|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های امام شناسی قرآن |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي رسيدن به جواب سوال، آياتي را كه كلمهي مولي در آن آمده است بررسي مي کنيم:
1 ـ سورهي حديد، آيهي 15 ميفرمايد: «فاليوم لايؤخذ منكم فدية ولا من الذين كفروا مأويكم النار هي مولكم وبئس المصير» پس امروز نه از شما فديهاي پذيرفته ميشود و نه از كافران، و جايگاهتان آتش است و همان سرپرستتان ميباشد، و چه بد جايگاهي است!
مولي در اين آيه شريفه به ياور،[1] سرپرست[2] و سزاوار و مسلط[3] معني شده است، و برخي روايات ناظر به معناي سزاوار ميباشند.[4]
2 ـ آيهي 11 سورهي محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ميفرمايد: «ذلك بأن الله مولي الذين آمنوا وأن الكافرين لامولي لهم» در اين آيه واژهي مولي به مالك و ياور،[5] سرپرست،[6] و حفظكننده[7] معني شده است.
3 ـ آيهي 33 سورهي نساء: «لكل جعلنا مولي مما ترك الوالدان والأقربون» براي هر كس وارثاني قرار داديم كه از ميراث پدر و مادر و نزديكان ارث ببرند، واژهي مولي در اين آيهي شريفه به سزاوارتر[8] و سرپرست[9] معني شده است.
4 ـ سورهي مريم آيهي 5: «و انّي خفت للوالي من ورآءي وكانت امرأتي عاقراً فهب لي من لدنك ولياً» و من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (كه حقّ پاسداري از آيين تو را نگاه ندارند)، و (از طرفي) همسرم نازا و عقيم است، تو از نزد خود جانشيني به من ببخش، در اين آيه، واژهي مولي را به معناي خويشاوند (عموها و پسر عموها) گرفتهاند،[10] كه صاحب اختيار ميراث و اموال زكريا[11]، و سزاوار و اولي معني شده است.[12]
5 ـ سورة دخان آيهي 41: «يوم لايغني مولي عن مولي شيئاً ولاهم ينصرون» روزي كه هيچ دوستي كمترين كمكي به دوستش نميكند و از هيچ سو ياري نمي شوند، در اين آيه واژهي مولي به معناي دوست،[13] كسي كه حق دارد در امور ديگري تصرف كند مي باشد، و همچنين به معناي كسي كه وي نسبت به او ولايت دارد گرفته شده است.
ـ يك واژه و چندين معنا: در زبان عربي واژهها و لغاتي داريم كه داراي معاني متعددي ميباشند، مانند همين مادهي «ولي» كه در صيغه و شكلهاي مختلف بيش از 200 مرتبه در قرآن ذكر شده است، كه در معاني مختلفي استعمال ميشوند، از اين رو براي انتخاب يكي از معاني متعدد آن، بايد قرينهاي در كلام پيدا كرد كه متناسب با آن معنا باشد، و اين قرينه هم ميتواند سياق و محتواي خود آيه و يا آيات قبل و بعد باشد، در اين مثالها «ولي» داراي معاني متعددي است كه از جمله آنها ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد:
ناصر و ياور، مولي و سرپرست، مالك و صاحب اختيار، دوست، اولي و سزاوار، آزاد كننده و سيّد، آزاد شده و غلام، همسوگند، وارث و خويشاوند، البته با دقت در اين معاني ميتوان به يك وجه مشتركي رسيد و آن، اولويت داشتن و سزاوارتر بودن است،[14] چرا كه «مولي» از مادهي «ولاء» ميباشد كه در اصل به معناي ارتباط دو چيز با يكديگر است، به طوري كه بيگانهاي در بين نباشد و براي آن مصداقهاي زيادي است،[15] به عنوان مثال، دوست در ياري رساندن به دوستِ خود، اولي و سزاوارتر از ديگران است همانگونه كه وارثان و خويشاوندان در ارث بردن و ولايت بر ميراث داشتن، سزاوارتر از ديگران ميباشند.
و مانند اينكه مولي و سيد نسبت به ادارهي امور عبد و غلام خود، از ديگران سزاوارتر است، همان طوري كه مشركين وكافران نسبت به داخل شدن در آتش دوزخ، از ديگران سزاوارتر هستند، لذا در تمام معاني «ولي» ميتوان معناي سزاوارتر بودن در ولايت، و اولويت داشتن در آن ولايتي كه متناسب با سياق آيات است را درنظر گرفت، پس بين معاني متعدد «ولي» تضاد و اختلاف نيست.
ـ واژهي مولي در حديث غدير: براي روشنتر شدن مطلب، مروري كوتاه بر واقعهي غدير خم مي شود، و شرايط و ويژگيهاي آن را بررسي مي نماييم. 1 ـ اعلان كردن به مسلمانان كه اين آخرين حج پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ميباشد، لذا مسلمانان به هر صورتي كه بود سعي كردند تا در آخرين حج پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ همراه ايشان باشند.
2 ـ نازل شدن دستور الهي بر پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : اي پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملاً (به مردم) برسان، و اگر نكني، رسالت او را انجام ندادهاي،[16] يعني اي پيامبر اگر اين مأموريت آخر را به انجام نرساني، مانند اين است كه 23 سال زحمت خود را از بين بردهاي.
3 ـ دستور به توقف نمودن همراهان، و ماندن تا رسيدن بقيهي مسلمانها و اعلان بازگشت به كساني كه جلوتر رفتهاند، آن هم در آن بيابان خشك و گرماي سوزان وسط روز.
4 ـ ايراد خطبهاي طولاني و بيان به يادگار گذاردن، دو ميراث گرانبها يعني قرآن و عترت.
5 ـ شهادت دادن به يگانگي و وحدانيت خداوند، و اقرار گرفتن از مردم به يگانگي خداوند، و شهادت به رسالت خويش، و سؤال نمودن از مردم، كه چه كسي اولي و سزاوار بر شماست؟ و جواب دادن مردم به آن حضرت كه خدا و رسولش داناترند، سپس حضرت فرمودند: خداوند اولي و سزاوار بر من است و من اولي و سزاوار بر شما هستم. كما اينكه خداوند متعال در سورهي احزاب آيهي 6 ميفرمايد:
«النّبي اولي بالمؤمنين من انفسهم » پيامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر (و نزديكتر) است، سپس بالا بردن دست حضرت علي ـ عليه السلام ـ و سه مرتبه تكرار نمودن اين جمله: «فمن كنت مولاه فعلي مولاه»، هر كس من مولاي او هستم پس علي ـ عليه السلام ـ هم مولاي اوست، سپس دعا در حق دوستان او، و نفرين در حق دشمنان او كردند و فرمودند: حاضرين به غايبين خبر دهند.
6 ـ قبل از متفرق شدن جمعيت، آيهي اكمال دين نازل شد، و خداوند فرمود: امروز كافران از (زوال) آيين شما مأيوس شدند، بنابراين، از آنها نترسيد و از (مخالفت) من بترسيد، امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم.[17]
با درنظر گرفتن اين موارد، آيا شايسته است كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در آن شرايط بخواهند اعلان نمايند كه اي مردم هر كس من دوست او هستم؟ علي ـ عليه السلام ـ هم دوست او است، يا هر كس من ياور او هستم علي ـ عليه السلام ـ هم ياور اوست؟ در صورتي كه مسألهي دوست بودن و ياري نمودن مؤمنان، با مؤمنان ديگر، قبلاً از طرف خداوند اعلان شده بود، چرا كه خداوند در سورهي توبه آيهي 71 ميفرمايد: «والمؤمنون والمؤمنات بعضهم اولياء بعض» يعني مردان و زنان با ايمان ، دوستان يكديگرند.
از طرف ديگر، مسألهي ديگر، مسألهي دوست داشتن علي ـ عليه السلام ـ براي همه روشن بود و همه از علاقهي شديد و محبت وافر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نسبت به حضرت علي ـ عليه السلام ـ با اطلاع بودند و نيازي به اين همه مقدّمهچيني نداشت، پس چه مسئلهاي است كه مايهي اكمال دين بوده و هم وزن رسالت 23 سالهي پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ميباشد و موجب ميشود كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ رسالت خويش را به نحو احسن به اتمام رسانده باشد؟ آيا چيزي غير از ولايت و جانشيني حضرت علي ـ عليه السلام ـ است؟ زيرا پس از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ چه كسي ميخواهد شريعت آورده شده را تبليغ كند و آن را از انحراف نجات دهد و روش صحيح آن را به مردم بفهماند؟
آيا كسي سزاوراتر و اوليتر از علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ بر سرپرستي و ولايت امري جانشيني پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ وجود دارد؟ لذا اگر ولايت حضرت علي ـ عليه السلام ـ در ادامهي رسالت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نباشد، تمام زحمات 23 سالهي حضرت از بين مي رفت و رسالت ناتمام ميماند، چرا كه ولايت ائمه ـ عليهم السلام ـ ادامهي رسالت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ميباشد، لذا پس از اعلان ولايت امري و جانشيني حضرت علي ـ عليه السلام ـ توسط پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ، خداوند فرمود: «اليوم اكملت لكم دينكم».
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 ـ محمد حسين طباطبايي (ره)، تفسير الميزان، ترجمهي محمد باقر موسوي (قم، دفتر انتشارا ت اسلامي)، ج 5.
2 ـ ناصر مكارم شيرازي وهمكاران، تفسيرنمونه (تهران: دارالكتب الاسلاميه)، ج 13.
3 ـ عبدالحسين طيب، اطيب البيان (تهران: انتشارات اسلام، چاپ سوم)، ج 12.
4 ـ ابوعلي الطبري، تفسير مجمع البيان، ترجمهي ابراهيم ميرباقري و ... (تهران: انتشارات فراهاني، چاپ اول)، ج 5.
5 ـ ناصر مكارم شيرازي و همكاران، پيام قرآن (قم، مدرسه الامام علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ ، چاپ سوم، 1375).
6ـ سيد شرفالدين، رهبري امام علي فصل مربوط به حديث غدير.
7ـ علامة اميني، الغدير.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمه محمد باقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ج 19، ص 277.
[2]. مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 23، ص 334.
[3]. عبدالحسين طيب، اطيب البيان، تهران، انتشارات اسلام، چاپ سوم، ج 12، ص 429.
[4]. عبدعلي العروسي الحويزي، نورالثقلين، قم، مطبعه العلميه، چاپ دوم، ج 5، ص 241.
[5]. تفسير الميزان، ج 18، ص 348.
[6]. تفسير نمونه، ج 21، ص 429.
[7]. اطيب البيان، ج 12، ص 171.
[8]. ابوعلي الطبرسي، مجمع البيان، ترجمه ابراهيم ميرباقري و... ، تهران، انتشارات فراهاني، چاپ اول، ج 5، ص 128.
[9]. تفسير الميزان، ج 4، ص 504.
[10]. الميزان، ج 14، ص 8.
[11]. تفسير نمونه، ج 13، ص 8.
[12]. اطيب البيان، ج 8، ص 418.
[13]. ترجمهي مجمع البيان، ج 22، ص 315.
[14]. ترجمهي تفسير مجمع البيان، ج 5، ص 128 و تفسير اطيب البيان، ج 4، ص 69.
[15]. تفسير نمونه، ج 21، ص 199.
[16]. مائده/ 67.
[17]. مائده/ 5.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اوّلاً: در سؤال، مطاع بودن (اطاعت شدن) معيار اصول دين فرض شده است در حاليكه اطاعت امر والدين با اينكه جزء اصول دين نيست، در قرآن مطرح شده است،[1] و از سوي ديگر مطاع بودن معاد اصلاً بيمعني است با اينكه مسلماً جزء اصول دين است. پس مطاع بودن معيار و اصول دين نميباشد، و اگر هم فرضاً مطاع بودن معيار اصول دين باشد، اطاعت از امام نيز در قرآن مطرح شده است در آنجا كه ميفرمايد: «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامرمنكم»[2] چرا كه در اين آيه اطاعت از اولي الامر هم رديف اطاعت از رسول ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ آمده و با يك صيغه خدا امر به اطاعت بيقيد و شرط از آنها كرده است كه نشانه ي يك ساني اطاعت از آنها و عصمتشان ميباشد چنانكه حتّي بعضي از مفسّران بزرگ سنّي نيز از آيه ي عصمت اولي الامر را فهميده و به آن تصريح كردهاند.[3] و طبق آيه تطهير[4] اين مقام (عصمت) مخصوص ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ ميباشد. و طبق روايات شيعه[5] و سنّي[6] مراد از اولي الأمر در آيه شريفة ائمه اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ ميباشند كه در برخي از آنها نام همه آنها هم به ترتيب ذكر شده است.
ثانياً: بعضي از علماي شيعه امامت را جزء اصول دين ميشمارند و بعضي هم جزء اصول مذهب، ولي طبق ادله و شواهدي ميتوان امامت را از اصول دين برشمرد كه عبارتند از:
الف) امامت محور دين است زيرا: در آيه تبليغ[7] خداوند متعال انجام وظيفه رسالت توسط پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را به ابلاغ مسئله مهمّي منوط كرده است، و عدم ابلاغ آن مساوي با انجام ندادن وظيفهاش معرفي شده است؛ و آن مسئله مهم حتي طبق نقل فخر رازي امامت علي ـ عليه السّلام ـ ميباشد، چنانكه در ذيل آيه مينويسد: «نزلت الاية في فضل علي بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ و لما نزلت هذه الاية اخذ بيده و قال : من كنت مولاه فعلي مولاه ...[8] يعني: اين آيه در فضيلت علي بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ نازل شده است وقتي اين آيه نازل شد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دست علي ـ عليه السّلام ـ را گرفت و فرمود: هر كسي را كه من مولايش هستم علي مولاي اوست.
2ـ طبق نقل ابن ابي الحديد سنّي، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمودهاند: من مات و لا امام له مات ميتة جاهلية،[9] يعني هركسي بميرد و در حالي كه امامي برايش نباشد به مرگ جاهلي مرده است، و آيا ميتوان پذيرفت چيزي كه نبودنش در حال مرگ موجب مرگ جاهلي (بدون اسلام) ميشود، جزء اصول دين نباشد؟
3ـ علي ـ عليه السّلام ـ امامت را ستون و اساس دين ميدانند و در مورد امامان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ ميفرمايند: هم اساس الدين،[10] و باز ميفرمايند: هم دعائم الاسلام.[11]
ب) طبق حديث منزلت كه در كتب شيعه و سنّي از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده است[12] بلكه به گفته ابن ابي الحديد همه فرق اسلامي آن را نقل كردهاند[13] همانگونه كه ابن ابي الحديد از آن حديث فهميده امام به منزله پيامبر است در تمام مراتب و تنها وحي قرآني دريافت نميكند،[14] و آن حديث چنين است كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به علي ـ عليه السّلام ـ فرمودند: انت مني بمنزلة هارون من موسي الا انه لانبي بعدي،[15] تو نسبت به من همچون هارون به موسي هستي جز اينكه پس از من پيامبري نيست.
ج) در حديث معروف ثقلين كه در كتب شيعه و سنّي نقل شده [16] و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ امامان را قرين جدائي ناپذير قرآن قرار داده كه تمسك به آن دو را، ماية نجات از گمراهي معرفي كرده است، و همچنين در حديث معروف سفينه كه باز در كتب شيعه و سنّي نقل شده [17] پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را مانند كشتي نوح ـ عليه السّلام ـ مايه نجات دانستهاند.
د) امامت بالاتر از نبوّت است چرا كه طبق آية 124 سورة بقره، ابراهيم نبي ـ عليه السّلام ـ با وجود برخورداري از مقام نبوّت، ابتدا از مقام امامت برخوردار نبود، و بعد از پشتسر گذاردن آزمايشهايي، خدا او را به مقام امامت منصوب كرد و فرمود: «... اني جاعلك للناس اماماً» امام رضا ـ عليه السّلام ـ در مورد مقام والاي امامت ميفرمايد: ... ان الامامة خص الله عزّوجلّ بها ابراهيم الخليل بعد النبوة و الخلّة مرتبة ثالثة و فضيلة شرّفه بها و اشار بها ذكره فقال: «اني جاعلك للناس اماما» ... يعني همانا امامت مقامي است كه خداي عزّوجلّ بعد از رتبه نبوّت و خلت در مرتبه سوّم به ابراهيم خليل ـ عليه السّلام ـ اختصاص داده و به آن فضيلت مشرفش ساخته، و نامش را بلند و استوار نموده و فرموده: همانا من تو را امام مردم گردانيدم،[18] پس امامت جزء اصول دين است و اطاعت از او موجب قبول طاعات و دخول در بهشت است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
ـ الغدير، ج13، ص 211، تفسيرالميزان، ج4، ص 409 - 412.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. عنكبوت/ 8.
[2]. نساء/ 59.
[3]. ر.ك: فخر رازي، التفسير الكبير، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ سوّم، بيتا، ج 10، ص 144؛ و رشيد رضا، محمّد، تفسير المنار، بيروت، دار المعرفة، چاپ دوّم، 1393 هـ.ق، ج 5، ص 185.
[4]. ر.ك: احزاب/ 33.
[5]. ر.ك: طباطبائي، سيّد محمّد حسين، الميزان في تفسير القران، قم، انتشارات اسماعيليان، چاپ پنجم، 1371، ج 4، ص 412 ـ 409؛ بحراني، سيد هاشم، البرهان في تفسير القرآن، قم، اسماعيليان، چاپ دوّم، بيتا، ج 1، ص 387 ـ 381؛ و عبد علي بن جمعة العروسي الحويزي، قم، انتشارات اسماعليان، چاپ چهارم، 1412 هـ.ق، ج 1، ص 508 ـ 497.
[6]. ر.ك: عبيد الله بن احمد المعروف بالحاكم الحسكاني، تحقيق و تعليق محمّد باقر المحمودي، تهران، موسسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة و الارشاد الاسلامي، چاپ اوّل، 1411 هـ ق، ج 1، ص 191 ـ 189؛ و سليمان بن ابراهيم، القندوزي، ينابيع المودة، كاظميه، دار الكتب العراقيه و قم، مكتبة المحمدي، چاپ هشتم، 1385 هـ.ق، ص 117 ـ 114.
[7]. ر.ك: مائده/ 67.
[8]. فخر الرازي، پيشين، ج 12، ص 49.
[9]. ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، بيروت، دار الحياء التراث العربي، چاپ سوّم، بيتا، ج 13، ص 242.
[10]. نهجالبلاغه، ترجمه محمّد دشتي، خطبه 2.
[11]. نهجالبلاغه، ترجمه محمّد دشتي، خطبه 239.
[12]. ر.ك: محمّد بن محمّد بن النعمان، (شيخ مفيد)، الارشاد، قم، انتشارات بصيرتي، بينوبت چاپ، بيتا، ص 83؛ ابومنصور، احمد بن علي بن ابيطالب، الطبرسي، الاحتجاج، تحقيق ابراهيم بهادري و محمّد هادي، تهران، انتشارات اسوه، چاپ دوّم، 1416 هـ.ق، ج 1، ص 117؛ ابو عبدالله محمّد بن اسماعيل بن ابراهيم بن المغيرة، صحيح بخاري، بيروت، دار احياء التراث العربي، ج 4، ص 24؛ و مسلم بن حجاج، قشيري نيشابوري، صحيح، بيروت، دار الفكر، ج 4، ص 187 و 870؛ و ابن ابي الحديد، پيشين، ج 13، ص 211.
[13]. ر.ك: ابن ابي الحديد، پيشين، ج 13، ص 211.
[14]. ر.ك: همان.
[15]. ر.ك: ابن ابي الحديد، پيشين، ج 13، ص 211.
[16]. ر.ك: فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان، تصحيح و تحقيق سيد هاشم رسولي محلاتي و يزدي طباطبائي، سيد فضل الله، بيروت، دار المعرفة، ج2و1، ص805؛ فخر رازي، پيشين، ج 8، ص 163، مسلم بن حجاج، قشيري نيشابوري، صحيح، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ دوّم، 1972 م)، ج4، ص1871 و 1873.
[17]. ر.ك: قمي، شيخ عباس، القمر، سفينة البحار، تهران، انتشارات اسوه، چاپ اوّل، 1414 هـ ق، ج 4، ص 185، مبارك ابن محمّد الجزري معروف بابن الاثير، النهايه في غريب الحديث و الاثر، بيروت، المكتبة الاسلاميه، 1383 هـ.ق، ج 2، ص 298، ماده زخخ.
[18]. الكليني، محمّد بن يعقوب، اصول كافي، ترجمه و شرح سيّد جواد مصطفوي، تهران، علميه اسلاميه، بينوبت چاپ، بيتا، ج 1، ص 285ـ 284.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اولاً: خيلي از مسائل ريز احكام و اخلاق و بعضي مسائل اصول در قرآن بيان نشده است مثل ركعات نماز، جزئيات زکات. و لذا امام صادق ـ عليه السّلام ـ در جواب سئوال فوق الذكر فرمود: «به كساني كه چنين اعتراضي دارند، بگوييد: همانگونه كه نماز در قرآن آمده ولي سه يا چهار ركعت بودن آن مشخص نشده و رسول خدا آن را براي مردم تفسير و بيان نموده»، درباره ي ائمه ـ عليهم السّلام ـ هم داريم «اطيعوا الله و اطيعو الرسول و اولي الامر منكم»[1] از خدا و رسول و اولي الامر اطاعت كنيد، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: «مراد ائمه ميباشند»[2] گذشته از اين اگر اسم علي ـ عليه السّلام ـ و ائمه ـ عليهم السّلام ـ صريح در قرآن ميآمد باعث ميشد دشمنان و به خواهان دست به تحريف قرآن بزنند.
ثانياً: در قرآن آيات متعددي اشاره به علي ـ عليه السّلام ـ و ائمه ـ عليهم السّلام ـ دارند مانند: آية تبليغ[3]، اكمال[4]، هود،[5] اولي الأمر[6]، آيه ي ولايت[7]، مباهله[8]، ولي به خاطر مصالحي از تصريح نام اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ در قرآن خودداري شده است، در اين زمينه حكمتهايي ذكر شده كه به برخي از آن ها اشاره ميشود. 1ـ دفع شر بدخواهان و منافقان نسبت به كيان اسلام وحيانت قرآن از حذف و تحريف نام[9] ائمه ـ عليهم السّلام ـ چنانكه بعضي از نويسندگان كلمه «خليفتي» را از كلام پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ كه نسبت به علي ـ عليه السّلام ـ فرمود، در كتاب خود حذف نموده است.[10] 2ـ شايد عدم ذكر نام ائمه ـ عليهم السّلام ـ براي ابتلأ و آزمايش مؤمنان استوار است تا صدق ايمانشان در آن امور عظيم آشكار گردد.
ثالثاً: در كلمات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به عنوان تفسير قرآن كاملاً اسامي ائمه بيان شده است كه اين روايات هم در منابع اهل سنت و هم در منابع شيعيان گردآوري شدهاند، كه ما به بعضي از آنها كه در منابع اهل سنت آمده است اشاره ميكنيم، با اين تذكر كه اين روايات از نظر اجمال و تفصيل با هم تفاوتهايي دارند، كه ما آنها را به سه دسته تقسيم ميكنيم.
دسته ي اول: احاديثي كه به طور اجمال به امامت و رهبري ائمه و جانشيني بعد از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ تصريح ميكنند و آن را در اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ منحصر مينمايند، مانند حديث ثقلين[11] و مانند حديث سفينه[12] و حديث صحيحه« كسا، در پايان اين مجموعه فقط به نكاتي كه از حديث ثقلين ميتوان استفاده نمود. 1ـ قرآن و اهلبيت هميشه با هم و از يكديگر جدا ناپذيرند، 2ـ اطاعت از اهل بيت همچون قرآن بدون هيچ قيدي واجب ميباشد، 3ـ اهلبيت معصومند، 4ـ اين دو هميشه با هم هستند و در طول ادوار تاريخ بايد امامي وجود داشته باشد، 5ـ جدايي و پيشي گرفتن بر اهلبيت مايه گمراهي است.[13]
دسته ي دوم: رواياتي كه تعداد امامان را به دوازده نفر منحصر ميكنند. 1ـ از جابربن سمره نقل شده است كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وصلم ـ فرمود: «او يكون بعدي اثنا عشرا اميراً كلهم من قريش»[14] بعد از من براي امت اسلام دوازده امير و خليفه خواهند بود كه همگي از قريش ميباشند. 2ـ در جاي ديگر فرمود «اثنا عشر كعدد نقباء بني اسرائيل»[15] فرمود: دوازده نفر به تعداد پيشوايان بني اسرائيل.
دسته ي سوم: رواياتي كه علاوه بر تعداد ائمه، به نام آن ها تصريح كردهاند، كه در منابع فريقين بيان شده ما فقط به بعضي از آنها از طريق عامه اشاره ميكنيم. 1ـ پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ خطاب به امام حسين فرمود: «إنك سيد ابوسادة انك امام ابن ائمه، انك حجة ابن حجة ابوحججٍ تسعة من صلبك تاسعهم قائمهم»[16] تو سيد و آقا و سرور بزرگواران هستي تو خود امام و فرزند ائمه (امام) هستي تو خود حجت و فرزند حجت خدايي و پدر 9 امام بعد از خود هستي كه آخرين آنها قائم آل محمد(عج) ميباشد. 2ـ پيامبر اسلام در جواب نعثل يهودي كه از اوصياي حضرت سئوال كرد فرمودند: همانا وصي و خليفه ي بعد از من علي بن ابيطالب و بعد از او دو فرزندش حسن و حسين و بعد از آنها 9 امام ديگر از صلب حسين هستند، نعثل گويد اي محمد نام آن 9 نفر را برايم بگو، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ هم نام يكايك آنها را بيان مي كند[17] آيا جاي اين اراد باقي ميماند كه خداوند نام ائمه ـ عليهم السّلام ـ را در قرآن نبرده است، يا اينكه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بيان فرموده است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - نساء/ 59.
[2] - محدث بحراني، غاية المرام، چاپ سنگي، ج3، ص 265.
[3] - مائده/ 67.
[4] - مائده/ 5.
[5] - شوري/ 23.
[6] - نساء/ 59.
[7] - مائده/ 55.
[8] - آلعمران/ 61.
[9] - عاملي، سيد شرف الدين، المراجعات، بيروت، چاپ چهارم، 1406، ص 235.
[10] - طه حسين عصري.
[11] - ر.ك: مسلم بن حجاج قشيري، صحيح علم، بيروت، داراحياء التراث العربي، ج4، ص 1873؛ و سنن ترمزي، داراحياء التراث العربي، ج5، ص 663.
[12] - زمخشري، محمد، الكشاف، بيروت داراالكتاب العربي، چاپ سوم، 1407، ج1، ص 369.
[13] - مكارم شيرازي، ناصر و جمعي از دانشمندان، قم، انتشارات نسل جوان، چاپ دوم، 1374، ج9، ص 65-75.
[14] - صحيح مسلم، پيشين، ج3،ص 1453.
[15] - ميثمي، مجمع الزوائد، بيروت، دارالكتب العربي، ج5، ص 190.
[16] - خوارزمي، مقتل الحسين، قم، مكتبه المفيد، ج1، ص 146.
[17] - ر.ك: جويني فرائد السمطين، بيروت، مؤسسه المحمودي، ج2، ص 134.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از هر چيز چند نكته را پيرامون اين آيه شريفه به طور اختصار بيان ميكنيم.
نكته اول: اين قسمت از آيه هيچ ارتباطي با صدر و ذيل آيه ندارد، بلكه يك مطلب جداگانه و مستقل را بيان ميكند، شواهد اين مدعا عبارتند از:
1. اگر اين قسمت از آيه را برداريم و صدر و ذيل آيه را با هم در نظر بگيريم و محتواي آن را مورد توجه قرار دهيم، خواهيم ديد كه در معناي آيه هيچ خللي پيش نميآيد.
2. شأن نزول اين قسمت از آيه غير از شأن نزول قسمت اول و ذيل آيه است، چه شأن نزول آيه در مورد عرفه باشد و چه غدير خم، اين كلام مفسرين نشان ميدهد اين قسمت از آيه، مستقل است و ربطي به صدر و ذيل آيه ندارد[1].
3. اول و آخر آيه شريفه همانند آيات سورة بقره 173، انعام 145، نحل 115 ميباشد، از نظر محتوي و موضوع، هيچ ارتباطي با ما قبل و ما بعد آيه ندارند.
4. مفسرين گفتهاند: سورة مائده يك سورة مدني است مگر آيه «اليوم اكملت لكم دينكم...» كه در مكه يا در راه مدينه و مكه نازل شده، از اين كلام مفسران همه معلوم ميشود كه اين قسمت مستقل است؛ چون اين مطلب را در مورد كل آيه نگفتهاند.
نكته دوم: با توجه به اين كه اين قسمت از آيه مستقل است، سؤال ميشود چرا اين آيه، آيهاي مستقل قرار داده نشده و در وسط اين آيه جا گرفته است؟ در جواب گفته شده است كه: با نگاهي اجمالي به اين آيه ميبينيم كه خداوند يك روز خاص را با خصوصياتي ويژه بيان ميكند كه از آن خصوصيات، اهميت فوق العاده آن روز معلوم ميشود، به خاطر اهميت اين آيه و جرياني كه در آن روز رخ داده، براي محافظت از تحريف و تغيير اين ماجرا، آن را در لابلاي اين مطالب قرار داده است؛ چون بسيار است كه براي محفوظ ماندن يك چيز نفيس آن را با مطالب سادهاي ميآميزند تا كمتر جلب توجه كند، در اين قسمت از آيه، خداوند آن روز را اين گونه توصيف ميكند: 1. روز نا اميدي كفار و مشركين، 2. مسلمانان در اين روز از كفار نترسند و از من بترسند، 3. در اين روز دين به اكمال رسيد، 4. در اين روز نعمت الهي به اتمام رسيد، 5. خداوند به دين اسلام راضي شد.
از اين خصوصيات روشن ميشود كه تا قبل از اين روز كفار طمع و اميد داشتند كه اسلام را در آينده از بين ببرند، ولي خداوند آنها را نااميد كرده، و تا قبل از اين مسلمانان يك نوع ترس و هراس نسبت به آينده اسلام داشتند، ولي با آمدن آن حكم الهي، خداوند ترس آنها را هم از بين برد، همچنين تا قبل از اين اسلام به اكمال نرسيده بود و نعمت الهي به اتمام نرسيده بود.
حال اين سؤال مطرح است که: در آن روز چه حكمي نازل شد كه اين خصوصيات را به دنبال داشت؟ آيا با بيان احكام گوشتهاي حلال و حرام، موجب نااميدي كفار و رفع ترس مسلمانان ميشود؟ مسلماً چنين نخواهد بود؛ زيرا با بيان چند حكم، كفار نا اميد نميشوند، به علاوه اين احكام در سورههاي بقره 173، انعام 145، نحل 115 قبلاً بيان شده است.
يا اجتماع مسلمانان در روز عرفه و كامل شدن مراسم حج باعث نااميدي كفار شده است كما اينكه بعضي گفتهاند: هرگز اجتماع مسلمانان در روز عرفه باعث نااميدي كفار نخواهد شد؛ زيرا قبلاً با فتح مكه از اين جهت نااميد شده بودند، و قبلاً هم آيه برائت نازل شده بود و كفار نااميد شده بودند، پس آيه ربطي به عرفات ندارد.
ميدانيم كفار منتظر اين بودند كه با از دنيا رفتن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ كه ركن اساسي اسلام بود، ضربه خود را به اسلام بزنند، اما وقتي كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ علي ـ عليه السلام ـ را به جانشيني خود از طرف خداوند انتخاب كرد كفار نسبت به آينده اسلام هم نااميد شدند.
روايات پيرامون آيه: درباره اين كه آيه «اليوم اكملت لكم دينكم...» شأن نزولش چيست؟ در بسياري از كتب معتبر اهل سنت، شأن نزول آيه را جريان نصب علي ـ عليه السلام ـدر غدير خم دانستهاند كه ما به بعضي از آنها اشاره ميكنيم:
خوارزمي در «مناقب» از ابي سعيد خدري نقل ميكند: ان النبي ـ صلي الله عليه و آله ـ يوم دعا الناس الي غدير خم امر بما تحت الشجره من الشوك فقمّ و ذلك يوم الخميس ثم دعا الناس الي عليّ فاخذ بضبعه فرفعها حتي نظر الناس الي بياض ابطه ثم لم يتفرقا حتي نزلت «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً...»[2]
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در غدير خم مردم را دعوت كرد و امر فرمود تا خار و خاشاك زير درخت را جارو كردند، آن روز، روز پنجشنبه بود، بعد مردم را به طرف علي دعوت كرد، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بازوي علي را گرفت و بلند كرد به طوري كه سفيدي زير بغل پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ معلوم شد، هنوز متفرق نشده بودند كه اين آيه نازل شد: امروز دين شما را به اكمال رساندم و نعمت الهي را به اتمام رساندم، بعضي از منابع معتبر اهل سنت كه اين روايت را نقل كردهاند از اين قرارند:
1. علي بن محمد حمويني، فرائد السبطين (بيروت: مؤسسه المحمودي، للطباعه و النشر،چاپ اول، 1398 ه) ج1، ص73 و 74.
2. عبدالله حسكاني، شواهد التنزيل (تهران: مؤسسه طبع و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اول، 1411 ه)، ج1، ص202. عن ابن هريره: قال من صام يوم ثمانية عشر من ذي الحجة كتب الله له صيام ستين شهراً و هو يوم غدير خم لما اخذ النبي بيد علي فقال: الست ولي المؤمنين؟ قالوا نعم يا رسول الله، فقال من كنت مولاه فعليّ مولاه، فقال عمر بن الخطاب بخ بخ لك يا ابن ابي طالب اصبحت مولاي و مولا كل مؤمن، و انزل الله «اليوم اكملت لكم دينكم...»[3]
علي بن محمد حمويني، بعد از نقل اين روايت ميگويد: هذا حديث الغدير و له طرق كثيرة الي ابي سعيد سعد بن مالك الخدري الانصاري ابن مغازلي، المناقب (بيروت، دار الاضواء، چاپ دوم، 1412 ه) ص69.
ابن عساكر، ترجمة الامام علي بن ابي طالب (بيروت، مؤسسة المحمودي للطباعة و النشر،چاپ دوم، 1400 ه) ج2، ص75، حافظ ابو بكر احمد بن علي خطيب بغدادي، تاريخ بغداد (بيروت، دار الكتاب العربي)، ج8، ص290.
اين روايات هم در كتب معتبر اهل سنت هستند و هم روايت آنها از كساني هستند كه مورد اعتماد خود اهل سنت ميباشند مثلاً ابو هريره كه در بسياري از اين روايات است، اهل سنت اجماع بر عدالت و وثاقت او دارند، اگر چه اين روايات منحصر به ابو هريره هم نميباشند بلكه از طرق ديگري هم نقل شدهاند، پس بنابراين اشكال كساني كه گفتهاند: اين روايات در كتب شيعه است، و اين روايات ضعيف هستند و مورد اعتماد نميباشند، درست نخواهد بود.
علاوه اين كه اين روايات از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل شده اند و رواياتي كه گفتهاند: اين آيه در عرفه نازل شده كه مستند عدهاي از اهل سنت و سخن عمر است كه با روايات ديگر در تعارض است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
مناقب خوارزمي، شواهد التنزيل تأليف حسکاني، ج1، ص 156.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: جلال الدين سيوطي، باب النقول، و نيشابوري، اسباب النزول، ذيل آيه سوم، سورة مائده.
[2] . خوارزمي، المناقب، مؤسسه انتشارات اسلامي، چاپ سوم، 1417 هـ ، ص135.
[3] . حسكاني، عبدالله، شواهد التنزيل، تهران، مؤسسه طبع و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اول، 1411 هـ ، ج1، ص156.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شيعه امامت را مقامي بس بلند و جايگاهي بس رفيع ميداند، در نظر انديشمندان شيعه، امامت منتخب الهي و امام حافظ شريعت و پاسخگوي تمام نيازهاي ديني است، بنابراين شخص امام بايد داراي شرايط و ويژگيهاي ممتازي باشد تا بتواند مسئوليت خطير امامت را به نيكوترين وجه انجام دهد.
پس شيعه راه تعيين امام را، منحصر در نص شرعي ميداند يعني امامت مقامي است انتصابي و نصب امام حق خداوند است همانگونه كه نبوت نيز مقامي است انتصابي و تعيين پيامبر حق و شأن خداوند است.
معرفي امام از سوي پيامبر(ص) رأي شخصي او نبوده بلكه به فرمان خداوند انجام ميگيرد، پس ميتوان نصّ پيامبر را، همان نصّ و معرفي خداوند دانست.[1]
ولي اهل سنت، راه تعين امام را منحصر در نصّ شرعي نميدانند؛ زيرا طبق ديدگاه آنها امامت انتصابي نيست و مسلمانان خود ميتوانند امام و جانشين پيامبر را انتخاب كنند، مثلاً از طريق «بيعت اهل حلّ و عقد» و «غلبه قهرآميز نظامي، مقصود از بيعت اهل حلّ و عقد آن است كه گروهي از بزرگان و شخصيتهاي برجسته اجتماعي امامت شخصي را بپذيرند، البته حد نصاب خاصي براي تعداد بيعت كنندگان وجود ندارد لذا اگر تنها يكي از اهل حلّ و عقد با شخصي بيعت كند براي ثبوت امامت او كافي است. هم چنين برخي از علماي اهل سنت معتقدند كه اگر شخصي با بكارگيري نيروي نظامي و توسل به زور بر مسند حكومت نشست، امامت امت اسلامي براي او ثابت ميشود حتي اگر او شخصي فاسق، ظالم يا جاهل باشد.[2]
اما از ديدگاه شيعه، امامت يك مقام دنيوي، همانند مقام پادشاهان و سران حكومتها نيست بلكه منصبي الهي است كه مسئوليت خطير رهبري امت اسلامي و حفظ شريعت را بر عهده دارد، و شخصي شايسته اين منصب است كه ويژگيهاي متعددي مانند عصمت و علم خدادادي در او جمع و در همه خصائل و فضايل معنوي بر ديگران برتر باشد، بديهي است كه تشخيص قطعي فرد شايسته براي اين منصب جز از طريق خداوند و پيامبر او ميسر نميگردد، چگونه ميتوان پذيرفت كه منصب جانشين پيامبر(ص) با همه عظمت و اهميت آن، با بيعت تنها يك نفر از سركردگان قوم (اهل حلّ و عقد) معين گردد؟ و عقل سليم چگونه رضايت ميدهد كه انسان فاسق و فاجري كه با توسل به زور و ارعاب و قتل و كشتار بر مسند حكومت تكيه زده است، جانشين پيامبر(ص) و رهبر ديني و دنيوي اسلام تلقي شود؟
دلايل لزوم نصب امام از جانب خداوند
1. برهان عصمت
يكي از شرايط لازم احراز مقام امامت، عصمت است، از طرف ديگر، عصمت از اوصافي است كه تشخيص آن براي مردم ممكن نيست؛ زيرا معصوم يعني كسي كه داراي ملكه اجتناب از گناه و دوري از خطاست، و وجود اين ملكه در شخص امري دروني و پنهاني است كه تنها خداوند از آن آگاهي دارد، بنابراين تنها راه ثبوت امامت، وجود نصّ (معرفي پيامبر(ص) از جانب خدا) است.[3]
2. سيره پيامبر(ص)
رجوع به سيره پيامبر(ص) بيانگر اين نكته است كه آن بزرگوار نسبت به سرنوشت مسلمانان حساسيت فراوان نشان ميداد، از بيان كوچكترين مطلبي كه مايه سعادت و رشد و تعالي آنان بود فروگذار نميكرد، بديهي است كه مساله خلافت و امامت از مسائل مهم و سرنوشتساز ميباشد، به همين دليل پيامبر اكرم(ص) هر گاه براي حضور در غزوات و مانند آن مدينه را ترك ميكرد، جانشين براي خود تعيين مينمود، چنانچه در غزوه، تبوك، علي ـ عليهالسلام ـ را به عنوان جانشين خود انتخاب كرد.
با اين حال چگونه ممكن است پيامبرگرامي(ص) كسي را به عنوان خليفه پس از وفات خود تعيين نكرده باشد؟[4]
با اين مقدمات معلوم است كه آن حضرت امام و جانشين بعد از خود را مشخص كرده است، و اين كار در بين سران و حكّام دنيا امري رايج و عقلايي است، امكان ندارد رسول خدا از چنين امر حياتي غفلت ورزيده باشد، چنانكه خلفاي بعدي به هنگام مرگشان به فكر تعيين جانشين بعدي بودند، ابابكر عمر را نصب كرد، و عمر به شوراي 6 نفره واگذار كرد، چگونه پيامبر اقدام به چنين كاري ننموده است، لذا سعيد معتقد است كه پيامبر چنين كاري را كرده و در موارد مختلف به ويژه در غديرخم، علي ـ عليهالسلام ـ را به عنوان جانشين خود تعيين فرمود.[5]
3. امامت عهدي الهي
طبق آيه شريفه «لا ينال عهدي الظالمين»[6] عهد من هرگز به مردم ستمكار نخواهد رسيد، امامت عهد الهي و يكي از مناصب عاليه الهي است، و اختيار آن صرفاً در دست خداست، و هر كسي كه لايق اين مقام دانست، به او عطا مينمايد همانند نبوت كه زمام امرش در دست خداست. «اللهُ أعلم حيث يجعل رسالته»[7] خدا بهتر ميداند كه در كجا رسالت خود را مقرر دارد (و اين مقام بلند را به كه ببخشد).[8]
4. برهان لطف
نصب امام از جانب خداوند مقتضاي لطف الهي است و ترك لطف قبيح است، و خداوند از هر نوع فعل ناروايي پيراسته است.[9]
5. برهان رحمت
به نص قرآن كريم، خداوند اظهار رحمت به بندگان را به خود لازم كرده است، چنانكه ميفرمايد: «كتب ربّكم علي نفسه الرحّمه»[10] شكي نيست كه وجود امام از مظاهر و جلوههاي بارز رحمت خداوندي است.
6. برهان هدايت
به نص قرآن كريم، هدايت انسانها از شئون و لوازم ربوبيت الهي است، چنانكه ميفرمايد: «انّ علينا الهُدي»[11] هدايتگري به دو صورت انجام ميشود: تكويني و تشريعي، هدايت تكويني به وسيله عقل و فطرت است، و هدايت تشريعي عبارت است از نبوت و امامت، به عبارت ديگر يكي از شئون امام هدايتگري است كه در حقيقت نتيجه هدايت خداوند است.[12]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. عقائد استدلالي تأليف علي رباني، ج2، ص 115.
2. درسهايي از علم کلام تأليف حبيب الله طاهري، ج2، ص 69.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: رباني گلپايگاني، علي، عقائد استدلالي، قم، انتشارات نصايح، چاپ اول، 1380، ج2، ص 115؛ و سعيديمهر، محمد، كلام اسلامي، قم،كتاب طه 1381، ج2، ص150 ـ 154.
[2] . ر.ك: جرجاني، شرح المواقف، ج 8، صص 351 و 354؛ و تفتازاني، شرح المقاصد، ج5، ص 233، طريق سوم از طرق انعقاد امامت.
[3] . ر.ك: سعيدمهر، كلام اسلامي، ج2.
[4] . ر.ك: رباني گلپايگاني، علي.
[5] . ر.ك: طاهري، حبيبالله، درسهايي از علم كلام، قم، دفتر انتشارات اسلامي، چاپ اول، 1381، ج2، صص 69.
[6] . بقره/ 124.
[7] . انعام/ 124.
[8] . ر.ك: دكتر طاهري، همان.
[9] . ر.ك: رباني گلپايگاني، علي همان.
[10] . انعام/ 54.
[11] . الليل/ 12.
[12] . ر.ك: رباني گلپايگاني، علي همان.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در رابطة با اين آيه، معتبرترين كتابهاي شيعه و اهلسنت هنگام بيان شأن نزول آيه، آن را در وصف اهلبيت ـ عليهم السلام ـ دانستهاند، و در احاديث اهل تسنن است كه وقتي اين آيه نازل شد، ام سلمه كه يكي از زنان پيامبراكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ است، ميآيد خدمت حضرت و ميگويد كه: يا رسولالله! آيا من هم جزء اهلبيت شمرده ميشوم يا نه؟ مي فرمايد: تو به خير هستي ولي جزء اينها نيستي، مدارك اين مطلب هم يكي و دو تا نيستند و در روايات اهل سنت زياد است.
در آيات سورة احزاب كه به زنان پيامبراكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خطاب شده هستند، ضميرها همه مؤنث است مثل : «يا أيها النبي قل لأزواجك إن كنتن تردن الحيوه الدنيا و زينتها فتعالين امتعكن و اسرحكن سراحا جميلا»[1] معلوم است كه مخاطب زنهاي پيامبرند و بعد از چند آيه يك مرتبه ضمير مذكر ميشود كه : «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا»[2] در اين جا كلمه اهل بيت آورده است، ولي قبلا «نساء النبي» دارد، در آيات قبل همه تكليف و خوف و رجا بود و در آيه تطهير بالاتر از مدح است و ميخواهد مسألة تنزيه آنها از گناه و معصيت را بگويد.
نه تنها روايت ائمه ما گفتهاند كه اين آيه ما قبل با ما بعدش دارد و مخاطب و مضمونش غير از آنهاست، بلكه اهل تسنن نيز هم اين مطلب را روايت كردهاند.[3]
ابو سعيد خدري و انس بن مالك و و وائله بن اسقع و عايشه و ام سلمه گويند كه آيه مختص و ويژه رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و علي و فاطمه و حسن و حسين ـ عليهم السلام ـ است.[4]
اما رمز اين كار اين است كه هم از اشارة خود آيه قرآن و هم در روايات ائمه ما به همين مطلب اشاره شده است، و آن اين است كه در ميان دستوارات اسلامي هيچ دستوري نبوده است، مثل مسألة خاندان پيغمبر و امامت امير المؤمنين و خصوصيت خاندان پيغمبر كه اين همه كم، شانس اجرا داشته باشد به اين معنا كه به دليل تعصباتي كه در عمق روح مردم عرب وجود داشت، آمادگي بسيار بسيار كمي براي اين مطلب به چشم ميخورد با اين كه به پيغمبر اكرم راجع به اميرالمؤمنين دستور ميرسد، حضرت هميشه اين بيم و نگراني را داشت كه اگر بگويد منافقيني كه قرآن پيوسته از آنها نام ميبرد ميگويند ببينيد دارد براي خانوادة خودش نان ميپزد، در صورتي كه رسم و شيوة پيغمبر در زندگي اين بود كه در هيچ موردي براي خودش اختصاص قائل نميشد، و اخلاقش اين بود و دستور اسلام هم همين بود كه فوق العاده اجتناب داشت از اين كه ميان خودش و ديگران امتياز قائل بشود، و همين جهت عامل بسيار بزرگي براي موفقيت پيغمبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بود.
شايد سرّ اين كه قرآن اين آيات را با قرائن و دلائل ذكر كرده است اين است كه هر آدم بيغرضي مطلب را بفهمد، ولي نخواسته مطلب را به صورتي در آورد كه آنهاييكه ميخواهند تمرد بكنند، تمردشان به صورت تمرد در مقابل قرآن و اسلام در آيد. و به شكلي در نيايد كه به معناي طرد قرآن در كمال صراحت باشد، اقلا يك پردهاي بتوانند برايش درست كنند و لذا آيه تطهير را در وسط آن آيات قرار ميدهد ولي هر آدم فهيم و عاقل ميفهمد كه اين چيز ديگري است.[5]
قبل از بيان روايات از پيامبراكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و ائمه ـ عليهم السلام ـ در رابطة با تفسير اين آيه به عصمت، در مورد معناي عصمت توضيح مختصري را ارائه ميدهيم:
عصمت به اين معني نيست كه خدا افراد بخصوصي از بشر را هميشه مراقبت ميكند كه هر وقت اينها تصميم ميگيرند كه گناهي را مرتكب شوند، فورا جلويشان را ميگيرد، چون اگر عصمت به اين معني باشد، براي كسي كمالي نيست، بلكه عصمت از گناه به معناي نهايت و كمال ايمان است، همانطوركه در جريان حضرت يوسف و زليخا، يوسف به حكم اين كه با ايمان بود و ايمان او يك ايمان كامل و در حد شهودي بود، و بدي و زيان اين كار را ميديد، همان ايماني كه خدا به يوسف داده بود، مانع و نگهدارنده او از اين كار بود، همان طور كه ما خود را از بالاي ساختمان به زمين نمياندازيم و به درون آتش نمياندازيم؛ چون خطر و زيان آن براي ما ثابت و مجسم است.
و عصمت از گناه بستگي به ايمان انسان به گناه بودن آن گناه دارد، آن كسي كه ميگويد: لو كشف الغطاء ما ازددت يقيني[6] اگر پرده بيفتد بر يقين من افزوده نميشود، قطعا معصوم از گناه است.[7]
و لذا در روايت امام باقر ـ عليه السلام ـ رجس در آيه تطهير را به معناي شك و ترديد تفسير كرده اند. و فرمودهاند: رجس همان شك است و ما هيچ گاه در دينمان شك نميكنيم.
و امام حسن(ع) در احتجاج با عمرو بن عاص فرمودند: به خدا قسم تو ميداني كه علي(ع) حتي يك لحظه در دين و خدا شك نكرد.[8]
بلكه در تفسير اين آيه، روايات فراواني از پيامبراكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ وجود دارد كه تصريح به عصمت شده است، پيامبراكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به حضرت علي ـ عليه السلام ـ خطاب ميكنند: يا علي! اين آيه در حق تو و دو سبط من و ائمة از اولاد تو نازل شده است ـ پيامبراكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ تمام ائمه را نام ميبرند ـ و در پايان روايت آن حضرت ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمودند: نام آنها بر عرش الهي نقش بسته است و من از آنها سؤال كردم، به من خطاب شد: يا محمد! ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آنها امامان بعد از تو هستند كه مطهر و معصوم هستند و دشمنان آنها ملعون هستند.[9]
ابن عباس در تفسير اين آيه از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نقل ميكند كه پيامبراكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمودند: من و اهلبيتم پاك از آفات و گناهان هستيم.[10]
بيهقي در كتاب «دلائل النبوه» به قول ابن عباس از پيامبراكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ حديث طولاني را نقل ميكند كه پيامبراكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در پايان در تفسير آيه تطهير فرمودند: من و اهلبيتم از گناهان پاك و منزه هستيم.[11]
امام صادق ـ عليه السلام ـ از پدرشان و ايشان از حضرت علي ـ عليهالسلام ـ نقل ميكند كه فرمودند: خداوند ما را برتري بخشيد، و چگونه چنين نباشد در حالي كه خدا در قرآن فرمود: جز اين نيست كه خدا ميخواهد كه از شما اهلبيت پليدي را دور كند و شما را پاك گرداند،[12] پس خداوند متعال ما را از زشتيها و گناهان ظاهري و باطني پاك گردانيده است.[13]
پس معلوم شد كه اولا اين آيه اختصاص به اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ دارد، و ثانيا تفسير اين آيه به عصمت اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ در زمان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و ائمه اطهار ـ عليهمالسلام ـ بوده است و اگر در كتب تفسيري بعد از غيبت به عصمت تفسير شده است، برگرفته از اين روايات بوده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. عبدالله جوادي آملي، قرآن در قرآن ، تفسير موضوعي قرآن كريم ج 1.
2. ترجمة تفسير الميزان علامه طباطبايي، ج 16 ص 455 تا ص 478 ، مترجم سيد محمد باقر موسوي همداني،ناشر دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزة علمية قم 1363ش.
3. تفسير نمونه آيت الله مكارم شيرازي ج 17ص 287تا ص 305، ناشر دارالكتب الاسلاميه، تهران 1366ش.
4. ترجمة تفسير مجمع البيان شيخ طبرسي، ج20ص 109 تا 113، انتشارات فراهاني، چاپ اول، 1360ش، تهران.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . احزاب /28
[2] . احزاب /33
[3]. مطهري، مرتضي، امامت و رهبري، تهران، انتشارات صدرا، چاپ دوم، 1364، ص153تا ص156.
[4]. ترجمة تفسير مجمع البيان ، مترجم دكتر احمد بهشتي و ديگران، انتشارات فراهاني، چاپ اول، 1360 هـ . ش، ج 20، ص107.
[5] . امامت و رهبري، ص160
[6] . عبدالحميد بن ابي الحديد معتزلي، شرح نهج البلاغه، سال انتشار 1404هـ ، ج 7، ص 253.
[7] . امامت و رهبري، ص 175.
[8] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404هـ ، ج 44، ص 102، باب 20.
[9] . همان، ج 35، ص206، باب 5.
[10] . همان.
[11] . فضل بن حسن طبرسي، امين الاسلام، اعلام الوري، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، ص8.
[12] . احزاب/ 33
[13] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، انتشارات مؤسسة الوفاء، 1404هـ ، ج 25، ص213، باب 7.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به بخش نخست پرسش مقدمتاً بايد گفت: در اينباره ما روايات بسيار داريم كه مراد و منظور از «اهل بيت» را مشخص كردهاند، در كتابهاي معتبر اهل سنت و شيعه روايات متعددي وجود دارد كه دربارهي اين موضوع به صراحت بيان داشتهاند كه مراد «از اهل بيت» چه كساني هستند.
در روايات اهل سنت در حدود چهل طريق يافت ميشود كه بر اين نكته صحه گذاردهاند و از كساني چون ام سلمه، عايشه، ابي سعيد حذري، ابن عباس و عبداللّه بن جعفر ـ كه از روايات موثق و معتبرند ـ اين روايات را نقل كردهاند.
در روايات شيعه هم از طريق ائمة هدي ـ عليهم السّلام ـ به بيش از سي طريق اين روايات نقل شده اند است، و در مجموع بايد گفت جاي هيچ شك و ترديدي باقي نميماند كه مراد و منظور از «اهل بيت»، رسول مكرم اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ و علي بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ ، و فاطمة زهرا (س) و امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ و امام حسين ـ عليه السّلام ـ ميباشند.
علامه طباطبايي ميفرمايد: در اين باره آنچه كه از اهل سنت نقل شده است بيش از آن است كه از شيعه نقل شده است.[1]
دكتر تيجاني در كتاب «فسئلوا اهل الذكر» سي منبع از منابع معتبر اهل سنت را نقل ميكند كه نزول آيهي تطهير را دربارهي اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميدانند و در پايان اضافه ميكند كه علمايي از اهل سنت كه اين آيه را مربوط به اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميدانند، زيادند و ما به همين مقدار اكتفا ميكنيم.[2]
تفسير البرهان، ذيل اين آية شريفه، 64 روايت نقل كرده است كه 58 روايت آن مربوط به تعيين شأن نزول و مصداق «اهل بيت» ميباشد، و جالب اين است كه روايات نقل شده از طرق مختلف اهل سنت در اين رابطه بيش از روايات رسيده از شيعه است، و صاحب اين تفسير 30 روايت را به طرق مختلف اهل سنت نقل ميكند و 28 روايت را به طرق شيعه، و مطلب ديگر كه در اينباره جلب توجه ميكند اين است كه در برخي از اين روايات، بعضي از اصحاب كساء خود براي اثبات حقانيت خويش به اين آيه استدلال نموده و تمسك جستهاند، از اين جمله است روايت شمارة 24 كه اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ در قضية جانشيني عمر و در جلسة شوراي تعيين خليفه براي اثبات حقانيت و فضيلت خويش به اين آيه استدلال فرموده و خطاب به آنان ميفرمايد: آيا اين آيه دربارة كسي جز من و همسرم و فرزندانم نازل شده است؟ كه آنان در جواب ميگويند: خير.[3]
در تفسير «الكاشف» روايتي را در شأن نزول آية تطهير از صحيح مسلم (القسم الثاني من الجزء الثاني) ص 116، چاپ 1348 هـ. نقل ميكند و پس از نقل حديث از صحيح مسلم ميگويد: همين روايت با همين سند را ترمذي در صحيح خود و احمد بن حنبل در مسندش و ديگران از علماي اهل سنت نقل كردهاند،[4] در كتابهاي حديث و تفسير به چهار دسته روايت در اينباره برخورد ميكنيم:
1. رواياتي كه برخي از همسران پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل كردهاند و مفاد آن ها اين است كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آنان را از شمول آية تطهير خارج كرده است.[5]
2. رواياتي كه مربوط به حديث كساء هستند.[6]
3. رواياتي كه ميگويند: پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ تا مدتي (شش ماه يا ببيشتر) پس از نزول آية تطهير به در خانة علي ـ عليه السّلام ـ و فاطمه (س) و فرزندانش ميرفت و ميفرمود: الصلوة! يا اهل البيت! إنما يريد اللّة ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يُطهّركم تطهيرا.[7]
4. رواياتي كه از ابو سعيد خدري رسيده است كه ميگويد: اين آيه دربارة رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ و علي و فاطمه و حسن و حسين ـ عليهم السّلام ـ نازل شده است. نزلت في خمسة؛ في رسول اللّه ـ صلّي الله عليه و آله ـ و عليٌ و فاطمه و الحسن و الحسين ـ عليهم السّلام ـ .[8]
در اين بخش به روايتي از عايشه اشاره ميكنيم كه ضمن تصريح به اين مطلب كه مراد از اهل بيت، اهل بيت خاص پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستند، زنان پيامبر ـ از جمله عايشه ـ را از شمول آية تطهير خارج ميداند.
ثعلبي در تفسيرش ميگويد: هنگامي كه از عايشه دربارة جنگ جمل و دخالتش در آن جنگ ويرانگر، سؤال كردند (با تأسف) گفت: اين يك تقدير الهي بود! و هنگامي كه دربارهي علي ـ عليه السّلام ـ سؤال كردند چنين گفت: تسألني عن أحبّ الناس كان الي رسول اللّه و زوج احبّ الناس كان الي رسول اللّه، لقد رأيت علياً و فاطمه و حسناً و حسيناً و جمعَ رسول اللّه بثوب عليهم ثم قال: اللّهم هؤلاء اهل بيتي و حامتي فاذهب عنهم الرجس و طهّرهم تطهيرا. قالت: فقلتُ يا رسول اللّه أنا من أهلك؟ فقال: تنخيّ فإنكِ إلي خيرٍ[9] يعني از من دربارهي كسي سؤال ميكنيد كه محبوبترين مردم نزد پيامبر بود و همسر محبوبترين مردم نزد رسول خدا بود، من با چشم خود ديدم علي و فاطمه و حسن و حسين را كه پيامبر آنها را در زير پارچهاي جمع كرده و فرمود: خداوندا! اينان خاندان و اطرافيان من هستند، رجس و پليدي را از آنها دور كن و از آلودگيها پاكشان فرما! من گفتم: اي رسول خدا! آيا من نيز از آنها هستم؟ فرمود: تو فاصله بگير! تو بر خير و نيكي هستي (اما جزء اين جمع نميباشي).
البته براي تكميل پاسخ لازم است به دو شبهه پاسخ داده شود:
1. با توجه به اينكه آية تطهير در ضمن آياتي است كه دربارهي زنان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، چگونه ميتوان خصوص اين آيه را مخصوص اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دانست و همسران آن حضرت را خارج دانست؟
در پاسخ بايد گفت: از رواياتي كه در شأن نزول اين آيه وارد شده است بهدست ميآيد كه اين آيه مفرداً و به تنهايي نازل شده است، و در ضمن آيات زوجات پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيامده و حتي يك روايت هم وجود ندارد كه دلالت كند اين آيه در ضمن آيات زنان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل شده است، پس آيه بر حسب نزول جزء آيات زنان پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيست و به آنها اتصالي نداشته و فقط در مقام تنظيم و ترتيب آيات و يا به دستور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ يا بعد از رحلت آن حضرت در ميان آن آيات گذاشته شده است.
لذا اگر آيهي تطهير را از ميان آيات زنان پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ برداريم، هيچگونه نقص معنايي در آيات زنان نخواهد بود؛ لذا مراد از «اهل بيت» زنان پيغمبر نخواهند بود و اين احتمال و احتمالات ديگر در اينباره با معناي «تطهير» سازگاري ندارد، و تطهير را چه به معناي اجتناب از محرمات و امتثال به واجبات بدانيم، و چه معناي آن را تقواي شديد در ضمن تكليف شديد بدانيم، دربارهي افراد ديگر غير از اهل بيت صادق نيست.[10]
ناگفته نماند كه علامه طباطبايي (قدس سره) در اينباره نظرات خاصي دارند كه در ذيل آيهي 3 سورهي مائده به صورت مستوفي بحث كرده است، و در آنجا ميفرمايد بخشي از اين آيه كه «اليوم اكملت لكم دينكم...» ميباشد به عنوان جملهي معترضه در اين آيه آمده است، و هيچگونه ارتباطي با صدر و ذيل آيه ندارد، و ميتوان گفت كه: وقوع آيه در اينجا يا به دستور پيامبر بوده است يا اينكه كساني كه پس از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ قرآن را جمعآوري كردهاند، اين آيه را اينگونه قرار دادهاند، و الاً هيچ اتصالي با مطالب پيش و پس از خود ندارد، و نزول اين بخشها با همديگر متفاوت است.[11] در تفسير الميزان پس از نقل يك روايت كه از يزيد بن حيان نقل ميكند كه ما نزد زيد بن ارقم بوديم كه او گفت: روزي رسولخدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ اينگونه فرمود: من دو چيز گرانبها پس از خودم نزد شما باقي ميگذارم، كتاب الهي كه هركس از آن پيروي نمايد هدايت يافته است و هركس آنرا رها كند بيشك گمراه ميشود، و اهل بيتم را كه من شما را توصيه ميكنم كه خدا را دربارهي اهل بيتم بياد داشته باشيد (اين جمله را سه مرتبه تكرار فرمود).
سپس راوي ميگويد: ما از زيد بن ارقم سؤال كرديم كه زنان پيامبر هم جزء اهل بيت اويند؟ زيد بن ارقم گفت: نه اهل بيت به گروهي ميگويند كه صدقه بر آنان حرام است مانند آل علي و آل عباس و آل جعفر و آل عقيل.
علامه طباطبايي (قدس سره) پس از نقل اين روايت، در ردّ آن چنين ميفرمايد: در اين روايت «بيت» به معناي «نسب» تفسير شده است همانگونه كه در عرف عرب اينگونه بوده است و ميگفتند: بيوتات العرب بمعني الانساب، ولي بايد دانست كه روايات در اينباره از ام سلمه و غير او، اين معنا را ردّ ميكنند و از نظر روايات، مصداق «اهل بيت»، علي و فاطمه و امام حسن و امام حسين ـ عليهم السّلام ـ هستند.[12]
طبرسي در «مجمع البيان» پس از اينكه ميگويد: امت به تمامه بر اينكه مراد از اهل بيت، اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستند ميگويد: ابن سعيد خدري، انس بن مالك، واثلة بن اسقع، عايشه و ام سلمه گفتهاند كه اين آيه مخصوص رسولخدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ و علي و فاطمه و حسن و حسين ـ عليهم السّلام ـ است،[13] و نيز همو تصريح كرده است كه بودن ابتداي آيه دربارهي زنان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دليل بر اين موضوع نخواهد بود كه تمام آيه درباره آنان است، چه اينكه فصحاي عرب نيز عادتشان بر اين بوده است كه در يك كلام از مطلبي به مطلب ديگر منتقل ميشدند و دوباره به موضوع پيشين بر ميگشتند، و در قرآن از اينگونه خطابات بسيار به چشم ميخورد.[14]
در اينباره ميتوان به تفسيرنمونه، ج 17 (چاپ دار الكتب الاسلاميه)، چاپ سيزدهم، 1375، صفحهي 297 به بعد مراجعه كرد.
در اينجا به ذكر چند روايت به منظور تكميل بحث و نيز تبرك و تيمن ميپردازيم:
در «تفسير الميزان» به نقل از «الدر المنثور» آورده است كه طبراني از ام سلمه نقل ميكند كه رسولخدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ به فاطمه زهرا (س) فرمود: همسر و فرزندانت را خبر كن تا نزد من بيايند، پس از آمدن اميرالمؤمنين و حسنين ـ عليهم السّلام ـ ، رسولخدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ پارچهاي را بر آنان انداخت و سپس دست خود را بر سر آنان قرار داد و فرمود: اللّهم إن هؤلاء اهل محمد ـ و في لفظٍ آل محمد ـ فاجعل صلواتك و بركاتك علي آل محمد كما جعلتها علي آل ابراهيم إنك حميد مجيد، خداوندا! اينان خاندان محمد هستند ـ و در يك روايت به جاي اهل، آل آمده است ـ بر آنها درود فرست همانگونه كه بر خاندان ابراهيم درود فرستادي، همانا تو ستوده و بزرگ مرتبهاي.
و نيز در كتاب «غاية المرام» از عبداللّه بن احمد بن حنبل از پدرش به اسناد خود از ام سلمه نقل ميكند كه اين آيه ـ آيه تطهير ـ در خانهي من نازل شد و در خانه هفت نفر بودند، جبرئيل، ميكائيل و علي و فاطمه و حسن و حسين، و من هم كه در نزديك درب خانه بودم، خطاب به رسولخدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ گفتم: آيا من هم جزء اهل بيت هستم؟ پيامبر فرمود: تو بر راه درست هدايت شدهاي تو از زنان پيامبر هستي.
و نيز علامه طباطبايي نقل ميكنند كه در «غاية المرام»، اين حديث از عبداللّه بن احمد بن حنبل به سه طريق از ام سلمه و نيز از تفسير ثعلبي نقل شده است.[15]
و در تفسير «الدر المنثور» به نقل از ابن مردويه كه از ابي سعيد خدري نقل كرده است، ميگويد: پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چهل صبحگاه به در خانه علي و فاطمه (س) ميآمدند و ميفرمود: السلام عليكم اهل البيت و رحمة اللّه و بركاته، الصلاة! رحمكم اللّه إنما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا أنا حرب لمن حاربتم أنا سلم لمن سالمتم.[16]
و باز همين مطلب بالا را از طبراني به نقل از ابي حمرا نقل ميكند كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به مدت شش ماه اين عمل را انجام داد،[17] در تفسير «مراغي» از ابن عباس نقل ميكند كه پيامبر به مدت نه ماه هر روز پنج مرتبه اين عمل را انجام داد.[18]
2. عصمت اهل بيت چگونه از اين آيه استفاده ميشود؟
واژهي «رجس» كه در اين آيه آمده در قرآن دو معنا دارد:
الف: به معناي قذارت و آلودگي ظاهري، همانگونه كه در آيه 145 سورهي انعام آمده است: «إلّا أن يكون ميتة او دماً مسفوحاً او لحم خنزير فَإنّه رجسٌ»
ب: به معناي آلودگي معنوي مانند شرك و كفر و آثار گناه و كردارهاي بد مانند آيهي 125 سوره توبه: «أما الذين في قلوبهم مرض فزادتهم رجسٌ إلي رجسهم...» و نيز آيهي 125 سورهي انعام.
با توجه به اين دو معناي رجس در قرآن و با توجه به اينكه اين واژه به همراه الف و لام ـ كه براي جنس و عموم و شمول است ـ آمده است معناي آن به صورتي عام و گسترده خواهد بود كه به معناي همهي حالات خبيثة نفس و قذارت و آلودگيهاي آن ميباشد، و تطهير از اين حالت و دوري از اين وضعيت روشن است كه به معناي دوري از هرگونه آلودگي ظاهري و معنوي خواهد بود.
و مقابل اعتقاد به باطل، اعتقاد به حق و ادراك حقايق در مقام اعتقاد و عمل است، و مجهز شدن به سلاح علم و عمل، قهراً منطبق بر عصمت الهي خواهد بود، و آن حالتي است كه صاحب خود را از اعتقاد به باطل و يا ارتكاب هر رفتار بد نگاه ميدارد، علاوه بر اين، تأكيدي كه در آيه در همين راستا وجود دارد ما را در اين برداشت از آيه مصممتر ميكند، پس از اينكه با اداة تأكيد و حصر يعني «إنّما» و به همراه فعل «يريد» آيه را آغاز مينمايد، در ادامه ميفرمايد: و «يطهركم تطهيراً»
اضافه نمودن اين بخش از آيه خود تأكيد معناي آيه را به همراه دارد چه رسد به اينكه با مفعول مطلق آورده شود كه به نحوي خاص معنا را تأكيد و تأييد مينمايد.[19]
علامه طبرسي در «مجمع البيان» دربارهي اين موضوع كه آيا ميتوان عصمت ائمه ـ عليهم السّلام ـ را از اين آيه برداشت كرد ميفرمايند: كلمة إنّما كه در ابتداي جمله مورد نظر از آيهي 33 سورهي احزاب آمده است، براي نشان دادن اين موضوع مهم است كه مفاد جملهي بعد از إنّما، محقق است و هيچ شكي در تحقق آن نيست، و همچنين نفي ميكند مفهوم مخالف با آن را.
و نكتهي ديگر اينكه اراده خداوند يك ارادهي خاص و ويژهاي است نسبت به اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و الّا اگر يك ارادهي مطلق و همگاني بود، اين نياز به اين همه تأكيد نداشت! چرا كه خداوند از هر مكلفي، ترك گناه و انجام اوامر الهي را خواسته است، پس خداوند يك ارادهي خاص نسبت به اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ داشته است، و اينگونه ارادهاي مقتضي مدح و تعظيم است، و اگر ما اين اراده را يك اراده همگاني و عمومي بدانيم مدحي در بر نخواهد داشت، با توجه به اين دو نكته ميتوان گفت: با اثبات اين دو موضوع، مسئله عصمت ثابت ميشود، و آن اينكه خداوند تأكيداً و با ارادهاي خاص، پاكي اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ از هرگونه زشتي و گناه را اراده كرده است.[20]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الميزان، علامه طباطبايي، جلد 16.
2. البرهان، سيد هاشم بحراني، جلد 6.
3. مجمع البيان، طبرسي، جلد 7 و 8.
4. بررسي شخصيت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در قرآن، ولياللّه نقيپور فرد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، قم، چاپ جامعه مدرسين، ج 16، ص 311.
[2] . تيجاني، محمد، فسئلو اهل الذكر، ص 71.
[3] . بحراني، سيد هاشم، البرهان، بيروت، چاپ مؤسسة اعلمي للمطبوعات، 1999 م، ج 6، ص 286 ـ 252.
[4] . مغنيه، محمد جواد، التفسير الكاشف، بيروت، چاپ دار العلم للملايين،1990 م، ج 6، ص 217 ـ 216.
[5] . طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، ج 7 و 8، ص 559؛ و حسكاني، شواهد التنزيل، ج 2، ص 56.
[6] . مسلم بن حجاج، صميع، ج 4، ص 1883.
[7] . شواهد التنزيل، ج 2، از ص 11 تا ص 15 و ص 92 كه به طرق مختلف نقل ميكند.
[8] . همان، ج 2، از ص 24 تا ص 27.
[9] . طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، ج 7 و 8، ص 559.
[10] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، قم، چاپ جامعة مدرسين، ج 16، ص 330 ـ 328، با تلخيص.
[11] . همان، ج 3، ص 168 ـ 167.
[12] . همان، ج 16، ص 319.
[13] . طبرسي، ابو علي، مجمع البيان، ج 5، بيروت، چاپ مؤسسة اعلمي للمطبوعات، 1995 م، ص 156.
[14] . همان، ص 158.
[15] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، قم، چاپ جامعه مدرسين، ج 16، ص 318 ـ 316.
[16] . همان، ص 318.
[17] . همان، ص 319 ـ 318.
[18] . مراغي، احمد مصطفي، تفسير المراغي، چاپ دار الفكر، ج 8، ص 7.
[19] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، چاپ جامعه مدرسين، قم، ج 16 ص 312.
[20] . طبرسي، ابو علي، مجمع البيان، بيروت، چاپ دار احياء التراث العربي، 1406، ج 7 و 8، ص 463.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكي از صفات مهم امام و شرايط اساسي امامت، عصمت است، محورهاي عصمت در امام عبارتند از:
1. عصمت در شناخت و تبيين معارف و احكام دين.
2. عصمت در عمل به احكام و دستورات ديني.
3. عصمت از خطا در تشخيص مصالح و مفاسد جامعه اسلامي.
براي اثبات عصمت امامان ـ عليهمالسلام ـ در محورهاي فوق، دلايل عقلي و قرآني ارائه شده كه در اين جا به تناسب سؤال، ادله قرآني عصمت ائمه ـ عليهمالسلام ـ را بررسي ميكنيم:
1. امامت عهد الهي
«و اذ اتبلي ابراهيم ربُّه بكلماتٍ فَأتمهُنَّ قالَ اِنّي جاعِلُك للناس اماماً قال و مِن ذريتّي قالَ لا ينالُ عهدي الضالمين»[1] و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتي بيازمود و وي آن همه را به انجام رسانيد (خداوند به او) فرمود: من تو را پيشواي مردم قرار دادم، ابراهيم پرسيد؟ از دودمانم چطور؟ فرمود: پيمان من به ستمگران نميرسد.
استدلال به اين آيه در گرو روشن شدن مقصود از امامت (اماماً) و ستمگران (الظالمين) است.
ممكن است گفته شود كه: مقصود از امامت در اين آيه همان نبوت است و آيه از اعطاي مقام پيامبري به ابراهيم ـ عليهالسلام ـ پرده برميدارد، ولي اين سخن با ظاهر آيه ياد شده و قراين و شواهد موجود در آن، سازگار نيست؛ زيرا اولاً ظاهر تعبير «قال انّي جاعلك للناس اماماً» آن است كه اين سخن الهي نخستين وحي الهي به پيامبر نبوده بلكه پيش از آن نيز وي مورد خطاب وحي قرار داشته و به مقام پيامبري رسيده بوده است.
درخواست امامت براي فرزندان نيز شاهد ديگري بر اين مدعاست؛ زيرا بسيار بعيد و از مقام ابراهيم ـ عليهالسلام ـ به دور است كه بيدرنگ پس از اولين وحيي كه به او ميرسد چنين درخواست بزرگي را به خداوند عرضه دارد.
ثانياً درخواست مزبور حاكي از آن است كه ابراهيم ـ عليهالسلام ـ در آن زمان داراي فرزنداني (اسحاق و اسماعيل) بوده است، و از سوي ديگر به تصريح قرآن كريم،[2] ابرهيم در سن پيري و در حالي كه سالياني از نبوت و پيامبري او گذشته بود، داراي فرزنداني گرديد، بنابراين، با توجه به شواهد ياد شده، مقصود از امامت در اين آيه، نبوت نيست بلكه مقصود از آن حفظ تشريع الهي و اجراي قوانين و احكام شريعت در جامعه و در يك كلام، راهبري الهي است به سوي اهداف و مقاصد شريعت است، و اين همان معنايي است كه مسلمانان در مورد جانشين پيامبر(ص) در نظر دارند.
اما در مورد معناي «ظلم» در آيه مورد بحث ميتوان گفت كه: ظلم در زبان عربي معنايي بسيار گسترده دارد، ظلم در مقابل عدل و به معناي «قرار دادن شيء در غير جايگاه شايسته ي آن» است، از اين رو هرگونه گناه و معصيتي، نوعي ظلم به شمار ميآيد، و از آنجا كه واژه «الظالمين» در آيه، صيغه جمع و داراي «ال» است، معناي عموميت را ميرساند، در نتيجه مقصود اين خواهد بود كه هر گونه ظلمي و هر گونه گناه و معصيتي مانع از رسيدن شخصي به مقام امامت است، مقامي كه در آيه از آن به پيمان خدا (عهدي) تعبير شده است، بنابراين شخصي كه در دوران تكليف حتي مرتكب يك گناه گرديده باشد، شايسته احراز مقام امامت نخواهد بود، و اين نتيجه چيزي جز لزوم عصمت امام نيست.[3]
به اين ترتيب از آيه مورد بحث دريافت ميشود كه يكي از شرايط امامت عصمت است، و شخصي غير معصوم به اين مقام نايل نميگردد، اين معنا در برخي روايات نيز مورد تأييد قرار گرفته است، براي مثال در حديثي از پيامبر اكرم(ص) آمده است كه خدا در پاسخ ابراهيم ـ عليهالسلام ـ فرمود:
«من سجد لصنمٍ من دوني لا اجْعَلُه اِماماً اَبَداً»[4] كسي كه براي بتي سجده كرده باشد، هرگز او را امام قرار نخواهم داد و چنين شخصي شايستگي امامت را ندارد.[5]
2. آيه «اطاعت از اولي الامر» «يا ايُّها الذين آمَنوا اطيعو اللهَ و الرّسولَ و اولي الاَمرِ منكُمْ[6] اي كساني كه ايمان آوردهايد؛ خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را نيز اطاعت كنيد.
خداوند در اين آيه، مؤمنان را به پيروي از پيامبر(ص) و اولي الامر (صاحبان امر) فرا خوانده است، و اين پيروي، مطلق است و مشروط به هيچ قيد و شرطي نيست، به عبارت ديگر: قرآن از اقل ايمان ميخواهد كه به صورت مطلق از اولي الامر پيروي كند، بدون آنكه موردي را استثنا كرده باشد، از سوي ديگر ممكن نيست خداوند انسان را به پيروي از گناه و معصيت، يا خطا و انحراف دعوت كند، با توجه به اين مقدمات، روشن ميشود كه آيه مورد بحث بر عصمت اولي الامر دلالت دارد؛ زيرا اگر آنان معصوم نباشند و احتمال گناه يا خطا در مورد آنان برود، امر به پيروي مطلق از آنان صحيح نبوده، لازم است قرآن كريم، اطاعت از آنان را به مواردي محدود سازد كه در آن گناه يا خطايي از سوي اولي الامر سر نزده باشد، آوردن اولي الامر در كنار پيامبر(ص) و عدم تكرار لفظ «اطيعوا» شاهدي بر اين مدعاست؛ زيرا پيامبر(ص) معصوم است و هرگز به خطا يا معصيت فرمان نميدهد، پس اگر احتمال اين امور درباره اولي الامر ميرفت، ميبايست با آوردن قيدي، اطاعت از اولي الامر در موارد گناه و خطا از حوزه آيه خارج ميگشت.
به اين ترتيب آيه فوق دلالت روشني بر عصمت «اولوالامر» دارد، و بر پايه روايات متعدد، مقصود از «اولوا الامر» جانشينان پيامبر(ص)، علي ـ عليهالسلام ـ و فرزندان او هستند.[7]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. محاضرات في الالهيات، آيت الله سبحاني، ص 539 تا 542.
2. منشور جاويد قرآن آيت الله سبحاني جلد 5 از ص 206 تا 324.
3. راه و راهنما شناسي آيت اله مصباح يزدي جلد 4، ص 202 تا 212.
4. پيام قرآن، آيت الله مكارم شيرازي، جلد نهم، ص 135 تا ص 155.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بقره/ 124.
[2] . ابراهيم/ 39.
[3] . ر.ك: طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، تهران، انتشارات بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي، ج1، ص 274.
[4] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، دارالحياء التراث العربي، جلد 25، ص 201؛ سعيدي مهر، محمد، كلام اسلامي، قم، انتشارات طه 1381، چاپ دوم، ج 2، ص 145 تا 148.
[5] . ر.ك: رباني گلپايگاني، علي، عقايد استدلالي، قم، انتشارات نصايح، چاپ دوم، 1381، ج 2، ص 107 و 108؛ و طاهري، حبيب الله، درسهايي از كلام اسلامي، قم، دفتر انتشارات اسلامي، چاپ اول، 1381، ج 2، ص 421 تا 423.
[6] . نساء/ 59.
[7] . سعيدي مهر، محمد، كلام اسلامي، ج2، ص 147 و 148؛ و رباني گلپايگاني، علي، عقايد استدلالي، ج2، ص 106 و 107 و طاهري حبيباله، درسهايي از كلام اسلامي، ج2، ص 421 تا 423.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي پاسخ به اين پرسش، ابتدا لازم است كه مراد خود را از دين و معرفت ديني روشن سازيم، تا به تمايز يا عدم تمايز بين دين و معرفت ديني حكم نمائيم، تا اين كه احياناً دچار مغالطات اشتراك لفظي نشويم.
دين از لحاظ لغوي به معناي اطاعت، جزا، خضوع و تسليم است. ليكن در اين جا معناي لغوي كارساز نيست و بايد به معناي اصطلاحي دين بپردازيم. امّا لازم به تذكر است، تعاريف بسيار گوناگوني براي دين ذكر كردهاند كه بعضي از تعاريف چنان دامنة وسيعي دارند كه حتي مكاتبي مانند ماركسيسم را هم شامل ميشود، و بعضي از تعاريف داراي محدودة كمتري هستند و مصاديق كمتري را شامل ميشوند. مشكل اساسي در اين جا اين است كه آيا همة اديان داراي امر مشتركي هستند تا دين را بر اساس آن امر مشترك تعريف كرد يا خير؟ بعضيها ادعا كردهاند كه امر مشتركي ميان همة اديان وجود ندارد؛ هر چند كه چند دين با هم ممكن است مشتركاتي داشته باشند.[1] ما در اين جا به بعضي از تعاريف كه محل نزاع است ميپردازيم:
استاد مصباح يزدي در تعريف دين ميگويد: «به معناي اعتقاد به آفرينندهاي براي جهان و انسان،و دستورات عملي متناسب با اين عقايد ميباشد».[2] به عبارت ديگر دين مجموعهاي از عقايد مطابق با واقع و احكام عملي و اخلاقي كه در رسيدن انسان به كمال و سعادت نقش دارند ميباشد. در اين صورت معرفت ديني عبارت است از دانستههايي دربارة بخشهاي عقايد، اخلاق و احكام.[3]
هم چنين بر اساس تعريف ديگر، دين مجموعه حقايق و ارزشهايي است كه از طريق وحي به وسيلة كتاب و سنّت جهت هدايت انسانها به دست بشر ميرسد، اعم از اين كه مضامين آن از راههاي عادي نيز بدست آيد يا اين كه حسن و عقل و شهود بشري از آن آموزهها محروم باشند.[4] در اين صورت آن چه دربارة آن ميدانيم معرفت ديني است. از اين رو همة علوم اسلامي همچون فقه ، كلام، تفسير و اخلاق كه به مجموعة اعتقادات، اخلاق و احكام عملي ميپردازد معرفت ديني است. بدين ترتيب از اين راه نيز ميتوان ميان دين و معرفت ديني تمايز قايل شد.[5] به عبارت ديگر ميتوان گفت: «معرفت ديني، شناخت و فهم عالمان دين از حقايقي است كه از غير راههاي بشري به دست آمده است، اعم از اين كه آن شناخت با روش عقلي يا نقلي تحصيل گردد.»[6]
بعضيها در تعريف دين گفتهاند كه دين عبارت است از كتاب، سنّت و تاريخ زندگي پيشوايان دين.[7] لذا در تعريف معرفت ديني ميگويند: مجموعهاي از گزارههايي كه از راه خاصي به مدد ابزار خاصي با نظر كردن بر متون ديني و احوال و رفتار پيشوايان ديني حاصل آمدهاند.[8]
بايد در نظر داشت كه تعريف يا همسان انگاري دين با كتاب و سنّت خالي از مسامحه و اشكال نيست. زيرا اولاً در اينجا بين دين و متن ديني خلط شده است. ميان حقيقت دين و متون ديني تفاوت وجود دارد. دين مجموعة حقايق و ارزشهايي است كه متون دين از آن حقايق و ارزشها حكايت ميكنند پس بين متون دين و دين، نسبت حاكي و محكي است.[9] ثانياً آيات منسوخ يا عمومات تخصيص يافته و يا اطلاقات مقيد شده قرآني را با لحاظ عام و مطلق بودنشان نميتوان جزء دين به حساب آورد هرچند كه در متن ديني باشند اگر چه معرفت به اين قضايا از آن جهت كه در متون ديني آمدهاند و به دين نسبت داده شدهاند معرفت ديني ناميده شود.[10] ثالثاً بعضي از معارف ديني از راه ادلة عقلي بدست ميآيند. هر چند كه در متون ديني نيامده باشند. و به صرف اين كه در كتاب و سنّت نيامدهاند، نميشود گفت كه معرفت ديني نيستند.[11]
نكتهاي كه در اين جا بايد به آن اشاره كرد، اين است كه مراد از معرفت ديني در اين جا معرفت و فهم عالمان ديني به صورت همگاني است. يعني قضايا وگزارههايي كه عموم عالمان دين به جرح و تعديل آن پرداختهاند و دربارة رد يا تأييد آن بحث و گفت و گو كردهاند. همچنين اين همگاني بودن، بايد به صورت عام استغراقي موضوع معرفت شناسي باشد نه عام مجموعي، تا اين كه بحثهاي او حقيقي باشند نه اعتباري (در عام استغراقي تمام گزارهها و تك تك معرفتهاي ديني مدنظر هستند لذا وحدت حقيقي دارند و بحث از آنها بحث حقيقي است ولي در عام مجموعي، مجموع گزارهها و معرفتهاي ديني بدون در نظر گرفتن تك تك آنها مورد نظراست و از آن جا كه وحدت عام مجموعي وحدت اعتباري است بحث از معارف ديني بصورت عام مجموعي بحثي اعتباري خواهد بود) هم چنين منظور از فهم يا معرفت ديني، فهم هر شخص از دين يا متون ديني نيست، بلكه منظور از فهم و معرفت ديني فهم عالمان، آن هم فهم روشمند، متخصّصانه و مضبوط ميباشد.[12]
مسأله مهمي كه بايد آن را مورد توجه قرار داد، اين است كه تمايز بين معلوم بالذات و معلوم بالعرض مطلبي درست و غيرقابل انكار است. و تمايز معرفت ديني از دين از اين اصل كلي مستثني نيست امّا نميتوان به صرف تفاوت دين و معرفت ديني به خلوص، حقانيت ومقدس بودن دين و به ناخالصي و غير مقدس بودن معرفت ديني حكم كرد. و ادعاي رئاليستي[13] صاحب نظريه قبض و بسط تئوريك شريعت، با نامقدس شمردن معرفت ديني قابل جمع نيست چرا كه مكاتب رئاليستي، براي اثبات واقعگرايي خود ناچار به پذيرش دو اصل ميباشند: 1. تمايز عين با ذهن؛ 2. مطابقت في الجملة صورت ذهني با عين و خارج.[14] پس پذيرش اصل اوّل و نفي نمودن اصل دوّم نه تنها پارادوكسيكال است.[15] بلكه آن نظريه را از حكم رئاليست خارج ميسازد و اگر اين نظريه مطابقت بعضي از افكار و معارف ديني را بپذيرد، بايد به تقدس و خلوص و حقانيّت آنها فتواي معرفت شناسانه بدهد. و اگر چنان اعتراف ننمايد، رئاليست نخواهد بود. به عبارت ديگر، از نظر وجود شناسي، دين ومعرفت ديني دو وجود متمايز دارند. ولي از نظرمعرفت شناسي في الجمله تطابق دارند لذا در بعضي از احكام، مانند تقدس و خلوص و حقانيّت مشترك ميباشند. مخصوصاً با توجه به جملاتي از قبيلِ «دين هر كس فهم اوست از شريعت»[16] بيشتر اين تمايز را از دست صاحب نظريه ميگيرد، زيرا با اين عبارت، دين را همان فهم از شريعت معرفي كرده است.[17]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ لاريجاني، صادق، معرفت ديني، چاپ اول، تهران، مرکز ترجمه و نشر کتاب.
2ـ واعظي، احمد، تحول فهم دين، چاپ دوم، تهران، نشريه انديشه فرهنگي معاصر.
3ـ خسرو پناه، عبدالحسين، كلام جديد، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي.
4ـ حسين زاده، محمد، مباني معرفت ديني، قم، انتشارات مؤسسه امام خميني (ره).
5ـ جوادي آملي، عبدالله، شريعت در آيينه معرفت، قم، انتشارات اسراء.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . خسرو پناه، عبدالحسين، كلام جديد، قم، مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه علميه، چاپ اول، 1379، ص96.
[2] . مصباح يزدي، محمد تقي، آموزش عقايد، چاپ و نشر بين الملل سازمان تبليغات اسلامي، چاپ پنجم، 1380، ص11.
[3] . حسين زاده، محمد، مباني معرفت ديني، قم، مؤسسه آموزش پژوهشي امام خميني، چاپ چهارم، 1381، ص27.
[4] . خسرو پناه، عبدالحسين، همان، ص42.
[5] . حسين زاده، محمد، همان، ص27.
[6] . خسرو پناه، عبدالحسين، همان، ص98.
[7] . سروش، عبدالكريم، قبض و بسط تئوريك شريعت، انتشارات صراط، چاپ سوّم، ص79 و 80.
[8] . همان، ص 93.
[9] . خسرو پناه، عبدالحسين، همان، ص40.
[10] . حسين زاده، محمد، همان، ص25.
[11] . لاريجاني، صادق، معرفت ديني، مركز ترجمه و نشر كتاب، چاپ اوّل، 1370، ص12.
[12] . خسرو پناه، عبدالحسين، همان، ص98.
[13]. صاحب نظريه قبض و بسط خود را رئاليست ميداند. منظور از رئاليسم اصالت واقعيت خارجي است و شخص رئاليست. واقعيت خارج از ذهن را قبول دارد برخلاف ايده آليست كه جهان خارج از ظرف ذهن را قبول ندارد. (مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج6، ص80 و 81).
[14] . خسرو پناه، عبدالحسين، همان، ص125.
[15] . منظور از پارادكسيكال بودن اين است كه خود، خود را نقض ميكند زيرا اگر مطابقت في الجمله ذهن با خارج را قبول نكند ويكسره بگويد كه ذهن با خارج مطابقت ندارد، خود اين مطلب هم مطابق با واقع و نفش الامر خود نخواهد بود و بيارزش ميباشد پس اين مطالب خود ارزش و صدق خود را نفي خواهد كرد.
[16] . سروش، عبدالكريم، همان، ص178.
[17] . خسرو پناه، عبدالحسين، همان، ص125.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امامان ـ عليهم السّلام ـ داراي دو جنبه هستند: 1. جنبة ملكوتي، 2. جنبة بشري، از نظر جنبة ملكوتي داراي مقاماتي هستند كه درك آن براي مردم عادي غير ممكن است، در اين نوشتار به جنبه بشري پرداخته نميشود؛ چون فراگيري قرآن براي امامان ـ عليهم السّلام ـ ، جنبه ملكوتي داشته و بايد از منظر ملكوتي بدان پرداخته شود، امام علي ـ عليهم السّلام ـ در اين راستا ميفرمايند: اِنّا صَنايِعُ رَبّنا وَ النَاسُ بَعْدُ صَنايِعُ لنا.[1] همانا ما دست پرورده و ساخته پروردگار خويشيم، و مردم تربيت شدگان و پروردههاي مايند. يعني خداوند نعمت وحي و دين را در درجه ي اوّل به ما خاندان رسالت ارزاني داشت و مردم آن را از ما آموختند و از فيض ما بهرهمند شدند، تعليم و تعلّم هم دو جنبه دارد: 1. گاهي بيواسطه است، 2. و گاهي با واسطه، چنان كه حصول علم گاهي بيواسطه است و گاهي با واسطه، در توضيح قسم اوّل بايد گفت: اگر معلّم مطلبي را بيواسطه به متعلم اِلقاء كند، چنين شاگردي از «لَدُن» و نزد استاد، بدون واسطه ديگري، مطالب را فرا ميگيرد.[2] نگاران مكتب نرفته، مكتب الهي را طي كردهاند و فقط به مكتب الهي نياز دارند.
در جوامع بشري و نسبت به بشريت مكتب نرفتهاند و به كسي احتياج ندارند،[3] «الرَّحْمنُ ـ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ـ خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ»،[4] يعني آموزش بيواسطه در مكتب الهي، و اين از جمله دعاهاي «الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ»[5] ميباشد كه به درگاه الهي عرض مي کنند: «رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ.[6]» خدايا علم لدني به ما عطا بفرما، معصومين ـ عليهم السّلام ـ ، در مكتب معصوم آفرين و فرشته آفرين، وحي و دستورات ديني را فرا ميگرفتند و حقايق دين را از منشأ و سرچشمه دريافت ميكردند.
در همين راستا قرآن مجيد ميفرمايد: «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى»[7] آيا آن كه به حق هدايت ميكند براي پيروي سزاوارتر است يا كسي كه هدايت نميكند مگر خود هدايت شود؟ يعني حتي هدايت شدهها بايد حقايق دين را از انسان آفرين و فرشته آفرين و معصوم آفرين، بگيرند؛ چون خداوند ذاتاً معصوم است و بالذات هدايت ميكند و حق محض است و تمام حقايق را بايد از ذات حقّ دريافت نمود.
مكتب رفتهها نميتوانند امام باشند، «امام بايد مكتب نرفته» باشد، و فقط در مكتب الهي خط آموخته باشد.[8]
به هر تقدير، قرآن مجيد در نشئه و عالم ظاهر و در آموزههاي ديني و ظاهر زندگي، «ثقل اكبر» است و اين يك اصل ثابت است، از طرفي ديگر عترت ـ عليهم السّلام ـ در اين راستا «ثقل اصغر» هستند، ولي از منظر ديگر يعني در عالم و نشئه باطن امامان ـ عليهم السّلام ـ و انسانهاي كامل، برتر از قرآن هستند چون: 1. انسان خليفة الله است، 2. متعلّم درگاه خداست، 3. انسان معلم فرشتگان است، 4. انسان امانت دار خداست، 5. امامان آيات بزرگ الهي هستند، 6. پايداري آسمان و زمين به يمن وجود انسان كامل است، 7. انسانهاي كامل آموزگاران عبادت براي فرشتگان هستند، 8. دلهاي انسان كامل آشيانه تقديرات الهي است، 9. در برخي روايات آمده: مراد از عرش الهي، قلب انسان كامل است و...
حديث طويلي از امام علي ـ عليه السّلام ـ نقل شده است كه در بخشي از آن حديث ميفرمايد: ... هيچ آيهاي از قرآن بر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل نشد جز اينكه براي من خواند و املاء فرمود و من به خط خود نوشتم و تأويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاص و عام آن را به من آموخت، و از خدا خواست كه فهم و حفظ آن را به من عطا فرمايد، و از زماني كه آن دعا را درباره من ذكر كرد، هيچ آيهاي از قرآن و هيچ علمي را كه املاء فرمود و من نوشتم، فراموش نكردم، و آنچه را كه خدا تعليمش فرمود از حلال و حرام و امر و نهي، گذشته و آينده و نوشتهاي كه بر هر پيغمبر پيش از او نازل شده بود از طاعت و معصيت به من تعليم فرمود و من حفظ كردم، حتّي يك حرف آن را فراموش نكردم.
سپس دستش را بر سينهام گذاشت و از خدا خواست دل مرا از علم و فهم و حلم و نور پر كند، عرض كردم: اي پيغمبر خدا پدر و مادرم قربانت، از زماني كه آن دعا را درباره من كردي چيزي را فراموش نكردم و از آن چه را هم ننوشتم از يادم نرفت، آيا بيم فراموشي بر من داري؟ فرمود: نه بر تو بيم فراموشي و ناداني ندارم.[9]
در همين راستا از استاد جوادي آملي سؤال شد، ايشان فرمود: امامان ـ عليهم السّلام ـ يا 1. قرآن را از پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرا ميگرفتند، 2. و يا از ملائكه مفاهيم قرآن را دريافت ميكردند، و نحوه فراگيري قرآن براي امامان حالت شهودي داشته است،[10] علي ـ عليه السلام ـ و يا حسنين ـ عليهما السّلام ـ قرآن را از پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرا ميگرفتند و ساير امامان كه در زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ حيات بشري نداشتند از ملائكه مفاهيم قرآن را فرا ميگرفتند، و همه اينها يك حالت مكاشفهاي و شهودي داشته و منشأ آن مكتب الهي بوده است، آري؛ «نگار من که به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد»
معلم واقعي خداوند است و قلم، بيان، استاد و كتاب زمينههاي تعليم هستند، خداوند متعال تمام «اسماء» (حقايق و اسرار عالم هستي) را به آدم تعليم داد و سپس آنها را خداوند به فرشتگان عرضه كرد،[11] از آنچه گذشت، روشن ميشود كه علم به «اسماء» علم به حقايق و اسرار عالم هستي است كه از محدوده الفاظ و لغات، خارج است و از قبيل وضع لغوي نيست[12]...
قرآن كلام واجب الوجود، غير متناهي ميباشد و از عالم ازلي و غير متناهي سرچشمه گرفته و حقيقتي است غير محدود، و قرآن به حسب واقعيت از جهات مختلف، هم از جهت بُعد وجودي و هم از جهت بُعد اعجازي و هم از جهت بُعد عقلي و عملي، غير متناهي است، و از نظر برهان فلسفي و عقلي ممكن نيست مفسر محدود، قلم و بيان محدود، كلام واجب الوجود غير متناهي را تفسير كند و شرح بدهد، علم محدود، قلم و بيان محدود، هر اندازه هم كه بيان كند و تفسير نمايد، باز آن بيان و تفسير محدود است و نميتواند واقعيت غير محدود را به گونهاي كه هست، بيان نمايد.
با همين بيان عقلي روشن ميشود كه مفسر اصلي و حقيقي قرآن كريم ميبايد پيامبر گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ باشند نه كساني ديگر. براي اينكه خداوند به آنها «علم ما كان و ما هو كائن و ما يكون» را آموخت، مفتاح و كليد خزاين آسمان و زمين در اختيار آنهاست، و آنان از هر جهت آگاه به علوم الهي و امين وحي ميباشند، چه در مقام دريافت وحي و چه در مقام بيان احكام و تفسير قرآن، معصوم و مصون از خطا هستند.[13]
به هر حال، اهل بيت راسخان در علم و مصداق كامل صفت «اهل الذكر»اند كه تفسير و تأويل قرآن را يك جا ميدانند، لذا فقط ايشان هستند كه براي هميشه شايستگي مرجعيت در فهم معاني قرآن و آموزش آيات آن را دارند، اينان دروازههاي هدايت و چراغهاي فرا روي ظلمت و كشتيبان نجات امتند.[14]
امام صادق ـ عليه السّلام ـ در حديثي ميفرمايد: همواره خداوند ميان ما اهل بيت كساني را (براي هدايت مردم) بر ميگزيند كه قرآن را از آغاز تا انجام آن ميداند.[15]
عترت وارثان، حاملان و معادن علوم و معارف قرآنند و علم قرآن (تنزيل و تأويل) ويژه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ است. ابوالفتح محمد بن عبد الكريم شهرستاني، صاحب كتاب «ملل و نحل» ميگويد: خداوند علم قرآن را تنها در اختيار حاملان از خاندان پاك پيامبر و ناقلاني از چهرههاي درخشان اصحاب قرار داد.[16]
قرآن شريف خطاب به رسول خدا ميفرمايد: «ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإِيمانُ»[17] تو نميدانستي كتاب و ايمان چيست؟ از اين جا معنا آيه روشن ميشود كه خداي سبحان به لحاظ نشئه طبيعت و عالم تكليف به رسول خود ميگويد: تو چه ميدانستي كه كتاب و ايمان چيست، نه به لحاظ باطن اين عالم و نشئه صادر اوّل بودن آن حضرت
نكته ديگري كه در اين راستا قابل بيان مي باشد اين است كه مسأله فهم شهودي و الهام الهي و جرقهها و جوششهاي دروني، طي الارض و هدايت به صورت ايصال الي المطلوب، تنها اختصاص براي اهل بيت ـ عليه السّلام ـ ندارند بلكه انبياء و بندگان خاص خداوند هم ميتوانند داراي چنين صفاتي باشند.
هستند بندگان خاص خداوند كه دنبال «حنّانه»[18] شدن هستند، ممكن است بندگان خاص خداوند معجزه آسا و مكتب نرفته، حافظ قرآن بشوند و قرآن را فرا بگيرند، عدهاي از بندگان خاص خداوند در عين اينكه مكتب نرفته بودند، با شامّه و شمّ عرفاني آيات الهي را از ساير متنهاي عربي تشخيص ميدادند، بنابراين ممكن است بندگان خاص خداوند و متقين به صورت شهودي و ديد باطني، الهاموار، معجزه آسا، رؤيا صادقانه و راههاي ديگر قرآن را فرا بگيرند كه براي همه مقدور نباشد، و يا در مكتبها نتوانند آن را فرا بگيرند، در روايات آمده، به الهامات و جوششهاي دروني بايد توجه ويژه شود و بلافاصله بايد وارد عمل شد، البته دسترسي به اين مقامات پيش زمينههايي را طلب ميكند كه يك شبه به دست نميآيد. نکته ي قابل توجه اين است كه:
خود حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ پيش از رسالت، از تفضيل كتاب و ايمان به مضامين آگاه نبودند ولي اجمالش را ميدانستند، و به همان نيز عمل ميكردند، و خداوند در اين آيه ي كريمه به آن حضرت خطاب ميفرمايد كه در نشئه طبيعت، پيش از آنكه به مقام نبوّت و رسالت نايل شوي، از جزئيات و تفصيل كتاب آسماني و ايمان به آن خبر نداشتي،[19]...
خلاصه، همان طوري كه اشاره شد، نشئه تكليف و طبيعت، با نشئه ي باطن و علم ملكوتي فرق ميكنند، امامان ـ عليهم السّلام ـ در نشئه باطن، مكتب نرفتهاند و فراگيري قرآن براي آنها حالت شهودي داشته، و قرآن را يا از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و يا از ملائكه و يا الهام گونه كه براي آنها يك حالت شهودي داشته است و يا معجزه آسا فرا ميگرفتند، و علم «ما كان و ما هو كائن و ما يكون» را خداوند به آنها داده است، و قرآن را از آغاز تا انجام آن ميدانند، كساني كه به مكتب نرفتند و خط ننوشتند به غمره مسئله آموز صد مدرس شدند، و توانستند كتابي كه معجزه جاويد است بياموزند و بياموزانند، هم چنين است در مورد بندگان خاص خداوند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير تسنيم، ج 1، ذيل آيات 30 الي 34 از سوره بقره.
2. تفسير موضوعي قرآن در قرآن بسيار روشنگر و كارگشا است.
3. تفسير نمونه، ج 1، ذيل آيات 30 الي 34 از سوره بقره.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نهج البلاغه، نامه 28.
[2] . تفسير تسنيم، قم، انتشارات اسراء، چاپ اوّل، 1380، ج 3، ص 167.
[3] . جوادي آملي، عبدالله، خارج فقه، 16/10/1381.
[4] . الرحمن/ 1 ـ 4.
[5] . آل عمران/ 7.
[6] . آل عمران/ 8.
[7] . يونس/ 35.
[8] . جوادي آملي، عبدالله، خارج فقه، 15/10/1381.
[9] . اصول كافي، كتاب فضل العلم، باب اختلاف الحديث، ج 1، ص 83.
[10] . جوادي آملي، عبدالله، سؤال و جواب مستقيم، 16/10/1381.
[11] . تفسير نور، قم، مؤسسه در راه حق، چاپ پنجم، 1376، ج 1، ص 98 ـ 99.
[12] . الميزان، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ سوّم، 1393 هـ . ق، ج 1، ص 117.
[13] . موحدي نجفي، محمد باقر، مقدمه تفسير تحليلي قرآن كريم، قم، مؤسسه مطبوعاتي دارالكتب، چاپ اوّل، 1381، صص 381 و 382.
[14] . معرفت، محمد هادي، تفسير و مفسران، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اوّل، 1379، ج 1، ص 442.
[15] . همان، يا بصائر الدرجات، ص 194، شماره 6.
[16] . معرفت، محمد هادي، همان.
[17] . شوري/ 52.
[18] . جواديآملي، تفسير ذيل آيه 20 از سورة يونس، 14/11/1381.
[19] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن در قرآن، قم، انتشارات اسدي، چاپ دوّم، 1378، ج 1، ص 42.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ظاهراً مراد از سؤال اين است كه آيا ولايت تكويني در قرآن مطرح شده است؟ در پاسخ بايد گفت: آري، ولي براي اين كه به آساني و روشني مطلب دريافت شود بي مناسبت نيست كه ابتدا اقسام ولايت را بر شمرده و آنها را تعريف نماييم، آن گاه به پاسخ سؤال بپردازيم.
اقسام ولايت
1 ـ ولايت تكويني:
اگر چيزي نزديك به چيز ديگر باشد مي گويند: وليه يليه؛ نزديك او بود، دو امري را كه كنار هم و مرتب هستند موالات گويند، گاهي ولايت و قرب در نظام تكوين است، در اين صورت يكي ولي تكويني، مي شود و ديگري مولّي عليه تكويني مي گردد؛ مثل ذات اقدس اله كه ولي عالم و آدم است، يا نفس انساني كه به قواي دروني خودش ولايت دارد، بر هرگونه استخدامي، استعمالي، كاربردي نسبت به قواي وهمي و خيالي و مانند آن ولايت دارد، به اعضا و جوارح سالم خود ولايت دارد، همين كه دستور ديدن داد، چشم اطاعت مي كند، دستور برداشتن داد، دست اطاعت مي كند. (اگر عضو فلج نباشد و مولّي عليه نفس باشد) اين نوع ولايت در رابطه علت و معلول هم جاري است. علت قريب يا بعيد يا مظهر علّت. اگر مظهر علت شد مظهر ولايت است، اگر خود علت شد حقيقت ولايت است. بنابراين، در ولايت تكويني تخلف ممكن نيست. نفس اگر اراده كرد كه صورتي را در ذهن ترسيم كند، اراده كردن همان و ترسيم كردن همان، نفس مظهر خدايي است، چرا كه قرآن مي فرمايد: «انما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون» بنابراين مي توان گفت كه: فالله هو الولي.
2 ـ ولايت تشريعي:
ولايت تشريعي و قانون گذاري، يعني طبق قانون، كسي ولي ديگري است كه بخشي از اين ها به مسائل فقهي، بخشي به مسائل اخلاقي و اجتماعي و بخشي از آن ها به مسائل كلامي برمي گردد، ولايت تشريعي عصيان پذير است يعني يك قانون و يك حكم تكليفي است كه كاملاً قابل اطاعت و عصيان است، چون انسان آزاد آفريده شده و همين آزادي مايه ي كمال اوست، اگر با حُسن اختيار، راه صحيح را طي كرد، سعادت مند مي شود والاّ گرفتار شرار مي شود.[1]
ولايت تكويني در قرآن:
از مفاد برخي از آيات، مانند آيه 49 سوره ي آل عمران و آيه 110 سوره ي مائده استفاده مي شود كه فرستادگان و اولياي خدا به فرمان و اذن او مي توانند به هنگام لزوم، در جهان تكوين و آفرينش تصرف نمايند و برخلاف عادت و جريان طبيعي، حوادثي به وجود آورند؛ زيرا جمله هاي «اُبرِءُ» (بهبودي مي بخشم) و «اُحْي المَوْتي» (مردگان را زنده مي كنم) در آيه 49 آل عمران و مانند آن ها كه به صورت فعل متكلم ذكر شده است، دليل بر صدور اين گونه كارها از خود پيامبران است و تفسير اين عبادات به دعا كردن پيامبران.
و اين كه كار آنها تنها دعا براي تحقق اين امور بوده است نه غير آن، تفسير بي دليلي است، بلكه ظاهر اين عبارات اين است كه آنان در جهان تكوين تصرف مي كردند و اين حوادث را به وجود مي آوردند، منتهي براي اين كه كسي تصور نكند كه پيامبران و اولياي خدا استقلالي از خود دارند و در مقابل دستگاه آفرينش، دستگاهي برپا ساخته اند ونيز براي اين كه احتمال هرگونه شرك و دوگانه پرستي در خلقت و آفرينش برطرف گردد.
در چندين مورد از اين آيات روي كلمه ي «باذن الله» تكيه شده است (در آيه 49 سوره آل عمران دوبار و در آيه 110 از سوره مائده چهار بار كلمه باذن الله تكرار گرديده) و منظور از ولايت تكويني نيز چيزي جز اين نيست كه پيامبران يا امامان به هنگام لزوم و ضرورت، تصرفاتي در جهان خلقت با اذن پروردگار انجام دهند، و اين چيزي بالاتر از ولايت تشريعي يعني سرپرستي مردم از نظر حكومت و نشر قوانين و دعوت و هدايت به راه راست است.
از آنچه گفته شد پاسخ كساني كه ولايت تكويني مردان خدا را منكر مي شوند و آن را يك نوع شرك مي دانند به خوبي روشن مي گردد؛ زيرا هيچ كس براي پيامبران و امامان، دستگاه مستقلي در مقابل خداوند قائل نيست، آنها همه ي اين كارها را به فرمان و اجازه ي او انجام مي دهند، ولي منكران ولايت تكويني مي گويند: كار پيغمبران منحصراً تبليغ احكام و دعوت به سوي خدا است، و احياناً براي انجام گرفتن پاره اي از امور تكويني از دعا استفاده مي كنند و بيش از اين كاري از آنها ساخته نيست، در حالي كه آيات مورد اشاره در اين نوشتار و آيات متشابه ديگر، غير از اين را مي گويد.
ضمناً از آيات بالا استفاده مي شود كه لا اقل بسياري از معجزات پيغمبران، اعمالي است كه به وسيله ي خود آنها انجام مي شود گرچه به فرمان خدا و استمداد از نيروي الهي است، در واقع مي توان گفت: معجزه هم كار پيامبران است؛ زيرا به وسيله آنها انجام مي شود، و هم كار خدا است؛ زيرا با استمداد از نيروي پروردگار و اذن او انجام مي گيرد.[2]
نتيجه:
از آنچه گفته شد روشن مي شود ولايت تكويني كه به معناي ولايت و تصرف اولياء و فرستادگان خداوند در جهان تكوين مي باشد، در قرآن مطرح شده است، البته تصرف پيامبران و امامان در نظام آفرينش به معناي استقلال آنان در برابر خداي متعال نمي باشد، بلكه ولايت آنان در اين امور با اذن و اجازه خداوند است، درباره ولايت تكويني در قرآن، مي توان به آيه 49 آل عمران و آيه 110 مائده اشاره كرد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. جوادي آملي، ولايت در قرآن، ره توشه راهيان نور، ويژه رمضان 1418.
[2]. ر. ك. مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب اسلاميه، چاپ يازدهم، 1371. هـ . ش ، ج 2، ص 422، 423.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پيامبر گرامي ـ صلي الله عليه و آله ـ در مواقع مختلف و با عبارات گوناگون، اهل بيت خود را به مردم معرفي كرده است، حديث سفينه نوح، ثقلين، منزلت غدير، امامان دوازده گانه و... كه با عبارات مختلف و در مواقع مختلف از طريق شيعه و سني به ما رسيده اند، در ميان اين احاديث، احاديث مختلفي مبني بر تعداد آنان يعني 12 نفر رسيده است كه با ذكر نام هر كدام از امامان، در منابع روايي ما موجود است، بعضي از اين روايات در ذيل آياتي از قرآن و به منزله تفسير آن آياتند، و برخي مستقلاً ذكر شده اند كه از هر كدام نمونه هايي ذكر مي شود.
1. آيه اولي الامر: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»[1]
اي كساني كه ايمان آورده ايد! خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را (نيز) اطاعت كنيد.
در روايات متعددي كه در تفسير اين آيه از پيامبر گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل گرديده، مقصود از اولوالامر، بيان شده است، در برخي از اين روايات آمده است كه پس از نزول اين آيه، علي ـ عليه السلام ـ از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ پرسيد: يا نبيّالله من هم اي رسول خدا! اولوالامر چه كساني اند؟ پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ پاسخ داد: انت اوّلهم تو نخستين آنها هستي.[2]
روايات متعدد ديگري نيز گوياي آنند كه مقصود از اولوالامر، علي ـ عليه السلام ـ و ساير امامان از اهل بيت اند، حتي در پاره اي از احاديث، نام امامان دوازده گانه به تريبت آمده است.[3]
2. آيه نقباي بني اسرائيل
در روايات متعدد از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل شده كه تعداد جانشينان آن حضرت به تعداد نقباي بني اسرائيل مي باشند.
قرآن كريم درباره نقباي بني اسرائيل مي فرمايد:
«وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً»[4]
از بني اسرائيل پيمان گرفتيم و دوازده نقيب از آنان برگزيديم.
نقيب به كسي مي گويند كه وضعيت قوم خود را رسيدگي مي كند، و مراد از «نقباي بني اسرائيل» رؤساي قبايل دوازده گانه بني اسرائيل هستند كه رهبري آنها را بر عهده داشتند و بر آنان وحي نمي شد، و صاحب شريعت نبودند ولي سرپرست و رهبر آن ها بودند.[5]
بنابراين، ذكر نقباي بني اسرائيل بيانگر اين مطلب است كه پس از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز دوازده نفر وظيفه امامت و رهبري امت اسلامي را عهده دار خواهند بود، و اين فقط بر امامان دوازده گانه شيعه منطبق است.[6]
3. روايات بيانگر اسامي امامان:
احاديث معتبري از پيامبر بزرگوار اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل شده اند كه در آنها به صورت صريح نام امامان دوازده گانه برده شده است، به گونه اي كه ديگر هيچ ترديدي در اين مسأله باقي نماند.
براي نمونه، روايت ذيل را نقل مي كنيم:
ابن عباس از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ پرسيد: امامان پس از شما چند نفرند؟، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: به عدد حواريون عيسي و اسباط موسي و برگزيدگان (نقباي) بني اسرائيل... ، امامان پس از من دوازده نفرند، نخستين آنان علي بن ابي طالب است و پس از او دو سبط من حسن و حسين ـ عليهما السلام ـ پس از وفات حسين ـ عليه السلام ـ فرزندش علي ـ عليه السلام ـ و پس از وفات علي ـ عليه السلام ـ فرزندش محمد ـ عليه السلام ـ و پس از او فرزندش جعفر ـ عليه السلام ـ و پس از او فرزندش موسي ـ عليه السلام ـ و پس از او فرزندش محمد ـ عليه السلام ـ و پس از او فرزندش علي ـ عليه السلام ـ و پس از او فرزندش حسن ـ عليه السلام ـ و پس از او فرزندش حجت ـ عليه السلام ـ .[7]
4. نص امام معصوم بر امامت امامان ديگر
با توجه به جايگاه امامت به عنوان رهبري الهي و لزوم عصمت امام روشن است كه سنت امام معصوم ـ عليه السلام ـ (شامل گفتار و رفتار او) همچون سنت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ براي تمام مسلمانان معتبر است، بنابراين اگر امام معصوم ـ عليه السلام ـ شخصي را براي جانشيني خود و امامت امت پس از خود معرفي كند، معرفي او در حكم معرفي خدا و پيامبرش ـ صلي الله عليه و آله ـ خواهد بود. بر اين پايه مي توان علاوه بر روايات نبوي معرفي امامان دوازده گانه، به روايات معتبري كه از هر يك از امامان معصوم ـ عليه السلام ـ در معرفي امام بعدي نقل شده است تمسك جست و از اين طريق، ادله بيشتري بر حقانيت ديدگاه اماميه اثني عشري فراهم آورد.[8]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. منتخب الاثر، صافي گلپايگاني.
2. تأويل الآيات الظاهره، سيدعلي حسيني استرآبادي.
3. پيام قرآن، ج 9، آيت الله مكارم شيرازي.
4. آيات ولايت در قرآن، آيت الله مكارم شيرازي.
5. الهيات و معارف اسلامي، آيت الله سبحاني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. نساء/ 59.
[2]. حاكم حسكاني، شواهد التنزيل، ج 1، ص 151-158.
[3]. بحراني، البرهان في تفسير القرآن، ج1، صص381 تا 387؛ و صافي گلپايگاني، منتخب الاثر، قم، انتشارات حضرت معصومه ـ سلام الله عليها ـ چاپ دوم، سال 1421 هـ ق، فصل اول، از ص 45 تا ص191؛ و سعيدي مهر، محمد، كلام اسلامي (2)، كتاب طه، 1381، ص176و177.
[4]. مائده/ 12.
[5]. طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، بيروت، انتشارات اعلمي، ج 5، ص240.
[6]. ر.ك: رباني گلپايگاني، علي، عقايد استدلالي(2)، مركز مديريت حوزه هاي علميه خواهران،1380، چاپ اول، ص142و143؛ و صافي گلپايگاني، منتخب الاثر فصل اول، باب دوم.
[7]. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، انتشارات الاعلمي، ج36، ص286، ح 107؛ و قندوزي، سليمان، حنفي، ينابيع الموده، باب76؛ و كليني، محمد بن يعقوب، ج1، ص 286 تا 329.
[8]. ر.ك: مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج 36، ص 373 تا 414؛ و سعيدي مهر، كلام اسلامي(2)، ص 182.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتدا لازم است مقدمه اي آورده شود و آن اينكه تفضيل و برتريهايي كه براي معصومين ـ عليهم السلام ـ اعم از چهارده معصوم ـ عليهم السلام ـ و انبياء عظام و تمام صد و بيست و چهار هزار پيامبر ـ علي نبينا و آله و عليهم السلام ـ و همه برگزيدگان الهي از ناحيه مقدسه عصمت صادر ميشود و ابراز ميگردد معتبر است، و بقيه مطالب كه از ذوق و طبع شاعران و مدح كنندگان به زبان قلم جاري ميگردد، و از مقايسههاي نسبي در سطح افق بشري تراوش ميشود قابل بحث و تعقيب نيست، و نيز با توجه به نيّت و سطح فكر مقايسه كننده نيازي به نقد و رد هم ندارد؛ زيرا كه در بازار محبت و ذلال تفاخر رواج كامل دارد و آن را عيب نيست.
در عيون اخبار الرضا ـ عليه السّلام ـ از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ روايت شده است، روايتي به سند معتبر، ما خلق الله عزوجل خلقاً افضل مني و لا اكرم عليه مني، خداي عزوجل آفريدهاي برتر و گراميتر از من نيافريده است.[1]
و از مخالفين، از عايشه، از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل شده است: انا سيد ولد ادم و علي سيد العرب، من آقاي بني آدم و علي آقاي عرب است. [2]
و در کتاب «اختصاص» آمده است پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به مرد اعرابي فرمود: انا افصح العرب، من شيواگوترين عربام.[3]
نتيجه اين مقدمه اين است كه در ديدگاه صاحبان عصمت، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فصيحترين گوينده و برترين آفريدهها در همه مقياس ها هستند.
و بهترين دليل بر افصح بودن ايشان، خود قرآن كريم است، رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ در پاسخ كسي كه از فصاحت ايشان شگفتزده شده بود فرمودند: چرا اينگونه نباشد و حال آنكه قرآن كريم به زبان من، به زبان عربي واضح، نازل شده است.[4]
و كلام اميرمؤمنان ـ عليه السّلام ـ : انا امراء الكلام، ما اميران سخن هستيم،[5] به انضمام كلام رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ : انا اديب الله و علي اديبي، من ادب آموخته خدايم و علي ادب آموخته من است،[6] روشن ميكند كه سرچشمه فصاحت در معدن و بيت رفيع نبوي است، امير مؤمنان ـ عليه السّلام ـ ادب ظاهر و باطن را از پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ فرا گرفته است و از جمله اين آداب، فصاحت و بلاغت در سخن است.
اساساً آنچه درباره فضايل و شايستگي اهل بيت ـ عليهم السلام ـ گفته ميشود ـ اين گونه كه بعضي كوته فكران آن را در برابر مقامات و فضايل نبوي ـ صلي الله عليه و آله ـ قلمداد ميكنند ـ نيست، بلكه منبع هر دو يك فيض است، و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ صادر اول است و همه اين فضايل به شمار فضايل نبوي ـ صلي الله عليه و آله ـ ميافزايد.
اما نكته اين است كه حسودان چون نميتوانستند و نميتوانند به طور مستقيم فضايل پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را منكر شوند، فضايل فرزندان او را منكر و در نتيجه ارتباط مردم را با فرزندان او قطع ميكنند، چيزي كه نتيجهاش قطع ارتباط مردم از طريق راستگويان و اهل درايات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ است به اين نحو كه در كنار فضايل پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ جاعلان حديث معايبي بتراشند وشأن حضرتش را تا حدّ پايينتر فرو آورند، چيزي كه به بركت اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به آن نرسيدند.
كلام علماء در فصاحت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ :
1 . سيد رضي مؤلف «نهج البلاغه» در توصيف سخن مولاي متقيان ـ عليه السلام ـ ميگويد: سخن او سخني است كه نمي از علم برآن نشسته است و از علم الهي نبوي معطر گرديده است.[7]
2. كيدري ميگويد: سخنان او (امير مؤمنان ـ عليه السّلام ـ ) مانند بخشي از سخنان پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و شاخه اي از آن درخت است.[8]
3 . علامه مجلسي دربارهي عظمت كلام رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ ميفرمايد:
فصاحت او ـ صلي الله عليه و آله ـ نيازي به بيان ندارد، و آنچه از خطبهها و جملههاي كوتاه و گويا (جوامع الكلم؛) از او روايت شده به حدي است كه انس و جن توان چنين سخن گفتني را ندارند، و آن برتر از قدرت انسان و فروتر از سخن خداي رحمان است.[9]
ميبينيد تعبير «فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق»كه درباره نهج البلاغه آمده اينجا هم دقيقاً آمده است و اساساً عقيده شيعه درباره سخنان صاحبان مقام عصمت، اولين و آخرينشان، همين است.
نهج الفصاحه
نهج الفصاحه كه جمع آوري شده از خطبهها و جملات كوتاه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ، يكبار در قرن چهاردهم و يكبار در دوران معاصر تاليف شده است، مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني با اشارهاي كوتاه به اوّلي ميفرمايد: مؤلف آن امين الواعظين اسدالله بن ابي القاسم شوشتري انصاري است، تهراني خبر از نزديكي انتشار آن در سال 1341 قمري ميدهد.[10] دوّمي هم تأليف و ترجمه آقاي ابوالقاسم پاينده است و مشتمل بر كلمات قصار و تعداد كمي از خطبههاست[11].
واضح است چنين كتابي كه بيش از هشتاد سال يا كمتر از تأليف آن نميگذرد و مؤلف آن هم توان علمي براي گزينش چنين مجموعهاي نشان نداده است، قابل رقابت با كتابي داراي عمر بيش از هزار سال. آن هم تأليف اديب و فقيهي سرشناس، با داراييهاي منحصر به فرد، نيست.
به ويژه كه «نهجالبلاغه» از لابلاي دهها كتاب مشتمل بر سخنان حضرت امير ـ عليه السّلام ـ گزينش شده است. ولي مؤلف «نهجالفصاحه» بخشي از كلمات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را بدون توجه به سبك و ويژگيهاي مدّنظر«شريف رضي» در گزينش شيواترين سخنان يك جا گرد آورده است، پر واضح است كه كسي كه «نهج البلاغه» را با كلمات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و معصومين ـ عليهم السلام ـ مقايسه نكرده، حتي با كتابهاي حديث قابل مقايسه نيست، بلكه با كتابهاي دست نويس بشري مقايسه شده و از آنها برتر ديده شده است، و هر منصفي به آن اقرار دارد.[12]
بلي؛ اگر معيارهاي «نهجالبلاغه» ميراث ارزشمند گفتاري رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ به دست شخصيت اديب و فرهيخته اي در حدّ «شريف رضي» گزينش شود، با چشمپوشي از قدمت «نهجالبلاغه» قطعاً قابل رويت با آن خواهد بود.
بنابراين هر نوشته برتر از سطح فكر بشري، اعتبارش بعد از كتب آسماني تحريف نشده خواهد بود كه نهايت منطق شيعي اين است، آيا منطقيتر از اين استدلال دارند!؟
خلاصه: از كلمات معصومين ـ عليهم السلام ـ واضح ميشود كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ افصح ايشان است، «نهج الفصاحه» به دليل اين كه در عصر حاضر تأليف شده، روايت منحصر به فردي ندارد، و مؤلف آن درصدد آوردن بخشي از كلمات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بدون توجه به ويژگيهاي ادبي آن بوده است، حتي به صحت و ضعف اسناد هم توجهي نداشته است، بنابراين قابل مقايسه با «نهج البلاغه» كتاب كهن و هزار ساله شيعه نيست.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . مقدمه شرح نهجالبلاغه، ابن ميثم بحراني، ج 1، ص 102.
2 . مكارم الاخلاق، جلد سي، ص 17.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مستنبط، سيد احمد، القطره من بحار مناقب النبي و العتره، تهران، نينوي، افست، بيتا، ج1، ص 25.
[2] . صدوق، معاني الاخبار، قم، جامعه مدرسين، 1361 ش، ص 103.
[3] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، تهران، اسلاميه، بيتا، ج 17، ص 158.
[4] . همان، ص156.
[5] . نهج البلاغه.
[6] . طبرسي، حسن بن فضل، مكارم الاخلاق، بيروت، اعلمي، 1392 ق، ص 17.
[7] . مقدمه نهج البلاغه
[8] . بحراني، ابن ميثم، شرح نهج البلاغه، تهران، نصر، 1375 ق، ج1، ص102.
[9] . مقدمه نهجالبلاغه.
[10] . مجلسي، محمد باقر، بهارالانوار، ج 17، ض 158.
[11] . پاينده، ابوالقاسم، نهج الفصاحه، تهران، جاويدان، 1336، چاپ دوّم.
[12] . آقا بزرگ، تهراني، الذريعه الي تصانيف الشيعه، دار الاضواء، افست، بيتا، ج 24، ص 423.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتداء ذكر نكاتي ضروري به نظر ميرسد:
1. اوصاف بهشتيان در قرآن:
به صورت فهرستوار ميتوان گفت: براي بهشت رفتن اوصاف زيادي لازم است، از جمله: 1. ايمان به خداوند، 2. ايمان به رسالت پيامبر خاتم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و قرآني كه بر او نازل شده است. 3. ايمان به ملائكه و رسولان گذشته و كتب آنها[1] 4. ايمان به قيامت[2] 4. پرستش خداوند وانجام نماز، و انجام كار خير[3] 5. دوست داشتن خدا و رسول، و دشمني با دشمنان خدا و رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ[4] 6. عمل صالح[5] 7. اطاعت از خدا و رسول[6] ـ صلّي الله عليه و آله ـ نمودن[7] و هر آنچه را پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آورده است بدان اخذ نمودن (و عمل كردن) و هر چيزي را كه نهي فرموده است، اجتناب نمودن «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»[8] و... از شرائط بهشت رفتن ميباشند. در نتيجه هر آنچه خدا و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به عنوان اوامر و نواهي فرمودهاند، بايد پذيرفت و از آن جمله اطاعت از اوليالامر است «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»[9] و در جاي خود ثابت شده است كه اوليالامر كه واجب است از آنان اطاعت شود، كساني هستندكه معصوماند،[10] و اِلاّ فرقي ميان ما و آنان وجود ندارد، و هيچ توجيه عقلي و شرعي بر اطاعت آنان وجود نخواهد داشت.
بنابراين، آنان (اوليالامر) افراد خاصي هستند كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آنان را معرّفي كرده و نخستين آنان بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ علي ـ عليه السلام ـ مي باشد، كه هم دستور به اطاعت او داده و هم محبّت و مودّت او را لازم شمرده (كه در آينده كاملاً بيان ميشود).
2. معناي ولايت:
ولايت معناي متعددي دارد، از جمله: مولي و سرپرست، مالك و صاحب اختيار، محبّت و دوستي، اولي و سزاوار...»،[11] وجه مشترك هم اولويت داشتن و سزاوارتر بودن است.
3. شرائط استفاده از قرآن:
تمسك به آيهاي از قرآن در صورتي صحيح و تمام است كه تمام قرائن را انسان ديده باشد، و از جمله قرائن، آيات ديگر، ديدن روايات (اعم از رواياتي كه از طريق پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ) و قرائن عقلي ميباشد، با توجّه به نكات پيشگفته، بايد دانست كه مراد از ولايت، محبّت علي ـ عليه السلام ـ (و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ) ميباشد، و يا مراد اِمامت و جانشيني و زعامت ديني آنها؟ طبق دو فرض پاسخ را بيان ميداريم.
الف: اگر مراد از ولايت محبّت علي ـ عليه السلام ـ باشد، نه تنها شيعيان ميگويند، بدون محبّت علي ـ عليه السلام ـ كسي وارد بهشت نميشود، بلكه اهلسنّت هم به اين مسئله اعتراف دارند، اوّلاً به اين جهت كه قرآن به عنوان پاداش رسالت، دستور به محبّت اهلبيت داده است، آنجا كه ميفرمايد: بگو من هيچ پاداشي از شما بر رسالتم درخواست ندارم جز دوست داشتن نزديكانم[12] (اهلبيت) كه در رأس نزديكان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ علي ـ عليه السلام ـ قرار دارد، و ثانياً روايات آنها بر اين امر دلالت دارند، كه به برخي از آنها اشاره ميشود.
1. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: اگر مردم به محبّت علي اجتماع ميكردند (و همه علي ـ عليه السلام ـ را دوست ميداشتند) خداوند آتش (و جهنّم) را خلق نميكرد.[13]
2. پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ به علي ـ عليه السلام ـ فرمود: يا علي! اگر بنده، خدا را به اندازه عمر نوح، عبادت كند، و به اندازه كوه اُحُد طلا داشته باشد آن را در راه خدا انفاق نمايد، و آن قدر عمرش طولاني باشد كه هزار حج (در ضمن هزار سال) پياده انجام دهد، آنگاه بين صفا و مروه مظلومانه به شهادت برسد، ولي تو را دوست ندارد (و امام نداند) بوي بهشت به مشام او نميرسد، و (هرگز) داخل بهشت نخواهد شد».[14]
3. پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: روز قيامت علي بر كرسي مشرف بر بهشت نشسته، كسي از پل صراط نخواهد گذشت مگر گذرنامهاي شامل بر محبّت علي ـ عليه السلام ـ و اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ داشته باشد، در نتيجه دوستان خود را وارد بهشت و دشمنان خود را وارد جهنم مينمايد.[15]
4. امام صادق ـ عليه السلام ـ از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل نموده كه حضرت بارها فرمود: كسي كه دوست ميدارد مانند من زندگي كند و بميرد، و در بهشتي كه خداوند به من وعده داده وارد شود، بايد علي ـ عليه السلام ـ را دوست بدارد (و ولايت او را بپذيرد) و همچنين فرزندان او را كه اِمامان هدايتگر و چراغهاي روشني، بعد از او بودند دوست بدارند؛ زيرا آنها شما را از هدايت به سوي ضلالت نميبرند».[16] در نتيجه بدون محبّت علي ـ عليه السلام ـ (و امامان بعد از او) كسي وارد بهشت نميشود.
و اگر مراد از ولايت، امام باشد، آن هم طبق آية اولي الامر و... كه دستور به اطاعت ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ داده است به عنوان اطاعت از فرمان خدا و رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ يكي از شرائط بهشت رفتن ميباشد، علاوه بر آن، روايات اهلسنّت بر اين شرطيت دلالت دارد، چنانكه در روايت سوّم و چهارم گذشت كه هر كس ولايت علي ـ عليه السلام ـ را نداشته باشد (كه هم محبت را شامل ميشود و هم امامت را) وارد بهشت نميشود، و روايات ديگري در اين زمينه داريم كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
1. ابوالاحصص از ابي اسحاق نقل كرده است درباره ي آيه اي كه ميفرمايد: مردم را نگهداريد تا مورد سؤال و پرسش قرار نگيريد[17] (كه اگر ولايت او را پذيرفته باشند حق دارند وارد بهشت شوند و اِلاّ حق ورود به بهشت را ندارند).
2. جابر بن عبدالله از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل كرده است كه حضرت به علي فرمود: كسي تو را دوست بدارد و ولايت تو را بپذيرد، با ما در بهشت خواهد بود[18] (مفهوم آن اين است كه اگر كسي ولايت علي ـ عليه السلام ـ را نداشته باشد وارد بهشت نخواهد شد).
امّا پاسخ ذيل پرسش «كه قرآن ايمان به خدا و قيامت را عامل بهشت رفتن ميداند»، چنانكه در مقدّمه گفته شد، براي تمسك و استدلال به آيه اي از قرآن، ديدن آيات ديگر و روايات لازم است، به طور قطع نميتوان گفت صرف ايمان به خدا و قيامت باعث بهشت رفتن ميشود، بلكه ايمان به رسالت و عدالت خدا و همچنين در كنار اين اعتقادات، عمل نيك هم لازم است چنانكه در اكثر آيات قرآن بعد از جمله «آمنُوا» جمله ي «و عَمَلوا الصالحات» آمده، كه نشان ميدهد بهشت رفتن نياز به يك مجموعه اعمال و اعتقاداتي دارد كه يكي از آنها اعتقاد به امامت و ولايت ائمه ي اطهار ـ عليهم السّلام ـ ميباشد كه در روايات بدان اشاره شده است كه به برخي موارد اشاره ميشود:
1. پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: كسي كه بميرد و امام زمان خويش را نشناسد (و ولايت او را نپذيرفته باشد) به مرگ جاهليّت از دنيا رفته است (يعني به دين دوران جاهليّت كه كفر باشد مرده نه اسلام)، و در بعضي روايات دارد كه به يهودي و يا مسيحي از دنيا رفته»،[19] وقتي به دين اسلام نباشد بهشت هم نميرود.
2. رواياتي داريم كه ميرسانند انسان آنگاه وارد بهشت ميشود كه اقرار به توحيد داشته باشد، و توحيد هم سه شرط دارد 1. اعتقاد به نبوّت نبي خاتم ـ صلّي الله عليه و آله ـ 2. اعتقاد و اقرار به ولايت ائمه ـ عليهم السّلام ـ و مخصوصاً علي ـ عليه السلام ـ 3. اخلاص در عمل، و انجام واجبات و ترك معاصي[20].
از جمله امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: خداوند تضمين نموده است كساني كه اقرار به يگانگي خداوند و اعتراف به رسالت پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ داشته باشند و همچنين اقرار و اعتراف به امامت علي ـ عليه السلام ـ (و فرزندان او) دارند در بهشت خويش ساكن گرداند، در نتيجه از شرائط بهشت رفتن، داشتن ولايت و امامت علي ـ عليه السلام ـ و ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ ميباشد، از اين گذشته، پاسخ ديگر اين است كه مصداق اصلي آنها كه ايمان به خدا و رسالت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و قيامت دارند، و عمل صالح انجام ميدهند (بعد از دوران پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ) شيعيان علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ ميباشند، و اين امري است كه برخي از عالمان بدان اقرار و اعتراف دارند.
قرآن ميفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» كساني كه ايمان آوردند، و اعمال صالح انجام دادند، بهترين مخلوقات (خدا) هستند، پاداش آنها نزد پروردگارشان باغهاي بهشت جاويدان است كه نهرها از زير درختانش جاري هستند، هميشه در آن ميمانند، هم خدا از آنها خشنودند، است و هم آنها از خدا خشنودند و اين مقام والا براي كسي است كه از پروردگارش بترسد.[21]
حاكم حسكاني از دانشمندان معروف اهل سنّت در قرن پنجم در كتاب معروفش «شواهد التنزيل» بيش از بيست روايت[22] نقل نموده كه مراد از آية فوق علي ـ عليه السلام ـ و شيعيانش ميباشند، از جمله ميگويد:
از ابن عباس نقل شده، هنگامي كه آية فوق «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» نازل شد پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به علي ـ عليه السلام ـ فرمود: هو انت و شيعتك تاتي انت... منظور از آيه، تو و شيعيان تو هستيد كه در روز قيامت وارد عرصة محشر ميشويد، در حالي كه از خدا راضي و هم خدا از شما راضي است و دشمنت خشمگين وارد محشر ميشود، و بالاجبار وارد جهنم ميشود،[23] نتيجه اين شد كه ولايت علي ـ عليه السلام ـ شرط بهشت رفتن، و برترين مصداق آية مورد سؤال و امثال آن، علي ـ عليه السلام ـ و شيعيان او ميباشند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شيعه در اسلام، علاّمه طباطبائي، تمام كتاب.
2. شبهاي پيشاور، سلطان الواعظين شيرازي، ص 153 به بعد.
3. تفسير نمونه، آيتالله مكارم شيرازي، ج 27، ص 210.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نساء/ 136.
[2] . توبه/ 99.
[3] . الحج/ 77.
[4] . مجادله/ 22.
[5] . جاشيه/ 30.
[6] . نور/ 62.
[7] . نساء/ 13.
[8] . حشر/ 7.
[9] . نساء/ 59.
[10] . ر.ك: فخر رازي، التفسير الكبير، بيروت، داراحياء التراث العربي، ج 5، جزء 10، ص 144.
[11] . راغب اصفهاني، محمّد، المفردات في غريب القرآن، دفتر نشر الكتاب، چاپ دوّم، 1404 ه ، ص 533.
[12] . شوري/ 23.
[13] . مكي خوارزمي، موفق، المناقب، قم، مؤسسه النشر السلامي، چاپ چهارم، 1421، ه ق، ص 67، روايت 39.
[14] . مناقب خوارزمي، پيشين، ص 67ـ68، روايت 40.
[15] . همان، ص 71، روايت 40.
[16] . همان، ص 75، روايت 55.
[17] . صافات/ 24.
[18] . همان، ص 276، روايت 259.
[19] . فخر رازي، مجموعة للرسائل، رسالة المسائل الخمسون، مصر، 1328، ص 384 و ر.ك: خرازي، سيد محسن، بداية المعارف، مؤسسة النشر الاسلامي، ج 2، ص 17.
[20] . ر.ك: محمّد بن علي صدوق، التوحيد، مؤسسة النشر الاسلامي، تعليقه از سيد هاشم تهراني، ص 20، حديث 7ـ27.
[21] . بيّنه/ 7ـ8.
[22] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلامية، ج 27، ص 210.
[23] . حاكم حسكاني نيشابوري، شواهد التنزيل، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1392، ج 2، ص 357، روايت 1126.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در قرآن كريم بسياري از آيات به اعتقاد شيعه و سني دربارة حضرت علي ـ عليه السّلام ـ و ساير ائمه ـ عليهم السّلام ـ نازل شده است، و از جمله آياتي كه در شأن علي ـ عليه السّلام ـ نازل شده است آيه تبليغ و آيه اكمال است كه به طور اختصار به آن اشاره ميشود:
آية تبليغ: خداوند ميفرمايد: اي پيامبر! آن چه را كه خداوند بر تو نازل كرده است به مردم برسان و اگر چنين نكني، گويا رسالت خويش را به انجام نرساندهاي و خداوند تو را از مردم حفظ خواهد كرد و به راستي خداوند گروه كافران را هدايت نميكند.[1]
به اتفاق شيعه و عدّهاي از بزرگان اهلسنت آية مذكور در مورد ولايت و امامت اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ در واقعه غديرخم بر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نازل شده است، چنانكه سعيد خدري و ابن عباس نقل كردهاند: كه آية «شريفه يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك... » در روز غدير خم بر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در مورد علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ نازل شده است.[2]
آية اكمال: چنانكه ميفرمايد: امروز دين را براي شما كامل نمودم و نعمت خويش را به شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين براي شما اختيار نموده بدان راضي شدم،[3] آيه فوق به اتفاق علماي شيعه[4] و گروهي از علماي اهلسنت درباره علي ـ عليه السّلام ـ نازل شده است، چنان كه خوارزمي نقل نموده است كه بعد از بالا بردن دست علي ـ عليه السّلام ـ توسط پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در غدير خم، و معرفي آن به عنوان ولي و جانشين خود، هنوز پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و علي ـ عليه السّلام ـ از هم جدا نشده بودند كه آيه اكمال «اليوم اكملت...» نازل شد، حضرت فرمود:
الله اكبر بر كامل نمودن دين و تمام نمودن نعمت و رضايت خداوند به رسالت من و ولايت علي ـ عليه السّلام ـ و «رضي الرب برسالاتي و الولاية لعلي» پس در حق ياريكنندگان علي ـ عليه السّلام ـ دعا فرمود و خواركنندگان علي ـ عليه السّلام ـ را نفرين[5] امّا با اين حال ميبينيم كه در قرآن اسمي از علي ـ عليه السّلام ـ و واقعه غدير نيامده است، ولي ميتوان گفت كه به خاطر مصالحي به اسم علي ـ عليه السّلام ـ و واقعه غدير تصريح نشده است و از جمله ي مصالح:
از يك طرف ميدانيم كه امت اسلامي اعم از شيعه و سني يك دشمن مشترك دارند كه هدف آنها نابود كردن اسلام و از بين برون ابهت و اقتدار و اتحاد مسلمين است، و هدفشان اين است كه به جهان ثابت كنند كه اسلام دين جهاني نيست و نميتواند انسان را به سعادت دنيوي و اخروي خود برساند.
و از طرف ديگر بين شيعه و سني مشتركات زيادي وجود دارد اگرچه در بعضي از مسائل اختلافاتي با هم دارند، البته اين اختلافات هم با بحث و گفتگوي علمي يا قابل حلّ هستند و يا حداقل قابل تقريب و نزديكي به هم ميباشند، حال با توجه به اين دو نكته، بايد برادران تشيع و تسنن در كنار هم با برادري و اخوت زندگي كنند، و از دامن زدن به اختلافات جزئي پرهيز كنند؛ چون اينگونه مسائل باعث تفرقه امت اسلامي و موجب سوء استفاده دشمنان اسلام خواهد شد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
ـ الغدير، ج1، ص 223-214، پيام قرآن، ج9، ص 117-289.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مائده/ 67.
[2] . الف: منابع شيعه، ر،ك: اميني نجفي، عبدالحسين، الغدير، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ دوم، 1372، ج 1، ص 223 ـ 214، و ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر و جمعي از دانشمندان، پيام قرآن، قم، انتشارات نسل جوان، چاپ دوم، 1374، ج 9، ص 389ـ117.
ب: منابع اهلسنت، جلالالدين عبدالرحمن بن ابيبكر السيوطي، تفسير در المنثور في التفسير بالمأثور، ج 2، ص 327، در ذيل آيه 67، سوره مائده، رشيد رضا، تفسير المنار، بيروت، دارالمعرفه، چاپ دوم، ج 6، ص 463، ذيل آيه مذكور.
[3] . مائده/ 5.
[4] . الغدير، پيشين، ج 1، ص 237، 230؛ ر.ك: پيام قرآن، پيشين، ج 9، ص 188 و...
[5] . المناقب خوارزمي، قم، مؤسسة النشر الاسلامي التابعة مجماعة المدرسين، چاپ سوم، 1417، خطبه 135، روايت 152؛ ر.ك: حافظ حسكاني، شواهد التنزيل، بيروت، مؤسسه الاعلمي، 1392ه ، ج1، ص 157، حديث 211.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
با مراجعه به كتب سيره و تاريخ پيامبر و نظرات صحابه، در مييابيم كه اين حرفها با واقعيت مطابقت ندارند، مثلاً:
زيد بن وهب ميگويد: به ابن مسعودگفتم: آيا، به جز علي ـ عليه السّلام ـ و ابودجانه و سهل بن حنيف، همه در جنگ احد فراركردند؟ گفت: همه فراركردند به جز علي ـ عليه السّلام ـ و بعد، چهارده نفر برگشتند، عاصم بن ثابت و ابودجانه و مصعب بن عمير و عبدالله بن جحش و شماس بن عثمان بن شريد و مقداد و طلحه و سعد، و بقيه از انصار بودند.[1]
مؤلف «مناقب آل ابي طالب» باز از «تاريخ طبري» و مغازي ابن اسحاق و اخبار ابي رافع و... نقل ميكند:
پيامبرخدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كتيبه (گروهاني) اي را ديد، (به علي ـ عليه السلام ـ اشاره كرد) و فرمود: علي! به آنها حمله كن! حمله كرد و جمع آنها را از هم پاشيد، و عمرو بن عبدالله و جمعي كشته شدند. باز كتيبه ديگري را ديد و فرمود: آنها را از من دور كن، باز حمله كرد و جمع آنها را از هم پاشيد، و شيبة بن مالك عامري را كشت... (ابن شهر آشوب ميگويد: ) و در روايت ابي رافع آمده است: باز كتيبه ديگري را ديد و فرمود: به آنها حمله كن، و او به آنها حمله برد و آنها را فراري داد، و هاشم بن اميه مخزومي را كشت.
در اينجا جبرئيل عرض كرد: يا رسول الله! اين حقّ مواسات (و از خود گذشتگي)، است. پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ هم فرمود: همانا او از من است و من از او.[2]
و نيز از تفسير قشيري و «تاريخ طبري» نقل ميكند: انس بن نضر به نزد «عمر» و «طلحه» كه در ميان جمعي بودند رفت و گفت: چرا نشستهايد؟ گفتند: محمد پيامبر خدا كشته شد! گفت : پس زندگي بعد از او را براي چه مي خواهيد؟ به همان مرگي كه او را پيش آمده شما هم بميريد (يعني برخيزيد و بجنگيد)، و خود برابر دشمنان رفت و جنگيد تا كشته شد.[3]
مؤلف فرازهايي از تاريخ اسلام از واقدي نقل مي كند: روز احد، هشت نفر با پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ تا سر حد بذل جان بيعت كردند، سه تن از مهاجر (علي ـ عليه السّلام ـ و طلحه و زبير) و پنج تن از انصار بودند، و جزاين هشت نفر همگي در لحظه خطرناك پا به فرارگذاردند.[4]
براي آگاهي كاملتر از واقعه به تاريخ كامل ابن اثير، «ج 2، ص 107 و سيره ابن هشام، ج 2، ص 84 و مغازي واقدي، ج 1، ص 244 و. . . مراجعه كنيد تا ماهيت و هويت پايمردان و نيز فراريان، و ثابت قدمان و كساني كه آيات كريمه قرآن به نكوهش ايشان پرداخته، پي پرده و مجامله آشكار گردد.
نكته مهمي از اين داستان در مطالب كلامي و اعتقادي قابل استفاده است، و آن نقض نظريه عدالت تمام صحابه و تأييد تمام رفتار ايشان از منظر قرآن و پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابيطالب، انتشارات مصطفوي، قم، ج 3، ص 123.
2. استاد سبحاني، فرازهايي از تاريخ اسلام، ص 279.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، قم، انتشارات مصطفوي، 1378، ج 3، ص 123.
[2] . همان، ص 124.
[3] . همان؛ و استاد سبحاني در فرازهايي از تاريخ اسلام، اين جريان را از سيره ابن هشام با تفصيل بيشتر آورده است. سبحاني، جعفر، فرازهايي از تاريخ اسلام، نشر مشعر، 1375ش، ص 279.
[4] . سبحاني، جعفر، همان، ص 281.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
محبت و دوستي اهل بيت پيامبر عزيز و گرامي ـ صلّي الله عليه و آله ـ بر هر شخص مسلماني واجب و لازم است، چنان كه قرآن كريم ميفرمايد: «قل لا اسئلكم عليه اجراً الّا المودة في القربي، بگو: من در برابر ابلاغ رسالتم هيچ پاداشي درخواست نميكنم، جز دوست داشتن نزديكانم، در آيه مذكور تأكيد شده كه هر مسلماني بايد خاندان پيامبر را دوست داشته باشد، و اين دوستي و محبت به امامان و اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ از ضروريات اسلام محسوب ميشود، و تنها به شيعه اختصاص ندارد، بلكه تمام فرقهها از ميان مسلمانان بر محبت به اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ اتفاق نظر دارند، تنها اندكي از اهل تسنن كه از آنها به نام «ناصبيها» ياد ميشود، با اهل بيت و امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ دشمني ميورزند.
كسي كه محبت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ به خصوص حضرت علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ در دل او نباشد، دچار نوعي نفاق دروني بوده و مانند آن است كه نبوت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را منكر شده باشد، و چنين عداوت و دشمني از نشانههاي نفاق است.[1]
قرآن كريم ميفرمايد: «يا ايّها الذين آمنوا اتقوالله و ابتغوا اليه الوسيلة» اي كساني كه ايمان آوردهايد! تقوا پيشه كنيد و وسيلهاي براي نزديك و تقرّب به خداوند انتخاب كنيد»، آيه مذكور گوياي اين حقيقت است كه انسان در هر سطح و پايهاي از ايمان و تقوا باشد، اگر دوستي اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را داشته باشد و به دستورهاي خداوند متعال عمل نمايد، به مقام قرب و نزديك شدن به درگاه خداوند مهربان ميرسد.[2]
حضرت امام باقر ـ عليه السّلام ـ در روايتي ضمن بيان اهميت ولايت امام معصوم ـ عليه السّلام ـ و بالاتر بودن آن از نماز، زكات، حج و روزه ميفرمايد: و لايت كليد نماز و روزه و حج است، و والي نقش رهبري و هدايت نسبت به ساير مسايل دارد.[3]
بنابراين، عشق و محبت به حضرت علي ـ عليه السّلام ـ و اهل بيت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ عشق و محبت به تمام خوبيها و اعمال صالح، تقوا و برخاسته از زيباييگرايي و گرايش به سوي كمالطلبي است، و اگر كسي با آنان دشمني كند كافر و منافق است چنان كه پيامبر گرامي ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: يا علي! لا يحبك الا مؤمن و لا يبغضك الا كافر[4] اي علي! دوست نميدارد تو را مگر كسي كه مؤمن باشد و دشمني نمي کند با تو مگر كسي كه كافر باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
ـ تفسير نمونه، ج20، ص 403 ـ 424، تأليف ناصر مکارم شيرازي و همکاران.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1367 هـ .ش، ج 20، ص 403 ـ 424.
[2] . ر.ك: تفسير نمونه، همان، ج 4، ص 363 ـ 371.
[3] . كليني، محمد بن يعقوب، الكافي، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1365 هـ .ق، ج 2، ص 18.
[4] . مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1404 هـ .ق، ج 31، ص 375.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
كلمه «عزت» به معناي حالتي است كه مانع شكست و مغلوب شدن انسان ميشود، و «ذلت» به معناي نبود حالت عزت و شرافت در انسان است به گونهاي كه انسان ذليل، به راحتي شكست را ميپذيرد و مغلوب ميشود،[1] ميل و علاقه به «عزت» و فرار و تنفر از «ذلت» يك امر فطري است كه در نهاد تمام انسانها وجود دارد، شكوفايي «عزت» نياز به علل و عواملي دارد كه عدم توجه به اين عوامل سبب خاموشي آن ميشود، و در مقابل حالت ذلت و مغلوب شدن و پذيرش شكست در انسان تقويت ميشود.
انساني كه طعم شيرين عزت را بچشد، هيچ طعم تلخ ذلت و خواري را نميپذيرد، حضرت امام علي ـ عليهالسّلام ـ ميفرمايد: كسي كه نفس عزيز و شريفي دارد، آن را با پليدي گناه، خوار و ذليل نميسازد.[2]
برخي از عوامل عزت از ديدگاه قرآن كريم و روايات اسلامي:
1. تكيه، توكل و ارتباط با خداوند متعال؛ خداوند متعال سرچشمه عزت به معناي واقعي است، و ساير موجودات و مخلوقات در ذات خود فقير و ذليل هستند و همه به خداوند متعال نيازمندند و مالك همه آنها خداوند عزيز است، قرآن كريم ميفرمايد: «مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً»[3] كسي كه خواهان عزت است، عزت يكسره از آن خداست.
معناي آية مذكور اين است كه هر كس عزت ميخواهد بايد آن را از خداوند متعال طلب كند، زيرا همه عزت مُلك از آنِ خداوند است، و انسان در سايه عبادت و پرستش خدا و تسليم در برابر او و ايمان و عمل صالح به عزت ميرسد.
اگر انسان بخواهد به عزت برسد به دو بال كه يكي اعتقاد و پرستش خداي يگانه و ديگري عمل صالح كه در راستاي اعتقاد صورت ميگيرد، نياز دارد، خداوند متعال ميفرمايد: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ»[4] سخنان پاكيزه (اعتقادهاي صحيح) به سوي او بالا رود و عمل صالح آن را در بالاتر رفتن كمك ميرساند.
حضرت علي ـ عليهالسّلام ـ ميفرمايد: «العزيز بغير الله ذليل؛[5] عزيزي كه عزتش از غير خداست، ذليل است.
2. قرآن كريم و دين مقدس اسلام؛ تمسك به قرآن كريم و استمداد از آن نيز عامل عزت و سربلندي است؛ «تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ؛[6] اين كتابي است كه از سوي خداوند عزيز و حكيم نازل شده است.» چون خداوند متعال منشأ عزت و عظمت است، قرآن كريم نيز كه كلام و سخن اوست در بردارندة عوامل عزت و بزرگواري انسان است.
عمل به قرآن كريم و دين مقدس اسلام، عزت و سربلندي را به همراه ميآورد، و اين دو پايگاه بزرگ و منشأ عزت و سربلندي براي بشريت بوده و انسانها را از هرگونه ذلت و خواري در دنيا به خاطر مسائل دنيايي و مادي، برحذر ميدارد. خداوند متعال ميفرمايد: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ إِنَّكَ عَلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ»؛ آنچه را بر تو وحي شده محكم بگير كه تو بر صراط مستقيمي، و اين ماية يادآوري (و عظمت) تو و قوم تو است و به زودي سؤال خواهيد شد.[7]
3. ارتباط با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و اهلبيت گرامي آن حضرت؛ رسول گرامي اسلام و اهلبيت عزيز آن حضرت ـ عليهمالسلام ـ مصداق اكمل ارتباط با خدا از راه ايمان به او و عمل صالح و عزتآفريني هستند؛ زيرا آن حضرت در مقام اتصال به سرچشمه تمامي كمالات به جايي رسيد كه خداوند درباره او ميفرمايد: «وَ إِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظِيمٍ»؛[8] و تو اخلاق بزرگ و برجستهاي داري.» و از جمله فضايل برجستة اخلاقي، عزت و شرافت نفس آن حضرت است.
قرآن كريم در جايي ديگر بر پيروي و ارتباط با پيامبر و اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ تأكيد كرده و ميفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً»؛[9] اي كساني كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوالامر (اوصياي پيامبر) را... اگر به خدا و روز رستاخير ايمان داريد! اين (كار) براي شما، بهتر و عاقبت و پايانش نيكوتر است.
پس پيروي كردن از پيامبر و جانشينان آن حضرت ـ عليهمالسلام ـ كه هر كدام متصل به منشأ و سرچشمة عزت هستند، بهتر و باعث خير فراوان و عزتمندي ميشود.[10]
پيامبر گرامي نه از خود ذلت نشان داد و نه به كسي از مؤمنان اجازه داد تا به ذلت تن بدهند؛ چنانكه ميفرمايد: هيچ مؤمني نبايد نفس خود را ذليل و خوار بشمارد.[11]
هنگامي كه از حضرت امام حسين ـ عليهالسّلام ـ درخواست شد كه سخني كه با گوش خود از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ شنيدهايد را نقل كنيد، ايشان اين سخن را نقل كردند: خداوند كارهاي بزرگ و رفيع و باشرافت را دوست دارد و كارهاي پست و ذليل را خوش نميدارد.[12]
4. ارتباط با مؤمنان؛ ارتباط با مؤمنان كه افتخار بندگي خدا را دارند و عزت خويش را از سرچشمة اصلي ـ يعني خداوند عزيز ـ گرفتهاند، ميتواند عامل عزت و مانع ذلتپذيري باشد، قرآن كريم ميفرمايد: «... وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ»؛[13] ... و عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است، ولي منافقان نميدانند.
عزت و سعادت هيچگاه تحت ولايت كافران و منافقان به دست نميآيد، و خداوند هرگونه ولايت كافران و مشركان را بر مؤمنان نفي كرده و ميفرمايد: «وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً»؛[14]... و خدا هرگز براي كافران تسلط بر مؤمنان ننهاده است، و در جايي ديگر ميفرمايد: همانهايي كه كافران را به جاي مؤمنان، دوست خود برميگزينند آيا اينها ميخواهند از آنان كسب عزت و آبرو كنند، با اينكه همه عزتها مخصوص خداست.[15]
از آيات مذكور بر ميآيد كه كافران و مشركان از نظر منطق و گفتگو و روابط نظامي، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و... هيچگونه برتري و ولايتي نسبت به مؤمنان و مسلمانان نخواهند داشت و حق هيچگونه سلطهاي بر امور مسلمانان را ندارند.[16]
5. روزي حلال؛ پيامبر گرامي ـ صلي الله عليه و آله ـ روزي و كسب حلال را جهاد قلمداد ميكند و ميفرمايد: خداوند دوست ميدارد كه بندهاش را در تلاش براي طلب روزي حلال ببيند.[17] و از كنار سفرههاي حلال است كه انسانهاي عزيز و شكستناپذير به پا ميخيزند، حضرت امام حسين ـ عليهالسّلام ـ ميفرمايد: ...سينههاي پاكيزه و طيبي كه ما از آن شير نوشيدهايم ذلت را بر ما روا نميداند.[18]
از كلام حضرت امام حسين ـ عليهالسّلام ـ برميآيد كه كسب رزق حلال در عزتمند شدن انسانها تأثير دارد، و لقمة حلال انسان را از بسياري از مفاسد، ذلتها و خواريها برحذر ميدارد، و تأثير روزي حلال است كه انسانها را در برابر سستي و شكست، استوار نگه ميدارد و او را به انساني شجاع و باشرف تبديل ميكند، انسان شرافتمند معتقد است كه بايد با تلاش و كوشش خود و توكل بر خداوند كسب روزي كرد و براي بدست آوردن روزي و رزق تنها بايد بر تلاش خويش و خداوند تكيه نمود؛ «هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»؛[19] آيا خالقي غير از خدا وجود دارد كه شما را از آسمان و زمين روزي دهد.
انساني كه عزت نفس داشت و روزي خود را تنها از خدا خواست، شرافت و عزت خويش را همواره حفظ ميكند. قرآن كريم ميفرمايد: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ...»؛[20] و عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است...»، پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: اگر به ديگران حاجتي داريد با عزت نفس از آنها بخواهيد.[21]
بنابراين، تلاش براي كسب روزي حلال و عزت نفس داشتن و توكل و تكيه بر خداوند متعال و عزت نفس داشتن، باعث عزت و شرافتمندي انسان ميشود.
در مسائل حكومتداري و مسائل اجتماعي نيز مؤمنان و حاكمان اسلامي نبايد ذلت و خواري و تسلط بيگانگان را در عرصههاي مختلف سياسي، فرهنگي، اقتصادي و... را بپذيرند، بلكه بايد با الگوپذيري از حكومت و قيام امام حسين ـ عليهالسّلام ـ اصل عزت و افتخار را، در تمام امور كشورداري جاري و ساري نمايند، و در برابر ستمگران و سلطهجويان جهان بايد عزت نفس و بزرگواري خويش را حفظ كنند.[22]
6. مربيان شايسته؛ قرآن كريم، انسان را موجودي شريف و عزيز ميداند تا آنجا كه دربارة او ميفرمايد: «... وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»؛[23] و در وي از روح خود دميدم... و در جايي ديگر او را به عنوان جانشين و خليفه خويش معرفي ميكند و ميفرمايد: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[24] من در زمين جانشيني ـ براي مخلوق پيشين يا نمايندهاي از خود ـ خواهم آفريد، و براي به عزت و كمال رساندن و نزديك شدن به منشأ و سرچشمه عزت، مربيان و پيامبراني را فرستاد تا با عزت و كرامت، انسانها را تربيت كنند و راه پيمودن و رسيدن به عزت و شرافت را بياموزند، و او را به جايگاه واقعي كه همان انسان عزيز و شرافتمند و جانشين خداوند است برسانند؛ «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ»؛[25] ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستاديم، و با آنها كتاب (آسماني) و ميزان (شناسايي حق و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند،و آهن را نازل كرديم كه در آن قوت شديدي است، منافعي براي مردم، تا خداوند بداند چه كسي او و رسولانش را ياري ميكنند بيآنكه او را ببينند، خداوند قوي و شكست ناپذير است.
بنابراين، تكيه بر خدا و كمك جستن از رسول خدا، پيشوايان معصوم ـ عليهمالسلام ـ و مؤمنان، مانند دانهاي در زمين داراي استعداد روح انسان است كه با رزق و روزي حلال بارور ميشود، و چنين نهالي نياز به مراقبت و راهنمايي توسط مربيان شايستهاي دارد تا شرايط و محيط را براي رشد عزت و افتخار و سربلندي آن فراهم كنند.
حضرت امام حسين ـ عليهالسّلام ـ كه در جهان مظهر و الگوي عزت و شرافت است از عامل راهنما و مربيان شايسته برخوردار بود و از مربياني همچون پيامبر اكرم، حضرت علي، حضرت فاطمه و امام حسن ـ عليهمالسلام ـ بهره جست و همواره وصيت پدر بزرگوار خويش را در گوش داشت كه ميفرمايد: نفست را از هر زبوني و پستي دور بدار هرچند تو را به نعمتهاي بيشمار رساند؛ زيرا هرگز برابر آنچه از نفس خويش صرف ميكني، عوض نخواهي يافت و بندة ديگري مباش، كه خداوند تو را آزاد گردانيده است.[26]
حضرت امام حسين ـ عليهالسّلام ـ ميفرمايد: موت في عزّ خير من حياة في ذل مرگ با عزت و شرف از زندگي همراه با ذلت و خواري بهتر است[27] هم چنين آن حضرت فرمود: هيهات منا الذله[28] ذلت و خواري به مراتب از ما اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ به دور است. و اين فرياد پر خروش از حنجرهاي بر ميآيد كه در تمام عمر خود با قلبي سرشار از ايمان به خدا و كارنامهاي درخشان، مرتبط با رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و مؤمنان بوده و همواره از رزق حلال ارتزاق نموده و در محيطي سالم با مربيان شايستهاي عزت را به تمام معنا تفسير كرد و مظهر شرف و جوانمردي قرار گرفت و فرمود: انسانهايي كه در فضاي جوانمردي تنفس كردهاند و جانهاي شريف، مذبح و قتلگاه بزرگواران را بر اطاعت دونان ترجيح ميدهند.[29]
قرآن كريم دربارة چنين افرادي كه نَفْسي باشرف و عزت دارند ميفرمايد: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»؛[30] تو اي روح آرام يافته! به سوي پروردگارت بازگرد در حالي هم تو از او خشنودي و هم او از تو خشنود است و در سلك بندگانم داخل شو و در بهشتم وارد شو، و امام حسين ـ عليهالسّلام ـ مصداق روشن «نفس مطمئنه» است كه خداوند او را عزيز دانسته و به سوي خويش دعوت فرموده است، بنابراين، هر فرد يا اجتماع و حكومتي، اگر بخواهد در دنيا و آخرت عزيز و عزتمند زندگي كند بايد به عوامل مذكور تمسك و عمل كند، در غير اين صورت به عوامل ذلت و خواري تن داده و عوامل ديگري كه در تقابل با عوامل مذكور باشند در واقع همان عوامل ذلت و خواري به شمار ميآيند.[31]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شهيد مطهري، مرتضي، انسان كامل، (قم، انتشارات صدرا)، ص 242.
2. شهيد مطهري، مرتضي. فلسفه اخلاق، (قم، انتشارات صدرا)، ص 190.
3. علامه طباطبايي، محمد حسين، الميزان في التفسير القرآن، همان، ج 3، ص 3ـ10، ج 5، ص 120ـ121؛ ج 10، ص 40؛ ج 17، ص 19ـ20، ج 18، ص 99ـ110 و... .
4. علي اكبر هاشمي رفسنجاني، با همكاري مركز فرهنگ و معارف قرآن، برنامه رايانهاي تبيان 4، موضوع عزت، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، تهران، مكتبة المرتضوية، ص 344ـ345.
[2] . تميمي آمري، عبدالواحد بن محمد، غررالحكم، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، ص 231.
[3] . فاطر/ 10.
[4] . فاطر/ 10، ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلامية، ج 18، ص 187ـ198.
[5] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، ج 75، ص 10.
[6] . زمر./ 1.
[7] . زخرف/ 43ـ44.
[8] . قلم/ 4.
[9] . نساء/ 59.
[10] . ر.ك: نمونه، همان، ج 3، ص 434.
[11] . حر عاملي، وسائل الشيعه، قم، مؤسسه آلالبيت ـ عليهمالسلام ـ ، ج 16، ص 158.
[12] . احسائي، ابن ابي جمهور، غوالي اللاّلي، قم، سيدالشهدا، ج 1، ص 67.
[13] . منافقون/ 8.
[14] . نساء/ 141.
[15] . نساء/ 139.
[16] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، همان، ج 4، ص 173.
[17] . شعيري، تاجالدين، جامع الاخبار، قم، انتشارات رضي، ص 139.
[18] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، همان، ج 45، ص 7.
[19] . فاطر/ 3.
[20] . منافقون/ 8.
[21] . ابن ابي الحديد، عبدالحميد، شرح نهجالبلاغه، قم، كتابخانه آيتالله مرعشي نجفي، ج 20، ص 317.
[22] . ر.ك: مطهري، مرتضي، تعليم و تربيت در اسلام، قم، انتشارات صدرا، ص 211ـ224.
[23] . ص/ 72.
[24] . بقره/ 30.
[25] . حديد/ 25.
[26] . ر. ك: تفسير نمونه، همان، ج 23، ص 370 ـ 377.
[27] . ابن ابي الحديد، عبدالحميد، شرح نهجالبلاغه، قم، كتابخانه آيتالله مرعشي نجفي، ج 16، ص 93.
[28] . ابن شهر آشوب، محمد، المناقب، قم، انتشارات علامه، ج 4،ص 68.
[29] . سيد بن طاووس، لهوف، تهران، انتشارات جهان، ص 97.
[30] . فجر/ 27ـ30.
[31] . ر.ك: طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 20، ص 413ـ416؛ مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، همان، ج 26، ص 438.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در بسياري از كتب تفسير و حديث و تاريخ، امام حسين(ع) از جمله مصاديق بارز آية تطهير،[1] مباهله،[2] مودت[3]، اطعام[4]و كلمات[5] و آيات پاياني سورة فجر دانسته شده، و روايات معتبري در اين باره نقل كردهاند. دربارة آيات پاياني سورة فجر رواياتي نقل شده است كه اثبات كنندة اين معناست كه اين آيات دربارة حضرت سيدالشهداء امام حسين(ع) است در تفسير «البرهان» چنين آمده است:
امام صادق(ع) فرمود: اقرؤا سورة الفجر في فرائضكم و نوافلكم فانها سورة الحسين بن علي، سورة فجر را در نمازهاي واجب و نيز نماز مستحب خود بخوانيد؛ چرا كه اين سوره، سورة حسين بن علي است.
پس از اين كلام امام صادق و تحريض و تشويق مخاطبين به خواندن سورة فجر در نمازهايشان با اين كلام زيبا و دلنشين و همراه با دعاي «وارغبوا فيها رحمكم الله»؛ از سرشوق و رغبت به اين امر اقدام نماييد. خداوند شما را مورد رحمت و لطف قرار دهد، يكي از اشخاص حاضر در مجلس سؤالي مينمايد ـ كه چه بسا سؤال بسياري از ماها نيز باشد؛ سؤال ميكند: چگونه اين سوره، سورة اختصاصي حسين بن علي شد؟
امام صادق(ع) فرمود: شما مگر اين بخش از آيه و كلام خداوند را نشنيدهايد كه ميفرمايد: «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضية مرضية فادخلي في عبادي وادخلي جنتي» انما يعني الحسين بن علي ـ عليهما السّلام ـ فهو ذو النفس المطمئنه الراضية المرضية و اصحابه من آل محمد ـ صلوات الله عليهم ـ الرضوان عن الله يوم القيامه و هو راض عنهم، و هذه السورة في الحسين بن علي و شيعته و شيعة آل محمد خاصة، امام صادق(ع) در تفسير آيه ميفرمايد: اين آيه دربارة حسين بن علي ـ عليهما السّلام ـ است؛ چرا كه آن بزرگوار صاحب نفس مطمئنه بود و از خدا راضي بود و خدا نيز از او راضي بود، و ياران آن بزرگوار از خاندان محمد(ص) از خداوند راضي بودند و خداوند نيز از آنها راضي بود، و اين سوره فقط دربارة حسين بن علي و شيعيان او و شيعيان آل محمد(ص) ميباشد.
و در پايان روايت، امام صادق(ع) ميفرمايند: من ادمن قراءة الفجر كان مع الحسين في درجته في الجنة، ان الله عزيز حكيم، هر كس در خواندن سورة فجر مداومت داشته باشد، با امام حسين در درجهاش در بهشت خواهد بود، به درستي كه خداوند بر هر چيز توانا و به هر امري دانا است.[6]
در روايت ديگري كه از ابوبصير از امام صادق(ع) نقل شده است، امام صادق(ع) ميفرمايد: يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضية مرضية» الآيه يعني الحسين ابن علي ـ عليهما السّلام ـ[7] مراد از «نفس المطمئنه» كه از خداوند راضي و خداوند نيز از او راضي است، حسين بن علي(ع) است در اين آيات، كلمة «نفس المطمئنه» نقش كليدي و محوري دارد به طوري كه فهم معناي آيه تا حدود زيادي به روشن شدن معناي اين واژه بستگي دارد، و چه بسا وجود اين كلمه در اين آيه موجب تفسير و بيان شأن نزول آيه، دربارة حسين بن علي(ع) گرديده است، و آن حضرت مصداق اتم و اكمل آن به حساب آمده است.
سؤالي كه در اينجا ميتواند مطرح شود اين است كه چه امري باعث اين تقريب و تقارن گرديده است؟ و چرا حسين بن علي(ع) از ميان معصومين ـ عليهم السّلام ـ به عنوان مصداق اين آيه معرفي گرديده است؟
در پاسخ بايد گفت: با توجّه به آنچه كه در تاريخ عاشورا به فراواني نقل گرديده است كه از يك سو براي حادثة عظيم عاشورا، هيچ واقعه و حادثهاي به عنوان نظير و مانند و شبيه سراغ نداريم، و مصيبت بزرگي كه در اين رويداد عظيم تاريخي بر خاندان عصمت و طهارت ـ عليهم السلام ـ وارد گرديد، در تاريخ نمونة ديگري ندارد، و از ديگر سو، قرباني بزرگ اين حادثه حضرت سيدالشهداء ـ عليهم السلام ـ بود كه در سهمگينترين حالات و لحظات و شكنندهترين ماجراهاي اين حادثه، در نهايت اطمينان و آرامش نفس بود، به طوري كه در روايت راويان شاهد حادثه آمده است كه هر چه اين حادثه به پايان خود كه شهادت حضرت سيدالشهداء(ع) بود نزديكتر ميشد، چهرة دلرباي امام، زيباتر و برافروختهتر ميشد، و براي لقاي پروردگار آمادهتر.
از اتفاقات سهمگين و تزلزل آفرين آن حادثه در چهرة امام، ذرهاي سستي و ضعف و يا بيصبري و جزع و شكوه ديده نشد و در عوض در اين ماجرا از ابتدا تا انتها ميزان تسليم و صبر آن حضرت كه ناشي از اطمينان و آرامش نفس بود، افزودهتر ميشد. و اين جمله آخر آن حضرت در لحظات پاياني عمر شريفش شنيدني و زيباست: صبراً علي قضائك يا ربّ لا اله سواك يا غياث المستغيثين، مالي ربّ سواك و لا معبود غيرك، صبراًعلي حكمك، بر قضاي تو شكيبا هستم! پروردگارا! معبودي جز تو نيست، اي پناه بيپناهان! من غير از تو پروردگار و معبودي ندارم، برخواست و ارادة تو شكيبا هستم.[8]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
ـ تفسير قمي تأليف علي بن ابراهيم قمي، ج2، ص 422.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . احزاب/ 33.
[2] . آل عمران/ 61.
[3] . شوري/ 23.
[4] . انسان/ 8.
[5] . بقره/ 37.
[6] . بحراني، سيد هاشم، البرهان في تفسير القرآن، قم، مؤسسة مطبوعاتي اسماعيليان، بيتا، ج 4، ص 461؛ و بحارالانوار، ج 24، ص 93 و ج 44، ص 218.
[7] . حويزي، تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 577؛ و بحراني، سيد هاشم، البرهان في تفسير القرآن، ج 4، ص 460؛ و بحارالانوار، ج 24، ص 350؛ و تفسير القمي، علي بن ابراهيم قمي، قم، دارالكتاب، چاپ سوم، 1414 ق، ج 2، ص 422.
[8] . موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص 510.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابتدا به توضيحي دربارهي جريان مباهله و سپس مصاديق برخي واژهها كه در پاسخ، ما را ياري ميكنند، ميپردازيم.
«مباهله» به معناي نفرين كردن دو نفر بر همديگر است، به اين ترتيب كه وقتي استدلالات منطقي سودي نبخشيد، افرادي كه با هم دربارهي يك مسألهي مهم ديني گفتگو دارند، در يكجا جمع ميشوند و به درگاه خدا تضرع ميكنند و از او ميخواهند كه دروغگو را رسوا سازد و مجازات كند.[1]
در روايات اسلامي كه مفسران و محدثان نقل كردهاند آمده است: هنگامي كه آيه مباهله نازل شد، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به مسيحيان نجران پيشنهاد مباهله داد، بزرگان مسيحي از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ يك روز مهلت خواستند تا در اين باره به شور بنشينند، اسقف به آنها گفت: نگاه كنيد! اگر فردا محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ با فرزند و خانوادهاش براي مباهله آمد، از مباهله با او بپرهيزيد، و اگر اصحاب و يارانش را همراه آورد، با او مباهله كنيد كه او پايه و اساسي ندارد!
فرداي آن روز، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمد در حالي كه دست علي ـ عليه السّلام ـ را گرفته و حسن و حسين عليهما السلام پيش روي او حركت ميكردند و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ پشت سر او بود، مسيحيان در حالي که پيشاپيش آنها اسقف اعظم آنان بود، نيز بيرون آمدند، هنگامي كه اسقف پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را با همراهانش مشاهده كرد، پرسيد: اينها كيانند؟ گفتند: اين يكي پسر عمو و داماد و اين دو دخترزادههاي او، و اين بانو دختر اوست كه از همه نزد او گراميتر است، اسقف نگاهي كرد و گفت: من مردي را ميبينم كه مصمم و با جرأت در مباهله است، و ميترسم او راستگو باشد، و اگر راستگو باشد، بلاي عظيمي بر ما وارد خواهد شد. سپس گفت: اي ابا القاسم! ما با تو مباهله نخواهيم كرد، بيا با هم صلح كنيم، و در بعضي روايات آمده است كه اسقف اعظم گفت: من چهرههايي را مينگرم كه اگر از خدا بخواهند كوه را از جا بركند چنين خواهد شد، پس مباهله نكنيد كه هلاك خواهيد شد![2]
در صحيح مسلم چنين آمده است: معاويه از سعد بن ابي وقاص سؤال كرد: چرا تو لعن و سبّ علي بن ابي طالب نميكني؟ سعد در جواب گفت: به خاطر سه امر: حديث منزلت در جنگ تبوك، داستان پرچم در جنگ خيبر و داستان مباهله، وقتي كه آية «قل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم» نازل شد، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ علي، فاطمه، حسن و حسين ـ عليهم السلام ـ را فراخواند و گفت: بار خدايا! اينها اهل منند (اهل بيت من هستند).[3]
قاضي نور الله شوشتري در جلد سوم از كتاب ارزشمند «احقاق الحق» صفحهي 46 ميگويد: مفسران در اين مسأله اتفاق نظر دارند كه «ابنائنا» در آيهي فوق، اشاره به حسن و حسين ـ عليهما السلام ـ و «نسائنا» اشاره به فاطمه ـ سلام الله عليها ـ و «انفسنا» اشاره به علي ـ عليه السّلام ـ است.
سپس در حدود شصت نفر از بزرگان اهل سنت را نقل ميكند كه آن ها تصريح كردهاند كه آيهي مباهله دربارهي اهل بيت نازل شده است، و نام آنها و مشخصات كتب آنها را از صفحهي 46 تا 76 مشروحاً آورده است.
شخصيتهايي چون مسلم بن حجاج، احمد بن حنبل، طبري، حاكم نيشابوري، فخر رازي، ابن اثير، آلوسي و ابن حجر عسقلاني از جملهي اين افراد هستند.[4]
در اينجا به پاسخ پرسشي ميپردازيم كه امكان دارد به ذهن خوانندهي گرامي خطور كند و آن اينكه؛ ما چگونه ميتوانيم بپذيريم كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ، پسر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ خوانده شود، در حالي كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ فرزند پسر پيامبر نبوده است بلكه پسر دختر آن حضرت بوده است، و در عرب، به فرزند پسر، پسر گرفته نميشود؟
در پاسخ به اين پرسش بايد گفت: اولاً جواب محكم و صريح به اين سئوال را قرآن در همين آيه فرموده است؛ چرا كه در اين آيه كلمهي «ابناء» آمده است و بنا به نقل بسياري از دانشمندان در تفسير اين آيه، پيامبر از فرزندان، كسي جز امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ را با خود براي مباهله با مسيحيان نجران نبرده است، و از اينجا روشن ميشود كه مراد از «ابناء» امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ است.
و گذشته از آن، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بارها خطاب به اين دو بزرگوار و يا دربارهي آن دو امام، ميفرمودند: «ابناي» فرزندان من.
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با اين فرمايش خويش خط بطلاني بر تفكر باطلي كشيدند كه تنها فرزندان پسر را فرزند خود ميدانستند و ميگفتند:
بنونا بنو ابنائنا و بناتنا
بنوهن ابناء الرجال الْاَباعِدِ
يعني فرزندان ما تنها پسرزادههاي ما هستند، اما دخترزادههاي ما فرزندان مردم بيگانه محسوب ميشوند نه فرزندان ما.
اين طرز تفكر مولود همان نسبت غلط جاهلي بود كه دختران و زنان را عضو اصلي جامعه انساني نميدانستند و آنها را در حكم ظروفي براي نگاهداري پسران ميپنداشتند چنانكه شاعر آنها ميگويد:
و انما امهات الناس اوعية
مستودعات و للانساب آباء
مادران مردم حكم ظروفي براي پرورش آنها را دارند و براي نسب تنها پدران شناخته ميشوند!
ولي اسلام اين طرز تفكر را به شدت درهم كوبيد و احكام فرزند را بر فرزندان پسري و دختري يك سان جاري ساخت.
در قرآن در سورهي انعام آيهي هشتاد و پنج دربارهي فرزندان ابراهيم ميخوانيم:
«و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسي و هارون كذلك نجزي المحسنين و زكريا و يحيي و عيسي و الياس كل من الصالحين». در اين آيه حضرت مسيح از فرزندان ابراهيم شمرده شده است در حالي كه حضرت مسيح فرزند دختري حضرت ابراهيم بود.[5]
مطلب ديگر اين است كه در آيهي مورد نظر كلمهي «ابناءنا» آمده است كه معناي جمع دارد ولي مصداق آن تثنيه است. در توضيح اين مطلب كه با توجه به جمع بودن «ابناءنا» چرا دو نفر انتخاب شدند؟
در پاسخ بايد گفت: در صورت نداشتن فرزند پسري غير از امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ همراه نمودن اين دو امام روشن است؛ چرا كه غير از آنها را نداشته است، و در صورت بودن فرزند پسري غير از حسنين ـ عليهما السلام ـ براي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كار آن حضرت به اهميت موضوع و جايگاه آن دو بزرگوار نزد خدا و رسولش باز ميگردد، و از آنجا كه اين دو تن از فرزندانش جايگاه و شأن ويژهاي و داراي امتيازات منحصر به فردي بودهاند، پيامبر در حادثهاي چون مباهله از ميان فرزندان فقط به همراه نمودن اين دو تن اقدام نموده است، هر انسان منصف و دانايي كه در اين حادثه به ديدهي تحقيق و واقع نگرانهاي نظر كند به درست بودن كار رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ اعتراف مينمايد و متوجه ميشود كه چرا رسول خدا ــ صلّي الله عليه و آله ـ در ماجرايي به اين اهميت از ميان افراد خاندانش، اين چند تن را به همراه ميبرد كه به نقل فخر رازي در تفسير، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اين ماجرا، به جز امام حسن و امام حسين و فاطمه زهرا و اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب ـ عليهم السلام ـ ، فرد ديگري را به همراه نبرد، و همو در پايان اين نقل اضافه ميكند: اين روايت در بين اهل تفسير و حديث به عنوان روايتي كه بر صحتش اتفاق نظر هست، معروف است.[6]
اما پيرامون اين موضوع كه چرا بر اساس عمل رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كلمهي «ابناءنا» كه به صورت جمع آمده است، مصداق آن دو نفر است؟
اطلاق صيغهي جمع بر مفرد يا بر تثنيه تازگي ندارد و در قرآن و غير قرآن از ادبيات عرب و حتي غير عرب اين معنا بسيار است.[7]
از جمله مواردي كه ميتوان لفظ را به صورت جمع آورد درحالي كه مصداق آن تثنيه است، اين است كه هنگام صدور فرمان كلي و امري كه به منزلهي قرارداد و يا پيمان است بايد از الفاظ كلي و صيغهي جمع استفاده كرد گر چه ممكن است مصاديق آن مفرد يا تثينه باشد، از اين رو پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ هنگامي كه با نصارا قرارداد و پيمان مباهله بست و بين آن حضرت و مسيحيان نجران توافق شد كه در وقت مشخص و در مكان معيني به مباهله بپردازند.
آن حضرت موظف بود همهي فرزندان و زنان خاص خاندانش و تمام كساني را كه به منزلهي جان او بودند همراه خود به مباهله ببرد، ولي اينها مصداقي جز دو فرزند و يك زن و يك مرد نداشت.[8]
اضافه بر اين، در آيات قرآن موارد متعدد داريم كه عبارت به صورت صيغهي جمع آمده، اما مصداق آن جهتي از جهات منحصر به يك فرد بوده است، به عنوان مثال آيهي 173 سورهي آل عمران كه كلمهي «الناس» آمده و به معناي مردم است، و طبق تصريح جمعي از مفسران، نُعيم بن مسعود، منظور است كه از ابوسفيان اموالي گرفته بود تا مسلمانان را از قدرت مشركان بترساند.
و يا آيهي 181 همان سوره كلمهي «الذين» آمده است و معناي جمع دارد ولي طبق تصريح جمعي از مفسران «حيّ بن اخطب» يا «فتحاص» منظور آيه هستند.[9]
در تفسير الميزان به آياتي اشاره شده است كه لفظ آنها جمع است ولي مصداق آن مفرد است، آيهي 2 سورهي مجادله، آيهي 3 سورهي مجادله، آيهي 219 سورهي بقره.[10]
و بر اساس نقل صاحب تفسير الميزان، آيات بسياري در قرآن هست كه به لفظ جمع آمده ولي مصداق آن بر اساس شأن نزول مفرد است.[11]
پس بر اساس آنچه گفته شد، جمع بودن لفظ «ابناءنا» هيچ گونه اشكال و مانعي براي تفسير آيه و مراد بودن حسنين ـ عليهما السلام ـ نخواهد بود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الميزان، ج3، ص 231 و 258.
2. تفسير نمونه، ج2، ص 586 و 587.
3. تفسير کبير، ج4، ص 90.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير پيام قرآن، ج 9، ص 242.
[2] . طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، ج 1 و2، ص 452، با اندكي تلخيص و طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، ج 3، ص 231.
[3] . مسلم، صحيح، ج 4، ص 1871.
[4] . مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، ج 2، ص 441 و 442.
[5] . مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، ج 2، ص 445 و 446.
[6] . فخر رازي، تفسير كبير، ج 4، ص 90.
[7] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج 2، ص 586.
[8] . با استفاده از تفسير نمونه و تفسير كبير فخر رازي.
[9] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج 2، ص 587.
[10] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، ج 3، ص 258.
[11] . همان، ص 259.
|
|
|
|
1 2 3 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|