|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های شیعه امامیه |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابتدا بايد به اين نكته توجّه كرد كه در جهان هستى، بسيارى مطالب از اسرار است و انسانها از آنها بىخبرند. برخى نيز تنها به ظواهر پديدهها توجّه دارند و فهم خويش را در همان نمود، محدود مىكنند و هيچگاه نمىانديشند كه در وراى امر ظاهرى، امرى مهمتر و عظيمتر نهفته است.
گريه نيز از جمله همين امور است. بسيارى تخيّل مىكنند كه گريه صرفاً امرى است حكايتگر و نشاندهنده تألّم و عواطف آدمى. برخى نيز كودكانه گريه را به باد استهزا گرفته، آن را نشانهاى از ارتجاع تلقى مىكنند. عدهاى ديگر منتقدانه مىگويند: گريه جز خمودى، چيز ديگرى به ارمغان نمىآورد و حال آن كه دنياى امروز، دنياى تحرّك و نشاط است و انسان جديد طالب شادى است نه تشنه آب چشم.
اميدواريم با توضيحى مختصر از ابعاد گوناگون اين پديده، ديدگاه تشيع در خصوص حقيقت و جايگاه گريه مشخص شود.
الف. انواع گريه
گريه انواع و اقسامى دارد كه مهمترين آن با شرحى مختصر چنين است(1):
1. گريه ترس و هراس: اين نوع گريه غالباً در اطفال وجود دارد و در واقع كودك با اين وسيله، ترس خويش را نمايان مىكند.
2. گريه جلب ترحّم: خود بر دو قسم است: «طبيعى» كه بسيار مؤثر و برانگيزاننده است مانند گريه كودكى كه پدر و مادر خويش را از دست داده است. «تصنعى» كه در ظاهر به ديگران مىخواهد بباوراند كه ناراحت و اندوهگين است.
3. گريه غم و اندوه: اين گريه انعكاسى از ظلمتى كه فضاى درون را فرا گرفته ابراز مىكند. جنبه مثبت اين نوع گريه تنها تخليه درون است و به همين جهت است كه پس از آن، آدمى كمى احساس آرامش مىكند.
4. گريه شوق و شادى: اين نوع گريه ناشى از رقّت قلبى است كه غالباً پس از دورهاى از يأس و نااميدى درباره موضوعى نمودار مىگردد.
5. گريه تقوا و رشد روحانى: اين نوع گريه مختص مردان و زنان الهى است و بيان سوز درون و ابراز عجز و پشيمانى، پريشانى، توبه و عشق به معبود است. اين گريه، موجب پالايش روح و زمينهساز قرب به خداوند است.
گريه تقوا و پرهيزگارى، همان اشكى است كه اگر از سوز دل، بر گونهها جارى گردد توجه حضرت حق را به بنده خود جلب كرده، بستر رحم و فضل او را فراهم مىسازد.
تا نگريد ابر، كى خندد چمن تا نگريد طفل، كى جوشد لبن
طفل يك روزه همى داند طريق
كه بگريم تا رسد دايه شفيق
تو نمىدانى كه دايه دايگان
كم دهد بىگريه شير او را رايگان
گفت: فليبكوا كثيراً گوشدار
تا بريزد شير فضل كردگار(2)
براى اين گريه عواملى شمارش كردهاند:
1- 5. ندامت از گناهان گاهى اشك مردان الهى، به دليل پشيمانى از گناهى است كه مرتكب شدهاند. اين اشك باعث مىشود كه آدمى از عمل زشت خود پشيمان گشته، عزم خود را بر ترك افعال ناپسند تقويت كند، چنان كه امام على (ع) مىفرمايد: «خوشا كسى كه به فرمانبردارى پروردگار روى آرد و بر گناه خود بگريد«(3).
ورنمىتانى به كعبه لطف پر
عرضه كن بيچارگى بر چارهگر
زارى و گريه قوى سرمايهاى است
رحمت كلى قوىتر دايهاى است
دايه و مادر بهانهجو بود
تا كه كى آن طفل او گريان شود
طفل حاجات شما را آفريد
تا بناليد و شود شيرش پديد
گفت: ادعو الله بىزارى مباش
تا بجوشد شيرهاى مهرهاش(4)
2- 5. احساس ابهام در بازگشت نهايى به سوى خدا مشتاقان كوى الهى هميشه خود را در خطر مىبينند و نگران از آن كه آينده چه خواهد شد؟ و آنان چگونه به منزل مقصود بار خواهند يافت و با چه كيفيتى در محضر پروردگار حاضر خواهند شد؟ آيا تا رسيدن به معبود ازلى، از خدعههاى نفس و مكر شيطان در اماناند؟ اين نگرانى و احساس ابهام در رجعت به سوى خداوند، موجب گريه آنان مىشود.
فرازهايى از مناجات امام سجاد (ع) حكايتگر اين عامل است: «و مالى لا ابكى ولا ادرى الى مايكون مصيرى و ارى نفسى تخادعنى و ايامى تخاتلنى و قد خفقت عند رأسى اجنحة الموت فما لا ابكى، ابكى لخروج نفسى، ابكى لظلمة قبرى ابكى لضيق لحدى«(5).
3- 5. شوق و محبت دوستداران حقيقى پروردگار، از آنجا كه تنها محبوبرا او مىدانند، گاهى از شوق و نشاط لقاى او مىگريند و زمانى از هجران او در شكوهاند. چنين گريهاى هم از فراق يار است و هم از شوق ديدار او.
ز دو ديده خون فشانم زغمت شب جدايى
چه كنم كه هست اينها گل خير آشنايى(6)
4- 5. خشيت
ترسى مبتنى بر بينش و فهم است و هنگامى كه مردان و زنان الهى، عظمت خداوند را درك مىكنند- البته به قدر فهمشان- خوف از حضرتش پيدا كرده، اين ترس موجب گريستن آنان مىشود. امام صادق (ع) مىفرمايد: «هر چشمى در روز قيامت گريان است، مگر چشمى كه از محارم خدا اجتناب كند و چشمى كه شب را در طاعت خدا بيدار باشد و چشمى كه در دل شب از خشيت خدا گريه كند«.(7)
5- 5. فقدان دوستان حقيقى از آنجا كه از ديدگاه آيات قرآن و روايات، محبوبان الهى در شمار دوستان حقيقى به شمار مىآيند و محبت به آنها، محبت به خدا است(8) در صورت فقدان ظاهرى چنين محبوبانى، مردان الهى گرياناند و گريه آنها در واقع به دليل هجرانى است كه در مراتب پايينتر از محبوب ازلى و انسانهاى كامل، براى آنان پيش آمده است.
اين محبت از محبتها جداست
حبّ محبوب خدا حبّ خداست
گريه ائمه (ع) بر يكديگر، گريه رسول اكرم (ص) بر از دست دادن حمزه و همسر خود و همه ريشه در چنين گريهاى دارد.(9)
6- 5. نداشتن فضايل و اوصاف راستين گاهى اشك مردان الهى بر نبود اوصافى است كه بايد در وجودشان تجلى مىيافت و اين گريه در هنگام انديشه در داشتههاى انسانهاى برتر و راه طىكردهها و فقدان آن در گريه كننده شدت مىگيرد و موجب آن مىشود كه آدمى در نيل به آن اوصاف كوشش كند.
به كنج ميكده گريان و سرفكنده شدم
چرا كه شرم همى آيدم زحاصل خويش(10)
فرازى از دعاى امام سجاد نيز حكايتگر اين عامل است: «واعنى بالبكاء على نفسى فقد افنيت با التسويف والآمال عمرى«(11).
ب. گريه ارزشى
هر چند در خصوص انواع گريههاى ديگر، منعى وارد نشده است ولى آنچه كه در آموزههاى قرآنى و روايى بر آن تأكيد شده است همان گريه تقوا و رشد روحانى است. گريهاى كه در اين سوى پرده، «سوز دل» و در آن سوى پرده «آرامش، لذت، ابتهاج و كرامت» است.(12) اين سو، «غم و پريشانى دل» است و آن طرف، «ابتهاج، شراب طهور و لذت شهود«.(13)
شاد از غم شو كه غم دام لقاست
اندر اين ره سوى پستى ارتقاست
غم يكى گنجست و رنج تو چوكان
ليك كى درگيرد اين در كودكان(14)
اين طرف گريه روحانى، گريه كردن است و در همان حال آن سوى قضيه، به حضرت معبود نزديك شدن.(15)
حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا كنم از اشك ود ر او غوطه خورم
از ديدگاه قرآن و روايات اين گريه، داراى خصايص ذيل است:
يكم. منشأ آن فهم و شعور است گريه رشد روحانى- باتمام عواملش- از فهم و شعور سرچشمه مىگيرد و از روى تقليد و گمان جارى نمىشود.
گريه پرجهل و پرتقليد و ظن
نيست همچون گريه آن مؤتمن
تو قياس گريه بر گريه مساز
هست زين گريه بدان راه دراز(16)
قرآن مىفرمايد: «اى رسول ما به امت بگو: شما به اين كتاب ايمان بياوريد يا نياوريد (مرا يكسان است) به درستى كه به آنان كه پيش از اين به مقام علم و دانش رسيدند، هرگاه اين آيات برايشان تلاوت شود همه با كمال خضوع و فروتنى سر طاعت بر حكم آن فرود آورند و گويند: پروردگار ما پاك و منزّه است. البته وعده خداى ما محقّق واقع خواهد شد و آنها با چشم گريان همه سر به خاك عبوديت نهاده و پيوسته بر خوف و ترسشان از خدا مىافزايد«.(17)
از اين آيات به روشنى استفاده مىشود كه: هر كس از علم بالا، فهم بالا و معرفت بالا بهرهمند باشد با شنيدن آيات قرآن به حقايق پى مىبرد و در اين حال در محضر ربوبى، صورت بر خاك مىنهد و با سوز دل اشك مىريزد به اميد آن كه به اشك چشم او نظرى شود و عنايتى به سراغ وى آيد. بنابراين آن كه نمىفهمد، نه سوزى در دل دارد و نه اشكى در چشم.
آب در جوزان نمىگيرد قرار
زانك آن جو نيست تشنه و آب خوار(18)
مثلًا شخصى كه نمىفهمد حقيقت گناه چيست و گناه چه تأثير سويى در روح آدمى مىگذارد به راحتى معصيت مىكند و همين معاصى موجب قساوت قلب او شده و قلب قسى، هيچگاه سوز دل ندارد تا اشكى داشته باشد. از اين رو در روايات وارد شده كه: خشكى چشم به دليل قساوت قلب است(19) و قساوت قلب تنها به واسطه كثرت گناهان ايجاد مىشود(20) و معالاسف اين بدبختى نيز ريشه در جهل و عدم
معرفت دارد.
تا نداند خويش را مجرم عنيد
آب از چشمش كجا داند دويد(21)
دوم. گريه سرمايه جهاد اكبر است در جنگ با دشمن درونى، اسلحه انسان آه و گريه است چنان كه حضرت على (ع) در دعاى شريف كميل فرموده است: «و سلاحه البكاء». خداوند اين اسلحه كارآمد را به همه داده است ولى افسوس كه قدر و منزلت آن را نمىشناسيم.
سوم. گريه از انعام و تفضلات الهى است خداوند متعال مىفرمايد: «آنان كسانى از پيامبران بودند كه خداوند برايشان نعمت ارزانى داشت: از فرزندان آدم بودند و از كسانى كه همراه نوح بر كشتى سوار كرديم و از فرزندان ابراهيم و اسرائيل و از كسانى كه آنان را هدايت نموديم و برگزيديم و هرگاه آيات خداى رحمان برايشان خوانده مىشد، سجدهكنان و گريان به خاك مىافتادند«(22).
خداوند در اين آيه، سوز دل و گريه را از خصوصيات بارز پيامبران- كه تعليم دهندگان عارفان واقعىاند- مىشمارد.
سوز دل، اشك روان، آه سحر
اين همه از نظر لطف شما مىبينم(23)
چهارم. گريه از علايم الهى بودن عبد است خداوند متعال مىفرمايد: «و چون آياتى كه به رسول فرستاده شد بشنوند، از ديدگان آنان اشك جارى مىشود زيرا حقانيت آنچه بر رسول نازل شده شناخته، گويند: بارالها ما به رسول تو محمد و كتابت قرآن ايمان آورديم، ما را در زمره گواهان صديق او بنويس«(24).
پنجم. باطنش خنده و شادى است گريه ارزشى از جمله اسرار الهى است كه در اين سوى پرده، سوز و آتش است ولى در آن سوى پرده، شادى، ابتهاج، لذت و لقا است.(25)
آتشى را شكل آبى دادهاند
واندر آتش چشمهاى بگشادهاند(26)
اين طرف غم و پريشانى دل و اشك ديدهها است و آن طرف شادى دل.
غبار غم برود، حال به شود حافظ
تو آب ديده ازين رهگذر دريغ مدار
ج. گريه ارزشى در روايات
منزلت گريه ارزشى- كه همان گريه رشد و تقواى روحانى است- از پارهاى روايات، از جمله احاديث ذيل روشن مىشود:
1. امام صادق (ع) مىفرمايد: «نزديكترين حالت بنده نسبت به پروردگار عزّوجل، حالتى است كه او در سجده با گريه است«.(27)
2. امام باقر (ع) مىفرمايد: «هيچ قطرهاى نيست كه نزد خداى عزوجل محبوبتر باشد از قطره اشك در ظلمت شب كه از خوف خدا باشد و غير از جانب او منظورى نباشد«.(28)
3. »واعوذ بك من قلب لايخشع و من عين لاتدمع» «پناه مىبرم به تو از قلبى كه خاشع و چشمى كه اشكبار نباشد«.(29)
4. »واعنى بالبكاء على نفسى» «و مرا به گريه به حال خود يارى كن«.(30)
5. امام صادق (ع) مىفرمايد: «اگر اشك چشمى نداشتى براى گريستن، حالت تباكى و حزن و اندوه داشته باش«.(31)
چو نالان آيدت آب روان پيش
مدد بخشش زآب ديده خويش
پي نوشت :
(1) در اين خصوص نگا: تفسير و نقد و تحليل مثنوى، ج 2، دفتر 2، صص 263- 272.
(2) مثنوى، ج 3، دفتر 5.
(3) نهجالبلاغه، خ 176، ص 185.
(4) مثنوى، ج 1، دفتر 2.
(5) مفاتيحالجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى.
(6) حافظ.
(7) اصول كافى، ج 2، كتاب الدعاء، باب البكاء.
(8) نگا: دوستشناسى و دشمنشناسى در قرآن، فصل 3.
(9) نگا: السيرة الحلبيه، ج 2، ص 247 بحارالانوار، ج 36، ص 349، ج 43، ص 238، ج 28، ص 37، ج 22، ص 484، همان، ج 82، ص 104، همان، ج 42، ص 283 و ص 288 و.
(10) حافظ.
(11) دعاى ابوحمزه ثمالى.
(12) اصول كافى، ج 2، كتابالدعاء، باب البكاء.
(13) بحارالانوار، ج 73، ص 157.
(14) مثنوى، ج 2، دفتر 3.
(15) اصول كافى، همانجا.
(16) مثنوى، ج 3، دفتر 5.
(17) اسراء (17)، آيه 107- 109.
(18) مثنوى، ج 1، دفتر 2.
(19) ميزانالحكمة، ج 1، ص 455، روايت 1845.
(20) همان، ح 1846.
(21) مثنوى، ج 3، دفتر 5.
(22) مريم (19)، آيه 58
(23) حافظ.
(24) مائده (5)، آيه 83.
(25) مقالات، ج 3، ص 379.
(26) مثنوى، ج 3، دفتر 5.
(27) اصول كافى، همانجا.
(28) همان.
(29) مفاتيحالجنان، دعاى بعد از زيارت اميرالمؤمنين.
(30) دعاى ابوحمزه ثمالى.
(31) مرآةالعقول، ج 12، ص 56.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شیعه معتقد است که در حال نماز باید بر زمین یا آنچه که از آن میروید (مشروط به آن که خوردنی یا پوشیدنی نباشد) سجده کرد؛ و سجده بر غیر این دو در حال اختیار صحیح نیست. در حدیثی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده و اهل سنت نیز آن را نقل کردهاند، به این مطلب تصریح شده است که سجده باید بر زمین باشد: «و جعلت لی الأرض مسجدا و طهورا»[1] زمین، سجدگاه و مایه پاکیزگی برای من گردیده است.
سیره مسلمانان در عصر رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) سجده بر زمین مسجد بود که از سنگریزهها مفروش شده بود. آنان هنگام گرمی هوا که سجده بر سنگهای داغ مشکل بود، سنگریزهها را به دست میگرفتند تا خنک شود و به هنگام نماز بر آن سجده کنند. جابر بن عبد الله انصاری میگوید: من نماز ظهر را با پیامبر میگزاردم؛ مشتی از سنگریزه در دست گرفته و آنها را دست به دست میکردم تا خنک شود و به هنگام نماز بر آن سجده کند.[2]
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به یکی از صحابه، که از خاکمال شدن پیشانی دوری جسته بود، دستور دادند و فرمودند: صورت خود را خاکمال کن.[3] همچنین اگر احیانا برخی از افراد برگوشه عمامه خود سجده میکردند، پیامبر آن را از زیر پیشانی آنها میکشید.[4]
این احادیث، همگی گواه آن است که در عصر رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم، وظیفه مسلمانان ابتدا سجده بر سنگ و خاک بوده و آنان هرگز بر فرش و لباس و گوشه عمامه سجده نمیکردند. ولی بعدها وحی الهی به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ابلاغ کرد که بر حصیر و بوریا نیز میتوان سجده کرد، و روایات بسیاری از سجده پیامبر بر حصیر و بوریا حکایت میکند.[5]
امام صادق علیه السلام میفرماید: «السجود لا یجوز إلا علی الأرض أو علی ما أنبتت الأرض إلاما أکل أو لبس» سجده تنها باید بر زمین و آنچه می¬رویاند- جز خوردنیها و پوشیدنیها-انجام گیرد.[6]
البته انس بن مالک می گوید در مواقع عذر، گاهی برخی از صحابه بر لباس خود سجده میکردند.[7]
بر این اساس، شیعهامامیه پیوسته بدین اصل مقید بوده و صرفاً بر زمین و یا روییدنیهای غیر مأکول و غیر ملبوس آن، مانند حصیر و بوریا، سجده میکند؛ و اگر اصرار دارد که حتی الإمکان بر خاک و سنگ یا حصیر و مانند آن سجده کند به پاس این ادله است.
در پایان از ذکر نکتهای ناگزیریم، و آن اینکه سنگ و خاک «مسجود علیه» است و نه «مسجود له» (بر آن سجده میشود؛ به آن سجده نمیشود). گاه به غلط تصور میشود که شیعه برای سنگ سجده میکند! در حالیکه او، بسان همه مسلمانان، تنها برای خدا سجده کرده و به عنوان اظهار خضوع و تذلل در پیشگاه الهی، پیشانی به خاک میساید و در دل میگوید: «أین التراب و ربالأرباب».
پی نوشتها:
[1]صحیح بخاری، 1/91 کتاب تیمم، حدیث 2.
[2]مسند احمد:3/327، حدیث جابر، سنن بیهقی:1/439.
[3]کنز العمال7/465، شماره حدیث 19810.
[4]سنن بیهقی:1/105.
[5]مسند احمد:6/179،309،331،377،و2/192-198.
[6]وسائل، ج3، باب 1، از ابواب «ما یسجد علیه» حدیث یکم، ص591.
[7]صحیح بخاری:1/101 صحیح مسلم:1/109.
به نقل از کتاب منشور عقائد امامیه آیت الله جعفر سبحانی ص271،با اندکی تصرف.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مركز فقه و فقاهت نيز قبل از صفويه ايران نبوده است. در ابتدا بغداد مركز فقه بود. سپس نجف وسيله شيخ طوسى مركز شد. طولى نكشيد. كه جبل عامل (از نواحى جنوبى لبنان فعلى) و پس از آن و قسمتى مقارن با آن حلّه كه شهر كوچكى است در عراق مركز فقه و فقاهت بود. حلب (از نواحى سوريه) نيز مدتى مركز فقهاى بزرگ بوده است. در دوران صفويه بود كه مركزيت به اصفهان انتقال يافت و در همان زمان حوزه نجف وسيله مقدس اردبيلى و ديگر اكابر احيا شد كه تا امروز ادامه دارد. از شهرهاى ايران تنها شهر قم است كه در قرون اول اسلامى، در همان زمان كه بغداد مركز فقاهت اسلامى بود، وسيله فقهايى نظير علىبن بابويه و محمدبن قولويه به صورت يك از مراكز فقهى درآمد، همچنانكه در دوره قاجار وسيله ميرزا ابولقاسم قمى صاحب قوانين نيز احيا شد و بار ديگر در سال 1340 هجرى قمرى وسيله مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى احيا شد و اكنون يكى از دو مركز بزرگ فقهى شيعه است.
عليهذا گاهى بغداد، زمانى نجف، دوره اى جبل عامل (لبنان)، برهه اى حلب (سوريه)، مدتى حلّه (عراق)، عهدى اصفهان و دورانهايى قم مركز نشاط فقهى و فقهاى بزرگ بوده است. در طول تاريخ، مخصوصاً بعد از صفويه در شهرهاى ديگر ايران از قبيل مشهد، همدان، شيراز، يزد، كاشان، تبريز، زنجان، قزوين و تون (فردوس فعلى) حوزههاى علميه عظيم و معتبرى بوده است، ولى هيچ يك از شهرهاى ايران به استثناى قم و اصفهان، و در مدت كوتاهى كاشان، مركز فقهى به شمار نمىرفته است. بهترين دليل بر نشاط علمى و فقهى اين شهرها، وجود مدارس بسيار و خروشهاى علمى دورانهاى گذشته است.
مجموعه آثار شهيد علامه مطهرى ج 20 آشنايى با علوم اسلامى (فقه)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
هیچ تاکنون به این نکته اندیشیدهاید که چرا ما شیعیان راپیروان مذهب جعفری میخوانند؟ در میان امامان دوازدگانه شیعهچرا مذهب ما به ایشان انتساب یافته است؟ با توجه به این کهامام جعفر صادق(علیه السلام) ششمین امام شیعه هستند مگر پیش از ایشانوضعیتشیعه چگونه بوده و به عبارت دیگر چرا مذهب شیعه علوی یاحسنی یا حسینی یا سجادی و یا باقری نامیده نشده است؟ آنچه درپی میآید توضیحی استبر راز این نام گذاری.
عرصه تئوریها و دیدگاههای علمی و فرهنگی در میان دانشمندان وفرهیختگان همواره عرصه ابقای بهترین اندیشهها بوده است. هرنظریهای آن هنگام توانسته جایگزین نظریه پیشین شود که محتواییبهتر از آن را به بشریت هدیه کرده باشد و الا مورد استقبال قرارنخواهد گرفت. مکتبهای فکری بزرگ نیز همواره باید دارای چنینویژگی باشند تا بتوانند در دل بشر جایی باز کنند. نگاهی بهدستاورد مکتب اسلام در مقایسه با آنچه جامعه جاهلی عرب بداندلبسته بود و مبنای رفتار فردی و اجتماعی خود قرار داده بودمیتواند راز موفقیت اسلام را در برابر اندیشههای جاهلانه نشاندهد. پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) در دعوت خود ضمن پذیرش سنتهای پسندیده انسانیدر میان اعراب آنگاه که به نفی ضد ارزشها میپرداخت طرحهایجایگزین نیز ارائه میکرد تا مخاطبان او احساس خلاء نکنند.
شاید راز بسیاری از شکستهای فردی و اجتماعی مصلحان در طولتاریخ همین بوده که طرح جایگزین نداشتهاند به همین نمونه تاریخمعاصر ایران توجه کنید. حضور روحانیت در مشروطیت و انقلاب اسلامیو این که چرا روحانیت در مشروطیت نتوانست تا پایان حضور داشتهباشد اما انقلاب اسلامی به رهبری امام موفق به براندازی یک نظامشد؟
شاید مهمترین نکته در همین طرح جایگزین بوده است. امامخمینی(ره) طرح جایگزین سلطنت را داشت اما روحانیت در مشروطیتبه ابعاد این موضوع آن چنان که بایسته است نیاندیشیده بود واین سرانجام هرحرکتسیاسی و فکری است که فقط طرح براندازیداشته باشد و نه طرح جایگزین!
امام جعفرصادق(علیه السلام) در مسیرتکاملی حرکتشیعه گام دوم را برداشتهبودند. یعنی پس از آنکه مردم بر اثر مجاهدتهای امامان پیشین بهناصحیح بودن مذهب رسمی و دیگر اندیشههای منبعث از آن و نیزحرکتهای سیاسی مبتنی برآن در سالهای گذشته پی بردند آمادهبودند تا طرح جایگزین مکتب اهلبیت را دریافت کنند و امامصادق(علیه السلام) همان بزرگواری است که با توجه به یک موقعیت استثناییتاریخی طرح جایگزین شیعه را به هنگام ارائه کرد و امامان دیگربه شرح و بسط بعضی از ابعاد آن پرداختند.
دوره امامتحضرت که از سال 114 هجری آغاز شده تا سال 148 هجریادامه یافت. (1) یکی از شرایط بحرانی تاریخی در اسلام بود زیراکه بنیان حکومتی یکصدساله فرو ریخته بود و بنیان حکومتپانصدسالهای پیریزی میشد و همت اصلی سران حکومت تازه، کوبیدنمخالفان بود. مثلا توجه کنید که از سال 132 که رسما حکومتعباسیان آغاز شد تا سال137 هجری سردمداران آن از هیبت و عظمتیکی از بزرگترین سرداران خود یعنی ابومسلم خراسانی هراس داشتندو تا او را با حیله و فریب نکشتند (2) احساس آرامش نکردند وامام صادق(علیه السلام) با توجه به این فضا، پایههای فکری نظام تشیع یاطرح جایگزین را بنانهاد.
سالها پیش از امامتحضرت صادق(علیه السلام) تقریبا یکصدو سیزده سال پیش،جد ایشان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) در روزی گرم و سوزان و به هنگام بازگشتاز آخرین حجخود در غدیر خم جانشینی خویش را به فرمان خدای بهامام علی(علیه السلام) واگذار کرد و بر اساس منابع شیعی و بعضی از منابعاهل سنت از مردم دراین باره بیعت گرفت. (3) اما صلاحدید پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) به دلایلی مورد پذیرش بعضی از صحابهقرار نگرفت و با رحلتحضرت، خلافت در سقیفه بنیساعدهمسیری تازه یافت. چندتن از صحابیان مهاجر در برابر انصار کهخود دچار دو دستگی شده بودند با استناد به حق خویشاوندی باپیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) خلافت را حق خود دانستند (4) نه حق انصار. و با آن کهامام علی(علیه السلام) خویشاوندی روشنتری با پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) داشتبه این بهانهکه عرب نمی تواند امتیازات بیش از اندازهای را برای بنیهاشمبپذیرد و قبلا نبوت به بنیهاشم رسیده بود و اینک خلافتباید بهدیگر تیرههای قریش برسد خود را شایسته خلافت دیدند. (5)
از پس این تدبیر، مسیر قدرت سیاسی درامت اسلامی دگرگون شد و بهتدریج هرچه بر سالها افزوده میشد این دگر گونی نیز بیشتر خودرانشان میداد به گونهای که در سال 35 قمری که اندکی ازانحرافات خود را نشان داده بود و امت اسلامی به چشم خویش بعضیاز آن را میدید شورشی رخ داد که خلیفه سوم در طی آن کشتهشد. (6)
به گواهی جنگهای سه گانهای که امام علی(علیه السلام) با ناکثین، قاسطین ومارقین انجام داد (7) ، میتوان پذیرفت که جامعه اسلامی دچاربحرانی عمیق شده بود; بحرانی که در تبدیل خلافتبه ملوکیتخودرانشان داد و خاندان بنیامیه که بیش از این در میان مسلمانانجایگاهی نداشتند و طلقای(آزادشدگان) پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) در فتح مکهبودند، (8) با موقعیتسنجی سیاسی به اقتدار رسیدند و حکومتی 90ساله را بنیان نهادند. سیاست عربگرایی امویان موجب شد تامخالفتهایی با آنان در جهان اسلام رخ دهد و تحلیلگران یکی ازعلل سقوط این سلسله را همین سیاست میدانند. (9)
امویان با توجه به سابقه ناشایستخود در میان امت اسلامیجدیترین رقیب خویش را بنیهاشم و علویان میدانستند و برایبیمقدار نشان دادن رقیب به هر حربهای متوسل میشدند. از جمله بهساختن احادیث و روایاتی دستیازیدند تا حسن سابقه بنیهاشم وعلویان را که بویژه در سایه فداکاریهای حضرت علی(علیه السلام) به اعتباریفوق تصور دستیافته بودند بیالایند.
جاعلان حدیث نخستبه جعل روایاتی در مذمتحضرت علی(ع)پرداختند. (10) و در مرحله دوم از اختلاف میان خلفا و امامعلی(علیه السلام) هر آنچه نیکی و سجایای اخلاقی بود به رقیبان آن حضرتنسبت دادند و در برابر هر فضیلتی که برای امام وجود داشتاحادیثی را درباره فضیلتی مشابه برای رقیبان نیز جعل کردند (11) تا آنچه امام علی(علیه السلام) بدانها ممتاز بود عادی جلوه کند و درنهایت همانند یکی از اصحاب پیامبر(علیه السلام) تلقی شود نه بالاتر و درمقام خلافت هم خلیفهای چونان دیگران معرفی شود که حتی بهسیاستهای زیرکانه روزگار نیز که عبارت از حیله و مکر و فریبباشد آگاه نیست. (12)
امویان به این نیز اکتفا نکردند و فرمان سب امام علی(علیه السلام) را برمنابر و در خطبهها و پس از هر نماز اعلام کردند (13) که تا پایانحکومت آنها به جز مقطع کوتاه خلافت عمربن عبدالعزیز (14) (99 تا101 هجری) باقی بود.
شایان توجه است که پرداختن به موضوعاتی چون ایمان ابوطالب، پدرحضرت علی(علیه السلام) در هنگام مرگ که همواره یکی از نقاط اختلاف میانشیعه و سنی بوده است و طرفین در این باره کتابهایینوشتهاند. (15) باتوجه به کفر ابوسفیان که تا حمله مسلمانان بهمکه و ایمان اجباری او، حمله به ابوطالب و طرح ایمان او باهمین انگیزه بود و به گفته یکی از محققان، اگر ابوطالب، پدرحضرت علی(علیه السلام) نبود هرگز مورد تهاجم قرار نمیگرفت. (16) علاوهبراین در عرصه اجتماعی بسیاری از صلحاجباری امام حسن(علیه السلام) (18) علویان را ظاهرا از صحنه سیاسی جامعهحذف کرد. هرچند امام بازیرکی موادی را در صلحنامه گنجانده بودکه فقط از آن طریق میشد ماهیتبسیار متظاهر معاویه را به جامعهنشان دهد. موادی چون عدم اذیت و آزار شیعیان علی و عدم تعیینجانشین از سوی معاویه دوماده مهم این قطعنامه بودند که با زیرپاگذاشته شدن از سوی معاویه چهره واقعی او را نشان دادند.
هنگامی که حجربن عدی یکی از شیعیان امام علی(علیه السلام) توسط مامورانمعاویه به شهادت رسید موجی از مخالفتبا سیاستهای معاویه بهوجود آمد که از آن میان میتوان پاسخ تند امام حسین(علیه السلام) به نامهمعاویه اشاره کرد. (19)
همچنین انتصاب یزید به جانشینی نیز پیامدهای جدی به همراه داشتو معاویه فقط با زور و شمشیر و تهدید وانستبیعتبرای یزیدبگیرد. (20) باوجود شخصیتهای مطرحی چون امام حسین(علیه السلام) در میانامت اسلامی معاویه پسرش یزید را به مدارا با ایشان ترغیبکرد. (21)
تا این زمان که سال 60 هجری بود به نظر میرسید اندیشه امامتشیعی در محاق قرار گرفته بود اینک امام حسین(علیه السلام) در شرایطیمتفاوت قرار داشت که از یک سو همراه پیروزیهای مسلمانان درخارج از شبه جزیره عربستان و آوازه داخلی آن بود (22) و از سویدیگر یزید بن معاویه خلیفه تازه، شخصیت اجتماعی مورد قبولینداشت و بسیاری از مسلمانان و صحابه و تابعین او را به دیانتنمیپذیرفتند. کسی چون ابوایوب انصاری که خود را موظف به شرکتدرهمه نبردهای مسلمانان با کفار میدانستیکبار با شنیدن امارتو فرماندهی یزید از شرکت در نبرد سرباز زده بود. (23)
امام حسین(علیه السلام) با درک صحیح این موقعیت در شرایطی که به نظرمیرسید خلافت در دست امویان به سلطنت تبدیل شده و آنان از هروسیلهای از جمله دین برای نشان دادن مشروعیتخود سودی بردندامام با مشروعیت ذاتی خود به عنوان نواده بنیان گذار دین اسلاممیتوانست رویاروی مشروعیتخود ساخته امویان بایستد و با سخن ونهضتخود به اصلاح امتبپرازد. همان که هدف امام(علیه السلام) بود. (24)
ایشان میتوانست نسب خویش به پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) را به مردم یادآور سازدو بدان استناد جوید چنان که در هنگام رخواستبیعتیزید فرمود:
«مثلی لایبایع مثله» همچو منی (با این شرافت نسبی) با چوناویی بیعت نخواهد کرد. (25)
مهمترین بازتاب قیام و شهادت امام حسین(علیه السلام) ازبین بردن باقیمانده آبروی اجتماعی و جایگاه دینی امویان درمیان مردم بود.
امام نشان داد که امویان چگونه پسر دختر پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) را که آنهمه حدیث از رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) در فضیلت او رسیده بود به قتلرسانند. (26)
امام نهی بزرگ را گفت و ماهیت نفاق بنیاد امویان را برملا کردکه چگونه به تنها چیزی که نمیاندیشند دین الهی است. و حاضرنداحکام مسلم اسلامی را به خاطر حفظ قدرت زیر پا بگذارند. شرحرفتاری که سپاهیان اموی با خاندان امام حسین(علیه السلام) کردند این مهمرا به نمایش گذاشت. (27) و این چهره پنهان شده در سرکوب خونین وهتک حرمت از مردم فضاحتبا تخریب خانه خدا تکمیل گردید. (29) تاثیر قیام امامحسین(علیه السلام) بدون تردید آن قدر سریع بود که با مرگ زودهنگام یزیددر سال 64 هجری پسرش معاویه دوم تنها چهل روز حکومت کرد ودرخطبهای اعلام نمود که پدر و جد او غاصب خلافتبودند و خوداستعفا کرد. (30) اما این تازه آغاز کار بود. جامعه اسلامی به تدریج متوجه ظلم وستم بنیامیه میشد و شورشها دوباره به راه افتادند. شورشهایتوابین در سال 6665 هجری به خونخواهی امام حسین(علیه السلام) (31) ،مختار ثقفی در67 هجری و پیروزی او و قصاص قاتلان امام حسین(ع)و یارانش (32) و نیز شورشهای دوباند خوارج در نقاط گوناگون جهاناسلام معادله (33) را به نفع بنیهاشم تغییر داد.
درواپسین سال نخستین سده اسلامی خلیفه نجیب اموی عمربنعبدالعزیز برای نخستین بار دستور داد تا سب امام علی(ع)برمنابر و در خطبهها حذف شود و فدک دوباره به بنیهاشم و علویانبازگردانده شود. (34)
اما به نظر میرسید نهالی که امام حسین(علیه السلام) با خون خود آبیاریکرده بود اینک به ثمر نشسته و زمان بهره برداری از آن فرامیرسید.
اینک به اختصار وضعیتبنیهاشم را پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) پیمیگیریم:
نخستین جرقههای اختلاف در میان بنیهاشم احتمالا پس از شهادت امامحسین(علیه السلام) رخ داد. آن هنگام که گروهی مشهور به کیسانیه معتقد بهامامت محمدحنفیه شدند که از نظر سنی از امام سجاد(علیه السلام) بزرگتربود و به عنوان عالمی علوی مورد احترام مردم (35) مختار در شورشخود معتقد بود که به اجازه او قیام کرده است. محمد (36) حنفیهدر سال 81 هجریدرگذشت. (37) و گروهی به سراغ پسرش ابوهاشم رفتندو امامت او را معتقد شدند که تا سال99 هجری زنده بود و در اینسال به هنگام مرگ بنابر روایت جعلی بعدی توسط بنیعباس ابوهاشمکه فرزندی نداشت امامت را به محمدبن علیبن عبدالله بن عباسواگذار کرد. (38) و امامت این گونه از علویان به عباسیان منتقلشد.
همزمان با گسترش دعوت عباسیان که شعار خود را «الرضاء من آلمحمد» قرار داده و به دستور ابراهیم امام از افشای نام واقعیامام و رهبر پرهیز میکردند. (39) واژه آل محمد که عنوان ویژهتیره علوی بود به کار عباسیان آمد. تقسیم بندی ابراهیم امام ازوضعیتشهرها نشان از آمادگی ایرانیان برای قیام دارد و نیزعلاقه آنان به اهلبیت علیهم السلام (40) یک حرکت موازی از سوی بنیعباس مردم را فریفته بود چنان که بعضیاز بزرگان همراه این نهضت مانند ابوسلمه خلال که به این فریب پیبرده بود به جرم هواداری از خلافت علویان اعلام شد. (41)
شاید یکی از علل واقعی مخالفت امام صادق(علیه السلام) با قیام زید بن علیبن الحسین(علیه السلام) براساس روایاتی که مخالفتحضرت را نشانمیدهد، (42) پیش از هرچیزی فضای نامناسب آن بود که اتفاقا بسیارمورد سوء استفاده عباسیان قرار گرفت، به گونهای که مزار پسرشیحیی در خراسان که قبلا از سوی ابراهیم امام به عنوان منطقهنفوذ تبلیغاتی مطرح شده بود و احتمالا تشویق او به قیام وخونخواهی پدر از سوی داعیان عباسی احتمالی است که نمیتوان بهسادگی از آن گذشت. زیرا شهادت یحیی در خراسان به سال126 هجریدرشورش عباسیان و سقوط امویان در خراسان مهم ارزیابی شدهاست. (43)
روی کار آمدن عباسیان امت اسلامی را در تحولی تازه قرار داد وبنیان حکومتی 90 ساله را فرو ریخت و حکومتی پانصد ساله را بهقدرت رساند. اما آنچه مهم است نقش موازی عباسیان بود که درشرایط ویژه تاریخی بایک سوء استفاده بزرگ به قدرت رسیدند.
بسیار طبیعی بود که منتظر یک حرکت نسنجیده در عرصه سیاسی ازسوی نماینده مهم و بزرگ علویان باشند. چنان که در ماجرای قیاممحمد نفس زکیه در سال 145 رخ داد و منصور بهره برداری بزرگ ازآن به نفع عباسیان انجام داد. (44)
امام صادق(علیه السلام) که به دقت همه این تحولات اجتماعی را زیر نظر داشتفضای سیاست را هرگز آماده یک قیام علنی سیاسی ندید. آنچه کهجامعه اسلامی از آن رنج میبرد زیر ساخت فکری بود و الا ایشان بههیچ وجه کمتر از شخصیتی چون ابومسلم نبود این را از نامهتاریخی ابومسلم به امام که ایشان بدون خواندن آن را به آتشسپرده بودند. میتوان فهمید. پرسش بزرگ مطرح این بود: چه بایدکرد؟
جد او امام حسین(علیه السلام) با قیام خونین خود دلهای بسیاری ازمسلمانان را درگوشه و کنار جهان اسلام متوجه اهلبیت پیامبر(ص)کرده بود و در زمان امام صادق(علیه السلام) حکومتی روی کار آمده بود کهاز شعار «الرضا من آل محمد(ص») استفاده و سپس آل محمد واقعیرا کنار زده بود و مردم نیز پذیرفته بودند. این همه دگرگونی وتلون در جامعه اسلامی معلول چه عواملی میتوانستباشد؟
دراین فضای تیره که مذاهب اهلسنت در حال شکلگیری بودند چه چیزیمیتوانستشیعه را پایدار سازد؟ آنچه که به درون فرهنگ مردم راهیابد و تفسیر آنها را از رابطه خود با خدا و جامعه اسلامیدگرگون سازد.
پس در حقیقت گام دوم در بنیانگذاری یک مکتب را حضرت صادق(ع)برداشت. گویا مردمی که از پس قیام امام حسین(علیه السلام) دلداده اینخاندان شده بودند به سراغ آنها آمده و میپرسیدند که اگر نهامویان و نه عباسیان شما چه میگویید؟ و چه تفسیری از اسلامدارید؟ و به عبارت روشنتر طرح جایگزین شما چیست؟
نشان دادن یک تفسیر جامع ازخدا، رابطه مردم با او و انسان موردنظر اسلام در آن زمان مهمترین دغدغههای حضرت امام جفعر صادق(ع)بوده است اعتقادات عقلانی، اخلاق بایسته و دستورالعملهای فردی واجتماعی (فقه) مهمترین حوزه هایی بود که امام صادق(علیه السلام) در آنهابه طرح و اندیشه دینی پرداختند و چون چنین شد، تشیع دارایشناسنامه رسمی گردید و مذهب ما به نام ایشان مزین شد. در ادامهنمونهای از دیدگاههای امام صادق(علیه السلام) که نشان دهنده اسلام نابمحمدی(ص)،است ارائه میگردد.
پینوشتها:
1.بحارالانوار، ج47، ص6.
2.تاریخ طبری، ج6، ص123; منشورات مکتبه اورمیه.
3.الغدیر،امینی، ج 1، ص 152 تا 158، چاپ دارالکتب العربیلبنان.
4.تاریخ طبری، ج 2، ص 455.
5.تاریخ خلفا، رسول جعفریان، ص 30.
6.تاریخ طبری، ج3، ص399.
7.همان، ج3، ص.
8. همان، ج 2، ص 520; ج3، ص 1 تا 10.
9.تاریخ تحلیلی اسلام، شهیدی، چاپ نشر دانشگاهی سال 1374، ص200.
10.تاریخ سیاسی اسلام، رسول جعفریان، ص 90 و89.
11.همان، ص 92 و 91.
12.نهج البلاغه، خطبه 118.
13.بحارالانوار، ج 44، ص 125.
14.شرح نهج البلاغه، ابن ابیالحدید، ج 4، ص56.
15.مانند کتاب ایمان ابوطالب شیخ مفید که علامه امینی درمقدمهالغدیر، ج 1، ص23 و 24 در این باره سخنانی دارد.
16.همان، ج 1 تا 10 در صفحه 48 فهرست موضوعی الغدیر، آدرسمفصل همه موارد آمده است.
17.الاغانی، اصفهانی، ج16، ص2667.
18.تاریخ طبری، ج 4، ص 30، حوادث سال 40 هجری; ارشاد شیخمفید، ص 170.
19.انساب الاشراف، بلاذری، ج 2، ص 744، حدیث303.
20.الامامه و السیاسه، ابن قتیبه، ج 1، ص 175; ابن اعثم،الفتوح، ج 4، ص 226225.
21.تاریخ سیاسی اسلام، ص127.
22.تاریخ طبری، ج 4، حوادث سالهای 50 تا 60 هجری.
23.طبقات، ابن سعد، ج3، ص 485، چاپ دارصادر بیروت.
24.حماسه حسینی، شهید مطهری، ج3، ص 380، انتشارات صدرا.
25.تاریخ سیاسی اسلام، ج 2
26- تاریخ طبری، ج 4، ص 257301.
27.همان، ص 36870.
28.همان، ص383.
29.همان، ص426.
30. همان، ص487.
31.همان، ص579.
32.کامل ابن اثیر، ج 2، ص 225; تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 305.
33.تاریخ سیاسی اسلام، ص 260.
34.الفتوح، ج6، ص 95; انساب الاشراف، ج 5، ص 221.
35.تاریخ سیاسی اسلام، ص 266265.
36.تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 250 248; انساب الاشراف، ج 4، ص18.
37.تاریخ سیاسی و اجتماعی خراسان در زمان حکومت عباسیان،التون، ل، دنیل، ترجمه مسعود رجبنیا، ص 28.
38.همان، ص46.
39.همان، ص 115 و 114.
40.شخصیت و قیام زید بن علی، رضوی اردکانی، ص 489504،انتشارات علمی فرهنگی.
41.تاریخ سیاسی و اجتماعی خراسان در زمان حکومت عباسیان، ص38.
42.تاریخ طبری، ج 4، حوادث سال 145.
43.بحارالانوار، ج47، ص 200.
44.تحف العقول، ابن شعبه حرانی،ص 25660.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مسأله مناظرة بين شيعه و سني، از صدر اسلام تا زمان حال همواره وجود داشته است. گروهي خود را تابع سنت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، و كتاب الله دانسته و نام اهل سنت بر خود گرفته اند و گروهي ديگر كه تابع قرآن، سنت و عترت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بوده اند، به نام شيعه، معروف گرديده اند.
روش بحث اين دو گروه بدين صورت بوده است كه، گروه اول به قرآن، روايات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، و صحابة آن حضرت به طور عام و گروه دوم به «كتاب الله» و روايات عترت پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در كنار بيانات رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ استدلال نموده اند، حال با توجه به جهاني بودن دين پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و اهميت جانشيني آن حضرت ـ صلي الله عليه و آله ـ و نقش اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در ادامه تبليغ دين بايد روش هاي مخصوص به دفاع از حقانيّت مذهب تشيّع را نيز فرا گرفت.
شيوة مناظره:
مناظرة با مخالفين، راه كار خاص خويش را مي طلبد، و به هر روشي نمي توان با مخالفين وارد بحث شد، و از طرف ديگر مناظره كننده ضمن تسلط بر روان خويش و القاء كلمات مناسب، بايد داراي اطلاعات كامل از مذهب خويش بوده. و در ضمن بر مباني طرف مقابل نيز تسلط كافي داشته باشد.
به همين خاطر در اين جا تذكر دو نكته لازم است:
1. بايد فرد مناظره كننده توجه داشته باشد كه، آيا قدرت چنين كاري را دارد يا نه؟ چرا كه اگر در روايات ائمه ـ عليهم السلام ـ بنگريم، مي بينيم كه، به هر كسي وارد شدن در هر عرصه اي را اجازه نمي دادند، و براي پاسخگويي، شاگردان خويش را تقسيم بندي نموده و هر كدام را در وادي كه بر آن تسلط داشت اجازه ي پاسخگويي مي دادند.[1]
2. بهترين راه مناظرة با مخالف، ايجاد سؤال براي او و پرسش از عقايد خود اوست، در اين صورت است كه وي در خيلي جاها جواب مناسبي نخواهد داشت، و لذا دچار ترديد مي گردد، به عنوان مثال: وقتي از او بپرسيم: آيا پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ براي خود جانشيني برگزيد؟ جواب خواهد داد: خير، و اگر بپرسيم، آيا جانشين انتخاب كردن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ خلاف بود كه چنين نكرد؟ اگر بگويد: آري مي گوئيم، پس چرا خليفة اول چنين خلافي را مرتكب شد، و اگر بگويد: خلاف شرع نيست، اول به ذهن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نيامد. خواهيم گفت: پس خليفة اول از پيامبر تيزهوش تر و آگاهتر بوده، در حالي كه اين با آيات الهي كه تمام سخنان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را نيز وحي مي گويد[2] و مؤيّد از سوي الهي است منافات دارد.
توجه دادن به قرآن و عترت:
بعد از بيان شيوة مناظره و ايجاد چنين زمينه اي، مهمترين مسأله ـ بعد از قبول رسالت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ توجه دادن به قرآن و عترت است، چرا كه وقتي در كنار قرآن عترت را قبول كردند، تمام اين اختلافاتي كه در اثر كوتاه بودن دستشان از اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بوجود آمده است، حل خواهد شد. چرا كه هم در قرآن به مسأله اهل بيت ـ عليهم السلام ـ توجه داده شده،[3] و هم در روايات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مثلاً حديث ثقلين، كه در منابع معتبر شيعه و سني وارد شده و سفارش پيامبر به اهل بيت را مي رساند، نمونة روشن آن است.[4] امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ با توجه به اينكه به سنت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از همه آگاه ترند و هميشه، در كنار قرآن بوده و هرگز از آن جدا نخواهند شد. قرآن ناطق هستند كه در كنار كتاب الله كه قرآن صامت است، قرار دارند و فلسفه توجه به آنان در قرآن و حديث ثقلين به همين خاطر است كه، هدايت بشريت تنها از عهدة آنان كه تسلط كامل بر دين حق دارند، بر مي آيد.
در قرآن كريم تنها فرموده: اقيموا الصلاة...[5] اما ركعات و كيفيت آن بيان نشده، و در مدت 23 سال كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در قيد حيات بوده اند، براي خيلي از احكام فرصت بيان پيدا نكردند، و با توجه به جهاني بودن دين اسلام و نياز به مفسرين رسمي و شارحان واقعي است كه مي توانيم به جايگاه ائمه اطهار پي ببريم، توجه دادن به اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و محبّت و مودّت آنان در آيات و روايات شاهد اين امر مي باشد كه ائمه ركن اصلي اسلام و شريك قرآن در بيان احكام اسلامي هستند.[6]
توجه به اهل بيت ـ عليهم السلام ـ آن چيزي است كه، پايان بخش اختلافات بين شيعه و سني است، زيرا در آنجاست كه مقصد يكي و صورت حقيقي دين هويداست، و مي توان هر اختلافي را با رجوع به اين مكتب به اتفاق تبديل نمود.
در پايان بايد توجه داشت كه: در سخن به هيچ وجه اهانتي به هيچ كس از بزرگان آنان صورت نگيرد، با نرمش و عطوفت كه شيوة اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بوده سخن گفته شود و نبايد منتظر نتيجه در همان جلسه بود، بلكه با سعي و تلاش و استمرار است كه حقانيت يك مطلب آشكار شده و شبهه ها زدوده مي شود پس بايددر اين امر صبر و حوصله فراوان به كار برد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. چكيدة انديشه ها، حسين غفاري ساروي.
2. راه يافته يا چگونه هدايت شدم، دكتر محمد تيجاني.
[1] . قمي، عباس، الكني و الالقاب(سه جلدي)، تهران، نشر انتشارات صدر، بي تا، ج 2، ص 453.
[2] . «و ما ينطق عن الهوي. ان هو الا وحي يوحي» النجم، 4-3. و هرگز ازروي هواي نفس سخن نمي گويد آنچه مي گويد جز وحي منزل نيست.
[3] . «... قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي...» شوري، 23. بگو از شما اجر رسالت جز مودت و محبت به خويشاوندان را نمي خواهم.
[4] . قال(ص) اني تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بها لن تضلوا، كتاب الله و عترتي اهل بيتي و انها لن يفترقا حتي يردا علي الحوض فانظروا كيف تخلفوني فيها... ، مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، انتشارات دار صادر، چاپ دوم، 1403 هـ ، ج2، ص285، احمد بن حنبل، مسند احمد: بيروت، نشر دار صادر، بي تا، ج5، ص182.
[5] . بقره/43، 83، 110.
[6] . آيه قبلاً ذكر شد، روايت: قال رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ : لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي ان تحفظوني في اهل بيتي و تؤدوهم بي، ابن حجر عسقلاني، الكاف الشاف، بيتا، چاپ مصر، ص 145.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اهل سنت مانند شيعيان، معتقدند كه هر كس شهادتين «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله» را بگويد مسلمان است و در اين مورد بيش از پنجاه روايت در كتاب هاي معتبر خودشان وجود دارد كه به چند نمونه اشاره مي كنيم:
1. پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: اسلام اين است كه به يگانگي خدا و رسالت من، شهادت دهيد.
2. در جاي ديگر نقل شده است كه پيامبر اسلام فرمود: «اهل لا اله الا الله» را اذيت نكنيد.[1]
اما با وجود همه اين روايات، اهل سنت درباره شيعه كه اصول و فروع دين را قبول دارند به چند دسته تقسيم مي شوند:
اول وهابيون: به نظر وهابي ها شيعه مشرك است و قتلش واجب، و كشور شيعه، كشور دشمن است؛ وهابي ها مي گويند چون خداوند در قرآن كريم فرموده است «همانا خداوند شرك را نمي بخشد.»[2] پس شيعيان بايد به قتل برسند و نمي توانند مثل پيروان ساير اديان (يهود و مسيح) در امنيت زندگي كنند. آنان توسل شيعه به پيامبر اسلام، زيارت رفتن، نذر كردن چيزي براي گرفتن حاجت و... را دليل مشرك بودن شيعيان مي دانند.[3]
در حالي كه روايات فراواني بر فضيلت توسل، زيارت، نذر و... در كتاب هاي اهل سنت نقل شده است:
1. بيهقي از علماي سني مي گويد: عبدالله بن عمر از پيامبر اسلام نقل كرد كه فرمودند: هر كس قبر مرا زيارت كند، شفاعت من بر او واجب است.[4]
2. در كتاب صحيح مسلم كه يكي از معتبرترين كتاب هاي حديثي نزد اهل سنت است رواياتي آمده كه پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ ، مردم را امر مي كند به زيارت اهل قبرستان، چرا كه زيارت، مرگ را به ياد مي آورد.[5]
از سوي ديگر علماي اهل سنت در فضيلت زيارت، توسل، نذر و... كتاب هاي مستقلي نوشته اند مانند:
1. شفاء السقام في زيارة خير الانام نوشته امام قاضي القضاة تقي الدين كه در سال 1318 هـ ق در مصر به كمك شيخ محمد بخيت، رئيس عالي محكمه شرعي چاپ گرديده است، البته دراين كتاب غير از زيارت، به توسل، نذر كردن، شفاعت و... كه مورد انكار وهابيت است اشاره شده است، از اسم اين كتاب چنين بر مي آيد كه با رفتن به زيارت مريض شفا مي يابد.
2. التوسل بالنبي و جهلة الوهابين نوشته ابي حامد مزروق، چاپ تركيه، دارالشفقه، 1976 م.
افزون بر اين مطالب خود اهل سنت، قبر احمد بن حنبل رئيس حنبليه را زيارت گاه درست كرده اند و با توسل به او از خدا حاجت مي خواهند و به قبرهاي اصحاب پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ هم متوسل مي شوند.[6] و نيز در مناطق مختلف زيارتگاه هاي بي شماري دارند.
دوم: علماي متعصب و جهال از عوام: از زمان معاويه بن ابي سفيان اين نگرش در بين مردم و علماي درباري رواج داده شد كه هر كس فضيلتي از علي بن ابي طالب و شيعه بگويد بايد كشته شود.[7]
اين عده مي دانستند كه اگر فضايل علي ابن ابيطالب گفته شود، مردم به تشيع گرايش پيدا مي كنند، و لذا براي جلوگيري ازين گرايش و دسترسي به اهداف شوم شان شيعه را اهل بدعت، گمراه، مشرك و كافر معرفي مي گردند، و براي همين است كه مفتي دربار عثماني فتوي داده و مي گويد را فضي (شيعه) مشرك است، دولت تركيه بايد آنها را بكشد و زن و بچه آنها را به اسارت گيرد و اموالشان را تصاحب كند، بر اثر همين تحريكات، شيبك خان سني متعصب از سال 913 هجري به ايران حمله مي كند و سلطان سليم خان عثماني، حاكم دولت تركيه عثماني در سال 965 يا 966 هـ ق دستور قتل عالم بزرگ شيعه، شهيدثاني را صادر مي كند و قاضي او، شهيد ثاني را فقط به اتهام اينكه شيعه است اهل بدعت و واجب القتل معرفي مي كند.[8]
سوم: علماي با انصاف و برخي از عوام آگاه:
عالماني كه اهل انصاف هستند مي گويند همچنانچه اهل سنت چهار مذهب دارند و به هر كدام عمل كنند، عبادات و اعمالشان مجزي است، شيعه را هم مذهب پنجم مي دانند كه هر كس بر طبق فقه شيعه عبادت كند اهل بهشت است چنانچه شيخ محمود شلتوت رئيس دانشگاه الازهر مصر (كه در واقع حوزه علميه اهل سنت است) صريحا چنين فتوي داده است.
شيخ طنطاوي ديگر عالم سني و مفتي اهل سنت به عظمت اهل بيت اقرار مي كند و مي گويد:
اي اهل بيت پيامبر، محبت شما را خداوند در قرآن واجب دانسته و اين عظمت براي شما كافي است كه هر كس به شما در نماز صلوات نفرستد، نمازش قبول نيست.[9]
البته اين به آن معنا نيست كه اهل سنت، ائمه اطهار را جانشين بر حق پيامبر مي دانند و دست از اعتقادات خود برداشته و شيعه شده اند، بلكه مانند عالمان خود، ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ را مفسر دين و هدايت گر امت اسلامي مي دانند.
شيخ محمد انطاكي ديگر عالم سني مي گويد دلايلي وجود دارد كه ما، شيعه را به عنوان يك مذهب اسلامي اعلام كنيم مانند:
الف: با دلايل قطعي و روشن تر از خورشيد، ثابت است كه مذهب شيعه، مذهبي است كه ائمه اطهار از جدشان پيامبر اسلام، آن را گرفته اند كه آن حضرت از جبرئيل، و او از خداوند تعالي گرفته است.
ب: وحي در خانه اهل بيت نازل شده و اهل خانه بهتر از ديگران مي دانند كه در خانه چه خبر است.
ج: آيات فراواني در قرآن كريم وجود دارد كه حقانيت شيعه را ثابت مي كند مانند:
يك: آيه ولايت: مائده/ 55: ولي و سرپرست شما، تنها خدا و رسول او و آن مومناني هستند كه نماز بپا داشته و به فقيران در حال ركوع زكات مي دهند.
در مورد اين آيه 24 حديث از سني ها و 19 حديث از شيعه نقل شده كه مراد از مؤمن زكات دهنده، اميرالمؤمنين است.
دو: آيه تطهير: احزاب/33: «خدا چنين مي خواهد كه رجس را از شما خانواده نبوت و شما را از هر عيب پاك و منزه گرداند.» سيوطي با 20 روايت و ابن جرير طبري با 19 روايت و ديگر سنيان، گفته اند مراد پنج تن آل عباست.[10]
در جاي ديگر، اين عالم سني مي گويد: اگر به آيات قرآن و احاديث پيامبر نگاه كنيم حقانيت خلافت بلافصل علي بن ابي طالب ثابت است، به شرطي كه علماي اهل سنت انصاف داشته باشند. از سوي ديگر پيامبر فرموده است بعد از من شما به 73 فرقه تقسيم مي شويد، فقط يكي حق است و آن فرقه نجات يابنده طبق روايات ما اهل سنت، فقط شيعه 12 امامي هستند.
فرقه نجات يابنده طبق قرآن و روايات ما اهل سنت، آنهايي هستند كه اهل بيت پيامبر اسلام را امام مي دانند، به عصمت آنها اعتقاد دارند، تولي و تبري را جزء فروع دين مي دانند.
اين عالم سني مي گويد آيا انصاف است كه اين فرقه را مشرك، مرتد، گمراه، مهدور الدم بدانيم؟! در حالي كه دلايل و روايات زياد داريم كه ما سني ها نقل مي كنيم مانند: ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ عروة الوثقي، صراط مستقيم، راهنماي مردم، و راه هدايت مردم به سوي خدا و... هستند.[11]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. سبحاني، جعفر؛ آئين وهابيت.
2. فرقه وهابي و پاسخ به شبهات آنها. علي دواني.
[1] . نيشابوري، مسلم صحيح مسلم، بيروت، دارالفكر، بي تا، كتاب الايمان، ج 1، ص 73، حديث 21.
و: بخاري؛ صحيح بخاري، دمشق و بيروت، دار ابن كثير و اليمامه، چاپ پنجم، 1414 هـ ق، كتاب الايمان، ج1، ص29، حديث53.
[2] . نساء/48.
[3] . ر.ك: نجلي حنبلي، سليمان؛ فصل الخطاب من كتاب الله و حديث الرسول و كلام العلماء في مذهب ابن عبدالوهاب، بي جا، بي نا، بي تا، ص 27.
[4] . بيهقي، احمد؛ السنن الكبري، بيروت، دارالفكر، بي تا، ج5، ص245، و ر.ك: كشف الارتياب، ص 363.
[5] . صحيح مسلم، ج 2، ص 673، باب 35، حديث 105.
[6] . كوراني، علي، العقائد الاسلاميه، بي جا، مركز المصطفي للدراسات الاسلاميه، چاپ اول، بي تا، ج4، ص 283.
[7] . احمد حسين يعقوب، مساحة الحوار، بيروت، مركز الغدير للدراسات الاسلاميه، چاپ اول، 1418 هـ ق، ص428.
[8] . ر.ك: ابي عاصم ضحاك، عمرو، كتاب السنه، بيروت، مكتب الاسلامي، چاپ سوم، 1413 هـ ق، ص462.
و فتح الدين حنفي، علي محمد، فلك النجاة في الامامه و الصلاة، بي جا، مؤسسة دارالاسلام، چاپ سوم، 1418 هـ ق، ص244.
و حياة الشهيد الثاني، مركز المصطفي للدراسات الاسلاميه، ص 132، و ر.ك: گلشن ابرار، ج 1، ص 172.
و جعفريان، رسول، صفويه از ظهور تا زوال، تهران، مؤسسه فرهنگ دانش و انديشه معاصر، چاپ اول، 1378 هـ ش، ص44.
[9] . عاملي؛ الانتصار، بيروت، دارالسيره، چاپ اول، 1422هـ ق، ج1، ص223 و 234.
[10] . ر.ك: مرعي انطاكي، محمد؛ لماذا اخترتُ مذهب اهل بيت، قم، مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ اول، 1417 هـ ق، ص43.
و .رك: كثيري، محمد؛ السلفية بين اهل السنة و الامامة، بيروت، غدير، چاپ اول، 1418 هـ ق، ج1، ص383.
و ر.ك: سيوطي، جلال الدين، الدر المنثور، بيروت، دارالمعرفه، چاپ اول، 1365، ج5، ص198 (ذيل آيه).
و ر.ك: طبري، محمد بن جرير، جامع البيان، بيروت،دارالفكر، 1415 هـ ق، ج22، ص9، (ذيل آيه).
[11] . لماذا اخترتُ مذهب اهل بيت، ص 43.
و حاكم نيشابوري، عبدالله، المستدرك علي الصحيحين، بيروت، دارالمعرفه، بي تا، ج10، ص128.
و ابن داود، سنن ابن داود، ج 4، ص 198، و ر.ك: بلخي قندوزي، سليمان؛ ينابيع الموده، بي جا، دارالاسوه، ج1، ص259.
و ابن ماجه، محمد؛ سنن ابن ماجه، بيروت، دارالفكر، بي تا، ج2، ص 1321، باب افتراق الاسم.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ترديدي در اين وجود ندارد كه طرفداران حق نه تنها هميشه در معرض هجوم تبليغات و تهمتهاي بدون دليل طرفداران باطل قرار داشتهاند بلكه در طول تاريخ مورد اذيت و آزار و حتي كشتار بيرحمانة آنان قرار گرفته اند. لكن در مقابل آنان، طرفداران حق بر طبق مقتضاي حقانيتشان هرگز از وسائل تبليغي و غير تبليغي غير معقول در برابر دشمنان خود استفاده نكرده، بلكه با به كارگيري از ادلّه و براهين عقلي، شرعي و عقلائي و با پيروي از قرآن كريم كه ميفرمايد: «با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان با (شيوهاي) كه نيكوتر است مجادله نماي، در حقيقت پروردگار تو به (حال) كسي كه از راه او منحرف شده است داناتر و به حال هدايتشدگان (نيز) داناتر است.»[1] و نيز راهنماييهاي معصومين(ع) در برابر آنان ايستادگي كرده و براي حقظ دين اسلام و حمايت از كيان تشيع هميشه جانفشاني نمودهاند. مگر سلف آنان با علي(ع) و اولاد آن حضرت و بالاخص با فرزند رسول خدا حضرت امام حسين(ع) چه كردند كه با پيروان آنان بكنند. اين افتخار تشيع است كه در مسلك آنان ظلم، افتراء، دروغگويي، خدعه و امثال اين امور هيچ محل و ارزشي ندارد و هر كه از اين مسائل براي پيشبرد اهداف خود استفاده كند، خود دليل آشكار بر بطلان اعتقادات و راه او ميباشد.
حق و پيروان حق، سعي و تلاششان بر اساس دلسوزي و بشر دوستي در مسير هدايت و تحقق سعادت واقعي براي همگان ميباشد و مبناي آنان بر اين نميباشد كه جمعيت خودشان را افزايش دهد و الّا تمام تلاشها و زحمات، اگر بدون انگيزة هدايتگري و سعادت مندي مردم باشد، لغو و باطل خواهد بود.
امروز اكثر مسلمانان دنيا را برادران اهل سنت ما با عقايد و موضعگيريهاي سياسي و اعتقادي و برخوردهاي عملي مختلف و متفاوت، در برابر شيعيان اماميه، تشكيل ميدهد. در اين ميان در كشور افغانستان حكّام اهل سنت با كمك فتواهاي خودشان ظلمهاي زيادي را بر شيعيان روا داشتند و آنان را در مراحل متعدد قتل عام نموده و زمينها و اماكن آنها را به اشغال خود درآوردهاند و در سالهاي اخير در زمان حكومت طالبان اين ستم و تجاوز به اوج خود رسيده بود. و اينك بر اساس آن چه در اين سؤال منعكس شده است تجاوزات خود را در عرصه اعتقادات و برخوردهاي مذهبي در نوار مرزي شرق كشور سرايت دادهاند.
راهكارهاي مقابله با اين طائفه از جهّال در حيطه سياست جمهوري اسلامي بايد بر طبق قانون جمهوري اسلامي باشد و توجه مسئولين ذيربط به آن معطوف گردد تا به وظيفه شرعي و قانونيشان عمل نمايند.
امّا در حوزه اعتقادات، مقابله با آنان به چند صورت زير امكانپذير ميباشد:
1ـ در صورت امكان بايد به آنان گوشزد شود كه اين برخورد آنان با هيچ معيار و ملاك ديني و مذهبي خودشان صحيح نميباشد. زيرا بر طبق كتابهاي فقهي و كلامي آنان شيعه دوازده امامي به هيچ عنوان كافر به حساب نميآيد و تنها كساني كه با ائمه طاهرين وحتي در حقيقت با پيامبر اسلام(ص) ـ مثل ناصبيها و وهابيون كه امروز در خارج از عربستان به عنوان القاعده مطرح ميباشدـ دشمني دارند، شيعيان را كافر ميدانند.
2ـ صورت ديگر در مقام مقابله معقول با آنان اين است كه با توجه به اينكه الحمدلله قدرت سياسي در ايران به دست تشيع ميباشد، مجالس مناظره تشكيل گردد و از آنان دعوت شود كه در اين مناظرهها شركت كنند. و قطعاً در برابر علماء شيعه نميتوانند راهي از پيش ببرند.
3ـ راه ديگري كه در اين رابطه اثر بسزايي دارد حضور و استقرار مستمر علماء و روحانيون شيعه در منطقه ميباشد، كه توسط آنان مساجد و تكايا به فعاليت ديني و مذهبيشان بيافزايند و مجالس سخنراني در مساجد و حتي در منازل مردم خصوصاً در محيطي كه اهل سنت حضور دارند بر پا گرديده و حقايقي كه هم شامل بيان حقانيت شيعه باشد و هم شامل بيان فضايح دشمنان شيعه خصوصاً بعضي از حكام متعصب كه در طول تاريخ بر شيعيان ظلم كردهاند، بيان و ابلاغ گردد. خصوصاً مراسم محرم و عاشورا در اين مناطق بايد حالت فعالتر و جديتري به خود بگيرد و از برپانمودن مراسم خرافي و غير معقول پرهيز شده و به جاي آن ماهيت سلسله ابوسفيان و ظلم و استبداد آنان بر خاندان رسول خدا بازگو گردد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ شيعه و زمامداران خودسر، تأليف محمد جواد مغنيه.
2ـ آنگاه هدايت شدم، تأليف سيد محمد تيجاني.
3ـ اهل بيتكليد مشكلها، تأليف سيد محمد تيجاني.
[1] . نحل/125.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مهمترين وظيفه ما چيزي است كه حضرات معصومين ـ عليهم السلام ـ به ما دستور داداند و آن حفظ اسلام و وحدت مسلمين به عنوان مصلحت اسلامي است.
امام علي ـ عليه السلام ـ به خاطر مصلحت اسلامي و با توجه به شرايط عيني جامعه، آن روز كه بقاي اسلام بستگي به برخوردهاي اصولي با آن شرايط را داشت، نه تنها براي احقاق حق خود نبرد نكرد بلكه براي بيعت نكردن هم دست به شمشير نبرد، تا دشمنان ديرينه اسلام نقطه ضعفي در جامعه نوبنياد اسلامي نيابند و در انهدام اركان آن نكوشند و آن گاه امام با بردباري و صبر ويژه خود سالياني دراز (25 سال) از حق مشروع خود صرف نظر كرد و تا مردم به دور خانهاش جمع نشدند و مصرانه بيعت نكردند، خلافت ظاهري را نپذيرفت، چرا كه از ديدگاه علي ـ عليه السلام ـ خلافت تنها وقتي ميتواند ارزش وجودي پيدا كند كه در عدل اجتماعي و احقاق حق مظلوم و از بين بردن باطل به كار رود.
استاد شهيد مرتضي مطهري در يك بررسي و تحليل علمي در اين زمينه چنين مينويسد: «... سيره و روش شخص اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ براي ما بهترين و آموزندهترين درسها است علي ـ عليه السلام ـ راه و روشي بسيار منطقي و معقول كه شايسته بزرگواري، مانند او بود اتخاذ كرد.
او براي احقاق حق خود از هيچ كوششي فروگذار نكرد همه امكانات خود را به كار برد كه اصل امامت را احياء كند اما هرگز از شعار «يا همهچيز يا هيچ چيز» پيروي نكرد، بلكه به عكس «آنچه كه همهاش به دست نميآيد نبايد مقدار كم آن را ترك نمود» را مبناي كار خويش قرار داد.[1]
پس از شهادت امام علي ـ عليه السلام ـ ديگر پيشوايان هم همواره مصالح عاليه مسلمين و جوامع اسلامي را بر هر چيز ديگري ترجيح دادند و حتي حاضر شدند تا آن جا فداكاري و ايثار نمايند كه به خاطر مصلحت برتر چند صباحي با مخالفين و غاصبين پيمان صلح ببندند، و يا ولايت عهدي ظاهري را بپذيرند تا بلكه در اولين فرصت به احقاق حق بپردازند يا حداقل اجازه ندهند كه بنياد رسالت در مقابل دشمن مشترك لرزان گردد.
وقتي از امام صادق ـ عليه السلام ـ سؤال ميشود كه: با مردمي كه با آنان معاشرت داريم ولي هم مذهب ما نيستند چگونه رفتار كنيم. چنين پاسخ ميفرمايند:
به امامان خود كه از آنها پيروي ميكنيد مينگريد و همان كاري را ميكنيد كه آنها انجام ميدهند، به خدا سوگند كه پيشوايان شما از بيماران آن ها عيادت ميكنند و در تشيع جنازه آنها شركت ميكنند و شهادت حق را بر سود يا زيان آنها ادا مينمايند و امانت ـ آنها را ـ به آنان باز پس ميدهند.
در عصر و زمان ها دشمنان ـ يامخالفان نادان ـ به فحاشي و ناسزاگويي و تهمتزني برخاستهاند و در كتابها و مجلات خود ميكوشند كه ياوههاي اسرائيلي و افسانههاي واهي را منتشر سازند. وظيفه ما پاسخگويي منطقي است، ما هرگز فحاشي نميكنيم چرا كه امام علي ـ عليه السلام ـ مقتداي ما فرمود من دوست ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد، شما اگر اعمال آنها را توصيف كنيد سخن بهتري گفته ايد و عذر رساتري داريد.[2] ما در مقابل افرادي كه از آنها غرضورزي ميكنند مثل ابن تيميه ، احمد امين مصري، موسي جارالله، محمد ثابت، محب الدين خطيب، عبدالله بن باز و ... و سايرين بايد به نشر حقايق بپردازيم و با بينشي كاملاً علمي تحقيقي و تاريخي، تشيع را آن گونه كه هست معرفي نماييم.
بدون هيچ شك و ترديدي وظيفه جوانان ما بحث و تفحص و كاوش علمي است كه دين خود را آن گونه بشناسند و در مورد آن يقين حاصل نمايند كه اولاً عملي خلاف دستورات ائمه انجام نداده باشند تا بهانه به دست دشمنان عنود داده باشند و ثانياً در مقابل سمپاشيهاي آنها مقاومت لازم را بدست آورند.
و بر علماي ما لازم است كه اولاً تبيين اصول و انديشههاي صحيح اسلامي را بيش از پيش وظيفه خود دانسته و در توضيح مطالب كمتر توضيح داده شده، بكوشند و ثانياً در كنفرانسهاي مختلف اسلامي شركت جويند و اساساً خود تشكيل دهنده چنين كنفرانسهايي باشند تا حقيقت تشيع را به مردم معرفي نمايند.
آن چه كه از وحدت اسلامي يا تقريب مذاهب اسلامي گفته ميشود صرفاً به اين منظور است كه شيعه بتواند در فضايي آرام به دور از جنجال و تحريك احساسات عوامانه، اصول عقايد خود را بيان نموده و در راه تبليغ منطقي آن بكوشد و همين طرز فكر تا كنون منشاء اثرات مثبت و خيري براي جامعه شيعه بوده است تا جايي كه مفتي اعظم اهل سنت فتوا به جواز تبعيت از مذهب اهل بيت ميدهد.
استاد مرحوم علامه طباطبايي در اين زمينه مينويسد:
«اتحاد يا تقريب مذاهب اسلامي، ترديدي در رجحان آن از نظر عقل و منطق نيست البته عوامل جدايي تا ميتوانستند اين دو طائفه را ازهم جدا نمودند ولي بايد همواره متذكر اين حقيقت بود كه اختلاف دو طائفه در فروع است نه در اصول حتي در فروع ضروريه مثل نماز و روزه و جهاد و حج و ... متفقند و همگي قرآن و كعبه را يكي ميدانند.
روي همين اصل بود كه شيعيان صدر اول هرگز از صف اكثريت كنار نرفته و در پيشرفت امور عامه اسلامي، با عموم مسلمين هرگونه تشريك مساعي را مينمودند و هم اكنون نيز بر عموم مسلمين لازم است كه اتفاق خود را در اصول آئين مقدس اسلام در نظر گرفته و از اين همه فشار و ناراحتي كه در طول اين مدت از بيگانگان و عوامل خارجي كشيدهاند به خود آمده و تفرقه عملي را كنار گذاشته و در يك صف قرار گيرند.[3]
مرحوم علامه اميني كه با زحمات طاقتفرساي خود كتاب ارزشمند الغدير را به رشته تحرير درآورده و شيعه را به طور كامل معرفي نموده است و حقي عظيم بر گردن تشيع دارد، اهميت وحدت را چنين توضيح دادهاند:
«ما مؤلفان و نويسندگان در اقطار و اكناف عالم با همه اختلافي كه در فروع با هم داريم يك جامع مشترك داريم و آن ايمان به خدا و پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ است. در كالبد همه ما يك روح و يك عاطفه حكم فرما است و آن روح اسلام و كلمه اخلاص است.[4]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. همبستگي مذاهب اسلامي، دكتر عبدالكريم بيآزار شيرازي.
[1] . يادنامه علامه اميني از انتشارات موسسه رسالت قم، مقام شهيد مطهري، ص236.
[2] . رباني گلپايگاني، علي، درآمدي بر شيعه شناسي، مركز جهاني علوم اسلامي.
[3] . اسلام و انسان معاصر، قم، 1356، ص212و 213.
[4] . مقدمه جلد پنجم كتاب الغدير.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در طول تاريخ صف بندي هاي فرقه اي ميان مسلمين، متأسفانه موجب كشتارهاي خونيني بوده است و بسياري از مردم بيگناه قرباني جهل و تعصب هاي احمقانه و جاه طلبي هاي عده اي دنيا پرست شده اند و در اين كشمكش ها هيچ طائفه اي به اندازه طائفه شيعه قرباني نداشته است، شهادت در راه خدا ميراثي ماندگار از ائمه اطهار به اين گروه عاشق بوده است.
مي توان با جرات گفت كه از اولين روزهاي اسلام كمتر سالي بر شيعه گذشته است كه در آن سال داغدار جمعي از عزيزانش كه فقط به جرم دوستي و محبت به اهل بيت پيامبر در خون خويش خفته اند، نبوده است. و در ميان شهيدان اين مكتب خونرنگ خلعت شهادت بر قامت علماي آن بسيار جلوه گر است.
مرحوم علامه اميني در كتاب ارزشمند خود شهدا الفضيله كه آماري است از عالمان شهيد شيعه، ضمن ذكر ساير شهدا از حدود چهل شهيد نام ميبرد كه مستقيماً و فقط بجرم تشيع بدست اهل سنت به شهادت رسيده اند و در پايان كتاب مي نويسد كه اين آمار غير از كشتارهاي دسته جمعي است كه گاه و بيگاه در بلاد مختلف بوقوع پيوسته است (مثل كشتار مدرسه شيخ داوود در جزيره بني صالح بحرين ـ كشتار سنه 997 در خراسان و هتك حريم رضوي ـ كشتارهاي كربلا در سنين 1216 و 1258 ـ كشتار مسجد زكريا در حلب در زمان سلطان سليم عثماني) كه به شهادت بسياري از فضلاء و دانشوران و شيعيان اهل بيت منجر شده است.[1]
اسامي شهيداني كه در كتاب شهدا الفضيله آمده است به ترتيب از قرن 4 الي 14:
1. ابوعلي نافعي انطاكي.
2. محمد بن هاني اندلسي ازدي.
3. ابوالحسن احمد كندي جرجرايي.
4. ابوعلي فتال واعظ نيشابوري.
5. سيد عزالدين يحيي.
6. حسن همداني سكاكيني.
7. ابن محسد شيرازي.
8. علي بن ابي الفضل بن محمد حلبي.
9. امير سيد شريف استرآبادي شيرازي.
10 عمادالدين طوسي.
11. بنايي خراساني.
12 علامه سيد عبدالوهاب حسيني تبريزي.
13 مولي احمد سندي.
14 شيخ شمس الدين شهيد اول.
15 شيخ زين الدين شهيد ثاني.
16. شيخ فضل اله خراساني. وي در يكي از ناجوانمردانه ترين جنايات ازبكان اهل سنت در حرم شريف امام رضا به شهادت رسيد.
17. شهاب الدين تستري در بخارا به دست ازبك ها كه در واقعه حرم رضوي اسير آنها شده بود به شهادت رسيد.
18. احمد هندي تهتهني.
19 قاضي نورالله شوشتري شهيد ثالث.
20 علامه امير زين العابدين حسيني كاشاني.
21. سلطان حسين استرآبادي.
22. شيخ ابوالفضل هندي.
23 شيخ حسين تنكابني.
24. محمد رضي قزويني.
25. ميرزا هاشم همداني.
26. علامه محمد علي سكاكي شيرازي.
27. آقا محمد مهدي مازندراني.
28. مولي علي زنجاني.
29. سيد هبه الله ابوالبركات عاملي.
30. سيد محمد عاملي.
31. شيخ زين عاملي.
32. شيخ صالح عسيلي.
33. علامه ميزا محمد مهدي اصفهاني.
34. مولي عبدالصمد همداني.
35. ميرزا محمد كشميري.
36. حاج رضا استرآبادي.
37. مولي محمد علي قندهاري.
38. شيخ جليل تبريزي.
39. شيخ علي احسايي.[2]
بعد از ذكر اسامي اين شهدا در اينجا براي نمونه از شهيد زين الدين علي بن احمد عاملي كه در برهه اي خاص از تاريخ اسلام به شهادت رسيد، ياد مي نمائيم او در سال 911 در دهكده «جبع» در جبل عامل لبنان بدنيا آمد در خدمت پدر دانشمندش به تحصيل پرداخت در 14 سالگي به قريه «ميس» وارد شد و نزد فقهاي آنجا به فراگيري فقه اهل بيت پرداخت پس از «8» سال به «كرك» رفت و نزد علماي آنجا به تحصيل ادامه داد سپس در دمشق و مصر فلسفه و علوم ادبي و رياضي آموخت، وي پس از مراسم حج 944 به جبع بازگشت و به ارشاد مشغول شد. شهيد در 952 به رياست مدرسه نوريه بعلبك انتخاب گرديد و 5 سال به تدريس فقه مذاهب پنج گانه پرداخت.[3]
به موازات پيروزي شيعه در ايران در قرن دهم مشكلاتي براي شيعيان ساير نقاط فراهم شد. عثمانيان پس از فتح قسطنطنيه در سال 857 توسط سلطان محمد، مدعي احياي خلافت اسلامي شدند. اين ادعا در سال 922 توسط سلطان سليم پس از فتح مصر و دستگيري آخرين خليفه عباسي كه در تبعيد بود عملي شد. اگر چه اهل سنت اين واقعه را بسيار خوش داشتند، اما براي شيعه بسيار ناگوار بود. بديهي بود كه شيعه دست به ناسازگاري زده و سني ها هم قلع قمع كنند سلطان بايزيد در سال 907 دستور تبعيد آنان را به موريا (شبه جزيره پلويونز) را داد و سلطان سليم قبل از جنگ با شاه اسماعيل دستور قتل عام شيعه را صادر كرد و تا 40000 نفر هم آمار كشته ها اعلام شد.[4]
در اين زمان تنگ نظري عالمان سني عرصه را بر دانشمندان شيعه تنگ كرد. قاضي شهر صيدا به سلطان عثماني نوشت «در شهرهاي شام مردي بدعت گذار و خارج از مذاهب اربعه وجود دارد سلطان فردي را براي دستگيري وي فرستاد شهيد در سفر مكه بود كه مأموري وي را يافت، وي پس از درخواست مهلت اعمال حج را انجام داد امّا مأمور موصوف در كنار درياي استانبول سر شهيد را قطع كرد و بدنش را رها كرده، سر او را به خدمت سلطان برد،» سال شهادت او را 966 نوشته اند».
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مفاخر اسلام، علي دواني
2. شهدا الفضيله، علامه اميني
[1] . علامه اميني، شهيدان راه فضيلت، ترجمه: ف.ج ، انتشارات روزبه، بيتا، بيجا.
[2] . اميني، شهيدان راه فضيلت، ترجمه ف.ج، انتشارات روزبه، بينا و بيجا (از تمام كتاب).
[3] . دواني، علي، مفاخر اسلام، ص434.
[4] . راجر سيوري، ايران عصر صفوي، ترجمه: كامبيز عزيزي ، تهران، نشر مركز، 1374 ، ص38.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بايد گفت تمامي علماي شيعه هر كدام به سهم خود در گسترش تشيع نقش مهم و تعيين كننده اي داشته اند و آنچه امروز در نزد ماست ثمره چهارده قرن زحمات بي دريغ علمي و عملي و صدها سال تلاش و ايثار جان و مال و ... براي روشن نگهداشتن مشعل هدايت توسط عالمان بزرگ شيعه بوده است.
اما با مطالعه تاريخ، نقش عده اي از علما قدري برجسته تر به نظر مي رسد، آنان كه با درك صحيح از شرايط سياسي و اجتماعي زمانه خود بهره برداري هاي بسياري براي گسترش اين مكتب علوي نمودند.
با توجه به شرايط سياسي و اجتماعي ممالك اسلامي، مكتب تشيع تا قرن هفتم گسترش چشم گيري نداشت و اصولاً اظهار علني تشيع نوعي جرم كه عواقب وخيمي را در پي داشت به شمار مي رفت، و شيعيان اثنا عشري همواره مورد آزار و ستم قرار داشتند، هرچند در مواردي هم توفيقات كوتاه مدتي براي آن ها به دست مي آمد، مثل دولت هاي آل بويه، و سربداران. يا مثل به تشيع گرويدن الجايتو (كه به سلطان محمد خدابنده تغيير نام داد) به راهنمايي تاج الدين آوجي و جمال الدين مطهر حلي (علامه حلي) كه بر اثر فعاليت اين عالمان تشيع نام 12 امام بر مسكوكات ايلخانان[1] حك شد و مذهب شيعه مذهب رسمي اعلام گردد. نيز علامه حلي(ره) از كساني است كه فكر سلطان را براي پذيرش شيعه آماده ساخته بود.[2]
در دوران تسلط مغولان صدمات شديدي را بر قسمت بزرگي از جهان اسلام تحميل كرده بود، در حمله مغولان، سني و شيعه هردو به قتل مي رسيدند، ولي با درايت عالمان اسلامي خصوصاً علماي شيعه، رفته رفته اين موجودات سركش رام شدند و با پذيرش اسلام و در بعضي مواقع تشيع فرصتي پيش آمد كه شيعيان توانستند از خود بروز و ظهوري نشان دهند.
از فقيهان و دانشمندان شيعه در آن زمان مي توان از محقق حلي، علامه حلي، خواهر زاده محقق حلي و فخر المحققين فرزند علامه حلي و فيلسوف و فقيه نادر خواجه نصير الدين طوسي نام برد. در زمان مرجعيت محقق حلي، هلاگوخان بغداد را فتح كرد و آخرين خليفه عباسي را به قتل رسانيد، اما شهر حله با درايت ايشان و ساير فقها از آسيب مغولان در امان ماند، وي در سال 676ق در حله در گذشت و همان جا به خاك سپرده شد. از خدمات مهم اين علامه بزرگوار پذيرش مذهب شيعه از سوي سلطان محمد خدابنده بود كه در علت آن نقل هاي فراواني آمده است ولي آن چه مسلم است عدم رضايت سلطان از آراء غير منطقي فقهاي اهل سنت و استدلال عقلاني و تسلط علامه بر شيوه هاي كلامي معقول و منقول بوده كه موجب قبول تشيع توسط سلطان شد، هرچند مشكلات سياسي فراواني نيز براي او ايجاد كرد. علامه از آن به بعد در دستگاه سلطان جايگاهي سترگ يافت و ترويج تشيع را اساس كار خود قرار داد.[3] علامه در خدمت به تشيع از لحاظ سياسي و علمي سهم به سزايي دارد خصوصاً وي در ايران موجب رونق تشيع و پشتوانه علمي و سياسي شيعيان شد، و نبايد اثر او را در زمينه سازي حكومت انقلابي شيعيان صفوي و پذيرش مردمي آن ناديده گرفت، علامه حلي در محرم 726 ق. در 78 سالگي در گذشت.
يكي ديگر از فقهاي معروف شيعه در قرن هفتم محمد بن محمد بن الحسن معروف به خواجه نصير الدين طوسي است خواجه در 597 در طوس متولد شد، دروس ابتدايي را در طوس فرا گرفت و بعد به نيشابور رفت و در محضر قطب الدين سرخسي و فريد الدين نيشابوري به تحصيل حديث و عرفان پرداخت بعد از آنكه هلاكو در صفر 656 بغداد را تصرف كرد وي كه به دستور هلاكو سرپرستي اوقاف را به دست آورده بود، با استفاده از امكانات حكومت و اوقاف دانشگاه مراغه و رصدخانه اي بزرگ به وجود آورد، وي از همه مسلمانان بهره مند از دانش (چه شيعه و چه سني) دعوت كرد تا در اين دانشگاه به تحقيق بپردازند، خواجه كتابخانه بزرگي نيز تأسيس و كتاب هاي پراكنده شده را در آن جمع كرد. تأسيس اين مركز عظيم علمي، در زماني صورت گرفت كه شرق و غرب عالم به دست نيروي ويرانگر مغول نابود شده بود حضور خواجه در دستگاه حكومتي هلاگوي مغول بر اساس اين نظريه شيعه بود كه حُضور در دستگاه ظالمين حرام است مگر احقاق حقي شود، يا ابطال باطلي انجام گيرد.
از ميان فقهيان عصر صفوي نيز مي توان علي بن الحسين بن عبدالعالي كركي معروف به محقق ثاني و يا كركي را كه در كرك از روستاهاي بعلبك به دنيا آمد نام برد كه. [4]
تأثير زيادي در زمان شاه طهماسب داشت و با احكام مهمي كه شاه براي محقق صادر كرد محقق با دست باز به اصلاح امور ديني پرداخت. وي با ارسال بخش نامه هايي به سرتاسر كشور قوانين عادلانه براي كارگزاران وضع كرد كه چگونه با مردم در گرفتن ماليات و مقدار و زمان آن رفتار نمايند، در هر شهر و روستا امامي را براي نماز جماعت و تعليم احكام معين كرد.[5]
تأثير محقق كركي در ايران سني الاصل تا جايي است كه گفته اند بعد از خواجه نصير الدين طوسي هيچ كس به اندازه محقق كركي در اعتلاي مذهب جعفري و ترويج مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مؤثر نبوده است. وي فاجران را از فساد بازداشت و قوانين بدعت آميز را منسوخ كرد، منكرات را از ميان برداشت، حدود و تعزيرات را اجرا و نماز جماعت و ديگر واجبات را اقامه كرد و به احوال ائمه جماعات و مؤذنين رسيدگي نمود و در اين راه تلاش و نظارت جدي داشت.[6] وي بعد از رتق و فتق امور به نجف برگشت و در سال 940 در آن جا فوت كرد شيخ عبدالصمد پدر شيخ بهايي مدعي است كه وي به دست برخي عمال حكومت مسموم و به قتل رسيده است.
از ديگر عالمان كه براي اعتلاي شيعه كوشيده اند مي توان به شيخ محمد بن حسين بن عبدالصمد الحارثي معروف به شيخ بهايي ياد كرد. وي در كودكي همراه پدر به ايران آمد و در ايران به تحصيل پرداخت و به سرعت نبوغ خود را نشان داد تا آنجا كه صاحب وسائل الشيعه، شيخ حر عاملي در مورد وي گفته است: او همه محاسن را با خود جمع كرد، فضائل او قابل شمارش نيست در همه علوم زبردست، شاعر و اديب بود و در فقه و حديث و معاني بيان و رياضي و ساير علوم بي مانند بود.[7] با اين كه وي از فقها بود و كتابي فارسي به نام جامع عباسي در فقه به اضافه 18 كتاب ديگر در همين موضوع تأليف كرد امّا تبحر او در ساير علوم حجاب فقاهت وي شد.[8]
وي در دوران شيخ الاسلامي خود و چه قبل و بعد از آن خدمات بسيار فراواني را به بسط و گسترش شيعه نمود كه اظهر من الشمس است، صاحب روضات الجنات براي او 55 كتاب در موضوعات مختلف ذكر كرده است.[9]
وي در سال 1030 در سن 78 سالگي درگذشت و پيكر مطهرش در جوار امام علي بن موسي الرضا ـ عليه السلام ـ به خاك سپرده شد.
علامه مجلسي فرزند ملا محمد تقي مجلسي، از ديگر دانشمندان به نام شيعه است كه در سال 1038 به دنيا آمد و در محضر پدر دانشمندش مراتب علمي را در اصفهان با نبوغ سرشار طي كرد. براي وي 169 كتاب ذكر كرده اند معروف ترين اثر وي بحارالانوار است كه در صد و ده (110) جلد منتشر شده است، ايشان در سال 1098 به اصرار شاه سليمان منصب شيخ الاسلامي را پذيرفت وي در اجراي احكام اسلام و امر به معروف و نهي از منكر بسيار جدي بود، تا جايي كه ادوارد براون وي را مردي هولانگيز توصيف كرده است.
در تأثير علامه بر حكومت گفته اند تا زماني كه علامه مجلسي زنده بود شاه سلطان حسين هم فردي متدين و خوش رفتار بود، اما پس از رحلت ايشان وي به فساد و تباهي گراييد و نسبت به علما بي توجه و جسور شده بود. وي در سال 1110 در اصفهان درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد.
گرچه ما در اين مختصر از اين دانشمندان به عنوان علماي گسترش دهنده تشيع ياد كرديم، اما همانگونه كه در ابتدا بيان شد، تمامي علما از صدر اسلام تا امروز هركدام علمداري رشيد براي لشكر توحيدي شيعه بوده اند. نيز بايد از بزرگمرداني چون حضرت آيت الله بروجردي ياد كرد كه با درايت خود چهارده قرن دوري دو مذهب اصلي اسلام را بدل به دوستي كرد و موجب صدور فتواي تاريخي شيخ الازهر در جواز تبعيت از مكتب تشيع شد، هم چنين از زنده كنند اسلام در قرن اخير و خورشيد منير و سلالة پاك امير مؤمنان حضرت آيت الله العظمي امام خميني ـ رحمة الله عليه ـ كه با شهامت، كياست، فراست و در نهايت خلوص و تقوا با مدد الهي و تأييد انفاس قدسيه معصومين ثمره تلاش هزار و چهارصد ساله شيعه را در قيام خود تجلي بخشيد. افزون بر اينها علماي بسياري در اين عصر و دوران هاي گذشته بدون هيچ چشم داشتي و سر و صدايي در راه اعتلاي اسلام تلاش نموده اند و گذار تاريخ آنها را به فراموشي سپرده است ولي تلاش آنها موجب تداوم اسلام و تشيع گرديده و خواهد بود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
ـ مفاخر اسلام، علي دواني؛
ـ اعيان الشيعه، محسن امين؛
ـ طبقات أعلام الشيعه، آقابزرگ تهراني.
[1] . برتولد اشپولر، تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود ميرآفتاب، ص195.
[2] . دين و دولت در ايران عهد مغول، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 71، ج2، ص598.
[3] . خوانساري، محمد باقر، روضات الجنات، قم، اسماعليان، بي تا، ج2، ص281.
[4] . دواني، علي، مفاخر اسلام، ج4، ص421.
[5] . خوانساري، محمد باقر، روضات الجنات، قم، اسماعيليان، بي تا، ص361.
[6] . مدرك پيشين، ص369.
[7] . خوانساري، محمدباقر، روضات الجنات، قم، اسماعيليان، بيتا، ج 7، ص6.
[8] . مهدي پور، محمود ، شيخ بهايي، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، 1371، ص35.
[9] . خوانساري، محمد باقر، پيشين، ص61.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بعد از بيان مطالب زير، پاسخ اين پرسش روش مي گردد.
1. همه مي دانيم كه شيعه داراي فرقه هاي و شاخه هايي متعددي است كه شامل اماميه اثني عشريه، زيديه، اسماعيليه و شيعيان علوي تركيه مي شود. براي همين مناسب است ابتدا تعريفي از معناي شيعه داشته باشيم: شيعه در لغت برد و معنا اطلاق مي شود، يكي توافق و هماهنگي دو يا چند نفر بر مطلبي، و ديگري، پيروي كردن فردي يا گروهي، از فرد يا گروهي ديگر و در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته مي شود كه بر خلافت و امامت بلافصل علي ـ عليه السّلام ـ معتقدند، و بر اين عقيده اند كه امام و جانشين پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - از طريق نصّ شرعي تعيين شده و امامت حضرت علي ـ عليه السّلام ـ و ديگر امامان شيعه نيز از طريق نص شرعي ثابت شده است.[1]
با اين تعريف مشخص شد مراد از شيعه در پرسش، شيعه اثنا عشريه و شيعه واقعي از نظر اعتقادي است.
2. اصطلاح اهل سنّت، در مقابل اصطلاح شيعه، يعني اعتقاد به اين كه درباره ي امامت و خلافت نصّي از كتاب و سنّت وارد نشده و تعيين خليفه ي پيامبر و پيشواي مسلمانان پس از رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - به انتخاب مسلمانان واگذار شده است. اين معنا بر همه ي فرق اسلامي غير از شيعه منطبق است.[2]
اهل سنت داراي چهار مذهب فقهي هستند:
1. حنفي. 2. شافعي. 3. مالكي. 4. حنبلي.
آنچه امروز از لفظ اهل سنت متبادر مي شود همين گروه هاي چهار گانه است كه داراي عقايد خاص و فقه خاص مي باشند و البته از لحاظ كلامي ده ها فرقه كوچك و بزرگ را شامل مي شود.
3. مراد از علمأ شيعه كساني هستند كه در سطح عالي در حوزه هاي علميه تحصيل كرده باشد و به درجة اجتهاد رسيده و يا در يكي از علوم اسلامي متخصص باشد.
با اين توضيحات، و معيار هاي كه بيان گرديد، كسي از علماي شيعه را سراغ نداريم كه از مذهب خود دست برداشته باشد و با دلايل منطقي به اهل سنت گرويده باشد. گرچه شايد اهل سنت مدعي باشند كه كساني از شيعه به مذهب اهل سنت گرويده اند در حقيقت اين ادعا به چند دليل قابل اثبات نيست:
1. اولاً آنچه كه آنها مدعي آن هستند از علماء شيعه نيست.
2. هويت آنها معلوم نيست، با اين توضيح كه اول شيعه بوده باشد و بعد سني شده باشد.
3. شايد از عوام شيعه در اثر تهديد، تطميع و يا جاهل بودن به مذهب خود و يا در محيط اهل سنت بودن، سني شده باشند و اين گونه سني شدن نه تنها حقانيت مذهب تسنن را ثابت نمي كند بلكه دليلي بر ضعف علمي و منطقي آن خواهد بود.
يكي از علماي اهل سنت به نام ابوسلمان عبدالمنعم بلوچ به علامه سيد مرتضي عسكري كه با تاليفات گرانسنگ خود صدها نفر از اهل سنت را به مذهب تشيع راهنمايي كرده است نامه اي نوشت و در آن مدعي شده كه ابوعمر محمد باقر مسعودي شيعه بوده است و اكنون سني شده است.
علامه در جواب مرقوم فرموده اند كه: جناب آقاي ابوسلمان عبدالمنعم بلوچ!
اينكه نوشته ايد: جوان بي تجربه شيعه اي در ايران گفته است من شيعه بودم و سني شده ام، در پاسخ به اين گفتار شما مي گوئيم:
اولاً: آيا اين جوان به يك عالم شيعه مراجعه كرده و پاسخ كافي نشنيده است؟
ثانياً: چنانچه شمابه كار و گفتار اين جوان بي تجربه استناد مي نمائيد در مقابل بايد بگوئيم: بسياري از علما و استادان دانشگاه هاي مصر و سودان و مغرب و الجزاير و ديگر كشورها با خواندن كتابهاي اين بنده ضعيف خدا، شيعه شده اند و نامه ها به اين جانب نوشته اند.
همين جريان سبب شد كه ان شاء الله تعالي اين نامه ها را به صورت مستقل، چاپ و نشر كنيم.[3] بعد نامه ها را يك، يك آورده اند.
در مقابل، افراد بسياري از علماي اهل سنت هستند كه هم هويت مشخصي دارند و هم افراد شناخته شده اي در جامعه خود بودند كه از بدو تولد تا عالم شدنشان سني مذهب بودند و بعداً مستبصر شده و به حقيقت رسيده اند كه نمونه هاي فراواني را مي شود نام برد. مثلاً:
دكتر محمد تيجاني، وي در شهر قفصه «يكي از شهرهاي جنوبي كشور تونس» در سال 1936 ميلادي در خانواده اي سرشناس و مذهبي ديده به جهان گشود. تحصيلات خود را در همانجا ادامه داد، تا به رتبة مهندسي نائل آمد. ايشان از كودكي به معارف ديني علاقه فراوان داشت و با استعداد فوق العاده اي كه داشت در علم و تقوي معروف گرديد و در همان سنين جواني امام جماعت شهر بود و تدريس تفسير و فقه نيز مي نمود، وي مسافرت هاي متعددي به كشورهاي مختلف نمود و در همين مسافرت ها و برخوردها به حقانيت مذهب شيعه پي برد و رسماً تشيع خود را اعلام نمود. در حال حاضر ايشان با داشتن مدرك دكتراي فلسفه از دانشگاه سوربن پاريس، مشغول به تدريس مي باشد.
همچنين سعيد ايوب مصري، احمد يعقوب اردني، اسعد وحيد فلسطيني، صالح الورداني مصري[4] در عصر حاضر و دهها افراد ديگر كه مجال آوردن نام همة آنها نيست، پس از استبصار، خود را وقف مذهب و مكتب تشيع كرده اند و در طول تاريخ نيز افراد زيادي چون محقق دواني، محقق خضري و... به آيين تشيع گرويده اند.
برخي از نويسندگان مانند احمد الكاتب، بعضي از اصول شيعه را قبول ندارد و در عين حال سني هم نشده، و در يك حالت به اصطلاح روشنفكري به برخي از احكام شيعه اعتراض دارد، كه نو انديشي و تجديد گرايي فرهنگي از عواملي است كه در تزلزل افكار و اعتقادات اين گونه روشنفكران نقش اساسي را بازي مي كند.
آنچه حاصل شد اين بود كه هيچ يك از علماي شيعه دست از تشيع برنداشته و سني نشده اند. ولي در مقابل بسياري از علماء آنها مستبصر شده و شيعه را به عنوان مذهب حق قبول كرده اند.
[1] . رباني گلپايگاني، علي، درآمدي بر علم كلام، انتشارات دارالفكر، چاپ اول، 1378، ص179.
[2] . رباني گلپايگاني، علي، فرق و مذاهب كلامي، انتشارات مركز جهاني علوم اسلامي، چاپ سوم، 1383، ص171.
[3] . عسكري، سيد مرتضي، ولايت امام علي ـ عليه السلام ـ در كتاب و سنت، مجمع جهاني اهل بيت ـ عليهم السلام ـ ، چاپ اول، 1424 ق.
[4] . تيجاني، محمد، اهل بيت ـ عليهم السلام ـ كليد مشكلها، ترجمه سيد محمد جواد مهري، بنياد معارف، چاپ اول، 1376، ص10.
(اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شيخيه نامي است كه به پيروان شيخ احمد احسايي اطلاق ميشود. هر چند بنيان گذار واقعي اين مسلك، شاگرد شيخ احمد، يعني سيد كاظم رشتي بود؛ ولي بعد از مرگ سيد كاظم اين مسلك به چندين فرقه تقسيم شد كه هر كدام داعيه استقلال داشتند و براي خود سبك و سياق خاصي دست و پا كرده بودند.
1. فرق شيخيه كرمان با شيعيان:
شيعيان به پنج اصل توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد، اعتقاد دارند و هر كس را كه به اين پنج اصل باور داشته باشد، شيعه اماميه مي نامند. امّا شيخيه كرمان به جاي اين پنج اصل، معتقدند كه دين بر چهار ركن استوار است، يعني معرفت خداوند، معرفت پيامبر، معرفت امام و معرفت فقيه جامع الشرايط كه در زمان غيبت، جانشين امام ـ عليه السلام ـ است و اين ركن اخير را «ركن رابع» يا ركن چهارم مي نامند. به عقيده شيخيه كرمان ركن رابع ابتداء شيخ احمد احسايي بود، سپس سيد كاظم رشتي اين مقام را يافت و بعد از او حاج كريم خان به اين درجه رسيد و بعد از وي نيز فرزندان و نوادگان كريم خان به صورت ارثي جانشين وي مي گردد.[1] بايد يادآور شد كه شيخيه كرمان اصل معاد و عدل را انكار نمي كنند؛ ولي مي گويند: اين دو از مسلمات است و دليلي براي ذكر آنها نيست. به همين دليل نمي توان آنان را از جرگه شيعيان اماميه بيرون كرد. هر چند بزرگانشان به دليل بعضي اغراض دنيوي و يا رياست طلبي ها سعي در جدا كردن آنها از شيعيان اماميه را دارند.
2. فرق شيخيه آذربايجان با شيعيان
شيخيه آذربايجان كه شامل مسلك هاي ثقة الاسلامية، عميد الاسلامية، حجة الاسلامية و احقاقيه مي شود، تقريباً از بين رفته و تنها طرفداران مسلك احقاقيه كه گاهي به انان «كشفيه» نيز اطلاق مي شود، باقي مانده اند كه در اطراف تبريز، كويت و برخي اماكن ديگر حضور دارند. اينان در اصول و فروع دين با شيعيان (متشرعه) اختلاف نداشته و هم چون سايرين به اصول پنج گانه و فروع دهگانه دين، باور دارند و هر چند به دليل پيروي از آراء فلسفي و كلامي شيخ احمد احسايي در مورد معاد و معراج پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و غلّو در مقام ائمه ـ عليهم السّلام ـ شيخيه ناميده مي شوند، ولي به شدت با شيخيه كرمان مخالف بوده و ردّيه هاي متعددي بر عليه آنان نوشته اند كه در ذيل به برخي از آنها اشاره مي شود:
1. احقاق الحق و ابطال الباطل: تأليف ميرزا موسي اسكويي.[2]
2. سفرنامه، تأليف ميرزا حسن احقاقي.
3. كلمه اي از هزار، تأليف معتمد الاسلام.
4. الم المحدثة، تأليف محمد حسين حجة الاسلام كه به درخواست ناصرالدين شاه قاجار اين كتاب را در ردّ شيخيه كرمان، نوشته است.
5. صحيفة الابرار في مناقب المعصومين الاطهار، تأليف محمد تقي حجة الاسلام (نيّر)[3] بنابراين شيخيه آذربايجان برخلاف شيخيه كرمان در اصول دين مخالفتي با شيعيان (متشرعه) ندارند، هر چند در چند امر جزيي برخلاف شيعه ها عمل مي كنند كه به آنها اشاره ميشود.
الف) بر اساس عقيده شيخيه آذربايجان امام به خواست الهي به گذشته و آينده علم حضوري دارد نه علم حصولي؛ بدين معني كه تمام اين معلومات در ذهنش دائماً حاضر است.[4]
2. شيخيه آذربايجان معتقدند كه خون و ساير فضولات امام طاهر بوده و نجس نيست[5] اين مسئله قبل از شيخيه نيز در ميان برخي از شيعيان كه محكوم به غلّو شده اند، مطرح بوده و باز بايد گفت: اين باور نيز موجب جدايي آنان از شيعه نمي شود.
3. گفته شده كه طايفه مذكور شيعه را به دو قسم كامل العقيده و ناقص العقيده تقسيم مي كنند و معتقدند كه شخص كامل العقيده كه خودشان باشند، نبايد از مرجع ناقص العقيده كه همان متشرعه و شيعيان هستند، تقليد كند يا پشت سر امام جماعت ناقص العقيده نماز بخواند.[6]
4. گفته شده كه برخي از آنان معتقدند كه در تشهد نماز بعد از «اشهد اَنّ محمداً عبده و رسوله» بايد «اشهد اَنّ عليّاً ولي الله» گفته شود. هم چنين در اذان بايد بعد از «حي علي خيرالعمل» بايد «محمد و آله خيرالبريّه» گفته شود؛ البته بايد متذكر شد كه در دوران آل بويه شعار شيعه «محمد و عليّ خيرالبشر» بوده و به دستور پادشاهان ديلمي اين شعار را بر ديوارهاي بغداد، مي نوشتند و حتي در اوائل آغاز به كار دولت صفوي نيز برخي اين شعار را در اذان ذكر مي كردند ،ولي طبق فتواي مراجع اين دو را نمي توان جزء اجزاء تشهد نماز يا اذان، دانست و آن گونه كه نقل شده از مسلمات شيخيه نيز نمي باشد؛ چنان كه مي گويند: برخي از شيخي هاي ساكن گوگان كه شهري در نزديكي تبريز است به حاج ميرزا عبدالرسول احقاقي گفته بودند كه اگر بعد از تشهد، اشهد انّ عليا ولي الله نگويد، پشت سر او نماز نمي خوانند به همين خاطر وي در آن شهر آن را مي گفت ولي در تبريز نمي گفت. هم چنين نقل شده كه ميرزا محمد ثقة الاسلام گفته بود كه بعد از حي علي خيرالعمل نگوييد: محمد و آله خيرالبريّه، چون برادران ديني ما نمي گويند و ناراحت مي شوند.
در نهايت مي توان گفت كه شيخيه آذربايجان در ميان ساير شيعيان پراكنده شده و از ميان رفته اند. تنها برخي از طرفداران مسلك احقاقيه باقي مانده اند كه البته افراد عادي آنان فقط اسماً خود را شيخي مي نامند و در عمل با ساير شيعه ها فرقي ندارند و خواص آنان نيز هر چند به موارد ياد شده در بالا اعتقاد دارند ولي نمي توان آنها را خارج از جرگه شيعه دانست، چون در اصول دين و فروع با سايرين فرقي ندارند. هر چند اگر رياست طلبي همين خواص نبود اكنون مسلكي به نام شيخيه وجود نداشت.
در مورد شيخيه كرمان هم بايد گفت: هر چند تلاش هاي كريم خان قاجار و برخي از جانشينان وي براي جدا كردن شيخيه كرمان از شيعيان تا اندازه اي موفقيت آميز بود و توانستند تا حد زيادي فاصله بين شيعه متشرعه و شيخيه را زياد كنند با اين همه اگر جلوي رياست طلبي اين افراد گرفته شود، مي توان اين فاصله را از بين برد چنان كه خطيب بزرگ حجة الاسلام والمسلمين فلسفي (ره) در برخي از سفرهاي تبليغي خود به كرمان، چنين نيتي را دنبال مي كرد و تا حدي موفق شده بود؛ ولي برخي از افراد سودجو كه مطامع دنيوي خود را با فتنه جويي دنبال مي كنند مانع اين كار شدند.
به هر صورت محققين مذاهب اسلاميه هميشه بعد از تحقيق در مورد شيخيه از خود و سايرين مي پرسند فرق شيخيه و ساير شيعيان چيست و همگي نيز به اين نتيجه مي رسند كه فرق اساسي وجود ندارد و تنها برخي اميال و رياست طلبي هاي بزرگان شيخيه كه امروزه اين رياست را هم چون نظام شاهنشاهي ارثي كرده و حتي از قبل وليعهد خود را معرفي مي كنند، بر اين جدايي و افتراق مي افزايد والا عوام شيخيه از مسلك خود جز نام كه آن را نيز از پدران به ارث برده اند چيزي نمي دانند و همانند ساير شيعيان رفتار كرده به تكاليف شرعي خود عمل مي كنند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فرهنگ فرق اسلامي، محمد جواد مشكور.
2. فرق و مذاهب كلامي، علي رباني گلپايگاني.
3. تحليلي بر تاريخ و عقايد فرقه شيخيه، احمد خدايي.
4. شيخيگري، بابيگري از نظر فلسفه، تاريخ و اجتماع، مرتضي مدرس چهاردهي.
[1] . سبحاني، جعفر، المذاهب الاسلاميه، قم، موسسه امام صادق، چاپ اول، 1423 ق، ص 356 و 357.
[2] . ر. ك: ميرزا موسي اسكويي حائري، احقاق الحق، نجف، مطبعة النعمان، چاپ دوم، 1385 هـ ، ق.
[3] . اين كتاب با تصحيح ميرزا عبدالرسول احقاقي در تبريز و مطبعة الشفق به چاپ دوم رسيده است.
[4] . المذاهب الاسلاميه، ص 358.
[5] . همان، ص 358.
[6] . همان، ص 357.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شيخيه گروهي از شيعه اماميه و از پيروان شيخ احمد احسايي ميباشند[1] كه به دليل برخي اختلافات از شيعه اماميه جدا شدهاند و در اصول دين و مسائل مهم اختلاف چنداني با شيعه اماميه ندارند[2].
پيدايش فرقه شيخيه به دوره حكومت فتحعلي شاه قاجار باز ميگردد. در اين دوره بود كه شيخ احمد احسايي در ايران شهرت بسزايي پيدا كرده و مورد توجه عام و خاص قرار گرفت. وي ساليان متمادي در ايران بود و در شهرهاي مختلف از جمله يزد، تهران، كرمانشاه و ... اقامت گزيده بود و به نشر آراء و افكار خود ميپرداخت، تا اين كه در يكي از مسافرتهايش در شهر قزوين با يكي از علماي آن شهر بر سر مسأله معاد جسماني مناظرهاي پيش آمد و شيخ احمد اصرار ميكرد كه «آدمي را دو جسم است يكي مركب از عناصر زماني كه به منزله اعراض جسم حقيقي است و آن مانند جامهاي است كه انسان آن را ميپوشد و از تن بيرون ميآورد و آن چه پس از مرگ ميپوسد و از ميان ميرود، همين جسم است. ديگري سرشتي كه آدمي از آن آفريده شده و زماني نيست و از عالم «هور قليا» است و در گور او باقي خواهد ماند. و آن چه آدمي در روز رستاخيز به هيأت آن زنده خواهد شد، همين جسم مثالي است و ثواب و عقاب اخروي مربوط به همين جسم ميباشد[3].» اما عالم قزويني، اين تحليل از معاد جسماني را نوعي انكار معاد ميدانست و اعلام كرد كه هر كس معاد جسماني را كه از ضروريات دين است، انكار كند، كافر است و بدين ترتيب حكم تكفير شيخ احمد را اعلام كرد.
شيخ احمد علاوه بر مطلب فوق در مسأله معراج هم تبيين جديدي داشت[4] كه براي حل مسأله خرق و التيام افلاك كه مبتني بر هيئت بطلميوسي بود، مطرح كرده بود و با روشن شدن بطلان هيئت بطلميوسي، بطلان تبيين شيخ و ادلّه مخالفين وي نيز روشن شد.
واقعيت اين است كه خود شيخ احمد احسايي، قصد تأسيس فرقه و مذهبي كلامي نداشت[5] و بعد از نزاع مذكور طولي نكشيد كه در راه مدينه وفات كرد، ولي شاگرد وي سيد كاظم رشتي متوفاي 1259 هجري قمري دنباله نزاع را گرفت و با تأليف كتابهاي متعدد و تربيت شاگردان فراوان، پايههاي فرقه شيخيه را بنا نهاد و بعد از وي شيخيه به دو فرقه تقسيم شدند:
فرقه اول طرفداران كريم خان قاجار بودند. كريم خان كه از اقرباي فتحعلي شاه بود، در متمركز كردن فرقه شيخيه كرمان و ايجاد فاصله با شيعه اماميه بسيار تلاش نمود و توانست فرقهاي جديد به نام شيخيه كرمان يا «ركنيه» و يا «كريم خانيه» و ... بنا نهد.
فرقه دوم: پيروان ميرزا حسن معروف به «گوهر» بودند كه خود را «كشفيه»[6] مينامند اينان شيخيه آذربايجان هستند و اختلاف چنداني با اماميه ندارند.
هر چند بررسي تاريخ شيخيه خود نشانگر سياسي بودن تأسيس و انشعاب شيخيه از شيعه اماميه است و قدرت طلبي و منفعت طلبي افرادي چون سيد كاظم رشتي و كريم خان قاجار مهمترين عامل اين انشعاب ميباشد، با اين همه ميتوان چندين انتقاد كلي را در دو بخش انتقادهاي رفتاري و اعتقادي عنوان نمود:
الف) انتقادهاي اعتقادي:
1. معاد جسماني: در طول قرنهاي متمادي تنازعي كه بين برخي از متكلمين و برخي از فلاسفه در مورد معاد جسماني به وجود آمده بود، باعث شده بود تا برخي از فلاسفه معاد جسماني را منكر شوند و تنها به معاد روحاني اعتقاد پيدا كنند و در مقابل برخي از متكلمين نيز براي رفع ايرادات فلاسفه، فرضيه اعاده معدوم را مطرح سازند و اين نزاع و افراط و تفريطها ادامه داشت تا اين كه صدر المتألهين با طرح نظريه حركت جوهري به اثبات معاد جسماني پرداخت؛ اما احمد احسايي به ناكار آمدي اين نظريه اعتقاد داشت و خود براي حل مناقشه متكلم و فيلسوف فرضيه جديد هور قليا را مطرح ساخت كه نه تنها مشكل را حل نكرد بلكه باعث تكفير خودش و ايجاد فرقهاي جديد در ميان شيعه اماميه شد و اين تنها به اين دليل بود كه به جاي استفاده از احاديث اهل بيت ـ عليه السلام ـ و اصطلاحات مكتب معصومين ـ عليه السلام ـ به دامن اصطلاحات صابئين افتاده و سعي كرد با روش و اصطلاح آنها مسائل كلامي اسلام را تبيين كند و بدون دليل عقلي يا نقلي مستحكم براي انسان دو جسد اثبات كند كه يكي جسم عنصري و ديگري جسد هور قليايي بود. در حالي كه اين سخن ادعايي بيش نيست و قرآن در بيان معاد جسماني ميفرمايد: «آيا انسان گمان ميكند استخوانهاي او را جمع نخواهيم كرد بلكه ما قدرت داريم سر انگشتان او را به حال نخستين برگردانيم[7].»
2. معراج پيامبر اسلام صلي الله عليه واله و سلم مسأله معراج اساساً در بحثهاي كلامي مطرح نبوده و بعد از ورود فلسفه يونان به جامعه اسلامي و مطرح شدن بحثهاي طبيعيات اين فلسفه كه بيشتر بر هيئت بطلميوسي استوار بود و كره زمين را مركز عالم دانسته و به افلاك نه گانه قائل بود، اين سوال مطرح شد كه معراج جسماني نبي اكرم صلي الله عليه واله و سلم و حركت به سوي آسمان مستلزم حزق و التيام افلاك ميشود و اين امكان فلسفي ندارد. ... عدهاي تحت تأثير همين اشكال نظريه روحاني بودن معراج را مطرح ساختند و بعضي نيز پاسخهاي ديگري دادند، اما شيخ در پاسخ اين اشكال فرضيه جديدي را مطرح كرد. وي عقيده دارد كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه واله و سلم در هر فلكي از افلاك، جسمي متناسب با جرم آن فلك براي خود گرفت تا حزق و التيامي لازم نيايد و ورود در افلاك مختلف براي بدن ظاهري و جسماني او مشكلي ايجاد نكند[8]. البته بعد از غلبه هيئت كوپرنيكي بر هيئت بطلميوسي و سقوط طبيعيات فلسفه يوناني، همان گونه كه صدور افلاك از عقول عشره مسكوت واقع شد، همچنين معلوم گشت كه وجود افلاك با تعريف مورد نظر فلسفه يونان، وهمي بيش نبوده است تا اشكال حزق و التيام در معراج پيش بيايد.
3. انكار شق القمر مسلمانان متفقند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه واله و سلم همين قمر را به دو شقه كرده است، اما شيخ احمد چنين شق القمري را انكار كرده و ميگويد: آن حضرت صورت انتزاعي قمر را منشق كرده است، نه قمر مرئي حقيقي را.[9]
4. غلو در امامت شيخ احمد و پيروان وي در مورد اهل بيت ـ عليهم السلام ـ دچار غلو شدهاند و برخي از مقامات را به آن حضرات نسبت ميدهند كه مختص ذات خداوند است، به عنوان مثال معتقدند كه خداوند هر چه در هستي وجود دارد، از قبيل خلق كردن، روزي دادن، حيات و ممات و ... همه را به ائمه تفويض كرده است و هم چنين معتقدند كه علم ائمه ـ عليهم السلام ـ حضوري است نه حصولي، يعني آنها همه آن چيزهايي كه هست و يا واقع خواهد شد به گونهاي ميدانند كه نزد آنها حاضر است، مثل اين كه به عينه ميبيند.[10]
5. كم اهميت دانستن عدل و معاد: پيروان بعدي سيد كاظم اصل معاد و عدل را كه از اصول پنج گانه دين نزد شيعه اماميه و متفق عليه بود حذف كردند و كريم خانيه به جاي آن اصل چهارم يا همان ركن رابع را اضافه كردند و اصول دين را در چهار اصل زير منحصر نمودند:
1. شناخت خداوند. 2. شناخت پيامبر. 3. شناخت امام. 4. شناخت فقيه جامع الشرايط كه قائم مقام امام در زمان غيبت ميباشد.[11] و معتقد بودند كه ركن رابع شيخ احمد، سپس سيد كاظم و سپس كريم خان بوده است و بعد از او نيز ركن رابع ارثي شده و در خاندان كريم خان استمرار پيدا كرد.[12]
ب) انتقادهاي رفتاري:
1. عدم پيروي از رهبر و پيشواي خود هر كس نگاهي گذرا به تاريخ فرقه شيخيه بيندازد اين سوال را مطرح خواهد كرد كه اگر سيد كاظم رشتي. كريم خان قاجار، محمدباقر خندق آبادي و پيروان اينها واقعاً ادامه دهنده راه شيخ احمد احسايي هستند، چرا همانند او عمل نكردند؛ زيرا شيخ احمد بعد از واقعه قزوين به هيچ وجه در صدد منازعه و مقابله و ايجاد فرقه و ... برنيامد و فرزندانش نيز همانند پدر وارد گود قوم گرايي و فرقه سازي نشدند، اما سيد كاظم بعد از مرگ شيخ، كاسه داغتر از آش و دايه مهربانتر از مادر شده، به تأسيس فرقه شيخيه اقدام كرد و با استفاده از نام شيخ، قدم در راه شهرتطلبي و فرقهسازي گذاشت و چنان نزاعي به وجود آورد كه پيكر نحيف جامعه اسلامي تاب آن را نداشت و تنها استعمار انگليس و حكومت عثماني سني از آن سود ميبرد.
2. اختلافافكني بين شيعيان: بعد از شروع نزاع شيخيه با شيعيان كه متشرعه ناميده ميشدند درگيريهاي بسياري ميان دو گروه در گرفت كه مشهور به نزاع بالا سري و پايين سري شد و ريشه اين اختلاف به اين مسأله باز ميگشت كه آيا ميتوان بالاي سر ضريح امام ـ عليه السلام ـ نماز خواند يا نه؟ كه شيخيه قائل بودند نميتوان بالاي سر ضريح امام نماز خواند و به همين بهانه، نزاعها و قتل و غارتهاي فراواني به راه انداختند و مال و جانهاي زيادي را تلف كردند.
3. زمينهسازي براي بابيت و بهائيت: يكي از اثرات و نتايج فرقه گراييهاي بزرگان شيخيه بستر سازي براي پيدايش فرقههاي ضاله بابيت - به رهبري علي محمد باب كه شاگرد سيد كاظم رشتي بود - و بهائيت بود و هر دو فرقه، ضربههاي جبران ناپذيري بر پيكر جامعهي اسلامي ايران وارد ساختند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شيخيگري، بابيگري از نظر فلسفه، تاريخ و اجتماع، مرتضي مدرس چهاردهي.
2. فرق و مذاهب كلامي، علي رباني گلپايگاني.
3. المذاهب الاسلاميه، آيت الله جعفر سبحاني.
4. فرهنگ فرق اسلامي، محمد جواد مشكور.
[1] . مشكور، محمد جواد، فرهنگ فوق اسلامي، انتشارات آستان قدس رضوي، چاپ سوم، 1375، ص 266.
[2] . سبحاني. جعفر، المذاهب الاسلاميه، مؤسسه امام صادق، چاپ اول، 1423، ص 351.
[3] . فرهنگ فرق اسلامي، ص 270.
[4] . رباني گلپايگاني، علي، فرق و مذاهب كلامي، قم، مركز جهاني علوم اسلامي، چاپ اول، 1377ه ش، ص320.
[5] . المذاهب الاسلامي، ص 356.
[6] . همان، ص 356.
[7] . قيامت/3 و 4.
[8] . فرق و مذاهب كلامي، ص 320.
[9] . المذاهب الاسلاميه، ص 355.
[10] . المذاهب الاسلاميه، ص 355.
[11] . همان، ص 356.
[12] . همان، ص 357.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اصطلاح براي لفظ شيعه اطلاقات متعددي ذكر شده است:[1]
1. شيعه به كسي گفته ميشود كه علي ـ عليه السلام ـ و اولاد او را به اعتبار اينكه اهلبيت پيامبرند و خداوند دوستي آنان را در قرآن فرض نموده است،[2] دوست داشته باشد. پس غير از نواصب، تمام مسلمين شيعه هستند.
2. شيعه به كسي گفته ميشود كه علي(ع) را بر خلفاء قبل از او تفضيل داده و در عين حال او را خليفه چهارم ميداند، به فرقه معتزله در نزد بعضي از اهل سنت به اين اعتبار شيعه گفته ميشوند.
3. شيعه بر كسي اطلاق ميشود كه به امامت و خلافت بلافصل علي ـ عليه السلام ـ معتقد بوده و امامت را براي آن حضرت و اولاد يازده گانهاش از طريق نص جليّ يا خفي و منصب الهي ميداند.[3]
لفظ شيعه در عرف جامعه اسلامي انصراف به اماميه اثنيعشري دارد و براي آنان عَلَم قرار شده است. پس مراد از شيعه بهطور مطلق همان اماميه دوازده امامي ميباشد و ازين جهت، فرقههاي ديگر مثل زيديه،كيسانيه، اسماعليه، هرچند نسبت به امامت شخص حضرت علي ـ عليه السلام ـ و بعضي از امامان ديگر اعتقاد دارند ولي به معناي واقعي كلمه نميتوانند شيعه باشند.
علوي: كلمه علوي از نظر لغت منسوب به لفظ علي است. و در اصطلاح اطلاقات متعددي براي آن ذكر گرديده است.[4]
1. يكي از اصطلاحات در كلمه علوي اين است كه هركسي كه از اولاد علي ـ عليه السلام ـ و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ باشد به آن علوي گويند. اين اطلاق منشاء نسَبي دارد.
2. اطلاق ديگري كه در اين كلمه رايج بوده است استعمال آن در مقابل كلمه عثماني است. يعني به كساني علوي گفته ميشود كه پس از قتل عثمان، علي را در اين قتل متهم ننموده و براي انتقام خون عثمان به عايشه و معاويه نپيوستند. و پيروان اين طريقت را نيز علوي گويند، هرچند زمان علي ـ عليه السلام ـ و معاويه را درك نكرده باشند.
3. اصطلاح سوم در كلمه علوي اطلاق آن بر فرقههايي است كه متهم به غلو درباره علي ـ عليه السلام ـ و برخي از امامان ديگر ميباشند. و آنطوري كه معروف است، اين عنوان بر فرقه نصيريه و اهل حق اطلاق ميشود و ممكن است بعضيها فرقه بكتاشيه را نيز از علويان بشمارند، لكن اين فرقه آنطوري كه گفته شده است، يكي از فرقههاي صوفيه شيعي مذهب ميباشد كه منسوب به «حاجي بكتاش ولي» بنام محمد بن ابراهيم و از مردم نيشابور خراسان بوده كه در سال 738 ه در گذشته است. دراويش بكتاشي شيعي مذهب محبّ علي و در اقامه سوگواري ماه محرم كوشا هستند و در قرن پانزدهم ميلادي در دولت عثماني تشكيلات مرتّبي داشته و در آن مناطق داراي تكايا و خانقاهها بودهاند.[5]
اما نصيريه كه عنوان علوي تقريباً مساوي با آن ميباشد، يكي از فرقههاي غلات شمرده شده كه برخي تاريخ پيدايش آنها را قرن پنجم هجري دانستهاند و به آنان انصاريه نيز گفته ميشود.[6]
در موسس و تاريخ پيدايش و محل پيدايش اين فرقه اختلاف نظر وجود دارد. برخي گفتهاند كه اين فرقه پيرو محمدبن نصير نميري است كه امام عليالنقي ـ عليه السلام ـ را «ربِّ» و خودش را رسول از طرف آن حضرت پنداشته است.[7] عدهاي ديگري معتقدند كه ابننصير وكيل امام يازدهم بوده است[8] و پيرو او به نميريه معروف ميباشد.[9] و به نظر برخي ديگر فرقه نصيريه احتمالاً از بغداد سرچشمه گرفته و مؤسس واقعي آن شخصي بنام خصيبي بوده كه در دوران زمامداران آلبويه ابتدا دركرخ، حومه شيعهنشين بغداد به كار اشتغال داشته، لكن بعد از آن زندگي خانه به دوشي را اختيار نموده، و تعاليم خود را در موصل و حلب ترويج داده است. او در سال346 ق يا 385 ق در گذشته است. و اعتقاد او توسط نوهاش طبراني و شاگردان نوهاش در سال 433 ق به لاذيقه در كرانه شمالي سوريه در مناطق سلسله جبال مرزي و دشت كيليكيه منتشر گرديده و عدهاي را به آيين نصير درآوردند.[10] در عصر حاضر فرقه نصيريه در سوريه (جبل انصاريه/جبل النصيريه) و در دشت كيليكيه تركيه و در اطراف ادنه و طرسوس و نيز در لبنان و جندالاردن شام و به خصوص در شهر طبريه ساكن هستند.[11]
اما اهل حق كه بيشتر در غرب ايران خصوصاً در استان كرمانشاه زندگي ميكنند، برخي گفتهاند كه بعضي از نصيريان اين اسم را براي خود برگزيدهاند.[12] طوائف اهل حق به نامهاي مختلف، اهل حق اهل سرّ، يارستان، نصيري، علياللّهي معروف ميباشند كه شارِب از نشانههاي خاص آنان به شمار ميآيد.[13] ريشة تاريخي اين فرقه را برخي قرن دوم هجري و برخي ديگر قرن چهارم هجري دانسته و مؤسس آن را شخصي بنام مباركشاه ملقب به خُوَشين معرفي كردهاند كه با پيروان خود در لرستان زندگي ميكردهاند.[14]
درباره وجوه تشابه و تمايز علويان با شيعيان، ميتوانيم دو نظر مختلف متضاد را كه از طرف محققين و نويسندگان درباره عقايد آنان مطرح شده، مبنا قرار داده و چنين نتيجهگيري كنيم.
1. نظر اول اين است كه علويان از فرقههاي غالي به شمار ميآيد و غلو كه در لغت به معناي گذشتن از حدّ و خارج شدن از حدّ اعتدال ميباشد در مسائل نبوت و امامت موجب كفر و گمراهي ميگردد.[15] و بنابر فرموده علامه مجلسي غلوّ در مسائل ديني و اعتقادي با امور زير تحقق پيدا ميكند.
1. اعتقاد به الوهيت پيامبر يا ائمه طاهرين.
2. شريك قرار دادن آنان با خداوند در معبوديت، خالقيت و رازقيت.
3. حلول يا اتحاد خدا با آنان.
4. اعتقاد به آگاهي ائمه از غيب بدون وحي يا الهام الهي.
5. اعتقاد به تناسخ ارواح ائمه در بدنهاي يكديگر.
6. عدم لزوم اطاعت خداوند با معرفت آنان.[16]
اگر علويان آنطوري كه شهرستاني در ملل و نحل، نوبختي در فرقالشيعه، عبدالقاهر بغدادي در الفرق بين الفرق، علي رباني گلپايگاني در فرق و مذاهب كلامي، دكترجواد مشكور در فرهنگ فرق اسلامي، دهخدا در لغت نامه و... گفتهاند واقعاً از فرقههاي غالي باشند در اينصورت علويان نه تنها هيچ تشابهي با شيعيان اماميه ندارند بلكه اصلاً از حوزه اسلام خارج ميباشند و حتي از ديدگاه شريعت اسلام و معيارهاي عقلي به حدّ نصاري و يهود هم نميرسند.
2. نظريه دوم بنابرآنچه كه در ملل و نحل آيتالله سبحاني، در كتاب آشنايي با فرق و مذاهب اسلامي و در فصلنامه طلوع ذكر گرديده،[17] اين است كه علويون هيچ تمايزي با شيعيان دوازده امامي ندارند بلكه آنان عين شيعه دوازده امامي هستند و مورد تهمتهاي نارواي مخالفين سني مذهب خصوصاً عثمانيان قرار گرفته و غلوّ را به آنان نسبت دادهاند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فرق و مذاهب كلامي؛ تأليف علي رباني گلپايگاني.
2. بحوث فيالملل و النحل ج8؛ تأليف آيت الله سبحاني.
3. تشيع؛ تأليف براند كارل هيلن.
4. فرهنگ فرق اسلامي؛ تأليف محمدجواد مشكور.
[1] . سبحاني، جعفر، بحوث في المعل و النحل، مؤسسه نشر اسلامي، بيتا، ج6، ص7.
[2] . شوري/23.
[3] . مغنيه، محمدجواد، الشيعة فيالميزان، بيروت، دارالشرق، بيتا، ص 266.
[4] . لغتنامه دهخدا، دهخدا، ماده علوي.
[5] . دهخدا، لغتنامه، ماده بكتاشيه.
[6] . رباني گلپايگاني، علي، فِرَق و مذاهب كلامي، مركز جهاني علوم اسلامي،اول، 1377 ش، ص 317.
[7] . مركز المصطفي، حيات محمد بن يعقوب كليني (ره)، ص 89، و مشكور، محمدجواد، فرهنگ فرق اسلامي، آستان قدس رضوي، 1368 ش، ص442.
[8] . دهخدا، لغتنامه، ماده نصيريه.
[9] . معروف الحسيني، هاشم، شيعه در برابر معتزله و اشاعره، مترجم سيدمحمد صادق عبارف، آستان قدس رضوي، سوم، 1379 ش، ص 80.
[10] . براند كاول، هيلن، تشيع، بينا، بيتا، ص 423.
[11] . همان، و فرهنگ فرق اسلامي، ص 443.
[12] . لغتنامه دهخدا، ماده اهل حق.
[13] . فرهنگ فرق اسلامي، ص 78.
[14] . فِرَق و مذاهب كلامي، ص 323.
[15] . مفيد، محمدبنمحمد، تصحيح الاعتقاد، قم، منشورات رضي، 1363 ش، ص 109.
[16] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، دوم، 1403 ق، ج25، ص364.
[17] . رضا برنجكار، آشنايي با فرق و مذاهب اسلامي، انتشارات طه، پنجم، 1382 ش، ص 167، و فصلنامه طلوع، سال دوم شماره 7،ص 3-11 منشورات مركز جهاني علوم اسلامي.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ناووسيه عنوان مشهور فرقه اي است از شيعه، كه تابعين عجلان و عبدالله بن ناووس بصري هستند و امام صادق (ع) را امام حي و غايب از انظار مي دانند و مهدي منتظر و قائم آل محمد (عج) مي شمارند و به عقيده اينها امام زنده هست.
استاد علامه سبحاني در كتاب الملل و النحل و اصول الحديث و احكامه مي فرمايند.
اينها تابعين مردي از اهل بصره مي باشند و معتقد به امامت امام جعفر صادق (ع) هستند و مي گويند او زنده هست و مهدي منتظر مي باشد و روايت كرده اند كه امام فرموده: اگر كسي آمد به شما خبر داد كه من امام جعفر صادق را غسل دادم و كفن كردم او را تصديق نكنيد زيرا «فان صاحبكم صاحب السيف...[1] در ملل و نحل دارد علت «ناووسيه» ناميدن اين فرقه بخاطر رئيس آنها است كه بنام عجلان بن ناووس از اهل بصره مي باشد. در كتاب الملل و النحل شهرستاني هم تقريباً نظير اين مطالب را نقل كرده و علت تسميه به ناووسيه را گفته، شايد از قريه ناووس بوده اند، به اين جهت ناووسيه گفته اند.[2]
و اما واقفيه در اصطلاح علماي كلام و رجال، نام فرقه اي است كه در امامت حضرت امام موسي بن جعفر توقف كرده اند، بدين معني كه امامت را در آن بزرگوار ختم و آن حضرت را خاتم الائمه و امام حي، غايب، مهدي منتظر مي دانند و يا بزعم بعضي از ايشان آن حضرت مرده و لكن در آخر الزمان مبعوث خواهد شد و پنج امام بعد او را در دعوي امامت به ضلالت دانسته و بزعم بعضي ايشان اصلا دعوي امامت نكرده اندو همه شان خلفاي حضرت امام موسي كاظم (ع) بوده اند. و جمعي از ايشان حبس آن حضرت را نيز اساساً منكرند و به مجرد خيال و حس ظاهري حل كرده و گويند خودش غايب بوده است...[3]
در كتاب الملل و النحل آية الله سبحاني مي فرمايد: طائفه اي كه در امامت امام موسي كاظم (ع) توقف كرده و به امامت فرزندش امام رضا قائل نيستند، اين گروه را واقفيه گويند.[4]
عقايد واقفيه:
علامه سبحاني در الملل و النحل مي فرمايند: علت اساسي فكر توقف بين عده اي از شيعه اين بود، چون تحت سلطه حكومت اموي و عباسي بودند، اگر تقيه نمي كردند از بين رفته بوند و در پناه تقيه محفوظ ماندند، حتي در برهه اي از زمان زنديق و ملحد بودن خطرش كمتر از تشيع بود، اينها باعث شد كه شيعه به گروههاي مختلف منشعب شود در صورتي كه با هم اختلافي در اصول و فروع نداشتند مگر در امامت.[5]
شهرستاني در الملل و النحل دارد بعد از شهادت امام موسي بن جعفر(ع) در بغداد شيعه اختلاف كردند عده اي در موت امام توقف كردند، به اينها ممطورة مي گويند وعده اي بطور جزم به موت امام يقين كردند به اينها قطعيه مي گويند.
و گروه سوم گفتند نه مرده بلكه غايب شده بعد از غيبت ظهور مي نمايد به اين گروه واقفيه اطلاق شده است[6] از اين نقلها استفاده مي شود كه عقايد اينها همان عقايد شيعه مي باشد و از فرق شيعه هستند جز در امامت و رهبري امت اسلامي.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ريحانة الادب، تأليف استاد ميرزا محمد علي مدرس، ج5 و 6، از انتشارات خيام.
2. لغت نامه دهخدا، علي اكبر دهخدا، ج26، تهران 1341.
3. ترجمه الملل و النحل شهرستاني ج 1، ص 17 ـ 18، چاپ سوم، سال 1362، ناشر اقبال.
4. ابو منصور عبدالقاهر البغدادي، ترجمه للفرق بين للفرق، مترجم دكتر مشكور، ص 33.
[1] . اصول الحديث و احكامه، چاپ جامعه مدرسين، ص188، و ملل و نحل هم چاپ مؤسسه امام صادق (ع)، ج7.
[2] . شهرستاني، الملل و النحل، لبنان، دار المعرفة، ج1، ص166ـ167، ترجمه الملل و النحل شهرستاني، مترجم مصطفي خالقداد هاشمي، ج1، ص 17.
[3] . مدرس، محمد علي، ريحانة الادب، ج5ـ6، ص296.
[4] . الملل و النحل، چاپ مؤسسه امام صادق (ع)، ج8، ص379.
[5] . سبحاني، الملل و النحل، چاپ مؤسسه امام صادق (ع)، ج8، ص38.
[6] . شهرستاني، الملل و النحل، ص169، ج1.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سنّت پيامبر و مسلمانان صدر اسلام:
از اهل سنت و شيعه روايات فراواني داريم كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ براي سجده، پيشاني را بر خاك ميگذاشتند،[1] و ميفرمودند؛ خداوند به من چند چيز عطا فرمودند كه به انبياء گذشته نداده بودند؛ از جملة آنها، خداوند زمين را براي من سجدهگاه و پاك كننده قرار داده است، پس هر فردي از امت من در هر كجا باشند، وقت نماز كه شد، همان جا به نماز بايستد.[2]
به تبعيت از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مسلمانان نيز بر خاك سجده ميكردند، براي نمونه، حديث از اهل سنت است كه رفتار دائمي خليفه اول ابوبكر اين بود كه بر زمين نماز ميخواند، اگر بر روي فرش ميايستاد، پيشاني را بر خاك ميگذاشت؛[3] خليفة دوم، عمر، سجده را به معناي گذاشتن پيشاني و صورت بر روي زمين تعبير ميكرد و بر روي زمين سجده مينمود.[4] خليفة سوم، عثمان، بر روي زمين سجده ميكرد،[5] ابن مسعود، نماز نخواند مگر بر روي زمين.[6]
روايات در اين زمينه در كتاب هاي معتبر اهل سنت آن قدر زياد است كه عبد الوهاب شافعي ميگويد: من دركتابهاي معتبر اهل سنت (صحاح، مسانيد، سنن) يك روايت قابل استناد كه صريحاً جواز سجده را بر روي فرش و لباس داشته باشد نيافتهام، بلكه عدم جواز بر اينها را يافتهام.[7]
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ديدند، كسي بر روي فرش نماز ميخواند (بر روي فرش سجده ميكرد) فرمودند: خداوند اين عمل را قبيح ميداند و آن فرش را كنار زدند.[8] نيز آمده است ابوبكر؛ كسي را كه بر روي پارچهاي نماز ميخواند، نهي كردند.[9]
تاريخچه استفاده از مهر:
مهر در لغت به معناي، نشان، امضاء، اثر انگشت، ختم نمودن، وسيلهاي فلز، سنگي، پلاستيكي و ... كه براي گذاشتن اثر به كار ميرود؛ آمده است.
مهر نماز كه برگرفته از معناي لغوي آن است، و به معناي علامت و نشانه و نموداري از زمين (خاك پاك به هم چسبيده، سنگ صاف، گل پاك و خشك شده) است كه به شكلهاي مكعب مربع، مستطيل، دائره، چند ضلعي و اكثراً از تربت كربلاي امام حسين ـ عليه السّلام ـ ساخته ميشود.[10]
فرزند عمر، خليفة دوم ميگويد: در يك شب باراني براي نماز صبح به مسجد رفتيم، يك نفر كه در مسيرش سنگ ريزه بوده، سنگ مناسبي را براي نماز برداشت، پارچهاي را پهن كرده و سنگ را بر روي آن گذاشت و نماز ميخواند، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ايشان را ديدند و فرمودند: چه كار قشنگ و خوبي است. [11] ميگويند اين اولين سجاده و مهر در اسلام است.
حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ با خاك تسبيح درست كرده و با آن ذكر ميگفتند، تا اينكه در سال دوم هجري در جنگ احد، عموي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ حضرت حمزه ـ سلام الله عليه ـ شهيد شدند و ملقب به سيد الشهداء گرديدند، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ براي نشان دادن عظمت اين شهيد، از خاك قبرشان برداشته و با خود به مدينه آوردند؛ حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ نيز از خاك قبر حضرت حمزه ـ سلام الله عليه ـ برداشته و با آن تسبيح براي ذكر و مهر براي نماز خواندن ساخت، اهل مدينه به تبعيت از ايشان مهر ساخته و با آن نماز ميخواندند،[12] اين سنت بين مسلمانان وجود داشت، هنگامي كه به مسافرتي ميرفتند، از خاك مدينه براي خود مهري ميساختند و ميبردند تا با آن نماز بخوانند.[13] تا اينكه در سال 61 ق امام حسين ـ عليه السّلام ـ در كربلا به شهادت رسيدند. امام سجاد ـ عليه السّلام ـ از خاك كربلا تسبيح درست كردند و با آن ذكر ميگفتند و مهر ساختند و با آن نماز ميخواندند، ائمه بعد ـ عليهم السّلام ـ هم از ايشان تبعيت نمودند و شيعيان به تبعيت از ائمه خود از مهر كربلا استفاده ميكردند كه كم كم به شعار و سنت شيعيان تبديل شد.[14]
مهر خاك مدينه و كربلا در بين شيعيان رايج بود، ولي كم كم آن را به خاك قبر ائمه ديگر ـ عليهم السّلام ـ سرايت دادند تا براي نماز به خاك پاك به راحتي دسترسي داشته باشند.
امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ پيشواي دين اسلام است، رهبر هر ديني اولي بر همه امت، براي انجام دستورات دين ميباشد؛ خداوند امر به سجده فرمودند؛ پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چگونگي سجده بر خاك را بيان نمودند، جانشينان بر حق او از خاك پاك و متبرك براي سجده استفاده ميكردند؛ امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ مكلف به دستورات دين از جمله نماز ميباشد كه بايد بر خاك پاك سجده كنند.
براي نمونه به حديثي از امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ اشاره ميكنيم:
يكي از شيعيان در نامهاي از امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ سؤال كردند، آيا سجده بر تربت حسيني بر ساير خاكها برتري دارد؟ امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ در پاسخ نوشتند: سجده بر تربت حسيني جايز و نسبت به ساير خاك ها برتري و رجحان دارد.[15]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شيخ طوسي، المبسوط، ج 1، ص90 و 91.
2. شيخ طوسي، الخلاف، ج 1، ص 357 و 358.
3. شريف مرتضي، الناصريات، ص 152.
[1] . عرفانيان يزدي خراساني، غلامرضا، الوضوء و السجود في الكتاب و السنة، قم، حوزه علميه، اول،1372 ش، ص57.
[2] . عطائي اصفهاني، م . ع، مهر نماز، اختراع شيعه يا انكار اهل سنت، قم، انتشارات حضرت عباس ـ سلام الله عليها ـ ، دوم، 1382، ص 25.
[3] . الهندي، علامه علاء الدين المتقي بن حسام الدين، كنز العمال في سنن الاقوال و الافعال، بيروت، مؤسسة الرساله، سال 1409 ق، ج 8، ص 128.
[4] . عطائي اصفهاني، ص 52.
[5] . همان، ص55.
[6] . عرفانيان، ص 57.
[7] . همان، ص 46.
[8] . الهندي، ص 127.
[9] . عطائي اصفهاني، ص 51.
[10] . دهخدا، علي اكبر، لغتنامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، جلد (مو ـ موفق) ص 189.
[11] . عطائي اصفهاني، ص 38 و 39.
[12] . عرفانيان، ص 67 ـ 64.
[13] . عطائي اصفهاني، صص 69 ـ 67.
[14] . عرفانيان، ص 66 ـ 46.
[15] . الحرّ العاملي، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه الي التحصيل مسائل الشريعة، بيروت، احياء التراث العربي، الخامسة،1403 ق، ج3، ص608.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از پرداختن به جواب لازم به ذكر است كه سجده كردن بر خاك و گياه و امثال آنها به معناي پرستش آنها نيست بلكه سجود و پرستش براي خدا به وسيلة خضوع تا حد افتادن بر خاك بر اين امور انجام مي شود.
همانگونه كه اصل يك عبادت بايد از جانب شرع مقدس بيان شود شرايط، اجزاء و كيفيت آنها نيز بايد از طرف شارع به وسيلة پيامبر گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ بيان شده باشد و خود حضرت فرمود: «همانگونه كه من نماز مي خوانم شما هم مانند من نماز بخوانيد».[1]
اينك به فرازهايي از احاديث اسلامي كه بيانگر سيره و سنت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ است مي پردازيم كه همگي حاكي از آن است كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، بر خاك و بر روئيدني هاي مانند حصير سجده مي نموده است و از سجده بر لباس و پارچه و امثال آن نهي نموده است، درست به همان شيوه اي كه شيعه بدان معتقد است.
الف) گروهي از محدثان اسلامي در كتب صحاح و مسانيد خود اين سخن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را بازگو كرده اند كه آن حضرت زمين را به عنوان سجده گاه خود معرفي نموده است، آنجا كه مي فرمايد: «و جعلت لي الارض مسجداً و طهوراً[2]» از كلمة جعل كه در اينجا به معناي تشريع و قانونگذاري است به خوبي روشن مي شود كه اين مسأله يك حكم الهي براي پيروان آيين اسلام بوده است و بدين سان زمين كه شامل خاك و سنگ و ديگر اجزاي تشكيل دهندة سطح آن مي باشد، از طرف شارع مقدس سجده گاه قرار داده شده است و لازمة آن اين است كه بر چيزهايي كه از اجزاء زمين شمرده نمي شود، سجده جايز نيست.
ب) رفتار پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در اين مورد گواه روشن ديگري است. وائل بن حجر مي گويد: من پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را ديدم هنگامي كه سجده مي كرد، پيشاني و بيني خود را بر زمين مي نهاد.[3]
انس بن مالك و ابن عباس و برخي ديگر مانند عايشه و ام سلمه، گروه بسياري از محدثان روايت كرده انند كه: «پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بر حُمزه كه نوعي حصير بود و از ليف خرما ساخته مي شد سجده مي نمود.»[4]
ابوسعيد خُدري از اصحاب رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ مي گويد: بر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ وارد شدم و ديدم كه حضرت بر حصيري نماز مي خواند.[5]
براء بن عازب نقل مي كند كه ما پشت سر رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ نماز مي گذارديم، پس آنگاه كه حضرت سرش را از ركوع بر مي داشت احدي را نديدم كه خم شود تا اين كه رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ پيشانيش را بر زمين مي نهاد، سپس آنان كه پشت سر او بودند به سجده مي افتادند.[6]
ابوسعيد خدري در حديث ديگري چنين مي گويد: هر گاه رسول خدا با مردم نماز مي خواند آثار خاك و غبار زمين بر پيشاني و بيني حضرت آشكارا ديده مي شد.[7]
ج) دسته اي از روايات بر اين نكته دلالت دارند كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مسلمانان را به پيشاني نهادن بر خاك به هنگام سجده فرمان مي دادند، چنانكه ام سلمه همسر آن حضرت روايت مي كند كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: رخسار خود را براي خدا به خاك بگذار.[8]
د) در دسته اي از روايات از سجده بر لباس و پارچه نهي شده است. در روايتي وارد شده كه رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ مردي را در كنار خود ديد كه عمامة او پيشانيش را پوشانده بود، آن حضرت شخصاً اقدام نمود و عمامه را از پيشاني او بالا زد.[9]
يا در روايت ديگري چنين آمده است كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ مردي را ديد كه بر اطراف و كناره هاي عمامة خود سجده مي كند حضرت با دست مبارك به او اشاره كرد كه عمامه ات را بالا ببر و پيشاني را بر زمين بگذار.[10]
بديهي است كه اگر سجده بر پارچه و فرش و مانند اينها جايز بود لزومي نداشت رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ شخصاً اقدام كند يا با اشاره به نماز گزار بفهماند كه پيشاني را بر زمين بگذارد. پس در واقع اين دستور و رفتار پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ براي آن بود كه به همه بفهماند كه در موقع سجده بايد پيشاني بر زمين قرار بگيرد نه بر مثل پارچه و فرش و امثال اينها.
لذا خود صحابه هم اين موضوع را مي دانستند و درموقع سجده بر زمين يا اجزاء و مصاديق آن كه خوراكي و پوشاكي هم نبودند سجده مي نمودند. جابر بن عبدالله انصاري مي گويد: با پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نماز ظهر ميخوانديم، مشتي سنگريزه برگرفتم و در دست نگه داشتم تا خنك شود و به هنگام سجده بر آنها پيشاني گذاردم و اين به خاطر شدت گرما بود.[11] بعد راوي مي افزايد: اگر سجده بر لباسي كه بر تن داشت جايز بود از برداشتن سنگريزه ها و نگهداري آن آسان تر بود.
ابواميه نقل مي كند كه به من خبر رسيده است كه ابوبكر صديق بر زمين سجده مي نمود يا نماز مي خواند در حاليكه پيشاني اش را به سوي زمين مي كشيد تا روي زمين سجده كند.[12] و عمر بن خطاب دستور داد تا كف مسجد النبي ـ صلي الله عليه و آله ـ را با ريگ فرش كنند تا نمازگزاران بر آن سجده كنند.[13] حتي نقل شده است كه بعضي تابعين به تبعيت از اصحاب پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در موقع مسافرت ها با خود گل خشكيده اي حمل مي كردند تا در موقع نماز بر آن سجده كنند. ابن سعد متوفاي 209 در كتاب خود مي نويسد: مسروق بن اجدع به هنگام مسافرت خشتي را با خود بر مي داشت تا در كشتي بر آن سجده كند.[14]
از مجموع دلايل ياد شده به روشني معلوم مي گردد كه نه تنها روايات اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بر تعيين سجده نمودن بر زمين و آنچه از زمين مي رويد، در صورتي كه خوردني و پوشيدني نباشد دلالت دارد بلكه اصل اولي در روايات اهل سنت كه برگرفته از سنت و سيره رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ و صحابة آن حضرت است اتصال پيشاني بر زمين و چيزهايي است كه از آن مي رويد و اگر هم در رواياتي سجده بر غير آنها جايز شمرده شده است، در شرائط اضطراري و در حال عذر گرما يا سرما و امثال آنها بوده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. سجده بر تربت يا نهايت تواضع در پيشگاه خدا، سيد رضا حسيني نسب
2. شيعه پاسخ مي دهد، سيد رضا حسيني نسب، نشر مشعر، چاپ دوم، 1375، ص 103.
3. مهر نماز، اختراع شيعه يا انكار اهل سنت؟، م، ع ـ عطائي اصفهاني، نشر حضرت عباس ـ عليه السلام ـ ، قم، چاپ دوم، 1382.
4. ايده ها و عقيده ها، سيد محمد شفيعي، نشر بنياد و معارف اسلامي، چاپ اول، 1379، ص 296 تا ص 303.
5. سيرتنا و سنتنا، علامه اميني.
6. شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، علي اصغر رضواني، نشر مشعر، جلد اول، چاپ اول، 1382.
[1] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، الوفا، ج79، ص335.
[2] . بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح البخاري، كتاب الصلاه، نشر داراحياء العربي، حديث428.
[3] . جصاص حنفي، احكام القرآن، بيروت، ج 3، ص 209، باب السجود علي الوجه.
[4] .بيهقي، السنن الكبري، كتاب الصلاة، باب الصلاة علي الخمرة، ج2، ص421.
[5] . همان،
[6] . همان.
[7] . ابي داود، سنن، حديث 894، به نقل كتاب مهر نماز، تاليف عطائي اصفهاني، نشر حضرت عباس ـ عليه السلام ـ ، ص 27.
[8] . متقي هندي، كنز العمال، نشر حلب، كتاب الصلاة، السجود و ما يتعلق به، ج 7، حديث 19809.
[9] . سنن بيهقي، ج 2، ص 105، باب الكشف عن الجبهة في السجود.
[10] . همان.
[11] . همان، ج 1، ص 439، كتاب الصلاه.
[12] . كنز العمال، ج 8، ص 131.
[13] . ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 284.
[14] . طبقات ابن سعد، طبعه بيروت در احوال مسروق بن اجدع، ج6، ص79.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكي از مسائل اختلاقي كه ميان اهل تشيع و تسنن در وضو جلب نظر مي كند، كيفيت شستن دستهاست، شيعيان در هنگام شستن، از آرنج شروع مي كنند و به سر انگشتان ختم مي نمايند، در حاليكه معمولاً مردم عادي از اهل تسنن، دست ها را به طور معكوس مي شويند، يعني از دست شروع مي كنند و به آرنج پايان مي دهند.
البته اين اختلاف ريشه اي نيست، بسياري از فقهاي اهل سنت كيفيت شستن دست ها را به طريق شيعه صحيح مي دانند. و حتي در پاره اي از موارد، ابتدا نمودن از ارنج را مستحب دانسته اند. ابوالقاسم صيمُري و «ماوردي» در «حاوي» مي گويند: «پس اگر كس ديگري هنگام وضو برايش آب مي ريزد، مستحب است كه براي ريختن آب از آرنج به طرف سرانگشتان شروع كند و كسي كه آب مي ريزد در سمت چپ وضو گيرنده قرار گيرد.»[1]
همچنين در كتاب «الفقه علي المذاهب الاربعه» چنين آمده است: «در جايي كه از آفتابه استفاده مي شود يا اينكه شخصي برايش آب بريزد، مستحب است كه از آرنج شروع كند.»[2]
علاوه بر اين، اكثر فقهاي بزرگ اهل سنت، ابتدا كردن از سر انگشتان را واجب نمي دانند و معتقدند كه اين عمل مستحب است.[3]
نكته اي را كه بايد توجه داشت، اين است كه آرنج بايد شسته شود، چنانكه روايات از طريق شيعه و سني بر اين مطلب دلالت دارد. از جابر روايت شده كه گفت: هر گاه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ وضو مي گرفت، آب را بر آرنج دست مي گذرادند.»[4]
از آية شريفه كه مي فرمايد: اي كسانيكه ايمان آورده ايد هنگامي كه براي نماز بپاخاستيد صورت و دستها را تا آرنج بشوئيد.»[5] نيز همين مطلب استفاده مي شود، زيرا «الي» در آيه به معني «مع» و همراهي و ضميمه شدن آرنج را به مقدار لازم براي شستشو مي فهماند. علماي لغت و نحو[6] و همچنين فقها بر اين مطلب تصريح كرده اند. استعمال «الي» به معناي «مع» (يعني همراه) منحصر در اين آيه شريفه نيست، زيرا هم در كلام الله مجيد و هم در كلام عرب، چنين استعمالي فراوان به چشم مي خورد، خداوند متعال در قرآن كريم مي فرمايد: «لا تأكلوا اموالهم الي اموالكم» يعني «مع» اموالكم[7] به هر حال، شكي نيست كه مفاد آيه شريفه آن است كه دست ها را بايد با آرنج ها شست و از كلمة «الي» معناي معيت استفاده مي شود. ولي غير از اين مطلب ظهور آيه شريفه دلالتي بر كيفيت شستن دست ندارد.
به عبارت ديگر كلمة «الي» غايت مغسول (دست ها) است نه غايت غسل (شستن). يعني آيه درصدد بيان مقدار واجب شستن است. زيرا لفظ «دست» بر موارد زيادي اطلاق مي شود،گاهي در خصوص انگشتان به كار مي رود، همانند آية سرقت[8]، زماني بر مچ دست، همانند آية تيمم[9] در مواردي بر آرنج به پايين همانند آية وضو[10]، هنگامي نيز بر شانه به پايين اطلاق مي گردد همانند بسياري از استعمالات عرفي.
خداوند متعال با كلمة «الي» اراده نموده كه شستن دست را تاريخ محدود نمايد و در صدد بيان كيفيت شستن نيست بلكه بيان كيفيت آن را به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه ـ عليهم السلام ـ واگذارد نموده است. اين امر نظير آن است كه انسان به رنگكار مي گويند: ديوار را تا سقف رنگ كن، اين بدان معني نيست كه شروع آن بايد از پايين به بالا باشد.
بنابراين از آيه مباركه كيفيت و چگونگي شستن استفاده نمي شود و لكن در روايات ائمه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به طور روشن و واضح ذكر شده كه در هنگام وضو دستها بايد از مرفق به پايين شسته شود.[11]
بديهي است كه روايات اهل بيت ـ عليهم السلام ـ ، بهترين دليل و حجت براي همة مسلمانان است زيرا در حديث شريف «ثقلين» كه مورد اتفاق و قبول شيعيان و اهل سنت مي باشد، اهل بيت ـ عليهم السلام ـ توسط پيامبر(ص) عِدل قرآن قرار داده شده و مسلمانان را سفارش نموده است كه به قرآن و اهلبيت ـ عليهم السلام ـ با هم تمسك نمايند.[12]
علاوه بر اين، شستن دستها از پايين به بالا خلاف طبيعت، عرف و عادت مي باشد مثل اين مي ماند كه انسان در وقت غسل نيز از پاها شروع نموده تا سر ادامه دهد. روشن است كه چنين عملي مشكل و قابل تحقق نيست. و مخالف طبيعت كار مي باشد.
در نتيجه مي توان گفت:
اولاً: از آيه مباركه چگونگي شستن دست ها استفاده نمي شود، چون كلمة «الي» به معناي «مع» (همراه) مي باشد نه به معني انتها.
ثانياً: بسياري از فقها و مجتهدين اهل سنت شستن دست ها را به نحوة شيعيان جايز مي دانند و اين خود دليل بر اين است كه در قرآن كيفيت شستن دست ها ذكر نشده است.
ثالثاً: در روايات اهلبيت ـ عليهم السلام ـ كيفيت و چگونگي شستن دست ها ذكر شده است و ما ملزم به پيروي مفسران واقعي قرآن هستيم.
رابعاً: شستن دست ها از پايين به بالا خلاف طبيعت و عرف و عادت مي باشد. و بعيد است كه شرع چنين دستوري داده باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. وضوي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، شهرستاني.
2. پاسخ به 60 پرسش، موسسه مذاهب اسلامي.
[1] . النووي، ابي ذكريا محي الدين بن شرف، المجموع، بيروت، دارالفكر، بي تا، ج1، ص394.
[2] . جزيري، عبدالرحمن، الفقه علي المذاهب الاربعه، مبحث سنة الوضوء، مصر، بي تا، ص 72.
[3] . همان.
[4] . رافعي، عبدالكريم، فتح العزير، دارالفكر، ج1، ص347.
[5] . مائده/6.
[6] . نساء/2.
[7] . ابن هشام، جمال الدين، مغني الليب، قاهره، بي تا، بي نا، ج1، ص74.
[8] . مائده/6.
[9] . نساء/43.
[10] . مائده/6.
[11] . حر عاملي، محمد بن حسن، وسائل الشيعه، قم، موسسه آل البيت ـ عليهم السلام ـ ، بي تا، ج1، ص406.
[12] . هندي، متقي، كنز العمال، بيروت، موسسه الرساله، بي تا، ج12، ص641.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بين علماي شيعه در مسائل اعتقادي و كلامي مثل توحيد، نبوت، امامت، معاد و ضروريات دين و نيز در احكام عملي و فقهي به جز در برخي از احكام كه مبتني بر مباني فقهي و استدلالي آنها است، هيچ اختلافي وجود ندارد. اختلافي كه علماء شيعه را به دو گروه اصولي و اخباري تقسيم كرده است، اختلاف در روش استنباط و مصادر احكام الهي ميباشد.
اصوليها مصدر حكم واقعي و ادله اجتهادي را، كتاب، سنت، اجماع و عقل ميدانند، اما در نزد اخباريها فقط نص كتاب و ظواهر سنت از ادلّه اجتهادي به شمار ميآيد.[1] لكن در عين حال اخباريها مانند اصوليها در استنباط احكام عمل اجتهاد را انجام ميدهند. مرحوم آقاضياء ميفرمايد: اجتهادي كه به معناي به كار انداختن تلاش و وسع در تحصيل حجّت است يك امر مشترك بين سنّي و شيعه و اصولي و اخباري ميباشد. منتهي در حجيّت بعضي از قواعد در بين آنان اختلاف وجود دارد. مثلاً اهل سنّت قائل به حجيّت قياس و استحسان است كه شيعه آن را نميپذيرد. همينطور اصوليون ظواهر كتاب را حجّت ميدانند اما اخباريها آن را مردود ميشمارند و نيز قطعي كه از غير ادلّه سمعي حاصل شود و تمام مواردي كه به گونهاي حكم عقل در آنها دخالت داشته باشد، مثل برائت عقلي در شبهات حكميه، در نزد اخباريها حجّت نميباشند.[2] اخباريها به خاطر همين اجتهادي كه خود آنان نيز در استنباط احكام از آن استفاده ميكنند، اصوليها را مورد طعن و تشنيع قرار ميدهند و در طول تاريخ از زمان غيبت صغري تا امروز اصوليها به علت اينكه، ظواهر قرآن، عقل و اصول عمليه عقلي را حجّت ميدانند و احكام الهي را از اين راهها به دست ميآورند، مورد هجمه اخباريها قرار گرفتهاند. اخباريها ميگويند كه فقها و مجتهدين در استنباط احكام از اهل قياس و اجتهاد و نيز از متكلمين و فلاسفه و منطقيين متابعت كردهاند.[3] پس در حقيقت پيش اخباريها فقط سنت و احاديث معصومين ـ عليه السّلام ـ حجّت ميباشد چون ميگويند قرآن براي كسي حجّت است كه مورد خطاب قرآن قرار گرفته باشد و مخاطبين قرآن فقط ائمه طاهرين ـ عليهم السّلام ـ هستند و اجماع را هم از اختراعات اهل سنت دانسته و عقل را هم در استنباط احكام قاصر ميدانند.[4]
جريان اخباريگري سابقه ديرين دارد كه از زمان غيبت صغري آغاز ميگردد در آن زمان بر پيروان اين مكتب اهل حديث اطلاق ميگرديد، اين طائفه از علماي شيعه بر طبق مقتضاي زمان حضور امام ـ عليه السّلام ـ همّت بر جمع و ضبط و حفظ احاديث داشتهاند.
اين گروه در اين زمان به دو دسته تقسيم ميشدند:
1ـ دسته اول كساني بودند كه روايات را با اصول درست علم رجال و حديث نقادي مينمودند و هر روايتي را با هر كيفيتي نميپذيرفتند و بر روايات واردة در مسائل فقهي احاطه و اطلاع داشتند و حتي قواعد و ضوابط اصول فقه را هم ميدانستند و به برخي از آنها بر طبق روايات عمل ميكردند. در عين حال بر اساس شيوه محافظهكاري و احتياط در فقه و حديث كتاب مستقلي از خودشان به جاي نگذاشتهاند، بلكه با نص روايات و احاديث احكام را بيان كردهاند كه محمّد بن يعقوب كليني (م 329 ق) و محمّد بن علي بن بابويه قمي (م 381 ق) از اين دسته به شمار ميآيند.
2ـ دسته دوم اهل حديث در شيعه طرفداران افراطي و بيقيد و شرط احاديث بودند. گرايشات اين دسته نسبت به احاديث شبيه گرايش حشوبه در مذهب اهل سنت بود.
مكتب اخباريگري بعد از غيبت صغري كم كم بر مراكز علمي شيعي خصوصاً مركز علمي قم تسلط پيدا كرد و كاملاً اين مراكز در اختيار آنان قرار گرفت. اما در اوائل قرن پنجم با تلاش و همّت شيخ مفيد (م 413 ق) و سيد مرتضي (م 436 ق) و شيخ طوسي (م 460 ق) كه به ترتيب كتابهاي مهمي به نامهاي: التذكرة باصول الفقه و الذريعة الي اصول الشريعه و عدة الاصول را در علم اصول فقه تأليف نمودند، اين مكتب به سوي افول و زوال كشانده شد.[5]
مكتب اخباريگري تا قرن يازدهم چندان حضوري در مجامع علمي شيعي نداشت تا اينكه ميرزا محمد امين استرآبادي متوفاي (1036 ق) يا (1033 ق) در مكه مكرمه بار ديگر به نفع و حمايت اخباريگري و بر عليه مجتهدين سر برآورد و كتابي به نام «الفوائد المدنية» را كه در مخالفت مجتهدين است به تأليف رساند و بعد از او شاگردش عبد النبي بن سعد جزائري در كتاب «الاقتصاد في شرح الارشاد» اصوليون را به باد انتقاد گرفت و كار اين دو عالم اخباري سبب شد كه اين مكتب دوباره زنده شود تا اين كه در اواخر قرن يازدهم نجف و ساير مراكز علمي مثل اصفهان و بعد از آن در دههاي اول قرن دوازدهم بر همه مراكز علمي شيعه، در ايران و عراق و بحرين براي بار دوم تسلط و غلبه پيدا كند و براي چند دهه فقه شيعه را در تصرف و انحصار خود قرار دهند. تا اين كه در نيمه دوم قرن دوازدهم بساط اخباريگري با همت و علم و تفكر عقلي وحيد بهبهاني (م 1205 ق) در هم پيچيد.[6]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الحدائق الناظره، تأليف محقق بحراني.
2. الرسائل الفقهيه، تأليف وحيد بهبهاني.
3. رياض المسائل، تأليف سيد علي طباطبايي.
[1] . احمد فتح الله، معجم الفاظ الفقه الجعفري، اول، 1415، ص190.
[2] . عراقي، آقا ضياء، نهاية الافكار، قم، مؤسسة نشر اسلامي،1405 ق، ج4، ص217.
[3] . انصاري، محمّد علي، الموسوعة الفقهيه الميسره، قم، مجمع الفكر الاسلامي،1415 ق، ج1،ص407.
[4] . همان.
[5] . مدرسي، سيدحسين، مقدمهاي بر فقه شيعه، بنياد پژوهشهاي اسلامي، ص 16،36،39.
[6] . مقدمه بر فقه شيعه، ص59 و60، و الموسوعة الفقهيه الميسرة، ج1، ص472.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اسلام عزيز براي ما مسلمانان يک قاعده کلي ترسيم کرده که ما بايد موضع گيريها، دوستي ها ودشمني هايمان را بر طبق آن تنظيم کنيم، وآن قانون تولي و تبرّي است که در فروع دين نيز يکي از ضرورياتي است که بايد بدان عمل کرد.
تولي به معني دوستي با دوستان خدا وتبري يعني دشمني با دشمنان خدا است.[1]
خداوند متعال در آيات مختلفي بر اين مسئله تاکيد فرموده آنجا که مي فرمايد:
«هيچ گروهي را که ايمان به خدا وروز قيامت دارد نمي يابي که با دشمنان خدا ورسولش دوستي کنند هر چند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاندان آنها باشند».[2]
اين آيه در واقع هشداري است براي مومنان که بايد از ميان اين دويکي را برگزينند، اگر مومنند بايد از دوستي دشمنان خدا بپرهيزند والا ادعاي مسلماني نکنند. ودر اين آيه خداوند از دوستي با نزديکترين افراد انسان در صورتي که دشمنان خدا باشند نهي فرموده وبا توجه به اين نهي حال بقيه گروهها مشخص است که بطريق اولي نبايد با آنها دوستي کرد. [3]
در روايات اسلامي نيز تاکيدات مکرري نسبت به اين موضوع وارد شده است، که ذکر همه آنها به طول مي انجامد، ما فقط نمونه اي از آنها را ذکر مي کنيم :
در حديثي آمده است که خداوند از حضرت موسي سوال کرد : آيا هرگز به خاطر من کسي را دوست داشته اي وبه خاطر من کسي را دشمن داشته اي؟ در اين جا بود که موسي عليه السلام دانست که برترين اعمال حب في الله و بغض في الله است ( دوستي براي خدا ودشمني براي خدا )[4]
از دوستي با دشمنان خدا، در حديثي از پيامبر گرامي اسلام آمده که مي فرمايند:
آدمي بر آيين دوست خود است؛ پس هر يک از شما مواظب باشد که با چه کسي دوستي مي کند[5]
در واقع دوستي با دشمنان خدا به اين معناست که در آيين او داخل شده اي واز خداوند واز دينش دوركشته.
آنچه از اين مقدمه حاصل شد اين است که ما مسلمانان هرگز اجازه دوستي با دشمنان خدا را نداريم وشريعت مقدس اسلام چنين اجازه اي را به ما نداده است.
قرآن کريم به صراحت در آيه اي يهود را دشمنترين ملت نسبت به اسلام معرفي مي کند ومي فرمايد:
به طور مسلم يهود ومشرکان را دشمن ترين مردم نسبت به مومنان خواهي يافت...[6]
وقتي انواع دشمني ها را بررسي مي کنيم يهود شديد ترين نوع ممکن آن را در مقابل اسلام ومسلمانان به کار برده است. حتي دشمني آنها از مشرکين بدتر بود چون دشمني يهود از روي عناد و براي از بين بردن حق بود، به همين خاطر انبياء را مي کشتند وچندين بار نقشه قتل پيامبر اسلام _ صلي الله عليه و آله _ را ريختند، ولي دشمني مشركين و ساير كفار بخاطر جهل به حقايق دين و خدا و پيامبر _ صلّي الله عليه و آله _ بود.[7]
قرآن در آيه اي ديگر يهود را بخاطر عدم پذيرش اسلام سرزنش مي كند و مي فرمايد:
«وقتي كه رسولي (محمد) از طرف خداوند براي آنها آمد و به چيزي كه نزد آنهاست (تورات) تصديق مي كرد. گروهي از صاحبان كتاب (يهود) كتاب (قرآن) را به پشت سر خود مي انداختند و عمل به آنها نكردند مثل اينكه آنها اصلاً نمي دانستند»[8]. در نتيجه مستحق راندگي و دوري از رحمت خداوند شدند؛ زيرا كه آنها از روي لجبازي و ستم وحي الهي را به كفر و گمراهي فروختند و در نتيجه مستحق پي غضب در پي خداوند گرديدند.[9]
از اين روي يهود دشمنترين ملت نسبت به اسلام و مسلمين و خدا معرفي شده و به همين علّت هرگز اسلام اجازة دوستي با يك يهودي را به ما مسلمانان نمي دهد. قرآن مي فرمايد:
«اي كساني كه ايمان آورده ايد؛ يهود و نصاري را وليّ (و دوست و تكيه گاه خود،) انتخاب نكنيد. آنها اولياي يكديگرند؛ و كساني كه از شما با آنان دوستي كنند؛ از آنها هستند؛ خداوند، جمعيت ستمكار را هدايت نمي كند»[10].
البته نبايد از اين نكته غفلت كرد كه دوستي غير از ارتباط داشتن است، از نظر اسلام مسلمين مي توانند با كفّار غير محارب با حفظ سيادت مسلمين، ارتباط داشته باشند از قبيل تجارت و امثال آن كه عاري از دوستي و محبت باشد.[11]
و اگر دوستي ما به خاطر اين باشد كه او را به دين اسلام دعوت بكنيم باز اجازة دوستي نداريم چون در واقع دوستي يك نوع پيوند قلبي است، به همين خاطر قرآن كريم براي ما مسلمانان نسبت به اين موضوع الگو معرفي مي كند كه در دوستي ها و دشمني ها بايد به آن تأسي كنيم.
قرآن مي فرمايد:
1. حقاً ابراهيم و همراهان وي اسوه و الگوي خوبي براي شما هستند هنگامي كه به قوم خود گفتند ما از شما و آن چه از غير خدا مي پرستيد، بيزاريم و به (آيين) شما كفر مي ورزيم و براي هميشه، ميان ما و شما عداوت برقرار است تا آن كه به خداي يگانه ايمان بياوريد، به جز گفته ابراهيم به پدرش كه گفت: براي تو استغفار خواهم كرد.[12]
البته وعدة ابراهيم _ عليه السلام _ هم در حالي بود كه هنوز عناد آزر ثابت نشده بود و ابراهيم اميد به هدايت او داشت، لذا در آية ديگر مي فرمايد:
«اينكه ابراهيم وعدة استغفار به او داده بود، به اميد اين بود كه مسلمان شود و دست از دشمني با خدا بردارد، اما هنگامي كه براي ابراهيم روشن شد كه ديگر بازگشتي در او نيست، از وي تبرّي جست»[13].
2. حضرت اميرالمؤمنين با يك عمل اسلامي يهودي را عملاً دعوت به اسلام كرد و آن هم پذيرفت. حضرت علي _ عليه السلام _ در يك مسافرت با يك يهودي همسفر شد در بين راه يهودي از مقصد حضرت پرسيد امام فرمود كه به كوفه مي رود، راه مشترك طي شد و به سر دوراهي رسيدند. مرد يهودي با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفيق مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه بود نرفت و از اين راه كه او مي رفت آمد يهودي پرسيد مگر تو نگفتي من مي خواهم به كوفه بروم؟ حضرت فرمود مي دانم مي خواهم مقداري تو را مشايعت كنم. پيغمبر ما فرموده: هر گاه دو نفر در يك راه با يكديگر مصاحبت كنند حقي بر يكديگر پيدا مي كنند. اكنون تو حقي بر من پيدا كردي. من به خاطر اين حق كه به گردن من داري مي خواهم چند قدمي تو را مشايعت كنم. و البته بعد به راه خودم خواهم رفت. طولي نكشيد كه اين مرد يهودي مسلمان شد و از ياران فداكار حضرت علي _ عليه السلام _ قرار گرفت.[14]
حضرت با نمايش گذاشتن يك دستور اسلامي موجب ايمان آوردن آن مرد يهودي شد. بنابراين يكي ديگر از راه هاي دعوت به دين اسلام عمل درست به وظايف اسلامي است، تا آنها اسلام واقعي را ببينند و ايمان آورند.
آنچه حاصل شد اين بود كه نمي توان با غير مسلمان دوستي برقرار كرد چون دوستي ما بر مدار معتقداتمان مي چرخد و اعتقادات ما چنين اجازه اي را به ما نمي دهد آن هم بخاطر مصالح و مفاسدي كه اين دو ستي ها مي تواند داشته باشد. خصوصاً با توجه به اينكه با رابطه دوستي ديده نشده است كه كسي به سوي مذهب حق جذب شده باشند.
معرفي منابع جهت مطالعة بيشتر:
1. اخلاق در قرآن، ج 3، فصل چهارم و سيزدهم، آيت الله مصباح يزدي.
2. تفسير نمونه، جلدهاي 14 ، 15 ، 19 ، 23.
3. پيشوايي از نظر اسلام، آيت الله سبحاني.
4. بحث آزاد در اسلام، محمدي ري شهري.
5. هدايت در قرآن، آيت الله جوادي آملي.
[1] . مكارم شيرازي، ناصر، اخلاق در قرآن، ناشر مدرسة الامام علي بن ابيطالب، چاپ اول، 1377، ج1، ص 366.
[2] . مجادله/22.
[3] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ نوزدهم،1380، ج23، ص468.
[4] . سفينة البحار، ج 1، ص 201، به نقل از تفسير نمونه، ج 23، ص 474 همان.
[5] . محمدي ري شهري، محمد، گزيده ميزان الحكمه، دارالحديث، چ اول، 1381، ج 2، ص571.
[6] . مائده/82.
[7] . طبرسي، مجمع البيان، بيروت، انتشارات دارالعلميه، چ اول،1418 هـ.ق، ج 3، ص306.
[8] . بقره/101.
[9] . نگاه كنيد به آيات 89 و 90 بقره.
[10] . مائده/51.
[11] . مصباح يزدي، محمدتقي، اخلاق در قرآن، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، چ اول،1378، ج3، ص414.
[12] . ممتحنه/4.
[13] . توبه/114.
[14] . مطهري، مرتضي، مجموعة آثار، انتشارات صدرا، چ اول،1378، ج18، ص204.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
1 2 3 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|