|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های شیعه امامیه |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در قرن دوازده فرقه اي تندو افراطي بوجود آمد كه بنام وهابيت معروف است آنها اشكالاتي بر تمام مسلمانان مي گيرند. اين اشكالات كه بر شيعه و ساير فرقه هاي مسلمان از طرف وهابيت وارد مي شود به طو ر غالب بر محور شرك و توحيد مي باشد كه به صورت مختصر به آنها اشاره مي شود.
1. به اعتقاد وهابيون كساني كه به پيامبران و اوليا و صالحين توسل مي كنند، از اعتقاد به توحيد خارج شده و مشرك مي شوند[1]و لذا توسل به افراد ذكر شده را رد مي كنند و آنرا بدعت در اسلام مي دانند.
در نقد اين ديدگاه بايد گفت كه احاديث و روايات زيادي وارد شده كه افراد صالح و پيامبران و معصومين وسيله هستند و واسطه فيض بين خالق و مخلوق مي باشند. و از همين مقوله است كه «مالك بن انس»به منصور دوانيقي در حرم پيامبر چنين گفت:«پيامبر وسيله تو و وسيله پدرت، آدم است.[2] كه اشاره به دستورد خداوند به آدم جهت توسل به انوار مقدسه پنج تن مي باشد. و باز در روايتي آمده كه مرد نابينائي محضر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ آمده و از پيامبر خواست كه آن حضرت از خداوند براي او عافيت بخواهد و حضرت پذيرفتند. اين روايت و روايات مختلف باتفاق شيعه و سني صحيح است و معناي آن همان توسل است.[3]
2. به اعتقاد وهابيون ساختن مسجد و برگزاري نماز و دعا در كنار قبور اوليا و ائمه و پيامبر و صالحين جايز نيست.[4]
در پاسخ بايد كفت كه اين فرقه هيچ دليل شرعي و عقلي بر آن ندارند، زيرا در قرآن درباره جواز ساختن مسجد و بنا بر روي قبور به صورت صريح آيه اي وجود دارد: «در محل خوابگاه اصحاب كهف ما مسجد اتخاذ كرديم».[5]
در آيه ديگر در رابطه با خواندن نماز در كنار قبور مي فرمايد:« از مقام ابراهيم براي خود نمازگاهي اتخاذ كنيد».[6]
به اعتقاد شيعه كه سيره مستمر مسلمين هم بوده و بعد از رحلت پيامبر و دفن آن حضرت در روضة شريفه كه داراي بنا بود و بعد از آن هم همواره تعمير و تكريم مي شد، همواره محل برگزاري نماز مسلمانان بود، هدف از مصلي و مسجد قرار دادن كنار قبور اولياء و ائمه و انبياء پرستش خود اهل قبور نمي باشد، بلكه خدا را در اين اماكن مقدس مورد پرستش و عبادت قرار مي دهند.
3. از مسائلي كه وهابيون دربارة آن حساسيت خاصي دارند و به شيعه در اين مورد هم اشكال مي گيرند، تعمير قبور و ساختن بنا بر روي قبور اولياء و پيامبران و معصومين ـ عليهم السلام ـ است.[7]
همانطور كه ذكر شده طي قرون گذشته سيره مسلمين بر اين بوده كه قبور انبياء و اولياء را همواره آباد نگه مي داشتند كه قبر رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ هم مستثني از اين امر نبود و از اين گذشته اين عمل مصداق دوستي و احترام به آن بزرگواران است كه خداوند به پيامبرش مي فرمايد:«بگو من به رسالت مزد و اجري جز ابراز علاقه و دوستي به خويشاوندانم نمي خواهم.»[8]
و همچنين پيامبر را روزي كه دفن كردند، در حجرة مخصوص عايشه دفن نمودند كه داراي بنا بود و اگر ردّي از پيامبر در اين رابطه مي بود اصحاب و از جمله علي ـ عليه السلام ـ به اين نحو عمل نمي كرده ند.[9]
همچنين در ملل و امم گذشته با بناي ياد بود بر مزار افراد صالح سعي مي كردند كه ياد آنها هيچ وقت فراموش نشود. همچون اصحاب كهف كه در قرآن از آن ذكري به ميان آمده است. و اگر اين عمل منافات با توحيد داشت خداوند آنرا بيان نمي كرد و يا در ردّ آن آيه ديگري نازل مي فرمود.
4. اشكال ديگر وهابيان بر شيعه اين است كه نبايد به قصد زيارت قبور پيامبر و ائمه سفر كرد و اين كار را مصداق شرك مي دانند.[10]
بايد گفت كه در رابطه با زيارت اهل قبور نه تنها از طرف پيامبر منعي نشده، بلكه خود آن حضرت به زيارت اهل قبور در بقيع مي رفتند و خلفاي ثلاثه هر گاه از سفر بر مي گشتند، به زيارت قبر پيامبر مي رفتند و اين عمل به طور كلي سيره مسلمين بوده و خلفا و حكام به زيارت قبر پيامبر مي رفتند، اين كار مختص شيعه نيست.
همچنين سفارش پيامبر اين است كه به زيارت اهل قبور برويد كه اين عمل ماية ياد آوري سراي ديگر است.[11]
5. ايراد ديگر وهابيون به شيعه طلب شفاعت از پيامبر و ائمه و صالحين است كه اين عمل را مصداق شرك به خداوند مي دانند و آنرا رد مي كنند.[12]
در جواب اين مورد هم بايد گفت كه روايات زيادي داريم كه اصحاب و ياران آن حضرت در زمان حياتشان از وجود مبارك پيامبر طلب شفاعت مي كردند واگر اين عمل مخل توحيد و موجب شرك به خداوند بود حتماً از طرف پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و ساير معصومين رد مي شد. و مردم را راهنمائي مي كردند. انس بن مالك مي گويد: از پيامبر درخواست كردم كه در روز قيامت در حق من شفاعت كند وي پذيرفت و گفت شفاعت خواهم كرد، گفتم كجا تو را پيدا كنم فرمود كنار صراط.[13]
وهابيون حقيقت شفاعت را نداشته و لذا مي پندارند كه در طلب شفاعت خدا فراموش شده و بنده خدا (پيامبر) در جاي خدا قرار داده مي شود در حالي كه شفاعت خواستن از نبيّ مكرم اسلام و ائمه معصومين ـ عليه السلام ـ عبارت است از اينكه آن حضرات از خداوند درباره بنده اش بخشش و غفران بخواهند و اين از قبيل دعا براي برادر ايماني است كه رسول خدا فرمود:«هر كس در حق برادر مسلمانش دعا كند دعايش مستجاب مي شود.»[14]
و در قرآن هم آمده كه:«واگر مخالفان هنگامي كه به خود ستم مي كردند (و فرمانهاي خدا را زير پا مي گذاردند) به نزد تو مي آمدند و از خدا طلب آمرزش مي كردند و پيامبر هم براي آنها استغفار مي كرد. خدا را توبه پذير و مهربان مي يافتند.»[15]اين در حال حيات پيامبر بود ولي با رحلت پيامبر نيز اين امر منقطع نمي شود.
6. بر شيعه و ساير مسلمين خرده مي گيرند كه تبرك جستن به آثار ائمه و معصومين شرك است و با توحيد منافات دارد.[16]
در جواب بايد گفت كه تبرك جستن و طلب شفاءكردن هيچ منافاتي با توحيد ندارد بلكه ريشه در قرآن دارد آنجا كه از زبان حضرت يوسف مي فرمايد:«پيراهن مرا ببريد و به ديدگان پدرم بيافكنيد، او بينائي خود را باز مي يابد.[17]
و شيعه هم به آثار معصومين به خاطر مقام و قرب آن حضرات به خداوند تبرك مي جويد و همة اين موارد مذكوره در چهارچوب وسيله و واسطه بودن آن بزرگواران بين خداوند و مخلوقات است و نه بعنوان پرستش چرا كه پرستش فقط از آن خداوند است.
بنابراين وهابيون بخاطر عقايدي كه بعد از 12 قرن از آغاز اسلام ابداع كردند و عقايد جديدي آوردند بيشتر به خاطر دشمني و كينه با ائمه معصومين بوده كه به سيره مسلمين خرده ميگيرندو به خاطر محبّت و علاقه شيعيان به ائمه ـ عليهم السلام ـ آنان را آماج تيرهاي اتهام و تكفير قرار مي دهند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فرهنگ و عقايد اسلامي، جلد 3 . جعفر سبحاني.
2. توسل يا استمداد از ارواح مقدسه، سبحاني.
[1] . امين، سيد محسن، كشف الارتياب، مكتبة اسلاميه كبري، چاپ سوم، 1347ه. ص139.
[2] . بحراني، سيد هاشم، تفسير برهان، قم، دارالكتب العلمية، ج1، ص87.
[3] . احمد بن حنبل، المسند، ج4 ص138.
[4] . كشف الارتياب ص266 و 411.
[5] . كهف/21.
[6] . بقره/125.
[7] . مشكور، محمد جواد، موسوعه فرق اسلامي، بيروت، انشارات مجمع بحوث اسلامي، چاپ اول، 1415، ص522.
[8] . شوري/23.
[9] . سمهودي، نورالدين علي، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفي، بيروت، دار احيا التراث العربي، 1995، ص383.
[10] . سبحاني، جعفر، في ظلال التوحيد، تهران، چاپ اول، 1421ه ، ص208.
[11] . صحيح مسلم، بيروت، دارالكتب العلميه، ج3، ص64، باب مايقال عند دخول القبور.
[12] . في ظلال التوحيد، ص247.
[13] . سبحاني، جعفر، آئين وهابيت، انتشارات اسلامي، ص267.
[14] . كشف الارتياب، پيشين، ص243.
[15] . نساء/64.
[16] . آئين وهابيت، ص185.
[17] . يوسف/92.
(اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اسماعيليه نام عمومي فرقههايي است كه بعد از امام صادق ـ عليه السّلام ـ به امامت فرزندش اسماعيل يا محمد بن اسماعيل گرايش پيدا كردند و امامت حضرت كاظم ـ عليه السّلام ـ را نپذيرفتند و مدتي راه تقيه و مخفيكاري را در پيش گرفته و باورهاي اصلي خويش را از ديگران پنهان ساختند. رهبري اسماعيليه كه در دولت فاطمي نمود پيدا كرده بود، پس از مرگ المستنصر دچار انشعاب شد و به دو فرقه مستعليه و نزاريه تقسيم گشت كه امروزه به مستعليه، «بُهره» ميگويند كه در هندوستان و ... زندگي ميكنند. اما اسماعيليان ايران و عراق امامت نزار را پذيرفتند و پس از كشته شدن نزار، نواده ی او را به قلعة الموت در نزديكي قزوين بردند و به وسيله حسن صباح مردم را به سوي او خواندند. و امروزه فرقه نزاريه را «آقاخانيه» ميگويند كه منتسب به آقاخان محلاتي هستند. جدّ او سيد ابو الحسن خان اهل كهك قم و از سادات اسماعيليه بود كه از آغاز دولت زنديه تا زمان آقا محمّد خان قاجار، حكومت كرمان را داشت و پس از وي پسرش شاه خليل الله امامت نزاريه راه به عهده گرفت و بعد از كشته شدن او، پسرش حسنعلي خان ملقب به آقاخان اول در زمان فتحعلي شاه قاجار رهبري اسماعيليه را بر عهده داشت و پس از درگذشت او، پسرش آقا علي شاه حسيني به امامت رسيد و بعد از او پسرش آقا خان سوم رهبر اسماعيليه شد و لقب سِر Sir را از انگلستان و لقب «حضرت والا» را از محمد رضا شاه پهلوي دريافت كرد. وي رياست كنگره مسلمانان هند را نيز بر عهده داشت و در 80 سالگي از دنيا رفت.[1]
آقاخان سوم تغييراتي در آداب و رسوم ديني به عمل آورد، به خصوص شريعت اسلامي مسلمانان را يعني فروع دين را پايان يافته و غير لازم اعلام كرد و گفت اينها ظاهر قرآن هستند و پيامبر اسلام مأمور به عمل بر ظاهر بود ولي بعد از رحلت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، وظيفة اصلي امامان، عمل به باطن قرآن است و لذا هيچ كدام از واجبات و محرماتي كه در قرآن كريم آمده است، لازم نيست مراعات شود. زيرا با رسيدن انسان به علوم باطني توسط امام، ديگر نياز به ظاهر شريعت و عمل كردن به احكام ظاهري وجود ندارد.[2]
بر اثر همين اعتقادات اسماعيليه بود كه مسلمانان و علماي اسلام واكنش نشان داده و اين فرقه را خارج از اسلام دانسته و كافر اعلام كردند و گاهي فتواي قتل آنها را در صورت توبه نكردن و پايداري بر اين باورها صادر نمودند. محمّد ديلمي در كتاب قواعد عقائد آل محمّد في الرد علي الباطنيه بعد از معرفي فرقههاي اسماعيليه و علل پيدايش و سير تكاملي آن، پيروان اين آئين را مرتد و كافر دانسته و 20 دليل براي كفر اسماعيليه ذكر كرده است كه به چند نمونه از آنها اشاره ميكنيم:
1. ديلمي از كتاب بلاغ كه يكي از كتابهاي اعتقادي اسماعيليه ميباشد، نقل ميكند كه اسماعيليه گويند:
وقتي انسان به درجهاي از ايمان رسيد، ديگر انجام واجبات و دوري از محرمات بر او واجب نيست و تكليف از او ساقط ميشود و از اين لحظه به بعد دوران استراحت او خواهد شد. بنابراين نماز خواندن و روزه گرفتن و ديگر واجبات بر او واجب نيست و تمام محرمات از قبيل خوردنيها، نوشيدنيها، پوشيدني و ازدواجهاي حرام، حلال ميشود. همچنين اسماعيليه ميگويند:
امام، شريعت پيامبر را نسخ ميكند، زيرا پيامبر اسلام مأمور به عمل بر ظاهر قرآن بود، اما در عصر امام و با عمل به باطن قرآن كه غير از امام كسي آن را نميداند، حتي رسول گرامي اسلام، ديگر دوران عمل به شريعت پايان يافته است.[3]
2. اجماع علماء: مرحوم ديلمي ادعا كرده است كه علماي اسلام به اتفاق، فتوي بر كفر و ارتداد همه افرادي را دادهاند كه مباني اسماعيليه را بپذيرند، و اين به خاطر انكار ضروريات اسلام (عمل به فروع دين) توسط آنها است.[4]
3. دليل ديگري كه ديلمي آورده اين كه اسماعيليه دربارة خداوند متعال، نبوت، ملائكه، معاد، و .. باورهائي دارند كه نه با عقل سازگاري دارد و نه با آموزههاي قرآني و نبوي و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ و نيز تأويل آيات قرآن كريم و تفسير كردن نماز، روزه و ... به اشخاص، نه اعمال ظاهري و قائل شدن به اينكه مراد از قيامت، روز آخرت نيست بلكه قيام حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ )البته مرادشان از حضرت مهدي، همان امامي است كه خودشان پذيرفتهاند نه اينكه حجت بن الحسن العسكري را قبول داشته باشند) است.[5]
4. ديلمي از كتاب بلوغ نقل كرده است كه اسماعيليه معتقدند: ملائكه جسم نيستند براي همين ديدن آنها يا شنيدن صداي آنها ممكن نيست، پس جبرئيل هم يكي از ملائك است نميتواند به ديدن پيامبر اسلام بيايد و قرآن را بر او عرضه بدارد و لذا قرآن كريم را كلام خدا نميدانند، بلكه آن را كلام رسول گرامي اسلام قلمداد ميكنند كه براي هدايت بشريت تنظيم نموده است.[6]
بنابراين بايد گفت: اسماعيليه آقاخانيه كه غير از بهره ميباشند اگر فروع دين را قبول نكنند و آن را با اين ادعا كه ساقط شده، ترك كنند از جرگه مسلمانان خارج هستند و اين اختصاصي به آنها ندارد هر كس چه از اهل سنت باشد يا اسماعيليه يا هر مذهب ديگر اگر فروع دين را انكار كند از جرگه مسلمانان خارج ميشود و چون آقاخانيه فروع دين را نسخ شده ميشمارند پس از جرگه مسلمانان خارج ميشوند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. اسماعيليان در تاريخ؛ لوئيس برنارد.
2. فرقه اسماعيليه؛ هاجس مارشال گود وين سيمز.
[1] . مشكور، محمد جواد؛ فرهنگ فرق اسلامي، مشهد، بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي، سوم، 1375 هـ ش، ص 108.
[2] . دفتري، فرهاد؛ تاريخ عقايد اسماعيليه، ترجمه: فريدون بدرهاي، تهران، نشر و پژوهشهاي فروزان روز، دوم، 1376 هـ ش، ص 613. و اسماعيليه: مجموعه مقالات: ص 258، نوشتة: گروه مذاهب اسلامي، مقدمه: فرهاد دفتري، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب.
[3] . ديلمي، محمد، بيان مذهب الباطنيه و بطلانه منقول من كتاب قواعد عقال آل محمد في الرد علي الباطنيه، استامبول، مطيعه اللسوله، 1938 م، ص71.
[4] . همان، ص 72.
[5] . ديلمي، محمد؛ بيان مذهب الباطنيه و بطلانه منقول من كتاب قواعد عقائد آل محمد في الرد علي الباطنيه، استامبول، مطيعه الدوله، ص 73.
[6] . همان.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
واژه دين يا اديان به معني و مفهوم كيش و آيين است. در قرآن كريم دين همه جا به صورت مفرد بكار رفته است. در قرآن كريم از يهوديت و صائبان و نصرانيت و مجوسيت به عنوان دين نام برده شده كه در اسلام به آنها اهل كتاب مي گويند.[1] از نظر اسلام اين اديان جزء اديان منسوخ به شمار مي روند زيرا اين اديان در اصل، آسماني و الهي بوده اند يعني به خداي يگانه و روز رستاخيز (مبدأ و معاد) معتقد بوده و پيغمبر آنها از جانب خداوند براي راهنمايي مردم فرستاده شده بودند. ليكن پس از مدتي به تدريج پيروان آنها دچار انحراف شده و ناگزير با آمدن شريعت جديد يكي پس از ديگري منسوخ شده اند.
برخي از اديان از نظر اسلام جزء اديان غير الهي به شمار مي روند و در رديف اهل كتاب محسوب نمي شوند مانند بوديسم و هندوئيسم و..[2] لكن ريشه در تاريخ دارند و داراي پيروان زيادي در كشورهاي مختلف مي باشند.
به طور كلي دين حق از ديدگاه قرآن همان دين اسلام است چنانكه خداوند در قرآن فرموده: (همانا دين نزد خداوند اسلام است)[3]
تغيير دين يا انتقال از ديني به دين ديگر كه از آن به ارتداد تعبير مي شود، از مباحث جدي علم كلام امروز است. برخي برآنند كه انتخاب دين، حق انسان است و انسان مي تواند به ديني روي آورد و روزي ديگر از آن دين روي برتابد. بر همين ا ساس بر حكم مرتد در دين اسلام خرده مي گيرند.
اين انتقادهاي بيرون ديني و درون ديني ما را وا مي دارد تا نگاهي به حكم مرتد در فقه و كلام اسلامي بيندازيم.
ارتداد در لغت به معناي رجوع و بازگشت است. معناي اصطلاحي ارتداد در اصطلاح فقهاء و متكلمان اسلامي به معناي بازگشت فرد مسلمان از دين اسلام و پذيرش ديني ديگر است، بنا به تعريف امام خميني(ره) مرتد كسي است كه از اسلام خارج شود و كفر را برگزيند.[4]
قرآن در مورد مرتدان مي فرمايد: (كساني كه بعد از ايمان كافر شوند غضب خدا بر آنها است و عذاب عظيمي در انتظارشان است.)[5]
فقهاي اماميه مرتد را به دو گروه ملّي و فطري تقسيم كرده اند. مرتد فطري كسي است كه از پدر و مادر مسلمان - هر دو يا يكي از آنان - به دنيا آمده باشد و پس از بلوغ، از اسلام برگردد. و مرتد ملي به كسي گفته مي شود كه والدين او هر دو غير مسلمان باشند و پس از بلوغ پذيراي اسلام شود و سپس از اسلام برگردد.
در مورد حكم مرتد، فقهاي اماميه بين مرد و زن تفاوت قايل اند. زن مرتد فطري يا ملي در صورت توبه كردن توبة او پذيرفته است و احكام ارتداد از او برداشته مي شود و در صورت توبه نكردن، زنداني و تعزير مي شود.
اما حكم مرد مرتد فطري با مرتد ملي متفاوت است. آراي مشهور فقها آن است كه توبة مرتد فطري پذيرفته نيست و حكم او اعدام است، اما مرتد ملي مي تواند توبه كند و از ارتداد دست بردارد و در غير اين صورت، حكم او اعدام خواهد بود.[6] مطابق نظر مشهور فقهاي اماميه صرف انكار ضروري دين، بي آنكه همراه و ملازم با انكار اصول دين باشد، موجب ارتداد نيست. بنابراين انكار اصول دين يا انكار ضروري دين اگر داراي شرائط زير باشد موجب ارتداد مي گردد 1. ضروري بودن آن مسلم و نزد تمام فرق اسلامي پذيرفته شده باشد. 2. انكار آن، ملازم با انكار اصول دين باشد. 3. شخص منكر، متوجه و آگاه به اين ملازمه باشد 4. به اين ملازمه و نتايج و پيامدهاي آن متعهد و وفادار بماند.
با اين توضيح اگر يكي از شرايط مذكور وجود نداشته باشد مطابق قاعدة (تدرء الحدود بالشبهات) مرتد شناخته نمي شود و حكم ارتداد در مورد او اجرا نخواهد شد.[7]
با اين بيان اگر مسلماني مرتد شود به عنوان مرتد فطري شناخته مي شود و از نظر فقها شيعه احكام مرتد فطري بر او جاري مي گردد.[8]
نظرات فقهاي شيعه دربارة بهائيان: 1. آيت الله سيد محمد رضا گلپايگاني و صافي و مكارم و تبريزي بر اين عقيده اند كه اگر يك بهايي به دست مسلماني كشته شود نه ديه دارد و نه قصاص. دليل شان اين است كه آنها مرتد هستند ولي با اين تفاوت اگر مرتد ملي باشند در صورت توبه اعدام نمي شوند، اگر توبه نكنند اعدام مي گردند، ولي مرتد فطري اگر هم توبه كند اعدام مي گردد. چون به عنوان گروه ضالة در اسلام فتنه ايجاد مي كنند.
2. نظر امام خميني (ره) در مورد بهائيان اين است كه هر ذمي از دين خود به دين ديگري كه اهل دين سابق آنها را به رسميت نمي شناسند، در آيد پذيرفته نيست. مثلاً يهودياني كه بهائي مي شوند در اسلام به عنوان مرتد ملي محسوب مي شوند در صورت توبه عفو مي شوند ولي در صورت اسرار بر ارتداد اعدام مي گردند.[9]
با اين بيان روشن مي شود كه طرفداران اديان ديگر مرتد محسوب نمي شوند بلكه پيرو آيين و ديني هستند كه اسلام آنها را اهل كتاب مي شمارد. ادياني مثل يهوديت و مسيحيت كه داراي كتاب وپيغمبر مخصوص هستند و نيز اديان هندوئيسم و بوديسم و امثال آنها در اسلام تا زماني كه پيروان چنين ادياني به مقدسات،اعتقادات، ارزش هاي ديني و عرض و ناموس مسلمين كاري نداشته باشند. اگر چه در جامعه اسلامي زندگي كنند جان و مال آنها در امان است و اسلام با گرفتن جزيه امنيت آنها را فراهم مي كند و به عنوان همشهري اسلام محسوب مي شوند و از حق و حقوق اجتماعي و ديني خود برخوردار هستند.[10]
در زمان پيامبر، يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان در مدينه بودند، آنها تا زماني كه به حكومت اسلامي و مسلمانان صدمه وارد نمي كردند، در پناه اسلام به سر مي بردند، اما هر جا كه توطئه چيني مي كردند پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آنها را واجب القتل مي دانستند و دستور قتل صادر مي كردند.
بهائيان بر خلاف طرفداران اديان ديگر هستند، چرا كه از اسلام برگشته و براي خود آيين جديدي درست كرده اند و با اين عمل خود در جامعة اسلامي و بين مسلمين شبهه و اختلاف به وجود آورده اند. به همين دليل از ديدگاه اسلام فرقة ضاله محسوب مي شوند يعني گروهي كه در افكار و عقايد مسلمانان تشتت و شبهه به وجود آورده اند.[11]
پس نتيجه اين شد كه طرفداران بهائيان در واقع مرتد به هر نوعش (فطري و ملي) مرتد محسوب مي شوند و به عنوان فرقة ضاله موجب تفرقه و تشتت در بين مسلمانان مي شوند لذا نظر كلي اسلام در مورد آنها مهدور الدم بودن آنهاست تا ريشة فتنه كنده شود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فرق و مذاهب كلامي، تاليف علي رباني.
2. بابيگري، تاليف مرتضي مدرسي.
3. حاكميت پيرامون خاتميت، تاليف آيت الله وحيدي.
5. همبستگي اديان و مذاهب اسلامي، تاليف محمد ابراهيم جناتي.
[1] . حج/17.
[2] . آريا، غلامعلي، آشنايي با تاريخ اديان، ص 11.
[3] . آل عمران/19.
[4] . مجله تخصصي كلام اسلامي، قم، مؤسسة امام صادق، ص 62 - 65.
[5] . نحل/106.
[6] . مجلة تخصصي كلام اسلامي، ص 66.
[7] . مجتهد شبستري. محمد، ايمان و آزادي، انتشارات طرح نو، چاپ اول، 1376، ص 38.
[8] . جناتي محمد ابراهيم، همبستگي اديان و مذاهب اسلامي، انتشارات انصاريان، چاپ اول، 1381، ص 207.
[9] . مرعشي، سيد محمد حسين، ديدگاه هاي نو در حقوق كيفري اسلام، انتشارات نشر ميزان، چاپ اول، 1373، ص 86.
[10] . صادقي، هادي، درآمدي بر كلام جديد، انتشارات دفتر نشر معارف، چاپ اول، 1382، ص 216.
[11] . واثقي راد، محمد حسين، نگرش نو به تاريخ اسلام، انتشارات آفاق غدير، چاپ اول، 1383، ص563.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مسأله غيبت در اعتقادات شيعه اماميه و مستور بودن امام در معتقدات اسماعيليه، امري است كه به حسب ظاهر مشترك به نظر ميرسد، يعني اعتقاد كه آنان به غيبت امامشان مانند اعتقاد شيعه اماميه به غيبت حضرت ولي عصر ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ است. ولي در واقع هر كدام خصوصيات و ويژگيهاي خاص خود را دارد كه بايد اين ويژگيها بيان شود تا افتراق آن دو روشن گردد.
در اين كه پس از وفات اسماعيل، امامان اسماعيليه يك قرن و نيم پنهان بودند و اين دوران در تاريخ اسماعيليه به دورة «ستر» معروف است. شكي نيست، امّا اين دوران با دوران غيبت در اعتقاد اماميه كاملاً متفاوت است. در اعتقاد اماميه امامي كه غايب است، نام، خصوصيات، نام پدر، زنده بودن، چگونگي ظهور، علائم ظهور، چگونگي استفادة شيعيان از او، فلسفة غيبت و ... همگي روشن و مشخّص است. اين غيبت از دو دورة صغري و كبري تشكيل شده است كه در دورة اول شيعيان از طريق چهار نائب خاصّ او، با آن حضرت ارتباط داشته، و در دورة دوم غيبت، با نبودن نائب خاص، اين شكل با نواب عام آن حضرت(عج) كه خصوصيات و ويژگيهاي آنان در روايات توسط آن حضرت گرديه حل شده است.[1]
از طرف ديگر امام غائب ـ عليه السّلام ـ يكي بيش نيست او همان كسي است كه پس از غيبت ـ كه اندازة آن را خدا ميداند ـ به اذن الهي ظهور كرده و هم او مهدي قائم ـ عليه السّلام ـ است كه پس از ظهور، زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد، پس از اينكه از ظلم و جور و فساد پر شده است.
امّا در اعتقاد اسماعيليه محل اقامت امام را جز عدهاي بقيه نميدانند، و افراد ديگري حتّي اسم امام مستور خويش را نميدانند و اطّلاعات در مورد ائمة مستور اندك است و بين مورّخان اسماعيلي نيز دربارة نام امامان اين عصر اختلاف است، لذا فاطميان عدهاي را نام بردهاند كه بيشتر از آن تعدادياند كه مورخان اسماعيلي نام آوردهاند.[2]
در اين باره يكي از محققان روسي مينويسد: «در فاصلة قرنهاي دوم و سوم هجري، اسماعيليه به دو فرقه تقسيم و منشعب شدند، يكي از آن دو كماكان پس از مرگ محمّد بن اسماعيل اعقاب خود را به امامت مستور قبول داشت، كه پس از قرن چهارم پيروان اين گروه را «اسماعيليه فاطميه» ناميدند. و پيروان شاخة ديگر، به اين عقيده راسخ بودند كه شمار ائمه نيز مانند پيامبران مرسل نبايد از هفت بيشتر باشد. بدين سبب محمّد بن اسماعيل آخرين امام شمرده ميشود، به عقيدة ايشان پس از وي اماماني پديد نخواهند آمد، اكنون فقط بايد چشم به راه و منتظر ظهور پيامبر هفتم، قائم المهدي بود كه اندكي قبل از روز قيامت ظهور خواهد كرد. اين فرقة فرعي فقط هفت امام را قبول داشته «سبعيه» خوانده شد. بعدها در نيمة دوم قرن سوم هجري ايشان را «قرمطيان» ناميدند.[3] وي ميافزايد: «تقسيم اسماعيليه مدتي مديد قطعي نبوده ، زيرا كه امامان مستور را پردة ضخيم از اختفاء و استتار پوشانده بود و ايشان رابطة مستقيم با توده برقرار نميكردند. و حتي كساني كه از نام آنها نيز خبر نداشتند. بدين سبب اختلاف بر سر قبول يا عدم قبول ايشان، موجب بروز دشمني ميان افراد دو شاخة ياد شده نميگرديد. و غالباً همه ايشان را گاه اسماعيليه به طور اعم، وگاه سبعيه يا قرمطي ميناميدند. اين وضع تا آخر قرن چهارم هجري باقي بود.[4]
همان طور كه بيان شد، نه تعداد امامان معلوم است و نه نام آنان مشخصاً معلوم بوده و نه سنخيّت روشن و درستي با غيبت امام اثني عشريه دارد، آنان قائلند كه امامان مستور غير از امامي است كه به نام مهدي ظهور خواهد كرد، در صورتي كه در اعتقاد اماميه امام غائب همان است كه به نام مهدي ظهور خواهد كرد. تعداد امامان از نظر آنان طبق تفسيرشان و تطبيق و مقايسة با پيامبران مرسل، 7 نفر بيشتر نيست، لذا پس از محمّد بن اسماعيل بايد منتظر قائم بود و در معتقد اسماعيليه فاطميه نيز تعداد روشني بيان نشده است.
اما در عقيده اماميه، اسامي همه امامان دوازده گانه از جمله امام منتظر توسط شخص حضرت پيامبر اعلام شده است نه اسامي آنها را شيعيان ساخته اند و نه امامت آنها از جعليات شيعيان مي باشد بلكه امامت دوازده امام به عنوان عترت و اهل بيت در كنار قرآن از طرف خداوند جعل شد و توسط پيامبر ابلاغ گرديده است. بر خلاف امامان اسماعيليه كه هيچ اثري از آنها در كلام رسول خدا(ص) ديده نمي شود.
زمان ظهور امام در معتقدات اماميه هر چند به طور خاص اعلام نشده، ولي علائمي براي ظهور بيان گريده است. ولي اسماعيليه در اين باره بيان روشني ندارد و فقط منتظر بايد بود.
در معتقد اماميه هر چند امام غائب است، ولي شيعيان وظايفي در قبال او دارند، چه از دعا براي ظهور و چه انجام تكاليف الهي در عصر غيبت، و امام غائب از اعمال اين شيعيان باخبر است. ولي اسماعيليه خود نيز امام مستورشان را نه ميدانند كيست؟ چه نامي دارد؟ فرزند كيست؟ و نه ميفهمند در قبال او چه وظيفهاي خواهند داشت؛[5]
نتيجه اين شد كه: امام مستور در اعتقاد اسماعيليه، كاملاً متفاوت از امام غايب در اعتقاد اماميه است، در اعتقاد اماميه، امام غايب يك نفر بيشتر نيست، و حسب و نسب او، نام و لقب او، زمان تولد، مكان ظهور و برنامههاي او و چگونگي ارتباط او با شيعيان و استفادة شيعيان از او همگي بيان شده است. و او امام دوازدهم شيعيان است كه در حديث پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز آمده است؛ ولي در اسماعيليه تعداد امامان مستور معلوم نبوده، نام آنان مشخص نيست، در عين حال همة اسماعيليه امامان مستور را قبول ندارند، و علت غيبت و برنامههاي آن مشخص نيست و منتظر ظهور امامان مستور هم نمي باشند چون دوره امامت آنان در عالم مستر گذشته است برخلاف اعتقاد شيعه كه همان مهدي كه غائب است ظهور خواهد كرد.
بنابراين امام غائب شيعيان اماميه، با امامان اسماعيليه كاملاً متفاوت است و قابل مقايسه با هم نيست.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. اسماعيليه (مجموعه مقالات)، با مقدمة: دكتر فرهاد دفتري.
2. اسماعيليه، هاشم عثمان.
[1] . فاما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه، مخالفاً علي هواه، مطيعاً لامر مولاه، فللعوام ان يقلدوه ...» طبرسي، الاحتجاج، تحقيق: محمّد باقر خرسان، نجف، نشر دار النعمان، 1386 ق، ج2، ص 263.
[2] . كامل حسين احمد، طائفة الاسماعيليه، 1959 م، طبع قاهره، ص1723.
[3] . مجلة كلام اسلامي، شماره 18، مقاله از: مرحوم داوود الهامي، به نقل از: پطروشفسكي، اسلام در ايران، ترجمة كريم كشاورز، ص 297.
[4] . اسلام در ايران، ص 297.
[5] . لذا امروز امام آنان كه در انگليس ميباشد، هيچ گونه تكليف شرعي را قائل نيست، و حتّي همسر او بدون حجاب در اجتماع ظاهر ميشود.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
با توجه به اينكه اختلاف شيعه و سني در مباني اعتقادي به خصوص امامت در اين سؤال مسلم گرفته شده است و اينكه اين اختلاف در صدر اسلام ماية اختلاف عملي بوده نيز مفروغ عنه تلقي شده لذا از اين حوزه ها سخني به ميان نياورده و به پاسخ سؤال بر طبق مقتضيات عصر حاضر مي پردازيم:
1. چون امام و جانشين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ عهده دار مسئوليت جامعه اسلامي در ابعاد علمي، ديني، اعتقادي، فقهي، سياسي، اجتماعي و ... بوده، بنابراين يكي از اموري كه بر مسئله امامت و خلافت مترتب مي گردد مسائل اعتقادي در احكام فقهي و ساير قوانين اجتماعي و اقتصادي است كه امت اسلامي در هر زماني به آن نيازمند مي باشد. و به همين جهت شيعيان بر طبق فرمايش پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه فرمود: «من شهر علمم و علي باب آن است هر كه شهر را بخواهد بايد از در آن وارد شود»[1] از علم و رهنمودهاي فقهي و اعتقادي اهل بيت برخوردارند برخلاف اهل سنت كه از اين علم الهي خودشان را محروم كرده اند و لذا در امور مختلف اعتقادي و فقهي بين شيعيان و اهل سنت اختلافات قابل توجهي وجود دارد.
2. هر چند داعيه خلافت در ظاهر بين مسلمين وجود ندارد، لكن داعيه حكومت و رهبري جامعه اسلامي مبتني بر امامت و خلافت اسلامي به شدت در بين مسلمين مطرح است. روي اين جهت اهل سنت بر طبق اقتضاي مباني اعتقادي خودشان، در امر خلافت و امامت كه از نحوة تصاحب منصب خلافت در صدر اسلام توسط خلفاء سه گانه و خلفاي اموي، اين مبنا را براي خودشان ساخته اند.[2] تمام حكومت هاي رائج و حاكم در كشورهاي اسلامي را مشروع دانسته و آنها را واجب الاطاعة مي دانند، هر چند امام و حاكم فاجر و فاسق بوده و با زور شمشير حكومت را قبضه كرده باشد. و لذا معتقدند كه براي هيچ كس روا نيست كه ايمان به خدا و روز قيامت بياورد و شب را بخوابد. مگر اينكه امامي نيكوكار يا فاجر داشته باشد و او اميرالمؤمنين است.[3] و امروز اهل سنت شيعيان را به علت اينكه همه حاكمان كشورهاي اسلامي را غاصب حكومت الهي دانسته و حكومت هاي آنان را غير مشروع مي دانند مورد طعن قرار داده و اين عقيده آنان را باطل مي داند. آنان مي گويند كه شيعه دوازده امامي كه به مذهب جعفري معروف است، حكومت هاي اسلامي را از صدر اسلام تا عصر حاضر غير مشروع دانسته و هر حكومتي كه قبلاً بوده يا در عصر حاضر وجود دارند و يا در آينده خواهند آمد به نظر شيعيان مغتصب و باطل اند، به جز حكومت امام علي ـ عليه السلام ـ كه مشروع بوده است.[4]
بنابراين مسئله حكومت يكي از مسائل مهمي است كه بر وجود اختلاف در امامت مترتب مي گردد، زيرا شيعيان حكومت را حق كسي مي دانند كه يا حجت خدا باشد و يا اينكه نائب حجت خدا باشد.[5]
3. يكي ديگر از ثمرات و آثار مهمي كه بر اختلاف شيعه و سني در مسئله امامت و خلافت مترتب مي گردد، وجود مقدس حضرت صاحب العصر و الزمان (عج)و امامت و ولايت آن حضرت مي باشد كه بنابر اعتقاد شيعه كه همان مذهب اهل بيت باشد، در عصر حاضر امام معصوم و خليفه واقعي و وصي رسول الله به عنوان آخرين حجت و خاتم الاوصياء در قيد حيات و داراي ولايت تمام و كمال بر جهان هستي مي باشد. بنابر عقيده شيعه كه از علوم لدني ائمة معصومين ـ عليه السلام ـ نشأت گرفته زمين هيچگاه از حجت خدا نمي تواند خالي باشد.
قندوزي عالم معروف اهل سنت روايتي را از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل نموده كه امام ـ عليه السلام ـ در قسمتي از آن، بعد از اينكه مي گويد: ما ائمه مسلمين هستيم و حجج خداوند بر عالمين و سادات مؤمنين مي باشيم و ... مي فرمايد: «اگر نبود بر روي زمين كسي از ما، همانا زمين با اهلش خراب مي شد. هيچگاه زمين از حجت خدا خالي نبوده كه يا ظاهر و مشهود و يا غائب و مستور و زمين تا روز قيامت از حجت خدا خالي نمي شود و اگر چنين نبود خداوند عبادت نمي گرديد».[6]
روايت معروفي كه از حضرت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در كتب اهل سنت نيز هر چند با عبارات مختلف نقل شده كه مي فرمايد: «هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلي مرده است»[7] به طور صريح دليل بر وجود حجت خدا بر روي زمين مي باشد و شبيه اين مطلب در كنزالعمال نسبت به شخص امام علي ـ عليه السلام ـ نقل شده است. آنجا كه رسول خدا بعد از بيان وزارت و اخوت علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «يا علي هر كسي با بغض تو بميرد به مرگ جاهلي مرده است».[8]
پس اين روايات ناظر به وجود حجج الهي از آن جمله امام زمان (عج) مي باشند. لكن اهل سنت اعتقاد به وجود امام زمان (عج) نداشته بلكه مي گويند رواياتي كه در مورد امام مهدي ـ عليه السلام ـ از پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده اند، مراد از آن مهدي شيعيان كه فرزند امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ است نمي باشد بلكه مهدي كه در آخر الزمان خروج مي كند از نسل امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ است كه هنوز متولد نشده است.[9]
4. امامت از اصول دين است نه از اصول مذهب شيعه، اگر كساني گفته اند كه امامت از اصول مذهب است بايد آن را بر تسامح و مماشات با اهل سنت حمل نمود. زيرا اولاً لازمه اين قول كه مي گويد امامت از اصول مذهب است، قرار گرفتن مذهب شيعه در هاله اي از بدعت مي باشد، چون مراد از اصول مذهب شيعه يا اين است كه اين اصل در مذهب تشيع از اركان دين اسلام به شمار مي آيد كه در اين صورت بايد امامت از اصول دين باشد و اطلاق عنوان اصول مذهب بر آن بي معني خواهد بود، و يا اين است كه امامت در واقع از اركان و اصول دين اسلام نيست بلكه از شاخصه هاي مذهب تشيع است كه آن را به عنوان اصول مذهب در دين جعل كرده است. در اين صورت جز بدعت چيزي ديگري را نمي توان بر آن اطلاق نمود.
ثانياً ادلة عقلي و نقلي فراواني بر اينكه امامت از اصول دين است وجود دارد كه به صورت خلاصه به برخي از آنها مي پردازيم:
الف) دليل عقلي: گذشته از مسئله لطف كه در كتب كلامي به عنوان دليل عقلي مطرح شده، امامت از مقام هاي بلند مرتبه اي است كه هدايت بشر در راهنمايي آنان به سوي كمال مطلوب و انجام صحيح عبادت خداوند از اهداف اصلي و فلسفه وجودي اين مقام به شمار مي آيند و با توجه به نقص و ضعف انسان هاي عادي و نيازمندي خود آنان به هدايتگر الهي ، اين مسئوليت خطير از شئون انسان هاي عادي نمي تواند باشد، پس به حكم عقل براي اين مقام بايد كسي از طرف خداوند نصب و تعيين گردد كه از پشتوانة علمي خداوند و تأييدات غيبي الهي برخوردار باشد.
علامه طباطبايي در اين باره برهان را اين چنين اقامه مي كند كه:قوام امامت كه از يك نوع شرافت و عظمت برخوردار است، ممكن نيست مگر توسط كسي كه نفس او با لذات سعيد باشد، زيرا كسي كه ذات او متلبس به ظلم و شقاوت باشد سعادت او با هدايت غير امكان پذير خواهد بود. خداوند متعال در آية شريفه كه مي فرمايد: «افمن يهدي الي الحق احق آن يتبع ام من لا يهدي الا آن يهدي»[10] (آيا كسي كه هدايت به حق مي كند براي پيروي شايسته تر است يا آن كس كه خود هدايت نمي شود مگر اينكه هدايتش كنند) ناظر به همين برهان عقلي است. در اين آية مباركه هادي به سوي حق در مقابل مهتدي به غير قرار داده شده است و اين مقابله اقتضاء مي كند كه هادي به سوي حق بايد خودش بالذات مهتدي باشد و مهتدي به غير نمي تواند هادي به سوي حق باشد. علامه از اين استدلال مطالبي را از قرار زير نتيجه گيري نموده است:
1. امام واجب است كه معصوم از ضلال و معصيت باشد.
2. هر كه معصوم نباشد نمي تواند امام و هادي به سوي حق باشد.
3. امامت مجعول خداوند است.
4. زميني كه در آن مردم است از امام حق خالي نيست.
5. امام واجب است كه مؤيد از طرف خداوند باشد.
6. واجب است كه امام به جميع آنچه كه مردم در معاد و معاش شان نياز دارند، عالم باشد.
7. محال است كه از حيث فضائل كسي بالاتر از امام باشد.
8. افعال عباد در علم امام پوشيده نيست.[11]
ب: دليل نقلي كه شامل آيات قرآني متعدد با روايات شأن نزول آنها و نيز روايات نبوي مستقلي كه از طريق فريقين نقل گرديده اند، در كتاب هاي كلامي شيعه به آنها تمسك شده است و در اينجا به خاطر طولاني نشدن مقاله به دو دليل بسنده مي شود:
دليل اول آيه اي از قرآن است كه مي فرمايد: «اطيعوالله و اطيعوالرسول و اولي الامر منكم»[12] در اين آيه شريفه اطاعت اولي الامر مانند اطاعت پيامبر و خداوند، مطلق آورده شده است و بي چون و چرا اين اطاعت حكم وجوب را دارد پس اولي الامر كه جانشين پيامبر است بايد مثل پيامبر معصوم باشد، تا اطاعت مطلق او از طرف خداوند بر ما واجب شده باشد و وجوب عصمت امام ملازم با اين است كه امامت بايد از اصول دين باشد.
دليل دوم حديث منزلت است كه به تواتر در كتاب هاي شيعه و سني نقل شده است. پيامبر اسلام خطاب به علي ـ عليه السّلام ـ در زمان ها و مكان هاي متعدد فرمود: «انت منّي بمنزلة هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي و فرمود: اما ترضي آن تكون مني بمنزلة هارون من موسي غير انه لا نبي بعدي؟»[13] در اين روايت حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در تمام جهات، منزلت هارون را دارد و يكي از جهاتي كه براي هارون ثابت است وزارت اوست كه از طرف خداوند برايش جعل شده بود، پس بايد وزارت و امامت حضرت علي ـ عليه السّلام ـ نيز از طرف خداوند جعل شده باشد.
در نتيجه با اقامه اين سه دليل كه عصمت امام و مجعول بودن امامت را به اثبات مي رساند و مردم نه هيچ اختياري بلكه هيچ قدرت و توانايي علمي در تشخيص انتخاب و تعيين امام ندارند، ثابت مي شود كه امامت بايد از اصول دين باشد نه فروع دين و نه از اصول مذهب. پس مسئله امامت هنوز هم با شدت بيشتر از موضوعات مهم اختلافي بين شيعه و سنّي به حساب مي آيد. و نمي توان از اختلاف آنان در اصول اعتقادات و برخي از مسائل فقهي چشم پوشي نمود و در عرصة نظر و مناظره دست از مسائل مهم اصولي برداشت. بلي در مسائل سياسي و اجتماعي و جبهه گيري در مقابل كفر و استبداد و دشمنان دين دامن زدن اختلاف در ميان اين دو فرقه ناروا بوده و منافات با دستورات قرآني و روايي دارد. بلكه همة مسلمين به اتحاد و همبستگي دعوت شده اند پس با وجود اختلافات در امور اعتقادي اتحاد سياسي و اجتماعي خواست خداوند و كاملاً معقول و امكان پذير مي باشد. افزون بر اين مطالب اشتراكات بي شماري بين شيعه و سني وجود دارد كه اتحاد طرفين با تمسك به اين مشتركات اعتقادي و عملي، خود به خود محقق مي شود، و اينكه از نظر مذهب شيعه امامت از اصول دين است چون در ميان همه مسلمين از ضروريات دين به شمار مي آيد منكر آن از اسلام خارج نمي شود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. امامت و رهبري، شهيد مرتضي مطهري.
2. ولاء ها و ولايت ها، شهيد مطهري.
3. امامت در كتاب و سنت، مهدي سماوي.
4. الامامت في اهم الكتب الكلاميه، سيد علي حسيني ميلاني.
5. دلائل الامامة، محمد بن جرير طبري.
[1] . متقي هندي، علي، كنزالعمال، لبنان، مؤسسة الرسالة، بي تا، ج13، ص147، حديث 36463.
[2] . ابوسعيد عبدالرحمن، الغنية في اصول الدين، بيروت، مؤسسة الخدمات، چاپ اول، 1987م، ص 180 - 182.
[3] . هبة الله بن الحسن، اعتقاد اهل السنة، رياض، دارالنشر، 1402 ق، ج1، ص167.
[4] . خطيب، سيد محبّ الدين، الخطوط العريضة ، بي نا ، بي تا، ص 18.
[5] . صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، قم، مؤسسه نشر اسلامي، 1405 ق، ص 484.
[6] . قندازي، سليمان بن ا براهيم حنفي، ينابيع المودة، بيروت، دارالاسوة، چاپ اول، 1416 ق، ج3، ص360.
[7] . كنزل العمال، ج1، ص103، حديث 464.
[8] . همان، ج11، ص611، حديث 32955.
[9] . ابن تيميه، احمد بن عبدالحليم، منهاج السنة، مؤسسة قرطبه، چاپ اول، 1406 ق، ج8 ، ص258.
[10] . يونس/35.
[11] . طباطبايي، محمد حسين، الميزان، قم، مؤسسه نشر اسلامي، بي تا، ج1، ص273 و 274.
[12] . نساء/59.
[13] . نيشابوري، مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، بيروت، دارالفكر، بي تا، ج7 ، ص120.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي آنكه بتوان سيري منطقي براي پاسخ ايجاد كرد، ابتدا به بررسي چگونگي معرفي، مسيحيت از سوي مسيحيان، مي پردازيم و سپس به كنكاش در مورد كيفيت معرفي دين از سوي شيعيان، اشاره مي كنيم.
اما چگونگي معرفي مسيحيان:
آنچه را مبلغان مسيحي معرفي مي كنند، نمي توان نامش را دين نهاد، زيرا آنها براي مخاطبان خود بي ديني و لامذهبي و لغو شدن تمامي احكام ديني را القاء مي كنند و اين طريق،رويكردي جز توجه كردن به ماديات و غرايز حيواني. ندارد.[1] تعليمات مبلغان مسيحي، تعليماتي جدي و ديني نيست بلكه دلخوشي گنگي است كه مي خواهند مردم را از ننگ بي ديني برهاند.[2] مبلغان مسيحي در معرض دين مسيحيت از پرداختن به مسائل اصولي و اساسي دينشان هم چون تثليث،[3] فداء[4] كه از اصول مسلم عهد جديد هستند اجتناب مي كنند. علت اين نگفتن ها، معقول نبودن و مستندنبودن آن مباني و آن اصول مسلمه است، و نيز، براي فرار از سؤالات گوناگون مخاطبان و به چالش كشيده نشدنشان، اين اصول را مطرح نمي كنند، فلذا آن اصول را مسلم و غيرقابل بحث معرفي مي نمايند و بدين وسيله از پرداختن به آنها خودداري مي كنند. و از اين رو است كه به مسائل فرعي چون عشق، محبت و آزادي و از اين قبيل مطالب به ظاهر جذاب و فريب دهنده مي پردازند، البته اگر به اين مسائل هم صادقانه و عالمانه وارد مي شدند مشكلي نبود، ولي هدف آنها جذب مخاطب است و به هر وسيله اي ممكن كه بشود مي خواهند مخاطبشان را جذب خود كنند ولو در اين راستا دروغ بگويند، فريب بدهند،با احساسات و عواطف و غرايز مخاطبان بازي كنند.
بهترين شاهدي كه مي توان بر اين مدعا ارائه كرد، مواد قطعنامه اي است كه در كنفرانس مشترك كاتوليك ها و پروتستانها در منطقة شرقي جاوه (اندونزي) در شهر مالانگ تصويب و صادر شده است و هدف از آن كنفرانس برنامه ريزي براي مسيحي ساختن مردم مسلمان (جاوه) در مدت 20 سال و مسيحي ساختن تمامي مردم سرزمين اندونزي در مدت 50 سال بود.[5] در اينجا لازم است به برخي مفاد آن اشاره شود:
1. ازدواج جوانان مسيحي با دختران مسلمان.
2. ازدواج زنان باايمان مسيحي با جوانان ضعيف الايمان مسلمان.
3. جلب توجه جوانان و فرزندان مسلمانان.
4. وعدة انتخاب به مقامات بالاتر به مسلماناني كه در حكومت فعلي آن سرزمين داراي مقام حساسي نمي باشند.»[6] گذشته از اين، دولتهاي غربي چون سريعترين راه براي دستيابي و سيطره سياسي و اقتصادي بر ملل غير مسيحي را صدور مسيحيت مي دانند، مبلغاني دست نشانده را به كشورهاي شرقي مخصوصاً كشورهاي اسلامي مي فرستند تا راه را براي استعمارگري خودشان با اين وسيله هموار كنند.[7]
و اما چگونگي معرفي دين از جانب شيعيان
اين كه گفته شود ما شيعيان نمي توانيم مذهب و دينمان را به زيبايي معرفي كنيم، هر چند به علت وجود برخي از عوامل و موانع اجتماعي، اقتصادي و تبليغي قابل انكار نيست لكن به طور كلي نمي توان آن را پذيرفت زيرا:
اولاً در طول تاريخ علما و بزرگان و مبلغين دين اسلام بر طرق مباني شرعي و عقلي كوشيده اند اسلام را آنطوري كه هست به مردم دنيا ابلاغ كنند و نتايجي هم بدست آورند، لكن اينكه اكثر مردم دنيا به دين اسلام توجه ندارد و جذب آن نمي شدند علتش در تمايلات و خواست هاي دروني خود آنان بايد جستجو شود نه در نحوه تبليغ و شخصيت مبلغين، چون اكثر مردم به سوي مطالبي بيشتر رجوع مي كنند كه قيد و بندي كمتري داشته و خواست هاي حيواني و نفساني آنها را بيشتر تأمين كنند، حتي در بين خود مسلمين، آنان كه از تمايلات حيواني بيشتر برخوردارند كمتر متعهد به مباني و دستوران دين اسلام مي باشند. اما مبلغين دين مسيحيت كه هر قيد و بندي را از ميان مردم بر مي دارند، مردم خصوصاً جوانان، راحت تر و با اشتياق بيشتر كه بر خاسته از خواهشات نفساني مي باشد، به سوي ديني كه هيچ قيد و بندي ندارد جذب مي شوند.
ثانياً اگر نگاهي گذرا و اجمالي به وضعيت مذهبي مردم جهان بيندازيم خواهيم ديد كه بر تعداد گروندگان به اسلام روز به روز افزوده مي شود و بهترين شاهد تصويب قانون منع حجاب اسلامي در برخي كشورهاي اروپايي و جنگي كه آمريكائيها عليه مسلمانان به راه انداخته اند مي باشد.
ثالثاً معرفي مذهب، كار هر شخصي نيست و نمي توان از تمام افراد يك مذهب انتظار داشت كه بتوانند منظرة زيبايي از مذهب و دينشان در مقابل ديدگان مخاطبان ترسيم، كنند چرا كه اين كار احتياج به عالمان خبره و متخصص دارد. وانگهي عطر آن است كه خود ببويد نه آنكه عطار بگويد. دين اسلام خود آنقدر زيبايي و لطافت به همراه دارد كه احتياج به معرفي كسي ندارد و اگر بيننده كمي دقت كند به زيبايي هاي آن پي خواهد برد. و اگر عيبي هم هست در برخي مبلغان و شيوه هاي تبليغي آنها است نه در خود دين اسلام بخلاف دين مسيحيت كه مبلغان آن براي جلب توجه ديگران به آن رنگ و لعاب زده اند.
به هر حال نمي توان وجود نقص و عيب را در شيوه هاي تبليغي انكار كرد و بايد براي رفع آن همت به خرج داد و بهترين راه آن تعامل صحيح بين مردم مخصوصاً قشر فرهيخته و دانشجو با حوزه هاي علوم ديني مي باشد. به اميد انكه روز به روز بر كيفيت و كميت اين تعامل افزوده شود تا بتوان تابلوي زيبا و زيباتري از دين در مقابل ديدگان جهانيان ترسيم كرد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مسيحيت و عهدين، گروهي.
2. درآمدي به مسيحيت، مري جوويور.
3. دايرةالمعارف كتاب مقدس.
[1] . برگرفته شده از: طباطبايي، محمد حسين، الميزان، ترجمه موسوي همداني، ج 3، ص 509، ذيل آيات 79 و 80 سورة آل عمران.
[2] . همان.
[3] . اعتقاد به يكي بودن سه و سه تا بودن يك.
[4] . قرباني شدن حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ براي آمرزش گناهان بشر.
[5] . خسروشاهي، سيد هادي، واتيكان دنياي اسلام و غرب، تهران، انتشارات شروق، چاپ اول، 1380، ص 177.
[6] . واتيكان دنياي اسلام و غرب، ص 177.
[7] . همان، ص 112.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آفرينش انسان براي رسيدن به كمال معنوي است كه از طريق تعليم و تربيت صحيح و اصلاح اخلاقي بدست مي آيد و خداي متعال انبياي بزرگي براي اين منظور به سوي انسانها مبعوث نموده است:
«خداوند بر اهل ايمان منت گذاشت كه رسولي از خودشان در ميان آنان برانگيخت كه بر آنها آيات خدا را تلاوت كند و نفوس شان را از هر نقص و آلايش پاك گرداند و به آنها شريعت و حقايق حكمت بياموزد هر چند قبلا گمراهي آنان آشكار بود.»[1] پس از انبياي الهي هم اين وظيفه به عهده علماي دين گذاشته شده است كه در روايتي از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده:
العلماء ورثة الانبياء: علما ورثه و جانشينان پيامبرانند.[2]
اما در تاريخ مسيحيت مشاهده مي شود كه برخي از اين علما براي دنياطلبي و هواهاي نفساني، به جاي هدايت جامعه به سعادت، آنها را منحرف مي كردند و مردم هم چشم بسته دنباله رو آنها مي شدند، چنانچه خداي متعال درباره علماي يهود و نصاري مي فرمايند:
آنها دانشمندان و راهبان را معبودهائي در برابر خدا قرار دادند.[3]
از اين آيه استفاده مي شود كه يهود به جاي اينكه خدا را عامل مغفرت گناهان و سعادت آخرتشان بدانند، دنباله روي احبار يعني دانشمندان شدند و جامعه مسيحيت هم پيرو رهبانان گشتند و اينها را واسطه فيض بين خود و خدا دانستند.[4]
بر اثر همين انحرافات بود كه مسيحيت به جامعه روحاني و غير روحاني تقسيم شد به طوري كه مسيحيان هيچ عملي را بدون حضور روحاني قابل قبول نمي دانند و معتقدند شرائع مسيحيت زماني در پيشگاه خداوند قبول است كه روحاني با حضور خود آن را تائيد كند كه به چند نمونه اشاره مي كنيم:
1. نام گذاري نوزاد و غسل تعميد دادن: اگر كسي بخواهد به فرزندش نامي انتخاب كند بايد ببرد به كليسا و در حضور پدر روحاني او را غسل دهند و روحاني اسمي را براي آن بگذارد و گرنه آن فرزند نمي تواند به عنوان يك مسيحي وارد جامعه مسيحيت شود.
2. استغفار و اعتراف: اگر يك مسيحي بخواهد توبه كند بايد به كليسا رفته و نزد روحاني به همه گناهاني كه كرده اعتراف نمايد، تا روحاني براي او طلب مغفرت كرده و پولي هم بدهد تا بهشت را به او بفروشد.
3. ازدواج: بر خلاف ازدواج هاي اسلامي كه هر كسي بتواند صيغه عقد را بخواند مي تواند همسري اختيار كند، در جامعه مسيحيت هيچ ازدواجي بدون حضور پدر روحاني مشروعيت ندارد.[5]
اما در مكتب اسلام عالمان ديني يعني افرادي كه بعد از آگاه شدن به مسائل ديني، پاسخ گوي مشكلات مادي و معنوي مردم جامعه مي شوند و براي هيچ دسته و گروهي نيست. و يك فرد روحاني هيچ مزيتي بر يك فرد عادي ندارد چرا كه در نظر قرآن گرامي ترين فرد نزد خداوند پرهيزكارترين است.[6]
مقام روحاني از ديدگاه اسلام يك مقام متكي به نفس است كه نه با ارث به كسي منتقل مي گردد و نه انتصابي است و عمده شرايطي كه براي مقام عالم اسلامي منظور شده است چند شرط مي باشد:
1. خوش نامي خانوادگي
2. دارا بودن عقل سالم و هوشيار بودن.
3. مسلط بودن به هواهاي نفساني و پيروي از خدا، رسول و ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ و دوري گزيدن از كارهاي ناشايست.
براي همين در اسلام، همه مسلمانان حق دارند در كار علما دقت و نظارت داشته باشند و هر گاه كوچك ترين خطائي را مشاهده كردند، از باب امر به معروف و نهي از منكر به او تذكر داده و خواستار اصلاح او گردند و در صورتي كه به تذكر مومنان گوش فرا ندهد بر همه واجب است از او دوري گزيند و پيروي از او جايز نمي باشد، بر خلاف مسيحيان كه روحاني را معصوم از خطا مي دانند، اما در اسلام، غير از انبيا و ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ ، مسئله مصونيت و عصمت روحاني قابل قبول نيست، چرا كه موضوع عصمت با قرارداد يا قبول مردم تحقق پذير نيست و لذا هر مسلماني مي تواند بدون روحاني به عبادت خدا مشغول شود و اعتراف به گناه نزد روحاني و غير روحاني بر هيچ فرد مسلماني جايز نمي باشد و خريد و فروش بهشت را بوسيله علماي خود يك انحراف و دنياپرستي روحانيت مي دانند.[7]
بنابر اين در مكتب اسلام همه ي مردم يك قشرند و جامعه روحاني و غير روحاني وجود ندارد بلكه آنچه در روايات آمده عالم و فقيه است كه به عنوان متخصص و آگاه به مسائل ديني جوابگوي جامعه بر مبناي قرآن و روايت است اما عنوان هاي ديگر مانند: شيخ، ملا، آخوند و روحاني، اسم هايي هستند كه خود مردم بر طبق گفتار زباني خويش انتخاب كرده اند و لفظ روحاني بعد از دوران مشروطيت با گرفتن آن از آيين مسيحيت درميان جامعه ايران متداول گشت و جامعه مسيحيت چون معتقدند روحاني بايد از دنيا جدا باشد به علماي خود روحاني گفته اند.[8]
اگر شيعه به عالم ديني خود روحاني مي گويد، مراد اين نيست كه انتظاري مانند مسيحيت از پدر روحاني داشته باشد بلكه با توجه به سابقه رايج شدن كلمه «روحاني» كه پس از مبارزه علماي شيعه در دوران مشروطيت با حكومت ظلم و استبداد بود، بعيد نيست بگوئيم كه اصطلاح روحاني را آوردند تا بگويند روحانيت نبايد به مسائل اجتماعي اهميت بدهند و به فكر تشكيل حكومت اسلامي باشند! به هر حال امروزه شيعيان نه تنها مراد از كلمه روحاني را دوري از مسائل دنيوي نمي دانند بلكه تشكيل حكومت توسط روحانيت را از ضروريات اسلام مي دانند، علاوه بر اين، علماي اسلام وظايف ديگري هم دارند كه مي رساند واژه «روحاني» از هركجا آمده باشد، امروزه معنا و اصطلاح مسيحي خود را از دست داده و به افرادي اطلاق مي شود كه جامعه را به سوي سعادت دنيا و آخرت و معنويت روح، آرامش و آسايش مي برند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. رهبري در اسلام، محمدي ري شهري، محمد.
2. نهضت هاي اسلامي در صد سال اخير: مرتضي مطهري.
3. اصالت روح: جعفر سبحاني.
[1] . آل عمران/164 و جمعه/2.
[2] . كليني، محمد، كافي، تهران: دارالكتب الاسلاميه، 1365ه ش، ج1، ص32، باب صفه العلم و فضله و فضل العلماء.
[3] . توبه/31.
[4] . طباطبائي، محمد حسين، الميزان، ترجمه: محمد باقر موسوي همداني، قم: انتشارات اسلامي، 1363ه ش، ج9، ص340.
[5] . مولند، اينار، جهان مسيحيت، ترجمه: محمد باقر انصاري و مسيح مهاجري، تهران: امير كبير، چاپ دوم، 1381ه ش، ص57.
[6] . حجرات/13.
[7] . قرني گلپايگاني، حسين، موازنه بين اديان چهارگانه، قم: مؤسسة مطبوعاتي دارالكتب، سوم، 1371ه.ش، ص157.
[8] . مطهري، مرتضي، خاتميت، 106، بي جا، صدرا، 1370ه ش، و همان، امدادهاي غيبي، بي جا، صدرا، 1369ه ش، ص47.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
به اعتقاد شيعه اثني عشري امامت تنها يك مقام حكومت ظاهري نيست، بلكه يك مقام بسيار والاي معنوي و روحاني است، و امام علاوه بر رهبري حكومت اسلامي، هدايت همه جانبه را در امر دين و دنيا بر عهده دارد. و همچنين اماميه بر اين عقيدهاند كه بايد در هر زماني امامي موجود باشد كه خداوند با او بر بندگان مكلفش احتجاج كند و با وجود او مصلحت در دين به اوج كمال رسد.[1]
امام يعني يگانة دوران كه هيچ كس نميتواند با او هم افق شود و هيچ دانشمندي به مقام علمي او نميرسد. او برتري مخصوصي دارد بدون آنكه به دنبال آن باشد و يا در مقام كسب آن بوده باشد. بلكه اين ويژگي امام تنها از جانب خداوند است.[2]
علماي كلام استدلال ميكنند كه نصب و تعيين امام بر خداوند تعالي واجب است، چرا كه نصب امام بر خدا لطف است و لطف بر خداوند عقلاً واجب است پس نصب و تعيين امام بر او واجب است.[3] و همچنين امام هم بايد به سه صفت متصف باشد. عصمت، تعيين به نص، افضليّت.
امام بايد از جانب پيامبر و همچنين توسط امام قبل از خود مشخص گردد كه به اعتقاد شيعه اثني عشري و بسياري از اهل تسنن اين امر بر ائمة دوازدهگانه صدق ميكند. از عبدالله بن مسعود روايت شده: كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمود: پس از من جانشينان من به شمار نقيبان موسي ـ عليه السّلام ـ (دوازده نفر) خواهند بود.[4] و به طرق مختلف به اين حديث در منابع عامه و خاصه اشاره شده است و همچنين در منابع متعددي حتي به اسامي دوازده امام نيز اشاره شده، كه حديث جابر بن عبدالله انصاري معروفترين حديث در اين زمينه است.[5]
با توجه به مطالبي كه بيان شد، هيچ يك از سلسلههايي كه در طول تاريخ اسلام به نام خلافت اسلامي حكومت كردهاند بر اين موارد قابل تطبيق نيست نه خلفاي اموي، نه خلفاي بني عباسي و نه خلفاي فاطمي (اسماعيلي)، چرا كه اولاً اسامي گفته شده توسط پيامبر در حديث جابر بر هيچ يك از اين دودمانها صدق نميكند و ثانياً تعداد كساني كه از اين دودمانها خلافت كردهاند بيش از دوازده نفرند كه در احاديث متواتري از پيامبر بر اين تعداد تأكيد شده است.
مسئله غيبت از مسلّمات اعتقادي شيعه اثني عشري ميباشد و منابع اهل سنت هم اين گونه به آن اشاره نموده است كه: «آگاه باش خداوند ما را ياري گرداند، كه پروردگار را خليفهاي است ظهور ميكند در حالي كه زمين مملو از ظلم و بيداد شده باشد و او آن را از عدل و داد سرشار خواهد ساخت و اگر از عمر جهان تنها يك روز مانده باشد خداي سبحان آن روز را به حدي طولاني نمايد تا خليفه خدا از خاندان رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ و از فرزندان فاطمه ـ سلام الله عليها ـ و علي ـ عليه السّلام ـ و همنام با پيامبر بر جهان حكمراني كند.»[6]
و لذا در طول تاريخ افرادي از اين اعتقاد اسلامي سوء استفاده كرده و ادعاي مهدويت نموده و خود را امام غايب ناميده كه در اين راستا ميتوان به فرقه اسماعيليه اشاره كرد كه بعد از رحلت امام صادق ـ عليه السّلام ـ و انشعاب از شيعه و مدتي در ستر و خفا زيستن مسئله مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ را وسيله رسيدن به اهداف خود قرار داده و ادعاي مهدويت كردهاند تا مردم را بدين وسيله گرد خود جمع كنند. و عبيدالله از اين گروه خود را مهدي ناميد و سلسله فاطمي را بنا نهاد.[7] كه بعد از او دوره حضور امام به عقيده اسماعيلي است.
البته ادعاي امامت توسط اسماعيليان هيچ اصل و اساسي ندارد. و اين انديشه فقط از طريق كساني مطرح شده كه دنبال اهداف خاصي بودند.[8] و همان طور كه گفته شد ادعاي اينها با احاديث نبوي كه در مورد جانشينان خود فرمودند در تضاد است. بنابراين اولاً اصل امامت امام اسماعيلي قابل قبول نيست تا اينكه ما بر سر نفع و ضرر آن صحبت كنيم. ثانياً تاريخ نشان داده است كه ضرر رهبران اسماعيلي بيش از نفعشان بوده است. بعنوان نمونه مي توان به كارهايي «الحاكم»، كه يكي از امامان اسماعيليه و از خلفاي فاطمي مصر بود و از ثبات اعتقادي برخوردار نبود اشاره نمود. وي گاه تندروي مي كرد و گاه تسامح بيشتري نشان مي داد مثلاً گاهي يك عبادت را (نماز تراويح) اجازه مي داد كه مسلمين بخوانند و گاه از آن منع مي كرد و در دين بدعتهاي زيادي هم بوجود آورد.[9]
اما در مورد غيبت امام دوازدهم كه به حكم خداوند و بنابر مصالح و اسرار تكوين و تشريع بوده لذا نميتوان گفت كه خداوند در اين امر منافع مؤمنين و بندگان را در نظر نگرفته است.[10] خصوصا با توجه به اينكه فايده امام منحصر به ظهور و قيام امام در آخرالزمان نيست بلكه امام غايب به مثابه خورشيد پسِ اَبر است كه مومنين در غيبت هم از نور و گرمايش فيض او سود ميبرند.
يكي از فوائد وجود امام غائب، اَمان خلق از فنا و زوال به اذن خدا و همچنين بقاي شرع و حفظ حجتها و بيّنات خدا است.[11] در تبيين فوائد امام در دورة غيبت بايد گفت: وجود مؤمن در بين مردم منشأ خير است و بركات و سبب نزول رحمت و جلب كننده عنايات خاص و دافع كثيري از بليات است البته با وجود امام كه ولي الله است فوائد و بركاتش مسلماًبيشتر از وجود مؤمن است و ديگر اينكه ما قطع نداريم كه آن حضرت از جميع اولياء و دوستان خود پنهان باشد و در اموري كه مصلحت باشد به توسط آنها و تأييد و ارشاد آنها دخالت ننمايد.
اصل وجود امام موجب دلگرمي و قوت روح بندگان خدا و اهل الله و كساني كه سالك سبيل هدايت هستند مي باشد زيرا او كه امام حي و زنده است به عنوان ملجأ و پناهگاه و حافظ شريعت موجب قوت قلب و استحكام روح و مانع از تسلط يأس و نوميدي بر سالكان و مجاهدان مي گردد. چنانچه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمودند: زمين از حجّت و امام خالي نميماند چه امامتش آشكار و يا مخفي باشد.[12] اين حديث مبين اين مطلب است كه نبود امام در جامعه بشري موجب نابودي شريعت الهي و گمراهي مردم و خلط حق و باطل ميگردد.
اما اينكه آيا امام اسماعيليه هم اين ويژگيها را دارا است يا نه بايد گفت كه اولاً هيچ گونه نص و دليل بر امامت اسماعيل فرزند امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ و امامان ديگر آنان وجود ندارد. و ثانياً خود اسماعيل هيچ گونه ادعاي امامت نكرده و اين ادعا فقط از سوي كساني مطرح شد كه دنبال اهداف خاص و منافع شخصي بودند و ثالثاً تاريخ نشان داده است كه رهبران اسماعيليه دست به افعالي زدهاند كه از هيچ انسان عادي و عاقل سر نميزند.
[1] . مفيد، اوائل المقالات، تحقيق زنجاني، قم، الداوري، چاپ اول، 1330 ش، ص 39.
[2] . نعماني، الغيبة، ترجمه احمد فهري زنجاني، تهران، دار الكتب الاسلامي، چاپ اول، 1359، ص 257.
[3] . حلي، الفين، ترجمه جعفر وجداني، تهران، انتشارات سعدي، بي تا، ص 51.
[4] . الغيبه، ص 142.
حاكم نيشابوري، مستدرك الصحيحين، كتاب معرفة الصحابه، بيروت، دار الكتب العلميه، چاپ اول. 1411 هـ، ج 3، ص 716، بخاري. صحيح بخاري، جزء نهم، بيروت، دار الجيل، (بي تا)، ج 3، ص 101.
[5] . صدوق، من لا يحضره الفقيه، تحقيق حسن موسوي خراساني، بيروت. نشر دارالتعارف، 1401، ج 4، ص 132، و كافي، پيشين، ج 1، ص 400.
[6] . كوراني، علي، عصر ظهور، ترجمه عباس جلالي، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1369، ص 40، به نقل از محي الدين عربي در كتاب فتوحات مكيه.
[7] . همان، ص 405.
[8] . مفيد، فصول المختاره، ترجمه محمد بن حسين خوانساري، تهران، انتشارات نويد، چاپ اول، 1362، ص 308.
[9] . ابن خلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آيتي، تهران، مؤسسة مطالعات و تحقيقات فرهنگي چاپ اول، 1366، ج3، ص 84.
[10] . كاشف الغطاء، محمد حسين، اصل الشيعه و اصولها، بيروت. دار الاضواء، چاپ اول، 1410، ص 151.
[11] . نهج البلاغه، صبحي الصالح، ص 497، كلام 147.
[12] . كليني، اصول كافي، ترجمه سيد جواد مصطفوي، تهران، فرهنگ اهل بيت ـ عليه السّلام ـ ، 1348، ج1، ص 252.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از ديدگاه اسلام انسان موجودي است ابدي و با مردن از بين نمي رود و در قيامت دوباره در پيشگاه حق، حاضر شده و بايد جواب گو باشد. در عالم دنيا با اختياري كه خداوند به او داده است مي تواند راه حق را از باطل تشخيص داده و يكي را برگزيند. از سوي ديگر تمام اديان و مذاهب نمي تواند حق باشد بلكه راه حق و صراط مستقيم بيش از يكي نيست. در روايتي كه هم شيعه و هم سني نقل نموده و مورد تمسّك همة فرقه هاي اسلامي است پيامبر _ صلّي الله عليه و آله _ فرمود: «پس از من امتم به هفتاد و سه فرقه تقسيم خواهد شد كه تنها يك فرقه اهل نجات است ... .»[1] البته همة فرقه ها ادعا دارند كه اهل نجات هستند و خود را فرقة ناجيه مي دانند. ولي اين كافي نيست. هر مسلماني بايد در اصول دين و انتخاب مذهب خود تحقيق كند و راه صحيح را از راه خطا با عقل و اختياري كه خدا به او داده است، تشخيص دهد. تقليد از پدر و مادر كافي نيست. وقتي انسان به مرحله اي از رشد فكري مي رسد كه بايد از بين مذاهب مختلف يكي را برگزينيد، حتماً بايد تحقيق نموده و با بصيرت، مذهبي را كه سعادت دنيا و آخرت را تضمين مي كند انتخاب نمايد. حالا اين سؤال پيش مي آيد كه كدام مذهب با حقيقت اسلام هماهنگي دارد و اسلام واقعي را در كدام يكي از آنها بايد جستجو نمود؟
براي رسيدن به جواب چند تا شاخص وجود دارد:
1. بايد ديد كه رهبران كدام يك از مذاهب از طرف رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ براي رهبري امت اسلامي معرفي شده اند؟
2. اعمال و رفتار كدام يك از پيروان مذاهب همسو با روح اسلام و قرآن مي باشد؟
3. منابع روايي و مدون كدام مذهب با سنت رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ مطابقت دارد و تاريخ تدوين آنها چگونه بوده است؟
4. كدام يك از مذاهب با حكّام جور رابطه داشته و احكام فقهي و عقايد آنها متأثر از افكار و اعمال آن حكّام مي باشد؟
مذهب شيعه كه منتسب به اهل بيت _ عليهم السلام _ مي باشد و راه و خط آنان را پيروي نموده و مورد تأييد صد در صد پيامبر اكرم _ صلّي الله عليه و آله _ بوده است تا جائيكه در حديث معروف و مشهور بين اهل سنت و شيعه بنام حديث ثقلين، اهل بيت _ عليهم السلام _ عدل قرآن قرار گرفته است و آن حديث از زبان مبارك پيامبر اكرم _ صلّي الله عليه و آله _ اين گونه صادر شده كه: «من در ميان شما دو امانت نفيس و گرانبها مي گذارم، يكي كتاب خدا و ديگري عترت من است شما مادامي كه به اين دو تمسك مي جوئيد گمراه نمي شويد و اين دو يادگار من هيچگاه از هم جدا نمي شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند»[2].
ابن حجر يكي از علماي برجستة اهل سنت مي گويد: پيامبر در آخر حديث فرمود: هذا علي مع القرآن و القرآن مع علي لايفترقان؛ اين علي است كه پيوسته با قرآن است و قرآن نيز با علي همراه بوده و از هم جدا نمي شوند.[3]
در حديث ديگر آمده است كه: علي مع الحق و الحق مع علي[4]؛ علي با حق است و حق با علي.
و به طور كلي ائمة دوازده گانة شيعه در كلام پيامبر _ صلّي الله عليه و آله _ ذكر شده است و همة آن بزرگواران از طرف خداوند، به عنوان امام، خليفه، امير و ولي براي مسلمين تعيين گرديده اند. روايات فراوان در اين زمينه در منابع روايي شيعه وجود دارند. ولكن آنچه در منابع اهل سنت آمده است و از نظر سند هم مشكل ندارد روايت معروف «اثني عشر خليفه» است، بخاري در صحيح خود از جابر بن سُمره از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل مي كند كه فرمود: پس از من دوازده امير خواهند بود كه همة آنها از قريش هستند.[5] سؤال اين است كه اين دوازده امير كيست؟ از ديدگاه شيعه جواب معلوم است كه اول آنها امام علي _ عليه السلام _ و آخرشان حضرت مهدي (عج) مي باشد. از ديدگاه اهل سنت تا به حال جواب قانع كننده اي براي اين سؤال پيدا نشده است، اگر چه افراد همچون ابن تيميه دست و پا زده اند تا مصاديقي براي اين حديث بيابد، او حتي يزيد ابن معاويه قاتل امام حسين _ عليه السلام _ را جزء خلفاي دوازده گانة پيامبر _ صلّي الله عليه و آله _ ذكر كرده است! چه كسي مي تواند پاسخ حديث را بيان نمايد در حالي كه در سند آن نمي توان خدشه نمود. پس بايد، دنبال مصداق حديث گشت و خود را قانع نمود. آيا غير از امامان اهل بيت _ عليهم السلام _ مصاديق ديگري مي توان براي اين حديث پيدا كرد؟
اما شاخص دوم:
اعمال و رفتار پيروان كدام يك از مذاهب همسو با روح اسلام است؟
اين مطلب از تحقيق در متون اعتقادي و احكام عملي دو مذهب شيعه و اهل سنت بدست مي آيد: از باب نمونه در مورد مقام امامت، مذهب شيعه بر اساس آيات و روايات اين منصب را الهي مي داند، زيرا در قرآن در مورد امامت حضرت ابراهيم _ عليه السلام _ چنين مي فرمايد: «به ياد آر هنگامي كه خداوند ابراهيم را به اموري چند امتحان فرمود و او همه را بجا آورد خداوند به او گفت من تو را به امامت و پيشوايي خلق برگزيدم ابراهيم عرض كرد، اين پيشوايي را به فرزندان من نيز عطا مي فرمايي؟ گفت آري اگر صالح و شايسته آن باشند»[6].
اين آيه صراحت دارد كه منصب امامت، يك منصب الهي است و خداوند بايد امام و راهنماي مسلمانان را تعيين كند، و اين امر مهم برخلاف آنچه كه اهل سنت معتقدند. به خود مردم واگذار نشده است و بعد از رحلت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ، امامت و پيشوايي به امام علي _ عليه السلام _ كه از هر جهت داراي شرايط لازم براي احراز مقام امامت بوده واگذار شده است. و پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بارها در طول حيات مبارك و در مكانهاي مختلف اين مطلب را به مردم تذكر داده است كه از همه مهمتر در حجة الوداع، سال آخر زندگي پيامبر، در غدير خم كه مردم از نقاط مختلف جهان حاضر بودند، پيامبر خطاب به مسلمانان فرمود: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه»[7]؛ هر كس من مولا و پيشواي او هستم علي مولا و پيشواي اوست.
اين حديث مفصل است و در بسياري از كتابهاي اهل سنت ذكر شده و از نظر سند هيچگونه مشكلي در آن نيست.
اما متأسفانه به سفارشات پيامبر اكرم _ صلّي الله عليه و آله _ عمل نگرديد و در حاليكه هنوز پيكر پاك و مطهر آن حضرت دفن نگرديده بود امامت را با توطئه اي كه در سقيفه بوجود آورده بودند از مسير اصلي منحرف نموده و با اهل بيت پيامبر _ صلّي الله عليه و آله _ و خصوصاً امام علي _ عليه السلام _ برخورد خشن و تندي نمودند تا جائيكه آن بزرگواران را به انزوا كشانيدند. اگر مقداري تاريخ صدر اسلام بررسي شود و حوادث بعد از سقيفه با يك نگاه بي طرفانه و بدور از حبّ و بعض مطالعه گردد، اين سؤال پيش خواهد آمد كه چرا فاطمه زهرا (س) سيدة زنان دو عالم، پاره تن رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ تا زنده بود با ابوبكر و عمر حرف نزد و در حال غضب نسبت به آن دو به ملاقات پدر رفت؟[8] آيا اين احتمال وجود دارد كه زهرا (س) بر اساس اغراض شخصي نسبت به شيخين غضبناك شده باشد و يا مطلب مهمتري در ميان بوده است؟ و اگر چنين بوده آن مطلب مهم چيست كه فاطمه (س)حاضر شد به خاطر آن وصيت نمايد كه شبانه او را دفن كنند و به آن دو اجازه نداد كه در تشييع جنازة دختر رسول خدا _ صلّي الله عليه و آله _ شركت نمايند، و از همه مهمتر چرا قبر مبارك حضرت زهرا (س) نامعلوم است؟ در حاليكه بيشتر صحابة رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ و تابعين قبر و جايگاه مشخصي دارند؟
حديثي معروف در كتاب هاي روايي شيعه و سني از پيامبر اكرم _ صلّي الله عليه و آله _ نقل شده است كه فرمودند: «كسي كه بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلي از دنيا رفته است»[9]. با توجه به اين حديث اين سؤال مطرح مي گردد كه فاطمه (س) هيچگاه با ابوبكر بيعت ننمود و او را امام نمي دانست، پس امام فاطمه (س) چه كسي است؟ اگر جواب اين پرسش پيدا گردد، بسياري از حقايق آن زمان روشن خواهد شد.
اما شاخص سوم:
منابع روايي كدام مذهب با سنت رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ مطابقت دارد و تاريخ تدوين آنها چگونه بوده است؟
پيامبر _ صلّي الله عليه و آله _ كه تا هنوز در قيد حيات بودند، جناب عمر در مخالفت با حديث گفت: «حسبنا كتاب الله» كتاب خدا ما را بس است و نگذاشت پيامبر چيزي بنويسد و مانع از نوشتن وصيت نامة رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ گرديد.[10]
پس از رحلت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مبارزه با حديث رسول اكرم _ صلّي الله عليه و آله _ به شدت ادامه پيدا نمود و تا صد سال اين مبارزه ادامه داشت تا اينكه در زمان عمر ابن عبدالعزيز اجازه داده شد كه احاديث پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در يك جا گردآوري شود و اولين كتابي كه تدوين گرديد مؤطأ مالك مي باشد.[11] اينكه ابوحنيفه در فتاواي خويش از احاديث استفاده نكرده جاي سؤال است. با توجه به اين مطلب اين سؤال پيش مي آيد كه وقتي حكومت با تمام قدرت با حديث به مدت صد سال مبارزه نمايد آيا چيزي از آن باقي خواهد ماند؟ آيا احاديث مدون در جامع روايي اهل سنت كه بعد از مدت ها مبارزة با حديث، تدوين يافته، واقعاً سخنان پيامبر _ صلّي الله عليه و آله _ است؟ يا بيشتر آنها بافته هاي جاعلين حديث مي باشد كه با گرفتن پول از حاكمان وقت، به نفع آنها حديث جعل مي كرده اند؟
امّا رواياتي كه از طريق شيعه نقل شده اند به بركت وجود اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ هيچگاه از مصدر اصلي خود منقطع نگرديده است. و اشكال سندي بع داز امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ با علم رجال قابل حل مي باشد.
در مورد شاخص چهارم:
خوب است بدانيم كه مذاهب چهارگانة اهل سنت، سالها بعد بوجود آمده و هيچ يك از آنان نه جزء صحابه بوده و نه تابعين، لذا گفتار و فتاواي آنها بر مسلمانان حجت نيست، آنچه بر مسلمانان حجت است قرآن و احاديث صحيح پيامبر اكرم _ صلّي الله عليه و آله _ مي باشد و مسلمانان را به همين دو چيز سفارش نموده است يكي قرآن و ديگري اهل بيت _ عليهم السلام _ كه بيانگر احاديث صحيح پيامبر _ صلّي الله عليه و آله _ مي باشند. اينكه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ هميشه مورد تعدي و ظلم و ستم حاكمان بوده[12] اما سران مذاهب چهارگانة اهل سنت آزادانه به فعاليت خويش ادامه مي داده اند و مذهب رسمي حاكمان جور بوده، خود دليل بر رابطة مستحكم آنها با حكومت هاي وقت بوده است. در حاليكه مذهب شيعه هيچگاه دست بيعت به حكومت هاي جور نداده و حاضر به جلب حمايت آنها نگرديده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ترجمة المراجعات، سيد شرف الدين.
2. آنگاه هدايت شدم، دكتر تيجاني.
3. امامت، شهيد مطهري.
4. از آگاهان بپرسيد، دكتر تيجاني.
5. فروغ ولايت، آيت الله سبحاني.
[1] . سبحاني، جعفر، ملل و نحل، مركز مديريت حوزة علمية قم، چاپ اول، 1410، ج1، ص21.
[2] . مسلم، صحيح مسلم، بيروت، دارالكتب العربي، 1407 هـ.ق، ج 7، ص 122.
[3] . ابن حجر، هيثمي، صواعق المحرقه، مكتبة القاهره، 1385 هـ.ق، ص 135.
[4] . هيثمي، ابوبكر، مجمع الزوايد، بيروت، دارالكتب العربي، 1407 هـ.ق، ج7، ص235.
[5] . بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، كتاب الاحكام، باب 51.
[6] . بقره/125.
[7] . احمد، حنبل، مسند، ج 4، ص 281، تفسير قرطبي، قاهره، دارالشعب، 1372، ج1، ص266، و مستدرك علي صحيحين، بيروت، دارلكتب العلميه، 1411ه ق، ج3، ص118.
[8] . صحيح بخاري، ج 5، ص 177.
[9] . ابن سعد، طبقات الكبري، ج 5، ص 107، متقي هندي، كنزالاعمال، چاپ بيروت، ج 1، ص 103.
[10] . صحيح مسلم، ج 3، ص 1259.
[11] . سيوطي، جلال الدين، تدريب الراوي، قاهره، اول، 1379، ج 1، ص 40.
[12] . ر.ك: مقاتل الطالبين، ابن ابي الفرح اصفهاني.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اهل تسنن در مسايل اعتقادي به دو گروه كلي اشاعره و معتزله تقسيم ميشوند، امّا در ميان آنها گروههايي به نام هاي وهابيت، ماتريدي و اهل حديث يافت ميشوند كه از جهت مباني و مسايل اعتقادي با دو گروه معتزله و اشاعره مشتركاتي دارند. اشاعره كه امروز اكثر اهل تسنن به آن منتسب هستند. «منكر اصل عدل مي باشند نه از اين نظر كه منكر عدالت خدا باشند بلكه از آن جهت كه چون او مالك هستي است، ظلم در مورد او تصور نميشود، هر كاري را انجام دهد عين عدل است و هر چه آن خسرو كند شيرين بود.»[1] يكي از متكلمان اشعري مينويسد: «آن چه مورد نهي شارع واقع شده است ناپسند و قبيح است و هر فعلي كه شرع به آن امر كند، پسنديده و حسن است، خوبي و بدي كارها به يك امر حقيقي و ذاتي باز نميگردد تا شرع آن را كشف كند، بلكه خود شرع مثبت اين خوبي و بدي است.»[2] طبق اين نظر عدل يعني هر چه خدا انجام دهد. استاد شهيد مرتضي مطهري در اين زمينه مينويسد: «اينها براي عدل تعريفي جز اين سراغ ندارند كه فعل خداست، پس هر فعلي چون فعل خداست عدل است، نه اين كه چون عدل است فعل خداست.»[3] اين تفسير و تبيين از عدل داراي اشكالات متعددي است، يكي از اين اشكالات اين است كه «از نظر اين گروه هيچ ضابطي طبعاً در اين كار نيست، مثلاً نميتوانيم با اتكا به اصل عدل جزماً ادعا كنيم كه خداوند نيكوكار را پاداش ميدهد و بدكار را كيفر، و هم نميتوانيم جزماً ادعا كنيم خداوند كه چنين وعدهاي در قرآن داده است قطعاً وفا خواهد كرد، بلكه اگر خداوند نيكوكاران را پاداش دهد و بدكاران را كيفر دهد، عدل خواهد بود و اگر به عكس رفتار كند باز عدل خواهد بود، اگر خداوند به وعدة خود وفا كند عدل است و اگر هم نكند باز عدل است، زيرا عدل آن چيزي است كه خداوند انجام دهد.
اين گروه هر چند خودشان مدعي انكار عدل نيستند، ولي با توجيهي كه از عدل كردهاند عملاً منكر عدلند و لهذا مخالفان اشاعره يعني شيعه و معتزله به «عدليه» معروف شدند.»[4] يعني اين كه عدل را قبول دارند و جز اصول دين خود ذكر نمودهاند.
اكنون كه با عقيده اشاعره در مورد عدل الهي ـ متناسب با اين نوشتار ـ آشنا شديد، با ذكر عقيده شيعه و سنيهاي معتزلي تفاوت اين دو نظريه روشن ميشود، انديشمند فرزانه استاد شهيد مرتضي مطهري در اين زمينه مينويسد: «متكلمان غير اشعري، يعني متكلمان شيعي و معتزلي، عدل را به عنوان حقيقتي واقعي در جريانات عالم، با قطع نظر از انتساب و عدم انتساب جريانات به خداوند مورد توجه قرار ميدهند و قائل به حسن و قبح عقلي و ذاتي شدهاند. ميگويند عدل ذاتاً نيك است و ظلم ذاتاً زشت است، خداوند كه عقل نامتناهي است، بلكه فيض بخش همه عقلهاست هرگز كاري را كه عقل نيك ميشناسد ترك نميكند و كاري را كه عقل زشت ميشمارد، انجام نميدهد.»[5]
بنابراين مقصود از عدل الهي اين است كه خداوند كارهاي پسنديده انجام ميدهد و ازكارهاي قبيح و ناپسند منزه است. چنان كه شيخ مفيد (ره) گفته است: «فاعل عادل و حكيم كسي است كه كار قبيح انجام نميدهد و كار واجب و پسنديده را ترك نمينمايد».[6] قاضي عبدالجبار معتزلي نيز گفته است: «مقصود ما از اين كه خدا را توصيف ميكنيم عادل و حكيم است اين است كه او قبيح را انجام نميدهد يا آن را اختيار نميكند، عمل شايسته را انجام ميدهد و آن را ترك نميكند و تمام كارهاي او پسنديده و حسن است.»[7] اساس اين نظريه ـ پس از قرآن كريم و احاديث نبوي ـ سخنان امام علي ـ عليه السّلام ـ و ساير ائمة هدي است.
«عدل هيچ امتيازي نسبت به ساير صفات الهي ندارد، متكلمين شيعه از اين جهت اين اصل را جزو اصول اعتقادي شيعه ذكر كردهاند كه اشاعره ـ كه اكثريت اهل تسنن را تشكيل ميدهند ـ با تفسيري كه از اين اصل ميكنند منكر اين اصل هستند ولي منكر علم، حيات، اراده و... نيستند. بدين جهت اعتقاد به عدل جزء مشخصات اعتقادي شيعه به شمار ميرود. هم چنان كه جزء مشخصات اعتقادي معتزله نيز هست.
خلاصه سخن آن كه بنابر اين تفسير كه عدل از كلام يا فعل خداوند انتزاع ميشود، و هر آن چه اگر از خداوند صادر گردد، پسنديده وعدل است، مثلاً اگر خداوند نيكوكاران را كيفر دهد و مجرمان را پاداش دهد، اين كار عين عدل و پسنديده است، چون فعل خداست، در اين صورت صفت عادل بودن خداوند زير سؤال ميرود و در واقع نفي عدالت از خداوند است. و اكثريت اهل تسنن ـ پيروان مكتب اشاعره ـ بر اين عقيدهاند. و از آن جا كه نتيجه تفسير شيعه و سنيهاي معتزلي تحكيم و اثبات اين صفت براي خداوند است، لذا اعتقاد به عدل جزء مشخصات اعتقادي آنهاست.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. عدل الهي، مرتضي مطهري.
2. تاريخ انديشههاي كلامي در اسلام، ج 1، ترجمه حسين صابري، نوشته عبدالرحمن.
3. آشنايي با علوم اسلامي، مرتضي مطهري.
4. مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، ج 4.
5. رباني گلپايگاني، علي، فرق و مذاهب كلامي، در فصلهاي اشاعره، معتزله و عدليه.
[1]. مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، ج 4، ص 418.
[2]. عبدالرحمن بن احمد الايجي، المواقت في علم الكلام، 323.
[3]. مطهري، مرتضي، عدل الهي، ص 53 و 54.
[4]. عدل الهي، ص 53 و 54.
[5]. عدل الهي، ص 54.
[6]. مصنفات شيخ مفيد، ج 10 (النكه الاعتقاديه)، ص 32.
[7]. قاضي عبدالجبار، شرح اصول خمسه، ص 301.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
وضو به عنوان شرط ورود به نماز يكي از طهارت هايي است كه، از ابتداي تشريع نماز جزء اعمال عبادي محسوب شده است.
اين عمل عبادي در زمان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و در حضور اصحاب آن حضرت از جانب ايشان به گونه اي كه شيعه عمل مي كنند انجام مي شده است، و روايات زيادي در اين رابطه وارد شده است. ولي اين عمل بعد از آن حضرت ـ صلي الله عليه و آله ـ (در زمان عثمان)، مورد تحريف قرار گرفت تنها در ميان تعدادي از صحابة بزرگوار آن حضرت ـ صلي الله عليه و آله ـ مانند حضرت علي ـ عليه السلام ـ و بعضي ديگر كه عمل پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نزد آنها حجت بود حفظ شد و آية وضو در قرآن نيز مؤيد اين عمل آنان است كه همان عمل پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله ـ باشد. ولي علماي اهل سنت، به خاطر اين كه عمل بزرگان خود را توجيه كنند از اين آيه استفادة مخالف سيرة پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را مي كنند. لذا به شستن پاها در وضو حكم كرده اند.
آيه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ»[1] تنها آيه اي است، كه در قرآن كريم درباره وضو نزل شده است وشيعه همانند اهل سنت از اين آية كريمه براي وضو استدلال مي كند، ولي به خاطر اعراب «ارجل» اهل سنت مي خواهند برخلاف قواعد عربي استدلال كرده، تا عمل بزرگان خود را توجيه كنند ـ و شستن پا را نتيجه بگيردند. هر كدام از طرفين استدلال بر كيفيت وضو نموده، كه در اين جا به استدلال هر دو طرف اشاره مي شود:
اعراب ارجل در مورد اعراب ارجل سه قول وجود دارد:
1. قرائت به رفع: كه قرائت نادر و شاذي است، و بنابر ابتدائيت است و خبر آن محذوف است، و آن مغسوله يا ممسوحه است.[2]
2. قرائت به نصب: نافع ابن عامر و عاصم ـ به روايت حفص ـ آن را منصوب خوانده اند. كه در اين صورت قول شيعه ثابت مي شود، در واقع به محل برؤوسكم عطف است، كه محل آن منصوب است، و مفعول و امسحوا است.
3. قرائت به جرّ: در اين صورت آن را عطف به لفظ برؤوسكم مي دانند. ولي از نظر اهل سنت در واقع منصوب است كه عامل نصب آن هم «اغسلوا» باشد، بنابر جر وجوب مسح پاها بدست مي آيد لكن از نظر شيعه اين قرائت (به جر) بالجوار منوط به دو شرط است.
يكي ايمني از اشتباه و دوم فقدان حرف عطف، و در اين جا هم حرف عطف است، و اشتباهي هم در كار نيست لذا اكثريت عرب قرائت به جرّ لا نمي پذيرند (جر بالجوار) و تنها در موارد ضروري، كاربرد دارد، و آن موارد خوف و اشتباه است.
دلائل شيعه و رد قول اهل سنت چنانچه گفتيم، از قرائت سه گانه مذكور، شيعه قرائت به نصب را پذيرفته، و براي آن دلائلي دارد، (و عطف به محل رؤسكم مي باشد.)
1. زيرا اگر قول اهل سنت را بپذيريم. كه آن را عطف به ايديكم مي گيرند، درين صورت بين معطوف و معطوف عليه امور بيگانه فاصله مي شود و اين فاصله افتادن، در مفرد جايز نيست، تا چه رسد به جمله.[3]
2. همانطور كه عامل نصب، «اغسلوا» مي تواند باشد (كه اهل سنت مي گويند) «امسحوا» نيز مي تواند عامل نصب باشد و هرگاه دو عامل صلاحيت عمل كردن در يك معمول را داشته باشند. عامل اقرب مقدم خواهد بود، بنابراين «امسحوا» مقدم بر «اغسلوا» است.[4]
3. اين عطفي كه اهل سنت مي گويند، برخلاف فصاحت است زيرا؛ پيش از استيفاي غرض از يك جمله، به جمله اي ديگر منتقل شده، كه ربطي به آن ندارد.[5]
هرچند كه بعضي احتمال داده اند كه، قرائت به نصب، به خاطر عامل مقدر باشد، و آن (اي فاغسلوا ارجلكم)،[6] ولي اين احتمال مردود است، چرا كه: اولاً: تقدير عامل خلاف اصل است، و تا حدامكان بايد عامل ذكر شود (نه مقدّر)، ثانياً: بر فرض تقدير، مي توان به قرينه نزديكي ارجل به «برؤوسكم» عامل مقدر آن را، همان «امسحوا» در نظر گرفت، به هر حال تقدير اغسلوا ترجيحي ندارد.
نتيچه اين شد كه چه قرائت به نصب را بگيريم، كه عطف به محل «رؤوسكم» باشد، و عامل نصب آن هم «امسحوا» و چه قرائت جرن بگيريم كه عطف به لفظ «برؤوسكم» باشد در هر دو صورت قول شيعه كه مسح باشد ثابت مي شود، و قول اهل سنت كه (اَرجل) را معطوف بر «اَيدي» مي داند، خلاف فصاحت و بلاغت و عرف اكثريت عرب است. و ادبا و خيلي از مفسرين اهل سنت براساس قواعد عربي و قرائتي، قول شيعه را درست مي دانند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. المسح علي الرجلين، شيخ مفيد، تحقيق شيخ مهدي.
2. المسح في وضوء الرسول ـ صلي الله عليه و آله ـ ، محمدحسن آمري.
3. تفسير طبري: 4 / 452 ـ 477، ذيل آيه. ابي جعفر محمد بن جرير طبري.
[1] . اي كساني كه ايمان آورده ايد، چون به(عزم) نماز بر مي خيزيد، صورت و دستهايتان را تا آرنج بشوييد، و سر و پاها را تا برآمدگي مسح كنيد.» مائده/6.
[2] . آلوسي بغدادي، محمود، روح المعاني، انتشارات دارالكفر، 1408 هـ ، 1987 م، ج3، ص73.
[3] . سبحاني، جعفر، الاعتصام بالكتاب و السنه، قم، انتشارات مؤسسه امام صادق ـ عليه السلام ـ ، 1413ه ، ص12.
[4] . فخر رازي، مفاتيح الغيب، ترجمه: علي اصغر حلبي، تهران، نشر اساطير، 1379 ش، ج11، ص161.
[5] . حلّي، تذكرة الفقهاء، نشر مكتبة الرضويه الاحياء آثار الجعفريه، (مؤسس شيخ عبدالكريم)، بيتا، ج1، ص118.
[6] . مقداد بن عبدالله يسوري، كنزالعرفان، انتشارات مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي، چاپ اول، 1380 ش.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در جواب اين سؤال بيان مطالب زير لازم مي باشد: توهين و اهانت زباني به دشمنان اهل بيت و يا هر كسي ديگر به دو صورت مي تواند تحقق پيدا كند. يك صورت آن با سبّ و فحش است و صورت ديگر با لعن گفتن. پس بحث در اين دو عنوان بايد از هم تفكيك شود.
فحاشي يك امر ناپسند است. چون فحش و ناسزاگويي اولاً منافي شخصيت و مخالف اخلاق انساني است. و ثانياً هيچ اثري نه مادي و نه معنوي بر آن مترتب نمي گردد و جز تحقير و هتك حرمت خود فحش دهنده نتيجة ديگري از آن حاصل نمي گردد. و ثالثاً در قرآن كريم حتي عيب جويي و تمسخر شديداً مورد نكوهش قرار گرفته و از دادن القاب زشت به يكديگر نهي شده است.[1]
در روايات، فحش و سبّ مؤمن به صراحت مورد نهي قرار گرفته است پيامبر اسلام(ص) فرموده است كه فحش دادن مؤمن فسوق است و قتال با او كفر و غيبت او معصيت و حرمت مالش مثل حرمت خونش مي باشد.[2] در روايات معصومين ـ عليه السلام ـ فحش به طور مطلق ولو به هر كسي مي خواهد باشد تقبيح شده و آن را لايق شيعيان خودشان ندانسته اند. از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده است كه خداوند فحش دهنده را و نيز كسي را كه به او فحش داده مي شود و باكي از آن ندارد مبغوض مي دارد.[3] امام علي ـ عليه السلام ـ در وصيتش كه توسط امام سجاد و امام باقر ـ عليه السلام ـ نقل شده فرموده است: با فحش سخن مگوئيد. زيرا فحش براي ما و شيعيان ما سزاوار نيست. و فاحش و ناسزاگو دوست ما نمي باشد.[4]بنابراين با قطع نظر از شخصي كه به او فحش داده مي شود خود فحش دادن مناسب شخصيت شخص شيعه نمي باشد.
اما لعنت از سنخ فحش نيست بلكه يك نوع نفرين است كه مصدر و منشأ شرعي و قرآني دارد و براي اولين بار خداوند است كه شيطان را مورد لعنت خود قرار داده است. منتهي لعن خداوند با لعن غير خداوند فرق دارد اگر خداوند كسي را لعنت كرده باشد معناي آن اينست كه او را از رحمتش دور نموده است. اما اگر غير خدا كسي را لعنت كند به معناي دعا است و از خداوند مي خواهد كه او را از رحمتش محروم نمايد. پس خود لعن به خودي خود از نظر شرعي مانند فحش و سبّ به صورت مطلق قبيح نمي باشد. چون لعن يك نوع دعا است و دعاء قبحي ندارد. بنابراين بايد بحث را روي متعلق و موضوع لعن متمركز كرد.
متعلق لعن، يعني كسي كه مورد لعن قرار مي گيرد يا مستحق لعن نيست و يا مستحق لعن مي باشد. اگر مستحق لعن نباشد لعن نمودن چنين شخصي براي هيچ كس حتي در خفاء و در عدم حضور ديگران جايز نيست و در شرع اسلام از آن نهي بعمل آمده است در وسائل الشيعه بابي بنام تحريم لعن غير مستحق عنوان شده و روايتي در اين باب از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده است.[5]
اما اگر متعلق لعن مستحق لعن باشد مانعي ندارد و مستحقين لعن چند گروه اند كه در قرآن كريم بيان شده و همگي آنان مورد لعن خداوند قرار گرفته اند.
1. در درجه اول شيطان مستحق لعن است چون خداوند او را مورد لعن قرار داده است.[6]
2. در درجه دوم كافرين مستحق لعن هستند.[7]
3. منافقين نيز از كساني هستند كه مستحق لعن قرار گرفته اند.[8]
4. دسته چهارم مستحقين لعن از ميان مسلمين مي باشند و آنان عبارتند از:
الف: كسي كه همسر خود را به عمل منافي عفت متهم كند و شاهدي جز خودش نداشته باشد و وقتي بنام خداوند پنج مرتبه شهادت مي دهد در مرتبه پنجم مورد لعن قرار مي گيرد اگر در اتهامش دروغگو باشد.[9]
ب: دسته دوم از ميان مسلمين ظالمين است.[10]
ج: كساني كه به زنان پاكدامن و مؤمن تهمت مي زنند.[11]
د: كسي كه مؤمن را عمداً به قتل مي رساند.[12]
هـ: قاطع رحم نيز از كساني است كه در قرآن كريم مورد لعن قرار گرفته است[13] پيامبر اسلام(ص) نيز بعضي را به صورت معيني لعن فرموده است و لعن پيامبر حاكي از اينست كه آنان خود به خود مستحق لعن هستند و مورد لعن خداوند قرار دارند.
تا اينجا روشن شد كه مسلمانان بر طبق قرآن و روايات مي توانند اين گروه ها را مورد لعن خودشان قرار دهند و هيچ نوع فساد اجتماعي بر آن مترتب نمي گردد و اهل سنت هم قطعاً با اين مسئله موافق اند.
اما افرادي كه در سوال عنوان شده است به دو دسته تقسيم مي شود. يك دسته دشمنان اهل بيت اند كه عبارت از ناصبي ها و وهابي هاي امروز باشند. لعن آنها در نزد اهل سنت نيز بايد جايز باشد چون دشمنان اهل بيت ـ عليه السلام ـ با صريح قرآن مخالفت نموده و به جاي محبتي را كه خداوند نسبت به اهل بيت بر مسلمين واجب نموده است با آنان دشمني و خصومت را در پيش گرفته كه حتي كفار هم نسبت به خصوص اهل بيت چنين دشمني را ندارند. برادران اهل سنت قائل به وجوب محبت نسبت به اهل بيت مي باشند. زمخشري روايات متعددي را در وجوب محبت اهل بيت در ذيل آيه مودت (شوري 23) بيان نموده است.[14] پس لعن به اين گروه ها هيچ فسادي در جامعه به دنبال ندارد زيرا چه آنان را لعن كنيم و چه نكنيم دست از دشمني بر نمي دارند و به خون شيعيان در هر صورت تشنه اند.
دستة دوّم مخالفين اهل بيت(ع) هستند به اين معنا كه معتقد به امامت آنان نمي باشند ولي در عين حال با آنان دشمني هم ندارند اين گروه هر چند هم اگر در تحت يكي از عناوين جواز لعن كهن كه قبلاً ذكر شد قرار بگيرد، لكن با توجه به اين كه اصل لعن هيچ نوع وجوبي ندارد و گاهي لعن به اين اشخاص وضع سياسي اجتماعي جامعه را متشنج ساخته و به اختلافات جبران ناپذيري منجر مي شود. مناسب است كه با رعايت جوانب امر از برگزاري چنين مجالسي پرهيز شده و لزومي براي تشكيل چنين مجالسي ديده نمي شود.
بلكه براي شيعيان مناسب است كه راه هاي منطقي تر و معقول تري را براي بيان ضعف عقايد مخالفين اهل بيت در پيش بگيرند و از دامن زدن به اختلافات سياسي، اجتماعي پرهيز كنند زيرا هر چند تحقق وحدت اعتقادي بين شيعه و سنّي غير ممكن است ولي با وجود اختلافات اعتقادي، وحدت سياسي و اجتماعي امكان پذير است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الشيعه و افتراء السبّ و الشتم، تاليف سيد محمد حسين قزويني
2. شيعه و زمامداران خود سر، محمد جواد مغنيه.
[1] . همزه/ 1. و حجرات/11.
[2] . كليني، محمد بن يعقوب، كافي، دارالكتب الاسلاميه، چهارم،1365ش، ج2، ص359.
[3] . همان، ج2، ص324.
[4] . مغربي، قاضي نعمان، دعائم الاسلام، دارالمعارف، 1383ق، ج2، ص352.
[5] . حر عاملي، وسائل الشيعه، قم، ال البيت، دوم، 1414ق، ج12، ص301.
[6] . ص 78.
[7] . احزاب/64.
[8] . توبه /68.
[9] . نور/7.
[10] . هود/18.
[11] . نور/23.
[12] . نساء /93.
[13] . محمد/22 و 23.
[14] . زمخشري، محمود بن عمر، كشان، بيروت، دارالكتاب العربي، بيتا، ج4، ص220.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اين مناظره كه ميان حضرت امام رضا(ع) و علي بن محمد بن جهم در حضور مأمون عباسي انجام شده است امام(ع) در راستاي عصمت انبياء به نحوي استدلال فرموده است كه نظريه و پاسخ شيعيان او به يقين همان خواهد بود كه امام(ع) درباره حضرت آدم(ع) مي فرمايد كه اين معصيت آدم(ع) در بهشتي كه براي آن خلق نشده بود، انجام شده است، و واجب است كه او در زمين معصوم باشد و لذا وقتي كه او را بعد از هبوطش در زمين حجّت و خليفه خود قرار داد، معصومش گردانيد. علامه طباطبايي در جلد 14 ص 222 الميزان در اين مورد بياني به اين صورت دارد كه واقعه حضرت آدم(ع) قبل از تشريع اصل دين اتفاق افتاده و بهشتي كه آن حضرت در آن ساكن بود، بهشت برزخيه بوده كه در زندگي غير دنيوي و مادي تمثل داشته است. و نهي خداوند هم ارشادي بوده، نه مولوي و مخالفت نهي ارشادي معصيت شمرده نمي شود، آنچه معصيت بر آن مترتب مي شود، مخالفت امر مولوي و تكليفي است. و همه انبياء از مخالفت در امر مولوي معصوم مي باشند و كلام حضرت امام رضا(ع) نيز به همين معنا اشاره دارد.
اما در مورد حضرت داوود(ع) كه امتحان و خطاء آن حضرت در سوره (ص) آمده است امام رضا(ع) ارتباط اين امتحان و خطاء با افسانه تمثل شيطان به شكل پرنده را نفي نموده است و ديدن زن اوريا در حال استحمام و عاشق شدن آن حضرت، و قتل اوريا، را كه از تورات نقل شده است، كذب محض دانسته است. علامه طباطبايي در ص 196 جلد 17 الميزان مي گويد كه حضرت داوود وقتي متوجه غير عادي بودن ورود متخاصمين كه از فرشتگان بودند، شد و او در قضاوت هم عجله نمود، دانست كه مورد امتحان خدا قرار گرفته است، لذا استغفار و توبه نمود. اين خطاي حضرت داوود(ع) مستلزم معصيت او نيست، زيرا اين واقعه با توجه به غير عادي بودن آن در عالم غير تكليف و مادي شبيه عالم رؤيا بوده است و همانند خطيئه حضرت آدم، قبل از هبوطش به زمين مي باشد و اگر هم اين واقعه در عالم ماده واقع شده باشد قضاوت و حكم حضرت داوود(ع) تقديري خواهد بود يعني در فرض اينكه در اين دعوا مدعي عليه حجت نداشته باشد به مظلوميت مدعي حكم مي شود و در هر دو فرض هيچ معصيتي براي حضرت داوود(ع) ثابت نميگردد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير الميزان، ج 14، ص 222 به بعد و جلد 17 ص 196 به بعد.
2. العصمه، تأليف سيد علي ميلائي.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از نظر شيعيان اهميت و ارزش روايات در دو چيز است، يكي وثاقت راوي و ديگري استناد روايت به معصوم ـ عليه السّلام ـ . و ما در دو محور ذكر شده بحث ميكنيم:
الف. وثاقت راوي: از نظر مشهور علماي شيعه، روايت ثقه حجت ميباشد و در اين ميان صحابه گرامي رسول الله، اگر واجد وثاقت باشند، روايتشان مقبول و داراي حجيت شرعي است.[1] و فرد موثق كسي است كه مسلمان و توسط افراد خبره و معتبر مورد اعتماد، وثاقت وي تأييد شده باشد.[2] مراد از وثاقت اجتناب از دروغ و جعل احاديث ميباشد ولو از نظر انديشه، مخالف با عقيده حقة اماميه باشد.[3] بنابراين آن دسته از صحابة پيامبر اسلام كه عادل يا موثق ميباشند، اگر خبرشان مستند به قول يا عمل پيامبر اسلام و يا يكي از ائمه اهل بيت عصمت باشد، مورد قبول است و نمونة آن در كتابهاي روايي شيعه زياد است كه از جمله عمار ياسر، جابر بن عبدالله انصاري، ابوذر غفاري و سلمان فارسي و... نمونههاي روشن اين مطلب است. پس اگر گفته شود كه شيعيان روايات صحابه را قبول ندارند، سخن نادرستي است.
ب. استناد خبر به معصوم: درباره استناد خبر به قول يا عمل معصوم لازم است كه مستند به معصوم باشد، پيامبر اسلام به استناد آيات زيادي از قرآن گفتار و رفتارش، براي همه مسلمين حجت است. هيچ سخني از او صادر نميشود، مگر اين كه بيانگر حكم الهي باشد.[4] و نيز رفتار آن حضرت در تمام امور اجتماعي و فردي، عبادي و ... مطابق حكم خداوند و مورد رضايت الهي است.[5] زيرا پيامبر علاوه بر اين كه از گناه و معصيت مصون است از خطا و اشتباه نيز مصون و معصوم است.[6] به همين دليل اگر روايتي از حيث سند صحيح باشد و به پيامبر منتهي شود، مطلقا حجت است. و اهل بيت او به شهادت قرآن از تمام آلودگيهاي رفتاري و فكري پاك و پاكيزه است.[7] و به استناد سخنان پيامبر اسلام مثل حديث ثقلين و امثال ائمه اهل البيت همگي از عصمت الهي برخوردارند.[8] لذا اگر روايتي منتهي به ائمه اهل بيت شود، چون به اعتقاد شيعه آنها داراي عصمت هستند و علوم آنها از منبع وحي سرچشمه ميگيرد، گفتار و رفتار آنان حجت شرعي براي همه مسلمانان است.
حاصل سخن اين كه اگر روايت صحابي به معصوم منتهي شود و راويان آن موثق باشند، مشهور شيعه آن را ميپذيرد و اگر به معصوم منتهي نشود، هيچ گونه حجيتي ندارد. و اگر شيعه احاديث امامان خود را ميپذيرد به دليل اعتقاد آنها به عصمت ائمه اهل بيت است و علوم آنها از منبع وحي سرچشمه ميگيرد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آيت الله العظمي خويي، سيد ابوالقاسم، معجم الرجال الحديث، ج 1.
2. الخراساني الآخوند، محمد كاظم، كفاية الاصول، ص 303 به بعد.
3. سبحاني، شيخ جعفر، كليات في علم الرجال، ج اوّل، ص 22 به بعد.
4. واعظ، سيد محمد سرور، مصباح الاصول، ج 2، از ص 199 به بعد.
[1] . العاملي، زين الدين بن علي، الرعايه في علم الدراية، نشر كتابخانه آيت الله مرعشي، چاپ اوّل، 1408 هـ .ق، ص84.
[2] . الطوسي، الشيخ ابوجعفر محمد بن الحسن، عدة الاصول، نشر موسسه آل البيت، چاپ اوّل، 1403 هـ .ق، ج1، ص350.
[3] . همان.
[4] . النجم/2 ـ 4.
[5] . احزاب/21.
[6] . جن/28.
[7] . احزاب/33.
[8] . مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، كتاب فضائل الصحابه، فضائل علي، ج 15 ـ 16، ص 179 تا 181، حديث زيد بن راقم.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ اين سوال با بيان مطالب زير روشن مي گردد.
1. در قرآن كريم بسياري از مسائل دين اسلام چه در حوزه اعتقادات و چه در حوزه فقه و احكام نام برده نشده است ولي در عين حال از ديدگاه شيعه و سني از ضروريات دين به شمار مي آيند. مثلاً اعتقاد به صد و بيست و چهار هزار پيامبر، و ركعات نمازهاي پنجگانه و بعضي از اعمال حج مثل هفت مرتبه طواف، رمي جمرات و اكثر محرّمات در حال احرام و ... از ضروريات دين به شمار مي آيند كه در قرآن كريم هيچ اشاره اي به اين امور نشده است. پس بنا نبوده است كه هر چيزي كه از معتقدات و مسائل دين اسلام به شمار مي آيد در قرآن كريم از آن نام برده شود بلكه خيلي از امور و مسائل اعتقادي، فقهي و اخلاقي توسط شخص پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بيان گرديده است. بنابراين مجرد عدم وجود چيزي در قرآن مجيد دليل بر عدم اعتبار ديني و اعتقادي آن چيز نمي تواند باشد. چون ممكن است بيان يا وضع آن چيز به خود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه از طرف خداوند مشرّع است واگذار شده باشد.
2. در قرآن كريم آيات متعددي وجود دارد كه در شأن علي ـ عليه السّلام ـ و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ و خاندان پاك آن حضرت نازل شده اند و لو به صورت صريح در خود آيات اسمي از آنان برده نشده است لكن با روايات و احاديث نبوي ثابت است كه اين آيات در شأن آنان نازل گرديده اند. و به قدري مسئلة نزول بعضي از آيات دربارة علي ـ عليه السّلام ـ و خاندان آن حضرت براي اصحاب روشن بوده كه حتي عمروعاص دشمن سر سخت علي ـ عليه السّلام ـ در نامه اي كه به معاويه مي نويسد آنها را به رخ معاويه مي كشد و مي گويد اي معاويه تو خوب مي داني آنچه در قرآن در فضائل علي ـ عليه السّلام ـ نازل شده است. هيچ كسي نمي تواند با او شريك شود. و بعد آيات متعددي را مثل آية «يُوفُونَ بِالنَّذْرِ»[1] و «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ»[2] و«أَ فَمَنْ كانَ عَلي بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ»[3] و«رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ»[4] و«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً»[5] براي معاويه مي نويسد.[6] و در اينجا چند نمونه از شأن نزول بعضي از آيات را نه از كتاب هاي شيعه بلكه از كتاب هاي اهل سنت ذكر مي كنيم:
الف: به گفته اكثر مفسرين و روات احاديث، سورة«انسان» در شأن حضرت علي ـ عليه السّلام ـ و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ نازل شده است. در كشّاف شأن نزول اين سوره از ابن عباس نقل شده است كه خلاصه آن اينست كه زماني امام حسين و امام حسن ـ عليها السّلام ـ در كودكي مريض شده بودند پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و عده اي از مردم به عيادت آنان رفتند و به علي گفتند كه چرا نذر نمي كني؟ علي و فاطمه و فضّه كه كنيز آنها بود با هم نذر كردند كه سه روز روزه بگيرند. لكن در هر سه روز وقت افطار به ترتيب مسكيني، يتيمي و اسيري آمدند و آنان غذايشان را كه قرص هايي از نان جو بود به آنها دادند تا اينكه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ از اين حادثه مطلع شده وقتي آنان را مي بينند كه از شدت گرسنگي مي لرزند ناراحت مي شود. در اين هنگام است كه جبرئيل فرود مي آيد و سورة «هل اتي» را به عنوان بشارت فضيلت اهل بيتش به او مي رساند تا قرائت كند.[7]
ب: آيه تطهير كه مي فرمايد: «همانا خدا مي خواهد پليدي و آلودگي را از شما خاندان (پيامبر) بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند»[8] به اتفاق شيعه و اكثر مفسرين و علمأ اهل سنت در شأن پنج تن اهل كساء نازل شده است[9] و حديث كساء به قدري معروف است و در كتاب هاي متعددي بيان شده است كه نيازي به ذكر آن در اينجا نيست. نيز نقل شده است كه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ شش ماه تمام هر روز صبح وقتي از پيش خانه فاطمه ـ سلام الله عليها ـ مي گذشت رو بروي در خانه مي ايستاد و مي گفت: وقت نماز است يا اهل البيت «همانا خداوند اراده كرده است كه پليدي را از شما دور سازد.»[10]
ج: در سوره شوري، مي فرمايد: «بگو به ازاي آن(رسالت) پاداشي از شما خواستار نيستم مگر دوستي دربارة خويشاوندانم.»[11] اين آيه به آية مودت يا قُربي معروف است و به عقيده همه مفسرين در شأن اهل بيت پيامبر كه عبارتاند: از حضرت علي و فاطمه و فرزندان آنها نازل شده و محبت و دوستي آنان توسط خداوند بر امت اسلامي واجب گرديده است. از ابن عباس نقل شده كه از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پرسيدند: اقارب شما كيست؟ كه در قرآن مودّت و دوستي آنان بر ما واجب شده است. فرمود: علي و فاطمه و دو پسر اوست.[12] زمخشري در ذيل اين آية شريفه، روايات متعددي را از پيامبر اسلام دربارة محبت دوستي اهل البيت برشمرده است كه همگي حكايت از وجوب مودّت اهل بيت مي كند.[13]
3. روايات و احاديث نبوي كه از طريق شيعه و سني در مورد حضرت علي ـ عليه السّلام ـ فاطمه ـ سلام الله عليها ـ نقل شده است نه تنها تعريف و تمجيد آنان را بر ما لازم مي گرداند بلكه پيروي در اطاعت از آنان را بر ما واجب مي گرداند. در رابطه با حضرت علي ـ عليه السّلام ـ حديثِ دار، حديث غدير، حديث ولايت حديث ثقلين، حديث الطير، حديث منزلت، آيه مباهله و آيه ولايت كافي است در اينكه ما نتوانيم از عهده تعريف آن حضرت بيرون بيائيم. در رابطه با اين احاديث به كتاب هاي مفصلي كه درباره آنها تدوين شده رجوع شود و جزواتي كه توسط سيد علي ميلاني تحت عناوين همين احاديث نوشته و چاپ شده است بهترين مرجع در اين باب مي باشد.
امّا درباره فاطمة الزهرا ـ سلام الله عليها ـ علاوة بر آنچه كه بيان شد، احاديثي نيز اختصاص به آن حضرت دارد كه عظمت و منزلت آن حضرت را در نزد پدر بزرگوارش بيان مي كند. پيامبر دربارة فاطمه الزهراء ـ سلام الله عليها ـ سخناني زيادي دارد از آن جمله اين است فرمود: «فاطمه پارة تن من است هر كه او را اذيت كند مرا اذيت كرده است.»[14] و «در روز قيامت منادي از پشت پرده ندا سر مي دهد اي مردم چشمانتان را بپوشانيد تا فاطمه ـ سلام الله عليها ـ از موقف عبور كند.»[15] و «خداوند در آسمان به شهادت ملائكه فاطمه را به عقد علي درآورد.»[16]
به هر حال شيعيان هيچ قرابت و خويشاوندي با علي ـ عليه السّلام ـ و فاطمة الزهرا ـ سلام الله عليها ـ ندارند بلكه بر اساس وظيفه شرعي آنان را تعريف نموده و مورد اطاعت قرار مي دهند. زيرا دوستي و محبت آنان به ادلّه نقلي و عقلي مايه نجات، سعادت اخروي و دنيوي مي شود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. كفاية الطالب في مناقب علي بن ابي طالب، حافظ محمد بن يوسف گنجي شافعي.
2. مناقب ال ابي طالب، تأليف ابن شهر آشوب.
3. مظلومية الزهراء، سيد علي ميلاني.
4. ينابيع المودة، شيخ سليمان قندوازي حنقي.
5. الغدير، علامه اميني.
6. آنگاه هدايت شدم، سيد محمد تيجاني.
7. با راستگويان، سيد محمد تيجاني.
[1] . انسان/7.
[2] . مائده/55.
[3] . هود/17.
[4] . احزاب/23.
[5] . شوري/23.
[6] . بحراني، سيد هاشم، غاية المرم، بي تا، بي جا، ج1، ص157.
[7] . زمحشري، جار الله محمود بن عمر، كشاف، بيروت، دارالكتاب العربي، بي تا،ج4، ص670 و قرطبي، ابوعبدالله محمد بن احمد انصاري، تفسير قرطبي(الجامع لاحكام القرآن)، بيروت، موسسة التاريخ العربي،1405 ق، ج19، ص130و131.
[8] . احزاب/33.
[9] . احمد بن حنبل، مسند احمد، بيروت، دارصادر و ترمذي، ج1، ص331؛ ج4، ص107؛ ج6، ص298 و 292؛ ج7، ص123، محمد بن عيسي، سنن ترمذي، بيروت، دارالفكر، دوم، 1403، ج5، ص30 و نيشابوري حاكم، محمد بن محمد، مستدرك، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق، ج2، ص416؛ ج3، ص147و 158؛ و القندوزي، شيخ سليمان بن ابراهيم حنفي، ينابيع المودة، دارالاسوة، اول، 1416 ق، ج2، ص429، و نسايي، احمد بن شعيب، خصائص اميرالمؤمنين، مكتبه نينوي الحديثه، ص 49، (قرطبي)، ابوعبدالله محمد بن محمد، تفسير قرطبي، بيروت، موسسة التاريخ العربي، 1405 ق، ج14، ص183.
[10] . مسند احمد، بيروت، دارصادر، و سيوطي،ج3، ص259و285؛ جلال الدين، الدر المنثور، دارالمعرفة، اول، 1365 هـ ، ج4، ص313.
[11] . شوري/23.
[12] . بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، بيروت، دارالفكر،ج6، ص37؛ و حاكم نيشابوري، محمد بن محمد مستدرك بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق، ج3، ص172؛ و هيثمي، نورالدين، مجمع الزوائد بيروت، دارالكتب العلميه،1408 ق، ج7، ص103، ج9، ص168؛ قرطبي، تفسير قرطبي، ج16، ص22 و الدر المنثور، ج6، ص7، و ابي جعفر الخاص، معاني القرآن، المملكة العربية السعوديه، جامعة ام القري، اول،1409 ق، ج6، ص31؛ و ابن الجوزي، زاد المسير، بيروت، دارالفكر، اول،1407 ق، ج7، ص79.
[13] . كشاف، ج4، ص220.
[14] . مستدرك، ج3، ص159و بيهقي، احمد بن الحسين، الكبري، بيروت، دارالفكّر، ج10، ص201 و ج7، ص307.
[15] . مستدرك حاكم، ج3، ص153.
[16] . عسكري، سيد مرتضي، احاديث ام المؤمنين عايشه، نهضت، اول، 1418 ق، ج1، ص76.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از آنجائي كه بعضي از اهل تسنّن از نقل تاريخي اين ازدواج سوء استفاده كرده، و آن را دليل بر دوستي و صميميت بين عمر و اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ شمرده اند، لازم است مقداري گسترده تر بحث شود.
الف ـ آيا اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ دختري به نام ام كلثوم ـ از فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ داشته يا نه؟
ب ـ اگر چنين مطلبي ثابت شود،آيا اسناد و رواياتي به اندازة كافي براي حصول اطمينان وجود دارد؟
ج ـ اگر اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ دختري به اين نام داشته، اثبات آن به نفع خليفه دوم و اهل تسنّن است يا به ضرر آنها؟
د ـ اگرروايات موجود، دروغ و ساختگي باشد، براي زير سؤال بردن چه كساني طراحي شده اند؟
از مجموع روايات شيعه و سني و اسناد تاريخي فقط يك چيز به دست مي آيد و آن اينكه اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ دختري داشته است به نام (زينب) كه كنيه اش(ام كلثوم) بود.[1] و شواهدي هم بر اين مطلب ارائه شده است.
اولاً؛ ممكن است مورّخين اسم و لقب يك شخص را دو تا حساب كرده باشند.[2]
ثانياً؛ هر جا ام كلثوم بدون قرينه گفته شود مراد زينب كبري ـ عليها السّلام ـ است.[3]
ثالثاً؛ در تاريخ و احاديث اسماء مشترك زيادي وجود دارد كه مورّخين براي شناسايي آنها از القاب و كنيه ها و نظاير آن استفاده كرده اند، ولي در اين مورد علامت خاصي براي شناسايي معرفي نشده است و اين موضوع مي تواند بر اطمينان ما، بر وجود تنها يك دختر بيافزايد و يا حداقل ايجاد ترديد مي كند، و با اين ترديد؛ وجود ام كلثوم ثابت نخواهد شد.
علماي بزرگ اهل تسنّن افسانه هاي فراواني در اين باب بافته اند كه اشاره به آنها، مي تواند از عقلاي اهل سنّت، نسبت به علماي خود سلب اعتماد نمايد. مثلاً ابن اثير ـ مورّخ اهل سنت ـ عون بن جعفر را يكي از شوهران ام كلثوم بعد از عمر مي شمارد.[4] در حالي كه خود او در همان كتاب نوشته است: عون بن جعفر در سال 17 هـ .ق در جنگ شوشتر به شهادت رسيد و اين جنگ در زمان عمر بوده است.[5] يعني همان سالي كه عمر با ام كلثوم ازدواج كرده است[6] و سال 23 هـ .ق تاريخ قتل عمر مي باشد.[7]
در صورت قبول اين اقوال بايد بپذيريم كه ام كلثوم در سال 17 هـ .ق هم با عمر ازدواج كرد و هم با عون بن جعفر، و در عين حال عون بن جعفر در همان سال 17 هـ .ق شهيد شده است ازين تناقض گويي هاي اين مورخ كذب اصل مسئله بدست آمد. و اعتماد به اين خيال بافي هاي مورّخين و محدّثين عاقلانه نخواهد بود.
بر فرض قبول ازدواج ام كلثوم با عمر و با در نظر گرفتن كيفيت ازدواج عمر و ام كلثوم كه در كتب اهل سنّت نقل شده، اثبات آن به نفع آنها نخواهد بود، بلكه موجب شرمساري است. زيرا آورده اند كه: اميرالمؤمنين ـ ع ـ ام كلثوم را به خانة عمر فرستاد، عمر كاري كرد كه ماية شرمساري است(فكشف عن ساقها). وقتي ام كلثوم شكايت نزد پدر برد كه چرا مرا پيش اين پيرمرد زشت كردار فرستادي؟ اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ گفت: او شوهر توست!![8]
با در نظر گرفتن اينكه تولد ام كلثوم همزمان با رحلت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ بوده،[9] در سال 17 هـ .ق، او نهايتاً هفت سال داشته، و عمر پيرمردي 59 ساله بوده و آن جسارت شرم آور را مرتكب شده آيا مي تواند اين كار از افتخارات خليفة دوم و اهل تسنّن باشد؟!
بعد ديگر اين روايات جعلي متوجه شخصيت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ مي باشد، زيرا مي گويند: مهرية ام كلثوم چهل هزار درهم بوده است[10] كه با رضايت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ معيّن شده بود. معناي اين سخن اين است كه حضرت به خاطر بعضي مطامع دنيوي از مهر السنة تجاوز كرده است. يا طبق روايت قبلي كه بيان شد اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ بدون آگاهي قبلي و به جبر، ام كلثوم 7 ساله را به خانة دامادي 59 ساله، آن هم بدون عقد شرعي ـ و اينكه او در آينده شوهر تو خواهد بود ـ فرستاده است!
با توجه به مسائل فوق ـ كه همه از منابع اهل سنت ذكر شد ـ به نفع اهل تسنّن خواهد بود، كه اين ازدواج را مورد انكار قرار داده و از پيامدهاي ننگين آن، خود را رهايي دهند.
در نامگذاري فرزندان، هر سه فرزند زهراي اطهر ـ عليها السّلام ـ توسط رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نامگذاري شده اند. ولي در مورد ساير فرزندان اگر چنين اسم هايي داشته اند مي توانيم امور زير را در جواب مطرح نمائيم:
اولاً؛ چه بسا اين اسامي، به عنوان كنيه بوده اند. ثانياً؛ چه بسا كه براي حفظ جان بوده است. ثالثاً؛ ناميده شدن فرزندان يا حتي اصحاب به نام دشمنان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ ، نشان از دوست داشتن آنها نبوده است. رابعاً؛ و چه بسا كثرت و شهرت آن نام ها اقتضاء كند كه اشخاص بر فرزندانشان بگذارند.
بنابراين؛ با درنظر گرفتن شواهد و جريانات تاريخي وموقعيت زماني، مي توان به اين مهم پي برد كه نام گذاري فرزندان يا اشخاص به نام خاصي(چنانچه در تاريخ نمونه هايي زيادي داريم) نشان از دوست داشتن آنان نمي باشد، چه بسا كه افراد با اسامي نيكو، اعمال زشتي مرتكب مي شوند كه روي دشمنان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را سفيد مي كنند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. اعيان الشيعه، ج 1، سيد محسن امين عاملي.
2. ارشاد، ج 1، شيخ مفيد.
3. مرقد العقيله، محمد حسنين السابقي.
4. تاريخ الاسلام، ج 3، ذهبي.
5. راهبرد اهل سنت به مسألة امامت، علامه محمد علي كرمانشاهي.
[1] . شهيد ثاني(شيعه)، الرعايه في علم الدراية، قم، نشر مكتبة آية الله مرعشي، 1413 هـ .ق، ص 68 ـ 66، المستصفي من علم الاصول، محمد غزالي (سنّي)، بيروت، نشر دارالفكر، ج1، ص134.
[2] . عاملي، سيد محسن امين، اعيان الشيعه، بيروت، نشر دارالتعارف، 1406 هـ .ق، ج1، ص326.
[3] . السابقي، محمد حسنين، مرقد العقيله، بيروت، نشر مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1399 هـ .ق، ص57.
[4] . ابن اثير، اسد الغابه، بيروت، نشر داراحياء التراث العربي، ج5، ص615.
[5] . همان، ج4، ص 157.
[6] . ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، نشر دار صادر، 1399 هـ .ق، ج2، ص537.
[7] . اسد الغابه، ج 4، ص 77.
[8] . ابن عاصم النمري، الاستيعاب، بيروت، نشر دار احياء التراث العربي، 1328 هـ .ق، ج4، ص491 و 492.
[9] . همان، ج 4، ص 490.
[10] . ابن حجر عقلاني، الاصابه، بيروت، نشر دار احياء التراث العربي، 1328 هـ .ق، ج4، ص 492.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ائمة اطهار ـ عليهم السّلام ـ از ديدگاه شيعه، اولاً جانشين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در خلافت و حكومت ميباشند، يعني همچنانكه حاكميت بر مردم به اذن خدا حقّ مسلم نبي مكرم اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميباشد و آن حضرت تشكيل حكومت داده و از طرف خداوند رهبري سياسي و اجتماعي جامعه را به عهده گرفتند، اين مقام به دستور خداوند توسط پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به اميرالمؤمنين و اولاد معصومين آن حضرت منتقل ميگردد.
ثانياً جانشيني ائمة اطهار ـ عليهم السّلام ـ در مقام جعل و تشريع كه همان ولايت تشريعي باشد، از اعتقادات ديگر شيعه به شمار ميآيد. يعني همانطوري كه قول و فعل و تقرير پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ سنّت و حجّت شرعي و حلال و حرامساز بوده؛ قول و فعل و تقرير حضرات ائمة اطهار ـ عليهم السّلام ـ نيز حجّت شرعي ميباشد كه از آن به مرجعيت علمي اهل بيت ـ عليه السّلام ـ در حفظ دين از تغيير و تحول و در تفسير صحيح از متون دين و سنّت نبوي تعبير ميشود كه پردازش به اثبات حقانيت اين دو مدعي فعلاً از محل بحث خارج است.
با اين حال متأسفانه بايد اذعان داشت كه هيچ يك از مذاهب چهارگانه اهل سنّت ـ شافعي، حنفي، حنبلي و مالكي ـ به اين مقامات و مناصب ائمه اثني عشري اعتقاد ندارند و مرز جدايي شيعه و سني نيز همين امر ميباشد.[1]
با اين همه نبايد گمان شود كه اين مذاهب منكر فضائل و كرامات و اصل و نسب اين انوار مقدسه هستند بلكه از ميان آنها مذهب شافعي به بزرگواري و فضائل ائمه ـ عليهم السّلام ـ اذعان بيشتري داشته و محبّت و مودت و دوست داشتن اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را بر خود واجب و لازم ميدانند و در اين مسأله به آيات و رواياتي استناد ميكنند كه در ذيل به قسمتي از آنها پرداخته ميشود:
1. خداوند ميفرمايد: قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي (شوري/23) بگو من هيچ پاداشي از شما بر رسالتم درخواست نميكنم جز دوست داشتن نزديكانم: (اهل بيتم). از ابن عباس نقل شده است كه وقتي اين آيه نازل شد، گفتند: يا رسول الله اين كساني كه خداوند ما را مأمور به دوستي آنها كرده كيانند؟ فرمودند: علي و فاطمه و فرزندانشان.[2]
2. مسلم روايتي از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ نقل كرده است كه حضرت فرمودند: قسم به پروردگاري كه دانه را شكافت و انسان را خلق كرد، در زمان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ مرا دوست نميداشت مگر شخص مؤمن، و مرا مبغوض نميپنداشت مگر شخص منافق. [3]
3. اهل سنّت از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت مفصلي نقل كردهاند كه حضرت فرمود: آگاه باشيد كه هر كس بر محبّت آل محمّد بميرد، شهيد مرده است. آگاه باشيد كه هر كس بر حبّ آل محمّد از دنيا برود بخشيده شده از دنيا رفته است ... توبه كرده و مؤمني كه ايمانش كامل شده و ملك الموت سپس نكير و منكر او را به بهشت بشارت دهند.
و آگاه باشيد كه هر كس بر محبّت و دوستي آل محمّد از دنيا برود، خداوند قبرش را محلّ زيارت ملائكة جهان قرار ميدهد ... آگاه باشيد هر كس بر غضب آل محمّد بميرد كافر از دنيا رفته است و بوي بهشت به مشامش نخواهد رسيد.[4]
4. احمد نقل كرده كه همانا خداوند زمين را به خاطر پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ خلق كرد، سپس دوامش را به دوام اهل بيت و عترتش قرار داده است.[5]
5. مقداد بن اسود نقل كرده كه رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمودند: معرفت و شناخت آل محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ برائت از آتش است و دوستي آل محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ جواز عبور از صراط ميباشد و ولايت آل محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ امان از آتش ميباشد.
شبلنجي بعد از ذكر دستهاي از احاديث در اين زمينه ميگويد: از اين احاديث وجوب محبّت اهل بيت و حرمت شديد بغض و دشمني آنها فهميده ميشود. در ادامه دارد كه بيهقي و بغوي نيز به اين مسأله تصريح كردهاند بلكه شافعي به اين مطلب نص زده است. در حكايتي كه از او نقل شده: در مجلسي از محبّت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ سخن به ميان آمده عدهاي گفتند اين سخنان را رها كنيد، اينها از اقوال رافضيها ميباشد. در اين هنگام شافعي اشعاري چنين سرود:
اذا في مجلس تذكر عليا
و سبطه و فاطمه الزكية
ينال تجاوزوا يا قوم هذا
فهذا من حديث الرافضيه
برئت الي المهيمن من اناس
يرون الرفض حب الفاطميه
(زمانيكه در مجلسي علي و فرزندانش و فاطمه زكيه را ياد ميكرديم. گفته شد اي قوم از اين سخنان دست برداريد چون از اقوال رافضيها و بيرون شدن از دين ميباشد، من از دست مردمي كه دوستي فاطمه را خروج از دين ميپندارند به خدا پناه ميبرم) و با اشعار ديگري سروده كه:
يا آل بيت رسول الله حبكم
فرض من الله في القران انزله
يكفيكم من عظيم الفخر انكم
من لم يصل عليكم لا صلوة له
(اي خاندان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ محبت شما در قرآن از طرف خداوند بر ما فرض و واجب شده است.
در عظمت و بزرگواري شما همين بس كه هر كس به شما صلوات نفرستد نمازش قبول نيست.)
و او نيز سروده است:
ان كان رفضا حب آل محمّد (ص)
فليشهد الثفلان اني رافضي
(اگر دوستي آل محمّد خروج از دين باشد پس انس و جن شاهد باشند كه من از دين خارجم و رافضي هستم.)[6]
بنابراين اهل سنّت محبّت ائمة طاهرين ـ عليهم السّلام ـ را فرض ميدانند، منتهي شافعيان به پيروي از امامشان به اين امر بيشتر اهتمام دارند و از ميان اهل سنّت فقط نواصب كه به اعتقاد شيعه مثل خوارج و غاليان مسلمان شمرده نميشوند، با عترت و اهل بيت دشمني دارند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. داوود الهامي، امامان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در گفتار اهل سنّت، بيجا، مكتب اسلام، پاييز، 77.
2. علامه طباطبايي، شيعه در اسلام، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 76.
3. محمّد تقي مصباح يزدي، آموزش عقايد، قم، سازمان تبليغات اسلامي، 72، صص 341 تا 386.
4. جعفر سبحاني، منشور عقايد اماميه،قم، مؤسسة الامام الصادق، 76.
[1] . ر.ك: به سبحاني، جعفر، منشور عفايد اماميه، قم، مؤسسة الامام الصادق ـ عليه السّلام ـ ، 76، صص 149 تا 181. و طباطبايي، محمّد حسين، شيعه در اسلام، قم، انتشارات اسلامي، 72.
[2] . شواهد التنزيل، ج2، ص 189.
[3] . شبلنجي، نور الابصار، بيجا، دار الفكر، 1299 هـ ق، ص 88.
[4] . ابراهيم الجويني، فرائد السمطين، (بيروت، مؤسسة المحمودي، 1398) ص 255 و 256.
[5] . سليمان بن ابراهيم القندوزي، ينابيع الموده، ص 72، 1416 ق.
[6] . شبلنجي، نور الابصار، ص 92.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شناختن حق و پي بردن به آن هميشه آسان نيست و چه بسا در بسياري موارد چون جستن راه در تاريكي شب دشوار باشد، ولي اگر كسي به راستي جوينده باشد، چه بسا از نشاني كوچك، پي به حقيقتي بزرگ ببرد و عاقبت يابنده گردد. ابوطفيل عامر بن واثله در دوران زندگي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ سنّ چنداني نداشت، و از درك محضر پرفضيلت آن جناب بيبهره مانده بود، ولي در سنين نوجواني هنگامي كه حضرت امير ـ عليه السّلام ـ از صحنة اجتماع كنار زده شده بود و ديگران بر مسند خلافت نشسته بودند، او در پي حقيقتي گمشده بود تا به راز خلافت رسول خدا پي ببرد، سرانجام او در هنگام بيعت مردم با عمر در مسجد شاهد ماجرايي جالب شد.
حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در گوشهاي از مسجد نشسته بود، عمر در گوشة ديگر نشسته بود. در اين هنگام جواني از نجيب زادگان كه از نوادگان هارون برادر موسي بود، با لباسهايي زيبا وارد مسجد شد و پيش عمر رفت و از او پرسيد: آيا تو در ميان مسلمانان به قرآن و دستورهاي پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ داناتري؟
عمر سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت؛ جوان يهودي دوباره پرسش خود را مطرح كرد، عمر از او خواست كه مطلب خود را در ميان بگذارد و او گفت: من در حقانيت دين خود به شكّ افتادهام. عمر فهميد كه ميخواهد دربارة اسلام چيزهايي بداند و تحقيقي كند، لذا بهترين راه را به او نشان داد.
ـ نزد آن جوان برو.
ـ او كيست؟
ـ علي بن ابيطالب، پسر عموي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ پدر ن آ
حسن و حسين، فرزندان رسول خدا و شوهر فاطمه دختر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ. جوان يهودي نزد حضرت علي ـ عليه السّلام ـ رفت و مطالبي از حضرتش پرسيد، آن حضرت با اين شرط كه اسلام بياورد، پاسخ او را چنانكه بايد داد، جوان يهودي پس از آنكه با دقّت به سخنان دلنشين آن حضرت گوش سپرد، پرسيد:
ـ پس از محمّد چند امام عادل خواهد بود؟ منزل او در كدام بهشت است؟ همنشين او در بهشت كيست؟ حضرت پاسخ داد: اي يهودي، محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ دوازده جانشين دارد، آنان امامان عادل هستند، ياري نكردن مردم زياني به آنها نميرساند و از مخالفان خود نميهراسند، آنها در راه دين از كوههاي استوارزمين استوارترند. منزل محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ در بهشت عدن است و آن دوازده امام عادل با او هستند، جوان يهودي كه پيشتر چيزهايي دربارة پيامبر آخرالزمان در كتابهاي ديني يهود خوانده بود، با شنيدن سخنان حضرت علي ـ عليه السّلام ـ گفت:
به خدايي كه معبودي جز او نيست، سوگند ميخورم كه راست ميگويي، من اين گفتهها را در كتاب پدرم هارون كه با خطّ خود او و به املاي موسي است، يافتهام. پس از آن حضرت دربارة مدّت عمر و چگونگي شهادت او پرسيد، و چون همة سخنان آن حضرت را برابر آن چيزي يافت كه از دين خود آموخته بود، از خوشحالي فرياد زد و شهادتين را بر زبان آورد، و مسلمان شد، سپس خطاب به حضرت علي ـ عليه السّلام ـ گفت:
شهادت ميدهم كه تو وصي و جانشين پيامبري، و سزاوار برتري بر همة مردمي و كسي بر تو برتري ندارد. بعد همراه حضرت علي ـ عليه السّلام ـ به منزل آن حضرت رفت تا براي فراگيري احكام اسلام زانوي ادب بر زمين زند.
ابوطفيل تمام سخنان مرد يهودي و پاسخهاي حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را شنيد و ديد كه عمر پاسخ دادن به آن مرد يهودي را به آن حضرت واگذار كرد و پايان خوش ماجرا را نيز به خوبي مشاهده كرد. از اين روي به حضرت علي ـ عليه السّلام ـ علاقهمند شد و محبّت او چنان در دلش جاي گرفت، كه پس از شنيدن سخنان برخي از ياران رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ دربارة جانشيني رسول خدا (حديث غدير) و ديگر فضيلتهاي او يكي از شيعيان برجسته اميرمؤمنان شد و پلههاي معرفت را يكي از پس از ديگري پيمود. [1]
از قضاياي فوق در تاريخ به وفور يافت ميشود كه كساني كه بدون پيش داوري و با كمي انصاف وارد موضوعي ميشدند به حق ميرسيدند، امّا اينكه علماي اهل سنّت داراي عقل و شعور هستند شكّي نيست. ولي تنها داشتن عقل و شعور كافي نيست، بلكه عواملي وجود دارد كه جلوي كاركرد عقل را ميگيرد، به طور نمونه ستمگران و كفّار در زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ داراي عقل و شعور بودند، ولي عواملي همچون تقليد كوركورانه از گذشتگان، دنيا طلبي، تعصبات نابجا، به آداب و رسوم قبيلهاي خويش و ... مانع روشن شدن حق ميشد، با اينكه يقين پيدا ميكردند، كه اين پيامبران مأموران الهي هستند، امّا به علّت در خطر ديدن موقعيت اجتماعي خويش حق را نميپذيرفتند و حتّي دست به كشتن انبيا ميزدند، خداوند متعال در قرآن ميفرمايد: «فبما نقضهم و كفرهم بايات الله و قتلهم الانبياء بغير حق و قولهم قلوبنا غلفٌ بَل طبع الله عليها بكفرهم فلا يؤمنون الاّ قليلاً»[2] يعني به خاطر پيمان شكني آنها و انكار آيات خدا و كشتن پيامبران به ناحق و به خاطر اينكه ميگفتند بر دلهاي ما پرده افكنده شده، آري خداوند به علّت كفرشان بر دلهاي آنها مهر زده كه جز عدة كمي ايمان نميآورند.
در بين اهل سنّت هم، عواملي را ميتوان ريشهيابي كرد، كه باعث نپذيرفتن حق (ولايت بلافصل اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ بعد از رحلت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ) ميگردد با اينكه عدهاي از آنها به اين حق علم دارند، كه در ذيل به سه عامل از آنها اشاره ميشود.
1. تعصّبات و پايبندي به سنّتهاي پيشينيان و نياكان:
به طور نمونه در قرن ششم و هفتم هجري، دانشمند متكلّم و مورخ معتزلي، ابن ابي الحديد را ميبينيم، اين دانشمند معتزلي در مورد علي بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ اظهاراتي كرده و مطالبي گفته كه اگر يك شيعه اين گونه اظهار نظر ميكرد، جامعة شيعه او را به غلو و افراط متهم ميكردند.
او كتاب معروف نهج البلاغه را در 20 جلد شرح كرده و امكان دسترسي به آن براي همگان وجود دارد ولي آنجا كه در يكي از خطبههاي نهج البلاغه حضرت علي ـ عليه السّلام ـ وضعيت امّت، پس از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ را توصيف ميكند[3] ابن ابي الحديد براي تأويل اين كلام، در نهايت چارهاي جز تمسّك به تطهير صحابه نمييابد. او نخست ميكوشد تا مقصود آن حضرت را كساني معرفي كند كه پس از ايشان يا در زمان او، به مخالفت با آن حضرت ميپرداختند؛ ولي هنگامي كه با ظهور كلام آن حضرت نميتواند چنين امري را اثبات كند، ميگويد: براي تعظيم مقام آن حضرت و تطهير صحابه چنين تأويلي لازم است، امّا سخناني صريحتر از اين نيز در نهج البلاغه آمده است كه خلافت را مخصوص حضرت علي ـ عليه السّلام ـ ميداند و ابن ابي الحديد به راحتي از آنها گذشته است.[4]
بيشك يكي از عوامل چنين توجيهي كه ابن ابي الحديد از كلام گهربار مولا اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ كرده است تعصّب اوست.
2. جعل احاديث فراوان در كتب اهل سنّت:
مخالفين امام علي ـ عليه السّلام ـ به نام حديث نبوي هر چه خواستند ديكته كردند، بر زبان آوردند و براي ديگران روايت كردند و كتاب تأليف نمودند و آن ديكته شدهها امروز به نام حديث شريف نبوي به خورد جامعه داده ميشود، در اين احاديث نماها، مقام و منزلت ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ عموماً و منزلت امام علي ـ عليه السّلام ـ خصوصاً كمرنگ جلوه داده ميشود و حتّي گاهي با ظرافت به آنان اهانت ميشود، و براي دشمنان قسم خوردة امام علي ـ عليه السّلام ـ و اهل بيت او با آن پستي و خونخواري و بيديني آنان، چنان فضيلت نقل ميكنند كه تمام رذيلتها و سوابق و زشتيها و جنايات آنان و ناپاكيهاي خاندانشان از ذهنها محو مي گردد.[5]
يكي از محققين در اين زمينه چنين مينويسد: فراموش نميكنم در گفتگويي كه با يكي از دانشمندان اهل سنّت داشتم، هنگامي كه سخن از اين گونه احاديث به ميان آمد، جملة عجيبي اظهار داشت، او ميگفت: به عقيده من، شيعه ميتواند تمام اصول و فروع مكتب خويش را از منابع و مدارك و كتابهاي ما اثبات كند، چون به قدر كافي احاديثي كه به نفع مكتب شيعه باشد در كتب ما وجود دارد! ولي براي اينكه خود را از همة اين منابع و مدارك يكباره راحت كند، گفت: به عقيدة من پيشينيان ما افراد خوش باوري بودند و تمام احاديثي را كه شنيدهاند در كتب خود آوردهاند، و ما نميتوانيم آنچه را آنها نوشتهاند به سادگي بپذيريم! (البته سخنش شامل كتب صحاح و مسانيد معتبر و درجه اول آنان نيز ميشد)[6]
3. لجاجت در برابر پذيرفتن حق:
خداوند متعال در آية 63 سورة مؤمنون چنين ميفرمايد: «كذلك يَؤفَكُ الذين كانوا بايات الله يجدون» كساني كه آيات خدا را انكار ميكنند اين گونه از طريق حق بازگردانده ميشوند.
يحجدون از مادة «جحد» در اصل به معناي انكار كردن چيزي است، كه در دل وجود دارد، يعني انسان معتقد به چيزي باشد و در عين حال آن را نفي كند، و يا معتقد به نفي آن باشد ولي با زبان آن را اثبات كند، به افراد بخيل و كمخير كه غالباً اظهار فقر ميكنند «جحد»گفته ميشود. بعضي ديگر از ارباب لغت «جحد» و «جحود» را نيز چنين تفسير كردهاند: الجحود الانكار مع العلم؛ جحود به معني انكار توأم با علم است.
بنابراين در مفهوم جحد هميشه يك نوع لجاجت يا عناد در برابر حق نهفته است. بديهي است كه كسي با چنين صفتي با حقايق برخورد كند، سرنوشتي جز انحراف از طريق حق نخواهد داشت، چرا كه تا انسان حق جو و حق طلب و تسليم در مقابل واقعيات نباشد به آنها نخواهد رسيد![7]
عمر بن الخطاب به عبدالله بن عباس ميگويد: به خدا قسم اين كار را از روي دشمني نكرديم، بلكه سن او را كوچك دانستيم و ترسيديم عرب و قريش دور او گرد نيايند، زيرا كسان آنان را كشته و به آنان آسيب رسانده است. در حين روايت ابن عباس ميگويد: آن وقتي كه پيامبر او را براي ابلاغ سورة «توبه» فرستاد، كوچكش ندانست، شما او را كوچك دانستيد؟
بايد گفت: با آن همه كارشكني چهرههاي نامدار و سرشناس پيروان مكتب خلافت، نسبت به امام علي ـ عليه السّلام ـ در اثر لجاجت در برابر حق بود كه مردم را منحرف كردند، هم اكنون نيز عدهاي از اهل سنّت از روي لجاجت حق را نميپذيرند و به توجيه آيات و رواياتي كه در فضايل اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ است دست ميزنند.[8]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تيجاني تونسي، محمّد، آنگاه هدايت شدم.
2. مصباح يزدي، محمّد تقي، آموزش عقايد.
[1] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 36، ص 377 و 379.
[2] . انبياء/155 و به همين مضمون در آل عمران/112 و 181.
[3] . نهج البلاغه، خ 150، و (خ 3، نامة 36، 62)
[4] . رستميان، محمّد علي، ص 167، (به نقل از ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج9، ص 15.)
[5] . انتصاري، عبد الصالح، غدير خم، و پاسخ به شبهات از كتاب اهل سنّت، ج 1، ص 341.
[6] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج7، ص 325.
[7] . همان، ج2، ص 156.
[8] . غدير خم، و پاسخ به شبهات از كتاب اهل سنّت، ج1، ص337.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بيان فضايل و مقامات عالي، عرفاني و معنوي آنان با توجه به اينكه ما به مقام معرفت آنها دست نمييابيم، صحت و اعتباري ندارد، و آنها با سايرمسلمين فرقي ندارند.
اولاً، فضائل و مناقب امامان شيعه و ائمه ـ عليهم السّلام ـ تنها در منابع شيعه ذكر نشده است، بلكه بيش از شيعه، اهل سنّت به آن پرداخته، و در كتب معتبرروايي، تفسيري و تاريخي خود ذكركردهاند، و حتي در بعضي از كتب روايي باب فضائل علي بن ابيطالب را نيز آوردهاند. بنابراين ذكر فضائل و مناقب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ به دوستداران اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ اختصاص ندارد، بلكه حتي بعضي ازكساني كه با حضرت علي ـ عليه السّلام ـ و يا امامان شيعه نيز جنگ كردند (و از جمله معاويه) مناقب آن حضرت ـ عليه السّلام ـ را ذكر كرده است.[1]
و ثانياً اهل سنّت نيز محبت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را شرط ايمان ميدانند و در روايات آنان بر اين امر تأكيد شده است كه براي نمونه چند مورد از اين روايات نقل ميشود:
1. زمخشري كه از مفسران اهل سنّت است، ميگويد: «هنگامي كه آية شريفه مودت «قل لا اسئلكم عليه اجراً الا المودة في القربي» يعني بگو اي رسول ما كه اجر و پاداشي جز دوستي نزديكان را از شما نميخواهم، نازل شد از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ پرسيدند: مودت و دوستي چه كساني برما واجب شده است؟! فرمود: علي و فاطمه و فرزندان آن دو.[2]
2. همچنين زمخشري نقل ميكند كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «هر كس با محبت آل محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ از دنيا برود، شهيد و آمرزيده مرده است و چنين كسي با ايمان كامل و بر سنّت و جماعت از دنيا رفته است.»[3]
3. در صحيح مسلم روايت شده است كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «من دو گوهر گرانبها در ميان شما ميگذارم، يكي كتاب خدا كه نور و هدايتگر است، پس چنگ زنيد به آن و عمل كنيد، و اهل بيتم، توجه ميدهم شما را به خدا درباره اهل بيتم.» اين جمله را دوبار تكرار فرمودند.[4]
4. حاكم نيشابوري، در مورد شأن نزول آيه تطهيرو انحصار آن به پنج تن آل عبا ميگويد: «عبدالله بن جعفر از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت ميكند كه آن حضرت به هنگام نزول رحمت الهي فرمودند: «به سوي من بخوانيد!» صفيه گفت: «چه كسي را؟» آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمودند: «اهل بيتم را (علي و فاطمه و حسن وحسين)» وقتي آنان ـ عليهم السّلام ـ آمدند، آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ عباي خويش را بر روي آنان افكند، پس دستانش را بالا برد و عرض كرد: «خدايا! اينان اهل بيت من هستند، پس بر محمد و آل محمد صلوات فرستاد»، در اين هنگام آيه شريفه تطهير نازل شد.[5]
5. ام سلمه گويد: «آيه تطهيردر خانه من در حالي كه پنج تن آل عبا در آن بودند، نازل گرديد رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ آنان را با عبايي كه بر روي ايشان افكنده پوشانيد، پس عرضه داشت: «اينان اهل بيت من هستند، پروردگارا، رجس و پليدي را از آنان دور كن و ايشان را پاك و مطهر گردان».[6]
6. مسلم در صحيح خود، از زيد بن ارقم نقل ميكند كه پيغمبر فرمودند: «من در ميان شما دو گوهر گرانبها به جاي گذارم كتاب خدا كه ريسمان الهي است و هر كس از آن پيروي كند هدايت مييابد و كسي كه آن را رها كند به گمراهي خواهد رفت» عرضه داشتم آيا همسران پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هم از اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ هستند؟ فرمود: «خير. اهل بيت من كساني هستند كه صدقه را بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بر خود حرام كردند.»[7]
در حديث ديگري پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «از آنان سبقت نگيريد كه هلاك ميشويد و در حق آنان كوتاهي نكنيد كه باز هلاك ميشويد از آنان بگيريد كه اعلم از شما ميباشند.»[8]
محمد عبده در شرح نهج البلاغه خود از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ اينگونه نقل ميكند كه حضرت ـ عليه السّلام ـ فرمود: «كجا هستند كساني كه گمان ميكنند راسخ در علم هستند، همانا آنان دروغ ميگويند و برما ستم كردند. چون خداوند ما را برگزيده و رفعت داد و به ما علم عطا كرد و بر آنان حرام نمود و ما را به اسرار داخل و آنان را خارج كرد و به وسيله ما هدايت رونق ميگيرد. و ائمه و پيشوايان از قريش ميباشند كه در اين بستر روئيدهاند و بنيهاشم شاخههاي آن ميباشند، كساني كه غير از آنان صلاحيت ندارند، و ولايت براي غير آنان مصلحت نيست.[9]
و آيه شريفه: «فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون»؛[10] يعني اگر نميدانيد از كساني كه ميدانند، سؤال كنيد. بنا به نقل اهل سنّت در شأن اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ نازل شده است.[11]
صاحب ينابيع الموده روايت كرده كه: «روزي فردي يهودي به نام «الاُعتل» خدمت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ رسيد و عرض كرد يا رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ در سينهام سؤالاتي دارم، اگر جواب دادي مسلمان ميشوم. وگرنه ايمان نميآورم. فرمود: «بپرس يا اباعماره، وي در ضمن سؤالاتي پرسيد: اي پيامبر خدا آنچه جواب دادي، راست گفتي، حال مرا آگاه كن از وصي و جانشين خود كه حتماً براي هر پيامبري جانشيني ميباشد و حضرت موسي بن عمران، يوشع بن نون را وصي كرد، حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: وصي و جانشين من علي بن ابيطالب است و بعد از آن دو فرزندش حسن و حسين ـ عليهم السّلام ـ . و در ادامه فرمود: نه نفر از ائمه ـ عليهم السّلام ـ از صلب فرزندم حسين ـ عليه السّلام ـ ميباشند. مرد يهودي گفت: نامشان را براي من بگو. فرمود: بعد از امام حسين ـ عليه السّلام ـ فرزندش علي بن الحسين و بعد از او فرزندش محمدباقر و بعد جعفر بن محمد و بعد موسي بن جعفر و بعد علي بن موسي و بعد محمد بن علي و بعد علي بن محمد و بعد حسن عسكري و بعد حضرت مهدي ـ عليهم السّلام ـ ميباشند...». يهودي ايمان آورد و حمد خداوند نمود.[12]
نتيجه اينكه، ذكر فضائل براي ائمه ـ عليهم السّلام ـ از طرف شيعيان براي اينست كه اولاً آنان برگزيده خداوند بودهاند و از ويژگي خاصي برخوردارند، كه دوست و دشمن به آن اعتراف دارند و ثانياً كتب اهل سنّت نيز بيشتر اين فضائل را ذكر كرده، و ثالثاً فضائل ساخته شيعه نيست كه اگر ساخته شيعه بود، چه دليلي داشت اهل سنّت در كتب خود بابهايي در فضائل آنان ذكر و احاديثي كه حاكي در فضائل و مناقب آنان است ذكر كنند؟! و براي آنان مقامات عرفاني و ويژگيهاي خاصي را بيان دارند؟ و رابعاً زيبنده نيست به صرف اين ادعا گفته شود كه چون ما به مقام آنان دسترسي نداريم، پس اين خضايل صحت ندارد پس اينكه برادران اهل سنّت در ذيل آياتي، شأن نزول را براي ائمه ـ عليهم السّلام ـ ميدانند، و رواياتي در شأن آنان از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل ميكنند، معلوم ميدارد كه اهل بيت(ع) هم مقاماتي خاص داشتهاند، و هم ساخته شيعه نيست و هم با ساير مسلمين فرق دارند، كه اگر فرقي نبود، چرا براي بقيه مسلمين اين همه روايات و كتب و مقالات نوشته و نقل نشده است؟!
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «بزودي پس از من فتنهاي برپا خواهد شد، پس هنگامي كه چنين شد ملازم علي بن ابيطالب باشيد، زيرا او اوّل كسي است كه به من ايمان آورده و اوّل كسي باشدكه در روز قيامت با من مصافحه كند، او صديق اكبرو فاروق اين امت است، كه ميان حق و باطل جدائي افكند و او رهبرو پيشواي دين است.»[13]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. اسد الغابه، ابن اثيرجوزي، ج 5،
2. الاصابه في معرفه الصحابه، ابن حجر عسقلاني، ج 4
3. تاريخ دمشق، ابن عساكر دمشقي، بخش امام علي بن ابيطالب، ج 3
4. كفاية المطالب لمناقب علي بن ابيطالب، شيخ محمد حبيب الله شنفيطي.
5. ينابيع الموده، شيخ سليمان حنفي قندوزي.
[1] . حاكم نيشابوري، مستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 107، سنن بيهقي، ج 2، ص 150؛ صحيح مسلم، ج 5، ص 26؛ و مسند احمد، ج 4، ص 107؛ تفسيرفخر رازي، ج 6، ص 783؛ كتاب فضائل الصحابه، حديث 4425؛ در المنثور، ج 5، ص 198؛ نسائي، كتاب خصائص الامام علي ـ عليه السلام ـ .
[2] . زمخشري، كشاف، ذيل آيه شوري/23.
[3] . تفسير كشاف، همان.
[4] . صحيح مسلم، باب فضائل علي بن ابيطالب، چاپ بيروت، شرح نووي، ج 15 و 16.
[5] . مستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 147.
[6] . سنن بيهقي، ج 2، ص 150.
[7] . صحيح مسلم، ج 5، ص 26 و 27؛ مسند احمد، ج 4،ص 107؛ تفسيرفخر رازي، ج 6، ص 783.
[8] . لابن حجر الشافعي، الصواعق المحرقه، ص 148؛ للسيوطي، الدر المنثور، ج 2، ص 60؛ كنز العمال، ج 1، ص 168.
[9] . عبده، محمد، نهج البلاغه، ص 143، خطبه 143.
[10] . نحل/43.
[11] . تفسير الطبري، ج 14، ص 134؛ تفسيرابن كثير، ج 2، ص 570؛ تفسير قرطبي، ج 11، ص 272؛ شواهد التنزيل، للحسكاني، ج 1، ص 334.
[12] . القندوزي الحنفي، ينابيع الموده، چاپ اسلامبول، ص 440.
[13] . قرطبي، ابن عبدالله، الاستيعاب، چاپ مصر، ج 2، ص 657، ذيل ترجمه ابوليلي غفاري.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند انسان را آفريد و بعد از نشان دادن راه حق به او اختيار داد، تا بين حق و باطل يكي را انتخاب كند، چنان كه در قرآن مي فرمايد: «ما انسان را از نطفة مختلطي آفريديم و او را آزمايش مي كنيم (بدين جهت) او را شنوا و بينا قرار داديم ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس.»[1] بر طبق اين آيات خداوند به انسان اختيار، قدرت و قواي تشخيص حق و باطل را به او عنايت كرده است، اما اين به آن معني نيست كه همة انسان ها حق را انتخاب كرده باشند، بلكه عدة بسياري از آن ها راه باطل را برگزيدند و گمراه شدند چنان كه قرآن در سورة عصر مي فرمايد: «به عصر سوگند كه انسان ها همه در زيانند مگر كساني كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند و يكديگر را به شكيبايي و استقامت توصيه نموده اند.»[2] بنابراين از همان آغاز خلقت انسان، برخي راه باطل را برگزيدند و برخي ديگر با ايمان و عمل صالح و وصيت به حق و صبر، راه حق را انتخاب كردند و طبيعي است كه اين دو يعني حق و باطل كه ضد هم ديگر مي باشند. هرگز يك جا جمع نمي گردند و نمي توانند در يك خط و يك جهت حركت كنند و بين اين دو جنگ و جدال و درگيري وجود خواهد داشت. به همين دليل است كه فرزندان حضرت آدم يعني هابيل و قابيل كه اولي حق را انتخاب كرده بود و دومي پيرو باطل بود با هم درگير شدند و در نهايت هابيل به دست قابيل كشته شد. جريان درگيري بين حق و باطل از آن زمان تا زمان حال ادامه داشته است و هميشه پيامبران الهي و پيروان آنها كه راه حق را انتخاب مي كردند، براي رسيدن به مقصود خود با پيروان باطل به مبارزه مي پرداختند و در اين راه مشكلات و مصائب زيادي را تحمل مي كردند. بعد از وفات پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز مسئله انتخاب بين حق و باطل وجود داشت و اين بار در مسئله «امامت» چهره نموده بود، عده اي كه شيعه علي ـ عليه السّلام ـ ناميده مي شدند بر بيعت خود با حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در واقعه غدير خم وفادار مانده و به عهدي كه با خدا و رسول خدا در مورد جانشيني حضرت علي ـ عليه السّلام ـ بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بسته بودند، پايبند باقي ماندند و گفتند كه چون اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ منصوب از سوي خداوند و رسول الله است ما امامت و رهبري او را قبول مي كنيم؛ برخي ديگر عهد و پيمان خود را فراموش كرده و رهبر ديگري براي خود انتخاب كردند و اين آغاز اختلاف بين حق و باطل در دوره پس از رحلت نبي اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ بود. شيعيان براي پاسداشت اسلام و دفاع از حق كه خداوند آن را توسط رسول گرامي اسلام ابلاغ كرده بود، به مبارزه با كفر و باطل پرداختند و در اين راه مصائب و سختي هاي فراواني را متحمل شدند. جنگ هاي حضرت علي ـ عليه السّلام ـ با ناكثين، قاسطين و مارقين و هم چنين قيام امام حسين ـ عليه السّلام ـ همگي در راستاي مبارزه با باطل و كفر و حضانت از حق بود و در حقيقت به خاطر دفاع از حق بود كه ائمه معصومين ـ عليهم السّلام ـ و هم چنين پيروان راستين آنها به شهادت رسيدند تا دين الهي پابرجا مانده و انسان هاي ستم ديده از جور ظالمان بتوانند راه سعادت و نيك بختي را پيدا كنند و نور الهي در روي زمين روشن و پايدار بماند.
شهادت، دور افتادن از وطن، از دست دادن مال و جان طبيعي ترين نتيجه مبارزه با كفر و باطل بود و شيعيان همه اين جنگ و جدال ها و مشقات را براي اين تحمل كردند كه راه حق را انتخاب كرده بودند و مي خواستند فرمان الهي را اجرا كنند و پيروان باطل نيز كه درصدد به دست آوردن مطامع دنيوي بودند و مي خواستند به هوا و هوس هاي مادي خود دست يابند، به مخالفت با شيعيان پرداخته و به آنان ظلم و ستم هاي زيادي را روا دادند. بنابراين علت اين كه به شيعيان و در رأس آنها به امامان ظلم فراوان شده اين است كه آنان هميشه طرفدار حق بوده اند.
اما در مورد سادات كه اولاد پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي باشند، بايد گفت: چون بيشتر سادات طرفدار ائمه معصومين و از بزرگان مذهب شيعه بوده اند هميشه مورد حمله طرفداران باطل قرار گرفته و مورد ظلم و ستم آنها واقع شده اند. سادات كه منادي حق بودند هميشه مورد تعقيب خلفاي جور بني اميه و بني عباس بودند و هرگاه كه به دست آنان گرفتار مي آمدند، بعد از تحمل شدائد بسيار، در نهايت به شهادت مي رسيدند به همين دليل در دوره اين خلفا، سادات كه حتي از كمترين حقوق اجتماعي محروم شده بودند به دور افتاده ترين نقاط ممالك اسلامي فرار مي كردند تا از شر آنان خلاصي يابند و چون در ايران دوستداران اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ فراوان بودند بيشتر سادات به ايران مهاجرت مي كردند.
از امام باقر ـ عليه السّلام ـ دربارة مظلوميت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و شيعيان نقل شده كه فرمود: «هميشه ما تحقير مي شديم و مورد ظلم و ستم قرار مي گرفتيم. ما را دور مي كنند، حقير مي سازند، محروم مي نمايند و مي كشند. ما هميشه در معرض خوف و ترس بوده و بر خون خود و دوستانمان امنيت نداشتيم. (در زمان معاويه) شيعيان ما را در شهرها كشتند. دستها و پاهايشان را تنها به ظنّ و گمان قطع كردند، نام هر كس در زمره محبين يا اصحاب ما برده مي شد، زنداني مي شد، مالش را غارت مي كردند و يا خانه اش را ويران مي ساختند اين بلا هم چنان در تزايد و شدت بود تا زمان عبيدالله بن زياد، پس از آن حجاج آمد. شيعيان بسياري را كشت و ايشان را به ظنّ و گمان بازداشت نمود. كار شيعيان در آن جامعه بلازده به جايي رسيده بود كه اگر مردي را زنديق و يا كافر معرفي مي كردند نزد حجاج محبوبتر از آن بود كه او را شيعه علي ـ عليه السّلام ـ معرفي كنند.»[3] خوارزمي نيز مي نويسد: «در هيچ شهري از شهرهاي كشور اسلامي نيست مگر آن كه طالبي (اولاد ابوطالب) مظلومانه به شهادت رسيده و اموي و عباسي در قتل او شريك اند...»[4] اما به اين نكته هم بايد اشاره كرد كه از سوي ديگر به دليل حق طلبي سادات و اين كه خداوند در قرآن كريم اجر تبليغ اسلام از سوي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ را دوست داشتن اقربا و اولاد آن حضرت قرار داده بود،[5] سادات هميشه مورد احترام و محبت شيعيان قرار داشتند و به عنوان رهبر و بزرگ جامعه شيعيان انتخاب مي شدند كه به عنوان نمونه مي توان به موارد ذيل اشاره كرد:
1. ادارسه آفريقا: از سادات بني حسن ـ عليه السّلام ـ بودند كه بعد از قيام نفس زكيه در حجاز و شكست وي توسط منصور دوانقي به آفريقا فرار كرد و در آنجا حكومت بزرگي را تشكيل دادند.
2. فاطميان مصر: اينان از اولاد امام صادق ـ عليه السّلام ـ بودند كه در اواسط حكومت بني عباس در شمال آفريقا، مصر و شامات حكومت بزرگي را تأسيس كرده و قرن ها بر اين منطقه حكومت نمودند.
3. زيديان يمن.
4. زيديان مازندران.
5. صفويان: اينان از سادات موسوي بودند كه بيش از دو قرن در فلات ايران حكومت كرده و مذهب شيعه اثني عشري را در اين منطقه رواج داده و مذهب رسمي ايران كردند. بنابراين اگر شيعيان و سادات مصائب و مشكلات فراواني تحمل كرده اند به خاطر انتخاب حق و مبارزه با باطل بوده است چرا كه همان گونه كه گفته اند: «بهشت را به بها دهند نه به بهانه» و رسيدن به سعادت دنيوي و اخروي مستلزم تحمل مصائب و سختي ها و تلاش و كوشش فراوان است و به خاطر اين عقيده و عمل «خداوند آنان را از شر آن روز نگه مي دارد و آنها را مي پذيرد در حالي كه غرق شادي و سرورند.»[6]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 43 تا 48.
2. تاريخ تشيع در ايران، ج 1، ص 90 تا 100.
[1] . انسان/2و 3.
[2] . عصر/1 تا 3.
[3] . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، دار احياء التراث العربي، چاپ دوم، 1387 هـ . ق، ج 11، ص 43 و 44.
[4] . جعفريان، رسول، تاريخ تشيع در ايران، انتشارات انصاريان، چاپ سوم، 1380ش، ج 1، ص 93.
[5] . شوري/23.
[6] . انسان/11.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
<- 1 2 3 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|