|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های امام علی علیه السلام |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
به عنوان مقدمه باید گفت:
انسان، این توان و استعداد را دارد که با انجام اعمال مورد نظر الهی، کمالاتی را کسب نموده و به جایی برسد که دارای تمام کمالات گردیده و به مقام انسان کامل نائل آید.
نکته دیگر آنکه، جامع کمالات و انسان کامل بودن ائمه (ع) اقتضا می کند که زندگی آنها از یک نظر مانند بقیه انسان ها باشد؛ یعنی باید در شرایط عادی و اجتماعی زندگی کنند و چون شرایط زندگی در دنیا یکسان نیست، گاهی امنیت برقرار است و گاهی ناامنی و ... ،به طور طبیعی، رفتار و برخورد ایشان نیز متناسب با آن شرایط است. نظیر اینکه انسان مسافر باید نماز شکسته بخواند و یا در حال جنگ نماز خوف باید بخواند و ... .پس نائل شدن به مقام انسان کامل، بدین معنا نیست که افراد نائل شده بدین حد کمال، حالات گوناگون نداشته و اصلا سر و کاری با امور مادی و دنیایی نداشته باشند.
با عنایت به مقدماتی که بیان شد، در جواب اشکال مطرح شده می گوئیم که این دو قضیه، بازگو کننده ی دو حالت مختلف، از حالات انسان کاملی همچون حضرت علی(ع) است.
آیت الله شهید مطهری در مورد این اشکال، می فرمایند: «این ایراد را افرادی از قدما مثل فخر رازی گرفته اند که علی (ع) همیشه در حال نماز آن چنان از خود بی خود بود که توجه به اطراف پیدا نمی کرد. چگونه شما می گوئید که در حال نماز این طور شد؟ (انگشتر به فقیر داده است) جواب این است که اولاً، این که علی (ع) در نماز از خود بی خود می شد، یک حقیقتی است اما این جور نیست که همه حالات اولیای الهی، همیشه مثل همدیگر بوده است. خود پیغمبر اکرم (ص)، هر دو حال برایش نقل شده؛ گاهی در حال نماز یک حالت جذبه ای پیدا می کرد که اصلا طاقت نمی آورد اذان تمام شود، می فرمود: :«ارحنا یا بلال!» زود باش که شروع کنیم به نماز. گاهی هم اتفاق می افتاد در حال نماز وقتی سر به سجده می گذاشت، امام حسن یا امام حسین یا نوه دیگرش می آمد روی شانه اش سوار می شد و حضرت با آرامش صبر می کرد و سجده اش را طول می داد تا اینکه او بلند شود. یک دفعه، پیغمبر اکرم (ص) ایستاده بود به نماز، گویا کسی آب دهان انداخته بود، پیغمبر (ص)، یک قدم به جلو برداشت و با پایش روی آن را پوشاند و بعد برگشت،که فقها از این قضیه مسایلی را در باب نماز استخراج کرده اند. سید بحرالعلوم می گوید:
و مشی خیر الخلق فی المحراب
یفتح منه اکثر الابواب
یعنی اینکه، پیغمبر، در حال نماز دو قدم رفت جلو، و این مساله خیلی مسایل را حل می کند که در باب نماز چه مقدار عمل خارج از نماز جایز است یا جایز نیست، بنابراین حالات مختلفی بوده است.[1]
«شيخ صدوق» در «علل الشرايع» و «علامه مجلسى» در «بحار الانوار» مىنويسند: روزى كه پيامبر گرامى اسلام (ص) نماز مىخواندند و اصحاب هم به وى اقتدا كرده بودند، كودكى شروع به گريستن نمود.حضرت، نمازش را به سرعت به پايان رسانيد.بعد از نماز، علتش را از حضرت جويا شدند،حضرت در پاسخ فرمود: «أو ما سمعتم صراخ الصبى؟»؛ آيا فرياد بچه را نشنيديد؟ (من نماز را به سرعت به پايان رساندم تا اينكه مادر بچه زودتر به داد بچه برسد و او را ساكت نمايد.)[2]
در وصف عبادت امام سجاد (عليه السلام) نقل شده است كه شبى، يكى از فرزندان امام سجاد (ع) از بالاى بلندي افتاد، دستش شكست و فريادش بلند شد.همسايگان جمع شدند، اما امام سجاد (ع) مشغول عبادت بود و توجهى به اين حادثه و اين سروصدا نداشت.هنگام صبح، حضرت ديد كه دست بچهاش بسته شده است.علتش را پرسيد، گفتند: ديشب چنين اتفاقى افتاد.[3]
و نيز نوشتهاند: حضرت سجاد (ع) در خانهاش در حال نماز و سجده بود كه در گوشهاى از خانه، آتش زبانه كشيد.فرياد زدند: «يابن رسول الله النار النار»؛ اى فرزند فرستاده خدا، آتش!آتش!.حضرت همچنان به عبادت مشغول بود و متوجه سر و صدا و آتش نشد.پس از آنكه آتش را خاموش كردند، امام زينالعابدين (ع) سر از سجده برداشت و با كمال آرامش و بىتوجه به اين سر و صداها، نمازش را به پايان رساند. [4]
بنابراين، اولياى الهى از حالات متفاوتى بهرهمنداند.گاهى حالت متوسطى دارند[5]، و گاهى هم غرق در عالم ملكوت و ذات خداوند مىشوند و جز ذات كبريايى، چيزى نمىبينند و به آنچه در اطرافشان رخ مىدهد، هيچ توجهى ندارند و حتى از بدن خود نيز غافل مىشوند انگار كه حواس ظاهرىشان در هنگامه جذبه عشق و عرفان ربانى، از فعاليت خويش باز مىماند و آنچه مربوط به ابدانشان مىشود را احساس نمىكنند، بيرون كشيدن تير از پاى حضرت امير (ع) در هنگام نماز، از اين قبيل است[6].
البته به این اشکال جواب دیگری نیز داده شده است و آن اینکه:
از امتیارات مهم ائمه (ع) این است که آنها در همه شرایط زندگی، فانی در ذات خداوند هستند و جز ذات خداوند چیزی نمی خواهند، و توجه به شرایط اجتماعی و اقتضائات زمانی و مکانی از این جهت است که اینها مطلوب ذات پروردگار بوده و وسیله تقرب به او می باشند.آنها جامع بین ملک و ملکوت اند و اگر به آخرت توجه فرموده اند از دنیا باز نمانده و اگر به کارهای دنیوی مشغول شده اند، از آخرت غافل نگشته اند.
و به همین جهت، از نظر عرفا حالت حضرت امیرالمؤمنین(ع) در نمازی که انگشتر را به فقیر داده، بالاتر از حالتی بوده که در حال نماز، تیر از پای ایشان بیرون کشیدند و ایشان اصلاً متوجه نشدند.
توضیح اینکه،عرفا در بیان سیر و سلوک انسان، چهار سفر را متذکر می گردند:
1. سفر از خلق به سوی حق
2. سفر از حق به سوی حق با حق
3. سفر از حق به سوی خلق با حق
4. سفر از خلق به سوی خلق با حق.
در سفر اول، سالک ذاتش را در خداوند فانی می کند، لذا وجودش حقانی می شود و حالت «محو» بر او عارض می شود. در سفر دوم، سالک فانی در صفات و افعال خداوند می شود و در سفر سوم حالت «محو» از بین می رود و حالت «صحو تام» حاصل می شود. او باقی به بقاء الله شده و در عوالم جبروت و ملکوت و ناسوت مسافرت می کند. همه عوالم را با لوازم و اعیان آنها مشاهده می کند و از معارف و صفات و ذات خداوند خبر می دهد.
در سفر چهارم، به مشاهده خلایق و آثار و لوازم و منافع و مضار دنیایی و آخرتی آنها و رجوع همه اینها به خداوند و کیفیت رجوع آنها، نائل می شود و در همه مراحل سه گانه اخیر با حق است، چون وجودش حقانی است و توجه به چیزی، او را از توجه به حضرت حق باز نمی دارد.[7]دادن انگشتر به سائل، در حال نماز با مرحله چهارم سیر و سلوک هماهنگی دارد.
از طرف دیگر، عرفا می گویند انسان در راه یابی به کمال به حالت یا مقام جمع می رسد و این خود بر دو گونه است:
الف: آنهایی که عالم ملک و ملکوت را به طور جمع سالم، جمع نموده اند.
ب: آنهایی که این دو را به طور مکسر (شکسته) جمع کرده اند؛ یعنی اگر سری به معارف ماروای طبیعت زده اند از احکام عالم طبیعت و ناسوت باز می مانند و به مقتضای همان حالی که به آنها دست داده است سخن می گویند و کل احوال را در نظر نمی گیرند و اینجاست که مرتکب شطح گویی[8] می شوند.
ائمه چون معصومند به مقتضای« لایشغله شان عن شان»، در عین حالی که در عالم طبیعت هستند با ماورای طبیعت نیز می باشند و در حالی که در ماورای طبیعت هستند با طبیعت می باشند و مظهر اسم «عال فی دنوه و دان فی علوه» هستند و خلاصه اینکه جمع سالم دارند و لذا هیچ گاه از آنها سخنی صادر نمی شود که با محکمات اولیه سازگار نباشد؛ یعنی آنها شطحیات نداشتند.[9]
آن حالتی که حضرت علی (ع) در حال رکوع، انگشترش را به سائل داد[10] بازگو کننده ی همین حالت جمع سالم است؛ یعنی در عین اینکه مشغول به خداست، مشغول به ماورا هم می باشد نه اینکه از خدا غافل است و به فقیر توجه کرده بلکه آنچنان توجه اش به خدا کامل است که در آن حال تمام عالم را می بیند.
به تعبیر سوم، انجذاب در حضرت دوست گاهی کامل است و گاهی ناقص، و انجذاب ناقص آن زمان رخ می دهد که انسان در حالت محو و غرق شدن در حضرت دوست، بماند و برای او صحو و بیداری نباشد.
آیت الله شهید مطهری در این باره می فرمایند: اگر انجذاب کامل شد،در آن حالت برگشت است؛ یعنی شخص در عین اینکه مشغول به خدا هست، مشغول به ماورا هم هست. مثل مسأله خلع بدن.افرادی که تازه به این مرحله می رسند، یکی، دو لحظه یا یک ساعتی خلع بدن می کنند، ولی هستند افرادی که در همه احوال در حال خلع بدن اند؛ مثلا با ما و شما نشسته اند و در حال خلع بدن هستند.[11]و انسان کامل که حضرت علی (ع) مصداق بارز آن است، در آن حالتی که انگشترش را به سائل داد، در حالت انجذاب کامل بود.
به بیان دیگر، انسان کامل به جایی می رسد که تمام عالم به منزله اعضا و جوارح او می شوند.[12] و در این حالت مرتبه وجودی او و وظیفه ای که از جانب خداوند دارد، اقتضا می کند که توجه به همه عالم داشته باشد و همه این مراتب را از فنای در ذات الهی به دست می آورد. پس این حالات مختلف در حال نماز نه تنها با هم تناقض ندارند بلکه با هم هماهنگ و تأیید کننده یکدیگر هستند.
و این است سرّّ این گفتهی عرفا که آن حالتی که در وقت نماز تیر را از بدن حضرت (ع) بیرون کشیدند و ایشان متوجه نشدند، ناقص تر است از حالتی که در حال نماز به فقیر توجه نموده اند.
پی نوشتها:
[1] مطهری، مرتضی، امامت و رهبری، ص 180 و 181.(با کمی تصرف)
[2] بحار الانوار، ج 88، ص 93.
[3] منتهى الآمال، ج 2، ص 10.
[4] همان.
[5] مثل جريان حضرت يعقوب (ع) و حضرت يوسف (ع)؛ حضرت يوسف به جفاى برادران در چاه كنعان افتاد، اما يعقوب پيامبر متوجه اين حادثه نشد.بعد از گذشت سالهاى متمادى، يوسف، عزيز مصر شد.برادران نزد او رفتند و از مصر، پيراهنش را براى پدر به ارمغان بردند.قرآن مىگويد: «و لما فصلت العير قال أبوهم إنى لأجد ريح يوسف» يوسف، 94؛ هنگامىكه كاروان فرزندان يعقوب از مصر حركت كرد، يعقوب كه در كنعان بود، گفت: من بوى يوسف را استشمام مىكنم.
سعدى، شاعر نامدار، اين دو حادثه را با هم مقايسه مىكند و مىپرسد: يعقوب پيامبر، چطور متوجه نشد كه حضرت يوسف در چاه كنعان افتاد، ولى بوى پيراهنش را از مصر استشمام كرد؟
یکی پرسید از آن گمگشته فرزند
که ای روشن روان پیر خردمند!
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی
و لیکن در چاه کنعانش ندیدی
بگفتا حال ما برق جهان است
گهی پیدا و دیگر گه نهان است
گهى بر طارم اعلى نشينيم
گهى هم پشت پاى خود نبينيم. "كليات سعدى، ص53" .
[6] http://www.imamalinet.net/per/ertebat/er4/ertebat1.htm
[7] حکیم الهی قمشه ای اصفهانی، محمد رضا، حاشیه اسفار، ج 1، ص 13 تا 16، با تلخیص.
[8] شطح، در لغت به معناى سرريز ديگ«مقدارى از محتواى آن كه هنگام جوشيدن از لبه آن مىريزد» و كلمهاى كه با آن بزغاله يك ساله را مىرانند و دور مىكنند و همچنين به معناى خارج شدن از احكام جارى و مقرر است(فرهنگ فارسى معين و لغتنامه دهخدا).
در اصطلاح عرفان و تصوّف، كلمات و سخنانى كه ظاهرى كفرآميز و خلاف مبانى شرع دارند و بر زبان بعضى از اهل عرفان در حال وَجد و ذوق و مستى و غلبه حال و بىخودى جارى مىگردد، شطحيات خوانده مىشود. آنها هنگام گفتن اين سخنان به كلى از خود و احوال خود غافل و به طور كامل در ذات خداوند محو و فانىاند.
اين نوع كلمات ظاهرى ناپسند و كفرآلود دارند - به طورى كه انسانهاى معتقد و بندگان خاكسار هنگام توجه و هوشيارى از تصور آنها نيز دورى مىجويند - ولى در عين حال توجيهات و تأويلات قابل قبولى براى آنها بيان كردهاند.
[9] ترجمه رساله الولایة، گفتار آیت الله جوادی.
[10] مائده، 55.
[11] مطهری، مرتضی، امامت و رهبری، ص 181.
[12] استاد آیت الله حسن زاده آملی درکتاب نهج الولایة، ص 167 چنین می گویند: «نفس رحمانی را حقیقت محمدی نیز می گویند. زیرا که اعدل امزجه که نفس مکتفیه است به حسب صعود و ارتقای درجات و اعتلای مقامات، عدیل صادر اول می گردد و هرچند از حیث بدأ تکون و حدوث همچون دیگر نفوس عنصر به جسمانی است. بلکه فراتر از عدیل مذکور، اتحاد وجودی با وجود منبسط می یابد و در این مقام، جمیع کلمات وجودیه، شئون حقیقت او می گردند.»
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
روايات وارده در اين باب (درباره نامگذاري حضرت امام حسن (ع)) متعدد هستند از جمله آنها روايتي است كه شما ذكر كردهايد . و در كتب عامه نيز آمده است . از جمله در كتاب تاريخ دمشق ابن عساكر جلد 14 صفحه 116، 117 سه روايت نقل شده كه:
هنگامي كه امام حسن (ع)متولد شد علي (عليه السلام) نام او را حمزه گذاشت و هنگامي كه حسين (ع) متولد شد نام او را به نام عمويش جعفر نام گذاري كرد امام علي فرمود كه پيامبر مرا فرا خواند و فرمود من مأمور هستم كه اسم اين دو پسر را تغيير دهم.
سپس همين ابن عساكر سه روايت ديگر از حضرت علي (ع) نقل ميكند كه حضرت فرمود: هنگامي كه امام حسن (ع) متولد شد نام او را حرب گذاشتم و بعد بقيه حديث گذشته را ميآورد.
و همين حديث را اسد الغابه في معرفه الصحابه جلد 5 صفحه 75 شماره 4688 در ضمن ترجمه و زندگينامه امام حسن (ع) و احمد بن حنبل در مسند خود جلد 2 صفحه 115 حديث 769 آورده اند، چنانكه اين حديث در بحار الأنوار جلد 39 صفحه 63 بدون ذكر سند آمده است ، اين حديث ميگويد هنگامي كه حسن (ع) بدنيا آمد امام علي (ع) نام او را حرب گذاشت و پيامبر بدو فرمود كه نام او را حسن بگذار و هنگامي كه حسين (ع) بدنيا آمد نام او را باز حرب گذاشت و پيامبر (ص) فرمود: نه، نام او حسين است.
اين آن رواياتي است كه اين معنا را نقل كردهاند و اين روايات متعارض هستند چون سه روايت اول ميگويند كه نام آن دو را حمزه و جعفر گذاشت و سه روايت بعدي مي گويند نام آن دو را حرب گذاشت و اما روايت بحار چون بدون سند است اعتبار و ارزشي ندارد.
بلي روايتي كه مقبول است در پيش ما همان روايتي است كه در اعيان الشيعه جلد 1 صفحه 562 آمده است كه بيان مي دارد: آنگاه كه امام حسن (ع) متولد شد حضرت فاطمه به امام علي (ع) عرض كرد كه نام او را بگذار امام فرمود من در نامگذاري او بر پيامبر(ص) سبقت نميگيرم... و در اسد الغابه ابو احمد عسكري آمده است كه پيامبر (ص) او را حسن نام نهاد و اين نام در عصر جاهليت شناخته شده و معروف نبود.
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
یکی از ادله برتری امام علی(علیه السلام) بر همه ابناء بشر جز حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله و سلم) آیه مباهله است (إفَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبینَ، هرگاه بعد از علم و دانشی که (در باره مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم)[1]زیرا خداوند او را نفس پیامبر خوانده است و مراد از انفسناء در آیه شریفه حضرت علی(علیه السلام) بوده است. و چون پیامبر(صلی الله علیه وآله و سلم) به اجماع بر همه انبیاء برتری دارد پس حضرت امیر(علیه السلام) هم که نفس پیامبر(صلی الله علیه وآله و سلم) است بر همه انبیاء برتری دارد. در یک روایت پیامبر(صلی الله علیه وآله و سلم) میفرماید: هر که میخواهد به علم آدم، طاعت نوح، حلم ابراهیم، هیبت موسی و عبادت عیسی بنگرد باید به علی بن ابیطالب(علیهما السلام) بنگرد[2]. یعنی برجسته ترین صفت هر پیامبر اولی العزم به تنهایی در امام علی(علیه السلام) گنجانیده شده است. و علی مستجمع جمیع خصال و فضایل بر جسته انبیاء اولی العزم است، در حالی که هیچ کدام از انبیاء اولی العزم صفات بر جسته همه انبیاء اولی العزم را یک جا در بر نداشتند.
پی نوشتها:
[1] سوره آل عمران، آیه 61.
[2] من أراد أن ینظر إلی آدم فی علمه و إلی نوح فی تقواه و إلی إبراهیم فی حلمه و إلی موسی فی هیبته و إلی عیسی فیعبادته فلینظر إلی علی بن أبی طالب، الصراطالمستقیم ج 1 ص 212.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ادله عقلی و عقلائی[1] و نقلی فراوانی بر این مسئله وجود دارد که تنها به برخی ادله نقلی پرداخته می شود.
مهمترین دلیل همان حدیث غدیر خم است که حدیث مسلم و متواتر میان شیعه و اهل سنت است که بیش از صد صحابی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آن را روایت کرده اند و از ابتدای قرن دوم تا قرن چهاردهم هجری بیش از 360 عالم اسلامی این حادثه را به نوعی گزارش کرده اند.[2]
خلاصه این حدیث این است که:
پیامبر گرامی اسلام در راه بازگشت از آخرین حج خود (حجة الوداع) در مکانی به نام غدیر خم در حالی که هزاران زائر خانه خدا وی را همراهی می کردند، مردم را فرا خواند و اعلام داشت: به زودی دعوت حق را اجابت کرده و به جوار رحمت حق خواهد شتافت. لیکن پیش از ارتحال حامل یک پیام است که موظف است هر چه زودتر آن را ابلاغ کند، در غیر این صورت حق رسالت را ادا نکرده است. در این دیدار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از مردم اقرار گرفتند« أَ لَسْتُ أَوْلَی بِکُمْ مِنْکُم؟»آیا این گونه نبود که من بر شما ولایت داشته و در تدبیر امور شما بر شما مقدم بوده ام؟" آن گاه که مردم ولایت پیامبر را تصدیق کردند فرمودند:« فَمَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاه». هر کس را که من مولای او هستم پس این علی بر او ولایت دارد. سپس آیه ای نازل شد که بر جامعیت اسلام و خشنودی خداوند از این دین گرامی دلالت می کرد.
« الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ اْلإِسْلامَ دینًا »[3]
«امروز، دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم.»
علاوه بر این، پیامبر از روز نخست دعوت علنی خود، نزدیکان خویش را به اسلام دعوت نمود اعلام داشت که علی(علیه السلام) وزیر و وصی و جانشین من هستند.[4]
و نیز در جریان جنگ تبوک فرمودند:
یا علی تو برای من به منزله هارون برای موسی هستی مگر اینکه بعد از من نبوت وجود ندارد.[5]
چنانکه آیه ولایت که می فرماید:
« إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُون»[6]
«سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا میدارند، و در حال رکوع، زکات میدهند»
این آیه نیز دلالت بر ولایت حضرت علی(علیه السلام) می کند چون این رفتار به اذعان و شهادت منابع روایی و تفسیری شعیه و سنی از امام علی(علیه السلام) سر زده است.[7]
و مهمتر این که وقتی طبق آیه مباهله حضرت علی(علیه السلام) به منزله نفس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد در این صورت برای جانشینی علی(علیه السلام) دلیل خاص دیگری لازم نداریم.
پی نوشتها:
[1]برای اطلاع بیشتر می توان به کتابهایی که در زمینه امامت نوشته شده است مراجعه کرد.
[2]علامه امینی، الغدیر، ج 1، ص 14-15.
[3]سوره مائده، آیه 3.
[4] تاریخ طبری، ج 2، ص 319 و 321.
[5] صحیح بخاری، ج 4، ص 250.
[6] سوره مائده، آیه 55.
[7]تفسیر الدر المنثور:ج2ص293، اسباب النزول:148،تفسیر کشاف :ج1ص649.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
1)- خطبه 192 نهج البلاغه را ملاحظه کنید و صغر سن امام (علیه السلام) را بعید و یا غیر معقول توصیف نکنید امام (علیه السلام) در فرازی از این خطبه میفرماید: ”من در خردی بزرگان عرب را به خاک انداختم و سرکردگان ربیعه و مضر را هلاک ساختم شما میدانید مرا نزد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) چه مرتبتی است و خویشاوندیم با او در چه نسبت است. آنگاه که کودک بودم مرا در کنار خود می نهاد، بر سینه خویش جا می داد، مرا در بستر خود میخوابانید چنان که تنم را به تن خویش میسود، بوی خوش خود را به من میبویاند، گاه بود که چیزی را میجوید سپس آن را به من میخورانید، از من دروغی در گفتار نشنید و خطایی در کردار ندید. هنگامی که از شیر گرفته شد خدا بزرگترین فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشین او فرمود تا راه های بزرگواری را پیمود و خوی های نیکوی جهان را فراهم آورد و من در پی او بودم ـ در سفر و حضر ـ چنانکه بچه شتر در پی مادر است، هر روز برای من از اخلاق خود نشانهای بر پا میداشت و مرا به پیروی آن میگماشت و...[1]
2)- با توجه به خطبه فوق معلوم میشود که همراهی دائمی حضرت امیر (علیه السلام) با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) جهت تربیت کاملتر و همه جانبهتر این فرزند بزرگ اسلام و شاگرد منحصر به فرد مکتب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میباشد.
پی نوشت:
[1]ر.ک نهج البلاغه، خطبه 192، ترجمه دکتر سید جعفر شهیدی.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
این مطلب مربوط به آیه 55 و 56 سوره مائده است:
«انّما ولیکم اللّه و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکاة و هم راکعون و من یتولّ اللّه و رسوله والذین امنوا فانّ حزب اللّه هم الغالبون»
«سرپرست شما تنها خداست و پیامبر او و آنان که ایمان آوردهاند؛ همانان که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع، زکات میدهند. و کسانی که ولایت خدا و پیامبر و افراد با ایمان را بپذیرند (پیروزند؛ زیرا) حزب خدا پیروز است.»
پاسخ اول: امام علی ـ علیهالسلام ـ در نماز، از خود بیگانه میشدند نه از خدا، و زکات دادن در هنگام رکوع، توجه به خویشتن نیست، بلکه عین توجه به خداست؛ به عبارت دیگر عمل حضرت، در واقع، انجام دادن عبادت در ضمن عبادت است نه انجام دادن یک عمل مباح در ضمن عبادت؛ و به عبارت روشنتر آنچه با حضور قلب منافات دارد، توجه به مسائل مربوط به زندگی مادی و شخصی است، اما توجه به آنچه در مسیر رضای خداست، توجه به مسائل اخروی است که با روح عبادت و حضور قلب کاملاً سازگار است و آن را تأکید میکند. ذکر این نکته نیز لازم است که معنای غرق شدن در توجه به خدا این نیست که انسان، بیاختیار احساس خود را از دست بدهد؛ بلکه به معنای این است که با اراده خویش توجه خود را از آنچه در راه خدا و برای خدا نیست باز دارد.(1)
هیچ گونه مناجات و راز و نیازی غیر از نماز، فواید و آثار نماز را نخواهد داشت و صرف پاکی دل نیز ـ به فرض اینکه بدون نماز بتوان به آن رسید ـ برای انسان فایدهای نخواهد داشت.
پاسخ دوم: زکات دادن موجب کمال است و حضرت در این عمل، میان عبادت روحی و بدنی با عبادت مالی یعنی انفاق جمع کرده است. آن التفاتی که مانع حضور قلب میشود توجه به امور دنیوی است وگرنه توجه به عمل خیر، عبادت در عبادت است و موجب کمال میباشد؛ مثلاً اگر انسان در نماز برای از دست دادن عزیزی گریه کند، نمازش باطل است، ولی اگر در حال نماز، برای شوق و اشتیاق به حق و یا خوف از خدا گریه کند، موجب کمال و فضیلت است.(2)
پی نوشتها:
1- تفسیر نمونه، ج 4، ص 428.
2- شبهای پیشاور، ص 453.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
به نظر مىرسد اين پرسش يكى از چالشهاى جدّى فرا روى شيعه است زيرا شيعه:
الف. با بهرهگيرى از منابع معتبر خود و اهل سنت به اثبات اصل ماجراى غدير مىپردازد منابعى كه در آن صدها صحابى و تابعى شناخته شده وجود دارد.(1)
ب. با دليلهاى متقن و شواهد مستحكم لغوى، قرآنى، سنتى و تاريخى واژه ولايت موجود در روايت غدير را به معناى سرپرستى و به دست گرفتن امور جامعه مسلمانان مىداند، نه دوستى.(2)
ج. اثبات مىكند پيامبر اكرم (ص) در اين ماجرا بر اساس دستور خداوند در پى تعيين جانشين بود نه معرفى كانديداى خلافت.(3)
با اين همه در گزارشهاى تاريخى- جز چند منبع كه در اعتبار آنها سخن فراوان است(4)- از واكنش شديد مردم و ياد آورى ماجراى غدير خم كمتر سخن به ميان آمده است. با آنكه قطعاً بيشتر مردم مدينه در ماجراى غدير حضور داشتند، چرا پس از حدود 70 يا 84 روز(5) از اين ماجرا آن را فراموش كردند؟
اعتراض مردم
البته احتمال اعتراض عدهاى از مردم و يادكرد ماجراى غدير به وسيله آنها و مخفى ماندن اين واكنش، به سبب سياست ممنوعيت نقل و تدوين حديث، وجود دارد ولى در عدم گستردگى اين اعتراضها ترديد نيست.
با توجّه به ماجراى غدير و تأكيد پيامبر اكرم (ص) بر تعيين جانشين، انتظار اعتراض گسترده نامعقول نمىنمايد. بنابراين، واكنشى چنين محدود چگونه توجيه مىشود؟ براى يافتن سرنخهاى تاريخى اين مشكل بايد موقعيت زمانى اين قطعه از تاريخ و نيز سير جريانهاى سياسى و اجتماعى از زمان واقعه تا وفات پيامبر اكرم (ص) به دقت بررسى شود. بر اين اساس، پىگيرى بحث در محورهاى زير ضرورت دارد:
1. قبل از تشكيل دولت مدينه به دست پيامبر اكرم (ص)، مردم شهرهاى بزرگ حجاز و باديهها تحت نظام قبيلهاى به سر مىبردند.
در اين نظام سرآمد بودن در صفاتى چون سنّ، سخاوت، شجاعت، بردبارى و شرافت معيار گزينش رهبر به شمار مىآمد و رهبر قبيله حق نداشت از ميان فرزندان و خويشانش جانشين برگزيند.
2. پيامبر اكرم (ص) نخستين كسى بود كه در اين سرزمين نهادى به نام دولت پديد آورد و ارزشهاى فرا قبيلهاى ارائه داد.
آن حضرت (ص) توانست قبايل مختلف شهرها و باديههاى منطقه را تحت يك نظام واحد متمركز سازد. مردم كه وى را پيامبرى آسمانى مىدانستند، تشكيل دولت از سوى او را امرى الهى به شمار آوردند و در برابر آن مقاومتى قابل توجّه نشان ندادند.
3. پيش از فتح مكه اسلام به گونهاى روز افزون در ميان مردم شهرها و باديهها گسترش يافت تا جايى كه سال بعد (سال نهم هجرت) عام الوفود (سال هيأتها) نام گرفت، يعنى سالى كه مردم دسته دسته در قالب هيئتهاى مختلف نزد پيامبر اكرم (ص) مىشتافتند و اسلام خويش را آشكار مىساختند. ناگفته پيدا است، انگيزه همه اين هيأتها معنوى نبود و همه تازه مسلمانان ايمان قلبى نداشتند.
4. يكى از آموزههاى اسلامى كه پذيرش آن براى مردم دشوار مىنمود، مسأله تعيين جانشين بود زيرا:
الف. مردم فقط پيامبر (ص) را داراى بعد الهى مىدانستند و حكومت فرا قبيلهاىاش را مىپذيرفتند. در نگاه آنان، جانشين پيامبر از چنين ويژگىاى برخوردار نبود.(6)
ب. هنوز بسيارى از مردم خود را به اطاعت محض از دستورهاى دنيوى آن حضرت مقيّد نمىدانستند چنان كه در مواردى چون صلح حديبيه(7) و تقسيم غنايم حنين(8) واكنش اعتراضآميز نشان دادند.
ج. بسيارى از مردم اطاعت از فرمانهاى دنيوى مربوط به بعد از زندگانى رسول خدا را نمىپذيرفتند زيرا هنوز از آموزههاى جاهلى كه به رئيس قبيله اجازه تعيين جانشين نمىدهد، دل نبريده بودند و طبيعى بود كه مسأله رياست دولت را از رياست يك قبيله مهمتر بدانند.
د. هنوز بعضى از قريشيان تازه مسلمان چنان مىپنداشتند كه حضرت (ص) در راستاى رقابت قبيلهاى مسأله نبوت را مطرح كرده است. اين گروه با توجّه به اقبال عمومى مردم به آن حضرت (ص) جرأت مخالفت نداشتند ولى با تعيين جانشين به ويژه از تيره بنى هاشم، لب به اعتراض گشادند و با بهرهگيرى از پشتوانه فرهنگ قبيلهاى مردم اعتراض خويش را روشنتر بيان كردند.
ه. در زمان جاهليت تنها اشرافى به مجلس مشورتى قريش (دارالندوه) راه مىيافتند كه به چهل سالگى رسيده باشند.(9) بر اين بنياد، پذيرش جانشين رسول خدا، به ويژه اگر آن فرد داماد پيامبر (ص) بود و كمتر از چهل سال(10) داشت، بسيار دشوارتر مىشد.
5. دو نكته ديگر، پذيرش جانشينى امام على (ع) را دشوار مىساخت:
الف. حضرت على (ع) نزد قريشيان، به سبب دلاورى هايش در جنگهايى
مانند بدر و احد و به خاك و خون كشيدن بزرگان قريش، چهره منفى داشت. اين پديده سبب شد به تبليغات گسترده روى آورند و چهره على (ع) را نزد همه اعراب زشت جلوه دهند.(11)
ب. مردم قبايل مختلف اين نكته را درك كرده بودند كه با توجّه به لياقتها و استعدادهاى تيره بنى هاشم، اگر مسأله جانشينى در ميان آنها تثبيت شود، هرگز از آن خاندان برون نخواهد آمد.
6. نگاه پيامبر اكرم (ص) به جانشينى حضرت على (ع) الهى و از روابط قبيلهاى و خويشاوندى بسيار فراتر است زيرا آن حضرت (ص) به حفظ آيين وحى مىانديشيد و طبيعى است كه آشناترين فرد به كتاب و سنت و شجاعترين و كوشاترين فرد در راه گسترش اسلام را برگزيند. البته پيامبر اكرم (ص) با وضعيت جامعه آشنا بود. از اين رو، از آغاز رسالت، در موقعيتهاى گوناگون، به بهانههاى مختلف و با بيانهاى متفاوت ويژگىهاى حضرت على (ع) را ياد آور مىشد و از جانشينىاش سخن به ميان مىآورد. آن بزرگ(12) وار، سرانجام از سوى خداوند مأمور شد در بزرگترين اجتماع مسلمانان كه برخى شمار آنها را بيش از يكصد هزار تن دانستهاند، آشكارا اين مسأله را اعلام كند(13) و دغدغه مخالفت جامعه را ناديده بگيرد. فرازى از آيه 67 سوره «مائده» كه از اين دغدغه پيامبر پرده بر مىدارد و به وى ايمنى مىبخشد، چنين است: «واللّه يَعْصمك مِنَ النّاسِ» «خداوند تو را از [شرّ] مردم نگاه مىدارد».
در اين عبارت، دو واژه «عصمت» و «ناس» بسيار راهگشا است. خداوند پيامبر (ص) را از چه چيزى حفظ مىكرد؟ و اين «ناس» چه كسانى بودند؟
با توجّه به واقعيت خارجى و ايمن نماندن پيامبر (ص) از شرّ زبان مردم و نيز با توجّه به اينكه سرانجام مسأله جانشينى امام على (ع) به سامان نرسيد، بعيد نمىنمايد كه مراد از واژه «يعصمك» نگهدارى پيامبر (ص) از هجوم فيزيكى و يكباره مردم باشد چنان كه واژه «ناس» بر مردم عادى دلالت دارد و با توجّه به اكثريت نو مسلمان آن زمان، به حمل اين لفظ بر خلاف ظاهر نيازمند نيستيم.
7. تاريخ درباره بسيارى از حوادث مقطع زمانى بين غدير و وفات پيامبراكرم (ص) ساكت مانده است امّا كالبد شكافى دو پديده مهم آن عصر ما را با شدت اهتمام پيامبر اكرم (ص) بر گزينش جانشين و گستره تلاشهاى مخالفان آن حضرت آشنا مىسازد. اين پديدهها عبارت است از: سپاه اسامه و مخالفت با نگارش وصيت مهم رسول خدا.
1. سپاه اسامه پيامبر اكرم در واپسين روزهاى زندگىاش فرمان داد لشكرى عظيم به فرماندهى جوانى نورس به نام اسامة بن زيد سمت دورترين مرزهاى كشور اسلامى (مرزهاى روم) رهسپار شود.(14) كالبد شكافى دقيق اين جريان نشان مىدهد رسول خدا (ص) در راستاى تثبيت جانشينى حضرت على (ع) به چنين اقدامى دست يازيد زيرا:
الف. در آن هنگام و در آستانه وفات پيامبر اكرم (ص) خالى كردن مركز حكومت از نيروهاى نظامى و ارسال آن به دورترين نقاط به صلاح جامعه نبود چون احتمال داشت پس از وفات پيامبر اكرم (ص) بسيارى از نومسلمانان قبايل اطراف سر به شورش بردارند و كيان جامعه اسلامى در معرض تهديد قرار گيرد. آنچه اين تصميمگيرى را در نظر پيامبر اكرم (ص) منطقى جلوه مىداد، دور ساختن مخالفان جانشينى حضرت على (ع) از مدينه بود.
ب. انتصاب جوانى هجده ساله،(15) به مقام فرماندهى لشكر و عدم توجّه به اعتراضات اصحاب جز از كار انداختن مهمترين(16) دستاويز مخالفان جانشينى على (ع) هيچ توجيهى نداشت زيرا اسامة بن زيد كه از جهاتى چون سابقه مسلمانى، شرافت، شجاعت و كاردانى سر آمد اصحاب به شمار نمىآمد و از نظر سنى حدود پانزده سال از على (ع) كوچكتر بود- با توجّه به آنكه در بسيارى از ويژگىها با حضرت على (ع) قابل مقايسه نمىنمود- در مقام فرماندهى سپاهى عظيم و متشكل از بزرگان صحابه مانند ابوبكر، عمر، ابو عبيده جراح، عثمان، طلحه، زبير، عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص قرار گرفت.
ج. دقّت در تركيب سپاه اسامه نشان مىدهد تمام كسانى كه احتمال داشت با جانشينى حضرت على (ع) مخالفت ورزند، ملزم بودند در اين سپاه شركت جويند.(17) و كسانى كه به بهانه بيمارى پيامبر اكرم (ص) از اردوگاه به مدينه باز مىگشتند، با جمله تأكيدى «لعن الله من تخلف عن جيش اسامة»(18) روبه رو مىشدند. در مقابل، ياران و موافقان جانشينى حضرت على (ع) چون عمار، مقداد و سلمان از حضور در اين سپاه معاف گشتند و ملزم شدند در مدينه
به سر برند.(19)
2. پيشگيرى از نگارش وصيت اين پديده در واپسين روزهاى حيات پيامبر اكرم (ص) تحقّق يافت. در آن روزها، پيامبراكرم (ص) كه احتمالًا با بالاگرفتن زمزمههاى مخالفت با جانشينى حضرت على (ع) به شدت نگران اوضاع شده بود، دستور داد ابزار نوشتن آماده سازند تا سندى صريح و ماندگار برجاى گذارد و از گمراهى امت جلوگيرى كند. مخالفان كه اين دستور را با نقشههاى چند ماهه خويش ناسازگار مىديدند، به شدت نگران شدند و با هزيان گو خواندن كسى كه جز وحى چيزى بر زبان نمىراند، از نگارش اين سند جلوگيرى كردند.
تاريخ در اينجا تنها از يك تن نام مىبرد.(20) امّا آشكار است كه تنها يك نفر- بى آنكه جريانى نيرومند پشتيبانش باشد- نمىتواند با رسول خدا (ص) مقابله كند. از اين رو، بعضى از نصوص گوينده اين عبارت را جمع دانسته، از كلمه «قالوا» استفاده كردهاند.(21)
8. نخستين تشكيلدهندگان اين جلسه كه با هدف تعيين خليفهاى جز حضرت على (ع) در سقيفه گرد آمدند، انصار به شمار مىآمدند. آن هم انصارى كه در همه جا به پيروى محض از پيامبر اكرم (ص) زبانزد بودند و دوستى شان با خاندان آن حضرت (ص) به ويژه حضرت على (ع) بر همگان ثابت شده است.
راستى چرا انصار؟ و چرا با اين عجله، آن هم در حالى كه هنوز بدن پيامبر اكرم (ص) غسل داده نشده است؟ شواهد تاريخى، نشان مىدهد انصار هرگز از جانشينى شخصيتى مانند حضرت على (ع) هراسناك نبودند و او را ادامه دهنده راه پيامبر اكرم (ص) مىدانستند.
اقدام عجولانه آنها در درك نكتهاى حياتى ريشه دارد. آنها با تيز بينى دريافته بودند كه شانسى براى به قدرت رسيدن حضرت على (ع) وجود ندارد. مخالفت ياران بزرگ پيامبر اكرم (ص) با راه افتادن سپاه اسامه و نيز مخالفت آنان با نگارش وصيت از سوى پيامبر اكرم (ص) و به احتمال فراوان، حوادث ديگرى كه تاريخ ما را از آن بى خبر گذاشته است، انصار را به اين نتيجه رسانده بود كه مهاجران انديشه به دست گرفتن حكومت در سر مىپرورانند و احتمال دارد قريشيانى كه سرانشان در نبرد با نيروهاى انصار حامى پيامبر به قتل رسيدند، با بهرهگيرى از پيوند نزديك قريش و مهاجران در پى انتقام بر آيند. بنابراين، به سقيفه شتافتند تا طرفداران غصب حق على (ع) را دست كم از به دست گرفتن كامل قدرت باز دارند و به منظور حفظ جامعه انصار از توطئههاى آتى، سهمى از قدرت به دست آورند.
پس انصار و مردم مدينه همگان حادثه غدير را به ياد داشتند و دلالت آن بر تعيين جانشين را مسلم مىدانستند امّا مشاهده تلاشهاى كسانى كه در جهت مخالفت علنى با غدير گام بر مىداشتند و حركت طرفداران آن واقعه آسمانى را به شديدترين روش ممكن سركوب مىكردند، آنها را از هرگونه تلاش در جهت احياى ياد غدير باز مىداشت.
بنابراين، طبيعى است كه در اين زمان شاهد اعتراض مردم مؤمن و استدلال آنها به اين حادثه مهم تاريخى نباشيم. آنها، با توجّه به زمينههاى قبلى، تلاش و استدلال خود را آب در هاون كوفتن مىديدند. چنان كه، بر اساس نصوص تاريخى، حضرت على (ع) نيز در آن زمان به اين جريان مهم استدلال نكرد. به نظر مىرسد، در آن موقعيت، استدلال گسترده مردم به واقعه غدير پرسش برانگيز است نه عدم استدلال زيرا چنين استدلالى نمايانگر پذيرش يكباره جريان مخالف با فرمان پيامبر (ص) از سوى مردم معتقد به غدير است و با شواهد تاريخى سازگارى ندارد.
پىنوشت
(1) الغدير فىالكتاب و السنة و الادب، ج 1، ص 73- 14. او اين حديث را از 110 نفر صحابى و 84 تابعى نقل مىكند.
(2) همان، ص 362- 370.
(3) همان، ص 370- 378.
(4) مانند كتاب سليم بن قيس و كتاب الاحتجاج نوشته احمد بن على طبرسى.
(5) ماجراى غدير خم در روز 18 ذى حجه واقع شد و وفات پيامبر اكرم) ص (و ماجراى سقيفه در 28 صفر يا 12 ربيع الاول.
(6) براى اطلاع بيشتر ر. ك: جعفريان، رسول، تاريخ تحول دولت و خلافت) از بر آمدن اسلام تا برافتادن سفيانيان (، ص 27 به بعد.
(7) محمد بن عمر واقدى، المغازى، تحقيق مارسدن جونس، ج 1، ص 606 و 607. در اين كتاب پس از نقل اعتراض عمر از وى چنين نقل كرده است:»] من عمر [چنان در شك افتادم كه از آغاز اسلام خود تا آن هنگام در چنين شكى فرو نرفته بودم «.
(8) ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 631.
(9) جعفريان، رسول، تاريخ سياسى اسلام (1)، سيرة رسول خدا) ص (، ص 98.
(10) حضرت على) ع (در آن هنگام طبق قول مشهور 33 سال داشت.
(11) عمر در اين باره مىگويد:» قوم شما) قريش (به شما مانند نگاه گاو به كشندهاش مىنگرند «.) ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 12، ص 9).
(12) براى اطلاع از اين موارد، ر. ك: محمدى رى شهرى و همكاران، موسوعة الامام على بن ابى طالب فى الكتاب و السنة و التاريخ، ج 2.
(13) الغدير، ج 1، ص 214.
(14) واقدى، محمدبن سعد كاتب، طبقات، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، ج 4، ص 54- 58.
(15) همان، ص 55.
(16) همان، ص 54 و 56.
(17) مظفر، محمدرضا، السقيفه، ص 81 و 77.
(18) شهرستانى، محمد بن عبدالكريم، الملل و النحل، ج 1، ص 14.
(19) السقيفه، ص 81.
(20) عبدالرحمن احمد البكرى، من حياة الخليفة، عمربن الخطاب، ص 101- 107.
(21) همان، ص 104.
منبع: پرسمان
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اين رابطه چند نكته را بايد در نظر گرفت: 1- اصل تقدم ارزش ها به طور كلى در طول تاريخ دو روى كرد همواره با يكديگر در تضاد و چالش بوده است: اخلاق سودپرستانه و منفعت طلبانه Vtilitarinism ( ( و اخلاق ارزش گرا. اخلاق منفعت طلبانه، اهميتى براى اصول و ارزش ها قايل نيست و در رسيدن به اهداف خود، هر وسيله اى را استخدام مى كند و به عبارت ديگر به ((عقلانيت ابزارى Instrumenal Reason ( ( ))روى آورده است. چنين روى كردى بسيار خطرناك است و بشريت را به سمت نابودى ارزش هاى اخلاقى سوق مى دهد. بنابراين اگر در مواردى با استفاده از آن، مى توان به نتايجى گذرا دست يافت ولى در دراز مدت به انهدام ارزش ها و فضايل اخلاقى مى انجامد و فرهنگ و تمدن بشرى را سخت آلوده و آسيب پذير مى سازد. چيزى كه پيامبران و اولياى الهى هماره از آن پاسدارى نموده و درموارد بسيارى، طعم تلخ شكست ظاهرى را چشيده اند- ه با اين شكست، پيروزى مهم ترين را كسب نموده و تعاليمى آموزنده و جاويدان به يادگارنهاده اند- همين رعايت ارزش هاى والاى انسانى، كرامت، بزرگوارى و است. پيامبر اكرم (ص) و حضرت على (ع) دو نمونه برجسته از اين روى كردمى باشند و شاگردان مكتب ايشان نيز چنين بوده اند مثلًا وقتى عبيدالله بن زياد به كوفه آمد يكى از دوستان مسلم بن عقيل به نام ((هانى بن عروه))- كه ازرجال مشهور شهر بود- عبيدالله را به ميهمانى دعوت نمود و به مسلم خبرداد كه مى تواند در خانه او مخفى شود و عبيدالله را به قتل برساند ليكن ((مسلم)) از انجام اين عمل سرباز زد و گفت: اين نوعى حقه و حيله در برابرمهمان است كه از نظر اسلام شيوه اى مطرود مى باشد. نمونه هايى از اين گونه موارد در تاريخ بسيار نقل شده است و اينها خود بهترين گواه بر عظمت اخلاقى بنى هاشم است و اين در حالى است كه اگر كسى از امويان چنين فرصتى مى يافت، لحظه اى در حذف رقيب درنگ نمى كرد زيرا عقلانيت ابزارى به هيچ ارزشى اصالت نمى دهد. به نظر ما اين حركت اميرالمومنين (ع) عالى ترين درس انسانيت، شرافت، نجابت و حيا است وعظمت آن اگر بيشتر از شجاعت آن حضرت نباشد كمتر از آن نيست اما صدافسوس اهميت ارزش ها حتى در ميان مدعيان تشيع علوى نيز رنگ باخته است و آنان درست با عينك عقلانيت ابزارى به تحليل پديده هاى تاريخى مى پردازند. آرى اين خود برگ زرين ديگرى از دفتر افتخارات حضرت على (ع) است كه در اوج قدرت و توانايى با بدترين دشمن خود اين گونه برخورد مى كند و درس وفادارى به ارزش ها را به جهانيان مى آموزد. 2- دقت در تحليل رويدادها اين سخن كه اشكال كنندگان چنين فرض كرده اند كه همه مسايل و مشكلات در گرو وجود شخصى به نام عمر و عاص است، بسيار سطحى انديشى در تحليل مسايل تاريخى است. به راستى چه دليلى وجود دارد كه اگر عمر و عاص كشته مى شد، همه فتنه ها مى خوابيد و هيچ يك از حوادث و رويدادهاى تلخ و ناگوار بعدى پديد نمى آمد؟ اين برداشت نوعى قهرمان سازى خيالى است. البته نقش وجود عمر و عاص در دستگاه معاويه حايز اهميت بود ليكن هر چه بوده، او نيز يك عنصر در يك مجموعه پيچيده و سازمان يافته و داراى قدرت نظامى بزرگ بوده است. درمقابل نيز سربازان و لشكريان امام على (ع) بزرگ ترين بلاى جان آن حضرت بوده اند، حتى اگر از علم امامت آن حضرت هم صرف نظر كنيم، با نگرش وبررسى حوادث تاريخى مى بينيم كه هيچ دليلى وجود ندارد كه كشته شدن عمر و عاص و يا حتى معاويه به منزله خاموش شدن تمام فتنه ها بود.
پرسمان
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پس از رحلت رسول اكرمصلى الله عليه وآله، ياران و اصحاب آن حضرت، به جمعآورى آيات قرآن اقدام كردند. حضرت علىعليه السلام- كه از همه ياران پيامبرصلى الله عليه وآله به مواضع تنزيل و تأويل قرآن آگاهتر بود پيش از همه به اين كار اقدام كرد و آيات قرآن را با ويژگىهاى خاصى، در يك جا و كنار هم قرار داد و به مردم عرضه كرد لكن به دلايلى مورد استقبال و پذيرش دستگاه
رسمى خلافت واقع نشد. امام علىعليه السلام آن را به خانه بر گرداند و بنا بر روايتى فرمود: از اين پس هرگز آن را نخواهيد ديد. آن مصحف پس از امامعليه السلام، نزد فرزندان و امامان معصومعليهم السلام باقى ماند.
گفتنى است قرآنها يا نسخههايى از قرآن- كه منسوب به امام على بن ابىطالب است و در بعضى از موزهها و كتابخانهها موجود است نمىتواند از نظر تاريخى و شواهد و قراين، متعلق به آن حضرت باشد.
ويژگىهاى مصحف حضرت علىعليه السلام
مصحف امام علىعليه السلام، نسبت به ديگر مصحفها، از امتيازات فراوانى برخوردار بود از جمله:
1. براساس ترتيب نزول، تنظيم شده بود.(1)
2. قرائت مصحف آن حضرت، مطابق با قرائت پيامبرصلى الله عليه وآله بود و اختلاف قرائت در آن راه نداشت.
3. مشتمل بر اسباب و مكان نزول آيات و نام اشخاصى بود كه آيات در شأن آنان نازل گشته بود.
4. جوانب كلى و تأويل آيات- به گونهاى كه آيه، محدود و مخصوص به زمان يا مكان يا شخص خاصى تلقى نگردد در اين مصحف روشن شده بود.(2)(3)
بنابراين مصحف امام علىعليه السلام، قرآن ديگرى يا مشتمل بر آياتى غير از آنچه در قرآنهاى موجود است، نيست. تفاوت عمده آن در ترتيب و اشتمال بر توضيحات و اطلاعات جانبى (مانند شأن نزول و) است كه در فهم قرآن، تأثير به سزايى دارد. خود آن حضرت نيز فرمود: «لقد جئتهم بالكتاب مشتملًا على التنزيل والتأويل»(4) «من قرآن را همراه با توضيحات مربوط به نزول و تأويل آن عرضه كردم».
و نيز فرمود: «آيهاى بر پيامبرصلى الله عليه وآله نازل نشد، مگر آنكه بر من خوانده و املا فرمود و من آن را با خط خود نوشتم و نيز تفسير و تأويل، ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه هر آيه را به من آموخت و مرا دعا فرمود تا خداوند فهم و حفظ آن را به من مرحمت فرمايد. از آن روز تا به حال، هيچ آيهاى را فراموش نكردهام و هيچ دانش و شناختى را كه پيامبرصلى الله عليه وآله
وسلم به من آموخته و من آن را نوشتهام، از دست ندادهام»(5).
پىنوشت
(1) سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 183، نوع 18.
(2) ر. ك:
(3) الف. حسين جوان آراسته، درسنامه علوم قرآن، ص 163 ب. فصلنامه بينات، ش 28، ص 184 ج. محمود راميار، تاريخ قرآن، ص 365.
(4) محمدجواد بلاغى، آلاء الرحمان،) طبع نجف (، ج 1، ص 257.
(5) تفسير برهان، ج 1، ص 16، شماره 14) ق (محمد هادى معرفت، تاريخ قرآن، ص 86.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مرقد مطهر و ملكوتي اميرمؤمنان سالها در اختفاء بود چرا كه پس از شهادت، شبانه و با اختفاي كامل با حضور اندكي از دوستان خاص و فرزندان عزيزش تشييع شد، بطوري كه نقل شده طبق وصيت آن حضرت جلو تابوت حضرت، را خالي گذاشته و حسنين از طرف پشت تابوت گرفته بودند تا اين كه در محلي به دور از شهر كوفه تابوت بر زمين نشست، آنجا را حفر كردند، سنگ نبشتهاي از زير خاك در آمد كه در آن نوشته بود اينجا مدفن اميرمؤمنان علي ـ عليه السلام ـ است كه نوح شيخالانبياء آن را آماده نموده است.[1]
اين مرقد ملكوتي به علت جو سياسي حكومت اموي كه شيعيان و حتي مظنوني به تشيع را به دار ميآويختند[2] و بر منبر و در قنوت نماز علي ـ عليه السلام ـ را لعن ميكردند.[3] همچنانكه به علت فقدان امنيت قبر مطهر حضرت فاطمه نيز در اختفاي كامل بوده و تاكنون قبر آن حضرت نامعلوم است.
نقل شده كه قبر آن حضرت براي ائمه ـ عليهم السلام ـ معلوم بود و امام حسن ـ عليهالسلام ـ و امام حسين ـ عليهالسلام ـ و ساير ائمه و فرزندان آن حضرت محل قبر را ميدانستند ولي از ديگران پوشيده ميداشتند، تا اينكه در دوره خلافت بنيعباس وقتي هارونالرشيد به شكار رفت و قصد شكار آهويي را نمود سگها را دنبال آن فرستاد، اما چون آهو به نيزاري پناه برد، سگهاي شكاري از نزديك شدن به آن محل خودداري كردند، چون اين عمل چندين بار تكرار شد. هارون حيرتزده شد و در پي كشف علت، پيرمردي از بنياسد را پيدا كرد و از علت حادثه جويا شد، پيرمرد گفت: من از پدرانم شنيدهام كه اينجا قبر اميرمؤمنان علي بن ابيطالب است. بدين ترتيب پس از اين واقعه قبر آن حضرت براي همه كشف شد و هارونالرشيد پس از آن به زيارت آن محل ميآمد.[4]
يكي از علل انتساب اماكن مختلف به آن حضرت اختفاء چندين سال قبر آن حضرت، و عشق و محبت شيعيان و مسلمانان به آن حضرت است كه از جمله اين اماكن محلي است كه در بين مردم افغانستان در حدود قرن هفتم به بعد به نام مزار شريف به عنوان زيارتگاه آن حضرت مشهور شده است.
در منتخب التواريخ آمده است:
«در بلخ مقبرهاي است مشهور است به مزار شريف و بعضي از اهالي بلخ اعتقادشان آن است كه آن، قبر مقدس حضرت اميرالمؤمنين ـ عليهالسلام ـ است، جناب آقاي سيد محمد نائب، كليددار نجف اشرف پسر مرحوم آقا سيد حميد رفيعي از براي حقير نقل كرد كه در نجف اشرف كتابي ديدم در دست يك نفر از علما و در آن نوشته بود كه يك نفر از امراي بلخ مبتلا شد به (درد مفاصل) و هر قدر نزد اطباء معالجه نمود علاج نشد تا آنكه بالاخره متوسل شد به حضرت رسول ـ صلي الله عليه و آله ـ پس آن حضرت را در عالم رؤيا ديد و فرمود دواي مرض تو ماليدن روغن لاولا است...، چون از خواب بيدار شد اطباء را طلبيد و گفت روغن لاولا، چه روغني است؟ همه گفتند نميدانيم، پس بعد علماء اهل تسنن را طلبيد و از آنها سؤال نمود آنها هم گفتند ما نميدانيم بعد از وزيرش پرسيد: آيا در مملكت عالمي هست كه ما از او سؤال نكرده باشيم؟ وزير پس از تفحص عرض كرد: بلي در بلخ عالمي هست رافضي. امير حكم كرد كه او را حاضر كنيد چون حاضر شد از او سؤال كردند آن عالم رافضي گفت: روغن لاولا، روغن زيتون است، گفت به چه دليل گفت به دليل آنكه خداوند در قرآن مجيد فرموده: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ» امير روغن زيت را ماليد و درد مفاصلش خوب شد اين بود كه امير به آن عالم رافضي خيلي محبت نمود. علماء اهل تسنن از اين قضيه دلگير شدند و يك روز به امير گفتند اين عالم رافضي سب و لعن ميكند معاويه را امير به آن عالم شيعه اعتراض نمود گفت آيا اين سخن صحيح است؟ گفت: بلي؛ امير گفت چرا؟ عالم گفت او سهل است بلكه من به آن كسي كه او را والي دمشق نمود سب و لعن ميكنم.
امير بلخ كلام او را تصديق نمود. اسم آن عالم علي بود و پدرش ابوطالب چون از دنيا رفت او را در همين موضع دفن كردند. امير بلخ به جهت قبر او بقعه و بارگاهي ساخت و موقوفاتي قرار داد و معروف شد به قبر علي بن ابيطالب».[5]
در تاريخ حبيب السير تأليف «خواند مير» گزارش شده است كه در سال 885 ميرزا بايقرا كه حاكم بلخ بود فردي بنام شمسالدين محمد كه خود را از نوادگان بايزيد بسطامي معرفي كرده بود بر اساس نوشتهاي در زمان سلطان سنجر ملك شاه سلجوقي ادعا ميكرد مرقد اميرمؤمنان در روستاي خواجه خيران است...[6]
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
ـ مزار شريف، علي اكبر نهاوندي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مجلسي، بحارالانوار، تهران، اسلاميه چاپ دوم، 1363، ج42، ص301ـ199 و 339-311.
[2] . همان، ج43، ص218ـ155.
[3] . شيخ مفيد، ارشاد، قم، آلالبيت، چاپ اول، 1413، ج 1، ص 8ـ322 و يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ترجمه آيتي، تهران، چاپ هفتم، علمي فرهنگي 74، ج2، ص162ـ170.
[4] . شيخ مفيد، پيشين، ج 1، ص 29ـ23 ـ كمپاني، فضلالله، علي كيست؟، تهران، دارالكتب الاسلاميه، جاپ شانزدهم، 1372، ص 217.
[5] . خراساني، محمدهاشم، منتخب التواريخ، تهران، انتشارات علميه اسلاميه.
[6] . خواند مير، تاريخ حبيبالسير، تهران، خيام، چاپ سوم، 62، ج 4، ص 172.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
روايتي را شيخ عباس قمي در منتهيالآمال آوردهاند به نقل از ميثم تمّار كه مي گويد: من با حضرت علي(ع) به مسجد كوفه رفتم و امام نماز خواندند من پشت سر حضرت راه افتادم ديدم حضرت به طرف نخلستانهاي كوفه رفتند من هم در تاريكي شب پشت سر ايشان ميرفتم و ديدم كه امام سر در چاهي كردند و با چاه دردِ دل ميكنند و اين كار را امام مكرراً انجام ميدادهاند.[1]
بيشترين رنج و مصيبت حضرت اين بود كه برابرشان انسانهايي كوتهبين و نافرمان قرار داشتند. گلايه حضرت به خاطر اين بود كه در ميان جمعي قرار گرفته بود كه تا ديروز در راه عقيده با پيامبر صادقانه شمشير ميزدند امّا امروز آن اعتقاد و ايمان و اخلاصشان را فداي قبيله كرده و همه چيز را فراموش نموده و بدنبال مادّيات و مقام روانهاند.
با نگاهي كوتاه در خطبههاي آن حضرت در مورد يارانشان اين مطلب به خوبي روشن ميشود كه حضرت از دست ياران كوتاهبين و سستايمان خود به تنگ آمده بود و كسي نبود كه حرفهاي وحي مانند او را گوش بدهد و اوامر او را اجرا نمايد از اين رو آن حضرت احساس تنهايي عجيبي ميكند و در مورد يارانش ميگويد «نفرين بر شما! از بس شما را سرزنش كردم خسته شدم! آيا به جاي زندگي آخرت به زندگي موقت دنيا راضي گشتهايد؟... من هرگز به شما اعتماد ندارم...»[2] و در خطبهاي ديگر ميگويد «من اصحاب محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ را ديدهام، امّا هيچكدام از شما را مانند آنان نميبينم...».
خداوندا به جاي اينان، مرا ياراني بهتر ارزاني دار.[3] شما در راه حق خود از رهبرتان اطاعت نمي كنيد.[4] اي مرد نمايان نامرد كه در خام رأيي همايتد كودكانيه اي كاش نه شما را ديده بودم و نه مي شناختمان...[5] خدا شما را بكشد كه قلبم را پر خون كرديد و سينه ام را به خشم و كين پركرديد و همراه هر نفسي پيمانه اي از رنج به كامم ريختيد.[6]
ياران حضرت افرادي بودند كه علي ـ عليه السّلام ـ راضي بود ده نفر آنها را با يك نفر از ياران معاويه معاوضه بكند و در اينباره ميگويد: «به خدا سوگند دوست دارم معاويه شما را با نفرات خود مبادله كند همچون مبادله نمودن دينار به درهم، ده نفر از شما را بگيرد و يك نفر را به من بدهد».[7]
از اين رو حضرت با سينهاي پر از درد و رنج و اندوه فراوان كسي را نداشتند كه با او درد دل كنند، ناگزير بايد با چاه دردِ دل ميكردند. لذا امام از اين تنهايي و بيوفائي و دردمندي به ستوه كه ميآمدند آرزوي وصال محبوب را در دل ميپروراندند و ملتمسانه درخواست ميكنند كه خدايا شقاوت مرادي را زودتر برسان، و در وقت شهادت ندا ميدهد «فزتُ و رب الكعبه» يعني به خداي كعبه از دست اين ياران بيوفا و سستايمان راحت شدم و خود اين كلمه نهايت تنهايي و مظلوميت آن حضرت را ميرساند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . قمي، عباس، منتهيالآمال، انتشارات هجرت، ج 1، ص 401.
[2] . نهجالبلاغه، خطبه 34.
[3] . همان، خطبه 25.
[4] همان.
[5] همان.
[6] همان.
[7] . همان، خطبه 91.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اولا بايد گفت در زمان پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ بنا بر روايات و اخبار تاريخي بسيار درهاي چوبي از جنسهاي مختلف از جمله از جنس چوب عرعر، ساج، حصير يا شاخه خرما و غيره وجود داشت است. و بر اين مطلب شواهدي نيز وجود دارد كه به برخي از آنها اشاره مي شود.
1- محمد بن هلال در حديثي آورد است: «و درب حجره عايشه به سوي شام بود و يك لنگه از چوب عرعر[1] يا ساج[2] داشت.»[3] كه سمهودي ميگويد: «اين سخن مستند به گفته ابن عساكر است كه ميگويد: و در خانه، شامي بود (يعني رو به شام باز ميشد) و در مدت زندگاني عايشه قفل نداشت.»[4]
2- معيقب گفت: «رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ زير گنبدي از شاخ و برگهاي خرما كه درش از حصير بود، معتكف شد....»[5] كه چنين روايتي از ابي حازم غلام آزاد شده انصار هم نقل شده است.[6]
3- عايشه در قصه نماز پدرش براي مردم گفت: «رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ دري را ـ بين خود و مردم ـ باز كرد و پردهاي را كنار زد...»[7]
4- در حديث ازدواج حضرت فاطمه ـ سلام الله عليه ـ آمده است كه: «رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ علي ـ عليه السّلام ـ و فاطمه ـ سلام الله عليه ـ را فرمود كه به خانهشان بروند سپس برايشان دعا كرد و درب را به روي آن دو بست»[8]
5- امام كاظم ـ عليه السّلام ـ از پدرش نقل نمود كه فرمود: «رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ علي ـ عليه السّلام ـ و فاطمه ـ سلام الله عليه ـ و حسن و حسين ـ عليهما السّلام ـ را جمع كرد و درب خانه را بست.[9]
6- جابر گفت: «رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ دستور داد كه در خانهها را ببنديم و در مشكهاي آب را محكم كنيم و چراغها را خاموش كنيم.»[10]
متون حاوي اين نوع تعابير فراوان است و به حد تواتر ميرسد و مجالي براي استقصاي آن نيست. اما اگر در برخي از روايات از پرده در كنار درها يا از پرده به تنهايي سخن به ميان آمده است، اين پرده علاوه بر درب بود كه از وجود درب بينيازشان نميكرد، درب منطقه خشك و گرمسيري حجاز و هنگام گرما در را باز ميكردند تا از هواي خنك استفاده كنند و در هنگام سرما درب را ميبستندتا از سرما محفوظ باشند و پرده تنها در هنگام باز بودن درب مانع از ديد مردم ميبودكه بر اين مدعي هم دلايل بسياري وجود دارد كه فقط به چند مورد از آنها اشاره ميكنيم:
1- ابوذر از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل كرده است كه: «هرگاه مردي از مقابل درب باز بدون پرده بگذرد و در آن نگاه كند، گناهي بر او نيست بلكه اهل خانه خطاكارند.»[11]
2. در حديثي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ آمده است: «پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ پيش از وفاتش دستور داد كه هركس در خانه است جز علي ـ عليه السّلام ـ بيرون رود و فاطمه ـ سلام الله عليه ـ بين پرده و درب بود...»[12]
رواياتي نيز در خصوص هجوم عمر به خانه حضرت زهرا ـ سلام الله عليه ـ وجود دارد كه عمر خود با لگد به درب خانه حضرت فاطمه ـ سلام الله عليه ـ كوبيد، در حالي كه آن حضرت پشت در بود و اين روايات حتي در كتب اهل سنت نيز آمده است:
1. «عمر لگدي به در زد و در را كه از شاخه خرما بود شكست، سپس وارد خانه شد...»[13]
2. و در حديث بيعت ابوبكر: «سپس عمر بپا خاست، گروهي نيز با او راه افتادند تا به در خانه فاطمه ـ سلام الله عليه ـ رسيدند، درب را كوبيدند... عمر با عدهاي باقي ماند. علي را بيرون آوردند و نزد ابوبكر بردند.»[14] پس با اين اوصاف و دلايل خانه حضرت علي ـ عليه السّلام ـ درب داشت است و بعيد است كه خانه اي بوده باشد كه در نداشته باشد چرا كه انسان همواره در فكر امنيت مالي و جاني خود است و با هر امكاناتي سعي مي كند امنيتي نسبي را براي خود و خانواده اش فراهم كند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. رنج هاي حضرت زهرا(س)، سيد جعفر مرتضي عاملي.
2. عقد الفريد، ابن عبدربه.
3. انساب الاشراف: بلاذري.
4. زندگاني فاطمه زهرا: سيد جعفر شهيدي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . عرعر، سروكوهي است.
[2] ساج، درخت تنومند و ستبر، چوب آن سياه و سنگين است و تقريبا نم خاك و زمين آن را نميپوشاندكه در سرزمين هند ميرويد. (همان، ص542).
[3] سمهودي، علي بن احمد مصري، وفاء الوفا باخبار دارالمصطفي، بيروت، دار احياء التراث العربي، ج2، صص459-460.
[4] . همان، صص459-460، ص542.
[5] . همان، ص485-460.
[6] . همان، ص452، به نقل از طبراني در معجم الكبير و معجم الاوسط.
[7] . ابن ماجه، سنن، بيروت، دارالفكر، ج1، ص510، و ابن كثير، البدايه و النهايه، رياض، مكتبه المعارف بيروت و مكتبه النصر، ج5، ص276.
[8] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج43، صص122، 143 - ج101، ص89، علي ابن عيسي اربلي، كشف الغمه في معرفه الأئمه، بيروت، دارالكتاب الاسلامي، ج1، صص352ص 372،.
[9] . همان، ج24، ص406 و ج38، ص81 و - ابوالفتح محمد بن علي كراجكي، كنزالفوائد، بيروت، دارالاضواء، ص190.
[10] . همان، ج73، ص177 و مسند احمد، دار صادر بيروت، ج3، ص363،.
[11] . احمد بن حنبل، پيشين، ص153.
[12] .علامه مجلسي، پيشين، ج22، صص479-480.
[13] . شيخ ابو نصر محمد بن مسعود عياشي، تفسير عياشي، تهران، المكتبه العلميه الاسلاميه، 320 ه ، ج2، ص68، و علامه مجلسي، پيشين، ج28، ص228.
[14] . ر.ك: دينوري، عبدالله بن مسلم بن قتيبه، الامامه و السيايه، ج1، ص20.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب اجمالي:
ابن بطوطه كه در حدود قرن هفتم، به كوفه رفته آثاري را ديده كه اكنون بر آن وضع نيست و بناي مسجد جامع كوفه به نقل او، خانه حضرت نوح پيغمبر (ع) بوده كه دري پهلوي محراب و مقام حضرت امير (ع) داشته است.بنابراين معلوم ميشود كه محراب پشت درب بوده است بنابراين ميتوان احتمال داد كه، هر دو قول مورخين صحيح است، زيرا محراب پشت درب بوده است، چون مسجد كوچك بوده است. البته احتمال ديگري هست و آن اينكه به كل مسجد نيز محراب گفتهاند.
جواب تفصيلي:
محراب كلمهاي است، عبري و به صدر مجالس، محراب گفته ميشود محراب مسجد نيز از اين معنا گرفته شده است، زيرا محراب در مسجد در صدر آن قرار ميگيرد. محراب كانون ارتباط با معبود يگانه است، محراب مركز روشنايي دل مقتداي امت است. آنچه يك دانشمند علوم طبيعي در كنار آزمايشگاه با چشم سر در جستجوي آن است، يك روحاني با چشم دل در گوشة محراب مي جويد[1]و... امّا در مورد محل ضربت خوردن حضرت علي (ع) جواب آن روشن ميشود. در كتاب تاريخ نجف اشرف وحيره مي نويسد: در مسجد جامع كوفه، يك مصلي ميباشد كه ميگويند مصلاي حضرت ابراهيم (ع) بوده است و ... و نزديك به آن مصلي طرف دست راست، كسي كه رو به قبله دارد، محرابي است كه گرداگرد آن چوب ساج است و همين محراب حضرت علي (ع) است كه در آن، شقي لعين عبدالرحمن بن ملجم، شمشير به سر مبارك آن حضرت زد و مردم در اين محراب با حال گريه و دعا نماز ميگزارند.[2]
مرحوم عماد زاده نيز بعد از ذكر همين خصوصيات براي محراب كه اطراف آن چوب ساج است و غير ذلك، مي نويسد: ابن بطوطه كه در حدود قرن 7 به كوفه رفته، آثاري را ديده كه اكنون بر آن وضع نيست و بناي مسجد جامع به نقل ابن بطوطه خانة حضرت نوح پيغمبر (ع) بود كه، دري پهلوي محراب و مقام حضرت امير (ع) داشته است.[3]
البته در كتب لغت، محراب را به كل مسجد نيز اطلاق كردهاند، چنانكه ابن حماد جوهري دربارة آية « فخرج علي قومه من المحراب»[4]گفته، يعني: « من المسجد»[5]
لذا، در اين جا محراب را به معناي مسجد گرفته است، كه اين ميتواند معناي مجازي محراب باشد، كه به علاقة جزء و كل اسم جزء را مكان خاصي در مسجد است، به كل كه كل مسجد است، اطلاق كردهاند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - دكتر پاك نژاد، اولين دانشگاه و آخرين پيامبر (ص) ، ج 2، كتابفروشي اسلاميه، ط 1360، ص 114، با اضافات .
[2] - سيد عبد الحجه بلاغي، تاريخ نجف اشرف و حيره، چاپخانه مظاهري، ط 1368 هـ ، ص 143.
[3] - عماد زاده، تاريخ چهارده معصوم ـ عليهم السلام ـ ، نشرية مكتب قرآن، ط 1374، ص 514.
[4] - آية 11 ، سورة مريم.
[5] - ابن حماد جوهري ، الصحاح، دار العلم للملايين، بيروت، ج 1، ص 109 .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد نقش اشعث در قتل علي ـ عليه السلام ـ اقوال مختلفي وجود دارد. صاحب الفتوح در اين مورد ميگويد: او قبلا با ابن ملجم دراين مورد صحبت كرده بود و در آن شب ابن ملجم و شبيب در مسجد به انتظار علي ـ عليه السلام ـ بودند كه اشعث هم با ايشان قرار داشت و در مسجد حاضر بود. او به ابن ملجم گفت: يعني اي ابن ملجم در انجام حاجت تعجيل كن كه روشني صبح تو را رسوا ميكند.[1]
شركت اشعث در قتل علي ـ عليه السلام ـ را فرمايش امام صادق ـ عليه السلام ـ هم تأييد ميكند، آن حضرت فرمودند: «اشعث در ريختن خون علي ـ عليه السلام ـ شريك بود...».[2]
شيخ مفيد هم اين نظريه را تأييد كرده و ميگويد: شب 19 رمضان كه ابن ملجم با وردان و شبيب در مسجد كوفه نشسته بودند، اشعث بن قيس نيز با آنها بود و ابن ملجم را به ترور امام تشويق ميكرد.[3]
بلاذري نيز در انساب الاشراف به صف موافقان شركت اشعث در قتل علي ـ عليه السلام ـ پيوسته و ميگويد در قتل علي ـ عليه السلام ـ اشعث بن قيس دخالت داشت و در شب شهادت علي ـ عليه السلام ـ ابن ملجم در خانه اشعث بود.[4]
با توجه به اين نصوص تاريخي و با در نظر گرفتن سابقه كينه و عداوت اشعث نسبت به امام اين نظريه قوت بيشتري ميگيرد. ولي در مقابل اين قول، افراد ديگري مانند آقاي دكتر نايف شركت اشعث را در توطئه قتل امام بعيد ميدانند.[5] اگر قول اخير را ناديده بگريم اقوال ساير مورخين دال بر اين بود كه اشعث فقط نقش تحريك كنندگي و تشويق به قتل را داشته است.
اما اينكه چرا حضرت علي(ع) با وي بر خورد نكرد؟ بايد بگوييم كه، كسي كه شهيد عدالت و حق است كسي كه سفارش ميكند براي قاتل خود از همان غذايي بدهند كه خودشان ميخوردند، شخصيتي كه وصيت ميكند قاتلش را فقط با يك ضربه قصاص كنند، بسيار بعيد است كه با كسي كه در مظان مشاركت در قتلش است برخورد كند. چون اولا شركت اشعث در قتل علي ـ عليه السلام ـ يقيناً ثابت نشده بود و اگر اشعث تحركاتي هم داشت در خفا بود و علناً كاري انجام نميداد. و ابن ملجم را هم او اجير به اين كار نكرده بود. بلكه ابن ملجم از جاي ديگر و از گروهي ديگر فرمان گرفته بود و اشعث هم از اين فكر باخبر شده و ابن ملجم را تشويق به اين كار كرد. اطلاع يا مشاركت در قتل حكمش با مباشر به قتل فرق ميكند. ثانيا علي ـ عليه السلام ـ شخصيتي نبودند كه به خاطر حق شخصي خود در ميان مسلمانان تفرقه ايجاد كند، چون تعقيب شخصيتي با نفوذ مثل اشعث حتماً دو گانگي و اختلاف را در ميان ياران علي ـ عليه السلام ـ ايجاد ميكرد.
اما از نظر فقهي حكم اشخاصي كه اطلاع از موضوع ترور داشتهاند، ولي دخالتي نداشتهاند، به جهت ترك از نهي از منكر مستحق تعزير توسط حاكم شرع هستند و حدّ خاصي ندارند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ارشاد: شيخ مفيد.
2. الفتوح: ابن اعثم كوفي.
3. منتهي الامال: شيخ عباس قمي.
4. سيره عملي و مكارم اخلاقي حضرت علي(ع): سيد هاشم رسولي محلاتي.
5. اخلاق فرزند ابوطالب: احمد صادق اردستاني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابن اعثم كوفي، احمد الفتوح، ترجمه احمد مستوفي، تهران،انتشارات علمي و فرهنگي، ص747.
[2] . كليني، روضةالكافي، تهران، دار الكتب الاسلاميه، ص167.
[3] . مفيد، الارشاد، بيروت، دار المفيد، ص17.
[4] . بلاذري، انساب الاشراف، بيروت، موسسه الاعلمي، ج1، ص97.
[5] . نايف، الخوارج في العصر المولي، دار الطليعه، بيروت، 1994 م، ص 89.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جريان نحوة دفن و محل دفن آن حضرت در منابع تاريخي اينگونه آمده است كه:
پس از شهادت حضرت علي ـ عليه السلام ـ بر اساس وصيتش فرزندان ارجمندش به پا خاستند تا شبانه آن نازنين بدن را غسل دهند و كفن كنند و به خاك سپارند. پس از انجام غسل و كفن به دستور امام حسن ـ عليه السلام ـ جز فرزندان اميرالمؤمنين و شماري از ياران خاص آن حضرت، همه برگشتند و آن تابوت بر دوش جبرئيل و ميكائيل و حسن و حسين ـ عليهما السلام ـ از كوفه دور شد و بر سوي نجف (منطقه غري) رهسپار گرديد.
در نقطه اي از آن سرزمين، جلو تابوت به زمين آمد و فرزندان آن حضرت نيز عقب آن را بر زمين نهادند و امام حسن(ع) همان گونه كه پدر سفارش فرموده بود، بر آن پيكر پاك نماز خواند پس از نماز، تابوت را كنار زدند و با جا به جا كردن خاك، آرامگاهي ساخته و پرداخته يافتند، كه سنگ نوشته اي نشان مي داد كه آن قبر را حضرت نوح ـ عليه السلام ـ براي بنده برگزيده و شايسته خدا، علي ـ عليه السلام ـ آماده ساخته است.
هنگامي كه بر آن شدند تا آن پيكر مقدس را به درون قبر برند نداي منادي را از آسمان شنيدند كه مي گفت: آن بدن پاك را بر زمين پاك نهيد، كه دوست، مشتاق ديدار دوست است.[1]
شيخ مفيد در كتاب «الارشاد» آورده است كه: قبر آنحضرت بنابه وصيّتي كه نموده بود، مخفي ماند تا سقوط دولت بني اميّه كه دشمني و كينه ورزي شديدي نسبت به آنحضرت داشتند و چون قدرت به دست بني عباس افتاد، در زمان امامت امام صادق ـ عليه السلام ـ توسط آن حضرت قبر مطهر جد بزرگوارش آشكار شد.[2]
و به اين جريان شيخ ابو علي طبرسي در كتاب «اعلام الوري بأعلام الهدي» اشاره كرده است.[3] در اينجا دو روايت كه در رابطه با محل دفن آنحضرت وار د شده را ذكر مي كنيم:
1. «ابي عميد» به سند خود مي گويد: شخصي از امام حسين ـ عليه السلام ـ پرسيد: جنازه اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ را در كجا به خاك سپرديد. فرمود: شبانه جنازه را برداشتيم و از جانب مسجد اشعث آن را برديم تا به پشت كوفه كنار «غريين برده» و در آن جا به خاك سپرديم.
2. جابربن يزيد جعفي، گويد از امام باقر ـ عليه السلام ـ پرسيدم جنازه اميرالمومنين ـ عليه السلام ـ در كجا ذفن شد؟ فرمود: پيش از طلوع خورشيد در جانب غريين به خاك سپرده شد و حسن ـ عليه السلام ـ و حسين ـ عليه السلام ـ و محمد حنيفه و زنان علي ـ عليه السلام ـ و عبدالله بن جعفر (برادرزاده علي ـ عليه السلام ـ ) جنازه را در ميان قبر گذاردند.[4]
و اما در مورد اينكه آيا جسد مطهر آن حضرت در ابتداء محل ديگري دفن شد و بعداً به مكان فعلي منتقل شد، بايد ذكر شود كه بدن مبارك آن حضرت طبق روايات وارده از ابتداء در محل فعلي دفن گرديد ولي چنانچه قبلاً اشاره شد براي در امان ماندن از كينه ورزي و اهانت بني اميه نسبت به مرقد مطهر، محل دفن مخفي ماند و فرزندان علي(ع) براي اطمينان بيشتر وقتي صبح شد تابوتي از خانة اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ بيرون آوردند و به مصلاي پشت كوفه بردند و امام حسن ـ عليه السلام ـ جلو رفته و بر آن نماز خواند و آن گاه، تابوت را پشت شتري گذاشتند و به همراه فردي به سوي مدينه روانه كردند.[5]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ارشاد، شيخ مفيد.
2. اعلام الوري، طبرسي.
3. ترجمه فرحه الفري، سيد بن طاوس، ترجمه محمدتقي مجلسي.
4. كشته شدن اميرالمومنين، ابن طقطقي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . قزويني، سيد كاظم، امام علي ـ عليه السلام ـ از ولادت تا شهادت، مترجم علي كرمي، انتشارات دليل ما، چاپ اول، تابستان 1380، ص663 و 664.
[2] . مفيد، الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد، قم، موسسه آل البيت ـ عليه السلام ـ لاحياء التراث، چاپ اول، رجب 1413ه ق، ج اول، ص10.
[3] . طبرسي، اعلام الوري باعلام الهدي، قم، مؤسسه آل البيت ـ عليه السلام ـ لاحياء التراث. چاپ اول، ربيع الاولي 1417 ه ق، ج اول ص312.
[4] . حلي، نگاهي بر زندگي دوازده امام ـ عليهم السلام ـ ترجمه محمد محمدي اشتهاردي، چاپخانة دفتر انتشارات اسلامي، چاپ اول، تابستان 1370، ص 65.
[5] . حسيني مطلق، سيد محمدرضا، شهيد تنها مقتل اميرمؤمنان علي ـ عليه السلام ـ انتشارات پارسايان، چاپ اول، 1381، ص250.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
محراب كلمهاي است، عبري و به صدر مجالس، گفته ميشود، محراب مسجد نيز از اين معنا گرفته شده است، زيرا محراب مسجد در صدر آن قرار ميگيرد. كتاب تاريخ نجف اشرف وحيره مي نويسد: در مسجد جامع كوفه، يك مصلي ميباشد كه ميگويند مصلاي حضرت ابراهيم ـ عليه السلام ـ بوده است و نزديك به آن مصلي در طرف راستِ كسي كه رو به قبله دارد، محرابي است كه گرداگرد آن چوب ساج است و همين محراب حضرت علي ـ عليه السلام ـ است كه در آن، شقي لعين عبدالرحمن بن ملجم، شمشير به سر مبارك آن حضرت زد و اكنون مردم در اين محراب با حال گريه و دعا نماز ميگزارند.[1]
مرحوم عماد زاده نيز بعد از ذكر همين خصوصيات براي محراب مينويسد: ابن بطوطه كه در حدود قرن 7 به كوفه رفته، آثاري را ديده كه اكنون بر آن وضع نيست، بناي مسجد جامع به نقل وي خانة حضرت نوح پيغمبر ـ عليه السلام ـ بود كه، دري پهلوي محراب و مقام حضرت امير ـ عليه السلام ـ داشته است.[2]
از سوي ديگر در كتب لغت، محراب را به كل مسجد نيز اطلاق كردهاند، چنانكه ابن حماد جوهري دربارة آية « فخرج علي قومه من المحراب»[3] گفته، يعني: «من المسجد».[4]
لذا، در اين جا محراب را به معناي مسجد گرفته است، كه اين ميتواند معناي مجازي محراب باشد، كه به علاقة جزء و كل، اسم جزء كه مكان خاصي در مسجد به كل كه تمام مسجد است، اطلاق كرده است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بلاغي، سيد عبد الحجه، تاريخ نجف اشرف و حيره، چاپخانه مظاهري، ط 1368 هـ ، ص 143.
[2] . عماد زاده، تاريخ چهارده معصوم ـ عليهم السلام ـ ، نشرية مكتب قرآن، ط 1374، ص 514.
[3] . آية 11 ، سورة مريم.
[4] . ابن حماد جوهري، بيروت، الصحاح، دار العلم للملايين، ج 1، ص 109.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مرحوم مجلسي به نقل بعضي از مورّخان نوشته است: در آن شب أميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ براي افطار به خانة اُمّكلثوم ـ عليه السّلام ـ رفت، اُمّكلثوم مي گويد: پدرم با يك قرص نان و مقداري نمك افطار كرد، حمد و ثناي خدا را به جا آورد و به نماز ايستاد و پيوسته در حال نماز بود، گاهي از اتاق بيرون ميرفت و به آسمان نگاه ميكرد، سورة «يس» را تا آخر تلاوت كرد، از حركات أميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ در آن شب بوي شهادت و لقاي پروردگار استشمام ميشد، شب از نيمه گذشت بعد از تجديد وضو و پوشيدن لباس از اتاق بيرون رفت و از منزل خارج شد. اُمّكلثوم اضافه ميكند: با مشاهدة اين حالات به حضور برادرم امام حسن ـ عليه السّلام ـ رفتم و جريان را تعريف كردم، امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ حركت كرد و قبل از رسيدن أميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ به مسجد جامع كوفه به آن حضرت رسيد و گفت: هنوز ثلثي از شب باقي مانده است، چرا زود از خانه بيرون آمدهايد ؟
حضرت در جواب فرمود: نور ديدگانم، خوابي ديدهام كه تعبيرآن شهادت من است. امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ خواست كه همراه پدر باشد، حضرت أمير ـ عليه السّلام ـ فرمود: پسرم تو را به حقّي كه به گردنت دارم قَسَم ميدهم كه به خانه برگرد، امام حسن ـ عليه السّلام ـ به خانه برگشت. أميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ به مسجد رفت، چند ركعت نماز خواند، با رسيدن وقت اذان بالاي مأذنه رفت و با صداي بلند اذان گفت، آنگاه به داخل مسجد بازگشت، خفتگان را كه از جملة آنان ابنملجم بود براي اقامة نماز بيدار كرد، سپس به سمت محراب رفت و به نماز ايستاد، همانند عادت هميشگي در نمازهاي فريضه و نافله ركوع و سجده را طول داد ؛ ابنملجم ملعون بلند شد و در مقابل ستوني كه امام ـ عليه السّلام ـ در كنار آن مشغول نماز بود، ايستاد، صبر كرد قرائت و ركوع و سجدة اول نماز امام تمام شد، امام ـ عليه السّلام ـ سر از سجده برداشت، در اين هنگام ابنملجم شمشير را كشيد و بر سر آن حضرت زد.
راوي اضافه ميكند: مردمي كه در مسجد بودند با شنيدن صداي آن حضرت از هر سو به طرف آن بزرگوار دويدند ؛ امام ـ عليه السّلام ـ را مشاهده كردند در حالي كه دستمال خود را روي سر ميبست و خون بر صورت و محاسن او جاري بود و ميفرمود: اين همان وعدهاي است كه خدا و رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ دادهاند.
جبرئيل أمين شهادت أميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ را ميان آسمان و زمين ندا داد.
حسنين ـ عليهما السّلام ـ از منزل بيرون آمده و راه مسجد را در پيش گرفتند، وقتي وارد مسجد شدند جماعتي از مردم ميخواستند حضرت أمير ـ عليه السّلام ـ را سر پا نگه دارند تا نماز صبح را اقامه كند ولي امام ـ عليه السّلام ـ قادر بر ايستادن نبود، {به دستور پدر } امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ جلو ايستاد و فريضة صبح را به جاي آورد و أميرالمؤمنين ـ عليهالسّلام ـ نشسته و با اشاره نماز صبح را اقامه كرد.[1]
نكات زير از روايت فوق قابل استفاده است:
1. امام مجتبي ـ عليهالسّلام ـ خواست همراه حضرت باشد ولي در جهت اطاعت از دستور پدر به خانه برگشت. و البته هنوز وقت نماز صبح همه فرا نرسيده بود.
2. به دلايل زير نمازي كه ضربة شمشير بر سر امام ـ عليه السّلام ـ اصابت كرد فريضة صبح نبوده است:
الف: امام فرادا (تنها) نماز ميخواند.
ب: در نزديكي محلّ نماز امام كسي نبود و مردم در گوشه و كنار مسجد مشغول نماز بودند و با شنيدن صداي امام ـ ـ عليه السّلام ـ به سوي آن حضرت دويدند.
ج: در عبارت فوقالذكر آمده بود: امام ـ عليه السّلام ـ از مأذنه پائين آمد، خفتگان را بيدار كرد و به جانب محراب رفت و به نماز ايستاد. همانگونه كه مي دانيم 2 ركعت نافله نماز صبح قبل از نماز خوانده مي شود.
روشن است كه امام ـ عليه السّلام ـ قبل از اقامة نافله به فريضه مشغول نميشود.
بنابراين نمازي كه در آن نماز، حضرت علي ـ عليه السّلام ـ ضربت خورده، نافله بوده است نه فريضه ؛
مؤيّد اين كلام فرمايش محدّث قمي(ره) در پاورقي منتهيالآمال است، وي چنين گفته است: آنچه از روايات ميشود آن است كه نمازي كه حضرت أمير ـ عليه السّلام ـ در آن ضربت زده شده نافلة فجر بود ه است.[2]
بنابراين علّت عدم حضور امام حسن و امام حسين ـ عليهماالسّلام ـ در حين ضربت خوردن پدر در مسجد جامع كوفه، نرسيدن وقت فريضة صبح بوده است، نه اين كه براي نماز اول وقت و جماعت اهميّت قائل نباشند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. منتهي الامال، ج1، شيخ عباس قمي.
2. علي در محراب شهادت، تقي بينش.
3. شهادت امام علي(ع)، سيد احمد خاتمي.
4. امام بانگ نماز بر لب شهيد مي شود.
5. شهادت اميرالمومنين: علي زماني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مجلسي، محمّدباقر، بحارالأنوار، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ سوم، 1403 هـ ، ج42 ، صص283 - 276 با تلخيص.
[2] . قمي، عباس، منتهيالآمال، قم، مؤسسه انتشارات هجرت، چاپ سيزدهم، زمستان 1378، ج1، ص 329.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام علي ـ عليه السّلام ـ در سي سال پس از رحلت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دو سال آن را در عصر خلافت ابي بكر و ده سال آن را كه مصادف به خلافت عمر بود، سپري كردند. در اين 12 سال نميتوان گفت جنايتي از سوي صحابه و يا خلفا صورت گرفته باشد و حضرت سكوت اختيار كرده باشند.[1]
در عصر ابي بكر و عمر هيچ گونه فسق و ظلمي علني از سوي هيچ كس از بزرگان صحابه و فرزندانشان صورت گرفته بود و تقريبا سنت زمان پيامبر اجرا ميشد و مسلمانان هنوز سنت پيامبر را حفظ كرده بودند و خلفا و بزرگان حكومتي هم كه تقريبا مجري حكومت بودند جرأت هيچ گونه جنايتي و ارتكاب فسقي را به طور علني نداشتند.
علي ـ عليه السّلام ـ هم براي حفظ كيان اسلام و براي زنده نگه داشتن درخت نونهال اسلام سكوت اختيار كردند، و از حق غصب شدة خويش دفاع نكردند حتي راضي به همكاري با خلفا شدند و ابي بكر و عمر هم از راهنماييهاي حضرت علي ـ عليه السّلام ـ بهرهمند ميشدند.[2]
امام ـ عليه السّلام ـ آن جايي كه لازم ميديد، تذكر ميدادند. پس ما در تاريخ جايي سراغ نداريم كه در عصر اين دو خليفه جنايتي صورت گرفته باشد و امام سكوت اختيار كرده باشند.
در عصر عثمان است كه آهسته آهسته عصر جاهليت زنده ميشود و دوباره بني اميه و آنهايي كه رانده شدة پيامبر بودند، روي كار آمدند و به حيف و ميل بيت المال پرداختند و به ناحقّ سرمايههاي زيادي را به دست آوردند كه مسعودي در مروج الذهب ذكر ميكند.
ما شاهد تبعيدها و شكنجهها در اين عصر نسبت به مسلماناني چون ابوذر، عمار و عبدالله بن مسعود و ديگران هستيم.
در عصر عثمان ما شاهد كساني هستيم كه هيچ گونه سنخيّتي با اسلام نداشتند، ولي از طرف عثمان پستهاي كليدي حكومت را دريافته بودند،[3] و داشتند اينها بيت المال را به يغما ميبردند كه حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در خطبهاي از نهج البلاغه بيان ميكنند.
حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در مقابل اين گونه حوادث سكوت اختيار نكردند و از همان روز اول حكومت عثمان ما شاهديم كه امام اعتراض ميكند به عثمان در مسأله عفو عبيدالله بن عمر نسبت به قتل هرمزان و يا در مسأله خلاف سنت پيامبر در موسم حج امام به عثمان اعتراض كردند.[4]
بنابراين علي ـ عليه السّلام ـ در زمان عثمان كه داشت سنتهاي عصر جاهلي زنده ميشد و خليفه دست به اعمالي ميزد كه مخالف با اسلام و وحدت مسلمين بود، اعتراض كردند، و همين اعتراضات حضرت به عثمان بود كه بين آنها كينه و كدورت به وجود آمده بود و عثمان تحمل ديدن حضرت را نداشت و گاه به اشاره يا صراحتاً كينهاش را ابراز ميكرد.[5]
پس نميتوان گفت كه امام به طور كلي در اين بيست و پنج سال حكومت خلفاي ثلاثه سكوت اختيار كردهاند و به صورت منزوي در جامعه بسر بردهاند و در حالي كه شاهد جنايات از سوي خلفا و يا صحابه بودهاند، هيچ گونه عكس العملي از خود نشان ندادهاند.
براي مطالعه بيشتر ميتوانيد به كتب:
1. تحليلي بر مواضع سياسي علي بن ابوطالب پس از رحلت پيامبر تا قتل عثمان تأليف اصغر قائدان؛ 2. كتاب علي و زمامداران، اثر علي محمد مير جليلي مراجعه كنيد.
امام علي ـ عليه السّلام ـ :
«من براي حفظ وحدت امت اسلام ساكت شدم و چونان كسي كه در گلويش استخوان كرده و خوار در چشمش مانده باشد تمام مشكلات را بر جان خريدم...»
(نهج البلاغه، نقل به مضمون خطبة شقشقيه)
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . فؤاد فاروقي، بيست و پنج سال سكوت علي ـ عليه السّلام ـ، نشر عطايي، چ اول، 1362،تهران، صص 34 ـ 35؛ و كتاب زرينكوب، عبدالحسين، بامداد اسلام، صص 160 ـ 161.
[2] . دشتي، محمد، امام علي و مسايل سياسي، نشر مؤسسه امير المؤمنين، چاپ اول، سال 1379، ق، ص 212.
[3] . رفيع پور، حسين، امام علي و خلافت ابيبكر، عمر، عثمان، چ اول، 1337، تهران، صص 56 ـ 57.
[4] . اميني، عبدالحسين، الغدير، ج 6، تهران، 1371، ص 221.
[5] . مسعودي، مروج الذهب، ج 2، چ بيروت، 1411 هجري.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ديدگاه امام علي ـ عليه السّلام ـ در رابطه با خلافت خلفا بر اين پايه بود كه خلفا حق مسلم او را غصب نمودهاند. امّا از روي اجبار و به جهت رعايت مصالحي مهمتر با آنان بيعت نمودند. اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ (پس از رحلت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و غصب خلافت) طبق وصيت و رهنمود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به او، با عدّهاي از پيروانش دست به مبارزه منفي زدند[1]. از اين رو شواهد و ادلّهاي است كه دلالت ميكند آن جناب به هيچ وجه خلافت خلفا را به رسميت نميشناختند، از جمله:
1. امام علي ـ عليه السّلام ـ و گروهي از ياران پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه با او همرأي بودند، در خانة آن حضرت متحصن شده بودند و از بيعت خودداري ميكردند. از اينرو عمر به همراه عدّهاي به سوي خانه فاطمه ـ عليها السّلام ـ رفتند تا متحصّنين را براي بيعت به مسجد آورند امّا افراد متحصّن از خانه خارج نشدند. در اين هنگام عمر هيزم طلب نمود و تهديد كرد كه در صورت تسليم نشدن خانه را با اهلش به آتش خواهد كشيد. بعضي از همراهان عمر به او گفتند: دختر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اين خانه است. گفت: حتي اگر فاطمه ـ عليها السّلام ـ در خانه باشد.
در اين هنگام فاطمه ـ عليها السّلام ـ پشت در آمد و فرمود: جمعيتي را سراغ ندارم كه بدتر از شما باشند، جنازة پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را در ميان ما گذاشتيد و دربارة خلافت تصميم گرفتيد، چرا حكومت خود را بر ما تحميل ميكنيد و خلافت را كه حق ما اهل بيت ـ عليهم السلام ـ است به ما باز نميگردانيد[2].
بعد از تهديد عمر برخي از متحصّنين خارج شدند ولي امام ـ عليه السّلام ـ و گروهي از بني هاشم همچنان مقاومت ورزيدند[3].
عمر از ابوبكر خواست كه از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ و همراهانش بيعت بگيرد. ابوبكر قنفذ (غلام آزاد شدهاش) را فرستاد كه به حضرت علي ـ عليه السّلام ـ بگويد، خليفة رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ تو را فرا خوانده است. حضرت علي ـ عليه السّلام ـ فرمودند: چه قدر زود بر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دروغ بستيد. قنفذ برگشت. آنگاه كه آنان براي بيعت با ابوبكر به آن حضرت اصرار ميكردند، ميفرمود: من به حكومت، از شما سزاوارترم من بيعت نميكنم. اگر چه اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ به جهت مصالح اسلام مجبور شدند با ابوبكر بيعت كنند امّا در هر حال مسلم است كه آن حضرت بلافاصله پس از فوت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بيعت نكرده است.
آنچه نزد مورخين خصوصاً اهل سنت مشهور است اين است كه تا مادامي كه فاطمه ـ عليها السّلام ـ زنده بود، (به مدت شش ماه) علي ـ عليه السّلام ـ با ابوبكر بيعت ننمود[4]. به همين خاطر طبري مينويسد: نه تنها علي ـ عليه السّلام ـ بلكه هيچ يك از بني هاشم مادامي كه فاطمه ـ عليها السّلام ـ زنده بود با ابوبكر بيعت نكردند[5].
بلاذري مينويسد: هنگامي كه ارتداد عرب پيش آمد، عثمان نزد حضرت علي ـ عليه السّلام ـ رفت و گفت: اي پسر عمو، تا وقتي كه تو بيعت نكني كسي براي جنگ با مرتدّين بيرون نخواهد رفت ... و آن قدر از اين مطالب در گوش حضرت علي ـ عليه السّلام ـ زمزمه كرد تا او را نزد ابوبكر برد و حضرت علي ـ عليه السّلام ـ بيعت كرد. و پس از آن مسلمانان به جنگ مرتدّين رفتند[6]».
چنان كه خود اميرالمؤمين ـ عليه السّلام ـ هم در اين رابطه چنين ميفرمايد: مرا جز شتافتن مردم به سوي فلان (ابوبكر) و بيعت كردن با او شگفت زده نكرد. چندي از مداخله دست باز داشتم تا آن كه مشاهده كردم گروهي از اسلام برگشته و ميخواهند با دعوت مردم آئين محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ را از ريشه بر افكند. ترسيدم كه اگر اسلام و اهلش را ياري ندهم در دين رخنهاي ببينم. يا شاهد نابودي آن باشم. كه براي من مصيبت بارتر از، از كف دادن حكومت بر شما باشد[7]».
2. اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ نه تنها خلافت غصب شده را تأييد نكرد بلكه براي احقاق حق خود اقدام نمود، لذا حضرت علي ـ عليه السّلام ـ شبانه حضرت فاطمه ـ عليها السّلام ـ و امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ را به مجالس انصار ميبرد و از آنها ياري ميخواست[8]. انصار در پاسخ ميگفتند: اگر قبل از بيعت با ابوبكر آمده بوديد با شما بيعت ميكرديم[9]. امام ـ عليه السّلام ـ به آنها فرمود: آيا شما ميخواستيد من جنازة رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ را رها ميكردم و براي به دست آوردن خلافت به جنگ و ستيز ميپرداختم. نيز فاطمه ـ عليها السّلام ـ به انصار فرمودند: ابوالحسن آن چه سزاوار بود انجام داد و شما نيز كاري كرديد كه خداوند آن را حساب خواهد كرد[10]. به هر حال امام هر اقدامي را كه جهت احقاق حق خود لازم بود انجام داد ولي به جهت نداشتن ياور و كم بودن ياران واقعياش و حفظ مصالح اسلام، در نهايت؛ راه سكوت را در پيش گرفت.
3. حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در مسئلة شوراي شش نفره هم بعد از انتخاب شدن عثمان، فرمود: اين نخستين بار نيست كه شما عليه ما متّحد شديد. پس من صبر ميكنم كه صبر پسنديده است و از خدا در آن چه پيش آيد ياري ميطلبم ... عبدالرحمن بن عوف به او گفت: راهي را به زيان خود بر مگزين[11]. در حالي كه با اين گفتار به او ياد آوري ميكرد كه خليفه در گذشته دستور قتل مخالفين شورا را صادر كرده است. حضرت علي ـ عليه السّلام ـ پس از بيعت در حالي كه ميگفت: اين نامه هم، به پايان خواهد رسيد، از مسجد بيرون رفت[12]».
ابن عباس به علي ـ عليه السّلام ـ گفت: اي اباالحسن، آخر تو را فريفتند تا بر خلافت عثمان رضايت دادي. امام فرمود: مرا نفريفتند، بلكه ديدم كه همه بر او راضي گشته، نخواستم كه مخالفت با مسلمانان كنم تا فتنه در ميان امت پديد آيد[13].
لذا حضرت ـ عليه السّلام ـ پس از پايان شورا ضمن سخناني فرمود: لأسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن جور الا علي خاصّة.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مواضع سياسي حضرت علي و قبال مخالفين، جلال درخشته.
2. حكومت و سياست، علي اكبر ذاكري.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مسعودي، علي بن حسين، اثبات الوصيه، قم، صدر، 1417، ص146.
[2] .ابن قتيبه، الامامة و السياسة، نجف، دارالاندلس، ج1، ص19؛ طبري، محمد بن جزير، الامم و الملوك، بيروت، روائع التراث العربي، ج 3، ص203، ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، بيروت، دارالجيل، 1407ق، ج2، ص56.
[3] . ابن قتيبه، همان، و عمر رضا كحاله، اعلام النساء، دمشق، مطبع الهاشمي، چاپ دوم، 1378ق، ج 4، ص 114.
[4] . ابن قتيبه، همان، و يعقوبي، تاريخ يعقوبي، قم، مشورات الشريف الرضي، اول ، 1414ق، ج 2،ص 126؛ بلاذري، همان، ج1، ص586؛ ابن ابي الحديد، همان، ج2، ص22.
[5] . طبري، پيشين.
[6] . بلاذري، پيشين، ج 1، ص 586.
[7] . نهج البلاغه، نامة 62.
[8] . ابن قتيبه، پيشين، ج 1، ص 19، و عمر رضا كحّاله، پيشين و ابن ابي الحديد، پيشين، ج 11، ص 14.
[9] . ابن قتيبه، پيشين و ابن ابي الحديد، پيشين، ج 2، ص 47.
[10] . ابن قتيبه، پيشين.
[11] . يوسف/19.
[12] . ابن اثير، الكامل في التاريخ، دارالفكر، ج2، ص223، ابن ابي الحديد، پيشين، ج1، ص65 ـ 63.
[13] . ابن اعثم كوفي، الفتوح، بيروت، دارالندوة الجديده، ج2، ص99.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اكثر علماي اهل سنّت و شيعه اين جمله را نقل كردهاند كه ابوبكر بعد از بيعت مردم با او در ضمن خطبهاي گفت: «اقيلوني فلست بخيركم» يعني مرا رها كنيد زيرا من بهترين شما نيستم. ابن ابي الحديد در مورد اين جمله ابوبكر ميگويد: اين جمله در نزد كثيري از اصحاب ما (معتزله) درست و واقعيت دارد چون بهترين امّت علي ابن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ بود.[1] امّا بعضي از علماي اهل سنّت در مقام توحيد كلام او بر آمدهاند كه اين سخن ابوبكر دلالت بر برتري كسي ديگر ندارد و او به منظور ديگر اين سخن را گفته است.[2]
امّا واقعيت اين است كه بر طبق شواهد ديگري غير از اين جملة صريح وجود دارد كه نشان ميدهد، او خود را در امر خلافت كاملاً مستحق نميدانست و نوعي دو دلي در وجود او نسبت به اين امر وجود داشت به طوري كه در اواخر عمرش ميگويد: سه چيز را ميخواستم از پيامبر سؤال كنم يكي اينكه اي كاش ميپرسيدم امر خلافت پس از او از آن كيست تا اختلاف و نزاع در ميان مسلمانان نميافتاد.[3] مؤيد اين كلام، فرمايش امام علي ـ عليه السّلام ـ در نهجالبلاغه ميباشد كه ميفرمايد: فيا عجبأ !! بينا هو يستقيلها في حياته اذ عقدها لاخر بعد وفاته...[4]، شگفتا با اين كه آن شخص (ابوبكر) در دوران زندگياش انحلال خلافت و سلب آن از خويشتن را ميخواست حال آن را به شخص ديگري (عمر) واگذار گرد.
علماي شيعه در اين مورد حديثي را از امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ نقل كردهاند كه ابوبكر ميخواست خلافت را به امام علي ـ عليه السّلام ـ برگرداند و در خلوتي با امام علي ـ عليه السّلام ـ ملاقات كرد و گفت: يا ابا الحسن سوگند به خدا كه مرا در كار خلافت رغبتي نيست و من خود را شايسته اين كار نميدانستم. امام علي ـ عليه السّلام ـ فرمود: اگر در امر خلافت تو را رغبتي نيست چرا اين امر را قبول كردي؟ تا اينكه امام علي ـ عليه السّلام ـ فرمودند اكنون بگو كه مستحق اين امر كيست و ابوبكر صفاتي را براي مستحق امر خلافت شمار و امام علي ـ عليه السّلام ـ فرمود اي ابوبكر تو را سوگند به خدا اين خصال را در خود ميداني يا در من گفت: در تو يا اباالحسن و سپس ابوبكر براي واگذاري خلافت به امام علي ـ عليه السّلام ـ از او مهلت خواست كه عمر از جريان اين ملاقات آگاه شد و ابوبكر را از اين كار منع كرد.[5]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. كامل بهايي، عمادالدين طبري.
2. تاريخ خلفاء، سيوطي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج17، ص158؛ تاريخ طبري، بيروت، دارالكتب العلميه، ج2، ص 237.
[2] - ابن ابي الحديد، همان منبع، ص 162.
[3] - ابن قتيبه دينوري، الامامة و السباسه، چ مصر، ص18؛ بحارالانوار، ج30، ص 122 و تاريخ طبري، ج2، ص 353.
[4] - نهجالبلاغه، خطبه 3.
[5] - سپهر، محمد تقي، ناسخ التواريخ و تاريخ خلفاء، ج1، ص 120 و تاريخ طبري، ج2، ص 236 با كمي تفاوت.
|
|
|
|
1 2 3 4 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9000 سوال |
:تعداد سوالات |
|
282 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|