|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در حدیثی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که فرمودهاند:«إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاق»[1]یعنی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هدف بعثت خود را پرورش اخلاق و سیرت نیکو در بین عرب جاهلیت که تنها چیزی که نداشت همین اخلاق بود بیان فرموده است. پایه و اساس و فارق بزرگ اسلام و جاهلیت همان عدالت و بسط و گسترش مساوات بین همه افراد جامعه در همه ابعاد زندگی و برجسته کردن و اهمیت این نکته که فقط برتری به تقوا و پرهیزگاری و تقرب نزد خداست و الا همه انسانها با هر نژاد و جنسیت برابرند و تنها تقواست که باعث برتری افراد میگردد.
اهمیت دادن به کرامت انسانی «وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنی ءَادَمَ»[2] و عزت نفس بشری و دوری از پلیدیها و زشتیها و این که انسان خلیفه الله و جانشین حضرت حق در زمین است و این انسان از خون ریزی و زور مداری که اصل و اساس نظام جاهلی را تشکیل میداد کاملاً بایستی دور شده و راه سعادت و کمال را بپیماید.برای اطلاعات بیشتر به همین سایت یعنی حوزه نت در بخش تاریخ اسلام مراجعه فرمائید.
پی نوشتها:
[1] مستدرک الوسائل ج11 ص 187 ، باب استحباب التخلق بمکارم الأخلاق و ذکر جملة منها.
[2]سوره اسرا، آیه 70.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد دین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از بعثت نظرات مختلفی از سوی دانشمندان ارائه شده ولی نظریهای که میتوان پذیرفت این است که ایشان قبل از بعثت به تکلیف خاص خود عمل می¬نمود به این معنی که بر اساس الهام از طریق فرشتهای از فرشتگان بزرگ خداوند راه¬های مکارم و ا خلاق نیکو را تعلیم می¬گرفت و بدان عمل مینمود.(1)
ما هیچ سند تاریخی نداریم که اثبات کند ایشان نزد عالم مسیحی یا یهودی آئین مسیحیت یا یهودیت را فراگرفته باشد و به آنها عمل نموده یا مثلا در معابد و کلیساهای یهودی¬ها و نصاری و یا مذاهب دیگر رفته و مشغول عبادت و انجام اعمال آنها باشد.
علاوه بر این، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اسلام بر تمام انبیاء گذشته برتری داشته و از نظر عقل تبعیت کردن افضل از مفضول صحیح نیست. خلاصه این که به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از بعثت، الهاماتی شده است و بسیاری از دانشمندان اسلام معتقدند: ایشان قبل از بعثت نبی بودهاند و به ایشان وحی میشده است بنا بر این قبل از رسالت پیرو آئین خود بوده اند نه آئین حضرت عیسی یا موسی یا....
1. نهج البلاغه خطبه قاصعه شماره 192.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در سوره مبارکه صف آیه 6 چنین می خوانیم: "و اذ قال عیسی ابن مریم یا بنی اسرائیل انی رسول الله الیکم صدقا لما بین یدی من التوریة و مبشرا برسول یاتی من بعدی اسمه احمد فلما جاءهم بالبینات قالوا هذا سحر مبین"
و یاد آورید هنگامی که عیسی پسر مریم گفت: ای بنی اسرائیل! من فرستاده خدا به سوی شما هستم در حالی که تصدیق کننده کتابی که قبل از من فرستاده شده یعنی تورات می باشم، و بشارت دهنده به رسولی هستم که بعد از من می آید و نام او احمد است، هنگامی که او (احمد) با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنها آمد، گفتند: این سحری است آشکار. (ترجمه تفسیر نمونه)
چنانکه شما نیز در سؤال خوبتان اشاره کرده اید، بشارت حضرت عیسی به پیامبری به نام احمد است که مراد از این پیامبر، بدون شک حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است. اما درباره اینکه چرا به جای احمد، نام محمد ذکر نشده، در تفاسیر مختلف پاسخهای متعددی ارائه شده است که به طور اختصار به پاسخهایی که عمدتا در دو تفسیر المیزان و نمونه بیان شده اشاره می کنیم:
الف- آنچنان که در تواریخ آمده، پیامبر اسلام از کودکی دو نام داشتند و مردم نیز او را با هر دو نام خطاب می کردند: یکی "محمد" و دیگری "احمد". نام "محمد" را عبدالمطلب برای او انتخاب کرده بود و نام "احمد" را مادرش آمنه. این مطلب در سیره حلبی مشروحا ذکر شده است.
ب- در اشعار فراوانی که از دوران حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر جا مانده، به پیامبر اسلام با نام "احمد" اشاره شده است که به بعضی از آنها اشاره می کنیم:
از اشعار ابوطالب:
ارادوا قتل احمد ظالموهم
و لیس قتلهم فیهم زعیم
ستمگران آنها، تصمیم قتل احمد را داشتند
ولی برای این کار رهبری نیافتند
و ان کان احمد قد جائهم
لحق و لم یأتهم بالکذب
قطعا احمد آئین حقی برای آنها آورد
و هرگز آئین دروغ نیاورد
لقد اکرم الله النبی محمدا
فاکرم خلق الله فی الناس احمد
خداوند پیامبر خدا محمد را گرامی داشت
و لذا گرامی ترین خلق خدا در میان مردم احمد است
2- اشعار حسان بن ثابت
مفجعه قد شفها فقد احمد
فظلت لالاء الرسول تعدد
مصیبت زده ای که فقدان احمد او را لاغر کرده بود
و پیوسته عطایا و مواهب رسول خدا را بر می شمرد
3- اشعار حضرت علی (علیه السلام)
اتأمرنی بالصبر فی نصر "احمد"
و والله ما قلت الذی قلت جازعا
آیا به من می گویی در یاری احمد شکیبایی کنم؟
به خدا سوگند من آنچه را گفتم از روی جزع و بی صبری نگفتم.
ساسمی لوجه الله فی نصر "احمد"
بنی الهدی المحمد و طفلا و یافعلا
من به خاطر خدا در یاری احمد می کوشم
همان پیامبر هدایت که در طفولیت و جوانی پیوسته ستوده بود.
ج- در روایات مربوط به شب معراج نیز وارد شده که خداوند در آن شب، بارها پیامبر را با عنوان "احمد" خطاب کرد.
د- نکته قابل توجه دیگر این است که نام احمد تنها بین مسلمین معروف نبوده بلکه اهل کتاب نیز از آن آگاه بودند. دلیل این ادعا حدیثی به نقل از امام حسن (علیه السلام) است که می فرمایند: "عده ای از یهود نزد رسول خدا آمدند،. داناترین آنها از حضرت پرسید: به چه دلیل محمد و احمد نامیده شده ای؟ ... حضرت فرمود: محمد نامیده شدم زیرا در روی زمین ستایش گشته ام و احمد نامیده شدم زیرا در آسمان ستایش شده ام.)[1]
دلیل دیگر: زمانی که پیامبر آیه مزبور را برای مردم مدینه و مکه خواند قطعا به گوش اهل کتاب نیز رسید، هیچ کس از مشرکان و اهل کتاب، این اشکال را مطرح نکردند که انجیل از آمدن "احمد" بشارت داده اما نام تو "محمد" است. این سکوت، دلیل گویایی بر شهرت نام احمد در آن محیط است زیرا اگر اعتراضی شده بود برای ما نقل می شد چرا که اعتراضهای دشمن حتی در مواردی که بسیار زننده بود نیز در تاریخ ثبت شده است.
از مجموع نکات یاد شده به روشنی استفاده می شود که در آن زمان و محیط نام "احمد" یکی از نامهای معروف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است و لذا جای هیچ گونه شک و شبهه و اشکالی از سوی اهل کتاب نبوده است.[2]
پاسخ دیگری که به صورت احتمالی می توان به این سؤال داد این است که: بی تردید زبان حضرت عیسی و قومش عربی بوده است و آنچنانکه در کتب تفسیری آمده است، واژه موجود در متن سریانی اناجیل "پارقلیطا" و در متن یونانی "پیرکلتوس" است و این دو واژه به معنای شخص مورد ستایش است که به لحاظ ترجمه هم می تواند ترجمه "احمد" باشد و هم ترجمه "محمد". و از آنجا که هر دو اسم در زمان نزول آیه معروف بوده، این آیه تنها به ذکر یکی از ایندو اسم یعنی "احمد" اکتفا کرده است.
خلاصه آنکه گر چه در زمان فعلی نام "محمد" از "احمد" مشهورتر است ولی از آنجا که در زمان نزول آیه نام "احمد" نیز از اسامی معروف پیامبر بوده است و دلایل مختلف تاریخی و نقلی بر این نکته دلالت دارد، جایی برای اشکال بر آیه باقی نمی ماند.
پی نوشتها:
[1]علل الشرایع ص 127 باب 106 ج 1
[2]ر.ک تفسیر نمونه ج 24 صص 77-79، تفسیر المیزان ج 19 صص 263-264 ذیل آیه مورد بحث.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امی بودن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان بعثت آن حضرت، امری مسلم است. زیرا قرآن می فرماید: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) "امی" بودند و خواندن و نوشتن را نمی دانستند.(1)
این مسأله به عنوان یکی از معجزات و دلیل حقانیت مکتب آن حضرت مطرح است. چرا که یک فرد امی هرگز نمی تواند از طرف خود حتی یک سوره مانند سوره های قرآن بیاورد و امی بودن پیامبر بهترین دلیل بر الهی بودن قرآن است.
همچنین در روایات زیادی آمده است که خلقت نور آن حضرت قبل از خلقت همه موجودات و ازجمله حضرت آدم (ع)بوده است.(2) پیامبری حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز قبل ازخلقت حضرت آدم(صلی الله علیه و آله و سلم) در علم خدا مقرر و ثابت بوده است.
اما اینکه: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میدانست که در آینده به پیامبری مبعوث می شود هیچ دلیلی بر آن نداریم و آن حضرت هیچ ادعایی در این رابطه نداشته اند. حتی اگر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین علمی داشته و آن را از دیگران کتمان کرده باشد، علم پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به نبوت خود معنایش این نخواهد بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)از همان کودکی همه چیز و از جمله خواندن و نوشتن را هم میدانسته است. زیرا آن حضرت در جواب جبرئیل فرموده است من خواندن نمی دانم واین دو مطلب هیچ گونه منافاتی با هم ندارد بالأخره با این که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ، از قبل برای این منصب برگزیده شده است و علم به این مطلب داشته است با این حال دلیل نمی شود که او خواندن و نوشتن را هم باید بداند.
پی نوشتها:
1. سوره اعراف،آیه157
2. بحارالأنوار 25 22 باب 1- بدو أرواحهم و أنوارهم و طینت
ِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی ابْتَدَعَهُ مِنْ نُورِهِ وَ اشْتَقَّهُ مِنْ جَلَالِ عَظَمَتِهِ فَأَقْبَلَ یَطُوفُ بِالْقُدْرَةِ حَتَّی وَصَلَ إِلَی جَلَالِ الْعَظَمَةِ فِی ثَمَانِینَ أَلْفَ سَنَةٍ ثُمَّ سَجَدَ لِلَّهِ تَعْظِیماً فَفَتَقَ مِنْهُ نُورَ عَلِیٍّ ع فَکَانَ نُورِی مُحِیطاً بِالْعَظَمَةِ وَ نُورُ عَلِیٍّ مُحِیطاً بِالْقُدْرَةِ ثُمَّ خَلَقَ الْعَرْشَ وَ اللَّوْحَ وَ الشَّمْسَ وَ ضَوْءَ النَّهَارِ وَ نُورَ الْأَبْصَارِ وَ الْعَقْلَ وَ الْمَعْرِفَةَ وَ أَبْصَارَ الْعِبَادِ وَ أَسْمَاعَهُمْ وَ قُلُوبَهُمْ مِنْ نُورِیالْمَثَلُ الْأَعْلَی وَ الْحُجَّةُ الْعُظْمَی وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَی الَّتِی مَنْ تَمَسَّکَ بِهَا نَجَا
بحارالأنوار ج : 54 ص : 170-117- وَ عَنْ جَابِرٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی فَفَتَقَ مِنْهُ نُورَ عَلِیٍّ ثُمَّ خَلَقَ الْعَرْشَ وَ اللَّوْحَ وَ الشَّمْسَ وَ ضَوْءَ النَّهَارِ وَ نُورَ الْأَبْصَارِ وَ الْعَقْلَ وَ الْمَعْرِفَةَ الْخَبَرَ
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد این روایت بین صاحب نظران دو نظر هست:
الف: گروهی از علماء از اساس این روایت را نپذیرفتهاند.
ب: دستهای دیگر از علماء معتقد هستند که این حکایت از باب تمثل بوده است[1]. یعنی واقعاً سینه پیامبر شکافته نشد ولی در ظرف ادراکی او و کسانی که در آنجا بودند چنین امری صورت گرفته است و این کنایتی از آماده سازی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای مأموریتی بزرگ بوده است.
پی نوشت:
[1]ترجمه المیزان ج13 ص43.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در انجیل فعلی که امروزه در دسترس میباشد، چنین پیشگویی دیده نمیشود، گر چه بعضی از دانشمندان ما اشاراتی را از کتب عهدین بر رسالت حضرت محمد صلی الله علیه و آله استخراج کردهاند، که از آن جمله میتوان کتاب “راه سعادت“ نوشته “آیت الله شعرانی“ و کتاب “بشارات عهدین“ نوشته “آیت الله دکتر صادقی“ را نام برد.
اما ممکن است گفته شود این اشارات برای اثبات مدعا کافی نیست ولی با این وجود ما معتقدیم با توجه به تصریح قرآن مجید در آیه 157 سوره اعراف در این باره و عدم انکار علمای یهود و مسیحیت در آن زمان و همچنین براساس اعتقاد ما مبنی بر تحریف کتاب مقدس تورات و انجیل توسط عالمان و حاکمان بیتقوا و مصلحت گرا، شکی نیست که در عهدین به نبوت خاتم الانبیاء تصریح شده بود و حتی مردمی از یهود و مسیحیت، میدانستند پیامبر آخرالزمان در کدام نقطه مبعوث میگردد و لذا به این امید که این پیامبر از آنان باشد و آنان اولین گروندگان به او باشند ، در منطقه حجاز ساکن شده بودند، اما «فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَی الْکافِرینَ»، و هنگامی که از طرف خداوند، کتابی برای آنها آمد که موافق نشانههایی بود که با خود داشتند، و پیش از این، به خود نوید پیروزی بر کافران میدادند (که با کمک آن، بر دشمنان پیروز گردند.) با این همه، هنگامی که این کتاب، و پیامبری را که از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد، به او کافر شدند؛ لعنت خدا بر کافران باد!)[1]
پی نوشت:
[1]سوره بقره، آیه 89.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
صلوات درود قلبی انسان به سید و سالار پیامبران(صلی الله علیه و آله و سلم) است و یک ارتباط معنوی و روحی با آن جناب میباشد که به مثابه همة پیامبران الهی خواهد بود
چون که صد آید نود در پیش ما است
نام احمد نام جمله انبیاء است
و با فرستادن این درود بر آن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با همه اولیاء الهی ارتباط روحی و معنوی برقرار کردهای چه که این عزیزان سرور و سید اولیاء الهی هستند صلوات جملهای مختصر است که اصول عقاید در آن به گونهای اجمالی و سر بسته مورد اشارت واقع شده است چون اللهم میگویی توحید را اشارت کردهای و چون صلوات(صل) را قصد کنی در واقع اعتراف ضمنی به حیات بعد از مرگ طبیعی کردهای و چون محمد صلی الله علیه و آله و سلم را مورد درود قرار میدهی به نبوت آن حضرت تسلیم گشتهایی و چون آل او و عترت و اهل بیت گرامیش را به زبان آورده و درود فرستادی به امامت و جانشینی آن اشارتی داشته ای ، اللهم صل علی محمد و آل محمد و اگر بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دورد فرستی و آل او نفرستی صلوات تو ابتر و نارسا بوده است چنان چه اگر به رسالت او ایمان آورده و ایمان به امامت اینان نیاوری ایمانت ناقص خواهد بود. و چون نام آن حضرت را بشنوی و صلوات نفرستی بخیل ترین انسانها خواهی بود(1) که درود فرستان بر آن سرور کائنات هزینهای جز قلب پاک و محبت پاک نطلبد.
پی نوشت:
1.بحار الانوار/ج9/ص228وج49/ص232.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
دحیة بن خلیفه کلبی از بزرگان و یاران پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است وی از پیشگامان در اسلام و یکی از شش نفری است که در آغاز بعثت ایمان آورد در جنگ احد و احزاب و سایر غزوات شرکت داشته ولی در بدر نبوده است دحیة به حدی زیبا بوده است که در زیبایی بدو مثل میزدند تجارت پیشه و ثروتمند و مورد علاقه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)بوده است. وقتی ایشان در یک سال قحطی و گرانی، بار تجارتی را به شهر میآوردند مصادف شده بود با خطبة نمازجمعه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) که مردم با شنیدن صدای قافله، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را تنها گذاشته و به سوی کالاهای ایشان شتافتند که قرآن کریم به آن اشاره میکند.(1)وقتی پیامبر اسلامی سفیرانی برای ممالک جهان جهت دعوت به اسلام فرستاد دحیة را با نامهای به طرف قیصر روم فرستاد جناب دحیة در فتوحات شام اثر شایانی داشته است. حضرت جبرئیل(علیه السلام) معمولاً به شکل و شمایل دحیة کلبی متمثل میشدند و به خدمت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) میرسیدند. دحیة در سال 48 هجری در عهد حکومت معاویه جهان را بدورد گفت.(2)
پی نوشتها:
1."وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَیْها وَ تَرَکُوکَ قائِمًاً " سوره جمعه، آیه 11.
2. معارف و معاریف، ج 5، ص 364و365.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پوشش اسلامی بر اهل ذمّه (کسانی از اهل کتاب و کفار که در کشور اسلامی زندگی می کنند) در زمان حکومت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) واجب بوده است .
(تازه جدای از اینکه خود اهل کتاب در احکام تحریف نشدۀ دین خودشان حجاب داشتند)
جزیه دادن اهل ذمّه و پرداخت مالی برای تامین امنیت شان هم در زمان حکومت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ربطی به این مسئله ندارد .
اهل ذمّه می بایست یا احکام و قوانین حکومت اسلامی رو می پذیرفتند و به عنوان یک شهروند مسلمان تمامی حقوق شهروندی رو داشتند و یا به منطقه ای دیگر مهاجرت می کردند که تحت ذمه اسلام نباشد .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بايد توجه داشته باشيد كه عقل نمىتواند معراج را اثبات نمايد يعنى، نمىتوان از براهين عقلى و در قالب اشكال صورى منطقى، معراج را ثابت كرد و تا حال نيز كسى مدعى چنين امرى نشده است. اين مسأله در حوزه نقل است يعنى، براساس آيات قرآن و روايات، معراج حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) امرى مسلم و قطعى است. آنچه در اين باب مطرح است و به احتمال زياد پرسش شما نيز در همين فضا قرار دارد- گرچه نتوانستهايد آن را روشن بيان سازيد- عبارت است از اين كه آيا مىتوان توجيهى خردمندانه و عقلانى از جواز معراج ارائه كرد، يا خير؟ يعنى مىتوان دليلى بر اثبات جواز و روا بودن معراج اقامه كرد؟ و به عبارت سوم آيا مسأله معراج از منظر عقل امكان دارد، يا خير؟ و به عبارت چهارم آيا فهم اين موضوع، در حد ادراك عقل است، يعنى خردپذير است، يا امرى فراعقلى يا خردگريز است، نه خردستيز؟
به نظر مىرسد با توجه به برخى امور كه در ادامه مىآيد، عقل حكم به جواز و امكان معراج مىدهد. به بيان ديگر، با توجه به ويژگىهاى روح و بدن آدمى و شناخت ساختار وجودى آنها و همچنين عوالم وجود و در واقع با رويكردى هستىشناسانه به امور مذكور، عقل مسأله معراج را امرى موجّه و مقبول مىداند.
براى آن كه اين موضوع به وضوح روشن شود، بايد به تفكيك اقسام «معراج» توجه داشت. معراج پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سه قسمت بود:
قسمت اول:
از مسجدالحرام تا مسجدالاقصى كه اين مرتبط با سير در زمين بود كه از آن تعبير مىكنند به «اسراء».
قسمت دوم:
از بيتالمقدس تا فلك و آسمان اول و در واقع عالم برزخ كه حضرت تمام موجودات عالم برزخ را مشاهده فرمودند. از اين قسمت به «معراج» نيز ياد مىكنند.
قسمت سوم:
عبور از آسمانها و مشاهده عالم غيب محض عالمى كه جبرئيل به آن راه نداشت و از آن تعبير مىكنند به «اعراج».
احمد ار بگشايد آن پرّ جليل تا ابد بيهوش ماند جبرئيل
گفت جبرئيلا بيا اندر پىام گفت رو رو من حريف تو نىام
(1)
حال بايد بررسى كرد كه هر يك از اين سه قسمت، توجيه عقلانى بر جواز و امكانش وجود دارد يا خير؟ اما نسبت به قسمت اول يعنى سير حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) از مكه تا بيتالمقدس يا از مسجدالحرام تا مسجدالاقصى، به اتفاق همه علماء و انديشمندان اسلامى، سيرى روحانى و جسمانى بوده است يعنى، پيغمبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با همين بدن مادى و طبيعى خود در معيّت روح، طىالارض نموده و از مكه تا بيتالمقدس سير نمودهاند.(2) آيا عقل به امكان چنين سير و سفرى حكم مىدهد؟
عقل با توجه به امور ذيل، چنين امرى را ممكن مىداند:
1. انسان متشكل است از روح و بدن.
2. انسانيت انسان به روح اوست، نه بدن او. در واقع روح، اصل و بدن، فرع است.
3. بدن همچون وسيله و ابزارى است براى فعاليت روح به همين جهت است كه در هنگام مرگ، با جدا شدن روح از بدن مادى، فعاليتهاى بدن نيز متوقف مىگردد.
4. بدن تابع روح است. اگر روح از قدرت و منزلت خاصى برخوردار باشد، بدن نيز تلطيف مىشود، تا بتواند آن روح قوى را همراهى و مشايعت كند.
5. روح هر قدر معرفت و يقينش عميقتر و بيشتر باشد، داراى اراده قوى گشته، به طورى كه برايش حالتى رخ مىدهد كه مىفهمد مىتواند مطلوب را انجام دهد يعنى به مرحلهاى مىرسد كه در درون خود مىيابد كه اگر چيزى را اراده نمايد، حاصل مىشود.(3)
با توجه به امور پنج گانه فوق كه هر يك در جاى خود مستدل شده است و در اين جا نمىتوان به تدليل آنها پرداخت روح بر اثر قدرت يافتن مىتواند يك سلسله فعاليتهايى را انجام دهد كه بدن به تبع توانمندى روح، قابليت چنين اعمالى را پيدا مىكند. شواهد متعددى در مكاتب و اديان گوناگون در اين زمينه وجود دارد كه برخى از افراد بر اثر يك سلسله رياضتها و كسب برخى از معارف، قدرتى مىيابند كه مىتوانند بدن خود را در حالت ثابتى مدتها نگهدارند يا اعمالى را انجام دهند كه افراد عادى ديگر از انجام آن ناتوانند. اين مطلب در دين ما امرى مسلّم و قطعى است. به دو روايت ذيل توجه كنيد:
1. «نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) صحبت شد كه بعضى از ياران عيسى (ع) روى آب راه مىرفتند حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر يقين آنها بيشتر بود، روى هوا هم راه مىرفتند».(4)
اين روايت
به خوبى اشاره مىكند به اين كه انجام اين گونه امور، با همين بدن مادى داير مدار يقين به خداى سبحان است كه روح آدمى را چنان توانمند مىسازد كه بدن به تبع اين روح قوى مىتواند چنين اعمال به ظاهر غيرعادى را انجام دهد.
2. امام صادق (ع) فرمود: «هيچ بدنى از عملى كه نيت در آن قوى باشد، ناتوان نشده».(5) به هر حال به هر درجه كه روح انسان قوى باشد، اشياء و از جمله بدن او، برايش رام و منقاد مىشود.
طىّالارض، يعنى سفر روحانى به همراهى جسم و بدن مادى از يك نقطه به نقطه ديگر، نيز از همين موارد است. روحى كه بر اثر معرفت به يك درجه متعالى رسيده است، مىتواند با بدن خود در كمترين زمان مكانهاى بسيار دور را طى كند و در جهان مادى به سير و سفر بپردازد.(6)
اما بايد به اين حقيقت نيز توجه داشت كه تبعيت بدن نسبت به روح، در همه افراد انسان يكسان و به يك نحو نيست بلكه به تبع معرفت و منزلت روح، اين تبعيتها متفاوت مىباشد. چه بسا در برخى افراد بدن از اراده روح تمكين نكند اما بدن مبارك حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) نهايت تبعيت از روح پاك و مطهر ايشان داشت، چرا كه هم بدن او بهترين و بالاترين بدن در جهان بود و در واقع بدنى بود كه تاب آن همه قيامها و قعودهاى شبانه را داشت و هم روح شريف ايشان داراى عالىترين مرتبه وجودى بوده، از قوّت، عظمت و معرفت ويژهاى برخوردار بود و در واقع چنين روحى چنان بدنى را نيز لازم دارد بدنى كه متناسب با اين روح باشد و براى آن مزاحمت ايجاد نكند. در حقيقت به تبع اين روح قوى بود كه جسم آن طور تلطيف يافته بود.
نور مه بر ابر چون منزل شده است روى تاريكش ز مه مبدل شده است
گرچه همرنگ مه است و دولتى است اندر ابر آن نور مه عاريتى است
يا مگر ابرى بگيرد خوى ماه تا نگردد او حجاب روى ماه
بوده ابر و رفته از وى خوى ابر اين چنين گردد تن عاشق به صبر
تن بود اما تن گمگشته زو گشته مبدل، رفته از وى رنگ و بو
اگر ابرى، خوى ماه بگيرد و تيرگى را رها كند و سراسر نورانى شود، اين ابر ديگر حجاب روى و نور ماه نيست. همچنين اگر تن انسانى چون حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در پرتو مصاحبت با روح عظيم و مقدسش، خوى جسمى را از دست بدهد و خوى و رنگ روح بگيرد گويا احكام روح را مىيابد و گويا مانند روح عمل مىكند و بالاتر اينكه بدن مبارك، مشايعت و تبعيت كامل با روح شريف دارد و به محض سير و عروج روح از مسجدالحرام تا مسجدالاقصى، بدن هم با حركت جسمانى به همان مكان منتقل مىشود.(7)
اما در باب قسمت دوم و سوم يعنى، معراج حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) از بيتالمقدس به عالم برزخ و عوالم بالاتر و غيب مطلق، دو قول وجود دارد: يك نظر آن است كه اين معراج هم روحانى بوده است و هم جسمانى و نظر ديگر، آن است كه اين معراج روحانى بوده است، نه جسمانى. اما آنها كه اين دو قسمت از معراج را فقط روحانى مىدانند، دو تحليل در اين باب ارائه مىدهند.
الف:
برخى آن را به اين صورت تبيين كردهاند كه حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) از مسجدالاقصى به جايى عروج نكرد، بلكه با چشم دل به صورت مكاشفه و شهود، حقايق عوالم هستى را شاهد بود. اين تحليل، با توجه به اصول زير از نظر عقل امرى مجاز و ممكن است:
1. روح، مجرد بوده و فوق مقوله ماديات است.
2. روح از روح خدا نشأت گرفته و تكوين يافته است.
3. حقيقت روح از عوالم بالا نزول كرده و پس از عبور از عوالم بالا و عالم برزخ، به عالم مادى آمده و در اين بدن مادى قرار گرفته است.
4. در اين سير نزولى، روح محجوب به حجابها و آغشته به ظلمتهايى گشته است.
5. اگر آدمى بتواند براساس يك سلسله اعمال و آداب اين حجابها و ظلمتها را از روح كنار زند، مىتواند خود را به مراتبى كه قبل از تنزل داشته، نائل كرده و به آن مراتب عالى روح كه از روح خدا بوده و از نوعى طهارت، پاكى، قداست و اشراف بر عوالم ديگر است، متصل گردد.
6. در صورت كنار زدن حجابها و رنگها و هيئتها و شكلها از حقيقت روح،
آدمى قادر مىشود كه با ارتباط با عوالم بالاتر و برتر از عالم مادى و طبيعى، حقايق و مسائل آن عوالم را با چشم دل و بالعيان مشاهده نمايد.(8)
با توجه به اين اصول ششگانه كه در جاى خود مدلّل و مبيّن گشته است و در اين فرصت اندك طرح آن ممكن نيست، مىگوييم: اگر آدمى روح خود را از تعلّقات مادى، رنگها و شكلهاى دنيوى و مادى خلاص كرده، به سوى خداوند از غير او منقطع گردد، به عوالم بالا متصل گشته و در همين دنيا با چشم دل بسيارى از حقايق عوالم ديگر را مشاهده خواهد كرد و در واقع با كنار رفتن حجابها، حقايق عوالم ديگر براى او منكشف مىشود. اين، حقيقتى است كه بسيارى از بزرگان آن را نيز تجربه كردهاند. همچون زيدبنحارثه كه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حالات عجيبى داشت و بر اثر سلوك عملى در همين دنيا حقايق عوالم ديگر را مشاهده نمود.
دوزخ و جنات و برزخ در ميان پيش چشم كافران آرم عيان
وانمايم حوض كوثر را به جوش كآب بر روشان زند بانگش به گوش
وآنكه تشنه گرد كوثر مىدوند يك به يك را نام واگويم كىاند
مىبسايد دوششان بر دوش من نعرههاشان مىرسد در گوش من
اهل جنت پيش چشمم زاختيار در كشيده يكديگر را در كنار
دست همديگر زيارت مىكنند وز لب هم بوسه غارت مىكنند
(9)
هر چه اين انقطاع كاملتر و عميقتر باشد و هر مقدار كه روح از قداست و طهارت بيشترى برخوردار باشد، مكاشفات و مشاهدات حقايق عوالم هستى بيشتر و ژرفتر و برتر خواهد بود. با توجه به مطالب پيش گفته، روشن مىگردد كه اين تحليل از معراج و اعراج رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از مسجدالاقصى به عوالم بالا كه به نحو كشف و شهود بوده است، كاملًا ممكن است چرا كه كدام روح برتر و بالاتر از روح رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، كدام روح منقطعتر از غيرخدا، از روح محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) كدام انسانى كاملتر از پيغمبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه از همه حجابها رها شده حجابهايى كه برخى از عرفاى بزرگ شايد گرفتار آن باشند؟ به همين جهت كشف و شهود عوالم و حقايق آن براى رسول خدا (ص)، كشفى بالاتر و برتر از هر كشف و شهود ديگرى است. حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به قدرى با عوالم بالا و عالم غيب مطلق در ارتباط بود كه او را مظهر قيامت و بالاتر، خود قيامت تلقى مىكردند.(10)
پس محمد صد قيامت بود نقد زآنكه حل شد در فناى حل و عقد
زاده ثانى است احمد در جهان صد قيامت بود او اندر عيان
زو قيامت راه مىپرسيدهاند اى قيامت، تا قيامت راه چند؟
با زبان حال مىگفتى بسى كه زمحشر حشر را پرسد كسى؟
بهر اين گفت آن رسول خوش پيام رمز موتوا قبل موتٍ يا كرام
همچنان كه مردهام من قبل موت زآن طرف آوردهام اين صيت و صوت
(11)
ناگفته نماند كه اين كشف و شهود براى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در نهايت بيدارى بود، نه در عالم خواب چنان كه برخى به اشتباه پنداشتهاند.
ب:
عدهاى ديگر معتقدند كه هر چند از مسجدالاقصى تا عوالم بالا «معراج» حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) روحانى بوده است ولى روح به عوالم بالا رفته است و اين مشاهدات بر اثر مكاشفه كه عوالم و حقايق آن در برابر او مجسّم شود، نبوده است بلكه روح مبارك رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ماوراى اين عالم مادى عروج نموده و آيات بزرگ الهى و حقايق عوالم بالا را مشاهده كرده و با موجودات آن عوالم گفت و گو كرده است.(12)
اين تحليل نيز با توجه به اصول پيش گفته در تبيين قبل، كاملًا امرى ممكن و مجاز است چرا كه روح از عالم تجرّد بوده با آن جا سنخيت دارد و از آنجا به اين عالم مادى نزول كرده است و اگر خود را از تعلقات آن برهاند مىتواند بدن مادى خود را بگذارد و به عوالم بالا صعود كند و اين امر در مورد روح حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) كه محو در جمال و جلال خدا بود، به طريق اولى ممكن خواهد بود.
به گفته علامه طباطبايى: انسان كامل و شريف، هر موقع كه به عالمى تنزل بكند، از عالم مافوق خود غافل نيست زيرا اين تنزل به نحو تجلّى است [مانند نور كه بدون آن كه از حقيقت خود جدا شود، شعاعهاى خود را به اشياء مىتاباند] نه به نحو تجافى [مانند باران كه وقتى از آسمان بر زمين مىبارد، ديگر در
آسمان نيست] لذا هرگز يك ولىّ، هنگام توجه به عالم مادون، از عالم مافوق غافل نمىماند و هنگامى كه به عالم مافوق صعود مىكند از عالم مادون و پايين غافل نمىماند چرا كه حقيقت و باطن عالم پايينتر، در عالم بالاتر وجود دارد.(13)
ناگفته نماند كه براى اين دو تحليل مىتوان وجه جمعى را مطرح كرد كه در اين مجال ممكن نيست. اما آن عده كه معتقدند عروج حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) از مسجدالاقصى به عوالم بالا، با روح و جسم بوده است، اگر مقصودشان از جسم، همين جسم مادى و بدن طبيعى باشد،
توجيه علمى اين مسأله مشكل است. زيرا علوم تنها در حد عالم مادى و طبيعى مىتوانند نظر دهند و با متد حس و تجربه به كنكاش امور اين سويى بپردازند ولى معراج مسألهاى فراطبيعى و فوق مادى بوده است كه علوم و روشهاى آن از درك اصل آن عاجزند، چه رسد به تحليل جزئيات، چگونگى و ممكن بودن آن. چنان كه از توضيحات تفصيلى پيشين معلوم شد، معراج ريشه در ويژگىهاى هستىشناسانه روح و ارتباط آن با بدن دارد كه خود امرى مجرد و غيرمادى است و عقل بشرى تنها با توجه به چنين مشخصاتى در روح و مسائل مرتبط با آن، اصل معراج را امرى ممكن و مجاز مىداند، نه محال و غيرممتنع ولى «عقل» نيز با اين كه توانايى ادراك موضوعات فرامادى را دارد، از اثبات معراج و كم و كيف آن عاجز است [دقت فرماييد].(14)
پىنوشت
(1) مثنوى/ 3800- 3802/ 4 و 2083.
(2) الميزان، ج 13، ص 23.
(3) نگا: علامه حسن حسنزاده آملى، دروس معرفت نفس، انتشارات علمى و فرهنگى، ج 1 و 2.
(4) بحارالانوار، ج 70، ص 210- 212 و ص 205، ح 41.
(5) همان.
(6) در اين باب نگا: الميزان، ج 6، صص 091- 871.
(7) تحليل معراج، سلسله دروس علامه حسنزاده آملى، دستنوشته.
(8) در اين باب نگا: استاد محمد شجاعى، مقالات، ج 1.
(9) مثنوى،/ 1/ 3540- 3535.
(10) در اين باب نگا: استاد محمد شجاعى، انسان و خلافت الهى، صص 551- 301.
(11) مثنوى/ 6/ 755- 750.
(12) الميزان، ج 13، صص 33- 23.
(13) به نقل از دروس معراج، علامه حسنزاده آملى.
(14)) براى آشنايى بيشتر با برخى از ابعاد مسأله معراج نگاه: آيةا عبدا جوادى آملى، سيره رسول اكرم 6 در قرآن) تفسير موضوعى، ج 9)، صص 58- 36.
پرسمان
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اين رابطه به طور خلاصه عرض مىكنيم: در دو سوره قرآن، از معراج سخن گفته شده است يكى سوره «اسراء» است كه درباره قسمت اول معراج پيامبر (ص) يعنى، از مسجدالحرام تا مسجد اقصى است و قسمت دوم در سوره «والنّجم» است كه راجع به سير آسمانى حضرت يعنى از مسجدالاقصى در بيتالمقدس به اوج آسمانها و ملكوت عالم سخن گفته است. در قسمت دوم، چهار نظر وجود دارد:
1. فرشته وحى (جبرئيل) با مركب مخصوصى كه آورده بود (براق)، آن حضرت را به آسمانها برد. تمام اين مسافرت به وسيله جسم و روح پيامبر و در حال بيدارى رخ داد و خداوند نشانههايى از عظمت خود را به پيامبر (ص) نشان داد. البته مسأله معراج- مثل خيلى از مسائل مهم تاريخى- با خرافات و اخبار نادرستى آميخته شده كه در آنها بايد دقت كرد.
هدف از اين سفر چنان كه در اولين آيه سوره «اسراء» و آيه 18 سوره «والنجم» بيان شده، مشاهده آثار عظمت خداوند در جهان بالا بوده است چه اينكه در احاديث صحيح گفته شده است: وقتى پيامبر (ص) مراجعت كرد، بعضى از آن نشانهها را براى مردم بازگو نمود. مخصوصا كه در آن روزها علم پيشرفت نكرده بود و مردم از آسمانها- جز آنچه به ظاهر مىديدند- چيزى نمىدانستند. البته از اين مسافرت يكسرى دستورهاى عبادى و اخلاقى و اجتماعى براى مسلمانان آوردند كه در احاديث مربوط به اين سفر- كه خيلى مفصل است- ذكر شده است. در هر صورت اين يك مسأله منطقى است و دليلهايى در قرآن و روايات صحيح در آن باره هست و دانشمندان بزرگ شيعه، كتابهايى در اين باره نوشتهاند.(1)
2. سير رسولاللّه از مسجدالاقصى به آسمانها روحانى بوده است.
3. در همان حالى كه پيامبر (ص) در مسجدالاقصى، ايستاده بودند، حقايق عالم را به وسيله چشم دل مشاهده فرمود و جسم و روح حضرت به جايى سفر نكرد و سير علمى براى حضرت رخ داد. شايد جملات محقق محترم آيتاللّهجوادى آملى نظر به اين ايده داشته باشد: «اولًا حضرت در حال معراج بيدار بود و خواب نبود و ثانياً جسم داشت. منتها بخشى از سير او مربوط به زمين و بخشى ديگر مربوط به ملكوت بود. الان كه ما در اين مكان در حال صحبت كردن هستيم و اين معارف الهى هم مطرح مىشود، بيدار هستيم، جسم هم داريم گفت و گو و ديدن و شنيدن ما هم جسمانى است ولى فهميدن ما جسمانى نيست.
ممكن است در جمع ما كسى باشد كه اين معارف را متوجه نشود و درك نكند هر چند جسمش اينجا حضور داشته باشد. به عنوان مثال كودكى كه در جمع ما است مىبيند و مىشنود و بيدار هم هست ولى پيام و محتواى مطالب مطرح شده را درك نمىكند.
در مورد معراج پيامبر (ص) هم اين مطلب مطرح است. بخشى از معراج مربوط به جسم است يعنى، همان سير شبانه از مسجد الحرام تا مسجد الاقصى: «سُبْحان الَّذى اسرى بِعبْدِهِ لَيلًا مِن الْمسْجِدِ الْحرامِ الَى الْمسْجِدِ الْاقْصَى الَّذى باركْنا حوْلَهُ»(2)
اما بخشى ديگر از معراج- كه مربوط به مشاهده انبيا و سدره المنتهى و گفت و گو با جبرئيل و دريافت وحى و رسيدن به مقام قاب قوسين و امثال ذلك است- جسمانى نبود گرچه پيامبر (ص) در اين قسمت جسم داشته و بيدار هم بوده است ولى درك آن حقايق والا به وسيله روح صورت مىگرفته است، نه جسم. اگر قرار باشد همه معراج جسمانى تلقى شود، لازمهاش آن است كه آنجا كه قرآن مىفرمايد: «دنى فَتَدلّى فَكان قاب قَوْسينِ اوْ ادْنى»(3) هم جسمانى باشد يعنى، دنو (نزديك شدن)، قاب قوسين (كه نشانه شدت نزديكى است)، سدره المنتهى و هم جسمانى باشد در حالى كه جسمانى بودن اين امور محال است». البته در اين دو نظر اخير بايد روايات معراج را حمل بر تشبيه و كنايه كرد زيرا ظاهر آنها سير جسمانى رسولاللّه به آسمانها است.
4. نظر چهارم را مرحوم علامه طباطبايى معتقد است كه ايشان مىفرمايد: اصل معراج از مسلمات دينى است، اما كيفيت آن را ما نمىدانيم زيرا احتمالات مختلفى در روايات معراج داده مىشود.
پىنوشت
(1) براى آگاهى بيشتر ر. ك: سبحانى، جعفر، فروغ ابديت.
(2) اسراء (17)، آيه 1.
(3) نجم (53)، آيه 9.
پرسمان
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از آيات قرآنى چنين برمىآيد كه سنت الهى، بر يارى كردن مؤمنان و كسانى است كه خالصانه در راه خداوند تلاش مىكنند چنان كه مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ»(1) «اى كسانى كه ايمان آوردهايد اگر خداوند را يارى كنيد، خداوند نيز شما را يارى مىكند و گامهايتان را استوار مىگرداند».
اين سنّت، نه در آخرت كه در همين زندگانى دنيوى جريان دارد: «إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا»(2) «ما فرستادگان خود و كسانى را كه ايمان آوردهاند، در زندگانى دنيا حتماً يارى مىكنيم».
جنگ بدر، مصداق محك زدن اين وعدههاى الهى بود چرا كه گروهى اندك، تنها به انگيزه يارى دين خدا و مقابله با مشركان- با كمترين تجهيزات و فقط با پشتوانه ايمان خود راهى صحنه نبرد شدند و خداوند نيز با نزول امدادهاى غيبى خود، آنان را يارى و پيروزشان كرد.
اين امدادها به حدى بود كه در جنگهاى بعدى با اين وسعت، كمتر شاهد آن مىباشيم و از اين رو شايد بتوان گفت كه: نزول آنها تابعى از كيفيت انگيزهو نيز چگونگى توكّل مؤمنان بر خداوند باشد. قرآن درباره وظايف مؤمنان مىفرمايد: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ»(3) «در مقابل مشركان هر آنچه مىتوانيد نيرو و ساز و برگ تهيه كنيد». با اين حال بايد تكيه گاه اصلى خود را ذات اقدس الهى قرار دهند و هرگاه توكّل آنان تنها بر اين نيروهاى مادّى باشد، به همان مقدار يارى خداوند را از دست داده و به وادى شكست نزديك خواهند شد همانطور كه در جنگ حنين- كه نيروهاى آنان زيادتر از سپاه دشمن بود چنين شد و اگر يارى خاص خداوند در آن بحبوحه نبود، مسلمانان متّكى به سلاح و غير متوكّل به خداوند، دچار شكست قطعى مىشدند.(4) «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِى مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ»
در مورد چگونگى نزول امدادهاى الهى در جنگ بدر، تذكر اين نكته لازم است كه گرچه اراده خداوندى- طبق آيه «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(5) عين تحقّق مراد است اما سنت الهى بر اين جريان دارد كه هر امرى را از راه اسباب خاص خود، به انجام رساند تا قانونمندى نظام هستى را خدشهدار نسازد. البته اسباب و علل، منحصر به علل مادّى نيست و نزول امدادهاى غيبى نيز جزو سلسله علل حوادث به شمار مىآيد كه مىتوان با توجّه به آيات قرآنى، به صورت ضابطهمند از آن بهره گرفت.
امدادهاى الهى نازل شده در جنگ بدر را مىتوان با استفاده از آيات قرآنى چنين برشمرد:
يك. نزول فرشتگان
از آيه قرآن استفاده مىشود كه خداوند، با فرستادن هزار فرشته به استغاثه پيامبرصلى الله عليه وآله و مسلمانان پاسخ داد و آنان را يارى كرد: «إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّى مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ»(6)
از آيه بعدى چنين برمىآيد كه نزول فرشتگان، نه به منظور كشتن كافران، كه به جهت ابلاغ بشارت الهى و نيز تقويت اطمينان مؤمنان بوده است: «وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرى وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ»(7)
در سوره «آل عمران»، پس از آنكه خداوند به نزول امدادهاى خود در جنگ بدر تصريح كرده است سخن از فرستادن سه هزار فرشته به ميان آورده و متذكّر شده است: در صورت پايدارى و پيشه كردن تقواى الهى، اين نزول فرشتگان حتّى تا رقم پنج هزار خواهد رسيد و در پايان اين نكته را يادآور شده كه اين امر، براى بشارت و اطمينان دلهاى مؤمنان انجام گرفته است.(8)
در كتابهاى تاريخى، گزارشهايى از قول حضرت علىعليه السلام و ديگران نقل شده كه حاكى از مشاهده سپاه ملائكه است در حالى كه رهبرى گروههاى هزار نفره آنان به عهده فرشتگان بزرگى همچون جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل بوده است.(9)
دو. فراگرفتن خواب سبك
مسلمانان روز دوازدهم ماه مبارك رمضان، از شهر مدينه به سمت بدر راه افتادند(10) و فاصله 153 كيلومترى مدينه تا بدر(11) را در مدت پنج روز طى كرده، خسته و كوفته به اين سرزمين رسيدند. در آنجا با ديدن انبوه دشمن، دچار اضطراب و واهمه شدند و قطعاً اگر با اين حال نبرد را آغاز مىكردند، شكست مىخوردند.
اما خداوند اضطراب را از آنان برطرف كرد و به منظور تجديد قوا، خواب
سبك و آرامبخشى را بر آنان مسلّط ساخت و آنان را در پناه امن خود قرار داد چنانكه مىفرمايد: «إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ»(12)
طبق گزارشهاى تاريخى، اين خواب به گونهاى آرامشبخش و شيرين بود كه برخى از مسلمانان در خواب، محتلم شده و نياز به غسل جنابت پيدا كردند.(13)
سه. نزول باران
در آغاز صفآرايى دو سپاه، دسترسى مسلمانان به آب، با دشوارىهايى همراه بود. از طرف ديگر عدّهاى از مسلمانان، به واسطه خواب، دچار جنابت شده و از جهت روانى، خوش نمىداشتند كه با اين حالت، به نبرد بپردازند و احياناً به شهادت برسند.
در اينجا بود كه خداوند در شب هفدهم، باران پربركتى فروفرستاد تا مسلمانان بتوانند با انجام غسل جنابت، خود را از پليدى (احتلام) رها سازند(14). خداوند با نزول آيه «وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ»(15)، به اين امداد الهى اشاره مىكند. همچنين گفته شده است: نزول باران باعث شد تا زمين رملى محل استقرارمسلمانان، سفت و محكم شود وبرعكس زمين زيرپاى مشركان به صورت گلآلود و باتلاقى درآيد.(16) اين امر يكى از علل پيروزى مسلمانان به شمار مىآيد.
چهار. افكندن رعب در دل مشركان
«رعب»، يكى از امدادهاى غيبى است كه خداوند در طول تاريخ، به منظور يارى رساندن مؤمنان و ايجاد زمينه شكست در سپاه مشركان، آن را به كار برده است. بدين ترتيب كمى ساز و برگ جنگى مؤمنان را جبران كرده و نشان داده است اصلىترين عنصر در شكست يا پيروزى يك سپاه، اقتدار و روحيه آن است و چه بسيار سپاههاى مجهز و تا دندان مسلّحى كه به علت نداشتن روحيه و ترسيدن، شكست خوردهاند.
از آيهاى برمىآيد كه: نفس شرك و عدم اتكال به خداوند، علّت افكنده شدن رعب در دلهاى آنان است و اين يك سنّت مستمرّ و جارى در طول تاريخ است: «سَنُلْقِى فِى قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَكُوا بِاللَّهِ»(17)
همچنين در آيات قرآن، مواردى هست كه كاربرد اين عامل را در بعضى از غزوههاى پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله به روشنى نشان مىدهد چنان كه آيه «وَ قَذَفَ فِى قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً»(18)، اشاره به «غزوه بنىقريظه» و آيه «فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِى قُلُوبِهِمُ الرُّعْب»(19)، اشاره به «غزوه بنى نضير» دارد.
در جنگ بدر نيز خداوند با آيه «سَأُلْقِى فِى قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْب»(20)، به نقش آن، در پيروزى مسلمانان و شكست كافران اشاره مىكند.
پىنوشت
(1) محمد (47)، آيه 7.
(2) غافر (40)، آيه 51.
(3) انفال (8)، آيه 60.
(4) توبه (9)، آيه 25 و 62
(5) يس (36)، آيه 82.
(6) انفال (8)، آيه 9.
(7) همان، آيه 10. براى اطلاع بيشتر ر. ك: الميزان، ج 9، ص 21.
(8) آل عمران (3)، آيات 123- 126.
(9) المغازى، ج 1، ص 57 ابن هشام، السيرة النبوية، ج 2، ص 633.
(10) المغازى، ج 1، ص 21.
(11) پيشوايى، تاريخ اسلام، ص 227.
(12) انفال (8)، آيه 10.
(13) المغازى، ج 2، ص 54.
(14) الميزان، ج 9، ص 22.
(15) انفال (8)، آيه 10.
(16) الميزان، ج 9، ص 22 المغازى، ج 1، ص 54 طبقات، ج 2، ص 12.
(17) آلعمران (3)، آيه 151.
(18) احزاب (33)، آيه 26:» خداوند در دلهاى دشمنان رعب افكند و شما عدهاى را مىكشتيد و عدهاى را اسير گرفتيد «.
(19) حشر (59)، آيه 2:» خداوند از راهى كه آنان) دشمنان (گمان نمىبردند، بر آنان وارد شد و در دلهايشان رعب افكند «.
(20) انفال (8)، آيه 8:» به زودى در دلهاى كافران رعب مىافكنم «.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پيغمبر اكرم (ص) با صفوف لشكريان اسلام حركت كرد تا به نقطه «ذى طوى» رسيد، همان نقطه مرتفعى كه از آنجا خانههاى مكه نمايان است، پيامبر (ص) به ياد روزى افتاد كه به اجبار از مكه مخفيانه بيرون آمد، ولى مىبيند امروز با اين عظمت وارد مكه مىشود، لذا پيشانى مبارك را به فراز جهاز شتر گذاشت و سجده شكر بجا آورد.
سپس پغمبر اكرم (ص) در «حجون» (يكى از محلات مرتفع مكه كه قبر خديجه در آن است) فرود آمد و غسل كرد، و با لباس رزم و اسلحه بر مركب نشست، در حالى كه سوره «فتح» را قرائت مىنمود وارد مسجد الحرام شد و تكبير گفت، سپاه اسلام نيز همه تكبير گفتند، به گونهاى كه صدايشان همه دشت و كوه را پر كرد.
سپس از شتر خود فرود آمد، و براى نابودى بتها نزديك خانه كعبه آمد، بتها را يكى پس از ديگرى سرنگون مىكرد و مىفرمود «جاء الحقُّ و زهق الباطل انَّ الباطل كان زهوقاً حق آمد و باطل زايل شد و باطل زايل شدنى است».
چند بت بزرگ بر فراز كعبه نصب شده بود كه دست پيامبر (ص) به آنها نمىرسيد، امير مؤمنان على (ع) را امر كرد پاى بر دوش مباركش نهد و بالا رود، و بتها را به زمين افكنده بشكند، على (ع) اين امرا را اطاعت كرد.
سپس كليد خانه كعبه را گرفت و در را بگشود و عكسهاى پيغمبران را كه بر در و ديوار داخل خانه كعبه ترسيم شده بود محو كرد.
بعد از اين پيروزى درخشان و سريع، پيغمبر اكرم (ص) دست در حلقه در خانه كعبه كرد و رو به اهل مكه كه در آنجا جمع بودند فرمود و گفت «شما چه مىگوئيد؟ و چه گمان داريد؟ درباره شما «چه دستورى بدهم»؟
عرض كردند ما جز خير و نيكى از تو انتظار نداريم، تو برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار مايى و امروز به قدرت رسيدهاى، ما را ببخش، اشك در چشمان پيامبر (ص) حلقه زد، صداى گريه مردم مكه نيز بلند شد.
پيغمبر اكرم (ص) فرمود: من درباره شما همان مىگويم كه برادرم يوسف گفت، «امروز هيچگونه سرزنش و توبيخى بر شما نخواهد بود، خداوند شما را مىبخشد و او ارحم الراحمين است»(1) و به اين ترتيب همه را عفو كرد و فرمود همه آزاديد، هر جا مىخواهيد برويد.
پىنوشت
(1) يوسف/ 92.
قصه هاى قرآن، حضرت آيت الله مكارم شيرازى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
درپاسخ به اين پرسش به پيشينه مختصري از حجاب در قبل و بعد از اسلام و بعد به صدراسلام مي پردازيم. اطلاع تاريخي چنداني از مسئله حجاب ملل قبل از اسلام در دست نيست و لذا نمي توان در اين مورد اظهار نظر حتمي كرد اما به گفته شهيد مطهري قدر مسلم اين است كه قبل از اسلام در ميان بعضي ملل حجاب وجود داشته است.[1]
اقوام و مللي مانند ايران باستان ، قوم يهود و هند ملزم به رعايت حجاب بودند اما در زمان جاهليت عرب حجاب وجود نداشته و بوسيله اسلام پيدا شده است.[2] ويل دورانت راجع به قوم يهود مي نويسد «اگر زني به نقض قانون يهود مي پرداخت : چنانكه مثلا بي آنكه چيزي بر سرداشت به ميان مردم مي رفت يا با مردان درد دل مي كرد و يا ... مردحق داشت بدون پرداخت مهريه او را طلاق دهد».[3]
همين نويسنده به وجود حجاب در ايران قديم هم اشاره مي كند.[4] و از مطالبش استفاده مي شود كه حجابي كه در قوم يهود و ايران باستان معمول بوده است از حجاب اسلامي بسي سخت تر و مشكل تر بوده است.حال با اين مقدمه به وضعيت حجاب در صدر اسلام مي پردازيم . همانطور كه گفته شد زنان در قبل از اسلام هيچ نوع حجابي نداشته اما با ورود اسلام به سرزمين عربستان تحول عظيمي در اين باره رخ داد و آيات و روايات فراواني در اين موضوع بيان شد كه به بعضي از آنها اشاره خواهد شد . عايشه همواره زنان انصار را اين چنين ستايش مي كرد : «مرحبا به زنان انصار ، همين كه آيات سوره نور نازل شد يك نفر از آنان ديده نشد كه مانند سابق بيرون بيايد ، سرخود را با روسريهاي مشكي مي پوشيدند گوئي كلاغ روي سرشان نشسته است».[5]
پس با توجه به اين نكته كه تمام اعمال و احكام درصدر اسلام مستند به قرآن و دستورات آن بوده است ما نيز در مسئله وضعيت حجاب در صدر اسلام با استناد به قرآن و آيات نوراني آن را بررسي مي كنيم.
آنطور كه از تاريخ استفاده مي شود قبل از نزول آيات حجاب مسلمانان ملزم به رعايت حجاب نبودند اما با نزول اين آيات كه صريحادستور به رعايت حجاب مي كند تمام مسلمانان حجاب را رعايت مي كردند كه به بعضي آيات بعد از دعوت از زنان و مردان براي حفظ چشم و دل خود از نامحرمان مي فرمايند:«قل للمومنات يغضضن من ابصارهم و يحفظن فروجهن و لايبدين زينتهن الا ما ظهر منها و ليضربن بخمرهن علي جيوبهن و لا يبدين زينتهن ...» يعني اي پيامبر به زنان مومنه بگو ديدگان خويش فروبندند و زيورهاي خويش را آشكار نكنند مگر آنچه كه از آن پيداست و سرپوشهاي خويش را برگردن خويش اندازند ...
درشاًن نزول اين آيه اكثر مفسران مانند طبرسي ، علامه طباطبائي ، مكارم شيرازي و ... مي گويند چون زنان عرب معمولا پيراهنهائي مي پوشيدند كه گريبانهايشان باز بود و روسريهاي خود را بنحوي مي گذاشتند كه دور گردن و سينه را نمي پوشانيد و قهرا گوش ها وجلوي سينه ها نمايان مي شد. اين آيه نازل شد و دستور داد كه بايد روسري ها را طوري ببنديد كه قسمتهاي ياد شده پوشيده گردد و زنان مو و سينه و دور گردن وزير گلوي خود را بپوشانند.[6]
در تفسير مجمع البيان در ذيل آيه مورد بحث آمده است «زنان مامور شده اند كه روسريهاي خود را برروي سينه خود بيفكنند تا دور گردن و موها و گوش و گوشواره ها پوشيده شود.»[7]
به هر حال اين آيه در كمال صراحت حدود پوشش لازم را بيان مي كند و اين بيان نه به عنوان توصيه اخلاقي بلكه بصورت يك حكم شرعي و اجباري ميباشد.
آيه ديگر كه به اين موضوع مي پردازد آيه 59 سوره احزاب مي باشد خداوند در اين آيه مي فرمايد:
«اي پيامبر به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو كه جلبابها(روسري هاي بلند ) خود را بر خويش فروافكنند كه اين كار براي اينكه (از كنيزان و آلودگان ) شناخته شوند و مورد آزار واذّيت قرارنگيرند بهتر است.»[8] و در اين آيه هم خداوند زنان پيامبر و مؤمنان ديگر را به رعايت حجاب و پوشانيدن بدن و سروگردن امر مي كند و باز اين امر چيز اخلاقي و اختياري نيست بلكه يك امر اجباري براي زنان مي باشد.
روايات و شواهد ديگري از اين آيه در صدر اسلام موجود است كه همگي نشانگر رعايت حجاب توسط زنان مي باشد. بعنوان نمونه در تاريخ نقل شده است كه حضرت فاطمه زهرا (س) وقتي مي خواستند به بيرون منزل و نزد پيامبر اكرم (ص) بروند از پوششهاي خاصي مثل چادر و روپوش صورت استفاده مي كردند.در جريان داستان غم انگيز غصب فدك آن حضرت با شكل خاصي از حجاب و پوشش براي دفاع از حق خويش از منزل به مسجد آمدند.راوي داستان شكل خاص حجاب حضرت را اينگونه توصيف نموده است :«لا نت خمارها علي راسها و اشتملت بجلبابها و اقبلت في لمه من حفدتها و نساء قومها نطا ذيولها » آن حضرت هنگام خروج از منزل مقنعه را محكم برسر بستند و جلباب و چادر رابه گونه اي كه تمام بدن آن حضرت را مي پوشاند وگوشه هاي آن به زمين مي رسيد ،به تن كردند وبه همراه گروهي به مسجد حركت نمودند،»[9]
پس ازاين جريان تاريخي هم استفاده مي شود كه زنان درصدر اسلام حجاب كاملي داشتند .
امادرموردزنان سالخورده قرآن اين افرادرازقاعده حجاب مستثني مي كند ومي گويد :«والقواعد من النساءالافي يرجون نكاحا فليس عليهن جناح...»[10] يعني زنان از پا افتاده اي كه اميدي به ازدواج ندارند مي توانند لباس روي خود را برزمين نهند ، مشروط براينكه نخواهند خودنمائي بكنند درعين حال اگر جانب عفاف را رعايت كنند و خود را پوشيده دارند بهتر و خدا شنوا و دانا است .
پس طبق اين آيه زنان سالخورده و پير مي توانند روسري خود را بردارند . و درصدر اسلام هم اين زنان سالخورده ملزم به رعايت حجاب نبودند.
در مورد اديان ديگري هم كه در ميان مسلمانان زندگي مي كردند بايد بگوئيم كه اينها هم الزامابايد قوانين ظاهري اسلام را در اجتماعات و كوچه و بازار مسلمانان رعايت مي كردند از جمله حجاب اسلامي كه زنان ملزم به رعايت آن بودند ، از اين گذشته ادياني كه در ميان مسلمانان زندگي مي كردند مثل يهود و مسيح اينها خودشان قائل به حجاب زن بودند و همانطور كه گفته شد قبل از اسلام هم رعايت حجاب را مي كردند.[11]
براي آگاهي بيشتر در اين مورد مطالعه كتابهاي مسئله حجاب شهيد مطهري و حجاب شناسي حسين مهدوي زاده توصيه مي شود.
اگر بي حجابي تمدن است پس حيوانات از همه متمدنتر هستند.
شهيد مطهري
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . شهيد مطهري ، مسئله حجاب ، انتشارات صدرا ص 5.
[2] . همان ص 9.
[3] . ويل دورانت ، تاريخ تمدن علمي فرهنگي ، جلد 12 ، ص 30.
[4] . همان.
[5] . زمخشري ، الكشاف ، دار الكتاب العربي ، بيروت ، جلد 3 ص 231 / ذيل آيه 31 نور.
[6] . طبرسي ، مجمع البيان ، كتاب فروشي اسلامي ، جلد 5 ص 138 ذيل آيه 31 سوره نور - مكارم شيرازي ، تفسير نمونه ، دارالكتب اسلاميه ، ج 14 ص 440 -طباطبائي ، الميزان ، دارالكتب اسلاميه ، ج 15 ص 126
[7] . همان.
[8] . مكارم شيرازي ، پيشين ، ج 17 ص 425
[9] . طبرسي ، الاحتجاج ، موسسه الاعلمي للمطبوعات ، ج 1 ص 98
[10] . سوره توبه ، آيه 60.
[11] . ويل دورانت ، تاريخ تمدن، علمي فرهنگي ،ج 12 ص 30.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
استيضاح يعني توضيح خواستن، اين واژه امروز كاربردي سياسي داشته و بار معنايي آن غالباً سلب مسئوليت از مسئول اجرايي يا ابقاء مجدد اوست. و آنچه امروزه كاربرد دارد، متفاوت با كاربرد پيشين آن است و هرگز درصدر اسلام چنين كاربردي نداشته است. و به كار بردن آن درباره پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ صحيح نيست!
درباره رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بايد بدانيم كه هيچ كس حق استيضاح او را نداشته است. چون نه خداوند متعال چنين اجازهاي را به كسي داده و نه مسلمين چنين حقي را داشتند كه او را در مورد كارهايش استيضاح كنند مگر اينكه كسي از جايگاه و منزلت معنوي آن حضرت ناآگاه باشد. در اين صورت نيز حق استيضاح براو ثابت نبوده. يا اينكه از منافقين متظاهر به ايمان باشد.
مقامي كه رسول خدا در پيشگاه خداوند دارد اقتضاي چنين برخوردي را نداشته است. خداوند مسلمين را دستور ميدهد كه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول ...»؛[1] اطاعت كنيد از خداوند و پيامبر و «النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم...»؛[2] پيامبر از مؤمنين به خودشان اوليتر است. آيه اول كه اطاعت از پيامبر را در طول اطاعت از خداوند و مساوي با آن بر مسلمانان واجب نموده است. اين آيه به كرات در قرآن كريم تكرار شده و ولايت مطلقه رسول خدا را به مسلمين اظهار نموده آيات: «و من يُطع الله و الرسول ...»[3] و «من يطع الرسول فقد اطاع الله».[4] تأكيد قرآن بر اطاعت مطلقه از پيامبر و قرار گرفتن اطاعت از رسول در رديف اطاعت از خداوند چه پيامي، ميتواند داشته باشد؟
با اين توصيف استيضاح رسول مورد رضايت خداوند است؟ آيا رسول خدا از طرف مردم مسئوليت داشت تا او را استيضاح كنند؟ در تمام هستي از آدم تا خاتم برترين پيامبران خدا و كاملترين انسان چه نقصي ميتواند داشته باشد تا استيضاح شود؟[5] جامعهاي كه رسول خدا در آن مبعوث شد غرق جهالت و بتپرستي بود. در چنين جامعهاي هرگز استعداد و لياقت نبود تا او را استيضاح كند، بنابراين استيضاح كنندگان كه قرآن آنها را مذمت نموده است، مورد خشم و غضب خداوند بوده و وعده عذاب سخت داده شدهاند: «والذين يؤذون رسول الله لهم عذابٌ اليم».[6] استيضاح و امثال آن نسبت به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ يكي از مصاديق نافرماني و اذيت آن حضرت محسوب ميشود كه مرتكبين اين جرم گرفتار عذاب دردناك خداوند خواهند بود.
با همه مقام و مرتبه اعلاي انسانيت و عبوديت و نبوت كه براي رسول خدا در پيش خداوند وجود دارد و مردم از اين مقام غافل بودند و گاهي به پيامبر اكرم خرده ميگرفتند و به كارهايش اعتراض مينمودند و پيامبر اكرم با برخورداري از مقام رفيع صبر و سعه صدر اينگونه رفتار را ناديده ميگرفت و چشم پوشي مينمود. نمونههايي روشن از مخالفت و اعتراض برخي از مردم كمظرفيت به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در گوشههايي از تاريخ ضبط شده و سرانجام معترضين منافق روشن گرديده كه ذيلاً به برخي از آنها اشاره ميشود:
1. رسول خدا غنايم حنين را در بين قريش تقسيم نمود و همه آن را مختص قريش قرار داد، و در تاريخ معروف است كه براي تاليف -جلب- قلوب افرادي چون ابوسفيان بوده است. فقط اندكي از آن را به انصار اختصاص داد. عدهاي از انصار از اين رفتار رسول خدا خشمگين شدند و اين حال به رسول خدا روشن شد. و رسول خدا در بين آنها حاضر شد و با سخناني آنها را از گفتارشان پشيمان نمود و يكصدا همه گريسته و از كردارشان توبه نموده و اظهار پشيماني نمودند.[7]
2. در همين روز يكي از مردم گفت با غنايم چه كردي؟ منظورش اين بود كه چرا اين گونه تقسيم كردي؟ پيامبر فرمود چگونه ديدي؟ او جواب داد عدالت را رعايت نكردي، رسول خدا غضبناك شد و فرمود: «واي بر تو اگر من عادل نباشم و عدالت در پيش من نباشد چه كسي ميتواند ادعاي عدل كند و چه كسي به پاي عدالت من ميتواند برسد.» اين مرد يكي از افراد خوارج بود كه به دست اميرالمؤمنين كشته شد.[8]
3. در انعقاد صلح حديبيه كه بين رسول خدا و نماينده قريش منعقد شد، عمر خليفه دوم از انعقاد اين صلح ناراضي بود و به پيامبر اعتراض نمود و او را استيضاح نمود.[9] در جريان عبدالله بن ابي نيز كه پيامبر اكرم به خاطر رعايت حال فرزندش كه از سربازان فداكار رسول خدا بود و قوم او نيز از انصار بودند عمر به رفتار و برخورد ملايم پيامبر نسبت به عبدالله بن ابي اعتراض مينمود و اين مورد خوشايند پيامبر نبود.[10]
از اين گونه اعمال ناشايست در لابهلاي اوراق تاريخ، صدر اسلام احتمال دارد وجود داشته باشد كه نمونههايي از آن ذكر شد.
نتيجه اينكه كه استيضاح و اعتراض به پيامبر در طول تاريخ صدر اسلام از طرف برخي يا از روي ناداني و يا از روي تكبر و نخوت انجام گرفته و هر كس نسبت به آن حضرت و يا كارهايش معترض شده عاقبت شومي داشته است، مگر اينكه توبه نمايد. در غير اين صورت از دين خارج گشته است چون تمام كارهاي رسول خدا از طرف خداوند از طريق وحي تأييد شده است.[11]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ پيامبر اسلام، آيتي.
2. سيره رسول خدا، رسول جعفريان.
3. تاريخ خلفاء، رسول جعفريان.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . آل عمران/32؛ مائده/92؛ نور/54.
[2] . احزاب/6؛ در سوره حجرات آيه/2 به مؤمنين خطاب شده كه حق نداريد صدايتان را بلندتر از صداي پيامبر كنيد. و در سوره حج آيه/68 مجادله با پيامبر گناه شمرده شده است. غافر/35؛ رعد/13؛ انعام/121؛ انعام/25.
[3] . نساء/69.
[4] . نساء/80.
[5] . چون استيضاح در جايي معني پيدا ميكند كه فردي در انجام مسئوليت خود كوتاهي كرده باشد. آيا رسول خدا در انجام مسئوليت خود نسبت به مردم كوتاهي داشته است كه استيضاح شود. بنابراين استيضاح كنندگان محكوم به عدم رعايت حقوق رسول و مصداق آزاردهندگانش هستند كه خداوند آنها را تهديد كرده است.
[6] . توبه/61.
[7] . شيخ مفيد، الارشاد، قم، آل البيت، چ اول، 1413، ص 148؛ يعقوبي، تاريخ، ترجمه آيتي، ج1، ص426، چون پيامبر اكرم هيچ حقي را از هيچ فردي سلب و ضايع نكرده است او به قدري در عدالت ورزي دقيق بود كه حقوق حيوانات را نيز مراعات مينمود فلذا نميتوان درباره آن حضرت چنين فكري نمود چون سرچشمه زلال عدالت اوست چنانكه به آن اعتراض كنند فرمود: وَيلك اذا لم يكن العدل عندي فعندَ من يكون، مفيد، ارشاد، ص149.
[8] . مفيد، پيشين، ص148 و 149.
[9] . آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، تهران، دانشگاه، چ ششم، 1378، ص 378 و 381.
[10] . همان، ص 359.
[11] . نجم، 3 و 4: «ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي».
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي روشن شدن موضوع ابتدا گذري كوتاه به فعاليت هاي منافقان و يهود در جلوگيري از پيشرفت و نفوذ اسلام داشته و سپس به جريان جنگ تبوك و نقشه قتل حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ توسط آنان مي پردازيم.
آنچه از گزارش منابع به دست مي آيد اين است كه: هر چه از برقراري حكومت اسلام در مدينه مي گذشت، نقش يهود در تصميم گيري هاي منافقان و كارشكني هاي آنان بيش از پيش جدي مي شد، زيرا مي دانستند آئين بي خدعه و نيرنگ اسلام و روش بدون حيله و خالصانه پيشواي دلسوز آن، اگر هم قصد بر اندازي يهود را نداشته باشد، به خودي خود، به ميان ملّت فريب خوردة يهود كه از حيله هاي پيشوايان مذهبي خود به ستوه آمده بودند، راه يافته موجب گرايش ملّت يهود به اسلام مي شود و لذا پيوسته پيشوايان ديني يهود مي كوشيدند به وسيلة يهوديان به ظاهر مسلمان و يا مسلمانان منافق پيشه،فرصت هاي آرامش خيال را كه آسايش زندگي را به دنبال مي آورد از ميان برداشته، ملت اسلام را به موضوعاتي تازه سرگرم سازند.
اين باركه مركز حكومت اسلامي به وسيله روميان مورد تهديد قرار گرفته است كارگزاران سياست يهود، فرصت را براي لطمه زدن به اسلام مناسب ديدند. به همين منظور با طرح بهانه هاي گوناگون براي كاستن از عظمت و اُبهّت سپاه اسلام تصميم به عدم شركت در اين نبرد گرفتند و نيز در نيمه هاي شب و به دور از چشم مردمان مدينه در خانه«سُوَيلم» يهودي گرد هم آمده، براي جلوگيري از شركت مسلمين در جنگ با روميان نقشه هاي مؤثري را طرح كردند. ولي ديري نپائيد و رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از موضوع مطلع شده و دستور آتش زدن خانه نفاق و فساد را دادند.[1]يهود و نيز منافقان باز از حيله هاي خود دست برنداشته و ابتدا تصميم داشتند بعد از خروج لشكر مدينه، در شهر اقداماتي را صورت دهند ولي چون پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از موضوع آنان مطلع شد و حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را در مدينه به جانشيني خود براي مقابله با اقدامات آنان قرار داد در پي طرح نقشه اي ديگر برآمدند و آن نبود مگر قتل حضرت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ . دشمنان هم قسم شده با يهود كه عدة آنان را مورخان به اختلاف دوازده، سيزده، چهارده، پانزده، هفده[2] ونيز بيست و چهار نفر ذكركرده اند، نقشه قتل رسول خدا را كشيدند. و جريان مفصّل اين نقشه و اجراي آن را علامة مجلسي در بحارالانوار ذكر كرده است.[3] و خلاصه ماجر از اين قرار است كه: گروه ترور پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نخبگان رياست طلب عرب از تبار مهاجران، كه برخي فاميل رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ هم بودند، در يكي از گردنه هاي بين راه تبوك با صورت هاي پوشيده و در مسير گذرگاه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كمين كردند تا به هنگام عبور آن حضرت در تاريكي شب شترشان را بر مانند و حضرت از بالاي كوه به دره پرت شوند و به شهادت برسند. لكن خداي تعالي پيامبرش را از توطئه طراحي شده آگاه ساخت. حضرت براي پيگيري حادثه، مهار ناقه را به«عمار» دادند و به حذيفه هم دستور دادند از پشت سر، مراقب شتر بوده، تا مركب كاملاً در كنترل باشد، به سپاهيان هم دستور دادند پائين عقبه بروند تا منافقان نتوانند در ميان آنها پنهان شوند و نقشه خود را عملي سازند، هنگامي كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از آن راه مي گذشتند، در تاريكي شب صداي آمدن گروهي را از پشت سر خود شنيدند، آنها را يك به يك به نام صدا زدند و پرده از راز آنها برداشتند، آنها در حاليكه صورت خود را پوشانده بودند دچار سرگرداني شدند. پيامبر با خشم به آنها نهيب زدند و به حذيفه فرمودند تا آنها را دور كند. منافقان چون فهميدند پيامبر از نقشه آنان آگاه شده است با شتاب خود را در ميان سپاه انداختند ولي حذيفه آنها را از نشانه هاي شتران شناخت[4] و رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ آنجا كه درباره فضائل صحابه اشاراتي دارند، نسبت به حذيفه فرموده اند:«أعْلَمُهُمْ بشأن المنافقين حذيفةُ» يعني حذيفه به حال منافقان آگاه است[5] و در اسد الغابه آمده كه حذيفه صاحب سرّ رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نسبت به منافقان بوده است.[6] به همين اعتبار بود كه او را منافق شناس مي گفتند. حذيفه به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ عرض كرد«آنها را به شما معرفي كنم تا آنان را به سزاي اعمالشان برساني» رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه به خوبي آنان را مي شناخت حتي موقع كمين گرفتن و قبل از اينكه عمار و حذيفه به مسئوليت حفاظت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مأمور شوند، اسم آنان را بردند و به حذيفه فرمودند: «دوست ندارم بگويند كه محمد اصحاب و ياران خود را كشت.»[7]
ابن اسحاق درباره اين ماجرا از زبان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ خطاب به حذيفه نقل مي كند كه فرمود: خداوند مرا به نام آن افراد و نام پدرانشان آگاه ساخته و اگر خداوند بخواهد در روشنائي صبح نام آنان را بر همگان اعلام خواهم كرد.
هر چند كه برخي معتقدند پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، اسامي اين منافقان را به حذيفه گفته اند و از او خواسته كه نام آنان را فاش نكند[8] ولي روايتي كه شيخ صدوق آن را در خصال خويش در همين رابطه آورده، اين است كه جماعتي از بزرگان در آن روايت از حذيفة بن يمان اسامي منافقان را اينگونه ذكر مي كنند: افرادي كه در جريان جنگ تبوك تصميم به رماندن شتر حضرت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را داشتند چهارده نفر بودند كه عبارتند از:
ابوالشرور و ابوالدّواهي و ابوالمعازف، و پدر ابوالمعازف و طلحه و سعد بن ابي وقّاص و أبو عبيدة و ابوالاعور و المغيرة و سالم غلام ابوحذيفه و خالد بن وليد و عمرو بن العاص و ابوموسي الأشعري و عبدالرحمن بن عوف.[9] و اينان كساني هستند كه خداوند درباره آنها مي فرمايند:«..... و همُّوا بما لَم ينالوا ......»[10]
علامه مجلسي پس از نقل اين روايت از «الخصال» شيخ صدوق بيان مي كند كه منظور از: ابوالشرور و ابوالدواهي و ابوالمعازف همان، ابوبكر و عمر و عثمان مي باشند و مراد از پدر ابوالمعازف پدر مجازي است و يا اينكه مراد از ابوالمعازف معاويه است و پدرش ابوسفيان.[11]
زمخشري (متوفي 528 هجري) پس از نقل جريان عقبه ذيل آيه 74 سوره توبه تعداد منافقان را پانزده نفر ذكر كرده است.[12]
برخي از منابع نيز اسامي چند تني از مناففقاني كه در غزوة تبوك همراه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بوده اند ذكر كرده اند و از جمله منافقاني چون: وديعة بن ثابت، جلاس بن سويه (هر دو از قبيله بني عمرو بن عوف) مخشي بن حميرا شجعي و ثعلبة بن حاطب كه احياناً سخنان كفر آميز نيز مي گفتند.[13] ولي اينكه آيا اين ها در جريان عقبه همراه ساير منافقان بودند يا خير مطلبي ذكر نشده است.
و نيز گفته شده كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ اسامي اين منافقان را به حذيفه گفته است، ولي از او خواسته كه نام اين منافقان را فاش نكند.[14] از مطالب ذكر شده مي توان نتيجه گرفت كه اسامي منافقان شركت كننده در جريان عقبه را كمين منافقان براي قتل حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ در منابع معتبر تاريخي به هيچ عنوان ذكر نشده و حضرت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ خود نيز به بردن اسامي آنان راضي نبوده است و در منابع متأخر از جمله كتاب فروغ ابديّت و ساير كتب متأخر ديگر همان بيان منابع متقدم آورده شده است و البته برخي از منابع اسامي چند تن از منافقاني كه در غزوه تبوك همراه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بوده اند را ذكر كرده اند از جمله اسامي منافقاني چون: وديعة بن ثابت(از قبيله بني عمرو بن عوف)، جلاس بن سويد(از بني عمرو بني عوف) مخشي بن حميد اشجعي و ثعلبة بني حاطب كه احياناً سخنان كفر آميز مي گفته[15] ولي اينكه آيا اين منافقان نيز در جريان عقبه دست داشتند يا خير مطالبي ذكر نشده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ پيامبر اسلام، دكتر آيتي.
2. بحار الانوار، علامه مجلسي، ج21.
3. فروغ ابديت، جعفر سبحاني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابن كثير دمشقي، البدايه و النهايه، بيروت، داراحياء التراث العربي، چاپ اول، 1408 هـ. ج 5، ص 7، ابن هشام، السيرة النبوية، بيروت، داراحياء التراث لعربي، ج 4، ص 160.
[2] . بدر الدين، حسين، محمد تصوير جمال خدا، تهران، نشر علم، 1380، ج 2، ص1338.
[3] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاءِ، چاپ دوم، 1403 هـ ، ج 21، ص 229 ـ 222.
[4] . ابن كثير دمشقي، البدايه و النهايه، همان ج 5، ص 24 و 25.
[5] . سپهر، ميرزا محمد تقي، ناسخ التواريخ، انتشارات كتابفروشي اسلامي، چاپ دوم، 1363 هـ .ش، ج 3، ص 222.
[6] . ابن اثير جزري، اسد الغابه في معرفة الصحابه، بيروت، داراحياء التراث العربي، چاپ اول، 1417 هـ ، ج1، ص 573.
[7] . ابن كثير، البدايه و النهايه، همان ج5، ص 25.
[8] . ابوزهره، محمد، خاتم پيامبران، ترجمه حسين صابري، انتشارات آستان قدس رضوي، چاپ اول 1373 ش، ج 3، ص 436.
[9] . صدوق، الخصال، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، 1410 هـ ، ج 2، ص 499.
[10] . توبه/74.
[11] . مجلسي، بحارالانوار، همان، ج 21، ص 222 و 223.
[12] . زمحشري، محمود بن عمر، تفسير الكشاف، بيروت، دارالكتب العربي، ج 2، ص 291.
[13] . آيتي، محمد ابراهيم، تاريخ پيامبر اسلام، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1364 ش، ص 628.
[14] . ابو زهره، محمد، خاتم پيامبران، ترجمه حسين صابري، انتشارات آستان قدس روضي، چاپ اول، 1373هـ .ش، ج 3، 436.
[15] . آيتي، محمد ابراهيم، تاريخ پيامبر اسلام، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1366 هـ .ش، ص 628.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پيامبر اكرم(ص) اگر چه مقامي شكوهمند و با عظمت داشتند ولي زندگي و معاشرت او در اجتماع آن چنان ساده و بي پيرايه بود كه اگر در ميان جمعي مينشست ناشناسي اگر وارد ميشد نميدانست كداميك پيامبر است.[1]
پيامبر(ص) گرفتار تجمل و فريفتة دنيا نشد و هيچ وقت نسبت به كسي هنگام سخن گفتن ترش روئي نكردند، همانند پادشاهان حكومت نكردند و اجازه نميداد كسي پيش پايش بايستد و نسبت به ديگران احترام ميكرد.[2]
از خطا و بدرفتاري ديگران چشم پوشي ميكرد و در مقابل آزار ديگران عفو، گذشت و بزرگواري نشان ميداد، لذا با آن همه آزار قريش در وقت فتح مكه همة آنها را بخشيد. پيامبر از كساني مثل ابوسفيان و هند با آن همه آزار و اذيتي كه كردند درگذشت و حتي از وحشي كه عموي ايشان، حمزه را كشته بود مورد عفو و بخشش قرار داد و از گناه او درگذشت.[3]
پيامبر تنها به خاطر خدا و دين خدا غضب ميكرد و نيز به خاطر دين هم خشنود ميشد و پيامبر فرمود: دوست ندارم كه امتيازي بين من و شما باشد. زيرا خداوند دوست ندارد كه بندهاش را جدا و ممتاز از ديگران ببيند و لذا اگر هنگامي كه سواره بود، اجازه نميداد كسي با او پياده راه برود.
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ انساني بردبار و صبور و با گذشت نسبت به رفتار ديگران بود. زيرا روزي بچهاي به حضورشان آوردند تا پيامبر برايش دعا كند تا پيامبر او را به آغوش گرفت آن بچه ادرار كرد، حاضران ناراحت شدند و خواستند بچه را رد كنند اما پيامبر فرمود: كاري به او نداشته باشيد تا ادرار خود را تمام كند، سپس براي او دعا كردند و نامي را برايش انتخاب كردند كه موجب خوشحالي خانوادة بچه شد و سپس پيامبر برخاست و لباسهاي خويش را شست.[4]
نمونه ديگر از رفتار اجتماعي پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ اين بود كه انساني ساده زيست و بخشنده و نسبت به ديگران دل رحم و رئوف بودند؛ از باب مثال پيامبر اكرم روزي 12 درهم به علي ـ عليه السّلام ـ دادند تا پيراهني برايشان بخرد و زماني كه علي ـ عليه السّلام ـ پيراهن را خريد و به پيامبر داد، پيامبر نگاهي به آن كردند «گويي گرانبها بود» فرمود: اين پيراهن را دوست ندارم و حضرت علي ـ عليه السّلام ـ رفت و معامله را فسخ كرد و پول را به نزد پيامبر آورد و با همديگر براي خريد پيراهن به بازار رفتند. در بين راه ديدند كنيزي گريه ميكند علت را پرسيدند او گفت: مولايت چهار درهم براي خريد متاعي به من داده و آنها را گم كردهام از اين رو نميتوانم به خانه بروم، رسول خدا چهار درهم را به او دادند و با علي ـ عليه السّلام ـ به بازار رفتند و با چهار درهم يك پيراهن خريدند و پوشيدند، هنگام برگشتن به منزل مرد فقيري را ديدند كه برهنه است و تقاضاي لباس ميكند. پيامبر پيراهن خود را به او دادند و برگشتند به بازار و با چهار درهم باقي مانده يك پيراهن براي خويش خريدند.[5]
پيامبر هرگاه به مجلسي وارد ميشدند در اولين جاي خالي مينشستند و مقيد نبودند كه برفراز مجلس بنشينند و حتي در يك مجلس همة افراد را احترام ميكردند، فضيلت و بزرگي را به ايمان و عمل ميدانستند و نظري به ثروت و جاه و مقام افراد نداشتند و با بردگان مهرباني ميكردند و در اصلاح كار آنها ميكوشيدند.[6]
پيامبر به كار مردم ميرسيدند و در بر آوردن حاجتهاي مردم از چيزي دريغ نداشتند و حضرت به پاكيزگي و نظافت خويش در اجتماع زياد اهميت ميداد و عطري كه استفاده ميكردند براي خريد آن بيشتر از غذا خرج ميكردند و از هر راهي كه عبور ميكردند بوي خوش عطرشان ميوزيد و بعداً هر كس از آن راه ميگذشت ميفهميد كه پيامبر از آن راه گذشته است.[7]
اما روش پيامبر گرامي و زندگي سياسي ايشان از بررسي سيرة پيامبر كاملاً به دست ميآيد؛ وقتي حضرت وارد مدينه شدند و زمينه نظام سياسي مستقلي فراهم كردند آنچه كه براي پيامبر از همه مهمتر بود تشكيل حكومت واحد و امتي واحد بود كه خود شخصاً به ادارة آن برخواستند و نظام توحيدي را در قالب يك حكومت ديني پياده كردند و پيامبر براي نخستين بار حكومتي تشكيل دادند كه ديگر به نظام قبيلگي كه اهميت زيادي به خون و نسبت مي داد توجه نشود.
بررسي منابع تاريخي و تجزيه و تحليل رويدادهايي كه پس از ورود حضرت به مدينه رخ داد به وضوح نشان ميدهد كه پيامبر به محض ورود به مدينه تشكيل حكومت داد و مانند يك حاكم و شخصيت سياسي تشكيلات دولتي را پيريزي كرد و براي حفظ موجوديت كشور اسلامي ارتشي تشكيل داد و فرمانهاي جنگ و صلح را صادر كردند.[8]
پيامبر با بعضي گروهها عقد و پيمان بستند و برنامههاي اقتصادي و اجتماعي تنظيم كردند و از طرفي والياني به اطراف فرستادند و نيز سفرائي به خارج و نزد رؤساي قبال و زمامداران روانه كردند و سران قبايل و كشورها را به اسلام دعوت كردند.[9]
پيامبر مسجدي ساختند كه امور قضائي و حل و فصل خصومات و ادارة كشور در آنجا انجام ميگرفت و خود شخصاً به قضاوت مينشستند و يا قاضي نصب ميكردند. اين بررسيها ميرساند: پيامبر نخستين مؤسس و پايهگذار حكومت اسلامي است و با دست خود ايشان پايههاي نظام سياسي و فكري دولت اسلامي را گذاشتند و در دورههاي بعد از رحلت ايشان شرايط يك دولت وسيع با قواي لازم مخصوص آن زمانها، فراهم گرديد.
پيامبر اكرم در ادارة امور اساساً مشورت ميكردند و در موارد بسياري پيروي از اكثريت ميكردند و پيامبر براي اينكه روابط اجتماعي مسلمانان به نحوي روشن باشد مسئوليت هر يك از گروهها و فرقههاي گوناگون را معين ميكردند. و پيامبر اكرم براي تحكيم دولت اسلامي و سياست داخلي خويش مدينه را پايگاه اجتماعي، نظامي و سياسي خويش قرار دادند و از آنجا قدرت معنوي و سياسي خويش را به تمامي جزيرة العرب گسترش ميدادند. پيامبر موانع را از ميان برداشتند و با گسترش آموزش و اعزام مبلغ پيام و رسالت خود را به گوش همگان رساندند.
براي آشنايي بيشتر به كتابهاي، دولت رسول خدا اثر صالح احمدالعلي ترجمه هادي انصاري، نشر پژوهشكدة حوزه و دانشگاه و مباني حكومت اسلامي اثر جعفر سبحاني، و كتاب ساختار اجتماعي و سياسي نخستين حكومت اسلامي در مدينه اثر سيد محمد ثقفي مراجعه كنيد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مجلسي، بحارالانوار، چاپ بيروت، ج16، ص226.
[2] . بحارالانوار، همان، ص228.
[3] . ابن اثير، الكامل، ترجمه عباس خليلي، نشر مؤسسه مطبوعاتي، ج1، ص386.
[4] . طباطبائي، تفسير الميزان، چاپ بيروت، ج6، ص333، زندگي پيامبر اكرم، قم، موسسه در راه حق، چاپ پنجم، 1361، ص132.
[5] . علامه مجلسي، بحارالانوار، چاپ بيروت، 1403، ج16، ص214، خصال صدوق، ج2، ص86.
[6] . تاريخ يعقوبي، ترجمه آيتي شركت انتشارات علمي و فرهنگي، ج1، ص495.
[7] . بحارالانوار، همان، ص237.
[8] . تاريخ يعقوبي، ترجمه آيتي، ج1، ص403.
[9] . محمد بن جرير طبري، تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، انتشارات اساطير، ج3، ص1141.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مقاومت خيره كننده واعجاب آور مسلمين در مقابل تمام فشارهاي مشركان مكه و رشد فزايندة اسلام در ميان غالب طبقات اجتماعي ام القري، خصوصاً در ميان طبقات دردمند و محروم و تحت ستم، مشركان مكه را بار ديگر به انديشه قتل پيامبر اسلام(ص) افكند، امّا باز هم ابوطالب، به مدافعة جدي برخاست و تمامي مسلمين و بني هاشم جز ابولهب، در همگامي با ابوطالب در دفاع از محمد بن عبدالله ـ صلّي الله عليه و آله ـ پاي فشردند. درست به همين دليل اشراف مكه، بار ديگر قتل محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ را به فرصتي ديگر موكول كردند.[1]
مصمم شدند تا از طريق وارد ساختن فشارهاي اقتصادي و اجتماعي، بني هاشم را به تسليم وادارند.
حاصل اين تصميم نوشتن پيمان نامة ترك معاملات و مراودات اقتصادي و اجتماعي با بني هاشم بود. به موجب اين پيمان نامة ي قريش، تا وقتي كه بني هاشم محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ را براي قتل به مكيان واگذار نميكرد، احدي حق داد و ستد و ازدواج با ايشان را نداشت.
متعاقب امضاي پيمان نامه و در شرايطي كه احتمال خطر براي پيامبر وجود داشت، پيامبر(ص)، بني هاشم و بني عبدالمطلب، را در شب اول سال هفتم بعثت[2] از مكه به شعب ابيطالب منتقل كردند.
مدت توقف در شعب به اختلاف از دوسال تا چهار سال و بنا به قول مشهور سه سال به درازا كشيد.[3]
بديهي است پيامبر(ص)، در طول اين دوره ارتباط بسيار نزديك با حاضران در شعب، اين امكان را پيدا كرد كه در يك پيوند دائمي محتواي بعثت خويش را با بني هاشم، و مسلمانان در ميان نهاده و به تبليغ مشركين حاضر در شعب و نيز تعميق باور و عقايد مسلمين استقرار يافته در آنجا مبادرت كند.
پيامبر هرگز چنين فرصت مطلوبي را در مكه بدتس نياورده بود و شركان قريش با اتخاذ سياست نسنجيدي خود اين فرصت گرانبها را براي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فراهم كردند.
درست است كه فشارهاي اقتصادي و عاطفي در شعب طاقت فرسا بود، امّا دست كم مسلمانان محاصره شده بايد در يك جامعة كوچك، آمادگيهاي عملي فزونتر را براي رسيدن به هدفهاي دشوارتر پيدا ميكردند .
آري به حماسة مقاومت و مباني آن همه ايستادگي، جز در پرتو شناخت و ايماني كه محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ در انديشه و جان آنان پديد آورد قابل درك نيست و او آن شناخت را در گفتگوهاي شش ساله و آن ايمان را در پرتو دريافتهاي شبانه آفريد. رياضتهايي كه دستور قرآن[4] بود و روح مسلمين را در محراب عبادت با جان جهان پيوند ميداد. محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ تنها، خرد مسلمين را دگرگون نكرد، بلكه او روح آنان را در چشمههاي زلال عبادت، كه در خلوت شبها فزونتر از غوغاي روز جاري بودند، شستشو داد و به همين دليل هم بود كه وقتي عقل مآل انديش در زير شكنجهها به تزلزل ميافتاد، روح راه يافته، مددكار عقل ميشد و ايمان پايدار ميماند. آري، سه سال زندگي مستمر مسلمين و مشركين بني هاشم جز يقين بر بعثت پيامبر و ايمان به سلامت انديشه و روح وي نيافريد و شناخت آنان را به نهايت كمال رسانيد و آنها با آمادگي كامل از اين مرحله به مرحله ي بعدي وارد شدند.
پس در اين دورة حضور سه ساله پيامبر در شعب اگر چه احكام عملي خاصّي بر مسلمين واجب نشد ولي يك ثمرة مهم و اساسي داشت و آن تثبيت ايمان و يقين مؤمنان و مسلمانان و ايجاد شناخت در مشركين نسبت به پيام دين اسلام و لذاست كه از سوئي صبورترين انسانهاي بهينه تاريخ در اين شعب پرورش يافتند و از سوي ديگر مشركين حاضر در شعب، اشراف قريش را براي طرح اتهام جنون و سحر و شعر سرزنش ميكردند و بر ناداني آنان تأسف ميخوردند.[5]
امّا در مورد اينكه در اين دوره علي ـ عليه السّلام ـ داراي چه سنّي بودهاند بايد گفت با توجه به اينكه آن حضرت در روز جمعه سيزدهم ماه رجب بعد از سي سال از عام الفيل در ميان خانه كعبه معظمه متولد شده است؛[6] به عبارت ديگر ده سال قبل از بعثت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به نظر ميرسد سنّ حضرت در آغاز محاصره شعب داراي هفده سال بودهاند و در پايان آن به سن بيست سالگي رسيده بودند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. سيره ي صحيح پيامبر اسلام تاليف جعفر مرتضي.
2. تاريخ پيامبر اسلام(ص) تاليف دكتر آيتي تصحيح دكتر آيني، تصيصع دكتر گرجي چاپ دانشگاه تهران.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: يعقوبي، ابن واضح، تاريخ يعقوبي، ج 1، ص 388 و انساب الاشراف، ج 1، ص 337 و 230 و السيرة الحلبيه، ج 1، ص 336.
[2] . ابن سعد، الطبقات الكبري، ج 1، ص 209.
[3] . ابن سعد، الطبقات الكبري، ج 1، ص 210 و يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج 1، ص 389 و السيرة الحلبيه، ج 1، ص 337.
[4] . بنگريد به آيات اوليه سوره مزمّل.
[5] . زرگري نژاد، غلامحسين، تاريخ صدر اسلام (عصر نبوت)، انتشارات سمت، ص 283 ـ 284.
[6] . قمي، عباس، منتهي الآمال، ص 170.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از جمله كساني كه از همان ابتداي دعوت پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ به دين اسلام گرويد و جزء مسلمانان اولية قرار گرفت و با رشادتها و شجاعتهاي كه در حفظ اسلام از خود نشان داد و مورد لطف و محبت رسول اكرم قرار گرفت، مقداد است.
مقداد كه از اصحاب خاص پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ بود، از مردمان حضرت موت بوده. قبل از بعثت پيامبر در دورة جاهليت بخاطر اختلافاتي كه ميان هم قبيله هاي خود داشت و منجر به درگيري شده بود. منطقه حضرت موت را ترك كرده به مكه آمد و در مكه با قبيله بني زهره هم پيمان شد و به فرزند خواندگي اسود بن عبد يغوث زهري درآمد و به همين خاطر است كه او را پسر اسود مي دانند در حالي كه پدر واقعي وي، اسود نبوده بلكه كسي ديگر پدر او بوده.[1] نام پدر واقعي مقداد عمرو بهرائي بود.
و چون مقداد با قبيله بني زهره هم پيمان بود او را مقداد بن اسود زهري نيز مي گفتند. بنابه گفته دانشمندان، مقداد يكي از هفت نفري است كه در ابتداي بعثت رسول اكرم حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ اسلام آورد و مسلمان شد و يكي از بزرگان اصحاب پيامبر گشت، او مردي فاضل و دانشمند و شجاع بود. در حديثي از پيامبر هست كه حضرت فرمودند: «بهشت مشتاق ديدار چهار نفر از اصحاب من است و آنها عبارتند از: 1. علي ـ عليه السّلام ـ 2. سلمان 3. ابوذر 4. مقداد بن اسود»[2].
مقداد به فرمان پيامبر هنگام مهاجرت گروهي از مسلمانان به حبشه كه به خاطر آزار و اذيت بت پرستان مكه بود، به همراه آنان به حبشه رفت[3] و بعد از اينكه دوران هجرت تمام شد و به پيش پيامبر برگشتند در اكثر جنگهاي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ با مشركان و بت پرستان با شجاعت تمام در كنار پيامبر از اسلام و پيامبر اسلام با جان و دل دفاع مي كرد.
مقداد در يكي از جنگها به پيامبر گفت: يا رسول الله ما مثل قوم بني اسرائيل نيستيم كه بگوئيم تو و خدايت به جنگ برويد و ما ايستاده ايم، بلكه ما از هر طرف به نبرد و حمايت از تو و دين خدا خواهيم پرداخت[4] و لحظه اي از اين پايمردي عقب نخواهيم نشست.
و باز از حضرت امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل است كه فرمودند: در ميان اصحاب و ياران پيامبر كسي به جلالت قدر و رفعت شأن سلمان فارسي و ابوذر و مقداد نبودند.[5]
در اينكه چرا پيامبر مقداد را دوست مي داشت بايد گفت: كه پيامبر اكثر صحابي را كه ايمان خالص و تقوي داشتند و در همه حال صادق و راستگو بودند دوست ميداشت و امّا برخي اصحاب پيامبر را نه تنها پيامبر دوست مي داشت، بلكه خداوند هم از آنها راضي و خشنود بود.
در حديثي از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ نقل است كه فرمودند: خداوند عزوجل مرا امر كرده به دوست داشتن چهار نفر كه آنها را بايد دوست داشته باشم و آنها كساني نيستند جز علي ـ عليه السّلام ـ ، مقداد، ابوذر و سلمان فارسي.[6]
بعد از رحلت پيامبر اسلام اكثر مسلمانان به راهي رفتند كه موجب ناخشنودي علي و اهلبيت پيامبر را فراهم كردند. ولي افرادي مثل سلمان و ابوذر و مقداد قدمي كج برنداشتند و هميشه رضايت امام علي ـ عليه السّلام ـ را عين رضايت خدا مي دانستند و در همه حال پيرو آن حضرت بودند. و در ايمانشان بعد از رحلت پيامبر ذره اي ترديد نكردند و همچون آهن محكم و استوار در راه اسلام واقعي باقي ماندند.
مقداد بعد از پيامبر سالهاي متمادي در كنار علي زيست و در نهايت در سال 33 هجري در نزديكي مدينه بدرود حيات گفت و جنازه آن بزرگوار را به قبرستان بقيع برده و در آن جا به خاك سپردند.[7]
پس با توجه به مطالبي كه از امامان ـ عليهم السلام ـ و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ در رابطه با مقداد و سلمان و ابوذر گفته شد، بطور خلاصه مي توان گفت اين دوستي به خاطر 1. خواست خداوند بود 2. ايمان خالص خلل ناپذير اين افراد بود 3. اين افراد از اركان اصلي ياران پيامبر بودند و به خاندان اهلبيت ـ عليهم السلام ـ عشق مي ورزيدند. و تا دم مرگ لحظه اي از ايمان خود دست برنداشتند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. معارف و معاريف، سيد مصطفي حسيني دشتي.
2. منتهي الامال، شيخ عباس قمي.
3. اسد الغابه، عبدالكريم جزري.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حسيني دشتي، سيد مصطفي، معارف و معاريف، قم، چاپ دانش، نوبت دوم،76، ج 9، ص 554.
[2] . قمي، عباس، منتهي الآمال، انتشارات هجرت، چاپ هشتم، 1373، ج 1، ص 227.
[3] . خداجويان، محمد كاظم، تاريخ تشيع، مشهد، انتشارات جهاد دانشگاهي، چاپ چهارم، 79، ص 26.
[4] . همان.
[5] . قمي، عباس، پيشين، ص222.
[6] . حسيني دشتي، سيد مصطفي، معارف و معاريف، ج 9، ص 554 و قمي، عباس، منتهي الآمال، ج 1، ص 223.
[7] . همان، ص 228.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حدود چهارده قرن پيش وقتي كه حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ از جانب خداوند به پيامبري رسيد و دعوت خود را آغاز كرد، افرادي كه درونشان پاك بود و دنبال حقيقت بودند از همه زودتر به نزد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ آمده و با شنيدن سخنان پيامبر و با گوش دادن به آيههاي قرآن كريم، گم شده خويش را يافته و به پيامبر و دين اسلام ايمان آوردند و از اصحاب اولية حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ گرديدند، از جمله اين افراد سلمان فارسي يا سلمان محمدي بود.
سلمان نامش قبل از مسلمان شدن روزبه[1] بود و پسر يكي از دهقانان از اهالي روستاي جي اصفهان يا از رامهرمز فارس بوده است: تاريخ تولدش معلوم نيست ولي طبق آن چه كه گفته شده، عمر طولاني داشته و در سال 34 يا 36 هجري فوت كرده است.[2]
سلمان جزء اولين كساني بود كه اسلام آورده و در جنگهاي بسياري همراه پيامبر و ديگر مسلمانان با مشركان و كافران جنگيد. او در ايمان به پيامبر و اسلام به عاليترين درجة ايمان رسيد[3] و در ميان اصحاب پيامبر هيچ كس به مقام و شأن سلمان نميرسيد چرا كه سلمان به گفته علي ـ عليه السلام ـ مثل لقمان حكيم بلكه از لقمان هم بهتر بود و اسم اعظم را ميدانست.[4] سلمان به علم و علماء عشق ميورزيد و آنها را دوست ميداشت.
سلمان قبل از مسلمان شدن به آئين زرتشت كه آئين ايرانيان بود، معتقد بود و گويا در دوران كودكي به دين مسيحيت گرويده[5] بود از آنجائي كه با سواد بود مطالعات بيشتري در رابطه با ساير اديان داشت و به دنبال دين حق و كامل ميگشت و در اين رابطه حتي سفرهاي پرخطري را به شهرهاي مختلف كرد و سختي سفر را به جان خريد تا به واقعيت و حقيقت برسد وقتي كه به سرزمين حجاز ميرسد به خدمت يكي از بزرگان قبيله بني كلب ميآيد و بعد از مدتي به يكي از بزرگان قبيله بني قريظه فروخته ميشود و به مدينه ميرود[6] و به ارباب خود خدمت ميكرد ولي هميشه دنبال گمشده خويش بود تا وقتي كه آوازة پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ در ميان مردم حجاز پيچيد و همه ميگفتند، شخصي ادعا ميكند كه از طرف خداوند يكتا آمده و تمام حرف هايي كه ميزند از جانب خداوند است و حرفهاي خوب و موزون ميزند كه هر شنونده را مجذوب ميكند. سلمان علاقمند ميشود كه اين فرد را ملاقات كند. وقتي كه پيامبر را ميبيند و سخنان پيامبر را ميشنود و نشانه هايي را كه در كتابها در مورد پيامبر خوانده بود آنها را در پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ميبيند. خيلي خوشحال ميشود پس شهادتين[7] را ميگويد و مسلمان ميشود. با قبول اسلام سلمان گم شده خود را مييابد.
همانطور كه گفته شد، سلمان يكي از مسلمانان با ايمان و دوستدار پيامبر و علي ـ عليه السلام ـ بود و پيش مسلمانان از مهاجر و انصار[8] احترام فراوان داشت، طوري كه مهاجر و انصار با هم بر سر اين كه سلمان از كدام گروه باشد با هم رقابت ميكردند و هر كدام ميگفتند سلمان از گروه ماست. از آنجائي كه پيامبر هم سلمان را دوست ميداشت و براي اينكه مهاجر و انصار هم با هم رقابت نكنند و سلمان هم به درجه بالائي كه لايق آن بود برسد فرمودند: سلمان نه از مهاجر است و نه از انصار بلكه «سلمان از ما اهل بيت است».[9] و از اين به بعد به سلمان، سلمان محمدي ميگفتند كنيه او ابوعبدالله، ابواسحاق و ابوالحسن بود.ه است.
سلمان از آن جايي كه در ايران تجربههاي زيادي اندوخته بود، از اين تجربهها در جهت كمك به اسلام هم استفاده ميكرد. وقتي كه مشركين مكه در جنگ احزاب (خندق) خواستند به مدينه حمله كنند و به اسلام ضربه نهائي را بزنند و پيامبر و مسلمين با هم مشورت كردند كه چه بايد بكنند، هر كس چيزي ميگفت. يكي ميگفت بايد بيرون شهر برويم و با دشمنان جنگ بكنيم، يكي ميگفت: در شهر بمانيم و در كوچهها با دشمن بجنگيم. وقتي نوبت به سلمان رسيد گفت: ما در ايران در اين گونه جنگها كه با روميان داشتيم، دور شهر خود را خندق ميكنديم. به اين ترتيب از شهر و خانه هايمان دفاع ميكرديم. پيامبر وقتي رأي سلمان را شنيد آنرا پسنديد و در نتيجه در جنگ خندق (احزاب) با استفاده از نقشه سلمان مسلمانان پيروز شدند.[10]
بعد از رحلت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ هم سلمان همواره كنار اهل بيت پيامبر بود و به دختر پيامبر يعني حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ و علي ـ عليه السلام ـ علاقه زيادي داشت و هميشه پيرو آن بزرگواران بود.
تا اين كه در سال 34 يا 36 هجري وفات كرد و حضرت علي او را غسل داد و كفن كرد و بر او نماز خواند و دفن كرد. قبر سلمان در شهر مدائن نزديك بغداد است.[11]
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
1ـ سلمان نخستين مسلمان ايراني، داود الهامي.
2ـ معارف و معاريف، سيد مصطفي حسيني دشتي.
3ـ سلمان فارسي، سيد جعفر مرتضي عاملي.
4ـ پيامبر و ياران، عالمي دامغاني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حسيني دشتي، سيد مصطفي، معارف و معاريف، ج 7، كلمه سلمان.
[2] . عاملي، سيد جعفر مرتضي، سلمان فارسي، ترجمه سيدمحمد حسيني، قم، انتشارات اسلامي، چاپ اول، 1370 ص 14.
[3] . همان.
[4] . خواجويان، محمدكاظم، تاريخ تشيع، مشهد، انتشارات جهاد دانشگاهي، چاپ چهارم، 1379، ص 26.
[5] . سيد جميلي، صحابة النبي، انتشارات بيروت، دارالكتاب العربي، چاپ اول، 1407 هـ، ص 77.
[6] . همان.
[7] . سلمان بعد از مسلمان شدن توسط پيامبر(ص) از بردگي آزاد ميشود، در سال اول هجرت.
[8] . مهاجر: به گروهي از مسلمانان گفته ميشد كه بر اثر آزار و اذيت مشركان با اجازه پيامبر از مكه به حبشه و مدينه هجرت كردند. انصار: به افرادي گفته ميشد كه از اهالي مدينه بودند و به پيامبر كمك و ياري ميكردند.
[9] . ابن هشام، سيره ابن هشام، ج 2، ص 224، قمي، شيخ عباس، منتهي الامال، انتشارات هجرت، چاپ هشتم، 1373، ج 1، ص 219.
[10] . عاملي، جعفر مرتضي، پيشين، ص 63.
[11] . قمي، شيخ عباس، منتهي الامال، انتشارات هجرت، چاپ هشتم، 1373، ج 1، ص 222؛ عاملي، پيشين، ص 19.
|
|
|
|
<- 1 2 3 4 5 6 7 8 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|