|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های امام علی علیه السلام |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين واقعهء دردناك تاريخي قلب هر شيعهاي را به درد ميآورد و باور كردن آن را دشوار ميسازد؛ چرا كه شجاعتهاي آن حضرت در مقاطع حساس زمان حيات رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ مانع از سهولت پذيرش اين حادثه ميشود ولي اهميت به دست آوردن خلافت بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از يك طرف و اهميت بيعت گرفتن خليفه از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ از سوي ديگر و مهمتر از همه صبر اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ براي بقاي زحمات پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و احكام نوراني اسلام، راه را براي پذيرش اين قسمت از تاريخ كه با تلخيهاي فراوان همراه است، هموار ميسازد.
سليم بن قيس در حديثي مفصّل از سلمان فارسي جريان وقايع بعد از وفات رسول خدا را نقل كرده، وي بعد از بيان چگونگي به قدرت رسيدن ابوبكر و بيعت گرفتن او از مردم چنين آورده است:
اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ شبانه با همراهي حضرت زهرا و امام حسين ـ عليه السّلام ـ همه اصحاب را به پذيرش امامت و ولايت خود دعوت كرد؛ و لكن تنها چهار نفر دعوت او را پذيرفتند، آن حضرت با مشاهدة گمراهي مردم و اطاعت آنان از ابوبكر تصميم گرفت در خانه بماند.
روزي عمر به ابوبكر گفت: چرا براي بيعت گرفتن از علي ـ عليه السّلام ـ كسي را به سراغ او نميفرستي؟
ابوبكر گفت: چه كسي را براي اين كار بفرستيم؟
عمر گفت: قنفذ را ميفرستيم چون كه مردي تندخوست.
ابوبكر قنفذ را با عدّهاي به در خانة علي ـ عليه السّلام ـ فرستاد، آنان اجازة ورود خواستند. حضرت به آنان اجازه نداد؛ به مسجد برگشتند و جريان را به ابوبكر و عمر گفتند.
عمر گفت: برگرديد و اگر اجازة ورود ندادند بدون اجازه وارد شويد!
آنان براي بار دوّم آمدند و اجازه خواستند، حضرت فاطمه ـ عليها سلام ـ فرمود: به شما اجازه نميدهم كه بدون اجازه وارد خانة من شويد، قنفذ ماند و همراهيان او برگشتند و كلام حضرت زهرا را به ابوبكر و عمر گفتند، عمر غضبناك شد و گفت ما را با زنان كاري نيست.
آن گاه به عدّهاي دستور داد كه هيزم حمل كرده و خود با آنان به در خانة حضرت آمد و با صداي بلند به نحوي كه اميرالمؤمنين و فاطمه ـ عليهم السلام ـ صداي او را بشنوند گفت: يا علي بايد از خانه بيرون آيي و با خليفة رسول خدا بيعت كني وگرنه خانهات را آتش ميزنم.
حضرت زهرا(س) فرمود: عمر، ما را با تو كاري نيست. عمر گفت: در را باز كن والا خانهتان را به آتش ميكشيم.
فاطمه(س) فرمود: اي عمر، آيا از خدا نميترسي و اراده كردهاي به خانة ما وارد شوي؟
عمر از بازگشت امتناع كرد و خانه را آتش زد، آن گاه وارد شد، فاطمه(س) جلو آمد و صيحه كنان فرمود: «اي پدر، اي رسول خدا» عمر شمشير غلاف كرده خود را به پهلوي حضرت زهرا(س) زد، نالة زهرا بلند شد «يا أبتاه» اما عمر بازيگر تازيانه خود را به بازوي فاطمه(س) زد. فاطمه (س) ندا داد: اي رسول خدا بعد از تو ابوبكر و عمر چه خطاهايي را مرتكب شدند.
اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ با شتاب خود را رسانيد و از كمربند عمر گرفت و خواست او را به قتل برساند، ناگاه به ياد سفارشات رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ افتاد و فرمود: اي عمر قسم به خدايي كه محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ را با نبوت تكريم كرد اگر نبود عهدي را كه آن حضرت با من بسته است به تو ميفهماندم كه نبايد وارد خانة ما ميشدي. در اين هنگام هجوم دسته جمعي به خانة حضرت شد، علي ـ عليه السّلام ـ به طرف شمشير خود رفت ولي آنان زودتر شمشير را برداشتند، علي ـ عليه السّلام ـ را دستگير كرده و ريسماني را به گردن حضرت انداختند. فاطمة زهرا(س) ميان علي ـ عليه السّلام ـ و آنان حايل شد، اينجا بود كه قنفذ تازيانهاي را به بازوي فاطمه(س) زد كه اثر آن تا زمان شهادت آن بانو باقي ماند، پس كشان كشان علي ـ عليه السّلام ـ را به مجلس ابوبكر بردند.[1]
با روايت فوق دو مطلب روشن مي شود:
1. خليفة اول با همفكري و همدستي عمر براي استحكام پايههاي خلافت خود حاضر شد شخصيت و فضائل اهلبيت ـ عليهم السلام ـ خصوصاً حضرت علي و زهرا ـ عليهما السلام ـ را ناديده بگيرد و خطاهايي را كه هرگز در تاريخ اسلام فراموش شدني نيست مرتكب شود.
2. علي ـ عليه السّلام ـ كه در غزوات مختلف شجاعتش به منصه ظهور رسيده بود، در مسئلة خلافت صبر خود را براي بقاي اسلام ناب به نمايش گذاشت و خود به عمر فرمود: اگر نبود عهدي را كه محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ با من بسته است به تو ميفهماندم كه نبايد وارد خانه ما ميشدي.
شاهد ديگر بر اين مدعا بيان آن حضرت در خطبة شقشقيه است: هان! به خدا سوگند پسر ابوقحافه جامة خلافت را پوشيد و ميدانست آن محوري كه اين دستگاه بايد بر گِرد آن بچرخد من هستم. سرچشمههاي علم و فضيلت از كوهسار شخصيت من سرازير ميشود و پرنده از پريدن به قلّهام گريزان (كنايه از اينكه انديشة بشري از رسيدن به قلة عظمت علمي و معنوي من عاجز است). وقتي چنين شد دامن از خلافت برچيدم و پهلو از آن كشيدم. در اين انديشه بودم كه چه كنم؟ با دست تنها به ستيز برخيزم يا بر اين مصيبت بزرگ و تاريك صبر كنم؟ بلايي كه پيران در آن فرسوده و خردسالان پير شوند، بلايي كه به واسطه آن ديندار تا زمان ديدار پروردگار خود در چنگال رنج اسير خواهد بود. سرانجام صبر را ترجيح داده، پس صبر كردم در حالي كه ديده از خار غم خسته و آوا در گلو شكسته بود، ميراثم ربودة اين و آن و من بدان نگران، تا آنكه اولي راهي را كه بايد در پيش گرفت و ديگري را جانشين خويش گرفت.[2]
آري در آن زمان مهمترين چيزي كه براي مسلمانان و حفظ دين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ضروري مينمود اتحاد و همبستگي بين مسلمانان بود چون از يك طرف خطر دشمنان خارج از عربستان مخصوصاً روميان منافع مسلمانان را شديداً تحديد ميكرد و از طرف ديگر ظهور مدعيان دروغين نبوت و خروج آنها از دين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ براي منافع اساسي اسلام خطرساز بودند. در اين اوضاع آشفته مسلمانان، اگر علي ـ عليه السّلام ـ هم دست به شمشير مي برد و عدّهاي را دور خود جمع مي كرد و دو دستگي در ميان مسلمانان ايجاد ميكرد، هم از طرف دشمنان داخلي و هم خارجي منافع مسلمانان تهديد ميشد و از اين اوضاع سوء استفاده ميكردند و مسلمانان و معارف اسلام و قرآن را از بين ميبردند. به همين خاطر علي ـ عليه السّلام ـ منافع و حق مسلم خود را فداي منافع عمومي مسلمانان نمود و صبر را بر قيام ترجيح داد.[3]
بنابراين هيچ منافاتي ميان شجاعت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ و آنچه كه در تاريخ اسلام بعد از وفات پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پيش آمده، وجود ندارد، چرا كه آن حضرت شجاعت خود را فداي زحمات رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كرده و همه حوادث ناگوار را در مقابل بقاي اسلام ناب محمدي ـ صلّي الله عليه و آله ـ به جان خريده است.
اما و مورد سند حديث گفتي است؟
اغلب كساني كه اين واقعه را آوردهاند، از سليم بن قيس و كتاب او نقل كردهاند؛ بعضي از صاحب نظران در علم رجال به شخصيت سليم و كتاب او خدشههايي وارد كردهاند، ولي، عبارتهايي كه در تعبير سليم و كتابش رسيده صحت مطالب كتاب و شخصيت سليم را ثابت ميكند.
حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ در اين زمينه فرموده است: هر كس از شيعيان و دوستان ما كتاب سليم بن قيس را نداشته باشد، از علوم ما بيبهره است. كتاب سليم ابجد شيعه و سرّي از اسرار آل محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ است.[4]
أبان بن أبي عياش كتاب سليم را در محضر حضرت زين العابدين ـ عليه السّلام ـ قرائت كرد، آن حضرت فرمود: خدا سليم را رحمت كند، او راست گفت، اين حديثي است كه آن را ميشناسيم.[5] برقي دربارة شخصيت سليم آورده است: «من الأولياء من أصحاب أميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ » يعني: سليم بن قيس از اوليا و بزرگان صحابة اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ است.»[6]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. المبعث و المغازي، تاليفژ ابن بن عثمان.
2. حيات فكري و سياسي امام شيعه، تاليف رسول جعفريان.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . الهلالي، العامري، سليم بن قيس، كتاب سليم بن قيس الهلالي، قم، نشر الهادي، چاپ اول، 1415 هـ . ق، جزء 2، ـ صلي الله عليه و آله ـ 587 ـ 580؛ الطبرسي، احمد بن علي بن ابيطالب، الاحتجاج، انتشارات اسوه، التابعة لمنظمه الاوقاف والشئون الخيرية، باقري، قم، 1413 هـ ق، چاپ اول، ـ صلي الله عليه و آله ـ 213 ـ 203، به نقل از سليم بن قيس.
[2] . نهجالبلاغه، ترجمة دكتر سيد جعفر شهيدي، انتشارات علمي و فرهنگي تهران، چاپ هفدهم، 1379 هـ . ش، ص10 ـ 9.
[3] . ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، تهران، دارالجبل، ج1، صهيونيزم 308، ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبين منشورات شريف رضي، صهيونيزم 65، تاريخ يعقوبي، 240، صهيونيزم 126، محرمي، تاريخ تشيع، صهيونيزم 59.
[4] . سليم بن قيس الهلالي، همان، جزء 1، ص 94.
[5] . الخوئي، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، قم، منشورات مدينه العلم، چاپ چهارم، 1409 هـ . ق، ج 8، ص 218.
[6] . همان، ص 217.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حضرت علي ـ عليه السّلام ـ پس از رحلت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در رابطه با مسئله رهبري در دو راهي سرنوشتساز قرار گرفتند. ايشان يا ميبايست با كمك رجال خاندان رسالت و علاقهمندان راستين خويش كه حكومت جديد را مشروع و قانوني نميدانستند، بپاخيزد و با توسل به قدرت، خلافت و حكومت را باز پس بگيرد كند و يا آن كه وضع موجود را تحمل كرده و در حدود امكان به حل مشكلات و انجام وظائف خود بپردازد.
امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در خطبه شقشقيه از اين دو راهي دشوار و حساس و رمز انتخاب راه دوم چنين ياد ميكند: من رداي خلافت را رها ساختم، و دامن خود را از آن در پيچيدم (و كنار رفتم)، در حالي كه در اين انديشه فرو رفته بودم كه آيا دست تنها (بدون ياور) بپاخيزم (و حق خود و مردم را بگيرم) و يا در اين محيط پرخفقان و ظلمتي كه پديد آوردهاند، صبر كنم؟ محيطي كه پيران را فرسوده، جوانان را پير و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگي به رنج وا ميدارد. عاقبت ديدم بردباري و صبر، به عقل و خرد نزديكتر است، لذا شكيبايي ورزيدم، ولي به كسي ميماندم كه خار در چشم و استخوان در گلو دارد، با چشم خود ميديدم ميراثم را به غارت ميبرند![1]
حضرت امير ـ عليه السّلام ـ بردباري و صبر در مقابل مسئله رهبري را به عقل و خرد نزديكتر ميداند. بديهي است سكوت به معناي عدم قيام در مقابل ابوبكر است و گرنه همه ميدانستند كه رهبري و حكومت ظاهري بر مسلمين هم چون حكومت باطني و ولايت تنها حق علي ـ عليه السّلام ـ است و تنها از عهده ايشان بر ميآيد.
حال بايد ديد چه عواملي باعث شد كه حضرت امير صبر و بردباري در مقابل اين مسئله را به عقل نزديكتر بداند. البته ما از درك كامل شرايط آن زمان عاجزيم، ليكن آنچه قابل درك است وجود پنج عامل مهم است:
اول. پرهيز از اختلاف
اگر امام با توسل به قدرت و قيام مسلحانه درصدد قبضة حكومت و خلافت بر ميآمد، بسياري از عزيزان خود را كه از جان و دل به امامت و رهبري او معتقد بودند، از دست ميداد. علاوه بر اين گروه بسياري از صحابة پيامبر كه به خلافت امام راضي نبودند، كشته ميشدند. اين گروه، هر چند در مسئله رهبري در نقطة مقابل امام موضع گرفته بودند و روي كينهها و عقدههايي كه داشتند، راضي نبودند زمام امور در دست علي ـ عليه السّلام ـ قرار بگيرد، ولي در امور ديگر اختلافي با امام نداشتند، و با كشته شدن اين عده كه به هر حال قدرتي در برابر شرك و بتپرستي و مسيحيگري و يهوديگري به شمار ميرفتند، قدرت مسلمانان در مركز به ضعف ميگراييد.
دوم: خطر مرتدان
عامل دوم خطر مرتدان و قبايلي بود كه در سال هاي آخر عمر پيامبر مسلمان شده بودند و چون خبر رحلت پيامبر را شنيدند به دليل آن كه هنوز آموزش هاي لازم اسلامي را نديده بودند، پرچم ارتداد برداشته و به سمت بتپرستي بازگشتند. امام علي ـ عليه السّلام ـ در يكي از نامههاي خود كه به مردم مصر نوشته است به اين نكته اشاره ميكنند و ميفرمايند: به خدا سوگند هرگز فكر نميكردم و به خاطرم خطور نميكرد كه عرب بعد از پيامبر، امر امامت و رهبري را از اهل بيت او بگردانند و خلافت را از من دور سازند! تنها چيزي كه مرا ناراحت كرد، اجتماع مردم در اطراف فلاني (ابوبكر) بود كه با او بيعت كنند. (وقتي كه چنين وضعي پيش آمد) دست نگه داشتم تا اين كه با چشم خود ديدم گروهي از اسلام بازگشته و ميخواهند دين محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ را نابود كنند. (در اين جا بود) كه ترسيدم اگر اسلام و اهلش را ياري نكنم بايد شاهد نابودي و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براي من از محروم شدن از خلافت و حكومت بر شما بزرگتر بود، چرا كه اين بهرة دوران چند روزة دنيا است كه زائل و تمام ميشود، همان طور كه سراب تمام ميشود و يا ابرها از هم ميپاشند، پس در اين پيش آمدها بپا خاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پابرجا و محكم گرديد.»[2]
و در جايي ديگر در روزهاي نخستين زمامداري خود ميفرمايند:
«هان اي مردم! آگاه باشيد روزي كه پيامبر گرامي از ميان ما رخت بربست، فكر ميكرديم كسي با ما دربارة حكومتي كه او پي افكنده بود، نزاع و رقابت نميكند، و به حق ما چشم طمع نميدوزد زيرا ما وارث و ولي و عترت او بوديم. امّا برخلاف انتظار، گروهي از قوم ما به حق ما تجاوز كرده و خلافت را از ما سلب كردند و حكومت به دست ديگران افتاد.
... به خدا سوگند اگر ترس از ايجاد شكاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود و بيم آن نميرفت كه بار ديگر كفر و بتپرستي به سرزمين اسلام بازگردد و اسلام محو و نابود شود، با آنان به گونه ديگري رفتار ميكرديم.»[3]
عامل سوم: خطر مدعيان نبوّت
عامل سوم مدعيان نبوت و پيامبران دروغين مانند «مُسَيلمه»، «طُلَيعَه»، «سَباح» بودند كه در صحنه ظاهر شده و هر كدام طرفداران و نيروهايي دور خود گرد آورده بودند و قصد حمله به مدينه را داشتند كه با همكاري و اتحاد مسلمانان شكست خوردند.
عامل چهارم: خطر حمله روميان
خطر حملة احتمالي روميان نيز ماية نگراني ديگري براي جبهة مسلمين بود، زيرا تا آن زمان مسلمانان سه بار، با روميان رو در رو درگير شده بودند، آنان مسلمانان را براي خود خطري جدي تلقّي ميكردند و در پي فرصتي بودند كه به مركز اسلام حمله كنند.
عامل پنجم: حفظ عترت
حفظ عترت پيامبر كه وارثان اصلي پيامبر و حاميان راستين دين بودند، آنان همتاي قرآن، دومين يادگار گرانبهاي پيامبر و مفسران شريعت بودند و اسلام ناب و اصيل را پس از پيامبر به مردم نشان دادند، نابودي آنان ضربهاي جبرانناپذير بود. امير مؤمنان ميفرمايد: «... پس انديشه كردم، ديدم در آن هنگام به غير از اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ خود ياوري ندارم، راضي نشدم كه آنها كشته شوند.»[4]
حال كاملاً مشخص است كه سكوت حضرت امير ـ عليه السّلام ـ (البته به معناي عدم قيام در مقابل ابوبكر) معلول چه علت هايي است، حضرت امير در طي اين 25 سال چشم پر از خار و خاشاك خود را بسته و با گلوي استخوان گير كرده خود تلخي حوادث و وقايع روزگار را به جان خريد، امّا به نفع مصلحت دين به اتمام رساند، تحمل رنج و درد حضرت امير ـ عليه السّلام ـ و سكوت ايشان مهمترين عامل در حفظ اسلام در آن دوران بوده است. از اين رو بايد گفت سكوت ايشان نه تنها بيعت و موافقت با خلافت ابوبكر و عثمان نبوده، بلكه سكوت ايشان نشانة شناخت درست شرايط زماني و در نظر گرفتن مصلحت اسلام بوده است. و همان طور كه روشن است ايشان خلافت عمر و ابوبكر را ظلم به مردم مي دانستند و هيچ گاه با اين ظلم موافق نبودند بلكه به جهت دفع مفاسد بيشتر سكوت نمودند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. حكومت و سياست، تاليف، علي اكبر ذاكري.
2. امام علي بن ابي طالب، تاليف، عبدالفتاح عبدالمقصود، ترجمه سيد محمود طالقاني، جلد اول.
3. تاريخ ولايت در نيم قرن اول، تاليف، حسين ذاكر خطير.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نهج البلاغه، ترجمه، دشتي، محمد، خطبه 3.
[2] . نهج البلاغه، دشتي، محمد، نامه 62.
[3] . شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، تصحيح: محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، دار احياء التراث العربيه، چ اول، 1378ه ق، ج1، ص307.
[4] . نهج البلاغه، محمد دشتي، خطبه 26.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در حديثي خود حضرت امير ـ عليه السّلام ـ اين سه گروه را چنين وصف ميكند: «من مأمور شدهام كه با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگ كنم، و مأموريت خود را انجام دادم. ناكثين همان اهل بصره و جز آنها از ياران جمل بودند، و مارقين همان خوارج بودند و قاسطين اهل شام و جز آنها از هواخواهان معاويهاند.»[1]
در جاي ديگر امام اصحاب معاويه را اهل «بغي» و ياران جمل را اهل «نكث» و خوارج را «اهل فساد» ميخواند: آگاه باشيد كه خداوند مرا به جنگ با اهل ستم و پيمان شكني و فساد در زمين فرمان داد.[2] همچنين امام در برخي از اظهارات خود، اصحاب معاويه يا همان قاسطين را فاسق خوانده است: «چون به امر حكومت برخاستم، گروهي پيمان شكني كردند و گروهي از دين خارج شدند و ديگراني هم فاسق شدند.»[3] بعد از اين كه تعريف اين سه گروه از زبان خود حضرت ـ عليه السّلام ـ معلوم شد، سراغ سنت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميرويم تا ببينيم حضرت رسول راجع به اين سه گروه و نسبت آنها با حضرت علي ـ عليه السّلام ـ چه ميفرمايند. پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ جنگ امام با سه گروه ناكثين، قاسطين و مارقين را پيش بيني كرده و طبق روايات معتبر و متعدد، اين حوادث را پيشاپيش به علي ـ عليه السّلام ـ خبر داده بود و حقانيت علي ـ عليه السّلام ـ را در اين فتنهها يادآور شده و مسلمانان را از مخالفت ودشمني با او برحذر داشته بود. در اين باره روايات بسياري، هم از طريق شيعه و هم از طريق اهل سنت، وارد شده است كه ميتوان آنها را به پنج دسته تقسيم كرد:
1. رواياتي كه در آنها پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مسلمانان را از جنگ و ستيز با علي ـ عليه السّلام ـ برحذر داشته و دشمني و جنگ با او را دشمني با خدا و پيامبر خوانده بود؛ از جمله: «حربُ عليٍّ حربُ الله و سلمُ عليٍّ سلمُ الله»؛[4] يعني جنگ با علي، جنگ با خدا و صلح با علي، صلح با خدا است. و نيز آن حضرت فرمود: «يا عليُ حربكَ حربي و يسلْمُكَ سِلْمي»؛[5] پيامبر خدا فرمود: اي علي جنگ تو جنگ من و صلح تو، صلح من است. اين مضمون با تعبيرهاي گوناگون و با اسناد متعدد، از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده است.[6]
2. رواياتي كه پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از وقوع فتنههاي پس از خود خبر داده و علي ـ عليه السّلام ـ را به مقابله با آنها مأمور كرده است. در روايتي، پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از وقوع فتنهها و ظهور انحرافها در ميان امت خود خبر داد. علي ـ عليه السّلام ـ از او پرسيد: در آن هنگام با آنان به جرم ارتداد مقابله كنم، يا به جرم فتنه؟ پيامبر فرمود: فتنه.[7] در روايت ديگري، جابر بن عبدالله انصاري گفت: در حجةالوداع در منا نزديكترين شخص به پيامبر بودم كه فرمود: شما را چنين نيابم كه پس از من بازگشته و كافر شدهايد و بعضي از شما گردن بعضي را ميزند! به خدا سوگند كه اگر چنين كنيد، مرا در لشكري خواهيد ديد كه با شما ميجنگد. سپس به پشت سر خود برگشت و گفت: علي را، علي را، علي را (سه مرتبه). ديديم كه جبرئيل به او اشاره كرد. به دنبال آن، اين آيه نازل شد: «فإمّا تذهبنّ بكَ فإنّا منهُم مُنتقمُون»؛[8] اگر تو را از ميان آنان ببريم، به حتم از آنان انتقام ميگيريم. اين مضمون نيز با تعبيرهاي گوناگون و با اسناد متعدد وارد شده است.[9]
3. رواياتي كه در آنها پيامبر دشمنان و خروج كنندگان بر علي ـ عليه السّلام ـ را ، گروه ستمگر (فئةٌ باغيه) معرفي كرده و بر حقانيت علي ـ عليه السّلام ـ درجنگ با آنها صحه گذاشته است: «يا عليُّ ستقاتلُكَ الفئةُ الباغيَةُ و انتَ علي الحقّ، فمن لم ينصُركَ يومئذٍ فليسَ منّي»؛[10] يا علي به زودي گروه ستمگر با تو ميجنگند در حالي كه تو بر حق هستي. پس هركس در آن روز تو را ياري نكند، از من نيست.
4. گروه چهارم رواياتي است كه در آنها پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از جنگ علي ـ عليه السّلام ـ براي «تأويل» قرآن خبر داده است. «انّه قال لعليّ ـ عليه السّلام ـ : تقاتلُ يا عليّ علي تأويل القرآن كما قاتلتُ علي تنزيله»؛[11] يا علي تو بر اساس تأويل قرآن ميجنگي، آن سان كه من براي تنزيل آن جنگيدم.
5. رواياتي كه در آنها پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ به صراحت از سه گروه نام ميبرد كه در آينده با علي خواهند جنگيد. در روزي پيامبرخدا به منزل ام سلمه آمد و در آن حال علي ـ عليه السّلام ـ نيز وارد شد. پيامبر به ام سلمه فرمود: اي ام سلمه، به خدا سوگند كه اين شخص كشندة قاسطين، ناكثين و مارقين است.[12] و علي ـ عليه السّلام ـ فرمود: پيامبر خدا جنگ با ناكثين، مارقين و قاسطين را به من فرمان داده است.[13]
اين مضمون به گونههاي مختلف و با اسناد فراوان در كتب شيعه و سني نقل شده است و برخي از اين روايات، جزئيات بيشتري از اين جنگها را باز ميگويد.[14] و علاوه بر اين مضامين، در برخي از روايات از معاويه به عنوان رئيس گروه قاسطين نام برده شده و پيامبر دستور داده است كه هر گاه معاويه را بر منبر من ديديد، او را بكشيد.[15]
علاوه بر اين روايات ذكر شده كه نشان ميدهد اين گروه بر ابوالائمه خروج كرد، و موجبات عقب ماندگي مسلمين را فراهم كردند؛ نوادگان همين قاسطين بعداً پسر امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ را در صحراي كربلا شهيد كردند و هر كدام از بنياميه در نوع خود يكي از ائمة هداة را زنداني كرده و با آنها دشمني ورزيدهاند.
براي مطالعه بيشتر
1، مجموعه آثار شهيد مطهري و دانشنامة امام علي، ج 9، توصيه ميشود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . البدايه و النهايه، ابن كثير، ج 7، ص 305؛ دعائم الاسلام،قاضي نعمان، ج 1، ص 388.
[2] . نهج البلاغه، خطبه 192.
[3] . همان، خطبه 3.
[4] . طبري، عماد الدين، بشارة المصطفي، ص 44؛ علامه مجلسي، بحار الانوار، ج 38، ص 95.
[5] . طوسي، الامالي، ص 62.
[6] . قاضي نعمان، شرح الاخبار، ج 1، ص 216؛ كنز الفوائد، كراجكي، ص 281؛ عمدة عيون صحاح الاخبار، ابن بطريق، ص 214؛ الغارات، ابن هلال ثقفي، ج 1، ص 62؛ طبري، عماد الدين، بشارة المصطفي، ص 218؛ علامه مجلسي، بحار الانوار، ج 26، ص 349.
[7] . كنز العمال، متقي هندي، ج 16، ص 196؛ نهج البلاغه، خطبه 156.
[8] . زخرف، 41.
[9] . ر.ك: حسكاني، شواهد التنزيل، ج 2، ص 216؛ الافصاح، شيخ مفيد، ص 135؛ شيخ طوسي، الامالي، ص 363؛ الاحتجاج، طبرسي، ج 1، ص 291؛ مناقب آل ابيطالب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 19؛ عمدة عيون صحاح الاخبار، ابن بطريق، ص 354؛ ينابيع الموده، قندوزي، ج 1، ص 293.
[10] . علامه اميني، الغدير، ج 3، ص 153؛ به نقل از: ابن عساكر، سيوطي و زرقاني، متقي هندي، كنز العمال، ج 11، ص 613؛ صالي شامي، سبل الهدي و الرشاد، ج 11، ص296.
[11] . الايضاح، فضل بن شاذان، ص 451؛ شرح الاخبار، قاضي نعمان، ج 15، ص 321؛ الارشاد، شيخ مفيد، ج 1، ص 180؛ مناقب آل ابيطالب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 244؛ نسائي، السنن الكبري، ج 5، ص 154؛ البدايه و النهايه، ابن كثير، ج 6، ص 243؛ المسند، ابويعلي، ج 2، ص 341؛ طبري، محب الدين، ذخائر العقبي، ص 776.
[12] . كشف الغمه، اربلي، ج 1، ص 126؛ طبري، محب الدين، الرياض النضره، ج 3، ص 522.
[13] . تاريخ بغداد، خطيب بغدادي، ج 8، ص 340؛ بحار الانوار، مجلسي، ج 44، ص 34.
[14] . ر.ك: شرح الاخبار، قاضي نعمان، ج 2، ص 522؛ المناقب، خوارزمي، ص 194؛ طبري، محب الدين، ذخائر العقبي، ص 110؛ بشارة المصطفي، طبري، عمادالدين، ص 138؛ كشف الغمه، اربلي، ج 1، ص 124؛ بحار الانوار، مجلسي، ج 37، ص 337؛ كنز العمال، متقي هندي، ج 13، ص 110.
[15] . تهذيب التهذيب، ابن حجر، ج 1، ص 94؛ وقعة صفين، نصر بن مزاحم، ص 22.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ در سال چهلم هجرت، پس از چهارسال و چند ماه حكومت، در سنّ شصت و سه سالگي در شب نوزده رمضان المبارك به دست اشقي الاشقياء، ابن ملجم مرادي (لعنة الله عليه) فرق مباركش شكافته شد و در شب بيست و يكم همان ماه شهيد گرديد و به ملكوت اعلي عروج فرمود.
شيخ مفيد (ره) چنين مينويسد:
«فردي از حمدان ابن ملجم را تعقيب كرد، قطيفهاي كه در دست داشت بر روي او انداخت، بعد او را به زمين زد و شمشيرش را گرفت و او را به محضر اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ آورد،[1] چون ابن ملجم (لعنة الله عليه) را پيش امام آوردند، امام به او نگاه كرد و فرمود: «النّفس بالنّفس» اگر من از دنيا رحلت كردم او را بكشيد، چنانچه مرا كشت و اگر زنده ماندم خود دربارة او فكري خواهم كرد... اگر زنده ماندم خودم ميدانم با او چگونه معامله كنم و اگر در گذشتم با قاتل من چنان كنيد كه با كشندة پيغمبران مينمودند يعني او را بكشيد و سپس بدن او را بسوزانيد.»[2]
نيز شيخ عباس قمي مينويسد:
«علي ـ عليه السّلام ـ به امام حسن ـ عليه السّلام ـ فرمود: اي پسر با اسير خود مدارا كن... اگر من از دنيا رفتم قصاص كن او را بكش... و اگر زنده ماندم من خود داناترم كه با او چه كار كنم و من اولي ميباشم به عفو كردن چه ما اهل بيتي هستيم كه با گناه كار در حقّ ما، جز به عفو و كرم رفتار ديگر ننمائيم...».[3]
نتيجه اينكه: نميتوان به طور صريح قضاوت كرد و اين به خاطر عدم نقل قولي از علي ـ عليه السّلام ـ در كتاب «ارشاد» و كتاب «علي از زبان علي» و امثال آن است و لكن با توجه به آنچه از علي ـ عليه السّلام ـ در كتاب «منتهي الامال» نقل شده، ميتوان گفت كه اگر ايشان زنده ميماندند با توجه به قول مذكور ابن ملجم ملعون را ميبخشيد و قصاص نميكردند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. علي كيست؟ محمد حسين غروي اصفهاني(كمپاني).
2. الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه شيخ محمدباقر ساعدي، كتابفروشي اسلاميه.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . درباره گرفتن ابن ملجم ملعون قول ديگري هست كه او را حذيفه در كوچههاي كوفه گرفت. ر: ك. بحار الانوار.
[2] . مفيد، الارشاد، ترجمة شيخ محمد باقر ساعدي خراساني، انتشارات كتابفروشي اسلاميه، 1364 هـ .ش، فصل 5، ص 24 و 25.
[3] . قمي، عباس، منتهي الامال، قم، انتشارات هجرت، چاپ سيزدهم، زمستان 1378 ش، ج 1، ص 333.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اشعث بن قيس بن معدي كرب، مكنّي به ابو محمّد، در سال دهم هجرت همراه با گروهي از قبيله كنده كه او رياست آنها را بر عهده داشت بر به خدمت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ وارد شد و اسلام آورد، بعدها در زمان خلافت ابوبكر مرتد شد. مسلمانان او را اسير كردند پس ابوبكر خواهر خود، ام فروة را به ازدواج او در آورد. پس از خلافت عمر، اشعث با سعد بن ابي وقاص به عراق رفت و در جنگ قادسيه، مدائن، جلولاء و نهاوند حضور داشت و خانهاي در كوفه در ميان قبيله كنده بنا كرد و در آن سكونت نمود،[1] وي در زمان خلافت عثمان كارگزار او در آذربايجان بود و عثمان هر سال صد هزار درهم از خراج آذربايجان را به او ميبخشيد.[2]
امّا اين كه، چرا امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ او را از حاكميت آذربايجان عزل كرد، دو علت مهم و اساسي در كار او بود كه علي ـ عليه السّلام ـ آنها را در كارگزاران خود نميپسنديد؛
1ـ وقتي او از طرف عثمان والي آذربايجان گرديد، در مصرف اموال مسلمين براي خود محدوديتي قائل نبود.[3]
روشن است كه علي ـ عليه السّلام ـ چنين كارهاي افراطي را در كارگزاران خود نميتواند تحمل كند و خود اشعث بن قيس نيز خصوصيات اخلاقي و رفتاري علي ـ عليه السّلام ـ را ميدانست و به همين دليل وقتي مردم بعد از قتل عثمان با علي ـ عليه السّلام ـ بيعت كردند، وي رضايت و بيعت خود را از خلافت علي ـ عليه السّلام ـ اعلام نكرد، و حضرت چون از اعمال و افكار او اطلاع داشت، نامهاي توسط زياد بن مرحب حمداني براي اشعث فرستاد كه در آن چنين آمده است:
«فلو لا هَناتْ كُنَّ منك كنت المقدم في هذا الامر قبل الناس و لعل آخر امرك يُحمد اوله و بعضه بعضاً اِن اتقيت الله ... و اعْلم انَّ عَمَلك ليس لك بطمعه و لكلّه في عنقك امانة مسترعاً لمن فوقك ليس لك اَن تفتات في رعيّه و لا تخاطر الّا بوثيقة و في يدك مال الله و انت من خزانه حتي تسلّمه اليَّ[4]؛ اما بعد، اگر سستيهايي در تو رخ نميداد پيش از ديگران در اين امر اقدام ميكردي و شايد آخر كارت، باعث جبران اول آن بگردد و بعضي از آن بعضي ديگر را جبران كند اگر از خدا پروا داشته باشي ... و بدان كه حكومت، طعمهاي براي رزق و خوراك تو نيست بلكه آن امانت و سپردهاي در گردن تو است، و تو نگهباني نسبت به كسي كه بالاتر از تو است تو را نميرسد كه در كار رعيت به ميل خود رفتار نمايي و متوجه كار بزرگي شوي مگر به اعتماد امر و فرماني كه به تو رسيده باشد و در دستهاي توست مال و دارايي خداوند و تو خزانه دار اموال خدا هستي تا آنها را به من تسليم نمايي.»
2ـ علت ديگر عزل اشعث از سوي امير مؤمنان علي ـ عليه السّلام ـ ، اين بود كه وي شخصي خائن و منافق بود؛ ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه مينويسد: اشعث در زمان خلافت علي ـ عليه السّلام ـ جزو منافقين بود و نقش او در ميان اصحاب امير المؤمنين مانند نقش عبد الله بن اُبي در ميان اصحاب رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بود، در زمان خلافت حضرت امير ـ عليه السّلام ـ ، هر توطئه و اضطراب و خيانتي كه به وجود ميآمد منشاء آن اشعث بود.[5] خيانت و نفاق اشعث از اينجا ظاهر ميشود كه وقتي حضرت علي ـ عليه السّلام ـ نامهاي از طريق زياد بن مرحب به وي فرستاد، چون مرحب نامه علي ـ عليه السّلام ـ را قرائت نمود، اشعث بن قيس برخاست و پس از حمد و ثناي خدا گفت: اي مردم! همانا امير مؤمنان ـ عثمان ـ مرا والي آذربايجان كرد و پس از آن كشته شد ولي آن سرزمين همچنان در دست من قرار دارد، مردم با علي ـ عليه السّلام ـ بيعت كردند و ما از او اطاعت ميكنيم؛ همانگونه كه از خلفاي پيشين اطاعت كرديم، ماجراي او با طلحه و زبير را ميدانيد و علي ـ عليه السّلام ـ بر آن چه كه در اين ماجرا بر ما و شما پنهان مانده، امين است. هنگامي كه اشعث به منزل رسيد، ياران خود را فراخواند و گفت: نامه علي ـ عليه السّلام ـ مرا بيمناك كرده است، او ميخواهد اموال آذربايجان را از من بستاند و من ميخواهم به معاويه بپيوندم، يارانش گفتند: مرگ براي تو زيبندهتر از رفتن به سوي معاويه است، آيا شهر و عشيرهات را رها ميكني و راهي شام ميشوي؟ اشعث از شنيدن اين سخنان شرمگين شد.[6]
وقتي اين سخنان اشعث به كوفه رسيد، امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ طي نامهاي كه توسط حجر بن عدي از افراد قبيله اشعث فرستاد و او را توبيخ كرد و دستور داد كه به كوفه بيايد متن نامه حضرت چنين است: امّا بعد فانَّما غرّك من نفسك و جرّأك علي اخرِكَ إملاءُ الله لَكَ إذ ما ذِلْت قديماً تأكُلُ رِزْقَهُ و تُلْحدُ في آياته وتسْتَمتعُ بخلاقك و تَذهبَ بحسناتك الي يومك هذا، فاذا أتاك رسولي بكتابي هذا فأقبل و احْمل ما قَبِلكُ من مال المسلمين إن شاء الله؛[7] امّا بعد، تنها چيزي كه تو را از جانب نفست مغرور ساخته و بر ديگران جرأت داده، مهلت خدا به تو است؛ زيرا تو از قديم روزي خدا را ميخوري، امّا نسبت به آيات و نشانههاي او انكار و الحاد ميورزي و از نصيب و بهره خود استفاده ميكني و تا به امروزت نيكيهاي خود را از بين بردهاي، پس هرگاه فرستاده من اين نامه را به تو داد، به سوي ما بيا و آنچه نزد تو از اموال مسلمانان ميباشد همراه خود بياور، انشاء الله.
آنچه از نامه حضرت علي ـ عليه السّلام ـ استفاده ميشود اين است كه اشعث بن قيس خيانت كرده است. حجر اشعث را ملامت كرد و گفت: آيا تو قوم و مردم ديارت و امير المؤمنين را رها ميكني و به اهل شام ملحق خواهي شد؟! حجر همراه اشعث بود تا اينكه او را به كوفه آورده چون اسباب او را نزد علي ـ عليه السّلام ـ آوردند در آن صد هزار درهم و بنا به روايتي چهارصد هزار درهم بود، حضرت آنها را گرفت، پس اشعث از امام حسن ـ عليه السّلام ـ و امام حسين ـ عليه السّلام ـ و عبدالله بن جعفر شفاعت خواست، لذا حضرت سي هزار درهم را به او داد، اشعث گفت اينها كافي نيست، حضرت فرمود: يك درهم به آن اضافه نميكنم، به خدا قسم اگر اينها را هم بر نمي داشتي براي تو بهتر بود و گمان نميكنم براي تو حلال باشد و اگر بدانم كه بر تو حلال است، آنها را نميگرفتم، اشعث گفت: آنچه را عطا كردهاي با خدعه بگير.[8]
بنابراين، اشعث بن قيس، شخصي خيانتكار و منافق و نيز والي بيلياقت و بيكفايتي بود كه نسبت به اموال مسلمين اهتمام نميكرد، در كل او شخصي، منفي بود و حضرت او را از حاكميت آذربايجان عزل نمود، وي نفرين شده حضرت علي ـ عليه السّلام ـ است.[9]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
- سيماي كارگزاران علي بن ابيطالب، علي اكبر ذاكري، ج اول.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابو عمر يوسف بن عبدالبر، الاستيعاب، مصر، درا النهضة، بي تا، ج 1، ص 133.
[2] . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابو الفضل ابراهيم، قم، انتشارات اسماعيليان، ج 3، ص 145.
[3] . محمّد ذهبي، سِيَر اعلام النبلاء، بيروت، موسسة الرساله، الطبعة التاسعه، 1413ه ، ج2، ص 41.
[4] . مجلسي، بحار الانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، طبعة الثانية، 1403ه ، ج32، ص361؛ و محمودي، محمد باقر، نهج السعادة في مستدرك نهج البلاغه، بيروت، دار التضامن، ج4، ص85؛ و عبد الله بن قتيبه دينوري، الامامه و السياسه، قم، انتشارات رضي، ج1، ص 91.
نصر بن مزاحم منقري، وقعة صفين، تحقيق: محمد هارون، قم، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشي، ص20.
[5] . ابن ابي الحديد، پيشين، ج 1، ص 297.
[6] . مزاحم منقري، واقعه صفين در تاريخ، ترجمه:كريم زماني، تهران، مؤسسة خدمات فرهنگي رسا، ص 32.
[7] . ابن واضح، تاريخ يعقوبي، ترجمه: محمد ابراهيم آيتي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ نهم، 1382ش، ج2، ص110؛ جابر بلاذري، انساب الاشراف، تحقيق: محمد باقر محمودي، بيروت، مؤسسة اعلمي، ج2، ص159؛ و محمودي، محمد باقر، پيشين، ج4، ص87.
[8] . هاشمي خوئي، حبيب الله و حسنزاده آملي و ..، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغه، تهران، انتشارات اسلاميه، ج17، ص183.
[9] . ر.ك: نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 19، ص 76.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اين مورد به چند كتاب از منابع اهل سنّت مي توان استناد نمود:
1. طبري آورده است كه: «معاويه، مغيرة بن شعبه را نامزد حكومت كوفه كرد و به او گفت: مي دانم كه در درايت و هوش تو سخني نيست، ولي از يك نكته غافل مباش و آن بدگويي و دشنام به علي است و به او فرمان سبّ علي -عليه السلام- را داد.[1]»
2. ابن اثير آورده است كه: ابن زياد، به شخصي از پيروان حضرت علي -عليه السلام- بنام سيفي ابن فسيل امر كرد كه، حضرت امير -عليه السلام- را در مجلس سب و لعن نمايد، اما او امتناع كرد.[2]
3. ترمذي نقل كرده است كه: معاويه، از سعد بن ابي وقاص خواست،كه علي -عليه السلام- را دشنام دهد، و او را سبّ نمايد. و سعد در جواب او گفت: كسي را دشنام دهم كه آيات منزلت و مباهله در مورد او نازل شدهاند هرگز او را دشنام نخواهم داد.[3]
4. در مروج الذهب آمده است: سالي معاويه به حج رفت، و در مسجد النبي و بر منبر پيامبر ميخواست، علي -عليه السلام- را سبّ كند كه سعد بن ابي وقاص، به او اعتراض كرد، و از مسجد خارج شد.[4]
5. صاحب عقد الفريد مي گويد نقل است: معاويه، بعد از وفات سعد ابن ابي وقاص بر منبر پيامبر - صلي الله عليه و سلم- رفت و علي -عليه السلام- را دشنام داد و به كارگزارانش نيز دستور داد اين كار را انجام دهند.[5]
ابن ابي الحديد از جاحظ نقل ميكند كه گروهي از بنياميه درخواست عدم سبّ و لعن علي -عليه السلام- را از معاويه ميكنند و معاويه ميگويد: نه، به خدا سوگند مگر هنگامي كه كودكان بر اين باور بزرگ شوند و بزرگان به پيري برسند و گويندهاي پيدا نشود كه فضيلتي از او را بر زبان آورد.[6]
7. طبري آورده است: معاويه در قنوت، علي -عليه السلام- و ابن عباس، مالك اشتر و حسنين را لعن مي نمود.[7]
ع.: ابن حزم آورده است: معاويه در قنوت، از علي -عليه السلام- را لعن مي كرده است.[8] و وطواط[9] و ابن اثير[10] نيز اين را نقل كردهاند.
ك: اندلسي در كتابش ميگويد: عقيل برادر حضرت اميرالمؤمنين -عليه السلام- براي درخواست كمك مالي نزد معاويه، آمد و معاويه براي اجابت درخواست عقيل، شرط سبّ و دشنام علي -عليه السلام- را براي او گذاشت. كه عقيل بر منبر رفت، و گفت: معاويه به من ميگويد علي -عليه السلام- را لعنت كنم. خدا او را لعنت كند.[11] كه منظورش از «او» معاويه بود.
ل: نصرابن مزاحم ميگويد: معاويه، عبيدالله بن عمر را تشويق به سبّ و دشنام حضرت امير -عليه السلام- ميكند و به او ميگويد: به منبر برو و علي -عليه السلام- را سبّ كن ولي او اين را نمي پذيرد.[12]
هـ: نقل شده روزي معاويه احنف بن قيس را وادار به منبر رفتن و سبّ علي -عليه السلام- ميكند، كه او هم نمي پذيرد.[13]
ي: در تاريخ طبري آمده است: آن قدر كار سبّ و دشنام دادن به علي -عليه السلام- بالا ميگيرد، كه يكي از شروط صلح نامة امام حسن -عليه السلام- شرط عدم بدگويي به حضرت علي است، كه معاويه آن را نپذيرفت و امام حسن -عليه السلام- درخواست كردند، كه حداقل جلوي او از دشنام دادن به پدرش پرهيز كنند، كه معاويه به آن هم عمل ننمود.[14]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الغدير، تاليف علامه اميني، ج20(مترجم).
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- عسگري، مرتضي، ويژگيها و ديدگاههاي دو مكتب در اسلام، ترجمة سردارنيا، ص 451.
[2]- كامل ابن اثير، ج 3، ص 204، و تاريخ طبري، ج ششم، ص 108، و 149 و اغاني، ج شانزدهم، ص 7 و ابن عساكر، ج ششم، ص 459.
[3]- ترمذي، ج 13، ص 171، و مسلم، ج 7، ص 120، مستدرك، ج 3، ص 108، خصايص سنايي، ص 15.
[4]- مروج الذهب، ج 3، ص 24.
[5]- اندلسي، عقد الفريد، ج 3، ص 127.
[6]- شرح نهج البلاغه، شرح خطبة 57.
[7]- تاريخ طبري، ج 6، ص 40، ترجمة الغدير، ج 3، ص 241.
[8]- ابن حزم، المحلي، ج 4، ص 145.
[9]- خصايص، ص 330.
[10]- اسعد الغابه، ج 3، ص 144.
[11]- اندلسي، عقدالفريد، ج 2، ص 301.
[12]- كتاب ابن مزاحم ج اول، ص 92، و شرح ابن ابي الحديد، ج اول، ص 256.
[13]- مرزباني، مستطرف، ج ا، ص 54، و عقدالفريد اندلسي، ج 2، ص 144.
[14]- تاريخ طبري، ج 6، ص 92، و كامل ابن اثير، ج 3، ص75.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
طلحه و زبيراز ديرزمان آرزوي حكومت را در سر ميپروراندند، ولي چون افكار عمومي علي- عليه السلام- را شايستة اين مقام ميدانستند، از اينرو آن دو از مقام خلافت منصرف شده و به بيعت با علي- عليه السلام- مبادرت كردند، و در امر بيعت از همه سبقت گرفتند تا با اين كار توجه دستگاه خلافت را به خود جلب نمايند و از پست و مقام بيشتري بهرهمند بشوند. اما علي- عليه السلام- با روح عدالتي كه داشتند، بر خلاف توقع و انتظاري كه آن دو داشتند، آنان را با ساير افراد مسلمان برابر قرار داد و كوچكترين امتيازي براي آن دو قايل نگرديد. تا اينكه به طور صريح زبان به شكايت گشودند. يعقوبي ميگويد:« آنها گفتند، يا علي ما بعد از رسول خدا از هر پست و مقامي محروم گشتيم، اينك كه خلافت در دست توست انتظار داريم كه ما را در امر خلافت شريك و سهيم خود سازي و پستهاي حساس حكومتي را در اختيار ما بگذاري.[1]
دومين درخواست آنها دريافت سهم بيشتري از بيتالمال بود. چون علي- عليه السّلام- بيتالمال را به طور مساوي تقسيم مي كرد و براي كسي امتيازي قايل نمي شد. ابنابيالحديد، در اينباره ميگويد:« علي بر خلاف عمروعثمان همة مسلمانان را يكسان قرار داد كه طلحه و زبير به علي ـ عليه السّلام ـ اعتراض كردند و خواستار روش عمروعثمان در تقسيم بيتالمال شدند».[2]
با توجه به منابع تاريخي اين درخواست خلاف قرآن و سنت پيامبر- صلي الله عليه و آله- وحتي روش ابوبكر ميباشد. از سوي ديگر خداوند در قرآن ملاك برتري افراد بر يكديگر را تقوي دانسته و ميفرمايد:« ان اكرمكم عند الله اتقاكم»[3].و همچنين پيامبر را دعوت به مساوات نموده است، وسنت پيامبر- صلي الله عليه و آله- بر اين روش استوار بود بطوريكه غلام سياه حبشي وعرب ثروتمند قريشي وسلمان فارسي عجمي، در چشم پيامبر- صلي الله عليه و آله- يكسان بود و روش ابوبكر هم در تقسيم بيتالمال همان روش پيامبر و به طور مساوات بود. طلحه و زبيربا ديدن اين اوضاع نا اميد شدند چنانچه طلحه مي گفت:« ما لنا من هذاالامر الا كلحسه الكلب انفه» يعني بهرة ما از اين كار به اندازة بهرهاي است كه سگ از ليسيدن دماغش ميبرد. وما از خلافت علي شكمي سير نكرديم[4]،براي همين بعد از چند روزي از علي- عليه السلام- درخواست رفتن به عمره را كردند و چون به راه افتادند علي- عليه السلام- فرمودند:« و الله ما ارادا العمرة و لكنهما ارادا العدوه» يعني قسم به خدا قصد عمره ندارند و قصد بيعت شكني دارند[5].پس علي- عليه السلام- بهتر از هر كس طلحه و زبير را ميشناخت و به مقاصد آنها آگاه بود. آن حضرت در علت جنگيدن خود با طلحه و زبير چنين ميگويند:« من با طلحه و زبير براي اين جنگيدم كه آنان بيعت مرا شكستند و مردان پاك و بندگان بيگناه خدا را به قتل رسانيدند. چگونه است كه عدهايي خود سرانه و از راه ظلم وتعدّي، خون مردم بيگناه را بريزند و پيشوا و بزرگ آنان به مقام دفاع نيايد؟ روشي كه من با طلحه و زبير در پيش گرفتم اختصاص به من ندارد زيرا اگر آنان اينگونه پيمان شكني و آشوبگري و خونريزي را در دوران ابوبكر و عمر به راه ميانداختند ايشان نيز در مقام دفاع برميآمدند و با آنان ميجنگيدند. آنان طمع و آرزوي امارت را در سر داشتند ولي چون من حرصي به اين مقام در آنان احساس نمودم اين بود كه از تفويض امارت بصره و يمن به آنان خوداري نمودم، از طرف ديگر عشق به ثروت و فزونطلبي در دل آنان موج ميزد، آنان بر مال و ثروت مسلمانان چشم دوخته بودند كه ميخواستند مسلمانان را به صورت بردگان و غلامان و زنانشان را بصورت كنيزان درآورند وثروتشان را به يغما ببرند و همة اينها از راه تجربه بر من ثابت و مسلم گرديد و مرا بر اين واداشت كه با آنان بجنگم و دستشان را از مال وجان مسلمانان كوتاه كنم. مسلمانان را از فساد و شر آنان آسوده و رها سازم»[6]. از طرف ديگر آنها بودند كه آتش جنگ را شعلهور ساختند و علي را به جنگي ناخواسته مجبور نمودند. اما درمورد عايشه كه گفته مي شود كه حرمت او حفظ نشده است ادعاي بدون دليل ميباشد،چون يعقوبي، طبري ، ابن خلدون، ابنابيالحديد، شيخ مفيد و ديگران قايل به حرمت و احترام و تكريم علي ويارانش نسبت به عايشه بعد از جنگ جمل هستند. طبري ميگويد: علي بهترين وسايل سفر در اختيار عايشه گذاشت و دوازده هزار درهم به او بخشيد و سي مرد و بيست زن ديندار همراه او فرستاد چون عايشه به مدينه رسيد به او گفتند سفر چگونه بود او گفت: خوب بود و علي در حق من كرم فراوان كرد.[7] ابن خلدون مينويسد«علي با عظمت هر چه تمامتر او را بدرقه كرد و حسن و حسين او را تا يك روز همراهي كردند»[8]. ابنابيالحديد شارح معتزلي نهجالبلاغه مينويسد«علي بعد از جنگ جمل گفت: آزادي كه عايشه به من رسانيده دربارة هيچكس چنين آزادي روا نميداشت ولي با اين حال من او را همانند گذشته مورد احترام خود قرار ميدهم و اعمال نيك و بد او را به خدا ميسپارم»[9]. پس طبق گزارشات معتبر تاريخي از طرف علي و ياران او نسبت به عايشه هيچ بي احترامي و هتك حرمتي صورت نگرفته است، بلكه اين عايشه بود كه حرمت خدا ورسولش و نيز خود را از بين برد و از دستورات صريح خدا و پيامبر سرپيچي كرد و گام در راهي گذاشت كه نبايد ميگذاشت. او براي اين كار خود هيچ دليل و مدركي از قرآن و سنت پيامبر- صلي الله عليه و آله- ندارد. بلكه قرآن كريم بطور صريح مي فرمايد:
«و قرن في بيوتكن و لا تبرّجن تبرّج الجهليّه الاولي». يعني «اي زنان پيامبر تا دم مرگ ملازم خانة خود باشيد و مانند زنان جاهليت خود را به هركسي نشان ندهيد.» آيا اين دستور صريح قرآن براي عايشه كافي نبود، او وقتي ميخواست زنان ديگر پيامبر را هم شريك جرم خود بكند و آنها را با خود همراه سازد، امالسلمه او را از اين كار نهي ميكند و سخنان پيامبر يادآوري كرده و ميگويد: اي عايشه خداوند تو را از بيابانگردي ممنوع ساخته است. از فرمان وي پا فراتر نگذار. خداوند به احترام پيامبر خود،درميان تو و مردم حجاب وپردهاي افكنده است با دريدن آن پرده احترام رسول خدا را در هم مشكن، خدا گوشة خانه را براي تو پسنديده است آنرا به بيابانگردي مبدل منما»[10]ولي با همة اين تاكيدها و با علم به عمل خلاف خود، پاي در فتنه و جنگي گذاشت كه جزء گناه و بيحرمتي براي او هيچ سودي نداشت. علي- عليه السلام- در نامة خود خطاب به عايشه ميگويد:«و تو اي عايشه پاي خود را از خانة خود بيرون نهادهاي، و در اين كار با خدا و پيامبرش نافرماني ميكني، اي عايشه زنان را با بسيج وسپاه و خودنمايي در ميان ميدان رزم چه كار؟تو را با ايجاد جنگ و ريختن خونهاي بيگناه چهكار؟ تو را به خون خواهي عثمان چهكار؟ ازخدا بترس و به خانة خود باز گرد و پردة عفاف و حرمت بر خويش بيفكن»[11]. همة دلسوزان واقعي پيامبر- صلي الله عليه وآله- مانند علي، عمار، امسلمه....خيلي تلاش كردند كه حرمت پيامبر و عايشه حفظ شود. اما افسوس كه عايشه اين را نپذيرفت.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الجمل، شيخ مفيد.
2. عايشه در اسلام، علامه عسگري.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج2، ص126.
[2] - ابنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج7، ص39 .
[3] - حجرات/13.
[4] - تاريخ طبري، ج5، ص53.
[5] - تاريخ يعقوبي،ترجمة محمد آيتي، ج2، ص127.
[6] - متقي هندي، كنزلالمال ج6، ص83 ، ابنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج1، ص63
[7] - تاريخ طبري، ترجمة ابولقاسم پاينده، چ سوم، ج اول، ص718.
[8] - تاريخ ابن خلدون، ترجمة آيتي، ج1، ص593.
[9] - ابنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج1، ص63.
[10] - ابنابيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج2، ص79 و تاريخ يعقوبي و نقش عايشه در اسلام، ص47، ج2.
[11] - محمود ابوريه، مقدمةكتاب نقش عايشه در اسلام ، ص 9، ج2.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابوالحسن علي ابن الحسين مسعودي، در كتاب مروج الذهب از صفحه 731 تا صفحه 762، به ذكر واقعه صفين پرداخته است.
مسعودي در صفحه 746 سطر 14 مينويسد: «... و اين شب جمعه بود و آن را «ليلة الهرير» گفتند، تعداد كساني كه علي ـ عليه السلام ـ در آن شب و روز به دست خود كشته بود، پانصد و بيست و سه كس بود، كه بيشترشان در روز كشته شده بودند، زيرا وي وقتي يكي را ميكشت، به هنگام ضربت زدن الله اكبر ميگفت و ضربت او خطا نميكرد و يكي را ميكشت، اين را كساني كه در جنگها همراه وي بودهاند، يعني فرزندانش و كساني ديگر نقل كردهاند.»[1]
بلاذري مينويسد: «در يكي از آخرين روزهاي جنگ، نبرد چنان سخت شد كه از نماز صبح آغاز شد و تا نيمه شب ادامه داشت. در تمام اين مدت، اشتر به كار تحريك و تحريض سپاه مشغول بود اين شب را «ليلة الهرير» ناميدهاند. مجدداً جنگ از نيمه آن شب آغاز شد و تا ظهر فردا ادامه داشت. امام ضمن خطبهاي فرمود: جز يك نفس از دشمن نمانده است. فرداي «ليلة الهرير» جنگ تا ظهر آن ادامه داشت.[2]
پس نتيجتاً امام با دست خالي نميجنگيده و براي كشتن دشمن ضربت ميزده و در جنگ معمولاً به وسيلة شمشير ضربت ميزنند و تعداد كشته شدگان توسط حضرت علي ـ عليه السلام ـ 523 نفر بوده و اين مطلب از نظر عقلي هم به سه دليل ممكن است.
1. اينكه همگان به شجاعت و توان بالاي نظامي حضرت علي ـ عليه السلام ـ معترفند كه هيچ كس به مانند علي ـ عليه السلام ـ در غزوات پيامبر فعاليّت و تلاش ننموده است به گونهاي كه در جنگ بدر از هفتاد نفري كه از مشركان كشته شدند تقريباً نيمي از آنها به دست علي(ع) به قتل رسيدند و در جنگ احد با وجود زخمهاي زياد بر بدن مباركش هنوز ميجنگيده و در غزوه احزاب در سن 23 سالگي پهلوان بزرگ عرب عمر ابن عبدود را كشت و پيروزي بدست آن حضرت واقع شد و... كه بيانگر شجاعت و بيباكي اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ است.
2. لشكر شام كاملاً ضعيف شده بودند و روحية خود را از دست داده بودند به گونهاي كه امام در روز «ليلة الهرير» فرمودند: «جز يك نفس از دشمن نمانده است.»
3. جنگ در «ليلة الهرير» طولاني بوده، از اذان صبح تا نيمه شب و از نيمه شب تا ظهر كه حداقل 35 ساعت ميشود بطول انجاميده و امام علي ـ عليه السلام ـ با آن شجاعت بينظير و ضعف دشمن و فرصت و وقت طولاني ميتوانسته اين تعداد از نفرات دشمن را به هلاكت برساند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الفتوح: ابن اعثم كوفي.
2. وقعه صفين: سفر بن مزاحم منقري.
3. مممروج الذهب: مسعودي.
4. داستان تحكيم: يعقوب جعفري.
5. پيكار صفين: محمد حسين روحاني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مسعودي، ابوالحسن علي ابن الحسين، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالي، چاپ سوم، 1365، ج1، ص 746.
[2] . البلاذري، احمد ابن يحيي، فتوح البلدان، تحقيق علامه شيخ محمد باقر محمودي، بيروت، 1397، ج2، ص323.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جنگ هايي كه در زمان پيامبر اتفاق افتاد دو نوع بوده اند اول غزوات كه در آنها پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آلهـ حضور داشتند، جمع غزوات پيامبر را 27 مورد ذكر كردند كه پيامبر در 9 جنگ شخصاً در مبارزه هم شركت فرمودند كه اين جنگها عبارتند بدر، احد، مُرَ يسيع، خندق، قريظه، خيبر، فتح، حنين و طائف و در بقيه فرماندهي مي كرده اند.[1] سريّه ها كه پيامبر در آنها شركت نداشتند، در تعداد سريه ها بين مورخين اختلاف است. گفتي است قبل از هجرت به مدينه چون مسمانان هر روز مورد آزار و اذيت مشركان قرار مي گرفتند و صدمات مالي زيادي به آنان وارد مي شد اجازه خواستند تا آنها نيز دست به كارهاي انتقامي زده و از خود دفاع كنند ولي آن حضرت فرمودند هنوز چنين مأموريتي نيامده و دستور شكيبائي و تحمل به آنها داد اما بعد از هجرت پيامبر به مدينه و قوت گرفتن اسلام بود كه مجاز به جنگ با دشمنان اسلام شدند.[2]
اما جنگ هايي كه امير مؤمنان حضرت علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ فرماندهي آنها را به عهده داشتند عبارتند:
1. سريّه علي ابي ابيطالب ـ عليه السّلام ـ به فدك براي مقابله با بني سعد در شعبان سال ششم بعد از هجرت. علت اعزام اين سريه، اين بود كه رسول خدا خبر يافته بود كه بني سعد جمع شده اند تا يهوديان خيبر را كمك دهند پس علي ابن ابي طالب را با صد مرد بر سر ايشان فرستاد. علي شب راه مي پيمود و روز پنهان مي شد تا به هَمَج آبگاهي ميان خيبر و فدك رسيد آنجا به وسيله مردمي كه امانش دادند جاي دشمن را شناختند و بر آنان حمله بردند و پانصد شتر و دو هزار گوسفند غنيمت گرفتند. بني سعد با خانواده هايشان گريختند و علي ـ عليه السّلام ـ خمس غنائم را جدا كردند و بقيّه آن را ميان اصحاب خود قسمت فرمود و بي آنكه جنگي روي دهد به مدينه بازگشتند.[3]
2. سريّه امير المومنين علي بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ براي شكتسن بتها در طائف، شيخ مفيد مي نويسد: رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در ايام محاصره طائف امير المؤمنين را با سپاهي فرستاد كه بر بت پرستان حمله برد و هر جا بتي يابد بشكند. علي رهسپار شد و با انبوه سپاه رو به رو شد و ميان آنان جنگ در گرفت مردي از دشمن كه او را شهاب مي گفتند در تاريكي سپيده دم پيش تاخت و هما ورد خواست. علي گفت چه كسي كه در مقابل وي مي رود، كسي داوطلب نشد پس خود حضرت به جنگ وي بيرون رفت در مقابل وي به جنگ ايستاد و او را كشت و همچنان پيش رفت تا بت ها را شكست و به طائف نزد رسول خدا بازگشت رسول خدا با رسيدن وي تكبير گفت و مدتي با وي در خلوت به گفتگو پرداخت.[4]
3. سريّه علي ابن ابي طالب براي ويران كردن بتخانه فُلْس در قبيله طيّ، رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در ماه ربيع الاخر سال نهم هجرت علي را با صد و پنجاه مرد انصاري سوار بر صد شتر و پنجاه اسب با رايتي سياه به دست سهل بن حُنيف و لوائي سفيد به دست جبار بن صَخْر سَلَمّي بر سر فُلْس فرستاد تا آن را منهدم كند. بامدادان بر محله حاتم طائي حمله بردند و بت و بتخانه را ويران ساختند و شتر و گوسفند و اسيران فراوان گرفتند.[5]
در مخزن فُلْس سه شمشير رَسُوب و مِخْذَم و يماني و سه زره بدست آمد. ابوفتاده بر اسيران و عبدالله بن عتيك بر اثاث و مواشي گماشته شدند. علي ـ عليه السّلام ـ در منزل ركك غنيمت ها را بعد از جدا كردن خمس قسمت كرد بجز خانواده حاتم كه آنان را به مدينه آورد و شمشيرها را هم براي رسول خدا كنار گذاشت.[6]
4. سريّه علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ به يمن:
آورده اند پيامبر وقتي علي را راهي مي كردند فرمودند وقتي به سرزمين ايشان فرود آمدي تو جنگ را شروع نكن بگذار آنان جنگ را شروع كنند و اگر يكي يا دو نفر از شما كشته شدند باز با آنها جنگ نكن و مدارا كن و بگو آيا موافقيد و ميل داريد كه لا اله الا الله بگوييد اگر گفتند آري بگو آيا موافقيد كه نماز بگذاريد و اگر گفتند آري بگو آيا موافقيد كه از اموال خود صدقه بپردازيد كه ميان فقراي شما تقسيم شود و اگر پذيرفتند انتظار ديگر از آنها نداشته باشي و به خدا سوگند اگر خداوند يك مرد را به دست تو هدايت كند برايت بهتر است از آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب مي كند. علي با سيصد اسب سوار حركت كرد وقتي به سرزمين آنها رسيد با گروهي از آنها برخورد جنگي در گرفت چند نفر از آنان كشتند و حضرت از تعقيب آنان دست برداشت و ايشان را به اسلام دعوت كرد كه به سرعت پذيرفتند و پاسخ مثبت دادند. چند نفر از روساي آنها با علي ـ عليه السّلام ـ بيعت كردند و گفتند ما عهده دار بقيه اقوام خود خواهيم بود و اين هم صدقات ما حق خدا را جدا كن و بگير. علي همه غنائم را جمع كرد و پنج قسمت نمود و خمس آن را با قرعه جدا كرد و تمام خمس را پيش رسول خدا آورد.[7]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ پيامبر اسلام، تاليف ابراهيم آيتي.
2. تاريخ جنگهاي پيامبر، ترجمه مهدوي دامغاني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . واقدي محمد بن عمر، تاريخ جنگ هاي پيامبر، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، تهران، مركز چاپ و انتشارات دانشگاه پيام نور، چاپ دوم، 1369، ج 1، ص 5.
[2] . محمد بن اسحاق مدني، سيره ابن هشام يا زندگاني محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ، ترجمه سيد هاشم رسولي، تهران، ناشر كتابفروشي اسلاميه، 1348، چاپ اول، ج 2، ص 302.
[3] . آيتي، محمدابراهيم، تاريخ پيامبر اسلام، تجديد نظر، دكتر ابوالقاسم گرجي، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1361، ص 405.
[4] . همان، ص 557 - 556.
[5] . همان، ص 576.
[6] . واقدي محمد بن عمر، پيشين، ج3، ص752-751.
[7] . محمد بن عمر واقدي،پيشين، ج3، ص826 و رسولي محلاتي، سيدهاشم، تاريخ اسلام، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ پنجم، 1374، ج 1، ص141و153.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جنگ صفين در اول ماه صفر در حالي آغاز شد كه برتري سپاه امام ـ عليه السلام ـ به طور كامل آشكار بود. معاويه جز جنگ، از راههاي ديگر ميكوشيد تا سپاه عراق را بشكند، از اينرو نامههاي مختلفي به ابو ايوب انصاري و عبدالله بن عباس و ديگر افراد سپاه امام علي ـ عليه السلام ـ نوشت و با وعدههايي از آنان خواست كه با امام مخالفت كنند.[1] به علاوه بخششهاي مالي زيادي به برخي از سپاهيان امام ـ عليه السلام ـ كرد كه اين وضعيت تا اندازهاي امام را آزرد.[2] سپس در نامهاي از امام خواست تا شام را در اختيار وي گذارد بدون آنكه اطاعتي از وي بخواهد كه امام اين درخواست را رد كرد.[3] آخرين روزهاي جنگ با پيروزيهاي سپاه حضرت علي ـ عليه السلام ـ همراه بود و امام ضمن خطبهاي فرمودند: جز يك نفس از دشمن باقي نمانده است.
معاويه و عمروعاص كه كار را تمام شده ميديدند و احساس كردند كه نميتوانند به سپاه شام اميد چنداني داشته باشند دست به حيله زده و قرآنها را بر سر نيزه كردند و خواستار حكميت شدند اين اقدام سبب شد تا سپاه عراق متزلزل شود، گرچه امام ـ عليه السلام ـ در برابر حيله معاويه فرمودند: اين كار جز فريب چيزي نيست من سزاوارترين افراد براي پذيرفتن حكميت خدا هستم، اما سپاه كه به شدت تحت تأثير نيرنگ حكميت قرار گرفته بود از امام خواستند كه هر چه زودتر جنگ تمام شود و مالك اشتر به عقب باز گردد و تهديد كردند اگر او برنگردد تو را خواهيم كشت. مالك اشتر كه تا سراپردة معاويه پيش رفته بود پيغام داد كه اكنون وقت بازگشت نيست. اما سرانجام جنگ را پايان داد.
با توجه به توضيحات پيش گفته معلوم ميشود كه امام تا پيروزي فاصلهاي نداشتند و اگر حيله معاويه و خام شدن عراقيان در كار نبود به طور قطع امام پيروز ميشد، از طرف ديگر مورخان شمار كشته شدگان سپاه شام را بيشتر از سپاه عراق نقل كردهاند كه اين خود حاكي از برتري سپاه عراق ميباشد، از اين رو بايد گفت امام از لشكر معاويه شكست نخورد و اگر شكستي هم باشد شكست در ناحيه خود سپاه بوده. چنانچه امام ـ عليه السلام ـ حكميت را نميپذيرفت شايد رشتة حيات وي قطع و مسلمانان با بحران شديدي روبرو ميشدند پس پذيرفتن حكميت و پايان جنگ را نميتوان شكست نظامي امام ـ عليه السلام ـ دانست بلكه آن حضرت شرايط و اوضاع را موافق با ادامه جنگ نديدند در حالي كه با پيروزي فاصلهاي نداشت. لذا موقعيت حضرت را نميتوان با موقعيتي كه امام حسن ـ عليه السلام ـ در آن قرار داشتند مقايسه نمود، چرا كه عوامل خاصي باعث شد تا امام حسن ـ عليه السلام ـ با معاويه صلح كند كه به طور خلاصه به آنها پرداخته ميشود.
جنگ جمل و صفين و نهروان كه به فاصله كمي برگزار شد و هم چنين درگيريهايي كه بعد از جريان حكميت ميان نيروهاي معاويه و امام علي ـ عليه السلام ـ صورت گرفت باعث خستگي از جنگ و علاقه به صلح و متاركه جنگ شده بود امام حسن ـ عليه السلام ـ پس از فعاليتها و سخنرانيهاي زيادي موفق شد با افراد كمي خود را براي جنگ با معاويه آماده كند. از طرف ديگر سپاهي كه امام آن را گرد آورده بود يك سپاه هماهنگ نبود بلكه سپاهي بود كه از گروههاي مختلفي چون شيعيان، خوارج، افراد سودجو و دنياپرست، افراد دودل و مشكوك و افرادي كه فقط به خاطر پيروي از رئيس قبيله خود در جنگ شركت كرده بودند. بدين ترتيب حضرت فاقد يك سپاه يكپارچه و منسجم بود.[4] از سوي ديگر امام با توطئههاي زيركانه معاويه روبرو بود كه سعي ميكرد با ايجاد شكاف و اختلاف و شايعه سازي در ميان ارتش امام به وسيله جاسوسان خود، سپاه را متفرق كند، اين توطئهها چنان كارساز شد كه مردم بر امام ـ عليه السلام ـ شوريدند و حتي خيمة امام ـ عليه السلام ـ را غارت كردند و در صدد قتل امام برآمدند.
حضرت خود در مورد انگيزههاي صلح ميفرمايند: اگر ياراني داشتم كه در جنگ با دشمنان خدا با من همكاري ميكردند هرگز خلافت را به معاويه واگذار نميكردم زيرا خلافت بر بني اميه حرام است.[5]
پس در واقع امام حسن ـ عليه السلام ـ با معاويه صلح نكرد بلكه صلح بر او تحميل شد يعني اوضاع و شرايط نامساعد و عوامل مختلف دست به دست هم داد و وضعي را به وجود آورد كه صلح به عنوان يك مسئله ضروري بر امام تحميل گرديد و حضرت جز پذيرش صلح، چارهاي نداشت به گونهاي كه هر كس ديگر جاي امام بود و در شرايط او قرار داشت چارهاي جز قبول صلح نميداشت. زيرا اوضاع داخلي و خارجي جامعه اسلامي هيچ كدام مقتضي ادامه جنگ نبود.
در نهايت بايد گفت هر دو امام بزرگوار چون جنگ را تكليف الهي ميدانستند به جنگ با معاويه پرداختند ولي آنگاه كه ادامة جنگ به خاطر شرايط به وجود آمده ميسّر نبود تن به حكميت و صلح دادند.
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
1ـ سيره چهارده معصوم، مهدي پيشوايي.
2ـ مجله صباح، شماره 8ـ7.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بلاذري، انساب الاشراف، مصر، انتشارات دارالمعارف، ج2، ص307.
[2] . منقري، نصر بن مزاحم، وقفة الصفين، قم، منشورات مكتبه بصيرتي، چاپ دوم، 1382، ص 435.
[3] . يعقوبي، ابن واضح، تاريخ يعقوبي، به اهتمام هوشمال ليدل، 1883، ج2، ص172.
[4] . شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبه بصيرتي، ص189.
[5] . شُبرَّ، سيد عبدالله، جلاء العيون، قم مكتبه بصيرتي، ج1، ص346.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
فتوحات مسلمانان در ايران در عصر عمر بن خطاب صورت گرفته است و اين فتوحات در دوران خلفاي بعدي در اطراف جهان اسلام ادامه داشته است امّا منابع در هيچ جا ذكري از شركت علي ـ عليه السّلام ـ در اين جنگها نكردهاند.
حضرت علي ـ عليه السّلام ـ با خلفاي عصر خويش در مواقع حساس و آنجا كه به اساس اسلام مربوط ميشد همكاري داشتهاند، ولي اين چنين نبود كه همواره امام ـ عليه السّلام ـ مسئوليتهاي محوّله خلفاء را بپذيرند.
عمر در جريان سفر به شام، از امام(ع) خواست كه به همراه ايشان حركت كند، امّا امام(ع) نپذيرفتند و همين طور در جريان جنگ قادسيه كه مبارزين مسلمان از عمر طلب كمك خواستند. خليفه از امام(ع) خواست كه به عنوان فرماندة جنگ به سوي جبهة جنگ با ايرانيان حركت كند، ولي امام(ع) نپذيرفت و از اين رو خليفه، سعد بن ابي وقاص را به فرماندهي برگزيد.[1]
امّا با توجه به دلاوريها و سابقة تجربيات جنگي علي ـ عليه السّلام ـ، خليفه از راهنماييها و همكاريهاي ايشان بهره ميگرفت، ولي به طور مستقيم حضرت حاضر به همكاري و شركت در فتوحات نبوده ولي از آنجا كه حضرت، نسبت به سرنوشت مسلمانان و اسلام نميتوانست بيتفاوت باشد، تنها در قالب مشورت و ارايه نظرات خويش، لشكر اسلام را ياري ميداد.[2] از اين جهت در هيچ يك از منابع ديده نشده كه خليفه از حضرت نظري مشاورانه خواسته باشد و ايشان ارائه نكرده باشد.
مورّخين اهل سنّت هم به مشاورت عمر با علي ـ عليه السّلام ـ معترفند و گفتهاند: عمر كاري را بدون مشورت با علي ـ عليه السّلام ـ انجام نميداد، زيرا به خردمندي و دقت نظر و دينداري او معتقد بود و مشهور است كه بيش از هفتاد مرتبه عمر گفته است «لولا علي لهلك عمر».[3]
لذا اصحاب و ياران امام علي ـ عليه السّلام ـ هم به پيروي از حضرت، در مواردي كه به نفع اسلام و مسلمين بود با خلفاء همكاري مينمودند، و به عنوان استاندار يا نيروي نظامي و يا حتي فرماندة سپاه اسلام با دستگاه خلافت همراهي ميكردند. چنانچه سلمان و عمار به ترتيب استانداري مدائن و كوفه را در عصر عمر پذيرفتند. و براء بن عازب به عنوان فرماندة نيروي اسلام در عهد خليفه ثاني قزوين را فتح كرد.[4]
بديهي است كه اگر علي ـ عليه السّلام ـ نميخواست يارانش در هيچ زمينهاي با خلافت همكاري داشته باشند، آنان هيچ اقدامي انجام نميدادند و امام ميتوانست آنان را از شركت در امور نهي كند ولي اين كار را هرگز نكرد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بلاذري، فتوح البلدان، (بخش مربوط به ايران)، ترجمة آذرتاش آذرنوش، تهران، نشر سروش، چاپ سوم، 1364، ص 18.
[2] . مفيد، ارشاد، ترجمه محمد باقر ساعدي خراساني، تهران، نشر اسلاميه، چاپ سوّم، 1376، ص 198.
[3] . رسولي محلاتي، سيدحاتم، زندگاني امير المؤمنين، تهران، نشر فرهنگ اسلامي، چ چهارم، 1374، ص 258؛ مفيد، ارشاد، پيشين، ص 192.
[4] . فتوح البلدان، بلاذري، پيشين، ص 80.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
«صعصعة بن صوحان بن حُجر بن الحارث بن الهِجرس بن صَبرة حدر جان بن عسياس بن ليث بن الحداد بن ظالم بن زهل بن عِجل بن عمرو بن وديعه بن أخصي بن عبدالقيس من ربيعه.»[1] از قبيله بني نزار و از طائفه بني ربيعه بود كنيه او را«ابا طلحه» دانسته اند.
در مورد اسلام آوردن وي و اينكه كي مسلمان شده اكثر منابع از عهد پيامبر گرامي ـ صلّي الله عليه و آله ـ زمان اسلام آوردن وي را مي گويند. ابن اثير در اين مورد مي گويد:«و كان صعصعه مسلماً علي عهد رسول الله و لم يره و صَغَرَ عن ذلك ...»[2]
يعني در حالي كه صعصعه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را نديده بود مسلمان شد و آن هم در دوران پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در حالي كه در دوران طفوليت بود.
وي در دوران خلفاء از گفتن حرف حق پروايي نداشت. چنانچه از زمان عمر نقل مي كنندكه ابو موسي اشعري حاكم و استاندار عمر بود و هزار هزار درهم پيش عمر فرستاد كه بعد از تقسيم آن، مقداري اضافه ماند. عمر گفت كه اي مردم نظر شما در اين مورد چيست؟
صعصعه كه در اوج جواني بود از جابرخواست و گفت:«اي اميرالمومنين مشورت در چيزي بايد كرد كه قرآن در بيان حكم آن نازل نشده باشد. و چون قرآن موضع آنرا مبين ساخته تو آنرا بجاي آن وضع كن.»[3] سپس عمر بقيه آن را در ميان مسلمانان قسمت كرد.
از همان ابتداي خلافت علي ـ عليه السّلام ـ صعصعه همراهي و همدلي و وفاداري خود را نسبت به علي ـ عليه السّلام ـ نشان داد. چنانكه در وقت خلافت علي ـ عليه السّلام ـ و بيعت گيري صعصعه بن صوحان بر مي خيزد و مي گويد:«به خدا سوگند اي اميرمؤمنان كه تو خلافت را آراستي و آن تو را نياراست، و تو مقام آن را بالا بردي نه آن مقام تو را، و آن به تو نيازمندتر است تا تو بآن.»[4]
در همه جنگ هايي كه در زمان علي ـ عليه السّلام ـ رخ داد، در ركاب ايشان صعصعه حضور مدام و گسترده داشت و با جان و دل ابراز ارادت به مولاي خويش داشت: در جنگ جمل، زيد و سيحان دو برادر صعصعه و خودش هم حضور داشتند و پرچم سپاه به دست اينان بود. ابتدا در دست سيحان و بعد از شهادت وي، زيد و بعد از شهادت او، صعصعه پرچم را بدست مي گيرد.»[5]
اكثر منابع صعصعه را از اصحاب و ياران علي ـ عليه السّلام ـ مي شمرند و اينكه همراه و ملازم آن حضرت بوده است. صعصعه داراي زبان گويا و فصيح و خطيبي توانا بود[6] كه از حريم ولايت دفاع مي كرد.
در دفاع از حريم ولايت همين بس كه:«از حضرت امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ مرويست كه در ميان اصحاب اميرالمومنين ـ عليه السّلام ـ كسي نبود كه حق آن حضرت را چنانچه كه سزاوار است داند مگر صعصعه و اصحاب او.»[7]
علاوه بر صفاتي كه براي صعصعه ذكر شد، ايشان از راويان ثقه به حساب مي آيند كه اهل سنت نيز بآن تاكيد دارند.[8]
علي ـ عليه السّلام ـ منذر فرماندار اصطخر را كه توبيخ كرده بودند، به خاطر صعصعه، به ايشان واگذار كردند.[9]
از مقام بزرگي صعصعه همين بس كه وقتي وي مريض شدند، علي ـ عليه السّلام ـ به عيادت او آمدند.[10]
عقيل برادر علي ـ عليه السّلام ـ وقتي به پيش معاويه رفت، معاويه از ياران علي ـ عليه السّلام ـ و صعصعه پرسيد و عقيل را وصف كرد. اين ديدار به گوش صعصعه رسيد و او ضمن نامه اي به عقيل، از او انتقاد كردند.[11]
صعصعه مورد مشورت علي ـ عليه السّلام ـ بود از جمله درباره معاويه كه اميرالمومنين ـ عليه السّلام ـ نظرش را خواست و او هم جواب دادند كه نامه اي به معاويه نوشته و به بيعت فرا خواند و علي ـ عليه السّلام ـ صعصعه را پيش معاويه فرستادند.[12]
در دوران معاويه، صعصعه هيچ گاه به معاويه روي خوش يا تمايلي نداشتند و مشاجره ها فراوان بين معاويه و صعصعه صورت گرفته است تا اينكه معاويه از صعصعه خواست به منبر رود و سب علي ـ عليه السّلام ـ را كند ولي ايشان به منبر رفته و معاويه را با زيركي خاص و با گفتن جمله دو پهلوي لعن كرد و سرانجام اينكه معاويه او را از كوفه اخراج كرد و صعصعه در سال 60 هجري قمري در دوران معاويه به لقاء خدا پيوست.
پس ايشان يكي از اصحاب و ياران علي ـ عليه السّلام ـ بودند كه در فصاحت و بلاغت سرشناس بودند.
براي مطالعه بيشتر مي توانيد به منتهي الآمال«شيخ عباس قمي» و يا حيات سياسي و فكري امامان شيعه«رسول جعفريان» مراجعه نمائيد.
قال رسول الله«صلّي الله عليه و آله»:
«ان الله تجاوز لي عن امتي الخطاء و النسيان و ما استكر هوا عليه.»
رسول گرامي فرمودند:
«خداوند اشتباه و فراموشي و كارهاي اضطراري امت مرا به من بخشيده است.»[13]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابن اثير، اسدالغابة، ج3، داراحياء التراث العربي، بيروت، لبنان، ص21.
[2] . ابن سعد، طبقات الكبري، داراحياء التراث العربي، بيروت، لبنان، چ اول، ج 5 و 6، 1417 هـ .ق، 1996 م، ص 470.
[3] . حاج شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، چ احمدي، بهمن 77، مطبوعاتي حسيني، فصل هفتم، ص 243.
[4] . يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج2، مترجم محمد ابراهيم آيتي، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چ هفتم 74، تهران 74، ص 76.
[5] . طبقات الكبري، همان.
[6] . اسدالغاية، همان.
[7] . منتهي الآمال، همان.
[8] . اسدالغاية، همان، طبقات الكبري، همان.
[9] . تاريخ يعقوبي، همان، ص 118.
[10] . همان، ص 119.
[11] . مسعودي، مروج الذهب، ج2، ابوالقاسم پاينده، چ پنجم 74، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 74، ص 40.
[12] . مسعودي، همان.
[13] . نهج الفصاحه، مجموعه كلمات قصار حضرت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مترجم و فراهم آورنده ابوالقاسم پاينده، چ سوم 77، جاويدان، ص 293.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
برخي از ياران و نزديكان امام الموحدين علي بن ابيطالب به خاطر درك مفاهيم عالي اسلام و رسيدن به يقين، جامع همه فضائل عالي انساني شده و در دوران حيات خود در راه اسلام واقعي و احقاق حق و برقراري عدالت از جان مايه مي گذاشتند و همانند خاري در چشم دشمنان بوده و خواب راحت را از چشم آنان مي ربودند.
كميل پسر زياد بن نهيك از قبيله (واولادش) نخع بوده، كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ دربارة آنان دعا فرمود: اللّهم بارك في النخع[1] خدا يا بركت را در نفع قرار بده. نيز پدر كميل از مسلمين و مؤمنين صدر اسلام به شمار مي رفت. او مردي پارسا بود كه با همسري عابد و مؤمن با رسول خدا زندگي مي كرد.
گفته شده كه كميل در سال سوم هجرت به دنيا آمده و در خانواده اي كاملاً مسلمان و مؤمن پرورش يافت. اين فرزند اسلام از همان ايام كودكي و نوجواني با مولاي خود علي ـ عليه السّلام ـ ارتباط داشت و در مأموريتي كه حضرت به دستور پيامبر قبل از حجة الوداع به يمن سفر كرد از همين ايام تحت تعليم و تربيت معنوي اسلام ناب قرار گرفته و به بركت تشرف بي شمار و قرب بسيار به مولاي خويش بعد از رحلت پيامبر با ديگر فدائيان اسلام 25 سال در مدت خانه نشيني علي(ع) همراه حضرتش شجاعانه ايستاد و رسالت خويش را نسبت به خواص انجام مي داد و به نشر فضائل علي مي پرداخت كميل با صحابه و تابعين در اجتماعاتي كه به وجود ميآمد از حق علي و جايگاه علي و نسبت علي با رسول خدا سخن مي گفتند.[2]
در جريان اعتراضات مردم به اعمال ناشايست عثمان، كميل حضور داشته و از منحرف شدن اسلام از مسير اصلي هراس داشته و زبان به اعتراض گشود كه به همين علت همراه عده اي ديگر به شام و از آنجا به حمص تبعيد مي شود.[3]
كميل همچون هموطن خود مالك اشتر نخعي در روز بيعت با علي حضور داشته و در اين روز بيعت خويش را تجديد كرده و در مدت خلافت علي همواره در كنار مولاي خويش بوده و مدتي نيز از طرف حضرت براي حكومت شهر هيت كه در نواحي بغداد بوده انتخاب شد.[4]
به خاطر معاشرت كميل با صحابه بزرگ پيامبر و بهره گيري از حضور آنان، رجال شناسان كميل را از بزرگان تابعين مي شناسند، كميل چنان صادقانه و عاشقانه و عارفانه زيست كه از خواص اصحاب و صاحب اسرار علي ـ عليه السّلام ـ گرديد و تا در دوران امام سجاد ـ عليه السّلام ـ به خاطر مودت و دوستي اهل بيت از جانب حجاج بن يوسف ثقفي - كه در دشمني با اهل بيت معروف است - در سن پيري تحت تعقيب و آزار و اذيت قرار گرفت و در نهايت در سال 83 هجري به شهادت رسيد.[5] در اينكه كميل از اصحاب سر امام بود شكي نيست و اما اينكه سؤال شده آيا به اين ظرفيت رسيده بود كه از اين افراد باشد بايد ديد كه علما و عرفا و مورخان دربارة كميل چه ديدگاهي دارند همچنان كه گفته شد كميل در رديف بزرگاني همچون سلمان، ابوذر، عمار، مقداد، حذيفة و... از شخصيتهاي عالي رتبه جهان اسلام كه ايمان و ايقان داشتند قرار داشت. عبيدالله بن ابي رافع صحابه بزرگوار امام ـ عليه السّلام ـ مي گويد حضرت به من فرمودند: ده تن از ثقه هاي (افراد مورد اعتماد) مرا احضار كن عرض كردم خود شما آنها را نام ببريد پس حضرت، كميل بن زياد را در رديف آن ده نفر نام برد.[6] يعني كميل از افراد مورد وثوق حضرت بوده و خود حضرت هم به اين امر اشاره داشته اند. علامه شوشتري بر اين عقيده است كه چون علوم و اسرار در باطن حضرت امير ـ عليه السّلام ـ موج مي زد مي خواست كه گوهر عرفان را بيرون بريزيد كميل بن زياد نخعي را پيش خود مي نشاند و بر او جواهر اسرار مي فشاند.[7] ابواسحاق كوفي كميل را از عبّاد كوفه معرفي كرده[8] و همچنين اكثر دانشمندان و رجال شناسان و مورخان و عارفان، كميل بن زياد نخعي را از اصحاب خاص و ياران نزديك و از اصحاب سر امام شمرده اند و حتي اين ديدگاه منحصر به شيعه نيست بلكه دانشمندان اهل تسنن نيز چنين عقيده اي دارند. ابن ابي الحديد معتزلي معتقد است كه كميل از شيعيان خاص اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ است.[9] و باز خود حضرت در جواب كميل بيان مي دارند كه تو از اصحاب سر من هستي. حضرت وقتي كه به بيرون كوفه مي رفت كميل را همراه خود مي برد و يا زماني كه با كميل در جايي خلوت مي كرد اسرار خويش را بر كميل بيان مي نمود و كميل هم با طرح سؤالاتي عطش خود را نسبت به فراگيري اسرار امام نشان وقتي كه كميل از حضرت در مورد حقيقت سؤال مي كند حضرت مي فرمايد: ترا بر حقيقت چكار؟ آن موقع كميل مي گويد: آيا من صاحب سر شما نيستم؟ حضرت مي فرمايند: بلي البته. پس كميل بن زياد با اين جمله مي رساند كه افشاي اسرار به غير اهلش جايز نيست و اين ظرفيت را در خود احساس مي كند و خواهان جواب اين گونه سؤالات از حضرت امير مي باشد و حتي به اين هم اكتفا نكرده و در نهايت مي گويد: زِدْني بياناً يعني از حضرت مي خواهد كه مسئله را بيشتر بشكافد.[10] حديث حقيقت بهترين مدرك اين مقام كميل است كه او ظرفيت داشت و از اصحاب سرّ بوده است چنانكه دعاي پررمز و راز كميل از او به شيعه رسيده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شرح دعاي كميل، عزالدين جزايري.
2. راز دلباختگان، سيد علي اكبر محب الاسلام.
3. كميل و دعايش، شيخ عباس مخبر.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سپهر، محمدتقي، ناسخ التواريج امام حسن ـ عليه السّلام ـ، انتشارات كتابفروشي اسلامي، ج2، ص177.
[2] . حاكم نيشابوري، مستدرك صحيحين، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1411ه، ج3، ص483.
[3] . محمد جرير طبري، تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، انتشارات اساطير، چاپ پنجم، 1375، ج6، ص2198.
[4] . شهاب الدين احمد نويري، نهاية الارب، ترجمه محمود دامغاني، تهران، اميركبير، چاپ اول، 64، ج 7، ص 36.
[5] . قمي، عباس، منتهي الآمال، قم، انتشارات هجرت، چاپ هشتم، 1373، ج1، ص394.
[6] . مامقاني، تنقيح المقال في علم الرجال، ج2، حرف ك، ص 42.
[7] . قاضي نورالله شوشتري، مجالس المؤمنين، انتشارات كتابفروشي اسلامي، چاپ 65، ج2، ص11 و 10.
[8] . ابواسحاق ابراهيم بن محمد ثقفي، الغارات، ترجمه عزيزالله عطاردي، انتشارات عطارد، چاپ اول، 73، ص 538.
[9] . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ترجمه محمود دامغاني، نشر ني، ج4، ص164.
[10] . مجالس المؤمنين، پيشين، ج2، ص11.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اويس، از دلباختگان رسول گرامي اسلامصلي الله عليه وآله و از ياران و محبّين با وفاي حضرت اميرعليه السلام بود.
زادگاه اويس: طبق مطالعات و تحقيقات به عمل آمده، اويس در يمن متولد شده و تاريخ دقيقي از تولد او به دست نيامده است[1] با اين اوصاف، شرح حال او بدين قرار است: اويس از راه شترباني روزگار را با مادر پير و نابينا و ناتوان خود سپري ميكند و از اين طريق امرار معاش كرده و به امورات مادر مهربان و سالخوردهي خود رسيدگي ميكند. وقتي از مادر اجازه طلبيد كه به مدينه به قصد زيارت حضرت رسول صلي الله عليه وآله مشرف شود، مادرش گفت كه رخصت ميدهم به شرط آن كه زياده از نيم روز توقف نكني، اويس به مدينه سفر كرد و چون به خانهي حضرت پيغمبر صلي الله عليه وآله آمد، از قضا آن حضرت در خانه نبود. به ناچار به خاطر قولي كه مادر از او گرفته بود مدينه را به قصد يمن ترك كرد. چون پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله مراجعت كرد، فرمود: اين نور كيست كه در اين خانه مينگرم. گفتند: شترباني كه اويس نام داشت به اين سرا آمد و باز شتافت. فرمود: اين نور را در خانهل ما هديه گذاشت و برفت، اويس هيچ گاه پيامبر صلي الله عليه وآله را نديد. آن حضرت در مورد او گويد: "تفوح روائح الجنة من قبل القرن و اشوقاه اليك يا اويس القرن،..."[2] يعني بوهاي بهشت از جانب قرن ميوزد، اي اويس قرن! چه قدر به تو علاقه دارم، سپس فرمود: هر كه او را ملاقات كرد، از جانب من به او سلام برساند.
اويس از ديدگاه بزرگان:
سيد حيدر آملي، از عرفاي قرن هشتم هجري مينويسد: به دليل قدر و منزلت اويس قرني رحمه الله و هم چنين آگاهي كشفي و ذوقي او بر اسرار الهي است كه رسول خدا صلي الله عليه وآله هنگامي كه از جهت ظاهر و يا باطن از طرف يمن، رايحههاي شريف اويس را استشمام ميكرد، چنين ميفرمود: من نسيم و رايحهي رحماني را از طرف يمن ميبويم.[3]
شعرا نيز در مدح و منزلت او اشعاري را سرودهاند. مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي)، عارف و شاعر مشهور قرن هفتم، به اين كلام دل نشين خاتم النبيّين صلي الله عليه وآله كه "اني لاجد نفس الرّحمن من قبل اليمن" اشاراتي دارد:
گفت بوي بوالعجب آمد به من
همچنان كه مر نبي را از يمن
كه محمّد گفته بر دست صبا
از يمن ميآيد بوي خدا
بوي رامين ميرسد از جان ويس
بوي يزدان ميرسد هم از اويس
از اويس و از قرن بوي عجب
نبي را مست كرد و پر طرب
چون اويس از خويش فاني گشته بود
آن زميني آسماني گشته بود
آن هليله پروريده در شكر
چاشنّي تلخيش نَبوَد دگر[4]
عرفا، اويس را سيد التابعين و خير التابعين ناميدهاند.
در حالات عرفايي اويس گويند: بعضي از شبها را ميگفت: امشب شب ركوع است و به يك ركوع شب را به صبح ميآورد. شبي را ميگفت: امشب شب سجود است و به يك سجده شب را سپري ميكرد. گفتند: اويس اين چه زحمت است كه بر خود ميبيني؟! گفت: كاش از ازل تا ابد يك شب بود و من او را به يك سجده ميگذراندم. اويس علاوه بر اين افتخارات، توفيق درك حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در جنگ صفين پيدا نمود و با حضرت بيعت كرد و در ركاب حضرت با دشمنان دين و امامت جنگيد تا اين كه در همان جنگ به فيض شهادت نائل آمد و توسط حضرت دفن گرديد.[5]
منابع براي مطالعه بيشتر:
1- سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 3، ص 513 و 514. (بيروت: دار التعارف للمطبوعات).
2- يكتائي، اويس قرني (قم: انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزهي عليميه قم، چاپ اول 1377).
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابن حجر عسقلاني، لسان الميزان، ج 1، ص 471 ، بيروت، اداره و تأليفات اشرفيه.
[2] . علامهي مجلسيرحمه الله، بحارالانوار، چاپ ايران، ج 42، ص 155، روايت 22، باب 124؛ شيخ عباس قمي، منتهي الامال، انتشارات جاويدان علمي، ص 239، جمعي از اصحاب حضرت اميرعليه السلام.
[3] . سيد حيدر آملي، جامع الاسرار و منبع الانوار، انتشارات علمي و فرهنگي، مترجم سيد جواد طباطبايي، ص 462.
[4] . مولوي، مثنوي معنوي، كتابفروشي اسلاميه، چاپ ايران، ص 369.
[5] . شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، انتشارات جاويدان علمي، مجلد كامل، در ذكر جمعي از اصحاب امام علي، ص 239.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف مكنّي به ابي العباس در نزديكي شهر مكة مكرمه و در شعب ابي طالب آنگاه كه مسلمين و بني هاشم در آن جا محصور بودند متولّد شد. يعني سه سال پيش از هجرت و با اينكه در هنگام رحلت پيامبر 13 سال داشت ولي احاديث زيادي از طريق او نقل شده است. در زمان خلافت علي - عليه السلام- با آن حضرت به عراق رفت و در جنگ جمل و صفين حاضر بود و حضرت مي خواستند تا او را راهي جريان حكميت نمايد تا به نمايندگي از ايشان با عمر و عاص تكليف مسلمانان را روشن سازند.
عبدالله بن عباس چند برادر غير از خودش داشت كه نام يكي از آنها عبيدالله بن عباس بود كه در زمان خلافت امام حسن - عليه السلام- فرماندهي لشكر امام را عهدهدار بود كه با تطميع عمّال معاويه و نيرنگ آنها سپاه امام را ترك كرد و به سوي سپاه معاويه رفت. با اينكه سپاه معاويه دو فرزند او را كشته بودند، ولي او با اين همه امام را رها كرد و به معاويه پيوست كه سستي عظيمي در سپاه امام به وجود آمد و يكي از اسباب شكست سپاه امام نيز همين علت بود. اما عبدالله بن عباس در كنار اميرالمؤمنين - عليه السلام- بود و يكي از شاگردان آن حضرت در علم تفسير قرآن محسوب ميشد و امام او را فرماندار بصره نموده بود؛ و يك بار او را نسبت به بدرفتاريش به بني تميم هشدار داد و نصيحت نمود.[1] از مضمون اين نامهها برميآيد كه به طور احتمال وي مقداري در مصرف بيتالمال زيادهروي و اسراف مينموده و حضرت او را نصيحت و اندرز داده است[2]. هم چنين وقتي حضرت ميخواست او را به امارت بصره بفرستد نصيحت كرده است كه با مردم تندي و خشونت ننمايد و با آنها با خوشرويي و مهرباني برخورد نمايد.[3] حضرت، ابن عباس را هميشه همراه خود داشت و در جنگ نهروان او را براي اتمام حجت و موعظه به سوي خوارج فرستادند، تا آنها را از عواقب كارشان آگاه كند.[4] و به وي توصيه كرد كه با خوارج به قرآن احتجاج نكند، چون از قرآن تأويل و تفسيرهاي مختلفي ميكنند ولي به سنّت پيامبر احتجاج كند و با سنّت او آنها را قانع سازد. از اين جريان فهميده ميشود كه عبدالله بن عباس به سنت نبوي هم آگاهي خوبي داشته است كه حضرت اين كار را به او ميسپارد.
از مضمون يكي از نامههاي حضرت به ابن عباس برميآيد كه وي هنگام تصدي حكومت بصره مقداري از بيتالمال را جمع كرده و با خود به مكه برده است و حضرت در اين نامه از كار او انتقاد كرده و نصيحتش نموده است كه اموال را به بيتالمال برگرداند و توبه و طلب مغفرت نمايد[5]. ابن ميثم، شارح نهجالبلاغه گفته است كه امام در مقام نصيحت بوده است نه اينكه ابن عباس دچار اختلاس شود. بلكه امام به شيوة رايج خود او را نصيحت كرده است، همانطوري كه ساير عزيزان خود را نصيحت نموده است.[6] از سوي ديگر برخي از دانشمندان علم رجال مثل شيخ كشّي اخباري را ذكر كردهاند كه متضمن مدح اوست.[7]
از كتب رجال و تاريخ و سيره برميآيد كه وي از محبين و ارادتمندان اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين - عليه السلام- بوده است، ابن ابي الحديد در اينكه او در بصره اختلاس نموده باشد بسيار متحير است لذا در اين جريان ميگويد من متوقفم و نميتوانم نه اين طرف داستان و نه آن طرف آن را تكذيب نمايم.[8] مورّخين نوشتهاند او به قدري در فراق اميرالمؤمنين و حسنين گريست كه چشمان خود را از دست داد و در آخر عمرش نابينا بود. در نهايت او در آخر عمرش از مكه به طائف رفت و در سنة 68 يا 69 هجري به سن هفتاد و يك در طائف وفات يافت و محمد حنفيه فرزند علي - عليه السلام- بر او نماز خواند و گفت: اليوم مات رباني هذه الامة
نتيجه اين كه دليل معتبري در دست نيست كه وي در آخر عمرش از علي - عليه السلام- بريده باشد، اما او با معاويه مذاكراتي داشته است، همانطوري كه ساير ياران علي - عليه السلام- با معاويه مذاكراتي داشتهاند و اينها دليل نميشود كه بگوييم او در آخر عمر به معاويه پيوسته باشد ولي برادرش عبيدالله به معاويه پيوست و از امام حسن - عليه السلام- گريخت، علاوه بر اينها آخر عمر عبدالله بن عباس و نماز خواندن فرزند علي به ابن عباس ثبات ايمان وي را ثابت ميكند. والسّلام.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] ـ نهج البلاغه، نامة 18 و 22 و 35.
[2] ـ همان، نامة 72.
[3] ـ همان، نامه 76.
[4] ـ همان، نامة 77.
[5] ـ همان، نامة 41.
[6] ـ شرح ابن ميثم، ج 5، ص 89، نامة 40.
[7] ـ رجال الكشي، ج1، ص271 ـ 280، شمارة 103 و اسدالغابه في معرفه الصحابه، ابن حجر عقلاني، ج3، ص192 الي 195 والاصابه ، ج2، ص330، شمارة 4781.
[8] ـ شرح ابن ابي الحديد، ج16، ص173، نامة 42.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مالك اشتر نخعي:
وي از ياران با وفاي اميرالمومنين علي(ع) محسوب مي شود. در ارتباط با ولادت او هيچ يك از مصادر تاريخي، تاريخ مشخصي ذكر نكردهانداما طبق قرائن تاريخي تولد مالك اشتر بايد بين 25 ـ 30 سال قبل از هجرت مبارك نبوي باشد.
از زندگي مالك اشتر قبل از اسلام چيزي نميدانيم، ولي ميبينيم كه وي بعد از اسلام آوردن و بعد از رحلت پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در دوران خلفاي چهارگانه مطرح و تأثير واضح و جدي در امور سياسي و اجتماعي و ديني و فرهنگي داشته است.
رابطه مالك اشتر با ابوبكر و عمر و عثمان رابطة حسنهاي نبوده است. و مانند بسياري از ديگر صحابه، آنها را غاصب خلافت امير مؤمنان ـ عليه السّلام ـ ميدانسته، ولي در عين حال در جنگهايي كه با هدف گسترش اسلام و حفظ كيان اسلام و پشتيباني از جنگجويان مسلمان و حفظ مردم و مرزهاي مسلمانان بوده است شركت ميكرده است و از اختلاف نظر خودش با حكومت وقت چشم ميپوشيده.
از زندگي مالك اشتر در زمان خلافت علي ـ عليه السّلام ـ اطلاعات بيشتري در دست مي باشد. اين مرد بزرگ ثابت كرد كه در مسايل جنگي و ادارة امور و شناخت مردم و جامعه، شايستگي تام دارد و در سياست و هوش و كارآيي قدرتمند و كم نظير است. چنان چه علي ـ عليه السّلام ـ در بسياري از سخنان خود و در بسياري از مواقع به اين شايستگي شهادت داده است براي مثال حضرت فرمود:
تو امينترين ومورد اعتمادترين اصحاب من و ناصحترين و خوش فكرترين آنها نزد من هستي.[1]
مالك براي من همانگونه بود كه من براي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بودم.[2]
خداوند رحمت كند مالك را، مالك كه بود؟ اگر كوهي بود، كوهي سرافراز بود و اگر سنگ بود، سنگ سختي بود. به خدا سوگند در مرگ تو جهاني ويران و دنيايي شادمان گرديد. براي كسي چون مالك اشتر بايد گريه كنندگان بگريند.[3]
پس با توجه به نكات فوق بايد گفت اگر چه مالك اشتر در عصر پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ بوده است ولي در يمن بوده و توفيق ديدار و همراهي پيامبر را نداشته است و از صحابي علي ـ عليه السّلام ـ شمرده ميشود و از نظر اصطلاح علم رجال به اين نوع افراد «تابعين درجه اوّل» گفته ميشود يعني كساني كه اگر چه در عصر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بودند ولي ايشان را درك نكردهاند.
كميل بن زياد:
يكي از برجستهترين و نامدارترين ياران امام امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ كميل بن زياد نخعي است كه اگر چه بيشتر مردم با نام و ياد اين شخصيت بزرگ از راه دعاي شريف و مشهور كميل آشنايند، امّا اهميت و عظمت اين مرد الهي را تنها در تلقين دعاي مذكور نبايد ديد، بلكه ايشان از ياران ديرين امام علي ـ عليه السّلام ـ است كه از سال نهم هجرت و در سفري كه علي ـ عليه السّلام ـ به يمن عزيمت فرمودند، توفيق تشرف به محضر حضرت را يافته و از آن پس، به عنوان يكي از اصحاب خاص و صديق امام، به خدمت خود تا هنگام شهادت آن بزرگوار ادامه داد و در برابر «ناكثين» و «قاسطين» و «مارقين» مبارزه نمود. و بعد از آن نيز در خدمت امام حسن مجتبي ـ عليه السّلام ـ و امام حسين ـ عليه السّلام ـ درآمد و سرانجام به دست يكي از تبهكارترين حكام جور يعني حجاج بن يوسف ثقفي در سال 83 هـ .ق در سن 90 سالگي شربت شهادت را نوشيد.
مرحوم علامه طباطبايي مي نويسد:
حضرت علي(ع) گروه انبوهي از رجال ديني و دانشمندان اسلامي را تربيت كرد كه در ميان ايشان جمعي از زهاد و اهل معرفت مانند اويس قرني و كميل بن زياد و ميثم تمار و رشيد هجري وجود دارند كه در ميان عرفاي اسلامي مصادر عرفان شناخته شدهاند.»[4]
آري عرفا، كميل را از اصحاب سرّ حضرت علي ـ عليه السّلام ـ ميدانند و آن چه كه ميتواند مؤيد اين مطلب باشد اين است كه در حديث حقيقت[5] بعد از اين كه كميل از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ درباره حقيقت سؤال نموده، حضرت ميفرمايد: تو را به حقيقت چكار؟
كميل سؤال خود را بدين صورت ادامه داد كه: «أولستُ صاحب سرّك» آيا من صاحب سرّ شما نيستم؟ حضرت در پاسخ، صاحب سرّ بودن او را تأييد ميفرمايد: آري تو صاحب سر من هستي...
بنابراين طبق حديث حقيقت، صاحب سرّ بودن كميل موضوعي است كه كميل از آن به عنوان قدر منزلت خود اظهار داشته و حضرت علي ـ عليه السّلام ـ آن را تأييد نموده و در ضمن به او توجه ميدهد كه به اندازه گنجايش از سرّ آن حضرت آگاهي مييابد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ديوان مالك اشتر، قيس عطار، ترجمه مرتضي موسوي گرما رودي.
2. نامه روح افزا، علي محمد تاكندي و رضا شيخ محمدي.
3. شرح حال و آثار و مقام عرفاني كميل بن زياد نخفي: قدرت الله خياطان.
4. كميل، عليرضا الهياري.
5. نفش مالك اشتر در حكومت حضرت علي(ع) علي اصغر حبيبي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ثقفي كوفي، ابواسحاق ابراهيم بن محمد، الغارات، سلسله انتشارات انجمن آثار ملي، ص170.
[2] . نهج البلاغه، ترجمه دكتر شهيدي، ص 989.
[3] . همان، نامه 38.
[4] . علامه طباطبايي، سيد محمد حسين، شيعه در اسلام، انتشارات جهان آرا، ص 20.
[5] . شوشتري، قاضي نورالله، مجالس المؤمنين، انتشارات كتابفروشي اسلاميه، ج 2، ص 10.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب اجمالي:
نگرش علي ـ عليه السّلام ـ نسبت به جوانان نگرش مثبت بوده و دورة جواني را با ارزشترين مقطع عمر برميشمردند و در دوران حكومتشان هم از جواناني نظير محمد بن ابي بكر عمروبن ابي سلمه و ديگر جوانان به فراخور تواناييشان در بخشهاي مختلف به كار ميگرفتند.
جواب تفصيلي:
ابتدا به نوع نگرش اميرالمؤمنين به جوانان ميپردازيم، سپس به اصل سؤال ميپردازيم. امام ـ عليه السّلام ـ مقطع جواني را از بهترين مقاطع عمر برميشمردند، چنانكه فرمود: «شَيْئانِ لايَعْرِفُ فَضْلَهُما اِلاَّ مَن فَقَدَهُما، اَلشّبابُ وَ الْعافِيَةُ.»[1] دو چيز است كه ارزش و برتري آنها را نشناسد مگر كسي كه آنها را از دست بدهد، جواني و سلامتي.
و همينطور دورة جواني را دوران شكلگيري شخصيت و آمادگي براي پذيرش هر مطلب و ايده و عقيدهاي ميدانستند، چنانكه فرمود: «و اِنَّما قَلْبُ الْحَدَثِ كَاالاَرْضِ الْخالِيَهِ ما اُلْقِيَ فيها مِنْ قَبِلَتْهُ.»[2] همانا قلب جوان همچون زمين خالي (كاشته نشده) است كه هر بذري در آن پاشيده شود ميپذيرد.
و با توجّه به اهميت اين دوران، اين توصيه را داشتند كه بايد فرصت جواني را مغتنم شمرد و چنانكه فرمود: «بادِرْ شَبابَكَ قبل هَرَمِكْ و صِحَتِّكَ قَبْلَ سُقْمِكَ.»[3] پيشي بگيرد (بهرهجو) از جواني خود قبل از فرا رسيدن پيري و از تندرستي خود قبل از بيماري.
امّا در رابطه با جايگاه جوانان در حكومت آن حضرت، جوانان هم يكي از قشرهايي بودند كه امّا ـ عليه السّلام ـ در بخشهاي گوناگون از وجودشان استفاده ميكرد. براي نمونه به چند مورد اشاره ميكنيم.
محمد بن ابي بكر از جوانان با ايمان و از ياران مخلص علي ـ عليه السّلام ـ بود، به استانداري سرزمين پهناور و استراتژيك مصر برگزيد، و آن قدر اين جوان مورد اعتماد و توجّه امّام ـ عليه السّلام ـ بود كه وقتي محمد بن ابي بكر در مصر به دست ايادي معاويه به شهادت رسيد و خبر شهادت او به علي ـ عليه السّلام ـ رسيد در نامهاي به ابن عباس درباره محمد چنين فرمود: «او فرزندي نيكخواه، كارگزاري كوشا، شمشيري برنده و ركني استوار بود.»[4]
و همچنين دربارهاش چنين فرمود: «اندوه ما (به خاطر شهادتش) به قدر شادماني دشمنان است، جز آنكه از آنان دشمني كاسته شد و ما دوستي را از كف داديم.»[5]
عمروبن ابي سلمه يكي ديگر از جواناني بود كه علي ـ عليه السّلام ـ او را به امارت بحرين منصوب فرمود و هنگام جنگ صفين او را دعوت به همراهي كرد و در نامهاي به او چنين نوشت: «ميخواهم بر ستمكاران شامي بتازم، دوست دارم كه تو هم با من باشي، زيرا تو از كساني هستي كه در جهاد با دشمن و بر پا نگهداشتن دين به تو پشتگرم توانم شد.»[6]
در جنگهاي گذشته پرچم به عنوان نماد استواري و پابرجايي و ايستادگي هر لشكري محسوب ميشد، به همين جهت علمداري سپاه به افراد لايق، شجاع، مقاوم و جسور سپرده ميشد. در نبرد جمل، علي ـ عليه السّلام ـ پرچم سپاه را به دست فرزند جوانش محمد حنفيه سپرد و به او اينچنين توصيه فرمود: «اگر كوهها به لرزه درآيند تو پايدار بمان. دندانها را به هم بفشار و سرت را به عاريت به خدا بسپار...»[7]
و نمونههاي بسيار ديگري كه حاكي از آن است كه امام ـ عليه السّلام ـ اين قشر از جامه را براي خدمت به مردم در جاهاي گوناگون به كار ميگرفتند.
امّا ذكر اين نكته ضروري است كه امام ـ عليه السّلام ـ براي در خدمت گرفتن افراد در بخشهاي مختلف ملاكي به عنوان «جواني» نداشتند بلكه ملاكهاي ديگري نظير: ايمان. صداقت، تعهد، امانتداري، وفاداري، و در يك كلام «شايستگي» براي سمتهاي مختلف در نظر داشتند و جواناني كه اين ملاكها را دارا بودند، با توجّه به اينكه علاوه بر دارا بودن آن ملاكها داراي شادابي و توانايي جسماني بودند، امام ـ عليه السّلام ـ از وجودشان استفاده ميكردند.
براي مطالعه بيشتر در اين مورد مطالعه كتاب «سيماي كارگزاران علي ـ عليه السّلام ـ» نوشته علي اكبر ذاكري توصيه ميشود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . غررالحكم و دررالكلم (مجموعه كلمات و حكم علي ـ عليه السّلام ـ) جمعآوري، عبدالواحد الآمري تميمي، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ج اول، 1407 ق، ج 1، ص 408.
[2] . نهج البلاغه، نامه 31.
[3] . غرر الحكم، همان، ج 1. ص 302.
[4] . نهج البلاغه، نامه 35.
[5] . نهج البلاغه، كلمات قصار، 325.
[6] . نهج البلاغه، نامه 42.
[7] . نهج البلاغه، خطبه 11.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در خصوص سؤال فوق، چهار نكته قابل اشاره ميباشد:
1. اينكه «زياد» داراي شرايط ويژهاي بوده سخن صحيح است، امّا در تمام مدت خلافت امام علي ـ عليه السّلام ـ وفادار به حضرت ماند و از افراد خدمتگزار به حكومت امام علي ـ عليه السّلام ـ بود.
2. زياد در كار خود فردي جدّي و منضبط بود و در مدّتي كه كاتب امراي متعددي در بصره بود، لياقت خود را نشان داد تا اينكه از جانب عبدالله بن عباس مورد توجّه قرار گرفت و براي مدّتي جانشين او شد.[1] اگرچه در اين مدت، نامههايي بين او و امام رد و بدل گرديد و امام در آن نامهها تذكراتي درباره مراقبت بيشتر در حفظ بيتالمال به وي داد.[2] همچنين وي در سال 39 هجري تنها كسي بود كه توانست شورش مردم كرمان و فارس را كنترل كند و با عقل و تدبير كامل بدون آنكه جنگي كند و كسي كشته شود با تهديد و به سرعت، اين سرزمين را آرام كرد و ماليات را نيز وصول نمود.[3] از نمونههايي كه ذكر شد، نتيجه گرفته ميشود كه زياد فردي بسيار زيرك و باهوش بوده و در سِمت كارگزاري، لياقتهاي فراواني از خود نشان داده كه اگر خيانت وي در آينده نبود بيشك در شمار افراد كم نظير قرار ميگرفت.
3. خلافت 25 سالة سه خليفه، به ويژه عثمان، مردم و جامعه اسلامي را از سيره و روش پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ بسيار دور كرده بود و صحابه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ به جز تعدادي اندك، از تعاليم واقعي اسلام فاصله گرفته بودند، حال با چنين شرايطي كه ياران و اصحاب مخلص، ديندار و وفادار كه از همه جهات قابل اعتماد باشند، بسيار كم بودند. امام علي ـ عليه السّلام ـ زمام امور جامعه اسلامي را بدست ميگيرد. از اين رو حضرت به ناچار امثال زيادها را به كار ميگيرد. بنابراين اگر امام از اين جهت در محذور نبودند و نيروهاي لايق زيادي اطرافشان جمع بودند، ديگر نوبت به امثال زيادها نميرسيد تا بعد شاهد خيانت آنان باشد.
4. اگر چه معاويه براي اينكه زياد را به خود جذب كند، وي را برادر خود خواند و در نتيجه وي را زنازاده معرفي كرد، ولي بايد توجّه داشت كه زياد از نقطهنظر حقوقي زنازاده به حساب نميآيد، چرا كه سميّه مادر زياد، هنگام تولّد وي داراي همسر بوده است. چنانكه امام حسين ـ عليه السّلام ـ طي نامهاي به معاويه، وي را به خاطر برادر خواندن زياد مورد نكوهش قرار داده و اين عمل را مخالف حكم پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ كه فرمود: الولد للفراش و للعاهر الحجر؛ دانسته است.[4]
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
1ـ تاريخ خلفاء، رسول جعفريان.
2ـ مواضع سياسي حضرت علي در مقابل مخالفان، جلال درخشه.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . قمي، شيخ عباس، سفينة البحار، ج 3، ص 575.
[2] . صبحي صالح، نهجالبلاغه، نامة 20، و نيز حكمت، 476، ص 559.
[3] . ابن اثير، الكامل، ج 4، ص 207.
[4] . دينوري، ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 203.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اينكه ادعا شده است علي -عليه السلام- راي ابوموسي را بر حكم خدا و نظر مردم ترجيح داده است قابل قبول نيست زيرا:
اولاً: علي -عليه السلام- با اصل پذيرش حكميت موافق نبود و وقتي كه شاميان قرآنها را بر سر نيزه كردند و مسئله تحكيم قرآن را پيش كشيدند فرمود: «دعوت آنان كلمه حقي است كه ارادة باطل از آن شده است، آنان قرآن را از اين جهت بالا نبرده اند كه آن را بشناسند و به آن عمل كنند، بلكه عمل آنها مكر و خدعه است».[1]
و وقتي مواجه با 20 هزار نفر از سپاه خود شد كه دور خيمه ايشان را محاصره نمودند و تهديد كردند «كه اگر حكميت را نپذيري و جنگ را خاتمه ندهي تو را خواهيم كشت.»[2] به خاطر مصلحت مهمتري مجبور به پذيرش حكميت شد.
و ثانياً پس از پذيرش حكميت در انتخاب ابوموسي به عنوان نماينده سپاهيان خود موافق نبود و او را شايسته براي اين كار نميدانست و فرمود: «او مورد قبول من نيست او كسي است كه از من جدا شد و مردم را از آمدن به طرف من بازداشت و سپس گريخت و از شهر خارج شد تا پس از چند ماه كه من به او امان دادم.»[3]
علي -عليه السلام- فرد لايق براي اين مسئوليت را ابن عباس ميدانست، اما اشعث بن قيس و عدهاي ديگر كه بعداً در گروه خوارج قرار گرفتند، با انتخاب امام مخالفت نمودند و اصرار بر انتخاب ابوموسي داشتند. امام -عليه السلام- به آنها فرمود: ميترسم (ابوموسي) فريب بخورد، زيرا عمروعاص در انجام مقاصدش از خدا نميترسد و هر چه هواي نفسش بخواهد انجام خواهد داد. اما اشعث گفت: به خدا سوگند كه اگر يكي از دو حكم يمني باشد و بر خلاف ميل ما حكم بدهند براي ما بهتر است تا اينكه هر دو قريشي باشند و بر طبق ميل ما رأي بدهند علي -عليه السلام- فرمود حال كه اصرار بر انتخاب ابوموسي داريد هر كاري ميخواهيد بكنيد.[4]
بنابراين علي -عليه السلام- مجبور به پذيرش ابوموسي به عنوان حكم شد نه اينكه او را لايق براي اين مسئوليت بداند.
و ثالثاً: علي -عليه السلام- رأي ابوموسي را بر حُكم خدا و نظر مردم ترجيح نداد بلكه پذيرش رأي حكمين را مشروط بر اين قرار داد كه مطابق كتاب خدا و سنت رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) عمل كنند چنانكه در متن قرار داد حكميت هم به اين مطلب اشاره شده است كه: دو داور متعهد هستند كه قرآن را پيشواي خود قرار دهند و از آن تخلّف نورزند و هر چه در قرآن نيافتند به سنت جامع رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) ارجاع دهند و به عمد برخلاف آن كاري نكنند و از هواي نفس پيروي نكنند و در اموري كه مشتبه است وارد نشوند... و در صورتي كه مطابق حكم خدا يا سنت وسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) عمل نكنند امت از داوري آنان بيزار خواهد بود و هيچ عهد و پيماني بر آندو نخواهد بود.[5]
و وقتي آندو بر خلاف حكم خدا و سنت رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) و مطابق هواي نفس خود عمل كردند، امام -عليه السلام- رأي آندو را نپذيرفت و فرمود: «من در خصوص آندو مرد فرمانهايي را به شما دادم ولي شما نپذيرفتيد تا اينكه آندو از هواي نفس خود پيروي كردند و به چيزي فرمان دادند، كه براي آن حجت و سنت آشكاري نداشتند، آنان در كار خودشان اختلاف كردند و خداوند نيز هيچ كدام از آن دو را هدايت نكرد و خدا و رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) و صالحان از كار آنان دوري جستند».[6]
و بر اين اساس علي -عليه السلام- مجدداً آماده مقابله با شاميان شد و دستور آماده باش را به ياران خود صادر فرمود.[7]
علاوه بر اين ابوموسي بعد از صدور رأي آنچناني مورد لعن علي -عليه السلام- هم قرار گرفت و علي -عليه السلام- چون نماز صبح و مغرب ميگزارد و از سلام نماز فارغ ميشد عرضه ميداشت، پروردگارا! معاويه و عمروعاص و ابوموسي و حبيب بن مسلمه... را لعنت فرماي.[8]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. پيكار صفين: نصر بن مزاحم منقري.
2. روشن بيني و آينده نگري امام علي(ع): سيد احمد خاتمي.
3. سياست قرآن بر نيزه و پيمان حكميت: جعفر سبحاني.
4. مسئله حكميت و گروه فشار: جعفر سبحاني.
5. جنگ نهروان ره آورد شوم قرآن برنيزه: جعفر سبحاني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] ـ نهج البلاغه، خطبة 221.
[2] ـ طبري، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، روائع التراث العربي، بيتا، ج 5، ص 48، ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، قم، مكتبة آية الله نجفي، 1404 ق، ج 2، ص 216.
[3] ـ منقري، نصربن مزاحم، وقعة صفين، قم، مكتبة آية الله نجفي، چاپ دوم، 1403 ق، ص 499.
[4] ـ همان، ص 500، ابن ابي الحديد، همان، ج 2، ص 229.
[5] ـ همان، ص 505ـ 504، ابن ابي الحديد، همان، ص 235 ـ 234.
[6] ـ دينوري، ابن قتيبه، الامامة و السياسة، قم، منشورات الشريف الرضي، 1363 ش، ج 1، ص 143، ابن ابي الحديد، همان، ج 2، ص 259.
[7] ـ دينوري، بن قتيبه، همان، ج 1، ص 143.
[8] ـ نصربن مزاحم، پيشين، ص 552، ابن ابي الحديد، پيشين، ج 2، ص 206.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در آن زمان ابوموسي در ظاهر و در افكار عمومي داري امتيازات متعدّدي بود يكي آنكه وي از اصحاب پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بود.[1] و در زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از جانب آن حضرت، والي مناطقي از يمن بود.[2] ديگر آنكه از فقهاي عصر عمر و عثمان به شمار ميآمد.[3] از سوي خلفا بارها به سمت فرماندهي سپاه در فتوحات برگزيده شد. و در عصر خلافت عمر به امارت بصره منصوب شد و چون در دورة خلافت عثمان از خلافت بصره عزل گرديد، مردم كوفه او را بهجاي سعيد بن عاص به فرمانداري كوفه برگزيدند و عثمان نيز آنرا پذيرفت.[4] بنابراين ابوموسي به علّت صحابي بودن و فرماندهي فتوحات و برخورداري از مناصب اجرايي در عصر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و دوران خلفا، همواره از موقعيت و نفوذ ويژه اجتماعي برخوردار بوده است. علاوه بر اين، ابوموسي با تعليم قرآن و تلاوت آن با صداي خوش[5] بر محبوبيّت و موقعيت اجتماعي خويش افزوده بود. افزون براين، هيچ گزارش تاريخي مبني بر سوءاستفاده مالي ابوموسي ثبت نشده است، از اينرو ميتوان گفت كه ابوموسي برخلاف بيشتر كارگزاران عثمان از بيتالمال سوءاستفاده نكرده و در مسائل مالي حدود الهي را رعايت ميكرد.[6]
با اين همه اميرمؤمنان، به كارگزاري ابوموسي رضايت نميدادند از اينرو با به خلافت رسيدن آن حضرت و اعزام استانداران خود به شهرها، «عمارة بن شهاب» را به كارگزاري كوفه فرستاد، امّا در نيمه راه، عدّهاي جلوي وي را گرفتند و تهديدش كردند كه اگر باز نگردد، خونش را خواهند ريخت. و گفتند: جز به ابوموسي به كس ديگر بهعنوان كارگزار كوفه، خرسندي نشان نخواهند داد. و او مجبور به بازگشت شد.[7] از سوي ديگر در همين زمان ابوموسي طي نامهاي به امام علي ـ عليه السّلام ـ بيعت مردم كوفه را اعلام كرد.[8] از اينرو اميرمؤمنان ـ عليه السّلام ـ ناگزير ابوموسي را در سمت كارگزاري كوفه ابقاء كرد تا بعداً او را عزل نمايد البتّه در اين امر سفارش مالك اشتر را نبايد ناديده گرفت چراكه وي از حضرت درخواست ابقاي ابوموسي بر امارت را كرد و حضرت عليرغم ميل دروني خويش به اين امر تن داد. چنانكه حضرت در اين مورد ميفرمايد:
به خدا سوگند او نزد من مورد اطمينان و دلسوز نبود و كساني كه قبل از من بودند، او را ولايت و حكومت بر مردم دادند و من تصميم داشتم او را عزل كنم. اشتر از من خواست او را ابقا كنم. پس با كراهت او را ابقا نمودم كه بعداً بركنارش نمايم.[9]
شايد حضرت علي(ع) از باب «توجه به مشورت»، به سخن مالك توجه كرده باشند همان گونه كه رسول خدا(ص) در جنگ احد نظرشان بر اين بود كه در شهر بماند و به دفاع بپردازند اما وقتي ديدند راي جوانان بر اين است كه در بيرون شهر به جهاد بپردازند تسليم خواسته جوانان شدند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. سيما كارگزاران علي(ع): علي اكبر ذاكري.
2. كارگزاران روزگار خلافت امير المومنين علي بن ابيطالب: جميله اسلامي.
3. رفتار امام علي(ع) با زمامداران و تاثير آن در تحكمي نظام اسلامي: حجت رسولي.
4. نقش كارگزاران در تثبيت و تضعيف حكومت اميرالمومنين(ع): بني الله فضلعلي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] ـ طوسي، ابوجعفر محمّد بن الحسن، رجال الطوسي، تحقيق سيّد محمّد صادق آل بحرالعلوم، نجف، مطبعة الحيدرية، چاپ اوّل،1381ه ، ص23.
[2] ـ ابن حجر عسقلاني، الاصابة في تمييز الصحابة، تحقيق شيخ عادل احمد عبدالموجود و شيخ علي محمّد معوّض، بيروت، دار الكتب العلميه، 1415ه ، چاپ اوّل، ج4، ص182 ـ 181.
[3] ـ يعقوبي، تاريخ يعقوبي، قم: منشورات الشريف الرضي، چاپ اوّل، 1373ش، ج2، ص177و 161.
[4] ـ ابن عبدالبر القرطبي، همان، ص104.
[5] ـ اصفهاني، ابونعيم، حلية الاولياء، بيروت: دار الكتاب العربي، چاپ دوّم، 1378ه ، ج1، ص258، ابن حجر عسقلاني، همان، ص182؛ ابن عبدالبر القرطبي، همان، ص104.
[6] ـ. سبحاني، جعفر، فروغ ولايت، قم: مؤسسة امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، چاپ اوّل، 1373 ش، ص423.
[7] ـ طبري، محمّد بن جرير، تاريخ الطبري، بيروت: مؤسسة اعلمي للمطبوعات، چاپ سوّم، 1409ه ، ص463
[8] ـ همان، ص463 ـ 464، يعقوبي، همان، ص179.
[9] ـ مفيد، الامالي، تحقيق حسين استاد ولي و علي اكبر غفاري، قم: منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلمية قم المقدسة، 1403ه ، 296 ـ 295.
|
|
|
|
<- 1 2 3 4 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|