|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های دین اسلام |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از نظر اسلام انسان اجازه ندارد گناهان (کوچک یا بزرگ) خود را در مقابل دیگران بازگو کند و اسرار خود را فاش نماید. از نظر اسلام آبروی انسان ها آنقدر با ارزش است که اعتراف به گناه تنها باید در پیش گاه پروردگار متعال آنهم به جهت توبه و در خواست بخشش باشد. انسان با اعتراف به گناه نزد خداوند نه تنها آبرو و ارزش خود را از دست نمی دهد بلکه کسب ارزش و آبرو می کند. این ویژگی مخصوص خداوند است اما غیر خداوند هر چند رازدار باشند و نزد دیگران گناهان اشخاص را افشا نکنند، توانایی برگشت دادن ارزش و آبروی از دست رفته (که در اثر اعتراف نزد آنان بوجود آمده بود) را ندارند تا چه رسد به زیاد نمودن آن. ثانیا: از منظر اسلام و براساس بینش توحیدی تنها موثر حقیقی در جهان هستی خداوند است،[1] غیر خداوند بدون اذن و اجازۀ خداوند، نمی توانند تأثیری داشته باشند و در منابع دینی اسلام به شخص یا شخصیتی مقام بخشش گناهان داده نشده است.
اما آنچه در اسلام به عنوان شفاعت[2] اولیای الاهی مطرح است؛ اولا: شفاعت به معنای وساطت در بخشش گناهان است نه بخشش مستقیم و بدون واسطه. شهید مطهری می نویسد: شفاعت، همان مغفرت الهی است که وقتی به خداوند نسبت داده می شود به نام مغفرت و هنگامی که به وسایط و مجاری رحمت منسوب می گردد، نام شفاعت به خود می گیرد.[3]
ثانیاً: امر شفاعت از سوی خداوند به هر کسی اعطا نمی شود شفاعت مختص خداوند است و با ارادۀ او به کسانی واگذار می گردد که با بندگی و تقرب به خداوند، نشانه های خدایی در وجودشان تجلی یافته است نظیر اولیای الهی (انبیاء، اوصیا، امامان معصوم (ع)، عالمان و دانشمندان دینی، شهیدان و مؤمنان حقیقی).
ثالثا: شفیعان کسانی را می توانند مورد شفاعت قرار دهند که در آنها نوعی صلاحیت و قابلیت وجود داشته باشد نه این که معامله مادی و راهی برای کسب درآمد و دستیابی به منافع و امیال شخصی به شمار آید.
شفیعان کسانی را مورد شفاعت قرار می دهند که خدا اذن داده است؛ «شفاعت نمی کنند مگر برای کسی که او بپسندد.»[4] پس هر کسی شایستگی و ظرف برخورداری از شفاعت را ندارد.
در حقیقت شفاعت به شرط تغییر و تحول فرد گناه کار از وضعیت قبلی و داشتن قابلیت های لازم برای آمرزش، موجب پاک شدن او از گناهانش می شود.
بنابر این در اسلام هم شفاعت کننده و هم شفاعت شونده باید دارای شرایطی باشند و تحقق آن با اراده و خواست خداوند و البته بوسیله وسایط آن انجام می پذیرد.
اما در مسیحیت کاتولیک هیچکدام از این شرایط رعایت نمی شود بعلاوه عملکرد کلیسای کاتولیک در قرون وسطی گویای انحراف شدید آن از مسیر حق و حقانیت بوده و آمرزش خواهی بابی برای کسب درآمد کلیساها و دستیابی به منافع و امیال شخصی به شمار می آید.
همه مورخان و حتی مسیحیان فرهیخته اعمال کلیسا در این دوران را رد می کنند. کلیسا و روحانیون مسیحیت در قرون وسطی از مسیر اصلی و آن چه وظیفه دینی آنها بود کاملاً منحرف گردیدند. و دامنۀ برخی از این انحرافات تا به امروز نیز ادامه یافته است. از جملۀ آنها می توان به: فساد مالی کلیسا[5]، فساد اخلاقی روحانیون کلیسا[6] تفتیش عقاید و مجازات و شکنجه مخالفان و فروش آمرزش نامه اشاره کرد.
فروش آمرزش نامه به این صورت بوده که؛ طبق قانون کلیسا بعد از اعتراف به گناه، شخص باید به عنوان کفاره مقداری پول که حد آن تعیین شده بود پرداخت نماید، اما کلیسا غیر از این، مبلغی نیز به عنوان اعانه از آنها می گرفت و به تدریج شرط بخشایش گناه شد و به جایی رسید که آمرزش نامه در واقع جنبه صوری داشت و هدف اصلی کسب درآمد گردید.
از آيات متعدد قرآن مجيد استفاده مىشود كه در اسلام، وسائل آمرزش و بخشودگى گناه علاوه بر بحث شفاعت که در بالا مطرح شد؛ متعدد است كه در ذیل بطور خلاصه بدان اشاره می کنیم:
1- توبه و بازگشت بسوى خدا كه توأم با پشيمانى از گناهان گذشته و تصميم بر اجتناب از گناه در آينده و جبران عملى اعمال بد، بوسيله اعمال نيك بوده باشد.[7]
2- كارهاى نيك فوق العادهاى كه سبب آمرزش اعمال زشت مىگردد، چنان كه قرآن مىفرمايد: كارهاى نيك آثار پارهاى از گناهان را از بين مىبرد.[8]
3-پرهيز از گناهان "كبيره" كه موجب بخشش گناهان "صغيره" مىگردد. «اگر از گناهان بزرگى كه از آن نهى مىشويد پرهيز كنيد، گناهان كوچك شما را مىپوشانيم و شما را در جايگاه خوبى وارد مىسازيم.» [9]،[10]
4- تحمل گرفتاری ها و مصائب دنیا بار گناهان مومنان را سبک می کند و سختی های برزخ و مواقف آغازین رستاخیز، ناخالصی هایش را می زداید[11].
5- عفو الهى[12] شامل افرادى مىشود كه شايستگى آن را دارند و آنان مؤمنانى هستند، كه از نظر عمل كوتاهى يا آلودگى داشتهاند. اینان اگر مشمول عفو الهى شوند و شايسته آن باشند به گروه بهشتى مىپيوندند، و اگر مشمول عفو الهى نشوند به دوزخ مىروند اما ماوى و جايگاهشان آنجا نخواهد بود و تا ابد در آن باقی نخواهند ماند.[13]
پی نوشتها:
[1] لا مؤثر فی الوجود الا الله.
[2] شفاعت عبارت از وساطت یک مخلوق، میان خداوند و مخلوق دیگر، در جهت رساندن خیر و یا دفع شر، در دنیا و یا در آخرت است.
[3] مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج 1، ص259
[4] انبیاء، 28
[5] مسئولین کلیسا در این دوره از راه های مختلف، اموال و زمین های وسیعی را به دست آوردند. هم چنین از طرق غیر مشروع مانند رشوه گیری، جعل اسناد و فروش ادارات وابسته به کلیسا.
[6] آنها از خدمات مذهبی غافل، مشغول عیش و نوش و میگساری شدند و از فضایل اخلاقی فاصله گرفتند تعبیر اراسموس در این مورد شنیدنی است: «بسیاری از صومعه های مردانه و زنانه تفاوت چندانی با فاحشه خانه های عمومی ندارند»
[7] «هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ»، شورى: 25.
[8] «إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ»، هود- 114
[9] «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَريماً»، نساء: 31
[10] آموزش عقاید، مصباح یزدی، ص477.
[11] آموزش عقاید، مصباح یزدی، ص481.
[12] شورى: 25.
[13]تفسير نمونه، ج26، ص: 111
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اسلام یک دین جهانی، همگانی و کامل ترین و آخرین ادیان است. به همین دلیل است که همه مردم از همه اقوام و ملت ها باید با آن آشنا شوند. تنها راه آشنایی دیگر ملت ها از این آئین انسان ساز تبلیغ کردن حقایق، دستورات، احکام و آداب اسلام است. بر این اساس در آیات متعددی از قرآن کریم تبلیغ دین مورد اهتمام قرار گرفته است قرآن مجید می فرماید:" چه كسى خوش گفتارتر است از آن كس كه دعوت به سوى خدا مىكند و عمل صالح انجام مىدهد و مىگويد: من از مسلمانانم.!"[1] همچنین در جای دیگر می فرماید:" و بايد گروهى از شما باشند كه دعوتكنند به نيكى و امر كنند به خوبى و نهى كنند از بدى و آنانند رستگاران ".[2]
گرچه وظیفه تبلیغ دین به قشر خاصی منحصر نیست اما قرآن دستور داده است تا عده ای از مؤمنان با تحصیل علوم اسلامی خود را برای انجام این کار مهم مجهز نمایند و می فرماید :" شايسته نيست مؤمنان همگى (بسوى ميدان جهاد) كوچ كنند،اما چرا از هر گروهى از آنان، طايفهاى كوچ نمىكند (و طايفهاى در مدينه بماند)، تا در دين (و معارف و احكام اسلام) آگاهى يابند و به هنگام بازگشت بسوى قوم خود، آنها را بيم دهند؟! شايد (از مخالفت فرمان پروردگار) بترسند، و خوددارى كنند![3] بر طبق این آیه تبلیغ دین نیاز به آمادگی های علمی دارد و هر کس به هر اندازه از شناخت و معرفت دینی بهره برده، در مورد تبلیغ و ارشاد دیگران موظف است. امام صادق (ع) میفرماید: «کسی که احادیث ما را بسیار نقل میکند و با آن دلهای شیعیان را محکم میسازد، از هزار عبادت کننده بهتر و با فضیلتتر است».[4]
یکی از بهترین مصادیق یاری امام زمان (عج)، دفاع از اعتقادات اصیل تشیع، مقابله با هجوم مخالفان و پاسخگویی به شبهات است. کسی که غیرت دینی دارد، باید خود را به علم دین مجهز کند و در حد توان پاسخگوی نیاز های علمی و تبلیغی پیرامون دین باشد. البته تبلیغ دین منحصر در تبلیغ گفتاری یا نوشتاری نیست بلکه بهترین و مؤثرترین شیوه تبلیغ از نظر اسلام تبلیغ عملی و رفتاری است .[5]
پی نوشتها:
[1] . فصلت،33،" وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَى اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّني مِنَ الْمُسْلِمينَ ."
[2] .آل عمران ، 104،" وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون"
[3] . توبه،122 ، "وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ "
[4] . الكافي ج : 1 ص : 33حدیث 9- الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع رَجُلٌ رَاوِيَةٌ لِحَدِيثِكُمْ يَبُثُّ ذَلِكَ فِي النَّاسِ وَ يُشَدِّدُهُ فِي قُلُوبِهِمْ وَ قُلُوبِ شِيعَتِكُمْ وَ لَعَلَّ عَابِداً مِنْ شِيعَتِكُمْ لَيْسَتْ لَهُ هَذِهِ الرِّوَايَةُ أَيُّهُمَا أَفْضَلُ قَالَ الرَّاوِيَةُ لِحَدِيثِنَا يَشُدُّ بِهِ قُلُوبَ شِيعَتِنَا أَفْضَلُ مِنْ أَلْفِ عَابِدٍ "
[5] الكافي ج 2، ص 10 ،حدیث60 :"....عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِالْخَيْرِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ لِيَرَوْا مِنْكُمُ الِاجْتِهَادَ وَ الصِّدْقَ وَ الْوَرَعَ "
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آزاديهاى بى قيد و شرط سرابى بيش نيست و نتيجه آن انحراف عظيم از مسير خوشبختى وتكامل انسانى و گرفتار شدن در بيراهه ها و پرتگاههاست كه نمونه هاى زيادى از آن را با چشم خودمان به شـكـل مـتـلاشـى شـدن خانواده ها , انواع جنايات جنسى , فرزندان نامشروع جنايت پيشه و انواع بيماريهاى آميزشى و ناراحتيهاى روانى , مشاهده مى كنيم .
منبع : تفسير نمونه، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و ديگران ج 3 ص 391
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اسلام به پيروان مذاهب ديگر همانند مسلمانها آزادى مى دهد و اگر ماليات مختصرى به نام جزيه از آنان دريافت مى شد به خاطر تامين امنيت و هزينه نيروهاى حافظ امنيت بود زيرا كه جان و مال و ناموس آنها در برابر پناه اسلام محفوظ بود و حتى مراسم عبادى خويش را آزادانه انجام مى دادند در تواريخ نقل شده : جمعى از مسيحيان كه براى گزارشها و تحقيقاتى خدمت پيامبر (ص ) رسيده بودند مراسم نيايش مذهبى خود راآزادانه در مسجد پيامبر در مدينه انجام دادند .
منبع : تفسير نمونه، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و ديگران ج 2 ص 282
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
زيرا اولا اين كار سبب مى شد كه بسيارى از كفار تظاهر به اسلام كنند , و در واقع اسلام نياورند , و پس از آزادى دوباره به توطئه و ستيز عليه نظام اسلام بپردازند . ثانيا , در حال بردگى بهتر مى شد به آنان آموزش اسلامى داد و آنان راتربيت كرد و نبايد فراموش نمود كه هدف اسلام اساسا هدايت و انسان سازى است . ثـالـثـا ; در كـدام كشور و كدام حكومت وقتى جنگى درمى گيرد و يك طرف پيروز مى شود ,به محض تسليم طرف مقابل , طرف پيروز آنان را رها مى كند . به بيان ديگر عقلاءچنين روشى را امضا نمى كند .
منبع: تفسير الميزان،علامه سيد محمد حسين طباطبائى ج 6 ص 357
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اسلام آزادى را حق فطرى و مشروع انسان مى داند . امـا از آنجا كه اسلام انسان رانيز فطرتا متوجه و مايل به زندگى اجتماعى مى داند به گونه اى كه اگـر اجتماع نباشد , حيات انسان رو به زوال خواهد گذاشت ; اسلام حق آزادى فطرى را با توجه بـه اجـتـمـاعـى بودن فطرى انسان با هم در نظر گرفته و از آنجا كه وجود مشتركات ميان افراد اجـتـماع امرى ضرورى است و قوانين اجتماعى براى روشن شدن حد و مرز و تكاليف هر فرد لازم اسـت ; اسـلام بـه آزادى مطلق انسان نه تنها معتقد نيست بلكه آنرا مخالف و مناقض حيات بشرى مى داند . پـس حد آزادى قانون است , و قلمرو آزادى در جوامع گوناگون با توجه به مقدار قوانين و سعه و ضيق قوانين , متفاوت مى گردد .
منبع: تفسير الميزان،علامه سيد محمد حسين طباطبائى ج 6 ص 350
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
دين مبين اسلام همانگونه كه بر حفظ و وفادارى به معارف الهى خاص خود تاكيدمى كند , آزادى كامل فكرى براى انسان را مجاز مى شمارد . در كتاب و سنت موكدا ازانسان خواسته شده است كه در حقايق دين تفكر كنند و در مورد معارف آن در حـداجـتهاد تلاش كنند و در صورتى كه براى آنها شبهه پيش آمد هيچ اشكالى ندارد و براو واجـب اسـت كه با رجوع به قرآن و سنت شبهه خود را حل كند و اگر نتوانست بارجوع به علماى راستين اين كار را انجام دهد . الـبـتـه آزادى در ابراز عقيده به اين معنا نيست كه , قبل از عرضه آنها به كتاب و سنت و علما , در جامعه شبهه پراكنى كند . زيرا اين كار به اختلاف و چند دستگى مى انجامد و وحدت جامعه را ازبين مى برد .
منبع: تفسير الميزان،علامه سيد محمد حسين طباطبائى ج 4 ص 130
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آزادى در اسلام يعنى رهايى از بندگى غير خدا . اين جمله گرچه بسيار كوتاه است اما معناى آن بى اندازه وسيع است . غـيـر خـدا يـعـنى هواهاى نفسانى خود انسان ياانسان هاى ديگر كه به صورت استعمار و استحمار ظهور و بروز مى كند . اما آزادى به معنايى كه امروزه در غرب رايج است هيچ گاه مطلوب اسلام نيست . حتى كسانى كه آيه شريفه لا اكراه فى الدين را به آزادى عقيده تفسير نموده اند , درست نيست . زيـرا اساس همه جوامع و عقايد اسلامى توحيد است و با اين وجود چگونه ممكن است اسلام آزادى عقيده را تجويز و تشريع نمايد . آيا ميان آزادى عقيده و توحيد تناقض آشكار وجود ندارد ؟
به عبارت ديگر عقيده به معناى حصول ادراك تصديقى امرى اختيارى نيست تا از آن منع شود يا آزاد شمرده شود . آنچه منع و الزام مى پذيردملتزم شدن به لوازم عقيده است . لـوازمـى از قـبيل عمل و دعوت و احتجاج و استدلال بر عقيده از طريق گفتار و نوشتار , و فاسد كـردن عـقـايـد مـردم 000 طبيعى است كه هيچ اجتماعى و هيچ قانونى چنين اجازه اى به كسى نخواهد داد . البته آزادى اظهارنظر و عقيده در بحث مساله ديگرى است كه در جاى خود بايد به آن پرداخت .
منبع : تفسير الميزان ج 4 ص 116
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
هيچ انسان خردمندى، خود را به لوازم اين سخن پاى بند نمى سازد و نمى كوشد هر چيزى را كه ممنوعيّت آن سبب حسّاسيّت و افزايش حرص آدمى مى شود، آزاد بگذارد. بر اساس چنين نظريه اى بايد همه ى قوانين مذهبى، اجتماعى وقوانين رايج كشورى را لغو كرد; زيرا هر قانونى، گونه اى محدوديت و حساسيّت ايجاد مى كند و آدمى را نسبت به آن چه از آن منع شده است، حريص تر مى سازد.
مسايل جنسى نيز از همين قاعده پيروى مى كند. همان گونه كه سركوب كردن غريزه و ناكام ماندن غريزه ى جنسى، پى آمدهاى ناگوارى در بردارد، برداشتن ضابطه مندى مسايل جنسى، تنوّع خواهى را افزايش مى دهد; زيرا هوس ارضا شدنى نيست.
اشتباه افرادى هم چون فرويد و راسل اين است كه پنداشته اند تنها راه رام كردن غريزه ها، آزادى در برآوردن آن ها است. اينان نمى دانند كه چنين آزادى مطلقى، افراد را حساس تر مى كند و چون امكان برآورده شدن كامل همه ى خواسته هاى انسان وجود ندارد، اين وضع به پيدايش عقده هاى روانى بيشتر مى انجامد. در غرب مى بينيم كه با آزادى مطلق فعاليّت جنسى، آتش شهوت خاموش نشده است، بلكه شعلهورتر گرديده و كانون گرم خانواده وسلامت فرد واجتماع را به نابودى كشانده است.
ما مى پذيريم كه ناكامى جنسى، پى آمدهاى ناگوارى دارد و مبارزه با اقتضاى غريزه در محدوده اى كه طبيعت انسان بدان نياز دارد، غلط است، ولى با برداشتن قيد و بندهاى اجتماعى، مشكل حل نمى شود، بلكه بر شمار مشكلات افزوده خواهد شد. درباره ى غريزه ى جنسى نيز بايد گفت كه برداشتن ضابطه ها، عشق واقعى را مى كُشد و طبيعت را هرزه و بى بندوبار مى كند. در اين زمينه، هر چه عرضه بيشتر گردد، هوس و ميل به تنوّع افزايش مى يابد. به گفته ى راسل در كتاب زناشويى و اخلاق، عطش روحى در مسايل جنسى غير از حرارت جسمى است. آن چه با ارضا تسكين مى يابد، حرارت جسمى است نه عطش روحى. پس آزادى در مسايل جنسى به شعلهورتر شدن شهوت ها خواهد انجاميد; زيرا هوس، سيرى ناپذير است.[1]
بنابراين، هر چند ممكن است برخى ممنوعيّت هاى جنسى در روابط اجتماعى زن و مرد، عوارض هاى روانى و رفتارى پديد آورد، ولى برداشتن ممنوعيت هاى قانونى و مشروع و دادن آزادى بى حدّ و مرز، پى آمدهاى بسيار خطرناك ترى دارد.
آيا جامعه هاى غربى با برداشتن پرده ى شرم و حيا از مسايل جنسى و دادن آزادى هاى بى حدّ و مرز توانسته اند اين مشكلات را حل كنند؟ آيا با دادن اين گونه آزادى، آتش شهوت جوانان فروكش كرده، روابط دختر و پسر تعديل شده و معضل كج روى هاى اخلاقى و فروپاشى خانواده ها از ميان رفته است؟ وضعيت نابسامان جامعه هاى غربى، خود، پاسخ گوى اين پرسش است.
ايور موريش; جامعه شناس غربى درباره ى لزوم قانون مندى در اعتماد و عواطف مى گويد:
جامعه بايد اظهار عواطف را به سامان در آورد...و هر فرد بفهمد كه مهار خود و قبول مسؤوليّت در قبال حالات عاطفى چه قدر اهميت دارد.[2]
امروزه نيز برخى افراد در جامعه ى ما، تنظيم عواطف ناخوش آيند را ضرورى نمى شمارند. سخن آنان اين است: «جنگ نكنيد، عشق بورزيد». هر چند اين گفته، دستورى معقول و مطلوب به نظر مى رسد، ولى بايد دانست براى حفظ تعادل و ثبات جامعه، عشق ورزيدن هم بايد به اندازه ى جنگ نكردن از نظم و قاعده برخوردار شود. در حقيقت، اگر دوست داشتن و عشق ورزيدن، نظم و قاعده نداشته باشد، ممكن است به اندازه ى جنگ و پرخاش گرى، ويران گر شود.
افلاطون در كتاب جمهورى، از فرد; يعنى انسان بيدارگر و جامعه اى كه عواطف در آن سامان ندارند و عاطفه اى، ديگر عاطفه ها را هيولاوار زير فرمان خود درمى آورد، تصويرى زنده ترسيم مى كند. اين سخن به معناى تباهى آزادى است; يعنى گونه اى آزادى بى نظم و حالتى از بى اعتنايى است كه در نهايت به خودويران گرى مى انجامد.[3]
پس براى رسيدن به آرامش روانى و كنترل غريزه ى جنسى، دو چيز لازم است:
1. بايد همه ى غريزه هاى انسان به طور طبيعى، معقول و مطلوب ارضا شود.
2. از تحريك غريزه ها به ويژه غريزه ى جنسى پيش گيرى شود.[4]
بايد گفت ازدواج بهترين پاسخ به نياز روحى، روانى و جسمى جوانان است كه در پرتو آن، دختر و پسر براى ايجاد كانونى گرم و سرشار از عشق و صفا و آرامش تلاش مى كنند و با انس و همدلى، از گرماى وجود يكديگر لذّت مى برند و غريزه ى جنسى به صورت طبيعى و معقول، بر آورده مى شود.[5]
پی نوشتها:
[1]. مسأله ى حجاب، مرتضى مطهرى، قم، صدرا، 1374، صص 117 ـ 119 .
[2]- درآمدى بر جامعه شناسى تعليم و تربيت، ايورموريش، برگردان: غلام على سرمد، مركز نشر دانشگاهى، 1373، چ 1، ص 42.
[3]ـ همان، ص 42.
[4] ـ مسأله ى حجاب، ص 120 .
[5]- براى آگاهى بيشتر ر.ك: مسأله ى حجاب ، مرتضى مطهرى ، قم، انتشارات صدرا، صص 115 ـ 121; ارضاى غريزه ى جنسى در اسلام و غرب، مرتضى مطهرى، قم، انتشارات صدرا; اسلام و ارضاى غريزه جنسى ، محمد رضا امين زاده، قم، انتشارات در راه حق.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شعار «حسبنا کتاب الله» از اختراعات جدید نیست بلکه شعار خلیفة دوم بود برای اینکه از نوشتن معروف «یوم الخمیس» پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) جلوگیری کند. البته واضح و روشن است که نه خلیفة دوم و نه هیچ یک از مسلمین به هیچ وجه بینیاز از سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نبودهاند و نخواهند بود، و گوینده این کلام ظاهراً ملزومات تئوری خود را نخواهد پذیرفت.
و صد حیف که ملازمه عقب افتادگی مسلمانان و عمل به سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را بیان نفرموده است و باز نفرمودهاند که چرا در قرون اولیه اسلام که مسلمانان سخت پایبند سنت پیامبر عظیم الشأن اسلام بودند چنان ترقی درخشنده داشتند که چشمان دوست و دشمن را خیره کردند.
و عمل به کدام سنتها است که مسلمانان را تابع استعمار گردانید و فرقه فرقه نموده است.
و کدام توصیة پیامبر آنان را از تحصیل دانش و تجربه دور کرده و مهمتر اینکه کدام مسلمان سنت و حدیثی از پیامبر پذیرفته است که حداقل به زعم خودش منافی با قرآن کریم باشد.
البته تردیدی نیست که سوء استفاده از روایات جعلی و حتی صحیح وجود داشته است ولی این سوء استفاده منحصر به روایات نیست بلکه از خود قرآن هم برداشتهای متفاوت و متعدد گشته و هر کدام به شکلی از آن بهرهبردهاند. و اتفاقاً این آزادی ضابطهمند در برداشت قرآن و احادیث موجب تعالی اندیشه و پیشرفت مسلمین بوده است آنچه که در این باب مذموم است برداشتهایی است که غیر ضابطه مند و غیر روشمند باشند.
اینجا جای طرح مطالب فراوانی هست که هر کدام با صد زبان در نفی این تئوری پارادوکسیکال و متنافی الاجزاء به گفتار میآیند. ولی ما از آنها گذشته و به اصل مطالب طرح شده ایشان میپردازیم. قبل از هر چیز باید گفت اگر ما مستدل سخن نگوییم و مطلب خود را با دلیل یا قرینهای روشن همراه نکنیم و تنها مثلاً تبعیت از شیطان را به حریف خود نسبت دهیم، ضمن اینکه دوری از اخلاق علمی و خروج از قواعد اندیشه است، این عیب را دارد که طرف مقابل عیناً این معنا را متوجه ما کند و بگوید اتفاقاً شما دارید از شیطان تبعیت می کنید.
اما ادله ایشان که با مقدمة خوبی شروع شده است و آن اینکه این بحث مربوط به افرادی است که قرآن کریم را به عنوان یک کتاب آسمانی قبول دارند. حال با این پیش فرض ادله ایشان را اجمالاً بررسی می کنیم:
شکی نیست که قرآن کریم منبع هدایت و قانون میباشد ولی مهم این است که رابطة سنت با قرآن چگونه است صور ذیل قابل تصویر هستند:
الف: سنت خود پدیدهای است در عرض قرآن
ب: سنت پدیدهای است غیر معارض با قرآن
ج: سنت تفصیل همان قرآن است.
آنچه از قرآن کریم استفاده می شود همان گزینه سوم است. قرآن کریم در سوره حشر آیه 7 میفرماید:«وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا؛آنچه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید (و اجرا کنید)، و از آنچه نهی کرده خودداری نمایید»
یعنی آنچه پیامبر برای شما آورد بگیرید و از آنچه نهی کرد باز ایستید. با این حساب جدا کردن قرآن و سنت از هم امری غیر واقعی و غیر صحیح میباشد.
الف: در سوره مبارکه انعام آیه 114 ایشان کلمه حَکَم به معنای داور را اشتباهاً به معنای حُکم گرفته است و با توجه به آیات قبل، مربوط ایمان نیاوردن گروهی به آخرت است که در مقابل این ناپذیرفتن حق خداوند داوری خواهد کرد. و هیچ ربطی به آنچه که ایشان خواستهاند استفاده کنند ندارد و در سوره جاثیه هم ”حدیث“ به معنای آن حدیث مصطلح که به سخن پیامبر و ائمه علیهم السلام اطلاق می شود نیست. بلکه مقصود پذیرفتن مکتب و مرامی غیر از اسلام است. و ربطی به موضوع مورد نظر ندارد و برای فهم این مطلب به هر کتاب لغت و تفسیر میتوانید رجوع کنید.
ب: بر فرض که حرف ایشان را پذیرفتیم و سنت را هم که عبارت از فعل قول و تقریر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است را هم تفصیل و شرح قرآن ندانستیم بلکه امری معارض با آن فرض کردیم و از اول صبح می خواهیم تنها و تنها به قرآن عمل کنیم.
حال اولین سئوال که طرح می شود که آیا مسلمانی که قرآن را قبول دارد باید نماز بخواند یا نه؟ حتماً چون دستور صریح قرآن است نمیتواند نخواند. خوب نماز صبح را بخواند یا نه؟ اینکه صریحا در قرآن نیامده است! ولی در قرآن کریم حکم الصلوه الوسطی آمده است که با اندکی مسامحه از او میپذیریم که بدون حدیث و سنت میتوان فهمید نماز صبح منظور است. حال نماز صبح اولاً چند رکعت است؟ ثانیاً چطور آغاز و چگونه تمام می شود رکوع چگونه است سجده چگونه است چه سورهای بخواند یا اصلاً نخواند ـ خوب نمازهای دیگر چطور؟ فکر می کنیم این سئوالات برهانی محکم بر رد این تئوری باشد. روزه چگونه است زکوة چگونه است؟ غسل و تیمم چگونه هستند؟ نماز شکسته و کامل در قرآن صریحاً آمده است چطور هستند.
آیا جز با سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و بیان ائمه اهل البیت علیهم السلام میتوان این احکام مجمل را مفصلاً دانست؟ پس هیچ مسلمانی قطعاً از سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بینیاز نیست.
کسی که تئوری پردازی می کند باید کمی به خود زحمت دهد و آیات قبل و بعد را ملاحظه کند که این سنت که در قرآن آمده است به معنای چیست؟ آیا به معنای فعل و قول و تقریر خداوند است نعوذبالله؟ خداوند که در محضر آدمیان سنت به این معنا ندارد و یا مقصود قوانین تکوینی و جاری بر نظام هستی است که تبدیل ناپذیرند و این غیر از احکام تشریعی است که محل بحث ما میباشد. فهم قرآن کریم بسیار همه جانبه و مرتبط با هم است و با ذکر آیات قرآن کریم و فهم اینگونهای بسیار جای تعجب باقی میماند و قرآن کریم در مورد خود فرمودهاست:«یُضِلُّ بِهِ کَثیرًا وَ یَهْدی بِهِ کَثیرًا وَ ما یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقینَ»؛(آری)، خدا جمع زیادی را با آن گمراه، و گروه بسیاری را هدایت میکند؛ ولی تنها فاسقان را با آن گمراه میسازد![1]
یعنی در واقع قرآن کریم مانند ریسمانی است که یک سر آن در آسمان و یک سر دیگر آن در دل چاه است هم میتوان با آن به آسمان رفت و هم به چاه در افتاد.
قرآن کریم میفرماید:فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ؛اگر نمیدانید، از آگاهان بپرسید (تا تعجب نکنید از اینکه پیامبر اسلام از میان همین مردان برانگیخته شده است(![2]این ذکر چیست و اهل آن کدام هستند؟
در سوره احزاب آیه 34 فرمود:
إِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا،خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد
و در سوره واقعه آیه (79 ) درباره قرآن فرمود:
لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ،و جز پاکان نمیتوانند به آن دست زنند]دست یابند[.این معانی را چگونه میفهمند؟
گمان اینکه جنبه رسالت پیامبر فقط آوردن قرآن است ولی تفسیر و شرح و بیان آن به عهده پیامبر نیست و احیاناً اگر کسی مراد خداوند را متوجه نشد پیامبر می گوید ببخشید به من ربطی ندارد من فقط باید قرآن را بیاورم امری بدیهی البطلان است و قابل بحث و جدل نیست.
قرآن فرموده است:وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما؛ یعنی مرد سارق و زن سارق دستانشان را قطع کنید. اولاً: عرب از سرانگشت تا کتف را دست می گوید. مچ تنها را هم دست می گوید. به آرنج هم دست می گوید. از کجا قطع کنیم؟ و ثانیاً: کدام دزد باید دستش قطع شود؟ و ثالثاً: آیا هر دو دست را قطع کنیم یا یک دست؟ اگر این سئوال برای یک عرب پیش آمد و از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سئوال کرد آیا پیامبر میفرماید به من ربطی ندارد و یا باید این حکم خدا را توضیح دهد؟ حال اگر توضیح داد ما میپذیریم یا نه؟ اگر نپذیریم توضیح دادن او بیهوده خواهد بود و اگر بپذیریم این سنت اوست و همه سنت پیامبر به نحوی به قرآن کریم برمی گردد.
گیرم که بگوییم رسالت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) منحصر در قرآن کریم و کلام خداوند است. و جنبههای دیگر مانند قول و فعل و تقریر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را ندارد آنگاه این آیات ذیل را چگونه پاسخ می دهید:
الف:یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ[3] خدا را اطاعت کنید و پیامبر را اطاعت کنید خوب اطاعت خدا معلوم است و آن قرآن کریم است اطاعت پیامبر چیست؟ اگر بگویید همان اطاعت قرآن است همه کس می داند که این غلط است چون این هدف با جمله اطیعوا الله برآورده شده است و تکرار لغو است و لغو به تصریح قرآن کریم در قرآن وجود ندارد و اگر قرآن کریم نیست پس چیست!؟ البته گاهی در تکرار مصلحت و آثاری هست که نه تنها لغو نیست بلکه حکیمانه می باشد که مورد فوق از آن موارد نیست
ب: سوره مبارکه احزاب آیه 21 فرموده است«لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة»قطعا برای شما در «اقتداء» به رسول خدا سر مشقی نیکوست .
این اسوه حسنه چیست به گواهی شما فعل و قول و تقریر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که همان سنت است را شامل نمی شود و از این جهت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) یک فرد عادی است پس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در چه چیزی است اسوه و نمونه و الگو خواهد بود.
ج: اگر قول و فعل و تقریر پیامبر حجیت ندارد پس شما از کجا رسالت او را پذیرفتهاید و از چه کسی شنیدهاید که او پیامبر است و چگونه حوادث مربوط به او را آموختهاید.
د: شما از کجا می دانید که به قرآن کریم اضافه یا کم نشده است دلیل شما بر این مطلب چیست؟
ممکن است بگویید قرآن کریم فرموده است:إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ؛ما قرآن را نازل کردیم؛ و ما بطور قطع نگهدار آنیم![4]می گوییم از کجا معلوم که خود این آیه اضافی نباشد.
و.....
اولاً شما از کجا این حدیث را از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کردهاید و ثانیاً شما حدیث را قبول ندارید چطور برای رد حدیث به حدیث تمسک میجویید؟ آیا این نقض غرض نیست و ناصواب بودن ادعای شما را ثابت نمی کند؟ و عجیب اینکه پیشرفت مسلمین را در سده اول که حدیث ممنوع بوده است می دانید در حالی که اولاً این خلیفة دوم بود که از کتابت حدیث آن هم نه همه احادیث منع کرد و ثانیاً این منع تا زمان عمر بن عبدالعزیز و سال 110 هجری که مسلمین پیشرفتی نداشته وجود داشته و عصر پیشرفت مسلمین همراه با عمل به سنت پیامبر و تکون مکاتب فقهی و روایی بوده است. شروع پیشرفت تمدن اسلامی و تکامل علوم در جهان اسلام به سدههای سوم و جهارم برمی گردد. در روزگار خلیفه دوم تا زمان عمر بن عبدالعزیز اهل سنت به تبع خلیفه دوم حدیث را تنها نمینوشتند ولی هم نقل می کردند و هم به آن عمل می کردند و هم به آن احتجاج مینمودند و روایات مربوط به علوم قرآن مانند قضا و قدر و قیامت و... آزاد بود و امثال ابن عباس این احادیث را نقل می کردند و البته منع کتابت حدیث خود داستان مفصلی دارد که هیچگونه ربطی به این مطلب طرح شده ندارد که باید به تاریخ آن رجوع کرد.
سخن پیامبر در سوره مبارکه سباء، نه آن مضمون غلطی است که ایشان استفاده کرده است، بلکه آیه در مقام این است که «لکم دینکم ولی دین»[5] بگو دین شما برای خودتان و دین من برای خودم و تأکید «وَ إِنّا أَوْ إِیّاکُمْ لَعَلی هُدًی أَوْ فی ضَلالٍ مُبینٍ»؛و ما یا شما بر (طریق) هدایت یا در ضلالت آشکاری هستیم!«[6] با اندکی دقت این معنا روشن می شود.
اما فهم ظاهری آیات و عدم دیدن جمع قرآن و بلکه نگرش بخشی به آن ممکن است به ذهن عدهای این توهم را بیاورد که پیامبر یا پیامبران معصوم نبودهاند در حالی که باید در این موارد همه قران و همه قرائن را ملاحظه کرد. ما باید ادله عقلی را هم مدنظر داشته باشیم دقت در ادله عقلی عصمت و آیات قرآنی، و در بطن خود این آیات می رساند که مقصود آن نیست که ایشان فکر کردهاند. قرآن کریم درباره انبیاء فرموده است.
وَ اجْتَبَیْناهُمْ وَ هَدَیْناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ؛و برگزیدیم و به راه راست، هدایت نمودیم.[7]
وَ مَنْ یَهْدِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ؛و هر کس را خدا هدایت کند، هیچ گمراهکنندهای نخواهد داشت[8]
قرآن کریم معصیت را به ضلالت تعبیر می کند: وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثیرًا؛او گروه زیادی از شما را گمراه کرد.[9]
الف:خداوند پیامبران را انتخاب و به راه راست هدایت کرده است.
ب: و هر کس را خداوند هدایت کند گمراهی برای او نیست.
ج: پس پیامبران گمراهی ندارند و معصیت (ضلالت) ندارند.
ادله فراوان دیگر بر این معنا هست که باید به کتب خاص و مربوط مراجعه شود. به تفسیر المیزان ذیل آیه 34 سوره احزاب مراجعه کنید.
در کامل بودن قرآن در آنچه که برای هدایت بشر لازم است تردیدی نیست ولی آیا این بدان معناست که همه قرآن بدون تبیین مراد او هم کاملاً واضح است.
باز می گردیم به همان آیه:السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما،که دست مرد سارق و زن سارق را قطع کنید این قطع یعنی چه؟ می دانیم در عربی هم به شکافتن و زخم کردن قطع می گویند چنانچه در سوره مبارکه یوسف راجع به زنان اهل مصر آورده است که «فقطعن ایدیهن» دستهای خود را بریدند قهراً به این معنا نبود که دستها از بدنهایشان جدا شد بلکه به جای بریدن ترنج دست خود را زخم کردند و عرب به مباینت و جدا کردن هم قطع می گوید. حال مراد قرآن کریم از قطع ید در این آیه چیست و اگر اختلاف نظر پیش آمد چه می گویید. و همه مثالهای گذشته در این جا قابل استناد است که تفصیل نماز و روزه و غسل و تیمم و ... چگونه قابل بیان است. در بند10 خواهد آمد که وظیفه پیامبر تعلیم کتاب است و تعلیم در صورتی است که نیاز به آن باشد پس فهم قرآن نیازمند تعلیم پیامبر اکرم است.
ما هم قبول داریم که قرآن آسان است و مبین است. اما این در صورتی است که معلمی چون پیامبر و ائمه اهل البیت علیهم السلام در کنار آن باشند که آن هم جزء قرآن محسوب می شود و در سوره مبارکه واقعه فرمود که حقیقت قرآن را جز مطهرون درک نمی کنند «لایمسه الا المطهرون» و در سوره احزاب فرمود که «مطهرون» اهل البیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میباشند (إِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا) فلسفه بعثت انبیاء این است که صورت عملی مکتب و آثار تربیتی آن را عملاً روشن سازد و الا خداوند میتواند بدون فرستادن پیامبران فرشتهای را بفرستد و مردم هم زودتر قبول می کنند و کار را تمام کند ولی اتمام حجت به این است که از جنس خود آنان افرادی را بفرستد که با آنان قرآن و حکمت را بیاموزد در سوره مبارکه جمعه در مورد پیامبر اکرم میفرماید:
هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی اْلأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبینٍ؛و کسی است که در میان جمعیت درس نخوانده رسولی از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنها میخواند و آنها را تزکیه میکند و به آنان کتاب (قرآن) و حکمت میآموزد هر چند پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند![10]
حال سئوال می کنیم که آیات الهی و کتاب که معلوم است اما تزکیه مردم توسط پیامبر و آموزش حکمت توسط ایشان چه چیزی بوده است. اگر کتاب و قرآن است که آن را ذکر کرد و نیازی به ذکر ندارد و اگر غیر از آن است آن را بیان کنید.
پیامبران فقط بسان رایانهای نبودند که قرآن را یا کتب آسمانی را از بَر بر مردم بخوانند و به کناری روند بلکه تفسیر و شرح و بیان کتاب الهی به عهدة آنان بود که این تفسیر و شرح همه جانبة کتاب خدا همان سنت میباشد. راستی آموزش کتاب به چه معنایی هست کتاب که به قول شما مبین و بیانگر همه موارد هست؟ دیگر چه نیازی به تعلیم دارد که قرآن وظیفه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را تعلیم کتاب قرار داده است؟
حکمت خداوند به این تعلق گرفته است که کتاب را همراه معلم و متذکر بفرستد.
و تنها بیان کلیات را در کتاب بیاورد.
قرآن کریم در مورد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ایمان آوردن مؤمنین میفرماید:
فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فی أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیمًا.[11]
به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اینکه در اختلافات خود، تو را به داوری طلبند؛ و سپس از داوری تو، در دل خود احساس ناراحتی نکنند؛ و کاملا تسلیم باشند.
که البته این نوع اطمینان قلبی فقط در جایی است که ما طرف را معصوم تلقی کنیم.
در سورة نساء آیه 59 میفرماید:
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی اْلأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ اْلآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً.
ای کسانی که ایمان آوردهاید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر ]اوصیای پیامبر[ را! و هرگاه در چیزی نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید (و از آنها داوری بطلبید) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید! این (کار) برای شما بهتر، و عاقبت و پایانش نیکوتر است.
اگر در مسئلهای تنازع و اختلاف داشتید آن را به خدا و رسول برگردانید. که برگرداندن به خدا برگرداندن به کتاب خدا و برگرداندن به پیامبر برگرداندن به سنت اوست و در همین سوره آیه 64 ـ 63 میفرماید:
فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلیغًا وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ
از (مجازات(ِ آنان صرف نظر کن! و آنها را اندرز ده! و با بیانی رسا، نتایج اعمالشان را به آنها گوشزد نما!ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای این که به فرمان خدا.
این آیات روشن را چگونه باید معنا کرد؟؟؟
آری اگر کسانی مانند یهودیان علماء و احبار خود را بدون چون و چرا تبعیت کند یک نوع بت پرستی است و همینطور وقتی که رفتارهای خلاف دین از آنها می دیدند و توجیهات آنها را پذیرفته و یهود می گفتند عزیز فرزند و پسر خداوند است و مسیحیان می گفتد مسیح پسر خداست و اینها کورکورانه میپذیرفتند مورد مذمت جدی قرآن هستند ولی این چه نسبتی با تبعیت از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و سنت او دارد که درست در دو آیه قبل از این یعنی در آیه 29 سوره توبه میفرماید.
با کسانی بجنگید که به خداوند و روز آخرت ایمان ندارند و حرام نمی دارند آنچه را که خدا و پیامبر خدا حرام کردهاند (ولایحرمون ما حرم الله و رسوله) حرام کردن خدا همان است که در کتاب آمده است و حرام کردن پیامبر همان است که در سنت او آمده است که تفصیل همان آیات الهی است. در همان سوره توبه آیه 34 احوال رهبان و احبار یهودیت را میآورد که اموال مردم را به باطل و ناروا می خورند و از راه خدا جلوگیری می کردند و ... در عین حال مردم از اینها تبعیت می کردند البته این تبعیت مذموم است.
این بزرگوار یک پیش فرض باطل را پذیرفته است و براساس آن قضاوت می کند و آن دوگانگی سنت وقرآن است و در حالی که سنت و قرآن تفصیل و اجمال همدیگر بوده و یگانه هستند نه دوگانه، هدف خداوند از فرستادن پیامبران هدایت و تبشیر و تنذیر و ایجاد قسط و عدل است. در سوره حدید آیه 25 میفرماید:
لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ
ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب آسمانی و میزان ( شناسایی حق از باطل و قوانینی عادلانه) نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند(ترجمه مکارم)
میبینیم که ایمان به خداوند تنها در قرآن کریم کافی نیست بلکه باید به قرآن و کتابهای آسمانی و پیامبران هم ایمان آورد. در سوره فتح آیه 13 میفرماید:
وَ مَنْ لَمْ یُؤْمِنْ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِنّا أَعْتَدْنا لِلْکافِرینَ سَعیرًا.
و سوره بقره آیات 2 الی 5 آنکس که به خدا و پیامبرش ایمان نیاورده (سرنوشتش دوزخ است ) چرا که ما برای کافران آتش فروزان آماده کرده ایم (ترجمه مکارم)
ودر مورد پیامبر اسلام میفرماید:
الَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ اْلأُمِّیَّ الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ اْلإِنْجیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اْلأَغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ [12]
همانا که از این فرستاده پیامبر درس نخوانده که (نام) او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته می یابند پیروی می کنند (همان پیامبری که ) آنان را به کارهای پسندیده فرمان می دهد و از کارهای ناپسند باز می دارد و برای آنان چیزهای پاکیزه را حلال و چیزهای ناپاک را برایشان حرام می گرداند و از (دوش) آنان قید و بندهایی را که برایشان بوده است بر می دارد
و همینطور آیه 158 همین سوره را مطالعه فرمایید.
خود این ادعا با حساب احتمالات هم ناسازگار است لطفاً نمونهای را بیان کنید. البته ما منکر افکار و عقاید انحرافی نیستیم ولی آن افکار و عقاید ناشی از دوری از سنت پیامبر و کتاب خداوند است.
اولاً این ادعا بدون هیچ دلیل و مدرکی است و هر کس هم میتواند بدون کمترین هزینههای عکس آن را ادعا کند که این افکار شما وسوسه شیطان است و ثانیاً لطفاً یک سنت صحیح که دانشمندان اسلامی بدان اعتقاد ورزیدهاند و موجبات مشکل برای مردم شده است را بیان کنید و موانع پیشرفت علمی را در سنت حداقل به عنوان نمونه بیان کنید. و رابطه آن را با عقب افتادگی و مانع بودن پیشرفت بیان کنید.
ایمان به خدا و رسول او ایمان کامل است و ایمان به خدای تنها ایمان ناقص است تبعیت از رسول خدا جزء کتاب و سفارش کتاب خداوند است و بین این دو هیچگونه منافات و تضادی وجود ندارد و اساساً جدایی آن دو از هم بر خلاف کتاب خداوند است.
در پایان این نکته را متذکر می شویم که ممکن است بعضی از آنچه را که ما بیان کردیم قابل خدشه بوده و جای بحث و جدل داشته باشد ولی مسئله از چنان وضوحی برخوردار است که جای انکار آن باقی نمیماند و اساساً این مطلبی است که در نزد همه علماء اهل اسلام مفروغً عنه است که بدون کلام نبوی و سنت آن بزرگوار اسلام و مکتبی باقی نمیماند تنها اختلاف در این است که سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را از چه طریقی باید کسب کرد که به عقیده ما شیعیان ائمه اهل البیت علیهم السلام بهترین و سالمترین و بلکه یگانه طریق رسیدن به سنت صحیح پیامبر اسلام در همه ابعاد و بلکه فهم درست قرآن کریم در گرو مراجعت به آن بزرگواران است.
پی نوشتها:
[1]سوره بقره، آیه 26.
[2]سوره نحل، آیه 43.
[3]سوره نساء، آیه 59.
[4]سوره حجر، آیه 9.
[5] سوره کافرون.
[6]سوره سبأ، آیه 24.
[7]سوره انعام، آیه 87.
[8]سوره زمر، آیه 37.
[9]سوره یس، آیه 62.
[10]سوره جمعه، آیه 2.
[11]سوره نساء، آیه 65.
[12]سوره اعراف، آیه 157.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ شما جملات حکیمانه امام خمینی(رحمت الله علیه) راجع به اسلام را می آوریم.
* اسلام بالاترين مكتب است. اسلام از همه مكتب هاي عالم منزه تر است .
* اسلام براي بشر آمده است ، نه براي مسلمين و نه براي ايران.ا نبيا مبعوثند بر انسانها ؛ و پيغمبر اسلام مبعوث بود بر انسانها.
* اسلام براي تهذيب انسان آمده است.
* اسلام مكتب انسان ساز است.
* اسلام براي تربيت انسان آمده است. مطلب در برنامه اسلام ، انسان است و تربيت انساني .
* اسلام با هر چيز كه انسان را به پوچي و از خود بيگانه شدن مي كشاند ، مبارزه مي كند .
* اسلام براي اين انساني كه همه چيز است، يعني از طبيعت تا ماوراء الطبيعه ، تا عالم الوهيت مراتب دارد؛اسلام تز دارد ، برنامه دارد اسلام .
* ملت ايران با داشتن مكتب مترقي چون اسلام ،دليلي ندارد كه براي پيشرفت و تعالي خود ،از الگوهاي غربي و يا كشورهاي كمونيست تقليد كند.
* اگر همه چيز اسلامي بشود ، يك جامعه اي پيدا مي شود غير قابل فساد.
* اسلام براي اصلاح جامعه است.
* حقوق اسلام يك حقوق مترقي و متكامل و جامع است.
* اسلامي كه بيشترين تأكيد خود را بر انديشه و فكر قرار داده است ، و انسان رابه بازداري از همه خرافات و اسارت قدرتهاي ارتجاعي و ضد انساني دعوت مي كند، چگونه ممكن است با تمدن و پيشرفت و نوآوري هاي مفيد بشر -كه حاصل تجربه هاي اوست- سازگار نباشد؟
* اسلام در اعلي مرتبه تمدن است ؛ مراجع عالي قدر اسلام در اعلي مرتبه تمدن هستند.
* در اسلام تمام آثار تجدد و تمدن مجاز است ، مگر آنهايي كه فساد اخلاق بياورند، فساد عفت بياورند. اسلام آن چيز هايي كه مخالف با مصالح ملت بوده است ، آنها را نفي كرده ؛ آنهايي را كه موافق با مصالح ملت است ، آنها را اثبات كرده است.
* آن چيزهايي كه اسلام جلويش را گرفته است ، همينهايي است كه جوانهاي ما را به تباهي مي كشد.
* در اسلام يك قانون است، وآن قانون الهي [است كه] حكمفرماست.
* ما معتقديم تنها مكتبي كه مي تواند جامعه را هدايت كند و پيش ببرد ، اسلام است. و دنيا اگر بخواهد از زير بار هزاران مشكلي كه امروز با آن دست به گريبان است، نجات پيدا كند و انساني زندگي كند، انسان گونه ؛ بايد به اسلام روي بياورد .
* اسلام براي نجات بشر آمده است.
* مكتب اسلام مكتب انسان سازي است .
* اسلام براي سازندگي آمده است ،و نظر اسلام به ساختن انسان است.
* جامعيت و همه جانبه بودن قوانين اسلام ، آنچنان كه اگر كسي آن را بشناسد ،معترف خواهد شد كه از حد و مرز فكر بشر بيرون است ، و ممكن نيست زاييده قدرت علمي و تفكر انسان باشد.
* اسلام براي مليت خاصي نيست و ترك و فارس و عرب و عجم ندارد. اسلام متعلق به همه است و نژاد و رنگ و قبيله و زبان ، در اين نظام ارزش ندارد.
* در اسلام اساسا نژاد مطرح نيست، عربي و عجمي و ساير گروه ها ،ابداً مطرح نيست . اسلام براي تربيت انسان آمده است مطلب در برنامه اسلام، انسان است و تربيت انساني.
* اسلام آمده است تا تمام ملل دنيا را ،عرب را ،عجم را ،ترك را ، فارس را ، همه را با هم متحد كند ؛ و يك امت بزرگ به نام امت اسلام در دنيا برقرار كند ؛ تا كساني كه مي خواهند سلطه بر اين دولت هاي اسلامي و مراكز اسلام پيدا بكنند نتوانند ،به واسطه اجتماع بزرگي كه مسلمين از هر طايفه تشكيل مي دهند.
* اين قدرت اسلام است كه طوايف مختلفه را در زير يك سقف جمع كرده است.
* من مكرر اعلام كرده ام كه در اسلام ،نژاد ،زبان ،قوميت و ناحيه مطرح نيست.
* در قانون اسلام فرقي ما بين اشخاص نيست .
* اسلام دين افراد مجاهدي است كه دنبال حق و عدالتند ؛ دين كساني است كه آزادي و استقلال مي خواهند ؛ مكتب مبارزان و مردم ضد استعماري است.
* بايد سعي كنيم تا حصار هاي جبر و خرافه را شكسته ، تا به سرچشمه زلال اسلام ناب محمدي-صلي الله عليه و اله-برسيم.
* شياطين دنبال اين هستند كه اين اسلام را بشكنند .
* امروز اسلام در مقابل تمامي كفر است.
* هيچ قدرتي در مقابل اسلام نيست.
* اسلام را مقتداي خودتان قرار بدهيد ، و در مقابل اسلام خاضع باشيد.
* اسلام عزيز تر از آن است كه ما تصور مي كنيم .
* مكتب اسلام ، مكتب تهذيب است.
* اسلام ماديات را چنان تعديل مي كند كه به الهيات منجر مي شود.
* اسلام همه چيز را گفته است ؛ لكن اشكال از مسلمين است .
* مشكل عمده مسلمين ، همان دوري از اسلام و قرآن است .
* چنانچه ملت ها از اسلام اطلاع پيدا كنند ،خواهند فهميد كه هر چه مي خواهند در اسلام وجود دارد.
* اين كشور هر چه صدمه خورده است ، از كساني بوده كه اسلام را نمي شناخته اند.
* آنهايي كه نظر سوء نسبت به اسلام دارند ، از باب اين است كه اسلام را درك نكرده اند.
* من نصيحت مي كنم كه مسير خودتان را از اسلام جدا نكنيد ، مسير خود را از روحانيت جدا نكنيد ، اين قدرت الهي را ، اين قدرت روحانيت را كه يك قدرت الهي است از دست ندهيد.
* اين دژ بزرگ اسلام ، و اين دژ بزرگ روحانيت ، هر دو آن مورد نفرت اجانب است.
* اسلام حكومت ها را موظف به خدمت كرده است.
* اسلام در خدمت مستضعفين است.
* اسلام خيرخواه شماهاست ، اسلام [در] دنيا و آخرت شما را سعادتمند مي كند.
* اسلام براي ما همه چيز آورده است.
* اسلام براي نجات مستضعفين آمد ه است.
* اسلام دين آزادي و استقلال است.
* اسلام ماديات را به تبع معنويات ، قبول دارد .
* اسلام يك مكتبي است كه براي انسان سازي آمده است.
* اسلام هم تربيت باطني مي كند و هم حفظ مصالح دنيوي .
* قوانين اسلام به نياز هاي انسان پاسخ مي گويد. اين قوانين بسيار صريح و روشن هستند.
* اسلام در ابعاد سياسي و اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي ، نيازهاي مردم را براي ترقي واقعي بر مي آورد.
* مكتب اسلام يك مكتب مادي نيست ، يك مكتب معنوي است ؛ ماديات را در پناه معنويت اسلام قبول دارد : معنويات ، اخلاق ، تهذيب نفس.
* اسلام نه دعوتش به خصوص معنويات است ، و نه دعوتش به خصوص ماديات است ؛ هر دو را دارد. يعني اسلام و قرآن كريم آمده اند كه انسان را ، به همه ابعادي كه انسان دارد ، بسازند او را ، تربيت كنند او را.
* اسلام يك حكومتي است كه يك جنبه اش حكومت سياسي است و يك جنبه اش حكومت معنوي .
* اسلام يك دين عبادي - سياسي است كه در امور سياسي اش عبادت مُنـْضمّ است ، و در امور عبادي اش سياست .
* رسول الله پايه سياست را در ديانت گذاشته است. رسول الله- صلي الله عليه وآله و سلّم- تشكيل حكومت داده است.
* اسلام دين سياست است، حكومت دارد.
* احكام سياسي اسلام بيشتر از احكام عبادي آن است.
* فعاليت سياسي يكي از وظايف مذهبي مسلمانان است .
* والله اسلام تمامش سياست است .
* « سياست مُدُن » از اسلام سرچشمه مي گيرد.
* دين اسلام يك دين سياسي است كه همه چيزش سياست است ، حتي عبادتش .
* اسلام براي همه چيز ، براي همه زندگي ها برنامه دارد .
* اسلام براي تمام زندگي انسان ، از روزي كه متولد مي شود تا موقعي كه وارد قبر مي شود ، دستور و حكم دارد.
* در احكام مقدس اسلام ، بيش از امور عبادي ، در امور سياسي و اجتماعي بحث شده است.
* اسلام برنامه زندگي دارد ؛ اسلام برنامه حكومت دارد.
* احكام اسلام احكامي است كه بسيار مترقي است ، و متضمن آزادي ها و استقلال و ترقيات .
* هر كشوري كه به قوانين اسلام عمل نمايد ، بدون شك از پيشرفته ترين كشورها خواهد شد .
* اسلام خود از پايه گذاران تمدن بزرگ در جهان بوده است .
* اسلام بود و اين صداهاي الله اكبر كه شما را به پيروزي رساند .
* اسلام بود كه شما را راه انداخت ، و به شما چنان قدرتي داد كه در مقابل اين قدرتهاي شيطاني بزرگ ايستاديد و نترسيديد.
* بازگذاشتن دست كساني كه قصد تو طئه نسبت به اسلام و ملت را دارند خيانت است .
www.imam-khomeini-isf.com
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اسلام دو پيوند با اقتصاد دارد: مستقيم و غيرمستقيم. پيوند مستقيم اسلام با اقتصاد از آن جهت است كه مستقيماً يك سلسله مقررات اقتصادى درباره مالكيت، مبادلات، مالياتها، حجرها، ارث، هبات و صدقات، وقف، مجازاتهاى مالى يا مجازاتهايى در زمينه ثروت و غيره دارد. اسلام كتاب البيع، كتاب الاجاره، كتاب الوكاله، كتاب الرهن، كتاب الارث، كتاب الهبه و كتاب الوقف دارد.
و از طرف ديگر مىدانيم اصل «نوءمن ببعضٍ و نكفر ببعضٍ» همانطور كه قرآن كريم مىفرمايد مطرود است. عليهذا يا بايد اسلام را دربست بپذيريم و يا بايد دربست رد كنيم.
پيوند غير مستقيم اسلام با اقتصاد از طريق اخلاق است. در اين جهت برخى مذاهب ديگر نيز كم و بيش چنين مى باشند. اسلام مرد م را توصيه مى كند به امانت، عفت، عدالت، احسان، ايثار منع دزدى و خيانت و رشوه. همة اينها در زمينه ثروت است و يا قسمتى از قلمرو اين مفاهيم، ثروت است. تا حدود مسائل اقتصادى روشن نشود، حدود عدالت، امانت، عفت، احسان و همچنين حدود دزدى، خيانت و رشوه روشن نمىشود.
مجموعه آثار شهيد علامه مطهرى ج 20 نظرى به نظام اقتصادى اسلام
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اسلام دو نوع برادرى ديده مىشود يكى برادرى عمومى كه تمام افراد مسلمان در آن مشتركند، و ديگرى برادرى خصوصى كه از طريق عقد مواخاة (بستن پيمان برادرى) حاصل مىشود و هركدام از اين دو نوع اخوت، تعهدات و وظائفى را دربردارد.
نمونه «اخوت خصوصى» همان است كه پيغمبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) 5 يا 8 ماه بعد از آمدن به مدينه، ميان يك دسته 45 يا 50 نفرى از مهاجران، با دستة ديگرى بهمين تعداد از انصار برقرار ساخت، و ميان بعضى از مهاجران نيز اين معنى را ايجاد نمود.
از جمله طبق روايتى كه ميان دانشمندان اسلام مسلم است عقد، اخوت ميان «خودش» و «على» (علیه السلام) بست.
اين پيمان برادرى خصوصى اسلامى، به قدرى عميق و ريشهدار بود كه حتى طبق پارهاى از روايات اسلامى اينگونه برادران از يكديگر ارث نيز مىبردند، تا بعد از غزوة بدر كه آية شريفه «اولوا الارحام» نازل گرديد و وارث منحصراً خويشاوندان (در طبقات نخستين ارث) شدند.
و به اين ترتيب قرآن بزرگترين سد تشكل اجتماعى كه همان امتيازات مختلف از جمله امتيازات (نژادى)، (قبيلهاى)، و (طبقاتى) بود برداشت، و راه را براى حكومت واحد جهانى در پرتو قانون واحدى هموار ساخت.
قرآن و آخرين پيامبر، حضرت آيت الله العظمى مكارم شيرازى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در فرهنگ اسلامى و روايات معصومان (علیهم السلام) ، ترغيب فراوانى به گريه شده و براى آن ثوابها و پاداشهاى زيادى گفته شده است.(1) در اين رابطه دو انگاره مهم قابل توجه و دقت است:
يك. هر گريهاى نشان از غم و اندوه ندارد. گريه اقسام متعدد دارد كه بايد بر اساس نوع آن قضاوت شود.
دو. هر گريه غمگسارانهاى، منفى و نابهنجار نيست.
نخست با تكيه بر محور دوم و اينكه گريه بر امام حسين (علیه السلام) يك نوع ماتم سرايى و شكلى از حزن و غمگينى است، به پاسخ سؤال مىپردازيم:
گريه كردن غير از غم grief ( ( نابهنجار و غمگين بودن dysphoria ( ( بيمار گونه است كه شما ازآن به حالتى منفى تعبير مىكنيد. البته تعريف و حدود معناى ماتم و حالات غمگين همراه با آن، در زبان علمى چندان مشخص و صريح بيان نشده است و ماتم، غم، داغديدگى و عزادارى، هريك به جاى ديگرى به كار مىروند و فاقد حوزه كاربردى متمايز هستند. با اين توصيف مىتوان هريك از حالات مذكور را اين گونه تعريف كرد:
«ماتم»، نشان بالينى است كه پاسخهاى فيزيولوژيك، روان شناختى، رفتارى و در برابر داغديدگى را مشخص مىكند و ممكن است تظاهرات حاد و مزمن پيدا كند.
«داغديدگى»، به معناى فقدان ناشى از مرگ اطرافيان يا موضوع (خاص) باشد كه نسبت به آن دلبستگىهاى عاطفى وجود دارد.
«عزادارى» نيز جلوه اجتماعى رفتار و اعمال پس از داغديدگى است و اين معنا با مفهوم روان كاوانه عزادارى- كه به عنوان روندى درون درمانى است- تفاوت دارد.
«غم» حالت ووضعيت عاطفى است كه در نتيجه از دست دادن يك شىء مهم پيدا مىشود.
«غمگينى» مىتواند واكنشى نسبت به يك رويداد رنج آور باشد و معادل افسردگى نيست. اما بى ترديد افسردگى شامل حالت غمگينى مىشود كه به زندگى روزمره فعاليت، ارزشيابى خود، قضاوت، كنشهاى ابتدايى (مانند خواب و اشتها و) اثر مىگذارد.
حال بايد بررسى كرد كه آيا هر نوع غم و ماتمى- به تعبير شما- منفى و به بيان ديگر نابهنجار و مرض تلقى مىگردد؟ تا ببينيم كه غمگين بودن براى امام حسين (علیه السلام) از كدام نوع است؟
از ديدگاه علمى- به ويژه بر اساس رويكرد روان شناختى- هر نوع غمگينى و غمگين بودنى، مرض، بيمارى و نابهنجارى تلقى نمىشود. غمگينى هنگامى مرض محسوب مىشود كه از لحاظ شدت و طول مدت، با در نظر گرفتن اهميت اين رويداد (رنج آور)، جنبه افراطى پيدا كند به خصوص وقتى كه بدون علت ظاهرى آشكار شود. ماتم و غمگينى نابهنجار، هنگامى ايجاد مىشود كه شدت ماتم به اندازهاى باشد كه فرد را تحت فشار قرار دهد به طورى كه به رفتارهاى غير تطابقى پناه برد و ياآنكه مدت طولانى، اسير ماتم باشد بدون آنكه با گذشت زمان فراگشت ماتم پايان پذيرد.
به بيانى ديگر و در قالب نشانگان معتبر و قابل اعتماد، اگر غمگين بودن و عزادارى با علايم زير همراه باشد، بايد آن را يك غم بيمار گونه و مرض تلقى كرد:
1. افول سلامتى،
2. كنارهگيرى اجتماعى،
3. احساس بى ارزشى،
4. احساس گناه،
5. ايده خود كشى،
6. بيش فعالى بدون هدف،
7. طولانى بودن نشانگان غم،
8. بروز و ظهور نشانگان به طور ناگهانى.
حال مىتوان قضاوت كرد كه آيا غمگين بودن شيعيان در عزاى سرور شهيدان، با اين علايم جسمى و روحى فوق همراه است يا نه؟ تجربه شخصى شماچيست؟ آيا عزادارى براى امام حسين (علیه السلام) با از دست دادن سلامتى و افت سطح سلامت، انزواطلبى، گوشهگيرى، احساس بى ارزشى و عدم كفايت، افكار خود كشى و احساس گناه همراه است؟ شما با چه احساسى به عزادارى مىپردازيد؟ به هنگام عزادارى براى سالار آزادگان چه احساسى داريد؟
از ديدگاه علمى، سوگوارى براى سيدالشهدا (علیه السلام) كاملا از شرايط يك عزادارى و غمگينى طبيعى برخوردار است و بر رفتارهاى اجتماعى مبتنى بر شناخت، انجام مىگردد.
از اين رو بدون تكيه و اصرار بر قالب رفتارى خاص و بر اساس فرهنگ دينى و اجتماعى مردم، برگزار مىشود و بر شناخت و آگاهى استوار است و صرفاً يك رفتار نمادين و عزادارى بى روح و خشك نمىباشد. عزادارى مسلمانان بر اساس شناختى كه عزاداران از حسين بن على (علیهماالسلام) و اهداف عالى آن حضرت و حركت منتهى به شهادت ايشان دارند، انجام مىپذيرد. لذا در حين مرثيه سرايى، سوگوارى روشنگرانه دارند، نه شيون بى هدف بلكه آنان با عزادارى به تمام زندگى خود هدف مىبخشند و حيات خود را حسينى مىسازند و كسب نشاط مىكنند و به سمت زندگى با عزّت و فرار از مرگ ذلّت
آفرين و احساس ارزشمندى گام برمى دارند.
بنابراين اشك ريختن و عزادارى براى امام حسين (علیه السلام) ، غمگينى و ماتم نابهنجار و بيمارگونه نيست بلكه عين هنجارهاى دينى و اجتماعى و مساوى با سلامت روح و روان است. اگر اشكى كه ما براى امام حسين (علیه السلام) مىريزيم، در مسير هماهنگى روح ما باشد، پرواز كوچكى است كه روح ما با روح حسينى مىكند.
از منظر علمى و ديدگاه روانشناسى، شايد حتى بتوان گفت كه اگر اين نوع واكنشهاى عاطفى از يك مسلمان بروز نكند، نشان بيمارى و مرض باشد. همانگونه كه فقدان علايم غمگينى وعدم ظهور رفتارهاى عزادارى و ماتم سرايى، نشان بيمارى تلقى شده است. شايد برخوردارى از اين روحيه، قابل ستايش باشد كه افرادى- به رغم داغديدگى و رابطه نزديك با شىء و فرد از دست رفته- هيچ يك از علايم ماتم و غمگينى را نشان نمىدهند و در نگاه سطحى ممكن است روحيه اين افراد قابل تحسين به نظر آيد اما در حقيقت در ژرفاى اين برخورد سطحى دچار استفاده بيش از حد از مكانيزمهاى دفاعى و انكار غم شده است.
اين مكانيزم شايد در كوتاه مدت به وى كمك كند، اما همين افكار و مقاومت اگر بيش از دو هفته به طول انجامد، نقشى مخرّب خواهد داشت. نه تنها فقدان رفتارهاى عزادارانه بلكه تأخير در ظهور آنها، خود علامت بيمارى است.
همان گونه كه وجود هشت علامت ياد شده، به هنگام بروز ماتم و عزا، موجب مىگردد تا آن عزا و ماتم را نابهنجار و نوعى بيمارى تلقى كنيم، افرادى كه فقدان نشانگان عزا، يا منع از بروز نشانگان و يا تأخير در بروز نشانگان عزادارى را نشان دهند نيز بيمار شمرده مىشوند. پس از ديدگاه روان شناختى هر كه نشانگان عزا و ماتم را بروز ندهد، بايد بيمار شمرده شود.
شايد بگوييد لازمه اين سخن آن است كه هر شخصى كه در عزاى حضرت حسين (علیه السلام) سوگوارى نكند، بيمار است و بايد چنين فردى را بيمار ناميد؟ نه، هرگز چنين نمىگوييم كه هر شخصى كه علايم سوگوارى را در حق امام حسين (علیه السلام) بروز نمىدهد و براى آن حضرت گريه و زارى نمىكند و ماتم سراى ايشان نيست، از نظر روانشناسى علمى بيمار شمرده شود بلكه شايد او با سيدالشهدا (علیه السلام) دلبستگى ندارد تا از فقدان و شهادت آن حضرت و مصايب وارده بر خاندان عصمت و اهل بيت احساس رنج نمايد. چون وى به امام حسين (علیه السلام) دلبستگى ندارد و از آن حضرت جدا است، نمىتواند احساس رنج و غم نمايد همانگونه كه در تعريف غم و ماتم گذشت، بايد بين آن شخص و يا شىء از دست رفته و شخص مورد نظر، يك دلبستگى و تعلّق خاطر باشد تا موجب بروز حالت غم و اندوه گردد و چنين شخصى اصلًا با امام حسين (علیه السلام) دلبستگى ندارد و نداشته است تا از شهادت آن حضرت و محروميت از فيض وجودش، دردناك شود و حداقل به ميزان محروميت از مغازه دار محله خود، دچار رنج گردد. اگر اين شخص با اباعبدالله (علیه السلام) دلبستگى داشته باشد- حداقل مسلمان باشد- ولى با اين وجود، فاقد نشانگان غم باشد و يا منع از بروز نشانگان داشته باشد و يا در بروز نشانگان عزا و سوگوارى دچار تأخير گردد اين شيوه رفتارى او نابهنجار تلقى مىگردد.
اگر وجود علايم سه گانه، به واسطه عدم دلبستگى با امام حسين (علیه السلام) باشد، از نظر روانشناسى فرد سالم و رفتارش بهنجار شمرده مىشود ولى از نظر ديندارى و تعلق به دين و اولياى دين، بايد در خود تأمل كند او چگونه مسلمانى است كه ذرهاى دلبستگى و تعلق خاطر به امام و مقتداى خود ندارد و از انبوه مصايب او، اندكى احساس رنج و اندوه نمىكند
اين افراد در دايره وصف امام صادق (علیه السلام) نمىگنجند كه مىفرمايد: «شيعيان ما از سرشت ما خلق شدهاند و به نور ولايت ما آميختهاند و به امامت ما دل خوش دارند و ما نيز به پيروى و دوستى آنان راضى هستيم. مصيبتهاى ما به آنان سرايت مىكند و رنج و گرفتارى ما آنان را مىگرياند و اندوه ماآنان را اندوهگين مىسازد و نيز شادمانى ما آنان را شادمان مىكند. ما نيز از حال آنان با خبر و با آنها هستيم و رنج و پريشانى آنان ما را رنجيده خاطر مىسازد و آنان از ما جدا نمىشوند و ما نيز از آنان جدا نمىشويم».(2)
پس غمگين بودن براى امام حسين (علیه السلام) نشان سلامت است نه، بيمارى و نه
حالتى منفى و نابهنجار و چه بسا غمگين نبودن و سوگوارى نكردن براى يك فرد مسلمان، نشان بيمارى و يا رفتارى نابهنجار تلقى مىگردد. افزون بر آنكه سوگوارى نشانه سلامت و تأمين كننده سلامت است چه اينكه گريستن براى شخص مصيبت زده و غم ديده، اثر شفا بخشى دارد.
گريستن موجب رهايى از فشارهاى هيجانى مىگردد در حالى كه فشارهاى (روحى و روانى ناشى از داغديدگى) موجب به هم خوردن تعادل شيميايى در بدن مىگردد. گريستن اين تعادل شيميايى را به او باز مىگرداند. برخى معتقدند: گريستن موجب خروج مواد سمى از بدن مىشوند و تعادل حياتى را برقرار مىكند.
نگاه ما به حادثه كربلا، تنها يك نگاه علمى از دريچه يافتههاى روانشناسى نيست تا براى اين حادثه الهى توجيه زمينى و بشرى هستند به علم ارائه كنيم و مثلًا براى گريستن و سوگوارى براى امام حسين (علیه السلام) ، توجيه روان شناختى داشته باشيم نگاه صرفا بشرى و تحليل طبيعى و زمينى از يك حادثه الهى و آسمانى و ماوراى فكر انسانى، بى ترديد بى ثمر و ناصحيح است بلكه مقصود آن است كه بگوييم شكل سوگوارى و غمگسارى براى امام حسين (علیه السلام) ، با نظريههاى دقيق روان شناختى در مورد غم و ماتم و داغديدگى كاملًا مطابقت دارد و موجب از بين رفتن تمام پيامدهاى منفى داغ غم بر سينه نشسته مىگردد.
از اين رو مشاهده مىكنيم كه تمام اشكال سوگوارى و ماتم سرايى در عزاى سرور شهيدان، بر پايههاى صحيح روانشناسى داغديدگى و مصيبت زدگى استوار است كه در اينجا به چند شكل صحيح علمى و مذهبى آن اشاره مىكنيم:
1. اگر در سوگوارى براى سرور آزادگان، به ذكر حادثه جانگداز كربلا مىپردازيم و خاطره كشته شدن امام شهيدان (علیه السلام) و اسارت خاندان عصمت و طهارت را مرور مىكنيم از اين رواست كه مرور خاطرات، يكى از راههاى كاهش آلام و تسكين درد جانكاه شهادت و اسارت اهل بيت (علیهم السلام) است. آن گونه كه صحبت كردن درباره شخص مورد علاقه و بيان ويژگىهاى خوب او- كه چگونه انسانى بود و چه خصايل پسنديدهاى داشت و براى چه جان شريفش را از دست داد و- جملگى در تسكين داغديدگى بسيار مؤثر است.
البته زنده نگه داشتن حادثه كربلا در انديشه دينى، تنها بهاين سبب نيست بلكه دميدن لحظه به لحظه فرهنگ حسينى در شريانهاى زندگى و ابلاغ دين و استمرار خط رسالت است. محفل سوگوارى اباعبدالله (علیه السلام) مكتب حسين است و دراين مكتب درس ديندارى، آزادگى و جوانمردى تعليم مىگردد، نه صرفاً مرهم نهادن بر دل داغديدگان (گرچه اين هم هست). از اين رو هم «شعر» است، هم «شعور» هم «احساس» است، هم «ادراك».
2. عزادارى و سوگوارى براى امام حسين (علیه السلام) از دو منبع «سنتهاى الهى و آيينهاى مذهبى» و «آداب و رسوم بومى و ملى» شكل مىگيرد يعنى، هم دينى و الهى است و هم بر سلايق مردمى و ابتكارات مشروع قومى و محلهاى تكيه دارد. اين نوع ابزار سوگوارى و عزادارى، خود راهى ديگر جهت دل ماتمزده و غمديده است آن گونه كه برگزارى مراسم مذهبى و آيين دينى، خود راهى براى درمان داغديدگى و كاهش آرام داغديدگان معرفى مىشود.
مرثيه سرايى واعظان و روضه خوانى به سبكى كه ائمه (علیهم السلام) آن را تعليم نمودهاند و الان مرسوم است از بهترين و دقيقترين آيينهاى مذهبى و دينى در عزادارى و سوگوارى شمرده مىشود. اين آيين از تمام رفتارهاى بى هدف و كنشهاى افراطى شيون گونه به دور است و خود يكى از راههاى التيام بر دلهاى شكسته از غم امام حسين (علیه السلام) مىباشد. البته آن دلى كه بند در گرو حسين (علیه السلام) دارد و اسير محبت او و بسته به ريسمان اهل بيت (علیهم السلام) است، چنين مىباشد اما دل فارغ از تعلق حسينى، شكسته نشده تا به التيام نيازمند باشد و براى وى تمام اين عزادارىها، همانند شيون مادر داغديده ناآشنا، داد و فرياد ديوانه وار است.
3. در محفل سوگواران اباعبدالله حسين (علیه السلام) نشستن و احساس اندوه و غم نمودن و دل محزون را در فضاى غم آلود وارد كردن، خود راه ديگرى براى كاهش درد داغديدگى است. شخصى كه غم ديده است، از حضور در محفل اهل غم، احساس آرامش بيشترى مىكند تا حضور در جمع انسانهاى شاد و يا افرادى كه با احساسات وى بيگانه و بىتفاوتاند. از اين رو بايد احساس غم و اندوه نمايد و دل غم ديده را از كانالهاى احساسى با غم درونى همسو كند تا آرامش يابد.
آن كه از غم سالار شهيدان
دل پر التهاب دارد و اسير مصايب شهيدان و اسيران اهل بيت (علیهم السلام) است حتى با تباكى و خود را به گريه زدن، بهتر مىتواند خود را آرام سازد مگر آنكه دلش از اين شور و شين حسينى، تهى باشد كه خود مسأله ديگرى است و بايد براى آن دل، راهى جست و جو كرد (چه آن دل از بى دردى بيمار است).
بنابراين نه تنها عزادارى و سوگوارى براى امام حسين (علیه السلام) ، حالتى منفى نيست بلكه بى غم بودن بيمارى است و راه تسكين دل اسير غم امام حسين (علیه السلام) ، شركت در محافل عزادارى و ماتم سرايى و انجام دادن آيين دينى سوگوارى و يا حداقل تباكى كردن و خود را به گريه زدن است. افزون برآنكه عزادارى براى آن حضرت موجب ثواب اخروى و ثمرات دنيوى- همانند نشاط و حركت پر انرژى در مسير نهضت حسينى و زنده نمودن روحيه ايثارگرى، شهادتطلبى، شهامت، حقطلبى، و حقيقت جويى- مىگردد.
4. گروه درمانى و شركت در مجالس و محافل، يكى از راههاى كاهش فشارهاى ناشى از داغديدگى و غم است. عوامل مؤثر در فرايند كاهش درد و فشار روانى ناشى از داغديدگى و- كه در پرتو گروه مؤثر واقع مىشود- عبارت است از: ايجاد اميد، انتقال اطلاعات، عموميت دادن به مشكل (هر گاه مشكل عموميت يابد تحمل آن سهلتر مىگردد)، بروز رفتارهاى تقليدى، يادگيرى همنشينانه، تخليه روانى، نوع دوستى و. اين عوامل در تأثير و عمل منفك از هم نيستند و در مجموع دست به دست هم داده و كاهش فشار و تألم را در پى دارند.
حال در مجلس عزاى حسينى- كه گروهى از شيعيان ماتم زده اهل بيت شركت مىكنند- تمام عوامل ياد شده، در يك مشاركت گروهى به خدمت گرفته مىشود تا فراق و رنج ناشى از دلبستگى به امام حسين (علیه السلام) را بيان كنند و شخص مؤمن مبتلا به اندوه اهل بيت را آرام سازند.
پىنوشت
(1) بحارالانوار، ج 44، ص 291 الخصائص الحسينيه، ص 241.
(2) بحار الانوار، ج 51، ص 151.
منابع پاسخ:
1. معتمدى، غلام حسين، انسان و مرگ، نشر مركز، 1372، ص 219.
2. خسروى، زهره، روان درمانى داغديدگى، انتشارات نقش هستى، 1374،
صص 31- 43.
3. مطهرى، مرتضى، حماسه حسينى، انتشارات صدرا، 1367، ص 94.
4. رمضان زاده، محمود، هيجانها، انتشارات آستان قدس رضوى، 1371،
ص 155.
5. دادستان، پريرخ، روانشناسى مرضى، انتشارات سمت 1376، ص 72.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اسلام نه تنها به اين احساسات تعصب آميز توجهى نكرد، بلكه با شدت با آنان مبارزه كرد. قرآن كريم در كمال صراحت فرمود: «يا ايَّها النّاس انّا خلقناكم من ذكرٍ و انثى و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انَّ اكرمكم عندالله اتقيكم(1) اى مردم، ما همة شما را از يك مرد و يك زن آفريديم و شما را گروهها و قبيلهها قرار داديم تا به اين وسيله يكديگر را بشناسيد، گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست». اين آيه و بيانات و تأكيد رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و طرز رفتار آن حضرت با غير اعراب و نيز قبايل مختلف عرب، راه اسلام را كاملًا مشخص كرد.
به اعتراف همة مورخين، حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مواقع زياد اين جمله را تذكر مىداد: «ايَّهَا النّاسُ كُلُّكُمْ لِادَمَ وَ ادَمُ مِنْ تُرابٍ، لا فَضْلَ لِعَرَبِىٍّ عَلى عَجَمِىٍّ الّا بِالتَّقْوى(2) همة شما فرزندان آدم هستيد و آدم از خاك آفريده شده است، عرب نمىتواند بر غير عرب دعوى برترى كند مگر به پرهيزكارى».
پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در روايتى افتخار به اقوام گذشته را يك چيز گندناك مىخواند و مردمى را كه بدين گونه كارها خود را مشغول مىكنند به «جعل» [سوسك] تشبيه مىكند. اصل روايت چنين است: «لِيَدَعْنَ رِجالٌ فَخْرَهُمْ بِأَقْوامٍ، انَّما هُمْ فَحْمٌ من فحم جَهَنَّمَ اوْ لَيَكونَنَّ اهْوَنَ عَلَى اللهِ مِنَ الْجِعْلانِ الَّتى تَدْفَعُ بِانّفِهَا النَّتَنَ(3) آنان كه به قوميت خود تفاخر مىكنند، اين كار را رها كنند و بدانند كه آن مايههاى افتخار جز زغال جهنم نيستند و اگر آنان دست از اين كار نكشند، نزد خدا از جعلهايى كه كثافت را با بينى خود حمل مىكنند پستتر خواهند بود».
پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سلمان ايرانى و بلال حبشى را همانگونه با آغوش باز مىپذيرفت كه فىالمثل ابوذر غفارى و مقداد بن اسود كندى و عمار ياسر را، و چون سلمان فارسى توانسته بود گوى سبقت را از ديگران بربايد به شرف «سَلْمانَ مِنّا اهْلَ الْبَيْتِ»(4) نائل شد.
رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) همواره مراقبت مىكرد كه در ميان مسلمين پاى تعصبات قومى به ميان نيايد. در جنگ احد يك جوانى ايرانى در ميان مسلمين بود. اين جوان مسلمان ايرانى پس از آنكه ضربتى به يكى از افراد دشمن وارد آورد، از روى غرور گفت: «خُذْها وَ انَا الْغُلامَ الْفارِسِىّ يعنى اين ضربت را از من تحويل بگير كه منم يك جوان ايرانى». پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) احساس كرد كه هماكنون اين سخن تعصبات ديگران را برخواهد انگيخت فوراً به آن جوان فرمود كه چرا نگفتى منم يك جوان انصارى(5) يعنى چرا به چيزى كه به آيين و مسلكت مربوط است افتخار نكردى و پاى تفاخر قومى و نژادى را به ميان كشيدى؟
پىنوشت
(1) حجرات/ 13
(2) تحف العقول/ 34
(3)) سنن ابىداود، 2/ 624)
(4)) سفينه البحار، مادة» سلم «(
(5)) سنن ابى داود، 2/ 625)
تعصبات نژادى از نظر اسلام، شهيدعلامه مرتضی مطهرى(رحمت الله علیه)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براى پاسخ به اين سؤال از دو راه كلى (عقل و آيات قرآن كريم)، مسأله را پى مىگيريم.
يك. راه عقل
براى داورى در مورد حقانيت يك دين و عدم حقانيت اديان ديگر، بايد ابتدا با اصول عقايد و آموزههاى اديان آشنا شد و آنگاه آن را به وسيله عقل- كه حجت درونى انسان است- محك زد. ما در چنين مراجعهاى، اصول عقايد و معارف دين اسلام را مبتنى بر ادله و براهين متقن و يقينى عقلى مىيابيم يعنى، يكايك اين اصول به وسيله براهين متعدد يقينى اثبات مىگردد. با وجود براهينى كه درباره اصل توحيد اقامه مىشود، اديان و مكاتب غيرتوحيدى- كه اعتقاد به تثويت (دوخدايى)، تثليث (سه خدايى) يا چند خدايى از اركان اعتقادى آنها محسوب مىشود- ابطال مىگردد. در همين زمينه، آنچه كه از ادله يقينى عقلى بر نفى جسميت يا رؤيت خداوند اقامه مىشود، مكاتب و مذاهبى را كه مبتنى بر چنين عقايدى هستند، رد مىكند. در خصوص دو دين بزرگ يهوديت و مسيحيت، نيز با همين حجت درونى يعنى، احكام و براهين يقينى عقل، اگر به بررسى آموزههاى اين دو دين بنشينيم، به نتيجه مشابه ساير مكاتب خواهيم رسيد.
در خصوص اديان الهى و آسمانى بايد گفت كه حقيقت و گوهر همه آنان، دعوت به انقياد و تسليم در برابر خداوند متعال است، لكن دستور العملهاى مربوط به چگونگى تأمين سعادت دنيوى و اخروى انسان، كه در اصطلاح از آن به «شريعت» ياد مىشود، متفاوت است يعنى، با توجه به اختلاف زمان و مكان و مخاطب اين دستورالعملها، مراحل مختلى را گذرانده و متناسب با آن رو به تكامل بوده است. علاوه بر اين، اصول عقايد و گوهر اديان نيز در مقام بيان و تبيين از عمق و تفصيل بيشترى برخوردار گرديده است. در حقيقت، دين توحيدى واحد است و شرايع متعدد است: «ان الدين عند الله الاسلام»(1) «به درستى كه دين در نزد خدا اسلام (تسليم در برابر حق) است».
با ظهور هر پيامبرى شريعت قبلى پالايش يافته و در شكل كاملترى عرضه شده است. از اين رو پيامبران همه مبلغ دين واحد بودند، و به همين جهت، يكى پس از ديگرى مژده آمدن پيامبر جديد را مىدادند و به اين مطلب در كتاب مقدس يهوديت و مسيحيت تصريح شده است.(2)
بنابراين پيروى صحيح از آيين يهود، با آمدن حضرت عيسى، در تبعيت از ايشان خواهد بود و پيروى صحيح از آيين مسيح با ظهور پيامبر اسلام، در تبعيت از حضرت نبى اكرم خواهد بود. در نتيجه، تفاوت شرايع آسمانى به معناى درجات متكامل از يك راه و يك حقيقت است. با توجه به اين بيان عقل، با قطع نظر از مسأله تحريف در شرايع گذشته، حكم به لزوم پيروى از جامعترين و كاملترين پيام و دستورالعمل الهى كه در آخرين شريعت (اسلام) متجلى شده است، مىنمايد. همچنين عقل، در بررسى آموزههايى كه توسط يهوديت و مسيحيت امروزى تبيين مىشود، آنها را مخالف با براهين يقينى خود مىيابد. اعتقاد به تثليث(3) تجسم و رؤيت(4) امورى است كه براهين عقلى آن را از هيچ مكتب و مذهبى نمىپذيرد بلكه آن را نشانه عدم حقانيت و در واقع تحريف آنها مىداند. به پارهاى ديگر از تحريفات صورت گرفته در اين دو دين بزرگ اشارهاى گذرا مىكنيم تا بر اساس حكم عقل، خود داورى كنيد:
تحريفات مسيحيت و يهود
1. اتهامات ناروا به پيامبران علاوه بر رسوخ تحريفات بنيادى و اعتقادى در كتاب مقدس، پارهاى اتهامات ناروا و غيراخلاقى به بعضى از پيامبران نسبت داده شده است كه قلم از بيان آن شرم دارد،(5)
2. وجود افسانهها وجود افسانههاى بىپايه در كتاب مقدس، يكى ديگر از جنبههاى تحريف آن است از جمله مىتوان به كشتى گرفتن حضرت يعقوب با خدا و غلبهاى او بر خدا، اشاره كرد(6)
3. گناه فطرى مسيحيان معتقدند، آدم در بهشت به گناه آلوده شد و اين گناه به همه فرزندان او نيز منتقل مىشود يعنى، انسان بالفطرة گناهكار است و هرگونه تلاش و عمل انسان در رهايى از اين خطا، سودى نخواهد بخشيد و تصليب و به دار كشيده شدن حضرت عيسى (ع)، كفاره گناه فطرى انسان است.
4. تقويت ظلم يكى ديگر از آموزههاى نامعقول كتاب مقدس، توجيه ظلم و ستم و دعوت به سكوت در برابر حاكمان ظالم، به بهانه اين است كه آنان حاكم و سايه خدا در زميناند.(7) وجود اين گونه آموزههاى غيرعقلانى در كنار طرح مسأله تثليث و تجسيم و وجود تناقضات متعدد در متن كتاب مقدس،(8) دليل بر عدم
حقانيت مسيحيت و يهوديت امروزى است.
خلاصه سخن اينكه راه شناخت حقانيت دين اسلام و عدم حقانيت ساير اديان و شرايع، مراجعه به آموزههاى آنها و داورى است. اگر كسى مراجعه كند، خواهد يافت كه اسلام در سه وادى «عقايد»، «اخلاق و فضايل» و «احكام فردى و اجتماعى»، نه تنها كاملتر از ساير اديان بلكه قابل مقايسه و طرف نسبت با آنها نيست و در تمام دوره زندگى بشر، عقايد و شريعتى به اينجامعيت و عمق و اتقان و استوارى بر بنيان عقل، وجود ندارد.
امام خمينى (ره) در اين زمينه، در كتاب چهل حديث مىنويسد: «اثبات حقانيت دين اسلام، احتياج به هيچ مقدمه ندارد جز نظر كردن به خود آن و مقايسه بين آن و ساير اديان و شرايع».(9)
در پايان اين بخش، به اين نكته اشاره مىكنيم كه داورى عقل و سنجش و حكم عقل به حقانيت دين اسلام و عدم حقانيت ساير اديان، خود دليلى بر نفى پلوراليزم است.
دو. راه آيات
آيات قرآنى علاوه بر دلالت بر انحصار دين حق در اسلام و در نتيجه نفى پلوراليسم و تكثرگرايى دينى، به صراحت با برخى از اصول و مبانى پلوراليسم مخالف است و آن را ابطال مىكند. مجموع آيات در اين زمينه را در سه بخش قرار مىدهيم:
1. آياتى كه بر صراحت، تنها اسلام را دين حق و صراط مستقيم معرفى مىكند و عقايد پيروان ساير اديان را باطل معرفى كرده و آنان را به پيروى از اسلام دعوت مىكند:
الف. «و من يبتغ غيرالاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الآخرة من الخاسرين».(10)
ب. «و لن ترضى عنك اليهود و لا النصارى حتى تتّبع ملّتهم، قل انّ هدى الله هو الهدى و لئن اتّبعت اهوائهم بعد الذى جاءك من العلم مالك من الله من ولىّ و لا نصير».(11)
ج. «و قالت اليهود عُزير ابن الله و قالت النصارى المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهئون قول الّذين كفروا من قبل قاتلهم الله انّى يؤفكون».(12)
و آيات فراوان ديگر كه شما را به قرآن كريم ارجاع مىدهيم: سوره آلعمران) 3 (، آيه 61 (مباهله با مسيحيان) سوره توبه) 9 (، آيه 32 و 31 سوره نساء) 4 (، آيه 157 و 171 سوره مائده) 5 (، آيه 51 و 73 سوره فتح) 48 (، آيه 28 سوره صف) 61 (، آيه 9 سوره مريم) 19 (، آيات 88 91 سوره بقره) 2 (، آيه 79.
2. آياتى كه با مبناى شكاكيت و نسبيتگرايى و عدم امكان دستيابى به حقيقت- كه از مبانى و پيشفرضهاى پلوراليزم دينى است- در تضاد و تقابل است و نشان مىدهد كه از ديدگاه قرآن، به هيچ وجه شكاكيت و نسبيّت مورد پذيرش نيست و رسيدن به حقيقت امكانپذير است. اين آيات عبارت است از:
الف. آياتى كه شكاكان را مورد سرزنش قرار مىدهد.(13)
ب. آياتى كه ادله انبيا را روشن و آشكار، و شكّ شكاكان را بىوجه معرفى مىكند.(14)
ج. آياتى كه امر به تبعيت از علم و يقين و اجتناب از پيروى از ظن و گمان و شك دارد.(15)
3. پلوراليزم دينى، بر اساس برخى از مبانى جديد هرمنوتيك استوار است كه مىپندارد، عبارات و متون دينى صامت، يعنى، خالى از معانىاند و قهرا هر نوع شناختى از دين، كاملًا شخصى مىباشد. آيات و روايات بسيارى با اين مبنا به صراحت مخالفت دارند:
الف. «و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط»(16) «كتاب و ميزان را نازل كرديم تا مردم به قسط و عدل قيام كنند». اگر هر كسى بر اساس صامت بودن قرآن، برداشتى از آن داشته باشد، معيار تمييز بين عدالت و ظلم در قرآن وجود نخواهد داشت و به تبع اقامه عدل بر اساس آن معيار واحد در جامعه، ممكن نخواهد شد.
ب. «و نزّلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شىء»(17) «اين كتاب (قرآن) را بر تو فرستاديم تا حقيقت هر چيز را بيان كند».
ج. «و تلك حدود الله يبينها لقوم يعلمون»(18) «اين است احكام خدا، بيان مىكند آن را براى قومى كه دانا هستند».
د. «لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى»(19) «هيچ اكراهى در دين نيست به درستى كه راه هدايت از گمراهى، روشن گرديد».
آيات بالا، قرآن كريم را بيان كننده راه راست از گمراهى و نشانگر حدود الهى و بيانگر هر چيز، معرفى مىكند و اين با مبناى هرمنوتيك جديد، يعنى، خالى بودن عبارات و متون از بار معنايى و تأثيرپذيرى از دانشهاى بشرى و در نتيجه شخصى بودن برداشتها از عبارت (و نه معرفتى بودن اين برداشتها) ناسازگار و درست در نقطه مقابل است.
حاصل سخن
با مراجعه به حكم عقل و آيات قرآن كريم، به هيچ وجه پلوراليسم
و كثرتگرايى دينى، به معناى حقانيت همه اديان، قابل پذيرش نيست لكن توجه به اين نكته ضرورى است كه دين حق و صراط مستقيم واحد است ولى معذّر و حجت متعدد است. بايد مسأله حقانيت را از معذّريت و حجت جدا كرد. پيروان ساير اديان، خارج از شريعت حق و مطلوب الهى هستند اما در صورت وجود دو شرط:) 1. جهل به اسلام، 2. پاىبندى به آيين خود) داراى حجت و مستمسك خواهند بود و راهشان هر چند «صراط مستقيم» و دين حق نيست اما قابل اعتذار است و در روز قيامت نزد خداوند معذوراند. قرآن از اين گروه به «مستضعف» ياد كرده است. اين گروه ضمن معذور بودن، در صورت تحقق آن روشها، بهرهاى از سعادت خواهند برد و به درجهاى از سعادت نايل خواهند شد.
نكته ديگر آنكه حقيقت دين يك چيز بيش نيست ولى وحدت آن، از سنخ وحدت عددى نيست، بلكه از قبيل وحدت تشكيكى است يعنى، داراى مراتب است كه قرآن از اين مراتب به «سبل» تعبير كرده است. صراط مستقيم واحد است اما سبل به تعدد و اختلاف سالكان و متعبدان متعدد است: «والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا».(20)
صراط مستقيم همان شاهراه هدايت است كه سبل امن الهى به آن منتهى مىشود و هر كس به همان مقدار كه از سبل امن الهى پيروى كند، از صراط مستقيم نيز بهرهمند خواهد شد و هر كس همه سبل امن الهى را طى كند، از صراط مستقيم به طور كامل بهرهمند خواهند شد: «قد جائكم من الله نور و كتاب مبين يهدى به الله من اتّبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الى النور بإذنه و يهديهم الى صراط مستقيم».(21)
براى آشنايى بيشتر منابع زير معرفى مىگردد:
الف. كتاب نقد، شماره 4، ص 242، مقاله «نگاهى درون دينى به پلوراليزم دينى، عبدالحسين خسروپناه»
ب. قدردان قراملكى، محمدحسن، سويههاى پلوراليزم
پ. قدردان قراملكى، محمدحسن، قرآن و پلوراليزم.
پىنوشت
(1) آل عمران (3)، آيه 91.
(2) تورات، كتاب هوشيع نبى.
(3) رساله اول به قرنتيان 8: 6 و انجيل يوحنا: 02.
(4) همان و سفر پيدايش.
(5) ر. ك: انجيل يوحنا، 112: 1، سفرتكوين، 38 19: 30 و براى آشنايى بيشتر ر. ك: انيس الاعلام، ج 3 و صادقى، محمد، بشارات عهدين، ص 73 و 177. اين در حالى است كه براهين عقلى لزوم عصمت پيامبران را اثبات مىكند.
(6) سفر پيدايش، 34/ 2330.
(7) انجيل متى، 5: 38 و اكثر نامههاى پولس به روميان.
(8) در كتاب» انيسالاعلام «، ج 2، 125 مورد تناقض موجود در كتاب مقدس مورد بررسى قرار گرفته است.
(9) خمينى، روحالله، چهل حديث، شرح حديث دوازدهم، ص 102.
(10) آلعمران (3)، آيه 58.
(11) بقره (2)، آيه 021.
(12) توبه (9)، آيه 03.
(13) نحل (16)، آيه 66 جاثيه (45)، آيه 23.
(14) ابراهيم (14)، آيه 9 و 01.
(15) اسراء (17)، آيه 36 يونس (10)، آيه 36 نجم (53)، آيه 82.
(16) حديد (57)، آيه 52.
(17) نحل (16)، آيه 98.
(18) بقره (2)، آيه 032.
(19) همان، آيه 652.
(20) عنكبوت (29)، آيه 96.
(21) مائده (5)، آيه 15 و 16. ر. ك: الميزان، ج 1، ذيل آيه 6 و 7 سوره حمد،) بحث صراط و سبيل (.
پرسمان
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در حال حاضر موقعيت جغرافيايي سرزمين اسلامي بين 20 درجه طول غربي(از نصف النهار گرينويچ) و 140 درجه طول شرقي و نيز بين 10 درجه عرض جنوبي و 50 درجه شمالي از خط استوا قرار گرفته اند. غربي ترين كشور اسلامي در غرب آفريقا واقع است كه سنگال نام دارد و شرقي ترين آن اندونزي مي باشد كه در آسياي جنوب شرقي قرار دارد. بين غربي ترين و شرقي ترين كشور مسلمان بيش از 10 ساعت اختلاف زمان وجود دارد. تركيه و آلباني، شمالي ترين و اندونزي جنوبي ترين كشور مسلمان و نيز تنها كشور اسلامي آسيا است كه بخش اعظم آن در نيم كرة جنوبي قرار دارد.[1]
در مورد تعداد كشورهاي مستقل اسلامي نظرات و عقايد متفاوتي مطرح هست به عنوان مثال در كتابي تحت عنوان «Gazetter World Muslim» كه در سال 1964 ميلادي انتشار يافته 36 كشور كه متجاوز از 50% مسلمان دارند به عنوان كشورهاي مستقل اسلامي معرفي شده اند. اما دكتر ابوالفضل عزتي طي مقاله اي تحت عنوان «شناخت اجمالي جهان اسلام» 40 كشور را معرفي مي كند كه متجاوز از 50% مسلمان دارد، از سوي ديگر محمد حسن گنجي، كشورهايي را مسلمان مي داند كه بيش از 75% مسلمان داشته باشد و با اين تعريف 34 كشور اسلامي از مجموع كشورهاي جهان تحت عنوان سرزمين هاي اسلامي مورد مطالعه قرار مي گيرند، البته برخي نيز كشورهايي را اسلامي مي دانند كه عضو: «سازمان كنفرانس اسلامي» هستند. عليكتابي در كتاب«اقليت هاي مسلمان در جهان امروز» و دكتر غلامحسين خورشيدي در كتاب «بازار مشترك اسلامي» چنين نظري دارند، در اين تقسيم بندي اوگاندا و گابن كه كمتر از 50% مسلمان دارند، عضو اين سازمان بوده اما اتيوپي كه بالاتر از 50% مسلمان دارد به عضويت آن در نيامده است. در آماري كه به سال 1986 ميلادي انتشار يافته، 52 كشور، اسلامي معرفي شده كه بيش از 50% مسلمان داشته اند.[2]
در حال حاضر سازمان كنفرانس اسلامي داراي 56 عضو مي باشد كه از لحاظ تقسيم بندي جغرافيايي به سه گروه آسيايي، آفريقايي و عرب تقسيم مي شوند كه عبارتند از:[3]
الف: گروه كشورهاي آسيايي 13 كشور مي باشد كه عبارت اند از: جمهوري آذربايجان، افغانستان، اندونزي، ايران، برونئي، بنگلادش، پاكستان، تاجيكستان، تركمنستان، قرقيزستان، تركيه، مالزي، ازبكستان.
ب: گروه كشورهاي آفريقايي شامل 19 كشور است كه عبارت اند از: اوگاندا، بنين، بوركينافاسو، توگو، چاد، تانزانيا، سنگال، سيرالئون، كامرون، كومور، گابن، گامبيا، گينه، گينه بيسائو، مالديو، مالي، موريتاني، موزامبيك، نيجر، نيجريه.
ج: گروه كشورهاي عربي 21 كشور زير مي باشد: اردن هاشمي، الجزاير، امارات متحده عربي، بحرين، تونس، جيبوتي، سودان، سوريه، سومالي، عراق، عربستان سعودي، عمان، دولت فلسطين، قطر، كويت، لبنان، ليبي، مراكش، مصر، موريتاني، يمن.
در ضمن كشور آلباني تنها كشور اروپايي است كه در سال 1993 ميلادي به سازمان كنفرانس اسلامي ملحق شد. سورينام از قارة آمريكا نيز در سال 1996 به سازمان كنفرانس اسلامي پيوست.
علاوه بر كشورهاي مستقل اسلامي، در خيلي از كشورهاي ديگر اقليت هاي مسلمان كه دين اسلام را پذيرفته و با فرهنگ اسلامي در كشورهاي ديگر سكونت دارند و در آمار سال 1986. م تعداد آنها كه در 68 كشور غير اسلامي ساكن هستند را حدود 300 ميليون نفر ذكر كرده اند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. سرزمين اسلام (شناخت اجمالي كشورها و نواحي مسلمان نشين جهان)، غلامرضا گلي زواره.
2. اوضاع معاصر كشورهاي اسلامي، جاسم مرغي.
[1] . گلي زواره، سرزمين اسلام، قم، دفتر تبليغات اسلامي، اول، 1372، ص 61.
[2] . همان، صص 69 و 70.
[3] . آقايي، داوود، سازمانهاي بين المللي، تهران، نسل نيكان، 1382، صص 324 و 325.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم ميفرمايد:« و به تحقيق فرستاديم رسولاني را قبل، از تو از بعضي از آنها براي تو حكايت كرديم و از برخي حكايت نكرديم.»[1]
اكثر مورخين و همة مفسرين معتقدند كه اسامي همة پيامبران موجود نيست و به تصريح آية فوق اسامي برخي از آنان ذكر نشده است. ولي در آياتي به طور ضمني كثرت و فزوني آنان را يادآور ميشود چنانكه ميفرمايد:« و همانا بر انگيختيم از هر امتي پيامبري را[2]» يا« و براي هر قوم رهنمايي[3] » است. مفاد صريح اين آيات اين است كه در ميان همة اقوام و امتها و اجتماعات بشري، از روز نخست تا زمان پيامبر خاتم پيوسته از جانب خداوند پيامبراني برگزيده شدهاند و با توجه به تعدد و كثرت اقوام و اجتماعات بشري چه در يك عصر و زمان چه در دورههاي مختلف تاريخ، نتيجه ميگيريم كه از جانب خداوند پيامبران زيادي مبعوث گرديدهاند، هر چند شمارة دقيق آنان از نظر قرآن تعيين نگرديده است لكن در روايات شماره و عدد پيامبران به يكصد و بيست و چهار هزار بالغ ميشود.
شيخ صدوق يكي از علماي طراز اول شيعه در كتاب عقايد خود كه چكيده و عصاره روايات است ميگويد: عقيده ما بر اين است كه 124000 پيامبر از جانب خدا مبعوث گرديده و هر پيامبري براي خود وصي و جانشيني داشت كه هدايت امتش را پس از خود به او واگذار ميكرد و معتقديم كه همة آنان با برنامة حق و استوار از جانب خدا برانگيخته شدهاند گفتار آنان، گفتار خدا و فرمان آنان، فرمان خدا ميباشد و مخالفت با آنان مخالفت با خدا است. سخنان آنان همگي از جانب خدا و وحي او بوده است و در اين ميان پنج پيامبر درخشندگي خاصي دارند و آسياب نبوت بر محور آنان ميچرخد و همگي صاحبان شريعت بوده و شريعت هر يك از آنها با شريعت بعدي نسخ گرديده و اين پنج نفر عبارتند از نوح ـ عليه السّلام ـ ابراهيم ـ عليه السّلام ـ موسي ـ عليه السّلام ـ عيسي ـ عليه السّلام ـ و محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ آنان پيامبران اولوالعزمند و حضرت محمد، سرور و برترين آنها است، با آئين حق آمده و گذشتگان را تصديق كرده است.[4] علت كثرت و تعدد انبياء را نيز در دو عامل زماني و مكاني ميتوان خلاصه كرد:
از آنجا كه مردم در نقاط مختلف زمين زندگي ميكنند، هر منطقهاي براي خود پيامبري داشته و از جهت آنكه بشر رو به تكامل بوده و هر چه قدرتش در درك و فهم بيشتر ميشده است به ديني كاملتر و جامعتر نيازمند ميشده خداوند هم توسط پيامبري آئيني كاملتر برايشان ميفرستاد.
اما اسامي پيامبراني كه در قرآن آمده 26 نفرند كه عبارتند از:1. حضرت آدم ـ عليه السّلام ـ 2. حضرت نوح ـ عليه السّلام ـ 3. حضرت ادريس ـ عليه السّلام ـ 4. حضرت هود ـ عليه السّلام ـ 5. حضرت صالح ـ عليه السّلام ـ 6. حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ 7. حضرت لوط ـ عليه السّلام ـ 8. حضرت اسماعيل ـ عليه السّلام ـ 9. حضرت اليسع ـ عليه السّلام ـ10. حضرت ذوالكفل ـ عليه السّلام ـ 11. حضرت الياس ـ عليه السّلام ـ 12. حضرت يونس ـ عليه السّلام ـ 13. حضرت اسحاق ـ عليه السّلام ـ 14. حضرت يعقوب ـ عليه السّلام ـ 15. حضرت يوسف ـ عليه السّلام ـ 16. حضرت شعيب ـ عليه السّلام ـ 17. حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ 18. حضرت هارون ـ عليه السّلام ـ19. حضرت داوود ـ عليه السّلام ـ 20. حضرت ايوب ـ عليه السّلام ـ 21. حضرت سليمان ـ عليه السّلام ـ 22. حضرت زكريا ـ عليه السّلام ـ
23. حضرت يحيي ـ عليه السّلام ـ 24. حضرت اسماعيل صادق الوعد[5] ـ عليه السّلام ـ 25. حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ 26. حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ
البته برخي از پيامبران دو نام دارند: ذوالكفل همان يوشع بن نون وصي حضرت موسي است و يعقوب همان اسرائيل است و يونس همان ذوالنون و عيسي همان مسيح است.
علاوه بر اينها كه ذكر شد از برخي نيز به كنايه ياد شده است مثلاً در قرآن ميفرمايد:« نديدي گروهي از بني اسرائيل را كه به پيامبر خود گفتند براي ما فرماندهي برانگيز[6]» كه مفسران ميگويند منظور از آن يا شمعون يا يوشع يا اسماعيل است و در آية « مثل آنكس كه بر دهي عبور كرد كه ويران شده بود[7]» مفسران ميگويند مقصود عزيز يا ارميا يا خضر است.
و در مورد آية« بنده اي از بندگان ما را يافتند كه به او از جانب خود رحمتي داده بوديم و از نزد خود او را دانش آموخته بوديم[8]» مفسران ميگويند مقصود حضرت خضر است[9].
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. جلد دهم، منشور جاويد، شيخ جعفر سبحاني.
2. بحار الانوار، ج11، باب1، حديث65.
3. مجمع البيان، ج1، ص350 و370 .
[1] . غافر/78.
[2] . نحل/36.
[3] . رعد/7.
[4] . صدوق، اعتقادات، تهران، انتشارات علمية اسلامي، بيتا، ص113.
[5] . اسماعيل صادق الوعد، با اسماعيل پسر حضرت ابراهيم متفاوت است.
[6] . بقره/246.
[7] . بقره/259.
[8] . كهف/65.
[9] . سبحاني، جعفر، منشور جاويد، قم، مؤسسة امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، چاپ اول، پائيز70، ج 10، ص134 ـ 129. با تصرف و تلخيص.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين سوال به دو گونه تلقي مي شود:
1. اگر يك مسلمان متدين مي خواهد كه معتقدات خود را بر استدلالات عقلي و منطقي استوار نموده و به آن استحكام بخشد براي چنين فردي رجوع به كتاب هاي استدلالي كلامي و اعتقادي پيشنهاد ميشود.
2. اگر كسي مي خواهد بداند كه چرا بايد دين را بپذيرد و چه دليل عقلي بر آن وجود دارد با اجراء مراحل زير مي تواند اين مشكل را حل نمايد.
اولين گام براي اين شخص خالي بودن ذهن او از هر گونه پيش فرض ها و تعصبات و احساسات و ... مي باشد. قدم دوم رجوع او به عقل و احكام روشن آن درباره وجود عالم غيب و مافوق طبيعت مي باشد و در اين مرحله رعايت دقت كامل لازم بوده و از دخالت هر نوع عامل خارجي و برخورد احساسي اجتناب شده و در كنار عقل فقط از فطرت سليم خودش مي تواند كمك بگيرد كه قطعاً با رعايت معيارها و ملاك ها ي لازم استدلالي به نتيجه مطلوب و معقول خواهد رسيد. بعد از اين مرحله وقتي كه براي او، وجود خدا و خالق و پروردگار عالم ثابت گرديد، لازم است به حكم عقل و استدلالات منطقي، نياز انسان و جامعه بشري به دين و آموزه هاي آسماني در جهت تكامل همه جانبه انسان مورد بررسي قرار گيرد. و بعد از ورود به اين مرحله و با توجه به اينكه اديان دست ساز بشري هيچ گونه دليلي بر حقانيت خود ندارد، بايد توجه خود را توأم با استدلال و برهان به سوي اديان آسماني مبذول بدارد. و از ميان اديان موجود آسماني ديني را پذيرا گردد كه مباني و گزاره هاي اعتقادي و احكام عملي و نظام اخلاقي و اجتماعي آن با معيارهاي عقل و فطرت تطابق داشته و عاري از هرگونه خرافه و بي پايگي باشد. و به اين ترتيب انسان خود بخود در چارچوب حكم عقل و اقتضاي فطرت به سوي دين حق سوق داده مي شود. و همچنين در ميان شعبه هاي يك ديني كه به عنوان مذهب مطرح هستند نيز توجه به اين معيارها لازم مي باشد تا مذهب حق براي او ثابت گردد.
اين راهنمايي كلي براي فردي است كه از صفر ميخواهد شروع كند تا به حق دسترسي پيدا كند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مناظره دكتر و پير، شهيد هاشمي نژاد.
2. آنگاه هدايت شدم، سيد محمد تيجاني.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
نخستين اختلاف در ميان مسلمانان، پس از درگذشت پيامبر گرامي ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مسأله خلافت و تعيين جانشين بود. كساني كه مسأله خلافت را يك مقام تنصيصي مي انديشيدند با تكيه بر احاديث پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ خلافت را از آن امام علي ـ عليه السّلام ـ مي دانستند.[1]
اما عده اي كثير برخلاف احاديث و دستورات نبوي، حركت نموده و سقيفه را منشأ امامت قرار دادند كه اين گروه به اسم اهل سنت معروف گرديدند. و به تدريج اين دو گروه به گروه هاي ديگر منشعب گرديد. كه به آنها مي پردازيم:
1. شيعه: شيعه در لغت به معني پيروان و ياران و تابعان شخص معيّني است و چون شعيان به ولايت حضرت علي بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ اعتقاد داشتند، از اين جهت ايشان را شيعه علي ـ عليه السّلام ـ يعني پيروان علي ـ عليه السّلام ـ گفته اند كه بعدها در اثر كثرت استعمال، مضاف اليه (علي ـ عليه السّلام ـ) را از آخر آن حذف كردند و معروف به شيعه شدند.[2] گروه شيعه در طول حيات خود به چند فرقه منشعب شدند كه عبارتند از:
الف ـ زيديه: اين فرقه منصوب به زيد بن علي بن حسين ـ عليه السّلام ـ هستند كه سال 120 هـ بر ضد امويان خروج كرد، او مردم را دعوت به كتاب و سنت و جهاد با ستمگران و حمايت از محرومان مي نمود. زيد در سال 122 هـ به دست عمّال اموي در كوفه به شهادت رسيد. كساني كه او را پس از امام سجاد ـ عليه السّلام ـ به امامت قبول كردند به زيديه معروف گشتند. آنان مي گويند: هر فاطمي كه عالم و زاهد و شجاع و سخاوتمند باشد و دعوي امامت كند و خروج نمايد، امام واجب الاطاعة است، خواه از اولاد امام حسن ـ عليه السّلام ـ باشد يا از اولاد امام حسين ـ عليه السّلام ـ .[3]
ب ـ اسماعيليه: «اسماعيليه» نام فرقه اي است كه بعد از حضرت امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ به امامت فرزند بزرگترش اسماعيل يا نوه اش محمد بن اسماعيل اعتقاد دارند و در مناطق مختلف به نام هاي گوناگون مانند: باطنيه، تعليميه، سبعيه و ... خوانده شده اند.
اسماعيل در زمان حيات پدرش امام صادق ـ عليه السّلام ـ از دنيا رفت، ولي گروهي از پيروان وي، پنداشتند كه او نمرده و نخواهد مرد و روزي ظهور كرده و به كار جهانيان مي پردازد و او همان مهدي قائم است و گروه ديگر معتقد شدند كه اسماعيل مرده و پس از او امامت به پسرش محمد مي رسد و اين حق اوست.[4]
ج ـ اماميه: اماميه يا اثني عشري پرجمعيت ترين فرقه شيعه مي باشد كه معتقد به امامت دوازده امامندكه از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ آغاز مي شود و به حضرت حجت بن حسن ـ عليه السّلام ـ مهدي آل محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ ختم مي گردد. ايشان، امامان ـ عليهم السّلام ـ را مانند پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ملهم از جانب خدا مي دانند و معتقدند كه آخرين آنها به قدرت خداوند و لطف او پس از بروز علايمي در آخرالزمان ظهور خواهد كرد و جهان پر از ظلم و ستم را مملو از عدل و داد خواهد نمود.[5]
اين سه فرقه از فرق معروف تشيع مي باشند و فرق ديگري نيز از آن منشعب شده اند كه يا از بين رفته اند و يا خيلي كم رنگ شده و در ديگر فرق جذب گشته اند.
2. فرقه هاي اهل سنت كه امروزه نيز موجود هستند به دو بخش مذاهب فقهي و مذاهب كلامي تقسيم مي شوند كه به اختصار به هر كدام اشاره مي كنيم:
مذاهب كلامي:
الف ـ معتزله: اعتزال در لغت عربي به معني كناره گيري است و فرد گوشه گير را «معتزل» گويند. فرقه معتزله از فردي به نام «واصل بن عطا» (م 110 هـ) آغاز شد و به تدريج به صورت يك مكتب فكري و عقلي در جامعه اسلامي مطرح گرديد، اين گروه كه از اهل حديث جدا شده بودند، پيوسته مورد خشم آنان و سطحي نگرها قرار داشتند. اين گروه بر خلاف اهل حديث كه به عقل بهاي چنداني نمي دادند، براي عقل جايگاه بالايي قائل بودند و روايتي كه با حكم خِرَد مخالف بود، طرد مي نمودند و عقايد خود را از نصوص قطعي كتاب و سنّت و حكم عقل مي گرفتند.[6]
اساس مكتب «اعتزال» را پنج اصل كلامي تشكيل مي دهد كه عبارتند از:
1. توحيد 2. عدل 3. وعد و وعيد 4. منزلة بين المنزلتين 5. امر به معروف و نهي از منكر[7].
ب ـ اشاعره: در اواخر قرن نخست و اوائل قرن دوم هجري، اكثريت علماي غير شيعه به دو دسته به نام «اهل حديث» و «اهل اعتزال» تقسيم شدند.
گروه نخست عقايد و مايه هاي اعتقادي را از ظواهر آيات و احاديث گرفته بدون در نظر گرفتن جايگاه فكر و عقل و گروه دوم كه در مقابل گروه اوّل بود «عقل گرا» بودند و بيش از حدّ به عقل بهاء مي دادند. در اين ميان فردي بنام ابوالحسن اشعري (م 324 هـ) كه خود ابتداء معتزله مسلك بود، از اين گروه كناره گرفت و خود را به اهل حديث نزديك كرد. هر چند در ميان اهل حديث مقبول واقع نشد ولي نظرياتش موجب تأسيس يك مكتب جديد شد كه حدّ وسط ميان ظواهر آيات و روايات را با جولانگاه عقل مشخص نمود و اين مكتب بنام او به مكتب «اشاعره» معروف گرديد.[8]
ج ـ ما تريديه: شخصي بنام ابو منصور ماتريدي سمرقندي (250 ـ 333 هـ) در شرق جهان اسلام به جانبداري از اهل حديث برخاست و درست همان كاري را انجام داد كه همتاي او «ابوالحسن اشعري» انجام داد و جالب اين است كه اين دو در يك عصر مي زيستند و در يك مسير گام بر مي داشتند ولي از كار يكديگر آگاه نبودند. ماتريدي قمستي از انديشه هاي كلامي خود را از ابوحنيفه گرفته از اين جهت پيروان بيشتر ماترديدي در خراسان حنفي مذهب بودند. ماتريدي بر خلاف اشعري در عصر خود معروفيت كامل پيدا نكرد و ترجمه نگاران بعدها نيز به ضبط زندگي او كمتر پرداختند و شايد علت آن، دوري ماتريدي از منطقه عراق كه مركز ثقل جهان اسلام آن عصر بود باشد.[9]
د ـ مرجئه: اين گروه را بدان جهت مرجئه گويند كه كردار و عمل را از ايمان جدا مي دانند. از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت است كه فرمود: مرجئه بر زبان هفتاد پيامبر نفرين و لعن شده اند. اصحاب پرسيدند مرجئه كيانند فرمود: آنان كساني هستند كه گويند ايمان گفتاري بي كردار و بي عمل است و آن شيوه كساني است كه ايمان را تنها در اقرار به دين دانسته و بدستورهاي دين كار ندارند. اين گروه نيز به فرقه هاي ديگري تقسيم مي شوند كه آنها همديگر را كافر مي شمارند و ديگر فرق اسلامي آنان را گمراه مي دانند.[10]
و امّا مذاهب فقهي اهل سنت:
1. شافعيه: پيروان ابو عبدالله محمد بن ادريس شافعي (150 ـ 204 هـ ش).
2. حنبلي: پيروان احمد بن محمد بن حنبل، وي ايراني الاصل و از شهر مرو بود.
3. حنفيه: پيروان ابو حنيفه نعمان بن ثابت بن زوطي (80 ـ 150 هـ)، وي نيز در اصل ايراني و از مردم كابل بود.
4. مالكيه: پيروان ابو عبدالله مالك ابن انس بن مالك (93 ـ 179 هـ).[11]
اهل سنت در مسائل فقهي تابع يكي از اين مذاهبند كه هر كدام ديدگاه هاي خاصّي نسبت به برخي از احكام دارند.
3. يكي ديگر از فرق اسلامي «وهابيّت» است كه منسوب به محمد بن عبدالوهاب (1115 ـ 1206 هـ) مي باشد. او پيرو مكتب ابن تيميه و شاگردش ابن قيم جوزي بود كه عقايد جديدي را در جزيرة العرب بنياد نهاد. از عقايد اين فرقه مي توان به موارد زير اشاره كرد:
ـ زيارت قبور بمنزله شرك به خداست.
ـ ساختن بارگاه بر روي قبورحرام است.
ـ درخواست شفاعت از كسي شرك است.
ـ گريه بر فراق عزيزان و عزاداري حرام است.
و مسائل بسيار ديگر كه ذكر آنها به اطاله كلام منجر مي شود.[12]
4. «غاليان»: يكي ديگر از فرق اسلامي هستند كه خود به گروه هاي متعددي تقسيم مي شود.
الف ـ اهل حق: اين گروه را «گوران» نيز مي گويند كه در ناحيه آذربايجان زندگي مي كنند و از نشانه هاي خاص آنان «شارب» است. مذهب ايشان مجموعه اي است از آراء و عقايدي كه تحت تأثير افكار اسلامي، زردشتي، يهودي و مسيحي و مهر پرستي و ... قرار گرفته است. اجراي سه اصل اخلاقي زردشتي كه پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك باشد از واجبات است و بعقيدة اين جماعت اساس مذهبشان حقيقتي است كه سبب و علت خلقت موجودات است.[13]
ب ـ صوفيه: صوفيه پيروان مذهب روحي تصوّفند و گويند آن تصفيه قلب از موافقت با مردم و دوري از اخلاق طبيعي است و سركوب كردن صفات بشري و دوري از دعاوي نفساني و اتخاذ صفات روحاني و عرفاني به خداوند در حقيقت و پيروي از رسول در شريعت است.[14]
ج ـ نصيريه: اين فرقه منسوب به «ابن نصير» نامي است كه در قرن پنجم از شيعه اماميه منشعب شدند و در شمال غربي سوريه جاي گرفتند. تعاليم نصيريه عبارت است از التقاط عناصر شيعه و مسيحيت و معتقدات ايران پيش از اسلام، به عقيده آنها خدا ذات يگانه ايست مركب از سه اصل «معني»، «اسم» و «باب».[15]
د ـ دروزيه: نام اين فرقه از كلمه «درزي» به معني خياط، مؤسس آن طائفه گرفته شده است. اين خياط كه نام او به درستي معلوم نيست در آغاز از باطنيان اسماعيلي بود و او اول كسي است كه قائل به «الوهيت» الحاكم بامرالله خليفه فاطمي شد و دروزيان معتقدند كه خداوند در انسان «حلول» مي كند و پيكر آدمي مي پذيرد و تنها كسي را كه به عنوان خدايي مي شناسد، الحاكم با امرالله فاطمي است. آنان منكر وفات وي بوده و مي گويند: او از چشم خلق مستور است و در آخرالزمان ظاهر خواهد شد.[16]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فرهنگ فرق اسلامي، محمد جواد مشكور.
2. فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامي، استاد سبحاني.
3. فرق و مذاهب كلامي، علي ربّاني گلپايگاني.
4. آشنايي با فرق و مذاهب اسلامي، رضا برنجكار.
5. وهابيان، علي اصغر فقيهي.
6. جامع الفرق المذاهب الاسلاميه، امير مهتا و علي فريس.
6. www. qomicis.com/farsi/library/ferag.
7. www. Imam sadeq.com.
8. www. hawzah.net.
10. www. ghadeer.org.
[1] . سبحاني، جعفر، فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامي، قم،انتشارات توحيد، چاپ اول، 1371 هـ ش، ج 1، ص 61.
[2] . مشكور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامي، بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي، چاپ دوم، 1372 هـ ش، ص 270.
[3] . همان، ص 215 ـ 214.
[4] . نوبختي، فرق الشيعه، ترجمه محمد جواد مشكور، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، 1361 هـ ق، ص 101 و 102.
[5] . فرهنگ فرق اسلامي، ص 24 ـ27 و نيز ر.ك: قمي، سعد بن عبدالله، المقالات و الفرق، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، 1361، ص 102.
[6] . فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامي، ج 1، ص 144 و 7، و نيز ج 4، ص 5.
[7] . در رابطه با توضيحات اين اصول مراجعه شود به: فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامي، جعفر سبحاني، ج 4، ص 51.
[8] . ر.ك: فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامي، ج 2، ص 11.
[9] . همان، ج 4، ص 5.
[10] . مشكور، محمد جواد، تاريخ مذاهب اسلام، ترجمه «الفرق بين الفرق» شهرستاني، انتشارات اشراقي، چاپ چهارم، 1376 هـ ش، ص 145.
[11] . ر.ك: فرهنگ فرق اسلامي، ص 248، 168 ـ 170 و 384.
[12] . در اين زمينه رجوع شود به كتاب: سبحاني، جعفر، وهابيت مباني فكري و كارنامه عملي.
[13] . فرهنگ فرق اسلامي، ص 78.
[14] . همان، ص 303.
[15] . همان، ص 422.
[16] . همان، ص 194.
|
|
|
|
1 2 3 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|