|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های توحید - خداشناسی |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
üدرباره پلوراليسم دو سؤال وجود دارد:
1ـ آيا در هر مسألهاي يک حقيقت وجود دارد يا حقايق متعدد؟ مخالفان پلوراليسم معتقدند هر مسأله تنها يک پاسخ صحيح دارد. مثلاً توحيد حق است و شرک باطل.
2ـ آيا فقط کساني که دين صحيح را شناختهاند از عذاب ابدي نجات خواهند يافت؟
جواب اين است که کساني که تلاش کردهاند و نتوانستهاند حقيقت را بشناسند و در حدي که توانستهاند عمل کردهاند، اهل نجات خواهند بود.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ:
این جمله از ابن سینا؛ به این معناست که:
اولا: خداوند چون وجود بحت و صرف است، خیر و کمال محض است و در واقع، عدم و نیستی از کمال و خیر بهره ای ندارد یعنی وجود مساوی با خیر است.
ثانیا: چون باری تعالی از وجود خویش آگاهی دارد، مدرک کمال و خیر محض است و بدان آگاهی دارد.
ثالثا: عشق با معرفت و آگاهی به خیر و کمال حاصل می شود و اصلا این دو از هم دیگر جدائی ندارند و به تعبیر دقیق تر رابطه ی بین این دو، این همانی می باشد. و چون خدا به کمالات خویش آگاهی دارد به خود عشق می ورزد. البته این اختصاص به خدا ندارد بلکه یک اصل کلی است یعنی انسان هم وقتی به کمال آگاهی پیدا کندبه آن دل میبندد؛ و در واقع عشق حقیقی همیشه متوجّه نوعی از کمال است.
برای توضیح این نکته توجه شما را به چگونگی حصول عشق درانسان جلب می کنیم .
انسان هرگز عاشق عدم و کمبودهانمیشود، بلکه همواره دنبال هستی و کمال میرود و به همین دلیل آن کسی که هستی وکمالش از همه برتر است، از همه کس به عشقورزیدن و محبت سزاوارتر است و لذاعشق و علاقه افراد با ایمان نسبت به خدا از عشق و علاقه بتپرستان به معبودهایپنداریشان ریشهدارتر و عمیقتر است.
چرا چنین نباشد؟ آیا کسی که واقعیّتی رادریافته و به آن عشق و محبت میورزد با کسی که گرفتار خرافه و تخیّل است میتواندیکسان باشد؟[1]
محبّت مؤمن به خدا از محبت مشرک به بت برتر است؛ زیرا بتاگرچه زیبا باشد، زیبایی بصری و سمعی یا زیبایی خیالی و وهمی دارد و درک اینزیباییها به وسیله گوش و چشم و تأثیر این محبوبها در حدّ وهم و خیال است، چونانسان ناآگاه میپندارد از بتان و به طور کلّی از غیر خدا کاری ساخته است،بنابراین، معرفت بتپرستان در حدّ توهّم؛ و زیباییشناسی آنها در حد خیال است و بههمین دلیل محبت و عشق آنها از محدوده چشم و گوش از یک سو و از محور وهم و خیال ازسوی دیگر نمیگذرد، ولی مؤمن نه تنها از راه چشم و گوش، آثار طبیعی محبوب حقیقی رامینگرد، بلکه از راه عقل، کمال معقول و اسمای حُسنای الهی را مینگرد و درک اوقویتر است و چون درکش قویتر است در نتیجه محبّت او هم بیشتر است.
بعبارت دیگر: عشق و علاقه انسان به موجودی، حتماً به خاطر این است که کمالی در آن یافتهاست و هرگز به موجودی که هیچ نقطه قوّتی در آن نیست، عشق نمیورزد، وعشق انسان به خدا هم به خاطر آن است که او منبع و سرچشمه اصلی هر نوع کمالاست.[2]
نظامی گنجوی در پایان داستان «لیلی و مجنون» میگوید:
"لیلی در اواخر عمر بیمار شد و طراوتش از بین رفت. او به مادرش وصیّت کرد:
پیام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی محبوبی برگزینی، دوستی مانند من مگیر که با یک بیماری همه طراوت خود را از دست بدهد و نشاط او فرو بنشیند؛ بلکه محبوبی را انتخاب کن که زوالپذیر نباشد" بنا بر این شناخت و معرفت، محبّت حقیقی میآورد و غفلت، محبت کاذب.[3]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- برای مطالعه ی بیشتر ر.ک.تفسیرنمونه، ج1، ص565
[2]ـبرای مطالعه ی بیشتر ر.ک.مراحل اخلاق در قرآن، ج11، ص327 - 326
[3]ـ مراحل اخلاق در قرآن، ج11، ص328-ماهنامه درسهایی از مکتب اسلام - تیر 1382
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
" خلود" در اصل لغت به معنى بقاى طولانى و هم به معنى ابدیت آمده است، بنا بر این کلمه خلود به تنهایى دلیل بر ابدیت نیست، زیرا هر نوع بقاء طولانى را شامل مىشود.
ولى در بسیارى از آیات قرآن با قیودى ذکر شده است که از آن به وضوح مفهوم ابدیت فهمیده مىشود، مثلا در آیات 100 توبه 11 طلاق و 9 تغابن در مورد بهشتیان تعبیر به خالِدِینَ فِیها أَبَداً مىکند، که این تعبیر مفهومش ابدیت بهشت براى این گروهها است، و در آیات دیگرى مانند 169 نساء و 23 جن در باره گروهى از دوزخیان همین تعبیر خالِدِینَ فِیها أَبَداً دیده مىشود که دلیل بر جاودانگى عذاب آنها است.
تعبیرات دیگرى مانند ماکثین فیها ابدا در آیه 3 کهف لا یَبْغُونَ عَنْها حِوَلًا (کهف- 108) و مانند اینها نشان مىدهد که بطور قطع گروهى از بهشتیان و دوزخیان جاودانه در نعمت یا در عذاب خواهند ماند.
بعضى که نتوانستهاند اشکالات خلود و جاودانگى مجازات را به نظر خود حل کنند ناچار دست به دامن معنى لغوى آن زده و آن را به معنى مدت طولانى گرفتهاند، در حالى که تعبیراتى نظیر آیات فوق تاب چنین تفسیرى را ندارد.براى توضیح بیشتر نظر شما را به بحث زیر معطوف مىداریم.
یک سؤال مهم:
در اینجا فورا یک علامت استفهام بزرگ در فکر هر شنوندهاى ترسیم مىشود که این نابرابرى میان" گناه" و" مجازات" چگونه در کار خدا ممکن است؟ چگونه مىتوان پذیرفت که انسان تمام عمر خود را که حد اکثر 80 یا 100 سال بوده کار خوب یا بد کرده است ولى ملیونها ملیون سال و بیشتر- پاداش و کیفر ببیند؟!.
البته این مطلب در مورد پاداش چندان مهم نیست، زیرا بخشش و پاداش هر چه بیشتر باشد نشانه فضل و کرم پاداش دهنده است، بنا بر این جاى ایراد و خردهگیرى نیست.اما در مورد کار بد و گناه و ظلم و کفر این سؤال هست که چگونه عذاب جاودانه در برابر گناه محدود با اصل عدالت خدا سازگار است؟.
کسى که دوران طغیان و سرکشى و تجاوزش حد اکثر از یک صد سال تجاوز نمىکند چرا همیشه باید در آتش و مجازات شکنجه ببیند؟!.آیا عدالت ایجاب نمىکند که یک نوع تعادل در اینجا برقرار گردد و مثلا 100 سال (به اندازه اعمال خلافش) کیفر ببیند؟!.
پاسخهاى غیر قانع کننده:
پیچیدگى پاسخ این اشکال سبب شده که بعضى به فکر توجیه آیات خلود بیفتند و آنها را طورى تفسیر کنند که مجازات جاودان که به عقیده آنها بر خلاف اصل عدالت است از آن استفاده نشود.
1- بعضى مىگویند: منظور از" خلود" معنى کنایى یا مجازى آن است یعنى یک مدت نسبتا طولانى، همانطور که به افرادى که تا آخر عمر باید در زندان بمانند مىگویند آنها محکوم به" زندان ابد" هستند، با اینکه مسلما ابدیتى در هیچ زندانى وجود ندارد و با پایان عمر زندانى پایان مىیابد، حتى
در زبان عربى نیز" یخلد فى السجن" که از ماده خلود است در این گونه موارد به کار مىرود.
2- بعضى دیگر مىگویند: اینگونه گردنکشان طاغى و یاغى که گناه سراسر وجود آنها را فرا گرفته است وجودشان به رنگ کفر و گناه در آمده اگر چه همیشه در دوزخ خواهند بود، ولى دوزخ همیشه به یک حال باقى نمىماند، روزى فرا میرسد که آتش آن، مانند هر آتش دیگر، بالآخره خاموش مىگردد! و آرامش خاصى دوزخیان را فرا مىگیرد!.
3- بعضى دیگر احتمال دادهاند که با گذشت زمان و پس از کشیدن مجازاتهاى فراوان، سرانجام یک نوع سازش با محیط در دوزخیان به وجود مىآید و آنها به رنگ محیط خود در مىآیند یعنى کم کم به آن خو مىگیرند و عادت مىکنند! و در این حال هیچگونه احساس ناراحتى و عذاب ندارند!.
البته همان گونه که گفتیم همه این توجیهات به خاطر عجز و ناتوانى در برابر حل مشکل خلود و جاودانى بودن عذاب است و گر نه ظهور آیات خلود در جاودانى بودن عذاب یک دسته خاص قابل انکار نیست.
حل نهایى ایراد.براى حل این مشکل باید به بحثهاى سابق باز گردیم و اشتباهى را که در مقایسه مجازاتهاى رستاخیز با مجازاتهاى دیگر روى مىدهد اصلاح کنیم، تا معلوم شود که مساله خلود هرگز با اصل عدالت پروردگار مخالف نیست.
براى توضیح این بحث باید به سه اصل توجه کرد:
1- مجازات ابدى و جاویدان، همانطور که قبلا هم اشاره شد، منحصر به کسانى است که تمام روزنههاى نجات را به روى خود بستهاند و عالما عامدا غرق در فساد و تباهى و کفر و نفاق گشتهاند، سایه شوم گناه تمام قلب و جان آنها را پوشانیده، و در حقیقت به رنگ گناه و کفر در آمدهاند همانگونه که در سوره
بقره مىخوانیم: بَلى مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ:" آرى کسى که مرتکب گناهى گردد و آثار آن تمام وجود او را احاطه کند چنان کسى اهل دوزخ است و جاودانه در آن خواهد ماند" (بقره آیه 81).
2- این اشتباه است که بعضى خیال مىکنند که مدت و زمان کیفر باید به اندازه مدت و زمان گناه باشد، زیرا رابطه میان" گناه" و" کیفر" رابطه زمانى نیست بلکه رابطه" کیفى" است یعنى مقدار زمان مجازات تناسب با کیفیت گناه دارد نه مقدار زمان آن" مثلا" کسى ممکن است در یک لحظه دست به قتل نفس بزند و طبق پارهاى از قوانین محکوم به زندان ابد گردد، در اینجا مىبینیم زمان گناه تنها یک لحظه بوده در حالى که مجازات آن گاهى 80 سال زندان خواهد بود.
بنا بر این آنچه مطرح است" کیفیت" است نه" کمیت گناه از نظر زمان".
3- گفتیم مجازاتها و کیفرهاى رستاخیز بیشتر جنبه اثر طبیعى عمل و خاصیت گناه دارد و به عبارت روشنتر: رنجها و دردها و ناراحتیهایى که گناهکاران در جهان دیگر مىکشند اثر و نتیجه اعمال خود آنها است که دامانشان را فرا مىگیرد در قرآن مىخوانیم فَالْیَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلَّا ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ:" امروز (روز رستاخیز) به هیچکس ستم نمىشود و جز اعمال خود شما جزائى براى شما نیست"! (سوره یس آیه 54).و بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یستهزءون:" اعمال بد آنها در برابر آنان آشکار مىگردد و آنچه را به باد مسخره مىگرفتند بر آنها وارد مىگردد" (سوره جاثیه آیه 33) فَلا یُجْزَى الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ إِلَّا ما کانُوا یَعْمَلُونَ:" به آنها که کار بد انجام دادند جزائى جز اعمال آنها داده نمىشود" (سوره قصص آیه 84).اکنون که این مقدمات سهگانه روشن شد حل نهایى از دسترس ما چندان دور نیست و براى رسیدن به آن کافى است که به چند سؤال زیر جواب دهید:
فرض کنید کسى بر اثر مصرف کردن پى در پى مشروبات الکلى در مدت یک هفته گرفتار زخم معده شدید شود. چندان که مجبور باشد تا آخر عمر با این درد بسازد و رنج برد، آیا این برابرى میان عمل بد و نتیجه آن بر خلاف عدالت است؟ حال اگر عمر این انسان به جاى 80 سال یکهزار سال و یا یک ملیون سال باشد و باید بخاطر یک هفته هوسرانى یک ملیون سال رنج ببرد آیا این بر خلاف اصل عدالت است؟ در حالى که قبلا وجود این خطر در میگسارى به او اعلام شده، و عاقبت آن نیز براى او توضیح داده شده است.
و نیز فرض کنید کسى دستورات و مقررات رانندگى را که به کار بستن آنها مسلما به نفع عموم و موجب کاهش تصادف و ناراحتیهاى ناشى از آن است، به دست فراموشى بسپارد و به اخطارهاى مکرر دوستان عاقل گوش فرا نداد و حادثه در یک لحظه کوتاه- و همه حوادث در یک لحظه رخ مىدهد- به سراغ او بیاید و چشم یا دست و پاى خود را در حادثه از دست بدهد، و به دنبال آن ناچار شود سالیان دراز رنج نابینایى و بىدست و پایى را تحمل کند آیا این پدیده، هیچگونه منافاتى با اصل عدالت پروردگار دارد؟!.
در اینجا مثال دیگرى داریم- و مثالها حقایق عقلى را به ذهن نزدیک کرده و براى گرفتن نتیجه نهایى و استدلالى آماده مىکنند- فرض کنید چند گرم بذر خار مغیلان را بر سر راه خود مىپاشیم و پس از چند ماه یا چند سال خود را با یک صحراى وسیع خار روبرو مىبینیم که دائما مزاحم ماست و ما را آزار مىدهد ...
و یا اینکه چند گرم بذر گل- آگاهانه- مىپاشیم و چیزى نمىگذرد که خود را با صحرایى از زیباترین و معطرترین گلها روبرو مىبینیم که همواره مشام جان ما را معطر و دیده و دل ما را نوازش مىدهد.
آیا این امور که همه از آثار اعمال است هیچگونه منافاتى با اصل عدالت دارد، در حالى که مساوات و برابرى در میان کمیت این عمل و نتیجه آن موجود نیست؟. از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه مىگیریم:
هنگامى که پاداش و کیفر، نتیجه و اثر خود عمل آدمى باشد مسئله مساوات و برابرى از نظر کمیت و کیفیت مطرح نخواهد بود اى بسا عمل بظاهر کوچکى که اثرش یک عمر محرومیت و شکنجه و ناراحتى است و اى بسا کار ظاهرا کوچکى که سرچشمه خیرات و برکات براى یک عمر خواهد بود (اشتباه نشود منظور ما کوچک از نظر مقدار زمان است و الا کارها و گناهانى که باعث خلود در عذاب مىگردد حتما کوچک از نظر کیفیت و اهمیت نخواهد بود) بنا بر این هنگامى که گناه و کفر و طغیان و سرکشى سراسر وجود انسانى را احاطه کرد و تمام بال و پرهاى روح و جان او در آتش بیدادگرى و نفاق سوخت چه جاى تعجب که در سراى دیگر براى همیشه از نعمت پرواز در آسمان بهشت محروم گردد و همواره گرفتار درد و رنج این محرومیت بزرگ باشد.
آیا به او اعلام نکردند، و او را از این خطر بزرگ آگاه نساختند؟!.
آرى ... پیامبران الهى از یک سو، و فرمان خرد از سوى دیگر، به او آگاهى لازم را دادند. آیا بدون توجه و اختیار دست به چنان کارى زد و چنان سرنوشتى پیدا کرد؟ نه، از روى علم و عمد و اختیار بود.
آیا جز خودش و نتیجه مستقیم اعمالش این سرنوشت را براى او فراهم ساخت؟ نه، هر چه بود از آثار کار خود او بود.
بنا بر این نه جاى شکایتى باقى است و نه ایراد و اشکال به کسى، و نه منافاتى با قانون عدالت پروردگار دارد (معاد و جهان پس از مرگ از صفحه 385 تا 393).
4- خلود در آیات مورد بحث.
آیا" خلود" در آیات مورد بحث به معنى جاودانگى است و یا همان مفهوم مدت طولانى را که مفهوم لغوى آن است مىرساند.بعضى از مفسران از نظر اینکه خلود در اینجا مقید به ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ شده (ما دام که آسمانها و زمین بر پا است) خواستهاند چنین نتیجه بگیرند که خلود در این مورد خاص به معنى جاودانگى نیست، زیرا آسمانها و زمینها، ابدیت ندارند و طبق صریح قرآن زمانى فرا مىرسد که آسمانها در هم پیچیده مىشود و این زمین ویران مىگردد و تبدیل به زمین دیگرى مىگردد (آیه 48 ابراهیم و آیه 104 انبیاء).
ولى با توجه به اینکه اینگونه تعبیرات در ادبیات عرب معمولا کنایه از ابدیت و جاودانگى است، آیات مورد بحث نیز خلود را به معنى جاودانگى بیان مىکند.مثلا عرب مىگوید: این وضع بر قرار خواهد بود ما لاح کوکب (ما دام که ستارهاى مىدرخشد) یا ما لاح الجدیدان (ما دام که شب و روز وجود دارد) یا ما اضاء فجر (ما دام که صبح مىدرخشد) یا ما اختلف اللیل و النهار (ما دام که شب و روز پى در پى فرا مىرسد) و مانند اینها که همه کنایه از جاودانگى است.در کلام امام امیر مؤمنان على ع در نهج البلاغه مىخوانیم:
هنگامى که بعضى از خردهگیران ناآگاه به امام ایراد کردند که چرا در تقسیم بیت المال رعایت مساوات مىکند و بعضى را براى تحکیم پایههاى حکومت به دیگران ترجیح نمىدهد، امام ناراحت شد و فرمود:
أ تامرونى ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه و اللَّه لا اطور به ما سمر سمیر و ما ام نجم فى السماء نجما
:" آیا به من مىگوئید براى پیروزى دست به ستم نسبت به کسانى که تحت حکومت منند بزنم بخدا نزدیک این کار نمىروم ما دام که مردم شبها به بحث مىنشینند و ما دام که ستارگان آسمان یکى پشت سر دیگرى طلوع و غروب دارد (نهج البلاغه صبحى صالح خطبه 126).در اشعار دعبل خزاعى در قصیده معروفى که در حضور امام على بن موسى الرضا ع خواند این شعر آمده است.
سابکیهم ما ذر فى الافق شارق و نادى مناد الخیر فى الصلوات
" من بر شهیدان خاندان پیامبر گریه مىکنم تا آن زمان که خورشید بر افق مشرق نور مىپاشد و تا آن زمان که بانگ اذان براى دعوت به نماز بر منارهها سر مىدهد" (نور الأبصار صفحه 140 و الغدیر و کتب دیگر).
البته این مخصوص به ادبیات عرب نیست، در زبانهاى دیگر نیز کم و بیش وجود دارد و به هر حال دلالت آیه بر ابدیت نباید جاى گفتگو باشد.
و به این ترتیب نیازى به گفتار کسانى که مىگویند آسمان و زمین در اینجا آسمان و زمین قیامت است، که جاودانى مىباشد نخواهد بود.
5- استثناء در آیه چه مفهومى دارد؟.
جمله استثنائیه" إِلَّا ما شاءَ رَبُّکَ" (مگر آنچه پروردگارت بخواهد) که در آیات فوق هم در مورد اهل بهشت آمده و هم اهل دوزخ، براى مفسران میدان وسیعى جهت بحث شده است، و مفسر بزرگ طبرسى در تفسیر این استثناء ده وجه از مفسران نقل کرده است که به عقیده ما بسیارى از آنها سست و با آیات قبل یا بعد به هیچوجه سازگار نیست، و لذا از بیان آنها چشم مىپوشیم و تنها آنچه را که صحیحتر بنظر ما مىرسد در اینجا مىآوریم و آن دو تفسیر است:
1- هدف از بیان این استثناء این است که تصور نشود خلود و مجازات افراد بىایمان و پاداش مؤمنان راستین چنان است که بدون خواست و مشیت الهى باشد و قدرت و توانایى و اراده او را محدود کند و صورت جبر و الزام به خود بگیرد، بلکه در عین جاودانى بودن این دو، قدرت و اراده او بر همه چیز حاکم است هر چند به مقتضاى حکمتش پاداش و عذاب را بر این دو گروه جاودانه مىدارد.
شاهد این سخن آنکه در جمله دوم در باره سعادتمندان بعد از ذکر این استثناء مىفرماید:" عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ": این عطا و پاداشى است که هرگز از آنها قطع نمىشود. و این نشان مىدهد که جمله استثنائیه فقط براى بیان قدرت بوده است.
2- از آنجا که این آیات از دو گروه شقى و سعید بحث مىکند و شقاوتمندان همگى الزاما افراد بىایمانى که مستحق خلود باشند نیستند، بلکه ممکن است در میان آنها گروهى از مؤمنان خطاکار وجود داشته باشند بنا بر این استثناء مربوط به این گروه است.ولى این سؤال پیش مىآید که این استثناء در جمله دوم چه مفهومى خواهد داشت؟ (در مورد سعادتمندان).در پاسخ گفته شده است که آن نیز در مورد مؤمنان خطاکار است که مدتى باید در آغاز به دوزخ بروند و پاک شوند سپس به صف بهشتیان بپیوندند، در حقیقت استثناء در جمله اول نسبت به آخر کار است و در جمله دوم نسبت به آغاز کار.
(دقت کنید).
این احتمال نیز در پاسخ سؤال فوق وجود دارد که استثناء در جمله اول اشاره به مؤمنان خطاکار باشد که بعد از مدتى از دوزخ رهایى مىیابند و در جمله دوم تنها اشاره به قدرت و توانایى پروردگار باشد. شاهد این سخن اینکه در جمله اول بعد از استثناء جمله:" إِنَّ رَبَّکَ فَعَّالٌ لِما یُرِیدُ" که دلیل بر انجام این مشیت
است ذکر شده و در جمله دوم" عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ" که دلیل بر ابدیت است آمده (دقت کنید).
اما اینکه بعضى احتمال دادهاند که این پاداش و مجازات مربوط به بهشت و دوزخ برزخى است که مدتش محدود است و پایان مىپذیرد احتمال بسیار بعیدى است زیرا آیات قبل صریحا در باره قیامت بحث مىکند و پیوند این آیات با آنها ناگسستنى است.
همچنین احتمال اینکه خلود در اینجا مانند بعضى دیگر از آیات قرآن به معنى مدتى طولانى باشد نه ابدیت با جمله" عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ" و با خود استثناء که دلیل بر ابدیت جملههاى قبل از آن است سازگار نمىباشد.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ:
این اشکال هیوم بر برهان نظم ناشی از آنست که هیوم از حدود کاربرد برهان نظم غافل است او پنداشته که همه مسائل الهیات را میتوان از برهان نظم استنتاج کرد، در حالی که برهان نظم تنها ثابت میکند، که طبیعت و نظام موجود در آن بخود وا گذاشته نیست و قوای طبیعت قوای تسخیر شده است و دارای مدبری است، اما این که آن مدبر و خالق خود چگونه است آیا محدود است یا نامحدود، ناقص است یا کامل مطلق، آیا کمالش ذاتی است یا کسبی اینها سلسله مسائلی است که با براهین عقلی دیگر قابل تحقیق است، و عقل به خوبی درک میکند که علت العلل و علت اولی باید نیازمند و محدود و ناقص نباشد و در غیر این صورت خود نیز معلول و وابسته خواهد بود و هنگامیکه علت العلل( خداوند بزرگ) استقلال وجود، دارد(و واجب الوجود است دیگر معقول نیست که او را نیازمند و محدود بدانیم).
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ:
در کتاب تاریخ مختصر ادیان بزرگ دربارهی دین بودا، مینویسد گرچه: دین بودائی خدایان بیشماری در زمین و آسمان دارد ولی اصولاً بیخدا است خدایان موجوداتی مثل سایرین تابع تحولات عمومی جهان هستند اما این بیخدایی را در هیچیک از قوانین و اصول دین بودائی تصریح نکردهاند و از خدا به معنایی که در سائر ادیان است بحثی نیست و - جایگاهی برای آن در این آئین نیست.... صحفه 143 . در کتاب دائرةالمعارف فارسی دربارهی دین زردشتی چنین آمده است: دین زردشتی - مبتنی بر اصول ثنویت (دوگانگی) که بوسیلهی زردشت تأسیس گردید... در نظر زردشتیان نیکی از بدی جداست و ممکن نیست یکی از دیگری پدید آید انکار مبدأ جداگانهای برای شرّ، به منزلهی انتساب شرّ است بخدا (اهور مزدا) و چون شرّ را نمیتوان بخدا منسوب جنبهی - ثنویت دارد بین طرفین این ثنویت تعادل نیست... و از همان اول قهر و غلبهی قوهی خیر مسلّم است. و از همین رو است که تمایلات یکتاپرستی در آن تأثیر کرده است و بعضی از - محققین آن را اصلاً نوعی دیانت یکتاپرستی دانستهاند به هر حال در این آئین اهور مزدا، خدای بزرگ است و هفت اسشاسپند و گروه بسیار از ایزدان مجری ارادهی اویند اهریمن روان خبیث و اصل شرّ است و گروهی از دیوان یار اویند. با این ترتیب آئین زردشتی براساس ثنویت و دوگانگی است و نمیتوان آن را آئین توحیدی - دانست. و تصویری که در کتاب آسمانی (تحریف شده) یهود میدهند دربارهی خداوند، موجودی است که مانند انسان راه میرود و آواز میخواند جاهل و نادان است و دروغ میگوید، ناتوان و - ضعیف است. در این زمینه به تورات سفر پیدایش، باب دوم و سوم و باب 32 آیهی 24 مراجعه فرمائید. و خدایی که اناجیل معرفی میکنند همان عیسایی است که از مادر زائیده، شده راه میرفت، غذا میخورد، گرسنه و تشنه میشد، قضاء حاجت مینمود در دست یهودیان گرفتار میگردید و بر بالای دار میرفت؟!! در این زمینه میتوانید به انجیل یوحنا باب دهم آیهی 30 و - انجیل مرتی باب 12 آیه 35 و همچنین انجیل متی باب 22 آیه 42 و انجیل متی باب 21 آیه 2 مراجعه فرمائید و نیز در بسیاری از موارد در اناجیل میتوان اینگونه تصریحات را یافت. و در مکتب مارکس، خدا مورد انکار میباشد و اساساً بینش مارکسیسم یک بینش مادی است و هر گونه حقیقت متافیزیکی مورد انکار قرار گرفته است مراجعه به آثار مارکس و دیگر رهبران مارکسیسم این مطلب را به وضوح نشان میدهد. برای شناخت کامل خداوند باید به کتاب آسمانی اسلام که قرآن است مراجعه نمود و از آن رهگذر به شناخت خداوند دست یافت. «
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابتدا باید توجه كنیم كه معنای ترس از خدا چیست؟ ترس از خدا به معنای ترس از مسؤولیتهایی است كه انسان در برابر او دارد . ترس از این كه در ادای رسالت و وظیفه خویش كوتاهی كند و به خوبی وظیفهاش را انجام ندهد; و به عبارتی، ترس از گناهان خود است . حضرت علی (علیه السلام) در این زمینه میفرماید: «و لا یخافن الا ذنبه; هیچ یك از شما ترس نداشته باشد مگر از گناه خویش .» ( 1)
سرچشمههای ترس از خدا چیست؟
ترس از خدا سرچشمههای مختلفی دارد . شماری از آنها عبارت است از:
الف) اعمال ناپاك و افكار آلوده سبب ترس میگردد .
ب) در مقربان، به خاطر قرب به ذات پاكش، كمترین ترك اولی و غفلت مایه وحشت میشود . (این دو مورد را خوف از تقصیر گویند) .
ج) گاه مقربان هنگامی كه آن ذات نامحدود و بیپایان را تصور میكنند و در مقابل به قصور ذاتی خود نظر میدوزند، حالتخوف مییابند . (خوف از قصور) خداوند در این زمینه میفرماید: «الذین اذا ذكر الله وجلت قلوبهم; آنها كسانی هستند كه وقتی نام خدا برده میشود دلهایشان مملو از خوف پروردگار میگردد» . (2)
فرق خوف و خشیت
1 . برخی مانند راغب اصفهانی گفتهاند: فرق میان این دو آن است كه خشیتخوف توام با تعظیم است و بیشتر از دانایی ناشی میشود . از این رو، خدای سبحان آن را به علما اختصاص داده میفرماید: «انما یخشی الله من عباده العلماء .»
2 . بعضی نیز گفتهاند: خوف هم از امر ناخوشایند حاصل میشود و هم از ناحیه كسی كه ممكن است این ناخوشایندی را به آدمی برساند . هم گفته میشود: من از بیماری خوف دارم و هم گفته میشود: من خوف دارم از این كه فلان چیز بیمارم كند . برخلاف خشیت كه تنها از آورنده شر است . از این رو، گفته میشود: «خشیت الله; من از خدا ترسیدم» ولی گفته نمیشود: «خشیت المرض; از بیماری ترسیدم» .
3 . برخی هم مانند علامه طباطبایی میفرمایند: ظاهرا فرق میان آن دو این است كه خشیتبه معنای تاثیر قلبی از اقبال و روی آوردن شر یا نظیر آن است و خوف به معنای تاثیر عملی انسان استبه این كه از ترس در مقام اقدام برآمده، وسایل گریز از شر و محذور را فراهم سازد; هرچند كه در دل متاثر نگشته، دچار هراس نشده باشد . آنگاه علامه در مقام استدلال بر مدعای خویش چنین میآورد: و لذا میبینیم خدای سبحان در توصیف انبیا میفرماید: «و لا یخشون احدا الا الله (3) » ، و ترس از غیر خدا را از ایشان نفی میكند و حال آن كه خوف را در بسیاری از جاها برای آنان اثبات نموده، از آن جمله میفرماید: «فاوجس فی نفسه خیفة موسی; در خود احساس ترس نمود (4) ، و نیز میفرماید: «و اما تخافن من قوم خیانة; و اگر از مردمی ترس خیانتی داشتی . (5) »
4 . بین خداترسی و آگاهی ارتباط تنگاتنگ حكمفرما است . به علت این كه خداترسی نتیجه هدایتبه سوی خدا است، هر قدر معرفت انسان به خدا از عمق بیشتری برخوردار باشد، به آن اندازه ترسش هم عمق پیدا میكند . اساسا باید گفت هرگز شیتبدون معرفتحاصل نمیشود . لذا در آیه 28 سوره فاطر میخوانیم: «انما یخشی الله من عباده العلما» به همین جهت، باید گفتخوف ناشی از معرفتشرط اول بهشتی شدن است .
5 . همان طور كه انسان در عیان از خدا میترسد، در نهان نیز باید از او بترسد; زیرا تا در دلی خوف خدا نباشد و در نهان و آشكار احساس مراقبتیك نیروی معنوی برخود نكند، انذارهای انبیا و اولیا بیاثر خواهد بود . برای همین است كه خدا میفرماید: «انما تنذر الذین یخشون ربهم بالغیب; تو فقط كسانی را انذار میكنی كه از پروردگار خود در غیب و پنهانی میترسند . (6) »
باز در اوصاف بهشتیان میفرماید: «من خشی الرحمن بالغیب; همان كسی كه از خداوند رحمان در نهان بترسد (7) » . همانند داستان حضرت یوسف و زلیخا .
پینوشت:
1 . نهج البلاغه، كلمه قصار82 .
2 . حج (22) 36 .
3 . احزاب (33): 39 .
4 . طه (20): 67 .
5 . انفال (8): 58، ترجمه المیزان، ج 11، ص 252 .
6 . فاطر (35): 18 .
7 . ق (50): 33 .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
1- اصول عقائد ، نوشته : محسن قرائتی
2- اعتقاد ما ، نوشته : آیةالله مکارم شیرازی
3- 50 درس اصول عقائد برای جوانان ، نوشته : آیةالله مکارم شیرازی
4- خدا را چگونه بشناسیم ، نوشته : آیةالله مکارم شیرازی
5- شیعه پاسخ می گوید ، نوشته : آیةالله مکارم شیرازی
6- آموزش عقائد ، نوشته : آیةالله مصباح یزدی
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اولا حوادث ناگوار طبيعى لازمه فعل و انفعالات و تزاحمات عوامل مادى است و چون خيرات آنها بر شرورشان غلبه دارد، مخالف با حكمت نيست و نيز پديد آمدن فسادهاى اجتماعى، لازمه مختار بودن انسان است كه مقتضاى حكمت الهى مى باشد و در عين حال مصالح زندگى اجتماعى بيش از مفاسد آن است و اگر مفاسد غالب بود، انسان در زمين باقى نمى ماند. ثانيا وجود رنجها و گرفتاريها از يك سوى، موجب تلاش انسان براى كشف اسرار طبيعت و پديد آمدن دانشها و صنايع مختلف مى شود، و از سوى ديگر دست و پنجه نرم كردن با سختيها، عامل بزرگى براى رشد و شكوفايى استعدادها و ترقى و تكامل انسانهامى گردد و بالاخره تحمل هر سختى را رنجى در اين جهان اگر بمنظور صحيح باشد، پاداش بسيار ارزنده اى در جهان ابدى خواهد داشت و بنحو احسن جبران خواهد شد.
منبع:آموزش عقايد، آیت الله محمد تقى مصباح يزدى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين ايراد، ايراد تازه اى نيست كه ماديهاى امروز عنوان كرده باشند، بلكه درسخنان پيشينيان نيز ديده مى شود و در كتب فلسفى و كلامى به آن پاسخ گفته اند؛ به هر حال اين ايراد را به دو صورت مى توان عنوان كرد: نخست اين كه: يك موجود يا يك نظام خاص در آغاز پيدايش، نيازمند به علت است ولى در بقاى خود نيازمند به علت (مطلقا) نيست- اعم از اين كه آن علت همان علت اول باشد يا غير آن. اين همان است كه بعضى از فلاسفه پيشين به آن معتقد بوده اند و تصور مى كردند همان طور كه يك عمارت در بقاى خود نيازمند به معمار و بنا نيست، هيچ موجودى در ادامه وجود خود علتى نمى خواهد اگر ايراد چنين طرح شود پاسخ آن بسيار روشن است، زيرا با نظر دقيق فلسفى، بقاى يك موجود، چيزى غير از آغاز وجود آن است؛ و به عبارت روشنتر: وجود هرچيز در هر زمان، غير از وجودش در زمان و لحظه ديگر است. بقاى موجودات در مسيرزمان، درست مانند بقاى شكل يك رودخانه است كه ذرات آب در آن مرتبا عوض مى شوندولى صورت ظاهرى آن همچنان باقى است. به عبارت ديگر: همان طور كه يك موجود اجزايى دارد و هر جزء آن بدون علت موجود نمى شود، از نظر زمان نيز امتداد و عمرى دارد كه هر لحظه آن نيازمند به علت است، پس اگر چيزى در ادامه حيات خود نيازمند به علت نباشد بايد در آغاز وجودخود نيز نيازمند به علت نباشد، زيرا هيچ فرقى ميان لحظه اول و لحظه بعد نيست. اجازه دهيد اين موضوع را بيشتر توضيح دهيم: طبق آخرين تحقيقات فلاسفه گذشته ما و آخرين تحقيقات فلاسفه جديد- در بحث حركت جوهرى و در بحث نسبيت- زمان بعد چهارم اشياست، بنابر اين همان طور كه بعد دوچيز از نظر طول و عرض و عمق ممكن است با هم متفاوت باشند- يكى بزرگتر و يكى كوچكتر- همچنين بعد دو چيز از نظر زمان نيز ممكن است با هم متفاوت باشند. همان طور كه كمى و زيادى هر يك از ابعاد جسم، بدون علت ممكن نيست، همچنين مقدار طول زمان و عمر اشيا و حوادث نيازمند به علت مى باشد. پس اگر بگوييم چيزى در بقاى خود محتاج علت نيست، درست مثل اين است كه بگوييم يك جسم صد مترى تنها در يك متر اول احتياج به پديد آورنده دارد و اما نود و نه متر ديگر، خود به خود موجود مى شود آيا هيچ كس مى تواند اين سخن را بپذيرد؟ اما در مورد مثال سفسطه آميز ساعت و سازنده آن و مانند آن بايد توجه داشت كه ساعت هم در آغاز وجود خود نياز به علت دارد و هم در ادامه عمر خود، براى آغاز وجود خود محتاج سازنده است ولى در ادامه وجود از خاصيت مواد ساختمانى خودمدد مى گيرد؛ يعنى استحكام فلزات به كار برده شده، به آن اجازه ادامه عمرمى دهد و لذا با تفاوت مواد ساختمانى آن، مقدار عمر ساعت كاملا فرق مى كند و اين دليل روشنى است بر اين كه هم آغاز وجود يك چيز علت مى خواهد و هم ادامه آن. از آنچه گفتيم تنها يك نتيجه مى گيريم كه: همان طور كه حدوث و پيدايش يك چيزعلت مى خواهد، ادامه و بقاى آن هم علت مى خواهد- خواه علت ادامه، همان علت پيدايش باشد يا غير آن- و اگر كسى نياز به علت را در ادامه حيات انكار كند، قانون عليت را بكلى انكار كرده است. اكنون توجه كنيد تا بخش دوم اشكال را كه بخش اساسى آن است مطرح كنيم. ممكن است كسانى بگويند قبول داريم كه هر نظامى هم در آغاز و هم در ادامه حيات نيازمند به علت است ولى لازم نيست كه علت حدوث همان علت بقاء باشد، چه مانعى دارد كه مبدا اصلى عالم هستى، از روى علم و اراده اين جهان را آفريده باشد و چرخهاى علل و معلول طبيعى را چنان تنظيم كرده و به هم پيوسته كه به خودى خود بتواند به حيات خويش ادامه دهد؟- همان طور كه در مثال ساعت گفته شد كه موجود عاقل و دانشمندى آن را از مواد مستحكمى به وجود مى آورد و بعد از حيات اونيز به كار خود ادامه مى دهد- نتيجه اين كه نظام عالم هستى در آغاز وجود خودنيازمند به وجود خدا، اما در ادامه وجود خود
مديون يك سلسله علل طبيعى و حركات جبرى است. اگر سوال به اين صورت طرح شود، در پاسخ بايد گفت: با توجه به اين كه زمان به منزله بعد چهارم اشياء است، يعنى يك موجود طبيعى و آثار آن هر لحظه مرحله تازه اى از وجود را طى مى كند، بلكه در هر لحظه وجود تازه اى است غير از وجود اول و غير از وجود بعد، و به تعبير ديگر، جهان مجموعه اى از حوادث و شدنها است، در اين صورت، احتياج يك موجود طبيعى و ادامه خواص آن در هر لحظه به وجودعلت روشن مى شود؛ به علتى كه هستى او ازلى و ابدى است و از ذاتش مى جوشد، نه علتى كه خود نيازمند به علت است. اجازه دهيد اين مطلب را با يك مثال روشن سازيم: يك لامپ برق را در نظر بگيريد، اين چراغ براى روشن شدن نياز به كارخانه مولد برق دارد، ولى آيا اين نياز فقطدر لحظه اول است؟ البته نه اگر در يك زمان- ولو يك زمان بسيار كوتاه- رابطه آن با كارخانه مولد برق قطع گردد، چراغ فورا خاموش مى شود و به دنبال آن تمام آثارش اعم از نور و حرارت نابود مى گردد؛ ممكن است چراغ نيروى لازم را ازسيمها بگيرد، ولى بديهى است كه سيمها از خود برق ندارند و آنها نيز بايد ازمبداء مولد برق نيرو بگيرند؛ اينجاست كه ما مى گوييم تمام موجودات اين جهان وخواص و آثار آنها نيازمند به يك مبدا ازلى است كه لحظه به لحظه بايد به آن متكى باشد تا بتواند به هستى خود ادامه دهد؛ زيرا مى دانيم هستى اين موجودات جهان و خواص و آثار آنها از درون ذات آنها نيست؛ همه اينها حادثند و سابقه عدم ونيستى دارند. نظام اين جهان متكى به علل طبيعى است ولى آن علل طبيعى حتما بايدمتكى به يك علت ازلى باشند. يعنى بايد نور هستى لحظه به لحظه از آن مبداء جاويدان به آنها برسد و اگر يك لحظه رابطه آنها قطع گردد نيست و نابود مى شوند. اين همان است كه ما مى گوييم خدا همواره و در همه جا با همه اشياء و حوادث مى باشد و حتى موجودات جهان يك لحظه نمى توانند بدون وجود او به هستى خود ادامه دهند. عالم هستى يك عالم ازلى و ابدى نيست بلكه يك عالم حادث است كه وابسته به يك وجود ازلى و ابدى مى باشد و اين وابستگى جزء ذات اين جهان است، همان طور كه وابستگى روشنايى يك لامپ به مبدا مولد برق، جزء ذات آن مى باشد. اشتباه بزرگى كه در مساله ساختن ساعت پيش آمده اين است كه سازنده ساعت هرگزمواد اصلى ساعت را نساخته، بلكه تنها به مواد آن شكل داده و چرخهاى آن را روى هم سوار كرده، اگر او سازنده مواد اصلى ساعت بود و آنها را از عدم به وجودآورده بود با از بين رفتن او مواد هم از بين مى رفت، همچنين معمار و بنا، سازنده مواد ساختمان نيستند، بلكه به آن شكل مى دهند؛ اگر مواد ساختمان راآنها از نيستى به وجود آورده بودند- يعنى مواد مزبور در هستى خود وابسته به بنا و معمار بودند- با از ميان رفتن آنها، از بين مى رفتند. اگر بخواهيم اين موضوع را به تعبير فلسفى بيان كنيم بايد بگوييم: جهان ممكن الوجود است نه واجب الوجود؛ بنابر اين ممكن الوجود در آغاز و ادامه حيات خودمحتاج به واجب الوجود است و اگر در ادامه حيات بى نياز شود بايد واجب الوجود باشد، در حالى كه محال است ممكن الوجود تبديل به واجب الوجود شود.
منبع: پاسخ به پرسشهاى مذهبى، آيت الله العظمىناصر مكارم شيرازى وآيت الله جعفر سبحانى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ اين پرسش، ظاهراً در كتابهاى درسى شما وجود دارد ولى به طور خلاصه، راههاى پيش روى بشر براى خداشناسى، سه قسم است:
الف. راه دل يا فطرت
يعنى هر انسانى به مقتضاى خلقت و ساختمان اصلى روح خود، خدا را مىشناسد بدون اين كه نيازمند به اكتساب و تحصيل علوم مقدماتى داشته باشد. ناگفته نماند كه منظور از فطرت، فطرت عقل نيست بلكه مقصود فطرت دل است. عرفا از آنجا كه به نيروى عشق فطرى ايمان و عقيده دارند، در تقويت اين نيرو مىكوشند. ما اگر بخواهيم بدانيم آيا چنين احساسى در آدمى هست يا خير؟ دو راه در پيش داريم:
1 (خودمان شخصاً و عملًا دست به آزمايش در وجود خود و ديگران بزنيم.
2 (ببينيم دانشمندانى كه ساليان دراز در زمينه روان آدميان از جنبه مسائل معنوى مطالعه و تحقيق كردهاند، چه نظرهايى دادهاند.
ب. راه حس و علم، يا راه طبيعت.
اين راه به نوبه خود به سه راه ديگر منشعب مىشود:
1 (راه تشكيلات و نظاماتى كه در ساختمان جهان به كار رفته است.
2 (راه هدايت و راهنمايى مرموزى كه موجودات را در مسير خويش مىاندازد.
3 (راه حدوث و پيدايش عالم.
ج. راه عقل يا راه استدلال و فلسفه. اين راه گرچه سخت و پر پيچ و خم است و طى آن و فهماندن و فهميدنش نياز به مقدمات زيادى دارد، ولى بهترين و محكمترين طريق خداشناسى و معرفت به حضرت ربوبى است.
ناگفته نماند كه هر يك از سه راه فوق از وجهى بر راههاى ديگر رجحان دارد: راه دل و فطرت، از نظر شخصى كاملترين راهها است يعنى، براى هر فرد بهتر و لذتبخشتر و مؤثرتر اين است كه از راه دل به معرفت خداوند راه يابد ولى نمىتوان آن را به صورت يك علم قابل تعليم و تعلّم براى عموم درآورد. راه مطالعه حسى و علمى خلقت از نظر سادگى و روشنى و عموميت، بهترين راهها است اما اين راه تنها ما را به وجود قوّه شاعر، عليم و حكيم و مدبّرى كه طبيعت را مىگرداند و اداره مىكند، معتقد مىكند اما آيا آن قوّه خدا است و مصنوع صانع ديگرى نيست؟ علوم حسى بشر، از نفى و اثبات آن عاجز است. راه عقل، تنها راهى است كه خداشناسى را به صورت يك علم مثبت، منسجم و منطقى درمىآورد.
منبع:اصول فلسفه و روش رئاليزم، مقدمه استاد مطهرى، ج 5، صص 15- 07.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اثبات يگانگى خدا
در باب اثبات يگانگى خداوند، دلايل گوناگونى ذكر شده است كه در اين اختصار نمىتوان همه آنها را شمارش و تبيين كرد از اين رو تنها به تحليل و تشريح يك دليل بسنده مىكنيم. فهم اين برهان، نيازمند توجّه به دو مقدمه است:
يك. وجود هر معلولى، وابسته به علت خويش مىباشد به عبارت ديگر بنابر اصل عليّت- كه در جاى خود مستدل و مبرهن گشته- هر معلولى وجود خودش را- با همه شؤون و متعلقاتش- از علّت هستىبخش خويش، دريافت مىدارد و اگر احتياج به شروط و معدّاتى هم داشته باشد، مىبايست وجود آنها هم مستند به علّت هستىبخش خودش باشد. بنابراين اگر دو، يا چند علت هستىبخش، در عرض هم فرض شوند، معلول هر يك از آنها، وابسته به علّت خودش مىباشد و هيچگونه وابستگى به علت ديگر يا معلولهاى آن، نخواهد داشت. و بدين ترتيب، ارتباط و وابستگى ميان معلولهاى آنها، به وجود نخواهد آمد.
دو. نظام اين جهان مشهود، نظام واحدى است كه در آن، پديدههاى همزمان و ناهمزمان، با يكديگر ارتباط و وابستگى دارند. امّا ارتباط پديدههاى همزمان، همان تأثير و تأثرات علّى و معلولى گوناگون، در ميان آنها است كه موجب تغييرات و دگرگونىهايى در آنها مىشود و به هيچ وجه، قابل انكار نيست. امّا ارتباط ميان پديدههاى گذشته، حال و آينده، به اين صورت است كه پديدههاى «گذشته»، زمينه پيدايش پديدههاى «كنونى» را فراهم كردهاند و پديدههاى «كنونى» نيز به نوبه خود، زمينه پيدايش پديدههاى «آينده» را فراهم مىسازند. اگر روابط علّى و اعدادى، از ميان پديدههاى جهان برداشته شود، جهانى باقى نخواهد ماند و هيچ پديده ديگرى هم، به وجود نخواهد آمد. چنانكه اگر ارتباط وجود انسان با هوا، نور، آب و مواد غذايى بريده شود، ديگر نمىتواند به وجود خود ادامه دهد و زمينه پيدايش انسان ديگر يا پديده ديگرى را فراهم سازد.
با ضميمه اين دو مقدمه، مىتوان نتيجه گرفت كه نظام اين جهان- كه شامل مجموعه پديدههاى بىشمار گذشته، حال و آينده است- آفريده يك آفريدگار مىباشد و تحت تدبير حكيمانه او اداره مىشود زيرا، اگر يك يا چند آفريدگار ديگرى مىبود، ارتباطى ميان آفريدگان به وجود نمىآمد و نظام واحدى بر آنها حاكم نمىشد بلكه هر آفريدهاى از طرف آفريدگار خودش، به وجود مىآمد و به كمك ديگر آفريدگان همان آفريدگار، پرورش مىيافت. در نتيجه، نظامهاى متعدد و مستقلى، به وجود مىآمد و ارتباط و پيوندى ميان آنها برقرار نمىشد. در صورتى كه نظام موجود در جهان، نظام واحد همبستهاى است و پيوند ميان پديدههاى آن، مشهود است.(1)
پىنوشت
(1) مصباح يزدى، محمدتقى، آموزش فلسفه، ج 2، ص 359 و 360 براى اطلاع بيشتر از تقريرهاى گوناگون اين موضوع نگاه كنيد به: طباطبايى، سيدمحمدحسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5، صص 111- 123.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند متعال مىفرمايد:
... و ما أُوتيتم من العلم الاّ قليلاً.
از دانش، جز اندكى به شما داده نشده است.( اسراء، 58. )
پس هرگز نگوشيد با اين دانش محدود، دربارهى همه چيز و همهى آفريدهها، داورى كنيد و ناآگاهى از اسرار و حوادث را بىعدالتى بپنداريد.
همچنين خداوند مىفرمايد:
... فعسى أن تكرهوا شيئاً و يجعل اللَّه فيه خيراً كثيراً
چه بسا از چيزى كراهت داريد و خداوند در آن، نيكى فراوان قرار داده است.( نساء، 91. )
اين آيهى شريفه مىگويد كه در بسيارى موارد، محدوديت دانش شما مانع از تشخيص خير و شراست. بنابراين، تنها با نگاه به ظاهر حوادث نمىتوان داورى كرد. به يقين، حوادث تلخ زندگى بشر نيز داراى حكمت و فلسفهاى است. چنانكه مىفرمايد:
و عسى أن تكرهوا شيئاً و هو خيرٌ لكم و عسى أن تحبُّوا شيئاً و هو شرٌّ لكم واللَّه يعلم و أنتم لا تعلمون.( بقره، 612. )
... و اما چه بسا از چيزى اكراه داشته باشيد، در حالى كه خير شما در آن است يا چيزى را دوست داريد، در حالىكه بدى شما در آن است و خدا مىداند و شما نمىدانيد.
على ع مىفرمايد:
انّ اللَّه سبحانه يجرى الأمور على ما يقتضيه لا على ما ترتضيه.
خداوند، كارها را برپايهى مصالح، جارى مىكند، نه بر اساس ميل و رضايت شما.( غررالحكم، فصل 9، شمارهى 65. )
پس اگر چيزى برخلاف ميل و رضايت شما بود، نگران نباشيد؛ زيرا اسرار و مصالحى وجود دارد كه شما نمىدانيد. براى روشن شدن پاسخ و آگاهى هرچه بيشتر، به نكتههاى زير توجه فرماييد:
1. نارسايى دانش انسان
بى شك، معلومات ما در برابر مجهولات، بسيار ناچيز است. آنچه از اسرار آفرينش و جهانهستى مىدانيم، در برابر آنچه نمىدانيم، همچون قطرهاى است در برابر اقيانوس. همهى دانشمندان الهى و مادى، به اين حقيقت، اعتراف دارند. بنابراين، همهى داورىهاى ما دربارهى حوادث اين جهان، در حدود معلومات ما است و هيچگاه «مطلق» نيست. پس اگر ما نتوانستيم اسرار وقوع توفان يا زلزله را دريابيم، نمىتوانيم به كلى آن را مورد انتقاد قرار دهيم .فرض كنيد يك كتاب قطور هزار صفحهاى را كه از بحثهاى ژرف علمى سرشار است به دست ما بدهند. در اين حال، اگر در تفسير چند جملهى مبهم آن فرومانيم، آيا منصفانه است كه دانش و منطق نويسنده را به دليل همان چند جمله، نفى كنيم؟! يا برعكس، بايد با توجه به مطالب عالمانهى فراوان آن كتاب، ناتوانى خود از تفسير آن چند جمله را نشانهى محدوديت آگاهىمان بدانيم؟( راه خداشناسى و صفات او، جعفر سبحانى، قم، انتشارات مكتب اسلام، 5731ه ش، ج 1، صص 843-253. )
خلاصه اين كه اگر به صورت يك بعدى به اين حوادث خاص، نگاه نكنيم، بلكه آن را در كنار مجموعهى نظام هستى قرار دهيم، داورى ما دگرگون خواهد شد. در اين صورت، به اين نتيجه مىرسيم كه اين امور نيز داراى اسرارى است كه هر چند از آن بىخبريم، ولى ممكن است با گذشت زمان و پيشرفت دانش، بخشى از اين اسرار براى ما روشن شود.
داستان حضرت خضر و موسىعليه السَّلام از داستانهاى بسيار پرمعناى قرآن است كه اهداف بىشمارى را پىگيرى مىكند. اين داستان با بحث، همآهنگى دارد. مىتوان گفت يكى از هدفهاى اصلى طرح آن، همين مطلب است كه اگر كارى از فرد حكيمى سرزد، نبايد به ظاهر آن بسنده كنيم. چه بسا در نخستين نگاه، ظاهرى زننده داشته باشد، بلكه بايد بكوشيم اسرار ژرف آن را دريابيم. حوادث رخ داده ميان موسى و خضر را بنگريد: خضر، كشتى گروهى از مستضعفان را سوراخ مىكند، در حالى كه اين كشتى تنها وسيلهى زندگى محدود آنان را تشكيل مىداد. هم چنين نوجوانى را مىكشد كه در ظاهر جرم و خيانتى از او ديده نشده است. ديوارى را كه در آستانهى نابودى است، بازسازى مىكند. هر يك از اين رفتارها با اعتراض موسى روبهرو مىشد. با اين حال، هنگامى كه آن مرد دانا و بزرگ (خضر) از اسرار كار خويش، پرده برداشت، موسى بر داورى شتاب آلود خود تأسف خورد؛ زيرا دانست كه در پشت اين چهرهى ظاهرى زننده، اسرارى مالامال از عواطف انسانى و مصالح مستضعفان نهفته است!(كهف، 17-77. )
مىتوانيم از اين بيان قرآنى به صورت يك قانون كلّى بهره گيريم تا بدانيم در پشت ناهنجارىهاى ظاهرى جهان، چه اسرارى نهفته است.
2. به هم پيوستگى رويدادها
بررسى جداگانهى هر رويدادى بدون توجه به رويدادهاى ديگر، منطقى نيست؛ زيرا هر رويدادى با آنچه در عرض آن، در مناطق ديگر جهان رخ مىدهد، كاملاً پيوسته است. مىتوان گفت نه تنها با حوادث عرضى بلكه با آنچه تا كنون در اعماق زمان رخ داده و يا در آيندهى جهان رخ خواهد داد، پيوستگى دارد. پسداورى دربارهى خير و شر و خوشآيند و ناخوشآيند بودن هر رويدادى بدون توجه به ديگر حوادث و ارزيابى مجموع آنها، هرگز منطقى نيست. جهان طبيعت مجموعهى چند رشته علت و معلول است كه زنجيروار به هم پيوستهاند، حتى نسيمى كه در خانهى شما مىوزد، شاخهاى از حوادث به هم پيوسته، دامنهدار و پيچيدهى رويدادهاى جهان است كه به صورت زنجيرهاى، يكديگر را تعقيب مىكنند. اين حقيقت با طرح يك مثال روشنتر مىگردد.
مثال - بادى كه در سواحل دريا به صورت توفان، خودنمايى مىكند و خسارتهايى به بار مىآورد، در ميانهى دريا، باد بسيار سودمندى است كه كشتىهاى بادى وامانده از حركت را به راه مىاندازد. اين باد، هزاران مسافر دريايى را كه در ميانهى آب، دست از جان شستهاند، به ساحل نجات مىرساند. چنين توفانى در منطقهى ساحلى، بلا و شر به شمار مىآيد، ولى با توجه به زنجيرههاى ديگر حوادث، صد در صد خير و حيات بخش است. حافظ شيرازى، اين حقيقت را در قالب شعر چنين بيان مىكند:
كشتى شكستگانيم، اى باد شرطه برخيز!
باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را
باز همين توفان كه شيروانى منازل و درختان را از جا مىكَنَد، در جايى ديگر، ابرهاى بارانزا را به حركت در مىآورد و مزرعههاى زير كشت و آمادهى آبيارى را سيراب مىكند.
خداوند متعال مىفرمايد:
وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ....(اعراف، 75. )
اوست كه بادها را پيشاپيش به عنوان بشارت دهندهى رحمت خود مىفرستد. آنگاه كه ابرى سنگين و باران زا برداشت، آن را به سوى سرزمينى مرده روانه مىسازد.
3. نسبى و قياسى بودن شرّ
هر چند شرّ در عالم خارج، جلوه و نام و نشانى براى خود دارد، ولى شرّ، يك مفهوم ذهنى است كه هنگام مقايسه، در ذهن تداعى مىشود. براى مثال، توفان آنگاه كه خسارتهايى بر اهالى ساحل به بار مىآورد، شرّ ناميده مىشود، ولى هرگاه آن را با حركت كشتىهاى وامانده در ميانهى دريا بسنجيم، خير خواهد بود. همچنين سمّ عقرب براى او حيات بخش است، ولى هنگام مقايسه با خون انسان، كشنده است. يا اينكه پنجههاى درندگان براى آنان، مايهى خير و براى جانوران ضعيف جنگل، مايهى عذاب است.(راه خداشناسى و شناخت صفات او، ص 593. )
4. پىآمدهاى تربيتى بلاها(همان، صص 205 - 150 و صص 771 - 161؛ مجموعهى آثار، مرتضى مطهرى، چ 7، ج 1؛ پيام قرآن، ناصر مكارم شيرازى، قم، مدرسةالامام على بن ابى طالب، 4731 ش، ج 4، صص 740 - 484. )
مسألهى «شرّ» را از راه ديگرى نيز مىتوان تحليل كرد كه تبيين پى آمدهاى تربيتى بلاها و مصيبتها است. بلاها و مصيبتها، از جمله آزمايشهاى الهى هستند كه در كنار ديگر عوامل، مايهى تكامل انسان و برطرف شدن «غرور» و غفلت او مىگردند. اكنون دربارهى هر دو موضوع «تكامل زندگى دنيوى و ابعاد معنوى انسان» سخن مىگوييم.
الف - مصيبتها؛ مايهى شكوفايى استعدادها
اگر در زندگى انسانها، فراز و نشيب نباشد، نيروى درونى آنها شكوفا نمىگردد و به يك حالتى باقى مىماند. وقتى انسانها در پستى و بلندى زندگى قرار گيرند، نيروى دفاعى آنان به كار مىافتد و بر قدرت و توانايىشان افزوده مىشود. مصيبتها، بستر توان بخشى و كانون آشنايى با راز و رمز زندگى هستند. البته اين مطلب، بدان معنا نيست كه انسان بدون دليل به استقبال حوادث سخت برود، بلكه بايد بهگونهاى زندگى كند كه در برابر حوادث گوناگون از آمادگى لازم برخوردار باشد. از نظر تمدن شناسان، هرگاه كشورى مورد هجوم يك قدرت بزرگ خارجى قرار گرفته، نيروهاى خفتهى آن مردم بيدار گشته است و براى مبارزه و سازندگى بسيج شدهاند. بسيارى از تمدنهاى درخشان اينگونه پديد آمدهاند.
بنابراين، حوادث ناگوار، روحيهى پايدارى را در انسان زنده مىسازد و روان را صيقل مىدهد. اگر فولاد در پرتو آتش، سختتر و چاقو در سايهى سوهان، تيزتر مىگردد، سختىها نيز انسان را مصمّمتر، برندهتر و مقاومتر مىسازند. افرادى كه در ناز و نعمت پرورش يافتهاند، به هر بادى مىلرزند و در گرد باد حوادث، بسان پَركاهى از اين سو به آن سو پرتاب مىشوند. در مقابل، افراد بلا ديده و زجر كشيده، بسان صخرههاى استوارى هستند كه هيچ عاملى، قدرت از جاى كندن آنهارا ندارد:
فانَّ مع العسر يسرا أنَّ مع العسر يسراً.( انشراح، 5 - 6. )
به يقين با هر سختى آسانى است، با هر سختى آسانى هست.
به گفتهى اميرالمؤمنين علىعليه السَّلام:
درختان بيابانى كه به سختى و بىآبى خو گرفتهاند، سختتر و شعلهى آتش آنها، شديدتر و سوزندهتر است و ديرتر خاموش مىشود، ولى درختان باغستانها كه پيوسته از نوازش باغبان و آب روان برخوردارند، نازك پوست و كم دوامترند.( نهجالبلاغه، نامهى 54. )
ناصرخسرو مىگويد:
تا نبيند رنج و سختى، مرد كى گردد تمام؟
تا نيابد باد و باران، گل كجا بويا شود؟
صائب تبريزى مىگويد:
مالش صيقل نشد آيينه را نقص جمال
پشت پا هر كس خورد، در كار خود بينا شود
ب - زنگ بيدار باش
رفاه دايمى و غرق شدن در مواهب زندگى، مايهى غرور و سبب غفلت از ارزشهاى اخلاقى است. اين مسأله را بارها از نوشتههاى تاريخى آموخته يا در زندگى خود و ديگران آزمودهايم. زندگى آرام و بدون هرگونه فراز و نشيب و خالى از هر نوع توفان و امواج تكان دهنده، كاملاً خواب آور است. حوادث ناخوشآيند و ناگوار و گسستن نظام روزانه و شيرين زندگى، موجب كاهش غرور و بيدارى از غفلت و پيدايش نقطهى عطفى در زندگى افراد مىگردد. كسى كه در زندگى كاملاً موزونى غرق گشته، بسان مسافرى است كه با اتومبيل آخرين سيستم حركت مىكند و همهى وسايل استراحت در آن فراهم است. هرقدر ماشين با سرعت بيشتر به حركت خود در اتوبان ادامه دهد، مسافران را خواب فرا مىگيرد و كافى است كه يك ترمز، همگان را از خواب بيدار كند. گويى مصيبتها و گرفتارىها، «ترمز» زندگى انسان است كه به خواب و غفلت او پايان مىبخشد.
براساس اين تحليلها، قرآن ميان طغيان و غرور از يك سو و غنا و زندگى مرفّه از سوى ديگر، گونهاى رابطهى منطقى قايل است و مىفرمايد:
كلاّ ان الانسان ليطغى أن راه استغنى.( علق، 6 - 7. )
قرآن بر مبناى همين تحليلها، گرفتارىها را مايهى بيدارى انسان مىداند و پديد آمدن يك رشته حوادث ناموزون را عامل بيدارى او معرفى مىكند. خداوند مىفرمايد:
و ما أرسلنا فى قريةٍ من نبىٍّ الاّ أخذنا أهلها بالبأساء و الضَّراء لعلَّهم يضّرَّعون.( اعراف، 49. )
هيچ پيامبرى را به منطقهاى نفرستاديم، مگر اينكه مردم آنجا را بافقر و سختى روبهرو ساختيم تا به درگاه خدا، روى آورند.
خداوند در آيهى سوم، شدت و سختى را عامل يادآورى معرفى مىكند و مىفرمايد:
ولقد أخذنا آل فرعون بالسِّنين و نقص من الثَّمرات لعلَّهم يذّكَّرون.( اعراف، 01. )
قوم فرعون را به خشك سالى و كمى ميوه دچار كرديم تا يادآور شوند.
كاربرد شدّت و سختى دربارهى اينگونه افراد، بسان سيلىِ پزشك بر چهرهى بيمارى است كه به هوش نمىآيد و او ناچار است با نواختن چند سيلى سخت، او را از خواب گران - كه چه بسا به مرگ او بيانجامد - بيدار سازد و در حقيقت، نعمتى است كه به صورت قهر تجلى مىكند.
ج - عامل بازگشت به سوى حق و عدالت
جهان آفرينش، هدفدار است و انسان نيز كه جزئى از آن است، بى هدف آفريده نشده است. اين هدف، جز تكامل انسان در همهى جنبههاى وجودى، چيز ديگرى نيست. هدايت و آموزشهاى نظرى، برانگيختن پيامبران و فرستادن كتابهاى آسمانى، همه و همه براى آن است كه بشر به اين هدف دست يابد. از سوى ديگر، گناهان و شكست سدهاى الهى، مايهى دورى از هدف آفرينش است. اگر يك رشته نابسامانىهايى در زندگى اجتماعى او رخ دهد و او را با پى آمدهاى كردارش آشنا سازد، اين عوامل سبب بازگشت او به سوى حق و عدالت مىشوند. اينگونه حوادث مرگبار و ناخوشآيند، اخطارهاى الهى است كه موجب مىشود انسان در زندگى خود، تجديد نظر كند و از گناه و طغيان، دورى جويد.
قرآن، اين حقيقت را به صورتى بس روشن دنبال مىكند، آنجا كه مىفرمايد:
ظهر الفسادُ فى البَرِّ و البَحرِ بما كسبت أَيدى النّاسِ ليذيقهم بعض الّذى عملوا لعلّهم يرجعونَ.( روم، 14. )
به دليل كردار مردم، فساد در خشكى و دريا آشكار شد. غرض اين است كه ما نتيجهى برخى كردار آنان را به خودشان بچشانيم. شايد راه حق و پاكى را بازيابند.
خداوند در آيهى ديگر مىفرمايد:
ولو أنَّ أهل القرى آمنوا و اتّقوا لفتحنا عليهم بركاتٍ من السّمائ و الأرض وَلكن كذَّبوا فأخدناهم بما كانوا يكسبونَ. (اعراف، 69. )
هرگاه مردمى كه در آبادىها زندگى مىكنند، ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند، درهاى رحمت را از آسمان و زمين بر روى آنان مىگشاييم، ولى آنان، آيات ما رإ؛ححغه دروغ پنداشتند. ما نيز آنان را به مجازات كردار خودشان گرفتار ساختيم.
از نظر بينش الهى، حوادث ناموزن و ناخوشآيند، معلول سرپيچىهاى انسان و گناهان خانمان برانداز او است. چگونه تجاوز، ستم، فحشا و كردارهاى زشت، پديدههاى ناموزونى مانند سيلها، توفانها و زلزلهها را بهوجود مىآورد؟ شايد اسرار اين رابطه براى ما كه در اين زندگى خاكى غرق هستيم، روشن نباشد، ولى وحى الهى از آن پرده برمىدارد.
در پايان ناگزيريم اين دو نكته را يادآور شويم:
1. هرچند نعمت و رفاه، مايهى سعادت و خوشبختى است، ولى همين زندگى مرفه و يك نواخت، خسته كننده و بى روح است. زندگى در صورتى لذت بخش و شيرين مىگردد كه با فراز و نشيب همراه باشد. قدر سلامتى را آن كس مىداند كه به تب داغ و سوزان مبتلا گردد. آزادى براى كسى ارزشمند است كه مدتى در زندان بهسر برد. به قول سعدى: «قدر عافيت كسى داند كه به مصيبتى گرفتار آيد».
2. بسيارى از بلاها و مصيبتها، سبب مصنوعى دارد. بشر ستمگر با دست خود، اين ستمها را مىآفريند و جامعه را با حوادث ناگوارى روبه رو مىسازد. هيچ بلايى سهمگينتر از بلاى جنگ ابرقدرتها نيست و خطر و زيان سلاحهاى ويرانگر بشر، از ضرر زلزلهها، سيلها و توفانها بيشتر است. شمار انسانهايى كه بر اثر توسعهطلبى انسانهاى ديگر و سلاحهاى سرد و گرم كشته مىشوند، به مراتب بالاتر از كشتارى است كه از زلزله يا سيلها بر جا مىماند.
اين بى عدالتى بشر است كه در مناطق زلزله خيز، خانههاى مقاوم و ضد زلزله ساخته نمىشود؛ زيرا پيوسته محرومان قربانى حوادث مىگردند و اندك حركتى در ساختمان، به فرو ريختن آن مىانجامد. اگر در مناطق سيلگير، بندهاى مستحكم ساخته شود، نه تنها اين سيلها نقمت نيست، بلكه نعمت و مايهى گسترش كشاورزى و صنعت به شمار خواهد رفت. اگر در يك بيمارى و قحطى، محرومان قربانيان آن هستند، به دليل برنامهى نادرست جامعه است كه از بهداشت كافى و فرهنگ لازم و آموزشهاى درست در آن، خبرى نيست.
در اين مورد، به جاى خردهگيرى بر خدا، بايد از وضع ناموزون جامعهى خود انتقاد كنيم. در اين راه، بايد با بى عدالتى پيكار كنيم و با تقسيم درست ثروت و امكانات در ميان همهى افراد بشر، محرومان و مظلومان جامعه را از پى آمدهاى حوادث ناخوشآيند برهانيم.
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
چرا برخى انسانها ناقص آفريده شدهاند؟ آيا تقصيرى داشتهاند؟
براساس آيات قرآن، آفرينش انسان بر مبناى نيكى وخير است. همهى افراد بشر با خلقت نيكوى الهى، آفريده شدهاند وهيچ گونه خلقت بدى در كار نيست؛ زيرا او نيكوست وجز با نيكى، به بندگان خويش احسان نمىكند. چنانكه دربارهى آفرينش انسانها مىفرمايد:
لَقَد خَلَقنا الانسانَ فى اَحْسَنِ تَقويم.( تين، 5. )
ما انسان را به بهترين شكل آفريديم.
همچنين مىفرمايد:
الّذى اَحسَنَ كُلّ شَىء خَلَقه.( سجده، 7. )
او هر چيزى را به نيكوترين گونه آفريده است.
در نظام احسن آفرينش، با آن همه لطف ومهر وبزرگوارى كه از آفريدگار هستى، سراغ داريم چرا كسى ناقص شود واز نعمتها محروم گردد؟ خدا كه فياض مطلق است، چرا بايد فيض ولطفش را از كسى دريغ كند؟ نعمتهاى الهى، عمومى است. اگر اين نعمتها به كسى نمىرسد، بايد ديد عيب كار از كجاست وچه عواملى سبب اين گرفتارى شده است؟ در اين جهانبينى، خلقت بد وفطرت ناروا معنا ندارد.
خداوند همهى بدبختىها وزشتىها را از جانب خود انسان مىداند ومىفرمايد:
ما أَصابَكَ مِن حَسَنَةٍ فَمِنَاللَّه وَما أصابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكْ.( نساء، 97. )
هر احسان ونيكى كه به تو مىرسد، از جانب خداست وهر بدى وزشتى كه به تو مىرسد، از تو وعمل توست.
از مجموع آيات بالا به دست مىآيد كه اصل در آفرينش انسان، بىعيب ونقص بودن است واگر انسانى از كمالاتى محروم است، وجود او، استثنايى است كه بر قانون آفرينش وارد شده است. همچنين نشان مىدهد كه همهى بدىها، پليدىها، نقصها وصفات زشت وناهنجارىها از خود انسان است.
دليل استثناها از ديدگاه اسلام
براساس روايات اسلامى ورهآورد دانش بشرى، بخش مهمى از اين كاستىها به ناآگاهى والدين از وظايف خود دربارهى همسران، شيوهىآميزش، روش پرورش فرزندان وتغذيهى مادران هنگام باردارى، مصرف الكل، مواد مخدر وسيگار، آميزشهاى حرام ووراثت، مربوط مىشود. اينك به اختصار به برخى از اين عوامل اشاره مىكنيم:
الف) سوء تغذيه
احاديث اسلامى، سوء تغذيه را مايهى پيدايش كمبودها دانسته وتغذيهى مناسب را عامل پيشگيرى مىپندارند. رسول خداصلَّى الل.ه عليه وآله وسلَّمفرمودند:
أطعِموا نساءَكم اَلحَوامِلَ اللُّبان فَاَنَّهُ يَزيد فى عقلِ الصبي(سفينةالبحار، ج 7، باب اللّام، ص 075. )
به همسران باردار خود «كندر» بدهيد؛ زيرا كندر در افزايش خرد بچه مؤثر است.
علوم روز نيز به طور گسترده بر اين مسأله تأكيد دارد كه سوءتغذيه به بيمارى ونقص كودك مىانجامد. در ذيل، نمونههايى را مىآوريم:
1- يكى از پزشكان اروپا، آمار جامعى از نطفههايى منتشر كرده است كه در اول سال مسيحى منعقد مىشود. اين پزشك اروپايى مىنويسد:
به طور كلى80% اشخاص ناقص الخلقه ومعلول، محصول شب اول ژانويه است؛ زيرا در اين شب، مسيحيان عيد بزرگى دارند كه در آن، به عيش ونوش مىپردازند وبيش از حدّ متعارف، مشروبخوارى مىكنند، به گونهاى كه بيمار مىشوند.( اعجاز خوراكىها، دكتر غياث الدين جزايرى، تهران، انتشارات كتابهاى پرستو، 5431ش، ص 412. )
2- سوء تغذيه سبب كم هوشى مىشود. كاهش عمومى هوش و نيروى عقل، از مصرف الكل و غذاى اعتياد آور ريشه مىگيرد. براساس يك آمار رسمى، 80% از كودكان ناقص الخلقهى جهان و كودكانى كه به نقصان رشد مغزى، عصبى و جسمى دچار هستند، در دوران باردارى مادرانشان، درست تغذيه نشدهاند.( مسؤوليت تربيت، محمد دشتى، قم، نشر امام علىعليه السَّلام، 8631 ش، چ 6، ص 78، به نقل از: بهداشت جسمى و روانى كودك، ص 26. )
3- فرزندان مادران سيگارى در دوران تحصيل، از ديگر كودكان هم سن خود عقب ماندهترند. اين عقب ماندگى به مقدار سيگار مصرفى مادر در دوران باردارى بستگى دارد؛ زيرا سيگار سبب كم شدن سلولهاى مغزى كودك مىگردد.( همان، ص 88، به نقل از: مكتب اسلام، سال 51، ش 6. )
دكتر «ملوين كنزلى» كه سالهاى زيادى را به پژوهش در زمينهى الكليسم گذرانده است، در كنگرهى جهانى «مبارزه با الكل و الكليسم» در واشنگتن گفت: «پژوهشهاى گستردهاى كه در زمينهى مصرف الكل شده است، نشان مىدهد كه مشروبات الكلى حتى به ميزان بسيار كم، به آسيبهاى مغزى و اختلال در كار سلولهاى مغزى مىانجامد».( دكتر براى همه، اسماعيل اژدرى، تهران، چاپ اقبال، 4731، چ 93، صص 64-74. )
خلاصه، براساس پژوهشها، سوء تغذيه، آثار زير را در پى خواهد داشت: سقط جنين، نارس و ناقص به دنيا آمدن بچهها، مرگ بچه در رحم مادر، كمبود وزن و قد بچه.( تعاليم بهداشتى اسلام، صفدر صانعى، مشهد، انتشارات كتابفروشى جهان، ص 801 )
ب) وراثت
اسلام با محترم شمردن اصل وراثت، آن را تأييد كرده است. هرچند علم «ژنتيك» در غرب، دانش نوظهورى است، ولى قانون وراثت به صورت كلى، در قرآن و احاديث اسلامى آمده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
اُنظُر فى أَى شىءٍ تَضَعُ وَلَدَكَ فَاِنَّ العِرْقَ دَسّاسٌ
بنگر نطفهى خود را در چه محلى مستقر مىكنى؛ زيرا اخلاق اجداد و پدران به فرزندان به ارث مىرسد.( شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحديد، قم، كتابخانهى آيت اللَّه مرعشى، 02 ج در 10 مجلد، 4041ق، ج 21، ص 611. )
امام صادقعليه السَّلام فرمودند:
انّ اللَّه تَباركَ و تَعالى اِذا أَرادَ ان يخْلُقَ خَلْقاً جَمَعَ كُلَّ صُوَرَةٍ بينهُ و بَينَ الى آدمعليه السَّلام ثُمّ على صورة أحدِهِم فلا يَقُولَنّ احدٌ هذا لا يُشَبِّهُنى و لا يُشَبِّهُ شيئاً مِن آبائى.
وقتى خدا بخواهد انسانى را بيافريند، صورتهايى را كه ميان او و پدران او تا حضرت آدم، وجود دارد، گرد مىآورد و او را به شكل يكى از آن صورتها مىآفريند. كسى نبايد بگويد اين فرزند به من يا به يكى از پدران من شباهت ندارد و اعتراض كند.(من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 484، ح 9074. )
همچنين مىفرمايد:
لا تنكحوا القرابة القريبة فانِّ الولد يخلق ضاويا.
با خويشاوندان نزديك ازدواج نكنيد؛ زيرا ميوهى چنين ازدواجى، ناتوانى و لاغرى فرزندان شما خواهد بود.( المحجة البيضاء، محمد محسن فيض كاشانى، انتشارات المكتبة الشفيعى، ج 3، ص 49. )
پزشكان بيمارىهاى روحى ثابت كردهاند كه 66% كودكان مبتلا به بيمارى روحى، بيمارىشان را از مادران خود به ارث بردهاند.( مسؤوليت تربيت، ص 98، به نقل از: روزنامهى اطلاعات، شماره 55301. )
دكتر الكسيس كارل؛ فيزيولوژيست، جرّاح و زيست شناس معروف فرانسوى در اين باره مىگويد:
هيچكس نبايد با افرادى كه آثار عيوب ارثى دارند، زناشويى كند. تقريباً همهى بدبختىهاى آدمى به نقص ساختمان عفونى و روانى و عوامل ارثى مربوط است. در حقيقت، كسانى كه بار گرانى از ديوانگى و ضعف عقل و سرطان ارثى به دوش دارند، بايد از زناشويى خوددارى كنند.( انسان موجودى ناشناخته، آلكسيس كارل، برگردان: پرويز دبيرى، اصفهان، انتشارات تأييد، 8431 ش، چ 5، ص 213. )
ج) آداب آميزش
آميزش زن و مرد، پاسخ گويى به يك درخواست فطرى است. هرچند اين كار، يك عمل طبيعى و غريزى است، ولى در اسلام، آدابى(حليةالمتقين، علامه محمد باقر مجلسى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، چاپ افست، فصل 3، 4 و 5. ) براى آن بيان شده كه سرپيچى از آن مايهى تباهى فرزند مىشود. در اينجا ممكن است اين پرسش مطرح شود كه پدر و مادر خبر نداشتند كه فلان عمل در فلان شرايط، آثار منفى بر روى نوزاد مىگذارد. پس تقصير كودك چيست؟
پاسخ آن است كه دانستن يا ندانستن پدر و مادر در خاصيت طبيعى اشيا اثرى ندارد. ما اگر ندانيم كه در فلان رشتهى سيم، برق است و به آن دست بزنيم، برق ما را مىكشد. برق درنگ نمىكند تا ببيند اگر ما بى اطلاعيم، به ما كار نداشته باشد. اگر كسى ظرف شرابى را به خيال آب بخورد، مست خواهد شد؛ زيرا مست شدن از آثار طبيعى شراب است. خواه به خيال آب بخورد يا چيزى ديگر. بنابراين، بىتقصيرى پدر و مادر به معناى آن است كه گناه عمدى نكردهاند، ولى آثار طبيعى وضعى همچنان بر جاى خود محفوظ است.( اصول عقايد، محسن قرائتى، نشر سازمان تبليغات اسلامى، چ 4، ص 79. )
باز پرسش ديگرى مطرح است و آن اينكه اگر پدر و مادر كوتاهى كردند، گناه كودك چيست؟ در پاسخ مىتوان گفت: هم خدا منزّه است و هم كودك بىتقصير. مقصر اصلى، پدر و مادر هستند، ولى نارحتى آن بر دوش كودك است و اين مخصوص نوزاد نيست. در همهى ظلمهاى موجود در جهان، تقصير از ظالم است، ولى ناراحتى و رنج ستم بر دوش مظلوم مىافتد. اگر من سنگى به سوى شما پرتاب كردم و پيشانى شما شكست، نه شما گناهكاريد، نه خدا. گناه از من است كه سنگ زدهام، ولى سختى اين گناه را شما تحمل مىكنيد. بنابراين، اين پرسش مانند پرسش دربارهى ديگر ظلمهاست كه: ظالمان تقصير كردهاند، گناه مظلومان چيست؟ مىپرسيم: اگر شما خمير شور يا تلخى را نزد نانوا ببريد و او نان شور يا تلخ به شما بدهد، آيا نانوا را ظالم مىدانيد؟
در ادامه بايد گفت: تأثير علل و اسباب طبيعى، يك امر قهرى است و به اراده و خواست ما تعلق ندارد.
ما خواه بدانيم يا ندانيم، هر علت طبيعى، نتيجهى ويژهاى در پى دارد. (عدسى) چشم به اندازهاى ظريف و لطيف است كه برخورد سنگريزهاى، آن را نابود مىسازد، خواه چشم انسان معصومى باشد يا مجرم، كودك باشد يا بزرگسال، عالم باشد يا جاهل. به ديگر سخن، اگر خداوند آثار علّتها را از معلولها بگيرد - زهر اثر نكند، الكل مؤثر نباشد، ترس شديد بىاثر باشد و... - ديگر نظام آفرينش وجود نخواهد داشت. اگر هم تنها از بروز آثار كارهاى بد جلوگيرى كند و نگذارد كار بد صورت بپذيرد، به جبر مىانجامد كه اين كار برخلاف اختيار و آزادى انسان است.
نتيجهگيرى:
1. مقصر اصلى ناقص الخلقه بودن، خود انسان است.
2. جهانى كه افراد سالم و معلول در آن به سر مىبرند، جهان ماده و طبيعت است و تكامل هر فردى در آن، به صورت تدريجى و وابسته به شرايطى است كه بايد رخ دهد. در غير اين صورت، به نتيجهى مطلوب نخواهد رسيد.
3. بشر در رحم مادر بسان درختى است كه پدر و مادر بايد در مراقبت از آن بكوشند. آنان از روزى كه پيوند زناشويى مىبندند، بايد زمينهى تحويل كودكانى سالم را به جامعه فراهم سازند.
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
هدف خلقت انسان، به ويژه حضرت آدم (عليهالسّلام) نَيْل مخلوق، يعنى انسان به مقام منيع خلافت الهى است. اگر كسى خليفةالله شد، به مقصد خود رسيد و اگر خليفه خدا نشد، به هدف خويش نايل نشد و در هر دو حال، هدف فاعل عين ذات او است، زيرا وى خود عين كمال نامحدود است كه هدف بالذات است. خلافت خدا، درجاتى دارد كه عالىترين آنها هدف انسان كامل است و متوسّط و نازل آن مقصد انسان متوسّط و ضعيف. اگر كسى وارد محدودهٔ اصل خلافت نشود، با سَوْطِ «إنْ هم إلاّ كالأنعام بل هم أضلّ سبيلاً»(1)، يا تازيانهٔ «شياطين الإنس»(2) و مانند آن طرد خواهد شد.
(1) سورهٔ فرقان، آيهٔ 44.
(2) سورهٔ انعام، آيهٔ 112.
( آیةالله جوادی آملی )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
چون موجودِ محدودْ عين ربط و فقر است، براى اثبات مبدأ هستى نيازى به ابطال دور و تسلسل نيست. زيرا تحقق رابط بدون مستقلّ كه قيّم اوست، فرض صحيح ندارد؛ يعنى بر اساس امكانِ فقرى، اوّل موجودِ مستقل و نامحدود، يعنى خداى سبحان ثابت مىشود. آنگاه بطلان دور و تسلسل معلوم مىگردد، به طورى كه علم به وجود واجب، علت علم به امتناع دور و تسلسل خواهد بود.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
الف ـ هر فاعلى براى رسيدن به كمال كار مىكند. اگر چيزى كه خود عين كمال نامتناهى است، كارى را انجام داد، براى رسيدن به كمال نخواهد بود، بلكه چون عين كمال نامحدود است و جود و سخا نيز از كمالهاى وى محسوب است، فيض از او ظاهر مىشود.
ب ـ خداوند چون صَمَد و غَنى محض است، ذاتاً هدف بوده و مقصودى خارج از ذات بسيطِ او نيست و چون حكيم مطلق است و هرگز از حكيم، كار ياوه سر نمىزند، پس سراسر خلقت آدم و عالَم با حكمت همراه است. بنابراين هدفِ فاعلْ عين ذات اوست و هدفِ فعلْ تكاملِ مخلوق. حتماً بايد بين اين دو عنصر محورى بحثْ فرق نهاد.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تفكّر در نظام هستى منعى ندارد، بلكه راجح و مقدارى از آن لازم است. فقط تدبّر در كنه خداى سبحان ممنوع است كه بازگشتِ آن منعْ به امتناع اكتناه است و خطر تحيّر، هر متفكرى را تهديد مىنمايد. خداوند همگان را به تدبّر در آيات كتاب تدوينى، همانند كتاب تكوينى دعوت نمود، و در آيات قرآن كريم جهانبينى الهى كاملاً مطرح و راههاى نيل به آن ارآيهٔ شد.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
زندگى انسان با اختيار اداره مىشود، انسان مختار آفريده شد، و هرگز كارى را بدون اراده نمىتواند انجام دهد چه اگر مجبور نبوده، آزاد و رها و مستقل محض هم نيست، چون اختيار منزّه از جبر و تفويض، از طرف خداوند به او اعطا شد، او حتماً مختار خواهد بود، كتاب انسان و سرنوشت و نيز عدل الهى شهيد مطهرى شما را در اين راه كمك مىكند.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
هدف از آفرينش شناخت و عبادت خداوند است و خداوند انسانها را حقير نساخته بلكه او را بزرگترين موجود خلقت قرار داده است البته طبيعت انسان به تعبير قرآن ضعيف آفريده شده است اما فطرت او شريفترين جوهر، قرار داده است.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
گاهي ذات اقدس اله بر اساس معجزه قدرت خود را نشان ميدهد، زيرا در جهانبيني توحيدي وقتي ميتوان گفت خدا شكست خورده است كه اين شخص تبهكار كه به صورت مشرك و كافر فاتحانه از ميدان جنگ بر ميگردد از قلمرو قدرت خدا بيرون برود، اين را ميگويند شكست خدا و چنين چيزي محال است.
براي روشن شدن بحث لازم است به نكتهاي اخلاقي از قرآن كريم اشاره كنيم. وقتي به قرآن مراجعه ميكنيد ميبينيد خداوند ميفرمايد ما انسان را با كرامت آفريديم ”وَلَقَد كرّمْنا بنيآدَمْ“(٢) از طرف ديگر در تعبيرات قرآن است كه فرمود خداوند باغبان خوبي است ”وَاللّه اَنْبَتَكُمْ مِنَ الارْضِ نَباتاً“(٣) خدا همه شما را آفريد و نهالهاي هستي شما را آبياري كرد. از سوي ديگر فرمود: من به شما كوثر دادم، ”إنّا اَعْطَيناكَ الكَوْثر“(٤) دين كوثر است، صراط مستقيم كوثر است، وحي و رسالت كوثر است، اهلبيت كوثرند. كه نمونه بارز آن سيده نساء عالميان فاطمه زهرا(سلام اللّه عليها) است.
خداوند به انسان فرمود: من همه وسايل را براي تو آماده كردم فقط يك كار را به عهده خودت گذاشتم و آن نوشيدن اين آب حيات است، اين دهان باز كردن و كوثر را به فضاي دهان بردن و از مجراي هاضمه به دستگاه درون رساندن، كار توست. من همه نعمتها را به پاي نهال هستي تو آوردم، راه را هم به تو نشان دادم، به تو گفتم دهان خود را به چه سمتي باز كن و چه چيز بخور و چه چيز نخور، همه را گفتم اگر خوردي بُردي و اگر نخوردي مُردي. به تعبير جناب سعدي كه گفت: «حرم در پيش و حرامي در پس
اگر رفتي بردي اگر خفتي مردي»
اگر شما اين كوثر را در دهانتان ريختيد نهال هستي شما بارور ميشود و گرنه هيزم ميشويد و ميسوزيد. شما اگر بخواهيد كورهاي را آماده افروختن كنيد، سه كار انجام ميدهيد، اول موادي نظير زغال سنگ را درون كوره ميريزيد، بعد يك مواد انفجاري نظير تياِنتي را به اين زغال سنگ ميزنيد تا مشتعل شود، در نهايت موادي را كه ميخواهيد آب كنيد در كوره ميريزيد مثل آهن. پس يك سري مواد خام است براي سوخت و سوز مثل زغال سنگ، يك آتش زنه است مثل تياِنتي، و يك سنگ آهن براي ذوب شدن.
هر سه كار را در جهنم داريم، هر سه هم از سنخ آدميان است. جهنم هيزم ميخواهد، هيزم جهنم چه كساني هستند؟ فرمود: ”وَاَمّا القاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنّمَ حَطَباً“(٥) قاسط از قَسط است، قَسط يعني ظلم و جور ـ در قبال قِسط به معني عدل ـ قاسطان همان ظالمانند. فرمود: ”وَاَمّا القاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنّمَ حَطَباً“ اين افراد ظالم هيزمهاي جهنم هستند. سران و ائمه كفر و امثال ذلك؛ مواد آتشزنه و به اصطلاح تياِنتي جهنماند كه عرب از آنها تعبير به وقود ميكند، وقود يعني كبريت.
آنها كه در روستا زندگي كردهاند ميدانند، چوبهاي بزرگ ديرسوزي هست كه اگر هيزمهاي قبلي سوخت و خاكستر شد اينها را با آن هيزم دير سوز مُشتعل ميكنند. آن هيزمي كه آتش دارد و هيزمهاي ديگر با آتش آن روشن ميشود آن را وقود ميگويند. ”فَاتّقُوا النّارَ الّتي وَقُودُها النَاسُ وَالحِجارَة“(٦) هيزمهاي جهنم را با بنزين يا كبريت نميسوزانند، بلكه با سران كفر به آتش ميكشند. سران كفر در حقيقت حكم مواد منفجره و تياِنتي جهنم را دارند. پس ظالمان عادي هيزم جهنماند و سران ستم و كفر «وقود النار»اند.
حال بازگرديم به پاسخ اين سؤال كه آيا كسي كه در جنگ احد يا غير احد به حسب ظاهر فاتح برگشت، خدا را شكست داد؟ آيا بر خدا غالب شد؟ يا نه، بر اثر اين تبهكاري، خودش هيزم جهنم يا وقود النار شده است و جزء افرادي است كه با سوخت و سوز جهنم افروخته ميشوند. اصلاً ميشود تصور كرد كه چنين كسي خدا را شكست بدهد؟
شما فرض كنيد در دنياي كنوني كه بيش از پنج ميليارد بشر در آن زندگي ميكنند و در اثر ارتباطات علمي، اين پنج ميليارد در حد اعضاء يك خانواده بوده و يك نفر بر آنها حكومت ميكند و همه مطيع او هستند، حال شخصي پيدا شود و بگويد من اين حاكم روي زمين را كه پنج ميليارد امت دارد قبول ندارم. عقلاً چنين چيزي امكان دارد ولي همينكه قيام كرد شكست ميخورد.
درباره ذات اقدس اله اصلاً چنين چيزي فرض ندارد كه كسي بگويد من خدا را قبول ندارم و در برابر خدا ميايستم، اين فرضش محال است، چرا؟ چون اين شخص كه الان در برابر خدا قد عَلَم كرده با همه انديشهها و افكاري كه دارد خودش از سربازان خداست. اينكه در چند قسمت از قرآن فرمود: ”وَما يَعْلَمُ جُنودُ رَبّكَ إلاّ هُو“(٧) يا فرمود ”لِلّهِ جُنودُ السّمواتِ وَالأرْض“(٨) معنايش اين است كه سراسر جهان هستي سربازان خدا هستند. حتي خود اين شخص از سربازان خداست.
حضرت علي(عليه السّلام) ميفرمايد: «جَوارِحُكُم جُنودُهُ وَضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَخَلَواتُكُمْ عِيانُهُ»(٩) اعضاء و جوارح شما سربازان خدايند. دست شما، پاي شما، چشم شما همه سرباز خدا هستند، اگر خداي ناكرده بيراهه رفتيد، ممكن است خدا با زبان شما، شما را بگيرد. با دست شما، شما را بگيرد. آدم يك حرفي ميزند سقوط ميكند، يك جايي را امضاء ميكند سقوط ميكند. خدا با دست انسان، انسان را ميگيرد، با زبان او، او را ميگيرد. يعني بايد يك شخصي در مقابل خدا باشد تا خدا با او بجنگد و شكست بخورد. وقتي خود اين شخص با همه هستي خود در قبضه قدرت خداست و جزء سربازان خداست ديگر جنگ در برابر خدا فرض ندارد. چنين چيزي محال است. در برابر خدا چيزي نيست تا بتواند بگويد خدا آنجا من اينجا، من در برابر خدا ميجنگم منتها شكست ميخورم.
يك نَم در برابر يَم [دريا] يا به اصطلاح يك قطره در برابر دريا، چقدر است؟ اگر كسي سوزني را به دريا فرو ببرد و نوك سوزن تر شود، اين تري نوك سوزن در برابر اقيانوس ميتواند بگويد من نم هستم و تو دريا، و تو را قبول ندارم، منتها شكست ميخورد چون جداي از اوست. اما سخن بنده و خالق، سخن نَم و يَم نيست، چون خود اين شخص از محدوده قدرت خدا بيرون و جدا نيست، بلكه از سربازان خداست. لذا شكست ذات اقدس اله نه تنها فرضي محال است، بلكه خود اين فرض محال است.
(١) سوره انفال، آيه ١٧.
(٢) سوره اسراء، آيه ٧٠.
(٣) سوره نوح، آيه ١٧.
(٤) سوره كوثر، آيه ١.
(٥) سوره جن، آيه ١٥.
(٦) سوره بقره، آيه ٢٤.
(٧) سوره مدثر، آيه ٣١.
(٨) سوره فتح، آيه ٤.
(٩) نهج البلاغه، خطبه ١٩٩.
( آیةاله جوادی آملی )
|
|
|
|
<- 1 2 3 4 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|