|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های اهل سنت |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
این مذهب، دومین مذهب اهل سنت از نظر قدمت و سومین آن از نگاه قلمرو است.
مؤسس این مذهب، مالک بن انس اصبحی از طبقه سوم فقیهان تابعی مدینه است.
او حدود سالهای 90 تا 97 در آن شهر تولد یافت. مالک بیشتر زندگانی خود را در مدینه سپری کرد، فقه را نزد ربیعة بن فروخ، ابن شهاب زهری، نافع مولی عبدالله بن عمر بن هرمز، امام جعفر صادق علیه السلام و ابوالزناد فرا گرفت.
مالک، در برابر خلفا، سیاست آرامی را دنبال میکرد. اما با سکوت، او در برابر قیام نفس زکیه ـ سال (145 ه.ق). والی مدینه را به او بدگمان ساخت. والی مالک را مجازات کرد.
منصور بابت این رفتار والی که بیاطلاع او صورت یافته بود، از مالک عذرخواهی نمود. همچنین هارون در سفر حج خود در سال 179 ه.ق. در آخرین سال عمر مالک، از او دیدار به عمل آورد .
با این همه، میتوان گفت که مالک از عباسیان ناخشنود بوده چنانکه همین ناخشنودی او سبب گرایش امویان اندلس به او گشت.
مالک، در حدیث شناسی پیشگام بود.
اثر مهم فقهی مالک کتاب «الموطأ» است که به درخواست منصور به نگارش آن پرداخت.
دیگر اثر او، «رسالة إلی الرشید» است.
مذهب فقهی مالک، به مثابه یک مدرسه فکری نبوده و اجتهاد فقهای آن فراتر از رأی مالک نمیرود. مالکیان در باورهای اعتقادی خود پیرو مکتب اشعریند.
مذهب مالک پیش از ظهور مذهب شافعی، بر حجاز، مصر و سرزمینهای آفریقایی اطراف آن، اندلس و سودان غلبه داشت و در بغداد هم حضور چشمگیری داشت تا آن که پس از سال 400 ه.ق. رو به افول نهاده، با ظهور مذهب شافعی در مصر، مذهب مالکی در آن به جایگاه دوم تنزل یافت اما موقعیت خود در شرق آفریقا را از دست نداد.
امروزه مذهب مالکی در قسمتهای شمالی آفریقا، الجزایر، تونس، در قسمتهای کوهستانی مصر، سودان، کویت، قطر، بحرین غلبه دارد و در فلسطین و عربستان هم ـ به ویژه منطقه احساء ـ به صورت محدودتر ادامه حیات میدهد.
فقهای مشهور در این مذهب عبارتند از:
مالک بن انس اصبحی (امام المذهب) (م 179) صاحب المدونة الکبری به روایتسحنون.
ابوقاسم، معروف به ابن جزی (م 741) نویسنده کتاب القوانین الفقهیه فی تلخیص مذهب المالکیة.
احمد بن ادریس معروف به قرافی (م 684) صاحب الاحکام فی تمییز الفتاوی عن الاحکام و مؤلف الفروق این کتاب دارای چهار جزء است.
ابراهیم بن محمد، معروف به ابن فرحون مؤلف تبصره الحکام، این کتاب در دو جزء تنظیم شده است.
محمد بن محمد اندلسی قرناطی، معروف به ابن عاصم (م 829) مؤلف تحفة الحکام، که این کتاب هم دو جزء میباشد.
ابوالحسن معروف به تسولی، مؤلف البهجة فی شرح التحفة بالتحفة.
ابو عبدالله معروف به خطاب، صاحب مواهب الجلیل شرح سیدی خلیل. این کتاب شامل شش جزء میباشد.
عبد الله معروف به خرشی (م 1101) صاحب شرح مختصر سیدی خلیل (م 767) . این کتاب دارای شش جز میباشد و عدوی (م 1189) حاشیهای بر «مختصر» نوشته که با آن چاپ شده است.
مواق، مولف التاج و الاکلیل لمختصری خلیل.
علامه محمد بن احمد معروف به ابن رشد قرطبی (م 595) نویسنده بدایة المجتهد و نهایه المقتصد، این کتاب بسیار جالب است و دو جزء را شامل میشود.
مالک علاوه بر کتاب، سنت، فتاوی صحابه، اجماع، قیاس، استحسان، مصالح مرسله و استصحاب، عمل اهل مدینه را در زمره منابع دینی یاد کرده است. مالک، ظاهر قرآن را بر سنت مقدم میداشت. مالک طعن بر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را زشت شمرده و آن را جرم بزرگ میدانست. مالک به درستی نظام «استخلاف» اذعان داشت. او همچنین قرآن را قدیم دانسته و به جبر باور داشت.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شافعيه بر پيروان ابي عبدالله محمد بن ادريس بن عباس بن عثمان بن الشافع الهاشمي (150 - 204 هجري) (يكي از ائمه فقهي چهارگانه اهل سنت) اطلاق مي شود. شافعي در مدينه متولد شد و بعد از مدتي كه به سن جواني رسيد، به شهرهاي مختلف از جمله مكه، بغداد، مصر و يمن مسافرت نمود او از شاگردان مالك بن انس بود و همچنين از شاگردان ابوحنيفه هم استفاده كرده، و در برخي مسائل فقهي پيرو مذهب حنفي بوده، ولي به خاطر مسافرت هايي كه به شهرهاي مختلف داشته و با مشاهده مسلك هاي گوناگون، مذهب جديدي پديد آورد كه از اختلاط دو مذهب حنفي و مالكي بود. و در مسائل كلامي هم از اتباع ابوالحسن اشعري محسوب مي شد، شافعي همچون ديگر اهل سنت كتاب سنت، اجماع و قياس را حجت مي داند.[1]
او فقيهي بود ميانه رو، و صاحب نظر، مذهب او تلفيق شده از فقه حجازي و عراقي.
شافعي خداوند را با تمام صفات قديم است و قرآن را غير مخلوق و معتقد به آفريده شدن بهشت و دوزخ مي باشد و همچنين عذاب قبر و سؤال نكير و منكر را قبول دارد، و معتقد است كه مرتكب گناه كبيره كافر نمي شود، (برخلاف برخي گروه هاي اسلامي كه مرتكب گناه كبيره را كافر مي دانند،) و هر كس به اندازة گناهش معذّب مي شود و به شفاعت پيامبر هم معتقد است، اعتقاد به معراج پيامبر دارد و مي گويد: كه نيكي و بدي به اراده خداوند است و بنده در فعل مختار است. خداوند را در اوصاف تشبيه نمي كند و به خلافت ابوبكر و عمر و عثمان و علي ـ عليه السلام ـ به همان ترتيب خلافت شان معتقد هست.[2] مذهب شافعي مثل ساير فرقه هاي ديگر شواهد و نصوص مسلمي را كه در جانشيني بلافصل علي ـ عليه السّلام ـ بعد از پيامبر وجود دارند، ناديده گرفته و آن حضرت را خليفه چهارم مي داند.
در مكتب شافعي براي حديث اهميت بيشتري قائل هستند، طوري كه اگر تعارضي بين حديث و قرآن حاصل مي شد، حديث را مقدم مي دانستند، به عقيده شافعيان مجموعه احاديث مظهر تمدن اسلام هستند. هر چند شافعي در زمينة حديث آزادترند، در عين حال عمل به رأي را به هر شكل آن رد مي كند و تحقيق و بحث در اصول دين (بحث كلام) را به طور كلي مردود مي داند.[3]
پيروان مذاهب چهارگانه اهل سنت كه مذهب شافعي از آن جمله مي باشد، به خاطر اهتمام بيشترشان به صحابه و اعتقاد به عدالت همه آنان، نقد صحابه را جايز نمي دانند. هر چند در تاريخ گناهان بزرگي از آنان نقل شده باشد. ايمان به حدوث عالم و مخلوقيت آن، ايمان به صفات ذات خداوند و ازلي بودن آنها، ايمان به رسل و انبياي الهي و كتب آسماني، معجزات انبياء و كرامات اولياء ايمان به فناء عباد و احكامشان در معاد، ايمان به خلافت و امامت و شروط زعامه، در نزد همة آنان از اركان دين شمرده مي شوند.[4]
بنابراين اختلاف شافعي با سه گروه ديگر اهل سنت، در فروع است و همچنين در ايمان هم اختلاف اندكي دارند كه درستي ايمان در مذهب شافعي سه شرط دارد. اقرار به زبان، تصديق به جنان (قلب) و عمل به اركان، و چون اين گونه باشد به طاعت بيفزايد و از معصيت بكاهد.[5]
شافعي در الهيات، اخباري و ظاهري بود، يعني ظواهر آيات و سنت پيامبر را ملاك عقيده مي دانست. او در اصول دين مذاق و مشرب مكتب اشاعره داشت.[6]
بنابراين مي توان عقايد شافعي را بصورت فهرست وار اينگونه بيان كرد:
1. اعتقاد به قديم بودن خداوند، با تمام صفاتش و عدم تشبيه خداوند در اوصاف.
2. غير مخلوق بودن قرآن و معتقد به آفريده شدن بهشت و دوزخ، قبول عذاب قبر و سؤال نكر و منكر.
3. اعتقاد به شفاعت پيامبر و رفتن آن حضرت به معراج.
4. مختار دانستن انسان در اعمال و رفتار.
5. اعتقاد به درستي خلافت خلفاي راشدين (ابوبكر، عمر، عثمان، و علي ـ عليه السّلام ـ) گويا به حديث غدير توجه نداشته است.
6. اهتمام بيشتر به حديث و رد عمل به رأي، مخالفت با علم كلام.
7. اعتقاد به سه شرط براي درستي ايمان و ... .
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ملطي، ابوالحسين، التنبيه والرد.
2. ابوزرعه، تنقيح اللباب.
3. انصاري، ابويحيي قاضي ذكريا، تحفة الطالب.
4. دكتر صفا، تاريخ ادبيات ايران، ج 1.
[1] . مشكور، محمدجواد، موسوعه الفرق الاسلامية، بيروت، مجمع البحوث، چاپ اول، 1415 هجري، ص 300 ـ 301.
[2] . ابوالمعالي محمد الحسيني العلوي، بيان الاديان، به اهتمام سيد محمد دبير سياقي، تهران، انتشارات روزنه، چاپ اول، 1376، ص 46.
[3] . بي ناس، جان، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حكمت، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ اول، 1380، ص 754.
[4] . بغدادي، عبدالقاهر، الفرق بين الفرق، تحقيق عبدالحميد، بيروت، مكتبه عصريه، 1411 هجري، ص 323.
[5] . ابوالمعالي، پيشين، ص 47.
[6] . فضائي، يوسف، مذاهب اهل سنت و فرقه اسماعيليه، تهران، آشيانه كتاب، چاپ اول، 1383، ص 152.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اهل سنت چهار مذهب فقهي معروف دارند كه عبارتند از:
1. مذهب حنفي: موسس اين مذهب ابو حنيفه، نعمان بن ثابت بن زوطي بن ماه مي باشند. وي اصالتاً ايراني بوده زيرا جدش، زوطي از اسيران كابل بوده است ولي ابوحنيفه در 80 هـ در كوفه متولد شد و در همانجا به آموختن فقه و علم كلام پرداخت و در سال 150 هـ در گذشت.
2. مذهب مالكي: موسس اين مذهب مالك بن انس مي باشد. وي فقيهي عربي الاصل بود كه در مدينه متولد شد و در همانجا درگذشت.
3. مذهب شافعي: بنيانگذار اين مذهب محمد بن ادريس شافعي است. وي فقيهي عربي است. كه در غزه متولد شد و در مصر درگذشت.
4. مذهب حنبلي: يكي از آن چهار مذهب اهل سنت مذهب حنبلي است كه مؤسس آن احمد بن حنبل مي باشد، نام او ابو عبدالله است، در بغداد به دنيا آمده و در همان شهر از دنيا رفت. او فقيهي است كه بسيار سفر مي نموده و در طلب علم و حديث به شام و حجاز و يمن و كوفه و بصره رفت و احاديث بسياري گردآوري و آنها را در مجموعه اي كه «مسند ابن حنبل» خوانده مي شود، فراهم آورد. ابن حنبل از تمسك به راي تبري مي جست و تنها به كتاب الله و حديث استدلال مي كرد. ابن حنبل از بزرگترين شاگردان شافعي بود و سپس از مذهب وي روي برتافت و مذهب مستقلي به نام مذهب حنبلي ايجاد كرد.[1]
احمد بن حنبل مذهب خود را بر چند اصل ذيل بنياد نهاد 1. نص قرآن و سنت 2. فتاوي صحابة پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ 3. قول بعضي از صحابه هرگاه موافق كتاب و سنت باشد. 4. تمام احاديث مرسل و ضعيف رواج مذهب حنبلي از سه مذهب ديگر اهل سنت كمتر است.[2]
سبب اشتهار احمد بن حنبل، پافشاري او بر حادث نبودن قرآن است كه در زمان مأمون و دو زمامدار عباسي پس از وي يعني (معتصم و واثق) مورد اختلاف شديد قرار گرفته بود. احمد بن حنبل هر گونه فشاري را در اين باره تحمل كرد و از عقيدة خود دست بر نداشت. و اين امر موجب شهرت احمد بن حنبل و رسميت يافتن عقايد وي شد.[3]
وي در ضبط و نقل احاديث و اينكه ايمان به همة آنچه در احاديث دربارة صفات خداوند آمده، تلاش نمود و با استناد به احاديث، اصول عقايد اسلامي را تدوين كرد. لذا از او به عنوان امام «اهل حديث» ياد مي شود، چنانكه گاهي تعبير «حنبليه» معادل اصطلاح اهل الحديث به شمار مي رود.
عقايد احمد ابن حنبل:
1. از ديدگاه احمد ابن حنبل ايمان به قدر و رواياتي كه در اين باره وارد شده، واجب است و هيچگونه پرسشي در اين مورد جايز نيست. توصيه مي كند كه در اين مورد از مناظره اجتناب شود و كسي علم جدال را نياموزد.
2. در اثبات صفات براي خداوند، تا مرز تشبيه به صفات مخلوق پيش مي رود.
3. وي معتقد بود كه قرآن حادث نيست، بلكه قديم است.[4] يعني مانند ذات الله كه قديم مي باشد. از بزرگان مذهب حنبلي مي توان به ابن تيميه و ابن قيم اشاره كرد.
سير تاريخي مذهب حنبلي: اين مذهب بعد از احمد حنبل اندكي گسترش يافت و بار ديگر در قرن هشتم هجري توسط احمد بن تيمية حراني دمشقي تبليغ و ترويج گرديد. هرچند مي توان گفت وي در حقيقت روش عثمانيه در عهد معاويه و بني اميه را احيا كرد و عقايد خود را به عنوان مذهب سلفيه كه برگرفته از اهل حديث و حنبلي بود، نام گذاشت و بعدها مذهب حنبليه به سلفيه معروف و مشهور گرديد. بنابراين، ابن تيميه با عقايد و آرائي كه بوجود آورد زمينة فكري مذهب و هابيه را فراهم ساخت.[5]
وضعيت مذهب حنبلي در حال حاضر:
عقايد و آراء ابن تيميه قرنها به بوتة فراموشي سپرده شد، تا اينكه در قرن دوازدهم هجري عبدالوهاب ظهور كرد و به ترويج عقايد ابن تيميه پرداخت. ولي بيش از هر چيز بر همان آرائي كه ابن تيميه ابداع كرده بود، پاي فشرد. عقايد بي پايه و روش نادرست وهابيه در حال حاضر زير پوشش «سلفيه» ترويج مي شود. بنابراين وهابيت در حقيقت پرچم دار انديشه و افكار احمد حنبل در دوران معاصر مي باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شهرستاني، ملل و نحل، تأليف.
2. مشكور، جواد، تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلامي.
3. سبحاني، جعفر، عقايد و فرهنگ فرق اسلامي.
4. رباني، عليط، فرق و مذاهب كلامي.
پی نوشتها:
[1] . مشكور، محمد جواد، تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلامي، انتشارات اشراقي، چاپ پنجم 1372، ص 101 و 102 و 103 و 104.
[2] . مشكور، محمد جواد، تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلامي، ص 104، همان.
[3] . رباني، علي، درآمدي بر علم كلام، انتشارات دارالفكر، چاپ اول، 1378، ص 245.
[4] . رباني، علي، فرق و مذاهب كلامي، ص 243 و 244، همان.
[5] . رباني، علي، فرق و مذاهب كلامي، ص 175، همان.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مذهب اشعريه از معروف ترين مذاهب كلامي در دنياي اهل سنت است، كه در آغاز قرن چهارم هجري پديد آمد. قبل از آن، مذهب حنبليه، مذهب رسمي و معروف ميان اهل سنت بود. مؤسس مذهب اشعريه ابوالحسن علي بن اسماعيل اشعري است، وي به سال 260 هجري قمري در بصره به دنيا آمد، و به سال 324 يا 330 در بغداد در گذشت. پدرش اسماعيل بن اسحاق، مكني به «ابي بشر» از طرفداران اهل حديث بود، بدين جهت اشعري در كودكي با عقايد اهل حديث خو گرفت، در دوران جواني به مكتب اعتزال گرايش يافت و تا چهل سالگي با معتذله بود. ولي بار ديگر به جانبداري از عقايد اهل حديث قيام كرد.
تاريخ كناره گيري ابوالحسن اشعري از مكتب اعتزال، از روي قرائن در اوايل قرن چهارم هجري رخ داده كه هنوز استاد وي در قيد حيات بوده است.[1]
وي همانگونه كه ذكر شد در چهل سالگي، در مسجد جامع بصره، بازگشت خود را از مكتب اعتزال و گرايش خود را به مكتب احمد بن حنبل، رسماً اعلام نمود. علت اعتزال ايشان از مذهب معتزله اين بود كه روزي در مسأله «صلاح» و «اصلح» با استاد خود مخالفت نمود، و از او جدا گشت.
گرچه علت و انگيزه هاي بازگشت اشعري از مكتب معتزله، يك پديدة رواني است، كه طبعاً براي خود دلايلي داشته است. ولي برخي به جاي واقع بيني و انگشت گذاردن روي انگيزة واقعي بازگشت، به خيال پردازي دست زده، و عللي را براي آن يادآور شده اند. از جمله گفته شده كه علت روگرداني اشعري خواب هايي بوده كه او را از راه اعتزال باز داشته است.[2]
اشعري در سخنوري و فن مناظره مهارت كامل داشت، مناظرة معروف او با ابوعلي جبائي و سخنراني هاي او در مسجد جامع بصره در روزهاي جمعه، در موفقيت و شهرت او نقش مؤثري داشت. از مطالعة آثار اشعري به دست مي آيد كه وي متفكري خوش استعداد و صاحب قريحه و محققي پر تلاش بود و از نوعي نبوغ نيز بهره داشت و در جهت رفع تضاد ميان عقل گرايي معتزله و ظاهرگرايي، كوشش بسيار نمود. اينكه انگيزة وي بر اعلان مخالفت با معتزله چه بود، كاملاً روشن نيست، ولي با توجه به آراء و نظريات، وي پيرامون موضوعات كلاميِ مورد اختلاف ميان معتزله و اهل حديث، مي توان حدس زد كه وي در صدد ارائه طرحي، براي اصلاح عقايد ديني از لغزش هايي كه بر پاية عقل گرايي معتزله و ظاهرگرايي اهل حديث احساس مي كرد، برآمد، و به تعديل آن دو مبادرت ورزيد. مكتب اشعري، در زمان حيات بنيان گذار آن شكل گرفت. و از همان روزهاي نخست با مخالفت هايي روبرو گرديد. قبل از همه، معتزليان كه از تغيير جهت ناگهاني شاگرد قديم مكتب خود دلتنگ گرديده، بودند، با او به مخالفت برخاستند. علاوه بر آنان ظاهرگرايان و در پيشاپيش آنان حنبليان نيز با ترديد و تحيّر با وي برخورد، نمودند و گفتند: اين تازه وارد كيست، كه در عين ادعاي كناره گيري از معتزله، باز هم جرأت ندارد كه بي كم و كاست، به نصوص و ظواهر ديني، بسان اهل حديث استناد نمايد.[3]
از جنبة سياسي نيز تا زمان به قدرت رسيدن سلجوقيان (قرن پنجم هجري) مكتب اشعري از موقعيت خوبي برخوردار نبود. زيرا قبل از آنان بيش از يك قرن آل بويه حكومت مي كردند. در زمان حكومت آل بويه شرايط مناسبي براي عقل گرايان بوجود آمد و اشاعره وضعيت مطلوبي نداشتند. با به قدرت رسيدن سلجوقيان، وضعيت به سود اشعريان تغيير كرد و مذهب اشعري در جهان تسنن مقامي ممتاز به دست آورد. زيرا توسط نظام الملك وزير سلجوقي مقرر شد كه در دو مدرسة نظامية بغداد و نيشابور، تعليمات بر وفق مذهب اشعري باشد. از آن پس مذهب اشعري، مذهب رسمي اهل سنت گرديد.[4]
ابوالحسن اشعري ناشر علم كلام جديدي در ميان اهل سنت و جماعت گرديد، چون خود بيشتر با معتزله همكاري داشت و روش كار ايشان و نقاط ضعف فلسفة آنان را مي دانست. به كمك علماي اهل سنت و جماعت بساط ايشان را برچيد. اشعري در مقابل روش (معتزله) كه يك شيوة عقلاني بود، طريقة اهل سنت را تأييد و تقويت نمود. و بر خلاف معتزله، معتقد به قدم قرآن، و تفاوت بين ذات و صفات خدا، و ضرورت رؤيت خداوند در آخرت شد.[5]
از سال ششصد به بعد، مذهب اشعري رو به گسترش نهاده و اكثريت مسلمانان را متوجه خود كرده است. بنابراين مي توان گفت، كه برخي از فريفتگان مكتب او مانند شيخ محمد زاهد كوثري، دربارة تاريخ نشر مذهب او به اغراق گويي پرداخته و مي گويد؛[6]
شاگردان اشعري در شهرهاي عراق و خراسان و شام و مغرب منتشر شدند و راه او را در پيش گرفتند و مسلمانان، مذهب اهل سنت را بر اساس شيوة اشعري، بنا نهادند و اين مسلك تا آخرين نقطة آفريقا پيش رفت.
از مهمترين تأليفات ابوالحسن اشعري كه در دست است، كتاب الابانه، اللمع، مقالات الاسلاميين و رسالة استحسان الخوض في علم الكلام را مي توان نام برد. از طرفداران سرسخت مذهب اشعري كه در تقويت و ترويج اين طريقه اهتمام كردند، ابوبكر باقلاني، ابن فورك اسفرايني، امام الحرمين جويني و ابو اسحاق شيرازي بودند.[7]
در پايان لازم است به اين نكته اشاره شود كه بر اساس حديث متواتر ثقلين از نبي اكرم _ صلّي الله عليه و آله _ ابوالحسن اشعري در طريق ضلالت بود و مكتبي كه بوجود آورد بر خلاف قرآن و اهل بيت _ عليهم السلام _ بنيان گذاري شد و راه ضلالت را در پيش گرفت و عده اي را نيز گمراه كرد.[8]
معرفي منابع جهت مطالعة بيشتر:
1. شهرستاني، عبدالكريم، ملل و نحل.
2. مشكور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامي.
پی نوشتها:
[1] . رباني، علي در آمدي بر علم كلام، دارالفكرع اول، 1378، ص269،271.
[2] . سبحاني، جعفر، فرهنگ و مذاهب اسلامي، مهر، 1371، ج1، ص17.
[3] .شهرستاني، عبدالكريم، ملل و نحل، انتشارات قابان، 1335، ج1، ص32.
[4] . مشكور، محمد جواد، سير كلام در فرق اسلامي، شرق، 1376، ص40.
[5] .رباني، علي، فرق و مذاهب كلامي، مركز جهاني، 1383، ص201و202.
[6] . فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامي، ج 1، ص 34، همان.
[7] . درآمدي بر علم كلام، ص 283، همان.
[8] . فرق و مذاهب كلامي، ص 186، همان.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
توجه و عنايت اهل سنت به شيخين و خصوصاً خليفه دوم عمر دو علت ميتواند داشته باشد:
1 . سيرة عملي شيخين.
2 . تأثيرگزاري عمر در عقايد اهل سنت.
پس از جريان كودتاي سقيفه و در نتيجه غصب خلافت توسط ابوبكر و همكاري عمر و حقكشيهايي كه در جريان ميراث پيامبر و مسأله فدك انجام گرفت، تا جايي كه حضرت صديقة طاهره فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ از شيخين ناراضي و غضبناك، به ديدار حق نايل گرديد[1] و امام علي ـ عليه السّلام ـ به طور كلي از صحنه كنار زده شد، در عين حال رفتار ابوبكر و عمر در زمان خلافت طوري ساماندهي شده بود كه كاملاً رياكارانه و عوامفريبانه بوده است، با اين كه عمر از ثروتمندان قريش در دورة خلافت بوده، ولي زندگي ساده را براي خود و خانواده و كارگزاران خود ميپسنديد. و شخصاً برداشت زهدگرايانه افراطي از دين داشت.[2]
عمر زماني كه شنيد سعد بن ابي وقاص قصري ساخته و دري در بيرون آن گذاشته است، كسي را فرستاد تا به كوفه رفته آن در را آتش زده و بازگردد.[3]
ميگويند: «خليفه دوم فرزندش را به جرم شرابخواري آنقدر زد تا از دنيا رفت»[4] شيخين در همان اوائل به عنوان نمونه و الگو در افكار و اذهان برخي از مسلمانان مطرح بودهاند، زماني كه شوراي شش نفره براي انتخاب جانشين بعد از عمر تعيين گرديد. عبدالرحمن بن عوف به امام علي ـ عليه السّلام ـ گفت: با خدا ميثاق و تعهدي داري كه اگر بر سركار آمدي به كتاب خدا و سيرة رسول خدا و سيرة شيخين عمل كني.[5] اما حضرت علي ـ عليه السّلام ـ از قبول عمل طبق سيرة شيخين امتناع كرد و در مقابل عثمان اين شروط را پذيرفت، ولي در طول خلافت خود نه تنها به قرآن و سيرة رسول اكرم عمل نكرد كه به سيرة شيخين نيز پشت پا زد. او به بدعتهاي ديني متهم گرديد، تا آنجا كه از عايشه نقل شده كه به عثمان ميگفت: چه زود سنت پيامبرتان را ترك كرديد.[6] عايشه او را «نعثل» «خرفت» ناميد و ميگفت: اقتلوا نعثلاًَ فقد كفر»[7]
زماني كه خبر قتل عثمان به عايشه رسيد، گفت: اعمال او و وي را به كشتن داد.
او كتاب خدا را آتش زد و سنت پيامبر را ترك كرد[8] عبدالرحمن بن عوف كه به شرط عمل به سيرة شيخين با عثمان بيعت كرده بود، مدعي بود كه عثمان از سنت شيخين تخلف نموده است، و قتي به او اعتراض كرد از او سخت كتك خورد.[9] و در نامهاي كه به برخي از صحابه به شهرها نوشته بودند تا مردم بر ضد عثمان تحريك نمايند آمده است: كتاب خدا و سنت رسول او دگرگون شده همانگونه كه احكام شيخين تغيير كرده است.[10]
شخصي ميگويد مالي نزد عمر آوردند، فرزند او درهمي برداشت و در دهاناش گذاشت و رفت عمر در پي او رفته و پول را از او گرفت، راوي ميگويد: نزد عثمان بودم مالي را آوردند فرزندش پولي را برداشت و بعد خادمش، اما عثمان اعتراض نكرد، به گريه افتادم، علت را پرسيد، قصه را شرح دادم، عثمان گفت: عمر به خاطر خدا به خويشاناش نداد و من به خاطر خدا به خويشانم ميدهم.[11]
با مقايسه رفتار عثمان با سيرة شيخين معلوم ميگردد كه چرا اهل سنت نسبت به شيخين (ابوبكر و عمر) تعصب بيشتري دارند.
2 . تأثيرگذاري عمر در افكار اهل سنت:
نكته ديگري كه باعث اين تعصب شده است، تأثيرگذاري عمر در عقايد و باورهاي اهل سنت است، عمر بيش از هر شخصيت ديگر در فكر و انديشههاي اهل سنت تأثير داشته و لذا فكر و عمل او در ميان سنيها از اهميت بسيار بالايي برخوردار است.
در رواياتي كه اهل سنت در مناقب عمر نقل كردهاند مقامي كه براي او در نظر گرفته شده، اندكي كمتر از مرتبه نبوت است. اين مقام با تعبير محدث بيان شده است، عمر خود را همرديف پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ميدانسته است و وقتي در نهي متعه نساء بر عمر اعتراض ميشود، در جواب ميگويد: من همرديف محمد هستم او بنا به مصلحتي حلال كرد و من حرام مينمايم.[12]
همچنين براساس رواياتي كه در منابع اهل سنت راجع به عمر آمده است، آنها معتقدند كه قبل از آنكه خدا چيزي را نازل كند، عمر بدان حكم كرده و پس از آن خدا آياتي در اين باره فرستاده است، اين گونه روايات را به عنوان «موافقت عمر» ميشناسند و در بعضي از نمونهها كه عقيدة رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ با عقيدة عمر مخالف بوده خداوند موافق با عمر آياتي را نازل كرده است.[13]
پس ميتوان گفت كه بسياري از مباني اهل سنت توسط عمر شكل گرفته است، حتي در جايي كه بين سنت پيامبر و سيرة عمر تعارض باشد، سيرة عمر را مقدم ميدارند كه نمونه بارز آن مسأله نماز تراويج است، اين نماز را پيامبر بدون جماعت برگزار ميكردند كه عمر از اين كار خوشش نيامده و دستور داد كه به جماعت خوانده شود. هماكنون هم نافله شبهاي رمضان را طبق دستور عمر به جماعت بجا ميآورند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . تاريخ يعقوبي، احمد بن ابو يعقوب.
2 . شيعه و زمامداران خودسر، جواد مغنيه.
3 . تاريخ تحليلي پيشوايان م، اديب عادل.
4 . كارنامه اسلام، عبدالحسين زرينكوب.
[1] . بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، بيروت، دارالفكر، 1401 هـ . ق، ج 4، ص 42.
[2] . هيثمي، كشف الاستار، بيروت، 1399ق، ج 2، ص 303.
[3] . دينوري، ابوحنيفه احمد بن داود، اخبارالطوال، قاهره، 1960، ص 124.
[4] . دميري، حياة الحيوان، بيروت، مكتبة الاسلاميه، بيتا، ج 1، ص 49.
[5] . طبري، محمد بن جرير، بيروت، مؤسسة الاعلمي، بيتا، ج 4، ص 233.
[6] . بلارزي، محمد بن يحيي، انساب الاشراف، بيروت، 1400 هـ . ق، ج 4، ص 233.
[7] . ابن اثير، ابوالحسن علي، الكامل في التاريخ، بيروت، دارصادر، 1385 ق.
[8] . مفيد، محمدبن محمدبن نعمان، الجمل، قم، مكتبه الاعلام الاسلامي، 1371 ش، ص 191.
[9] . بلازري، انساب الاشراف، بيروت، 1400، ج5، ص75.
[10] . دينوري، ابن قتييه، الامامة و السياسة، قم، منشورات رضي، 1413 ق، ج1، ص53.
[11] . كنعاني، عبدالرزاق، الامالي في آثار الصحابه، قاهره، مكتبة القرآن، بيتا، ص 53.
[12] . طبري، محمد بن جرير، تاريخ طبري، بيروت، مؤسسه الاعلمي، بي تا، ج4، ص225.
[13] . نجمي، صادق، سيري در صحيحين، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1379 ش، ص290.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
به عنوان مقدمه بايد بدانيم كه امروزه، بخش مهمي از مسلمانان جهان را (يك چهارم) شيعيان تشكيل ميدهند. در ميان آنها، دانشمندان، محققين شعراء و نويسندگان برجستهاي هستند كه خدمات مهمي را به جهان اسلام عرضه داشتهاند. به گونهاي كه اكثر پايه گزاران علوم اسلامي، از شيعيان بودهاند. با اين حال بايد اعتراف نمود كه هنوز زواياي بسياري از اعتقادات و تفكر بلند شيعه بر جهانيان ناشناخته مانده است. تنها در دورههاي اخير بود كه با چاپ كتاب و مقاله و ايراد سخنراني و نشستهاي علمي، زمينه مناسبي جهت شناخت هر چه بيشتر تشيع فراهم آمد.
امّا اين كه چطور شد كه شيعه عليرغم حقانيت آن، در اقليت واقع شد؟ پاسخ اين سؤال را بايد از دل تاريخ پر فراز و نشيب اسلام به دست آورد، و آن اين كه، پس از رحلت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در حالي كه اهل بيت و عدهاي ديگر از صحابه مشغول انجام مراسم خاكسپاري آن بزرگوار بودند، عدهاي ديگر كه بعدها اكثريت را توانستند با خود همراه كنند، بدون مشورت با اهل بيت پيامبر و ياران آنها، در محلي به نام سقيفة بني ساعده، جمع شده و به عنوان مصلحت انديشي، خليفهاي را براي مسلمانها تعيين نمودند.
علي ـ عليه السّلام ـ و يارانش از جمله سلمان، ابوذر، مقداد، عباس و زبير، درصدد انتقاد به اين روش برآمدند. نزاع شيعه دربارة خلافت، از نوع نزاع بر سر قدرتي كه از پيامبر به ارث مانده است، نبود تا همچون اكثريت با مصلحت انديشي سياسي محك زده شود. بلكه اعتقاد به ولايتي الهي بود كه در پرتو آن معارف و احكام الهي، جايگاه شايستة خود را جهت نيل به آرمانهاي عدالتخواهانة اسلام، مييافت.
و به اين ترتيب بود كه اين گروه در شمار اقليت معترض در مقابل اكثريت درآمدند. هر چند اين اقليت در امور مربوط به اجتماع شركت جسته و خود را از منافع و مصالح عمومي كنار نكشيده، ولي از حيث عقيده، تسليم اكثريت نشدند.
علت عمدة گسترش عقيدة اكثريت كه بعدها خود را به نام اهل سنت ناميدند، همان بود كه گفته شد، ولي علل متعددي ديگر از همان روزهاي آغاز پيدايش اين نظريه، موجبات تسلط اين طرز تفكر را بر جهان اسلام فراهم آورد كه برخي از آنها عبارتند از: 1. حاكميت و اقتدار سياسي: همان طور كه توضيح داده شد، جمعي توانستند به عنوان مصلحت انديشي در تعيين خليفه، نظر خود را به عنوان اكثريت تحميل نمايند. و چون اقتدار سياسي و تحقق عنوان «خليفه مسلمين» ايجاب كرد كه حداقل صحابه بزرگ پيامبر را با خود هماهنگ سازند،متخلفين از بيعت را متخلف از جماعت مسلمين معرفي نمودند. تا به اين سان مردم عادي جهت حفظ منافع خود از آنها فاصله بگيرند. بعدها نيز مسئله حاكميت، نقش مهمي را دربارة تحميل عقيدهاي خاص بر جامعه ايفا نمود. چنان كه دو تن از شاگردان ابوحنيفه، به نامهاي ابويوسف و شيباني، به خاطرنزديكي با هارون الرشيد، موفق شدند كه پس از مرگ ابوحنيفه، مذهبش را گسترش دهند. با اين كه علماي بعد از ابوحنيفه از جمله احمد بن حنبل و ابوالحسن اشعري، وي را كافر و زنديق دانستند. صلاح الدين ايوبي، با تكيه بر قدرت و كشتار فجيع توانستند، مذهب اكثريت مردم را كه شيعه فاطمي بود، به مذهب شافعي تغير دهند. كما اين كه مذهب حنبلي، با تأييد عباسيان در عصر معصم شناخته شد.[1]
بنابراين نبايد نقش مهم حاكميت و اقتدار سياسي را در اكثريت يافتن طرز تفكري، اهل سنت از نظر دور داشت.
2. عامل مهم دوم، فتوحات اسلامي بود. فتوحات اسلامي، زمينة بسيار خوبي براي نفوذ تفكر حاكمان وقت كه خود را اهل سنت قلمداد ميكردند، به سرزمينهاي فتح شده بود. مردم مناطقي كه براي اولين بار با اسلام آشنا ميشدند، معارف و دين جديد را از دست كساني دريافت مينمودند كه خود را نماينده واقعي اسلام ميناميدند. طبيعي است كه با پذيرش تفكر خاص حكومتي از ناحيه مردم سرزمينهاي ديگر، راهي براي تبعيت از عقيدهاي خاص و ناب مكتب اهل بيت(ع) باقي نميماند. در اين ميان هر يك از فرقههاي چهارگانه اهل سنت كه گوي سبقت را در ورود به اين كشورها ميربود، موفق ميشد، طرز تفكر خاص خود را بر آنها حاكم نمايد. چنان كه وقتي يحيي بن يحيي از شاگردان مالك، حاكم اندلس شد، مذهب مالكي را در آن جا ترويج نمود.
3. عامل سوم مخالفت شيعه با نظامهاي جبار و سلطهگر وقت بوده است. شيعه به واسطة برخورداري از ائمه حق طلب و معارف و اعتقادات عدالت جويانه، همواره با حاكمان زمان خود به نحوي از انحاء درگير بوده است. و زمامداران نيز از هيچ كشتار و زندان و شكنجه و تبعيد نسبت به آنها رويگردان نبودهاند. در اين حال طبيعي است كه عدد شيعه رو به كمي گذارد. و آنها كه با هر زحمت باقي ميماندند از ترس جان، مال و آبرو، در ظاهر خود را با اكثريت هماهنگ كردند، اين تنها شيعه نبود كه از ناحيه حكومت مورد تهديد جدي بود، بلكه در حوزة اسلام دهها مذهب ديگر نيز وجود داشته كه به علت ستيزه با نظام قدرت به انقراض كشيده شد، مثل مذهب حسن بصري، سفيان ثوري، اوزاعي و نظاير آن. ولي تشيع با توجه به اصالت مكتب و فداكاري و سربداري يارانش، هر چند در قالب اقليت، جايگاه ويژه خود را در قلب جهان اسلام حفظ نمود.
4. عامل چهارم تفاوت بنيادي ميان اسلام واقعي و اسلام منطقهاي است. به اين معنا كه مسلمانها معمولاً از تفكري دربارة اسلام پيروي ميكنند كه در منطقة آنها حاكم است. و كمتر مسلماني به خود اين جرأت و جسارت را ميدهد كه دربارة اسلام واقعي به تحقيق بپردازد. و چون مسلمانها غالباً در محيطهايي پرورش يافتهاند كه ديدگاه اهل سنت بر آن حاكم است، از اين رو عقيده به مباني اهل سنت را به عنوان ميراث پيامبر و صحابه برگزيدهاند. و حال اين كه با اندك تحقيقي متوجه خواهند شد كه به حقايق و معنويات اسلام بايد از دريچة چشم شيعه بنگرند. چنان كه دكتر كربن ميگويد: آن چه از مطالعات و پيجوئيها(ي) علمي براي من كه يك مستشرق مسيحي پروتستاني ميباشم، دستگير شده، اين است كه به حقايق و معنويات اسلام، از دريچة چشم شيعه كه نسبت به اسلام جنبة واقع بيني دارد، بايد نگاه كرد و هر گونه مشكلي را با اصول و مباني شيعه و طرز تفكر اين طايفه بايد حل كرد.»[2]
با توجه به عوامل اكثريت يافتن اهل سنت كه به برخي از آنها اشاره شد، حال بايد ديد كه آيا چنين اكثريتي ميتواند ملاك حقانيت باشد؟ به طور خلاصه بايد بدانيم كه اكثريت، ملاك حقانيت نيست، زيرا در غير اين صورت، بايد اسلام را نسبت به ساير اديان و مذاهب در جبهة باطل قرار دهيم. در بسياري از آيات، خداوند طرز نگرش اكثريت را تخطئه نموده، از جمله اين كه ميفرمايد: «بل جاءهم بالحق و اكثرهم للحق كارهون»[3]؛ بلكه (پيامبر) حق را براي ايشان آورده ولي بيشترشان حقيقت را خوش ندارند. در بحثهاي معرفت شناسي دين، مهمترين راههاي شناخت را دليل عقل و نقل بيان نمودهاند و اگر انسان با چراغ عقل و نصوص وحياني، به دنبال حقيقت بگردد، حقانيت تشيع بر وي مسلم خواهد شد.
امّا پاسخ بخش دوم سؤال، كه چرا بيشتر مسلمانها، شيعيان را مسلمان نميدانند، از توضيحاتي كه داده شد جواب آن به دست ميآيد. و آن اين كه روش حاكمان سياسي در برخورد با شيعه به عنوان گروهي كه مخالف نظامهاي غيرمشروع بودهاند، منجر به زدن اتهامهايي به آنها شده است. از جمله اين كه گفتهاند قرآني كه نزد شيعه است غير از قرآن اهل سنت است. يا ميگويند: شيعه با بوسيدن ضريح امامان و امامزادهها دچار شرك شده است. و نظاير اين اتهامات كه منجر به فضايي تاريك پيرامون شيعه شده و نتيجهاش اين شده كه برخي از افراد ناآگاه، شيعيان را كافر و بيدين تلقي كنند. ولي اكثريت اهل سنت چنين نيست، بلكه شيعيان را مسلمان مي دانند.
سياستهاي استعماري نيز در ايجاد يا دامن زدن به چنين موجي بيتأثير نبوده است. زيرا با حاكميت اسلام ناب كه از متن تشيع عدالت جو، بر ميخيزد، منافع استعمار مورد تهديد جدي واقع ميشود.
در نتيجه، هر چند دلايل عقلي و نقلي زياد بر حقانيت تشيع دلالت دارند، ولي عوامل چندي از جمله حاكميت سياسي اهل سنت بر بخش وسيعي از سرزمين اسلام، خصوصاً در اختيار داشتن حرمين شريفين، و ستيز عدالتجويانة تشيع با روشهاي غير اسلامي حاكمان حوزه اسلام، و عدم وجود روح تحقيق در نوع انسانها، به لحاظ تبعيت از تفكر حاكم بر جامعه، و حجم تبليغات گسترده بر عليه شيعه، تشيع را به صورت يك اقليت در دل جهان اسلام جاي داده است. راه مقابله با چنين تهاجم نابرابري، عرضة معارف و افكار بلند تشيع، خصوصاً امتياز بزرگ آن دربارة اعتقاد به ولايت مي باشد كه راه هدايت الهي را براي هميشه باز نموده است، در اين ميان بهره جستن از نشستهاي علمي با بزرگان اهل سنت و زدودن شبهات آنها كه منجر به فتواي آنها دربارة حقانيت شيعه شود، نقش مهمي را در ممانعت افراد ناآگاه از اتهام كفر به شيعه ايفا ميكند. چنان كه پيش از اين، شيخ محمود شلتوت از مفتيان الازهر مصر در فتواي تاريخي خود، تبعيت از مذهب جعفري را در كنار مذاهب چهارگانه اهل سنت، مشروع دانست. وي در بخشي از فتواي شجاعانه خود گفته است: همانا مذهب جعفري، معروف به مذهب شيعه دوازده امامي، مذهبي است كه تقيد به آن همانند ساير مذاهب اهل تسنن، شرعاً جايز است.[4]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. علامه فقيد طباطبايي، محمدحسين، شيعه در اسلام، دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعة مدرسين، 1362.
2. تيجاني سماوي، محمد، راه يافته، ترجمه عباس جلالي، مركز تحقيقات و پژوهشهاي علوم اسلامي دفتر تبليغات، 1368.
[1] . تيجاني سماوي، محمد، كتاب الشيعة هم اهل السنة، مؤسسه فجر لندن، ص 92 ـ 97.
[2] . طباطبايي، ظهور شيعه، ص 7.
[3] . مؤمنون/70.
[4] . مجله رسالة الاسلام، ارگان رسمي دار التقريب بين المذاهب الاسلاميه بالقاهره، شماره 3، ص 227، 1379 هـ .ق، به نقل از كتاب في سبيل الوحدة الاسلاميه، سيد مرتضي رضوي، مطبوعات النجاح بالقاهره، چ دوم، 1399 هـ ، ص 40.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
علامه عبدالحسين شرف الدين در خطاب به علماء اهل سنت مي فرمايد: مسائلی كه مي تواند ما ها را دور هم گرد آورد، بيش از مسائلي است كه ما ها را از هم جدا مي سازد. به گفته اين مصلح بزرگ مسائل اشتراكي در بين شيعه و سنّي بيش از مسائل اختلافي است، مسلمانان مي توانند از اين مسائل اشتراكي، بهرة كافي ببرند و خلاء وحدت را كه در جامعه مسلمين مشاهده مي شود، پركنند.
امروزه براي جهان اسلام، با تمام تفاوتهاي قومي و نژادي و جغرافيايي، آنچه ضرورت دارد، و يك اصل حياتي به شمار مي آيد، «وحدت و برادري» است.
آنچه كه اين وحدت را به هم مي زند و اينكه باعث مي شود كه در افكار و عقايد و شكل مذهب از نظر عبادت اختلافاتي پيش بيايد و عده اي در مخالفت با مذهب اهل بيت(ع) گام بردارد و گرچند علماي بزرگ در ميان آنها باشند عوامل مختلفي دارد كه به برخي از آنها اشاره مي شود:
1، گمان: ظن و گمان از لغزشگاههاي خطرناكي است كه انديشه بيشتر مردم جهان را به پرتگاه عقايد باطل و نادرست سوق داده است.
قرآن كريم در اين باره مي فرمايد: از چيزي كه به آن علم نداري پيروي مكن[1].
يعني، از ديدگاه قرآن، مسلمان حق ندارد، دنبال چيزي برود و ياچيزي را مورد عمل خود قرار دهد كه براي او قطعي و ثابت نيست.
اگر عقايد و آراء بيشتر علماء اهل سنّت را ريشه يابي و بررسي كنيم، به سادگي خواهيم ديد كه اغلب عقايد، ريشة علمي ندارد و به ظن و گمان منتهي مي شود.
اگر روزي پيروان همة مذاهب و هواداران همة عقايد متضاد، تصميم بگيرند كه تنها از علم پيروي كنند، مشكل اختلاف مذاهب حل خواهد شد.
2. تمايلات نفساني: در ميان لغزشگاه خطرناك انديشه، از نظر قرآن تمايلات نفساني است. اگر كسي بخواهد نقاط ضعف و قوت يك نظر را بيابد و دربارة آن درست بينديشد، به ناچار بايد خود را، در ارتباط با آن نظريه، از تمايلات نفساني برهاند. شايد بعضي از علماي اهل سنت در اثر تمايلات نفساني نمي توانند، حق را اظهار كنند. يا بپذيرند. چون با اظهار به حق و پيروي از آن، سيادتي را كه در پيش قوم خود دارد و يا در آمدي را كه از اين راه نصيبش مي شود، از دست خواهد داد.
3. تعصب: يكي ديگر از موانع وصول به آراي صحيح و مطابق با واقع، تعصّب است، تعصّب عبارتست از اوج پيروي از تمايلات در زمينة هواداري از فرد يا افراد و ياچيزي، بدون رعايت حق.
به گفته امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ امام و اسوه و الگوي مردم متعصب، شيطان است.
امام در اين باره مي فرمايد: او پيشواي متعصّبان و پيشرو مستكبران است؛آن كه اساس تعصّب را نهاد[2].
تعصّب، شخص متعصّب را وادار مي كند، به جاي اينكه به «گفته بنگرد، «گوينده» را ملاك داوري قرار مي دهد. تعصّب به انسان اجازه نمي دهد كه فكر كند كه «گفته» چيست هم آيا حق است يا باطل، درست است يا غلط؟ بلكه به او مي گويد: ببين «گوينده» كيست؛ اگر با تو هم خط است، نظرية او درست است و اگر همخط نيست، نظرية او خطاست.
هرگاه يكي از علماي اهل سنّت در متون ديني به نام يكي از بزرگان شيعه برخورد كند، بدون تأمل و فكر از روي تعصّب نظريه او را كنار مي نهد و مي گويد، اين شخص رافضي است. با چنين برخورد، آيا مي توان به حقيقت رسيد؟ در حاليكه قرآن مجيد مي فرمايد:
مژده بده آن بندگانم را كه سخن را مي شنوند و به نيكوترين آن، عمل مي كنند، اينان هستند كه خداوند راهنمايشان كرده است، و هم اينانند، صاحبان انديشه[3].
4. تقليد: تقليد در عقايد، يعني پذيرفتن نظرية ديگر و يا ديگران، بدون مطالبة دليل و برهان. تقليد زنجيري است بر فكر و انديشة انسان، تا اين زنجير هست، تصحيح عقايد امكان پذير نيست. بسياري از علماي اهل سنّت به اين مانع (تقليد) گرفتار هستند.
5. لجاجت: يكي ديگر از موانع وصول به حقيقت، لجاجت است. لجاجت به صورتي مرموز و پنهان انديشه را منحرف مي كند و نظر را غير صائب مي گرداند، به گونه اي كه صاحبنظر احساس انحراف نمي كند.
اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ در اين رابطه مي فرمايند: لجاجت، به صورت پنهاني، انديشه و رأي را مي ربايد[4].
بنابراين يكي ديگر از مشكلات علماي اهل سنّت، لجاجت است، كه فكر و انديشة آنها را به طور مرموزي منحرف مي كند و نمي گذارد، به حقيقت راه پيدا كنند.
به طور كلي اين چند عامل از عواملي هستند كه دامنگير بسياري از بزرگان اهل سنت است، البته مي تواند، عواملي ديگر هم دخيل باشد، ولي به طور كلي اين عوامل از عوامل مهم هستند كه مي تواند، مانع از راهيابي يك انديشه به حقيقت باشد. البته عده اي از بزرگان و علماي اهل سنت، اين زنجيره ها را درهم شكسته اند و آزادانه فكر كرده اند و هيچ يك از اين عوامل را در فكر و انديشه خود راه نداده اند و به حقيقت رسيده اند. كه به عنوان نمونه عده اي را معرفي مي كنيم:
1. دكتر محمد تيجاني اهل تونس كه در علم ديني تحصيل كرد، مسافرتهاي متعددي به شهر و كشور هاي مختلفي داشت در اثر همين مسافرتها و برخوردها به حقانيت شيعه پي برد و رسماً تشيع خود را اعلام نمود[5].
2. سعيد ايوب مصري
3. احمد يعقوب اردني
4. اسعد وحيد فلسطيني
5. صالح الورداني مصري .... افراد بيشماري كه بخاطر پرهيز از اطناب كلام از آوردن اسامي يك يك آنها خودداري مي كنيم، به آغوش باز و گرم خاندان پاك و مطهر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ باز گشته اند تا در دنيا و آخرت رو سفيد و سرافراز باشند[6].
اگر اين موانع در پيش باشد رسيدن به حق و استفاده از انديشه ناب اسلامي كه جز با اطاعت از خاندان وحي مسير نيست، ممكن نخواهد بود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. غلام اصغر البجنوري، المستبصرون.
2. دكتر محمد تيجاني، اهل سنت واقعي.
3. دكتر محمد تيجاني، همراه با راستگويان.
[1] . اسراء/36.
[2] . دشتي، محمد، نهج البلاغه، خطبة قاصعه دفتر نشر الهادي، چ سيزدهم،1379، ص380.
[3] . زمر/18
[4] . نهج البلاغه، دشتي همان، حكمت 179.
[5] . تيجاني، دكتر محمد، اهل سنت واقعي، انتشارات معارف اسلامي، چ دوم، 1372، ج اول.
[6] . تيجاني، محمد، اهل بيت كليد مشكلها، انتشارات معارف اسلامي، چ اول، 1376، ص10.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
عمر بدعتهاي زيادي در دين بوجود آورد كه از جمله آنها مسئلة «تكتف» يا دست روي دست گذاشتن در نماز ميباشد. اين عمل به عنوان تذلّل در برابر بزرگان و پادشاهان از عادات و فرهنگ جامعه مجوسي بوده كه بعد از فتح ايران توسط خليفه دوم وارد نماز شد.
نقل شده وقتي اسراي ايراني در برابر خليفه قرار ميگيرند، آنها به عنوان احترام به خليفه مسلمين و يا تذلّل با گردن كج دست روي دست ميگذاردند، خليفه علت را جويا ميشود، در جواب ميگويند كه اينها عادت دارند وقتي در برابر بزرگي قرار ميگيرند، به عنوان تذلّل دست روي دست بگذارند. كه يك نوع احترام محسوب مي شود. عمر اين عمل را ميپسندد و دستور ميدهد كه از اين به بعد مسلمانان در نماز چنين كنند. گويا بعد از آن به اجتهاد و امر خليفه عمل تكتف در نماز بوجود آمد.[1]
يكي ديگر از مسائلي كه تفاوت رفتار شيعيان با اهل سنت در آن بسيار بارز است، مسأله سجود در نماز است، شيعيان ملتزم هستند كه جز بر زمين (اعم از خاك و سنگ) و چيزهاي غير خوراكي كه از زمين ميرويد سجده نكنند و سجده برخاك از همه بهتر است. زيرا كه سجده تذلل و خشوع در برابر پروردگار است و زماني كه نمازگزار، پيشاني را كه اشرف اعضاي بدن است، برخاك ميمالد عبوديت و تذلل خويش را به نهايت ميرساند. رسول گرامي و مسلمانان صدر اسلام نيز بر خاك يا سنگ يا حصير سجده ميكردند، زيرا در كف مساجد و منازل سنگريزه و خاك بود و حداكثر مفروش به حصير بود. ولي امروزه كه تقريباً همه منازل و مساجد مفروش به فرشهاي نخي و پشمي ميباشد و به خاك دسترسي نيست، شيعيان قطعهاي از خاك پاك را به صورت مهر به همراه بر ميدارند، تا هم بر خاك سجده كرده باشند و هم از طهارت محل سجده كه از شرايط صحت نماز است اطمينان داشته باشند.
احمد حنبل در مسند خود روايت ميكند كه: جابر بن عبدالله انصاري ميگويد: من با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ نماز ظهر را ميخواندم از شدّت گرما مشتي از سنگريزه بر ميداشتم و در مشت خود نگه ميداشتم و سپس آن را به مشت ديگر منتقل ميكردم، تا سنگ ريزهها سرد شود و سپس آن را در جلو خود قرار ميدادم تا بر آن سجده كنم.[2]
روشن است كه اگر سجده بر غير زمين جايز بود، صحابه رسول خدا بر لباسهايشان سجده ميكردند و اين زحمات را براي سردكردن سنگريزهها، متحمل نميشدند.
گرچه مذاهب اهل سنت سجده بر فرش را جايز ميدانند ولي به اتفاق همه مذاهب اسلامي سجده بر خاك و سنگ جايز است. و ميتوان گفت كه اختلاف شيعه و سني در مورد محل سجده اين است كه اهل سنت توسعه بيشتري قايل هستند.[3]
بنا بر اين طبق مباني فقهي اهل سنت سجده بر مهر نه تنها اشكال ندارد، بلكه رجحان نيز دارد ولكن آنها عملاً بر مهر سجده نميكنند. و شايد به جهت مخالفت با شيعيان آنها حاضر نيستند كه چنين عملي را انجام دهند.
يكي ديگر از مسائل مورد اختلاف شيعه و سني وظيفهاي است كه شخص وضو گيرنده نسبت به پاهاي خود دارد، اكثريت اهل سنت به پيروي از مذاهب اربعه معتقدند كه پاها را بايد تا كعبين (قوزك پا) شست، و همه شيعيان معتقدند: آنچه كه در وضو به آن امر شده است، مسح پاها تا كعبين است، نه شستن آنها، زيرا در قرآن كريم آمده است: «اي مؤمنان هرگاه براي اقامه نماز آماده شديد، صورتها و دستهايتان را تا مرفق بشوييد و سرها و پاهايتان را تا قوزك مسح نماييد.»[4] همچنين در روايات اهل سنت از ابن عباس آمده است كه «وضو دو شستن «صورت و دستها» و دو مسح «سر و پاها» است.[5] در عين حال اهل سنت برخلاف شيعيان در وضو به جاي مسح، پاها را ميشويند.
گويا اين انحراف در زمان عثمان بن عفان خليفه سوم و توسط خود او بوجود آمد. او تنها كسي است كه از ميان خلفاي سه گانه وضوي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را نقل نموده است. ليث ميگويد حمران وابسته به عثمان به او خبر داد كه عثمان در وضو سه بار صورت خود را شست، سپس دست راست و چپ خود را تا مرفق سه بار شست، بعد سر خود را مسح كرد، سپس پاي راست و چپ خويش را تا برآمدگي روي پا سه بار شست،[6] از اين رو اهل سنت در وضو به عثمان توجه دارند و با قرآن و سنت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مخالفت ميكنند.
در نتيجه: مسأله تكتف (دست روي دست گذاشتن در نماز) در زمان خلافت عمر و توسط او بوجود آمد و شستن پاها در وضو در زمان خليفه سوم عثمان ابن عفان ابداع گرديد. و سجده برخاك يا مهر طبق مباني اهل سنت اشكال ندارد ولكن عملاً آنها از سجده بر مهر اعراض دارند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مدرسي، سيد محمد رضا، تشيع در تسنن.
2. شهرستاني، سيد علي، وضو پيامبر.
[1] . الهادي، جعفر، فقه مقارن، دفتر نمايندگي مقام معظم رهبري در امور اهل سنت، 1379 ه. قم، ج1، ص19.
[2] . احمد بن حنبل، مسند احمد، دارصادر، بيتا، بيروت، ج2، ص327.
[3] . پاسخ به پرسشها از ديدگاه تشيع و تسنن، نمايندگي مقام معظم رهبري در امور اهل سنت، قم، ج1، ص66.
[4] . مائده/6.
[5] . قرطبي، محمد بن احمد، جامع لاحكام القرآن، بيتا، مؤسسة تاريخ العربي، بيروت، ج6، ص92.
[6] . بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، دارالفكر، بيتا، بيروت، ج1، ص48.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اهل تسنن به نمازهاي مستحبي شبهاي ماه مبارك رمضان، تراويح ميگويند كه 20 ركعت با 10 سلام خوانده ميشود، و چون در هر چهار ركعت به اندازة خواندن يك نماز استراحت ميكنند، به اين نماز تراويح گفته ميشود. البته در مقدار ركعات تراويح اختلاف است كه 20 ركعت برخي 11 برخي ديگر 13 ركعت مي دانند، عده اي هم گفته است كه در زمان پيامبر 11 ركعت بود، ولي آنچه مسلم است، بعد از عهد عمر، مردم آن را 20 ركعتي ميدانند.[1]
تاريخچه اين نماز در كتابهاي معتبر اهل سنت چنين آمده است: رسول گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: هر كس در شبهاي ماه رمضان از روي ايمان، نماز مستحبي را بخواند (كه در اصطلاح اهل تسنن تراويح گفته ميشود) گناهانشان بخشيده ميشود. و مردم اين نماز را فرادي ميخواندند و در زمان خلافت ابوبكر و اوائل خلافت عمر نيز چنين بود، تا اينكه روزي عمر ديد مردم هر كدام در يك قسمت مسجد فرادي نماز مستحبي ميخوانند، گفت: اين مردم اگر با جماعت بخوانند، بهتر ميشود! پس عزم اين كار را كرده و آنها را جمع نمود و گفت: به ابيّ بن كعب اقتدا كنيد و شب ديگر وقتي مردم را ديد كه نماز تراويح را با جماعت ميخوانند، گفت: «اين بدعت، بدعت خوبي است.»[2]
بطلان نماز تراويح با جماعت در نزد اهل سنت:
از روايات و گفتار علماي اهل تسنن معلوم ميشود كه خود آنها نيز اين نماز را با جماعت جايز نميدانند. چنانچه بيهقي از علماي بزرگ اهل سنت روايتي را اينگونه آورده است: رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: بهترين نماز غير از نمازهاي واجب اين است كه در خانه به طور فرادي خوانده شود. باز مينويسد: كسي از ابن عمر پرسيد: آيا نافله رمضان (تراويح) را به كسي اقتدا كنم؟ گفت: قرآن خواندهاي؟ جواب داد: بلي. ابن عمر گفت: امثال تو به الاغ ميمانند! نماز را تنها و در خانه بخوان. باز نقل ميكند: عبدالله بن عمر نمازش را تنها در خانه ميخواند، و وقتي مردم از مسجد ميرفتند رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميآمد و به تنهايي تراويح ميخواند.[3] بيهقي در مقدار ركعات تراويح نيز آورده است: پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در شبهاي ماه رمضان 20 ركعت به طور فرادي و بدون جماعت ميخواند.[4]
لنووي مينويسد: علما اتفاق دارند كه نماز تراويح مستحب است، ولي در اين كه فرادي خوانده شود يا به جماعت، اختلاف دارند، شافعي و عدهاي از اصحاب او و ابوحنيفه و برخي از مالكيه گفتهاند: چون عمر دستور داده به جماعت خوانده شود، پس با جماعت افضل است (نه واجب) اما خود مالك و ابويوسف و برخي از شافعيه گفتهاند: بهتر و با فضليتتر اين است كه فرادي خوانده شود. چون پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: بهترين نماز غير از واجبات، نمازي است كه در خلوت خوانده شود. و همه اتفاق دارند كه نماز تراويح در زمان پيامبر و ابوبكر و اوائل خلافت عمر فرادي خوانده ميشد.[5]
رافعي عالم ديگر سني مينويسد: دربارة تراويح دو قول است: اول ـ فضيلت فرادي خواندن، چون پيامبر فرمود: اين نماز را در خانههايتان و به تنهائي بخوانيد. دوم ـ فضيلت جماعت خواندن چون دستور عمر است.[6]
محيي الدين از علماي اهل تسنن نيز قائل است كه نماز تراويح با جماعت جايز نيست، زيرا نافلههاي يوميه بافضيلتتر از تراويحاند و چون نافلهها را نميشود، با جماعت خواند، پس تراويح به طريق اولي با جماعت جايز نيست.[7]
اما آنها كه ميگويند: با جماعت خواندن جايز است، استناد ميكنند به اين روايت:
در زمان پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، مردمي كه قرآن بلد نبوند، جمع ميشدند و ابيّ بن كعب براي آنها قرآن ميخواند و آنها قرآن ابّي را به عنوان سوره نمازشان ميخواندند. يا اينكه گويند: ابّي نمازش را بلند ميخواند و ديگران با او تكرار ميكردند و پيامبر اين را تأئيد نمودند.[8]
اين روايت دلالت بر جماعت نميكند، زيرا ميگويد: ابيّ بن كعب قرآن را ميخواند و ديگران تكرار ميكردند و يا اينكه ابي نمازش را با صداي بلند ميخواند، تا ناآشنايان به قرآن، با او تكرار كنند، ولي نگفته است كه مردم به او اقتدا ميكردند. و اگر چنين بود نبايد عمر ميگفت: اين بدعت خوبي است، بلكه بايد ميگفت: اين سنت پيامبر است.
از سوي ديگر خود بيهقي در ذيل اين روايت و ابن حجر نيز در فتح الباري گفتهاند، اين روايت ضعيف است.[9]
باز ابن حجر از علماي ديگر اهل سنت مينويسد: اينكه عمر گفت: اين بدعت خوبي است و نميتوان بدعت را به بدعت ممدوح و مذموم تقسيم نمود. بلكه هر بدعتي نشانه گمراهي و سوختن در آتش جهنم است. و در مقدار ركعات اين نماز ميگويد: با توجه به روايات مختلف كه 11، 13 و 20 ركعت ميداند، معلوم ميشود نماز تراويح با روش امروز كه اكثر بر او اتفاق نظر دارند، بدعت است و در زمان رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ نبوده و اين نمازي است كه عمر آن را به وجود آورد و مردم در آن اختلاف دارند كه با جماعت خواند يا فرادي، و ما ميگوئيم: اين بدعتي در اسلام است و آنچه بهتر است همان است كه در عهد رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ بود و عمر هم نگفت اين سنت پيامبر است، بلكه گفت: بدعت است، و اين يعني مخالفت با سيره پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ .[10]
با توجه به اين مطالب و ديدگاههاي فراواني كه وجود دارد، معلوم ميشود كه نماز تراويح با جماعت و حتي 20 ركعت بودنش بين علماي اهل سنت بدعت است، ولي چون عمر به عنوان خليفه چنين دستوري داده، فقط عدهاي از علماي اهل تسنن آن را قبول دارند.
بطلان نماز تراويح با جماعت در نزد شيعه:
در روايات شيعه علاوه بر اينكه خواندن نمازهاي مستحبي به جز نماز استسقاء (باران) با جماعت جايز نيست. بلكه رواياتي داريم كه حرمت به جماعت خواندن اين نماز را ميرساند، چنانچه شيخ صدوق نقل ميكنند كه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: اي مردم آگاه باشيد كه خواندن نافلههاي ماه رمضان با جماعت، بدعت است و هر بدعتي گمراه شدن از راه درست است.[11]
ابوالقاسم كوفي از علماي شيعه مينويسد: از بدعتهاي عمر اين است كه رسول گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نوافل ماه رمضان را به صورت فرادي دستور داده بود و اين نوافل همان است كه عامه به او تراويح ميگويند، ولي عمر دستور داد به جماعت خوانده شود.[12] علاوه بر اين مولا امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ وقتي به خلافت ظاهري رسيد با اين كار مخالفت كرد، هر چند نتوانستند، جلوي مردم جاهل و منحرف را بگيرند. چنانچه امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: زماني كه امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ در كوفه مستقر شد، به امام حسن ـ عليه السّلام ـ دستور داد كه به مردم بگويد: جماعت خواندن نماز مستحبي در ماه رمضان در مسجد، حرام است. اما عدهاي فرياد برآوردند و به آن مخالفت نمودند.[13]
در تقريب المعارف نيز آمده است كه از امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ خواستند، امامي را براي خواندن نماز تراويح معين كند. حضرت آنها را از خواندن اين نماز با جماعت نهي كرد و فرمود: «اين بدعت است و خلاف است.» ولي مردم بدون اجازه آن حضرت امام جماعتي را معين كردند.[14]
بنابراين خواندن نمازهاي مستحبي با جماعت بدعت است. چنانچه ابن حجر از علماي اهل تسنن گفته است: «بدعت خوب و بدعت بد نداريم. بايد گفت: خواندن اين نماز حرام است و باعث عذاب الهي مي شود، چنانچه رسول گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: هر بدعتي گمراهي است و هر گمراهي در آتش جهنم است.»[15]
امام صادق ـ عليه السّلام ـ نيز فرمود: نماز مستحبي را نميتوان با جماعت خواند، زيرا بدعت است و هر بدعتي گمراه شدن از حق و هر گمراهي، در آتش جهنم ميباشد.[16]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. سبحاني، جفعر، في ظلال التوحيد؛ قم، مؤسسة امام صادق ـ عليه السّلام ـ (بحث تراويح).
2. شرف الدين، سيد عبدالحسين، النص و الاجتهاد؛ بي جا، ابو مجتبي، اول، 1404. (در بحث نماز تراويح)
[1] . المبار كفوري، تحفة الاحوذي في شرح الترمذي، دار الكتب العلميه، بيروت، ج 3، ص 440.
رافعي، عبد الكريم؛ فتح العزيز، بيجا، دار الفكر، ج 4، ص 265.
[2] . بخاري، محمد؛ صحيح البخاري. بيروت، دار الفكر، ج 2، ص 252.
عسقلاني، ابن حجر؛ فتح الباري، بيروت، دار المعرفه للطباعة و النشر، ج 4، ص 218.
ابن حيان، محمد؛ صحيح ابن حيان، بي جا، مؤسسه الرساله، دوم، 1414 ه . ق، ج 6، ص 285.
[3] . بيهقي، احمد؛ السنن الكبري، دار الفكر، بيروت، ج 2، ص 494.
[4] . همان.
[5] . النووي؛ شرح صحيح مسلم، دار الكتاب العربي، دوم، 1407 ه . ق، بيروت، ج 6، ص 40.
[6] . رافعي، عبدالكريم؛ فتح العزيز، بي جا، دار الفكر، ج 4، ص 265.
[7] . النووي، محيي الدين؛ المجموع في شرح المهذب، بي جا، دار الفكر، ج 4، ص 6.
درك: عسقلاني، ابن حجر؛ تلخيص الحبير، بي جا، دار الفكر، ج 4، ص 256.
[8] . بيهقي، احمد؛ السنن الكبري، دار الفكر، بيروت، ج 2، ص 494.
[9] . همان، ص 495 و عسقلاني، ابن حجر؛ فتح الباري، دار المعرفة للطباعة و النشر، بيروت، ج 4، ص 218.
[10] . عسقلاني، ابن حجر؛ سبل الاسلام، شركة مكتبه و مطبعه مصطفي البابي الحلبي و اولاده، چهارم، 1379 ه . ق، مصر، ج 2، ص 10 و 174.
[11] . صدوق، من لا يحضره الفقيه، انتشارات جامعه مدرسين، 1413 ه . ق، قم، ج 2، ص 137، و ر.ك: طوسي، التهذيب، دار الكتب الاسلاميه، 1365 ه . ش، تهران، ج 3، ص 69.
[12] . كوفي، ابو القاسم؛ استغاثه، بي جا، بي نا، ج 1، ص 34.
[13] . طوسي؛ التهذيب، دار الكتب الاسلاميه، 1365 ه . ش، تهران، ج 3، ص 70.
[14] . ابو صلاح حلبي، تقي؛ تقريب المعارف، بي جا، 1417 ه . ق، ص 347.
[15] . كليني، محمد؛ كافي، دار الكتب الاسلاميه، 1365 ه . ش، تهران، ج 1، ص 56، روايت 12.
[16] . حر عاملي، محمد؛ وسائل الشيعه.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ديدگاه اهل سنت به روايتِ فوق يكسان نيست و بطور كلي مي توان به سه گروه تقسيم نمود:
ـ گروه اول؛ كساني كه بدون تعصبات كوركورانه و مخالفت با آن، بر صحت روايت اقرار كرده و آن را صحيح السند دانسته اند؛ لذا در مقابل آن تاب نياورده و به آن تسليم شده و حقيقت را پذيرفته اند.
مؤيد اين كلام را در نقل تاريخي زير مي توان بيان كرد: مرحوم فاضل دواني سني مذهب مشغول تحصيل علم حديث بود كه به اين روايت رسيد، از شاگردان خودش پرسيد: مراد از امام در اينجا كيست؟ سپس خودش جواب داد و گفت: شيعه مي گويند او مهدي (عج) است و ما مي گوييم حاكم و سلطان عصر است. ولي او بعد از جر و بحث با شاگردانش بر طبق اين روايت مذهب شيعه را مي پذيرد و معتقد به امامت مهدي موعود (عج) مي شود.[1]
گروه دوم؛ كساني هستند كه در مواجه با هر روايتي كه بيانگر منزلت و شأن اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ و فرزندان پاك او بوده، تغييرات و تحريفاتي انجام داده اند و اين روايت نيز، از اين نحوه برخورد آنان مصون نمانده و آن را به وجوه مختلف با تحريفاتي نقل كرده اند. در روايتي آورده اند: «كسي كه از طاعت حاكم زمان كناره گيرد، در روز قيامت بدون حجت خواهد بود؛ و به هنگام مرگ، به مرگ جاهليت خواهد مُرد.»[2]
نمونة بارز اين گروه نيز عبدالله بن عمر است. او بعد از كشته شدن خليفة سوم، حاضر به بيعت با اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ نشد، اما در زمان خلافت عبدالملك مروان، آنچنان براي بيعت با خليفه عجله به خرج داد كه شبانه به دارالاماره رفته و با نمايندة خليفه كه حجاج بن يوسف باشد، قصد بيعت كرد. حجاج براي اينكه شخصيت او را بشكند گفت: فعلاً مشغول محاسبة بيت المالم، وقت ندارم، با تو دست بدهم. پايش را دراز كرده وگفت: با پاي من بيعت كن. ابن عمر براي اين كه بيعتش محقّق شود، با پاي او بيعت كرده و اين روايت را نقل كرد كه «اگر كسي بميرد و براي او امامي نباشد به مرگ جاهليت مرده است.» ترسيدم اگر امشب بيعت نكنم و بميرم، به مرگ جاهليت مرده باشم.»[3]
گروه سوم؛ كساني هستند كه روايت را تعميم داده و به عناوين ديگري ذكر كرده اند؛ عدم موافقت با اجماع جامعه و عدم تبعيت از خليفة وقت را مساوي كفر و مرگ جاهليت دانسته اند. در روايتي آورده اند كه:
«اگر كسي از طاعت حاكمِ وقت خارج شود و از جماعتِ جامعه كناره گيرد، به هنگام مرگ، به مرگ جاهليت خواهد مرد».[4]
در روايت ديگري نيز آورده اند كه: «اگر امر خليفة وقت بر چيزي استوار باشد و شخصي بر آن اكراه داشته باشد، بايد بر آن صبر كند. و كسي كه از جماعت جدا شده و بنا به ناخشنودي خود، از اين امر (تبعيت از خليفه) سر باز زند و بميرد، به مرگ جاهليت مرده است.»[5]
با اين روايات تلويحاً سعي در زير سؤال بردن اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ ، در عدم بيعت با خلفاي غاصب دارند اينگونه كه: اولاً بر امر خلفاي غاصب حجيت قائل شده و امر او را واجب الاطاعة مي دانند، ثانياً اكراه فردي از افراد جامعه را در برابر امر حاكمِ غاصب مُلغي مي دانند. بدين معني كه مخالفتِ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و چند صحابة خاصي را در برابر حكومت غصب شده، بي اثر مي دانند، ثالثاً اكراه و ناخشنودي اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ را در مقابل آنچه جامعه پذيراي آن شده، خوش نمي دارند، رابعاً مي خواهند بيان كنند كه حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ و صحابة خاصي كه بدون بيعت با خلفاي ثلاثه از دنيا رفتند (نعوذبالله) به مرگ جاهليت مرده اند!!
با در نظر گرفتن عملكرد اين چند گروه مي توان دريافت كه اهل سنت در بيان، قبول و عمل به اين روايت دچار تناقضات بسياري هستند و تا حد استعداد، سعي بليغ در كتمان و تحريف بسياري از روايات رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ ، آن هم به نفع خلفاي ثلاثه و حاكمان جور كرده اند؛ و اين نكته مي تواند بيانگر وجود تحريفات بسيار اساسي، در دين اسلام كه توسط اين مذهب صورت گرفته است باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. علامه اميني، الغدير، نشر دارالكتب الاسلاميه، 1366 هـ ق، تهران.
2. شيخ طوسي، الاحتجاج، نشر مرتضي، 1403 هـ ق، مشهد.
3. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، نشر دار احياء التراث العربي، 1385 هـ ق، بيروت.
4. كرمانشاهي، علامه محمدعلي، راهبرد اهل سنت به مسألة امامت، تحقيق و نشر مؤسسة علامه مجدد وحيد بهبهاني، 1373، قم.
5. هندي، ابن حسام الدين، كنزالعمال، نشر مؤسسة الرسالة، 1413 هـ ق، بيروت.
[1] . موسوي جزايري، سيدنعمت الله، انوار النعمانيّه، تبريز، نشر شركت چاپ، ج 2، ص 34.
[2] . متقي هندي، كنز العمّال، ج 6، ص 52، حديث 14810.
[3] . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، بيروت، نشر دار احياء التراث العربي، 1385 هـ ق، ج 13، ص 242.
[4] . الرازي، ابن الحسين، المحصول في علم اصول الفقه، بيروت، نشر مؤسسة الرسالة، 1412 هـ ق، ج 4، ص 81.
[5] . متقي هندي، كنزالعمال، ج 6، ص 53، حديث 14811.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اهل سنت بطور كلي به دو دسته تقسيم شده اند؛ دسته اي كه اكثريت اهل سنت را تشكيل مي دهند و عوام اهل سنت مي باشند، واقعاً نمي دانند كه در صدر اسلام چه گذشته و جريان امامت و خلافت چگونه رقم خورده است. از اين رو، وقايع تاريخي بر آنها مشتبه گرديده اند، زيرا آنهائيكه حادثه غصب خلافت را به وجود آوردند و در حقيقت كودتايي عليه امام علي ـ عليه السّلام ـ و اهل بيت ـ عليه السّلام ـ سامان بخشيدند، توانستند، تحريفاتي نيز در گفتار پيامبر به وجود آورند و وقايع را وارونه جلوه دهند.
مثلاً حديث متواتر غدير كه در همه منابع معتبر اهل سنت ذكر شده[1] و قابل انكار نيست و از آنجائيكه نمي توانند آن را رد كنند در معني و مفهوم كلمه مولي تصرّف نموده و اصرار دارند كه كلمه مولي به معني ولي و سرپرست نيست، بلكه به معني دوست و ياور مي باشد.[2]
و حتي براي اينكه فضايل اهل بيت ـ عليه السّلام ـ منتشر نگردد و بدست آيندگان نرسد، بعد از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ مانع نقل و كتابت حديث رسول مكرم اسلام گرديدند. و تا جايكه مقدار زيادي از احاديث رسول مكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ توسط يكي از خلفا به آتش كشيده شد.[3] و بزرگان از صحابه به جهت نقل حديث، مورد مواخذه قرار گرفته و شديداً تنبيه شدند.[4]
احاديث پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بعد از يك قرن ممنوعيت از نقل و كتابت، در زمان خلافت عمربن عبدالعزيز تدوين گرديد. بديهي است كه در اين مدّت يك قرن، بسياري از راويان احاديث از دنيا رفته بودند. و احاديث زيادي نيز با آنها مدفون شده اند. و همچنين بسياري از احاديث بر اثر عوامل سياسي مورد تحريف قرار گرفته و افرادي نيز موافق با ديدگاه حكام دست به جعل احاديث زده، و به پيامبر نسبت داده اند.[5]
از اين رو در موقع تدوين حديث در نزد اهل سنت، روايات صحيح و جعلي با هم مخلوط گرديده، و همه آنها در متون روايي اهل سنت فعلاً موجود اند.
بنابراين پيروان اهل سنت، وقتي به متون روايي خويش مانند صحاح ششگانه مراجعه مي كنند، گرفتار يكنوع تناقض و سر درگمي مي گردند از يكسو مواجه مي شوند، با روايات همچون حديث شريف غدير و ثقلين كه در موضوع امامت و فضايل امام علي ـ عليه السّلام ـ و اهل بيت است و از سوي ديگر روايات جعلي زيادي در وصف و مناقب خلفاء را مشاهده مي كنند، كه ابو هريره و امثال او جعل نموده و به پيامبر نسبت داده اند. و چون هر دو دسته از روايات در متون صحيح و متقن از ديدگاه آنها، مانند صحيح بخاري و مسلم وجود دارند، لذا ملتزم به قبول همه روايات شده اند، آنها هم مدعي محبت اهل بيت ـ عليه السّلام ـ هستند و امام علي ـ عليه السّلام ـ را به عنوان خليفه چهارم قبول دارند و هم از معاويه جانب داري مي كنند، و او را به عنوان صحابي پيامبر، كاتب وحي و خال المؤمنين دانسته و نقض و نقد او را جايز نمي دانند، چون معاويه در روايات مجعول آنها مورد مدح و منقبت قرار گرفته است.[6]
دستة ديگر كه مجتهدين و بزرگان اهل سنت را تشكيل مي دهند، آنها گر چه بر اثر مطالعات و تحقيقات و آشنايي كه با متون و روايات دارند، تا حدودي به مقام و جايگاه اهل بيت ـ عليه السّلام ـ پي برده اند و در فضائل آنها كتاب نوشته اند، كه از جمله آنها مي توان به افراد ذيل اشاره نمود:
1. قندوزي حنفي، صاحب كتاب ينابيع المودة، اين كتاب همه اش در فضائل اهل بيت ـ عليه السّلام ـ نوشته شده است.
2. ابراهيم جويني، صاحب كتاب«فرائد السمطين» اين كتاب نيز در فضائل و مناقب اهل بيت ـ عليه السّلام ـ مي باشد و منبع خوبي در اين موضوع به شمار مي آيد.
3. ابن ابي الحديد، صاحب كتاب شرح نهج البلاغه است، وي در اين كتاب گفتار امام علي ـ عليه السّلام ـ را شرح نموده و در فضايل و مناقب آن حضرت بسيار سخن گفته است.
بسياري از بزرگان و علما اهل سنت دربارة ائمه اهل بيت ـ عليه السّلام ـ كتاب نوشته اند و محبت اهل بيت ـ عليه السّلام ـ را بر خود فرض و لازم دانسته اند و لكن بنا به عواملي نسبت به دشمنان اهل بيت ـ عليه السّلام ـ و غاصبان مقام ولايت و بزرگان شان سكوت اختيار نموده، و آنها را مورد نقد قرار نداده اند. يكي از آن عوامل را مي توان جايگاه و موقعيت اينگونه عالمان در ميان اهل سنت دانست. زيرا اگر نسبت به بزرگان شان نقد و نقضي وارد كنند قطعاً جايگاه و منزلت شان به خطر مي افتد. چنانكه «نسايي» صاحب كتاب «سنن» يكي از كتب روايي اهل سنت، وقتي وارد شام متوجه شد كه مردم آن جا نسبت به امام علي ـ عليه السّلام ـ شديداً بغض و كينه دارند و آن حضرت را مورد مذمت قرار مي دهند.
لذا وي در مناقب و فضائل امام علي ـ عليه السّلام ـ كتابي تأليف مي نمايد، اين كار بر مردم شام سخت تمام شده و از نسايي مي خواهند كه در فضائل معاويه نيز كتابي تأليف كند. او قبول نمي كند و در جواب مردم گفت: «من براي معاويه هيچ فضائلي نمي دانم، مگر اينكه پيامبر فرمود: خداوند شكم معاويه را سير نكند.» نسايي مورد خشم مردم قرار گرفته و او را آنقدر زدند تا مريض شده و بر اثر آن مريضي از دنيا رفت.[7]
در نتيجه بخش عظيمي از اهل سنت كه از عوام مي باشند. از وقايع صدر اسلام آگاهي ندارند و نمي دانند كه چگونه سفارشات پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مورد اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ كه عدل قرآن دانسته شده، ناديده گرفته شد، و بر اثر جاه طلبي برخي از صحابه در سقيفه كودتاي بر عليه امام علي ـ عليه السّلام ـ سامان دهي گرديد، كه ريشة همه فتنه هاي است كه در طول تاريخ اسلام بوجود آمده اند.
اما برخي ديگري كه علما و دانشمندان اهل سنت را تشكيل مي دهند، آنها گر چه تا حدودي از وقايع و اتفاقات صدر اسلام آگاهي دارند و لكن بر اثر حب جا و رياست و تقليد از اسلاف شان، اصرار به پيروي از اهل سنت مي كنند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. پيشوائي از نظر اسلام، آيت الله سبحاني.
2. غدير خم و پاسخ به شبهات از كتب اهل سنت، عبدالصالح انتصاري.
[1] . احمد حنبل، مسند، بي نا، بي جا، 4/281.
[2] . پيشوايي، مهدي، تاريخ اسلام، دوره خلفا، قم، مؤسسه مذاهب اسلامي بي تا، 1/11.
[3] . ذهبي، تذكرة الحفاظ، بيروت، دارالكتب العليمه، ج 1، ص 7.
[4] . همان، 1/5.
[5] . جلالي، سيد محمد رضا، قم دفتر تبليغات، دوم 1418ق، ص 494.
[6] . مفيد، الافصاح في امامة اميرالمؤمنين، قم، مركز مؤسسه البعثة 1412، ص 227،.
[7] . حلي، منهاج الكرامة، قم، مؤسسة پژوهش و مطالعات عاشورا، اول بي تا، 79.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
«اميرالمؤمنين» كه يكي از القاب امام علي -عليه السلام- است بيانگر يك حقيقت و كشف سري است كه در آن حضرت، موجود بوده است، زيرا أمير و رئيس، به هر چه اضافه گردد، راجع به معني و حقيقت آن شيء است. أمير جيش، يعني شخصي كه از نظر فن رزم آزمائي، بر تمام جيش مقدم است و أميرالأُمراء، يعني شخصي كه از نظر امارت بر سائر أمرا، برتري دارد. اميرالمؤمنين، يعني شخصي كه از نظر ايمان، رئيس و سپهسالار مؤمنين است[1]، اين لقبي است كه از سوي خداوند به آن حضرت داده شده است و اهل سنت نيز به اميرالمؤمنين بودن امام علي-عليه السلام- اعتراف و اعتقاد دارند، چنانكه در كتاب هاي معتبرشان، اين مطلب به وضوح بيان شده است:
1ـ صاحب ينابيع المودة، حديثي را از ابو هريره نقل كرده است كه خدمت رسول خدا عرض شد، چه زماني نبوت بر تو واجب گرديد؟ حضرت فرمود: قبل از اين كه خداوند، آدم را خلق كند و در آن روح بدمد. باز حضرت فرمود: زماني كه خداوند ذريّه ي بني آدم را از سُلب بني آدم گرفت، همگي آنان، شهادت دادند بر خويشتن، در جواب جمله اي كه خداوند فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم؟ ارواح همگي گفتند بله: پروردگار مائي: خداوند فرمود: من پروردگار شما، محمد نبي شما و علي أمير شما است[2]. و نيز در همين كتاب دارد كه:... علي زماني اميرالمؤمنين ناميده شد كه آدم بين روح و جسد بود[3].
2ـ حاكم در المستدرك علي الصحيحين به سند خود از عبدالله اسعد بن زراره، از پدرش روايت كرده كه گفت: رسول خدا -صلي الله عليه وآله- فرمود: درباره ي علي، سه عنوان به من وحي شده است: اول اينكه: او سيد مسلمانان است، دوم اينكه: امام متقيان است. سوم اينكه: او قائد غرالمحجّلين است[4].
3ـ خوارزمي در المناقب نقل كرده كه رسول خدا، در صحنه سرا بود و سر در دامن دحيه كلبي گذارده بود; در همين حال، علي وارد شد، چون دحيه ي كلبي، او را ديد بر وي سلام فرستاد. علي-عليه السلام- احوال پيامبر را از او پرسيد: دحيه گفت: حال پيامبر خوب است، اي برادر پيامبر! آنگاه علي گفت: خداوند از جانب ما اهل بيت به تو پاداش نيك عطا فرمايد. دحيه گفت: من تو را دوست دارم و درباره ي تو، مديحه اي دارم و آن اينكه تو اميرالمؤمنين هستي، روز قيامت پرچم احمد در دست توست و تو با پيروانت به سوي بهشت حركت مي كنيد، هر كه به تو، دوستي ورزيد، رستگار گرديد و آن كه كمر به دشمني تو بست، خسارت ديد. اي برگزيده خداوند! نزديك بيا و سر پسر عمويت را روي زانويت بگير كه تو از من بدو سزاوارتري. علي، سر مبارك پيامبر را گرفت و در دامان خويش گذاشت. پيامبر (ص) بيدار شد و پرسيد اين همهمه براي چه بود؟ علي ماجرا را براي پيامبر باز گفت. پيغمبر فرمود: اين دحيه كلبي نبود، بلكه جبريل بود كه تو را به نامي خواند كه خداوند تو را بدان خوانده بود[5].
اكنون كه روشن گشت كه اهل سنت نيز به اميرالمؤمنين بودن امام علي-عليه السلام- اعتقاد دارند، بايد به اين نكته توجه داشته باشيم كه آنان، امام علي-عليه السلام- را اميرالمؤمنين به عنوان خليفه ي چهارم مي دانند. آنان بعد از رحلت پيامبر اكرم-صلي الله عليه وآله- ابوبكر را، خليفه ي پيامبر-صلي الله عليه وآله- مي پنداشتند[6]; كه چنين پندار ناشايسته به چند وجه صحيح نبوده است: اول اينكه: همانطور كه پيامبر-صلي الله عليه وآله- از طرف خداوند نصب مي شود و آراء و نظرات مردم، در تعيين وي، به مقام نبوت نقش ندارند، نصب امام و جانشين پيامبر-صلي الله عليه وآله- نيز، از طرف خداوند هست. مردم هيچگونه نقش در تعيين و نصب آن نمي توانند داشته باشند.
دوم اينكه: اجماع در صورتي معتبر و ارزشمند است كه احدي با اجماع كنندگان، مخالف نباشد در حاليكه خود امام علي-عليه السلام- كه يكي از معصومين است، با يارانش، با چنين عمل خودسرانه و نامشروع، مخالفت كردند، چنانكه در كتب معتبر اهل سنت نيز اين مطلب آمده است[7].
اما شيعيان، امام علي-عليه السلام- را اميرالمؤمنين، به عنوان خليفه بلافصل پيامبر -صلي الله عليه وآله- مي دانند و معتقدند كه پيامبر-صلي الله عليه وآله- در بازگشت از حجة الوداع، در «غدير خم» (بر اساس دستور الهي كه فرمود! «اي پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شد، ابلاغ كن...»)[8] اميرالمؤمنين علي -عليه السلام- را جانشين خويش معرفي كرد كه اين واقعيت و حقيقت هويدا را نخبگان اهل سنت نيز، در كتب حديثي و تفسيري شان ذكر نموده اند، و اعتراف دارند كه نمونه هايي از آنها ذكر مي شوند:
الف: حاكم در المستدرك علي الصحيحين، از ابي الطفيل از زيد بن ارقم روايت كرده كه: بعد از آنكه رسول خدا-صلي الله عليه وآله- از حجة الوداع برگشت، به غدير خم رسيد، آنگاه فرمود: من در ميان شما، دو يادگار بزرگ بجاي گذاشته ام، كه يكي بزرگتر از ديگري است كتاب خدا و عترت خودم، پس مواظب باشيد، چگونه با آن ها رفتار نماييد! آن ها از يكديگر، جدا شدني نيستند، تا در كنار حوض كوثر به من برسند. آنگاه فرمود: خداوند مولاي من است و من مولاي مؤمنينم، سپس دست علي را گرفت و فرمود:
«هر كه من مولاي او بودم، علي مولاي اوست، حاكم مي گويد: اين حديث، همه شرائط صحت را كه مسلم و بخاري در حديث قائلند دارد[9].
ب: احمد بن حنبل روايت كرده كه: «زيد بن ارقم، مي گفت: و من مي شنيدم: كه روزي با رسول خدا- صلي الله عليه و آله- در بياباني فرود آمديم، نام آن بيابان «خم» بود. دستور داد، تا همه براي نماز جمع شوند، روز گرمي بود نماز را خواند و خطبه اي ايراد كرد; در حاليكه بالاي سر آن حضرت، جامه اي روي درخت، انداخته بودند تا سايه شود. حضرت فرمود: آيا نمي دانستيد كه من از هر مومني، اختيار دارتر بخود اويم؟ همه گفتند: بله، فرمود: پس هر كه من مولاي او بودم علي مولاي اوست...[10]».
ج: ابن ابي حاتم از مفسرين بزرگ اهل سنت در ذيل اين آيه (يا ايها الرسول بلغ...[11]) مي گويد: اين آيه در روز غدير خم بر پيامبر-صلي الله عليه وآله- در مورد علي-عليه السلام- نازل شده است[12].
اهل سنت به اميرالمؤمنين بودن امام علي-عليه السلام- عقيده دارند كه از كتب معتبرشان نيز روشن گشت، اما رفتار آنان نسبت به دستورات خداوند و آنچه خود آنها نيز مي گويند، مطابقت ندارد. زيرا لقب اميرالمؤمنين كه از طرف خداوند به امام علي(عليه السلام)اختصاص داده شده است[13] و عمر بن الخطاب هم به اميرالمؤمنين بودن، آن حضرت اعتراف داشت، چنانكه عثمان بن سحاك كه از جمله فضلاي اهل سنت است در كتاب فضايل، با سندي متصل از علي(عليه السلام) اين مطلب را روايت كرده است[14]در عين حال، هنگامي كه عمر بر كرسي خلافت قرار گرفت، خود را اميرالمؤمنين خواند و در بعضي نامه ها مي نوشت «من اميرالمؤمنين عمر بن الخطاب الي فلان[15]». كتاب هاي معتبر اهل سنت نيز كه فضايل خليفه دوم را بيان نموده اند عمر را اميرالمؤمنين خوانده اند و احاديث معتبر خودشان را كه نقل نموده، بودند، يك باره فراموش كردند. واقعه ي غدير خم، را نيز خود آنان نقل كرده اند و اعتراف دارند، اما در مقام عمل و رفتار همه چيز را فراموش كردند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ طهراني، سيد محمد حسين حسيني، امام شناسي، درس 16، ج 2.
2ـ موسوي همداني، سيدمحمدباقر، علما در كتب اهل سنت، باب 63 ـ 61.
3ـ امامت در پرتوي كتاب و سنت، ترجمه حميدرضا آژير ـ حسين صابري.
[1]. حسيني تهراني، سيدمحمد حسين، امام شناسي، انتشارات علامه طباطبايي، چاپ چهارم، ج 2، ص 35.
[2]. قندوزي، حافظ سليمان بن ابراهيم، ينابيع المودة، انتشارات شريف رضي، قم، چاپ هفتم، ج 1 و 2، ص 692.
[3]. همان، ص 296 ـ 295.
[4]. نيشابوري، حاكم، المستدرك علي الصحيحين، بيروت، دارالمعرفة، ج3، ص 137.
[5]. خوارزمي، احمد بن محمد الحنفي، المناقب للخوارزمي، منشورات المكتبة الحيدرية و مطبعتها في النجف، ص 23.
[6]. نيشابوري، حاكم، المستدرك علي الصحيحين، بيروت، دار المعرفة، ج3، ص76.
[7]. همان، ص 76.
[8]. مائده/ 67.
[9]. المستدرك علي الصحيحين (پيشين) همان، ج3، ص 109.
[10]. امام احمد بن حنبل، مسند، بيروت، انتشارات دارالفكر، ج4، ص372.
[11]. مائده/67.
[12]. رازي، ابن ابي حاتم، تفسير القرآن العظيم، تحقيق اسعد محمد الطيب، بيروت، مكتبة العصريه، چاپ دوم، 1419 هـ ق. ج4، ص1172، ذيل آيه فوق.
[13]. مجلسي، باقر، بحارالانوار، ج 3، ص 331.
[14]. بن طاووس، سيدرضي الدين علي، التعيين و التحصين، (ناشر: دارالكتاب «الجزايري»)، ص 153.
[15]. حاكم، نيشابوري، المستدرك علي الصحيحين (پيشين) ج3، ص81.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در فقه اسلامي از ازدواج موقت به «متعه» يا «نكاح منقطع»[1] تعبير ميشود. طبق منابع اسلامي ازدواج موقّت يكي از احكام اسلامي است كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ به فرمان خداوند متعال آن را تشريع و وضع كرده است و آيه «فما استمتعتم به منهن فاتوهن اُجورهن؛[2] و زناني را كه متعه (ازدواج موقّت) ميكنيد واجب است، مَهر آنها را بپردازيد...» بر همين مطلب دلالت ميكند[3] و روايات متعددي از سوي اهل سنّت و شيعه اماميّه در مورد آن نقل شده است و بسياري از صحابه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در حضور آن حضرت اقدام به ازدواج موقّت ميكردند. اين كار بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در زمان خلافت ابوبكر و تا اواسط خلافت عمر بن خطاب نيز ادامه داشت و به عنوان يكي از احكام اسلامي در رديف ازدواج دائم به شمار ميرفت[4] تا اين كه عمر بن خطاب آن را ممنوع ساخت.
ازجابر بن عبد الله نقل شده كه ميگفت: «در زمان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ و خلافت ابوبكر و اواسط خلافت عمر ازدواج موقت ميكرديم، تا اين كه عمر مردم را نهي كرد».[5]
در كنز العمال كه يكي از كتابهاي معتبر اهل سنّت است در مورد علت تحريم ازدواج موقت از سوي عمر بن خطاب آمده است كه: «مردي از شام آمده و زني را به عقد غيردائم خود درآورده و سپس او را رها ساخت. اين را به عمر خبر دادند، عمر به او پيغام فرستاد كه چرا كه اين كار را كردهاي؟ آن مرد پاسخ داد: اين كار (ازدواج موقّت) را در زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ انجام ميداديم و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ تا زمان وفات، ما را از آن نهي نكرد. در خلافت ابوبكر تا زمان مرگش ما را از اين كار نهي نكرد و در زمان خلافت تو هم درباره اين كار نهي و ممنوعيتي به ما ابلاغ نشده است.
عمر گفت: قسم به آن كه جانم در دست اوست، اگر زودتر ازدواج موقت را ممنوع كرده بودم، تو را سنگسار ميكردم».[6]
به هر حال بعد از اين حادثه يا حوادث ديگر، عمر بن خطاب به صورت رسمي مُتعه يا همان ازدواج موقّت را ممنوع ساخت و گفت: «متعتان كانتا علي عهد رسول الله و اَنا انهي عنهما و اعاقب عليهما؛[7] دو متعه ـ متعه حج و متعه نساء در زمان پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ آزاد بود و من از آن دو نهي ميكنم و مرتكبين به آن دو را عقاب ميكنم». و بعد از اين بود كه مسلمانان درمورد اين مسأله به دو گروه تقسيم شدند و تاكنون نيز به همين منوال باقي ماندهاند. يعني «اهل سنّت معتقد شدند كه مشروعيت ازدواج موقت از بين رفته و مباح بودن آن نسخ شده و ديگر ازدواجِ باطل به شمار ميآيد و شيعه اماميّه معتقدند كه ازدواج موقت جايز است و حلال بودن آن نسخ نشده است».[8]
حضرت امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ هم در اين مورد فرمودهاند: «لو لا اِن عمر نهي عن المتعة ما زني الّا شقي؛ اگر عمر ازدواج موقت را ممنوع نميكرد، زنا نميكرد مگر شقي».[9]
به هر صورت از بررسي متون فقهي و حديثي اهل سنّت بدست مي آيد كه آنان متعه يا همان ازدواج موقت را نسخ شده و حرام ميدانند، هرچند در مورد علت و زمان نسخ اين حكم اختلاف دارند و شايد بتوان آنان را در اين زمينه به سه دسته كلي تقسيم كرد:
دستة اوّل: اين عده معتقدند كه ازدواج موقت در جريان جنگ خيبر منع شده است و بعد از آن پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آن را مباح ندانستهاند. و نقل ميكنند كه: انّ رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ نهي عن متعة النساء و عن لحوم الحُمُر الأهليه عام خيبر؛[10] رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از متعة نساء و خوردن حمار اهلي در سال فتح خيبر نهي كرد».
دسته دوم: اين دسته ميگويند: در سال فتح مكه و در جريان جنگ با قبيلة هوازن پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ازدواج موقت را مباح و سپس حرام كرد و نقل ميكنند كه: «رخصّ رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ في متعة النساء عام اوطاس ثلاثة ايام ثم نهي عنها؛[11] پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در سال اوطاس (جنگ با قبيله هوازن) سه روز ازدواج موقت را آزاد گذاشت و سپس منع نمود».
نووي در جمع اين اقوال ميگويد: «درست اين است كه تحريم و اباحه متعه دوبار اتفاق افتاده است، يعني قبل از خيبر مباح بود و در جريان جنگ خيبر حرام شد، دوباره در سال فتح مكّه يعني سال اوطاس مباح شد، سپس حرام ابدي شد».[12]
دسته سوم: همانگونه كه در صفحات قبل گذشت، عده بسياري از اهل سنّت معتقدند كه متعه نساء تا اواسط خلافت عمر مباح بوده و مورد عمل قرار مي گرفته است و بعد عمر از آن نهي كرد و در كتابهاي كنز العمال، سنن بيهقي، تفسير رازي، تفسير قرطبي، درالمنثور، وفيات الاعيان و... به اين مطلب اشاره شده است. هم چنين در مسند احمد آمده: عن جابر بن عبدالله قال: تمتعنا علي عهد رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ متعتين الحج و النساء و قد قال حمّاد ايضاً متعة الحج و متعة النساء فلمّا كان عمر نهانا عنهما فانتهينا؛[13] جابر بن عبدالله ميگويد: در زمان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ متعه حج و متعه نساء انجام ميداديم و حماد هم گفته، متعه حج و متعه نساء، و زماني كه عمر از آن نهي كرد ما هم رها كرديم.
به هر صورت الآن هر چهارمذهب فقهي اهل سنّت قائل به حرمت ازدواج موقت هستند كه به چند مورد اشاره ميشود:
1. مولف كتاب «الهدايه» (متوفي 539 ق.)كه يكي از علماي حنفي مذهب است، ميگويد: «و نكاح المتعه باطل و هو اَن يقول لامرأة اَتمتع بك كذا مدةً بكذا من المال...؛[14] ازدواج موقت باطل است و آن اين است كه به زني بگويد: تو را عقد موقت ميكنم، به فلان مدت و به فلان مقدار مهريه...».
2. مولف «بداية المجتهد ونهاية المقتصد» (متوفاي 595 ق) هم مينويسد: «و اكثر الصحابه و جميع الفقهاء الامصار علي تحريمها و اشتهر عن ابن عباس تحليلها[15]... بيشتر صحابه و همه فقهاي مناطق قائل به حرمت متعه ( ازدواج موقت) هستند و مشهور اين است كه ابن عباس قائل به حلال بودن متعه،بوده است...» .
3. از مالك بن انس بنيانگذار مذهب فقهي مالكي نيز پرسيدند: «اگر كسي به زني بگويد: ترا به مدت يك ماه عقد ميكنم، آيا اين عقد باطل است يا صحيح است و تنها شرط (شرط كردن يك ماه) باطل است؟ مالك گفت: نكاح باطل است و فسخ ميشود، اين مُتعه (ازدواج موقت)است و حرام شدن متعه از سوي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ ثابت شده است.[16]
4. ابن حجر عسقلاني يكي از علماي بزرگ شافعي است و كتاب «بلوغ المرام» از تأليفات اوست و در همين كتاب در بخش مربوط به تحريم متعه (ازدواج موقت) چند حديث نقل كرده و محمد بن اسماعيل صنعاني در شرح آن كه «سُبل الاسلام» ناميده ميشود، نوشته است: «حقيقت اين است كه تحريم ازدواج موقّت و مباح شدن آن دوبار اتفاق افتاده، يعني قبل از جنگ خيبر، مباح بود؛ سپس حرام شد و دوباره در سال فتح مكه و به هنگام جنگ با «هوازن» مباح شد و سپس براي ابد حرام گشت و اكثر امّت به اين حرمت قائل هستند».[17]
5. محمد مردوخ شافعي نيز در كتاب «فقه محمدي» در مورد ازدواج موقت مينويسد: «متعه، يعني نكاح موقت، فاسد است، منتهي اگر با حضور ولي و دو نفر عادل عقد جاري شده باشد، مستلزم مهر المثل و عدّه و نسب است، حدّ هم ندارد؛ اگر نه زنا است، خلافاً لابن عباس، زن متعه ارث نميبرد و ارث او هم به شوهر نميرسد».[18]
در نهايت اگر بخواهيم عقيده چهار مذهب فقهي اهل سنّت يعني حنفي، مالكي، شافعي و حنبلي را در مورد ازدواج موقت بدانيم بايد گفت: «بزرگان اهل سنّت و فقهاء مناطق به غيراز شيعه، معتقد به بطلان عقد متعه هستند و هر كس با زني ازدواج موقت انجام دهد، نكاحش باطل است و فسخ آن واجب است...».[19]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. زنجان رودي، سيد مجتبي موسوي، ازدواج موقّت و اثر آن در جامعه.
2. امين الاسلام فضل بن حسن، طبرسي، الموتلف من المختلف بين ائمة السلف، 2/641.
3. زنجاني، آيت الله شيخ موسي، الفقه علي آراء فقهاء الاسلام.
4. ميلاني، سيد علي،المتعة.
[1] . امام خميني، تحرير الوسيله، منشورات مكتبة اعتماد الكاظمي، چاپ ششم، 1366 ش، ج2، ص259.
[2] . نساء/ 24، ترجمه ناصر مكارم شيرازي.
[3] . زنجاني، موسي، الفقه علي آراء الاسلام، مطبعه حكمت، 1366، قم، ص29.
[4] . ميلاني، سيدعلي، المتعه، نرم افزار معجم عقائدي مركز پژوهشهاي اسلامي المصطفي، ص8.
[5] . قرطبي، محمد بن احمد بن محمد، بدايه المجتهد و نهايه المقتصد، دارالقلم، 1408، بيروت، ج2، ص61.
[6] . متقي، هندي، كنز العمال ج8، ص298.
[7] . سنن بيهقي ج7، ص206؛ و تفسير الرازي ج2،ص167؛ و تفسير قرطبي ج2، ص270؛ الدر المنثور (سيوطي) ج2، ص141؛ كنز العمال ج8، ص293؛ وفيات الاعيان ج5، ص197؛ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج1، ص181؛ الصراط المستقيم ج3، ص276؛ فقه القرآن ج2، ص106.
[8] . الحصري، احمد محمد، اختلاف الفقهاء و القضايا المتعلقه به في الفقه الاسلامي المقارن، مكتبة الكليات الازهريه، 204.
[9] . تفسير طبرسي ج5، ص17، الدر المنثور ج2، ص40، به نقل از نرم افزار معجم عقايدي مركز پژوهشهاي اسلامي المصطفي.
[10] . سنن دارمي حديث 2100 و 1906، موطأ مالك حديث 994، سنن ابن ماجه حديث 1951، سنن نسائي حديث 1951، سنن ترمذي حديث 1716، صحيح مسلم حديث 13581، صحيح بخاري حديث 3894، به نقل از موصوعة الحديث الشريف، شركت صخر لبرامج الحاسب 1991 ـ 1996.
[11] . مسند احمد بن حنبل حديث 14797 و 15956 به نقل از نرم افزار موسوعة الحديث الشريف، شركت صخر لبرامج الحاسب 1991ـ 1996.
[12] . صنعاني، محمد بن اسماعيل، سُبل الاسلام، شرح بلوغ المرام، دارالجيل، بيروت، ج3، ص1002.
[13] . مسند احمد بن حنبل، حديث 14387، نرم افزار موسوعة الحديث الشريف، شركت صخر لبرامج الحاسب 1991ـ1996.
[14] . مرغيناني، برهان الدين علي بن ابيبكر رشداني، الهداية شرح بداية المبتدي، دار الكتب العلميه، 1410ق، بيروت، ج1، ص212.
[15]. قرطبي، محمد بن احمد بن محمد، بداية المجتهد و نهاية المقتصد، دار القلم، چاپ اول، 1408، بيروت، ج2، ص61.
[16] . اختلاف الفقهاء و القضايا المتعلقه به في الفقه المقارن الاسلامي، ص207.
[17] . سبل الاسلام، شرح بلوغ المرام، ج3، ص1002.
[18] . مردوخ، محمد، فقه محمدي، انتشارات سنندج، 1366، ج3، ص4-5.
[19] . الحصري، احمدمحمد، اختلاف الفقهاء والقضايا المتعلقه به في الفقه المقاران الاسلامي، مكتبه الكيات الازهريه، ص210.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شيعه و سني در مسائل مربوط به نامحرم و لزوم حجاب و پوشش زن، اتفاق نظر دارند بدليل اينكه اين مسأله ريشه در قرآن كريم دارد كه مرجع فقهي همة مسلمانان مي باشد.
توضيح اين كه: اهل سنت با شيعه در مسائل فقهي اختلاف نظر اندكي دارند كه مهم ترين آن مربوط به مسأله نكاح «متعه» (ازدواج موقت) مي باشد كه اهل سنت آن را مخصوص زمان حيات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و صدر اسلام مي دانند و معتقد به نسخ آن بعد از پيامبر اند.[1]
اما در خصوص رابطة زن و مرد اجنبي ـ كه مورد سؤال است ـ فتاواي اهل سنت با فتاواي شيعه بسيار نزديك است. به عنوان نمونه مواردي از اين وحدت نظر در ضمن چند مطلب، ذكر مي شود:
الف) نگاه به نامحرم:
قبل از بيان حكم فقهي مسأله، بايد توجه داشت كه فلسفه اصلي مرزبندي ميان زن و مرد اجنبي و لزوم حجاب در اسلام، حفظ شؤون خانواده و عفت و پاكي مرد و زن است. و لذا شرع مقدس به منظور پيش گيري از وقوع انسان در آلودگي هاي فساد اخلاقي و حفظ كيان خانواده، محدوديت هايي را در روابط ميان زن ومرد بيگانه، جعل و مقرر نموده است، تا از كرامت و حرمت زن و مرد صيانت شود. مخصوصاً طبقة زن كه بيشتر آسيب پذير مي باشند.
اين مسأله قبل از اينكه يك فتواي فقهي باشد، يك حكم و اصل قرآني است كه در آيات سورة مباركه نور بدان اشاره شده است.[2] در اين آيات را مردان از نگاه ناروا نسبت به زنان نامحرم، برحذر داشته و زنان را ملزم به حفظ حجاب و پوشش از مردان اجنبي نموده است.
بر اين اساس، فقهاي اهل سنت نظير شيعه، در فتاواي خود بر حرمت نگاه به نامحرم و پرهيز از اختلاط زن و مرد، تأكيد نموده است.[3] حتي پوشيدن لباس هاي نازك و بدن نما و نيز لباس هاي تنگ كه برجستگي هاي جسمي و بدني زن را نمايش مي دهد، در بيرون از منزل شرعاًحرام مي دانند.[4] و نيز رعايت پوشش زناني را كه از بستگان مي باشند، مثل: زن عمو، دخترعمو، دختردائي، دخترخاله و... واجب شمرده اند.[5]
ب ـ مقدار پوشش واجب:
همة فقهاي اهل سنت و شيعه، اتفاق نظر دارند بر اينكه: غير از صورت و دستها، بقية اندام زن براي مرد اجنبي، عورت به حساب مي آيد و لذا پوشش تمام اندام زن در هنگام مواجهه با مرد نامحرم واجب است. (غير از آن دو مورد).
مستند و دليل مسأله نيز آيات قرآن كريم است كه خداوند مي فرمايد: اي پيامبر به زنان مؤمنه بگو: چشمهاشان را از نگاه ناروا باز دارند و زيبايي هاي (جسمي و آرايشي) شان را از نامحرمان بپوشانند، مگر آن مقداري كه معمولاً آشكار است. (صورت و دستها)[6]
ج. دست دادن زن و مرد نامحرم:
فقهاي اهل سنت در مسأله حرمت لمس نيز مثل شيعه، نظر يكسان دارند. طبق فتواي آنان، لمس و تماس فيزيكي زن و مرد نامحرم بخاطر شدت خوف در فتنه، حرمتش شديدتر از نگاه به نامحرم است، مگر در موارد ناچاري مثل نجات غريق و يا تشخيص بيماري و عمل جراحي و... كه در اين موارد به مقدار ضرورت استثناء شده است.[7]
و لذاطبق فتواي اهل سنت (نظير شيعه) دست دادن(مصافحه) و روبوسي زن و مرد نامحرم، حرام مي باشد.[8]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الجزيري، عبدالرحمن، الفقه علي المذاهب الاربعه.
2. مغنيه، محمدجواد، الفقه علي المذاهب الخمسه.
[1] . ابن تيميّه، الفتاوي الكبري، دارالكتب العلميه، اول، 1408-1987، بيروت، ج 3، ص 95-122.
[2] . نور/30-31.
[3] . فتاوي الاسلاميه، دارالقم، طبع اول، 1988، بيروت، ج 2، ص 320، (باب حكم النظر و الخلوه و الاختلاط).
[4] . همان، ج 3، ص 182.
[5] . همان، ج 2، ص 323.
[6] . نور/31.
[7] . مغنيه، محمدجواد، الفقه علي المذاهب الخمسه، طبع اول، 1982، بيروت.
[8] . فتاوي الاسلاميه، ج 2، ص 330.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
صحابه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در برخي از مسائل حتي در زمان حيات آن حضرت با هم اختلاف نظر داشتند كه با رجوع به وي اختلاف آنان بر طرف مي گرديد اما پس از آن حضرت از آنجايي كه اهل بيت ـ عليه السّلام ـ را منزوي كردند، شخص خليفه با مشورت ديگران و يا بدون مشورت، حرف آخر را مي زد، اما در دوران اواخر صحابه تا عصر تابعين اين اختلاف بحال خود باقي ماند و حتي نظر خليفه هم رافع اختلاف نبود، در نتيجه همين اختلاف آرا و فتاوي، تدريجاً مكتب هاي فقهي مكه، مدينه، كوفه و شام را به وجود آوردند و اين پيش از آن بود كه مكتب ها به شكل مذهب ها در آيند.
در دوران تابعين كم كم كساني پيدا شدند كه بر اساس مكتب هاي ياد شده مذاهب فقهي در مقابل اهل بيت ـ عليه السّلام ـ بوجود آوردند[1]
بنابر اين از ميان رهبران مذهبي اهل سنت، ابوحنيفه (نعمان بن ثابت) (80 ـ 150 هـ ق) و مالك بن انس (93 ـ 197 هـ ق) در دوران امام صادق ـ عليه السّلام ـ (83 ـ 148هـ ق) مي زيسته و محضر ايشان را درك كرده اند، اما محمد بن ادريس شافعي (150ـ204هـ ق) و احمد بن حنبل (164 ـ 241) كه تولدشان بعد از شهادت امام صادق
ـ عليه السّلام ـ بوده نمي توانند، محضر ايشان را درك كرده باشند، لذا جزء شاگردان بدون واسطه آن حضرت محسوب نمي گردند.
درباره ابوحنيفه پيشواي احناف نقل شده كه وي از شاگردان امام صادق ـ عليه السّلام ـ بوده است.[2] و در عظمت علمي امام گفته است: «من دانشمندتر از جعفر بن محمد نديده ام.»[3] و در عين حال ايشان در برابر امام صادق ـ عليه السّلام ـ قرار داشته است. او مي گويد:
« به دستور منصور دوانقي براي شكست دادن امام چهل سؤال مشكل آماده نمودم، وقتي مواجه با امام شدم، تحت تأثير اُبُهّت ايشان قرار گرفته و هر سوالي كه مطرح نمودم، امام جواب مي داد كه عقيده شما در اين باره چنين است و عقيده اهل مدينه چنان و عقيده من چنين است.[4]
از گفتار فوق فهميده مي شود كه ابوحنيفه در مقابل امام مذهب فقهي داشته و امام به آن اشاره كرده است و نظر او را در برابر خويش بيان كرده است.
مالك بن انس پيشواي فرقه مالكي مي گفت: «مدتي نزد جعفر بن محمد رفت و آمد مي كردم و او را همواره در يكي از سه حالت ديدم، يا نماز مي خواند يا روزه بود و يا قرآن تلاوت مي كرد. و هرگز او را نديدم كه بدون وضو حديث نقل كند. در علم و عبادت و پرهيزكاري، برتر از جعفر بن محمد هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و به قلب هيچ بشري خطور نكرده است.»[5]
از اين بيان استفاده مي شود كه مالك نيز از محضر امام صادق ـ عليه السّلام ـ استفاده نموده و حديث شنيده است، و جزء شاگردان رسمي و يا غير رسمي ايشان محسوب مي گردد. و در عين حال ايشان نيز در مدينه فتوا مي داد و خود را صاحب رأي و بي نياز از امام ـ عليه السّلام ـ مي دانست.
بنابراين برخي از رهبران مذاهب اهل سنت، مانند ابوحنيفه و مالك بن انس، در زمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ بوده و برخي ديگر مانند شافعي و احمد بن حنبل بعد از شهادت امام صادق ـ عليه السّلام ـ به دنيا آمده اند. و لكن از آنجايي كه احمد شاگرد شافعي بوده است و شافعي شاگرد مالك بن انس، و مالك بنا به قول خودش از امام صادق ـ عليه السّلام ـ حديث شنيده، پس از اين جهت مي توان آن دو را نيز از شاگردان امام صادق ـ عليه السّلام ـ بشمار آورد و در نتيجه تمام رهبران مذاهب اهل سنت يا با واسطه و يا بدون واسطه جزء شاگردان امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي باشند. از ابوحنيفه نقل شده كه گفت: «اگر نمي بود آن دو سال شاگردي امام صادق، هر آينه هلاك مي شدم.»[6]
بنابراين طبق قاعده، همه رهبران مذاهب اهل سنت بايد تابع فقه جعفري و مروّج آن باشند. و لكن از آنجايي كه سياست قدرت حاكم در طول تاريخ در جهت مخالفت با اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ بوده است و نمي گذاشتند كه مكتب اهل بيت ـ عليه السّلام ـ رشد و گسترش يابد، هميشه مخالفين اهل بيت مورد تشويق قرار مي گرفتند و بطور كامل از آنها حمايت مي شد. دانشمنداني كه دين را به دنيا مي فروختند، بازارشان گرم بود و خوب رشد و گسترش مي يافت.
از سوي ديگر ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ هميشه تحت فشار بوده و حمايت و نشر معارف اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ جرم محسوب مي شده است و كمتر كسي جرئت نشر افكار آنها را داشته است.
منصور خليفه عباسي، امام صادق ـ عليه السّلام ـ را چنان تحت فشار قرار داده بود كه مانع تماس مردم با آن حضرت مي شد. «هارون بن خارجه» مي گويد: «يكي از شيعيان مي خواست در مورد صحت سه طلاق در يك مجلس از امام صادق ـ عليه السّلام ـ سوال كند، به محلي كه امام در آنجا بود رفت، ولي خليفه ملاقات با آن حضرت را ممنوع ساخته بود، او در انديشه ماند كه چگونه خود را به امام برساند، در اين هنگام فروشندة دورگردي را ديد كه لباس ژنده بر تن دارد. و خيار مي فروشد، نزد او رفت و خيارها را يكجا از او خريد و لباس او را نيز به عاريه گرفت و با تظاهر به خيار فروشي به منزل امام نزديك شد و به اين بهانه با امام ملاقات نمود.[7]
از اين رو رفتار امام با عقايد و فتاواي فقهي مذاهب دو گونه بوده است. گاهي بطور صريح مخالفت نموده و عقايد حقّه و ديدگاه خودشان را خصوصاً براي شيعيان مخلص بيان مي كرده است. و گاهي نيز اثر فشار و اختناق حكّام، تقيّه مي نموده و مطابق با فتواي مذاهب ابراز نظر مي كرده است. لذا در متون روايي شيعه با احاديث متضاد مواجه مي شويم كه در يك مسأله دو بيان متضاد از معصوم ـ عليه السّلام ـ رسيده، فقهاي معظم شيعه در چنين مواردي طبق قواعدي كه در دست دارند، يكي از روايات را حمل بر تقيه مي كنند و مطابق روايت ديگر فتوا مي دهند.
در نتيجه علّت مخالفت رهبران مذاهب اهل سنت با امام صادق ـ عليه السّلام ـ و عدم پيروي از آن حضرت ريشه در هواهاي نفساني آنها دارد. چه اينكه جريان غصب خلافت مظهر نهايت درجه، قدرت طلبي غاصبان ولايت مي باشد. و اگر آن روز در سقفيه براي رسيدن به قدرت اجتماع نمي كردند و مي گذاشتند كه مسأله خلافت و امامت همانگونه كه خدا و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرموده بود جريان مي يافت، قطعاً شاهد رويش مذاهب مختلف و ديدگاههاي گوناگون در برابر ائمه ـ عليهم السّلام ـ نبوديم و ائمه ـ عليهم السّلام ـ مجبور نمي شدند كه از روي تقيه طبق فتاوي آنها سخن بگويند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مهدي پيشوايي، سيره پيشوايان.
2. محمد تيجاني سماوي، اهل بيت كليد مشكل ها.
3. جعفر سبحاني، فروغ ولايت.
[1] . زلمي، مصطفي ابراهيم، خاستگاههاي اختلاف در فقه اسلامي، مقدمه ص 5 بي نا بي تا.
[2] . حيدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، بيروت، دارالكتب العربي، 1390 هـ 1/ 53.
[3] . ذهبي، شمس الدين محمد، تذكرة الحفاظ، بيروت، داراحياء التراث العربي، بي تا، 1/ 166.
[4] . مجلسي، بحارالانوار،47/ 217 تهران، المكتبة الاسلاميه، 1395 ق.
[5] . حيدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، 1/ 54.
[6] . جندي، عبدالحليم، الامام الصادق، ص 252، بي تا، بي جا.
[7] . بحراني، حدائق الناظره، قم جامعه مدرسين، اول 1409 ق، 25/ 240،.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
همة دين ها پس از اندك زماني از تأسيس و مؤسس آن، به فرقه ها و گروه هاي متعدد منشعب مي گردند. معمولاً اختلاف بر سر مسائلي در رابطه با خداوند، جبر و اختيار، چگونگي عبادت و تنوع مشرب ها و ... فرقه ها و گروه هايي را پديد مي آورد، دين اسلام هم از اين قاعده مستثني نشده و بعد از رحلت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ تقريباً در دو قرن اول هجري، مسلك ها و روش هاي جديدي پيدا شد كه مسلمين را به گروه ها و فرقه هاي متعدد تقسيم كرد.
يكي از اين فرقه ها، مذهب شافعي است، شافعيه بر پيروان ابي عبدالله محمد بن ادريس بن عباس بن عثمان بن الشافع الهاشمي (150 - 204 هجري) (يكي از ائمه فقهي چهارگانه اهل سنت) اطلاق مي شود. شافعي در مدينه متولد شد و بعد از مدتي كه به سن جواني رسيد، به شهرهاي مختلف از جمله مكه، بغداد، مصر و يمن مسافرت نمود او از شاگردان مالك بن انس بود و همچنين از شاگردان ابوحنيفه هم استفاده كرده، و در برخي مسائل فقهي پيرو مذهب حنفي بوده، ولي به خاطر مسافرت هايي كه به شهرهاي مختلف داشته و با مشاهده مسلك هاي گوناگون، مذهب جديدي پديد آورد كه از اختلاط دو مذهب حنفي و مالكي بود. و در مسائل كلامي هم از اتباع ابوالحسن اشعري محسوب مي شد، شافعي همچون ديگر اهل سنت كتاب سنت، اجماع و قياس را حجت مي داند.[1]
او فقيهي بود ميانه رو، و صاحب نظر، مذهب او تلفيق شده از فقه حجازي و عراقي.
شافعي خداوند را با تمام صفات قديم است و قرآن را غير مخلوق و معتقد به آفريده شدن بهشت و دوزخ مي باشد و همچنين عذاب قبر و سؤال نكير و منكر را قبول دارد، و معتقد است كه مرتكب گناه كبيره كافر نمي شود، (برخلاف برخي گروه هاي اسلامي كه مرتكب گناه كبيره را كافر مي دانند،) و هر كس به اندازة گناهش معذّب مي شود و به شفاعت پيامبر هم معتقد است، اعتقاد به معراج پيامبر دارد و مي گويد: كه نيكي و بدي به اراده خداوند است و بنده در فعل مختار است. خداوند را در اوصاف تشبيه نمي كند و به خلافت ابوبكر و عمر و عثمان و علي ـ عليه السلام ـ به همان ترتيب خلافت شان معتقد هست.[2] مذهب شافعي مثل ساير فرقه هاي ديگر شواهد و نصوص مسلمي را كه در جانشيني بلافصل علي ـ عليه السّلام ـ بعد از پيامبر وجود دارند، ناديده گرفته و آن حضرت را خليفه چهارم مي داند.
در مكتب شافعي براي حديث اهميت بيشتري قائل هستند، طوري كه اگر تعارضي بين حديث و قرآن حاصل مي شد، حديث را مقدم مي دانستند، به عقيده شافعيان مجموعه احاديث مظهر تمدن اسلام هستند. هر چند شافعي در زمينة حديث آزادترند، در عين حال عمل به رأي را به هر شكل آن رد مي كند و تحقيق و بحث در اصول دين (بحث كلام) را به طور كلي مردود مي داند.[3]
پيروان مذاهب چهارگانه اهل سنت كه مذهب شافعي از آن جمله مي باشد، به خاطر اهتمام بيشترشان به صحابه و اعتقاد به عدالت همه آنان، نقد صحابه را جايز نمي دانند. هر چند در تاريخ گناهان بزرگي از آنان نقل شده باشد. ايمان به حدوث عالم و مخلوقيت آن، ايمان به صفات ذات خداوند و ازلي بودن آنها، ايمان به رسل و انبياي الهي و كتب آسماني، معجزات انبياء و كرامات اولياء ايمان به فناء عباد و احكامشان در معاد، ايمان به خلافت و امامت و شروط زعامه، در نزد همة آنان از اركان دين شمرده مي شوند.[4]
بنابراين اختلاف شافعي با سه گروه ديگر اهل سنت، در فروع است و همچنين در ايمان هم اختلاف اندكي دارند كه درستي ايمان در مذهب شافعي سه شرط دارد. اقرار به زبان، تصديق به جنان (قلب) و عمل به اركان، و چون اين گونه باشد به طاعت بيفزايد و از معصيت بكاهد.[5]
شافعي در الهيات، اخباري و ظاهري بود، يعني ظواهر آيات و سنت پيامبر را ملاك عقيده مي دانست. او در اصول دين مذاق و مشرب مكتب اشاعره داشت.[6]
بنابراين مي توان عقايد شافعي را بصورت فهرست وار اينگونه بيان كرد:
1. اعتقاد به قديم بودن خداوند، با تمام صفاتش و عدم تشبيه خداوند در اوصاف.
2. غير مخلوق بودن قرآن و معتقد به آفريده شدن بهشت و دوزخ، قبول عذاب قبر و سؤال نكر و منكر.
3. اعتقاد به شفاعت پيامبر و رفتن آن حضرت به معراج.
4. مختار دانستن انسان در اعمال و رفتار.
5. اعتقاد به درستي خلافت خلفاي راشدين (ابوبكر، عمر، عثمان، و علي ـ عليه السّلام ـ) گويا به حديث غدير توجه نداشته است.
6. اهتمام بيشتر به حديث و رد عمل به رأي، مخالفت با علم كلام.
7. اعتقاد به سه شرط براي درستي ايمان و ... .
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ملطي، ابوالحسين، التنبيه والرد.
2. ابوزرعه، تنقيح اللباب.
3. انصاري، ابويحيي قاضي ذكريا، تحفة الطالب.
4. دكتر صفا، تاريخ ادبيات ايران، ج 1.
[1] . مشكور، محمدجواد، موسوعه الفرق الاسلامية، بيروت، مجمع البحوث، چاپ اول، 1415 هجري، ص 300 ـ 301.
[2] . ابوالمعالي محمد الحسيني العلوي، بيان الاديان، به اهتمام سيد محمد دبير سياقي، تهران، انتشارات روزنه، چاپ اول، 1376، ص 46.
[3] . بي ناس، جان، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حكمت، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ اول، 1380، ص 754.
[4] . بغدادي، عبدالقاهر، الفرق بين الفرق، تحقيق عبدالحميد، بيروت، مكتبه عصريه، 1411 هجري، ص 323.
[5] . ابوالمعالي، پيشين، ص 47.
[6] . فضائي، يوسف، مذاهب اهل سنت و فرقه اسماعيليه، تهران، آشيانه كتاب، چاپ اول، 1383، ص 152.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پس از درگذشت پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ امت اسلامي به گروههاي گوناگوني تقسيم شد، و مذاهبي پايهگذاري گرديد، از اين رهگذر، سختترين و سهمگينترين ضربه بر پيكر وحدت اسلامي فرود آمد و همگان طعم تلخ فرقه گرايي را در كام خويش چشيدند.
البته ريشه هاي اختلاف زمان پيامبر گرامي اسلام جوانه زده بود زيرا، جامعه اسلامي از نظر ايمان و تسليم در برابر وحي الهي، به گونهاي بود كه نميتوانست از اختلاف و دو دستگي به دور باشد. گروهي از نظر ايمان و اعتقاد به صاحب رسالت و در برابر دستورهاي او تسليم بودند. چون او را فرد معصوم از گناه و خطا و مي دانسته، و آياتي كه پيوسته دستور به پيروي او را ميدادند، مد نظر داشتند. در مقابل اين گروه آگاه و مومن، گروه يا گروههايي بودند، كه بر اثر ضعف ايمان، و فقدان تسليم لازم، و نبود شناخت كامل از مسئوليت خود و پيامبر، در مواضعي مقابل او، اظهار مقاومت و ايستادگي ميكردند و دستورات او را ناديده ميگرفتند. نمونههايي از اين نافرمانيها در كتابهاي تاريخ اسلام آمده است.
از اين روي پس از درگذشت پيامبر گرامي اسلام، گروه مؤمن و تسليم در همان اعتقاد خود بر اسلام باقي ماندند و گروه دوم كه از نظر ايمان سست و ضعيف بودند، از اسلام اصيل منشعب شدند و بعدها به گروه اهل سنّت معروف شدند. در نتيجه اهل سنت منشعب از اسلام است. كه خود داراي انشعاباتي داخلي مي باشد و به طور كلي به دو دسته تقسيم مي شوند: انشعابات كلامي و انشعابات فقهي.
اهل سنت از نظر كلامي به چندين فرقه تقسيم ميشود.
1ـ اهل حديث:
اين شاخه كساني هستند كه در اصول و فروع، به كتاب و سنت مراجعه ميكنند و عقل را در اين قلمروها دخالت نميدهند. امروزه از اين گروه به عنوان «سلفيه» ياد ميكنند و در گذشته «حشويه» و يا «حنابله» ناميده ميشدند.[1]
مشاهير اين گروه عبارتند از: 1. مالك بن انس (93 ـ 179 ه). 2. احمد بن حنبل ( 164 ـ 241 ه). 3. داود بن علي اصفهاني (202 ـ 270). 4. علي بن احمد معروف به «ابن حزم» (384 ـ 456 ه).[2]
2ـ معتزله:
گروهي كه به عقل، بيش از حد بها دادهاند و در موارد زيادي به دليل تصادم نصوص با عقل، به تأويل آنها ميپرداختند.
اين گروه پنج مسأله را از اصول اعتزال ميشمارند: 1. توحيد. 2. عدل. 3. وعده و وعيد. 4. امر به معروف و نهي از منكر. 5. منزلة بين المنزلتين.
پايهگذار اين مكتب كلامي «واصل بن عطاء» شاگرد حسن بصري بود است كه در يك جريان از حوزه درس او جدا شد و حوزه مستقلي تشكيل داد و بدين مناسبت حسن گفت «اعتزل عنّا» يعني از ما جدا شد. به همين مناسبت بود كه پيروان و اصل «معتزله» ناميده شدند.[3]
3ـ اشاعره:
اين گروه عقايد اهل حديث را با تعديل خاصي پذيرفتهاند. پايهگذار اين مكتب ابو الحسن اشعري (ت. 260 ـ 324) ميباشد. وي قبل از پايهگذاري اين مكتب بر مكتب معتزله بود، او در قرن چهارم هجري به دفاع از عقايد اهل حديث و مخالفت با آراي معتزله قيام كرد و مكتب جديدي بوجود آورد كه در جهان تسنن شهرت بسزائي يافت.[4]
4ـ خوارج:
گروهي كه نسبت به دو خليفه نخست، مهر ورزيده و از خليفة سوم و چهارم تبري ميجويند. اين گروه در اصول و فروع براي خود آرايي دارند. اين فرقه در سال 37 هجري در جريان جنگ صفين و مسألهي حكميت پديد آمد.
خوارج را «مارقه» يا «مارقين» نيز مينامند، در سخنان امام علي ـ عليه السّلام ـ از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دربارة فردي به نام «ذي الخويضرة» روايت شده كه فرمود:
«از نژاد اين مرد، قومي پديد خواهد آمد كه چنان از دين خارج ميشوند كه تير از كمان خارج ميگردد.»[5]
5ـ مذهب ماتريديّه:
اين مذهب يكي ديگر از مذهب كلامي معروف و مورد قبول در ميان اهل سنت است كه در اوايل قرن چهارم هجري پديد آمد، مؤسس اين مذهب كلامي، ابو منصور ماتريدي (متوفاي 333 ه) است.
انگيزه ماتريدي و اشعري در مخالفت با معتزله، انگيزهاي واحد بود، ولي روش آنان كاملاً يكسان نبود، زيرا عقلگرائي در ماتريديه بر ظاهرگرائي غالب است.[6]
6ـ فرقه مرجئه:
اين فرقه را بدان جهت مرجئه ميگفتند، كه مرتبة عمل را پس از مرتبة قصد و نيت قرار ميدادند و بر اين اساس ايمان قلبي را كافي در نجات و سعادت انسان ميدانستند و براي عمل نقش چنداني قايل نبودند. در نتيجه گناه را مانع نجات و رستگاري مؤمن نميدانستند و گناهكاران را بيش از حد اميدوار ميساختند.[7]
7ـ وهابيّه: مسلك وهابي منسوب به شيخ محمد فرزند «عبد الوهاب» نجدي است، وي در سال 1115 هجري قمري در نجد تولد يافت. اين گروه خود را «سلفيه» مينامند و مسائلي را بر اصول «سلفيه» افزودند كه بيشتر مربوط به توحيد و شرك است.
محمد بن عبد الوهاب با مطالعة كتابهاي ابن تيميه، گرايش خاصي به احياي انديشههاي او پيدا كرد، در اين رابطه زيارت پيامبر، تبرك به آثار او، توسل به وي و بناي سايبان بر قبور را شرك دانست و ديگر طوايف مسلمين را متهم به شرك و خروج از دين كرد و تنها مذهب وهابيت را اهل نجات دانست.[8]
عقايد و انديشههاي افراطي و رفتار خشن و انعطافناپذير آنان، منشأ تفرقه و نزاع در ميان امت اسلامي شده است بدين جهت، در راستاي اهداف و منافع استكبار جهاني و دشمنان اسلام قرار گرفته است.
مذاهب نام برده شده مهمترين مذاهب كلامي اهل سنت هستند غير از اين مذاهب، مذاهبي هم وجود دارند كه فقط فهرستوار نام ميبريم: 1. اباضيه. 2. جهميّه. 3. كرّاميه. 4. ضراريّه. 5. نجاريّه.
اهل سنت در مسائل فقهي به چهار مذهب تقسيم ميشود. در واقع از چهار تن از فقهاي اهل سنت پيروي كرده و ميكنند.اين چهار نفر، نه از صحابة پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بودهاند و نه از تابعين و نه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پيروي از آنها را توصيه نموده است. و در هيچ حديثي حتّي در كتابهاي خود اهل سنت اثري از اين چهار مذهب نميباشد.
1. مذهب حنفي: كه منسوب به ابو حنيفه است، وي در سال 80 هجري به دنيا آمده و در سال 150 هجري قمري درگذشته است.
2. مالكي: منسوب به مالك بن انس، وي در عهد خلافت وليد بن عبد الملك به دنيا آمد و در روزگار هارون الرشيد در مدينه از دنيا رفت.
3. شافعي: منسوب به محمد بن ادريس شافعي، وي در سال 150 ه ، در غزه به دنيا آمد و در سال 204 ه ، در مصر از دنيا رفت.
4. حنبلي يا حنابله: منسوب به احمد بن حنبل، وي در سال 165 هجري به دنيا آمد و در سال 241 هجري در گذشته است.[9]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فرق و مذاهب كلامي، استاد رباني گلپايگاني.
2. فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامي، استاد جعفر سبحاني.
[1] . سبحاني، جعفر، فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامي، انتشارات توحيد، چاپ اول، 1371، ص 149.
[2] . رباني گلپايگاني، علي، درآمدي بر علم كلام، انتشارات دار الفكر، چاپ اول، 1378، ص 246.
[3] . مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، چ دوم، 1372، ج 3، ص 85،.
[4] . رباني گلپايگاني، علي، فرق و مذاهب كلامي، انتشارات مركز جهاني، چاپ سوم، 83، ص 201.
[5] . شهرستاني، ملل و نحل، ج 1، ص 115، اقتباس از فرق و مذاهب كلامي، ص 287، همان.
[6] . درآمدي بر علم كلام، ص 296، همان.
[7] . بغدادي، الفرق بين الفرق، ص 202، اقتباس از فرق و مذاهب كلامي، ص 283، همان.
[8] . سبحاني، جعفر، آئين وهابيت، ص 29.
[9] . گرجي، دكتر ابو القاسم، تاريخ فقه و فقها، انتشارات سمت، چاپ سوم، 1379، ص 84.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اهل سنت چهار مذهب فقهي معروف دارند كه عبارتند از:
1. مذهب حنفي: موسس اين مذهب ابو حنيفه، نعمان بن ثابت بن زوطي بن ماه مي باشند. وي اصالتاً ايراني بوده زيرا جدش، زوطي از اسيران كابل بوده است ولي ابوحنيفه در 80 هـ در كوفه متولد شد و در همانجا به آموختن فقه و علم كلام پرداخت و در سال 150 هـ در گذشت.
2. مذهب مالكي: موسس اين مذهب مالك بن انس مي باشد. وي فقيهي عربي الاصل بود كه در مدينه متولد شد و در همانجا درگذشت.
3. مذهب شافعي: بنيانگذار اين مذهب محمد بن ادريس شافعي است. وي فقيهي عربي است. كه در غزه متولد شد و در مصر درگذشت.
4. مذهب حنبلي: يكي از آن چهار مذهب اهل سنت مذهب حنبلي است كه مؤسس آن احمد بن حنبل مي باشد، نام او ابو عبدالله است، در بغداد به دنيا آمده و در همان شهر از دنيا رفت. او فقيهي است كه بسيار سفر مي نموده و در طلب علم و حديث به شام و حجاز و يمن و كوفه و بصره رفت و احاديث بسياري گردآوري و آنها را در مجموعه اي كه «مسند ابن حنبل» خوانده مي شود، فراهم آورد. ابن حنبل از تمسك به راي تبري مي جست و تنها به كتاب الله و حديث استدلال مي كرد. ابن حنبل از بزرگترين شاگردان شافعي بود و سپس از مذهب وي روي برتافت و مذهب مستقلي به نام مذهب حنبلي ايجاد كرد.[1]
احمد بن حنبل مذهب خود را بر چند اصل ذيل بنياد نهاد 1. نص قرآن و سنت 2. فتاوي صحابة پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ 3. قول بعضي از صحابه هرگاه موافق كتاب و سنت باشد. 4. تمام احاديث مرسل و ضعيف رواج مذهب حنبلي از سه مذهب ديگر اهل سنت كمتر است.[2]
سبب اشتهار احمد بن حنبل، پافشاري او بر حادث نبودن قرآن است كه در زمان مأمون و دو زمامدار عباسي پس از وي يعني (معتصم و واثق) مورد اختلاف شديد قرار گرفته بود. احمد بن حنبل هر گونه فشاري را در اين باره تحمل كرد و از عقيدة خود دست بر نداشت. و اين امر موجب شهرت احمد بن حنبل و رسميت يافتن عقايد وي شد.[3]
وي در ضبط و نقل احاديث و اينكه ايمان به همة آنچه در احاديث دربارة صفات خداوند آمده، تلاش نمود و با استناد به احاديث، اصول عقايد اسلامي را تدوين كرد. لذا از او به عنوان امام «اهل حديث» ياد مي شود، چنانكه گاهي تعبير «حنبليه» معادل اصطلاح اهل الحديث به شمار مي رود.
عقايد احمد ابن حنبل:
1. از ديدگاه احمد ابن حنبل ايمان به قدر و رواياتي كه در اين باره وارد شده، واجب است و هيچگونه پرسشي در اين مورد جايز نيست. توصيه مي كند كه در اين مورد از مناظره اجتناب شود و كسي علم جدال را نياموزد.
2. در اثبات صفات براي خداوند، تا مرز تشبيه به صفات مخلوق پيش مي رود.
3. وي معتقد بود كه قرآن حادث نيست، بلكه قديم است.[4] يعني مانند ذات الله كه قديم مي باشد. از بزرگان مذهب حنبلي مي توان به ابن تيميه و ابن قيم اشاره كرد.
سير تاريخي مذهب حنبلي: اين مذهب بعد از احمد حنبل اندكي گسترش يافت و بار ديگر در قرن هشتم هجري توسط احمد بن تيمية حراني دمشقي تبليغ و ترويج گرديد. هرچند مي توان گفت وي در حقيقت روش عثمانيه در عهد معاويه و بني اميه را احيا كرد و عقايد خود را به عنوان مذهب سلفيه كه برگرفته از اهل حديث و حنبلي بود، نام گذاشت و بعدها مذهب حنبليه به سلفيه معروف و مشهور گرديد. بنابراين، ابن تيميه با عقايد و آرائي كه بوجود آورد زمينة فكري مذهب و هابيه را فراهم ساخت.[5]
وضعيت مذهب حنبلي در حال حاضر:
عقايد و آراء ابن تيميه قرنها به بوتة فراموشي سپرده شد، تا اينكه در قرن دوازدهم هجري عبدالوهاب ظهور كرد و به ترويج عقايد ابن تيميه پرداخت. ولي بيش از هر چيز بر همان آرائي كه ابن تيميه ابداع كرده بود، پاي فشرد. عقايد بي پايه و روش نادرست وهابيه در حال حاضر زير پوشش «سلفيه» ترويج مي شود. بنابراين وهابيت در حقيقت پرچم دار انديشه و افكار احمد حنبل در دوران معاصر مي باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شهرستاني، ملل و نحل، تأليف.
2. مشكور، جواد، تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلامي.
3. سبحاني، جعفر، عقايد و فرهنگ فرق اسلامي.
4. رباني، عليط، فرق و مذاهب كلامي.
[1] . مشكور، محمد جواد، تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلامي، انتشارات اشراقي، چاپ پنجم 1372، ص 101 و 102 و 103 و 104.
[2] . مشكور، محمد جواد، تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلامي، ص 104، همان.
[3] . رباني، علي، درآمدي بر علم كلام، انتشارات دارالفكر، چاپ اول، 1378، ص 245.
[4] . رباني، علي، فرق و مذاهب كلامي، ص 243 و 244، همان.
[5] . رباني، علي، فرق و مذاهب كلامي، ص 175، همان.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
فرقههاي اهل سنت در مورد عصمت انبياء اختلاف دارند. گروهي از خوارج بنام ازارقه، عصمت را در انبياء نفي نموده و حتي كفر را از براي آنان جايز مي دانند. حشويه و اهل حديث قائل به جواز ارتكاب گناه كبيره براي انبياء چه قبل از بعثت و چه بعد از بعثت مي باشند. فرقه معتزله برخي شان، گناه كبيره را از براي آنان، قبل از بعثت جايز، و بعد از بعثت جايز نمي دانند. و عده ديگري از معتزله نسبت به انبياء گناه كبيره را مطلقا نفي نموده، لكن گناه صغيره را از براي آنها جايز مي شمارند. فرقه اشاعره انبياء را بعد از بعثت، از گناه كبيره و صغيره معصوم مي دانند، اما قبل از بعثت عصمت از اين گناهان را براي آنان لازم نمي دانند.
اما در مورد شخصيت حضرت داود(ع) در برخي از تفاسير و متون اهل سنت، مثل تفسير قرطبي و سنن ترمذي، همان مطالبي كه در توارث ذكر گرديده، به حضرت داوود(ع) نسبت داده شده است. اما برخي از علماء اهل سنت مثل بيضاوي آن را از اسرائيليات شمرده و منافي با عصمت انبياء دانسته و نسبت دادن و جواز اين گونه مطالب را به انبياء هم سان با بطلان و سقوط اعتبار شرايع مي دانند.
ديدگاههاي اهل سنت درباره گناه حضرت آدم(ع) با توجه به اختلاف در مباني آنان، نسبت به عصمت انبياء مختلف ميباشد، لذا آن عده اي از اهل سنت كه عصمت را در انبياء شرط نمي دانند آيه «وعصي آدم ربه فغوي» و آيات ديگر را دليل بر نفي عصمت انبياء گرفته اند. اما آنانيكه قائل به عصمت انبياء هستند، مي گويند: كه اين گونه آيات بايد به نحوي به تأويل برده شوند كه با عصمت انبياء منافات نداشته باشد. پس به اعتقاد اين طائفه از اهل سنت حضرت آدم(ع) مرتكب معصيت و گناه نشده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آيت ا... سبحاني، الهيات، بخش عصمت انبياء، ج 3.
2. جرجاني، سيد شريف، شرح المواقف بخش عصمت الانبياء.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در عين خفقان عمومي دوران بني اميه و بني عباس و دستهاي مرموز و مقتدر سياست وقت و تعصبات شديد مذهبي اخبار مربوط به ولايت و امامت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و خصوصاً احاديث مربوط به امام مهدي(عج) در كتب روايي اهل سنّت بطور گسترده ذكر شده است توجه به اينگونه احاديث اين حقيقت را اشكار و روشن مي سازد كه موضوع مهدي و قائم، در زمان پيامبر اسلام، امر مسلّمي بوده است. به طوري اين عقيده در بين مردم شايع بود، كه در اصل آن ترديد نداشته و از فروعاتش بحث ميكردند؛ گاهي ميپرسيدند او كي خواهد آمد؟ گاهي از نام و كنيهاش سؤال مينمودند، گاهي ميپرسيدند آيا مهدي و قائم يكي است يا نه، گاهي از علّت غيبت و وظايف آن امام جويا شدند. پيغمبر هم گاه و بيگاه از آن وجود مقدّس خبر ميداد و ميفرمود: مهدي موعود از نسل من و از فرزندان فاطمه ـ سلام الله عليها ـ و حسين ـ عليه السّلام ـ به وجود خواهد آمد، گاهي نام و كنيهاش را بيان ميداشت، گاهي علامات و مشخصات او را بيان ميكرد، پس از وفات رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مسئلهي مهدويت همواره بين اصحاب آن بزرگوار و تابعين مورد بحث بوده است.
در كتب صحاح اهل تسنّن ابوابي به نام مهدي ـ عليه السّلام ـ منعقد و احاديثي از پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده است از باب نمونه:
1. از پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت شده كه فرمود: «دنيا سپري نخواهد شد تا اينكه مردي از اهل بيت من كه نامش نام من است، بر عرب حكومت كند.[1]»
ترمذي بعد از نقل اين حديث ميگويد: اين حديث صحيح است و نيز ميگويد: «در مورد مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ علي ابو سعيد، ام سلمه و ابوهريره روايت از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل نمودهاند.
ابو سعيد از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت نموده كه فرمودند: «زمين از ظلم و بيدادگري پر ميشود، پس مردي از اهل بيت من ظاهر شده، هفت سال يا نه سال حكومت مينمايد و زمين را از عدل و داد پر ميكند.»[2]
بسياري از علماي اهل سنت، احاديث مهدي(عج) را متواتر دانسته، يا تواتر آنها را از ديگران نقل كردهاند و بدان اعتراضي ننمودهاند، مانند ابن حجر هيتمي در «الصواعق المحرقه» و «شبلنجي» در «نور الابصار» «ابن صباغ» در «الفصول المهمه» محمد الصبان در «اسعاف الراغبين» گنجي شافعي در «البيان» شيخ منصور علي در «غاية المأمول» سويدي در «سبائك الذهب» و جمعي ديگر، بديهي است كه تواتر ضعف سندي را كه در بعضي از روايات موجود است جبران ميكند.
سيد احمد شيخ الاسلام و مفتي شافعي مينويسد: «احاديثي كه در مورد مهدي وارد شده، كثير و متواتر است. در بين آنها هم حديث صحيح وجود دارد و هم ضعيف، اما چون احاديث كثيرند و روات و نويسندگان آنها نيز زيادند، بعض آن احاديث بعضي ديگر را تقويت ميكند و بر روي هم مفيد يقين ميباشند.[3]
اما در مورد تفاوت آنان با تشيّع:
تنها تفاوتي كه اهل سنت با شيعيان دارند اين است كه آنها نوعاً تولد حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ را انكار ميكنند و ميگويند: شخصيتي كه پيامبر اسلام از قيام او پس از غيبت خبر داده، هنوز متولد نشده و در آينده تولد خواهد يافت.[4] اما شيعيان با دلايل و براهين متقن معتقدند كه: امام مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ در سال 255 ه . ق از نسل امام حسين ـ عليه السّلام ـ و فرزند امام حسن عسكري(ع) متولد گرديده و داراي دو غيبت صغري و كبري ميباشد.[5]
اضافه بر دلايل تاريخي كه بر تولد امام زمان وجود دارد، اگر امام زمان متولد نشده و زنده نباشد، نبايد پيامبر اسلام ميفرمود: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهليه» (يعني هر كس بميرد امام، زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلي مرده است.»[6] زيرا با نبودن امام زمان چنين كلامي از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ قابل توجيه نيست.
ثالثاً: تعداد قابل توجهي از اهل تسنن از مورخان و محدّثان آنها، تولد حضرت را دركتب خود ذكر كرده و آن را يك واقعيت دانستهاند. بعضي از پژوهشگران بيش از صد نفر از آنان را معرفي كردهاند.[7]
برخي از اهل سنت پس از اقرار به تولد و زنده بودن حضرت مهدي در اينكه از اولاد كيست اختلاف دارند:
بعضي ميگويند، امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ از اولاد امام حسن مجبتي است.[8] ابن حجر در سرّ اين مطالب ميگويد: امام حسن مجتبي(ع) به خاطر شفقت با امت خلافت را ترك كرد و با معاويه صلح نمود، خداوند هم امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ را از اولاد او قرار داد و رواياتي را كه ميگويد، مهدي از اولاد امام حسين ـ عليه السّلام ـ است واهي شمرده و ميگويد: دليلي بر اين وجود ندارد.[9]
اين قول قابل قبول نيست، زيرا اولاً: ممكن است، راوي يا ناسخ اشتباه كرده، باشند. چون حسن و حسين خيلي از نگاه حفظ به هم نزديك ميباشند، و قبلاً به دليل نقطه نداشتن كلمات، خيلي از اين اشتباهات رخ ميداده است.
ثانياً: نسبت امام مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ به امام حسن مجتبي ـ عليه السّلام ـ مانند خود امام حسن مجتبي ـ عليه السّلام ـ به پيامبر ميباشد كه از طرف مادر به حضرت متصل ميشود. زيرا مادر امام محمّد باقر، فاطمه دختر امام حسن مجتبي و همسر امام سجاد ـ عليه السّلام ـ بوده است. بنابراين ميشود گفت: هم از فرزندان امام حسن مجتبي ـ عليه السّلام ـ باشد و هم از فرزندان امام حسين ـ عليه السّلام ـ و اين دو نسبت هيچ منافاتي با هم ندارند. و تعارضي بين آنها نيست. براي تأييد اين مطلب رواياتي به اين مضمون هم از علماي شيعه و هم از علماي اهل تسنن نقل شده است.[10]
اما مسئله صلح امام حسن مجتبي ـ عليه السّلام ـ با معاويه، هيچ گونه ربط منطقي با وجود امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشّريف ـ ندارد و لازمه اين سخن تأييد معاويه و دستگاه او از طرف خداوند ميباشد كه نتيجه آن محكوميت امام حسن مجتبي ـ عليه السّلام ـ است. پس نبايد پاداشي به آن مترتب گردد. گذشته از اينها ميتواند، اين حديث جعلي و ساختگي باشد كه جاعلان، آنها به جهت ضديت و مخالفت با اهل بيت(ع) جعل و منتشر نموده اند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آيت الله اميني، دادگستر جهان،.
2. آيت الله مكارم شيرازي، كتاب حكومت جهاني امام مهدي.
3. طبرسي نوري، مرحوم حاج ميرزا حسين، نجم الثاقب در احوالات امام زمان.
[1] . صحيح ترمذي، ج 9، ب ما جاء في المهدي، ص 74، شيخ سليمان، ينابيع الموده، طبع سال 1380، ج 2، ص 180، شافعي، محمد بن يوسف، البيان في اخبار صاحب الزمان، طبع نجف، ص 57.
[2] . مسند احمد، ج 3، ص 28، در باب مسندات ابي سعيد الخدري احاديثي راجع به مهدي ذكر شده، ينابيع الموده، ج 2، ص 227.
[3] . فتوحات الاسلاميه، ط مكه، ط اولي، ج 2، ص 205.
[4] . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، قاهره، دار احياء كتب العربيه، 1960، ج 7، ص 94، و ج 10، ص 96.
[5] . اين مطلب را همه علماي شيعه در كتب خود آوردهاند به عنوان نمونه شيخ عباس قمي، در منتهي الآمال، علماي اهل سنت نيز اين موضوع را نقل كردهاند مانند شيخ سليمان قندوزي، ينابيع الموده، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ج 3، ب 71، ص 82.
[6] . اين حديث به عبارات گوناگون نزديك به 18 متن از علماي شيعه و سني كه همه از نظر مفهوم نزديكند، نقل شده و علماي اهل سنت آن را متواتر دانسته اند و ناقلان از اهل تسنن فقط 70 مورد ميباشد كه به عنوان نمونه بعضي نقل ميشود، 1ـ مسند ابو داوود، سليمان بن داوود (طيالسي)، م 204. 2ـ نقض العثمانيه نيز از اسكافي ص 11 و 12 و به نقل ازابن ابي الحديد، ج 13، ص 242. 3ـ مسند احمد بن حنبل، م 241، ج 2، ص 83 و 154 و ص 111، از ابن عمر و ص 296 از ابوهريره.
[7] . هيئمي، ابن حجر، الصواعق المحرقه، قاهره، ط 2، 1358 ه . ق، ص 208، شبراوي، الاتحاف بحب الاشراف، قم، منشورات الرضي، ط 2، 1363 ه . ش. ص 179.
[8] . ترمذي، سنن.
[9] . صواعق المحرقه، همان.
[10] . حافظ ابو نعيم، احمد بن عبدالله، مناقب المهدي.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
1 2 3 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9000 سوال |
:تعداد سوالات |
|
282 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|