|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های یهودیت |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
گـاهـى مـمكن است خداوند براى امتحان و آزمايش , جمعيتى را موقتا از اين موضوع نهى كند تا مـقـدار فداكارى آنها روشن شود , و اين يكى از اشكال امتحان خداوند است به علاوه روز شنبه در آيين يهود , روز مقدسى بود و دستور داشتند براى احترام آن روزو رسيدن به عبادت و برنامه هاى مذهبى دست از كسب و كار بكشند .
پی نوشت: سوره ابراهيم/آیه 18
منبع : تفسير نمونه، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و ديگران ج 6 ص 428
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
هر مسأله اجتماعي چندين عامل ميتواند داشته باشد لكن در اينجا به مهمترين دلايلي كه قوم يهود را آينده نگر جلوه ميدهد و آنها بر اساس اين باورها، روحيه توسعه طلبي پيدا ميكنند را به صورت خلاصه بررسي ميكنيم:[1]
1. اميدوار بودن به يك آينده بهتر: قوم يهود نظر به اينكه آينده جهان را از آنِ يهود ميدانند روحيه آينده نگري خود را تقويت ميكنند.
2. تأكيد بر اين مطلب كه خداوند قوم اسرائيل را ممتاز ميشمارد.
3. علاقه اين قوم به رفاه و آسايش پيروان خود.
4. روحيه نژاد پرستي يهوديان.[2]
از ديدگاه يهوديان، سبب واقعي انتخاب بني اسرائيل به عنوان ملت برگزيده از سوي خدا، يكي از پيچيدهترين اسرار يهوه (خداي يهود) است. از آنجا كه يهوديان خود را ملت برگزيده و داراي منزلت والاي سامي ميشمارند، هيچ كس را قابل قياس با خويش نمي انگارند. حتي فرشتگان الهي نيز شايستة برابري با آنان نيستند. اين قوم خويشتن را چندان داراي شرافت ميدانند كه خود را در مرتبهاي پس از خداوند ميپندارند.
اين قوم بر اساس اين پندارها آيندة جهان را به نفع خود تلقي ميكنند و در دنيا به دامنة جنايات خود توسعه ميدهند. لذاست كه حاخام شانينا ميگويد: «همة آنچه در جهان است و همة اشياء، بويژه حيواناتي كه به شكل يهوديانند (يعني غير يهود)، بايد در خدمت يهوديان باشند.» روحية نژاد پرستي يهوديان، پديدة تازهاي نيست، بلكه ويژگي ديرينهاي است كه ريشه در باورهاي ديني آنان دارد. اعتقاد به برتري نژادي به عنوان يكي از اصليترين تعاليم تورات، از بارزترين مميّزات روحي اين قوم بوده و هم چون خوني در شريان نظام اعتقادي آنان جاري است. و بر اساس اين باورهاي غلط از نيل تا فرات را به عنوان سرزمين موعود و آينده يهود پي ريزي ميكنند.[3]
از نگاه تورات، جز بني اسرائيل، كسي هم پايه و هم شأن يهوديان نيست. در منطق تورات يهوديان قوم برگزيده اند و ديگران مملوك ايشان. تورات در سراسر اسفار سي و نه گانة خود، همواره آهنگ برتري قوم يهود را بر ديگر اقوام مينوازد و بذر حقدوكينه نسبت به ديگران را در دل پيروان خود ميافشاند.[4]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. يهود و صهيونيسم، تأليف احمد كريميان.
2. يهوديت، تأليف عبد الرحيم سليماني اردستاني.
3. آشنايي با دين يهود، تأليف مهرداد ايزد پناه.
4. اديان زندة جهان، تأليف رابرت ا. هيوم.
[1] . سليماني اردستاني، عبد الرحيم، يهوديت، انتشارات انجمن معارف اسلامي ايران، چاپ اول، 1382ش، ص 13.
[2] . رابرت ا. هيوم، اديان زندة جهان، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اول، 1369، ص266.
[3] . كريميان، احمد، يهود و صهيونيسم، قم، انتشارات بوستان كتاب دفتر تبليغات، چاپ اول، 1384، ص184.
[4] . همان، ص187.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
الف: اخلاقيات:
1. يكي از ده فرمان حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ اين است كه به پدر و مادر خود احترام كنيد. هر كس پدر و يا مادر خود را نفرين كند، البته كشته شود، چون پدر و مادر خود را لعنت كرده است. ملعون باد كسي كه پدر و مادر خود را سبك كند.[1]
2. دزدي مكن و برعليه همنوع خود شهادت دروغ نده، به خانة همنوع خود حسادت نكن، كه حسادت موجب بروز امراض عصبي و قلبي ميگردد.[2]
3. اگر گاو و گوسفند و يا ساير اشياء و وسائل برادر خود را سرگردان يافتي از او رو مگردان و به نزد برادر خود برگردان.[3]
4. رشوه نگير چون رشوه چشمان بينايان را كور و راستگويان را به دروغ واميدارد. به اشخاص غريب ظلم مكن، در دادگاه، حقّ شخص فقير را پايمال نكن.[4]
ب: تعليم و تعلّم:
1. كليه استادان علم و ادب موظفند دانشآموزان را در اطراف خود جمع نموده و آنها را تعليم دهند.[5]
2. هر فرد يهودي كه فرزند خود را تعليم دهد مانند آن است كه قوانين الهي مستقيماً از كوه سينا به دست او رسيده است. دارا بودن دانش و تربيت وظيفه هر فرد يهودي است، خواه فقير باشد يا غني، حتّي سائل، همچنين سالم باشد يا مريض بر همه لازم است. اورشليم به واسطة آن خراب شد كه در فرستادن اطفال خود به مدارس غفلت گرديد.[6]
ج: احكام خوردنيها:
1. حيواناتي كه خوردن آنها حلال است: بايد نشخوار كننده باشد، سم داشته باشد، و سمّ آنها شكاف داشته باشد. بنابراين شتر، خرگوش و گوركن را نبايد خورد. اينها نشخوار ميكنند، امّا سمّهاي شكافته ندارند. از حيواناتي كه در آب زندگي ميكنند، فقط آنهايي را كه باله و فلس دارند، ميتوانيد بخوريد. تمام جانداران آبزي ديگر براي شما حرامند. همة پرندگان را ميتوانيد بخوريد به جز اين پرندگان: عقاب، جغد، باز، شاهين، لاشخور، كركس، كلاغ، شترمرغ، مرغ دريايي، لكلك، مرغ ماهيخوار، قرهقاز، هدهد و خفاش.[7] حشرات بالدار نبايد خورده شوند به جز آنهايي كه ميجهند. يعني ملخ و انواع گوناگون آن را ميتوان خورد.
2. حيواناتي كه به مرگ طبيعي مردهاند نخوريد، آنها را به غريبي كه در ميان شما است، بدهيد و يا آن را به بيگانگان بفروشيد.[8]
د: احكام و آداب كشاورزي:
1. شش سال مزرعة خود را بكار و درو كن، و همچنين شش سال محصولات تاكستان خود را جمعآوري كن و در سال هفتم (سبت) آرامي براي زمين باشد. يعني براي خدا زمين را رها كن و خودروها را (يعني آنچه از زمين و تاكستان محصول داده در سال هفتم) درو مكن كه براي يتيم و فقير و بيوهزنان باشد.[9]
2. هنگام درو و جمع كردن خرمنها، هر گاه خرمني فراموش شد، جايز نيست كه براي برداشت آن مجدداً به مزرعه برگردند.[10]
3. هنگامي كه زيتون خود را بتكاني و انگور تاكستان خود را بچيني، بار ديگر آن را بچين تا براي غريب و يتيم و بيوهزن باشد.[11]
4. چون به تاكستان همساية خود درآيي، از انگور هر چه ميخواهي به سيري بخور امّا در ظرف خود مگذار.[12]
5. دهان گاو را هنگامي كه خرمن خود را خرد ميكند نبنديد و ده يك تمام محصولات مزرعة خود را كه سال به سال از زمين برميآيند به مستحق بده.[13]
ي: احكام طهارت:
1. نجس به چيزي اطلاق ميشود كه توليد عفونت نموده و موجب مرض شود.
2. لاشة بهائم، (حيوانات چهارپا) و خون نجس است، شراب و مسكر نجس است.
3. هر كس با جسد مردهاي تماس حاصل نمايد هفت روز نجس است و آن شخص در روز سوم خويشتن را با آب پاك كند و در روز هفتم طاهر است. اگر در روز سوم خود را پاك نكند در روز هفتم پاك نميشود.[14]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. رش، هشانا، ترجمة هوشنگ حكاكيان، (مفاتح يهود).
2. تعليمات دين يهود، كليميان، مقطع ابتدايي و راهنمايي.
3. مذاهب و اديان، ج1، آل اسحاق.
[1] . لاويان، 20، 9 و خروج 20، 12.
[2] . حبيب لوي، احكام و مقررات حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ ، بينا، 1375 ش، ص 80،.
[3] . خروج، 23، 4.
[4] . خروج، 23، 6، 5، 8، 9.
[5] . تلمود، قسمت شبات، 103.
[6] . احكام و مقررات حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ ، ص 38 ـ 37.
[7] . تورات، تثنيه، 14، از 1 تا 18.
[8] . همان، 14، 21.
[9] . احكام و مقررات حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ ، بينا، 1357 ش، ص 85.
[10] . تورات، سفر تثنيه، باب 24، آية 19.
[11] . سفر تثنيه، باب 24،آية 25، 21، 20.
[12] . همان، باب 23، آية 25 ـ 24.
[13] . همان، باب 14، آية 22.
[14] . احكام و مقررات حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ ، بينا، 1357 ش، 89 و 85.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يهود احكام و آداب خود را حداقل از چهار منبع به دست مي آورد:
1. احكام حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ كه در تورات مندرج است.
2. دستورات و فرمايشات پيغمبران بني اسرائيل، كه بعد از حضرت موسي براي تأييد تورات آمدهاند.
3. مقررات و دستورات ديگري كه به وسيلة علماء و پيشوايان مذهب يهود در طول مدّت پراكندگي قوم يهود به وجود آمده است.
4. رسوم، عادات و سنني كه يهود تدريجاً اخذ نموده، از مردمي است كه در بين آنها قرنها زندگي مي كرده اند.[1]
و امّا:
الف: احكام زنان:
1. محرمها و زناني كه نميتوانند با آنها ازدواج كنند: دختر پسر، دختر دختر، خواهر ناتني از مادر، و خواهر پدر (عمه)، و خواهر مادر (خاله)، و زن عمو، و عروس يعني زن پسر، زن برادر، مادر زن، دختر پسر زن و دختر دختر زن و زن را با خواهرش مگير.[2]
2. ازدواج: اگر مرد و زني قصد ازدواج داشته باشند تنها كاري كه مرد بايد انجام دهد، آن است كه در حضور دو شاهد خطاب به زن بگويد كه او از اكنون به وسيله يكي از راههاي پذيرفته شده براي ازدواج (پرداخت نمادين مقداري پول، دادن ضمانت كتبي و ...) همسر او شده است. هنگامي كه اين كار با توافق طرفين انجام شد، ازدواج محقق ميشود. آئين شرعي ازدواج داراي دو مرحله است: مرحله نخست: مرحله نامزدي است كه از تمام اعتبار يك ازدواج برخوردار است. ولي حقوق مادّي (تأمين معاش براي زن) را براي طرفين ايجاد نميكند. مرحله دوم: در حضور ده انسان مذكر بالغ، شوهر، زن را به خانهاش ميبرد.[3]
3. طلاق: موقعي كه مرد زن خود را طلاق ميدهد معبد خدا زاري ميكند.[4] اگر زن تا ده سال بعد از عروسي بدون طفل بماند طلاق او جايز است. در صورتي كه مرد خشن باشد، يا به عللي عاجز از رفتار زناشويي باشد، يا دهان او بوي عفونت دهد، زن حق دارد طلاق خود را تقاضا نمايد.[5]
طلاق، زماني واقع ميشود كه شوهر يك (گط) به همسرش تسليم نمايد. گط همان طلاق نامه است كه اساساً يك يادداشت مكتوب است كه علاوه بر تاريخ و محل طلاق، در بردارندة اين بيانيه است كه فلان مرد به موجب اين سند همسرش را طلاق داده است.[6]
4. ارزش زن صالحه و غير صالحه: زن صالحه از جواهرات بالاتر و تاج سر شوهر خود ميباشد. داشتن زن خوب در اثر اعمال خوب مرد ميباشد و اجري است كه از طرف خداوند به وي عطا شده. همواره به بانوي خويش احترام بگذاريد تا سعادتمند شويد.[7] فقر در جايي است كه زن علاقهمند به شوهر خود نباشد. هر شخصي كه زن بد داشته باشد هيچ گاه روي جهنم را نخواهد ديد. زن جادوگر را زنده مگذار. استفاده از لوازم مرد بر زن جايز نباشد.[8]
5. غسل نفاس و قاعدگي: زني كه اولاد ذكور بزايد هفت روز نجس ميباشد. مانند دوران قاعدگي كه نجس است و روز هشتم، بچه ختنه ميشود و زن 33 روز در خون تطهير خود بماند و هيچ چيز مقدس را لمس ننمايد و بر مكان مقدسي داخل نشود تا ايّام طهارت تمام شود. اگر دختر بزايد دو هفته مطابق با دوران قاعدگي خود نجس است و 66 روز در خون تطهير بماند.[9]
ب: احكام قضائي: 1. اگر كسي انساني را بزند و او بميرد هر آينه كشته شود و امّا اگر قصد عمد نداشت، بلكه تصادفاً خدا آن را به دستش رسانيد. آن گاه مكاني را معين كنند تا به آنجا فرار كند.
2. اگر كس ديگري را با سنگ يا مشت زند و او نميرد، ليكن بستري شود. اگر برخيزد و با عصا راه رود. آنگاه زنندة آن بيگناه شمرده ميشود. امّا عوض بيكاريش و خرج معالجهاش را بايد بپردازد.[10]
3. جان به عوض جان، چشم به عوض چشم، دندان به عوض دندان، دست به عوض دست و پا به عوض پا، سوختگي به عوض سوختگي.
4. اگر كسي پسرش ناصالح و خلافكار و ميگسار باشد و تأديب نشود (او را) نزد بزرگان شهر آورده و در دروازة شهر سنگسار كنند.[11]
5. اگر دزدي را هنگام دزدي بزنند و بميرد، خونش هدر است.
6. اگر گاوي به شاخ خود مردي يا زني را بزند، كه او بميرد گاو را البته سنگسار كنند و گوشتش را نخورند و صاحب گاو بيگناه است. امّا اگر گاو قبلاً شاخزن بوده و صاحبش آگاه بوده و جلوگيري نكرده. گاو را سنگسار و صاحبش را به قتل رسانند.
7. اعدام: در دين يهود اعدام به اشكال گوناگون انجام ميشود: به دار آويختن، سنگسار كردن، سوزاندن، تير زدن، قطعه كردن، از كوه به زير انداختن، و در دريا غرق كردن.
8. شهود: مجازات شهود دروغگو، همان مجازات متهم است. شهادت در بعضي موارد واجب است، اگر شهادت ندهد، بايد قرباني كند، شهود بايد دو يا سه نفر باشد.
9. مقتولي كه قاتلش شناخته نشود، نزديكترين افراد به منطقه جنايت بايد قرباني بدهند.[12]
ج: اموات:
1. دست زدن به شخص محتضر قدغن است، اگر وي را لمس كند، بدان بماند كه قتل نفس كرده است. وقتي محتضر جان تسليم كرد، پر مرغي را جلوي بيني او ميگيرند، اگر تكان نخورد حتماً فوت كرده است، موقع جان دادن او را تنها نگذارند؛ وقتي فوت كرد، همه آنهايي كه نزد مرده حضور دارند بايد لباسهاي خود را پاره كنند.[13]
2. غسل دادن ميت: تمام بدن را تميز بشويند با آب گرم، بعد 20 ليتر آب از سر او ميريزند تا تمام بدن او را فراگيرد.[14]
3. اگر بچّه در هفتة اول تولد بميرد. او را در كنار قبر ختنه كرده و نامي براي او مينهند و بعد او را دفن ميكنند. وقتي تابوت را به 30 قدمي قبر رساندند، بايد هر چهار قدم به چهار قدم مكث كنند، وقتي وارد قبر كردند دعاي مخصوص ميخوانند.[15]
د: ارث:
اگر كسي بميرد و پسري نداشته باشد، ملك او را به دخترش انتقال ميدهند. اگر دختر نداشته باشد به برادرانش و اگر برادر نداشته باشد ملك او را به برادران پدرش بدهند و الاّ به نزديكترين خويشان او بدهند.[16]
هـ: احكام ذبح:
1. شرايط ذبح كننده: هر كس كه ذبح حيوان ميكند بايد از هر نقص عضوي، مانند كري، لالي، ناراحتي اخلاقي دور باشد. از لحاظ رفتار و كردار در ميان مردم نمونه باشد و به سنّ بلوغ رسيده باشد، و سواد كافي داشته باشد، كه دورههايي از سوي علماي يهود تعيين شده بگذارنند، تا اجازة ذبح به وي داده شود. سنّ بلوغ مرد 13 سال و سن بلوغ زن 12 سال است.[17]
2. چگونگي ذبح: چاقو بايد تيز باشد، حيوان مريض نباشد، علائم شكستگي در حيوان نباشد، كه در اين صورت حيوان را نميتوان ذبح كرد، به حيوان آب بدهند و رگهاي مري و ناي را ببرند.[18]
ي: احكام قرباني: در دين يهود چندين نوع قرباني وجود دارد:
1. قرباني سلامتي: يعني حيواني را از گاو يا گوسفند يا بز كه سالم و بيعيب باشد قرباني ميكنند، در دم خيمة عبادت سرش را ببرند و خون آن را به چهار طرف قربانگاه بپاشند و بعضي از اعضاي حيوان را مانند پيه داخل شكم، قلوهها، و چربي روي آنها و سفيدي روي جگر را همراه قرباني بر آتش قربانگاه براي خداوند بسوزانند.
2. قرباني گناه: هر گاه كساني از كاهن اعظم گرفته تا افراد عادّي قوم اسرائيل مرتكب گناهي شوند، بايد گاو يا گوسفند قرباني دهند.[19]
3. قرباني بيكوريم: نخستين مولود از اغنام و احشام و اولين محصول و اولين ميوه را بايد قرباني بدهند و همچنين اولين فرزند، يعني نخستينها را بايد به روحاني بدهند و او آنها را با تشريفات ويژهاي ميسوزاند. ولي فرزند اول خود را به او داده و بعد از او ميخرند.[20]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فرهنگ و بينش يهود، مقطع متوسطه، راهنمايي و ابتدايي.
2. هارا وپديديا و آذر حيان، شرعيات يهود.
3. بازرگان، مهدي، پاكيزگي در اسلام.
[1] . لوي، حبيب، احكام و مقررات حضرت موسي، ص 22، بينا، 1357 ش.
[2] . آدين اشتاين سالتز، سيري در تلمود، ترجمه باقر طالبي دارابي، ناشر مركز مطالعات، اديان و مذاهب، 1383، ص 194.
[3] . سيري در تلمود، ص 194.
[4] . تلمود، قسمت سيتين، ب.9.
[5] . آداب و مقررات حضرت موسي، بينا، 1357، ص 41 ـ 40.
[6] . سيري در تلمود، ص 199.
[7] . مزامير، 128.
[8] . تلمود، قسمت شيسيات، 62.و.
[9] . همان، ص 95.
[10] . احكام و مقررات حضرت موسي، ص 111.
[11] . همان، ص 116.
[12] . مبلغي، عبدالله، تاريخ اديان و مذاهب جهان، ناشر سينا، 1373 ش، ص 625 ـ 623، ج2،.
[13] . موشه بن حافام، /حزقيا زرگدماي/ آرامش روح و مراسم سوگواري، انتشارات بنيتوراه، 1361 ش، ص 16 ـ 15.
[14] . همان، ص 35.
[15] . همان، ص 46 ـ 45.
[16] . كرماني، مجتبي، برگزيدة از كتاب مقدس، بينا، 1361 ش، ص 121.
[17] . همان، ص 135 ـ 134.
[18] . همان، ص 137.
[19] . سفر لاويان، ب 3 و 4.
[20] . سفر خروج، 29، 22، 33.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
صفت حيا و عفت در زن و غيرت در مرد يك امر فطري است. بنابراين زن از نظر فطري و طبيعت، عفت و پاكدامني را دوست دارد و از بي عفتي و برهنگي نفرت دارد. هر چند شايد به موجب نداشتن اعتقاد و ايمان قوي به خداوند بزرگ و روز قيامت و يا در اثر وسوسة شياطين و غرق شدن در گناهان جلو فطرت آنها گرفته شود و به بي حجابي روي بياورند. امّا اين نمي تواند مجوزي براي مخالفت با فطرت انساني باشد.
از طرفي تمامي اديان الهي، كه از طرف خداوند بزرگ براي هدايت انسانها آمده اند، كاملاً با فطرت بشر هماهنگي دارند، به اين معنا كه هرگز دستوري از طرف خداوند نرسيده كه مخالف فطرت پاك انساني باشد.
از اين روي تمام اين اديان به خواست فطري انسانها پاسخ گفته و دستور به حجاب داده اند تا بوسيلة آن انسانها بتوانند در كمال عفت و پاكدامني به كمال حقيقي برسند و هر كس با فطرت و دين خود مخالفت كند گنهكار محسوب مي شود.
تورات و انجيل فعلي كه به دست بعضي از شاگردان حضرت موسي و عيسي ـ عليهما السّلام ـ نوشته شده بر موضوع پاكدامني و حجاب زن و دوري از هر ناز و عشوه گري جز در برابر شوهر، تأكيد نموده است. تورات دربارة رِفْقه (دختر بتوئيل) كه با نامحرم برخورد مي كند چنين مي گويد: رِفْقه چشمان خود را بلند كرده، اسحاق را ديد و از شتر خود فرود آمد. و از خادم پرسيد: اين مرد كيست كه در صحرا به استقبال ما مي آيد؟ خادم گفت: آقاي من است. پس بُرْقعْ (نقاب) خود را گرفته، خود را پوشاند.[1]
تورات در مورد دختر موآبيّه مي گويد: «بُوعَز بروت» گفت اي دخترم مگر نمي شنوي! به هيچ كشت زار ، ديگر براي خوشه چيني مرو و از اينجا مگذر، بلكه با كنيزان من در اينجا باش و چشمانت به زميني كه مي دَرَوند نگران باشد و در عقب ايشان برو. آيا جوانان را حكم نكردم كه تو را لمس نكنند.[2]
بُو عَزْ گفت: زنهار، كسي نفهمد كه اين زن به خرمن آمده است، و گفت چادري كه بر تو است بياور و بگير.[3]
طبق اين دستورها كه در مورد حجاب در تورات آمده است، اگر زنهاي يهودي و مسيحي (چون مسيحيان اعتقاد به تورات دارند) حجاب را رعايت نكنند گنهكار محسوب مي شوند. و حتي در تورات فعلي به چنين زناني وعده عذاب در آخرت داده شده است.
خداوند مي فرمايد: از اين جهت كه دختران صَهْيُون متكبر هستند و گردن افراشته و غمزات چشم راه مي روند، و به ناز مي خرامند و به پاهاي خويش خَلْخالها را به صدا در مي آورند، بنابراين خداوند، فَرْق سر دختران صهيون را كلْ (كچل) خواهد ساخت و خداوند عورات ايشان را برهنه خواهد نمود. و در آن روز خداوند، زينت، خلخالها و پيشاني بندها و هلامها را دور خواهد كرد، و گوشواره ها و دستبندها و رو بندها را، و دستارها و زنجيرها و كمربندها و عِطْردانها و تَعْويذها، و انگشترها و حلقه هاي بيني را، و رخوت نفيسه و رِداها و شالها و كيسه ها را، و آينه ها و كتان نازك و عمامه ها و بُرقعْها را، و واقع مي شود و به عوض عطريّات عفونت خواهد شد و به عوض كمربند ريسمان و به عوض مويهاي بافته كَلّ (كچلي) و به عوض سينه بند زُنّارِ پلاس و به عوض زيبائي سوختگي خواهد بود.[4]
در عهد جديد نيز آياتي به همين موضوع اختصاص يافته است:
و همچنين زنان، خويشتن را بيارانيد به لباس مزّين به حيا و پرهيز، نه (مزيّن) به زُلفها (موي سر ـ گيسو) و طلا و مرواريد و رخت گران بها.[5]
و شما را زينت ظاهري نباشد از بافتن موي و مُتَجَلّي شدن به طلا و پوشيدن لباس، بلكه انسانيت باطني در لباس غير فاسد، روح حليم و آرام كه نزد خدا گرانبهاست. زيرا بدين گونه، زنان مقدسه در سابق نيز كه متوكل به خدا بودند خويشتن را زينت مي نمودند و شوهران خود را اطاعت مي كردند، مانند ساره كه مطيع ابراهيم بود.[6]
قرآن كريم و تورات و انجيل مردم را از اين گناهان بر حذر داشتهاند و كساني كه امروز ادعاي پيروي از اين دو پيامبر بزرگ را مي كنند، اگر راست مي گويند بايد به دستورهاي كتاب مقدسشان عمل كنند. امّا متأسفانه اكثر بي بندوباريهاي زنان از جانب اينان به سراسر عالم سرايت كرده است.
آنها فقط ادعاي پيروي از حضرت موسي و عيسي را دارند. ولي در حقيقت، بندة هوي و هوس خود هستند نه بندة خداوند بزرگ به همان گونه اي كه برخي از مسلمانان نيز چنين هستند.
ثانياً: از زماني كه اروپا از نظر علم و صنعت رشد چشمگيري كرد به همان نسبت از دين و مسايل معنوي دور شد كه يكي از آنها رواج فساد و برهنگي در بين بسياري از زنان آنها مي باشند.
غير از اين دستورات، كه در كتاب مقدس براي زنهاي يهودي و مسيحي آمده است و اگر آنها مخالفت كنند گنهكار محسوب مي شوند، آنها در روز قيامت به خاطر بي حجابي خود به خاطر اينكه به دستورات قرآن كريم عمل نكرده اند مورد مؤاخذه قرار خواهند گرفت چرا كه شريعت حضرت موسي و عيسي با آمدن شريعت مقدس اسلام نسخ شده و همة اهل كتاب بايد از اسلام پيروي مي كردند كه نكرده اند. لذا از اين نظر نيز آنها گنهكار هستند.
حاصل آنكه، كتابهاي آسماني پيروان خود را از بي حجابي و بي بندوباري كه در اثر نبود حجاب پيدا مي شود نهي كرده اند، لذا زنهاي يهودي و مسيحي طبق دستورات كتاب مقدس اگر رعايت حجاب نكنند گنهكار محسوب مي شوند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1.مجموعة آثار ج 19 استاد شهيد مطهري.
2. بهشت جوانان، اسدالله محمدي نيا.
[1] . تورات، ناشر انجمن كتاب مقدس ايران، سفر پيدايش، باب 24، فقره 64 و 65، چاپ دوم در ايران، 1987،.
[2] . تورات، كتاب رُوت، باب دوم، فقره 8 و 9.
[3] . تورات، كتاب رُوت، باب سوم، فقرة 15.
[4] . تورات، كتاب اِشَعياء نبي، باب سوم، فقره 16 - 25.
[5] . رسالة اول پولس رسول به تيمو تاؤس، باب دوم، فقره 1 و 9 و 15.
[6] . رسالة پطْروس رسول، باب سوم، فقره 1 ـ 6.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در نگاه اوّل تعريف لغوي و اصطلاحي «يهود» سختيهايي دارد كه ارائه تعريفي جامع و مانع از آن را دشوار مينمايد. با اين حال در تعريف اين كلمه ميتوان گفت! «يهود» اسمي است كه بر اولاد حضرت ابراهيم[1] به خصوص شاخه اسحاقي يعني فرزندان حضرت اسحاق اطلاق ميشود، اين افراد كه امروزه در سر تا سر جهان پراكنده ميباشند به دليل همين انتساب به حضرت اسحاق و ابراهيم ـ عليهما السّلام ـ ، خوانده ميشوند؛ امّا از آنجا كه علاوه بر نسب خوني و نژادي داراي آيين خاص و كتابهاي مقدس ميباشند و در مقابل ساير اديان و مذاهب، پيرو دين مستقلي هستند، دين آنان را هم «يهوديت» مينامند، به تعبير ديگر از آنجا كه آيين يهود بر خلاف ساير اديان آييني نژادي بوده و مختص يهوديان ميباشد، به همين دليل نام يهود، هم دلالت بر نژاد فرد منتسب به آن دارد و هم از دين وي خبر ميدهد، يعني هر يهودي بايد از نژاد اسحاق باشد و الّا به او يهودي گفته نميشود. با توجه به اين امر تفكيك بين تعريف يهوديت به عنوان يك دين و يهوديت به عنوان اصطلاح نژادي، سخت ميباشد و ميتوان با اندك مسامحه در تعريف اصطلاحي يهود از اين تعبير استفاده كرد كه: «يهوديت آييني است مختص اولاد بني اسرائيل».
قرآن كريم براي تفكيك بين نژاد يهوديان و آيين يهوديت از دو اصطلاح «اليهود» و «بني اسرائيل» استفاده ميكند به اين صورت كه هر گاه ميخواهد از اولاد حضرت اسحاق نام ببرد و آنان را از جهت نژادي و قبيلگي مورد اشاره قرار دهد، از نام بني اسرائيل استفاده ميكند[2] و هر گاه ميخواهد از اين افراد به عنوان پيروان يك آيين نام ببرد از اصطلاح «اليهود» بهره ميگيرد.[3] بنابراين در قرآن مشكل اختلاط مباحث نژادي و ديني اولاد حضرت اسحاق وجود ندارد لكن به اين نكته بايد توجه كرد كه آيين يهود از دو ديدگاه ميتواند مورد توجه واقع شود.
ديدگاه اول اين است كه دين يهود يا ديني كه بر حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ نازل شده و از سوي پيامبران ديگر تشريح گرديده، ديني آسماني بود و قبل از نزول دين حضرت عيسي بر همگان واجب بود كه از آن تبعيت كنند.
ديدگاه دوم به اين منظر توجه دارد كه بعد از نزول دين اسلام و تبليغ آن توسط حضرت محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ آيين يهود نميتوانست پاسخگوي بشر باشد و تحريفهاي به وجود آمده آن را بي اعتبار و بي ارزش ساخته بود. بنابراين ما سعي خواهيم كرد آيين يهود موجود را كه يهوديان كنوني به آن اعتقاد دارند را از ديدگاه قرآن مورد بررسي قرار دهيم. شايد بتوان ادعا كرد كه پيروان هيچ آييني به اندازه يهوديان مورد خطاب قرآن قرار نگرفته است، با اين همه ميتوانيم تحقيق خود را محصور در آياتي كنيم كه صراحتاً به نام اين قوم اشاره كرده است.
در قرآن كريم حدود هشت بار كلمه «اليهود»، ذكر شده است و همچنين سه بار نيز از كلمه «هوداً» استفاده شده، امّا پرشمارترين كلمه، نام «بني اسرائيل» ميباشد كه حدوداً چهل و يك بار در قرآن آمده است. اين موارد غير از اشارههايي است كه قرآن نسبت به حضرت موسي، يوشع، جالوت، داود، سليمان و ساير پيامبران بني اسرائيل دارد و هم چنين غير از مواردي است كه به كتابهاي مقدس يهود و احبار و بزرگان اين قوم اشاره ميكند.
از جمع بندي اشارهها و تصريحات قرآن ميتوان نتيجه گرفت كه خداوند به قوم بني اسرائيل دين و آييني فرستاده بود كه در آن احكام الهي بيان شده بود، ولي بني اسرائيل به همه آن عمل نكرده آن را تحريف كردند.[4] اين آيين و دين تحريف شده در آيات متعددي مورد اشاره قرار گرفته و تحريفات آن بيان شده است. در لا به لاي اين تبيينها برخي از ويژگيهاي بني اسرائيل و پيروان آيين يهود نيز بيان شده است كه در ذيل به چند مورد اشاره ميشود:
1. برتر دانستن آيين يهود: قرآن ميفرمايد: «يهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتي (نزد خدا) ندارند و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان هيچ موقعيتي ندارند ... خداوند روز قيامت دربارة آنچه در آن اختلاف داشتند داوري ميكند.»[5]
اين آيه به وضوح نشان ميدهد كه يهوديان آيين خود را برترين آيين دانسته و اديان بعد از خود را قبول نميكردند. البته اين امر در ميان مسيحيان نيز رواج داشت. چنان كه قرآن در جاي ديگر ميفرمايد: «آنها گفتند: هيچ كس جز يهود و نصاري هرگز داخل بهشت نخواهند شد، اين آرزوي آنها است. بگو: اگر راست ميگوييد دليل خود را بياوريد»
2. اعتقاد به تفويض: قرآن ميفرمايد كه يهوديان گمان ميكنند خداوند مجبور است و تمام كارها را به مخلوقات تفويض كرده است و اين پنداري غلط است، به همين دليل در سورة مائده ميفرمايد: «و يهود گفتند: دست خدا بسته است، دستهايشان بسته باد و به خاطر اين سخن از رحمت الهي دور شوند. بلكه دستان خدا گشاده است، هر گونه بخواهد ميبخشد ...»[6]
3. فتنه انگيزي و فساد در زمين: قرآن يهوديان را فتنهانگيز معرفي كرده ميفرمايد: «... هر زمان آتش جنگي افروختند خداوند آن را خاموش ساخت و براي فساد در زمين تلاش ميكنند و خداوند مفسدان را دوست ندارد.»[7]
4. دشمني با مسلمانان: از ديگر ويژگيهاي يهوديان دشمني آنان با مسلمانان است، قرآن كريم در اين مورد ميفرمايد: «به طور مسلم دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان را، يهود و مشركان خواهي يافت ...»[8]
5. مخالفت با توحيد: يهوديان جزو اولين گروههايي بودند كه توحيد را به شرك آلوده كردند و معتقد شدند «عُزير» پسر خداوند است. قرآن در توضيح اين باور آنان ميفرمايد: «يهود گفتند: عُزير پسر خدا است و نصاري گفتند: مسيح پسر خدا است اين سخني است كه با زبان خود ميگويند كه همانند كافران پيشين است. خدا آنان را بكشد چگونه از حق انحراف مييابند.»[9]
6. پيمانشكني و مخالفت با احكام الهي: از ديگر خصوصيات قوم يهود عمل نكردن به اوامر و احكام الهي است قرآن در اين مورد ميفرمايد: «و به ياد آوريد زماني را كه از بني اسرائيل پيمان گرفتيم كه جز خداوند يگانه را پرستش نكنيد و به پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و بينوايان نيكي كنيد و به مردم نيك بگوئيد و نماز به پا داريد و زكات بدهيد، پس همه شما جز عده كمي سرپيچي كرديد و (از وفاي به پيمان خود) رويگردان شديد.»[10] و در آيه ديگري نيز ميفرمايد: «... و رسولان ما دلايل روشني براي بني اسرائيل آوردند، امّا بسياري از آنها پس از آن در روي زمين تعدي و اسراف كردند.»[11]
البته اين ويژگيها تنها گوشهاي از خصوصيات قوم يهود است و قرآن كريم به ويژگيهاي بسياري اشاره دارد كه تفاسير به آنها پرداختهاند، در اينجا ميتوانيم چنين نتيجهگيري كنيم كه از ديدگاه قرآن، خداوند به قوم يهود نعمتهاي فراواني اعطاء كرده بود،[12] لكن آنان به جاي سپاسگذاري طغيان كرده، پيمانشكني نموده و به فتنهانگيزي و فساد روي آوردند و با پيامبران الهي مخالفت كرده، دين اسلام را كه آخرين و كاملترين دين بود قبول نكردند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ تفسير الميزان، علامه طباطبايي.
2ـ تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي.
[1] . ر.ك: معين، محمّد، فرهنگ معين، تهران، انتشارات امير، چ دهم، 1375 هـ ش، ج 6، ص 2351.
[2] . ر.ك: صف/6؛ و اعراف/105.
[3] . ر.ك: بقره/113؛ و مائده/18؛ و توبه/30.
[4] . ر.ك: بقره/83.
[5] . بقره/113.
[6] . مائده/64.
[7] . مائده/64.
[8] . مائده/82.
[9] . توبه/30.
[10] . بقره/83.
[11] . مائده/32.
[12] . جاثيه/16 و 17.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
كلمه (الله) در دين مبين اسلام بر خداوند اطلاق مي شود. و در دين يهوديت بر خداوند يهوه اطلاق شده است. اما در مسيحيت در كتب مقدس آنان كه اناجيل چهارگانه باشد حتي براي يك بار هم«يهوه» بر خداوند اطلاق نشده است بلكه به جاي آن كلمه«پدر، پدر آسماني» و امثال اين استعمال گرديده است[1]. پس استعمال كلمه«يهوه» براي خداوند به مسيحيت ربطي ندارد و فقط در دين يهود اين استعمال وجود دارد.
تفسير نام«يهوه»:
با توجه به اينكه تورات از طرف يهوديان تحريف گرديده و خرافات و افسانه هاي زيادي را در آن جاي داده اند و نويسندگان آن هم اشخاص ناشناس و گمنامي هستند[2]. و لذا قرآن كريم در رابطه با نويسندگان آن مي فرمايد: «پس واي بركساني كه كتاب (تحريف شده اي) را با دستهاي خود مي نويسند سپس مي گويند اين از جانب خدا است»[3]، معلوم نيست كه در تورات واقعي عنوان «يهوه» به خداوند اطلاق شده باشد بلكه ممكن است اين نام را خود يهوديان و نويسندگان تورات بر خداوند استعمال كرده باشند.
به هر صورت در عهد قديم كه كتاب تورات باشد به لغت عبري سه اسم براي خداوند به صورت مترادف وجود دارد. يكي كلمه «الوهيم» است كه در سفر تكوين بيشتر استعمال شده است و بر صفات خداوند مثل خالق، عظيم و امثال آنها اشاره دارد و نيز به علاقه خداوند با همه ملل عالم دلالت مي كند. و ديگر كلمه «يهوه» است كه دلالت بر علاقه خداوند با بني اسرائيل دارد. و سومي كلمه «ادوناي» است كه در مقا م مخاطبة خداوند با خشوع و وقار وهيبت استعمال مي شود[4].
امّا در تفسير كلمه «يهوه» از دو جهت بحثي وجود دارد كه به طور مختصر به آن اشاره مي شود.
1.بحث اول در اشتقاق اسم يهوه است كه به صورت تحقيقي معلوم نيست كه از چه چيزي مشتق شده است ممكن است از ماده «حيات» گرفته شده باشد و ممكن است نداء براي ضمير غائب باشد يعني «ياهو». و احتمال ديگري كه در آن داده شده است اين است كه«يهوا» در زبان عبري مماثل با كلمه (Lord) در انگليسي مي باشد پس ممكن است كه «يهوه» از كلمه «يهوا» يا«ياهونا (Yehovah)» گرفته شده باشد و معناي هر دو كلمه سيّد واله مي باشد[5].
دهخدا در اين رابطه مي گويد كه «يهوه» از آغاز نام خداي مطلق قوم موسي نبود بلكه پيش از زمان وي بني اسرائيل او را در رأس سه گروه نيمه خدايان كروبيون (ابرها) صرافيون (مارهاي بالدار) و الوهيون (خدايان گله هاي ابري) مي دانستند[6].
پس اين كلمه قبل از اينكه تورات نازل گردد، در بين بني اسرائيل مورد استعمال داشته است و چيزي نيست كه با نزول تورات پديد آمده باشد.
2. بحث دوم در معناي كلمه «يهوه» است. در معناي درست يهوه اختلاف و بحث وجود دارد. در انگليسي اين كلمه به خدا و ربّ ترجمه مي شود. ولكن هيچ يك از اين دو كلمه معناي دقيق يهوه نيست.
در سفر خروج 3/14 و 15، يهوه«منم كه منم» يا«هستم آنكه هستم» معنا مي دهد.
كلمه يهوه در زبان سامي از چهار حرف اصلي «ي، هـ ، و، هـ » ساخته شده است و تلفظ اصلي و ابتدائي اين واژه «يَهُو» و «ياهو» بوده است. تلفظ «يَهُوهَ» ظاهراً تلفظ بعدي و ساختگي كلمه است كه به معناي ابديت و سرمديت است و بابلي ها از نظر دنياي فاني و فناي كل مخلوقات، ازليت و ابديت خداوند را با كلمه فوق بيان كردند. يهوه در معناي مجازي«سرور من» و «مولاي من» نيز استعمال شده است.
برخي يهوه را صورت قديمي فعل«بودن» به زبان عبري و اسم خاص خداوند مي دانند و در اين صورت معناي«من هستم ذاتي كه هست، و من هستم ذاتي كه من هستم» از آن بدست مي آيد.[7]
در دين يهود در عصر«هلنستي» اسم يهود به «كائن» تفسير شده است. و در ترجوم اورشليم بر سه وزن«الكائن، الذي كان و الذي يكون»(كسي كه هست كسي كه بود و كسي كه خواهد بود) تفسير شده است.[8] و اين معنا تقريباً اشعار بر ازليت و ابديت خداوند دارد.
به هر حال «يهوه» در تورات بر خداي واحد اطلاق مي شود و لذا مي گويد: همانا خداوند يهوه است و او اله است و غير از او كسي ديگري نيست و او اله در آسمان و زمين است و غير او كسي نيست. و نيست الهي با او و نيست الهي غير او.[9] و لو در تورات صفات مختلفي كه مستلزم تجسيم و تركيب است و نيز صفاتي كه در شأن يك انسان معمولي نيست براي خداوند ذكر شده است.[10]
تفسير نام«الله»:
چنانچه كه قبلاً ذكر گرديد كلمه«الله» در دين مبين اسلام بر خداوند سبحان اطلاق مي گردد و در اصطلاح فقهاء و عامه مسلمين به آن لفظ جلاله گفته مي شود.
در اشتقاق لفظ جلاله و عدم اشتقاق آن و اينكه از چه چيزهاي مشتق شده است و نيز در اينكه آيا كلمه عربي است يا خير، در بين علمأ اختلاف وجود دارد.
علامه مجلسي مي فرمايد: مشهور اينست كه اين كلمه عربي است و از«أله» به معناي «عَبَدَ» و يا از«أله» به معناي «تحيّر» و يا از«ألهت» به معناي«مكنت» و ... گرفته شده است.
قول دوم اينست كه«الله» غير مشتق است بلكه يك كلمه جامد و علم از براي ذات مخصوص است كه ابتداءً از براي آن ذات وضع گرديده است. و يك قول ضعيف ديگري هم در اينجا وجود دارد و آن اينست كه اصل«الله» «لاها» بوده است كه يك كلمه سرياني است و در تعريب الف آن حذف گرديده و«أل» در اول آن اضافه گرديده است.[11]
علاّمه مجلسي براي تأييد قول مشهور روايتي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ ذكر كرده است كه فرموده كلمه«الله» مشتق از«اِله» است.[12]
علاّمه طباطبائي از كساني است كه قول مشهور را اخذ كرده و مي گويد:«الله» لفظ جلاله است كه اصل آن«اَلأِله» بوده و همزه أن به خاطر كثرت استعمال حذف شده است. و كلمه«اِله» يا از أله، يأله به معناي عَبَدَ و يا از «أله» يا «وله» به معناي«تحيّر» اخذ شده است. و«اِله» به كسر فاء(فاء الفعل) به معناي مفعول است مثل كتاب كه به معناي مكتوب است. و خداوند «اِله» ناميده شده است بخاطر اينكه او معبود است و يا او چيزي است كه عقول در ذات او متحيّر است. و ظاهراً اينست كه«اِله» علم بالغلبه است. و اينكه «الله» علم است به دليل اينكه با تمام صفات حسني قابل وصف است مثل الله الرحمن و الله العظيم. و امّا خود الله هرگز وصف از براي چيزي واقع نمي شود.
و در ادامه مي فرمايد: چون كه وجود خداوند متصف به جميع صفات كماليه است پس جميع صفات كماليه بالالتزام مدلول ذات باري تعالي مي باشد بنابراين مي توان گفت كه لفظ جلاله كه اسم ذات در واجب الوجود است مستجمع تمام صفات كمال است.[13]
پس بنابر نظر مشهور كلمه«الله» عربي و مشتق است و به صورت غلبه عَلَم از براي خداوند متعال قرار گرفته است.
مرحوم خوئي از كساني است كه قائل به عدم اشتقاق لفظ جلاله است و مي گويد: اين كلمه در زمان جاهليت به دليل اين شعر که مي گويد (الا كل شيء ما خلا الله باطل ـ و كل نعيم لا محالة ذائل) و به دليل آيات قرآن كريم، اين كلمه بر خداوند اطلاق مي شده است.
او مي گويد كسي كه توهم كرده است كه «الله» اسم جنس است و از مصادري مشتق گرديده و بعد به صورت غليه عَلَم از براي خداوند قرار گرفته است. اين نظر به دلايل زير خطا است:
1. تبادر: لفظ جلاله بدون قرينه، انصراف به ذات مقدس دارد و آن علامت وضع است.
2. لفظ جلاله هرگز وصف از براي چيزي قرار نمي گيرد و اين دليل بر اينست كه لفظ جلاله جامد است نه مشتق. وقتي جامد شد بناچار بايد عَلَم باشد نه اسم جنس. چون كسي كه آن را اسم جنس مي گيرد به معناي اشتقاقي آن را تفسير مي كند.
3. اگر لفظ جلاله عَلَم نبود، كلمه«لا اله الا الله» كلمه توحيد نبود چنانچه كه«لا اله الاّ الرازق» نمي تواند بر توحيد دلالت كند.
4. حكمت وضع اقتضاء مي كند كه لفظ جلاله از براي ذات مقدس وضع شده باشد و در لغت عرب از براي ذات مقدس غير از لفظ جلاله چيزي وجود ندارد. پس«الله» كلمه اي است كه از براي ذات مقدس پروردگار وضع شده است. و در وضع الفاظ تصور اجمالي موضوع له و معني كافي است و تصور تفصيلي معتبر نمي باشد.[14]
در نتيجه بنابر قول مشهور«الله» به معناي معبود است امّا بنابر قول مرحوم خوئي چنين معناي در آن وجود ندارد بلكه لفظي است جامد و بصورت ابتدائي عَلَم از براي خداوند وضع شده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الهدي الي دين المصطفي، تأليف شيخ محمد جواد بلاغي.
2. مقارنة الاديان، اليهودية، ج 2، تأليف دكتر احمد شلبي.
[1] . رابرت هيوم، اديان زنده جهان، ترجمه عبدالكريم گواهي، دفتر نشر فرهنگي، اول 1369 ش، ص 303.
[2] . حسيني شيرازي، سيد محمد، دين بازيچه يهود، ترجمه سيد هادي مدرس، قم، دارلمهدي، اول، 1423 ق، ص108.
[3] . بقره/79.
[4] . قاموس الكتاب المقدس، مجمع الكتب الشريفه، مكتبة المشعل، ششم، 1998 م، ص 107.
[5] . شلبي، احمد، مقارنة الاديان، اليهوديان، قاهره، مكتبة النهضة المصريه، سوم، 1973 م، ج1، ص175.
[6] . دهخدا، علي اكبر، لغت نامه دهخدا، ماده«يهوه».
[7] . همان.
[8] . مجمع كنائس شريفه، كتاب مقدس، بي تا، بي جا، ص 800.
[9] . بلاغي، محمد جواد الهدي الي دين المصطفي، بيروت، مؤسسة الاعلمي، دوم، 1405 ق، ج2، ص307.
[10] . به ص 109، كتاب دنيا بازيچه يهود، تأليف سيد محمد شيرازي رجوع شود.
[11] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، موسسة الوفاء، دوم، 1403ق، ج3، ص226.
[12] . همان، ج4، ص157.
[13] . طباطبائي، محمد حسين، الميزان، قم، مؤسسه نشر اسلامي، ج1، ص18.
[14] . خويي، ابوالقاسم، البيان في تفسير القرآن، بيروت، دارالزهرأ، چهارم، 1395ق، ص 425.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
همان گونه كه روشن است انديشه ظهور منجي در تمام اديان وجود دارد، تا جايي كه تاريخ نشان ميدهد موعود گرايي به گونههاي متفاوتي در فرهنگ بشري رسوخ داشته و هريك به صورتي زيبا آينده خود را در سايه اين عقيده پرارزش نشان ميدهند، اين حقيقت غيرقابل انكار را انبياء الهي به مردم حقبين، تعليم دادهاند تا جايي كه با سرشت آنها عجين شده با اين تفاوت كه اخبار انبياء عموماً پس از گذشت زمان دستخوش تحريف و تغيير شده است با اين همه اعتقاد به دوره آخرالزمان عقيدهاي است كه آئينها و اديان الهي خصوصاً اسلام آن را به عنوان يك اصل مسلم پذيرفتهاند و اصلاح دنيا در شخص خاصي كه آخرين برگزيده خدا باشد را قبول دارند، ولي تفاوتهايي در چگونگي اصلاح دنيا، طريق آن و نمودش در شخص خاص، وجود دارد كه در ذيل با بيان مطالبي از چهار دين ياد شده اين تفاوتها را يادآور ميشويم:
1. نسب مصلح آخرالزمان
مصلح آخرالزمان از نظر اسلام دوازدهمين امام از فرزندان پيامبر گرامي اسلام است، پيامبر گرامي اسلام ميفرمايد: «سوگند به كسي كه مرا مژدهآور راستين قرار داد اگر از عمر جهان يك روز باقي بماند، خداوند همان يك روز را بس دراز كند تا فرزندم مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه شريف ـ خروج نمايد.»[1]
امّا در انجيلها به نسب اين مصلح اشاره نشده و تنها از وي تعبير به فرزند انسان شده است، چنان كه در انجيل متي ميگويد: «پس اگر كسي بگويد كه اينك مسيح اينجا است يا در آنجا است باور ننماييد، زيرا چون برق از مشرق بيرون ميآيد و تا مغرب ظاهر ميگردد، آمدن فرزند انسان چنين خواهد بود.»[2]
در آئين زرتشت هم به نسب اين مصلح اشاره نشده و تنها گفته شده كه: «هنگامي كه سزاي اين گناهكاران فرا رسد پس آنگاه اي مزدا، كشورت را بهمن در پايان برپاخواهد كند از براي كساني كه دروغ را به دستهاي راستي سپرند.»[3]
برخلاف دو آئين اخير در دين يهود به نسب مصلح اشاره شده و گفتهاند كه مصلح از اولاد يسّي خواهد بود به همين خاطر گفتهاند: «نهالي از تنه يسّي بيرون آمده شاخهاي از ريشههايش خواهد شكفت و روح خداوند بر او خواهد گرفت.»[4] يسّي در تاريخ يهود نام پدر حضرت داوود و نوة راعوت ميباشد.
2. محدودة عملكرد مصلح آخرالزّمان
از ديدگاه اسلام حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه شريف ـ پيروان تمام اديان را نجات خواهد داد و براي حقانيت خود ميراث همة پيامبران الهي را به همراه دارد و تورات و ديگر كتب آسماني را از غاري كه در انطاكيه (تركيه) است بيرون ميآورد و در ميان اهل تورات با تورات و در ميان اهل انجيل با انجيل و در ميان اهل زبور با زبور و در ميان اهل قرآن با قرآن حكم ميكند.[5]
اما از ديدگاه يهود موعود مورد نظر آنها، تنها منجي قوم يهود است، چنان كه در بشارت بوئيل نبي آمده «آنگاه جميع امتها را جمع كرد ... و در آن جا با ايشان درباره قوم خود و ميراث خويش اسرائيل محاكمه خواهم نمود.»[6] و در سفر پيدايش ميگويد: «عصاي قدرت و سلطنت از يهود دور نخواهد شد و به فرمان فرمائي از ميان پاهاي وي تا شيلو بيايد و او را اطاعت امتها خواهد بود.»
3. نقش مصلح آخرالزمان
از ديدگاه اسلام حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه شريف ـ حكومت جهاني خود را با عدالت خواهد گسترانيد و به عبارتي او عدالتگستر است. از پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ روايتي است كه «شما را به حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه شريف ـ مژده ميدهم كه او زمين را پر از عدل و داد ميكند همان طور كه پر از ظلم و ستم شده است، ساكنان زمين را خشنود خواهد كرد.»[7]
امّا در تورات موعود به عنوان داور معرفي ميشود: «... موافق رؤيت چشم خود داوري نخواهد نمود بر وفق سمع گوشهاي خود تنبيه نخواهد نمود، بلكه مسكينان را به عدالت داوري خواهد كرد.»[8]
و در انجيلها موعود را داور روز قيامت معرفي ميكنند و ميگويند: «بدو قدرت بخشيده شده است كه داوري هم بكند زيرا كه پسر انسان است.»[9] يا گفته شده: «در معاد وقتي كه پسر انسان بركرسي جلال خود نشيند، شما نيز به دوازده كرسي نشسته بر دوازده سبط اسرائيل داوري خواهيد نمود.»[10]
در آئين زرتشت نيز موعود به گونه شخصي كه عدالت و تساوي را بر جهان حاكم ميكند، معرفي ميشود؛ چنان كه گفتهاند: «سوشيانس (نجات دهنده بزرگ جهان) دين را به جهان رواج دهد فقر و تنگدستي را ريشهكن سازد ايزدان را از دست اهريمنان نجات داده مردم جهان را هم فكر و همگفتار و همكردار گرداند.»[11]
بنابر اين يهوديان و مسيحيان، موعود را به عنوان داور قبول دارند، ولي اسلام موعود را به عنوان عدالت گستر معرفي مي كند و فرق داور با عدالت گستر اين است كه داور در كرسي بنشيند و قضاوت ميكند، ولي عدالتگستر براي اجراي عدالت مبارزه ميكند.
4. محل ظهور موعود آخرالزمان
از ديدگاه اسلام محل ظهور مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه شريف ـ مكّه ميباشد در روايتي، امام باقر ـ عليه السلام ـ ميفرمايد: «همانا قائم ـ عجالله تعالي فرجه شريف ـ انتظار ميكشد تا به اندازه تعداد اهل بدر كه 313 نفر بودند، جمع شوند تا اين كه پشتش را بر حجرالاسود تكيه دهد و پرچم پيروزي را بلند فرمايد.»[12]
ولي محل ظهور موعود يهود وادي يهوشافاظ ميباشد. بوئيل نبي از پيامبران پيرو تورات ميگويد: «آن گاه جميع امتها را جمع كرده و به وادي يهوشافاظ فرود خواهم آورد ...»[13] در جاي ديگر دارد: «اي خداي شجاعان خود را در آن جا فرود آور امتها برانگيخته شوند و به وادي يهوشافاظ برآيند، زيرا كه من در آنجا ظهور خواهم نمود.»[14]
وادي يهوشافاظ: نام صحرايي در نزديكي بيت المقدس است كه اكنون وادي قدرون ناميده ميشود.[15]
در مسيحيت نيز ربع مسكون محل ظهور موعود معرفي ميشود، چنان كه در انجيل لوقا ميگويد: «و در آفتاب و ماه و ستارگان علامات خواهد بود و برزمين ... و دلهاي مردم ضعيف خواهد كرد از خوف و انتظار آن وقايعي كه بر ربع مسكون ظاهر ميشود.»[16]
بنابر اين ميتوان گفت كه هرچند اديان در اصل ظهور با يكديگر مشتركند ولي در كيفيت و مشخصات فرد ظهور كننده و مكان ظهور و آنچه را كه براي مردم خواهد آورد و چگونگي حكومت، تفاوتهاي آشكاري وجود دارد كه به طور اختصار به برخي ازآنها اشاره شد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ظهور حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه شريف ـ از ديدگاه اسلام و مذاهب و ملل جهان، سيد اسدالله هاشمي شهيدي.
2. او خواهد آمد، داود الهامي؛
3. دادگستر جهان، ابراهيم اميني.
[1] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، لبنان موسسه وفاء، چ1403ه ق، ج51، ص71.
[2] . انجيل متي، فصل 24، آيات 23-42.
[3] . سيماي امام مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه شريف ـ، ص19، دبيرخانة دائمي بررسي ابعاد وجودي حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه شريف ـ .
[4] . كتاب اشعياء نبي، باب 11، بندهاي 1-10.
[5] . غيبت نعماني، ص342، باب 13، حديث 26.
[6] . كتاب مقدس، كتاب بوئيل نبي، باب 3، بندهاي 2 و 3.
[7] . بحارالانوار، ج51، ص74، حديث 27.
[8] . كتاب اشعياي، باب 11، آيات1 و 9.
[9] . انجيل يوحنا، باب 5، بندهاي 26-28.
[10] . انجيل متي، باب 19، بندهاي 28 و 29.
[11] . جاماسبنامه، ص121و 122.
[12] . شبّر، سيد عبدالله، حق اليقين، ج2، ص14.
[13] . كتاب بوئيل نبي، باب3، بندهاي2 و 3.
[14] . كتاب بوئيل نبي، باب 3، بندهاي12 و 13.
[15] . لغتنامة دهخدا، حرف قاف، ص177.
[16] . انجيل لوقا، باب 12، بندهاي 35 و 36 و 37 و40.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قوم يهود داراي چند ويژگي است كه اين خصوصيات آنها باعث شده كه در نشر و تبليغ آئين يهود بعد از مبعوث شدن حضرت عيسي و حضرت محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ كمتوجه باشند. يهود تعصب شديدي نسبت به دينشان دارند و آن را مخصوص به خود ميدانند. اين تعصب شديد تنها براي حفظ منافع مادي و نگهداري موقعيت اجتماعيشان است زيرا آنان به اصول واقعي دين موسي ـ عليه السّلام ـ پايبند نيستند و آن را مطابق هواي نفساني خود تغيير دادهاند و تنها در برابر ديگر مردمان تظاهر به دينداري ميكنند.[1] از صفات بارز شخصيتي يهود خود برتربيني آنها است و در اين زمينه آنقدر مغرور بودند كه در برابر خداوند هم عصيان كردند. وقتي كه طالوت از جانب خداوند به پادشاهي برگزيده شد، به مخالفت با وي بر خاستند و گفتند: ما به پادشاهي، از طالوت سزاوارتريم.[2]
بُخل از ديگر ويژگيهاي اخلاقي يهود است. و برخي از آيات قرآن بر تداوم وجود اين صفت در ميان يهود دلالت دارد.[3]
يهود در خود برتربيني به حدي افراط دارند، كه به اعتقاد آنها يهودي در نزد خداوند بيش از ملائكه محبوب و معتبر است و بهشت را مخصوص خود ميدانند و معتقدند هيچ كس به جز آنها داخل آن نميشود. ميگويند نطفهء غير يهودي مثل نطفهء بقيه حيوانات است. ارواح يهود از ارواح ديگران افضل است؛ زيرا ارواح يهود جزء خداوند است، همچنانكه فرزند، جزء پدرش ميباشد، فلذا روحهاي يهود نزد خدا عزيز است.[4] زيرا ارواح ديگران شيطاني و مانند ارواح حيوانات است.
دكتر ولفنسون در مورد وضعيت ديني و دعوتي يهود معتقد است:
ترديدي نيست كه يهود توان آن را داشتندكه نفوذ ديني خود را ميان عربها گسترش دهند، آنها اگر مي خواستند، ميتوانستند از نظر ديني داراي سلطه بيشتري بشوند. اما آگاهان به تاريخ يهود، كاملاً ميدانند كه يهوديها هيچ ملت ديگري را به پذيرش دين خود وادار نكردهاند و بنابر بعضي عوامل انتشار دعوت ديني براي يهود ممنوع است.[5]
در زماني كه در عربستان، بتپرستي و جهل، حكمفرما بود، يهود به عنوان امتي يكتاپرست با اينكه ميتوانست مردم را جذب دين خود كند، ولي اين كار را نكردند.
يهوديها نتوانستند تفوق و صلاحيت خود را مانند يك امت صاحب كتاب و رسالت به اثبات برسانند و به عنوان وارثان پيامبران گذشته نقشي در اصلاح و تحول جامعه داشته باشند. آنها حتي مردم را به عقيدهء توحيد كه از امتيازاتشان بود دعوت نكردند.[6] شايد عامل اصلي بيتفاوتي يهوديها اين باشد كه آنها دوست ندارند غير اسرائيليها را به دين انبياي خود دعوت نمايند. يهوديها در طول تاريخ از دعوت ديگران به آئين خود خودداري نمودند به علاوه يهوديها به قدري و سرگرم امور اقتصادي بودند، كه اصلاً فرصت چنين كاري را پيدا نميكردند.
و شايد اين عدم دعوت ديگران به خاطر اين باشد كه يهود ادعا دارد كه هدايت در انحصار قوم يهود است و پيروان ديگر اديان گمراه هستند.[7]
علاوه بر اين يهود در صدر اسلام، با اينكه آمدن پيامبري را بشارت ميدادند، ولي نه تنها به پيامبر اسلام ايمان نياوردند، بلكه با حيلههاي مختلف سعي كردند از پيشرفت اسلام جلوگيري كنند. از جمله آنكه برخي از احبار يهود از روي نفاق تظاهر به اسلام ميكردند. آنان مسلمانان را به نفاق يا بازگشت به دين پدرانشان (كه اغلب بتپرست بودند) تشويق ميكردند.[8] اين عمل آنها از حسادت شديد يهود ناشي ميشد، كه قرآن هم به آن اشاره دارد.[9] و اين حسادت به حدي بود كه يهود دوست داشتند، مسلمانان از دين خود دست بكشند و به گمراهي و ضلالت اوليه خود بازگردند و دوست داشتند اعراب كافر و بتپرست باشند تا خداپرست و موحد، و نميخواستند كه به دين خود آنان درآيند.
بنابراين ميتوان گفت: قوم يهود با آنكه قومي يكتاپرست بود ولي با گذشت زمان و با توجه به خصوصيات اخلاقي و نژادپرستي اي كه داشتند، حتي با پيامبران خود نيز به مخالفت برخاسته و به مرور زمان، كتاب خدا را به ميل و خواسته خود تحريف كردند، و آن را منحصر در اهداف و اغراض خود قرار دادند و خودشان را برتر از ديگران پنداشتند، و به واسطه حسادت و غرور و تعصب شديد نسبت به دين، منحرف شدة خود آن را به صورت آئيني بسته در جامعهء بستهء يهود حفظ كردند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ يهود ـ مذهب يهود، اسرائيل شاهاك، ترجمه مجيد شريف.
2. تحقيقي در دين يهود، جلال الدين آشتياني.
3. شخصية اليهود من خلال القرآن، صلاح عبد الفتاح خالدي.
[1] . جلالي كندري، سهيلا، يهود شناخت، نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اول، تهران، 1380، ص 190.
[2] . بقره/247.
[3] . نساء/56 ـ 53.
[4] . شيرازي، سيد محمّد، «دنيا و يهود»، ترجمه محمد هادي مدرسي، چاپ فروغ دانش (بي تا)، ص 122 ـ 124.
[5] . ندوي، ابوالحسن، نبي رحمت، ترجمه محمد قاسم قاسمي، انتشارات شيخ الاسلام، چاپ اول، مشهد، 1380، ص 170، به نقل از اسرائيل و الفنسون، تاريخ يهود در بلاد عرب، ص 72.
[6] . همان، ص 171.
[7] . بقره/135.
[8] . ابن هشام، سيرة ابن هشام، دار المعرفة، بيروت(بي تا)، ج 1، ص 527.
[9] . بقره/105.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از ادبيات مكتوب يهوديت بر مي آيد كه در طول تاريخ اين دين، هميشه گونه اي از اين انديشه وجود داشته است كه قوم اسرائيل (يهود)، قوم برگزيده خداست و از جهاتي بر ديگر اقوام و ملل برتري دارد. اعتقاد بر اين بوده است كه اين انديشه در اصلي ترين بخش متون مقدس يهودي ، يعني كتاب تورات ريشه دارد.[1] و برخي از يهوديان به نژادپرستي روي آورده اين اعتقاد را به كتاب مقدس مستند ساختند. در اين جا ريشه هاي اين انديشه به اختصار بررسي شود:
الف)قوم برگزيده عهد قديم
در كتاب تورات، كه در سنت يهودي به شخص حضرت موسي منسوب است فقراتي آمده است، كه جايگاه ويژه قوم اسرائيل را نشان مي دهد. طبق سخن عهد قديم، برنامه خدا اين بوده كه از نسل ابراهيم ـ عليه السلام ـ قومي به وجود آورد و به آن قوم جايگاهي ويژه دهد: «خداوند مي گويد به ذات خود قسم خورده ام كه چون مرا ملاقات كردي و حتي يگانه پرست را از من دريغ نداشتي تو را چنان بركت دهم كه نسل تو... موجب بركت همه قوم هاي جهان خواهد گشت.»[2]
ب) برداشت نژادپرستانه
در طول تاريخ، يهوديت برداشت هاي متفاوتي از انديشه قوم برگزيده داشته است. افراطي ترين برداشت از اين انديشه، برداشت صهيونيست هاي يهودي است. مطابق اين برداشت، قوم اسرائيل برتر و بالاتر از اقوام ديگر و در واقع از جنس ديگري است.[3]
منشاء نژادپرستي
درباره اصل و منشاء نژادپرستي نظريه هاي مختلفي ارائه شده كه برخي از اين قرار است.
1. نظريه مدافعان نژادپرستي؛ بي ترديد كساني كه بني اسرائيل را قوم برتر مي دانند نظريه خود را به عهد قديم و نيز كتاب تلمود[4] مستند مي سازند. گفته مي شود در گذشته و از قرون وسطا اين نظريه پيرواني داشته است.
2. نظريه منشاء تلمودي؛ بنابراين نظريه، منشاء نژادپرستي به تلمود و به ويژه تفسيري كه از آن در قرون وسطا توسط افرادي چون موسي بن ميمون (پزشك و فيلسوف يهودي 1135-1204م) شده است بر مي گردد.[5]
دكتر اسرائيل شاهاك (استاد دانشگاه بحراني بيت المقدس و رئيس جامعه حقوق بشر اسرائيل) مجموعه تلمود را در بردارنده مطالبي نژادپرستانه مي داند. اين مجموعه كه از اواسط قرن دوم ميلادي تا قرن ششم به رشته تحرير در آمده است، مبناي ديگري براي نژاد پرستي يهود و اسرائيل قرار گرفته است.[6]
نقد ديدگاه هاي برتري و نژادپرستي
1. بنا به آنچه گذشت، عهد قديم، قوم اسرائيل را قوم برگزيده خدا مي داند و از سوي ديگر در كشور اسرائيل قوانيني وضع و اجرا شده كه حاكي از تبعيض نژادي است. برخي از نقادان جديد معترفند كه مجموعه عهد قديم در دوره پس از اسارت بابلي و تحت تأثيروضعيت اسف بار قوم نگاشته و به اين دليل در آن نگارش به اسرائيل و قوم يهود توجهي ويژه شده است.[7]
يهود آرمان هاي خود را در قالب تورات و ديگر بخش هاي عهد قديم بيان كرده و در اين ميان دو امر را محور تاريخ خود قرار داد: يكي، قومي كه مقدس است، قوم خاص و برگزيده خداست! و ديگري، سرزميني كه مقدس است، خدا آن را به اين قوم برگزيده بخشيده است.[8]
2. در عصر جديد و در ديدگاه مدرنيست ها چه يهودي و چه غيريهودي، پذيرش اين كه قومي در درگاه خداوند از جايگاه ويژه اي برخوردار باشد بسيار مشكل است و عموماً اين انديشه را به طور كامل رد كرده اند.[9]
3. بر فرض تسالم و پذيرش وجود فقراتي به عنوان قوم برتر، آن گونه كه قرآن كريم نيز دست كم در مقطع زماني خاصي نيز به اين برتري اشاره دارد (ر.ك: سوره مباركه بقره: 47) آيا مي توان به معناي نژادپرستي و برترجويي تفسير كرد؟ قطعاً چنين انديشه اي باطل است، چرا كه منظور قرآن و آيات تورات، برتري آنها بر تمام جهانيان در تمام ادوار تاريخ نيست، بلكه مقصود برتري آنها نسبت به افراد و محيط عصر خودشان است. به دليل اين كه قرآن درباره بني اسرائيل مي فرمايد: «ما اين مستضعفان را و ارث مشرق و مغرب زمين كرديم.»[10] روشن است كه بني اسرائيل در آن زمان وارث تمام جهان شدند. پس مقصود اين است كه وارث شرق و غرب منطقه خودشان گشتند و فضيلت آنها نسبت به افراد همان محيط است. مضافاً بر اين كه برتري حتي در آن محيط هم مشروط به شرائطي است كه بايد بدان عمل كرد تا به آن رسيد.[11]
4. گذشته از آنچه ذكرش رفت، نژادپرستي با ديانت يهود ناسازگار است چنان كه دكتر شاهاك مي گويد: «بايد يكي از اين دو يا نژادپرستي و يا ديانت يهودي را اختيار كرد.»[12]
و اين در حالي است كه يهود بجاي ديانت به نژادپرستي روي آورد و از اعمال نژادپرستانه دولت اسرائيل حمايت مي كند.
حاصل سخن اين كه يهود برتري و نژاد پرستي خود را به كتاب مقدس و تلمود مستند مي سازند و اين در حالي است كه كتاب مقدس و تلمود بعد از اسارت نوشته شده است و آرمان هاي خود را به رشته تحرير در آورده اند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. نژادپرستي دولت اسرائيل، دكتر اسرائيل شاهاك: ترجمه دكتر مجيد شريف.
2. تاريخ يك ارتداد، پرفسور روژه گارودي، ترجمه مجيد شريف.
[1] . ر.ك: هفت آسمان، فصلنامه تخصصي اديان و مذاهب، مقاله آقاي عبدالرحيم سليماني، ش 22، تابستان 83، ص 113.
[2] . سفر پيدايش، 22 : 15-18.
[3] . هفت آسمان، ص 115.
[4] . تلمود به معناي آموزش به كتابي بسيار بزرگ كه احاديث و احكام يهود را در بردارد اطلاق مي شود.
[5] . هفت آسمان، ص 118-119.
[6] . همان، 123.
[7] . همان.
[8] . همان، ص 118.
[9] . همان، ص 118.
[10] . اعراف/ 137.
[11] . ر.ك: مكارم شيرازي، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، ط 722، ج 1، ص 220-221.
[12] . هفت آسمان، 118 به نقل از نژادپرستي دولت اسرائيل.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از آنجا كه تمام اديان موجود در دنيا به مرور زمان و برداشتهاي مختلفي كه از متون ديني ميشود و احياناً با تأثير برخي عوامل سياسي، دستخوش تفرقه ميشوند و از يك آئين، مذهبهاي متعددي با نامهاي متعدد، به وجود ميآيد، مكتب يهوديت هم داراي دستجات و فرقههاي متعدد است، كه از آن جمله ميتوان به مكتب صدوقيان يا فريسيان اشاره داشت كه به اضافة فرقههاي ديگر در برهههاي خاص زماني و دلايل مختلف ظهور و بروز داشتهاند و بعضاً به دلايل خاص خود باقي مانده يا منقرض شدهاند.
اما آئين يهود در ايران آنچه از بررسي منابع موجود و در دسترس به دست ميآيد گوياي مطلب خاصي نيست.
و در تمام اين منابع فقط به يهوديان ايران بدون ذكر فرقه خاصي، اشاره شده است. فلذا آنچه به دست ميآيد اين است كه يهوديان ايران، يا پيرو يك فرقه هستند و يا آنكه اگر اختلافي هست، احياناً، بسيار جزيي است و اين به دليل آن است كه فتواي جامعه كليميان ايران براي تمام يهوديان به منزله فصل الخطاب مي باشد. فتاواي اين جامعه هم از كميتهاي به نام بت وين صادر ميشود، كه اين كميته در سال 1340 از اعضايي به نامهاي حاخام يديد يا شوفط، حاخام با روخ كهن صدق، حاخام اوريل داويدي، حاخام يوسف اورشرگا، حاخام يوسف حزاني كردستاني، و عبدالله ناسي، ايوب اليهو، الياهو خسروا، روحالله مناسبيان و يعقوب ربانيم تشكيل شد. آنها كارشان صدور فتاواي مذهبي مربوط به احوال شخصيه (ارث، طلاق، عقد، ...) بوده و در همان سال با كوشش يوسف كهن، وزير دادگستري، بخشنامهاي صادر شد كه تمام آراي شرعي و فتواهاي جامعه كليميان بايد با امضاء و مهر انجمن كليميان به دادگاه تسليم شود.[1]
ضمن اينكه تمامي كنيسهها و قبرستانها و ساير اماكن مذهبي شهرهاي مختلف به روي تمام يهوديان باز است و اعمال و مناسك جاري در آنها به يك شكل انجام ميشود و مراسمهاي عزاداري، عروسي و ساير مناسبات مذهبي و اعياد شهرهاي مختلف تفاوت در خور اعتنايي با هم ندارد.[2]
بعلاوه اينكه سازمانهاي مختلف يهودي موجود چه در داخل و چه ميان يهوديان ايراني خارج از كشور هيچكدام حاكي از وجود فرقههاي مختلف مذهبي يهودي نيست.[3]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ يهود ايران، دكتر حبيب لوي.
2. يهوديان ايران در زمان معاصر (هما سرشار).
[1] . شموئيل، كامران، تاريخچه سازمانهاي يهودي از مجموعه يهوديان ايران، مركز تاريخ شفاهي يهوديان ايران، چاپ 1، پائيز 1996، لس آنجلس، آمريكا، ص 115.
[2] . اقتباس از دكتر حبيب لاوي، تاريخ يهود ايران.
[3] . تاريخچه سازمان هاي يهودي، ص115.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتداء هر ديني از اختلاف و تشتّت آراء مصون و محفوظ است، ولي با گذشت زمان تحت عوامل گوناگون معاني مختلفي از گزارههاي ديني استنباط ميكنند كه همين امر باعث ميشود تا فرقههاي متعدد بوجود آيند.
دين يهود نيز به دليل مطلب پيش گفته فرقههاي مختلفي پيدا كرد و هر كدام تفسيرهاي خاصي از متون ديني نمودند؛ برخي از اين فرقهها پر جمعيت و برخي كم جمعيت هستند. اكثر فرقههاي شناخته شده پس از بازگشت يهود از بابل پديد آمدهاند و از فرقههاي قديميتر اطلاع كافي در دست نيست.
1ـ اولين و پرجمعيت ترين فرقه يهودي «فريسيان» ميباشند كه دو قرن قبل از ميلاد پديد آمدند و تا حال هم اكثريت يهود از آنان هستند اصل اين فرقه به حسيديم (به معناي پارسايان) بر ميگردد كه 4 قرن قبل از ميلاد براي زدودن آثار بت پرستي و انحراف ميان يهود، پديد آمد و در جنگهاي مكابيان رشادتهايي از خود نشان دادند و شهيد شدند و در قرن هيجدهم دو مرتبه در شرق اروپا موج تازهاي به نام حسيديم ميان يهوديان آن مناطق پيدا شد كه از اين حركت الهام ميگرفت.
عقايد ديني: آنان خدا را از جسم و جسمانيت منزه دانسته و براي اراده انسان راه ميانه را قائل بوده و نيز رستاخيز مردگان و دادگاه عدل الهي را ميپذيرند و در احكام عبادي نيز نماز و غيره را اهميت ميدهند و كتاب مقدس تورات را نوشته حضرت موسي ميدانند و هر كسي منكرش باشد، او را مرتد ميدانند.[1]
غير از تورات نوشته شده به يك تورات شفاهي هم قائل هستند كه باعتقاد آنها سينه به سينه نقل شده و گفتههاي حكيمانه دانشمندان يهود است كه در فاصله قرن دوم تا پنجم ميلادي در كتابي بزرگ به نام تلمود جمع آوري شده و زير بناي فكري و اعتقادي بني اسرائيل قرار گرفته است.[2]
آنان در مقابل دستورهاي حاخامان صد در صد خاضع بوده و هيچ گونه مجادله با آنها را قبول ندارند؛ حتي قائلند كه اگر آنها دست راستت را بگويند اين چپ است تصديق كن و مجادله نكن در نتيجه اجتهاد را قبول ندارند. يك سري عقائد خاصي دارند كه بيشتر متناسب حزبهاي سياسي است تا ديني.[3]
2ـ فرقه ديگر يهوديت «صدّوقيان هستند» و نامشان به نام صادوق بن اخيطوب كه از طرف حضرت داوود ـ عليه السّلام ـ به كهانت منصوب شده بود مربوط ميشود.[4]
صدوقيان بر خود لازم ميديدند كه سنتهاي گذشته را حفظ كنند و با تفسير به رأي فريسيان و آداب و عادت آنان مخالفت ميورزيدند و بر خلاف فرقه فريسيان قائل به جسمانيت خدا بودند و ميگفتند قرباني و هدايايي كه در راه خدا ميدهيم مانند چيزهايي است كه به يك پادشاه بشري داده ميشود؛ آنان قيامت و حيات اخروي را قبول نكرده، معتقد بودند جزا و سزاي انسانها در همين دنيا داده ميشود و عمل خوب نتيجه خوب و عمل بد نتيجه بد خواهد داشت. آنان تورات شفاهي (تلمود) را قبول نداشته و افعال بشر را مخلوق خود انسان ميدانند؛ يعني اختيار مطلق. بجاي نماز به قرباني اهميت ويژهاي ميدادند. ماشيح منتظر را قبول ندارند و هيچ گونه تمايلي به تلاش و كوشش براي حركات انقلابي ندارند و هر چه كه بنام دين يهود در حال حاضر است به همانها احترام قائلاند.[5]
3ـ فرقه سوم، فرقه «قارئون» است كه از كلمه قرأ در عربي و عبري آمده و در مقابل تفسيرهاي تكلف آميز فريسيان به قرائت كتب آسماني اشاره دارد.[6]
اين فرقه كوچك پس از ظهور اسلام پديد آمده است و جز عهد قديم كتاب ديگري را قبول ندارند در عوض بر معناي ظاهري تورات تعصب ميورزند و تعاليم شفاهي (تلمود) را انكار ميكنند. رهبر آنان ابتدا يك ربّاني يهودي به نام عِنان بود كه با ابو حنيفه معاشرتهايي داشته، بنابراين تحت تأثير اصطلاحات فقه اسلامي قرار گرفته و درعصر منصور دوانيقي در بغداد اين فرقه را بنياد نهاد، سپس فردي بنام بنيامين نهاوندي آنرا در ايران آن زمان ترويج كرد و تغييراتي ايجاد كرد و بجاي قارئون، اين فرقه را «عنانيه» نام نهاد.
اين گروه اجتهاد در دين را قبول دارند و قائل هستند كه اگر سلفي خطا كرده باشد، بايد خلف آنرا تصحيح كند.[7] مباحث آنان در الهيات يهودي توجه محققان را بخود جلب كرده و در زمان گذشته اكثر قارئون در جهان اسلام زندگي ميكردند، اكنون در اسرائيل، روسيه، اوكراين و كشورهاي ديگر به سر ميبرند.
4ـ فرقه چهارم «ثانويان» كه در لغت به معناي غيور و متعصب است، هستند كه با شدت تمام با سلطه روميها بر فلسطين مخالفت ميكردند.[8]
اينان در خيلي از عقائد با فريسيان اشتراك دارند، ولي هيچ نوع تسامح در دين قائل نيستند و يك گروه تندرو به حساب ميآيند جز حكومت خدا هيچ حكومتي را قبول ندارند و هر كسي از يهود با حاكمان همكاري داشته باشد از پا در ميآورند. آنان معمولاً خنجري در زير لباس خود مخفي ميكردند. و در فرصت مناسب هوا خواهان روميان را ميكشتند و از هيچ عمل شنيع اجتناب نميكردند.[9]
5ـ فرقه ديگر «سامريان» هستند كه نامشان از منطقهاي بنام سامره اخذ شده اين منطقه بعد از تجزيه فلسطين مركز كشور اسرائيل بود اين فرقه پس از بازگشت يهوديان از بابل و اسيري پديد آمد بعضي قائلاند اينها مخلوطي از بني و آشوريها هستند.[10]
اين فرقة بسيار كوچك تنها پنج سفر تورات و كتاب يوشع را قبول دارد و 33 كتاب عهد عتيق را رد ميكند و به قداست كوه جرزيم در نزديكي شهر نابلس اعتقاد دارند و آنرا قبله خود ميشمارند و ميگويند قبله حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ نيز همان بوده و حضرت داوود از پيش خود قبله را تبديل كرد و به مراسم مذهبي توجه خاصّي دارند و مراسم ويژهاي انجام ميدهند.[11]
6ـ فرقه اِسِنيان اِسني يعني شفا دهنده و نام اين فرقه از اين كلمه اخذ شده به اين معني كه آنان در فكر شفاي روان خود بودهاند. اين گروه حدود دو قرن قبل از ميلاد به وجود آمده و با تخريب اورشليم آنها نيز مثل صدوقيان و فرقههاي ديگر از بين رفتند و جز نامي از آنان در تاريخ نماند.
اينها مالكيت فردي و ازدواج را قبول ندارند و روزي چندين بار غسل ميكردند و به اين منظور حوضهاي بزرگي داشتند كه آثار آنها از زير خاك پيدا شده است. موقع طلوع فجر بيدار شده و بعد از عبادت تا ظهر مشغول به كار بودند و بعد به طور دسته جمعي نهار و شام ميخوردند روز شنبه را كار نميكردند و به فكر و مطالعه تورات ميپرداختند ميگويند قبلة آنان خورشيد بوده از نظر عرفان و تفسير معلومات خوبي داشتند و افكار اين فرقه زير بناي مسيحيت فعلي گرديد، حتي ممكن است اين فرقه تماماً مسيحي شده باشند.[12]
7ـ فرقه ديگر «دونمه» به تركي استانبولي به معناي مبدّل شده است و شبيّن نيز ميگويند كه به شبتاي صبي مؤسس گروهشان نسبت داده ميشود اين شخص در سال 1626 در شهر ازمير به دنيا آمد و پس از مطالعات و بررسي الهيات و عرفان يهودي خود را مسيحاي يهود اعلام كرد. برخي يهوديان اروپا و تركيه و خاورميانه دعوتش را پذيرفته بعد از دستگيري از طرف پادشاه عثماني به ظاهر اسلام را پذيرفت و پيروان خود را به پذيرش اسلام ترغيب و نام خود را محمد افندي گذاشت. بعد از او برادرش اتباع او را دور خودش جمع كرد و در ظاهر به سنن اسلامي و در باطن بر سنن يهودي عمل ميكردند و اكنون چند هزار نفر از آنان در تركيه يافت ميشوند.[13]
در عصر جديد بين ملت يهود نهضتهايي ايجاد شد كه بر طبق آن به سه گروه تقسيم شدند: 1ـ اصلاح طلبان، 2ـ يهوديان ارتدوكس كه بر سنت يهودي پاي مي فشردند و هر نوع روشنگري را رد ميكردند. 3ـ يهوديان محافظه كار كه بين آن دو گروه واقع شدهاند.
صهيونيسم يك جنبش است كه طرفدار بازگشت يهوديان به سرزمين فلسطين و ايجاد دوباره كشور خاص بني اسرائيل است. كلمه صهيون نام تپهاي در اورشليم است كه در سده دهم به تصرف حضرت داوود در آمده و الان اورشليم لقب گرفته است.[14]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. هيوم ا. مرت اي اديان زنده جهان، ترجمه عبد الرحيم گواهي، تهران: نشر فرهنگ اسلامي، 1373.
2. يهوديت، عبد الرحيم سليماني اردستاني، آشنايي با اديان، صدف، 1382.
3. تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حكمت، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1370.
4. تاريخ مختصر اديان بزرگ، ترجمه دكتر منوچهر خدايار محبّي، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1346.
5. unterman، Alan، Jews، Their religious Belifs and Praetiees Routledge، London and New York، 1990.
[1] . توفيقي، حسين، آشنايي با اديان بزرگ، مؤسسه فرهنگي طه، 1379، ص95.
[2] . همان، ص 94.
[3]. دكتر احمد شلبي استاد تاريخ اسلامي جامعه قاهره، مقارنة الاديان اليهوديه، قاهره، مكتب النهضة المصريه، چاپ دوازدهم، 1997 م، ص 228.
[4] . آشنايي با اديان بزرگ، همان، ص 96.
[5] . مقارنة الاديان، همان، ص 231.
[6] . آشنايي با اديان بزرگ، همان، ص 98.
[7] . مقارنة الاديان، همان، ص 232.
[8] . آشنايي با اديان، همان، ص 98.
[9] . همان، ص 98؛ مقارنة الاديان، همان، ص 233.
[10]. آشنايي با اديان، همان، ص 97.
[11] . همان، ص 97.
[12] . همان، ص 97 ـ 98.
[13]. آشنايي با اديان بزرگ، همان، ص 100.
[14]. همان، ص 294 ـ 298.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در تمام اديان الهي دستور العمال هاي بندگي و عبادت خداوند، كه به آنها احكام يا شرعيّات گفته مي شود وجود دارد، هر چند از حيث كيفيّت و كميّت متفاوت بوده اند. و از جمله آن احكام، نماز و روزه است كه از قوانين شرعي اديان الهي محسوب مي شوند.
امّا در رابطه با چگونگي و كميّت نماز و روزه دين يهود بايد گفت: نماز و روزه در آيين يهود همانند دين مقدّس اسلام نيست، كه به صورت مفصّل در كتب فقهي و حديثي مسلمانان ذكر شده است، بلكه در كتب يهوديان و مسلماناني كه در رابطه با احكام و شرعيّات يهود تحقيقاتي انجام داده اند به صورت خلاصه و بدون اشاره به جزئيّات ذكر گرديده است. كه ذيلاً به آنها اشاره مي شود:
1. نماز: اكثر نويسندگاني كه به احكام دين يهود پرداخته اند، فقط به اين جمله اكتفا كرده اند كه، يهوديها روزي سه بار نماز مي خوانند.[1]ولي اينكه چگونه و چه زماني، اشاره نكرده اند. امّا يهوديها در بعضي از كتب خود به چگونگي و اوقات آن پرداخته اند كه به قرار زير مي باشد:
براي هر فرد يهودي لازم است كه روزي سه نوبت نماز بخواند:
الف: نماز اوّل يا نماز سحري (شحريت) از سحرگاه تا طلوع خورشيد خوانده مي شود. در اين نماز دست دعا به سوي خداوند يكتا دراز شده و از او مي خواهند كه به آنها سلامتي و روزي و عقل و فهم عطا كند.
ب: نماز دوّم (مينها) از نيم بعد از ظهر تا پيش از غروب خورشيد خوانده مي شود .
ج: نماز سوّم ( عربيت) كه بعد از غروب آفتاب تا نيمة شب خوانده مي شود.
اين سه تا نماز از نمازهاي يوميّه يهوديان است. امّا نمازهايي هم هست كه در روزها و اعياد مخصوص مي خوانند. مانند نماز (سوسف) كه در روزهاي شنبه و اعياد ديني كه بعد از نماز سحر با خواندن فصلي از تورات آن را بجا مي آورند.[2]
و براي نمازهاي خود شرايطي هم ذكر مي كنند كه در موقع خواندن نماز اين شرايط بايد رعايت شود:
1. اذكار مخصوص در نماز بايد بدون فاصله گفته شود.
2. هنگام خواندن نماز بايد پاها به هم چسبيده شود و چشمها به پائين نگاه كند يا به كتابي كه در دست دارد.
3. اگر كتابي در دست ندارد بايد دستها را روي پائين سينه روي هم بگذارد.
4. به چيزي يا به كسي تكيه نكند. و از جلو او كسي عبور نكند.
5. نه سلام دهد و نه جواب سلام و غير اينها.
و مي گويند هر نمازي مورد قبول خداوند است ولي بهتر است كه نماز به صورت جماعت خوانده شود و در جماعت بايد حداقل ده مرد عاقل يهودي حضور داشته باشند، و بعضي از نماز ها را فقط با جماعت مي خوانند كه غير از نمازهاي يوميه است.[3]
2. روزه: روزه داشتن قوم يهود به پرهيز از غذا و آب محدود نمي باشد و با لوازم و شعائر ديگر تؤام بوده كه به آنها اشاره مي شود:
الف: با قرباني.
ب: با دعا، اعتراف به گناه و توبه.
ج: با پلاس پوشيدن و خاك يا خاكستر بر سر نهادن.
د: با قرائت تورات.
امّا ايام روزه داري در دين يهود، بر اساس يك طبقه بندي به سه طبقة اصلي تقسيم مي شود:
1. روزه هاي حكم شده در كتاب مقدس:
الف: روزه يوم كيپور يا روزه كفاره، كه مطابق تفسير علماي يهود، آيه29 تا 31 باب 16 سفر لاويان اشاره به آن دارد.
ت: روزه روز نهم از ماه(آو)(AV)، به مناسبت ياد كرد مصيبت ويراني بيت المقدّس.
ج: روزه روز هفدهم ماه (تموز)، به مناسبت رخنه دشمنان يهود به شهر اورشليم.
د: روزه روز دهم ماه (طوت)، در يادبود محاصره شهر اورشليم توسط پادشاه بابل.
ه: روزه روز سوّم ماه (تبشري)، موسوم به روزه جه ليا.
و: روزه روز سيزدهم از ماه آذار، موسوم به روزه استر.[4]
2. روزه هاي تعيين شده توسط ربي ها: ربي ها و علماي يهود روزه هايي را، بويژه براي تقويت روح معنوي مردم مشخص كرده اند.
الف: دوره ده روزه توبه و تأديب نفس، از روز اوّل ماه (تبشري) تا دهم (تبشري).
ت: اوّلين دوشنبه پس از عيد فصح و سكوت.
ج: روزه در طول سه هفته سوگواري، از 17 ماه تموز تا نهم ماه (آو).
د: روزه آخر هر ماه موسوم به يوم كيپور كوچك.
ه: روزه نخست زاده پسر، اين روزه نمادي از تقديس نخست زاده يهودي.
و: روزه گرفتن به منظور يا دكرد وقايع تاريخي كه در طول تاريخ يهود اتّفاق افتاده است.
3. روزه هايي كه شخصي است. اين روزه ها وقت مشخصي ندارد و با توجّه به رخداد پيش آمده براي افراد از سوي آنها روزه گرفته مي شود. مانند:
الف: سالگرد فوت والدين يا معلم.
ب: روزه عروس و داماد در روز ازدواج تا هنگام مراسم.
ج: اگر صفحه اي از اسفار خمسه در حضور كساني به زمين افتد، افراد حاضر يك روز روزه مي گيرند.
د: در روزه ميثنائي، اعضاي دادگاه ها، روزي كه حكم مرگ كسي را صادر مي كردند روزه مي گرفتند.[5]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. نيايش روزانه يهود، سيدور، يشارم، ترجمه: دكتر يونس حمامي.
2. احكام و مقدّرات حضرت موسي ـ عليه السلام- لوي، حبيب.
3. اصل و نسب دينهاي ايران باستان، عبدالعظيم، رضايي.
[1] . آل اسحاق، مذاهب و اديان، انتشارات حوزة علمية. 1357 شمسي، جلد 1، صفحه 225.
[2] . فرهنگ و بينش يهود (مقطع ابتدائي و متوسطه)، ناشر: تعليمات ديني كليميان، 1382 شمسي، تهران.
[3] . شرعيّات يهود، به اهتمام: هارا، يديديا، آذر حيان، بي نا، و بي تا، صفحه 22 و 25.
[4] . مبلغي آبادي، عبدالله، تاريخ اديان و مذاهب جهان تا قرن 20، سينا، قم،1373 شمسي. جلد 2، صفحه 638 -618، ره توشةْ راهيان نور، سازمان تبليغات اسلامي قم، سال 1376 شمسي، صفحه 206 و 209.
[5] . همان، صفحه 207، 209 و كتاب تاريخ اديان و مذاهب جهان، صفحه 637 ـ 619 و شرعيّات يهود صفحه 24.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از ديدگاه علماي اسلام، اديان به دو قسم آسماني و غير آسماني تقسيم مي شوند و فرق اين دو در آن است، كه اديان آسماني توسط پيامبران الهي، از سوي خداوند، براي هدايت مردم فرستاده شده اند، ولي اديان غير آسماني، آيين هايي هستند كه ريشه الهي نداشته و دست ساز مدعيان دروغين بوده اند.
با توجه به اين مطلب بحث از تحريف اديان غير آسماني، سالبه به انتفاء موضوع بوده و جايگاهي ندارد؛ زيرا تحريف يعني تغيير دادن چيزي از حالت خودش و كج و مايل كردن آن و اديان غير آسماني از اول كج و ناراست بوده اند، و نمي توان ادعا كرد كه اول الهي و صحيح بوده اند و بعداً تحريف شده اند[1]. امّا بحث تحريف در اديان آسماني بحثي جدّي بوده و محتاج به بررسي دقيق است چون از ديدگاه اسلام اديان آسماني هم مانند يهوديت و مسيحيت همگي ريشه اي واحد و الهي داشته اند كه در طول زمان توسط برخي افراد گمراه از مسير اصلي منحرف شده و از راستي به كجي گرويده است.
و اما تحريف در مسيحيت و يهوديت:
براي اثبات اين مطلب كه آيين مسيحيت و يهوديت تحريف شده اند، به دو منبع مي توان استناد كرد. منبع اول قرآن و احاديث اسلامي است كه در آنها به موارد متعددي از انحراف مسيحيان و يهوديان اشاره شده است. چنان كه قرآن مي فرمايد: «يهود گفتند «عزير پسر خداست» و نصاري گفتند: «مسيح پسر خداست» اين سخني است كه با زبان خود مي گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است. خدا آنان را بكشد چگونه از حق انحراف مي يابند».[2]
اما شايد استناد به آيات و روايات اسلامي براي اثبات انحراف آيين مسيحيت و يهوديت مورد پسند پيروان آنها نباشد، بنابراين بهتر است در اين زمينه به منابع يهودي و مسيحي رجوع شود.
الف) تحريف آيين يهود
از ديدگاه محققين يهودي: مهم ترين منبع آيين يهود، كتاب تورات و برخي كتاب هاي ديگر مي باشد كه در اصطلاح «عهد عتيق» ناميده مي شوند. نويسنده اي يهودي، ادعا مي كند كه: «اسفار پنج گانه تورات موسي، گفته هاي پيامبران و ساير نوشته هاي مقدس، كلمات خداوند هستند كه به موسي و ساير مردان خدايي كه پس از وي ظهور كردند، الهام شده اند. هر يك از كلمات كتاب مقدس به تنهايي مقدس است. سوفريم (كاتبان) با نهايت دقت از كتاب مقدس نگه داري مي كردند تا هيچ گونه تغييري در كلمات آن راه نيابد ...»[3]
اما اين سخن ادعايي بيش نيست و حتي از سوي خود محققين يهودي هم مورد قبول واقع نشده است. اولين نقد جدي توسط دانشمندي يهودي به نام «اسپينوزا» (1632 - 1677) مطرح شده كه مي گفت: نه تنها عهد عتيق وحي الهي نيست بلكه «نويسندگان كتاب هاي عهد عتيق افرادي نيستند كه در ديد سنتي به آنها منسوب اند»[4]
هر چند اسپينوزا به خاطر اين سخن توسط بزرگان يهود تكفير شد، ولي محققين بعد از وي راه او را ادامه داده و ثابت كردند كه عهد عتيق موجود، پس از اسارت بابلي يهود و در دوره ي كاهنان (يعني 500 سال قبل از ميلاد) تأليف شده است.[5] و لذا نه تنها وحي الهي نيست بلكه كاتبان آنها را نوشته و به نام كتاب مقدس القاء مي كنند.
چگونه مي توان ادعا كرد، تورات كتاب آسماني است در حالي كه در آن به حضرت لوط تهمت نوشيدن شراب و زنا با دخترانش را مي دهد و ادعا مي كند كه قبيله موآب، اولاد لوط از دختر بزرگش و قبيله عمون، اولاد لوط از دختر كوچكترش مي باشند كه بعد از زنا با دخترانش به وجود آمدند. (پيدايش 21 / 30 تا 38)
بنابراين تورات موجود، كه يهود آن را وحي الهي و نازل شده بر حضرت موسي مي دانند، تورات واقعي نبوده و مورد تحريف واقع شده است و بديهي است كه آيين يهودي موجود كه عقايد و احكام خود را از اين كتاب اخذ مي كند نمي تواند آييني اصيل باشد بلكه به دليل استناد به كتابي تحريف شده به انحراف كشيده شده و غير اصيل است.
ب) تحريف آيين مسيحيت:
براي تبيين تحريف هاي صورت گرفته در آيين مسيحيت كافي است تا نگاهي به تعارضات و تناقض گويي هاي موجود بين انجيل هاي چهارگانه و ديگر كتاب هاي مقدس آنان داشته باشيم.
1. در اناجيل هم نوا (متي، مرقس، لوقا) عيسي ـ عليه السّلام ـ موساي جديد است كه شريعت تازه اي آورده است.[6] و تعبير تشريفاتي «پسر خدا» مختص وي نبوده و تمام مؤمنان فرزندان خداوند به حساب مي آيند چنان كه در انجيل متي مي گويد: «خوشا به حال آنان كه براي برقراري صلح در ميان مردم مي كوشند زيرا ايشان فرزندان خدا ناميده خواهند شد» (انجيل متي 50 / 10) و قرن ها بعد بود كه علماي مسيحي به تبعيت از پولس در شوراي نيقيه نه تنها اين عنوان را به عيسي ـ عليه السّلام ـ اختصاص دادند، بلكه آن را به معناي واقعي گرفته و گفتند: «مسيح پسر خدا، مولود از پدر، يگانه مولود كه از ذات پدر است. خدا از خدا و نور از نور ...»[7] و بدين ترتيب آيين توحيدي حضرت عيسي را تحريف كرده و آن را به آيين تثليث و شرك تبديل كردند.
2. به نقل از انجيل متي، عيسي ـ عليه السّلام ـ مي گفت: «گمان مبريد كه آمده ام تا تورات موسي و نوشته هاي ساير انبياء را منسوخ كنم، من آمده ام تا آنها را تكميل نمايم و انجام رسانم. پس اگر كسي از كوچكترين حكم آن سرپيچي كند و به ديگران نيز تعليم دهد كه چنين كنند او در ملكوت آسمان از همه كوچكتر خواهد بود.» (انجيل متي 5 / 17 و 19).
حال سوال اين است كه چرا مسيحيان كنوني به هيچ يك از شريعت و احكام تورات و ساير كتاب هاي عهد عتيق عمل نمي كنند و احكام نجاست و طهارت، نماز، روزه، ختنه و ... را به جاي نمي آورند مگر نه اين است كه كليساي رسولان، كه همگي قديسان مسيحيت هستند به احكام تورات عمل مي كردند.
تضادهاي فوق و ده ها تناقض گويي ديگر كه در رفتار و گفتار بزرگان مسيحيت نهفته است، دليلي واضح و روشن بر تحريف مسيحيت راستين است و اين تغيير و تحولات كه براي اولين بار توسط پولس آغاز شد و بعد توسط ديگران ادامه يافت چندان زياد و فراوان است كه خود مسيحيان را وادار كرده تا اعتراف كنند مسيحيت كنوني مسيحيت وضع شده از سوي پولس است و به پولس لقب دومين مؤسس مسيحيت را داده اند.[8]
بنابراين تحريف مسيحيت امري مخفي و غير قابل اثبات نيست و خود مسيحيان نيز آن را قبول دارند و هر چند بخواهند برخي موارد را توجيه كنند ولي نمي توانند تناقض گويي هاي فراوان اناجيل اربعه، اعمال رسولان و نامه هاي رسولان را توجيه يا انكار كنند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الكتب المقدسه بين الصعة و التحريف، يحيي محمدعلي ربيع.
2. آشنايي با اديان بزرگ، حسين توفيقي.
3. يهوديت، عبدالرحيم سليماني اردستاني.
4. تاريخ جامع اديان، جان بي ناس، ترجمه علي اصغر حكمت.
[1] . ريگي، محمد بندر؛ المنجد (عربي فارسي) انتشارات بين الحرمين، چاپ دوم، ج 1، ص 271.
[2] . توبه/30.
[3] . سليماني، عبدالرحيم، يهوديت (قم، نشر معارف اسلامي ايران، 1382، ج اول، ص 186 و همچنين ر.ك: رياضي، يوسف، وحي الكتاب المقدس، چاپ سوم، 1998 ص 55.
[4] . ويل دورانت؛ تاريخ فلسفه، ترجمه عباس زرياب (انتشارات آموزش و انقلاب اسلامي، چ دهم) 1371، ص 140.
[5] . يهوديت، ص 191.
[6] . توماس ميشل، كلام مسيحي، ترجمه حسين توفيقي (مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، چ دوم، 1381) ص 45.
[7] . ميلر. و. م، تاريخ كليساي قديم در امپراطوري روم و ايران، ترجمه علي نخستين، (انتشارات حيات ابدي) ص 244.
[8] . جان. بي، ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حكمت (تهران انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چاپ پنجم، 1370) ص 613.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از ورود به پاسخ اشاره اي كوتاه به تلمود مي نمائيم تا زمينة پاسخ فراهم گردد.
تلمود مهمترين مرجع حديثي يهود است. در اين كتاب روايات شفاهي خاخام هاي يهودي، از نسلي به نسل ديگر جمع آوري شده است.
اولين نوشتارهاي تلمود به سال 150 پس از ميلاد بر مي گردد كه يكي از خاخام ها به نام «يوحناس» از خوف اين كه اين تعاليم فراموش شده و دستكاري شود در كتابي به نام «مشنا» جمع آوري نمود.[1] در سال هاي بعد خاخام هاي فلسطين و بابل اضافات زيادي بر آن افزودند، تا سال 216 ميلادي كه يهودا آن را تمام كرد.
بنابراين نام «مشنا» مجموعه روايات جمع آوري شده بين سال هاي 150 تا 216 ميلادي مي باشد. پس از آن علماء يهود حواشي زيادي بر آن زده و شرح هايي نگاشتند و نام آن را «جمادا» نهادند، از مجموعة «مشنا» و «جمادا»، «تلمود» به وجود آمد، اين كتاب تعاليم ديانت يهود و آداب آنهاست.
مشنايي را كه خاخام هاي فلسطين شرح زدند «تلمود اورشليم» و مشنايي كه خاخام هاي بابل شرح زدند «تلمود بابل» نام گرفت، و وقتي به طور مطلق گفته مي شود، منظور تلمود بابل است[2]
1. جايگاه تلمود از نظر يهوديان و كتب احاديث از منظر مسلمين:
اكثر يهوديان تلمود را كتاب منزل و آن را به منزله تورات مي دانند، و معتقدند تورات در طور سينا به صورت مدون به حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ اعطاء گرديد، و تلمود شفاهاً بر او نازل شده، حتي بعضي از يهوديان به اين راضي نشده و تلمود را بالاتر از تورات تلقي كرده اند و كسي كه تلمود را رها كرده و فقط به تورات بپردازد را نجات يافته نمي دانند، زيرا معتقدند اقوال تلمود افضل از آن چيزي است كه در شريعت موسي آمده است و مي گويند: "تورات به منزلة نان است و انسان نمي تواند در زندگي فقط با نان زندگي كند، و كسي كه تورات را بدون مشنا و جمادا بخواند، معتقد به خدايي نيست.[3]
همانطور كه بيان شد تلمود از نظر آنان، نازل شدة شفاهي است، در صورتي كه تاريخ چيز ديگري مي گويد. به اين معني كه تلمود حاصل نظرات و مباحثات عالمان و دانشمندان يهود مي باشد و هيچ دليلي بر وحياني بودن آن وجود ندارد.
اما درباره كتب احاديث اسلامي بايد گفت: به اعتقاد مسلمانان اولاً: اين كتاب ها بالاتر از قرآن نيستند، بلكه قرين و كامل كنندهي قرآن بوده و مطلقات آن را تفسير و تقييد مي كنند. ثانياً: همه اين كتب به طور مطلق پذيرفته نيستند، بلكه بايد اسناد روايات بررسي گردد، و بعد از بررسي و اثبات وثاقت راوي و حديث، تنها آن حديثي كه مورد بررسي قرار گرفته و شرائط علم رجال و درايه در آن رعايت شده، پذيرفته مي شود. از نظر مسلمين قرآن با فضيلت ترين كتابي است كه بر پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل شده، و سنت آن حضرت و اوصياي او در ردة دوم و پس از قرآن قرار دارند و اعتبار آن ها با قرآن سنجيده مي شود، نه بالاتر از قرآن. استناد به ظاهر آيات قرآن، در صورتي كه در مقام بيان حكمي است كه روشن است (آيات محكم) قابل اخذ و در متشابهات از روايات كمك گرفته مي شود، لذا بر خلاف نظر يهود، در اسلام خود قرآن به تنهايي قابل اخذ است.
2. همانطور كه اشاره شد، تلمود، حاصل تفاسير و شروح و نظر دانشمندان بابل و فلسطين است، لذا اثري يكدست از يك نويسنده نبوده، و سليقه هاي متفاوتي در آن جمع شده است. و اين اثر در دوره اي طولاني به وجود آمده، كه هدف نهايي هيچ يك از آن ها، و كتابت يك اثر نبوده است.[4]
علاوه بر اين فلسفة به وجود آمدن تلمود، كه سنت شفاهي آنان محسوب مي شود، ناكارآمدي و پاسخگو نبودن نصوص بوده است.[5] در صورتي كه در اسلام، دانشمندان اسلامي روايات را به وجودنياورده اند، بلكه آنها را كه از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ و اوصياي او، توسط راويان موثق نقل شده، جمع آوري نموده، و با بررسي راويان از حيث وثاقت، در كتب حديثي گرد آمده اند، اين احاديث طبق نيازهاي بشر و در تبيين آيات الهي از سوي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و جانشينان او صادر و هيچ سليقه اي از سوي راويان و يا مدّونان كتب در آن ها اعمال نشده است، از طرف ديگر در مقابل عقيدة يهود مبني بر ناكارآمدي شريعت موسي - عليه السلام - مسلمين اعتقاد به كارآمدي شريعت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ دارند، و آن را پاسخگوي تمام نيازهاي بشر در طول زمان هاي مختلف مي دانند و قرآن و سنت را كافي براي اين كار تلقي مي كنند عالمان ديني با تلاش و اجتهاد در ميان همين آيات و روايات، به نيازهاي روزمره بشر در طول زمان پاسخ مي دهند.
3. راويان در تلمود، اساتيد و دانش پژوهان اند كه حول يك مسأله بحث و اظهار نظر كرده اند، و پرسش و پاسخ آنان به عنوان تعاليم و به صورت تلمود در آمده و بعدها نيز بر آن افزوده شده است، حتي بعضي از نسخه هاي تلمود را از يادداشت هاي طلبه ها در آموزشگاه ها جمع كرده اند.[6] حال اين مباحث تا چه ا ندازه مي تواند در راستاي كتاب الهي باشد مسأله اي است كه بر مشكل توثيق مي افزايد.
اما در كتب حديثي اسلام، اولاً: راويان زنجير وار تا پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ و يا اوصياي او كه از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل مي كنند مي رسند. ثانياً: متن احاديث، همان كلام پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ يا وصي اوست و اظهار نظر راوي در داخل حديث وارد نمي گردد، بنابراين راوي بايد موثق بوده و از نظر حافظه، استعداد، سلامت روان، عدم فساد اعتقادي و... سالم باشد و حديث را مستقيم نقل كند نه نقل به معني، كه در اين صورت بايد متذكر شود تا اصل حديث از نقل به معني و... جدا گردد. بنابراين هيچ شباهتي را نمي توان بين تلمود و كتب حديثي اسلام در اين زمينه نيز پيدا كرد.
4. جمع آوري تلمود پس از 150 سال بعد از ميلاد مسيح شروع و در سال 216 پايان يافت و سپس بر آن حاشيه و شرح زده شد و از آن مشنا و جمادا و از مجموعة آن دو تلمود به وجود آمد.
اين مجموعه نيز در اثر سرگرداني و آوارگي يهود، كه ناشي از اخراج هاي مكرر بود، بسياري از نسخه هاي آن گم شد و يا از دست رفت و نسخه هاي اصيل كمتر باز يافت شد، برخي از نسخه ها نيز توسط مراجع قدرت مصادره گرديد و به هنگام اخراج يهوديان از اسپانيا نيز كه اثر ويرانگري داشت، بسياري از نسخه هاي تلمود در شعله هاي آتش سوخت،[7] و بعدها نيز با ممانعت مكرر از چاپ آن و سانسورهاي زياد كشورهاي اروپايي روبرو گشت. در كل با مسير تاريخي زندگي يهوديان و حوادثي كه بر سر تلمود آمد، اين كتاب از سنديت خارج شد و با اين همه سانسور و تحول، ديگر آن تلمود اصلي در دست نيست. تمام اين ها علاوه بر اين است كه اصل تملود نه كلام پيامبر است و نه كلام وصي او، بلكه اقوال عالمان ديني يهود است.
در مقابل، كتب حديثي اسلام حداقل در مذهب شيعه اولاً حديث از زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ قطع نگرديد و بعد از آن حضرت توسط اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ استمرار يافت و به وسيله اصحاب ايشان و راويان احاديث سينه به سينه و كتاب به كتاب به دست ما رسيده است، ثانياً: از همان زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كتابت حديث وجود داشته و نسخه هاي آن با تمام تلاش و زحمت حفظ گرديده، علاوه بر اين، اسناد و راويان نيز مورد كنكاش قرار مي گيرند تا به توثيق آنان اطمينان پيدا شود. ثالثاً: اوصياي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ تا دو قرن و نيم حاضر بوده اند، و بر سير اين احاديث نظارت داشته اند، و تا پايان قرن سوم هجري، به طور مستقيم و در دوران غيبت صغري توسط نائبان آنان با وصي پيامبر در ارتباط بوده اند.
بنابراين نقل از پيامبر و اوصياي او، كتابت حديث از آن زمان، نظارت سه قرني بر اين احاديث توسط اوصياء و توجه تام و دقيق رجاليون در اسناد اين روايات، آن ها را از نظر اطمينان به بالاترين درجه مي رساند، و به هيچ وجه قابل مقايسه با تلمود نيست.
5. كتب حديثي بايد در راستاي كتاب آسماني باشند و صحت و سقم آن ها با كتاب خدا سنجيده شوند، چرا كه اين احاديث در واقع مبيّن آيات الهي اند، از اين نظر نيز تلمود مشكلات فراواني دارد كه مي توان به عنوان مثال، زير سؤال بردن عدالت خدا، نسبت گناه كبيره مانند زنا به انبياء الهي، اتهام خونريزي و آدمكشي به آنان[8] را از زمره اين مشكلات دانست بر خلاف كتاب الهي كه خداوند را منزه از ظلم، و عادل مي داند و انبياء الهي نيز به عنوان پيام رسان خدا عاري از خطا و اشتباه و گناه و مورد اعتماد مي داند، بنابراين چنين تعاليمي با هدف انبياء الهي منافات دارد، زيرا آنان براي اجراي عدالت و هدايت جامعه به سوي خدا آمده اند نه فساد در روي زمين، و تمام انسان ها در پيشگاه خداوند يكسان اند.
اما در كتب حديثي اسلام چنين مساله اي نيست، و اگر حديثي هم بر خلاف كتاب الله باشد، طرد مي شود، مگر اين كه در صدد تخصيص عام يا تقييد مطلقي باشد، آن هم از كلام پيامبر و وصي او، با كنكاش در توثيق و عدم توثيق راويان، بنابراين از نظر خود متون و تعاليم موجود در آن ها نيز، تلمود قابل مقايسه با كتب حديثي نيست.
در نتيجه تلمود با اين همه مشكلات نمي تواند موثق باشد، اما كتب حديثي اسلام با اين همه دقت نظر و استفاده از علم رجال ودرايه براي مطابقت متن و سند با كتاب خدا و... ، از كمال توثيق برخوردارند (البته رواياتي كه از اين سير عبور كند)، در ضمن از نظر شيعه خود كتاب حديثي مطرح نيست، زيرا بايد تمام احاديث آن تك تك مورد ملاحظه و دقت قرار گيرد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. روايت و درايت، سيد محمد امين.
2. آشنايي با اديان بزرگ، حسين توفيقي.
3. درايت حديث، كاظم مديرشانه چي.
[1] . مشنا يعني تكرار شده، زيرا مشنا را تكرار آن چيزي مي دانند كه موسي در تورات آورده بود، و اين شرح و تفسير و تكميل آن است.
[2] . مقارنة الاديان، اليهوديه، دكتر احمد چلبي، ص 265 - 266، نشر مكتبة النهضة المصريه، قاهره، 1273م.
[3] .چلبي، احمد، قارنه الاديان، اليهوديه، نشر مكتبه، النهضه، قاهره، 1273م، ص266-265.
[4] . آدين اشتاين سالتز، سيري در تلمود، ترجمة، باقر طالبي دارابي، نشر مؤسسه اديان و مذاهب، سال 1373 هـ. ش، ص26.
[5] . همان، ص 35.
[6] . سيري در تلمود، ص 120.
[7] . سيري در تلمود، ص 120.
[8] . مقارنه الاديان، ص 267.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ذكر اين مقدمه لازم است كه اسرائيل لقب حضرت يعقوب مي باشد و به اولاد حضرت يعقوب «بني اسرائيل ميگويند: تعداد اولاد حضرت ابراهيم دوازده نفر بوده است و اين تعداد در قرآن هم ذكر شده است؛ زيرا حضرت يوسف در خواب ديد كه «... يازده ستاره و خورشيد و ماه...»[1] در برابرش سجده مي كنند و هنگامي كه پدر و مادر و برادران آن حضرت بعد از ساليان دراز براي ملاقات وي به مصر رفتند و در مقابل وي سجده كردند حضرت يوسف فرمود: «... اين تعبير خوابي است كه قبلاً ديدم...»[2] بنابراين معلوم مي شود (برادران) حضرت يوسف يازده نفر بوده اند. يعني به شماره يازده ستاره اي كه در خواب ديده بود و به اضافه خود حضرت دوازده نفر مي شوند. نام اين دوازده نفر كه در منابع اسلامي ذكر شده به ترتيب ذيل است: 1. روبيل. 2. شمعون. 3. لاوي. 4. يهود. 5. ريالون. 6. يشجر. 7. يوسف. 8. بنيامين. 9. دار 10. يقنالي. 11. حاد. 12. اشر.[3] اين دوازده نفر هر كدام اولادي پيدا كردند و قبايل دوازده گانه بني اسرائيل، فرزندان و اولاد همين دوازده برادر بودند و به نام آنها شناخته مي شوند.
با توجه به مقدمه فوق بايد گفت: طبق منابع اسلامي حضرت موسي فرزند شخصي به نام عمران بوده است كه وي نيز فرزند يصهر بن ماهث بن لاوي بن يعقوب مي باشد. بنابراين حضرت موسي از طايفه لاوي مي باشد و لاوي هم از فرزندان حضرت يعقوب و از برادران حضرت يوسف بوده است.[4]
حضرت مريم نيز دختر شخصي است به نام «عمران» كه اين شخص يكي از انبياء بني اسرائيل بوده[5] و قرن ها حدود 18 قرن بعد از عمران، پدر حضرت موسي به دنيا آمده و زندگي كرده است و نام پدر وي اشهم بن امون مي باشد، كه با سلسله مراتب به حضرت سليمان و داود ـ عليها السّلام ـ مي رسد. يعني عمران پدر حضرت مريم ـ عليه السّلام ـ از اولاد حضرت داود مي باشد. و حضرت داود هم از اولاد يهودا، فرزند حضرت يعقوب و برادر لاوي مي باشد.[6] بنابراين مي توان نتيجه گرفت كه عمران پدر حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ و نيز عمران پدر حضرت مريم ـ عليه السّلام ـ هر دو از طايفه بني اسرائيل و از اولاد يعقوب و ابراهيم ـ عليه السّلام ـ مي باشند. يعني هر دو از طايفه بني اسرائيل هستند، با اين تفاوت كه بين آنها قرن ها فاصله وجود دارد. بعلاوه اينكه عمران پدر حضرت موسي از قبيله لاوي و عمران پدر حضرت مريم از قبيله يهودا مي باشد.
در نهايت بعد از دست يافتن به اين مطلب كه اين دو نفر هر دو از بني اسرائيل هستند، ذكر اين نكته هم لازم است كه كتاب هايي كه به ذكر سلسله نسب انبياء مي پردازند معمولاً در شكل و تلفظ اسامي با هم اختلاف دارند و پيدا كردن يك عقيده مشترك در تعداد افراد يك قبيله و شكل و تلفظ اسامي آنها كاري مشكل و قريب به محال است و به دست آوردن اطلاعات ريز و جزيي در اين زمينه بسيار مشكل و با بازده كم مي باشد. دربارة مورد فوق هم تنها فايده و استفاده اي كه از آن مي توان انتظار داشت، پيدا كردن منظور آية قرآن است كه مي فرمايد: «خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برتري داد.»[7] در مورد تعيين مراد آيه فوق، از آل عمران، سه قول وجود دارد. برخي معتقدند كه منظور از آل عمران، حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ است و برخي ديگر گفته اند: منظور اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ مي باشد، چرا كه نام پدر آن حضرت عمران ذكر شده و برخي ديگر نيز مراد قرآن از آل عمران را، حضرت مريم و حضرت عيسي دانسته اند.[8] و هر سه براي گفتار خود قرائني ذكر كرده اند. و حتي علامه طباطبايي با ذكر ادله اي قول سوم را بهتر دانسته و آن را مورد تأييد قرار داده است.[9] لكن بايد توجه داشت كه چون خداوند در آية مذكور ابتدا از آل ابراهيم ـ عليه السّلام ـ نام برده، اقوال سه گانه هيچ منافاتي با هم پيدا نمي كنند و شايد هر سه قول هم صحيح باشد؛ زيرا هم عمران پدر موسي ـ عليه السّلام ـ از اولاد ابراهيم است و هم عمران پدر حضرت مريم و هم عمران پدر حضرت علي ـ عليه السّلام ـ . بنابراين هر سه اين افراد در ضمن آل ابراهيم از برگزيدگان مي باشند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. منهج الصادقين، ج 2، ص 212.
2. ترجمة الميزان، ج 3، ص 262 و 261.
3. مجمع البيان، ج 4، ص 41.
[1] . يوسف/4.
[2] . يوسف/100.
[3] . ر. ك: مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ سوم، 1043 ق، ج 12، ص 220.
[4] . همان، ج 12، ص 120.
[5] . همان، ج 14، ص 194.
[6] . كاشاني، فتح الله، منهج الصادقين، (كتابفروشي اسلاميه، چاپ دوم، 1344)، ج 2، ص 212.
[7] . آل عمران/ 33.
[8] . ر. ك: طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، ترجمه گروهي، تهران، انتشارات فراهاني، چاپ اول، 1350 ـ 136، ج 4، ص 41 و ترجمه الميزان، ج 3، ص 262.
[9] . طباطبايي، محمدحسين، الميزان، ترجمه محمدباقر موسوي همداني، قم: انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم 1363، ج 3، ص 262.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از هر چيز بايد دانست عزير كيست؟ عزير، در لغت عرب همان (عزرا) در لغت يهود است؛ و از آنجا كه عرب به هنگامي كه نام بيگانه اي را به كار مي برد، معمولاً در آن تغييري ايجاد مي كنند، مخصوصاً گاه براي اظهار محبت آن را به صيغه (تصغير) در مي آورند، عزرا را نيز تبديل به عزير كردهاند.[1]
عزير در تاريخ يهود، موقعيت خاص دارد تا آنجا كه بعضي اساس ملّيت و درخشش تاريخ اين جمعيت را به او نسبت مي دهند و در واقع او خدمت بزرگي به آئين يهود كرد؛ زيرا هنگامي كه به وسيله (بُخت النصّر) پادشاه بابِل وضع يهود به كلي در هم ريخته شد و معبدشان ويران و كتاب آنها تورات سوزانده شد. و هنگامي كه كوروش پادشاه ايران، «بابل» را فتح كرد، عزير كه يكي از بزرگان يهود در آن روز بود نزد وي آمد و براي آنها شفاعت كرد (كوروش نيز) موافقت كرد كه يهوديان به شهرهايشان بازگردند و از نو تورات نوشته شود. در اين هنگام او طبق آنچه در خاطرش از گفته هاي پيشينيان يهود باقي مانده بود تورات را از نو نوشت. به همين دليل يهود او را يكي از نجات دهندگان و زنده كننده گان آئين خويش مي دانند و به همين جهت براي او احترام فوق العاده قائلند.[2]
اين خدمت عزير به قوم يهود سبب شد كه گروهي از يهود لقب «ابن الله» فرزند خدا را براي او انتخاب كنند هرچند از بعضي روايات مانند روايت (احتجاج طبرسي) استفاده مي شود كه آنها اين لقب را به عنوان احترام به (عزير) اطلاق مي كردند.[3]
به همان جهت كه عزير وسيلة برگشت قوم يهود به فلسطين شد او را تعظيم نموده و به همين منظور او را پسر خدا ناميدند. حال آيا اين نامگذاري مانند نام گذاري مسيحيان هست، كه عيسي را پسر خدا ناميده اند و پرتويي از جوهر ربوبيت در او قائلند و يا او را مشتق از خدا و يا خود خدا مي دانند، و يا اينكه از باب احترام پسر خدا ناميده اند؟
همچنان كه خود را دوستان و پسران خدا خوانده اند. بعضي از مفسرين گفته اند:
اينكه عزير پسر خداست كلام پاره اي از يهوديان معاصر رسول خدا(ص) است و تمامي يهوديان چنين اعتقادي ندارند، و علت انتساب اين قول به همة يهوديان اين است كه بقية يهوديان هم به اين نسبت ها راضي بوده اند. و با آن مخالفت نداشته اند، پس در حقيقت همه آنها متفق الرأي بوده اند.[4]
ولي هرچه بود اين نامگذاري در اذهان گروهي، از صورت احترام بالاتر رفته و آن را طبعاً بر مفهوم حقيقي حمل مي كردند و او را به راستي فرزند خدا مي پنداشتند. توضيح اينكه، لزومي ندارد همة يهود چنين اعتقادي را داشته باشند (بلكه) همين قدر كه در عصر نزول آيات قرآن، در ميان يهود گروهي با اين اعتقاد وجود داشته اند و ديگران هم هيچگاه اين نسبت را انكار نكردند و تنها طبق روايات آنرا توجيه نمودند و نامگذاري عزير را به «ابن الله» به عنوان يك احترام معرفي كردند. و در برابر ايراد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه چرا اين احترام را براي خود موسي قائل نيستند عاجز بودند، در انشاب اين قول به همهء يهوديان كفايت مي كند.[5]
به هرحال در عصر حاضر در ميان يهود چنين عقيده اي وجود ندارد و هيچكس عزير را پسر خدا نمي داند. و تنها به خاطر خدمات عزير به قوم يهود از باب احترام، او را به لقب پسر خدا توصيف كرده اند و بس.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. نقد و نگرش بر تلمود، نوشتة ظفر الاسلام خان.
2. الكنز الموصورفي فضايح التلمود، نوشتة دكتر محمد عبدالله الشرقاوي.
3. يهوديت، نوشتة عبدالرحيم سليماني اردستاني.
[1] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، انتشارات دارالكتب، چاپ: هفتم، 1372ش، ج7، ص361.
[2] . طباطبائي، محمدحسين، الميزان، نشر: بنياد علمي و فكري طباطبائي، بهار1363، ج9، ص372،.
[3] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج7، ص363.
[4] . طباطبائي، محمد حسين، الميزان، ج9، ص372.
[5] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج7، ص362.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در بين انبياء الهي، حضرت ابراهيم خليل ـ عليه السّلام ـ در همة اديان الهي، شاخص و الگو ميباشد و در قرآن از ايشان بعنوان «اسوة حسنه» نام ميبرد و ميفرمايد: «ابراهيم براي شما بهترين الگوست»[1] اما متاسفانه در تورات موجود، زشتترين كارها را به آن بزرگوار نسبت ميدهد. نسبتهايي كه تورات به انبياء و به خصوص به حضرت ابراهيم ميدهد حتي به پستترين و گناهكارترين افراد بشر هم بسختي ميتوان نسبت داد.
حضرت ابراهيم در شهر اور به دنيا آمد به گفته تورات، وي در آغاز اَبرام (يعني پدر «بلند مرتبه») ناميده ميشد، خداي متعال نام وي را در سن نود و نه سالگي به ابراهيم (يعني «پدر اقوام») تبديل كرد. شهر اور حدود يك قرن پيش در عراق در ساحل فرات از زير خاك بيرون آورده شد و آثار باستاني بسياري در آنجا به دست آمد.[2]
تورات بيشتر به تاريخ زندگي حضرت ابراهيم و هجرتهايي كه آن حضرت به مناطق مختلف كردند، اشاره مي کند. و ميگويد حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ در 75 سالگي به امر خدا از شهر حرّان عازم كنعان شد، وي همسر خود ساره و برادر زادة خويش لوط و چند نفر از مردم حرّان را برداشت و همگي به كنعان رفتند و در آنجا روي كوهي در شرق بيت ايل خيمه زدند ... .[3]
در تورات به امتحان حضرت ابراهيم و سؤال آن حضرت دربارة زنده كردن مردگان در قيامت ميپردازد. كه به عهد خدا با ابرام معروف است.[4]
هم چنين در تورات به تولد فرزند حضرت ابراهيم در سن نود و نه سالگي اشاره ميكند و به عنوان يك معجزه نقل ميكند.[5] با اين همه تورات از نقل دو موضوع بسيار مهم در تاريخ حضرت ابراهيم غفلت كرده است و يا به عبارت ديگر در تورات كنوني نقلي از آن به ميان نيامده است: يكي جريان بت شكني و به آتش افكنده شدن وي و ديگري داستان بناي كعبه. قرآن مجيد (در سورههاي انبياء و صافات) داستان بت شكني و به آتش افكنده شدن او را آورده است. هم چنين قرآن كريم از بناي كعبه به دست آن حضرت و به كمك حضرت اسماعيل ـ عليه السّلام ـ سخن ميگويد (بقره 127).
يکي از نسبتهاي ناروايي که تورات به حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ ميدهد اين است که وي از ترس جانش، همسرش سارا را خواهر خود معرفي ميكند و او را به زني پادشاه مصر ميدهد:[6]
«پس وي (سارا) را به خانه فرعون در آوردند و به خاطر وي (سارا) با ابرام (ابراهيم) احسان نموده و او صاحب ميشها و گاوان و حماران و غلامان و كنيزان و ماده الاغان و شتران شد و خداوند فرعون و اهل خانه او را بسبب سارا، زوجه ابرام به بلاي سخت مبتلا ساخت و فرعون ابرام را خوانده گفت اين چيست كه به من كردي؟ چرا به من خبر ندادي كه او زوجه توست؟ چرا گفتي او خواهر من است كه او را بزني گرفتم ...»[7]
يعني حضرت ابراهيم زنش را به زني فرعون ميدهد تا صاحب الاغها و ماده الاغها و گاوها و گوسفندها شود؟
قرآن كريم سيماي حضرت ابراهيم را اينگونه ترسيم ميكند: و امام و پيشواي انسانهاست.[8] او از صالحان و پاكان است،[9] او حنيف و يكتا پرست است[10] او موقن و داراي يقين كامل بود،[11] او «اوّاه» و فرد خدا ترس بود،[12] او منيب و مطيع بود، او به تنهايي امت بود،[13] او قانت و فرد عابد بود،[14] او شاكر و سپاسگزار بود،[15] او مؤمن و فرد با ايمان بود،[16] او برگزيدة خدا بود،[17] او نيكوكار بود،[18] او داراي قلب سليم بود.[19]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. سيري در مكتب يهود، نوشته محمد علي حسين زاده.
2. يهوديت، عبد الرحيم سليماني اردستاني.
3. برهان رسالت، آيت الله جعفري سبحاني.
[1] . ممتحنه/4.
[2] . توفيقي، حسين، آشنايي با اديان بزرگ، انتشارات طه، چاپ هفتم، 1384، ص76.
[3] . سفر پيدايش، 12: 1 ـ 8.
[4] . سفر پيدايش، باب 15 و باب 18 و باب 22.
[5] . سفر پيدايش، باب 15 و باب 18 و باب 22.
[6] . سفر پيدايش، باب 12: 12.
[7] . سفر پيدايش، باب 12: 10 ـ 20.
[8] . بقره/124.
[9] . بقره/130.
[10] . آل عمران/67.
[11] . انفال/65.
[12] . توبه/114.
[13] . هود/75.
[14] . نحل/120.
[15] . نحل/121.
[16] . صافات/110.
[17] . ص/47.
[18] . ص/47.
[19] . صافات/48.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آنچه در منابع اسلامي و غير اسلامي (تورات، ...) مسلّم است، اين است كه حضرت لوط با حضرت ابراهيم هم عصر بوده است.[1] در تبيين شخصيت او همين بس كه بسان ديگر پيامبران از حكمت و علم برخوردار و از بندگان صالح خدا بود.[2]
در تورات از حضرت لوط به عنوان برادر زاده حضرت ابراهيم ياد ميكند،[3] ولي در قرآن به اين موضوع اشاره نميكند و در منابع اسلامي هم تا آنجائيكه ما جستجو كرديم چيزي به اين صورت كه حضرت لوط برادر زاده ابراهيم بود يا نه، نيافتيم، يكي از نويسندگان در تفسير سوره انبياء آيه 71 ميگويد: لوط از بستگان حضرت ابراهيم بود و تصريح به برادرزادگي او نميكند.[4] ولي اين معنا بعيد نيست چون هر دو پيامبر هم عصر بودند و گويا حضرت ابراهيم بزرگ آنها بوده كه در اين هجرت او را همراه خود ميبرد و در ثاني خاندان نبوت از يك ريشه و شجره هستند. لذا از اين جهت بعيد نيست كه حضرت لوط برادر زاده حضرت ابراهيم باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي.
2. تاريخ انبياء، آيت الله رسولي محلاتي.
3. منشور جاويد، ج 11، آيت الله سبحاني.
[1] . عنكبوت / 26، توبه / 70، نجم / 53، حاقه / 9.
[2] . انبياء / 74 ـ 75.
[3] . سفر پيدايش، ج14، ص 8 ـ 20.
[4] . سبحاني، جعفر، منشور جاويد، انتشارات مكتب اسلام، چاپ اول، ج 11، ص 258.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ چند نكته را بايد يادآور شد
1 . تمام پيامبران الهي با وجود تفاوت در مدارج و فضيلت[1] در يك نقطه همگي اشتراك و اتحاد دارند و آن نقطه عبارت است از عصمت كه هرگز در طول زندگي خود كار حرامي مرتكب نشده و كار واجبي را هم ترك ننمودهاند و بالاتر از آن در تبليغ رسالت خود نه دچار اشتباه شدهاند و نه دچار فراموشي.[2]
2 . از ميان پيامبران الهي پنج تن از آنها پيامبران اولوالعزم ناميده ميشوند كه عبارتند از حضرت نوح ـ عليه السّلام ـ ، حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ ، حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ ، حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ ، حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ انبياء اولوالعزم به كساني گفته ميشود كه قانون و احكام جديد، براي مردم از سوي خداوند آوردهاند.[3]
3 . عصمت پيامبران الهي، براي تضمين هدايت و سعادت بشر است. زيرا «سعادت واقعي انسانها در گرو انديشه درست كه عبارت است از اعتقاد به خداوند يگانه كه آفريننده جهان و انسان است و اين كه انسان بندة خدا و مخلوق او و در تحت قدرت او است. و تصديق و تأييد پيامبران خدا و باور به روز قيامت و قبول ولايت و امامت افراد صالح پاك و شايسته است. و نيز سعادت انسان در گرو عمل خوب و دوري از كارهاي بد است. تا براي قيامت و جهان آخرت، انسان سعادتمند و كامياب باشد»[4].
خوب، ما انديشه درست و راستين را از پيامبران الهي ميآموزيم و كارهاي خوب و بد را كه شقاوت و سعادت انسان را رقم ميزند نيز از پيامبران الهي ميآموزيم. اگر پيامبران در بيان تعليمات خدا و قانون او اشتباه كنند، يا دروغ بگويند، ما به جاي اينكه هدايت شويم، گمراه ميگرديم و به جاي سعادتمندي، بدبخت ميشويم و چون كارهاي خداوند متعال حكيمانه است، اجازه نميدهد كه بندگانش گمراه شوند و از سعادت محروم گردند، بنابراين خداوند قلب پيامبران را به نور علم مخصوص روشن ميكند كه با وجود آن نور هيچ پيامبري هرگز دنبال گناه نميرود. بلكه بالاتر از آن اشتباه هم نميكند به گونهاي كه از اول عمر خود تا زمان مرگ نه گناه ميكند و نه اشتباه.[5]
حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ همان روزي كه از خود حضرت مريم متولد شد، خدا او را پيامبر قرار داد و او در حالي كه طفل شير خوار بود، با مردم سخن گفت و اين معجزة الهي بود، تا بر مردم حجت تمام شود، كه اين نوزاد پاك و مطهر از طرف خداوند پيامبر ميباشد. حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ انسان وارسته پاك و صالحي بود كه خداوند در موارد زيادي از او به تكريم و تجليل ياد ميكند و ميفرمايد: «در اين كتاب (آسماني) از موسي ياد كن كه او مخلص بود و رسول و پيامبري والامقام.[6]
علاوه بر آن، خداوند در سورة انعام، شمار زيادي از پيامبران را نام برده و فرموده است: «آنان كساني هستند كه خدا هدايتشان كرده پس به هدايت آنان اقتدا كن.»[7] حضرت موسي و عيسي از جمله پيامبران الهياند كه بدون واسطة بشري، هدايت شدهاند. روشن است كه آنها هميشه مؤمن و معصوم از گناه و خطا ميباشند.
در نتيجه نه تنها حضرت موسي و عيسي و پيامبر اسلام بلكه هيچ كدام از پيامبران هم گناهي را مرتكب نشدهاند. والّا با هدف هدايت انسانها در تضاد خواهد بود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. منشور عقايد اماميه، شيخ جعفر سبحاني.
2. پاسخ به پرسشهاي مذهبي، چاپ اول، مكارم شيرازي و جعفر سبحاني.
3. اعتقاد ما، مكارم شيرازي.
[1] . بقره/253 : «بعضي از رسولان را به بعضي ديگر برتري داديم برخي از آنها، خدا با او، سخن ميگفت و برخي را درجات برتر داديم و به عيسي فرزند مريم نشانههاي روشن داديم او را با روحالقدس تأييد نموديم.»
[2] . اميني، ابراهيم، همه بايد بدانند، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چاپ نهم، سال 1371، ص56،.
[3] . طباطبائي، سيدمحمدحسين، شيعه در اسلام، نشر بنياد علمي ـ فكري علامه طباطبائي، سال 1362، ص90.
[4] . طباطبائي، سيد محمدحسين، قرآن در اسلام، نشر طلوع مشهد، بيتا، ص 13 و14، با اندك تصرف و تلخيص.
[5] . طباطبائي، الميزان، بيروت، نشر مؤسسه اعلمي، چاپ اول، سال 1411 ق، ج 3، ص 64.
[6] . مريم/ 53-51.
[7] . انعام/ 90.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
1 2 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|