|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های دین اسلام |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
به عنوان مقدمه بايد بدانيم كه از نقطه نظر جهان بيني الهي، جهان مجموعهاي از نظام علي و معلولي مادي و معنوي است. نظام علّي مادي در رابطه با پديدههاي طبيعي و محسوس به حواس ظاهري انسان است. و نظام علّي معنوي دربارة پديدههايي است كه از دسترس حواس ظاهري انسان خارج مي باشد. علل مادي تخلف بردار بوده وممكن است در برخي از موارد، تأثيري راكه از آن انتظار داريم، نداشته باشد. ولي علل معنوي تأثيرآن قطعي است. «پس زندگي انسان تحت دو نظام اداره ميشود: يكي نظام فطري كه موافق با شعور باطني است. و ديگري نظام خيالي كه طبق ادراكات ظاهري تنظيم ميشود. در نظام فطري هيچ گونه خطايي روي نميدهد، در صورتي كه خطا و اشتباه در نظام خيالي فراوان است.»[1]
علل معنوي حاكم بر علل مادي هستند، به اين معنا كه علل معنوي بر جريان تأثيربخشي علل مادي اثرگذار است و ممكن است مانع جريان يك امر طبيعي شود، يا شكل جريان آن را عوض كند. خداوند از مجموعه نظام هستي به عنوان «سنت الهي» ياد كرده و ميفرمايد كه چنين سنتي نه قابل تبديل است و نه قابل تغيير: «فلن تجد لسُنّت اللهِ تبديلاً و لن تَجِدَ لسُنّت اللهِ تحويلاً.[2]»
از جمله عوامل بسيارمهم معنوي، دعا ميباشد. دعا حلقة اتصال انسان خاك نشين با عالم بالاست. تمام اديان به دعا به عنوان سرچشمة توجه به مبدأ هستي، عنايت ويژه دارند. انسان با دعا به مرحلهاي از جذبة روحي دست مييابد كه با قطع اميد از اسباب مادي، به مطلوب خود نائل ميآيد.
با توجه به اين مقدمه دليل اول دربارة علت استجابت دعاي كافر به دست ميآيد و آن اين كه دعا به عنوان علتي معنوي است كه از هر كسي صادر شود، تأثيرخود را كه همانا اجابت است به دنبال دارد. خداوند در اين باره ميگويد: «و اذا سألك عبادي عنّي فانّي قريبٌ اجيبُ دعوةَ الدّاعِ اذا دَعان»؛[3] و هر گاه بندگان من، از تو دربارة من بپرسند، (بگو) من نزديكم، و دعا كننده را ـ به هنگامي كه مرا بخواند ـ اجابت ميكنم.
و نيز ميفرمايد: «و قال ربّكم ادعوني استجب لكم»؛[4] پروردگار شما گفته است: مرا بخوانيد تا (دعاي) شما را بپذيرم. در تفسير آيه اخير گفته شده در اين آيه دعوتي است از خداي متعال به همة بندگانش، دعوتي است به دعا و خواندن او، و وعدهاي است به استجابت آنان، و به طوري كه ملاحظه ميكنيد هم دعا را مطلق آورده و هم مستجاب كردن آن را».[5] پس دعا از هر كس صادر شود، بايد منتظر تأثير آن باشد. اين تأثير در وجوه مختلفي پديدار ميشود كه بعضاً بر ما ناشناخته است.
دليل دوم دربارة اجابت دعاي كفار، مطلبي است كه حكماي الهي دربارة واجب بالذات بودن خداوند بيان كردهاند. آنها گفتهاند معناي وجوب بالذات خداوند اين است كه از هر جهت و حيث واجب باشد. و يكي از اين جهات، فياض بودن خداست. يعني خداوند فيّاض به طور مطلق ميباشد.
بنابراين هر كس، چيزي را از خدا درخواست كند، خدا به وي ميبخشد. (البته به شرط اين كه اوّلاً دعا، دعا باشدو طلب حقيقي باشد، نه بازي و شوخي، و ثانياً ارتباط آن حقيقتاً به خدا باشد، يعني دعا كننده تنها از خدا حاجت بخواهد و در اين خواستنش، از تمامي اسبابي كه به نظرش سبب هستند منقطع گردد.)[6]
خدا هم مسلمان و هم كافر را از فيض خود بهرهمند ميسازد: «كُلاً نُمدّ هؤلاء و هولاء من عطاء ربّك و ما كان عطاء ربّك محظوراً»؛[7] ما همه را، هم اين گروه و هم آن گروه (طالبان دنيا و طالبان آخرت) را از فيض پروردگارت مدد ميبخشيم. و عطاي پروردگارت (از كسي) منع نشده است.
علي ـ عليه السلام ـ در ضمن كلامي ميفرمايد: ... و لا ليفتحَ علي عبدٍ بابَ الدعاء و يُغلَقَ عنهُ باب الاجابة؛[8] و چنين نيست (كه خدا) در دعا را بر كسي بگشايد، اما در اجابت را به روي او ببندد.
در تفسير ابوالفتوح رازي آمده است: اگر گويند خداي تعالي دعاي كافر و فاسق را اجابت كند؟ گوييم جماعتي اهل علم روا ندانستند، زيرا آن كس كه او مستجاب الدعوة باشد در دين مسلماني، مستحق مدح باشد و كافرنشايد كه مستحق مدح بود، و اين اختيار ابوعلي الجبّايي است. ابن الاخشاد گفته است: روا بود كه خداي تعالي اجابت دعاي كفار كند، بر وجه استصلاح، چنان كه روا بود كه رسول ـ عليه السلام ـ اجابت كند، بعضي كفار را، چون از او چيزي التماس كنند كه قبيح نباشد و اين وجه نيكوتر است.[9] و شيخ طوسي نيز در تفسير التبيان پس از بيان مطالب فوق، همان درجه دوم كه اجابت دعاي كافر است را اقرب به صواب ميداند.[10]
البته از اين نكته نبايد غفلت كرد كه يك رحمت و عنايت مخصوص براي اهل حقيقت وجود دارد كه از آن به رحمت رحيميه، تعبيرميشود. شهيد مطهري در اين باره ميگويد: به نظر ميرسد دخالت ايمان به انبياء و اولياي خدا در پذيرش اعمال، از دو جهت است. يكي اين كه معرفت آنان بر ميگردد به معرفت خدا. در حقيقت شناختن خدا و شؤون او بدون معرفت اولياء خدا كامل نميگردد، به عبارت ديگر شناختن خدا به طور كامل، شناختن مظاهر هدايت و راهنمايي است. ديگر اين كه شناختن مقام نبوت و امامت از اين نظر لازم است كه بدون معرفت آنان، به دست آوردن برنامة كامل و صحيح ممكن نيست.[11]
دليل سوم دربارة اجابت دعاي كفار، اين است كه حكمت الهي اقتضا ميكند هر موجودي به كمال شايسته خود برسد. منع موجودي از دستيابي به كمالي از كمالات، نوعي ظلم است. و ساحت خداوند از چنين ظلمي مبرا است. خداوند مي فرمايد: ربنا الذي اعطي كل شيء خلقه ثم هدي؛[12] پروردگار ما كسي است كه هر چيزي را خلقتي كه در خور اوست داده، سپس آن را هدايت فرموده است. و دعا برترين كمال روحي است كه انسان ميتواند از آن برخوردار شود. و منع چنين كمالي از انسان با حكمت الهي منافات دارد. دكتر كارل ميگويد: انسان همانند اكسيژن و آب، به خدا نياز دارد. همراه با اشراق و حس اخلاقي و حس جمالي و تابناكي هوش، حس قدسي، شخصيت آدمي را به اوج شكوفائيش ميرساند.»[13]
با توجه به اين سه دليل روشن شد كه چرا خداوند متعال دعاي غيرمسلمان را مورد اجابت درگاه خود قرار ميدهد.
البته يك حالت اضطرار نيز وجود دارد كه در آن وضعيت نه تنها پيروان اديان، بلكه حتي انسان مشرك نيز دعايش مستجاب ميشود.[14] و آن زماني است كه انسان به يكباره دست خود را از روابط تكويني (قدرت و ابزاري كه انسان كار خود را با آن انجام ميدهد) و روابط اجتماعي و اعتباري (از قبيل دوست و آشنا و قبيله و نژاد) كوتاه ميبيند. و تنها به تكيهگاهي دل ميبندد كه منشأ همه قدرتهاست. در اين حالت است كه دعايش مورد قبول خداوند واقع ميشود.[15] اين وضعيتي است كه در آن پرده غفلت از روي فطرت انسان به كنار رفته، و با توجه به وجود علت معنوي، حصول معلول آن كه اجابت است حتمي است. هر چند كه پس از رفع گرفتاري، انسان مشرك چون به دنبال نعمت بوده نه صاحب نعمت، بار ديگر به همان حال سابق خود باز ميگردد.[16]
[1] . طباطبايي، الميزان، بيروت، موسسه الاعلمي للمطبوعات، چ دوم، 1393، 1973 م، ج2، ص 36.
[2] . فاطر/43.
[3] . بقره/186.
[4] . مؤمن/60.
[5] . الميزان، ج 17، ص 343.
[6] . الميزان، ج 17، ص 337.
[7] . اسراء/20.
[8] . نهج البلاغه، حكمت 435.
[9] . الخزاعي النيشابوري، حسين بن علي بن محمد بن احمد، روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن، انتشارات آستان قدس، 1370، ج3، ص45.
[10] . ر.ك: طوسي، التبيان في تفسيرالقرآن، بيروت، دار احياء التراث العربي، ج 2، ص 129 ـ 130.
[11] . مطهري، مرتضي، عدل الهي، انتشارات صدرا، چ دهم، 1357، ص 340.
[12] . طه/50.
[13] . الكسيس كارل، راه و رسم زندگي و نيايش، ترجمه پرويز دبيري، چاپخانه فردوس اصفهان، هفتم، 54، ص 18.
[14] . جوادي آملي، تفسير موضوعي قرآن كريم، نشر اسراء، چ دوم، 1379 هـ . ش، ج12، ص209.
[15] . ر.ك: انعام/63؛ اعراف/189؛ نحل/53؛ روم/33؛ لقمان/32؛ زمر/8 و 49.
[16] . ر.ك: عنكبوت/65؛ يونس/12.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
روزة روز عاشورا قبل از واجب شدن روزة ماه مبارك رمضان، واجب بوده است.[1] در بين فرق و مذاهب اسلامي از اين جهت اختلافي نيست، تنها شافعي ها اعتقاد دارند كه روزه روز عاشورا قبل از روزه ماه رمضان واجب نبوده است.[2]
شيعه و علماي شيعه نيز قبل از ماه مبارك رمضان، روزة عاشورا را واجب دانسته، ولي در نحوة وجوب آن اختلاف دارند، عده اي اعتقاد به وجوب تطوّعي دارند. به اين معنا كه فقط روزة روز عاشورا واجب نبوده بلكه در هر ماه دو سه روز روزه واجب بوده است، و عده اي هم اعتقاد به وجوب عيني آن داشته و مي گويند روزة روز عاشورا اختياري بين فديه و روزه بوده، و روزه افضل بوده است.[3]
پس علماء بر واجب بودن روزة عاشورا قبل از واجب شدن روزة ماه مبارك رمضان اجماع دارند. امّا بعد از واجب شدن روزة ماه رمضان،روزة عاشورا حكم استحباب را گرفته است. چون عاشورا يكي از روزهاي مهم در طول تاريخ بوده است. عرب اين روز را روز جشن ملي دانسته و در آن، به جشن مي پرداختند،[4]و قبل از آن هم اتّفاقات مهمّي در اين روز افتاده است. تولد حضرت عيسي و ابراهيم ـ عليه السلام ـ در اين روز بوده و شكافته شدن دريا در مقابل حضرت موسي و هلاكت فرعون،قبولي توبه حضرت آدم و به كوه جودي نشستن كشتي حضرت نوح،در اين روز بوده است. از اين رو، روزة اين روز مستحبّ بوده و در روايات آمده است كه پيامبر در اين روز روزه مي گرفته و به ديگران هم سفارش مي كرده است علي ـ عليه السلام ـ روزة اين روز را موجب آمرزش گناهان سال مي دانستند.[5]روز تاسوعا را هم روزه به خاطر اينكه متصل به عاشورا بوده روزه مي گرفتند. ثانياً به خاطر اينكه يهود روزه را فقط در روز دهم يعني عاشورا تعيين كرده بودند، به جهت مخالفت و عدم مشابهت به آنها، مسلمانان تاسوعا را هم روزه گرفته و از طرفي به جهت احتياط در رويت هلال و جهات ديگر، تاسوعا هم روزه گرفته مي شد.[6]
اين وضع ادامه داشت و مسلمين روز تاسوعا و عاشورا را روزه مي گرفتند تا اينكه واقعه غم بار و مصيبت بار عاشورا و حادثه جانسوز شهادت مظلومانه امام حسين ـ عليه السلام ـ در روز عاشورا اتفاق افتاد.
بني اميه به جهت پيروزي ظاهري بر امام ـ عليه السلام ـ اين روز را، روز مباركي دانسته و در آن روز به جشن پرداخته و آذوقه سال را به خانه آورده و اين روز را روزه گرفته[7] و جشن و سرور را هر سال تكرار مي كردند.
از اين رو ائمه ـ عليهم السلام ـ و به طبع آنها فقهاء دورانديش، از روزه اين روز نهي كرده و روزه اين روز مكروه شد. امام صادق ـ عليه السلام ـ در اين خصوص مي فرمايند:
«روز عاشورا و تاسوعا را روزه نگيريد، چون اين روز مصيبت اسلام و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ است. و اگر كسي در اين روز، روزه بگيرد، با آل زياد محشور مي شود. و اگر كسي آذوقه به خانه ببرد، بركت از مال او و اهل بيت او برداشته شده شيطان در آن شريك مي شود...»[8]
از امام رضا ـ عليه السلام ـ نيز حديثي درين مورد نقل شده كه مضمونش چنين است:
«اين روز، روزي است كه بني اميه در آن روز، روزه مي گيرند و در اين روز اسلام و مسلمين عزادار شدند، پس در اين روز، روزه نگيريد. هر كس در اين روز، روزه بگيرد، همچون آل اميه، آتش جهنم نصيبش خواهد شد.»[9].
بنابراين قبل از واقعه عاشورا، اختلاف بين فرق و مذاهب اسلامي در روزة روز عاشورا نبوده است. و بعد از واقعه عاشورا هم تنها اختلاف با بني اميه مي باشد. كه آنها هم به علت دشمني با اسلام و اهل بيت، آن را شعار خود قرار دادهاند و آتش ابدي، را به جان خريده اند.[10]
روزة روز تاسوعا هم بجهت روز عاشورا مطرح مي باشد. و تنها در يك حديث از امام صادق ـ عليه السلام ـ از روزة روز تاسوعا هم نهي شده است.[11] كه متن حديث در بالا ذكر شد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. كتاب عاشورا چه روزيست، عماد الدين حسيني اصفهاني
2. وسائل الشيعه، ج7، باب 21، حديث 7.
[1] . صفاتي، زهره، زيارت در پرتو ولايت، آيات بيّنات، دوّم، 1383ش، ص156.
[2] . نوري، محيي الدين، المجموع، بيروت، دارالفكر، بي تا، ج6، ص212.
[3] . حلّي، منتهي المطلب في تحقيق المذهب، چاپ قديم، ج2، ص556.
[4] . حسيني اصفهاني، عاشورا چه روز است، شركت سهامي طبع كتاب، اوّل، 1348ش، ص208.
[5] . خوانساري، حسين، مشارق الشموس في شرح الدروس، بيروت، مؤسسة ال البيت الاحياء التراث. بي تا، ج2، ص457.
[6] . المجموع، ج6، ص216.
[7] . زيارت در پرتو ولايت، ص152ـ زيارت عاشورا، يوم تبركت به بنواميه.
[8] . مشارق الشموس، ج2، ص458.
[9] . سبزواري، محمد باقر، ذخيرة العباد، بيروت، مؤسسة ال البيت، بي تا، ج3، ص520.
[10] . زيارت در پرتو ولايت، ص60.
[11] . حرّ عاملي، وسائل شيعه، بيروت، دارالاحياء التراث العربي، اوّل، بي تا، ج7، ص34، باب21.
( منبع : سایت اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
انسانها از نظر عقيده به گروه هاي گوناگوني تقسيم مي شوند و از نظر فقهاي اسلام، نوع عقيده در حكم طهارت و نجاست و كفر انسان، دخيل است. بنابراين كساني كه اصول و فروع دين مقدس اسلام را بپذيرند، مسلمان و پاك اند. و اگر اسلام را نپذيرند مانند يهودي ها و مسيحي ها، به اين ها كافر گفته مي شود. از طرفي اگر مسلمان هم از مسير اسلام منحرف شود و ضروريات دين را انكار كند و يا به چيزهايي معتقد باشد كه با اسلام نا سازگار است، كافر و نجس به شمار مي آيد.
شيخ طوسي مي نويسد: مشركان و كافران (كساني كه توحيد يا اصول و فروع دين اسلام را قبول ندارند) و نيز هر كسي كه مخالف به آموزه هاي ائمه اطهار عليهم السلام باشد، نجس است.[1]
مراجع تقليد نيز در رساله هاي عملي خود به اين مطلب اشاره دارند از جمله امام راحل رضوان الله تعالي عليه مي نويسد: «كافر يعني كسي كه منكر خداست يا براي خدا شريك قرار مي دهد يا نبوت حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ را قبول ندارد و همچنين اگر در اينها شك كند و نيز كسي كه ضروري دين يعني چيزي را كه مانند نماز و روزه مسلمانان جزء دين اسلام مي دانند منكر شود، نجس است.[2]»
بنابراين هر كسي كه اصول دين اسلام و يا ضروريات آن مانند فروع دين را قبول نكند و يا بعد از قبول، رد كند. طبق نظر همه مراجع تقليد شيعه، نجس و كافر است و بر مردم دوري گرفتن از آنها واجب مي باشد.
با توجه به مطالب ذكر شده، بايد گفت بهائيان با عقائدي كه دارند، از دين مقدس اسلام خارج هستند و نجس و كافر مي باشند. زيرا حسينعلي بهاء كه فرقه بهائيت منسوب به اوست با ادعاي نبوّت بعد از ادعاي مهدويت، يكي از ضروريات مسلم بين شيعه و سني يعني خاتميت پيامبر اسلام را انكار كرد.[3] سپس ادعاي خدائي كرد و بهائيان با پيروي كردن از او، براي خداوند يگانه شريك قائل شدند.[4] و كسي كه براي خدا شريك قائل شود، طبق نص صريح قرآن كريم نجس است، چرا كه خداوند فرمود: مشركان نجس هستند.[5]
رهبران بهائيت و به طبع آنها پيروانش تمامي واجبات و محرمات اسلام را كه در قرآن و روايات آمده است انكار نموده و مي گويند بعد از آمدن حسينعلي بهاء رهبر فرقه بهائيان، مدت همه اينها تمام شد و ديگر بر هيچ كس لازم نيست به دستورات اسلام عمل كند.[6] و كسي كه ضروريات دين از جمله نماز، روزه، حج و ... را انكار كند از دين اسلام خارج شده و كافر و نجس مي باشد.[7]پس فرقه بهائيت به خاطر قبول كردن رهبران خود به عنوان خدا، مشرك مي شوند و با قبول نكردن خاتميت نبوت پيامبر اسلام و نيز انكار ضروريات دين اسلام كافر و نجس هستند، حتي اگر كسي بگويد برخي از علماي شيعه، يهود و نصاري را پاك مي دانند بنابراين بهائيان هم به عنوان كافر بايد پاك باشند. جواب اين است كه يهود و نصاري، بر اساس منابع اسلامي اهل كتاب هستند، ولي بهائيان با انكار اسلام و حتي اديان يهوديت و مسيحيت هرگز نمي توانند ادعاي اهل كتاب بودن كنند و حكمشان هم پيروان اديان غير الهي است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. اسلام و مهدويت؛ محمد باقر حجازي.
2. خاتميت پيامبر اسلام؛ يحيي نوري.
3. تاريخ و نقش سياسي رهبران بهائي؛ مرتضي احمد.
4. ماجراي باب و بهاء؛ مصطفي حسيني طباطبائي.
[1] . طوسي، نهايه، قم، انتشارات اسلامي، ج1 ص203.
[2] . راشدي، لطيف، رساله چهارمرجع، تهران، پيام عدالت، دوم، 1382ش، ص41.
[3] . شريف يحيي الامين، فرهنگنامه فرقه هاي اسلامي، ترجمه: محمد رضا موحدي، تهران، باز، اول، 1378ش، ص84.
[4] . افراسيابي، بهرام؛ تاريخ جامع بهائيت، تهران، مهرفام، دهم، 1382 ش، ص361.
[5] . توبه/28.
[6] . رباني گلپايگاني، علي؛ فرق و مذاهب كلامي، قم، امير، اول، 1377 ش، ص343.
[7] . مكارم شيرازي، ناصر؛ رساله توضيح المسائل، قم، مدرسه امام علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ ، نهم، 1381 ش، ص37.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از پرداختن به جواب سؤال، ذكر مطالبي به عنوان مقدّمه ضروري ميباشد:
مطلب اول اين است كه كافر بر دو قسم است: يك قسم آن كافر كتابي ناميده ميشود مثل نصاري (مسيحي) و يهود كه به وحدانيّت خداوند و پيامبران خودشان و انبياء گذشته ايمان داشته و به رسالت پيامبر اسلام ايمان ندارند، و قسم دوم: كافر غيركتابي ناميده ميشوند و آنها كساني هستند كه نه اعتقاد به خدا دارند و نه به انبياء الهي بلكه يا ملحدند يا مشرك و بتپرست هستند.
مطلب دوم كه قابل ذكر است اين است كه: ازدواج در اسلام بر دو نوع است يكي ازدواج دائم و ديگري ازدواج موقّت. ازدواج دائم عبارت است از ازدواجي كه به طور دائم بين زن و شوهر با عقد خاص منعقد ميگردد و بدون طلاق اين انعقاد زوجيّت قابل رفع نميباشد. بر اين ازدواج آثاري از قبيل وجوب نفقة زن و تهيّة مسكن و ساير لوازمات زندگي بر شوهر و نيز حقوق خاص بين طرفين مترتب ميگردد.
ازدواج موقّت به ازدواجي گفته ميشود كه با عقد مخصوص بين زن و شوهر براي مدّت محدود انعقاد و با انقضاء و تمام شدن مدّت كه ممكن است يك روز باشد يا بيشتر و كمتر، علقة ازدواج بين آنها خود به خود از بين ميرود و اكثر حقوق و آثاري كه در ازدواج دائم مطرح است بر اين ازدواج مترتب نميگردد و ازدواج موقّت به متعه معروف است كه فقط در مذهب شيعه بر جواز خودش باقي مانده است، و در مذهب اهل سنّت از طرف عمر حرام گرديده است.
مطلب سوم اين است كه: علماء شيعه و سنّي اتّفاق بر اين دارند كه ازدواج زن مسلمان با كافر حرام است و فرق نميكند كافر اهل كتاب باشد مثل مسيحي و يهودي، يا اهل كتاب نباشد. و نيز ازدواج مرد مسلمان به طور مطلق با زن كافر غير كتابي به اتّفاق همة مسلمين حرام ميباشد. امّا در مورد زنهاي اهل كتاب علماء شيعه و مراجع تقليد قائل به جواز ازدواج موقّت با آنان ميباشند.[1] و در ازدواج دائم با آنان اقوال مختلف است.
برخي از علماء و مراجع تقليد مثل امام خميني ـ رحمة الله عليه ـ و آيت الله بهجت و آيت الله اراكي و آيت الله فاضل لنكراني و ابن البرّاج عقد دائم با آنان را جايز نميدانند.[2] آيت الله سيستاني عقد دائم با زن اهل كتاب را بنابر احتياط لازم جايز نميداند.[3] آيت الله خويي و آيت الله تبريزي ترك ازدواج با زن مسيحي و يهودي را احتياط مستحب ميدانند.[4] آيت الله گلپايگاني ـ رحمة الله عليه ـ و آيت الله صافي گلپايگاني جواز ازدواج دائم با آنان را خالي از قوّت ندانسته ولي در صورت تمكّن از ازدواج با زن مسلمان، ازدواج با آنان بر طبق فتواي آنها كراهت شديده دارد.[5] امّا اهل سنّت ازدواج دائم با زنان اهل كتاب را حلال ميدانند.[6]
بنابراين روشن شد كه در اسلام ازدواج زن مسلمان با كافر به طور مطلق حرام است، و نيز ازدواج مرد مسلمان با زن غير اهل كتاب مطلقاً جايز نميباشد امّا با زن اهل كتاب اقوال مختلف بوده كه بيان گرديد.
و اينكه چرا يك زن مسلمان با يك مرد مسيحي يا به طور كلّي با مرد كافر نميتواند ازدواج كند، علّت آن با بيان امور زير روشن ميگردد:
1. با توجّه به اينكه اسلام دين حق و هدايت و در نتيجه راه رستگاري و نجات است، و خداي متعال در هر زماني براي هدايت بندگانش دين حق را با پيامبر و كتاب آسماني خاص ارسال نموده و پيروي از آن را ماية سعادت و نجات قرار داده است و از نظر خداوند هيچ ديني جز ديني كه خودش آن را فرستاده است مورد قبول نبوده و پيروان غير دين اسلام را از زيانكاران ميشمارد.[7] پس با قطع نظر از هر دليل شرعي، عقل سليم انسان به تنهايي حكم ميكند كه يك فرد مسلمان وقتي كه در مسير نجات و هدايت واقعي قرار گرفته است نبايد به جرگة اهل باطل بپيوندند تا چه رسد كه يك زن مسلمان با كافر يا مسيحي ازدواج نموده و بدون پشتوانة اجتماعي از طرف مسلمين در متن جامعة كفر قرار بگيرد و در نهايت از نور به سوي ظلمت كشانده شده و از ولايت خداوند خارج و در تحت ولايت طاغوت قرار بگيرد.
بنابراين ازدواج يك زن مسلمان با كافر مستلزم گمراهي و بدفرجامي اوست و به خاطر اهميّت داشتن نجات انسان از گمراهي و هدايت او در نزد خداوند، نه تنها يك زن مسلمان نبايد با كفّار ازدواج كند بلكه اگر از زنان كفّار كسي به سوي مسلمين هجرت نموده و پناهنده شود بعد از اين كه اسلام او ثابت شد، به دستور قرآن[8] بر مسلمين حرام است كه اين زن را به اولياي او برگردانند حتّي اگر پدر، شوهر، برادر و اقاربش به دنبال او بيايد و او را از مسلمين طلب كند.[9]
2. مسئلة عزّت و شرافت كه مخصوص خداوند، پيامبر و مؤمنين است[10] اقتضاء ميكند كه نبايد عزّت و شرف يك زن مسلمان با ازدواج با كافر در اثر تسلّط كافر بر مقدرات و حيثيت او پايمال گردد، ولو اين زن قادر به حفظ دين خود در ميان كفّار باشد، زيرا هم بر حسب تكوين و هم بر حسب قوانين تشريعي و قراردادهاي جوامع بشري مردها بر زنها سلطنت و قيّوميت دارند و اين سلطنت منحصر در زن و شوهر نبوده بلكه هم در دين اسلام و هم در اديان ديگر حتّي قوانين عرفي براي نوع مردها بر نوع زنها در جهات عامّهاي كه يك نوع ارتباط به زندگي هر دو طرف دارد جعل شده است.[11] بر همين اساس خداوند بر طبق مقتضاي ساختار جسمي و تكويني مرد و زن ميفرمايد:«مردان، سرپرست و خدمتگزار زنانند.»[12] بنابراين شوهر بر همسرش يك نوع سلطنت دارد زيرا وقتي شوهر در برابر زن و فرزندان خود مكلّف و موظّف است كه تمام ضروريات زندگي از قبيل نفقه، پوشاك، منزل و ساير امور رفاهي و آسايش را براي آنان مهيّا و آماده كند، اين خودش يك نوع سلطنت براي او نسبت به خانوادهاش از آن جمله همسرش ثابت ميكند.
و از طرف ديگر خداوند ميفرمايد: كافر ابداً نميتواند بر مسلمان سلطنتي داشته باشد.[13] چون با اين سلطنت عزّت و شرف مسلمان زير سؤال رفته و در برابر كفّار ذلّت نصيب او ميگردد. پس به اقتضاء اين دو آية شريفه ازدواج يك زن مسلمان با كافر حرام بوده و جايز نميباشد.
3. بعضي از اقوال در حرمت ازدواج دائم مرد مسلمان با زن كافر اهل كتاب مطرح بود. علّت آن را بعضيها آية «لا تنكحوا المشركات حتّي يؤمنّ»[14] گرفته لكن اين آية شريفه كه ميفرمايد: با زنان مشرك ازدواج نكنيد مگر بعد از اينكه ايمان بياورند، انحراف به زنان غير مسيحي و يهودي دارد. فخر المحققين در عدم جواز ازدواج مرد مسلمان با زن اهل كتاب مينويسد: كه ازدواج مستلزم محبّت و مودّت بين زوجين است.[15] و از طرف ديگر آيهاي كه ميفرمايد: هيچ قومي را كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد نمييابي كه با دشمنان خدا و رسولش دوستي كنند.»[16]، مودّت و محبّت كافر را حرام نموده است.[17] بنابراين مرد مسلمان با زن كافر هم نميتواند ازدواج كند، مگر اينكه به صورت ازدواج موقّت باشد زيرا در ازدواج موقّت مسئله مودّت و محبّت چندان نقشي ندارد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ازدواج با بيگانگان، محمّد ابراهيمي.
2. نظام حقوق زن در اسلام، استاد شهيد مرتضي مطهري.
[1] . رجوع شود به باب نكاح، رسالههاي عمليه، و كتابهاي فقهي مراجع تقليد و فقها فريقين.
[2] . رسالههاي عمليه، باب النكاح، و جواهر الفقه، قم، جامعه مدرسين، اول، 1411 ق، ص176.
[3] . توضيح المسائل، ص 501، مسئلة 2406.
[4] . رسالههاي عمليه، باب نكاح.
[5] . رسالههاي عمليه، باب نكاح.
[6] . ابن حزم اندلسي، المحلّي، بيروت، دارالفكر، ج9، ص448، و الشرواني و العبادي، حواشي شرواني، بيروت، دار احياء التراث العربي، ج7، ص321.
[7] . آل عمران/85.
[8] . ممتحنه/10.
[9] . حلي، تذكرة الفقهاء، قم، آل البيت، اول، 1417 ق، ج9، ص362.
[10] . منافقون/8.
[11] . طباطبايي، محمّد حسين، الميزان، قم، مؤسسة نشر اسلامي، ج4، ص343.
[12] . نساء/34.
[13] . نساء/141.
[14] . بقره/221.
[15] . دوم/21.
[16] . مجادله/22.
[17] . ابن العلامه، فخر المحققين، ايضاح الفوائد، بينا، اول، 1389 ق، ج3، ص23.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكي از تهمتهايي كه بعضي از افراد و گروههاي و غير اسلامي به دين مبين اسلام ميزنند، آن است كه ميگويند: «اسلام به زور شمشير پيش رفته است» و يا اينكه ميگويند: «اسلام دين خشونت است» در جواب به طور اجمال ميگوييم كه: چنين افرادي بدون اينكه تمام آيات قرآن و روايات را از نظر بگذرانند، گرفتار اين پندار شده متوجه نشدهاند كه اسلام در چه زمينهاي حكم به جهاد ميكند و منظور از آن چيست.
اصولاً جنگ در اسلام به خاطر كشورگشايي و خونريزي نيست، بلكه براي نجات مردم مظلوم و بيپناهي است كه حقوق خود را از دست داده و در آتش ظلم، فساد، بتپرستي و محروميتهاي اجتماعي ميسوزند. خداوند متعال در قرآن كريم ميفرمايد: «چرا در راه خدا و نجات بيچارگان از مردان و زنان و كودكان پيكار نميكنند؟ بيچارگاني كه ميگويند بارالها ما را از اين سرزمين كه مردمش همه ستمگرند بيرون كن، و نجات بده، و از ناحية خود سرپرستي برايمان بفرست و يا از جانب خود يار و مددكاري برايمان روانه كن.»[1]
براي به حركت در آمدن آنهايي كه ايمانشان خالص و دلهايشان پاك است، ياد خداي عزوجل كافي است، تا براي اقامة حقّ و لبيك گفتن به نداي پروردگارشان، و اجابت دعوت او، به پا خيزند و در راه خدا جهاد كنند اما آنهايي كه ايمانشان ناخالص است، اگر ياد خدا تكانشان داد كه هيچ و اگر ياد خدا كافي نبود اين معنا تكانشان ميدهد كه اولاً اين قتالشان قتال در راه خدا است و ثانياً قتال در راه نجات مشتي مردم ناتوان است كه به دست كفار استضعاف شدهاند.[2]
بنابراين قرآن كريم جهادي را تجويز ميكند كه در راه خدا و نجات تودههاي محروم و براي زدودن فتنهها انجام گيرد. جنگ در اسلام براي زدودن فتنهها و برقراري عدالت اجتماعي و صلح عمومي است، در جنگهاي اسلامي، سمپاشي (استفاده از سلاحهاي كشتار جمعي)، كشتن زنان و اطفال و پيرمردان و افراد ضعيف و ناتوان و بيمار، ممنوع است و حتي بريدن درختان و خراب كردن ساختمانها از نظر مقررات اسلام كار غيرمشروع است.
براي درك مطلب و اينكه چرا اسلام دستور به جهاد داده است به بررسي دو آيه از آيات قرآن كريم ميپردازيم: خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: «بگو (اي پيامبر) به كساني كه كافر شدند اگر دست بردارند از گناهاني كه تا كنون كردهاند، آمرزيده ميشوند و اگر از سر گيرند همانا گذشت شيوة پيشينيان (و به سرنوشت آنان دچار ميشوند)»[3] و در آيه بعد ميفرمايد: «و با آنان كارزار كنيد تا ديگر فتنهاي نباشد، و دين همهاش براي خدا شود، حال اگر دست برداشتند خداوند به آنچه ميكنند بينا است.»[4]
رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در آية اول مأمور شده كه آن را بر كفار قريش قرائت نموده و ابلاغ بدارد و حقيقتش دعوت به اين است كه جنگ و فتنهانگيزي را ترك كنند تا خداوند به خاطر آن از ايشان بگذرد و اگر از آنچه نهي شدهاند، دست برندارند، همان سنت خدا كه دربارة نياكان ايشان جريان يافت (هلاكت) در حق ايشان نيز جريان مييابد. آنگاه در آية دوم ميفرمايد به قتال كفار بپردازيد تا اين فتنهها كه هر روز به راه مياندازند خاتمه پذيرد و ديگر هواي فتنهانگيزي در سر نپرورانند.[5] دو مطلب از اين آيات استفاده ميشود: يكي اينكه اسلام قبل از اعلام جنگ دعوت به صلح و دوري از ظلم و ستم مينمايد و دوم اينكه جنگ را براي خاتمه دادن به فتنهها و شرارتها و ايجاد امنيت دستور ميدهد. بنابراين قرآن كريم جنگي را تجويز ميكند كه در راه خدا و نجات تودههاي محروم و براي زدودن فتنهها انجام ميگيرد. پس پيكاري كه در راه زدودن فتنهها و نجات تودههاي محروم و برقراري عدالت عمومي انجام مييابد، نه تنها خشونت نيست بلكه به حكم عقل عين صلح ميباشد، لذا خداوند پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ را براي عموم جهانيان رحمت قرار داده، چنانكه در قرآن كريم ميفرمايد: «اي رسول، ما تو را نفرستاديم مگر آنكه رحمت براي اهل عالم باشي.»[6]
بنابراين دعوت به اسلام از ابتدا بر خلاف ادعاي بعضيها با زور شمشير و سر نيزه نبوده، بلكه با دليل و برهان و حكمت و موعظه همراه بوده است، به طوري كه خداوند به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: «اي پيامبر، مردم را با حكمت و پند و موعظهي نيكو به راه پروردگارت دعوت كن ...»[7]
اگر كساني كه از اسلام انتقاد ميكنند، تورات و كتب مقدس مسيحيان را مطالعه كنند، تصوري كه از دين مسيحيت دارند به كلي عوض ميشود. در سفر تثنيه مينويسد: «آنگاه سيحون با تمام قواي خود به مقابلهي ما براي جنگ كردن در «ياهص» بيرون آمدند و يهود خداي ما او را به دست ما تسليم نموده او را با پسرانش و جميع قومش زديم و تمامي شهرهاي او را در آن وقت گرفته، مردان و زنان و اطفال هر شهر را هلاك كرديم كه يكي را باقي نگذاشتيم.»[8]
با اين مقايسه اجمالي روشن ميشود كه هدف اسلام از جهاد در راه خدا و برقراري صلح و عدالت در جهت هدايت و سعادت مردم، خشونت، خونريزي، انتقام و تحميل عقيده نبوده، بلكه بر خلاف كساني كه جنگهاي صليبي را، به راه انداختند و فقط منظورشان كشورگشايي و استعمار بوده، خواستار صلح و صفا و رفاه و آسايش تودههاي سراسر روي زمين ميباشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ برخورد آراي مسلمانان و مسيحيان، ويليام مونتگمري وات، ترجمة: محمّد حسين آريا.
2ـ حقيقت مسيحيت، هيئت تحريريهي مؤسسة در راه حق.
3ـ كتاب شرايع باب جهاد، محقق اول.
[1] . نساء/75.
[2] . طباطبايي، محمدحسين، ترجمة تفسير الميزان، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1363 هـ . ش، جلد چهارم، ص673.
[3] . انفال/38 و 39.
[4] . انفال/38 و 39.
[5] . ترجمة تفسير الميزان، ج9، ص98.
[6] . انبياء/107.
[7] . نحل/125.
[8] . سفر تثنيه، فصل 2، بند 32 ـ 34.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به مطلب بالا بايد گفت: اولاً در ميان اديان موجود، مسلمين محدوديت بيشتري نسبت به سايرين ندارند. نگاهي هر چند سطحي و گذرا به اديان ديگر اين واقعيت را به اثبات مي رساند مثلاً در آئين يهود: كسي كه به شستن دست ها قبل از خوردن غذا به نظر حقارت نگرد، بايد تحريم و از جامعه طرد گردد[1] (براخوت الف 19) كسي كه جريان (خون ـ سلسلة البول ـ چرك و دمل) دارد نجس است و در هر بستري بخوابد بسترش نجس است هر كه بستر او را لمس كند بايد رخت خود را بشويد و با آب غسل كند و چون طاهر شد باز هم تا هفت روز نجس است و پس از هفت روز رخت خود را بشويد و بدن خود را دوباره غسل دهد تا طاهر شود و روز هشتم دو فاخته يا دو جوجه كبوتر به حضور خداوند آورده به كاهن بدهد و كاهن جريان خونش ( يا بقيه مواردش) را كفاره خواهد نمود[2] اينها كه نقل شد نمونه هاي كوچكي از مجموعه قوانين و مقررات يهود است كه با شدت تمام بايد يك فرد يهودي در زندگي خود به آنها عمل كند.
حتي در ميان مسيحيان فرقه هايي وجود دارد كه انضباط هاي شديد ديني و اخلاقي در آنها، تعداد پيروان را به مرز انقراض نزديك نموده است.
و ثانياً آنچه در دين اسلام وجود دارد به هيچ وجه محدوديت صرف بدون منطق نيست، بلكه به قول مرحوم استاد مطهري(ره) كه در ارتباط با حجاب مي فرمايند: حجاب محدوديت نيست، بلكه مصونيت است؛ ساير احكام ديني هم بهمين شكل هر يك داراي فلسفه و دليل خاصي هستند كه بمقتضاي توان و درك بشر و استعداد آدمي خداوند به تشريع آنها پرداخته است. هيچ حكم اسلامي يافت نمي شود كه انجام دادن آن براي كسيكه ناتوان از انجام آن باشد واجب و ضروري باشد، بلكه يا فرد ناتوان بكلي از انجام فريضه مذكور معاف مي شود يا موكول به فرصتي مناسب مي شود و يا در مواردي گرفتن نايب توصيه مي شود.
تمام احكام اسلام مطابق با فطرت پاك انساني است، حتي در احكام جهاد و جنگ، انسان دوستانه ترين قواعد و قوانين بر جبهه هاي اسلامي حاكم است و هرگونه تخطي از آن حرام و مخالفت با خدا قلمداد مي شود.
و ثالثاً: آئين اسلام چون آخرين ديني است كه خداوند براي انسانها نازل فرموده، لاجرم بايد كاملترين قوانين و قواعد را دارا باشد.
پيغمبران گذشته ناچار بودند احكام را بصورت ابتدايي و ساده به مردم بياموزند؛ چرا كه مردم زمانه آنها نه تنها استعداد درك اينگونه تعاليم را نداشتند، حتي به همان تعاليم ساده و آسان پيغمبران زمان خود نيز تن نمي دادند و پيغمبران خود را آزار مي دادند مي كشتند و به همين دليل امكان نداشت قوانين و احكام زمان آدم ـ عليه السّلام ـ با زمان حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ و حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ يكي باشد زيرا فهم انسانها در حال تكامل است و بنابر مصالح الهي هر روز مسئلة تازه اي در موضوع جديدي طرح مي شود و بهمين دليل اسلام جامعتر و كاملتر از اديان سابق مي باشد، البته در نهايت مقاله باز هم بر اين نكته كه كاملتر بودن بهيچ وجه بمعني محدوديت بيشتر نيست، تأكيد مي كنيم و براي نمونه چند مورد از احكام اسلام را بررسي مي كنيم تا با گوشه هايي از فلسفه تشريع آنها آشنا شويم (و البته قبلاً خاطر نشان ميكنيم كه ما تنها به اندازه اطلاعات و معلومات بشري در هر عصر و زمان مي توانيم فلسفه و ابزار احكام الهي را دريابيم، نه همه آنها را؛ چرا كه با ادعاي فهم فلسفه تمام احكام، ادعاي علم نامحدود نموده ايم و دانش بشري را هم سطح دانش پروردگار، دانسته ايم كه اين با هيچ منطقي سازگار نيست).
قرآن پس از تشريع روزه ماه مبارك رمضان مي فرمايد: «تا شايد شما تقوا پيشه كنيد[3]» و به اين ترتيب فلسفه آنرا پرهيز از گناه ذكر مي كند كه در پرتو اين رياضت مخصوص اسلامي، تسلط بر نفس و هوس هاي سركش حاصل مي گردد و وقتي مسافران و بيماران را استثناء مي كند، مي فرمايد: «خداوند راحتي شما را مي خواهد نه زحمت شما را[4]».
در مورد تحريم قمار و شراب مي گويد: «...شيطان مي خواهد به وسيله شراب و قمار در ميان شما عداوت و كينه ايجاد كند و شما را از ياد خدا و از نماز باز دارد[5]...».
در مورد اموال بيت المال و صرف آن در مصارف مورد نياز عمومي مي گويد: تا اين اموال عظيم در ميان ثروتمندان شما دست بدست نگردد[6].
در احاديث پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه هدي ـ عليهم السّلام ـ نيز در موارد بسياري به ذكر اسرار احكام پرداخته شده است و كتاب شريف علل الشرايع تأليف مرحوم شيخ صدوق (ره) مجموعه اي از اين اخبار و احاديث است.
بهر روي تمام احكام شريعت مقدسه اسلام بر اساس مصالح و دوري از مفاسد براي بندگان خدا پي ريزي شده كه حركت در راستاي جلب مصالح و دوري از مفاسد اگر چه ممكن است محدوديت به نظر آيد؛ امّا چون براي سهولت در طي مسير هدايت آمده است، قطعاً نمي توان آن را محدوديت ناميد، بلكه مصونيت است از آلوده شدن در گناهان و معاصي كه به ضلالت مي انجامند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. دين شناسي تطبيقي، كدار ناث تيواري.
2. بررسي اديان و مذاهب، استاد آل اسحاق.
[1] . كهن، ابراهام، خدا، انسان، ماشيح در آموزه هاي يهود، ترجمة امير فريدون گرگاني، انتشارات المعي، زمستان 82، ص 212.
[2] . كتاب مقدس، سفر لاويان، باب16.
[3] . بقره/179.
[4] . بقره/185.
[5] . مائده/91.
[6] . نور/30.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در قرآن مجيد تنها يك بار لفظ مجوس در آيه هفده از سوره مباركه حج ذكر شده است. در اين سوره ميخوانيم:
« آنان كه ايمان آوردند و آنان كه يهودي شدند و صابئان و نصاري و مجوس و آنان كه شرك ورزيدند خداوند روز قيامت ميان آنان حكم ميكند.[1]»
در اين آيه مردم به سه فرقه تقسيم شدهاند:
1. مؤمنان (مسلمانان). 2. اهل كتاب (يهود، نصاري، صابئان و مجوسيان). 3. مشركان.
بنابراين مجوس از مشركان جدا شده و در رديف يهود و نصاري و صابئان كه اهل كتاب بودهاند قرار گرفته است.
و در بعضي از روايات به اسم كتاب مجوس نيز تصريح شده است آنجا كه از امام صادق ـ عليه السّلام ـ درباره مجوس سؤال كردند، فرمودند: آنان پيغمبري داشتند كه او را كشتند و كتابش را سوزاندند و اسم كتاب «جاماسب» بود و در روايت ديگر اسم مجوس «جاماسب» و اسم پيغمبرشان «اماست» آمده است.[2]
همچنين رواياتي كه دربارة نكاح و تزويج اهل كتاب وارد شده، زنان مجوسيه نيز در رديف زنان يهودي و مسيحي قرار گرفته است.[3]
بنابر آنچه گذشت جاي شك و ترديد نيست كه مجوس از نظر اسلام به طور مسلم اهل كتابند. ولي چيزي كه هست بسياري از روي اشتباه زردشت را پيغمبر مجوس دانستهاند و براي پيغمبر بودن زردشت از نظر اسلام، آيات و رواياتي كه نمونهاي از آنها آورده شد، دليل آوردهاند.
از جملة نويسندهها و مورخين كه كوشيدهاند آيين زرتشت را با مجوس تطبيق بدهند. مسعودي صاحب مروج الذهب و دينوري صاحب اخبار الطوال و از نويسندههاي غربي رابينس مؤلف تاريخ باستان و جان بيناس مؤلف تاريخ جامع اديان، ميباشند.[4] در صورتي كه اگر كمي دقت كنيم خواهيم ديد كه مجوس غير از زردشت است. البته ناگفته پيدا است در تطبيق زردشت با مجوس موبدان بيش از همه كوشش داشتند تا بدين وسيله آئين زردشت از نظر اسلام به رسميت شناخته شود.[5]
اين كوشش در اثر شكي بود كه در ميان مسلمانان نسبت به زردشت و آئين زردشتي داشتند مسلمانان از خود سؤال ميكردند كه در قرآن كريم علاوه بر پيغمبران اولي العزم، نام عدهاي از پيغمبران ديگر نيز آمده است و حتي به نام برخي از آنان سوره مستقلي نازل شده است و علاوه بر پيغمبران به نام بعضي از بزرگان نيز سورهاي در قرآن ديده ميشود. اين مطالب باعث شد كه درباره زرتشت بيشتر شك شود كه اگر او واقعاً پيغمبر و حتي به ادعاي زرتشتيان پيامبر اولي العزم و صاحب شريعت بوده پس چرا در قرآن و انجيل و تورات نامي از او به ميان نيامده است؟
بدين خاطر موبدان زرتشت كوشش داشتند تا مجوس را كه در كتاب قرآن جزء اهل كتاب شناخته شده با زرتشت منطبق كنند.
حقيقت اين است كه مجوس غير از زرتشت است و اين انطباق اشتباه است. درست است كه مسلمانان به هنگام فتح ايران با زرتشتيان معاملة اهل كتاب كردند ولي اين معامله از روي تسامح اسلامي بود كه لفظ اهل كتاب را تعميم دادند و با تمام ايرانيان معاملة اهل كتاب كردند و حتي بعدها بت پرستان اروپا و هند و تبت نيز توانستند به عنوان مجوس در قلمرو اسلام با پرداخت جزيه در صلح و آزادي بسر برند.[6]
ميتوان گفت دين قديم طوايف آريا همان آيين مجوس بوده است و بعيد نيست اين آيين در اصل و ريشه يك دين توحيدي و آسماني بوده؛ در ادوار بعد همچنان كه مسيحيت منحرف شد و به تثليث گراييده آيين مجوس نيز به ثنويت گراييد و تعاليم آن با خرافات و موهومات زيادي آميخته گرديد و زرتشت را اگر به عنوان يك حقيقت تاريخي بپذيريم در دوران بعد پيدا شده و در آيين مجوس اصلاحاتي به عمل آورده است. زردشت خود در گاتها گفته است كه: قصد او اين بوده است كه صفاي قديمي مذهب را برگرداند به اين معني زردشت خود مؤسس دين نبوده، بلكه از نوباز همان تعاليم مجوس را مطرح ساخته است، به قول مؤلف تاريخ اديان، زردشت عقايد قديمي و معتقدات زمان خود را در هم آميخت و صورت نوين و ارزش خاصي بدان بخشيد.[7]
بدين جهت بعدها مجوسيها به چهار فرقه تقسيم شدند:
1. كيومرثيه، 2. زروانيه، 3. مسخيه، 4. زرتشتيه، كه به نام زرتشت معروف گرديده است. بنابراين زرتشتيان فرقه كوچكي از مجوس هستند و اين كه اكنون مجوسيان را زرتشتي مينامند به اعتبار نامگذاري كل به اسم جزء است.[8]
چنان كه مؤلف تاج العروس به اين مطلب توجه كرده و مينويسد: مجوس بروزن صبور مردي با گوشهاي كوچك كه براي ملت مجوس ديني وضع كرد و مردم را به آن فراخواند، به طوري كه بعضيها گمان كردهاند آن «زرتشت» فارسي نيست؛ زيرا زرتشت بعد از ابراهيم بوده، در صورتي كه مجوس دين قديم است و زردشت بعدها آن را تجديد كرده و تغييراتي داده است. كلمة مجوس معرب «منج گوش» است.[9]
در روايات هم به اين مطلب اشاره شده است:
امام صادق ـ عليه السّلام ـ در طي احتجاج خود با يك نفر زنديق اين حقيقت را آورده است. آنجا كه مرد زنديق از امام سؤال ميكند كه آيا براي مجوسيان از طرف خداوند پيغمبري مبعوث شده است يا نه؟ فرمود: ... هيچ امتي نبوده مگر اين كه از طرف خداوند منذري براي آنها مبعوث شده است. و بر قوم مجوس هم از طرف خداوند پيغمبري با داشتن كتاب آسماني فرستاده شده است. منتهي مجوسيان او را تكذيب كردند و كتابش را انكار نمودند.
آن مرد سؤال كرد پيغمبر آنها كيست؟ بعضيها گمان ميكنند پيغمبر آنها خالد بن سنان است. حضرت فرمود: خالد يك نفر عرب بدوي بوده و پيغمبر نبوده و اين سخني است كه مردم بياطلاع ميگويند. آن مرد گفت: پيغمبر مجوس زرتشت است؟ فرمود: زرتشت در ميان مجوس سر و صدائي راه انداخت و ادعاي پيغمبري كرد، عدهاي دعوتش را پذيرفتند و عدة ديگر او را تكذيب كردند و او را از شهر بيرون نمودند و در بيابان طعمه درندگان شد.[10]
در اين روايت امام ـ عليه السّلام ـ مجوس را اهل كتاب و داراي پيغمبر معرفي كرده ولي زرتشت را پيغمبر مجوس ندانسته است و از تعبير (سر و صدائي راه انداخت) بر ميآيد كه پيغمبري زرتشت ادعائي بوده و واقعيت نداشته است و مجوسيها پيامبر ديگري داشتهاند.
بدين ترتيب آنچه حاصل شد اين بود كه زرتشت با مجوس منطبق نيست و مجوسيها پيامبري غير از زرتشت داشتند، گذشته از اين كه تاريخ، زرتشت را پيغمبر نميشناسد، كسي هم كه با لحن و سيره و هدف پيامبران مسلم تاريخ، آشنا است، هرگز نميتواند او را پيغمبري مانند آنها بداند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ خدمات متقابل اسلام و ايران، استاد شهيد مطهري.
2ـ اسلام و ايران، داوود الهامي.
3ـ مجله تخصصي كلام، شمارههاي 31، 32، 33.
4ـ آشنائي با اديان بزرگ، حسين توفيقي.
[1] . حج/17.
[2] . حرّ عاملي، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه كتاب جهاد، بيروت، بيتا، باب 49، حديث 5.
[3] . وسائل الشيعه، بيروت، ج 16، ص 463، كتاب نكاح، باب 13 از ابواب باب متعه، حديث 4.
[4] . مجله صباح، شماره 8 و 7، ص 117.
[5] . خدمات متقابل اسلام و ايران، انتشارات مكتب اسلام، چ اول، بهار 74، ص303.
[6] . زرين كوب، كارنامة اسلام، انتشارات امير كبير، چ نهم،1382، ص 11.
[7] . ترابي، تاريخ، چاپ دوم، ص 241، اقتباس از مجله تخصصي كلام، شماره 32، ص 6.
[8] . مجله تخصصي كلام، شمارة 32، ص 61.
[9] . مجلة صباح، شماره 8، ص 120، به نقل از، حسيني، سيد محمد مرتضي، تاج العروس، انتشارات دارلهدايه، ص 495، ج 16.
[10] . احتجاج طبرسي، ج 2، ص 91، اقتباس از خدمات متقابل اسلام و ايران، ص 306.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از پرداختن به اصل سؤال لازم است به عنوان پيش درآمد بحث نكاتي را ذكر كنيم:
1. غرض از خلقت خدا رحمت به بندگان است چنان كه مي فرمايد: «..... و براي همين (پذيرش رحمت) آنها را آفريد».[1] البته برخي نبايد از اين رحمت خدا سوء استفاده كنند كه فرمود «فرمان پروردگارت قطعي شده كه: جهنم را از همة (سركشان و طاغيان) جن و انس پر خواهم كرد».[2]
2. با عنايت به مقدمه اول، جهنم مقصود اولي و بالذات خدا نيست چرا كه جهنم دوري از رحمت خداست.
3. بين قبول شدن ديني از جانب خدا و عدم كيفر مكلّفان آنگاه كه به تكاليف عمل نكنند هيچ ملازمه اي وجود ندارد.
4. تحصيل سعادت در سايه ايمان به پيامبران خدا و آنچه از جانب خدا آورده اند مي باشد و بالعكس شقاوت در سايه ايمان نياوردن به پيامبران خدا و بدانچه مأمور به ابلاغ و اقدام آن بوده اند، مي باشد بنابراين بين ايمان و سعادت ابدي يا كفر و شقاوت دائمي ارتباط نزديك و تنگاتنگي وجود دارد، حال با توجه به مقدمات ذكر شده به سراغ اصل بحث مي رويم و مي گوئيم:
در فلسفه و كلام اسلامي ثابت شده كه كارهاي خداي متعال داراي غرض و غايت و هدف است و اين افعال خدا به لحاظ حكيم بودن خداوند حكيمانه است، از طرفي خداي متعال به لحاظ حكمت خويش و صلاح بندگانش آنها را مكلّف به تكاليفي كرده و در قبال عمل به آن تكاليف وعده ثواب و احياناً در صورت عمل نكردن وعده عقاب داده است.
بدست آوردن تكاليف و عمل به آنها از طريق ارسال پيامبران خدا صورت مي گيرد كه در طول تاريخ بشريت سلسله انبياء براي هدايت بشر مبعوث شده اند و در اين بعثت احكام و تكاليفي را براي سعادتمندي بشر به ارمغان آورده اند و در قبال اين منّت خدا، بندگان مكلّف به ايمان به آن پيامبر و پيامبران قبلي و بعدي خواهند بود و اين شعار مؤمنان است كه خداي متعال مي فرمايد: «پيامبر به آنچه از سوي پروردگارش بر او نازل شده ايمان آورده است و او به تمام سخنان خود كاملاً مؤمن مي باشد و همه مؤمنان (نيز) به خدا و فرشتگان او و كتاب ها و فرستادگانش ايمان آورده اند (و مي گويند) ما در ميان هيچ يك از پيامبران و فرق نمي گذاريم و به همه ايمان داريم»[3] در قبال موحدان، ملحداني قرار گرفته اند كه به پيامبران الهي نه تنها ايمان نياوردند بلكه در مقابل آنها هم ايستادند كه فراعنه و طاغوت ها از جملة آنها هستند در اين ميان كه فرجام ملحدان و كافران دوزخ الهي است محصول بذري است كه خود كفار در كشتزار بي ديني و رهايي از تكاليف خود كاشته اند و نتايج خفت بار جهنم را به انتظار نشسته اند و چون عمل آنان با اختيار خود آنان صورت گرفته است جهنمي شدن آنان و نقصشان از ناحيه خودشان است.[4] چنان كه خداي متعال مي فرمايد: «هر مصيبتي كه به شما مي رسد از جانب خود شما است».[5]
چه اين كه خداي متعال اولاً به بندگان خود ظلم نمي كند چنانكه مي فرمايد «خداي متعال ظلم كننده به بندگان خود نيست»[6] مضافاً بر آن ظلم كردن عواملي دارد كه عبارتند از: 1. نياز 2. جهل ... كه همه آنها از ساخت مقدس خداي متعال به دور است.
مسيحيت كه يكي از اديان الهي است و پيامبري با ويژگي اولوالعزم بودن براي هدايت آنها مبعوث شد بعد از حضرت عيسي دچار انحراف شديد گرديد و فرامين عيسوي كه توحيد و عمل به شريعت موسوي بود به كلي تحريف و در بعضي موارد نسخ شد و بدين جهت مسيحيان از طريق عبوديت خدا منحرف و در زمره شرك به خدا جاي گرفتند آنان به جاي توحيد سه گانه پرستي را برگزيدند و به جاي تكاليف بي تكليفي را انتخاب و خود را از هر گونه تعهدي به خدا رها كردند و به ايمان اولي وفادار نماندند و وقتي هم كه بعثت نبي مكرم اسلام كه ناسخ همه اديان و شرايع گذشته بود را ديدند منكر شدند و راه كفر را در پيش گرفتند «وقتي او را (پيامبر) ديدند او را (با وصفي كه موسي و عيسي درباره آن حضرت گفته بودند) شناختند اما بدان كفر ورزيدند»[7] بدين جهت شرك و فساد در زمين، آدمي را جز به سوي هلاكت و انقراض رهنمون نمي شود. [8] به همين خاطر خداي متعال از دشمنان مشرك به «الذين ظلموا» تعبير مي كند.[9]
خلاصة سخن اين كه:
مسيحيان اولاً از آئين توحيدي دور شدند ثانياً بر شريعت عيسوي وفادار نماندند ثالثاً به پيامبر اسلام كه ظهور كرد ايمان نياوردند و بدان كافر شدند و رابعاً با دست آويز كردن فدا شدن مسيح براي نجات بندگان خود را از تكاليف رها كردند و بدين سان كساني كه از راه حق دور شدند، چه مسيحي و چه غير مسيحي سرانجامي جز دوزخ الهي در انتظار آنان نيست.
بنابراين بايد گفت هر چند دين حضرت عيسي ديني الهي بوده ولي الان به دليل تحريف ها، اثري از آن دين الهي باقي نمانده و اگر هم باقي بود با دين اسلام نسخ شده بود، پس عمل به آن نمي تواند سعادت آور باشد. البته ناگفته نماند مسيحياني كه قبل از ظهور اسلام به آئين مسيحي عمل مي كردند طبق دين خود ما جور خواهند بود و مسيحياني كه از سر ناآگاهي به اين آئين عمل كنند به جهنم نمي روند اما بعد از ظهور اسلام همه بايد به آئين اسلام عمل نمايند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آموزش عقايد، آيت الله مصباح يزدي.
2. عدل الهي، استاد شهيد مرتضي مطهري.
[1] . هود/119.
[2] . همان.
[3] . بقره/285.
[4] . ر.ك: ترجمه شريف الميزان، ج 6. ص 417.
[5] . نساء/79.
[6] . آل عمران/183.
[7] . بقره/89.
[8] . ترجمه الميزان، ج 11، ص 56.
[9] . براي تفضيل به آيات 37، 67، 94 سوره مباركه هود مراجعه كنيد.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در گوشه و كنار دنيا جنايات و فساد ها و انحرافات اخلاقي و نيز جنگ و گرسنگي و بي خانماني و آوارگي توسط برخي از طوائف و انسان ها است كه بر جامعه بشري تحميل مي شود. وقتي كه صفحات جنايات تاريخ بشر را بنگريم و با دقت پيرامون آن به تحقيق بپردازيم در مي يابيم كه ريشه هاي بيشتر اين جنايات به دست يهود كاشته شده و مزدوران آنان آبياريش كرده اند، از اين رو قرآن خطر يهود را به مسلمانان گوشزد مي كند و آنان را دشمن ترين ملت ها به اسلام معرفي كرده و مي فرمايد: «به طور مسلم يهود و مشركان را دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان خواهي يافت... »[1]
وقتي انواع دشمني ها را بررسي مي كنيم مي بينيم كه يهود، انواع دشمنيها را در شديدترين وضع خود در مقابل اسلام و مسلمانان به كار برده است. حتي دشمني آنها از مشركين هم بدتر بود. چون دشمني يهود از روي عناد و از بين بردن حق بود، به همين خاطر انبياء را مي كشتند و چندين بار نقشه قتل پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ را ريختند، ولي دشمني مشركين بخاطر جهل آنها به حقايق دين و خدا و پيامبران ـ عليهم السلام ـ بود.[2]
علاوه بر آن يهود براي شكست مسلمانان با شرك گرايان و حق ستيزان، همدل و همكار بودند و اين در حالي بود كه آنان مي بايست نسبت به پيروان قرآن، نزديكتر و پرمهرتر باشند و اينان را در برابر شرك و كفر ياري رسانند، چرا كه اينان به رسالت موسي ـ عليه السلام ـ ايمان داشتند و كتاب او را از سوي خدا مي شناختند، اما كفرگرايان نه به خدا ايمان داشتند و نه به رسالت و كتابهاي آسماني. و روشن است كه اين دشمني، برخاسته از آفت ويرانگر حسد بود.[3]
يهود از روي حقد و خبث ذاتي، به پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ ايمان نياوردند، با آنكه مي دانستند او پيامبر خدا است. قرآن، بني اسرائيل را دعوت به ايمان بر رسالت پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ مي كند و مي فرمايد:
«اي فرزندان اسرائيل بياد بياوريد نعمت هائي كه من بر شما ارزاني داشتم، و به پيماني كه با من بسته ايد وفا كنيد، تا من نيز به پيمان شما وفا كنم و (در راه انجام وظيفه، و عمل به پيمانها) تنها از من بترسيد. و به آنچه نازل كرده ام (قرآن) ايمان بياوريد، كه نشانه هاي آن، با آنچه در كتابهاي شماست، مطابقت دارد. و نخستين كافر به آن نباشيد، و آيات مرا به بهاي ناچيزي نفروشيد، و تنها از من (و مخالفت دستورهايم) بترسيد (نه از مردم). و حق را با باطل نياميزيد، و حقيقت را با اينكه مي دانيد كتمان نكنيد.[4]»
دشمني آنان از زماني آغاز شد كه دعوت اسلام متوجه يهود شد و از آنها تقاضاي تصديق و ايمان كرد، زيرا از وقتي كه دعوت اسلام متوجه آنها گرديد، سرپيچي را آغاز نموده و بر عليه آن مبارزه را شروع كردند.[5]
قرآن يهود را به خاطر عدم پذيرش اسلام سرزنش مي كند و مي فرمايد:
«وقتي كه رسولي (محمد) از طرف خداوند براي آنها آمد و به چيزي كه نزد آنهاست (تورات) تصديق مي كرد. گروهي از صاحبان كتاب (يهود)، كتاب خدا (قرآن) را به پشت سر خود مي انداختند و عمل به آنها نكردند، مثل آنكه آنها اصلاً نمي دانستند.»[6] و «در نتيجه مستحق راندگي و دوري از رحمت خداوند شدند؛ زيرا كه آنها از روي لجبازي و ستم وحي الهي را به كفر وگمراهي فروختند و در نتيجه مستحق غضب پي در پي خداوند شدند.[7]»
يكي ديگر از موارد دشمني آنها با شرع اسلام مخالفت آنان با احكام اسلام بود، وقتي اسلام بر اساس مقتضيات زمان و رشد فكري مردم پاره اي از احكام يهود را نسخ كرد، آنان از روي كينه به مخالفت پرداختند و زبان به اعتراض گشودند. و به پيامبر گفتند: اي محمد اگر تو بر آئين ابراهيم و پيامبران بعد از او هستي و آنها را تصديق مي كني، چگونه حرام هاي آنان را مانند گوشت حلال مي شماري؟
قرآن به آنها چنين پاسخ داد: « تمام خوردنيهاي دنيا براي بني اسرائيل حلال بود مگر چيزي را كه اسرائيل (يعقوب) قبل از آمدن تورات برخود حرام كرده بود، بگو اگر راست مي گوئيد تورات را بياوريد و بخوانيد.»[8]
از آنچه گذشت معلوم شد كه در اثر ايمان نياوردن يهود به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، بين مسلمين و يهود دشمني ايجاد شد و يهود به وحشت افتاد به فكر ايجاد وحدت ميان خود و طرح نقشه عليه مسلمين افتادند كه به برخي از آنها اشاره مي شود:
1. محاصره اقتصادي: يهود براي دور ساختن مسلمين از آئين اسلام، دست به محاصرة اقتصادي زد و مسلمين را در فشار و بحران هاي اقتصادي قرار داد و براي انجام اين عمل، از دادن قرض هاي خود و اموالي كه مسلمين خريده و اماناتي كه قبل از اسلام به آن ها سپرده بودند، خودداري كردند و براي تبرئه خود به آن ها مي گفت: كه برگرداندن آن ها تا زماني الزام آور بود كه شما اسلام اختيار نكرده بوديد، ولي ايمان شما به اسلام، اين حقوق را ابطال كرد.[9] قرآن به همين موضوع اشاره مي كند و مي فرمايد:
«پاره اي از اهل كتاب (نصاري) اگر مال فراواني بعنوان امانت نزد او بسپاري به تو بر مي گرداند. و پاره اي ديگر (يهود) اگر ديناري به او بسپاري به تو نخواهد داد، مگر وفتي كه اصرار و پافشاري زياد كني، زيرا آنها مي گفتند كه اميين (درس نخوانده ها) بر ما حقي ندارند كه بپردازيم، آن ها بر خدا دروغ مي بندند در حالي كه خود مي دانند.»[10]
2. كينه افروزيهاي مذهبي: يكي ديگر از نقشه ها و نيرنگ هاي يهود، عليه اسلام گرم ساختن بازار كينه هاي دوران گذشته در افكار اوس و خزرج بود.[11] قرآن مي فرمايد: «بگو اي صاحبان كتاب چرا مردمي را كه ايمان آورده اند از راه خدا باز مي داريد و آن ها را به سوي گمراهي سوق مي دهيد، در حالي كه خود ناظر و گواه بر اين هستيد. اي صاحبان ايمان اگر فرمان دسته اي از اهل كتاب را ببريد بدانيد كه شما را بعد از ايمان، به كفر بر مي گردانند. چگونه كافر مي شويد در حاليكه آيات خدا بر شما خوانده مي شود و در ميان شما پيامبر خدا وجود دارد و كسي كه متكي به خداوند شود به سوي راه راست هدايت شده است.»[12]
اين رفتاري كه يهود در آن روز انجام مي داد، امروز نيز همين دشمنان اسلام و صهيونيسم نسبت به مسلمين انجام مي دهند و پيوسته مي كوشند كه بين مذاهب اسلامي تفرقه و جدايي بيفكنند تا خود، نقشة خويش را به ثمر رسانند.[13]
3. جاسوسي عليه مسلمين: يهود براي آگاهي و اطلاع بر اسرار مسلمين دست به عمليات جاسوسي زده و در اين ميان، مورخين، نام گروهي از يهوديان را مي برند كه به ظاهر اسلام اختيار كردند و آن را وسيله جاسوسي و آگاهي از وضع مسلمين قرار دادند. براي انجام اين كار، يهوديان در ميان مسلمين مي رفتند و در انجمن و مجالس آن ها شركت مي كردند، تا از تصميم آنها آگاه شوند و جريان را به كميتة خويش گزارش دهند و يا شبهاتي را در دل كساني كه ايمانشان ضعيف است وارد كنند و يا با منافقين رابطه برقرار كرده و با آن ها دست دوستي دهند و با خود متحد ساخته عليه مسلمين ميان آن ها فتنه و آشوب بر پا سازند. قرآن كريم درين باره چنين مي فرمايد:
«اي كساني كه ايمان آورده ايد؛ افرادي را كه در جنايت و ظلم نسبت به شما كوتاهي نمي كنند، هم راز خود قرار ندهيد، اين ها مردمي هستند كه خواستار درد و رنج شما مي باشند و دشمني آن ها از راه دهان، براي شما ظاهر شد اما آن چه از دشمني كه در دل آن ها نهفته است، به مراتب بزرگتر است از آن چه كه از راه دهان ظاهر شده است. ما براي شما نشانه هايي بيان كرديم كه اگر دانا باشيد خواهيد فهميد.»[14]
4. تلاش براي نفوذ در پيغمبر: يكي از نقشه هاي ديگر يهود، تلاش براي نفوذ در پيغمبر بود، آنها كوشيدند به هر وسيله اي كه باشد در پيامبر نفوذ كنند تا او نتواند دستورات اسلام را به خوبي انجام دهد.[15]
قرآن مي فرمايد: بين يهود به آن چه خداوند به تو دستور داده حكم و قضاوت كن و از خواسته هاي آنان پيروي مكن. از آن ها دوري بجوي، آن ها مي خواهند تو را از پاره اي از دستورات خدا كه بر تو نازل شده منحرف سازند. پس اگر باز گشتند و به تو ايمان نياوردند، بدان كه خداوند كيفر پاره اي از گناهانشان را به آنها مي دهد، هر آينه بيشتر مردم، فاسق و گناه كارند.[16]»
آنچه آشكار شد تنها گوشه اي از دشمني هاي يهود با مومنان بود كه براي تفصيل بيشتر اين موضوع به تفاسير قرآن ذيل آياتي كه درباره بني اسرائيل و يهود آمده است مراجعه شود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. چهره يهود در قرآن با ترجمه سيد مهدي آيت اللهي.
2. يهود از نظر قرآن، عفيف عبد الفتاح طباره، ترجمه علي منتظمي.
3. مقارنة الاديان اليهود، احمد شلبي.
4. آثار الحرب، وهبة الزحيلي.
[1] . مائده/82.
[2] . الزحيلي وهبة التفسير المنير، بيروت، انتشارات دارالفكر المعاصر، 1418 ق، ج 7، ص 8.
[3] . طبرسي، مجمع البيان، بيروت، انتشارات دارالعلميه، چاپ اول، 1418ه ، ج3، ص306.
[4] . بقره/40 ـ 41، ترجمه از آيت الله ناصر مكارم شيرازي.
[5] . عفيف عبدالفتاح طباره، اليهود في القرآن، بيروت، دارالعلم للملايين، چ يازدهم، 1986، ص 18.
[6] . بقره/101.
[7] . رجوع شود به بقره/89 و 90.
[8] . آل عمران/93.
[9] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، انتشارات اسماعيليان، چاپ مكرر، ج 2، ص 472، ذيل آيه 75، آل عمران.
[10] . آل عمران/75.
[11] . اليهود في القرآن، ص 25.
[12] . آل عمران/99 ـ 101.
[13] . اليهود في القرآن، ص 26.
[14] . آل عمران/118.
[15] . طبرسي، امين الاسلام، تفسير جوامع الجامع، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، 1371، ج اول، ص 334.
[16] . مائده/49.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در نگاه اوّل تعريف لغوي و اصطلاحي «يهود» سختيهايي دارد كه ارائه تعريفي جامع و مانع از آن را دشوار مينمايد. با اين حال در تعريف اين كلمه ميتوان گفت! «يهود» اسمي است كه بر اولاد حضرت ابراهيم[1] به خصوص شاخه اسحاقي يعني فرزندان حضرت اسحاق اطلاق ميشود، اين افراد كه امروزه در سر تا سر جهان پراكنده ميباشند به دليل همين انتساب به حضرت اسحاق و ابراهيم ـ عليهما السّلام ـ ، خوانده ميشوند؛ امّا از آنجا كه علاوه بر نسب خوني و نژادي داراي آيين خاص و كتابهاي مقدس ميباشند و در مقابل ساير اديان و مذاهب، پيرو دين مستقلي هستند، دين آنان را هم «يهوديت» مينامند، به تعبير ديگر از آنجا كه آيين يهود بر خلاف ساير اديان آييني نژادي بوده و مختص يهوديان ميباشد، به همين دليل نام يهود، هم دلالت بر نژاد فرد منتسب به آن دارد و هم از دين وي خبر ميدهد، يعني هر يهودي بايد از نژاد اسحاق باشد و الّا به او يهودي گفته نميشود. با توجه به اين امر تفكيك بين تعريف يهوديت به عنوان يك دين و يهوديت به عنوان اصطلاح نژادي، سخت ميباشد و ميتوان با اندك مسامحه در تعريف اصطلاحي يهود از اين تعبير استفاده كرد كه: «يهوديت آييني است مختص اولاد بني اسرائيل».
قرآن كريم براي تفكيك بين نژاد يهوديان و آيين يهوديت از دو اصطلاح «اليهود» و «بني اسرائيل» استفاده ميكند به اين صورت كه هر گاه ميخواهد از اولاد حضرت اسحاق نام ببرد و آنان را از جهت نژادي و قبيلگي مورد اشاره قرار دهد، از نام بني اسرائيل استفاده ميكند[2] و هر گاه ميخواهد از اين افراد به عنوان پيروان يك آيين نام ببرد از اصطلاح «اليهود» بهره ميگيرد.[3] بنابراين در قرآن مشكل اختلاط مباحث نژادي و ديني اولاد حضرت اسحاق وجود ندارد لكن به اين نكته بايد توجه كرد كه آيين يهود از دو ديدگاه ميتواند مورد توجه واقع شود.
ديدگاه اول اين است كه دين يهود يا ديني كه بر حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ نازل شده و از سوي پيامبران ديگر تشريح گرديده، ديني آسماني بود و قبل از نزول دين حضرت عيسي بر همگان واجب بود كه از آن تبعيت كنند.
ديدگاه دوم به اين منظر توجه دارد كه بعد از نزول دين اسلام و تبليغ آن توسط حضرت محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ آيين يهود نميتوانست پاسخگوي بشر باشد و تحريفهاي به وجود آمده آن را بي اعتبار و بي ارزش ساخته بود. بنابراين ما سعي خواهيم كرد آيين يهود موجود را كه يهوديان كنوني به آن اعتقاد دارند را از ديدگاه قرآن مورد بررسي قرار دهيم. شايد بتوان ادعا كرد كه پيروان هيچ آييني به اندازه يهوديان مورد خطاب قرآن قرار نگرفته است، با اين همه ميتوانيم تحقيق خود را محصور در آياتي كنيم كه صراحتاً به نام اين قوم اشاره كرده است.
در قرآن كريم حدود هشت بار كلمه «اليهود»، ذكر شده است و همچنين سه بار نيز از كلمه «هوداً» استفاده شده، امّا پرشمارترين كلمه، نام «بني اسرائيل» ميباشد كه حدوداً چهل و يك بار در قرآن آمده است. اين موارد غير از اشارههايي است كه قرآن نسبت به حضرت موسي، يوشع، جالوت، داود، سليمان و ساير پيامبران بني اسرائيل دارد و هم چنين غير از مواردي است كه به كتابهاي مقدس يهود و احبار و بزرگان اين قوم اشاره ميكند.
از جمع بندي اشارهها و تصريحات قرآن ميتوان نتيجه گرفت كه خداوند به قوم بني اسرائيل دين و آييني فرستاده بود كه در آن احكام الهي بيان شده بود، ولي بني اسرائيل به همه آن عمل نكرده آن را تحريف كردند.[4] اين آيين و دين تحريف شده در آيات متعددي مورد اشاره قرار گرفته و تحريفات آن بيان شده است. در لا به لاي اين تبيينها برخي از ويژگيهاي بني اسرائيل و پيروان آيين يهود نيز بيان شده است كه در ذيل به چند مورد اشاره ميشود:
1. برتر دانستن آيين يهود: قرآن ميفرمايد: «يهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتي (نزد خدا) ندارند و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان هيچ موقعيتي ندارند ... خداوند روز قيامت دربارة آنچه در آن اختلاف داشتند داوري ميكند.»[5]
اين آيه به وضوح نشان ميدهد كه يهوديان آيين خود را برترين آيين دانسته و اديان بعد از خود را قبول نميكردند. البته اين امر در ميان مسيحيان نيز رواج داشت. چنان كه قرآن در جاي ديگر ميفرمايد: «آنها گفتند: هيچ كس جز يهود و نصاري هرگز داخل بهشت نخواهند شد، اين آرزوي آنها است. بگو: اگر راست ميگوييد دليل خود را بياوريد»
2. اعتقاد به تفويض: قرآن ميفرمايد كه يهوديان گمان ميكنند خداوند مجبور است و تمام كارها را به مخلوقات تفويض كرده است و اين پنداري غلط است، به همين دليل در سورة مائده ميفرمايد: «و يهود گفتند: دست خدا بسته است، دستهايشان بسته باد و به خاطر اين سخن از رحمت الهي دور شوند. بلكه دستان خدا گشاده است، هر گونه بخواهد ميبخشد ...»[6]
3. فتنه انگيزي و فساد در زمين: قرآن يهوديان را فتنهانگيز معرفي كرده ميفرمايد: «... هر زمان آتش جنگي افروختند خداوند آن را خاموش ساخت و براي فساد در زمين تلاش ميكنند و خداوند مفسدان را دوست ندارد.»[7]
4. دشمني با مسلمانان: از ديگر ويژگيهاي يهوديان دشمني آنان با مسلمانان است، قرآن كريم در اين مورد ميفرمايد: «به طور مسلم دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان را، يهود و مشركان خواهي يافت ...»[8]
5. مخالفت با توحيد: يهوديان جزو اولين گروههايي بودند كه توحيد را به شرك آلوده كردند و معتقد شدند «عُزير» پسر خداوند است. قرآن در توضيح اين باور آنان ميفرمايد: «يهود گفتند: عُزير پسر خدا است و نصاري گفتند: مسيح پسر خدا است اين سخني است كه با زبان خود ميگويند كه همانند كافران پيشين است. خدا آنان را بكشد چگونه از حق انحراف مييابند.»[9]
6. پيمانشكني و مخالفت با احكام الهي: از ديگر خصوصيات قوم يهود عمل نكردن به اوامر و احكام الهي است قرآن در اين مورد ميفرمايد: «و به ياد آوريد زماني را كه از بني اسرائيل پيمان گرفتيم كه جز خداوند يگانه را پرستش نكنيد و به پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و بينوايان نيكي كنيد و به مردم نيك بگوئيد و نماز به پا داريد و زكات بدهيد، پس همه شما جز عده كمي سرپيچي كرديد و (از وفاي به پيمان خود) رويگردان شديد.»[10] و در آيه ديگري نيز ميفرمايد: «... و رسولان ما دلايل روشني براي بني اسرائيل آوردند، امّا بسياري از آنها پس از آن در روي زمين تعدي و اسراف كردند.»[11]
البته اين ويژگيها تنها گوشهاي از خصوصيات قوم يهود است و قرآن كريم به ويژگيهاي بسياري اشاره دارد كه تفاسير به آنها پرداختهاند، در اينجا ميتوانيم چنين نتيجهگيري كنيم كه از ديدگاه قرآن، خداوند به قوم يهود نعمتهاي فراواني اعطاء كرده بود،[12] لكن آنان به جاي سپاسگذاري طغيان كرده، پيمانشكني نموده و به فتنهانگيزي و فساد روي آوردند و با پيامبران الهي مخالفت كرده، دين اسلام را كه آخرين و كاملترين دين بود قبول نكردند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ تفسير الميزان، علامه طباطبايي.
2ـ تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي.
[1] . ر.ك: معين، محمّد، فرهنگ معين، تهران، انتشارات امير، چ دهم، 1375 هـ ش، ج 6، ص 2351.
[2] . ر.ك: صف/6؛ و اعراف/105.
[3] . ر.ك: بقره/113؛ و مائده/18؛ و توبه/30.
[4] . ر.ك: بقره/83.
[5] . بقره/113.
[6] . مائده/64.
[7] . مائده/64.
[8] . مائده/82.
[9] . توبه/30.
[10] . بقره/83.
[11] . مائده/32.
[12] . جاثيه/16 و 17.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آنچه از نظر تاريخ مسلم است، اين است كه مسلمانان عقايد خود را با زور و جبر بر كسي تحميل نكردهاند. مسلمانان معتقد بودند بايد غلبه بر مخالفان به وسيلة استدلال باشد نه به زور و قدرت زيرا غلبهاي كه به قدرت حاصل شود با زور و قدرت نيز از ميان ميرود، امّا پيروزي كه به دليل و برهان حاصل شود هيچ چيز نميتواند آن را از بين ببرد.
بهترين شاهد بر اين كه مسلمانان عقايد خود را بر ايرانيان تحميل نكردهاند، اين است كه تاريخ نشان ميدهد، هر چه استقلال سياسي ايرانيان بيشتر شده، اقبال آنها به معنويات و واقعيات اسلام بيشتر شده است. طاهريان و آل بويه و ديگران كه استقلال سياسي كاملي داشتند هرگز به اين فكر نيافتادند كه مثلاً اوستا را دوباره زنده كنند و به دستورات و تعاليم آن عمل نمايند، بلكه بر عكس با تلاشهاي پيگير براي نشر حقايق اسلامي كوشش ميكردند و نسبت به آئين مقدس اسلام وفادار بودند، اغلب ايرانيان در دورة استقلال سياسي ايران، مسلمان شدهاند.[1]
مؤلف كتاب كارنامه اسلام مينويسد: در هر صورت اسلام رفته رفته در سرزمينهاي فتح شده انتشار و قبول مييافت، و اين انتشار و قبول نه از راه عنف و فشار بود، بلكه به سبب مقتضيات و اسباب گوناگون اجتماعي بود.[2]
با توجّه به مطالب ياد شده معلوم ميشود كه اسلام با اكراه و زور به هيچ ملتي تحميل نشد. در سدههاي نخستين حاكميت اسلام در ايران، مذهب زرتشتي در ايران رايج و عدة پيروان آن زياد بود و در منابع اسلامي به ويژه كتب جغرافي از نفوس مجوس و فراواني آتشكدهها در شهرهاي ايران مكرّر سخن رفته است.
مسلمانان همانگونه كه با اهل كتاب، رفتار پسنديده و انساني داشتند و حتّي پس از آنكه اهل كتاب در ذمّة مسلمين قرار ميگرفتند، مسلمانان خود را ملزم به حفظ معابد آنها ميدانستند و مانع تخريب آن معابد شدند، با زرتشتيان نيز مانند ساير اهل كتاب با كمال نرمش و اخلاق نيكو رفتار ميكردند و به ندرت ممكن بود بدون نقض عهد آنان را مورد تعقيب قرار دهند.[3]
چنانچه ياد شد، در نتيجة خوش رفتاري مسلمانان و عدم اجبار و اكراه سدههاي نخستين، آئين زرتشتي در ايران هنوز رائج و عدة پيروان آنها زياد بوده و آتشكدهها به تعداد فراواني در شهرهاي ايران داير بوده و موبدان و دانشمندان ايراني با آزادي كامل، همچنان فعاليتهاي ديني و فرهنگي خود را دنبال ميكردند.
بديهي است در نتيجه رسوخ كامل اسلام از طريق منطق و عقل، نه اجبار و اكراه، در اذهان ايرانيان روز به روز از تعداد زرتشتيان كاسته ميشد تا به درجهاي رسيد كه بعد از قرن پنجم يك اقليت بسيار ناچيزي از آنان در دين خود باقي ماندند و اكثريت زرتشتيان به ميل و رغبت خود اسلام را پذيرفتند.
ايرانيها همين كه با اسلام آشنا شدند آن چنان شور و شوق نسبت به اسلام در خود احساس كردند و چنان از خود بيخود شدند كه گروه گروه از آيين زرتشت خارج ميشدند و با اشتياق و علاقه فراوان اسلام را ميپذيرفتند به همان اندازه كه اسلام رفته رفته براي خود در دل ايرانيان جا باز ميكرد، به همان نسبت آيين زرتشتي از رونق ميافتاد و از پيروانش كاسته ميشد.[4] و با مطبع اندك اندك آتشكدهها نيز با كم شدن زرتشتيان رو به كاستي نهاد و طبق نوشته بعضي از محققين بسياري از آتشكدهها در دورههاي اسلامي، به دست خود ايرانيان به مسجد تبديل گرديد. مثلاً مسجد جامع يزد و مسجد جامع عتيق اصفهان واقع در انتهاي بازار بزرگ و مسجد عمده مشهر ساري آتشكده يا معبد گبرها بوده كه بعدها تبديل به مسجد شدند.[5]
آري تعاليم حيات بخش اسلام به قدري در نظر آنان جلوه داشت و به طوري مجذوب آن شده بودند كه به آثار و فرهنگ پيشينيان خود به ديدة بيگانه نگريستند و كتابهاي مقدس خود را موجب گمراهي ميدانستند و در حفظ و نگهداري آنها هيچ گونه ميل و رغبتي از خود نشان نميدادند. البته اجتناب ايرانيان تازه مسلمان از مذهب رسمي ايران، به همين جا خاتمه نميپذيرد بلكه حتّي از نابود كردن آنها هم به نام اينكه از آثار گبر و مجوس است دريغ نداشتند.[6]
خلاصه اينكه در قرنهاي نخستين اسلامي، زرتشتيان مانند ساير اهل كتاب در قلمرو اسلام امنيت و آسايش داشتند و از روح گذشت و تحمّل فاتحين بهرهمند بودند و اين خود ميرساند كه ايرانيان آيين خود را به صلح و سلم به تدريج تغيير دادهاند.
مستشرق معروف هانري ماسه مينويسد: دربارة دين باستاني بايد گفت كه مسلمانان همان امتيازي كه براي دين يهود و مسيحيت قائل بودند، براي آن نيز قائل ميشدند. زيرا اين دين نيز داراي كتابهايي بود. آزادي دين زرتشت با پرداخت جزيه تضمين و آتشكدهها محترم شمرده شد، چنانكه تا سه قرن پس از هجوم عربهاي مسلمان، هنوز از اين آتشكدهها ديده ميشد و براي رتق و فتق امور ملّي، حكام عرب غالباً به موبدان متوسل ميشدند. امّا انحطاط دين زرتشت بيشتر به دست همين موبدان بوده است نه مسلمانان. زيرا سرسختي و آشتي ناپذيري آنان و آداب ديني محدودشان با نرمش و سادگي دين اسلام منافات داشت.[7]
بنابراين آنچه حاصل شد اين بود كه اسلام هيچ وقت اقدام به تخريب معابد زرتشتيان نكرد بلكه با منطق قوي خود پيش رفت تا آنجائي كه اكثريت زرتشتيان مسلمان شدند و با دست خود آتشكدهها را به عنوان اينكه مظاهر شرك هستند از بين بردند و مسجد را براي عبادت خداي يگانه بنا كردند. اگر اين ادعا كه مسلمانان معابد زرتشتيان را خراب كردن درست بود بايد تا امروز هيچ آتشكدهاي باقي نميماند، در حالي كه زرتشتيان در دولت اسلام به قدري آزادي داشتند كه با وليعهد دولت اسلامي در زمان مأمون عباسي به مناظره برميخيزند. در عيون اخبار الرضا در اين باره چنين ميخوانيم: هنگامي كه علي بن موسي الرضا ـ عليه السّلام ـ وارد بر مأمون شد او به فضل بن سهل، وزير مخصوصش، دستور داد كه پيروان مكاتب مختلف را مانند جاثليق (عالم بزرگ مسيحي) و رأس الجالوت (پيشواي بزرگ يهوديان) و رؤساي صائبين و هربر اكبر (پيشواي بزرگ زرتشتيان) و نسطاس رومي (عالم بزرگ نصراني) و همچنين علماي ديگر علم كلام را دعوت كند تا سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آنها را.[8]
بدين ترتيب ميبينيم كه تمام مكاتب از جمله كيش زرتشت در ايران، در دورة حكومت اسلامي كاملاً آزاد بودند و علاوه بر اين تا به امروز اين آزادي ادامه داشته است تا جايي كه آتشكدة يزد هنوز هم روشن است.
از اين رو هر جا كه اسلام به پيش رفته با قدرت منطق و معارف غني خود بوده است نه به اجبار و زور.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. خدمات متقابل ايران و اسلام، استاد شهيد مطهري.
2.كارنامة اسلام دكتر زرين كوب.
3. مجلة تخصصي كلام، شمارههاي 31 الي 34.
[1] . الهامي، داوود، اسلام و ايران، انتشارات مكتب اسلام، اول، 74، ص 219.
[2] . زرين كوب، عبدالحسين، كارنامة اسلام، انتشارات اميركبير، ص 3.
[3] . اسلام و ايران، ص 295.
[4] . مجله تخصصي كلام اسلامي، شماره 35، ص 60.
[5] . ايران و اسلام، ص 296، به نقل از همان، تاريخ تمدن ايران ساساني، ج1، ص 99.
[6] . مجلة تخصصي كلام اسلامي، شماره 35، ص 62.
[7] . اسلام و ايران، ص 284، به نقل از فردوسي و حماسه ملي، هانري ماسه، ص 15.
[8] . پيشوائي، مهدي، سيرة پيشوايان، انتشارات توحيد، چ چهارم، 1375، ص 517.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بهتر است قبل از مقايسه سخن پولس با حديث قدسي: «لولاك لما خلقت الافلاك» ابتدا به بررسي ديدگاه پولس درباره شخصيت حضرت عيسي بپردازيم تا معلوم شود كه آيا ميتوان سخن وي را با حديث فوق مقايسه كرد يا نه؟!
پولس كه قبل از گرايش به مسيحيت از مخالفان سرسخت مسيحيان كليساي اوليه بود، به ادعاي خودش در اثر مكاشفهاي كه در راه دمشق برايش رخ داد، نه تنها از اذيت و آزار مسيحيان دست برداشت، بلكه به يكي از مبلغين مسيحيت تبديل شد و در اين راه سفرهاي طولاني كرد و براي گردآوردن پيروان بيشتر به هر كاري دست زد و احكام و سنن مسيحيت را يكي پس از ديگري نسخ نمود تا دل مردمان بتپرست آسياي صغير و جنوب اروپا را به دست آورد، و البته در اين كار موفقيتهاي بسياري كسب كرد و توانست در نهايت مسيحيتي را غالب سازد كه ساخته و پرداخته انديشه خودش بود و ربطي به آنچه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ و حواريون راستينش به تبليغ آن ميپرداختند، نداشت.[1]
از ديدگاه پولس حضرت عيسي فرزند خدا و در حقيقت خود خدا بود كه در شكل انسان تجلي يافته بود، او عيسي را قديم، ازلي و آفريننده و تدبير كننده عالم هستي ميدانست و در اين امور به شدت تحت تأثير آموزشهايي بود كه در كودكي و جواني از بتپرستان روم و آسياي صغير آموخته بود. او در نامهاي به عبرانيان (مسيحيان يهودي نژاد) مينويسد: «در زمانهاي گذشته خدا به وسيله پيامبران، اراده و مشيت خود را به تدريج بر اجداد ما آشكار ميفرمود، او از راههاي گوناگون در خواب و رؤيا، گاه حتي روبرو با پيامبران سخن ميگفت؛ امّا در اين ايام آخر او توسط فرزندش با ما سخن گفت. خدا در واقع اختيار همه چيز را به فرزند خود سپرده و جهان و تمام موجودات را به وسيله او آفريده است، فرزند خدا منعكس كننده جلال خدا ومظهر دقيق وجود اوست، او با كلام نيرومند خود تمام عالم هستي را اداره ميكند. او به اين جهان آمد تا جانش را فدا كند و ما را پاك ساخته، گذشته گناه آلود ما را محو نمايد، پس از آن در بالاترين مكان افتخار، يعني دست راست خداي متعال نشست.[2]
طبق گفتار پولس عيسي ـ عليه السّلام ـ ويژگيهاي زير را دارد:
1. فرزند خداست؛ 2. جهان و تمام موجودات به وسيله او آفريده شده است؛ 3. او مظهر دقيق وجود خداست؛ 4. او تمام عالم هستي را اداره ميكند؛ 5. بعد از كشته شدن در سمت راست خدا نشسته است.
بنابراين ميتوان نتيجه گرفت كه عيسي ـ عليه السّلام ـ هم در ذات با خداوند شريك است و ذاتي قديم، ازلي و ابدي دارد و هم در ربوبيت و اداره و تدبير عالم شريك خداوند ميباشد و هم در خالقيت با خداوند انباز است. به تعبير ديگر سخنان پولس هم با توحيد ذاتي مخالف است، هم با توحيد در خالقيت و هم باتوحيد در عبادت. و همه اين مطالب به نوعي از آنچه كه در سؤال از قول پولس نقل شده است نيز به دست ميآيد؛ زيرا در آن متن هم، پولس حضرت عيسي را ذاتي قديم و غيرمخلوق ميشمارد.
حال سؤال اين است كه آيا ميتوان اعتقادات و ديدگاههاي پولس را با حديث قدسي «لولاك لما خلقت الافلاك»؛[3] (اي پيامبر) اگر تو نبودي افلاك را نميآفريدم، مقايسه كرد؟ مسلما اين مقايسه، قياسي مع الفارق و بيربط خواهد بود؛ زيرا اين حديث فقط ميگويد كه خداوند افلاك را به خاطر حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ آفريده است. ولي هيچ دلالتي بر اين ندارد كه افلاك را خود پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ آفريده يا آنها را اداره ميكند، يا اين كه در ذات همانند خداوند است.
بر اساس نص صريح آيات قرآني و روايات اسلامي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و همه انسانها عبد و بنده خداوند هستند، هم چنان كه در قرآن ميخوانيم: «بگو: من مأمورم كه الله را بپرستم و شريكي براي او قائل نشوم.»[4]
براي توضيح بيشتر ديدگاه اسلام در مورد توحيد بايد اشاره شود كه در آيات و روايات اسلامي توحيد، پنج مرتبه دارد كه هر مسلماني بايد به آن اقرار و اعتراف داشته باشد.
1. توحيد در ذات: يعني ذات خداوند بسيط است و جزء ندارد و هم چنين مثل، نظير و مانند هم ندارد. چنان كه قرآن ميگويد: «قل هو الله احد؛[5] بگو خداوند يكتا و يگانه است.» و «لم يكن له كفواً احد؛[6] و براي او هيچ گاه شبيه و مانندي نبوده است.»
2. توحيد در صفات: يعني صفات خداوند عين ذات خداوند ميباشد.
3. توحيد در خالقيت: يعني هرچه در عالم هستي هست، مخلوق خداوند ميباشد، و هيچ خالقي غير از خداوند وجود ندارد: «قل الله خالق كل شيء و هو الواحد القهار؛[7] بگو خدا خالق همه چيز است و اوست يكتا و پيروز.»
4. توحيد در ربوبيت: يعني تدبير و اداره جهان هستي و مخلوقات به دست خداوند است و هيچ كس در تدبير و اداره جهان شريك خداوند نيست. هم چنان كه خداوند ميفرمايد: «... و سخّر الشمس و القمر كلُّ يجري لأجل مسمي يدبّرُ الامر؛[8] خورشيدو ماه را مسخّر ساخت كه هر كدام تا زمان معيني حركت دارند. كارها را او (خداوند) تدبير ميكند.»
5. توحيد در عبادت: يعني عبادت مخصوص ذات خداوند است و جز الله تبارك و تعالي چيز ديگر پرستش نميشود: «ما در هر امتي رسولي برانگيختيم كه خداي يكتا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد.[9]» [10]
با توجه به توضيحاتي كه درباره توحيد و مراتب آن داده شد روشن ميشود كه حديث قدسي لولاك لما خلقت الافلاك، هيچ منافاتي با توحيد (با همه مراتبش) ندارد. برخلاف گفتار پولس كه در كتاب مقدس مسيحيان ذكر شده و با همه مراتب توحيد مخالف بود، شرك صريح را تبليغ ميكند. پس نميتوان گفتار پولس را با حديث فوق مقايسه كرد و نتيجه گرفت كه دين اسلام هم مانند مسيحيت كنوني گرفتار شرك است، زيرا واقعاً اين دو به همديگر ربطي ندارد.
معرفي منابع براي مطالعه بيشتر:
1. صد مقاله سلطاني، تأليف سلطان الواعظين شيرازي.
2. آشنايي با اديان بزرگ، حسين توفيقي.
3. مجموعه آثار، ج 1 ـ 4، استاد شهيد مطهري.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ج: كتاب مقدس، عهد جديد، كتاب اعمال رسولان و بيناس، جان، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حكمت، انتشارات آموزش و انقلاب اسلامي، چ پنجم، ص 619.
[2] . نامهاي به مسيحيان يهودي نژاد (عبرانيان)، ج 1، ص 1 ـ 4؛ كتاب مقدس، ص 1186.
[3] . حسين استرآبادي، سيد شرف الدين، تأويل الايات الظاهره، قم، انتشارات جامعه مدرسين، سال 1409 هـ، ص 43، هم چنين مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، چاپ دار احياء التراث العربي، ج16، ص 405.
[4] . رعد/36.
[5] . اخلاص/1.
[6] . اخلاص/4.
[7] . رعد/16؛ هم چنين زمر/62؛ مؤمن/62؛ انعام/101.
[8] . رعد/2.
[9] . نحل/36.
[10] . در مورد مراتب توحيد مراجعه شود: سبحاني، جعفر، محاضرات في الالهيات، ص 47 ـ 93 ؛ رباني گلپايگاني، علي، و الالهيات في مدرسة اهل البيت ـ عليهم السّلام ـ ، انتشارات لوح محفوظ، چ اول، 1420 ق، ص 99.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ترديدي نيست كه هم در انجيل و هم در قرآن حضرت عيسي ـ عليهالسلام ـ تعبير به «كلمه» شده است، و لكن بايد ديد كه آيا مقصود از «كلمه» كه در قرآن آمده با آنچه در انجيل ذكر شده يكيست؟ يا با هم تفاوت اساسي و جوهري دارند؟ آنگاه ميتوان گفت كه قرآن مطالب انجيل را در اين مورد پذيرفته است يا خير؟
«كلمه» به حسب لغت بر لفظ واحدي كه دلالت بر معنا كند و همچنين بر جمله اعم از اينكه تام باشد يا نباشد ـ اطلاق ميشود و در اصطلاح قرآن عبارت از چيزي است كه ارادة الهي به آن ظاهر مي گردد. و منظور از آن نوعي خلق است[1] و مقصود از «كلمه» در آية 45 سوره آلعمران كه بر حضرت عيسي ـ عليهالسلام ـ اطلاق شده همان تولد فوقالعاده او ميباشد و يا به خاطر اينست كه قبل از تولد خداوند بشارت او را به مادرش داده بود و نيز ممكن است علّت اين تعبير اين باشد كه «كلمه» در اصطلاح قرآن به معناي مخلوق به كار ميرود. مانند «بگو اگر درياها مركب شوند تا كلمات پروردگار مرا بنويسند آنها تمام ميشوند، پيش از آنكه كلمات پروردگار من تمام شود، هر چند درياها را بر آنها بيفزايم»[2] در اين آيه منظور از «كلمات خدا» همان مخلوقات او است، از آنجا كه مسيح ـ عليهالسلام ـ يكي از مخلوقات بزرگ خداوند است اطلاق «كلمه» بر او شده است و همچنين در آيات ديگر صريحاً حضرت عيسي ـ عليهالسلام ـ را فرزند مريم معرفي ميكند.[3] تا پاسخي به مدعيان الوهيّت عيسي ـ عليهالسلام ـ باشد. زيرا كسي كه از مادر متولد ميشود و مشمول تغييرات و تحولات جهاني ماده است چگونه ميتواند خدا باشد. بديهي است كه خداوند از تمام تغييرات و دگرگونيها بركنار است.
در انجيل يوحنا[4] «كلمه» بر مسيح به گونهاي ديگر اطلاق شده و به معنايي آمده است كه مخالف و متضاد با معنايي كه در قرآن آمده، ميباشد. و به هيچ صورت مورد تأييد قرآن نميتواند باشد. در انجيل آمده است: كلمه پيش خدا بود ـ كلمه خدا بود ـ كلمه جسم شد. معناي اين جمله چنين ميشود كه: مسيح خدا بود ـ و خدا جسم شد. بديهي است كه چنين اعتقادي با اصول و مباني اسلامي كه برگرفته از قرآن ميباشد، در تضاد و تناقض است. و همچنين با مطالب ديگر انجيل نيز سازگاري ندارد. زيرا طبق نقل «رابرت هيوم» در حدود هفتاد مورد در چهار انجيل تكرار شده كه مسيح فرزند بشر بود و شايد عيسي ميخواست بدين صورت رابطة خويش را با ابناء بشر و اينكه او خود را يكي از افراد بشر يا انسان ايدهآل احساس مينمود مورد تأكيد قرار دهد.»[5]
پس اين ادعا كه قرآن مطالب انجيل را در مورد عيسي ـ عليهالسلام ـ كه ميگويد «كلمه» خدا بود، كلمه جسم گرديد ـ قبول دارد، ناشي از عدم دقت در محتواي آية قرآن ميباشد. و صرف تعبير قرآن از مسيح به «كلمه» دليل بر قبول داشتن گفتار انجيل در اين مورد نميتواند باشد. قرآن ميگويد: مسيح مخلوق و بنده خدا است. در حالي كه انجيل ميگويد: مسيح خدا است و خدا جسم گرديد. و صرف تشابه در تعبير دليل بر تائيد محتواي انجيل در مورد مسيح توسط قرآن نميتواند باشد.
صد هزاران اين چنين اشباه بين
فرق شان هفتاد ساله راه بين
هر دو صورت گر بهم ماند رواست
آب تلخ و آب شرين را صفاست
ساحران موسي از ستيزه را
برگرفته چون عصاي او عصا
زين عصا تا ‹ عصا فرقي است ژرف
زين عمل تا آن عمل راهي شگرف[6]
علاوه بر اين، قرآن كلام خدا است كه از دخل و تصرّف ديگران مصون و محفوظ مانده و دست تحريف به آن نرسيده است، لذا هيچگونه تعارض و يا تضاد در محتواي آن به چشم نميخورد و اگر از مسيح به «كلمه» تعبير شده و ممكن است براي كساني داراي ابهام باشد در آيه بعد به صراحت ميگويد: «مثل عيسي در نزد خدا همچون آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمود: موجود باشد و او هم موجود شد.»[7] و هرگونه شبههي الوهيت در مورد عيسي مسيح را منتفي ميسازد.
و از آنجا كه اناجيل، كلام مستقيم خدا نيست و برداشتهاي حواريون از گفتار مسيح ـ عليهالسلام ـ ميباشد و هر يك از آنها گفتار مسيح را طبق برداشت خويش بيان نموده است لذا بعضاً با هم در تعارض و تضاداند. و از اينرو مطلبي كه در انجيل يوحناء راجع به مسيح آمده و او را خدا دانسته است در انجيلهاي ديگر چنين چيزي وجود ندارد. شايد برداشت نويسنده انجيل يوحنا راجع به مسيح چنين بوده كه ذكر كرده است. يا دست تحريف به آن رسيده و به شكل موجود درآوردهاند.
سؤال اساسي اينست كه چگونه پيروان دين مسيح بر انجيل يوحنا كه ميگويد: كلمه پيش خدا بود ـ كلمه خدا بود ـ كلمه جسم شد ـ اعتقاد و باور دارند در حالي كه اين گفتار با مطالب ديگر انجيل كه ميگويد: حضرت مسيح توسط يهوديان به صليب كشيده شد و به قتل رسيد، تعارض آشكار دارد.
در انجيل متي آمده است كه «عيسي بار ديگر فرياد بلندي كشيد و جان سپرد.»[8]
خدايي كه انجيل معرفي ميكند از مخلوقاتش عاجزتر است تا جاي كه او را به قتل ميرساند و دفن ميكند!! اما مسيح كه در قرآن از او ياد شده غير از مسيح است كه در انجيل معرفي شده است كه گاهي پسر خدا خوانده شده[9] و گاهي خدا.[10]
در نتيجه مطالبي كه در انجيل يوحنا راجع به مسيح آمده قطعاً مورد تأئيد قرآن و اسلام نميباشد. و اگر كسي چنين فكر كند از عدم دقت و آشنائي او از منابع اسلامي حكايت ميكند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. طهارت و نجاست اهل كتاب و مشركان، محمد حسين زماني.
2. تفسير نمونه، ج 1، مكارم شيرازي.
3. مجموعه آثار، ج 14، استاد شهيد مطهري.
[1] . طباطبائي، سيدمحمد حسين، تفسير الميزان، مركز نشر فرهنگي رجاء، بيتا، ج2، ص447، ج3، ص340.
[2] . كهف/109.
[3] . بقره/87ـ253 و نساء/171.
[4] . يوحنا/ج 1، 14.
[5] . رابرت هيوم، اديان زنده جهان، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، اول، 1365 ش، ص 343.
[6] . ملاي رومي، جلالالدين، مثنوي معنوي، تهران، هرمس، 1382 ش، ص 16.
[7] . آلعمران/59.
[8] . انجيل شريف، ترجمه فارسي، جديد، تهران، انجمن كتاب مقدس ايران. بيتا، ص 97.
[9] . توبه/30.
[10] . يوحنا/ج 1، ص 4.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
واژه «مسلمان صهيونيست» در ادبيات سياسي يا اعتقادي و يا فرهنگي تعريف نشده است و هيچ فرد يا گروهي خود را «مسلمان صهيونيست» معرفي ننموده است. بنابراين به نظر مي رسد كه واژه فوق نشان كساني باشد كه عقيدة خاصي را ابراز كرده باشند.
مراد از «مسلمان صهيونيست» مي تواند مسلماني باشد كه كيش يهودي اختيار كرده و عقايد صهيونيستي داشته باشد؛ يا مسلماني كه مسيحي شده و عقايد مسيحيان صهيونيست را برگزيده است. چنانچه گروهي به نام «كيش ابراهيم» در آمريكا وجود دارد كه مسيحياني هستند كه سابقاً مسلمان بوده اند و اكنون دوستدار انجمن هاي اسرائيل مي باشند.[1]
وارد كردن اتهام «مسلمان صهيونيست» شايد به خاطر تشبّه فرد يا عده اي از مسلمانان به قوم يهود باشد. يهوديان براخلاق خاصي همچون مال اندوزي و ثروت و مادي گرائي و خساست معروفند.[2] از اين جهت اگر مسلماني چنين اخلاق مادي و پول پرستانه اي داشته باشد به يهودي گري يا صهيونيسم متهم مي گردد.
يكي ديگر از خصوصيات زشت قوم يهود، «نژادپرستي» است. كه حالت افراطي آن در ميان «صهيونيست ها» ديده مي شود. مطابق برداشت هايي از كتاب مقدس يهود قوم اسرائيل برترو بالاتر از اقوام ديگر و در واقع از جنس ديگري است. و يهوديان در قوانين و مقررات اجتماعي، و حتي در برخوردهاي اخلاقي بين يهوديان و غيريهوديان تفاوت و تبعيض قايل مي شوند.[3]
چنين اخلاق ناپسندي ممكن است در برخي طوائف و گروههاي مسلمانان ديده شود و خلق و خوي نژادپرستانه در برخي ملل اسلامي رشد كرده باشد. برخي از حجاج بيت الله الحرام كه از سوي وهابيون و برخي مردم مكه و مدينه مورد اذيت و آزار و اهانت قرار گرفته اند، چنين اخلاقي را از آنان (وهابيون) ديده اند.
برخي از مسلمانان (يا به تعبيري مسلمان نماها) خود را از تودة مسلمانان جدا كرده و به دامان اجانب و مخصوصاً يهوديان و صهيونيست ها پناه برده اند. اينها را هم مي توان مسلمانان صهيونست خواند. بهائيان از اين دسته اند: «حسينعلي نوري، پس از سيد علي محمد شيرازي، خود را «بهاءالله» ناميد و خود را پيامبر و سپس خدا معرفي كرد. پس از او پسرش «عباس افندي» ملقب به «عبدالبهاء» با زرنگي تمام مرام بهائيت را ترويج مي كرد. جانشين وي نوة دختري اش «شوقي افندي» بود، و پس از مرگ او كه مقطوع النسل بود، در سال 1336 ش، «بيت العدل اعظم» امور بهائيت را در دست گرفت. اين سه نفر در شهر «عكّا» در فلسطين تحت اشغال انگليس اقامت داشته و از حمايت آن دولت استعمارگر برخوردار بوده اند.
كشور غاصب اسرائيل كه در زمان «شوقي افندي» تأسيس شده است، از اين فرقه و بيت العدل اعظم و مقبرة سران بهائيت (كه ادعا مي كنند جسد «باب» نيز در آنجا مدفون است) حمايت كرده و مي كند.[4]
شريعت زدگي بدون توجه به اعتقادات صحيح و صفاي باطن و معنويت از خصوصيات يهوديان بوده است و حضرت عيسي در ضمن جملاتي بر آنان تاخته است:
«واي بر شما اي فريسيان رياكار! شما از نعنا و شويد و زيره، ده يك مي دهيد اما مهمترين احكام شريعت را كه عدالت و رحمت و صداقت است ناديده گرفته ايد. شما بايد اينها را انجام دهيد و در عين حال از انجام ساير احكام غفلت نكنيد. اي راهنمايان كور كه بشر را صافي مي كنيد و شتر را مي بلعيد.
... اي فريسي كور! اول درون پياله را پاك كن كه در آن صورت بيرون آن هم پاك خواهد بود. واي بر شما اي فريسيان رياكار! شما مثل مقبره هايي سفيد شده هستيد كه ظاهري زيبا دارند اما داخل آن پر ازاستخوانهاي مردگان و انواع كثافات است! شما هم همينطور، ظاهراً مردمي درستكار ولي در باطن پر از رياكاري و شرارت هستيد.»[5]
چه بسا مسلمان ريا كار يا شريعت زده و به تعبيري «خشك مقدس» را بتوان مسلمان يهودي يا صهيونيستي خواند.
يكي از عقايد صهيونيست ها اين است كه براي تحقق پيش گوئي هاي كتاب مقدس و ظهور «مشياح» (مسيحاي موعود) بايد زمينه سازي كرد. يكي از اين زمينه ها كه بايد فراهم شود بازگشت يهوديان به سرزمين موعود (فلسطين) و تشكيل دولت يهودي در آن مكان و خراب كردن معابد و ساخت مجدد هيكل (معبد) سليمان ـ عليه السلام ـ به جاي آن است.[6] يعني مسجد الاقصي (قبله نخست مسلمانان) و مسجد الصخره (مكان معراج پيامبر اسلام) خراب شوند و معبد يهوديان به جاي آن بنا شود و هزاران فلسطيني بي گناه كشته و هزاران مظلوم ديگر آواره و بي خانمان گردند تا به زعم آنان زمينه براي ظهور منجي قوم يهود و دوران سروري و آقائي آنان، فراهم شود.
مسيحيت صهيونيستي كه از جريانهاي سياسي ـ فرهنگي اخير در غرب است نيز به شدت بر چنين نظراتي اصرار دارد و معتقد است كه براي ظهور مجدد حضرت عيسي و بازگشت وي و حكومت جهاني كليساو شروع هزارة خوشبختي، چنين علائمي پيش گوئي شده است و بايد اسرائيل را براي تشكيل دولت يهودي و انتقال يهوديان از سراسر دنيا به فلسطين ياري و تشويق نمود.[7]
هر چند كه اين عمل باعث به وجود آمدن جنايت هاي بسيار و ظلم بي حد و حصر گردد. چنانچه مشاهده مي شود كه عملاً رژيم اشغال گر قدس دستش را تا مرفق به خون مسلمانان مظلوم فلسطيني آغشته كرده است. در ميان مسلمانان نيز علائم بسياري در مورد آخرالزمان و منجي موعود، پيش بيني شده است كه بعضاً بر اين زمان قابل انطباق هستند.[8]
اگر مسلماني همراه با صهيونيست ها موافق ظلم و جنايتي كه بر مردم مظلوم فلسطين مي رود باشد مي توان او را يك مسلمان صهيونيست خواند.
نتيجه اينكه: ما فرقه اي به نام «مسلمانان صهيونيست» نداريم و هيچ مسلماني خود را صهيونيست نخوانده است اما چه بسا مسلماني كه همراه و همگام و همفكر و هم عقيده با يهوديان و صهيونيست ها باشد برچسب «مسلمان صهيونيست» را بر پيشاني خود ببيند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . شفيعي سروستاني، فاطمه، تشكيلات مسيحي حامي اسرائيل، مجله «موعود»، شماره 41، ص 24.
[2] . جان بي ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حكمت، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ هشتم، 1375 ش، ص 561، آلفرد ليليانتال، ارتباط صهيونيستي، ترجمه ابوالقاسم حسيني واقع در كتاب پژوه صهيونيست به كوشش محمد احمدي، تهران، مؤسسه فرهنگي ضياء انديشه، چاپ اول، 1376 ش.
[3] . سليماني اردستاني، عبدالرحيم، قوم يهود از برگزيدگي تا نژادپرستي، مجله هفت آسمان، ش 22، ص 115.
[4] . توفيقي، حسين، مقدمه اي بر مقايسه اديان توحيدي، مجله هفت آسمان، ش 22، ص 108.
[5] . انجيل متي باب بيست و سوم.
[6] . عبدالوهاب المسيري، موسوعة اليهود، و اليهوديه و الصهيونيه، قاهره، دارالشروق، چاپ اول، 1999، ج6، ص137 و 138.
[7] . گريس هال سل، تدارك جنگ بزرگ، ترجمه خسرو اسدي، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، چاپ اول، 1377 ش، ص 23، نصير صاحب خلق، مسيحيت صهيونيستي، مجله موعود، شماره 41، ص 14.
[8] . نگا: مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، چاپ اول، 1421هـ ، 2001 م، ج 21، باب 25 و 28.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از پرداختن به پاسخ اين سؤال لازم است مقدمه اي را جهت تنوير بحث تقديم نمائيم.
1. دانشمندان علوم اسلامي اديان را به دو قسم توحيدي و غير الهي تقسيم مي كنند و در تبيين اديان توحيدي مي گويند اسلام، مسيحيت، يهوديت جزء اديان توحيدي به شمار مي روند هر يك از اين اديان، انشعابات مختلفي در درون خود دارند كه به آن مذهب مي گويند مثلاً مي گويند اسلام يك دين توحيدي است و داراي مذاهب شيعه و سني است، بنابراين در سوال ياد شده مسيحيت مذهب نيست بلكه يك دين و از جمله اديان الهي است گر چه بعد از حضرت عيسي دچار انحراف شديدي شد. و همين طور لائيك (laic) يعني جدا از دين يك صفت است يعني شخص دين جدا يا غير مذهبي و غير روحاني است.[1] و لائيسم گرايش به جدايي دين و سياست، بي اعتنايي به مذهب، اعتقاد به خارج كردن بنيادها و تأسيسات اجتماعي از تسلط مذهب. اصولاً وصف لائيك براي قانون يا كشور يا سازمان يا شخص، در مقابل وصف ديني و ايماني و اعتقادي است مثلاً گفته مي شود فرانسه يك كشور لائيك است يعني سياست آن از دين جدا مي باشد و همة مذاهب را به يك چشم مي نگرد.[2] كه اين بي اعتنايي به مذهب نهضتي بود كه عليه اختناق مذهبي و تفتيش عقايد در قرون وسطي و همپاي رنسانس در اروپا به وجود آمد. لذا لائيك هم به معني غير مذهبي يا غير روحاني است و به روش حكومت به كشورهايي گفته مي شود كه دين را از سياست جدا كرده و مذهب رسمي ندارند.[3]
پس لائيك هم يك سيستم حكومتي است كه در بسياري از كشورهاي غير مذهبي جريان دارد و از ميان كشورهاي مسلمان نيز تركيه همين رويه را اتخاذ كرده است.[4]
2. قرآن كريم در مجال دعوت به توحيد سه راه را براي موحدان هديه مي كند. نخست راه حكمت (برهان) دوم راه موعظه (خطابه) و سوم راه جدال أحسن هم چنان كه مي فرمايد: (ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ)[5] يعني با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت نما و با آنها به روشي نيكوتر استدلال و مناظره كن.
از آنجا كه دعوت شنوندگان به راه هدايت و توحيد از حيث افكار و روحيات متفاوت هستند و هم چنين اهداف و تعامل هاي مختلفي در قبال دعوت به توحيد دارند لذا لازم است كه دعوت كنندگان، راه هاي مختلف دعوت را بشناسند و در هر مقامي راه كار متناسب با آن را به كار گيرند كه أهم آن راه ها همان است كه قرآن فرمود (حكمت و اندرز نيكو و استدلال و مناظره) البته با مراجعه به احاديث اهل بيت روشن مي شود كه استدلال كنندگان بايد تبحر و مهارت اين ميدان را داشته باشند والّا از ورود به مناظره نهي شده اند. اين مطلب از توجه به روايت زير بدست مي آيد: يونس بن يعقوب مي گويد مردي از اهل شام براي مناظره به خدمت امام صادق ـ عليه السّلام ـ آمد حضرت به من فرمود: اگر بلدي خوب حرف بزني، برو و مناظره كن. گفتم فدايت شوم شنيدم كه شما از مناظره و بحث هاي كلامي نهي فرموده و اصحاب را نكوهش مي كنيد! امام صادق فرمود: من گفتم واي بر مناظره كنندگان كه حرف مرا وانهند و آنچه دلشان مي خواهد بگويند! بعد يونس مي گويد عده اي از شاگردان ماهر امام در علم كلام كه از جمله هشام بن حكم بود آمدند و با مرد شامي مناظره نمودند و به مرد شامي غلبه كردند كه در اينجا امام صادق ـ عليه السّلام ـ به هشام فرمود مثل تو بايد با مردم و كساني كه خواستار بحث هستند صحبت كند.[6]
حال كه اين مقدمات روشن شد در پاسخ به سوال بايد گفت علماي منطق براي شخص پرسشگر و پاسخگو سفارش كرده اند كه در چند چيز بايد مهارت داشته باشند.
1. هر قياسي كه طرف مقابل مطرح مي كند، بلافاصله مناظره گر عكس يك قياس را ارائه دهد.
2. توانايي نقض قياس طرف مقابل را بوسيله عكس نقيض همان قياس داشته باشد.
3. شخص بايد توانايي ذكر مقدمات زيادي را داشته باشد تا بدين وسيله از آن مقدمات مطلوب خود را اثبات يا ابطال كند.[7]
امّا شرايط مجادله و مناظره كننده هم چند چيز است:
نخست: اين كه در هنگام مناظره نرم گفتار باشد. دوم: فرصت بيان نكته نظرات جديد را به طرف مقابل ندهد كه در غير اين صورت بايد شاهد مغلوبيت خود باشد. سوم: بايد توانايي ايراد امثال و شواهد اعم از شعر، خصوص ديني، فلسفي و علمي و كلمات بزرگان و حتي حوادث كوچك را داشته باشد. چون گاهي اتفاق مي افتد كه يك مثل، آن كاري را مي كند كه دلايل منطقي تا آن اندازه كارگر نيستند. چهارم: اين كه در مناظره بايد از الفاظ زيبا سود جست و از عبارات ركيك و عاميانه و فحش و لعن و مسخره كردن پرهيز نمود چون اين گونه عبارات غرض جدال احسن را فاسد خواهد كرد.[8]
سوال كننده بايد به چند نكته در اين گونه موارد توجه داشته باشد:
1. ابتدا از آن جاهايي را كه مقدمه مشهور لازم را أخذ مي كند قبلاً در ذهن خود آماده كند.
2. در ذهن خود كيفيت وادار كردن طرف به تسليم شدن در برابر مقدمات مطرح كرده را آماده سازد.
3. در ذهن خود بايد راه هاي اعتراف گرفتن را آماده نمائد.
4. از اصل آنچه مي خواهد اثبات يا ابطال كند سوال نكند كه موجب فرار و متوجه شدن خصم مي شود.
5. نبايد مقدمات را به گونه اي آشكار گفت كه طرف مقابل متوجه نتيجه شود تا از تسليم شدن اباء كند.[9]
پس در اين گونه موارد اولاً لازم است تبحر و مهارت داشته باشد. ثانياً از مباني ديني و اعتقادي خود و طرف مقابل مطلّع باشيد ثالثاً از نقدهاي جدّي كه به آن مذاهب يا سيستم ها توسط بزرگان وارد شده آگاه باشد رابعاً توصيه هاي علماي منطق را جدّي بگيرد و از مغالطه هاي زيركانه خصم آگاه باشد.
با حفظ اين شرايط اگر برخوردي و مناظره و صحبتي پيش آمد مي توان پيش رفت و هوشيارانه مواظب بود كه هيچگاه تسليم مغالطه هاي طرف مقابل نشود كه ممكن است خطرات اعتقادي جبران ناپذيري به بار آورد. و قبل از برخورد و مناظره حتماً با اهل فن مشورت شود و راه كارهاي مناسب را بدست آورده و در راه حقانيت خود كه همان مذهب شيعه و دين اسلام است ثابت قدم بوده و ترديد به خود راه ندهد. و البته قدم گذاشتن در اين وادي، خود از بزرگترين جهادها است.[10]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ترجمه المنطق مرحوم مظفر (مترجم علي شيرواني).
2. تاريخ يك ارتداد، پرفسور روژه گارودي و دكتر اسرائيل شاهاك.
3. تثليث، علامه بلاغي.
4. شيعه و تهمت هاي ناروا (ترجمه محمدرضا عطائي).
5. در زمينه نقد اهل سنت ترجمه الغدير و خلافت مغتصبه.
[1] . ر.ك: فرهنگ علوم سياسي، پديد آورندگان علي آقا بخشي با همكاري مينو افشاري راد، نشر چاپار، پائيز 1379، ذيل (رقم)، 1627.
[2] . همان، ذيل (رقم)، 1628.
[3] . همان.
[4] . ر.ك: طلوعي، محمد، فرهنگ جامع سياسي، نشر علم، چاپ سوم، سال 77. ذيل عنوان لائيك.
[5] . نحل/125.
[6] . ر.ك: رباني گلپايگاني، علي، ماهو علم الكلام، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1376، ص 41، به نقل از كافي، ج 1، باب الاضطرار الي الحجه، ح4.
[7] . ر.ك: رباني گلپايگاني، علي، منابع الاستدلال، قم، ناشر جامعه مدرسين حوزه علميه، چاپ اول، 1414ه ، ص191 - 193.
[8] . همان، ص192.
[9] . همان، ص 183 - 184.
[10] . ر.ك: ماهو علم الكلام، ص 4. به نقل از مجمع البيان، ج 4، ذيل آيه 52. سوره مباركه فرقان.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در آئين اسلام عقيده بر آن است كه كسي پس از مرگ به دنيا باز نميگردد، نه به صورت انسان و نه به صورتي ديگر.[1] منظور از قيامت صغري همان مرگ است و چون با مرگ به طور مقدماتي به اعمال انسانها رسيدگي ميشود و مؤمنان در بهشت برزخي و فاسقان در جهنم برزخي ميمانند، تا قيامت كبري فرا برسد[2] و حسابرسي كامل صورت گيرد، مرگ را قيامت صغري ناميدهاند. بسياري از گناهكاران پس از مدتي عذاب در جهنم برزخي نجات پيدا ميكنند و در قيامت كبري بخشيده شده و به جهنم ابدي كه پس از آن است وارد نميشوند.[3]
اما تناسخ چيز ديگري را ميگويد. انديشه تناسخ در آئين بودا كه از آئين هندو گرفته شده و تغييراتي در آن داده شده است ميگويد: كسي كه رهايي نيافته و از چرخه هستي (سنساره) رها نگشته است، ناچار دوباره زائيده خواهد شد. شكل نوي وجود، لزوماً شكل انساني نيست. جهاننگاري بودايي پنج سپهر، گاهي هم شش سپهر ميشمارد كه شخص ميتواند در آنها دوباره زائيده شود: سپهر خدايان، جهان انساني، سپهر ارواح، سپهر جانوران، و دوزخ. در برخي از متنها از سپهر اهريمنان نيز سخن رفته است. زندگاني خدايان درازتر است و در شرايطي سعادتمندتر از شرايط انسانها زندگي ميكنند اما اينها هم مثل ساير موجودات، همين كه كردارهاي نيكشان ـ كه براي آن از خدايان شدهاند ـ از ميان رفت بايد به زمين برگردند. به اين ترتيب آنها كه به سپهرهايي غير از جهان انساني رفتهاند بايد به قدري در باز تولّدها چرخ بخورند تا به جهان انساني بيايند تا بتوانند از طريق تعاليم بودا، از چرخة هستي نجات يابند.[4] پس در تناسخ بودايي، ارواحي كه به مقام رها شدگي (ارهت) نرسيدهاند به همين دنيا باز ميگردند ولي در انديشة اسلامي، ارواح به اين دنيا بازگردانده نميشوند.[5] نكتة قابل توجه ديگر اينكه آئين بودا اعتقادي به روح و يا «خودِ» مشترك كه در همة اين زندگيها شركت كرده باشد ندارد و اين تناقض هنوز در آئين بودا و تعاليم آن به وضوح حل نشده است.[6] اگر منظور اين است كه صورت برزخي گناهكاران شبيه سپهرهاي مورد ادعاي بوديسم است، اولاً جهاني كه اين دو در آن اتفاق ميافتند كاملاً متفاوت است و ثانياً آن جهانبيني كه اين دو آئين بر آن بنا شدهاند، به طور كلي با يكديگر متفاوت ميباشد و هر يك از دو انديشه را بايد بر مبناي جهانبيني اختصاصي خودش مطالعه كرد و نه بر اساس برخي شباهتهاي ظاهري كه به ندرت هم ديده ميشوند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. اصول اعتقادات در 40 درس، اصغر قائمي.
2. راه بودا. ب . ل . سوزوكي، ترجمة: ع . پاشايي.
[1] . مؤمنون/100.
[2] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي، چاپ اسراء، چاپ اول، 1376، ج 9، سيرة رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در قرآن، فصل دوم، اعجاز پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، در حديثي از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل است كه فرمودند: «كسي كه ميميرد پس به حقيقت قيامت او برپا ميشود» مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، ج 58، ص 7.
[3] . تفسير موضوعي، ج 9، سيرة رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در قرآن، فصل دوم. اعجاز پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله- .
[4] . هاسن ولفگانگ شومان، آئين بودا، ترجمه: ع . پاشايي، چاپ گلشن، چاپ دوم، 1375، ص 7 ـ 52.
[5] . مؤمنون/100.
[6] . آئين بودا، ص 44.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
فرقه در لغت به معناي جدايي،دسته، گروه و طايفه آمده است،[1] ولي در اصطلاح علم ملل و نحل به گروهي از قائلين به يك دين كه اعتقاد، روش و طريقه خاصي را برگزيده اند و خود را از ديگر قائلين به آن دين جدا ساخته اند، گفته مي شود. بنابراين مي توان گفت كه فرقه ديني زماني به وجود مي آيد كه گروهي از مردم در اصول دين و فروع مهم نظر جديدي مطرح كرده و شيوه تازه اي را برگزيده باشند.
بررسي تاريخ دين اسلام نشان مي دهد كه اولين فرقه اي كه در اسلام به وجود آمد، فرقه اي بود كه بعدها «اهل سنت» ناميده شد. اين عده بعد از وفات پيامبر اسلام بنابر هوسهاي نفساني، مصلحت هاي دنيوي و شخصي از اطاعت حضرت اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ كه در روز غدير خم، با وي بيعت كرده بودند، سرباز زده و اصل امامت را كه پيامبر اسلام در زمان حيات بر آن تأكيد فراوان داشتند،[2] كنار گذاشته و باعث تقسيم مسلمانان به دو دسته شدند.
دستة اول گروهي بودند كه هم چنان بر بيعت خود با امير مؤمنان در روز غدير خم وفادار ماندند و امامت را كه جزو اصول دين بود پذيرفتند. اين گروه كه نام «شيعه علي ـ عليه السّلام ـ » را داشتند بعدها به اختصار «شيعه» ناميده شدند.
دستة دوم گروهي بودند كه از قبول اصل امامت سرباز زده و گفتند كه ما خود، رهبر تعيين مي كنيم و از قبول امامت حضرت علي ـ عليه السّلام ـ خودداري كردند، اين گروه بعدها به «اهل سنت» معروف شدند. اين اولين تقسيم بندي مسلمانان در صدر اسلام بود كه تاكنون نيز ادامه داشته است اما بايد دانست كه دو گروه فوق بعدها، خودشان به فرقه هاي متعددي تقسيم شدند كه درذيل به ذكر نام برخي از آنها و مختصري از اعتقادات آنها اشاره مي كنيم:
الف) فرقه هاي شيعه
مذهب شيعه فرقه هاي متعددي چون كيسانيه، فطحيه، واقفيه، نصيريه و... دارد كه بيشتر آنها از بين رفته اند و براي اطلاع از آنها مي توان به كتاب هايي چون فرق الشيعه نوبختي، مراجعه كرد و ما در ذيل به ذكر چند نمونه كه تا زمان حال باقي مانده و طرفداراني دارد، اشاره مي كنيم.
1. شيعه اماميه:اين نام به كساني گفته مي شود كه معتقدند، خداوند بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ امامان دوازده گانه را نصب كرده كه بعد از آن حضرت به تبيين دين اسلام و هدايت مردم بپردازند. نام اين دوازده امام عبارت است از: علي مرتضي ـ عليه السّلام ـ ، حسن مجتبي ـ عليه السّلام ـ ، حسين سيدالشهداء(ع)، علي زين العابدين، محمد «باقر» ـ عليه السّلام ـ ، جعفر الصادق ـ عليه السّلام ـ ، موسي «كاظم» ـ عليه السّلام ـ ، علي «الرضا» ـ عليه السّلام ـ ، محمد «هادي»، علي «نقي» ـ عليه السّلام ـ ، حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ مهدي قائم ـ عليه السّلام ـ منتظر كه زنده است و روزي ظهور خواهد كرد و زمين را پر از عدل و داد مي كند، پس از آنكه از جور و ظلم پر شده باشد.[3]
2. زيديه: اين نام به كساني اطلاق مي شود كه عقيده دارند،امامان بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه از سوي آن حضرت نصب شده اند، حضرت علي ـ عليه السّلام ـ امام حسن ـ عليه السّلام ـ و امام حسين ـ عليه السّلام ـ مي باشد.[4] و بعد از آن هر فاطمي شجاع و عالم كه با شمشير قيام كند و... امام است.[5]
3. اسماعيليه: گروهي از شيعيان هستند كه معتقدند، امامان از سوي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و يا امام قبلي،نصب مي شود و از پدر به پسر مي رسد و بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ حضرت علي ـ عليه السّلام ـ امام بوده بعد از وي به ترتيب تا امام صادق ـ عليه السّلام ـ را قبول مي كنند و بعد از آن حضرت عقيده دارند كه امامت به اسماعيل فرزند امام صادق ـ عليه السّلام ـ رسيده و بعد از او هم امامت در فرزندان وي ادامه يافته و تا زمان حال اين سلسله امامت ادامه دارد.[6]
ب) فرقه هاي اهل سنت
اهل سنت نيز به فرقه هاي متعدد و فراواني تقسيم مي شوند كه هر كدام اعتقادات خاص خود را دارند و ادعاهاي مختلفي را مطرح مي كنند. فرقه هايي چون، حشويه، سلفيه،ماتريديه، مرجئه، قدريه، جهميه، مجسمه، كراميه، ظاهريه، خوارج و... از جمله فرقه هاي اهل سنت هستند كه هر كدام نيز گاهي ده ها فرقه، زير مجموعه دارند كه براي اطلاع از آنها مي توان به كتاب «مقالات الاسلاميين» مراجعه كرد، لكن ما در اين قسمت به چند فرقه مهم از اهل سنت اشاره مي كنم.
1. اشاعره: عدّه اي از اهل سنت هستند كه امامت را قبول نداشته و سعي مي كنند بين ظاهر گرايي اهل حديث و عقل گرايي معتزله جمع كنند ولي بيشتر به ظاهرگرايان تمايل داشته صفات خداوند را غير از ذات دانسته و كلام الله را قديم مي دانند.[7]
2. معتزله: گروهي از مسلمانان سني بودند كه بر پنج اصل اعتقاد داشتند كه از آن تعبير به اصول خمسه معتزله مي كنند كه عبارتند از 1. توحيد. 2. عدل. 3. وعد و وعيد. 4. منزلتي بين دو منزلت. 5. امربه معروف و نهي از منكر.[8]
3. وهابيت:اين گروه طرفداران محمد بن عبدالوهاب هستند كه در اواخر قرن دوازده هجري به ترويج افكار ابن تيميه پرداخته و به تخريب اماكن اسلامي و قبور ائمه بقيع پرداخت و طرفداران وي كه وهابيه ناميده مي شوند بارها به كربلا و نجف حمله كردند. اصول عقايد وهابيت را مي توان در موارد ذيل خلاصه كرد:
1. اعتقاد به وسايط ميان خلق و خدا با توحيد در الوهيت منافات دارد!
2. مشركان عصررسالت در مسئله ربوبيت مشرك نبودند.
با اين كه انگيزه بت پرستان، تقرب به خداوند و طلب شفاعت از معبودان خويش در پيشگاه خداوند بود، قرآن كريم عمل آنان را شرك دانسته است.
3. هرگونه عمل كه مشابه اعمال مشركان عصر رسالت باشد مثل استغاثه و استعانت از غير خدا، نذر و قرباني براي خدا، و طلب شفاعت از غير خدا شرك است.
4. از آنجا كه مسلمانان (غير از وهابيه) اين اعمال را انجام مي دهند، مشرك خواهند بود.
5. شرك مسلمانان از شرك مشركان عصر رسالت عظيم تر است و...[9]
4) قاديانيه:
قاديانيه طرفداران غلام احمد قادياني هستند كه در سال 1256 هـ ق، در هند ظهور كرد و ادعا نمود كه مسيح موعود و مهدي مورد انتظار مسلمانان است و در نهايت نيز ادعاي نبوت نمود. او مي گفت كه نبوت و رسالت او ناسخ دين اسلام نبوده، بلكه مؤيد و مجدد دين اسلام است. و جهاد را از عهده مسلمانان برداشته و ديگر جهاد واجب نيست.[10]
در پايان بايد به اين نكته اشاره كرد كه شمردن فرقه هاي اسلامي و احصاء آنها كاري مشكل مي باشد زيرا هر كدام از نويسندگان ملل و نحل كه نام و عقايد فرقه هاي اسلامي را ذكر كرده اند از ديدگاهي خاص به فرقه هاي اسلامي نگريسته اند. برخي فرقه هاي مهم را بيست فرقه شمرده اند. برخي از 74 فرقه نام برده اند[11] و برخي نيز صدها فرقه نام برده اند كه برخي از آنها واقعيت تاريخي نداشته و ساخته و پرداخته ذهن نويسنده آن كتاب بوده اند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فرق و مذاهب كلامي، رباني گلپايگاني.
2. فرهنگ فرق اسلامي، محمد جواد مشكور.
3. المذاهب الاسلاميه، جعفر سبحاني.
[1] . معين، محمد، فرهنگ معين، انتشارات اميركبير، چاپ دهم، 1375، ج2، ص2523.
[2] . حديث ثقلين.
[3] . خوارزمي، محمد بن احمد، مفاتيح العلوم، ترجمه حسين خديو، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ 1، 1362، ص 35.
[4] . سبحاني، جعفر، المذاهب الاسلاميه، مؤسسةامام صادق چاپ اول، 1423 هـ، ص 246.
[5] . رباني، علي، درآمدي بر علم كلام، انتشارات دارالفكر، چاپ اول، 1378، ص 208.
[6] . المذاهب الاسلاميه، ص 246.
[7] . ر. ك: درآمدي بر علم كلام، ص 276.
[8] . همان، ص 250 و 251.
[9] . درآمدي بر علم كلام، ص 323.
[10] . المذاهب الاسلاميه، ص 360 تا 367.
[11] . مفاتيح العلوم، ص 30 تا35.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تاريخ بشر گواهي مي دهد كه هميشه، وقتي كه يك دين اعم از دين آسماني و غير آسماني ظهور كرده است، پيروان آن به علل و عوامل مختلف اجتماعي، رواني و اخلاقي باعث انشعاب و تفرقه در دين گرديده و موجب ايجاد فرقه ها و مذاهب مختلف شده اند.
دين اسلام به دليل اينكه يك دين الهي[1] و مبتني بر حقيقت و نيازهاي مادي و معنوي بشر و همسو با فطرت ثابت انسان[2] مي باشد، هيچگونه تغيير و تبديلي در حقيقت آن از طرف هيچ كس امكان پذير نمي باشد. بنابراين با انشعاب و ايجاد فرقه هاي متعدد خود دين منشعب نگرديده بلكه اين مسلمانان بودند كه راه هاي مختلفي را در پيش گرفته و هر كسي راه خود را دين اسلام تلقي نموده و آن را حق پنداشته است.
اين مسلم است كه خداي متعال دين كاملي را با رسالت خاتم الانبياء ـ صلي الله عليه و آله ـ براي بشر نعمت بزرگي قرار داده است.[3] در اين راستا يكي از برنامه هاي مهم رسمي و الهي پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ بيان و تثبيت نعمت امامت و خلافت بعد از خودش بود[4] و تلاش ممتدي را براي اين امر مهم در زمان ها و مكان هاي متعددي نمودند. روايات و حوادث تاريخي متعددي از آن جمله حديث ثقلين[5]، حديث منزلت[6]، حديث و واقعة تاريخي غدير[7]، حديث قلم و دوات[8] و... دلايل قطعي بر اين مطلب مي باشند.
عدة محدودي از اصحاب بر اساس آيات قرآن كريم، هم سخنان و سفارشات رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ را وحي الهي دانسته[9] و هم معتقد به وجوب پيروي از آن حضرت بودند[10]، لذا از سخنان و دستورات آن حضرت در مسئلة امامت پيروي نمودند و بر اصل اسلام باقي ماندند و اين روايات را سرلوحة هدايت خودشان قرار داده و بعد از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اعتقاد به امامت امام علي ـ عليه السلام ـ و ساير اهل بيت ـ عليهم السلام ـ را در حوزه ديني خودشان حفظ نمودند. اين دسته از مسلمين توسط خود پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ شيعه ناميده شدند[11] و بعد از رحلت آن حضرت بر همين نام تا امروز باقي ماندند.
اما عده اي از صحابه حال به هر علتي از اين اصل انحراف نموده و به دستورات پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ اعتنا نكرده و با رهبري عمر در روز وفات حضرت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در حاليكه علي ـ عليه السلام ـ با ساير بني هاشم مشغول كفن و دفن بودند، خودسرانه با توجه به اينكه قبلاً هم با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ در مسئلة امامت و خلافت به مشاجره پرداخته بود[12] شورايي را تشكيل داده و بعد از جدال و منازعات شديد بين مهاجرين و انصار، مهاجرين موفق مي شوند كه ابوبكر را به دستور عمر به عنوان خليفه تعيين كنند.[13] و بدين گونه زمام حكومت و امور سياسي و نظامي امت اسلامي را قبضه نمايند. و بعد از آن با شگردها و روش هاي مختلفي براي ابوبكر بيعت گرفتند.
اين دسته از مسلمين در ابتداء عنوان خاصي نداشتند بلكه به عنوان طرفداران عمر و ابوبكر معروف بودند و بنابر قول ابوحاتم رازي بعد از كشته شدن عثمان در زمان معاويه و بعد از آن به «عثمانيه» ناميده مي شدند و شيعيان علي ـ عليه السلام ـ در اين زمان به نام علويه معروف بودند تا اينكه در زمان عباسيان نام علويه و عثمانيه نسخ گرديدند و علويه بنام پيشين خود يعني شيعه برگشتند و بر ديگران اسم اهل سنت گذاشته شد و اين اسم تا امروز ادامه دارد.[14]
عوامل كثرت اهل سنت در برابر شيعيان:
قبل از بيان عوامل كثرت اهل سنت در برابر شيعيان لازم به ذكر است كه كثرت جمعيت مذهبي يا.... به هيچ وجه نمي تواند معيار حقانيت باشد بلكه دليل قرآني و علمي بر خلاف آن وجود دارد. قرآن كريم مي فرمايد: «عدة كمي از بندگان من شكر گذارند[15]، ولي بيشتر مردم شكر به جا نمي آورند،[16] و اكثر مردم ايمان نمي آورند[17] و اكثر مردم نمي دانند.[18]»
از نظر علمي با توجه به اينكه طرفداري و پيروي از حق محتاج به مؤونه مي باشد و در پيروي از باطل به كمترين مؤونه اي احساس نياز نمي شود، بايد طرفداران حق كم و طرفداران باطل زياد باشند. پس خود خصوصيت و مقتضاي ذاتي حق و باطل اين تناسب را در جامعة بشري كه حقيقت افراد آن مركب از دو نيروي متضاد انساني و شهواني است، اقتضا مي كند. اما عوامل خاصي كه باعث كثرت و ازدياد اهل سنت در برابر شيعيان شده امور متعددي است كه به موارد ذيل اشاره مي شود:
1. اصلي ترين عامل كودتايي است كه در سقيفة بني ساعده بر عليه علي ـ عليه السلام ـ و شيعيان صورت گرفت و حكومت بر مسلمين را از آنِ كودتاچيان نمود. اين حكومت در طول 25 سال با اعمال روش هاي مختلف و ايجاد اختناق و فشار بر مسلمين و با استفاده نمودن از امور خوشايند ظاهري مثل فتح سرزمين هاي عربستان و منع نوشتن احاديث پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ و... توانست مسلكي را به عنوان اسلام محمدي ـ صلي الله عليه و آله ـ در ميان مسلمانان نوپا معرفي و تثبيت نمايد.
2. استمرار و اشاعة اين راه و روش تحت اسم اهل سنت توسط حكام بني اميه و بني عباس و ساير حكومت هاي به اصطلاح اسلامي تا عصر حاضر حتي با كشتار دسته جمعي شيعيان، يكي ديگر از عوامل ازدياد اهل سنت و قلت شيعه به شمار مي آيد.
3. حاكميت جهل بر عوام اهل سنت و تقليد كوركورانه از آباء و اجدادشان و عدم تحقيق حق جويانه در ميان آنان نيز از عوامل مهمي است كه در ازدياد اهل سنت نقش داشته است.
4. عدم معرفي صحيح تشيع براي جهانيان به خاطر نداشتن حكومت با صلاحيت و امكانات از يك طرف و اتهام و دروغگويي مخالفان از قبيل نسبت دادن غلو، كفر، شرك و امثال اين امور به مذهب شيعه از طرف ديگر مي تواند عامل عدم توجه و گرايش مردم به سوي تشيع و تقليل شيعيان باشد. و لذا امروز كه حكومت اسلامي در ايران به پيروزي رسيده است دشمنان آن، از آمريكا گرفته تا وهابيت، همگي در برابر اين انقلاب قد علم نموده اند تا در مقابل گسترش آن سد ايجاد نمايند و از نفوذ جمهوري اسلام ايران كه يك كشور شيعي است ممانعت به عمل آيد.
البته ممكن است امور ديگري هم در كثرت جمعيت اهل سنت نسبت به شيعه دخالت داشته باشد لكن در اينجا به همين چند امر بسنده مي شود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. روابط امام علي ـ عليه السلام ـ و خلفاء، رجبي، موسوي كاشمري و رهدار.
2. المراجعات، شيخ شرف الدين عاملي.
3. چكيدة انديشه ها، دكتر محمد تيجاني.
[1] . آل عمران/19.
[2] . روم/30.
[3] . مائده/3.
[4] . مائده/67.
[5] . نيشابوري، حاكم محمد بن محمد، المستدرك علي الصحيحين، بيروت، دارالمعرفه، بي تا، ج3، ص110.
[6] . نيشابوري، مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، بيروت، دارالفكر، بي تا، ج7، ص120.
[7] . ابن اثير، اسدالغابه، تهران، اسماعيليان، بي تا، ج5، ص205.
[8] . بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، بيروت، دارصعب، بي تا، ج3، ص91.
[9] . نجم/3 و 4.
[10] . نساء/95 و حشر/7.
[11] . طوسي، مصباح المتهجد، بيروت، موسسه فقه الشيعه، اول، 1411 ق، ص 16؛ و متقي هندي، علي، كنز العمال، بيروت، موسسه الرساله، ج13، ص156، حديث 36483.
[12] . هيتمي، احمد بن حجر، الصوارق المحرقه، مصر، مكتبه القاهره، بي تا.
[13] . بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، بيروت، دارصعب، بي تا، ج2، ص291.
[14] . رباني گلپايگاني، علي، فرق و مذاهب كلامي، قم، مركز جهاني علوم اسلامي، ص168.
[15] . سبا/13.
[16] . بقره/243.
[17] . هود/17.
[18] . اعراف/187.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي به ثمر رسيدن مباحثات با اهل سنت دو عنصر بايد به طور جدي مورد توجه قرار گيرد و بدون در نظر داشتن آنها از بحث و مناظره پرهيز گردد.
عنصر اول: مناظره كننده بايد شرايط علمي لازم را در اينگونه مباحث احراز نمايد. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مي فرمايد: كسي كه بدون علم كاري را انجام دهد فسادش بيشتر از اصلاحش مي باشد.[1] راه بدست آوردن شرايط در اينگونه مباحث به قرار ذيل است:
1. حتما مباحث امامت كه مهمترين مساله اختلافي بين شيعه و سني مي باشد، به طور دقيق و علمي مورد مطالعه قرار گيرد و دلايل شيعه از قرآن و سنت در اين موضوع به طور واضح و روشن براي مناظره كننده معلوم و حل شده باشد، و همچنين شبهات و اشكالات كه از طرف اهل سنت نسبت به دلايل شيعه در كتابهاي كلامي و تفسيري آنها ذكر شده و از طرف علماي شيعه پاسخ داده شده است، نيز مورد ملاحظه قرار گيرد.
2. تاريخ صدر اسلام و وقايع و اتفاقاتي كه در آن زمان رخ داده، از كتابهاي تاريخي معتبر آنها مورد مطالعه قرار گيرد مانند: تاريخ طبري، محمد بن جرير طبري، الكامل في التاريخ ابن اثير، انساب الاشراف بلاذري، الامامة السياسيه، ابن قتيبه، تاريخ الخلفاء، سيوطي و... و همچنين كتابهاي كلامي اهل سنت مانند شرح مقاصد، مواقف و خصوصا شرح عقايد نسفيه تفتازاني مبحث امامت، از ديدگاه اهل سنت مطالعه گردد كه نكات بسيار مهم و قابل توجه در آن مي باشد و كتاب هم مورد اعتماد آنها بوده و جزء كتابهاي درسي به شمار مي آيد.[2]
خلاصه در توانمندي بر بحث ها و تسلط بر مباني شيعه و سني و اطلاع از شبهات پيرامون دلايل، شرط لازم در مناظره و بحث با آنها مي باشد.
عنصر دوم، شيوة بحث و گفتگو:
1. از مسائل اختلافي حساس مانند عدالت صحابه و نقض و نقد بر ازواج نبي پرهيز گردد. و بيشتر به نقاط مشترك و مورد قبول طرفين پرداخته شود، چون آنها نسبت به اين مسائل بسيار حساس اند.
2. هيچگاه به بزرگان و مقدسات مورد قبول آنها توهين و جسارت نگردد و با احترام از آنها ياد شود. مانند خلفا و رئيس مذاهب چهارگانه.
3. كوشش شود كه مطالب به طور غير مستقيم القا گردد مثلاً به جاي حمله بر آنها كه چرا ائمه و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ را قبول ندارند، فضايل اهل بيت ـ عليهم السلام ـ را از كتابهاي روايي خود آنها بيان گردد.
4. در مناظره حتما بايد از منابع مورد قبول آنها دليل آورده شود مانند كتاب صحيح بخاري، مسلم، مسند احمد صحيح ترمذي و... و از كتابهايي مانند شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد و يا ينابع الموده قندوزي و يا حتي مستدرك علي صحيحين حاكم نيشابوري كمتر استفاده شود.
5. مناظره كننده در طول مناظره و گفتگو به هيچ وجه عصباني نشده و بسيار ملايم سخن بگويد كه بسيار تاثير در طرف مقابل خواهد داشت. خداي متعال مي فرمايد: «اما به نرمي با او سخن بگوييد، شايد متذكر شود.... »[3]
6. مطلقا حرف بدون مدرك و يا با مدرك مشكوك گفته نشود، و همچنين از مطالبي كه مدرك اساسي ندارد و لكن مشهور و معروف است نيز اجتناب گردد.
براي تسلط بر مباني آنها در موضوعات مختلف و همچنين ديدگاه شيعه، مطالعه كتابهاي ذيل مفيد خواهد بود:
1. ترجمه كتاب المراجعات، سيد شرف الدين، (در بازار موجود است).
2. شبهاي پيشاور، سلطان الواعظين.
3. پاسخ به پرسش ها از ديدگاه مذاهب، در سه جلد، موسسه مذاهب اسلامي.
4. كتابشناسي تفصيلي مذاهب، محمد رضا ضميري.
5. به سوي تفاهم، (مجموعه مقالات) موسسه مذاهب.
6. همگرايي مذاهب، (مجموعه مقالات)، موسسه مذاهب.
7. تشيع در تسنن، مدرسي.
8. فقه مقارن، سازمان مدارس خارج از كشور.
9. وضوي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، شهرستاني.
10. تاريخ خلفاء، رسول جعفريان.
11. كلام مقارن، رباني گلپايگاني.
12. سنت، ابوالفضل شكوري.
13. عقايد تطبيقي، حسين رجبي.
14. معالم المدرستين، علامه عسگري.
15. مناظره علمي، محمد صادق نجمي.
16. سيري در صحيحين، محمد صادق نجمي.
17. چهره واقعي ابن تيميه، عبدالحميد صائت.
18. مناهج الاستدلال، رباني گلپايگاني.
[1] . كليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، تهران، دارالكتب العلميه، سوم، 1388 هـ . ق، ج1، ص43.
[2] . ضميري، محمد رضا، كتابشناسي تفصيلي مذاهب، قم، موسسه مذاهب اسلامي، اول، 1382، ص290.
[3] . طه/43.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سؤال در حقيقت داراي دو قسمت مي باشد:
1. تكليف كسانيكه در حال حاضر يهودي يا مسيحي مي باشند چيست؟
2. آيا آنها نجس مي باشند يا پاك؟
در پاسخ سول اول دو مطلب قابل بررسي مي باشد.
الف ـ منسوخ شدن شريعت و آئين حضرت موسي و حضرت عيسي ـ عليهما السّلام ـ .
با اثبات حقانيت دين اسلام و جهاني شدن آن، بطلان ساير اديان روشن مي گردد، چنانچه از آيات قرآن و روايات اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ استفاده مي شود، دين واقعي و حق، دين اسلام مي باشد، زيرا اين دين، از اديان گذشته كامل تر است و مردم موظف هستند كه به اين دين عمل كنند. از جمله آياتي كه بر اين مطلب دلالت دارند، عبارتند از:
1. همانا دين نزد خدا، اسلام است.[1]
2. هر كسي جز اسلام، آئيني براي خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است.[2]
3. او كسي است كه رسولش را با هدايت و آيين حق فرستاد، تا آن را بر همه آيين ها غالب گرداند، هر چند مشركان كراهت داشته باشند.[3]
بعد نكته اي كه قابل ذكر است اينست كه هر كدام از اديان گذشته، در زمان خود به صورت واقعي خودش راه صحيحي براي تكامل بشر و توجه او به خدا بوده و بشر در پرتو اين اديان به سوي تكامل روحي و معنوي پيش رفته است، ولي پس از ابلاغ آيين اسلام ـ كه آيين جهاني و خاتم اديان است ـ پيمودن راههاي ديگر خطاست و غير از اسلام آيين، ديگري نمي تواند انسان را به اهداف عالي و كامل كه مناسب حقيقت انساني و «امت تكامل يافته» است، برساند. ولي در عين حال هر كدام از اين اديان در زمان و عصر خود كاملترين دين بودند كه براي هدايت مردم از طرف خداوند آمده است.
و ديگر اينكه با آمدن دين اسلام، شريعت و آيين هاي گذشته نسخ شده و اعتبارشان را براي امتهاي آينده از دست داده اند و معني ناسخ بودن آيين اسلام نسبت به آيينهاي ديگر و كامل و جامع بودن آن در برابر آيينهاي پيشين، اين نيست كه آيينهاي پيشين از اصل و ريشه باطل و يا نادرست و يا ناقص و نارسا بوده اند؛ بلكه هر كدام از اينها در جاي خود و عصر خويش كاملاً صحيح و رسا بوده و براي رسانيدن بشر آن عصر به هدفي كه شايستگي آن را داشته است، كافي و رسا بوده اند.[4]
ب ـ سرنوشت يهوديان و مسيحيان
يهوديان و مسيحيان موجود از دو حال خارج نيستند يا:
1. كافر قاصرند و در كفر خويش مقصر نيستند؛ يعني در شرايطي هستند كه امكان دسترسي به اينكه بدانند دين واقعي و حق الآن كدام است، ندارند و يا اينكه كفر آنها از روي جهالت و ناداني و آشنا نبودن به حقيقت است.
2. كافر مقصّرند و در كفر خويش تقصير كارند؛ يعني مي دانند كه دين حق، دين اسلام است و به قول معروف حجّت بر آنها تمام شده است و ليكن عناد دارند و آن را نمي پذيرند، مسلماً اينها جايگاهشان جهنم است و در آنجا مجازات مي شوند، چرا كه آنها همچون مسلمانان مكلّف به دستورات اسلام هستند، لكن با خداوند دشمني مي ورزند.
امّا قضاوت در مورد دستة نخست (كافران قاصر) را بايد به خداوند متعال واگذار كرد كه او چگونه حكم مي كند، همين قدر مي دانيم در مورد ايشان عادلانه، حكم خواهد كرد و آنها را مورد عفو و بخشش خويش قرار مي دهد.[5]
2. پاكي و نجاست يهوديان و مسيحيان:
نجاست يا پاك بودن يهوديان و مسيحيان، يكي از مسايل اختلافي ميان فقهاء مي باشد كه عده اي از فقها فرموده اند: همة كافران حتي اهل كتاب، كه مسيحيان و يهوديان نيز از آن جمله اند، نجس مي باشند، و در مقابل برخي ديگر از فقهاء، كفار اهل كتاب را استثنا نموده اند، يعني فرموده اند: همة كفار نجس مي باشند بجز كافران اهل كتاب همچون مسيحي و يهودي. براي روشن شدن بهتر مطلب در ذيل به برخي از فتاوي مراجع عظيم الشأن گذشته و حاضر اشاره مي گردد.
1ـ مرحوم سيد محمد كاظم طباطبائي، مؤلف عروة الوثقي بهمراه آيات عظام امام خميني، اراكي، خوئي، گلپايگاني (رحمة الله عليهم) مي فرمايند: هشتم از نجاسات، كافر مي باشد، آنهم همة اقسامش حتي مرتد و يهود و نصاري (مسيحي) و مجوس و ...[6]
حضرت امام خميني (ره) همچنين در جواب سؤالي كه از ايشان شده، كه با اهل كتاب از نظر طهارت چگونه بايد برخورد كرد؟ فرموده اند: غير مسلمان از هر دين و مذهبي كه باشد محكوم به نجاست است.[7]
2ـ آيات عظام صافي گلپايگاني، سيستاني و تبريزي (دامت بركاتهم) مي فرمايند: اهل كتاب (يعني يهود و نصاري و مجوس) كه پيغمبري خاتم الانبياء محمد بن عبدالله ـ صلّي الله عليه و آله ـ را قبول ندارند، بنابر قول مشهور نجس مي باشند.[8]
3ـ آيات عظام شبيري زنجاني و مكارم شيرازي (دامت بركاتهما) مي فرمايند: نجاست اهل كتاب يعني يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان بنابر احتياط است.[9]
4ـ آيت الله بهجت (دامت بركاته) مي فرمايند: نجس مي باشند.[10]
5. آيت الله العظمي خامنه اي (دامت بركاته) مي فرمايند: نجاست اهل كتاب معلوم نيست، به نظر ما آنها محكوم به طهارت ذاتي هستند.[11]
6. آيت الله العظمي فاضل لنكراني (دامت بركاته) مي فرمايند: اهل كتاب پاك مي باشند.[12]
به هر حال اهل كتاب چه ذاتاً نجس باشند و چه نباشند به خاطر عدم رعايت طهارت و عدم اجتناب از نجاسات حكم به نجاست ظاهر آنها مي شود و در ظاهر نجس هستند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج 1، صص 282، 319، 344.
2. توفيقي، حسين، نگاهي به اديان زندة جهان، ص 143.
3. اسد عليزاده، اكبر، در ساحل انديشه، صص 139 ـ 135.
[1] . عمران/19.
[2] . عمران/85.
[3] . توبه/33.
[4] . مكارم شيرازي و سبحاني، جعفر، پاسخ به پرسشهاي مذهبي؛ قم، مدرسه امام علي بن ابيطالب، 1381 ش، ص 114 و 113.
[5] . مطهري، مرتضي، با اقتباس از مجموعه آثار، قم، انتشارات صدرا، 1374، ج1، ص 289.
[6] . طباطبائي يزدي، محمد كاظم، العروة الوثقي، قم، انتشارات دارالتفسير (اسماعيليان)، 1376، ج1، ص53.
[7] . امام خميني، استفتاآت، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1366، ج1، ص102.
[8] . بني هاشمي، محمد حسن، توضيح المسائل مراجع، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1378، ج1، ص85 و 84.
[9] . همان، ص 85 و 84.
[10] . همان، ص 85.
[11] . خامنه اي، سيد علي، رسالة اجوبة الإسفتائات، انتشارات امير كبير، چاپ و نشر بين الملل، 1383.
[12] . توضيح المسائل مراجع، ص 85.
|
|
|
|
<- 1 2 3 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|