|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
"منت"، در اصل از ریشه "منّ" گرفته شده است به معناى سنگى كه با آن اجسام را وزن مى کنند، و در اصطلاح به نعمت هاى بزرگ و سنگين گفته می شود. و در لغت و استعمالات قرآن معناى گستردهاى دارد كه مفهوم اول (بخشيدن نعمت هاى سنگين) را نيز شامل مىشود. منت اگر جنبۀ عملى داشته باشد، زيبا و پسنديده است، و اگر با لفظ و سخن باشد زشت و ناپسند است. از آنجا که در محاورات روزمره منت بيشتر به معناى دوم استعمال می شود، به هنگام مطالعه آياتى که در آنها از منت گذاشتن خداوند صحبت شده است،نیز همین معنای نا مطلوب به ذهن افراد تداعی می کند. [1] در حالی که منت از طرف خداوند به معنای منت مصطلح بین ما نیست، بلكه به معنای دادن نعمت بزرگ است.
ممکن است گفته شود حتی بیان بخشش نعمت های بزرگ از طرف خداوند که در آیات قرآن آمده است، می تواند همان منت گفتاری و به رخ كشیدن و ناپسند باشد!
در جواب باید گفت؛ اولاً : در مواردی که بیان نعمت، همراه اذیت و تحقیر باشد، قبیح و ناپسند است و این در جایی است که دو انسان که هر دو مخلوق و هر کدام دارای ضعف ها و ناتوانی های متعدد هستند بخواهند به خاطر چیز بی ارزشی که به دیگری می بخشند بریکدیگر منت بگذارند. این معنا همراه تحقیر و توهین است و به همین جهت این قسم از منت تقبیح شده است. در قرآن نیز وقتی می خواهد از منت گذاشتن نهی كند، همراه آن اذیت و تحقیر را نیز می آورد. گاهی نسبت به مردم می فرماید: اگر نعمتی دادید یا انفاقی كردید، بر برادران خود منت نگذارید؛ مثلا: "اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بخشش هاى خود را با منت و آزار، باطل نسازيد![2]
اما چنین چیزی دربارۀ خداوند محال است. زیرا او قادر مطلق و غنی علی الاطلاق است و هرگز بیان او تحقیر بندگانش که فقر محض هستند نخواهد بود.
ثانیاً: هر نوع بیان کردنی به رخ كشیدن نیست تا ناپسند باشد، بلکه با توجه به نوع نعمت و شخص صاحب نعمت و انگیزه او می تواند حالت ها و احکام متعددی داشته باشد. به عنوان مثال اگر فرزندی قدر والدین خود را نداند و زحمات آنان را ناچیز بشمارد؛ جا دارد كه والدین برای یاد آوری به او تذكر دهند.این تذكر، زمینۀ رشد و تعالی او را فراهم می کند و بسیار نیکو است.
گاهی انسان از نعمت های بزرگ الهی غافل شده و آنها را به حساب نمی آورند و قدر آن را نمی داند در حالی که خداوند از آفرینش و بخشش چنین نعمتهایی اهداف والا و با ارزشی داشته که همه انسانها باید متوجه باشند و آن اهداف را محقق سازند. بیان نعمت به این جهت است كه بدانیم؛ ما بیهوده خلق نشده ایم، فرستادن پیامبران،دادن عقل،خلق آسمان و زمین و كوه و دشت،خورشید و ماه و برف و باران، همه و همه برای این است كه از غفلت خارج شده و به سوی هدایت حركت كنیم .خداوند می فرماید: مسلماً ما آنچه را [از درخت، نبات، حیوان، دریا و دیگر آثار] روى زمین است، زینت زمین قرار دادیم تا آنان را آزمایش كنیم كه كدامشان از جهت عمل نیكوترند.[3] نعمت ها برای استفاده و آزمایش انسان ها است تا به اختیار خود راه سعادت را انتخاب كنند و خود را به در یای نعمت های جاودانۀ خداوند در قیامت برسانند.
خداوند وقتی این نعمتها را بیان می كند، در صدد مطلع كردن انسان از این نعمت ها و ارزش آنهاست.
ثالثاً: خداوند برای هر نعمتی از کوچک و بزرگ بر انسان، از تعبیر منت استفاده نکرده است و اگر این تعبیر را در باره نعمتی به کار برده است نشانه اهمیت بالای آن نعمت است. بعضی از این نعمت های مهم عبارتند از :
1-بعثت پیامبران الهی، قران می فرماید: "خدا بر اهل ایمان منت گذاشت كه رسولى از خودشان در میان آنان بر انگیخت كه بر آنها آیات خدا را تلاوت كند و نفوسشان را از هر نقص و آلایش پاك گرداند و به آنها احكام شریعت و حقایق حكمت بیاموزد، هر چند قبلا گمراهى آنان آشكار بود "[4]. حقیقتاً نعمت فرستادن رسولان به عنوان مربیان و معلمان بشریت آن قدر بزرگ و با ارزش است که نباید از آن غفلت شود و گر نه همۀ اهداف خلقت نا تمام خواهد ماند.
2-هدایت، قرآن می فرماید:" شما قبلًا چنين] کافر [بوديد و خداوند بر شما منّت نهاد (و هدايت شديد). پس، (بشكرانه اين نعمت بزرگ،) تحقيق كنيد! خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است." [5]
3-حكومت جهانی مستضعفین بر عالم." ما مىخواهيم بر مستضعفان زمين منّت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روى زمين قرار دهيم! "[6].
روشن است که موارد یاد شده هر كدام به تنهایی نعمت های بزرگی هستند که اگر از زندگی انسان حذف شوند انسانیت رو به اضمحلال خواهد رفت.بنا بر این لازم است که این نعمت ها یاد آوری و بر آنها تأکید شود تااهداف الهی از بخشش آنها محقق شود.
با توجه به اینکه معنی تشکر و قدر دانی از نعمت های الهی بکار بردن آنها در مسیر صحیح خودشان در راستای اهداف خلقت است، نه تشکر زبانی صرف و کسی که کفران نعمت کرده است از نعمت های الهی در مسیر صحیح آنها استفاده نکرده و در حقیقت آن نعمت را ضایع کرده است، سزاوار تنبیه و عقوبت است.
پی نوشتها:
[1] تفسير نمونه، ج19، ص 133 با تلخیص؛ قاموس قرآن، ج6، ص، 291.
[2] بقره، 262و264 .
[3] كهف، 7.
[4] ال عمران، 164.
[5] نساء،94، فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرا.
[6] قصص، 5، وَ نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثين.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اولا خـلـقـت شـيـطـان از آغاز خلقت پاك و بى عيبى بود سپس با سوءاستفاده از آزادى خودبناى طغيان و سركشى گذاشت و رانده درگاه خداوند گرديد ثانيا وجود شيطان براى پيوندگان راه حـق نـه تنها زيانبخش نيست بلكه رمز تكامل نيز محسوب مى شود زيراوجود يك دشمن قوى در مـقـابل انسان باعث پرورش و ورزيدگى او مى گردد نتيجه اينكه شيطان گرچه به حكم آزادى اراده در بـرابـر اعـمـال خـلاف خود مسئول است ولى وسوسه هاى او , زيانى براى بندگان خدا و آنهايى كه مى خواهند در راه حق گام بردارند نخواهدداشت بلكه بطور غير مستقيم براى آنها ثمر بخش خواهد بود .
منبع : تفسير نمونه، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و ديگران ج 6 ص 111
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سوال فوق مشتمل بر دو قسمت است : قسمت اول اين كه مقصود از شش روز چيست , درصورتى كـه در آغاز آفرينش شب و روزى در كار نبود ؟
پاسخ اين قسمت اين است كه اصولا لفظ يوم كه مـرادف آن در زبـان فـارسى كلمه روز است , در هر مقامى روى مناسبتى معناى مخصوصى به خود مى گيرد .
مـعـمـولا ايـن لـفـظ در هـمان معناى روز كه ضد شب است به كار مى رود و در قرآن نيز در اين معنى زياد به كار رفته است ولى گاهى همين لفظ به معناى دوران استعمال مى شود ,بطورى كه اگر چيزى دورانهاى مختلفى داشته باشد , به هر دورانى يوم ( روز )اطلاق مى گردد .
مـثـلا پـيـر مردى مى گويد : روزى كودك بودم , روزى هم جوان بودم , امروز ديگر پيرشده ام چـون ايـن دورانها مانند حلقه هاى زنجير يكى به ديگرى مانند سه روز معمولى وصل است , از اين نظريه اين سه دوران مختلف زندگى را به لفظ روز تعبيرمى كند .
امـام عـلـيه السلام مى فرمايد : الدهر يومان يوم لك و يوم عليك روزگار دو روزبيش نيست , روزى به نفع تو مى گردد و روزى هم بر زيان توست يعنى انسان در طول زندگى خود دو دوران مـخـتـلف دارد , روزى در اوج قدرت است و روزى گرفتار مشكلات ويا به قول كليم كاشانى :بـدنـامى حيات دو روزى نبود بيش آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت يك روز صرف بستن دل شـد به اين و آن روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت !مسلما منظور كليم از روز نيز , دوران بوده است .
روى ايـن بيان , مقصود از شش روز كه زمين و آسمان در آن آفريده شده است , شش دوران است كـه بر زمين و آسمانها گذشته تا به صورت فعلى درآمده است ; يعنى ,اين وضع فعلى در زمين و اجـرام آسـمانى نتيجه يك سلسله تحولات پى در پى است كه درآنها پديد آمده و در نتيجه پس از طى اين مراحل , به صورت فعلى درآمده اند , حال ممكن است مدت يك دوران , ده ميليون سال يا ده ميليارد سال بوده باشد .
قـسـمـت دوم ايـن اسـت كه چرا تمام آنها را در يك لحظه خلق نكرده و بطور تدريج ,خلقت آنها صورت پذيرفت ؟
پاسخ اين سوال اين است كه : جهانى كه ما در آن زندگى مى كنيم , جهان ماده اسـت وتـكـامل تدريجى از آثار لاينفك موجود مادى به شمار مى رود و امور مادى بالطبع درطى زمان از صورتى به صورتى درآمده و مراحلى را طى مى نمايد و در نتيجه يك پديده كامل مى شود و زمين و آسمانها نيز از اين قانون مستثنا نيست .
شـمـا هـر كـدام از پديده هاى مادى را در نظر بگيريد ملاحظه خواهيد كرد كه تمام آنهاتدريجا از نردبان تكامل بالا مى روند .
گـيـاهان و درختان پس از گذشت زمانى مثلا به صورت يك بوته گل , يا يك درخت برومند در مـى آيند ; معادن و منابع تحت الارضى , بامرور زمان پس از فعل و انفعالات زيادى متحول به يك مـاده مـعـدنـى مـى شود , حيوان وانسان تا دوران جنينى را در رحم در مدت مخصوصى به پايان نرساند , نمى تواند درجهان وسيعترى زندگى كند و اين قانون در همه جا و همه چيز جهان ماده حكومت مى كند .
پی نوشتها :
1 - سـوره يـونـس , آيـه 3 ; ( پروردگار شما , خداوندى است كه آسمانها و زمين را درشش روز [ شش دوران ] آفريد .
منبع : پاسخ به پرسشهاى مذهبى، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و آیت الله جعفر سبحانى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
گـشـودن ايـن راز و پاسخ اساسى و روشن به اين سوال در گرو بيان دو مطلب است كه هر كدام نقش مهمى در حل سوال دارند :
1 - در درجه نخست بايد توجه نمود كه اين سوال وقتى به صورت يك عقده لاينحل درمى آيد كه دايره هستى را به جهان ماده منحصر نموده و وجود هستى را در نـظـامـات مادى و پديده هاى طبيعى محصور سازيم و مرگ را پايان زندگى بشر دانسته و عالمى به نام رستاخيز و سرايى به عنوان آخرت نپذيريم .
در ايـن موقع اين سوال به صورت اشكال بغرنجى جلوه مى كند و انسان از خود سوال مى كند : راز آفـرينش انسان چيست ؟
چرا انسان به اين جهان گام مى نهد و پس از چند سال زندگى - آن هم غالبا توام بامرارت و تلخى , شكست و ناكامى - طومار عمر او پيچيده مى گردد و پرونده زندگى اوبـسـتـه مى شود از كجا آمد و براى چه آمد ! و هدف از غوغاى زندگى چند روزه وفلسفه اين زندگى موقت چيست و چرا آدميزاد به اين جهان گام مى نهد ! و پس از صرف مقدارى آب و غذا , نفسهاى او به شماره مى افتد و قلب او از ضربان باز مى ايستد وزير خروارها خاك مى رود و مى پوسد و بـه صـورت خـشت و گل درمى آيد , تو گويى از اصل خبرى نبود و آدميزادى گام به اين پهنه نـنـهـاده بـود !بـه راستى مكتب ماترياليسم در برابر اين پرسش عاجز و ناتوان است , زيراجهان هستى را در ماده و پديده هاى مادى محصور ساخته است و به خداوند و جهان ديگراعتقاد ندارد و در ايـن صـورت هـر چـه در چـهـار ديـوارى جـهان ماده به گردش مى پردازد وهر چه در قيافه پـديـده هاى مادى خيره مى شود تا در اين محيط براى آفرينش آنهامخصوصا انسان هدفى جستجو كند , جز با حيرت و بهت و سرگردانى و احيانا سلب ونفى , با چيزى روبه رو نمى گردد .
ولـى كسانى كه زندگى مادى را براى انسان منزلى از منازل زندگى بشر مى دانند و به دنبال اين جـهان , به سراى ديگرى معتقد و عقيده مندند كه اين جهان مقدمه جهان ديگر است و مرگ براى بـشر پايان نيست , بلكه روزنه اى است به جهان ديگر و پلى است براى نيل به ابديت , در مكتب اين افـراد پـاسـخ به اين سوال سهل و آسان است و اگرهدف از آفرينش انسان را در سيماى او در اين جـهـان نـتـوانستند بخوانند , حتما بايدهدف از خلقت او را در جهان ديگر و در زندگى ابدى او , جستجو بنمايند و بگويندكه هدف از خلقت انسان در اين جهان , آماده كردن او براى يك زندگى ابدى وجاودانى است كه خود هدف و مطلوب نهايى مى باشد .
2 - مـطـلـب ديـگـرى كـه بايد به آن توجه نمود و در حقيقت پايه دومى براى حل سوال محسوب مى شود , اين است :هر انسان عاقل و خردمندى كه كارى را انجام مى دهد , براى هدفى است كه به آن نـيـازدارد چون انسان موجودى است سراپا نياز و احتياج , طبعا براى تكامل و رفع نيازمنديهاى خـود دسـت بـه كار و فعاليت مى زند , مثلا غذا مى خورد , آب مى آشامد ,لباس مى پوشد , تحصيل مى كند , براى اين كه گوشه اى از نيازمنديهاى مادى و معنوى خود را برطرف سازد .
حـتى كارهاى خير و نيكى كه انجام مى دهد , مثلا از درماندگان دستگيرى مى كند و درراه امور آمـوزش و پـرورش فـرزنـدان خود مبالغى خرج مى كند , بيمارستان بزرگى مى سازد , همگى به خاطر رفع نيازى است كه از درون احساس مى كند و انگيزه او دراجراى اين برنامه هاى عام المنفعه , يـا نـيل به پاداشهاى دنيوى و اخروى است كه پيامبران آسمانى از آنها خبر داده اند و يا رفع درد و رنـجـى است كه از مشاهده منظره وضع رقتبار مستمندان به او دست مى دهد و براى رفع اين الم روحـى و آرامش وجدان خود قسمتى از سرمايه خويش را در اين راه به كار مى اندازد و يا هدف كسب نام و افتخار است كه آن را مايه تكامل خود مى انديشد .
كوتاه سخن اين كه : معمولا انسان هر كارى را انجام مى دهد به خاطر نفع خويش و يابه خاطر دفع زيـانـى است كه در ترك اين كار احساس مى كند و در همه اين كارها سود وتكامل خود را جستجو مـى كـنـد تـا آنجا كه در كارهاى بشر كمتر موردى را مى توان يافت كه فرد كارى را براى خود كار انجام دهد و در انجام آن , حتى به صورت ناخودآگاه تكامل جسمى و معنوى خود را در نظر نگيرد .الـبـتـه طـبيعى است از هر سو احتياج و نياز , انسان را فرا گرفته است و ناچار است براى حفظ و تكامل خويش , كارهاى گوناگونى انجام دهد .(1)اكـنـون كه از انگيزه كارهاى انسان آگاه شديم و روشن گرديد كه اعمال او به منظورهدفى انجام مى گيرد و نتيجه آن جز تكامل روحى و جسمى او چيز ديگرى نيست , لازم است كه هدف در كارهاى خدا را مورد بررسى و تجزيه و تحليل قرار دهيم :درست است كه ساحت پاك خداوند از كـارهاى لغو و بيهوده دور و پيراسته است و او درتمام كارهاى خود هدف دارد و هر موجودى را بـه خاطر هدفى آفريده است , ولى بايدديد هدف در افعال خدا چيست و چه معنايى دارد ؟
اين كه مـى گـويـيـم آفـريدگار جهان هر موجودى را براى هدفى آفريده است , نه به آن معنى است كه درباره كارهاى بشر تصور نموديم بلكه چگونگى هدف در كارهاى خدا باآنچه درباره انسان گفتيم , كاملا فرق دارد .
با تفاوت روشنى كه ميان خداوند و بشر است و اين كه او غنى و بى نياز و انسان سراپا نياز و احتياج اسـت , واضـح مـى شـود كـه هـدف در افعال خداوند معنى ديگرى دارد و درست نقطه مقابل تفسيرى است كه براى افعال بشر گفته شد .
از آنـجـا كـه بـشـر مـحـتـاج و نـيازمند است و حتى يك لحظه هم نياز او از خارج از ذاتش قطع نـمـى گـردد بـناچار بايد براى زندگى تلاش كند و پيوسته در رفع نيازمنديها وكمبودهاى خود بكوشد و در تكامل معنوى و مادى خود فعاليت نمايد . ولـى از آنجا كه خداوند وجودى نامحدود و نامتناهى است , فقر و نياز در ذات پاك او تصور ندارد , زيرا كمالى نيست كه او دارا نباشد .
در اين صورت هدف در كارهاى او بايد رسانيدن نفع به ديگرى باشد .
به عبارت روشنتر : خداوند وجودى است از هر نظر بى پايان و كامل و هيچ گونه احتياج و نيازى در ذات او راه نـدارد و از طـرفى مى دانيم كه كارهاى او بر طبق مصالح و حكمت است و ساحت او از كـار لغو پيراسته مى باشد , در اين صورت نتيجه مى گيريم : منظور او از آفرينش انسان , رفع نياز از خـود نـبوده و نتيجه خلقت بطور مسلم به خود انسان باز مى گردد ; هدف اين است كه او را به كـمـال شـايـسـته خود برساند بدون اين كه رسانيدن انسان به عاليترين درجات تكامل نتيجه اى براى ذات پاك او داشته باشد .
تكامل در جهان طبيعت مطالعه اجمالى در جهان آفرينش , ما را از حقيقت روشنى آگاه مى سازد و آن ايـن كـه : سـراسـر جـهـان مـهـد تـكـامل و پرورش موجودات است و تكامل هر موجودى به خاطرتكامل موجود بالاترى انجام مى گيرد . مـثـلا اشعه گرم و حرارت آفتاب بر صفحه درياها و اقيانوسها مى تابد , قسمتى ازآبهاى دريا را به صـورت بـخار به سمت بالا مى فرستد , باد و طوفان بر سينه بخارمى كوبد و آن را به نقاط خشكى مـى رانـد , بـخـار دريـا پس از يك سلسله فعل وانفعالهاى طبيعى به صورت قطرات زلال باران و دانـه هـاى شفاف برف به روى زمين فرومى ريزد و به چهره بى جان زمين روح تازه اى مى بخشد و زمين با جنبش آرام خود اسراردرونى خود را بيرون ريخته و دشت و صحرا به صورت مخملى سبز رنـگ درمـى آيد , در هرگوشه اى گلى و سنبلى و در هر نقطه گياه و درختى مى رويد , زمزمه جـويـبـار و غـرش آبـشـار , نـواى فرحبخش بلبلان , گلهاى عطر آگين بيابان , رونق ديگرى به زندگى مى بخشد .
مطالعه اين فصل از كتاب هستى عاليترين درس خدا شناسى را به انسان مى آموزد و درعين حال ما را به سنت حكيمانه الهى رهبرى مى نمايد و با ديدگان خود مى بينيم كه هر موجودى از جماد و نبات و حيوان , با برنامه مخصوصى به سوى كمال مى شتابد وهمه موجودات جهان به شيوه خاصى بـه سـوى كـمـال حركت مى نمايند و هر روز و هر سال ازصورتهاى ناقص ترى به صورت كاملترى درمى آيند .
يـك درخـت بـرومـنـد روز نـخـسـت سـلـولـى بـيـش نـبـوده , سـپس پس از طى مراحلى به صـورت عـظـيـمـتـرين درختان جهان درمى آيد و يا آن جاندار بزرگ در آغاز به صورت سلول در رحـم مـادر قـرار داشـتـه و يـا در ميان تخمى سربسته محبوس بوده , بعدا در پرتو اراده حكيمانه خداوند جهان از نازلترين مرحله زندگى به آخرين مرحله كمال شايسته خودرسيده است .
تـو گـويى اين جهان عاليترين مهد براى پرورش استعدادهاى نهفته درگياه و جاندار است تا هر موجودى به كمال شايسته خود برسد .
انـسـان نـيـز كـه جزئى از جهان آفرينش است و يكى از ميوه هاى پر ارزش جهان هستى مى باشد , مـشـمـول هـمين قانون بوده و از نظر هدف و راز خلقت با نباتات و جانداران يكى است و هدف از آفـريـنـش او جـز اين نيست كه به كمال شايسته و لايق خود برسد واستعدادهاى نهفته او شكفته گردد ; او با اراده و اختيار خويش راه كمال خود راپيش مى گيرد .
بلكه مى توان گفت جهان و يا بسيارى از موجودات آن به خاطر انسان آفريده شده تاوى براى رفع نيازمنديهاى خود از آنها بهره مند گردد و به كمال شايسته خود برسد .
بـنـابـر ايـن خدا انسان را نيافريد كه نيازى را از خود برطرف سازد , كمبود و نقصى را از خود دور نـمـايـد , بـلكه انسان را آفريد تا به سوى كمال شايسته خود رهسپارگردد و با آزادى راه تكامل و سعادت خود را بپويد .
روشنتر بگوييم : انسان را آفريده است تا او را به عاليترين درجه اى از كمال برساند و موجودى پست و نـاچـيـز ( سـلول انسانى ) در مسير تكامل خود به جايى برسدكه دانا , توانا , قدرتمند , با اراده , مـتـفـكر و عاقل گردد و با اين كمالات محدود خود نمايشگر كمالات نامحدود و بى پايان خداوند شود .
او انـسـان را آفـريد و استعدادهاى شايسته اى در نهاد او به وديعت گذارد ; پيامبران و آموزگاران آسمانى را به تربيت او گمارد تا در سايه بندگى خدا و پيروى ازفرمانهاى سعادتبخش او به تكامل همه جانبه خود نايل آيد و آماده زندگى كاملتردر جهانى وسيعتر گردد .
در قـرآن مـجـيد و احاديث اسلامى بطور اجمال به آنچه در بالا گفته شد اشاره شده است ; قرآن مـجـيـد هـدف نـهايى از آفرينش انسان را همان زندگى و سعادت جاويدان اودر جهانى وسيعتر مى داند و مى فرمايد : افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينالا ترجعون آيا گمان كرديد شما را بيهوده آفريده ايم و به سوى ما بازنمى گرديد ! (2)مقصود اين است كه هدف از آفرينش انسان را نمى توان در چهارچوبه زندگى مادى پيدانمود , بلكه آن را در جهان ديگر جستجو كنيم و بدانيم كـه وى بـا مرگ خود باز به سير تكامل خود ادامه داده و به سوى يك كمال مطلق ( خدا ) رهسپار مى باشد .
و اگـر در آيـه مـا خلقت الجن و الانس الا ليعبدون من جن و انس را نيافريدم جزبراى اين كه عـبـادتـم كـنند ( و از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند ) ! (3) هدف از آفرينش انسان را عبادت و بندگى خدا معرفى مى كند , نه به اين معنى است كه خدا نيازى به اطاعت بندگان دارد , بـلـكـه مـقـصود اين است كه بشر از طريق بندگى و پيروى از دستورهاى خدا و شناسايى او , به كـمـال خود كه زاييده پيروى ازفرمانهاى اوست , برسد , و از اين مجرا به سعادت ابدى و جاودانى كه معلول اطاعت از دستورهاى الهى است , نايل آيد ; و داشتن يك زندگى جاودانى توام باسعادت و خـوشـبـختى , هدف نهايى است كه نبايد پس از آن منتظر هدف ديگرى باشيم ونبايد دو مرتبه سـوال خـود را تكرار كنيم و بگوييم پس از نيل به اين كمال نهايى ديگر چه مى شود و هدف از اين تكامل چيست ؟
ممكن است گفته شود كه چرا خداوند همه اين كمالات را يكجا به انسان نداده و چرااو را نيازمند آفريده تا در پرتو فعاليتهاى خويش به كمال مطلوب خود برسد ؟
پاسخ اين پرسش روشن است ; يك شيوه اخلاقى در صورتى پسنديده و قابل ستايش است وكمال محسوب مى شود كـه انـسـان بـا كمال آزادى و اختيار و اراده خود آن را كسب كند وبه دست آورد و اگر كمالى به صـورت اجـبـار و نـاخواسته در درون انسانى پديد آيد ,هرگز يك فضيلت اخلاقى و ملاك برترى شـمرده نمى شود , مثلا دستگيرى از مستمندان وساختن يك بيمارستان در صورتى نشانه تكامل روحـى اسـت كـه انـسان از روى آزادى واختيار دست به اين كار بزند و اگر به زور از انسان پولى بگيرند و در اين راه مصرف كنند , هرگز دليل بر فضيلت اخلاقى پول دهنده نخواهد بود و هرگز عمل او موردستايش و تقدير قرار نخواهد گرفت .
بنابر اين , انسان براى رسيدن به تكامل روحى بايد راه فضيلت را آزادانه با پاى خود بپيمايد .
پی نوشتها :
1- آرى مـردان بـزرگ و شـخصيتهاى برجسته الهى مى توانند خود را از اين روح , تجريدسازند و بـدون در نـظر گرفتن كوچكترين نفع مادى و معنوى , كار شايسته را به خاطرخود آن كار انجام دهند .
دربـاره زندگانى مردان بزرگ مخصوصا اميرمومنان (ع ) از اين نوع كارهاى برجسته زياد مى توان يـافـت ; اوسـت كه مى فرمايد : تو را از ترس آتش و به اميد نعمتهاى بزرگت , پرستش نمى كنم ; بلكه تو را اهل و شايسته عبادت مى يابم .
چـنـين افرادى كه شيفته عبادت و محو در كمالات معبود خود هستند , در حالت پرستش از خود غـافـل گـرديـده و خود را فراموش مى كنند و براى اين كه او را لايق و شايسته تشخيص داده اند , عبادت مى كنند .
گاهى نيز عاطفه مادرى آنچنان پاك و پيراسته است كه در موقع توجه بلا , آنچنان به فرزند خود عشق مى ورزد كه از خود غافل مى گردد ; از اين نظر زندگى خود را فداى كودك مى سازد .
2- سوره مومنون , آيه 115 .
3- سوره الذاريات , آيه 65 .
منبع : پاسخ به پرسشهاى مذهبى، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و آیت الله جعفر سبحانى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
انسان و نيز هر موجود با شعور ديگرى در كارهاييكه با اراده خويش انجام مى دهدهدفى دارد .
غذا مى خورد تا سير شود .
آب مى نوشد تا سيراب گردد .
جامه مى پوشد تا از آسيب گرما و سرما در امان بماند .
دانش مى جويد تا دانشمند گردد .
از درمـانـدگان دستگيرى مى كند تا نامش به نيكى ياد شود و يا به پاداش الهى و بهره هاى اخروى آن دست يابد .
و يا هدفش از دستگيرى نيازمندان آنست كه از يكپارچگى و انقلاب وطغيان فقرا در برابر خويشتن پيشگيرى كند .
حتى اگر كسى قلم و كاغذ روى ميز كار خود را در دست خويش به بازيچه گرفته است :اگر چه ايـن كـار بـه ظـاهـر سـودى نـدارد , ولـى اگر اندكى دقت كنيم : خواهيم ديد كه او در حقيقت مى خواهد خود را از هجوم افكار ناراحت كننده برهاند .
و يـا بـه چـنـيـن كارى عادت كرده است و چون ترك آن او را رنج مى دهد , براى رهايى از آن رنج ,تسليم عادت خويش مى گردد و ادامه مى دهد .
خلاصه كنيم كه هيچ با شعورى كارى رابدون هدف انجام نمى دهد .
ايـنـك اين پرسش پيش مى آيد كه هدف خدا از آفرينش جهان و انسان چه بوده است ؟
آيا خدا هم مـانـنـد مـا , بـه خـاطـر سود خويشتن و يا به خاطر گريز از زيان و خطر ,كارى را انجام مى دهد ؟
هنگاميكه مى گوييم هيچ عاقلى كارى را بدون هدف انجام نمى دهد , بايد ببينيم هدف به چه معنى است ؟
و چون دقت كنيم , خواهيم ديد كه براى هدف داشتن يكى از سه معناى زيرا قابل تـصـور اسـت :1 - سـود طـلـبـى و جـلـوگـيـرى از زيـان اسـت , انـسان در خود , نيازمنديها و كـمـبـودهـايى مى بيند و اين نيازمنديها و نقصها انگيزه هايى مى شوند تا به كارهايى بپردازد , وبه امورى روى آورد و از خطرهايى بگريزد .
اين فراوانترين نوع انگيزه ها و هدفهاى انسانها در زندگى عادى آنانست .
2 - ممكن است انسان در انجام كارى نخست غرضش سود رساندن به ديگران باشد ولى درحقيقت هدفش از آن كار , تكامل معنوى و آرامش درونى خود بوده باشد .
در ايـن صـورت نـيز مقصود اصلى : سود طلبى و جلوگيرى از زيان و ضرر شخصى است و فايده رسانى به ديگران , براى چنين مقصود و هدفى يك وسيله مى باشد .
بسيار از كارهاييكه انسان ظاهرا به نفع ديگرى و بدون در نظر گرفتن سود خويش انجام مى دهد , از اينگونه است .
تـوانگرى كه خود بى نياز است و از نيازمندان دستگيرى مى كند و به ظاهر نفعى براى خود در نظر نـمـى گيرد , در حقيقت تاثر روحى خود را از مشاهده حال آن رنجور مستمند برطرف مى كند و آرامش درونى خود را به خودباز مى گرداند , و يا براى تكامل معنوى خود و پاداش الهى به اينگونه دستگيرى هامى پردازد .
و بـديـنـگـونه است , پدرى كه براى پرورش و آموزش فرزند خود رنج مى برد و مى گويد كه هيچ نفعى براى خود در نظر نمى گيرم ; او در حقيقت هدفش اين است كه فرزندى نمونه داشته باشد و نـيكو مى داند كه داشتن يك فرزند خوب , خود يكى از بزرگترين افتخارات و عاليترين كمالات است .
روشـنتر اينكه : در اين موارد انسان هدفش تكامل خويشتن است , ولى براى رسيدن به هدف خود به تكامل ديگرى مى پردازد .
و نبايد پنداشت كه چون هر كس در انجام كارهاى خوب هدفى را در نظر مى گيرد كه به گونه اى سودش به خود او باز مى گردد ; پس كارهاى خوب چندان ارزشى ندارد .
اين چنين نيست .
بلكه انسان - هر چند كه براى سود شخصى - راه خير و پسنديده اى را درپيش گرفته و از كارهاى زشـت و آلـودگـيها دورى جسته است و سود خويش را در نفع غيرمى جويد , خود بسيار خوب و ارزنده است ; چرا كه از اينراه به تكامل خويش پرداخته است .
3 - آنكه : كننده كار در انجام كار , منافع خودش را در نظر نگيرد و فقط و فقطبه خاطر ديگرى و يا رساندن نفع به او ; كارى را انجام دهد .
حـال مـادرى كـه خود را فراموش مى كند و به فرزند خويش عشق مى ورزد و به تعبيرى : همچو پروانه مى سوزد و پرواز مى كند و به مصلحت خويش نمى پردازد چنين حالى است .
انـسـان شـيـفـتـه اى كه در بندگى و عبادت معبود خويش , از ياد خود غافل مى شود و به گونه حـضـرت عـلـى عليه السلام : خدا را بخاطر نفع خود نمى پرستد بلكه چون او سزاوار پرستش و عبادت است او را مى پرستد و عبادت مى كند هم هدفى از اينگونه دارد .
(1)ايـنـك بـه پـاسخ پرسش مورد بحث مى پردازيم :وقتى خدا را آنچنان شناختيم و دانستيم كه وجوديست از هر جهت بى نهايت و نامحدودو هيچگونه نقص و نياز در ذات او راه ندارد , به خودى خود روشن مى شود كه هدف در كارهاى خدا تنها و تنها به همان معناى سوم است كه عبارت از : رساندن فايده به مخلوقات خويش و تكامل همه جانبه ( روحى , جسمى , مادى و معنوى ) و رفع نقصهاو نيازهاى آنان است .
گـويـى ايـن خـداست كه همواره مى گويد : من نكردم خلق تا سودى كنم - بلكه تا بربندگان جودى كنم .
خدا , جهان و انسان را نيافريد تا مستقيم يا غير مستقيم , نيازى از نيازهاى خودرا برطرف سازد , چرا كه او ذاتا نيازمند نيست .
او بـه آفـرينش نپرداخت تا نقصى را از خود برطرف كند , چه آنكه او بى عيب و نقص است , هرگز نبايد او را به خودتشبيه كنيم , كه ما خود سراپا محدوديت و نيازيم .
خدا جهان را آفريد تا جهان به سوى كمال رهسپار شود , و هر لحظه قابليت و قوه نهفته در خويش را به كمال و فعليت رساند .
جهانرا آفريد تا انسان براى رفع نيازهاى خويش و درك كمالات از آن بهره گيرى كند .
و در ايـن جـهان انسانرا آفريد وبه او اراده عطا كرد تا او با اختيار خويش راه كمال پويد و خود را از نقص هابپيرايد .
مى بايد گفت :هدف از آفرينش جهان و انسان , تكامل جبرى و ناخودآگاه جهان و تكامل ارادى و خودخواسته انسان است .
بـراى آفـريـدگـار ايـن آفرينش , نبايد هدفى به جز تكامل همه موجودات , به ويژه انسان در نظر گرفت .
قرآن كريم و روايات اسلامى اين حقيقت را با عبارتهاى گوناگون بيان مى كنند .
قرآن مى فرمايد : افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون .
(2) آيـا پنداشته ايد كه ما شما را , به عبث و بيهوده آفريده ايم و به سوى ما بازنمى گرديد ؟
( آيا مـى پـنـداريـد كـه سـير تكاملى خود را به سوى يك واقعيت مطلق ادامه نمى دهيد ؟
و به خدا باز نمى گرديد ؟
) و نيز مى فرمايد : و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون .
(3) جن و انس را جز براى بندگى و اطاعت - خدا - نيافريديم .
( تا راههاى خداشناسى را بپيمايند و به كمال انسانيت برسند .
)لابد توجه داريد كه مقصود از عبادت در اين آيه و آيات و روايات همانند آن , تنهايك رشته مراسم و مناسك شكل يافته مذهبى نيست .
مقصود از عبادت و بندگى , تسليم شدن و تسليم مطلق بودن , در برابر دستورات خداوند است .
دستوراتيكه به خاطرتكامل روح و جسم فرد و اجتماع مقرر شده است .
جـمـلـه : مـا خـلق العباد ليعرفوه (4) آفرينش بندگان جز براى اين نيست كه آنها - خدا - را بشناسند .
و نظاير آن كه در روايات اسلامى ديده مى شود همه همين مفهوم و معنا را مى رسانند كه : هدف از آفرينش تكامل همه جانبه اين جهانى و آن جهانى انسان است .
و نيز جمله : ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء .
(5) براى نابودى و نيستى آفريده نشديد , بلكه هدف از آفرينش جاودانگى شماست .
هدف از خلقت انسانراكمال نهايى و حيات جاودانى معرفى مى كند .
اگـر فـلاسـفه اسلامى گفته اند : كارهاى خدا بدون غرض و هدف انجام مى گيرد و يا به تعبير ديگر غرض و هدف خدا , خود خدا مى باشد .
مـقـصـودشان اين است كه : هدف خدااز آفرينش جهان و انسانها , سود طلبى و گريز از زيان و ضرر نبوده و نيست .
بـلـكـه نـتـيجه خلقت جهان و انسان - بدانگونه كه گفتيم - تكامل قهرى جهان و تكامل ارادى و اختيارى انسانهاست .
گـاه مى پرسند : مگر خداوند به عبادت انسان احتياجى داشت كه او را براى عبادت خلق كرد ؟
در آنچه گفته آمد پاسخ اين سئوال نيز به روشنى داده شد .
چـرا كـه : دانـسـتيم خداجهان و انسانرا براى تكامل آفريده است و راه تكامل انسان در بندگى و اطـاعـت - بـه معنايى كه ذكر شد - منحصر مى باشد پس كاملا به جاست كه گفته شود : خداوند بشر رابراى عبادت و تكامل همه جانبه آفريده است .
بـديهى است كه عبادت بشر نفع و سودش به خود او مى رسد و خدا به عبادت بشر هيچگونه نيازى ندارد .
ان اللّه لغنى عن العالمين (6) خداوند از همه موجودات بى نياز است .
و نـيز مى پرسند : چرا خدا بشر را كامل نيافريد ؟
در پاسخ بايد گفت : كمالى كه به حقيقت كمال اسـت و شايسته پاداش و تحسين است ,فضيلتى مى باشد كه انسان , با اراده و تصميم خويش و در زمينه آزادى و اختيار آن را براى خود كسب كند .
اگر به كسى به طور ناخواسته ثروتى به بخشند و هم به طورى ناخواسته از او بگيرندو از آن ثروت , بـيـمـارسـتـان هـا و آسايشگاهها و 000 بسازند , اين عمل براى آنكس ,فضيلت و كمال محسوب نمى شود , هر چند كه براى اجتماع سودمند است .
از اينرو اگرخدا بشر را كامل مى آفريد , بشر هرگز استحقاق تحسين و پاداش را نداشت .
قرآن مى گويد : انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا .
(7) مـا راهـهـاى نـيكى و بدى را به انسان نشان داديم , تا او خود شكرگزار گردد - وفضيلت روحى و كمال انسانى را دريابد - و يا اينكه ناسپاس شود - و از كمال به دور ماند - .
پی نوشتها : 1 - الـهـى مـا عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنتك و لكن وجدتك اهلا للعباده فعبدتك جـامـع السعادات ج 3 ص 115
2- سوره 23 آيه 115
3- سوره 51 آيه 56
4- تفسير نور الثقلين ج 5 ص 132
5- از : رسول گرامى اسلام (ص ) بحار ج 6 ص 249 .
6 - سوره 29 آيه 76 - سوره 76 آيه 3
منبع: كتاب بيست پاسخ نويسنده : هيئت تحريريه موسسه در راه حق
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
گرچه خداوند همه را پاك آفريده و اسباب سعادت و تكامل را در اختيار همگى گذاشته است ولى گروهى با اعمال خويش خود را نامزد دوزخ مى كنند و سرانجامشان شوم وتاريك است و گروهى با اعمال خود , خود را نامزد بهشت مى سازند و عاقبت كارشان خوشبختى و سعادت است .
منبع : تفسير نمونه، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و ديگران ج 7 ص 19
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آفـرينش اگر در يك لحظه مى بود , كمتر مى توانست از عظمت و قدرت و علم آفريدگارحكايت كـنـد امـا هنگامى كه در مراحل مختلف و چهره هاى گوناگون طبق برنامه هاى منظم و حساب شده انجام گيرد دليل روشنترى براى شناسايى آفريدگار خواهد بود .
منبع : تفسير نمونه، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و ديگران ج 6 ص 203
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بـه تـعـبـير ديگر تكامل آن است كه انسان راه را با پاى خود و اراده و تصميم خويش بپيمايد , اگر دسـت او را بـگـيـرنـد و بـه زور ببرند نه افتخار است و نه تكامل , لذا در آيات مختلف قرآن به اين واقعيت تصريح شده كه اگر خدا مى خواست همه مردم را به اجبار ايمان مى آوردند ولى اين ايمان براى آنها سودى نداشت .
منبع : تفسير نمونه، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و ديگران ج 13 ص 375
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تعبير جزء ذات تعبير ناصوابى است اگر خداوند جزء ذات داشت كل ذواجزاء مى شد و هركلى باجزاء خود احتياج دارد و فرض احتياج در ذات خداوند كه هر احتياج با او رفع مى شود فرضى است محال .
اگـر مـراد از نـيـروى خـلـقت مبدء و سرچشمه ايجاد بودن باشد منطبق مى شود بصفت قدرت وقدرت عين ذات است و منافاتى با ابتداء داشتن خلقت ندارد زيرا خلقت عبارت ازمجموع زمان و غـيـر زمان است و چنين مجموعى نمى شود ابتدا زمانى فرض نمود اگرابتدائى فرض شود همان اول صادر و اول ما خلق اللّه خواهد بود .
و اگـر مـراد صفت خلقت باشد صفت فعل و خارج از ذات خداوندى خواهد بود زيرا اتصاف بصفت خـالـقـيت متوقف است بر تحقق مخلوق كه حادث مى باشد و مجرد فرض ذات اين صفت رااثبات نمى كند و صفات فعل با توضيح كاملى كه در فلسفه داده شده از مقام فعل ( ايجاد ) انتزاع مى شود نه از مقام ذات .
منبع: کتاب بررسى هاى اسلامى، علامه سيد محمدحسين طباطبائى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بـه عـنـوان هـدف فـرعـى و تبعى , توضيح اين كه : انجام كار به خاطر مصلحت به اين معنى نيست كه مـصـلـحـت علتى غائى براى خداى متعال باشد , بلكه نوعى هدف فرعى و تبعى است و علت غايى اصـلـى بـراى انجام كارها همان حب به كمال نامتناهى ذاتى است كه بالتبع به آثار آن يعنى كمال مـوجودات هم تعلق مى گيرد و لذا گفته مى شود : علت غايى براى افعال الهى همان علت فاعلى اسـت و خـدا هـدفـى و غرض زائد بر ذات ندارد و اين مطلب منافاتى ندارد با اينكه كمال و خير و مـصـلحت موجود , به عنوان هدف فرعى و تبعى بحساب آورده شود و بهمين معنى است كه , افعال الـهـى در قرآن كريم تعليل به امورى شده كه بازگشت همه آنها به كمال و خير مخلوقات است , چـنـانـكـه آزمايش شدن انسان وانتخاب بهترين كارها و بندگى خدا كردن و رسيدن به رحمت خـاص و جـاودان الـهـى ,بعنوان اهدافى براى آفرينش انسان ذكر شده كه بترتيب هر كدام از آنها مقدمه ديگرى است .
آزمـايـش شـدن - انـتـخـاب احـسـن - بـنـدگى خدا كردن - مورد رحمت خاص جاودان الهى قـرارگـرفـتـن كه در آيات ( 7 هود ) ( 2 ملك ) ( 7 كهف ) ( 56 زاريات ) ( 119 - 108هود ) ( 23 جاثيه ) ( 15 آل عمران ) ( 72 توبه ) مطرح شده اند .
هو الذى خلق السموات و الارض 000 ليبلوكم ايكم احسن عملا .
( هـود / 7 )او كـسـى است كه آسمانها و زمين را آفريد 000 تا شما را بيازمايد كه كدام يك عملتان بهتر است .
الذى خلق الموت و الحيوه ليبلوكم ايكم احسن عملا و هو العزيز الغفور .
( مـلـك / 2 ) آن كـس كـه مـرگ و حـيـات را آفـريـد تا شما را بيازمايد كه كدام يك از شما بهتر عمل مى كنيد و او شكست ناپذير و بخشنده است .
و مـا خـلـقـت الجن و الانس الا ليعبدون ( ذاريات / 56 )من جن و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند .
للذين اتقوا عند ربهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها و ازواج مطهره ورضوان من اللّه .
( آل عمران / 15 )براى كسانى كه پرهيزگارى پيشه كرده اند در نزد پروردگارشان باغهايى است كـه نـهـرهـااز پـاى درخـتـانـش مـى گـذرد هـمـيـشه در آن خواهند بود و همسرانى پاكيزه و خوشنودى خداوند ( نصيب آنهاست ) .
الا من رحم ربك و لذلك خلقهم .
( هود / 119 )مگر كسى را كه پروردگارت رحم كند ! و براى همين ( پذيرش رحمت ) آنها را آفريد .
منبع: آموزش عقايد، آیت الله محمد تقى مصباح يزدى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اراده الهى به صورت گزاف و بى حساب به ايجاد چيزى تعلق نمى گيرد بلكه آنچه اصاله مورد تعلق اراده الـهى واقع مى شود , جهت كمال و خير اشياء است و چون تزاحم ماديات موجب نقص و زيان بـعضى بوسيله بعضى ديگر مى شود , مقتضاى محبت الهى به كمال , اين است كه پيدايش مجموع آنها بگونه اى باشد كه خير و كمال بيشترى برآنها مترتب شود و از سنجيدن اينگونه روابط , مفهوم مـصـلـحـت بـدست مى آيد وگرنه مصلحت امرى مستقل از وجود مخلوقات نيست كه تاثيرى در پيدايش آنها داشته باشد ,چه رسد به اين كه در اراده الهى اثر بگذارد .
منبع: آموزش عقايد، آیت الله محمد تقى مصباح يزدى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
زيـرا اگـر آفـريـدن خـدا , مصداق عينى , زائد بر ذات آفريده مى داشت آن مصداق خودموجودى مـمـكن الوجود و مخلوقى از مخلوقات خدا به شمار مى رفت و سخن درباره آفريدن آن تكرار مى شد در حالى كه چنين نيست .
پـس مـفـهوم آن مفهومى است كه از اضافه و نسبت بين خدا و خلق انتزاع مى شود و قوام اضافه و نـسـبت به لحاظ عقل است و وجود خارجى مستقل ندارد يعنى غير از خدا و خلق چيز سومى بنام خالقيت و آفريدن وجودندارد .
منبع: آموزش عقايد، آیت الله محمد تقى مصباح يزدى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يـك آفـريـنش آميخته با نظام صحيح چنين تفاوتى را ايجاب مى كند مثلا بدن انسان يك آفرينش منظم است و براى تامين اين نظام تفاوتهايى در ميان اعضاء بايد باشد به همين دليل بايد سلولهائى هـمـچـون مغز در بدن رهبرى عضلات و اعضاى بدن را بعهده بگيرد و سلولهاى محكم استخوانى اسـتقامت بدن را حفظ كند و اين امتياز ذاتى كه براى ايجاد يك سازمان منظم نهايت لزوم را دارد ساده نيست بلكه توام با يك مسووليت عظيم به اندازه اين امتياز مى باشد بنابراين همان نسبت كه پـيـامبران ورهبران بشر امتياز دارند همان اندازه مسووليت نيز دارند و ديگران كه امتيازمتفاوتى دارنـد مسووليت كمترى خواهند داشت از اينها گذشته امتيازات ذاتى براى نزديكى انسان به خدا هرگز كافى نيست بلكه بايد با امتيازات اكتسابى همراه باشد .
منبع : تفسير نمونه، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و ديگران ج 2 ص 519
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ايـن اشـكـال مبتنى است بر آنكه لام در الجن و الانس , براى استغراق وشمول همه افراد مى باشد .زيرا در اين صورت برخى از افراد خدا را عبادت نكرده ونمى كنند .اما لام براى جنس است . يعنى خداوند جنس جن و انسان را براى عبادت آفريده است . و روشن است كه اين غرض با عبادت برخى از انسان ها و برخى از جنيان حاصل مى آيد .
منبع: تفسير الميزان،علامه سيد محمد حسين طباطبائى ج 18 ص 387
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
هـدف خـداونـد از خلق زمين و آسمان و مسخر ساختن آنها براى انسان هدايت اجبارى وايمان از روى اجبار و قصد نبوده است بلكه هدايت و ايمان آوردن انسان ها از طريق اختيار و قصد و آگاهى است .
از اين رو مسخر ساختن زمين و آسمان براى انسان صرفابراى امتحان و آزمايش و زمينه ساز ايمان اختيارى انسان است .
بـه بـيـان ديـگـرخـداونـد هـدايـت و ايـمـان هـمـه انـسـانها را قصد نكرده است تا در اثر ايمان نـياوردن گروهى در رسيدن به هدفش ناكام باشد بلكه هدف او امتحان انسان و ايمان اختيارى او بوده است كه محقق شده است .
منبع: تفسير الميزان،علامه سيد محمد حسين طباطبائى ج 13 ص 241
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از نظر لغت عرب , ماده خلق در سه معنى به كار مى رود :1 - تقدير و اندازه گيرى كردن چيزى . 2 - تـفـسـير و تبديل صورت چيزى به صورت ديگر , مانند ساختن ابزارهاى مختلف از آهن يا مواد ديگر . 3 - ابداع و ايجاد چيزى از عدم , يعنى هستى بخشيدن به چيزى كه اصلا سابقه وجودنداشته است . الـبـته معنى سوم مخصوص خداست و خالق يا آفريدگار به اين معنى جز درباره خدا به كار نمى رود ; ولى معنى اول و دوم در مورد انسان نيز مى تواند صدق داشته باشد . در آيـات قـرآن مجيد ماده خلق گاهى به معنى اول يا دوم استعمال شده است , مثلا در مورد عـيسى بن مريم مى فرمايد : و اذ تخلق من الطين كهيئه الطير و از گل چيزى به صورت پرنده مى ساختى (1) در اين آيه خلق به معنى ساختن صورت و تبديل صورتى به صورت ديگر است . در آيـه مـورد سـوال نـيز خلق يا به معنى دوم است يا به معنى اول و از آنجا كه خالق به اين دو معنى متعدد مى باشد , صحيح است كه گفته شود او بهترين خالقهاست .
پی نوشت :
1 - سوره مائده , آيه 110 .
منبع : پاسخ به پرسشهاى مذهبى، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و آیت الله جعفر سبحانى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مـفـهـوم آزمايش و امتحان در مورد خداوند با آزمايش هاى ما بسيار متفاوت است آزمايش هاى ما براى شناخت بيشتر و رفع ابهام و جهل است اما آزمايش الهى در واقع همان پرورش و تربيت است خـداوند بندگان را مى آزمايد تا آنچه در درون دارند درعمل آشكار كنند , استعدادها را از قوه به فعل برسانند و مستحق پاداش و كيفر اوگردند .
منبع : تفسير نمونه، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و ديگران ج 1 ص 526
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سـرچشمه اصلى عالم آفرينش و تمام مواهب و قدرتهايى كه افراد دارند , خداست ,اوست كه همه امـكانات را براى تحصيل عزت و خوشبختى در اختيار بندگان , قرار داده و اوست كه قوانينى در اين عالم وضع كرده كه اگر پشت پا به آن بزنند , نتيجه آن ذلت است و به همين دليل همه اينها را مى توان به او نسبت داد ولى اين نسبت هرگزمنافات با آزادى اراده بشر ندارد , زيرا انسان است كه از اين قوانين و مواهب ,از اين قدرتها و نيروها , حسن استفاده , يا سوءاستفاده مى كند .
منبع : تفسير نمونه، آیت الله العظمی مكارم شيرازى و ديگران ج 2 ص 497
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آنچه انسان را از ساير موجودات ممتاز مى سازد اختيار و آزادى او در انتخاب راه زندگى و طرح هاى مختلف و كارهاى شايسته و ناپسند است . بـديهى است اگر انسان مجبور باشد فقط از يك راه برود تكاملى براى او تصور نمى شودهمانطور كه زندگى زنبور عسل تكاملى ندارد . اين حقيقت را مى توان با يك مثال ساده روشن ساخت . فـرض كـنـيد تصميم گرفته شده است بيمارستانى براى مستمندان ساخته شود براى جمع آورى هـزيـنه آن ممكن است به دو صورت اقدام گردد , نخست اينكه به زور از تمام ثروتمندان پولهايى دريافت دارند و صورت دوم آنكه خود مردم با ميل و رغبت در اين كار خير شركت كنند . مـسـلـما در هر دو صورت بيمارستان ساخته خواهد شد ولى با اين تفاوت كه درصورت اول چون كـمـك هـاى پـرداخـت شـده اجـبارى بوده است هيچگونه فضيلت و ارزش انسانى براى پرداخت كـنـندگان ايجاد نمى كند , ولى در صورت دوم چون با آزادى و اختيار انجام گرفته است صفات عالى انسانى كه مقياس شخصيت و ارزش اوست جلوه نموده و در آنان پرورش مى يابد . اين موضوع اختصاص به اين مورد ندارد بلكه در تمام موارد ارزش روحى و فضيلت انسانى هر كس تنها در صورتى بالا مى رود كه از روى اختيار و آزادى دست به كار نيك بزند . از اينروست كه خداوند همه را آزاد گذارده تا هر كسى از نيروى خدا دادش استفاده كند و پرورش يابد . بـنـابـرايـن جا ندارد كه بگوييم چرا خدا ستمكاران را نابود نمى سازد ؟
زيرا اگراينطور بود تكامل اختيارى معنا نداشت , بلكه همه مجبور بودند به راه حق بروندو نتوانند گناه و ظلم بنمايند . اضـافـه بـر اين جلوگيرى از ظلم و ستم به دست خود ماست اگر در برابر ستمكاران بپا خيزيم و استقامت كنيم مى توانيم به ظلم و ستم آنها خاتمه دهيم و محيطى مسالمت آميز بسازيم كه همه در آن آسوده خاطر باشند . چـه بـسـيـار ملتهايى كه زير يوغ استعمار و ظلم و ستم بسر مى برند ولى در اثراستقامت و به كار بستن نيروى خود توانستند بر آنها چيره شوند . اين ما هستيم كه در برابر ظلم و ستم مى نشينيم و در راه پايان دادن آن نمى انديشيم . ايـن وظـيـفه ايست كه خدا به عهده اجتماع گذارده است تا در راه برطرف كردن ظلم بكوشند و ستم ديدگان را يارى كنند و حقوق آنها را از ستمكاران بگيرند . البته اگر دسته اى به سهم خود كوشش كردند ولى در اين صحنه پيروز نشدند خداوندانتقام آنها را از ستمكاران مى گيرد و در برابر ناراحتيهايى كه ديده اند پاداش بزرگى خواهند داشت . منبع : بيست پاسخ نويسنده : هيئت تحريريه موسسه در راه حق
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براى دست يافتن به پاسخ اين پرسش، بايد دانست:
1. آن چه در نظام آفرينش وجود دارد، «تفاوت» است نه «تبعيض» و آن چه با عدل الهى ناسازگار است، تبعيض است نه تفاوت.
2. تبعيض; يعنى اين كه در شرايط يكسان و با وجود شايستگى هاى همسان، ميان اشيا يا اشخاص، فرق گذاشته شود، ولى تفاوت، بدان معنا است كه در شرايط نامساوى و شايستگى هاى ناهمسان، ميان اشيا و اشخاص فرق گذاشته شود. به ديگر سخن، تبعيض از ناحيه ى دهنده است و تفاوت از جانب گيرنده.
اينك براى روشن شدن مطلب، مثال هايى مى آوريم:
مثال اوّل: اگر دو ظرف را كه هر كدام گنجايش ده ليتر آب دارند، زير شير آبى قرار دهيم، ولى در يكى ده ليتر آب بريزيم و در ديگرى پنج ليتر، در اين جا تبعيض صورت گرفته است. منشأ اختلاف ميزان آب دو ظرف نيز كسى است كه شير آب را در اين دو ظرف باز كرده است.
در مقابل، اگر اين دو ظرف، گنجايش يكسان نداشته باشند; يعنى يكى گنجايش ده ليتر و ديگرى گنجايش پنج ليتر را داشته باشد و آن گاه هر دو را زير شير آب قرار دهيم و در يكى ده ليتر و در ديگرى پنج ليتر آب بريزيم، ميان اين دو ظرف اختلاف هست، ولى منشأ اختلاف، تفاوتى است كه خود آن دو ظرف از نظر گنجايش دارند.
مثال دوّم: اگر استادى به دانشجويانش كه از نظر استعداد، تلاش و درجه ى علمى در يك سطح قرار دارند، نمره هاى گوناگون بدهد، كار چنين استادى، تبعيض است. حال اگر پرسش ها براى همه يكسان باشد، ولى بعضى شاگردان به دليل استعداد كم يا جدّى نبودن در درس، نمره ى كمتر و بعضى به دليل استعداد بيشتر و كوشش افزون تر، نمره ى بيشتر بگيرند، كار استاد تفاوت است، ولى تبعيض نيست.
3. ممكن است اين پرسش به ذهن بيايد كه تفاوت ها و اختلاف ها به دست خدا است. پس چرا از آغاز همه را يكسان نيافريده است؟ راز اين تفاوت ها چيست؟
راز تفاوت ها در اين جمله ى سنگين فلسفى نهفته است كه: «تفاوت موجودات، ذاتى آن ها و لازمه ى نظام علت و معلول است».
- توضيح: براى آفرينش، نظام، قانون و تربيت ويژه اى معين شده است و اراده ى خدا به وجود اشيا، عين اراده ى نظام اسباب و مسبّبات يا قانون علت و معلول است.
هر موجود و شيئى در نظام علت و معلولى، جايگاه مشخص و معلومى دارد; «اِنّا كل شىء خلقناه بقدر». جهان نيز دوگونه نظام دارد; طولى و عرضى. نظام طولى علت و معلول، بدين معنا است كه موجودات نسبت به خداوند، رتبه به رتبه و پشت سر يكديگر قرار دارند. در اين نظام، ذات حق در رأس همه ى موجودات قرار دارد و فرشتگان، فرمان او را اجرا مى كنند. نسبت خدا به موجودات، نسبت آفريدن و تكوين است. البته دستگاه خداوند را نبايد مانند ساختار اجتماعى و روابط قراردادى كه در اجتماع بشر داير است، بپنداريم; زيرا نظام فرماندهى او جنبه ى تكوينى و حقيقى دارد، نه جنبه ى قراردادى و اعتبارى.
پى آمد حاكم نبودن نظام معين در ميان موجودات، اين است كه هر موجودى منشأ پديد آوردن هر چيزى باشد يا به ديگر سخن، پيدايش هر چيز از هر چيز ديگر ممكن شود. براى مثال، يك نيروى كوچك، بتواند انفجارى بزرگ را پديد آورد يا شعله ى كبريت با خورشيد جهان افروز برابرى كند. هم چنين به فرض، معلول به جاى علت قرار گيرد; يعنى خدا، مخلوق گردد و مخلوق، خدا شود. حتى در مراتب ممكنات نيز همين گونه است. براى مثال فرض شود كه كامل به جاى ناقص قرار گيرد و ناقص به جاى كامل.
اين گونه انديشه ها در درك نادرست از يقينى بودن و ضرورت روابط ذاتى موجودات، ريشه دارد و براساس آن، مراتب موجودات در جهان هستى، مراتبى قراردادى و اعتبارى، فرض شده است. براى نمونه، مى گويند در نظام قراردادى اجتماع انسان ها مى بينيم كه هيچ مانعى نيست كسى كه تا ديروز رئيس فلان اداره بود، از رياست بركنار شود و كارمند عادى باشد و كسى كه تا ديروز زيردست او بود، امروز رئيس او گردد. پس در نظام آفرينش نيز مانعى ندارد كه انسان به جاى گوسفند بنشيند و گوسفند به جاى انسان؟ چرا خداوند، آن را گوسفند قرار داد و اين را انسان؟!
اينان نمى دانند كه چنين چيزى محال است; زيرا مرتبه ى هر وجودى، عين ذات او بوده و تخلّف ناپذير است، مانند مراتب اعداد كه آن ها را نمى توان پس و پيش كرد. ممكن نيست عدد پنج كه رتبه ى آن پس از عدد چهار است، پيش از آن قرار گيرد.
بنابراين، اختلاف آفريدگان در بهره هاى وجودى، لازمه ى نظام آفرينش و تابع قوانين علّى و معلولىِ حاكم بر آن بوده و فرض يكسان بودن همه ى آن ها پندار خامى است. با اندكى دقت درخواهيم يافت كه چنين فرضى به نفى آفرينش مى انجامد; زيرا اگر همه ى انسان ها، مرد يا زن بودند، توالد و تناسلى انجام نمى گرفت و نسل انسان منقرض مى شد. هم چنين اگر همه ى مخلوقات، انسان بودند، براى فراهم آوردن خوراك، پوشاك و ديگر نيازمندى هاى خود، چيزى نمى يافتند. اگر همه ى حيوانات يا نباتات نيز يك نوع، يك رنگ و داراى ويژگى هاى يكسان بودند، اين همه زيبايى هاى خيره كننده و سودمندى هاى بى شمار، پديد نمى آمد. پديد آمدن اين پديده ها با اين شكل و ويژگى، به اسباب و شرايطى بستگى دارد كه در جريان تحوّل ماده، رخ مى دهد. بنابراين، پيش از آفرينش، هيچ كس بر خدا حقى ندارد كه او را چنين يا چنان بيافريند يا در اين يا آن جا و زمان قرار دهد تا مصداقى بر عدل و ستم او باشد.[1]
- نتيجه:
1. جهان هستى بر اساس سلسله نظام و قوانين ذاتى و تغييرناپذير اداره مى شود كه براساس آن، هر پديده از جايگاه ويژه و تغيير ناپذير برخوردار است.
2. لازمه ى «نظام داشتن هستى»، وجود مراتب و درجات گوناگون براى هستى است كه خاستگاه اختلاف ها و تفاوت ها به شمار مى رود.
3. تفاوت و اختلاف، آفريده نمى شود، بلكه لازمه ى ذاتى آفريدگان است. پس اين پندار كه خدا ميان آفريدگان خود، تبعيض روا داشته است، خطا و بى اساس است.
4. آن چه با عدل و حكمت الهى ناسازگار است، تبعيض است نه تفاوت و آن چه در جهان وجود دارد، تفاوت است نه تبعيض.[2]
پی نوشتها:
[1]ـ آموزش عقايد، محمدتقى مصباح يزدى، ص 197.
[2]ـ عدل الهى، مرتضى مطهرى، قم، انتشارات اسلامى، 1361، صص 99ـ119.
|
|
|
|
1 2 3 4 ->
|
|