|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های مسیحیت |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابتدا بايد مطالب ذيل را مدنظر داشت:
الف) هر دين الهي از قبيل مسيحيت، در زمان خود بر حق و عمل براساس آن درست و مايه هدايت و نجات بشر بوده است. پس كساني كه در عصر هر دين الهي مطابق آن عمل كنند از هدايت يافتگان و اهل نجات ميباشند[1]؛ قرآن كريم در اين باره فرموده است:«آنانكه ايمان آوردهاند (مسلمانان)، يهوديان صائبيان و نصرانيان همه كساني كه ايمان به خدا و روز قيامت داشته باشند و كار شايسته انجام بدهند، بر آنان ترس و بيمي نيست و اندوهگين نميباشند».[2] اين آيه ناظر به ايمان و كار شايسته مطابق ديانت الهي در زمان همان اديان ميباشد يعني هر انساني كه در زمان دين يهود يا مسيح بر آن دين عمل كند، از آتش و عذاب الهي مصون خواهد ماند. عمل به اديان الهي در زمان خود نه تنها باعث نجات از عذاب الهي است بلكه راه حق و راستين براي سعادت انسان هم ميباشد.
ب) همه اديان الهي كه قبل از اسلام بودند با بعثت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و شريعت اسلام (دو را نشان) پايان پذيرفت. بنابراين بعد از آيين اسلام، عمل به ساير اديان باعث نجات و هدايت نيست «بلكه تنها دين اسلام دين بر حق و نجاتبخش تا پايان جهان باقي خواهد ماند. اعتبار اديان گذشته با آمدن دين اسلام به پايان رسيده است. همواره دين حق آخرين دين الهي است.»[3]
به همين جهت قرآن كريم فرموده است: «هر كه جز آيين اسلام، آيين ديگري را بپذيرد، هرگز از او پذيرفته نميشود او در روز بازپسين از زيانكاران است».[4] از اين آيه، به اين نتيجه مي رسيم كه بعد از تشريع شريعت اسلام، همه شرايع سابق، قابل عمل نيستند. و شريعت اسلام آخرين و كاملترين شرايع الهي است لذا با وجود نسخة كامل هدايت و نجات عمل به نسخههاي ناقص، كار نادرست و نابجا خواهد بود.
كساني كه اسلام را قبول نكردهاند چند دستهاند:
الف) دستهاي ميدانند كه دستورات و آموزههاي اسلام برحق است اما غرور و بزرگبينيشان، يا منافع دنيوي و موقعيت اجتماعي و سياسيشان، مانع ميشود كه اسلام را قبول كنند.
ب) كساني كه با حرارت و اشتياق تمام به اين نتيجه رسيدهاند، كه آيين مسيحيت مثلاً آيين برحق و نجاتبخش است. اما موفق نشدهاند كه به اسلام آگاهي پيدا كنند ولي انديشه اصلي آنها يافتن حق و تسليم در برابر حقانيت است.
بنابر اين دستهبندي ميتوان گفت، كساني كه در گروه اول ميباشند. اگر عمل خير هم از آنان سربزند، خداوند، كار آنان را قبول ندارد. زيرا آنچه واقعاً ارزشمند است حقگرايي و اراده تسليم در برابر حق است. قرآن كريم فرموده است: «اعمال كساني كه به خدا كفر ورزيدند، همچون خاكستر در برابر تندباد در يك روز طوفاني، آنها توانايي ندارند، كمترين چيزي از آنچه انجام دادهاند، به دست آورند و اين گمراهي دور و درازي است.»[5]
اما گروه ديگر، كه در مجموع هدف و انگيزهشان حقگرايي است و در نهايت عزم حقپذيري دارند، عملشان بياجر نميماند. اما هرگز به مرتبه عمل كساني كه به حق رسيدهاند و با آگاهي، تسليم حق و خداوند گرديدهاند. و ايمانشان صحيح و براساس شريعت مقدس اسلام ميباشد، نميرسند. خداوند كساني را كه قلب مشتاق به حقيقت دارند، ولي نتوانستهاند حقيقت را كشف كنند، مستضعفين ناميده است. مستضعفين با منكران و معاندان حق فرق دارند. آناني كه ارادهشان بر نفي و انكار حقيقت است كافر و جاحدند. اما كساني كه موفق به كشف حقيقت نشدهاند و براي رسيدن به حق كوتاهي نكردهاند بلكه قصور دارند، آنان نه مؤمناند و نه كافر چنين افرادي از سوي خداوند متعال به عذاب كافران مبتلا نميشوند، و از سوي ديگر مثل مؤمنان از درجات بالايي هم برخوردار نميباشند. خداوند درباره آنان فرموده است «مگر آن دسته از مردان و زنان و كودكان مستضعفي كه براستي تحت فشار بودهاند نه چارهاي دارند و نه راهي مييابند آنها ممكن است مورد عفو قرار گيرند و خداوند عفو كننده و آمرزنده است»[6] در حديثي از امام كاظم ـ عليه السّلام ـ مستضعف را كسي معرفي كرده است: «كه دليل و حجت بر حقانيت دين اسلام به او نرسيده باشد و به وجود اختلاف كه موجب تحريك به تحقيق است، پي نبرده باشد، اگر به اين مطلب پي ببرند ديگر مستضعف نيست.»[7]
خداوند متعال در آيه ديگر فرموده است:«گروهي ديگر كارشان به خداوند حواله شده است يا آنان را عذاب ميكند يا بر آنها ميبخشايد خداوند دانا و حكيم است»[8] مقصود قرآن كريم از اين گروه مستضعفان مي باشد.[9]
علامه طباطبايي فرموده است:«جهل به دين و منع از اقامه شعائر ديني ظلم است اما اگر كسي از روي استضعاف به اين كار كشيده شود از عفو الهي محروم نميشود منشأ استضعاف يا عدم امكان تغير محيط است. يا متوجه نشدن ذهن به سوي حقيقت است»[10] در هر صورت مطابق روايات، مستضعفين در آتش جهنم قرار نميگيرند. اما مانند مؤمنان و هدايت يافتگان به مرتبه بلند هم نايل نميشوند»[11] حاصل سخن اينكه اگر افراد مسيحي در زمان حضرت عيسي عملشان مطابق آيين حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ بود اهل نجات هستند اما اگر بعد از ظهور اسلام از روي عناد و لجاجت اسلام را انتخاب نكنند بعيد است اهل نجات باشند و اما كساني كه مستضعف باشند از عفو الهي محروم نميشوند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . مطهري، شهيد مرتضي، عدل الهي، انشارات صدرا، چ 18، سال 1382، از ص 245 تا آخر كتاب.
2 . آيت الله شيرازي، ناصر مكارم، تفسير نمونه، ج 10، چ پانزدهم، سال 1375، نشر دارالكتب الاسلاميه، طهران، از ص 308 تا ص317، و نيز ج 4، همان تفسير از 87 تا 88.
3 . رباني گلپايگاني، علي، نقد و تحليل پلوراليزم ديني، از ص 48 تا ص 54، نشر مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، چاپ اول، 1378.
[1] . رباني گلپايگاني، علي، نقد و تحليل پلوراليزم ديني، موسسه فرهگي دانش و انديشه، چاپ اول، 1378ش، ص43و44.
[2] . مائده/69.
[3] . نقد و تحليل پلوراليزم ديني، ص45الي48.
[4] . آل عمران/85.
[5] . ابراهيم/18.
[6] . النساء/99-98.
[7] . العروسي الحويزي، عبد علي بن جمعه، تفسير نورالثقلين، قم، نشر مطبوعاتي اسماعيليان، چ4، سال 1373، ج539.
[8] . توبه/106.
[9] . طباطبايي، سيدمحمدحسين، تفسير الميزان، مؤسسه اعلمي بيروت، طبع اول، 1411 ق، ج9، ص394.
[10] . همان، ج5، ص54-53، با تلخيص.
[11] . همان، ج9، ص400-399، روايت شده از كافي و تفسير عياشي و روايت همدان از تفسير عياشي.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ممكن است بعضي از جوانان شيعه گرفتار چنين مشكلي شده باشند، البته تعداد اين عده بسيار اندك و نادر است و مخصوص شيعه هم نيست، بلكه در همه مذاهب چنين افرادي پيدا ميشوند. و حتي ميتوان گفت كه در ميان پيروان مذهب شيعه كمتر از پيروان ديگر مذاهب است، بهر حال علت اين ناهنجاري چند چيز ميتواند باشد.
1. سست بودن انديشه ديني در خانواده
لازم به ذكر است كه حس خداپرستي يك خواست فطري مستقل است كه منشأ آن حس ديني ميباشد. كه همواره به نوعي در ميان انسانها وجود داشته است، البته معناي عموميّت گرايش فطري اين نيست كه هميشه در همه افراد زنده و بيدار باشد و انسان را آگاهانه بسوي مطلوب خويش برانگيزد، بلكه چه بسا كساني هستند كه در اثر تنبلي و راحت طلبي نميخواهند زحمت تحقيق و بررسي را به خود بدهند و يا اين علت كه پذيرفتن دين محدوديتهايي را پيش ميآورد. و آنها را از پارهاي كارهاي دلخواهشان باز ميدارد. ويا بر اثر تربيتهاي نا صحيح خانواده غير مذهبي، آن حس خداپرستي و حقيقتجويي بصورت خفته و غير فعال در ميآيد[1]، و عوامل مادي مانند مال دوستي، جاهطلبي و خودخواهي آن را ميپوشاند.
بنابراين فرزنداني كه در چنين خانواده و محيطي بزرگ ميشوند، به تبعيّت از پدر و مادر، از دين اسلام و مكتب تشيع فقط اسم آن را شنيده و از حقيقت و روح آن كاملاً بيخبرند، و به عبارت ديگر مسلمان شناسنامهاي هستند، چنين افرادي هيچگاه به فكر تحقيق و بررسي راجع به دين حياتبخش اسلام و مكتب تشيع نيستند و در نتيجه از رسيدن به معارف بلند آن محروم ماندهاند.
از اين رو اينگونه افراد وقتي وارد كشورهاي بيگانه ميشوند و مشكلات و گرفتاريها از هر سو به آنها هجوم ميآورد، آنگاه متوجه ميگردند كه غير از مسائل مادي به يك چيز ديگر كه ماوراء نيازهاي جسمي انسان است كه در همه احوال بتوانند به آن پناه ببرند محتاجاند. و چون دسترسي به معارف اسلامي ندارند و كسي نيست كه آنها را هدايت نمايد. در نتيجه به چنگال مبلغين مسيحي ميافتند كه در همه جا به كمين نشستهاند.
متأسفانه حس خداجوي و حقيقت طلبي چنين افرادي كه تازه بيدار شده بدين ترتيب از مسير خودش منحرف ميگردد و شخص به طلب آب بدنبال سراب ميرود.
2. اجير شدن براي تبليغ مسيحيّت
عدهاي ديگر هستند كه نه اعتقاد به اسلام دارند و نه به مسيحيّت، بلكه براي رسيدن به مقاصد مادي خويش اجير ميشوند و مبالغي از كليساها و جاهاي ديگر ميگيرند تا دين مسيح را در ميان مسلمين تبليغ كنند، اين افراد ظاهزاً در ميان مسيحيّت چنين وانمود ميكنند كه از اسلام برگشته و مسيحيّت را برگزيدهاند، در حاليكه دروغ ميگويند و آنها به هيچ ديني پايبندي ندارند. اينگونه افراد نه رفتنشان به اسلام و مسلمين ضرر ميزند و نه به طرفداران مسيحيّت ميافزايند.
3. معاندين انقلاب اسلامي
شكي نيست كه انقلاب اسلامي تحوّلي عظيم در جهان بوجود آورد تا جائيكه ميتوان آن را معجزة قرن بيستم دانست، زيرا نه تنها موجب بيداري مسلمين و خصوصاً جوانان مسلمان گرديد؛ بلكه كشورهاي غير اسلامي و بويژه كشورهاي غربي را تكان داد و مردم آنجا را از خواب غفلت بيدار نموده و به انديشه فرو برد. و از اين رو است كه هر سال هزاران نفر از انديشمندان و فرهيختگان كشورهاي پيشرفته صنعتي به دين اسلام مشرف ميشوند و از جان و دل آن را ميپذيرند. بديهي است كه چنين تحولّي خواب را از چشمان استكبار جهاني ربوده، خصوصاً امريكاييها كه از اول خصومت و دشمني خويش را با انقلاب اسلامي پنهان ننمودهاند. و از همان ابتدا هر سال ميليونها دلار براي مقابله با انقلاب اسلامي هزينه ميكنند و آن را بطور علني بيان ميدارند. بنابراين بعيد نيست كه استكبار جهاني يكي از راههاي مقابله با انفلاب اسلامي را تبليغ مسيحيّت در ميان مسلمين دانسته و به خيال خام خويش خواسته از آن جلوگيري نمايد و يا موجب فروپاشي آن گردد. در اين راستا برخي از جوانان را كه تعهد آنها نسبت به اسلام و دين ضعيف است و همچنين ممكن است مشكلي با نظام داشته باشند، به طرق مختلف بكار گيرند تا مبلّغ دين مسيحي در ميان مسلمين باشند.[2]
لازم به يادآوري است هيچگاه مسلماني تا بحال ديده نشده كه نسبت به دين اسلام، قرآن و معارف آن معلومات دقيق وكافي داشته سپس نسبت به مسيحيّت و انجيل تحقيق و تفحص نموده و آنگاه دين مسيحي را بر اسلام ترجيح داده باشد، ولكن همانگونه كه اشاره گرديد مسيحياني كه مسلمان شدهاند همه كساني هستند كه داراي معلومات كافي از دين مسيح بوده و سپس راجع به اسلام تحقيق نموده، آنگاه با بصيرت كامل و آگاهانه به دين مقدس اسلام مشرف شدهاند.
در نتيجه معلوم شد كه سه عامل در مسيحي شدن برخي جوانان مسلمان وجود دارد كه هيچ كدام از آنها بر اساس بينش، تحقيق و آنگاه انتخاب نميباشد. پس جاي نگراني نيست. زيرا انجيل نميتواند جوانان مسلمان را از قرآن و اهل بيت ـ عليهما السلام ـ جدا كند. انجيل نه كلام خدا است و نه نوشته مسيح ـ عليه السلام ـ بلكه سالها بعد از عروج عيسي ـ عليه السلام ـ عدهاي به فكر نوشتن افكار، اعمال و حوادث زمان او بر ميآيند و هر كس بر اساس ذهنيّت خويش چيزي مينويسد كه نام آن را انجيل ميگذارد.[3]انجيل كه امروز در دست مسيحيان است و مشتمل بر چهار انجيل بنام «مَرقُس، متي، لوقا و يوحنا» است از ميان دهها انجيل ديگر انتخاب شده كه حاوي تناقضات اوهام و خرافات زيادي ميباشد.
اين كتاب با اين خصوصيات كس نمي تواند با قرآن مجيد كه كلام مستقيم خدا است و از نگاهِ فصاحت و بلاغت و شيريني بيان و رسا بودن معاني معجزه پيامبر خاتم ميباشد[4]برابري كند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مقايسهاي ميان تورات و انجيل، قرآن و علم، دكتر بكاي، ترجمه ذبيحالله دبير
2. مسيحيّت و بدعتها، گريدي، ترجمه عبدالرحيم سليماني.
[1] . در حديثي از پيامبر ـصل اللّه عليه و الهـ آمده است: هر مولودي بر فطرت توحيدي زاده ميشود واين پدر و مادر او هستند كه وي را يهودي و نصراني بار ميآورند، طوسي، خلاف، قم، مؤسسه نشر اسلامي، اول، 1417ق، ج3، ص591 .
[2] . در حديثي از پيامبر اكرم ـصل اللّه عليه و الهـ نقل شده است كه فرمود:« زود باشد كه ملتها بر شما هجوم آورند همچون هجوم بردن گرسنگان بر سيني غذا...» ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، دارالفكر، ج23، ص330، بيتا بيجا
[3] . ميشل توماس، كلام مسيحي، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، اول، 1377ش، ص50.
[4] . محمدي ري شهري، محمد، ميزانالحكمه، قم، دارالحديث، اول، ج3، ص183، بيتا.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سراسر كتاب انجيل از رفتار محبّتآميز، حتّي نسبت به دشمنان، موج ميزند و از نظر حضرت مسيح -عليه السلام- ، احسان بايد شامل دشمنان نيز بشود. «عيسي-عليه السلام- گفت: شنيدهايد كه به اولين گفتهاند: همساية خود را محبّت نما و با دشمن خود عداوت مكن. امّا من به شما ميگويم كه دشمنان خود را محبّت نماييد و براي لعن كنندگان خود بركت بطلبيد و به آنان كه از شما نفرت كنند، احسان كنيد و به هر كه به شما فحش دهد و جفا رساند، دعاي خير كنيد تا پدر خود را، كه در آسمان است، پسران شويد؛ زيرا كه آفتاب خود را بر بدان و نيكان طالع ميسازد و باران بر عادلان و ظالمان ميبارد ... پس كامل باشيد چنان كه پدر شما، كه در آسمان است، كامل است.»[1]
همچنين در فراز ديگري از انجيل ميخوانيم: «شنيدهايد كه گفته شده چشمي به چشمي و دنداني به دنداني، ليكن من به شما ميگويم: با شرير مقاومت مكنيد، بلكه هر كه به رخسارة تو طپانچه زند، ديگري را نيز به سوي او بگردان؛ و اگر كسي خواهد با تو دعوا كند و قباي تو را بگيرد، عباي خود را نيز بدو واگذار؛ و هر گاه كسي تو را براي يك ميل مجبور سازد، دو ميل همراه او برو.»[2] جان ناس تعاليم حضرت عيسي -عليه السلام- را اين گونه خلاصه مينمايد: «دستور عيسي اين چنين خلاصه ميشود كه نيكي به هر صورت كه باشد، داراي يك نيروي قاهرهاي است در برابر بدي كه اثر نيك و نتيجه مطوب به بار ميآورد ... مع ذلك، در يك جا دستور روشن و صريح، ولي مشكل و دشوار داده است. اين دستور سخت آن است كه دشمن هرگز نبايد بدي را با بدي مقابله كند.»[3]
بين كتاب تورات و كتاب انجيل يك هماهنگي صورت گرفت، از آن نظر كه معمولاً اين دو كتاب به عنوان عهد قديم و عهد جديد در يك مجلد به چاپ ميرسد. از قرن چهارم ميلادي، به كوشش سن ژرم، كتاب تورات به عنوان يكي از كتب مقدس مذهب مسيح-عليه السلام- شناخته شد؛ زيرا مسيحيّت، نژاد و نتيجة مذهب يهود است. بدين لحاظ، مندرجات تورات در سراسر عالم مسيحيّت مشهور شده و در وجود شعرا و هنرمندان هميشه مصدر الهام بوده است.[4] با اين وجود، نژادپرستي د قوم مسيحيّت نيز ـ همانند قوم يهود ـ ديده ميشود. آنان مخالف سرسخت غير مسيحيان هستند، با اين تفاوت كه از نظر قرآن كريم، عداوت و دشمني يهوديان، بسيار بيشتر از مسيحيان بوده است: «به طور مسلّم، دشمنترين مردم را نسبت به مؤمنان يهود و مشكران خواهي يافت و نزديكترين دوستان را به مؤمنان، كساني مييابي كه ميگويند: ما نصارا هستيم. اين به دليل آن است كه در ميان آنها، افرادي عالم و تارك دنيا هستند و آنها (در برابر حق) تكبر نميورزند.»[5]
اعمال مسيحيان نسبت به دشمنان خود
حوادث تاريخي مسيحيّت بيانگر اين نكته است كه آنان هيچگاه به دستور حضرت مسيح -عليه السلام- مبني بر محبّت و دوستي نسبت به همه، حتي دشمنان، عمل نكردهاند. «در سال 1415 ميلادي، پاپ نيكلاي پنجم فرمان داد كه هر شخص مظنون به انجام آداب مذهبي يهود، به محكمة انگيزيسيون جلب شود و بدين ترتيب، 300 هزار يهودي قتل عام شدند و بقيه به ايتاليا گريختند و از آنجا نيز مجبور به مهاجرت به تركيه شدند.[6]
در كتاب تاريخ يهود آمده است: با به قدرت رسيدن اولين امپراتور مسيحي، كنستانتين، فشار به يهوديان شروع شد. يهوديت، كه هنوز از مخاطرات و مظالم بتپرستان بابل نفس راحتي نكشيده بود، بار ديگر گرفتار همان بتپرستان، كه به لباس جديد در آمده بودند، شد. آري، مذهب آنان عوض شده بود، ولي معتقدات ملّي و رسوم اجدادي آنها، كه يهوديان را به چشم برده و اسير و مغلوب مينگريست، باقي مانده بود. بدين سان، قدرت حديد در مسيحيّت كوشش كرد تا آثار باقي ماندة فرهنگ يهود در يهوديه را نابود سازد.[7] در جوامع مسيحي، هميشه احساسات ضد يهود وجود داشته است. از اين رو، هيچ گاه يك پارچگي و تفاهم و محبّت بين آن دو پديد نيامد. جوليوس كرنيستون در اين باره ميگويد، «يهوديان، كه در ابتدا دوست داشتند به بهاي انكار ملّيت خويش با همسايگان خود يكي شوند، به تدريج، دريافتند كه از خود گذشتگي ايشان بيهوده است؛ زيرا يگانگي از يك طرف معنا ندارد، بلكه طرف مقابل نيز بايد به آن راغب باشد.»[8]
در سال 1521 م، مارتين لوتر توانست جوامع مسيحي را از يوغ پاپ نجات دهد، ولي همچنان احساسات ضد يهودي موج ميزد بار بعد از مارتين لوتر تلاش كرد عواطف مذهبي را به نفع يهوديان تحريك نمايد. وي ميگويد: «آنان از نژاد خداوندگار ما هستند. بنابراين اگر بنا باشد كسي به گوشت و خون مباهات كند، يهوديان بيش از ما به مسيح تعلق دارند. از اين رو، من از عزيزاني كه طرفدار پاپ هستند، خواهش ميكنم كه اگر از بدگويي دربارة من به عنوان يك بدعتگذار خسته شدهاند، مرا به عنوان يك يهودي ناسزا بگويند. توصية من اين است كه با آنان از روي مهر رفتار كنيم. اگر بنا داريم به آنان كمك كنيم، نبايد بر شريعت پاپ، بلكه به شريعت محبّت مسيحي عمل كنيم، به آنان روح دوستي نشان دهيم؛ بگذاريم زندگي كنند و به كار مشغول شوند تا به زيستن در كنار ما رغبت كنند.[9]
مسيحيان همين رفتار كينهتوزانه و بلكه شديدتر از اين را نسبت به مسلمانان نيز اعمال مينمودند كه مهمترين آن، جنگهاي صليبي ميان اروپاييان و مسلمانان بر سر تصاحب «بيت المقدس» بود. عامل اصلي اين جنگهاي خونين، اربابان كليسا و رهبران مسيحي بودند كه ميخواستند ضربة مهلك خود را بر پيكر اسلام و مسلمانان وارد سازند.
اين مطلب را، حتّي نويسندگان غربي، معترف هستند. آبر ماله ميگويد: «فرو آدو بويون، فرماندة صليبيون، در گزارش خود به پاپ، چنين تصريح ميكند: «اگر ميخواهيد بدانيد با دشمنان (مسلمانان) كه در بيتالمقدس به دست ما افتادند، چه معاملهاي شد، همين قدر بدانيد كه كسان ما در رواق سليمان و در معبد، در لجّهاي از خون مسلمانان، ميتاختند و خون تا زانوي مركب ميرسيد!» تقريباً ده هزار مسلمان در معبد، قتل عام شد و هر كس در آنجا راه ميرفت، تا بند پايش را خون ميگرفت. از كفّار (مسلمانان)،هيچ كساني جان به در نبرد و حتي زن و اطفال خردسال را هم معاف ننمودند.[10] ويل دورانت، از كساني كه شاهد ماجراي اسف انگيز جنگهاي صليبي بوده است، نقل ميكند: در كوچهها، تودههايي از كلّه، دست و پاهاي مقتولان ديده ميشد؛ هر طرف انسان، مركب را هي ميكرد، در ميان اجساد مقتولان و لاشة اسبان بود. زنان را با ضرب دشنه ميكشتند. ساق پاي اطفال شيرخوار را گرفته و به جبر آنها را از پستان مادرشان، جدا ميساختند و به بالاي ديوار پرتاب ميكردند و يا با كوفتن آنها بر ستونها، گردنشان را ميشكستند. در نتيجه، هفتارهزار نفر مسلمان را، كه در شهر مانده بودند، به هلاكت رساندند.[11] گوستاو لوبون، مستشرق مسيحي، دربارة اعمال وحشتناك سپاه صليب چنين ميگويد: «در گذرها و ميدانهاي بيتالمقدس، از سرها و دستها و پاها، تلهايي تشكيل يافته، از روي آنها عبور ميكردند. مجروحين را در آتش ميسوزانيدند. ده هزار نفوسي كه به «مسجد عمر» پناه برده بودند. تمام آنها را طعمة شمشير قرار دادند. در هيكل سليمان (معبد قديم)، خون به قدري جاري بود كه لاشههاي مقتولين، در آن غوطهور بودند. اعضاي جدا شده مثل دست و پا و غيره و نيز بدنهاي بدون اعضا آن قدر جمع شده و روي هم ريخته بودند كه هيچ نميشد آنها را از هم تميز داد. حتي سپاهياني كه مباشر چنين قتل عامي بودند، از بخار خون زياد، فوقالعاده در زحمت بودند.»[12]
اعمال مسيحيان نسبت به همنوعان خود: طي هفت قرن ـ يعني از سال 1134 ـ 1834 م ـ كه تاريخ آغاز و پايان رسمي محاكم تفتيش عقايد در اسپانياست، دهها هزار نفر صرفاً به اتهام ارتداد و تخطّي از دين رسمي، در آتش سوزانده شدند و يا پس از شكنجههاي هولناك به قتل رسيدند و اموالشان مصادره گرديد. در اين دوره، تعصبات خشك و كور مذهبي، به شدت اعمال ميشد. افراد ملزم ميشدند كه عقيده و مذهب خاص داشته باشند. دوران قرون وسطا، با تفتيش عقايد، قتل و شكنجه شناخته ميشود؛ كسي كه به داشتن عقيدة خلاف مظنون بود، به قتل ميرسيد. نتيجة طبيعي اين سختگيريهاي مذهبي، اين بود كه به محض دميدن فجر آزادي و گشايش روزنهاي، عليه اين طرز تفكّر قيام شد و آزادي مذهبي به عنوان مهمترين دستاورد مبارزه براي حقوق انسان در اعلامية حقوق بشر و شهروند فرانسه (1789) مطرح گرديد. از آن پس نيز در ساير اسناد بينالمللي، به عنوان يك حق اساسي ذكر شده است. كليسا ابتدا سخت با آزادي مذهب مخالف بود. پاپ ششم طي پيامي در 10 مارس 1791، آزادي مذهبي را به «حقوق وحشتناك» توصيف كرد. كاردينال پي اسقف پواتيه در سال 1853 م . به ناپلئون سوّم نوشت: «متأسفم كه دولت شما همچنان از اعلامية حقوق بشر الهام ميگيرد كه چيزي جز نفي حقوق خدا را در بر ندارد.»
به هر حال در نهايت، كليسا اعلامية جهاني حق بشر و حقوق آزادي مذهب را پذيرفت. اين امر در سال 1963 م. طي اعلاميهاي از سوي ژان پل بيست و سوّم اعلام شد. انجمن روحانيون واتيكان نيز اين امر را به رسميت شناخت كه «انسان حق آزادي مذهبي دارد..، به طوري كه در امر مذهب، هيچ كس نبايد برخلاف وجدانش وادار به انجام كاري گردد و يا از انجام كاري بازداشته شود. در اجلاس چهل و نهم مجمع عمومي سازمان ملل متحد نيز موضوع سخنراني نمايندة واتيكان در مباحث حقوق بشر كميتة سوّم، آزادي مذهبي و تأكيد بر لزوم آزادي بيان، عقيده و مذهب و تبليغ آن بود.»[13] آلبر ماله دربارة تفتيش عقايد در كشور فرانسه مينويسد: «مدت هجده سال جنوب فرانسه به آتش و خون كشيده شد، ولي بدعت از آن جا بر نيفتاد. مأموران هر چه ميخواستند، ميكردند و به همه كس به مجرّد سوء ظن يا مكاتيب بيامضا، امر به توقيف ميدادند. محاكمات، كه در بدو امر علني بود، مخفي شد. متهم با متهم كننده مواجه نميگرديد و حتي نام او را نميدانست و وكيل مدافع هم نداشت و اگر انكار ميكرد، به شكنجه از او اقرار ميگرفتند. در صورتي كه تا آن زمان، روحانيان در امر قضاء به شكنجه متوسل نشده بودند. هرگاه متهم به ميل يا به زور، به ارتداد خود مقر ميآمد و توبه ميكرد، به عقوبتي محكوم ميشد، امّا اگر زير بار توبه نميرفت يا اين كه سابقاً از ارتداد توبه كرده و توبة خود را شكسته بود، حكمش آن بود كه زنده طعمة آتش شود و اين عقوبت را به دست «حكّام عرف» ـ يعني مأموران شاه و سركردگان ـ ميچشيد. در عهد سِن لويي يكي از كساني كه در شامپاني مأمور تفتيش عقايد بود،يك بار امر داد كه 183 نفر مرتد را زنده سوزانيدند. (1239 م.)
ديوان تفتيش عقايد مدتهاي متمادي در جنوب فرانسه برقرار بود تا ريشة ارتداد آلبي را برآورد و در ايتاليا نيز مدتها دوام داشت، امّا در آلمان هر چند وقت يك بار ايجاد ميشد و باز متوقّف ميگرديد.[14] به دلايل متعددي، در قرن شانزدهم ميلادي، اصلاحات در دين مسيحيّت به قوع پيوست و براساس آن، قدرت پاپ كاسته شد. از جملة اين دلايل، حرص و آز و فساد اخلاق روحانيان مسيحي بود. اين گروه توانسته بودند املاك و اموال فراواني را در انحصار خود درآورند، پاپ، كه ميبايست از آلودگيها بركنار باشد، خود سرچشمة عيبها و بديها شده بود. براي مثال، در فرانسه، به واسطة عهدنامهاي كه بين فرانسواي اوّل و پاپ لئون دهم در سال 1516 م. بسته شد، شاه فرانسه به پاپ پول فراواني داد و براساس آن، شاه حق اعطاي شغلهاي مذهبي را دارا بود. تمام مشاغل و مناصب كليسا به كساني كه روحاني نبودند و همچنين به نظاميان و مردان و زنان محبوب شاه سپرده ميشد. دليل ديگر ظهور جنبش مذهبي اختراع صنعت چاپ بود. از سال 1457 ـ 1517 م. چهارصد جلد كتاب مقدس به چاپ رسيد تا پيش از صنعت چاپ، مسحيان فقط مقدار كمي از دستورات انجيل را ميدانستند، ولي از اين پس، تمام انجيل در اختيار مسيحيان قرار گرفت. از جمله دستورات مهم حضرت عيسي -عليه السلام- چشمپوشي از علايق دنيوي، فقر، مسكنت و نرمخويي بود، در حالي كه اعمال روحانيان مذهبي چيزي جز كبر، نخوت، تجمّل و ثروتاندوزي نبود و اين عمل آنها نزد مردم، بيشتر ناپسند وزشت مينمود. بنابراين، به واسطة كلمات معنوي حضرت عيسي -عليه السلام- ، اصلاح مذهب، خواستة عموم مردم گرديد.[15] همچنين برخوردهاي ناشايست اربابان كليسا و مخالفت و آزار دانشمندان از ديگر دلايل بود. هر عقيدة علمي و جديدي به اتهام اين كه مخالف دين مسيحيّت است، محكوم ميشد. محكمة تفتيش عقايد يا «انگيزيسيون» لطمات و صدمات جبران ناپذيري بر هواخواهان علم وارد ساخت. عدهاي از دانشمندان مجبور شدند نظريات علمي خود را پس بگيرند. «تخميناً در بين سال 1481 و 1801، دادگاه روحاني به وضع سيصد و چهل هزار نفر رسيدگي نمود و سپس آنها را مجازات كرد و تقريباً سي و دو هزار نفر از آنها را زنده زنده سوزانيد؛ از جمله، دانشمند بزرگ برونو كه تنها گناهش اعتقاد به تعدد جانها بود و آن را به مردم تعليم ميداد. وي به اتهام تأليفات غير مذهبي محاكمه شد و پس از محكوم شدن، بنا شد كه به شديدترين و بيرحمانهترين وضع ممكن و بدون اين كه خونش ريخته شود، مجازات گردد و اين موضوع در حقيقت، بهانة خوبي براي سوزانيدن يك زنداني بود. گاليله، دانشمند باارزش ديگر، بيرحمانه مجازات شد تا اين كه در زندان جان سپرد؛ براي اين كه برخلاف نصّ مقدس (انجيل)، عقيده داشت كه زمين به دور خورشيد ميچرخد.»[16]
[1] - متي/5: 44.
[2] - همان/ 5: 38.
[3] - جان بي ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمة علي اصغر حكمت، تهران، پيروز، چ سوّم، 1354، ص 399.
[4] - ر. ك: به آلبر ماله و ژول ايزاك، تاريخ ملل شرق و يونان، ترجمة عبدالحسين هژير، تهران، دنياي كتاب، 1362، ص 93 ـ 94.
[5] - مائده/82.
[6] - دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، اسلام و حقوق بينالملل عمومي، تهران، سمت، 1377، ج 2، ص 51، به نقل از: محمد باقرعطيّه، پناهندگي سياسي، ص 38.
[7] - همان، ص 51، به نقل از: تاريخ يهود.
[8] - جوليوس كرينستون، انتظار مسيحا در آيين يهود، ترجمة حسين توفيقي، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1377، ص 167.
[9] - همان، ص 130
[10] - زين العابدين قرباني، اسلام و حقوق بشر، تهران، دفتر نشر و فرهنگ اسلامي، چ پنجم، 1375، ص373، به نقل از: آلبر ماله، تاريخ عمومي.
[11] - همان، ص 374، ويل دورانت، تاريخ تمدن اسلام و عرب، ج 13، ص 15.
[12] - رك: به: آلبر ماله و ژاك ايزاك، تاريخ قرون وسطي تا جنگ صد ساله، ترجمة ميرزا عبدالحسين خان هژير، تهران؛ كميسيون معارف، 1311 ش، ص 220 ـ 218.
[13] - تاريخ قرن وسطي تا جنگ صدساله، ص 292.
[14] - ر. ك: تاريخ قرون جديد، ص 108 ـ 106.
[15] - دارالتبليغ اسلامي، غذاي فكري براي مسيحيان، قم، دارالتبليغ اسلامي، چ سوّم، 1347، ص 7.
[16] - انجيل متي/ 5: 22.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بدون شك عيسي مسيح ـ عليه السّلام ـ خود را در نخستين روزهاي قيام خود انسان و بنده و فرستادة خدا مي دانست و يقين داشت كه خداوند او را به پيامبري برانگيخته و مانند اشعياء، عاسوس، و موسي، براي راهنمايي و ارشاد مردم آمده است.[1]
در كتاب عهد جديد، بارها مي خوانيم كه عيسي ـ عليه السّلام ـ خود را بنده و فرستاده خدا مي داند و از ديگران هم مي خواهد كه خداي يگانه را بپرستند.
«اي اسرائيل! بشنو خداوندي كه خداي ما است يك خداوند است.» مرقس 12: 29.
«شما سامريان، آنچه را نمي شناسيد، مي پرستيد اماما آنچه را كه مي شناسيم عبادت مي كنيم.» يوحنا 3 - 13.
«خداي ابراهيم و اسحاق و يعقوب، خداي اجداد ما، بنده خود عيسي ـ عليه السّلام ـ را به جلال رسانيده است» اعمال رسولان 3 - 26. پس دقت و مطالعه در انجيل و عهد جديد به خوبي روشن مي گرداند كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ بارها و بارها خود را بنده خداوند معرفي مي كند و خداوند را خالق و فرستاده خود به عنوان پيامبر يكي از اديان مي داند.
وقتي سخن از مخلوق بودن و بنده خدا بودن مي شود بحث محدوديت نيز در آن نهفته است و بديهي است كه هر مخلوقي محدود است و هر ناقصي از كامل به وجود آمده است. و هر ناقصي به دنبال كمال خود است و حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ از اينكه بنده خداوند است هم مخلوق است و هم محدود، و خداوند كه خالق اوست هم كامل است و هم يگانه و واحد كه در كلمات حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ هم بود.
اما اجمال عبارات مربوط به الوهيت حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ مسيحيان را بر آن داشت كه اصطلاح «پسر خدا» را در مورد آن حضرت توسعه دهند و اين اصطلاح را از معناي تشريفي به معناي حقيقي متحول كنند البته آنان تا سه قرن در باب الوهيت حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ اختلاف داشتند. هنگامي كه اوايل قرن چهارم اسقفي برجسته به نام آريوس بر ضد اعتقاد به الوهيت حضرت عيسي قيام كرد و مجادلات بالا گرفت، قريب به 300 اسقف به دعوت قسطنطين، نخستين قيصر مسيحي در شهر نيقيّة آسياي صغير به سال 325.م شورايي تشكيل دادند. در اين شورا قول به الوهيت حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ با اكثريت قاطع پذيرفته شد و نظر آريوس مردود اعلام گرديد. در قطعنامة آن شورا كه به نام «قانون نيقاوي» معروف است در مورد حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ چنين مي خوانيم:
«عيسي ـ عليه السّلام ـ مسيح پسر خدا، مولود از پدر يگانه مولود كه از ذات پدر است خدا از خدا، نور از نور خداي حقيقي از خداي حقيقي كه مولود است نه مخلوق، از يك ذات با پدر ... او به خاطر ما آدميان و براي نجات ما نزول كرد و مجسم شده، انسان گرديد. ... لعنت باد بر كساني كه مي گويند زماني بود كه او وجود نداشت و يا پيش از آنكه وجود يابد نبود، يا آنكه از نيستي به وجود آمد و بر كساني كه اقرار مي كنند ولي از ذات يا جنس ديگري است و يا آنكه پسر خدا خلق شده يا قابل تعبير و تبديل است.[2]
اينجا اين سؤال پيش مي آيد كه آيا حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ با خداوند يكي مي باشد. بدان معنا كه آيا يك وجود هستند و يا دو وجود؟! اگر يكي باشند، آيا مركب هستند يا نه؟ اگر مركب باشد، لازم مي آيد كه ذات خداوند محتاج به غير باشد. و آن محال است. چون او علت العلل است. و اگر دو تا باشند. حلول و يگانگي معنا ندارد. چون در دوئيت بايد يك اشتراك و امتيازي باشد. تا تحقق يابد و اگر امتيازي بود يگانگي نيست.
و لفظ مولود نسبت به حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ مي رساند كه ممكن الوجود است نه واجب الوجود با لذات. كه اگر واجب الوجود با لذات باشد، اولاً دو تا واجب الوجود با لذات لازم مي ديد و ثانياً چون ممكن الوجود محدود است و هر محدودي نياز به نامحدود براي وجود خود دارد. اصلاً نمي تواند واجب الوجود باشد.
و اما ازلي و ابدي بودن مخصوص صفات ذات خداوند است. كه هر يك عين ذات اقدس اوست نه زائد و قائم، كه در وجودش محتاج به غير باشد. زيرا هر چه به ذات خود موجود باشد و در وجود محتاج به غير نباشد و به عبارت اخري ذاتش در تحقق مستقل به خود باشد فنا و عدم در آن راه ندارد پس چون اين معني را كه فنا و عدم در آن راه ندارد اگر نسبت به زمان گذشته و سابق دهي و گويي هرگز فاني و معدوم نبوده تعبير از آن به ازلي شود و چون همين معني را به زمان آينده نسبت دهي و گويي فنا و عدم هرگز بر آن راه نخواهد يافت تعبير از آن به ابدي مي گردد و اينكه ازليت و ابديت عين ذات اقدس اوست به سبب همان است كه وجود عين ذات اقدس او باشد و اما اين كه غير از ذات اقدس او كسي ازلي و ابدي نيست به سبب آنست كه همه در وجود محتاج به غير يعني مفتقر به واجب الوجودند زيرا كه ممكن الوجود آنست كه وجود و عدمش هر دو خارج از ذاتش بوده باشد. يعني در حد ذات خود نه وجود داشته باشد و نه عدم پس وجود و عدم هر يك نسبت به ذات وي مانند دو كفه ميزان متساوي باشد و هيچ يك ترجيح بر ديگري نداشته باشد و از آنجائي كه عدم و نيستي محتاج به علت نيست پس نفس عدم علت وجود مرجع عدم باشد يعني مادامي كه سبب و علت وجودي پيدا نشده در كتم عدم باقي است پس چون علت وجودش تحقق يافت موجود مي شود و اين معني را حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ در تمام ظهور و بروز آشكار فرموده است.[3]
خلاصه اگر حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ مخلوق و انسان نباشد، و خدا باشد يا در ذات خداوند است يا خارج از آن اگر خارج باشد خداوند محدود مي شود و اگر داخل ذات خداوند باشد واجب الوجود مي شود. و هر دو بيانگر احتياج است كه علتي قوي تر بايد احتياج خدا را بر طرف كند و احتياج يعني ممكن الوجود. و اگر در ذات و خارج نباشد. و مخلوق باشد خداوند خالق او است بنابراين حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ نيز مخلوق خداوند است نه پسر او و نه محل حلول خداوند .... .
و براي آگاهي از سخنان حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ مبني بر حادث و ممكن الوجود بودن خود به انجيل يوحنا باب پنجم و چهاردهم و دوازدهم، سيزدهم، بيست و يكم ... رجوع شود.[4]
در پايان خداوند نه روح است و نه جسم و نه جوهر و نه عرض كه جميع اينها مخلوقات اوست و هيچ يك از اجسام و جواهر و اعراض نه ازلي ميباشد و نه ابدي بلكه جميع حادث مي باشند. و هر حادثي به محدث نيازمند است.
لذا حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ حادث و ممكن الوجود است و امكان ندارد او نيز قديم بالذات باشد. چون قديم بالذات يعني كمال مطلق، و حادث يعني ناقص. پس چگونه ممكن است ناقص در عين اينكه ناقص و محدود است كامل و نامحدود هم باشد و يا نامحدود، محدود و ناقص باشد. اين اجتماع نقيضين خواهد بود كه محال است. تحقق يابد. كه اگر خداوند در حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ حلول كند اولاً او بايد در حد حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ كوچك و محدود شود و دوماً ساير اماكن و اشياء ديگر از او خالي مي مانند و از فيض او محروم مي شوند يعني اماكني و اشيايي وجود دارد كه خداوند از آنان خالي و نسبت به آنان بي توجه است كه با فلسفه خلقت سازگاري نخواهد داشت.[5]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. در آمدي بر تاريخ و كلام مسيحيت، محمدرضا زيبايي نژاد.
2. تاريخ اصطلاحات كليسا، جان الدر.
3. كلام مسيحي، ميشل توماس، مترجم حسين توفيقي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . تاريخ كليساي قديم در امپراطوري روم و ايران، فصل 3. و رجوع كنيد به مجله كلام اسلامي، شماره 30. ص 98.
[2] . ميلمرو. م، تاريخ كليساي قديم در امپراطوري روم و ايران، ترجمه علي نخستين، تهران، انتشارات حيات ابدي، 1981م، ص 244، توفيقي، حسين، به نقل از آشنايي با اديان بزرگ، ص 147.
[3] . ميرزا ابوطالب شيرازي، اسرار العقائد، قم، نشر انتشارات مكتب اسلام، چاپ اول، سال 1377، ص10.
[4] . ابوطالب شيرازي، اسرار العقائد، ص191 و 192.
[5] . همان، ص 236.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكي از آموزه هاي مسيحيت مسأله الوهيت حضرت عيسي است اما مقدمتا بايد دانست كه:
براي هر موجودي سه حالت متصور است يا وجود برايش ضرورت دارد و خود به خود موجود است و به اصطلاح واجب الوجود است يا وجود برايش ضرورت ندارد و مرهون ديگري است و به اصطلاح ممكن الوجود است و يا وجودش محال مي باشد. و هرگز وجود نخواهد يافت. بنابراين مفهوم ممكن الوجود اين خواهد بود كه معلول و نيازمند به علّت است هم در وجود و هم در بقاء[1] و واجب الوجود هم ويژگي خاص و ذيل را خواهد داشت:
ازلي و ابدي بودن: يعني سابقه عدم نداشته و معدوم نخواهد شد زيرا هر موجودي كه سابقه عدم يا امكان زوال داشته باشد واجب الوجود نخواهد بود بساطت و مركب نبودن از اجزاء: هر مركبي نيازمند به اجزائش مي باشد و واجب الوجود از هر گونه نيازمندي منزه و مبرّي است.
با توجه به مقدمه فوق معلوم مي شود كه انسان ممكن الوجود بوده و ويژگي هاي واجب الوجود را دارا نيست و يكي از اصلي ترين ويژگي هايش نيازمندي، فقر و حاجت است هم در ثبوت و به وجود آمدن و هم در بقاء.
بنابراين انسان ممكن الوجود نمي تواند واجب الوجود و خدا تلقي شود و حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ كه به عنوان انسان در انجيل ها معرفي شده نمي تواند مقام الوهيت داشته باشد براي بررسي اين مطلب ويژگي هاي انساني او را از كتاب انجيل لوقا نقل مي كنيم.
لوقا در بيان واقعه تولد حضرت مسيح و حوادث زندگي وي چنين گزارش مي دهد.
1. پس از زائيدن نخستين پسر خود (عيسي) او را در قنداقه پيچيد و در آخور خوابانيد زيرا كه نبود در اندرون كاروانسرا مكاني براي آنها.[2]
2. و چون هشت روز ايام ختنه طفل به اتمام رسيد او را عيسي ناميدند.[3]
3. و عيسي از روح القدس مملو بوده از رود اردن مراجعت فرموده به قوت روح در بيابان روان گشت و مدت چهل روز ابليس او را ممتحن مي ساخت و در آن اوان مطلقا نمي خورد و چون آن ايام با تمام رسيد در آخر گرسنه گشت.[4]
4. در آن روز شنبه كه روز بزرگ است چنين اتفاق افتاد كه چون از ميان زراعت ها عبور مي نمود شاگردان (عيسي) خوشه ها را چيده به دست ها ماليده مي خوردند و در آن ايام چنين اتفاق افتاد كه به سوي كوه به قصد نماز بيرون رفت و در دعاي خدا شب را به سر برده است.[5]
در انجيل لوقا خيلي از ويژگي هاي انساني براي حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ ذكر شده است كه همگي نشان مي دهد عيسي ـ عليه السّلام ـ مثل ساير انسان ها متولد شده و غذا خورده، دعا و نماز خوانده و راز و نياز كرده است كه همگي بر نيازمندي و فقر و محتاج بودن حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به خداوند كه خالق و ربّ و اله است دلالت مي كند و ادعاي هر گونه الوهيت و واجب الوجود بودن را منتفي مي سازد.
خلاصه سخن اينكه با ويژگي هاي انساني كه براي مسيح ـ عليه السّلام ـ و ساير انسان ها برشمرديم محال است كه مسيح در عين اينكه انسان است و ويژگي هاي انساني دارد در همان حال اله هم باشد و اين يك تناقض آشكاري است كه مسيحيت بدان گرفتار است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. منشور جاويد، جلد 2، ص 298 تا 292، ناشر مؤسسه امام صادق ـ عليه السّلام ـ، سال 73.
2. منشور جاويد، جلد 6، ص 254 تا 245، ناشر مؤسسه امام صادق ـ عليه السّلام ـ، سال 73.
3. تفسير الميزان، جلد 9، ص 338، ناشر. جامعه مدرسين حوزه علميه قم.
4. محاضرات شيخ جعفر سبحاني، ص 40، ناشر مؤسسه امام صادق ـ عليه السّلام ـ.
5. تفسير نمونه، جلد 4، سوره آل عمران.
[1] . اقتباس از: مصباح يزدي، آموزش عقايد، سازمان تبليغات اسلامي، سال نشر70، ص79.
[2] . انجيل لوقا/ دوم: 7 تا 12.
[3] . همان، چهارم: 1 تا 11.
[4] . همان، ششم:1 تا 13.
[5] . همان.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
هر نوشتهاي كه از ناحية غير خدا باشد در آن اختلاف و تناقضات زيادي يافت ميشود و از همين روست كه كتاب مقدس مسيحيت پر از تناقضهاي فراوان ميباشد، چون كلام الهي نيست،بلكه دست نوشتههايي از پيروان مسيحيت است كه به مرور زمان نوشته شده و پس از مدتها به عنوان كتاب مقدس مسيحيت و آن هم از طرف حكومتهاي مسيحي معين شده است[1] به همين خاطر كتاب مقدس مسيحيان درباره شخصيت حضرت عيسي دچار تناقض شده، گاهي وي را فرزند يوسف دانستهاند كه از نسل داود نبي است.[2] و گاهي هم ميگويند: حضرت مريم در حال باكرگي و دوران نامزدي،حضرت عيسي را به دنيا آورد و پس از آن با يوسف نجار ازدواج كرده و داراي فرزنداني نيز شد، ولي در تناقض آشكار ميگويند: او از يوسف است.[3]
با اين توصيف در جاي ديگري از كتاب مقدس، حضرت عيسي را خدا دانسته و ميگويند: «براي ما فقط يك خداست يعني خداي پدر كه آفرينندة همه چيز است و ما براي او زندگي ميكنيم و فقط يك خداوند وجود دارد، يعني عيسي مسيح كه همه چيز به وسيلة او آفريده شده و ما در او زندگي ميكنيم.[4]
آري جامعه مسيحيت با گذشت زمان دچار انحرافاتي گشته و احساس كردند كه بايد حضرت عيسي يك شأن الهي داشته باشد،لذا برخي بر اين باور شدند كه روح مسيح هنگامي كه حضرت يحيي، حضرت عيسي را غسل تعميد ميداد، به او فرود آمد و هنگام به صليب رفتن حضرت عيسي از او جدا گشته و او مانند فرد عادي از دنيا رفت و عدّهاي ديگر گفتند كه عيسي را نميتوان به عنوان فرد عادي دانست، چرا كه گاهي به عنوان «يهوه» از او حاجت خواسته ميشود بنابراين دو ديدگاه به وجود آمد:
1. عيسي انسان است كه از طرف خداوند به او الهام يا وحي ميشد.
2. مسيح روح خالص خداوند است؛ يعني وي انسان نبوده،بلكه روح خداوند در قالب و صورت يك انسان بر زمين فرود آمده بود.
البته بايد يادآور شد كه تا اواسط قرن 2 م، کسي حضرت عيسي را خدا نميپنداشت، بلكه پيامبر ميدانستند.[5]
قرآن كريم به تمامي اين پندارها خط بطلان كشيده[6] و با اثبات توحيد الهي و نفي هرگونه همتا بودن كه مصداق كاملش سورة توحيد است، حضرت عيسي را فرزند حضرت مريم، پيامبر و بندة خدا، كسي كه بدون پدر به دنيا آمده و اينكه او هيچ گاه ادعاي خدايي نكرده و بندة مخلص خدا بود كه هيچ وقت ادعاي خدايي نكرده است و فقط مردم را به توحيد دعوت ميكرد. معرفي ميكند.
اما در مورد حضرت مريم نيز بايد گفت كه همين الهي نبودن كتاب مقدس و وجود تناقضات فراوان، باعث ديدگاههاي مختلفي گرديده است چنان چه پروتستانها حضرت مريم را تا به دنيا آمدن حضرت عيسي باكره دانسته و گويند: پس از تولد حضرت عيسي، مريم با يوسف ازدواج كرد و فرزنداني به دنيا آورد و اين پندار را از كتاب مقدس گرفتهاند.[7]
اما كاتوليكها و ارتدكسها، حضرت مريم را تا پايان عمر باكره دانسته و متون كتاب مقدس را تأويل كرده و ميگويند: منظور از يعقوب، يهودا و... برادران و خواهر ديني حضرت عيسي ميباشند، نه اينكه از مريم متولد شوند و مراد از فرزندان حضرت مريم، فرزندان عمو يا خاله وي ميباشند. و از نوشتهها و رسالههاي قرنهاي نخستين مسيحيت اين مطلب به روشني ثابت ميشود كه حضرت مريم تا پايان عمر باكره بود.[8]
همة اين تناقضات در كتاب مقدس از جمله تناقض گويي درباره شخصيت حضرت عيسي و حضرت مريم از اين ناشي شده كه انجيل اصلي كه بر عيسي ـ عليه السّلام ـ وحي شده بود از بين رفته و اين نوشتهها را افراد عادي نوشتهاند كه امروزه كتاب مقدس پنداشته ميشود، هر چند ممكن است برخي از معارف درست نيز در آن وجود داشته باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بشتر:
1. زندگاني و تعاليم عيسي مسيح، دنيس كلارك، ترجمه: ميكائليان.
2. كلام مسيحي؛ توماس ميشل، ترجمه: حسين توفيقي، قم.
[1] . ويور، ري جو، درآمدي به مسيحيت، ترجمه حسن قنبري، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1381، ص 74.
[2] . انجيل شريف يا عهد جديد، ترجمه انجمن كتاب مقدس، تهران، انجمن كتاب مقدس ايران، چاپ چهارم، 1986م، متي، فصل 1 و فصل 21 شمارة 9 ف 22، ش 42، لوقا، ف 1، ش 32 و ف 3، ش 33.
[3] . متي، ف 13، ش 55، مرقس، ف 6، ش 3، اعمال رسولان، ف 21، ش 8 و غلاطيان، ف 1، ش 19؛ و ر. ك: زيبايينژاد، محمد رضا، درآمدي بر تاريخ و كلام مسيحيت، قم، اشراق، چاپ اول، 1375ش، ص 30.
[4] . اول قرنتيان، ف 6، ش 6.
[5] . گريدي، جوان اُ، مسيحيت و بدعتها، ترجمه عبدالرحيم سليماني، قم، مؤسسه فرهنگي طه، چاپ اول، 1377ش، ص 44، 143.
[6] . توبه/31.
[7] . عهد جديد، متي، ف 27، ش 56،مرقس، ف 6، ش 3 و ف 15، ش 40، لوقا، ف 24، ش 10، اعمال رسولان، ف 12، ش 17 و ف 15،ش 13 و ف 21، ش 18 و غلاطيان، ف 1، ش 19؛ و ر. ك: زيبايينژاد، محمد رضا، مسيحيت شناسي مقايسهاي، تهران، سروش، چاپ اول، 1382ش، ص 27.
[8] . مسيحيت شناسي مقايسهاي، همان، ص27.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آيات مورد استناد هيچكدام بر مسطح بودن زمين كه در مقابل كروي بودن باشد، دلالت ندارد. زيرا دو آيهاي كه در آنها كلمه «مدّ» بكار رفته است به اين معنا ميباشند كه خداوند زمين را گسترش داده تا براي زندگي انسان و پرورش گياهان و جانداران آماده باشد به اين معنا كه گودالها و سراشيبهاي تند و خطرناك را بوسيله فرسايش كوهها و تبديل سنگها به خاك پر كرده و آنها را مسطح و قابل زندگي ساخته در حالي كه چين خوردگيهاي نخستين به گونه اي بوده كه اجازه زندگي را به انسان نميداد و اگر خداوند زمين را گسترده نميكرد و آن را از كوههاي سر به فلك كشيده ميپوشاند صلاحيّت كشت و زرع و سكونت را نميداشت و جانداران جايي براي حيات خود را نمييافتند.[1]
آيه ديگر كه میفرمايد: «خدا زمين را براي شما فرش گستردهاي قرار داد»[2] يعني زمين نه آنچنان خشن است كه نتوان بر آن استراحت و رفت و آمد نمود و نه آنچنان نرم است كه در آن فرو رفت و قدرت حركت نداشت بلكه خداوند زمين را به گونهاي براي انسانها آفريده كه به خوبي بتوانند روي آن زندگي كنند و در حقيقت بساطي است گسترده، آماده و داراي همه نيازمنديهاي زندگي.[3]
بنابراين خداي متعال ميفرمايد:«رب المشرقين و رب المغربين»[4] او پروردگار دو مشرق و دو مغرب است از آيه با بيان زير، كرويّت زمين استفاده ميشود. با توجه به كروي بودن زمين در هر زماني كه خورشيد از ديدگاه ما ناپديد ميشود در همان زمان جاي ديگر ظاهر ميگردد.
مثلاً اگر ما رو به جنوب بايستيم، طرف راست براي نيمكرهاي كه ما در آن قرار گرفتهايم مغرب است و همان محل در زمان غروب براي نيمكرة ديگر مشرق خواهد بود و همچنين طرف چپ براي نيمكره ما مشرق و براي نيمكره ديگر مغرب است. بنابراين يك مشرق و يك مغرب طرف راست ما و يك مشرق و يك مغرب طرف چپ ما قرار خواهد گرفت، و اين آيه دليل خوبي بر كروي بودن زمين از ديدگاه قرآن است.[5]
و همچنين در آيه ديگر چنين آمده است: «... اي كاش ميان من و تو فاصله دو مشرق بود»[6] «مشرقين» توضيح اينكه كسانيكه پيروي از شيطان كردهاند و از ذكر خدا اعراض نمودهاند وقتي در محضر عدل الهي حاضر ميشوند، ميگويند: اي كاش بين من و تو اي شيطان، دوريِ دو مشرق بود.
جاي ترديد نيست كه با فرض كرويّت زمين و توضيحي كه در آيه گذشته بيان شد بُعد دو مشرق، در نهايت درجه دوري از يكديگر قرار گرفته است و اگر مشرقين به معناي مشرق و مغرب نيمكرهاي كه ما در آن قرار داريم ميبود و مجازاً اين نام را بر اين دو اطلاق كرده بودند نهايت درجه بُعد كه در آيه منظور بوده است استفاده نميشد.[7] بنابراين در اين آيه به كرويّت زمين كاملاً اشاره شده است.
خداي متعال در جاي ديگر مي فرمايد: «فامشوا في مناكبها» يعني در شانههاي زمين راه برويد. چون مناكب «شانهها» به صورت جمع استعمال شده و شانه هم مُنحني است، پس همه جاي زمين كه محل رفت و آمد انسانها و ساير موجودات زنده است منحني خواهد بود[8] و از اين آيه كروي بودن زمين به خوبي استفاده ميشود.
از آنچه گذشت روشن گرديد كه قرآن نه تنها كرويّت زمين را رد نكرده بلكه از برخي آيات به خوبي استفاده ميشود كه قرآن زمين را كروي ميداند.
و اگر در تورات (كتاب اشعياء) به زمين «كرةُ الارض» گفته شده و يا در قرآن به آن اشاره شده است، چيز جديد و تازهاي نيست زيرا مسأله كروي بودن زمين در حدود هزار سال قبل از ميلاد مطرح بوده و مردم به كرويّت آن واقف بودهاند.[9]
اما نكته قابل توجه كه نياز دارد در اينجا به آن اشاره گردد اين است كه قرآن نه تنها كرويت زمين را نفي نكرده و بلكه حركت آن را به طور واضح و روشن مورد تأييد قرار داده است. قرآن اين نظريه را در زماني بيان داشته كه ديدگاه هيئت بطلميوس به عنوان بهترين فرضيه در موضوع شناخته شده بود.[10] در زماني كه جز سكون زمين و حركت افلاك به دور آن چيز ديگري براي افراد بشر مفهوم نداشت، قرآن به لطافت خاصي به حركت زمين اشاره فرموده است.
قرآن ميفرمايد: «آيا ما زمين را براي شما گهواره و كوهها را ميخهايي بر آن قرار نداديم»[11] و «خدا آن كسي است كه زمين را گهواره قرار داده»[12]
خداوند در اين آيات به حركت زمين به خوبي اشاره كرده و گهواره را براي زمين به استعاره گرفته، چنانكه گهواره به منظور رشد و استراحت طفل حركت داده ميشود، همچنان زمين در اثر حركت، سبب رشد و استراحت بشر و حيوانات ميگردد.[13]
حركت زمين در قرآن در عصري مطرح شده كه هزار سال بعد وقتي كه «گاليله» حركت انتقال وضعي زمين را اثبات نمود به محكمه تفتيش عقايد در محضر پاپ احضار ميگردد و مدتها او را زنداني نموده و ميخواستند اعدامش كنند كه توبه كرد و توبه نامه او معروف است.»[14]
در نتيجه با دقت در آيات قرآن به خوبي استفاده ميشود كه قرآن به هيچ وجه منكر كروي بودند زمين نيست و حتي به حركت انتقالي و وضعي آن به خوبي اشاره نموده است كه بيان شد. و اين از معجزات قرآن به حساب ميآيد. و كروي بودن زمين نيز مسألهاي است كه قرنها قبل از نوشته شدن كتاب اشعياء كشف شده بود و مردم به آن آگاهي داشتند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . هيئت در مكتب اسلام، باقر هيوي.
2 . جهان آفرين، حسين نوري.
[1] . طباطبائي، محمدحسين، الميزان، تهران، بنياد فرهنگي علامه،1363 ش، ج12، ص199،.
[2] . نوح/19.
[3] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه،1394، ج25، ص78.
[4] . الرحمن/17.
[5] . خوئي، ابوالقاسم، كتاب صوم، قم، دارالهادي،1407 ق، ج2، ص119.
[6] . زخرف/38.
[7] . خوئي، ابوالقاسم، البيان في تفسير القرآن، ب.يروت، دارالزهرا، چهارم،1395ق، ص74.
[8] . محمودي، عباسعلي، ساكنان آسمان از نگاه قرآن، بي تا، بي جا، بي نا. ص57،
[9] . منصوري، ذبيح الله، مغز متفكر جهان،تهران، جاويد، سوم، بيتا، ص114.
[10] . مطهري، مرتضي، فلسفه تاريخ، تهران، صدرا، دوم،1378 ش، ج2، ص122.
[11] . نباء/5.
[12] . طه/53.
[13] . البيان في تفسير القرآن، ص 72.
[14] . ويل دورانت، تاريخ تمدن، تهران، سازمان آموزش انقلاب اسلامي، دوم، 1368ش.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مسيحيان صهيونيست عنوان گروه هاي مسيحي بنيادگرائي است كه به شدت علاقمند به تشكيل دولت يهودي در فلسطين بوده و حمايت از آن را يك وظيفة مقدس براي خود مي دانند. آنان براساس تفاسيري كه از كتاب مقدس نموده اند معتقدند كه جنگ آخرالزمان كه منجر به ظهور مجدد مسيح و پيروزي او و سپاهش خواهد شد، در صحراي «مجدّو» در فلسطين خواهد بود و نبرد «هار مجدون» (Armagedon) كه روياروئي نهايي ايمان و كفر است و به تشكيل دولت هزار ساله مسيح منجر خواهد شد، در آن سرزمين و تنها پس از گردهمايي بندگان برگزيده خدا در قلمرو «ارض موعود» به عنوان يك ملت، رخ خواهد داد.[1]
به اعتقاد مسيحيان صهيونيست اين بندگان برگزيدة خداوند، همان قوم يهود هستند كه خداوند سعادت دنيا را به آنان عطا كرده همچنانكه سعادت اخروي را نصيب مسيحيان و پيروان مسيح نموده است.[2]
گروه هاي صهيونيست مسيحي كه ظهور مجدد مسيح را نزديك دانسته و براي تحقق علائم ظهور تلاش دارند، خود را «مسيحيان از نوزاده شده» ناميده و «غسل تعميد مجدّد» نموده اند. آنان معتقدند كه نبرد خونين «آرماگدون» را نخواهند ديد و آزار و تألمات حاصل از جنگ را نخواهند چشيد، بلكه از سوي خداوند به آسمانها ربوده خواهند شد و در آنجا مسرور و متنعم خواهند بود تا وقتي كه با بازگشت مسيح به زمين همراه او به زمين بازگشته و دوران حكومت هزارسالة او را ببينند.[3]
مسيحيان صهيونيست به حصول هفت مرحله براي پايان جهان و ظهور مجدد مسيح، براساس نوشته هاي كتاب مقدس و تفاسيري كه نموده اند، اعتقاد دارند، آن مراحل عبارتند از:
1. بازگشت يهوديان به فلسطين.
2. ايجاد دولت يهود در آن سرزمين.
3. موعظه شدن انجيل در بني اسرائيل و ديگر مردم دنيا در تمام نقاط.
4. سرور و تنعم مؤمنان بر كليسا و ربوده شدن آنها به بهشت (Rapture).
5. دوران فلاكت و ظلم و مصيبت عظيم به مدت هفت سال و نبرد با پيروان دجال (Anti-Christ).
6. وقوع جنگ هرمجدون (آرماگدون) در صحراي مجدّد (ماگيرو) در اسرائيل.
7. شكست لشكريان دجال و استقرار پادشاهي مسيح. پايتخت اين پادشاهي اورشليم خواهد بود. اين حكومت توسط يهودياني كه به مسيح پيوسته و مسيحي شده اند، اداره خواهد شد.[4]
ناگفته نماند در ميان گروه هاي مسيحي صهيونيست در مورد جزئيات مراحل ياد شده و خصوصيات آن، كمابيش اختلافاتي وجود دارد، و برخي احداث مسجد سوم سليمان را، و برخي ديگر ذبح گوساله سرخ مو را، همراه و همگام با عقايد صهيونيستهاي يهودي به آن مراحل افزوده اند.[5]
تاريخچه پيدايش صهيونيسم مسيحي:
پيدايش اين طرز تفكر به قبل از تشكيل دولت اسرائيل و حتي قبل از ظهور جريان فكري يهوديت صهيونيستي باز مي گردد. با ترجمه كتاب مقدس به زبانهاي مختلف و در دسترس بودن آن براي تمامي آحاد جامعه، برخي با مطالعه و تحقيق و تفسيري كه به عمل آوردند، روي مطالب مربوط به آخرالزمان و علائم آن متمركز شده و در صدد تحقق آن علائم براي سرعت بخشيدن به ظهور مجدد مسيح برآمدند. اين نظر كه تشكيل دولت يهود در فلسطين نشانه بازگشت مسيح خواهد بود، اولين بار توسط «اُليور كرمول» (Oliver Cromwoll) و «پاول فلگن هاور» (Paul Felgenhaver)، از رهبران پروتستان هاي قرن 17 م مطرح گرديد.[6]
در اواخر قرن نوزدهم ميلادي، مسيحيان پروتستان جهت تشكيل دولت يهودي در فلسطين و تحقق پيش گوئي هاي كتاب مقدس، پيشنهادهايي را مطرح كردند. در سال 1848 م «واردر كرسون» (Warder Cerson)، كنسول امريكا در قدس، با حمايت و كمك صهيونيست هاي مسيحي، در «وادي رفائيم» يك اقامتگاه و محله يهودي نشين ايجاد كرد. و در سال 1818 م «ادوين شرمن واليس (Edwin Sharman Wallas) كنسول آمريكا در فلسطين گفت:
«مردمي كه منتظر سرزمين موعودند به محض تأمين شرايط زندگي و تأمين امنيت به اين سرزمين خواهند آمد، يا بايد اين امر را به جا آورند و يا بي ارزش بودن پيش گوئي هاي كتاب مقدس را بپذيرند.»[7]
دولت انگليس نيز تحت نفوذ مسيحيان صهيونيست، توسط كنسولگري خويش در قدس، تمامي يهوديان فلسطيني را علي رغم اينكه شهروندان دولت عثماني بودند، تحت زعامت خود قرار داد.[8]
اما آنچه باعث استحكام عقيده «مسيحيت صهيونيستي» و رواج آن شد حمايت يهوديان و صهيونيستهاي يهودي بود. آنان توانستند با حمايت از اين جريان فكري به اهداف مهمي دست يابند. از جمله:
ـ به زير كشيدن كليساي كاتوليك، يعني كانون بزرگ خصومت و دشمني عليه يهود، از اريكه قدرت و بزرگ نمودن پروتستانها در مقابل آنها.
ـ فراهم ساختن روند يهودي سازي در سرزمينهاي اشغالي.
ـ ايجاد اشتياق و علاقه در ميان عموم مسيحيان نسبت به تشكيل دولت اسرائيل، و حمايت از آن.[9]
هم اكنون جريان مسيحيت صهيونيستي با اعتقاد به اينكه يهوديان و اسرائيل به بهترين صورت، قادر به اجراي برنامه هاي خدا در سرزمين موعود و آماده ساختن شرائط بازگشت دوباره مسيح، هستند پايگاه ها و تشكيلات زيادي را براي حمايت از اسرائيل تأسيس نموده اند كه به برخي از آنها اشاره مي شود:
1. كيش ابراهيم (Abrahamic Faith)
2. جنبش مسيحي براي اسرائيل (Christian Action For Israeil)
3. تشكل مسيحيان دوستدار اسرائيل (Christian Friends For Israeil)
و بسياري شكلهاي ديگر همچون حمايت از انجمن هاي مذهبي اسرائيل، توجه به اورشليم، تجربه هاي جليل، مقاومت براي اسرائيل، صداي شيپور و... كه برنامه هايي براي تعليم دادن يهوديان و بازگشت آنها به اسرائيل و مقابله با افكار ضد يهودي و... دارند.[10]
نقد تفكر مسيحيت صهيونيستي:
تفكر مسيحيت صهيونيستي رسواتر از آن است كه مورد نقد و بررسي قرار گيرد و بيشتر به جرياني سياسي شباهت دارد كه براي كسب سلطه بر جغرافياي فرهنگي و خاكي مسلمانان (از نيل تا فرات)، به آموزه اي توراتي و بنيادهاي ديني متمسك شده. زمينه سازي براي ظهور مسيح ـ عليه السلام ـ را بهانة حضور در منطقه خاور ميانه، حمايت از اسرائيل و لشكركشي به كشورهاي اسلامي مانند عراق، قرار داده است.
با اين وجود عقايد اين فرقه با اين نقد روبرو است:
اولاً پيش گوئي هاي كتاب مقدس قابليت تفسير و تأويلاتي غير از آنچه مسيحيان صهيونيست ادعا مي كنند، نيز دارند.
ثانياً: زمينه سازي براي تحقق پيش گوئي ها هرگز مجوّز جنايت و كشتار عده اي بي گناه و يا اخراج آنها از سرزمين آبا و اجدادي شان نمي تواند باشد.
ثالثاً: بايد توجه داشت كه بر فرض كه قوم برگزيده خدا همان قوم يهود باشد. برگزيدگي آنها براي انجام تكاليف الهي و وظايف خاصي بوده است و اين هرگز به آن معنا نيست كه اين قوم داراي حقوقي خاص و يا ويژگي هاي برتر باشند.[11]
آيات زيادي از كتاب مقدس بيانگر اين مطلب است كه برگزيدگي قوم يهود منوط به اطاعت از اوامر و دستورات الهي و نهي از تخلف از آنها است.[12] نه اينكه ايشان داراي برتري ماهوي و ذاتي باشند. و چه بسا در اين زمان قوم برگزيده قومي ديگر باشند. قومي كه مطيع دستورات خدا بوده سرتا پا عشق و محبت نسبت به ذات او باشند.
نتيجه سخن اينكه: مسيحيان صهيونيست معتقدند كه براي ظهور مجدد مسيح بايد علائم ظهور را، كه از جمله آنها تشكيل دولت يهودي در سرزمين فلسطين است، فراهم كرد و در راستاي اين عقيده از اسرائيل و يهوديان به شدت حمايت مالي و سياسي و عقيدتي دارند.
زير بناي عقيده آنان تفاسيري از آيات كتاب مقدس است كه به هيچ وجه نمي تواند وافي به مقصودشان باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ يك ارتداد، نوشته روژه گارودي، ترجمه مجيد شريف، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا.
2. مسيحيت صهيونيست و بنيادگراي آمريكا، نوشته رضا هلال، ترجمه علي جنتي، قم، نشر اديان.
[1] . مكاشفه يوحنا، 16/16.
[2] . آيات زيادي از كتاب مقدس به برگزيدگي قوم يهود اشاره دارد: پيدايش 22/15، خروج 11/3-6، تثنيه 7/5-8.
[3] . صاحب خلق، نصير، مقالة مسيحيت صهيونيستي، مجله «موعود»، شماره 41، ص 14.
[4] . همان، گريس هال سل، تدارك جنگ بزرگ، ترجمه خسرو اسدي، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، چاپ اول، 1377 ش، ص 19.
[5] . عبدالوهاب المسيري، موسوعة اليهود و اليهوديه و الصهيونية، قاهره، دارالشروق،1999 م، ج 6، ص 137-144.
[6] . نصير صاحب خلق، مقاله «مسيحيت صهيونيستي»، مجله «موعود»، شماره 41، ص 14.
[7] . همان، ص 15.
[8] . همان.
[9] . همان، ص 12.
[10] . شفيعي سروستاني، فاطمه، تشكيلات مسيحي حامي اسرائيل، مجله موعود، ص 24-26.
[11] . نگا: مقاله «قوم يهود از برگزيدگي تا نژادپرستي»، نوشته عبدالرحيم سليماني اردستاني، مجله هفت آسمان، شماره 22، ص 113-133.
[12] . سفر خروج، 19/5؛ سفر تثنيه 7/5؛ سفر لايان 29/14-17.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
دسترسي به آمار دقيق در اين دو مورد تقريباً غير ممكن است چرا كه:
اولاً تمام مسيحياني كه مسلمان مي شوند و يا برعكس آن، نه اعلام مي كنند اين مطلب را و نه جايي هست كه اين چنين آماري را ثبت و ضبط كند.
ثانياً در شرايط كنوني كه سانسور واقعيات بر رسانه هاي جهاني به نفع امپرياليسم جهاني حكم فرما است چگونه مي توان به چنين آماري دست پيدا كرد.
ولي با اين وجود آنچه از ظاهر وضعيت كنوني جهان بر مي آيد آن است كه گسترش و ميل به اسلام در ميان جوامع بشري در حال گسترش و همه گير شدن است، اين گسترش اختصاص به منطقة خاصي ندارد و شامل اروپا، افريقا، قارة آمريكا و اقيانوسيه مي شود.
اگر نگاهي ولو اجمالي به حوادث چند سال اخير جهان بياندازيم به صحت و صدق اين ادعا پي مي بريم الان چند دهه است كه يهود و نصاري دست در دست يكديگر گذارده اند و با كمك كشورهاي غربي به سركردگي آمريكا با ترفند هاي مختلف، من جمله، مبارزه با تروريسم به سركوب مسلمانان و بد نام كردن اسلام همت گماشته اند.
قتل عام مردم مسلمان بوسني، مسلمانان فلسطين، مسلمانان افغانستان، عراق و كشورهاي آفريقايي تنها نمونةكوچكي از اين كارهاست كه به صورت علني و با جنگ و خونريزي همراه است.
اما تنها اين نيست، آنها در جبهة ديگري كه خطرناكتر از اولي نيز مي باشد به جنگ اسلام و مسلمانان آمده اند. و آن نيست جز جبهة جنگ فرهنگي و تبليغي.
سالها پيش انجمن مقدس در رم قطعنامة همزيستي صادر كرد و شعار صلح و زندگي مسالمت آميز اديان مختلف در كنار يكديگر را سر داد. اما اين خدعه و نيرنگي بيش نبود، چرا كه در كنفرانس ساليانة تبليغات جهاني مسيحيان در شهر اوسپالا، آنچه مطرح شد موضوع صلح و سازش نبود بلكه موضوع، نبرد با اسلام بود.[1]
«در منطقة شرقي جاوه (اندونزي) در شهر مالانگ، كنفرانسي مشترك بين كاتوليكها و پروتستانها تشكيل شد، در آن به بررسي طرحي براي پايان دادن به برنامة مسيحي ساختن مسلمانان جاوه در مدت 20 سال و مسيحي ساختن مسلمانان سراسر اندونزي در مدت 50 سال پرداخته شد و در پايان قطعنامه اي صادر شد كه در بردارندة چنين موادي است:
1. ازدواج جوانان مسيحي با دختران مسلمان.
2. ازدواج زنان با ايمان مسيحي با جوانان ضعيف الايمان مسلمان.
3. توجه جوانان و فرزندان مسلمان و...»[2]
در حال حاضر نيز ممنوعيت حجاب در كشورهاي اروپايي، يكي ديگر از ابزارهاي آنها براي مبارزه با گسترش اسلام است.
آيا اين موارد، خود دليلي بر گسترش اسلام و ميل مردم جهان به اسلام نيست؟ آنهم نه گسترش محدود بلكه آنچنان گسترشي كه تمام جهان غرب را اعم از جهان مسيحيت، يهوديان و امپرياليسم را نگران كرده است فلذا به اقدام عملي بر عليه گسترش اسلام دست زده اند.
اما برعكس آن يعني مسيحي شدن مسلمانان.
آنچه مسلم است، اين است كه تعداد مسلماناني كه مسيحي مي شوند، به مراتب كمتر از افراد مسيحي اي هستند كه اسلام اختيار مي كنند.
در نهايت ذكر اين مطلب لازم است كه اگر علاقمند به دانستن آمار اشخاصي كه از ديني به دين ديگر گرايش پيدا مي كنند، هستيد به شماره هاي مختلف ماهنامه اخبار اديان مراجعه فرماييد با اين قيد كه همه مطالب اين مجله متقن نبوده و بعضي كج سليقگي ها در آن نمايان است.
[1] . خسرو شاهي، سيدهادي، واتيكان، دنياي اسلام و غرب، شروق، تهران، چاپ اول، 1380، ص176.
[2] . همان، ص 177.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از هر چيز لازم به ذكر است كه:
مسيحيت اصيل (دين حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ ) ديني توحيدي است و از شرك و تثليث مبرا مي باشد ولي مسيحيت بعد از حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ آلوده به انديشه تثليث شد، بدين معنا كه از يك سو خداوند را واحد مي دانند و از سوي ديگر براي ذات او سه «اقنوم» (جلوة وجود) قائل هستند كه عبارتند از:
1. خداي پدر كه خالق جهان است.
2. خداي پسر كه همان مسيح است.
3. خداي روح القدوس كه خداي فعال است و در دلهاي بندگان حيات مي دهد.[1]
در انجيل يوحنا در مورد عيسي ـ عليه السلام ـ چنين آمده است «در ابتداء كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و كلمه خدا بود.»[2] جان بي ناس در اين مورد مي نويسد: در انجيل يوحنا از طبيعت الوهي عيسي بيشتر واضحتر از ساير اناجيل بحث شده است. و نويسنده سعي نموده انجيلي بنويسد كه بر طبق آن مسئله تجسم الوهيت را، همانطور كه معاصر او يعني قديس پولس حواري وضع كرده بود، با شخص عيسي تاريخي و مذكور در ديگر اناجيل منطبق سازد.»[3]
همچنين مي نويسد: «اما مسئله الوهيت عيسي، كه نزد پولس به ثبوت يقيني رسيده بود عبارت از اين بود كه براي عيسي مقام فوق مقام مسيحيت قائل مي شد.»[4]
مسيحيت پس از اسلام سعي كرده است خود را از شرك و تثليث پاك و پيراسته معرفي كند و براي سه گانگي در عين يگاني خدا ـ توجيهاتي بياورد. اما اين توجيهات هرگز شرك را از عقايد آنان نزدوده است. در نهايت مي گويند: راز سه گانگي خداوند با عقل توجيه نمي شود و قابل فهم نيست و با الفاظ بشر قابل بيان نمي باشد و فقط بايد به آن ايمان آورد. هر جا بين ايمان و عقل كشمكش پيش آيد ايمان را بايد مقدم شمرد.[5]
مسلمانان دربارة آياتي كه موهم تجسم است موضع روشن و صريحي دارند به گونه اي كه در تفسير آنها توحيد در تمام مظاهر آن نمايان است. ولي مسيحيان در برخورد با آنچه در كتاب مقدسشان كه حاوي تجسم خداوند و شرك به اوست. برخورد اين چنيني ندارند از يكسو ادعاي توحيد مي كنند و از سوي ديگر در تفسير و توجيه آن امور و لوازم توحيد را نمي پذيرد. عبارات «يد الله»، «وجه الله» و «عين الله» كه در قرآن كريم آمده و به صفات خبري معروف اند. از نگاه عقل و خرد نمي توان اين صفات را به معناي عرفي آن حمل نمود، زيرا لازمة آن تجسم و تشبيه است كه عقل و نقل به نادرستي آن گواهي مي دهد. بدين جهت براي دستيابي به تفسير واقعي اين صفات، بايد مجموع آيات قرآن را در نظر گرفت. ضمناً بايد دانست كه زبان عرب مانند ديگر زبان ها آكنده از مجاز و كنايه است. و قرآن كريم كه با زبان قوم سخن مي گويد، اين شيوه را بكار گرفته است.
در مورد «يدالله» در سورة فتح فرموده: «آنان كه با تو بيعت مي كنند، در واقع با خدا بيعت مي كنند، دست خدا بالاي دست آنها است.»[6]
يعني قدرت خدا برتر از قدرت آنها است، نه اينكه خدا داراي دست جسماني بوده و دست هاي او بالاي دست هاي آنان قرار دارد.
مقصود از وجه الله، در مورد خداي متعال، ذات خداوند است، نه عضو مخصوص در انسان و مانند آن.[7]
عين الله به معناي زير نظر داشتن مي باشد نه معني عضوي خاص از بدن. خداي سبحان خطاب به نوح مي فرمايد: «واصنع الفلك باعيننا و وحينا»[8] با نظارت و تعليم ما كشتي را بساز. از آنجاييكه ساختن كشتي در نقطه اي دور از دريا ماية استهزاء و ايذاي گروهي از ناآگاهان بوده است، لذا در چنين شرايطي، خدا به او مي فرمايد: تو كشتي را بساز تو زير نظر ما هستي.[9]
در حاليكه مسيحيان خداي پسر، يا «پسر خدا» بودن را كنايه نمي دانسته و معناي حقيقي مي دانند، مسلمانان مسيح را بندة خدا، مخلوق و پيامبر خدا مي دانند ولي مسيحيان حقيقت او را خدا مي دانند.[10] در مورد ثار الله نيز بايد گفت اين اضافة تشريفي است (مانند، بيت الله و روح الله) يعني به معناي آن نيست كه واقعاً خداوند خون دارد و وجود او مركب از خون و ديگر اجزاي جسماني است. ليكن منظور از خون خدا اين است كه حضرت امام حسين ـ عليه السلام ـ از چنان منزلتي و شاني برخوردار است، كه خداوند خون او را متعلق به خود مي داند و از او خونخواهي خواهد كرد. مانند پدري كه صاحب خون فرزند خويش است و اگر فرزند كسي را عمداً كشتند او حق قصاص دارد. بنابراين خون خدا يعني خوني كه متعلق به خدا است و خداوند انتقامش را خواهد گرفت، زيرا ثار در لغت به معناي صاحب خون است[11] نه خون. در نتيجه: واژه هايي همچون يدالله، ثارالله و وجه الله و... در فرهنگ و متون اسلامي قابل توجيه و تاويل مي باشند و با بحث تجسيم و تشبيه مرتبط نيستند. و عين توحيد بوده و اضافه در اين موارد تشريفي است. در حاليكه مسيحيت قائل به تاويل نبوده و معتقد به تثليث مي باشد و مسيح را خداي پسر مي داند و قائل به الوهيت او مي باشند
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تحقيقي در دين مسيحي، جلال الدين آشتياني.
2. حقيقت مسيحيت، انتشارات در راه حق.
[1] . ويل دورانت، تاريخ تمدن، تهران، سازمان آموزش انقلاب اسلامي،1366،ج4، ص227.
[2] . يوحنا، 1/3.
[3] . جان. بي ناس، تاريخ جامعه اديان، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي،1382، ص624.
[4] . همان، ص 616.
[5] . تاريخ تمدن، ج4، ص124.
[6] . فتح/10.
[7] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه،1394 ق، ج1، ص415.
[8] . هود/37.
[9] . تفسير نمونه، ج9، ص90.
[10] . يوحنا 1 /3.
[11] . المنجد في اللغة و الاعلام، بيروت، مكتبة الشرفيه، 1986 ميلادي،كلمة ثار، ص68.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بسياري از اديان و مذاهب، در آيين خود، به مصلح يا موعودي كه در آخر الزمان ظهور مي كند و جهان را به صلح و آرامش رسانده، عدالت و مساوات را برقرار مي نمايد، اعتقاد دارند؛ اين باور حتي جزئي از اصول اساسي كيش و مذهب آنهاست.
اوضاع آشفته و اسفناك جهان، چنان مردم را به وحشت مي اندازد كه وجدان هاي زنده و دل هاي حساس را پريشان مي نمايد. اين وضعيت، خيرخواهان بشريت را سرگردان نموده؛ و زنگ خطر سقوط انسانيت را طنين انداز مي سازد؛ گاه به طوري نااميد مي شوند كه در اصل قابليت اصلاح بشر ترديد مي نمايند و به اوضاع آيندة جهان بدبين مي شوند.
به طور قطع هيچ يك از اديان آسماني، به قدر اسلام به آيندة بشريت توجه نكرده است؛ زيرا با تنظيم قوانيني مستدل به سعادت و كمال بشري پرداخته و فضايل و كرامات انساني را در آن لحاظ كرده است. قرآن نيز بر اين مطلب تأكيده كرده و به شايستگي وارثان زمين اشاره كرده و فرموده: «ما اين مطلب را مسجّل نموديم كه بندگان شايسته و صلاحيت دار ما وارث زمين گردند.»[1]
در اين ميان شيعيان قوانين و دستورات جامع و متين اسلام را كه برگرفته از منبع وحي مي باشد براي تأمين سعادت بشري كامل و جامع مي دانند و عصر درخشان حكومت توحيدي را در زمان ظهور مهدي موعود (عج) مي دانند. (تبيين كنندة) عقيدة شيعه، كلام امام رضا ـ عليه السّلام ـ است كه در ادامة قرائت شعر دعبل بيان كردند. حضرت فرمودند: «فرزند چهارم من حجت و قائمي است كه در ايام غيبت بايد در انتظارش بود و وقتي ظهور مي كند بايد از وي اطاعت كرد؛ اوست كه زمين را پر از عدل و داد مي كند».[2]
نويسنده و متفكر غربي، هانري كربن مي گويد:
با در نظر گرفتن «منجي» در همه اديان، نشانه هايي هم براي او بيان شده است. همچنين به نام و نشان او، علت ظهور و نحوة برقراري صلح و عدالت در جهان اشارات بسياري شده است. مثلاً زردتشتي ها معتقدند كه «سرانجام در پايان اين هزاره سوشيانس، آخرين منجي زردتشتي، ظهور مي كند. جاودانان زردتشتي به ياري او مي آيند. نبرد نهايي نيروهاي اورمزدي با قدرت هاي اهريمني صورت مي گيرد. اورمزد اهريمن را شكست مي دهد... سوشيانس با اجراي مراسم «يسنا» - كه مهم ترين آيين زردتشتي است - موجب جاودانگي مردمان مي شود. (دينكرد، 675، جاماسب نامه، فصل 17، بند 9 - 16، گزيده هاي زاد سپرم، فصل 34 و 35).[3]
همچنين با وجود اختلافات بسياري كه در آيين يهود نسبت به منجي وجود دارد اين نكته قابل تأمل است كه همگي به وجود و ظهور منجي كه پايان دهندة بي عدالتي ها و گرفتاري ها خواهد بود معتقد هستند: «سرانجام، پادشاهي، از نسل يسئي (پدر داود) كه حكيم و خدا ترس است، ظهور خواهد كرد و جهان را از عدل و خير و بركت پر خواهد كرد. (اشعيا: 11/1-8)».[4]
اما مسئله مهدويت در دنياي غرب كه پيرو آيين مسيحيت و منتظر بازگشت مسيح است.
دربارة آخر الزمان در بخش هاي مختلف كتاب عهد جديد نظرياتي بيان شده كه يكسان و يكنواخت نيست، ولي مبين وجود و ظهور منجي است كه نمونة آن در بخش هايي از كتاب عهد جديد، خصوصاً در آخرين رساله هاي پولس؛ و در انجيل يوحنا ديده مي شود و در حقيقت مكمل نظر پيشين است. «مسيح يك شخص معين نيست، بلكه اصلي است الهي و فوق طبيعي، فراتر از تاريخ و زمان، كه پيش از آفرينش جهان بوده و بعد از پايان آن نيز خواهد بود. (رسالة پولس به كولسيان: 1/15-18، يوحنا: 11/25).»[5]
بعضي معتقدند كه عيسي ـ عليه السّلام ـ تنها از آمدن ملكوت و نجات بخشي سخن گفته، و آنچه دربارة علايم آخر الزمان در كتاب عهد جديد ديده مي شود، همه را نويسندگان انجيل ها از مكاشفات يهودي گرفته و در نوشته هاي خود وارد كرده اند (چارلز: 383).[6]
در شرح وقايع آخر الزمان در كتاب عهد جديد، از همه جا مفصل تر و نزديك تر به فرجام شناسي يهود، مواردي در كتاب مكاشفة يوحنا آمده است: تصويري از شهر آسماني (اورشليم سماوي) كه جايگاه مؤمنان و رستگاران است ارائه ميدهد (يوحنا: 21/9). پيش از رجعت عيسي ـ عليه السّلام ـ تحولات عظيم كيهاني مانند باريدن خون و آتش از آسمان، تاريك شدن خورشيد و ماه و ستارگان و... واقع مي شود، دجال (ضد مسيح) در درياي آتش افكنده مي شود و پرندگان از خون و گوشت جباران و بدكاران سير مي شوند (يوحنا: 13/1-18). هنگامي كه قدرت هاي شيطاني نابود شدند، شيطان خود به زنجير كشيده مي شود، و هزار سال در هاويه محبوس مي ماند (يوحنا: 20/1-10). شهيدان زنده مي شوند و مسيح بر جهان حكومت مي كند و صلح و خير و بركت درجهان برقرار مي ماند ... فرشتگان كتاب اعمال را مي گشايند، نيكوكاران كه نام شان در «دفتر حيات» ثبت است،در جهاني نو كه ملكوت الهي است، به حيات جاويد ميرسند (يوحنا: باب 20).
عيسي ـ عليه السّلام ـ ، منجي موعود اسرائيل:
تولد دوبارة اسرائيل، در ميان يهوديان سراسر جهان، توأم با احياي علاقه به معنويت بوده است. بسياري از يهوديان تعاليم تورات و پيامبران را با ادعاهاي عهد جديد، مورد قياس قرار داده اند و پذيرفته اند كه عيسي، منجي موعود اسرائيل است و عهد جديد، كتابي يهودي دربارة موعودي يهودي است.
آغاز جنبش يهوديت مسيحايي فعلي، همزمان با شروع جنبش صهيونيسم در اوايل 1900 ميلادي آغاز شد. گروه هاي تحقيق و اخوت بسياري در سراسر جهان با رشد فزاينده اي گسترش مي يابند. پيروان عيسي كه در سلك يهوديت مسيحايي هستند از نام عبري عيسي: يشوعا (به معناي رستگاري) استفاده كرده و هويت يهودي خود را محفوظ ميدارند. آنان (مسيحيان يهودي) اعياد يهوديان را جشن مي گيرند، تعليمات خود را از تورات مي گيرند و در آداب و رسوم از يهوديان تبعيت مي كنند.
اينها همه نشان از نفوذ يهوديان در بين مسيحيان، و نيز اعتقادشان به ظهور عيسي ـ عليه السّلام ـ است كه در بسياري موارد از آن سوء استفاده هايي بر عليه مسلمانان و خود مسيحيان شده و مي شود. به عنوان نمونه جملاتي از نامة دكتر مروان سعيد صالح ابوالروب آورده مي شود. او مي نويسد : «بين مسجد الاقصي (قبلة اول مسلمين) و مسجد القبه سر درگمي قابل توجهي وجود دارد. چنان كه هر گاه در رسانه ها ذكري از مسجد الاقصي به ميان مي آيد، عكسي از مسجد القبه (قدس) به عوض آن نشان داده مي شود كه اين عمق توطئة اسرائيل را نمايان مي كند.اسرائيل مي خواهد تصوير مسجد الاقصي را از اذهان مردم بالاخص مسلمانان پاك كند تا قادر به تخريب آن و ساختن هيكل سليمان باشد».
در حال حاضر يهودياني وجود دارند كه مي خواهند حرم شريف را به هر قيمت ممكن به چنگ آورند. مسيحياني كه مي خواهند شاهد بازسازي معبد يهوديان و تخريب آن براي تحقق آرماگدون[7] باشند. و مسلماناني كه به هيچ قيمت قدس را واگذار نخواهند كرد.
آرماگدون، عوام فريبي و انتظار مهدي (عج):
اين مقاله به دست هاي پشت پردة صهيونيسم مسيحي در اجراي سناريوي حمله به عراق، كه بيشتر حول محور مسئلة انتظار منجي صورت مي گيرد، هشدار مي دهد و عوام فريبي هايي را كه صهيونيست ها در جهت مسخ اعتقاد به ظهور منجي در اذهان پيروان ديگر اديان، به ويژه اسلام و مسيحيت، ا نجام مي دهند، گوشزد مي كند.
نويسنده، دولت هاي غرب را در پيگيري مسئلة آخر الزمان، از شيعيان فعال تر مي داند. ساختن فيلم هايي مانند «مردي كه آينده را مي ديد»، «ماتريكس»، «ده فرمان» و «بن هور» و نيز طراحي «جنگ ستارگان» از شواهد اين فعاليت است. افزون بر اينكه مؤسسه هاي ديني راست گرايان مسيحي، از دهة هشتاد ميلادي، مردمان كشورهاي غربي را به ايمان جمعي به وقوع حادثه اي بزرگ در سرزمين شام توجه داده اند. بنا به پيش بيني اين گروه از مفسران، در آينده لشكري از به اصطلاح دشمنان مسيح كه بدنه اصلي آن از ميليون ها نظامي تشكيل يافته است، از عراق حركت مي كند و پس از گذشتن از رود خشك فرات، به سوي قدس رهسپار مي گردد. اما نيروهاي مؤمن به مسيح، راه اين لشكر را سدّ كرده، سپس همگي در دره اي به نام «آرماگدون» با يكديگر برخورد خواهند كرد. بنابر پيش گويي و بلكه برنامه ريزي نظامي اين دولت ها، به منظور تسريع در ظهور مسيح يهودي، وقوع نبردهاي هسته اي در اين منطقه اجتناب ناپذير است، جنگي جهاني كه به مرگ ميليون ها نفر غير يهودي و غير مسيحي خواهد انجاميد.
نويسنده در ادامه گزارشي از تلاش هاي صهيونيست ها براي عملي كردن آرمان ديرينة خود مبني بر تشكيل حكومت جهاني ارائه مي دهد و در پايان، جريان هايي مانند تقابل بن لادن يا صدام با آمريكا را بدون ترديد، يك بازي سياسي، جهت پياده شدن نقشه هاي يهوديان، صهيونيست مي داند.[8]
با جمع بندي مطالب فوق به خوبي مي توان دريافت كه آنچه در غرب كنوني مي گذرد رسيدن زود هنگام به منجي و مصلح جهاني است و براي تسريع در ظهور او - مثل برخي افراد كج انديش در آيين خودمان (اسلام) كه براي تسريع در ظهور او به فساد و تباهي دامن مي زنند. به هر شيوه اي متوسل مي شوند؛ چرا كه فقط اوست كه مي تواند جهان پر از نابرابر و فساد را پر از عدل و داد كند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. نشان هاي پايان، علي فاطميان، انتشارات فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1381 تهران.
2. منتظر، چشم به راهي فريادگر، مهدي حكيمي، انتشارات آستان قدس رضوي، 1381، مشهد.
3. منتظر جهان و راز طول عمر، سيد احمد علم الهدي، انتشارات طوس، 1348، مشهد.
4. دادگستر جهان، ابراهيم اميني، انتشارات شفق، 1376، قم.
[1] . انبياء/105.
[2] . سليمان، ينابيع المودة، ج2، ص197.
[3] . فاطميان، علي، نشانه هاي پايان، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1381، ص171.
[4] . همان، ص141.
[5] . نشانه هاي پايان، ص161.
[6] . همان، ص164.
[7] . آرماگدون تنها يك بار در كتاب مقدس آمده است (يوحنا: 16/16). احتمالاً لغتي عبري است به معناي «تپة مگيدو» كه در فلسطين واقع مي باشد. در عهد جديد نام محلي است كه در پايان دنيا، پادشاهان زمين تحت رهبري اهريمني، به نبرد با نيروهاي خدا مي پردازند.
[8] . خبر نامة دين پژوهان، شمارة 11، ص 19 و 20، به نقل از روزنامه اطلاعات، 4/8/1381.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي درك بهتر مسئله و سهولت فهم آن قرن اول ميلادي را به سه بخش تقسيم مي كنيم:
الف. عصر حياتِ زمينيِ مؤسس دين، يعني حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ كه از سال اول تا 30 ميلادي را شامل مي شود.
ب. عصر گسترش مسيحيت كه از سال 30 تا 64 ميلادي را شامل مي شود.
ج. عصر نزاعهاي عقيدتي كه از سال 64 تا حدود 100 ميلادي را شامل مي شود.[1]
از همان آغاز عصر گسترش مسيحيت، در رهبري جهان مسيحيت اختلاف بروز كرد چرا كه در دورة گسترش مسيحيت دو شخصيت عمدة مسيحيت يعني پطرس[2] و پولس[3] نقش آفريني مي كردند.
فلذا از همان آغاز جهان مسيحيت داراي دو رهبر بود. عده اي طرف دار پطرس بودند و عده اي ديگر طرف دار پولس، هر كدام از آنها عقايد و افكار جداگانه اي داشتند. يكي عيسي را بشرمي دانست و ديگري خدا.[4]
اين وضع به همين منوال بود و در پرتو اين دو دسته گي، شاخه هاي ديگري با رهبران مستقل از آنها منشعب شدند. به عنوان مثال مي توان به مذاهبي چون:
نسطوريه: كه رهبر آنها شخصي به نام نسطور بود.[5]
يعقوبيه:[6] كه رهبر آنها همان طور كه ادعا مي كردند شخصي به نام يعقوب برادر حضرت عيسي بود. و مذاهب ديگري چون اليانيه و اليليارسيه و مقدانوسيه و سباليوسيه و نوئتوسيه و بولسيه[7] اشاره كرد.
اين اختلافات و چند دستگي ها در ميان دنياي مسيحيت وجود داشت تا اينكه در قرن چهارم ميلادي كنستانتين، امپراطور روم به كيش مسيحيت در آمد، او ايمان خودش را در ميان ملت اعلام كرد و دين مسيحيت را دين رسمي كشور اعلام نمود.[8]
اين كار او باعث شد كه در دنياي مسيحيت وحدتي ايجاد شود و جهان مسيحيت داراي يك رهبري واحد كه همان رئيس كليساي روم بود، شود.
اما چون اساس دين مسيحيت يعني پايه هايي[9] كه اين دين روي آن استوار شده بود غيرمعقول بود از همان اوايل انتشار دعوت نصرانيت و روي آوردن محصلين به ابحاث ديني در مدارس روم و اسكندريه و ساير مدارس مسيحيت، درگيري و مشاجره در ميان علماي نصارا رخ داد. فلذا كليسا روز به روز مراقبت خود را در جلوگيري از اين درگيري ها و حفظ وحدت كلمه، بيشتر نمود و مجمعي تشكيل داد كه هر وقت از ناحية بُطْريق و يا اسقفي حرف تازه و ناسازگاري پيدا شد و در آن مجمع آن بُطْريق يا اسقف قانع نشد با چماق تكفير و تبعيد و حتي قتل او را سر جاي خود بنشانند.[10]
در نتيجه كليساي روم توانست با تفتيش عقايد سيطرة روز افزون خودش بر سايردول اروپايي چون فرانسه و انگليس و... گسترش داده و آنها را به سوي نصرانيت جلب كند.[11]
به همين خاطر در سال 590 ميلادي كليساي روم رهبري و سياست مطلقه بر همة عالم مسيحيت را به دست آورد.
اما اين رهبري واحد دردنياي مسيحيت ديري نپاييد، چرا كه چيزي نگذشت كه امپراطوري روم به دو امپراطوري شرقي و غربي تقسيم شد و همين امر منجر به بروز و ظهور دو رهبري در دنياي مسيحيت گرديد، يكي رهبري كليساي قسطنطنيه (استانبول) و ديگري رهبري كليساي روم كه به پيروان كليساي قسطنطنيه ارتدكس و به پيروان كليساي روم كاتوليك مي گويند.[12]
در نتيجة اين شكاف بزرگ در دنياي مسيحيت، مسيحيان داراي دو رهبري جداگانه شدند، وضع به همين صورت سپري شد تا اينكه در قرن 16 ميلادي در نتيجة سخت گيريها و ديكتاتوريها و دخالتهاي بيجاي كليساي روم غربي (كاتوليكها) مردم از كليسا زده شدند و عده اي از متدينين به انجيل، عليه كليسا شورش كردند و خواستار آزادي شدند و در آخر نه تنها از پيروي رؤساي كليسا و پاپ ها سر باز زدند بلكه در تعاليم انجيلي به كلي از اطاعت كليساي روم سر باز زده اعتنايي به دستورات صادره از آن نكردند كه به اين دسته پروتستان گويند.[13]
اين دومين شكاف عمده اي بود كه در جهان مسيحيت ايجاد شد كه حاصل آن تقسيم شدن مسيحيان جهان به سه دستة بزرگ يعني ارتدكس، كاتوليك و پروتستان بود و هر كدام از آنها داراي رهبري جداگانه اي شدند.
اما غير معقول بودن پايه هاي دين مسيحيت نگذاشت كه كار به همين جا ختم شود، چرا كه در قرون 19 و 20 ميلادي هر كدام از مذاهب سه گانة مسيحيت (ارتدكس ، كاتوليك، پروتستان) به شاخه هاي فرعي ديگري تقسيم شدند تا جايي كه در پايان قرن 19 و آغاز قرن 20 ميلادي مسيحيان ارتدكس در هر منطقه، كليساي مستقلي را با رهبري مستقل ايجاد كردند كه تقريباً تعداد آنها به 15 رسيده است.[14]
و از كاتوليكها شاخه هايي چون الكاتاد[15] و مورمونها[16] جدا شدند كه هر كدام از آنها داراي رهبري جداگانه با اعتقادات جداگانه مي باشند.
و از پروتستانها نيز شاخه هاي فراواني با نامهاي گوناگون منشعب شدند كه از آنها مي توان به لوتريه،[17] جيش الخلاص،[18] ميتوديه،[19] عنصريه،[20] شهوديهوه[21] اشاره كرد.
همان طور كه مشاهده مي كنيد مسيحيان به خاطر فرار از اعتقادات غيرمعقول و نيز به خاطر آزاد شدن از قوانين سخت گيرانة كليساي روم در هر منطقه اي كليساي مستقلي را تأسيس كرده اند كه داراي رهبر مستقلي مي باشد.
فلذا مي توان زمان پيدايش رهبران مسيحيت را به چهار دوره تقسيم كرد.
الف. عصر گسترش مسيحيت (30 تا 64) كه منجر به پيدايش دو گروه، طرف داران پطرس و طرفداران پولس شد.
ب. حدود قرن 5 و 6 ميلادي كه منجر به پيدايش دو مذهب كاتوليك و ارتدوكس شد.
ج. ابتداي بروز نهضت اصلاح ديني (حدود قرن 16 ميلادي) كه منجر به منشعب شدن پروتستانها از كاتوليكها شد.
د. اواخر قرن 19 و اوائل قرن 20 ميلادي كه منجر به انشعابات فراوان در هر يك از سه مذهب اصلي مسيحيان يعني ارتدكسها، كاتوليكها و پروتستانها شد.
فلذا مي توان ادعا كرد كه در عصر حاضر هر كليسايي، داراي حكومتي جداگانه است، زيرا هر كدام داراي رهبر و اسقف مستقل با اعتقادات خاص خودش مي باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الموجز في الاديان و المذاهب المعاصرة.
2. درآمدي به مسيحيت.
3. تفسير الميزان، ذيل آيات 80-79، سورة آل عمران (ج 3).
[1] . فصلنامة هفت آسمان، عهد جديد، عبدالرحيم سليماني، پائيز و زمستان 1378، ص 74.
[2] . او بزرگ ترين حواري حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ بوده و آن حضرت او را سنگ زيربناي كليسا ناميده و شباني امت را به او سپرده.
[3] . او بعداً به مسيحيت ايمان آورد و مدعي شد كه حضرت عيسي را پس از به صليب كشيده شدن ديده و آن حضرت به او مأموريت داده است.
[4] . فصلنامة هفت آسمان، ص 74.
[5] . جمعي، موسوعة الاديان، بيروت، دارالنفائس، چاپ اول، 1422 هـ ، ص 474.
[6] . همان،ص 502.
[7] . موسوي، محمدباقر، ترجمة الميزان، انتشارات اسلامي، چاپ 5،1374ه. ش، ج3، ص503، طباطبائي، محمد حسين، ذيل آيات 80-79، سورة آل عمران.
[8] . همان.
[9] . يعني تثليث، صليب، فداء شدن.
[10] . ترجمة الميزان، ج 3، ص 501، ذيل آيات 80-79 سوره آل عمران.
[11] . همان، ص 503 و 504.
[12] . همان، ص504.
[13] . همان، ص 505.
[14] . موسوعة الاديان في العالم (المسيحيه)، چاپ اصلي،2000 ميلادي، ص 206.
[15] . جمعي، موسوعة الاديان، بيروت، دارالنفائس، ص 410.
[16] . همان، ص 470.
[17] . همان، ص 431.
[18] . موسوعة الاديان في العالم (المسيحيه)، ص 206.
[19] . همان.
[20] . همان.
[21] . موسوعة الاديان، ص 319.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در بررسي تعامل رهبران مسيحيت با جهان كنوني نمي توان گفت كه همة آنها يك رويه و يك نوع برخورد را اتخاذ كرده اند چرا كه:
اولاً جهان مسيحيت به سه فرقة عمده يعني كاتوليك، ارتدكس و پروتستان تقسيم شده است. [1]
ثانياً هر كدام از فرقه ها داراي عقايد و ايده هاي مختلفي هستند، اگرچه داراي نقاط اشتراكي هم هستند.[2]
ثالثاً: ميزان آگاهي رهبران مسيحيت در مورد دين مسيحيت به يك اندازه نيست. برخي از آنها خيلي بي سواد و داراي ديد بسته و جمود گونه اي هستند و برخي ديگر داراي ديد باز و سواد عالي هستند.[3]
ولي با اين همه مي توان تعامل رهبران مسيحيت را در عصر حاضر با جهان كنوني در چهار روش و چهار گونه تعامل بيان كرد.
اول. روش جدايي طلبانه
عده اي از رهبران جهان مسيحيت كه تعداد آنها هم شايد كم نباشد در عصر حاضر ايدة جدايي دين از سياست را اتخاذ كرده اند و در نتيجه فتوا به جدايي مسيحيت از جامعه داده اند.[4]
طبق اين عقيده و براساس روشي كه در پيش گرفته اند در مسائل سياسي، اجتماعي دخالت نمي كنند و اصولاً آنها را مربوط به خود نمي دانند.
دوم. روش مرافقت و سازگاري
گروه ديگري از رهبران مسيحيت عقيدة جدايي دين از سياست را نپذيرفته اند و ليكن رأي به نوعي توافق و سازگاري بين دين و جامعه داده اند.[5] بدين بيان كه در عين اينكه در امور اجتماعي و سياست گذاري هاي جامعه دخالت نمي كنند ولي آنطور هم نيست كه بي تفاوت باشند البته در اين عدم بي تفاوتي زياد پافشاري نمي كنند و تا جايي كه به ضررشان تمام نشود پيش مي ورند.
سوم. روش تحمل و سازگاري
در اين روش كه گروهي از رهبران مسيحيت آن را اتخاذ كرده اند اصل بر اطاعت و تبعيت از قوانين اجتماعي و ميباشد.[6] بدين بيان كه اصل و آنچه متابعت از آن در جايگاه اول قرار دارد قوانين اجتماعي است نه ارزشهاي ديني به عبارت ديگر اين عده دين را امري فردي در نظر گرفته و افراد را به اعتقاد به دين در حدي كه با قوانين اجتماعي در تعارض نباشد تشويق كرده و خود نيز چنين رويه اي را دنبال مي كنند.
چهارم. روش تغيير و تبديل مذهب
عده اي ديگر از رهبران مسيحيت در جهان حاضر بر اين عقيده اند كه دين و جامعه در مقابل يكديگر قرار دارند ولي اين افراد حكم به جدايي دين و جامعه و يا تحمل قوانين اجتماعي نمي كنند بلكه مي گويند احكام دين بايد طبق مقتضيات زمان تغيير كنند.[7] و مطابق قوانين اجتماعي حاضر شود به عبارت ديگر بايد دين خود را با جامعه تطبيق دهد فلذا مي بينيم كه در خيلي از موارد هنگامي كه بين قوانين اجتماعي و ارزشهاي ديني تعارض مي شود اين عده از ارزشهاي ديني دست بر مي دارند و حكم به صحت قوانين اجتماعي مي كنند.
اين نوع روشهاي برخورد رهبران مسيحيت با جوامع بيانگر آن است كه آنها جايگاه خاصي در جوامع ندارند و رهبران مسيحيت براي جلوگيري از طرد شدنشان از جوامع و جلوگيري از پشت كردن مردم به آنها، سياست مدارا و كار به كسي نداشتن را در پيش گرفته اند و به همين مقدار كه افراد، دين خود را مسيحيت معرفي مي كنند اكتفا كرده اند.
علل اين نوع تعامل رهبران مسيحيت و عدم برخورداري از جايگاه ويژه اي در جوامع كنوني را مي توان چنين بيان كرد:
1. بي اعتبار بودن اناجيل.[8]
2. غيرمعقول بودن آموزه هاي مسيحيت.[9]
3. وجود تناقضات و خرافات در عهد جديد.[10]
4. موقعيت ضعيف و جايگاه اجتماعي نامناسب كشيشان.[11]
5. بي سوادي اغلب كشيشان.[12]
6. سخت گيري هاي بيش از اندازه كليسا.[13]
7. تفتيش عقايد كليسا.[14]
8. برخي احكام و عقايد خلاف فطرت انساني كليساها مانند تحريم ازدواج و عدم جواز طلاق.[15]
9. انشعابات فراوان در جهان مسيحيت.[16]
10. حكومتي بودن كليسا در قرون وسطي و قبل از آن.[17]
فلذا رهبران مسيحيت براي دوري از مواجه شدن با چالش در جوامع كنوني چنين سياستي را اتخاذ كرده اند كه نتيجة آن نوعي انزوا در رابطه با جوامع كنوني مي باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. درآمدي به مسيحيت، مري جوويور، حسن قنبري.
2. الموجز في الاديان و المذاهب المعاصرة، ناصر القفاري و ناصر العقل.
3. الموسوعة الاديان في العالم (المسيحيه).
[1] . طباطبائي، محمدحسين، ترجمة الميزان، موسوي همداني، انتشارات اسلامي، چاپ 5، 1374ش، ج 3، ص 505. (آل عمران/80و79).
[2] . همان.
[3] . آليستر مك گراث، مقدمه اي بر تفكر نهضت اصلاح ديني، بهروز حدادي، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب،1382، فصل 2، ص 93.
[4] . جمعي، جهان مذهبي اديان در جوامع امروز، ترجمه دكتر عبدالرحيم گواهي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ دوم، 1378، ص 808.
[5] . همان، ص 809.
[6] . همان، ص 810.
[7] . همان.
[8] . تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، چاپ2، ج 2، ص 425، ذيل آيات 1 الي 4 آل عمران.
[9] . ترجمة الميزان، ج 3، ص503، ذيل آيات 80 و 79 آل عمران.
[10] . تفسير نمونه، ج 4، ص 318، ذيل آية 14 مائده.
[11] . مقدمه اي بر تفكر نهضت اصلاح ديني، فصل2، ص93.
[12] . همان.
[13] . ترجمة الميزان، ج3، ص502، ذيل آيات 80 و 79، آل عمران.
[14] . همان، ص503.
[15] . فصلنامة هفت آسمان، مسيحيت و اخلاق، كيت وارد، حسن قنبري، ش 16، سال 4، 1381، ص 127.
[16] . موسوعة الاديان في العالم (المسيحيه)، 2000 ميلادي، ص 206.
[17] . آشتياني، جلال الدين، تحقيقي در دين مسيح، نشر نگارش. 1368، ص 483.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
همان طور که مي دانيد در شريعت اسلام شراب حرام است و آيين اسلام همان آيين، ابراهيم حنيف است. آيين ابراهيم حنيف ـ عليه السلام ـ پيش از يهوديت و نصرانيت بوده، و آنان نيز تابعي از آن آيين حنيف بوده اند. بنابر اين گوشت خوک و خوردن مسکرات در آئين يهود و مسيحيت نيز حرام بوده است. و اين حکم در تمامي اديان الهي که از تحريف بشر مصون مانده باشند جاري است.
بلي در اثر تحريفات، تغييراتي در آيين آن ها داده شده است که ربطي به اصل دين ندارد. چنان چه گفته اند ـ پولس خوردن گوشت خوک وشراب را بر مسيحيان حلال کرد و گرنه در اصل آيين آن ها حرام بوده است.[1]
اينکه امروزه در برخي اديان شراب را حلال شمرده اند نشانه تحريف آن هاست، که در اديان الهي بدست بشر صورت گرفته است.[2]
از بين مبلغان و مروجين مسيحيت پولس موقعيت ويژه اي دارد؛ که براي ترويج مسيحيت بين غير يهوديان امپراطوري روم، دو کار و در حقيقت دو تحريف عمده در مسيحت انجام داد:
اولا: از نظر عقيدتي، مسيحيت را چنان تغيير داد که پذيرش آن براي مشرکان امپراطوري روم آسان شد.
ثانياً: مسيحيت را ازنظر عمل آسان گردانيد؛ زيرا براي غير يهوديان، عمل به دستورات بسيار پيچيده يهوديت سخت بود، لذا پولس شريعت (حلال و حرام و مکروه و مستحب) را از مسيحيت حذف کرد و ايمان را براي رستگاري کافي دانست.[3]
البته بايد دانست که احکام الهي بر اساس مصالح و مفاسد است. که علت حرمت ذاتي مواردي مثل گوشت خوک و شراب بدليل زيان ها و ضرر هاي فردي و اجتماعي بر کسي پوشيده نيست. چنان که قرآن کريم نيز به اين معني اشاره دارد.[4]
اما پولس که از تحريف کنندگان مسيحيت واقعي و از بنيانگذاران مسيحيت تحريف شده کنوني است براي جلب طرفداران بيشتر صريحا اعلام کرد که ديگر عمل «ختان» وجوب ندارد، و هم چنين رعايت حلال و حرام در طعام و شراب ضروري نيست و افراد بشر را نبايد به نجس و طاهر تقسيم کرد.[5]
با توجه به مطالب ذکر شده در مسيحيت واقعي، مثل اسلام شراب حرام است اما در اين زمان که مسيحي ها مشروب مي خورند، دينشان تحريف شده است و اينها تابع يک دين منحرف هستند؛ که بدعت هاي بسياري وارد آن شده است.
لازم بذکر است که مسأله تحريف مسيحيت در روايات اسلامي نيز ذکر شده است. در روايتي از امام کاظم ـ عليه السلام ـ آمده است: «در يکي از بدترين مکان هاي جهنم که «سقر» نام دارد نام پنج تن از امم سابق ذکر شده است؛ اين پنج تن عبارتند از: قابيل، نمرود، فرعون، يهود (که قوم بني اسرائيل را منحرف ساخته و از دين خارج کرد) و پولس که نصرانيت را به وضعيت کنوني درآورد.»[6]
همچنين امام صادق ـ عليه السلام ـ نيز مي فرمايد: «رسولان الهي در زمان خود و پس از خود مبتلا به شيطان هايي بوده اندکه آنان را آزرده و مردم را پس ازآنان گمراه کرده اند؛ دو شيطاني که نسبت به عيسي ـ عليه السلام ـ چنين کرده اند، پولس و مريسا بوده اند.[7]
آنچه گذشت مختصري بود از مسيحيت کنوني که بدليل تحريف شراب و مسکرات را حلال شمرده اند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. رضواني، علي اصغر،نگاهي به مسيحيت و پاسخ به شبهات.
2. اديب آل علي، سيد محمد، پرسش ها و پاسخ هايي درباره مسيحيت.
3. رابرت اي . وان و ورست، ترجمه باغباني، جواد و رسول زاده، عباس، مسيحيت از لابلاي متون.
[1]. طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، قم، دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين، چاپ دوم، ج3، ص 213.
[2]. ر.ک: محلاتي، ذبيح الله، در مضرات شراب ـ ترياک ـ قمار و موسيقي، تهران، جاودان، 1372.
[3]. رضواني، علي اصغر، نگاهي به مسيحيت و پاسخ به شبهات، قم، انتشارات جمکران، چاپ اول، ص 37.
[4]. بقره / 219.
[5]. جن بي ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حکمت، تهران، انتشارات آموزش انقلاب اسلامي، چاپ پنجم، 1372ش، ص614.
[6]. مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، بيروت، موسسه الوفا، چاپ دوم، 1403ق، ج8، ص 310.
[7]. همان، ج 13، ص 212، حديث 5.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكي از آموزه هايي كه همواره از سوي كليسا براي جوامع مسيحي القاء مي شود مسأله اعتقاد به تثليث است. همان گونه كه مي دانيد مطابق تلقي مسيحيت تثليث عبارت از «اب»، «ابن» و «روح القدس» است. مراد از «أب» براساس ادبيات كتاب مقدس، خداوند است. براساس گزارش اناجيل موجود، حضرت عيسي به شاگردان خود سفارش كرده كه: «خدا را در دعاهاي شان، پدر آسماني بخوانيد»[1]
و مراد از «ابن» يا پسر؛ حضرت مسيح است. براساس قطعنامه «نيقاوي» در سال 325 ميلادي فرزندي حضرت مسيح براي خدا،نه به صورت مجازي و تشريفي بلكه بصورت حقيقي تلقي مي گرديد: «عيسي مسيح پسر خدا،مولود از پدر، يگانه مولود كه از ذات پدر است. خدا از خدا، نور از نور، خداي حقيقي از خداي حقيقي كه مولود است نه مخلوق از يك ذات با پدر...»[2] بنابراين در عقيدة رسمي مسيحيت، مسيح فرزند حقيقي خدا تلقي گرديده است.
مراد مسيحيت از روح القدس، وجود فعال و تواناي خداوند در زمين است. كه بوسيله آن حضرت مسيح در شكم مادر خود قرار گرفت. روح القدس تعليم جامعه مسيحيت را به عهده دارد و در عهد جديد از روح القدس به عنوان تسلّي دهنده، روح حكمت و ايمان، روح شجاعت، محبت و شادي، نامبرده شده است.»[3]
براساس نگرش مسيحيان، ميان «أب» و «إبن» و «روح القدس» فرع و اصلي وجود ندارد. همه اينها از ارزش و اصالت يكسان برخوردارند. در عين اينكه از هم متمايزاند، واحد اند. مانند قوه حافظه و دراكه و اراده...»[4] يعني هر يك از «اب» و «ابن» و «روح القدس» خداوند تمام عيار و كامل است. در عين اينكه هر كدام خداي كامل است، هر سه تاي شان نيز واحد حقيقي اند. «اقنوم أب» «أقنوم ابن» و «اقنوم روح القدس» در عين كامل بودن در الوهيت و متمايز بودن از هم،واحد حقيقي اند.»[5]
عقل سليم و تثليث:
با توجه به تبيين تثليث، بايد گفت كه اين گزاره، با هيچ توجيهي از نظر عقل پذيرفتني نيست. زيرا در ستيز با حكم عقل مي باشد. ممكن است گزاره هاي ديني موافق عقل باشد و ممكن است موافق عقل نباشد اما عقل گريز باشد مانند تعداد ركعات نماز و ... اما هيچ گزاره ديني نبايد در تضاد كامل و صريح با عقل باشد والّا از حقانيت برخوردار نيست. تثليث گزاره عقل ستيز است. به دلائل ذيل: 1) تثليث با توحيد حقيقي متباين است بگونه اي كه با فطرت و بديهيات اوليه عقلي در تضاد مي باشد. مثل اينكه بگوئيم عدد يك همان عدد سه است. و برعكس. 2) اگر هر يك از اقانيم سه گانه خداوند كامل و تمام عيار باشد، مستلزم تعدد خداوند است. و شرك صريح و بي نقاب مي باشد. عقل هرگونه مانند و بديل و شريك را از خداوند كامل غني بالذّات و واجب الوجود نفي مي كند. زيرا موجودي كه صداقت در وجود و تمحض تام در كمال و وجود دارد، هرگز تعدد پذير نيست. والا مستلزم محدوديت و تركيب و احتياج است. و با غناي ذاتي و أطلاق آن ناسازگار است.
تثليث و تركيب خارجي:
اگر از تعدد خداوند صرفنظر كنيم و بگوييم سه گانه بودن خداوند ولو با بساطت و وحدت خداوند متعارض است، اما امكان اينكه خدائي در يك تركيب طبيعي، اتحاد پيدا كند، وجود دارد. اما واقع غير اين است زيرا مراد از تركيب در اينجا تركيب خارجي كه عبارت از ماده و صورت است، مي باشد چنين تركيبي وقني ممكن است محقق شود كه سه چيز، يكسان و برابر مطرح نباشد بلكه يكي استعداد و قوة محض است و ديگري فعليت محض در حالي كه در تثليث أب و ابن و روح القدس چيزي به عنوان قوه و فعل مطرح نيستند. بنابراين تركيب اب، و ابن و روح القدس، ناممكن است. و غيرقابل تحقق است. اگر مراد از تركيب تثليث، تركيب ذهني يعني امكان وجودباشد نيز سخن مردود است زيرا اوّلاً هيچ يكي از اقانيم ثلاثه بصورت متفاوت ممكن و وجود مطرح نشده است برغم اينكه اگر چنين چيزي را با تسامح بپذيريم بايد قبول كنيم كه تمام ممكنات شايستگي الوهيت را دارا است.
اگر تثليث را يك راز ايماني و تعبدي تلقي كنيم در اين صورت چرا تربيع و تخميس و ... را به عنوان يك راز ايماني قبول نمي كنيم براي اينكه تثليث نسبت به تربيع و... هيچ رجحاني ندارد. همگي به يك اندازه عقل ستيز مي باشد. تثليث بدان علّت به نام راز ايماني مطرح شده است كه با عقل و خداوند در ستيز است. پس هر چيزي كه ضد عقل باشد مي تواند يك راز ايماني بحساب آيد!! مزيد بر اينكه مستلزم تعارض عقل با دين مي گردد در حالي كه نبايد دين با عقل در تعارض باشد.
ريشه تثليث: قرآن كريم نسبت فرزند داشتن به خداوند،[6] و نيز غلو درباره بندگان خداوند را[7] (كه الوهيت مسيح و تثليث از مصاديق بارز غلو مي باشد) پيروي از توهمات و تمايلات اقوام مشرك پيشين مي شمارد. بنابراين ريشه تثليث در عقايد مشركان و بت پرستان نهفته است كه در مرور زمان وارد انديشه مسيحيت گرديده است. بخصوص ثالوث هندي كه مركب از «كريشنا»، «برهما»، و «سيفا» مي باشد كه قديمي ترين تثليث در انديشه مشركان است.[8] مزيد بر اين كه در عهد جديد درباره تثليث سخن گفته نشده است و تا سال 180 ميلادي از تثليث خبري نبود بعد از آن تاريخ است كه مسيحيت با تثليث مواجه مي شود.[9]
نتيجه: تثليث علاوه بر اينكه ضد عقل و انديشه سالم است. ريشه در اناجيل موجود هم ندارد. بلكه تاريخ ورود آن در مسيحيت قريب دو قرن بعد از ظهور مسيحيت بوده است. و مشابهت سابقه آن در عقايد مشركان اثبات مي كند كه چنين گزاره اي غير ألاهي و ديني است. و هرگز از حقيقت برخوردار نيست باطل محض و امر كاملاً موهوم و خرد آزار است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . الميزان، ج 6، از ص 70 تا ص 79، ذيل آيه 73 مائده، مؤسسه مطبوعاتي اسماعيليان، طبع سوم، 1390 هـ . ق.
2 . شيرازي، آيت الله مكارم، تفسير نمونه، ج 4، از 220 تا 230، دارالكتب الاسلامية، طهران، بي تا.
3 . رضا، رشيد، تفسير المنار، ج 6، از ص 88 تا ص 102، طبع دوم، دارالمعرفة، بيروت، بي تا.
[1] . توفيقي، حسين، آشنايي با اديان بزرگ، سمت،چاپ دوم، 1381، ص 149.
[2] . همان/147.
[3] . همان/149.
[4] . جان بي ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حكمت، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چ چهارم، 1370، ص 643.
[5] . رشيد رضا، المنار، بيروت، دارالمعرفة، چاپ دوم، بي تا، ج 6، ص87 ـ 86.
[6] . توبه/30.
[7] . مائده/77.
[8] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلامية، بي تا، ج5، ص49.
[9] . آشنايي با اديان بزرگ، ص 148.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مسيح از دو ناحيه مورد جفاي بزرگ واقع شد، جفاي يهود كه برخلاف بشارت تورات به آمدنش و معجزات فراوان، با تعصب و عناد به مخالفتش برخاستند. و بدتر از آن جفاي پيرواني بود كه دربارهاش مبالغه نموده و وي و روحالقدس كه واسطه فيض بود، را همرديف خدا قرار دادند.و به اين ترتيب مثلثي شكل پذيرفت كه بحث و مجادله فراوان و تبعيد و كشتار را به ارمغان آورد.
اعتقاد به تثليث در ميان مسيحيان اوليه جايي نداشته و بعدها پيدا شده است. گفته شده كه اولين بار چنين عقيدهاي از ناحيهي پولس وارد مسحيت شده است.[1] پولس در ابتدا يهودي متعصبي بوده كه وظيفه آزار و شكنجه و كشتار مسيحيان را بر عهده داشته است. در سفري به دمشق، جهت دستگيري مسيحيان، ناگهان در نزديكي اين شهر، دچار تحول روحي شده و به مسيح ايمان ميآورد.
اين كه واقعاً چه عاملي موجب ميشود انساني با چنين پيشينه تاريكي، ناگهان در صف مقدّم ايمانآورندگان به مسيح قرار گيرد، به درستي روشن نميباشد. و هيچ كس نميتواند بگويد چه فرايند طبيعي شالودة اين تجربه سرنوشتساز بوده است! خستگي سفري طولاني، حرارت آفتاب بيابان، شايد گرمازدگي، بدني ضعيف و احتمالاً مصروع،و روحي دستخوش شكنجة ترديد و احساس گناه، همه بر روي هم در به ثمر رساندن فرايند نيمه آگاهانهاي كه اين منكر متعصب را بدل به تواناترين واعظ مسيح تبديل كرد، محتملاً نقش داشتهاند.»[2]
آموزهي تثليث
تثليث به اين معناست كه خداوند در سه شخص: خداي پدر، خداي پسر و روحالقدس ظهور يافته است. براساس اين نظر، خدا در عين حال كه يكي است،ولي در سه شخصيت يعني خداي پدر، خداي پسر و خداي روحالقدس موجود ميباشد. و هر سه آنها در تمام صفات الهي از جمله ازليت، قدرت و جلال با هم برابرند.[3]
آموزهي تثليث اولين بار در شوراي نيقيه (325 م) و بعد از آن در قسطنطنيه (381 م) و شوراي كالسدون (451 م) مورد تأييد پدران كليسا واقع شد. شوراي نيقيه بيشتر به واسطه فشار قسطنطين امپراطور روم، كه خود سهمي در مذاكرات داشت،به هدفش كه برابري كامل عيسي و روحالقدس با خدا بود، دست يافت.[4]
اين اعتقاد نامه از همان آغاز از طرف بسياري، مورد مخالفت واقع شد. از جمله اين افراد آريوس كشيش برجسته اسكندريه بود كه به لحاظ علم و زهدش، مورد احترام همگان بود، عقيده آريوس اين بود كه «خدا از خلقت كاملاً جداست، پس ممكن نيست مسيحي را كه به زمين آمده و چون انسان تولد يافته است با خدايي كه نميشود شناخت، يكي بشماريم.همان ورطهاي كه انسان را از خالق خود جدا مينمايد، ما بين خدا و پسر وي عيسي مسيح نيز موجود است....»[5]
از آنجا كه عقايد آريوس به سرعت از ناحيه مسيحيان مورد استقبال واقع شد، اسقف اسكندريه، مجلس تشكيل داده و در آن با رأيگيري،آريوس و دو نفر از پيروانش را از كليسا اخراج نمود. پس از اين واقعه و اوجگيري دامنهي نزاع بود كه قسطنطين درصدد برآمد با تشكيل شورايي در نيقيه آتش اين جنگ را خاموش كند. جالب اين است كه هر چند امپراطور هنوز تعميد نگرفته بود، در اين شورا به عنوان مدير جلسه حاضر شد.[6] اكثر حضّار اصولاً موضوع بحث جلسه را نفهميده و منتظر بودند مبارزه يكطرفه شده تا با همان طرف همآواز گرديده، قضيه را خاتمه دهند.[7] اعتقادنامه شوراي نيقيه را تاريخنويس معروف به يوسيبيوس، از دوستان امپراطور، نوشته و اكثر حاضران آن را پذيرفتند. ولي آريوس و پنج نفر از همراهانش كه آن را نپذيرفته بودند، از طرف قسطنطين تبعيد گرديدند.[8]
انگيزه اعتقاد به تثليث
پيدايش و رشد تثليث در ميان مسيحيت، از انگيزههاي مختلفي برخوردار است كه برخي از آنها عبارتند از :
1 . اقتباس از فرهنگ بيگانه: پس از آنكه ميان حواريان مسيح و پولس بر سر تفسير حقايق ديني، اختلاف افتاد، وعليرغم تأكيد حواريان بر رعايت كامل شريعت موسي، پولس تنها تعميد را دربارهي ايمان غير يهوديان كافي ميدانست.[9] سرانجام، عليرغم اينكه وظيفه پطري، تبليغ در ميان يهود و غير يهود بود.[10] پولس با اينكه محضر مسيح را درك نكرده بود، ادعا نمود كه وظيفه تبليغ غيريهود از جانب مسيح به وي الهام شده است:[11] پس از مدتي پولس توانست فرقهي طرفداران شريعت موسي را مغلوب و ديدگاههاي مخصوص خود را دربارهي دين مسيح عرضه نمايد. اين تعاليم به گونهاي بود كه با تفكرات هلني و رومي كه مردم غير يهود براساس آن پرورش يافته بودند،هماهنگي داشت. از جمله اين عقايد نظريه تثليث است كه بيشتر ريشه در فلسفه نوافلاطوني دارد. دربارهي ريشهي اين عقيده گفته شده: «پلوتينوس به دو فيضان از خداي اكبر قائل بود:يكي عقل الهي كه با مسيح همانند دانسته شد، و ديگري اراده الهي كه تبديل به روحالقدس شد.»[12] البته خداي مسيح وجه مزيتي كه نسبت به خدايان اساطيري روم و يونان داشت، اين بود كه بر خلاف آنها،خدايي ملموس بود.[13] به اين ترتيب مسيحيت توانست از ميراث فرهنگي شرك، چيزهايي وام بگيرد و به صورتي سودمند آنها را جذب و استفاده نمايد.[14] و خود را به عنوان ديني پويا و ديناميك كه صرفاً در گذشتهها متوقف نيست، قلمداد كند![15]
2 . جدايي از دين يهود: در آغاز مسيحيت در درون يهود تفسير شده بود، مسيحيان همانند يهود به كنيسه رفته و همان دعاها را خوانده و بر انجام كامل شريعت موسي تأكيد داشتند. تنها وجه تمايز آنها،اعتقاد به مسيح موعود بود. اما عدهاي درصدد بودند كه شكل و محتوايي به مسيحيت بدهند كه كاملاً از دين يهود جدا شود. اين دسته كه در رأس آنها پولس رسول قرار داشت دست به خلق تعاليم جديدي در مسيحيت زدند آنها احساس ميكردند يكي از جهاتي كه ميتواند با يهود ايجاد فاصله نمايد، نگرش به خدا ميباشد، به نظر آنها خداي تورات (يهوه) با انسان فاصله دارد. و به همين دليل چنين خدايي نميتواند با انسان رابطه داشته و يكديگر را دوست بدارند. از اينرو نياز است كه خدا به گونهاي تصور شود كه اين فاصله از ميان برود، به همين دليل قائل شد كه عيسي در قالب جسم زمين، خدا را مكشوف ساخته ورحالقدس به عنوان يك شاهد ابدي بر چنين فيضي بوده است. از اين رو خدا را به منزله پدري دانست كه به تمام نوع بشر توجه و محبت كرده بدون اينكه موجودي مجهول باشد.[16]
3 . مبالغه دربارهي مسيح، مسيحيت از آنجا كه درصدد اثبات برتري پيامبر و دين خود بر جهانيان بود، دربارهي مسيح مبالغه كرده و وي را به عنوان خدا، موجودي ازلي فرض نموده كه وجودش قبل از همه پيامبران بوده و به همين دليل بر همهي آنها برتري دارد آنچه كه ميتوانست زمينهساز چنين انحراف بزرگي دربارهي مسيح باشد، خلقت خاص وي بدون پدر بود. در اين ميان، روحالقدس نيز به عنوان واسطه چنين فريضي، بايستي جايگاه خاصي مييافت. اين بود كه مسيحيت نظريه تثليث را براي خود رقم زد. دربارهي رفع ابهام از آفرينش خاص مسيح، به چند نكته بايد توجه نمود:
اول: آفرينش خارقالعاده مسيح در واقع نشانه اي معجزهگونه براي نبوت وي بوده است.[17] اين مسئله خصوصاً با توجه، به تولد وي در ميان قوم يهود كه تعصب خاصي نسبت به دين خود داشته و پيامبر آينده را منجي بني اسرائيل ميدانستند، حائز اهميت است.
دوم: وجود خاص مسيح، نشان از رحمتي براي مردم بود،[18] رحمتي معنوي كه موجب هدايت و كمال بود و رحمتي مادي كه بيماري و آلودگي را از جامعه ميزدود.
سوم: نشان از مقام قدسي و طهارت ما در مسيح، مريم مقدس داشت، كه چگونه انساني برگزيده شايسته تحمل روحالهي ميشود.[19]
بنابراين فيض وجود مسيح، نه تنها زمينهاي براي شرك و خدايي مسيح و روحالقدس فراهم نميآورد، توحيد كامل خدا را در خلقت پيامبري الهي، نشان ميدهد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . تفسير الميزان،علامه طباطبايي، ج 6، ص 73.
2 .تفسير نمونه، مكارم شيرازي، ج 4، ص 224.
3 . مقدمهاي بر شناخت مسيحيت، گروه نويسندگان، بخش تثليث، همايون همتي.
[1] . ر.ك: احمدشلبي، مقارنة الاديان، قاهره، مكتبة النهضة المصريه، دهم،1998، ج 2، ص 138.
[2] . ويل دورانت، تاريخ تمدن، گروه مترجمين، سازمان انتشارات...، دوم، 67، ج 3، ص 682.
[3] . ر.ك: جان والوورد، خداوند ما عيسي مسيح، مهرداد فاتحي، كليساي جماعت رباني، ص 2 ـ 3.
[4] . هنري بمفورد پاركز، خدايان و آدميان، محمد بقايي (ماكان)، قصيده،1380، ص478.
[5] . و.م . ميلر، تاريخ كليساي قديم در امپراطور روم و ايران، علي نخستين، ندارد، 1931، ص240.
[6] . همان، 242.
[7] . همان، 243.
[8] . همان، 244.
[9] . ر.ك: اعمال رسولان، باب پانزدهم.
[10] . ر.ك: همان، باب دهم و يازدهم.
[11] . رساله پولس، غلاطيان، 2: 7 ـ 8.
[12] .خدايان و آدميان، ص 479.
[13] . اشپيل فوكل، تمدن مغرب زمين، محمدحسين آريا، اميركبير،1380، ج1، ص260.
[14] . گروه نويسندگان، جهان مذهبي، دكتر عبدالرحيم گواهي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي. 74، ج 2، ص726.
[15] . همان.
[16] . ر.ك: تاريخ كليساي قديم در امپراطوري روم و ايران، ص 241.
[17] . مريم/21.
[18] . همان.
[19] . آل عمران/2.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از هر چيز بهتراست درباره اين اعتقاد (كفاره) توضيحي داده شود. شايد تمام مذاهب و اديان براي بخشش گناهان خود تعليماتي آورده باشند امّا مسيحيت برخلاف اغلب اديان در اين باره داراي آموزة خاصي است. چون غالب مذاهب معتقدند كه انسان بايد خودش كاري انجام دهد تا كفاره گناهانش شود. ولي مسيحيت تعليم مي دهد كه خدا خودش براي كفاره گناه بشر كاري انجام داده كه همان تصلب حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ باشد.
منشأ اعتقاد به كفاره و فدا در مسيحيت:
مسيحيان معتقدند آدم ابوالبشر با خوردن از درخت ممنوعه گناه كرد و از بهشت رانده شد و آينده خود و فرزندانش با اين عصيان تيره گرديد و بار گناه بر دوش حضرت آدم و فرزندانش قرار گرفت و خداوند اگر مي خواست تمام فرزندان آدم را براي خطاي پدر به هلاكت ابدي و عذاب دائم مخلد سازد كه با رحمتش منافات داشت و اگر مي خواست همه را بي مورد بيامرزد با عدالتش منافات داشت اين اشكال همچنان باقي بود تا به وسيله فداي مسيح حل شد. يعني مسيح خود را فدا كرد تا بني آدم از هلاكت ابدي نجات يابد.[1]
اين اعتقاد (فدا ـ كفاره) مسيحيت از جهاتي مورد مناقشه است.
اوّلاً: بايد دانست كه اين موضوع كه اساس دعوت مسيحيت را تشكيل مي دهد در اناجيل نبوده و مسيحيت ابتدائي خالي از اين مطلب مي باشد. عيسويان خود نيز به اين حقيقت اذعان دارند كه عيسي ـ عليه السّلام ـ به اين امر اشاره اي نكرده است. آنچه از متون مذهبي مسيحي بدست مي آيد اين است كه اين فكر را نخستين بار پولس اظهار داشت: (گناه با هبوط آدم در جهان پيدا شده است)[2] پس از وي اين اعتقاد كم كم رواج گرفت كه عيسي ـ عليه السّلام ـ فديه خدا بوده و با قرباني كردن خود بشريت را از گناه بري الذّمه نمود.[3]
ثانياً: بحث فدا از طرف خود مسيحيان مورد نقد قرار گرفته است. مانند، پلاز، كه يكي از كشيشان به نام بود او به اتفاق جمعي از اصحاب خود موضوع گناه ازلي را منكر شده و آزادي ارادة شخصي را در اعمال مدخليت تام دانسته و سرايت گناه يك فرد به ديگران را بي موجب شمرد.[4]
همچنين، پلاكيوس روحاني انگليسي معتقد بود كه گناه آدم فقط در خودش تأثير داشت و روح انساني مستقيماً توسط خداوند بدون گناه خلق مي شود و از تمايلات فاسد آزاد است و از خدا اطاعت مي كند.[5]
ثالثاً: هدف از بعثت انبياء هدايت بشر بوده اگر قرار است نبي با فداي خود امتش را نجات دهد ديگر براي هدايت و راهنمائي امت خود اين همه زحمات را متحمل شدن لازم نيست.
رابعاً: از حيث نقل و عقل هر كس در گرو اعمال خويش است. كه آيات شريفة قرآن به اين امر تصريح دارند مانند آيه: (كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ)[6] هر نفسي در گرو عملي است كه انجام داده است. و آيه (لِيَجْزِيَ اللَّهُ كُلَّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ)[7] اينگونه عذاب بر آن است تا خداوند هر شخص را به كيفر كردارش برساند. و همچنين آيه شريفه (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى)[8] هيچ كس بار گناه ديگري را به دوش نمي گيرد، (و در نتيجه) با صراحت ديدگاه مسيحيت را ردّ مي كند.
و از حيث عقل هم براي خداي عادل و حكيم قبيح است كه به خاطر گناه ديگران فرد ديگري را مجازات كند.
خامساً: اصل منشأ اعتقاد مسيحيت مردود است، چون تمام پيامبران الهي از جمله حضرت آدم در معتقدات شيعه از گناه معصوم اند. اصولاً در بهشتي كه آدم و حوا در آن متنعم بودند هنوز تكاليف مولوي الهي تشريع نشده بود و اوامر الهي ارشادي بوده است و آياتي كه در قرآن در آن تعبير به ذنب در مورد آدم ـ عليه السّلام ـ شده بايد آنها را به اصل معناي لغوي حمل نمود.[9]
سادساً: طبق صريح آيه قرآن حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به صليب كشيده نشده و كشته نشده است بلكه (امر) براي آنها مشتبه شده است. (وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ).
با توجه به نكات مذكور، مسيحيت براي اثبات عقيده خود هيچ دليل و برهان ندارند. بلكه از جمله جعليات و تحريفاتي است كه مسيحيت در دين و عقيدة خود انجام داده اند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. همايون همتي، ناشر نقش جهان، چاپ 1379.
2. هاروي، كالس، مسيحيت، مترجم عبدالرحيم سليماني اردستاني، ناشر مركز تحقيقات اديان و مذاهب.
3. اگريدي، جوان، مسيحيت و بدعتها، مترجم عبدالرحيم سليماني، ناشر طه.
4. شكور، محمد جواد، خلاصة اديان، انتشارات شرق، چاپ 6، سال 1377.
5. برايان ويلسون، دين مسيح، مترجم حسن افشار، ناشر نشر مركز تهران، تاريخ 1381.
6. ايزد پناه، مهرداد، آشنايي با دين مسيح، ناشر محور، مكان تهران، 1381.
7. مصفل صفا، در نقد كلام مسيحي، احمد علوي عاملي، ناشر بي تا، مكان قم، 1373.
[1] . نوري، يحيي، آئين مسيحيت و يهوديت، ناشر علم و دين، چاپ دوم، ص 90ـ89.
[2] . رسالة روميان/3:5و 18.
[3] . آئين مسيحيت، ص 91.
[4] . همان، ص 92.
[5] . زيبايي نژاد، محمدرضا، درآمدي بر تاريخ و كلام مسيحيت، انتشارات اشراق، ص103.
[6] . مدثر/38.
[7] . ابراهيم/51.
[8] . فاطر/18.
[9] . درآمدي بر تاريخ و كلام مسيحيت، ص 171.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تمام اقوام جهان در انتظار يك رهبر و منجي بزرگ به سر مي برند كه هر كدام او را به نامي مي خوانند ولي همگي در اوصاف كلي و اصول برنامه هاي او اتفاق نظر دارند.
بنابراين بر خلاف آنچه شايد بعضي مي پندارند مسالة ايمان به ظهور يك نجات بخش بزرگ اختصاص به اعتقاد مسلمانان نداشته بلكه اسناد و مدارك موجود نشان مي دهد كه اين يك اعتقاد عمومي و قديمي در ميان همة اقوام و اديان شرق و غرب است.
در بين بودائيان، زرتشتيان، يهوديان و مسيحيان از منجي با نام هاي گوناگون ياد شده است حتي كساني هم كه پيرو هيچ كدام از شرايع آسماني نمي باشند در ظلمات بيدادگري و ناامني به انتظار يك مصلح عمومي و منجي جهاني به سر مي برند كه روزي خواهد آمد و جهان را از هر ظلم و شرارت نجات خواهد داد.[1]
در دين مسيح اعتقاد به بازگشت حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ در استمرار تعاليم آسماني مسيح تاثير داشته است.
قسيس فندراكماني مسيحي در ص 271 ميزان الحق بسي اصرار و پافشاري دارد كه مورد بشارت در اين قيام جهاني خود مسيح است كه در آخرالزمان از آسمان فرود مي آيد و زمام امور بشريت را به دست مي گيرد. چنانكه آياتي از انجيل كه به نزول مسيح در زمان آخرالزمان بشارت مي دهد بر اين دعوي گواه است.
مسيحيان معتقدند كه آن حضرت بعد از به صليب كشيده شدن از قبر برخاسته به آسمان رفت و در آخر الزمان مراجعت خواهد نمود.[2]
در مكاشفات يوحنا پس از آنكه اشاره به ولادت منجي عالم بشريت شده به برخي از خصوصيات و ويژگي هاي آن نيز اشاره شده است:
1. ويژگي اول آن را قائم به شمشير خوانده كه با عصاي آهنين بر بشريت حكومت كند.
2. منجي كه دشمن فكر مي كند مرده است و نمي تواند كاري انجام دهد بر مي گردد و بشريت را نجات مي دهد.
3. نشانه ها و ويژگي هايي كه در كتب عهد جديد (اناجيل و ملحقات) آن از آن جمله در انجيل متي فصل 24 آمده است كه برق از مشرق بيرون مي آيد و تا به مغرب ظاهر مي گردد. آمدن فرزند انسان نيز چنين است. خواهند ديد فرزند انسان را بر ابرهاي آسمان كه مي آيد با قدرت و جلال عظيم.
4. در مكاشفات آخرالزماني مسيحي، پايان جهان يگانه خواهد بود. فقط يك بار صورت خواهد گرفت همان گونه كه تكوين عالم تنها يكبار صورت پذيرفته است.
5. در انجيل متي و مرقس و لوقا نيز مفصلاً حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ بشريت را امر به انتظار روز موعود و فرارسيدن منجي عالم بشريت با علامات عظيم آسماني نموده است.
6. در انجيل لوقا نيز از قول حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ آمده است: «كمرهاي خود را بسته و چراغهاي خود را افروخته داريد و شما مانند كساني باشيد كه انتظار آقاي خود مي كشد كه چه وقت از عروسي مراجعت كند تا هر وقت بيايد و در را بكوبد بيدرنگ براي او باز كنيد.»[3]
و نيز در عهد جديد بيانات و اشاراتي راجع به ظهور منجي عالم بشريت شده است مانند ابواب 11 و 12 مكاشفات يوحنا كه مطابق است با اشارات كتب عهد عتيق. به هر حال فطرت و نهاد آدمي به وضوح صدا مي زند كه سرانجام صلح و عدالت جهان را فرا خواهد گرفت و بساط ستم بر چيده مي شود، چرا كه اين خواست عمومي انسان هاست.[4]
نكتة بسيار قابل تامل كه در جهان مسيحي و اديان الهي مطرح مي شود اين است كه دوره مقدم بر پايان جهان كه آخرالزمان بلافاصله پس از آن خواهد آمد، زير حكم و فرمان منجي عالم بشريت خواهد بود.
منجي عالم بشريت با تمامي علامات و خصوصيات توسط وحي و انبياء الهي معرفي شده و جاي ترديد براي صاحبان عقل و علم باقي نگذارده است.
با اندك تأمّلي در بشارت فوق ميتوان نتيجه گرفت كه مقصود از فرزند انسان، بزرگترين نمونه انسانيت و شاخص ترين مولود عالم انساني، كسي جز مهدي ـ عليه السلام ـ نيست كه تمامي امت ها، دور او گردآيند و زمام امور را در كف با كفايت خود بگيرد. به ويژه علماي انجيل اگر بر حسب فرمان حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ پرده هاي تعصب و تاويلات نابجا را از گوش دل به كنار بزنند و با نظر حق بين خود بنگرند مي بينند كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ از چه كسي بشارت مي دهد.[5]
آنچه از عقيدة مسيحيت در مورد منجي عالم بشريت مطرح است اين كه حضرت مسيح مصلح جهاني و موعود عالم مي باشد در اين عقيده مي توان گفت كه آنها برخي از واقعيت هاي مربوط به منجي عالم بشريت را يا نمي گويند و يا انكار مي كنند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. عهد جديد، ترجمه يوناني، چ اول، انتشارات انجمن كتاب مقدس.
2. اديان زنده جهان، تاليف رابرت ا. هيوم، ترجمة عبدالكريم گواهي.
3. تاريخ جامعه اديان، تاليف جان بي . ناس.
4. بشارات عهدين، تاليف دکتر محمد صادقی.
[1] . محمدي، صادق، بشارت عهدين، ناشر دارالكتب اسلامي، چاپ چهارم، 1362، ص261 ـ 263.
[2] . همان، ص 261.
[3] . عهد جديد، ترجمه يوناني، انتشارات انجمن كتاب مقدس، چاپ دوم، 1978م، ص669.
[4] . رابرت ا. هيوم، اديان زنده جهان، ترجمه عبدالكريم گواهي، نشر فرهنگ اسلامي، چاپ سوم، 1373، ص351.
[5] . ريچارد بوش، جهان مذهبي (اديان در جوامع امروز)، نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اول، 1374، ج2، ص360.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تحقيقات تاريخي نشان داده است كه بت پرستي انسان هاي اوليه، در همه اشكال گوناگونش حركتي قهقرايي و انحرافي از يك اعتقاد صحيح و اساسي است و نيز توحيد و يگانه پرستي يهود و مسيحيت و اسلام در مقابل انديشه شرك و بت پرستي قرار داشته و مايه هدايت بشر به سوي حق و سعادت آنان مي باشد.
تاريخ مسيحيت، از اعتقاد به خداي واحد، شروع شد و سپس اين اعتقاد پاك و خالص از بين رفت. ولي با از بين رفتن اعتقاد به توحيد خالص هرگز گزارش نشده است كه مسيحيت به بت پرستي (اصطلاحي) گرايش پيدا كنند، يعني بت پرستي به معناي اعتقاد به خدايان فراواني در اشكال مختلف كه برخي از اين خدايان به شكل انسان و حيوان و احياناً تركيبي از اين دو از جنس سنگ، فلز يا مواد ديگر با اين باور كه آنها در زندگي آنان در محبت خير و شر و يا شفاعت در نزد خداوند تأثير گذار بوده و يا به عنوان خدا مورد پرستش قرار گرفته باشد.
لكن در عين حال عقيده به تثليث در دين مسيحيت مورد قبول واقع شد. نتيجة اين تغيير و تحول نابجا، گيجي و حيرتي بود كه مردم را هر چه بيشتر از سلامت عقلي و فكري دور ساخت.
در قرون اخير عده اي از دانشمندان غربي مشاهده كرده اند كه بين عقايد مسيحيان و اديان هندي تشابه عجيبي وجود دارد. آنان در مطالعات خود متوجه شدند كه عقايد تثليث، فدا، تصليب و ساير مسائل اعتقادي مسيحيان عيناً در مذاهب بت پرستان وجود داشته و در اعتقادات بني اسرائيل سابقه اي نداشته است.[1]
از اين رو اعتقاد به تثليث كه بعد از حضرت عيسي بوجود آمده است، در واقع برگرفته از آيينهاي ديگري بوده است.
قرآن مجيد معتقد است كه موضوع تثليث در اديان ديگر سابقه دارد و مسيحيان پس از رفتن مسيح، سه گانه پرستي را از اديان ديگر گرفته و آن را با آئين پاك مسيح كه جز يگانه پرستي چيزي نبوده است، در هم آميخته اند. قرآن مي فرمايد:
مسيحيان گفته اند كه مسيح فرزند خدا است، اين سخني است كه آن را در زبان مي گويند آنان خود را شبيه كساني مي سازند كه پيش از آنان (به وسيلة اين عقيده)كفر ورزيده اند و از رحمت خدا دور باشند، چگونه «با ديدن دلائل يگانگي خدا» از راه حق منحرف مي شوند.[2]
بنابراين تعجب نخواهيم كرد كه پس از رفتن حضرت مسيح از ميان پيروان خويش، موضوع سه گانه پرستي كه نمونه اي از شرك مي باشد به محافل ديني مسيحيان راه يابد و با خون و گوشت آنان آميخته گردد.[3]
سوسينوس از احياگران عقيدة توحيد (قرن شانزدهم و هفدهم) در مسيحيت كه مقالات متعددي در ردّ تثليث نگاشته، اعتقاد به تثليث را شرك خوانده و معتقد است كه كتاب مقدس بعداً براساس عقيدة تثليث دوباره تنظيم شده است.[4]
اكنون بايد ديد كه مقصود از «تثليث» كه گاهي نيز به آن «ثالوث اقدس» مي گويند چيست، روشن ترين معرف براي حقيقت تثليث همان است كه مؤلف كتاب مقدس مستمر هاكس آمريكائي بيان داشته است.
وي مي گويد: «طبيعت خدايي» از سه اقنوم متساوي الجوهر مي باشد، يعني خداي پدر و خداي پسر و خداي روح القدس، خداي پدر خالق جميع كائنات است به واسطة پسر و پسر فادي، و روح القدس پاك كننده مي باشد و لكن بايد دانست كه اين هر سه اقنوم را يك رتبه و عمل است.[5]
اقنوم در لغت به معني «اصله» و شخص است و همان طور كه تصريح مي كنند آنان براي هر يك از اين سه خدا يك رتبه، يك درجه و يك عمل معتقد هستند.
اكنون بايد از پيروان تثليث پرسيد آيا مقصود از خدايان سه گانه چيست؟ در اين جا مي توان تثليث را به دو صورت زير كه هيچ كدام مناسب مقام ربوبي نيست، تصور نمود:
1. هر كدام از خدايان سه گانه وجود مستقل دارد و هر كدام با وجود و تشخصّ خاصي خودنمائي مي كنند. به عبارت ديگر يك طبيعت است، اما سه فرد دارد و هر فردي خداي تام و مستقلي است، يك چنين تثليث همان شرك جاهلي است كه در مسيحيت به صورت خدايان سه گانه تجلي كرده است. در صورتي كه دلائل توحيد و يگانگي هر نوع شرك و دو بيني را براي خدا ابطال كرده است. و به حكم اين دلايل ممكن نيست كه براي خدا نظير و شريكي تصور كرد.
2. تفسير ديگر «تثليث» اين است كه اقانيم سه گانه بدون اين كه هر كدام داراي تشخّص و استقلال باشد، بر اثر تركيب و به هم پيوستگي خداي جهان را تشكيل داده اند و در حقيقت هيچ يك از اين اجزاي سه گانه خدا نيست، بلكه خداي جهان همان نتيجه اي است كه از تركيب اين سه اقنوم توليد مي گردد.
اشكال اين نوع تفسير اين مي شود كه خدا در نتيجه مركب مي شود و در تشخّص و تحقق خود نياز به اجزاي خويش پيدا مي كند و تا اين اجزا دست به دست هم ندهند و به هم آميخته نشوند، خداي جهان تحقق نمي پذيرد، در اين صورت مسيحيت با بن بستهاي بدتري روبرو مي شود.
بنابراين مسيحيت بعد از حضرت مسيح دچار شرك شدند كه با عقيدة تثليث خود نمايي مي كند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. افسانه هاي بت پرستي در آيين كليسا، ترجمة عبدالرحيم خلخالي
2. الهيات مسيحي ترجمه ط. ميكائليان انتشارات حيات ابدي
3. تاريخ اديان علي اصغر حكمت.
4. عيسي اسطوره يا تاريخ؟ ترجمه حسين توفيقي
5. پسر خدا در عهدين و قرآن، عبدالرحيم سليماني اردستاني
6. مسيحيت و بدعت ها، ترجمة عبدالرحيم سليماني اردستاني
7. جهان مسيحيت ترجمه مسيح مهاجري
8. كلام مسيحي، ترجمه حسين توفيقي.
9. مفهوم انجيلها ترجمه، محمد قاصي.
[1] . توفيقي، حسين، آشنايي با اديان بزرگ، انتشارات سمت، چاپ ششم، 83، ص141.
[2] . آيه/30.
[3] . سبحاني، جعفر، راه خدا شناسي و شناخت صفات او، انتشارات مكتب اسلام، چ اول، 1375، ص376.
[4] . زيبائي نژاد، محمد رضا، تاريخ و كلام مسيحيت، ناشر معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامي، چ دوم، 76، ص142.
[5] . قاموس كتاب مقدس، ص344، به نقل از راه خدا شناسي، ص382.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از اينكه با مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه علميه مكاتبه نمودهايد صميمانه تشكر ميكنيم، اميد آن كه تحقيق و پاسخ ارايه شده رهگشاي انديشه پويشگرتان باشد.
مسيحيت عهد قديم (تورات) و عهد جديد (مجموعه 27 كتاب و رساله) را كتاب مقدس خود دانسته است. تورات به خاطر پرنمودن خلاء ناشي از نداشتن احكام، و يا تطبيق پيشگوييهاي آن بر مسيح، در نزد مسيحيت كتاب مقدس ميباشد. عهد جديد مشتمل بر چهار كتاب انجيل (متي، مرقس، لوقا و يوحنّا) و كتاب اعمال رسولان، سيزده يا چهارده رساله منسوب به پولس، رسال يعقوب، دو رساله منسوب به پطرس، سه رساله منسوب به يوحنّآ، رساله يهود او كتاب مكاشفه يوحنّآ، ميباشد. در اين بيان هر چند ظاهراً هويت نويسندگان همة بخشهاي عهد جديد روشن شده است.[1] ولي نويسندة رساله عبرانيان، مشخص نميباشد.
دربارة نويسندة «رساله عبرانيان» احتمالهاي فراواني داده شده است، از جمله اين افراد ميتوان به پولس، برنابا و اپلس، اشاره نمود.[2]
با توجه به اينكه كليسا همواره در صدد بوده قسمتهاي مختلف عهد جديد را، حواريان عيسي يا كساني كه مطالب خود را از شهود دست اوّل، دريافت كردهاند، نسبت دهد؛ بايد ديد چرا رسالههاي مجهول الهويهاي را به عنوان بخشي از كتاب مقدس، پذيرفته است؟!
مخاطب رساله عبرانيان
واژه عبرانيان از عابر به معني شخص كنعانيان عبوركننده، و نام جدّ حضرت ابراهيم بوده است. و چون ابراهيم از گذرگاه فرات گذشته، به سرزمين فلسطين آمده، وي را به عبراتي لقب دادند.[3]
قوم يهود در ابتدا به عبرانيان و بعد از آن به اسرائيليان (بني اسرائيل)، و پس از اسارت بابل به يهود خوانده شدند. و
رسالة عبرانيان احتمال ميرود نامهاي بوده كه نويسندة آن به مسيحيان يهودي نژاد نوشته است.[4]
رسالة عبرانيان، معماي عهد جديد
رسالة عبرانيان زمان نگارش آن و نويسنده و مخاطب آن مشخص نميباشد، به همين دليل يكي از مفسرين كتاب مقدس به نام «اسكات»ميگويد: رساله عبرانيان از بسياري جهات معماي عهد جديد محسوب ميشود.»[5] به خاطر وجود اين مشكلات نام اين رساله در اولين فهرستي كه از كتب عهد جديد در سال 170 م تهيه گرديد، وجود نداشته است.[6]
رساله عبرانيان و انتساب آن به پولس
رساله عبرانيان با توجه به نامشخص بودن نويسنده آن، چرا به پولس نسبت داده شده است؟ پاسخ اين سؤال را بايد در چگونگي رسميت بخشيدن كليسا به بخشهاي مختلف عهد جديد، جستجو نمود. كليسا بر خلاف معياري كه درباره پذيرفتن هر بخش عهد جديد، به عنوان الهامي بودن ادعا ميكند. تعصبات محلي و سليقههاي مشخص خود را در اين باره دخالت داده است.[7]
با توجه به نفوذ موقعيت پولس در دنياي آن روز مسيحيت تا آنجا كه عنوان مؤسس دوم دين مسيح را براي خود (به خاطر تغييرات وسيعي كه در اين دين ايجاد نمود) بدست آورده كليسا قادر نبود خود را از سيطره افكار و عقايد وي رهايي بخشد، به همين دليل مجبور شدهاند كه سيزده رساله و با رساله عبرانيان كه به وي نسبت دادهاند، چهارده ساله از پولس به وي نسبت داده شد. هر چند اصولاً سبك و روش آن با نوشتههاي پولس كاملاً متفاوت است. لوتر در اين باره گفته است: امكان ندارد پولس اين رساله را نوشته باشد، زيرا افكار مذكور در آن افكار پولس نيست.»[8] نتيجه اينكه ادعاي كليسا درباره الهامي بودن همه بخشهاي عهد جديد از جمله رساله عبرانيان، (كه حتي نويسنده آن معلوم نيست) ادعايي واهي بوده، كه به انگيزه آسماني جلوه دادن كتاب مقدس خود صورت پذيرفته است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . معرفي عهد جديد، مريل سي. تني، ط ميكائليان، ج 2، بخشر رساله عبرانيان،ص 95، حيات ابدي.
2 . تفسير رساله عبرانيان، دكتر ويليام باركلي، ط ميكائليان، شوراي كليساهاي جماعت رباني، 1994.
[1] . ر.ك: جوان اُ. گريدي، مسيحيت و بدعتها، (عبدالرحيم سليماني اردستاني) مؤسسه فرهنگي طه، ص 49.
[2] . مريل سي تني، معرفي عهد جديد، ط ميكائليان، ج دوم، ص 97.
[3] . جيمز هاكس، قاموس كتاب مقدس، كتابخانه طهوري، دوم،1349، ص592.
[4] . بهودياني كه قبول ديانت مسيح را نمودند دو فرقه بودند، عبراتيان كه به عبراني متكلم بودند و هلنيستيان كه زبانشان يوناني بود، عبرانيان در اورشليم و فلسطين اقامت داشته و هلنيستيان در خارج از فلسطين اقامت داشتند. ر.ك: م. ميلر، تاريخ كليساي قديم، و علي نخستين، ندارد، 1931، ص 51.
[5] . ويليام باركلي، تفسير رسالة عبرانيان، ترجمه ط ميكاليان، شوراي كليساهاي جماعت رباني، 1994، ص4.
[6] . همان.
[7] . معرفي عهد جديد، ج 2، ص 132.
[8] . ويليام بار كلي، تفسير رسالة عبرانيان، چاپ ميكائليان، ص 7.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
1 2 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9000 سوال |
:تعداد سوالات |
|
282 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|