجاتى، محمد، قرآن و روانشناسى، ترجمۀ عباس عرب، نشر آستان قدس رضوى (ع)، فصل 9 (شخصيت در قرآن)، ص 287.
3. شرقاوى، حسن، گامى فراسوى روانشناسى اسلامى، ترجمۀ سيد محمد باقر حجّتى، نشر فرهنگ اسلامى، باب سوم راه وصول به سلامت نفسانى و بهداشت روانى، فصل 1 و 4 و 13(باب چهارم ) به خدمت گرفتن روانشناسى در زمينههاى گوناگونى، ص 397 - 528.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حقیقت لذت، عبارت است از ادراك چيزى كه ملائم و موافق با طبیعت و روحیۀ انسان باشد؛ یعنی درک چنین اموری برای انسان، لذت آور و موجب شادی و انبساط خاطر او می گردد. و در مقابل درك و احساس چيزهایى كه ناگوار و مخالف اخلاق و طبیعت انسان باشد، درد آور و موجب کدورت روان و ناراحتی است.
براین اساس هر انسانی از برخى امور، لذت مىبرد و از بعضى رنجور مىشود اما اینکه از چه امور لذت ببرد و از جه مسائلی نگران شود به تربیت اخلاقی او مربوط می شود. انسان طبعا موجودی لذت جوست و کارهای خود را برای رسیدن به لذتی انجام می دهد یا حداقل انگیزه آنها در رفتن به سوی چیزی لذت از آن چیز است. برخی از افراد چنین گمان می کنند که لذت ها محدود به لذتهای حسی و حیوانی (شکم و شهوت) است که اگر لذت های حسی خود را محدود کنند و برای خدا از لذت های حرام یا لذت هایی که در شأن آنها نیست بگذرند زندگی سختی خواهند داشت و گمان می کنند که مؤمنان واقعی و بندگان مطیع دستورات خداوند از چیزی لذت نمی برند و زندگی به کام آنان تلخ است در حالی که چنین نیست زیرا لذت ها محدود به لذتهای حسی نیست. بلکه لذت هایی وجود دارد که بسیار بالاتر از لذت های مادی و حیوانی است.
در یک تقسیم بندی کلی لذت ها بر چهار نوع است:
1- لذت حسی: لذت هایی که از طریق اعضای بدن و حواس پنج گانه ظاهری نصیب انسان می شود.
2- لذت خیالی: لذتی که از طریق خیال نصیب انسان می شود مانند لذت در خواب . لذت بردن از ناحیه خیال حضور در جایی زیبا ، لذت بردن از یک خاطره خوش و ... .
3- لذت عقلی: لذت بردن از درک حقایق عقلی همانند لذت بردن از کشف فرمول های ریاضی و فیزیک و لذت بردن از آگاهی یافتن بر امور علمی.
4- لذت معنوی و«روحی»: مانند لذتی که از امور معنوی و بندگی خدا نصیب بنده می شود. البته هدف بنده در امور معنوی و عبادی نباید لذت بردن باشد چون امور عبادی باید خالصانه برای خدا انجام شود، اما به طور طبیعی آنها که اهل امور معنوی و عبادی اند، لذتی نیز عائدشان می شود که کمتر از لذت مادی نیست بلکه برای جمعی بسیار فراتر از آن است.
علامه جعفري انواع لذت ها و آلام را به دو دسته طبقه بندی نموده است كه عبارتند از: لذايذ و آلام جسمی (مادی)و لذايذ و آلام روحی (معنوی). اصول لذايذ مادي شامل لذايذ مادي مستقيم مثل لذت خوردن، آشاميدن، پوشيدن و لذايذ مادي غيرمستقيم مثل لذت مهارت، جلب محبت، تسلط بر ديگران و لذت تفريح آرامش فكري و لذت آزادي مي باشد. اصول لذايذ روحي مثل انجام تكليف است و تقرب به ذات احديت.[1]
اما اینکه کدام لذت برتر است بستگی به نوع تفکر و جهان بینی هر فرد دارد از دیدگاه یک انسان مؤمن و الهی لذتی برتر از رسیدن به مقام رضایت خداوند نیست. از این رو هر کاری که او را به رضای الهی خدا نزدیک کند دارای لذت برتر است.
مؤمن همیشه در اندیشۀ انجام کار خير است؛ نه لذت حسى و سود دنيايى. البته اين خير گاهى لذيذ و نافع و گاهى تلخ و زيانبار است؛ اگر نسبت به حس و طبيعتبررسى شود، براى ذائقه و نيز از نظر منافع مادى، لذيذ و سود آور نيست، ولى عقل آن را خير مىداند. از اين بالاتر، گاهى برخى از كارها، نه تنها براى ذائقه و حس، لذت و از لحاظ مسائل مادى، سودى ندارد، بلكه عقل هم در تشخيص خير بودن او «راجل» و درمانده است؛ اما وحى كه اشراف بر عقل دارد و معلم آن است و آن را شكوفا و دفينههاى آن را آشكار و شكفتهتر مىكند، به عقل مىفهماند كه فلان كار خير است و آنگاه عقل، خير بودن آن را مىفهمد و مىپذيرد و دستور انجام آن را به بدن صادر مىكند.
در قرآن كريم آمده است كه بايد معيار كارها، خير باشد و لذت و سود ظاهرى نباشد و خير را هم بايد وحى بيان كند: « چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است. و يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است. »[2]
از اين آيه كريمه، معلوم مىشود حقيقت ما را همان جان و فطرت تأمين مىكند و بدن و منافع بدنى، ابزارى بيش نيست.
راه رسیدن به لذت برتر:
استاد جوادی آملی در این زمینه می فرماید: "آنها كه عاقل، زاهد، عارف، عابد و بنده خدا هستند و طعم رياست را به خوبى چشيدهاند، قبل از اين كه در بارۀ مسائل اجتماعى، سياسى و... سخن بگويند، در محيط داخلى روح خود، تكليف رئيس و مرئوس را مشخص مىكنند و مىگويند روح، بايد فرمان بدهد و بدن بايد اطاعت كند و اين گونه رياست، لذت بخش است؛ مثلا، روح دستور مىدهد كه شما روزه بگيريد، ولى بدن رنج مىبرد و اطاعت مىكند و روح از اين فرمانروايى بر بدن لذت مىبرد يا روح در حالت دفاع و جهاد و نبرد با بيگانهها به بدن دستور مىدهد و بدن اطاعت نموده و از جايى به جايى حركت و جهاد را آغاز و رنج تير و دشنه را تحمل مىكند و زخمى مىشود. اينجا روح، خدا را شكر مىكند كه من فرمان دادم و بدن اطاعت كرد. نيز چنين است در نگاه نكردن به نامحرم يا گوش ندادن به آهنگ هاى حرام و يا نخوردن مال هاى حرام و صدها دستورهاى دينى ديگر، ولى جاهل، بدن را بر روح، مسلط كرده و آن را امير و رئيس مىكند و بر كرسى رياست مىنشاند و روح الاهى را تحت اسارت بدن مىگيرد."[3]
پی نوشتها:
[1] نک: جعفری، محمد تقی، آفرينش و انسان.
[2] بقره، 216؛َ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ.
[3] جوادى آملى، عبدالله، مبادى اخلاق در قرآن، ص 241.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
1 2 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9000 سوال |
:تعداد سوالات |
|
282 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|