 |
درباره وبلاگ |
|
|
محمد رضا زينلي
با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت تمامي بازديدكنندگان گرامي
اين پايگاه به جهت بالا بردن بينش شما نسبت به چهاده معصوم سلام الله ايجاد شده است و اميدواريم كه بتوانيم مطالب خوبي به شما ارائه دهيم
با تشكر
خادم پايگاه:محمد رضا زينلي
|
| |
 |
منوي اصلي |
|
 |
لينکهاي سريع |
 |
موضوعات |
|
| |
 |
پيوندها |
|
|
|
 |
لوگو ها |
|
|
|
 |
ترجمه مطالب پايگاه
|
|
|
|
 |
نظرسنجي |
|
|
|
|
 |
فرستادن حضرت رضا وجه مخارج براي زائر خود به توسط متولي باشي سيد موسي خان |
|
|
براي حقير نقل نمود حجة الاسلام آقاي حاج ميرزا [1] حبيب الله ملکي دام ظله از حاج سيد حسين حکاک آن چه حاصش اين است که در زماني که حاج ميرزا موسي خان، متولي آستان قدس رضوي بود يک نفر از علماء نجف به زيارت حضرت رضا عليهالسلام مشرف شده بود. چندي که گذشت هزينه و مخارجش تمام شد و از اين جهت پريشان بود که در غربت چه کند، لذا در حرم مطهر اظهار حاجت به خود امام هشتم عليهالسلام نمود که اي آقا مرحمتي بفرما و مرا از اين پريشاني نجات بخشا و هر گاه مرا از اين بليه خلاص نفرمائي [ صفحه 94] ميروم نجف و خدمت جدت اميرالمؤمينين (ع) از حضرتت شکايت مينمايم خودش گفته است تا من چنين عرض کردم ديدم در آن جا کسي است که نشناختم او کيست به من فرمود غم مخور که خدا وسيله ساز است اين را گفت و گذشت و من از حرم بيرون آمدم لکن در امر خود متفکر بودم که چه خواهد شد. روز ديگر وقتي در منزل بودم ناگاه يک نفر نزد من آمد و خود را معرفي کرد که من يکي از دربانان آستان قدس و از جانب آقاي متولي باشي خدمت شما رسيدهام. پس مبلغ پول قابلي به من داد و گفت اين وجه را آقاي توليت براي شما فرستاده بعد از آن معلوم شد که حاج ميرزا موسي خان خود نائب التوليه حضرت رضا (ع) را در خواب ديده و آن بزرگوار به او چنين دستور داده که فلان کس در فلان جاست و تو فلان مبلغ براي او بفرست و به او بگو که شکايت از من خدمت جدم حضرت اميرالمؤمنين (ع) نکند پسر من ولي عصر که به او گفت: غم مخور که خدا وسيله ساز است؛ پس از اين پيغام فهميده شد که آن بزرگواري که دلداري داده و فرموده غم مخور خدا وسيلهساز است. وجود مقدس حضرت بقية الله امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف بوده حقير گويد: بلي آن حضرت پيوسته متوجه احوال دوستان خود بوده و هست و ما نيز بايستي هميشه روز و شب متوجه به آن حضرت باشيم و ظهورش را از درگاه حضرت باري طلب کنيم. و در اين مقام خوش داشتم اين غزل را که يکي از دوستان حقير به ياد آن حضرت گفته است بنويسم تا يادي از آن دوست شده باشد و او آقاي سيد حسن يزدي معروف به مدرس است که پس از اين که عمري در ارض اقدس به سر برد به جهتي به وطن اصلي خود يزد رفت و در آن جا در هفتم شوال 1368 وفات نمود رحمه الله بالجمله گويد، [ صفحه 95] تا آتش عشقت بدل افروخته دارم جز مهر تو هر چيز بود سوخته دارم هر حسن که بر قامت خوبان ببريدند بر قامت رعناي تو من دوخته دارم علمي که خدا راست در آفاق و در انفس از آيت روي تو من اندوخته دارم آن نفس که امارهي سوء است چو ماري در سايهي عشق تو سرش کوفته دارم جان بر لب و سر بر کف و چشمم به رهت باد بازآ که نثار رهت اندوخته دارم منت به سرم پاي به چشمم بنه از لطف با نوک مژه خا رهت روفته دارم از حسرت موي تو و روي تو شب و روز مات و متحير دل آشوفته دارم و نيز از آن مرحوم است اي نگار همه جائي نتوان گفت کجائي نه تو را جاي به جائي و نه خالي ز تو جائي دلبران رخ بنمايند و دل خلق ربايند زخ ننموده تو دين و دل مردم به ربائي ممکنات از اثر فيض تو باقي ورنه همگي فاني محضند نه شاني نه بقائي شد نگه دار جهان جذبهي عشقت به حقيقت که جهان کاه بود عشق تو چون کاه ربائي پرده بردار ز رخ تا که در آئينهي رويت خلق بينند سراسر همه آئين خدائي سوختم ز آتش هجر تو و جانم به لب آمد چه شور کر ز ترحم سر بالين من آئي بدان که حاج ميرزا موسي خان مذکور نجل ميرزا عيسي قائم مقام بزرگ و برادر ميرزا ابوالقاسم وزير است و نسبش به سيد حسين پسر علي اصغر بن امام زينالعابدين عليهالسلام و از عطاهاي خدا به اين خانواده بودن خاتم مبارک حضرت زينالعابدين عليهالسلام است در ميان اين سلسله جليله چنان که در ناسخ التواريخ در مقدمه حالات حضرت سجاد عليهالسلام ذکر شده اما خود آن جناب با مناصب عاليهاي که داشت دست برداشت و توليت آستان عرش نشان امام هشتم عليهالسلام را اختيار کرد و پناهنده شد به قبهي رضويه و مدت پانزده سال اهتمام نمود. در آبادي و مرمت و احياء صدقات جاريه از جمله برقرار نمودن مطبخ خانهي زواري و مکتب خانهي اطفال سادات رد صحن مقدس و اعطاء زاد و راحله به فقراء زائراني که [ صفحه 96] از عتبات عاليات و حله و بحرين تشرف حاصل مينمايند و چون در شب 18 ع 1262 - 2 وفات نمود اين بيت سال وفاتش را معين ميکند. سرخوش از پير خرد سال وفاتش جست گفت شافع موسي به محشر زادهي موسي بود و در حرم مطهر در پشت سر مبارک امام عليهالسلام دفن گرديد و سنگ بزرگي بر ديوار سر قبرش با اشعاري و تاريخ وفاتش نقش و نصب بود، تا اين زمان ما، لکن در سال 1384 چون حرم مطهر وسعت داده شد آن علامت و علائم قبور ديگر از بين رفت. اما والد ميرزا موسي خان وزير فتح علي شاه ميرزا عيسي ابنمحمد حسن فراهاني بوده معروف به ميرزا بزرگ و قائم مقام و سيد الوزراء و او را تأليفاتي است. از جمله کتابي در اثبات نبوت خاصه و رسالهي فارسيه در جهاد و وفاتش در 1237 يا 38 در تبريز و قبرش جنب امام زاده حمزة بن موسي الکاظم زيارتگاه است و اما برادرش ميرزا ابوالقاسم معروف به قائم مقام دوم و متخلص به ثنائي فاضلي مؤدب و اديبي مجرب و وزير محمد شاه غازي بوده که کره و عقدههاي بزرگ و سخت را به سر انگشت تدبير ميگشود. لکن چون خاطر شاه از او رنجيده شد امر به حبسش نمود و پس از چند روز خفه يا کشته شد در شب سلح صفر 1251 در کتاب طرائق اشعاري از وي ذکر نموده از جمله اين است: دلي ديوانه دارم و اندران دردي نهان دارم که گر پنهان کنم يا آشکارا بيم جان دارم مرا تبريز تب ريز است و لب از شکوه لبريز است چه آذرها به جان از ملک آذربايجان دارم قبرش در شاهزاده عبدالعظيم جنب قبر شيخ ابوالفتوح رازي صاحب تفسير است. [ صفحه 97] و او را برادر ديگري بوده به نام ميرزا معصوم معروف به محيط که در علوم عربيت ماهر و آثار فضل و دانش از کلماتش ظاره و در جواني در سنه 1235 وفات نموده.
>تذنيب
| |
|
|
 |
آداب زيارت و حکايات |
|
|
در بيان بعض از آداب زيارت و ذکر بعض اعمالي که سزاوار است در حرم مطهر به جا آورده شود بدان که مشاهده مشرفه معصومين (ع) داراي شرافت و عظمت زيادي است و چون کسي بخواهد به زيارتشان مشرف شود بايد رعايت آداب تشرف را بنمايد، نه اين که به هر ترتيب و به هر کيفيت که بشود و مائل است به زيارت برود و مشرف شود. بلکه چنان که براي تشرف به بيت الله الحرام آداب و رسومي است که در جاي خود ذکر شده براي تشرف به زيارت هر يک از معصومين نيز آدابي است که مراعات آنها شايسته است. اولا شخص زائر سزاوار اين است روح خود را از قيود مادي و علائق نفساني آزاد کند و قلب خود را از صفات مذمومه و اخلاق ناپسنديده پاکيزه سازد و زينت دهد خود را به اوصاف حسنه و اخلاق حميده و اگر از راه دور عازم زيارت است چون از محل خود حرکت ميکند تا ورود به محل زيارت اموري را مراعات نمايد از آن جمله مخارج و توشهي حلال با خود بردارد، با همسفرانش به خوبي رفتار کند و از [ صفحه 196] ايشان دلجوئي کند اگر کسي از راه مانده است به او کمک کند، اگر به چيزي احتياج دارد فراهم کند و کمک نمايد اگر حاجتي دارد برآورد. اگر مورد تقيه باشد تقيه کند که قوام دين به او است، و ديگر آن که متوجه خود باشد که به اوامر الهي رفتار کند، و از نواهي اجتناب نمايد و به ذکر خدا اشتغال داشته باشد. هر چند اين امور که ذکر شد در همه حال براي همهي مسلمانان لازم است لکن بالخصوص براي شخصي که زيارت ميکند حجت پروردگار را و چون خدا توفيقش داد و به محل زيارت رسيد براي تشرف و توقف در آن مکان شريف آدابي است و آنها بر دو قسم است، آداب ظاهريه و آداب معنويه. اما آداب ظاهريه پس آنها بسيار است. غسل است و وضو و جامهي پاک و سفيد و نو پوشيدن و خوشبو نمودن خود و پا برهنه و گامها را کوتاه برداشتن و اذن دخول خواستن و ايستادن اگر عذري نداشته باشد از ضعف و پيري و غير ذلک و سر به زير انداختن و توجه نکردن به اطراف و تکبير گفتن و خواندن زيارتي که از خود اهل بيت رسيده و خواندن نماز زيارت و غير ذلک. محدث نوري عليه الرحمه در تحية الزائر 43 امر ذکر نموده و محدث قمي رضوان الله عليه در مفاتيح الجنان (28 امر) ذکر فرموده، زائرين به آن دو کتاب رجوع نمايند و عمل کنند. و اما آداب معنويه که مراعات آن بسيار مهم است اين است که زائر هر قدر بزرگ باشد و هر اندازه شخصيت و عنوان داشته باشد بايستي خود را بسيار کوچک ببيند و تامل کند که کجا آمده است و برابر چه بزرگي ايستاده است جائي است که سلاطين با اقتدار عالم بايد افتخار نمايند به جاروبکشي دربار ملک پاسبانش و خدمتگذاري آستان مقدسش اينجا جائي است که شاه عباس اول با آن عظمت و شوکتي که داشت از اصفهان پاي پياده مشرف شد و آن مصافت بعيده را در بيست و هشت روز پيمود چنان که ما در ص 25 اين کتاب ذکر کرديم، و نيز فکر کند که اين جا جائي است که ملائکه علي الاتصال رفت و آمد دارند فوجي نازل ميشوند [ صفحه 197] و جمعي بالا ميروند. و لذا مرحوم شيخ بهائي وقتي که ديد شاه عباس در حرم مطهر خدمت ميکند و مقراض به دست گرفته و سر شمعهاي حرم مبارک را ميگيرد که خوب روشنائي بدهد بالبديهه اين رباعي را براي شاه خواند. پيوسته بود ملائک عليين پروانهي شمع روضهي خلد آئين مقراض به احتياط زن اي خادم ترسم ببري شهپر جبريل امين و حقير عرض کردهام: همواره فرشتگان ز افلاک برين آيند به دربار رضا خسرو دين خواهند چو پروانهي شمعش سوزند تا آن که شوند بر درش خاک نشين و نيز عرض ميکنم: هر صبح و مسا به زلف خود حورالعين رو بند غبار روضهي خسرو دين گردش چو رسد به عرش از روي شرف چون سرمه کشد به چشم جبريل امين بدان که ناصرالدين شاه دو مرتبه به عتبه بوسي امام هشتم عليهالسلام مشرف گرديد با کمال خضوع اول 14 صفر 1284 دوم 11 شوال 1300 مدتي توقف نموده و مبلغي به اهل استحقاق بذل و انعام کرده و جمعي را در جمعيت دعاگويان به وظيفه و مستمري وارد ساخته و نقل شده است که در سفر اول يا دومش چون به کفشکن روضهي منورهي رضويه رسيد بالبداهة اين رباعي را انشاء کرد. در طوس تجلي خدا ميبينم آثار جلال کبريا ميبينم در کفشکن حريم پور موسي موساي کليم با عصا ميبينم بالجمله شخص زائر بايد بسيار متوجه باشد که برابر چه سلطان با عظمتي ايستاده است که اين سلطان بر همهي سراسر مملکت خود مطلع است و بر ظواهر و به واطن فرد فرد رعيت خود باخبر است و الساعه هم زائر خود را ميبيند و سخن او را ميشنود و از همهي گفتار و رفتار او آگاه است اگر دروغ گفته است يا ظلمي به مسلماني نموده يا مال کسي را گرفته يا پامال کرده، يا نماز نخوانده [ صفحه 198] يا نماز به جاي آورده لکن به شرائط و احکامش عمل نکرده و باطل بوده امام مطلع است و همچنين اگر در حال تشرفش مرتکب معصيتي شده و با همان معصيت حضور امام حاضر شده البته حجت خدا اذيت ميشود مثل اين که: لباسي پوشيده که خمس آن را نداده يا به کسي ظلم کرده يا مال کسي را غصب کرده و با اين حال خدمت آن سرور آمده يا زن است خوب خود را نپوشانده است يا مرد است انگشتري طلا به انگشت کرده آمده يا جنب بوده و غسل صحيح نکرده آمده يا صبح مثلا نماز واجبش را نخوانده آمده و... پس مسلم است امام عليهالسلام اشخاصي را که به چنين حال ميبيند، آزرده خاطر و محزون ميشود و حال آن که شخص دوست بايستي چون نزد آقاي خود حضور پيدا ميکند نحوي باشد که آقاي او از او راضي و از ديدنش مسرور گردد نه اندوهناک شود. در نظر دارم يکي از علماء ميفرمود وقتي در حرم مطهر حضرت رضا عليهالسلام مشرف بودم در پهلوي خود جوان زائري مشغول نماز بود. ديدم در انگشتش انگشتري طلا است بعد از نمازش با کمال ملاطفت گفتم مگر نميداني انگشتري طلا در دست کردن براي مرد در شريعت اسلام حرام است. و ديگر آن که با بودن آن در دست نماز صحيح نيست و هر قدر نماز بخواني باطل است، پس تو خوب است انگشتري را بيرون آوري نماز بخواني آن جوان گفت چه کنم که معذورم از بيرون کردن آن از انگشت خود زيرا از هنگام دامادي که اين انگشتر را در دست کردهام بيرون نياوردهام و اکنون مدتي ميشود که محکم شده و از انگشتم بيرون نميشود گفتم در اين مدت مگر جنب نشدهاي گفت چرا گفتم آيا غسل جنابت کردهاي گفت بلي گفتم هرگاه آب به زير انگشتر تو نرسيده باشد غسل تو صحيح نبوده و الساعه جنبي و بودنت در حرم مطهر حرام است و با اين حال وقوف حضور آقا جائز نيست پس خوب است الان بروي نزد زرگر تا اين که انگشتر را از انگشت تو بيرون آورد، آن گاه برو غسل نموده و براي زيارت مشرف شو اين سخنان را که گفتم مثل اين که قول مرا قبول کرد لکن از راه جهل و ناداني گفت يک نماز ديگر ميخوانم [ صفحه 199] و ميروم پس برخواست و مشغول نماز شد. حقير گويد: اي داد از ناداني و جهل به احکام الهي بالجمله کسي که اعتقاد به امام دارد و امام شناس است بايستي به احکام خدا آشنا باشد و به واجبات الهيه عمل کند و از نواهي و معاصي اجتناب نمايد و به وظائف شرعيهي خود رفتار نمايد آن گاه خدمت امام خود مشرف شود و از زيارت آن حضرت بهرهمند گردد. پس بايد زائر به طوري خدمت امامش برود که امام از ديدن او مسرور و خوش وقت گردد نه اين که محزون و غمناک شود و يقين است که حضرت رضا (ع) رو بر ميگرداند از آن زنهائي که لباسهاي نازک رنگ به رنگ پوشيده و خود را خوشبو کرده و با دست و سينه و روي باز ميان آن همه جمعيت مردمان نامحرم به حرم ميآيند بلکه بعضي با دختران نه ساله و ده سالهي سر برهنه به حرم ميآيند و از امام هشتم شرم و حيا نميکنند و آن حجت خدا را اذيت و آزار ميرسانند و ما را در اين خصوص حکاياتي است.
>حکايت مرد زائري که زوجهاش اصرار کرد به رفتن به وطن >قضيه خوابي که زنبورها امام را اذيت ميکردند و خواب زني که گفتند ضريح را نبوسيدي حال بيا قبر شريف را ببوس >حکايت خوابي که فرمودند از خرسي پذيرائي کن >مکاشفهي مرحوم حاج شيخ علي اصفهاني >حکايت تاجري از اهل تهران که به عمل خود امام را اذيت نمود >در بيان بعض اعمال مهمه در حرم مطهر رضوي
| |
|
|
 |
حکايت سيد عباس عاملي و گم کردن او راه را و نجات او به مرحمت حضرت رضا |
|
|
در کتاب نجم ثاقب است تأليف محدث نوري نور الله مرقده در باب هفتم حکايت هشتم آن چه حاصلش اين است که سيد محمد نجل سيد عباس جبل عاملي از اعمام سيد [ صفحه 62] صدرالدين [1] عاملي اصفهاني است گفته است. زماني که مشرف شدم به زيارت حضرت رضا عليهالسلام فقير بودم و با فراواني نعمت آنجا بر من سخت ميگذشت تا اين که رفقاي ما صبحي قرار بود حرکت کنند. لکن من به واسطهي اين که يک قرص نان نداشتم که همراه بردارم و با قافله همراه شوم همراه نشدم تا اين که ظهر شد و به حرم مشرف شدم. پس از اداي نماز ظهر و زيارت با خود گفتم اگر من خودم را به قافله نرسانم قافلهي ديگري نيست که با آن قافله بروم. و اگر بمانم زمستان در اين جا تلف ميشوم لاجرم نزديک ضريح مطهر رفتم و درد دل خود را به حضرت رضا عليهالسلام به عرض رسانيدم و با خاطر افسرده از حرم بيرون آمده رو به راه گذاشتم به خيال اين که اگر از گرسنگي مردم که راحت ميشوم و الا خود را به قافله ميرسانم. و چون راه را نميدانستم راه را پرسيدم طرفي را به من نشان دادند. و من روانه شدم و تا غروب راه ميرفتم و به جائي نرسيدم. فهميدم که راه را گم کردهام و آن بياباني بود که به جز حنظل که هندوانهي ابوجهل باشد پيدا نميشد. و من به واسطهي بسياري تشنگي و گرسنگي قريب پانصد حنظل شکستم که [ صفحه 63] شايد يکي شيرين باشد تا بخورم و نبود و من تا هوا روشن بود در اطراف ميگرديدم که بلکه آب و علفي پيدا کنم پيدا نشد. لذا تن به مرگ دادم و گريه ميکردم ناگاه مکان مرتفعي به نظرم آمد و من به آنجا رفتم ديدم چشمهي آبي است بسيار تعجب کردم که چشمهي آب در اين بلندي از کجاست. پس شکر خداي به جاي آوردم و از آن آب آشاميدم و وضو ساخته نماز مغرب و عشا را خواندم. در آن وقت هوا بسيار تاريک شده بود و از اطراف صداي درندگان بلند بود و من صداي بسياري از آنها را مانند شير و گرگ ميشناختم و از دور چشمهاي آنها مانند چراغ مينمود. و مرا وحشت گرفته بود لکن چون سختي بسيار کشيده بودم تن به مرگ داده افتادم و خوابم ربود. چون بيدار شدم ديدم به واسطهي طلوع ماه هوا روشن شده و صداهاي درندگان نميآيد و من در نهايت بيحالي و ضعف بودم ناگاه از دور سواري ديدم ميآيد. با خود گفتم البته اين سوار در اين جا مرا ميکشد زيرا که از من چيزي ميخواهد و چون به بيند چيزي ندارم خشمناک ميشود و مرا هلاک خواهد کرد. پس چون آن سوار رسيد سلام کرد از سلام کردنش دلم آرام شد و جواب عرض کردم. فرمود چه ميکني با حال ضعفي که داشتم اشاره کردم به حال خود. فرمود در کنار تو سه عدد خربزه است چرا نميخوري. چون مأيوس از هندوانه بودم چه رسد به خربزه عرض کردم مرا مسخره ميفرمائي مرا به حال خود بگذار. فرمود؛ به پشت سر خود نگاه کن. چون نظر کردم ديدم بوتهاي است که سه عدد خربزهي بزرگ دارد. [ صفحه 64] پس فرمود به يکي از اين سه سد جوع کن و نصف يکي را صبح بخور و نصفش را با آن ديگر بردار و از اين راه به خط مستقيم برو و فردا نزديک ظهر که شد نصف آن خربزه را بخور. لکن خربزهي ديگر را مخور و نگاهدار که به کار تو خواهد آمد و نزديک غروب به يک سياه خيمهاي ميرسي و ايشان تو را به قافله ميرسانند. اين سخنان را فرمود و از نظرم غائب گرديد. پس من برخواستم و يکي از آن سه خربزه را شکسته و خوردم چنان لطيف و شيرين بود که گويا خربزهاي به آن خوبي نخورده بودم. آن گاه آن دو عدد ديگر را برداشته رو به راه نهادم تا ساعتي از روز برآمد پس يک خربزه را شکستم و نصفش را خوردم تا هنگام ظهر که هوا بسيار گرم بود پس نصف ديگر را خوردم و آن خربزهي ديگر را همراه برداشته رو به راه نهادم. و چون نزديک غروب شد از دور خيمهاي به نظرم رسيد و اهل آن خيمه چون مرا از دور ديدند به خيال اين که جاسوسم به طرف من دويدند و مرا به سختي کشيدند و ميبردند و از آن جائي که ايشان فارسي زبان بودند و عربي نميدانستند و من هم به غير عربي نميدانستم هر چه فرياد ميکردم نميفهميدند تا مرا به نزد بزرگ خيمه رسانيدند. آن شخص که صاحب خيمه بود با کمال خشم گفت از کجا ميآيي راست بگو وگرنه تو را ميکشم من به هزار زحمت کيفيت حال خود را که ديروز از مشهد مقدس بيرون آمدهام و راه را گم کردهام گفتم: آن مرد گفت: اي سيد دروغگو از اين جائي که تو ميگوئي جانداري عبور نميکند مگر آن که تلف ميشود و جانوران و درندگان او را ميخورند و ديگر آن که آن همه مسافت که تو ميگوئي در اين اندک زمان طي نميشود زيرا که اين جا تا مشهد سه منزل است راست بگو وگرنه تو را ميکشم. پس شمشير خود را به قصد کشتنم کشيد که ناگاه آن خربزه از زير عبايم [ صفحه 65] نمايان شد آن مرد تا چشمش به آن افتاد گفت اين چيست؟ من تفصيل را فهماندم حاضرين همه تعجب کردند و گفتند در اين صحرا که خربزه پيدا نميشود خصوص اين قسم خربزه که تا کنون مانند آن نديدهايم. آنگاه بعضي با بعض ديگر به زبان خود گفتگوي زيادي کردند و خاطر جمع شدند که اين امر خرق عادت است. پس دست مرا بوسيدند و احترام نمودند و مرا در صدر مجلس جاي دادند و جامههاي مرا براي تبرک بردند و جامههاي پاکيزه برايم آوردند و دو شب و دو روز مهمانداري نمودند و روز سوم ده تومان به من داده و سه نفر را همراه من کرده تا مرا به قافله برسانند. حقير گويد البته اين سيد چون زائر حضرت رضا عليهالسلام بوده خداي تعالي او را به واسطهي حضرت ضامن الغرباء از بلاء عظيم نجات مرحمت فرموده و لطف حضرت رضا عليهالسلام شامل حالش شده به اين که آن سوار از جانب امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف رسيده و وسيلهي نجاتش را فراهم کرده. زيرا که امام زمان را کارکناني است در اطراف که به امر آن حضرت دادرسي درماندگان مينمايند. و احتمال هم ميرود آن سوار خود حضرت بقية الله ارواحنا له الفداء بوده زيرا که آن حضرت به فرياد بيچارگان ميرسد چه خودش چه از طرف حضرتش و آن جناب است که دوستان خود را هنگام سختي و شدت و بيچارگي نجات ميدهد. و او است که اهل ايمان سالها است چشم به راهش ميباشند و انتظار ظهورش را دارند و شب و روز فرجش را از درگاه ذات اقدس احديت درخواست مينمايند. (اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه) جانهاي عالميان فدايت يا صاحب الزمان [ صفحه 66] از هجر روي چون گلت در سينه دارم خارها چون چهرهات نبود رخي ديديم بس رخسارها مانند تو يوسف رخي پيدا نخواهد شد دگر بسيار با نقد روان گشتيم در بازارها ر روي ما اي باغبان بگشا در گلزار را تا کي بحسرت بنگريم از رخنهي ديوارها وصل تو اي جان جهان آيا به ما روزي شود جان داده مشتاقان بسي از دوري ديدارها بر ما مريضان از وفا زان لب شفا بخشي نما بر خاک راهت بين شها افتاده بس بيمارها از فرقتت ما دوستان ناليم روزان و شبان چون بلبلان در بوستان از حسرت گلزارها رباعي اين رباعي از مير داماد است متوفي هزار و چهل هجري قمري چنان که در ديوان آن مرحوم است. اي دوست بيا که بي تو بودن عار است جان بي تو ز من چو سايه بر ديوار است روز همه بي وصل جمالت شام است صبح همه بيبادهي وصلت تار است
>حکايت پيرزني زائر که حضرت رضا به او پول ميداد >خواندن حضرت رضا شعري در جواب عريضه به مرحوم حاجي اشرفي >شفاي درد پاي صاحب کبريت احمر >نجات لنکراني که از روسيه قاچاق به زيارت ميآمد >حکايت شيخ حسين قمشهاي و شفاي او از مرض >قضيه دادن برات آزادي از آتش به زائرين خود >خواب دربان باشي و شفاعت حضرت جواد از او نزد پدر بزرگوارش >قضيه شيخ حسين خادم که در بيابان بيچاره شده بود و او را به منزل رسانيدند >شفاي سينه سيد محمد علي جزائري به توسط مقداري عناب >فرستادن حضرت رضا وجه مخارج براي زائر خود به توسط متولي باشي سيد موسي خان
| |
|
|
 |
ياقوت احمر |
|
|
ناقل: حاج آقا حسن پورسينا (زرگر و قلع زنِ ضريح جديدِ امام رضا عليه السّلام)[1] . کارِ زرگري را از يازده سالگي نزد دايي ام حاج سيد مصطفي خدايي و برادرم حاج حسين شروع کردم.آنها شريک هاي خوبي براي خودشان و استادان دلسوزي براي من بودند. من هم سعي مي کردم شاگرد خوب و حرف شنوئي براي آنها باشم و حسابي دل به کار بدهم. به سنّ هفده سالگي که رسيدم همه اساتيد و پيش کسوتانِ فن زرگري و قلم زني، تأييدکردند که من به مقام استادي رسيده ام. از بچّگي آرزوي ديدن گنبد وگلدسته هاي طلايي حرم امام رضا عليه السّلام را در دل داشتم. درباره ي کبوترهاي امام رضا عليه السّلام و نغمه هايِ عاشقانه اي [ صفحه 118] که زير سايه ي لطف آن آقا براي يکديگر مي خواندند خيلي چيزها شنيده بودم. دوست داشتم من هم مثل آن کبوترهاي عاشق، هر روز آقا را زيارت کنم و به پرواز در بيايم و دورِ سرش بچرخم و قربان- صدقه اش بشوم. وقتي ديدم سه تا شاگرد دايي و برادرم هم ميل زيارت آقا امام رضا عليه السّلام را دارند از خدا خواستم. مسأله را با پدر و مادرم در ميان گذاشتم، آنها هم دليلي برايِ مخالفت پيدا نکردند. قرار سفر که گذاشته شد نفري سيصد تومان از دستمزدهايمان را که اين چند ساله اندوخته بوديم گذاشتيم رويِ هم و داديم دستِ سيف اللّه. آخر مسووليّت ها را بين خودمان تقسيم کرده بوديم و مسؤوليّت سيف الله اين بود که مادر خرج باشد. يک اتاق چهارتخته تويِ مسافرخانه اي که مقابل غسّالخانه ي خيابانِ طبرسي بود اجاره کرديم به شبي 35 ريال. روز سوّم، قبل از اذان صبح از خواب بيدار شدم. خواستم رفقايم را هم از خواب بيدارکنم تا با يکديگر براي زيارت و شرکت در نماز جماعتِ صبح حرم عازم شويم، امّا وقتي ديدم که صداي خرّ و پوفشان تا وَسط صحن اسماعيل طلا مي رسد، با خود گفتم: [ صفحه 119] - نه بابا! تا جايي که من اينها را مي شناسم، اهلش نيستندکه اين موقع شب، خواب به اين شيريني رو وِل کنند و بيايند حرم براي نماز و زيارت. اين بود که وضوگرفتم و تنهايي راهيِ حرم شدم. هم نمازش به دلم نشست و هم زيارتش. وقتي از حرم خارج شدم و راه مسافر خانه را در پيش گرفتم احساس سَبُکي و راحتي مي کردم. هواي تميز صبحگاهي، صداي گوش نواز و روحاني نقّاره خانه ي حضرت و طلوع طلايي خورشيد از سمت مشرق، بهترين و شاعرانه ترين حالاتِ روحي را براي من فراهم کرده بودند. ولي افسوس که اين حال و هوا، زياد دوام پيدا نکرد. از جلوي مسافرخانه چي که رد مي شدم صدايم کرد: - آهاي جوون اصفهوني! به طرفش برگشتم و سلام کردم. جواب سلامم را که داد، پرسيدم: - اتّفاقي افتاده؟! - اتّفاقي که نه، ولي رفيقات ساکهاشونو وَرْداشتند و شناسنامه هاشونو هم تحويل گرفتند و رفتند. گفتند تو دوست داري چند روزي بيشتر تويِ مشهد بموني و دست آخر هم اجاره اتاق رو از تو بگيرم... مسافرخانه چي همچنان داشت يک ريز حرف مي زد که سرم گيج رفت و بقيّه حرفهايش را نشنيدم. زانوهايم سُست شدند و نزديک بود تا بخورند. عرق سردي روي پيشاني ام نشست. مسافرخانه چي [ صفحه 120] پرسيد: - چي شده پسر؟! اتّفاقِ بدي افتاده؟ چرا رنگت شده مثل زعفرون؟! بي آن که جوابش را بدهم از همانجا برگشتم به سمتِ حرم. توي بازارچه که راه مي رفتم هوش و حواس نداشتم و گاهي تنه ام مي خورد به اين و آن. دست کردم توي جيب هايم، همه ي پول هايم را که چند تا سکّه بودند در آوردم و شمردم، هفت يا هشت ريال بيشتر نبود: «خدايا! حالا من توي اين شهر غريب چيکار کنم؟» يکدفعه چشمم افتاد به ساعت وستندواچ نووي که پشت دستم بود. به راحتي صد تومان مي ارزيد. کمي دلَم آرام گرفت.آن را از دستم باز کردم و به چند نفر کاسب مغازه دار نشان دادم: «آقا! اگه ممکنه اين ساعتو از من گرو بگيرين و يه چهل پنجاه تومني به من قرض بدين. به خدا اين ساعت صد تومان مي ارز ه...» امّا طوري به من نگاه مي کردندکه انگار دارند به يک دزدِ حرفه اي نگاه مي کنند! حالم بيشترگرفته شد و اشک داغ به ميهماني نگاههاي سردم آمد و در خانه ي چشمانم سُکني گزيد. نفهميدم کِي رسيدم وسط صحن اسماعيل طلا، کنار سقّاخانه ي حضرت! ديگر جلوتر نرفتم و از همانجا روکردم به امام رضا عليه السّلام و گفتم: آقاجون! اوّلين باريه که به پابوست اومدم. جوونايِ توي سنّ و سالِ من، همين که دوزار و دهشايي دستشون مياد، ميرن دنبال هرزگي! امّا من از بچگي تا حالا کارکردم و پولامو جمع کردم و اومدم زيارتت. سيصد تومن پس [ صفحه 121] اندازمو دادم دستِ اين سيف اللّهِ بي معرفت تا با خيال راحت بتونم ضريحتو توي بغل بگيرم و باهات دردِ دل کنم. اون هم که اين جوري شد. حالام رويِ اينو ندارم که دست گدايي پيش اين و اون دراز کنم. کسي رو هم که توي اين شهر ندارم، مثل خودت غريبم! يا امام رضاي غريب! تو رو به جان مادرت زهرا عليها السّلام دردمو دوا و مُشْکِلَمُو چار ه کن. تا وقتي مُشْکِلَمُو حل نکني، از اينجا يه قدم هم جلوتر نميام و ديگه هم پامو توي حرمت نمي ذارم. حرف هايم را که زدم، اشک هايم را باآستين کُتِ گشادي که بر تن داشتم پاک کردم و از همان راه بازارچه ي باريک سمتِ بَسْتِ طبرسي برگشتم به طرفِ مسافرخانه. توي راه بدجوري شکمم قارّ و قورّ مي کرد. چشمم افتاد به مردي که روي گاري دستي هويج مي فروخت. دو ريال هويج خريدم و شستم و همانجور که به راهم ادامه مي دادم شروع کردم به گاز زدن به آنها. تويِ عالم خود بودم که ناگاه يک نفر مرا به اسم صدا زد: - حسن آقا! حسن آقا! رويم را که بر گرداندم پيرمردِ تسبيح فروشي را داخل مغازه اش ديدم که پيراهن عربي بر تن، چفيّه اي بر سر و شال سبزِ رنگ سيّدي خوش رنگي برکمر داشت. هرگز او را نديده بودم. به طرفش که مي رفتم با انگشت اشاره، خودم را نشان دادم و پرسيدم: - با من بوديدآقا؟! - بله با شما بودم. مگه شما، حسن آقا، برادرحاج حسين آقا زرگر [ صفحه 122] که شريک حاج سيد مصطفئ خدايي اصفهانيه نيستي؟ - بله درُسته. - همين چند ماه پيش، حاج سيد مصطفي، اينجا پيش من بود. من هم دويست تومن به او بدهکارم. حالا هم که اگه خدا قبول کنه، عازم زيارت خانه اش هستم. خواستم پيش از سفرِ مکّه، همه ي بدهکاريهامو تسويه کرده باشم. خوب شدکه امروز شما رو اينجا ديدم. اگه زحمت نيست اين پول رو برسونين به حاج سيد مصطفي. بعدش هم يک دسته اسکناس بيست توماني تا نخورده ي نوگذاشت روي شيشه ي پيشخوان. اسکناس ها را که شمردم دَه تا بودند. چند قدمي که رفتم برگشتم و پرسيدم: - مي بخشيدآقا سيد. من الان به اين پول ها احتياج دارم، اجازه دارم در اونها تصرّف کنم، بعداً توي اصفهان دويست تومان به دايي ام تحويل بدم؟ وقتي با لبخند جواب داد: - شما صاحب اختياريد... از خوشحالي توي پوستم نمي گنجيدم. دو شب ديگر هم در مسافرخانه ماندم. بعد هم اجاره ي پنج شب مسافرخانه را پرداختم و يک بليط اتوبوس دوازده توماني هم گرفتم و برگشتم به اصفهان. [ صفحه 123] وقتي دويست تومان را گذاشتم جلوي دايي ام، با تعجّب پرسيد: - اين ديگه چي چي است پسر؟! وقتي داستان پيرمرد تسبيح فروش داخل بازارچه ي بستِ طبرسي مشهد را برايش تعريف کردم، رفت توي فکر وگفت: - نخير! من يه همچي آدمي رو نمي شناسم. از کسي هم تو مشهد پولي طلب ندارم. اصلاً چهار پنچ ساله که من به مشهد نرفته ام! حتماً اون پيرمرد تو رو با کس ديگه اي اشتباه گرفته. بايد هر طوري شده اين پول رو بِهِش برگردوني. وقتي به محضرآيه اللّه ارباب رسيدم و قصّه را برايش تعريف کردم، او هم همان حرفي را گفت که دايي ام گفته بود. چند ماه بعدکه به همراه مادرم مشرّف شدم به مشهد، پيش از آن که امام رضا عليه السّلام را زيارت کنم، رفتم توي همان بازارچه تا پول پيرمرد تسبيح فروش را به خودش برگردانم، ولي هر چه گشتم پيدايش نکردم. از کاسب ها و مغازه دارهاي اطراف، سراغش را گرفتم، ولي جواب همه اين بود: - ما الان چندين و چند ساله که اينجا کاسبي مي کنيم، ولي [ صفحه 124] هيچوقت نه يه همچين مغازه اي اينجا ديده ايم و نه يک همچين پيرمرد تسبيح فروشي! وقتي آيه اللّه ارباب، گزارش مرا شنيد، برق شادي از چشمانش جهيد و در صفحه ي آينه ي دل من منعکس گشت. از جايش بلند شد، جلو آمد، با دو دست، سرِ مرا گرفت وگلبوسه اي بر پيشاني ام کاشت و گفت: «خوشا به سعادتت حسن! اين پول رو امام رضا عليه السّلام براي تو فرستاده و براي تو طيّب و طاهره. در عين حال من اونو براي تو دستگردون مي کنم تا خيالت راحتِ راحت باشه. حالا مي توني با اين سرمايه ي مبارک، کسب وکار مستقلّي براي خودت راه بيندازي. انشاءاللّه که برکت خواهدکرد.» صلاتِ ظهر بود که پاي درخت جلوي مغازه اي که اجاره کرده بودم، باآستين هاي بالازده نشسته بودم و داشتم دست هايم را [ صفحه 125] مي شستم تا وضو بگيرم.آفتابه ي مسي در دست شاگردم بود و داشت اَب مي ريخت روي دست هام. يکدفعه اي سايه اي افتاد روي سرم و ايستاد. سرم را که بالا آوردم پيره زني خميده را ديدم که چين و چروک هاي توي صورتش از عمري طولاني و پُر از درد و رنج حکايت داشت. در نگاهش مهرباني و محبّت موج مي زد. وقتي نگاهم در نگاهش گِرِه خورد گفت: - درد و بلاي تو بخوره تويِ سرِ دو تا پسر من که نجسي [2] مي خورن و نماز هم نمي خونن. نه نه جون! دست نمازِتو [3] که گرفتي چند تا نگين قديمي دارم که از مادر بزرگم رسيده به مادرم و از اونهم رسيده به من. دوست ندارم بيفته دست اين پسراي بي سر و پا و برن با پولش نجسي بخورن و قمار بزنن. ببين اگه به دردت مي خوره ازَم وَرِشون دار و پولِشونو بِهِم بده. وقتي گِرِهِ گوشه ي چهار قدش [4] را باز کرد و نگين ها را ريخت روي ترازو، سه تا نگين بيشتر نبود، يک فيروزه و يک عقيق و يک نگين درشت قرمز ديگر که من آن را نمي شناختم. با خود گفتم؛ «لابد اين هم يک جورعقيق است ديگر. مي توانم آن را هم به قيمت عقيق از او بخرم. حالا اگر کمتر هم مي ارزيد اشکالي ندارد، جاي دوري [ صفحه 126] نمي رود.» رو کردم به پيره زن و گفتم: - ببين نه نه! من اين نگين بزرگه رو نمي شناسم ولي حاضرم اونو هم به قيمت عقيق آزَت بخرم. جمعاً مي شه شونزده تومن. چي مي گي؟ وقتي شانزده تومان را گرفت، کُلّي دعايم کرد و رفت. هنوز پيرزن از پيچِ کوچه نپيچيده بود که سر و کلّه ي آقاي هيمي پيدا شد. او يک تاجر معروف جواهرات و مردي يهودي بود که در خيابانِ چهارباغ مغازه داشت و اجناس ما را مي خريد. چشمش که به نگين ها افتاد يکراست رفت سراغ نگين درشت قرمز. آن را برداشت و با دقّت و وسواس شروع کرد به بررسي اطراف و جوانبش! محوِ تماشاي آن شد و بي آن که چشمش را از آن برگيرد به من گفت: - پسر! تو رو چي به اين جور جواهرا؟! تو هنوز اوّلِ کارته، بهتره که از اين معامله هاي بزرگ نکني، خطرناکه ها. با شنيدن اين حرف ها، شستم خبر دار شد که انگار يک خبرهايي هست. خودم را جمع و جور کردم و گفتم: - مالِ خودم که نيست،آمونتيه. - حالا من مي تونم اينو امشب ببرم خونه و فردا پس بيارم؟ - گفتم که،آ مونتيه. - حاضرم يک برگ چک صد هزار تومني پيشت گرو بذارم. با شنيدن رقم صد هزار توماني، هوش از سرم رفت و بيشتر حواسم را جمع کردم و قاطعانه تر جواب دادم: - خيلي متأسّفم.آمونتيه، اجازه ندارم. [ صفحه 127] همين که آقاي هيمي پايش را از مغازه گذاشت بيرون، نگين ها را محکم بستم توي يک دستمال و گذاشتم توي جيب کتم و پريدم روي دوچرخه هرکولسم و به سرعت خودم را رساندم به درب منزل استاد قديمي ام حاج محمّد صادق زرگر. وقتي حاج محمّد صادق، استکان چايي را گذاشت جلوام، با لبخند پرسيد: - چته حسن؟! خيلي هوْل بَرِت داشته، چطور شد اين موقعِ روز ياد ما کردي؟! به جايِ آن که جوابش را بدهم دستمال را از جيبم درآوردم، گره اش را باز کردم و گذاشتم مقابلش. يکراست رفت سراغ نگين درشت قرمز رنگ و گفت: - ياقوت! ياقوت نابِ سي و دو تراش! پسر اين دست تو چيکار مي کنه؟! وقتي ماجرا را برايش تعريف کردم گفت: - من خودم حاضرم اينو به شصت هزار تومن از تو بخرم. نقدِ نقد! سرم را انداختم پايين و حسابي رفتم توي فکر. همانطور که به استکان چايي سرد شده خيره شده بودم جواب دادم: - اگه اون پيرزن مي دونست که اين نگين اينهمه ارزش داره هرگز حاضر نمي شد اينجوري مفت بدهدش به من. من بايد او رو پيدا کنم و نگين ها رو بِهِش برگردونم... اين را گفتم و دستمال نگين ها را گِرِه زدم و گذاشتم توي جيبم و از [ صفحه 128] منزل حاج محمّد صادق زرگر خارج شدم. مدّت ها کارم شده بود گشتن به دنبال آن پيرزن. هر چه بيشتر مي گشتم کمتر پيدايش مي کردم. قبل از اين ماجرا هر روز او را مي ديدم که از جلوي مغازه ام رد مي شد امّا از آن روز به بعد، انگار يک قطره آب شده بود و رفته بود توي زمين! بالاخره براي سوّمين بار به زيارت آقا امام رضا عليه السّلام مشرّف شدم. از مشهد که برگشتم، هنوز ساک مسافرت توي دستم بود که ديدم بر سر در يکي از خانه هاي قديميِ محلّ، پارچه ي سياهي زده اند و آدم هاي سياه پوش زيادي به آن خانه رفت و آمد مي کنند. پرسيدم اينجا چه خبر شده است؟ گفتند: - يه پيرزن مؤمن و مهربون که اينجا زندگي مي کرده مرده. خدا رحمتش کنه، خودش زن خيلي خوبي بود ولي دو تا پسراش خيلي بي دين و هرزه ان. نمي دوني از دست اونا چي مي کشيد. بالاخره مُرد و از دست پسراش راحت شد... بالاخره گمشده ام را پيدا کردم ولي انگار کمي دير شده بود. وقتي آيه اللّه ارباب ماجرا را شنيد فرمود: - لطف خدا هم شامل حال اون پيرزن شده و هم شامل حال تو. بگو ببينم داماد شده اي يا نه؟ - نه آقا! تا حالا که امکاناتش فراهم نبوده. - خب، حالا مي توني اون ياقوت رو بفروشي و با پولش هم بساطِ عروسي رو راه بندازي و هم سرمايه ي کارت را تکميل کني. بدون شکّ [ صفحه 129] روح اون پيرزن هم از اين بابت شاد مي شه. پول اون ياقوت مي تونه ردّ مظالمي هم براي اون مرحومه باشه. چندي بعد، از برکت امام رضا عليه السّلام، هم زن داشتم و هم مغازه ي ملکي و هم سرمايه اي کلان! [ صفحه 131]
| |
|
|
 |
دسته گل رضوي |
|
|
ناقل: آيه اللّه وحيد خراساني مدّتها بود که اين سؤال، ذهنم را به خود مشغول کرده بود که اين عالِم بزرگ و عارف خود ساخته «حاج شيخ حبيب اللّه گلپايگاني» چگونه به اين مقامات معنوي دست يافته است؟! چطور شده که دست مسيحايي پيدا کرده است؟ در دست راست او چه سرّي نهفته است که هرگاه به هر عضو دردمند وآزرده ي هر بيماري مي کشد، دردش را خاموش مي کند و نقصش را بر طرف؟! حتّي بيماران سرطاني را با يک دست کشيدن، شفا مي دهد، بدون نياز به هيچ دارو و درماني! از اينهاگذشته، چرا دست چپِ او، چنين خاصيّتي ندارد؟! بالاخره آن روز که به خدمتش رسيدم و فرصتي دست داد، همين سئوال را مطرح کردم. پلک هايش را براي لحظاتي با رضايت بر هم نهاد، لبخندي بر لبان ميهمان کرد، آخرين قورت چايي را بالا کشيد و [ صفحه 30] در حالي که داشت استکان را بر زمين مي گذاشت، شروع کرد به تعر يف کردن: - چند روزي بود که بد جوري مريض بودم و افتاده بودم رويِ تخت بيمارستان و روز به روز هم داشت حالم بدتر و وخيم تر مي شد. درد، همه ي وجودم را تسخيرکرده و امانم را بُريده بود. ديگر بي طاقت شده بودم، مخصوصاً که چند شب نتوانسته بودم قبل از اذان صبح در کنار ضريح آقايم امام رضا عليه السلام حاضر شوم و آقا را زيارت کنم. دلم شکست. همانطورکه بر روي تخت دراز کشيده بودم، به زحمت بلند شدم و رو به سمتِ حرم آقا نشستم و عرض کردم: «آقا جان! چهل سال است که هر شب، قبل از اذان صبح مي آيم پشت در حرمت، در حالي که هنوز درهاي حرمت بسته است و همان پشت درهاي بسته مي ايستم و نماز شب مي خوانم. هيچ وقت هم اين برنامه را ترک نکرده ام حتي در سردترين و پر برف ترين شب هاي زمستان وگرم ترين و غيرقابل تحمّل ترين شب هاي تابستان! هميشه اوّلين کسي بوده ام که پا در درون حريم حرمت مي گذاشته است. امّا حالا چند روز است که اين توفيق از من سلب شده است. نه اين که فکرکني دلم نمي خواهد به پابوست بيايم، نه، ولي با اين وضع مريضي که نمي توانم. حالا ديگر نوبت شما است. ببينم برايم چه کار مي کنيد...» هنوز حرفهايم به آخر نرسيده بود که ناگاه ديدم در داخل يک بُستان زيبا، معطّر و پر از گل و بُلبُلم! تختي زيبا، مرصّع و مزيّن در درون باغ بود و دور تا دورش را گل هاي زيبا، رنگارنگ و متنوّع احاطه [ صفحه 31] کرده بودند.آقا، امام رضا عليه السلام هم نشسته بودند بر روي آن و من هم در کنارش بودم.آن وقت آقا دست بردند و ازگل هاي اطراف خود، يک دسته گل چيدند و بي آن که کلمه اي حرف بزنند،آن را همراه با نگاهي سرشار از لطف و محبّت به من دادند. من هم که مات و مبهوت جمال دل آراي آقا و فضاي بهشت گونه ي آن باغ شده بودم، بي آنکه بتوانم کلمه اي حرف بزنم و يا حتي تشکّرکنم، دست راستم را دراز کردم وگل ها را از دست مبارک آقا گرفتم و ناگاه همه چيز از نظرم ناپديد شد. ديدم دوباره بر روي تخت بيمارستان هستم و همه ي وجودم دارد درد مي کند. ناخودآگاه دستم را گذاشتم بر روي قسمتي که بيشتر درد مي کرد، بلافاصله درد ساکت شد. دستم را بر روي بخش ديگري از بدنم که گذاشتم متوجه شدم درد آنجا هم از بين رفت. بر هر کجاي بدنم که دست مي گذاشتم خوب مي شد، خوبِ خوب. همه ي آثار بيماري هم از بين مي رفت. خوشحال شدم و در پوستم نمي گنجيدم. رفتم دستم را بر روي بدن يک بيمار ديگر که داشت از درد مي ناليد، امتحان کردم. بلافاصله ناله اش متوقّف شد و بيماري اش از بين رفت. دست به بدن هر بيماري مي کشيدم خوب مي شد، حتي بيماران سرطاني! [1] . . [ صفحه 33]
| |
|
|
 |
آنان که خاک را به نظر کيميا کنند |
|
|
ناقل: آيه اللّه شيخ مجتبي قزويني قدّس سرُّه اين سؤال را خيلي ها از من مي پرسند که؛ «اينهمه دقّت و تبحّر علمي را ازکجا بدست آوردي؟! مگر تو چقدر مطالعه مي کني و گنجايش حافظه ات و دقت دَرْکَت چقدر است؟!» راستش را بخواهيد، من هم مثل بقيّه ي مردم هستم، مثل تو، مثل او، مثل اکثر مردم. نابغه نيستم و از فضا نيامده ام. در شبانه روز، پنجاه ساعت مطالعه هم ندارم. امّا اينهمه دقّت و بار علمي که مي بينيد، همه مربوط است به يک نگاه! يک نگاه از يک کيمياگر آسماني! بدون شک آن روز بهترين روز عمر من بوده و هست. همان روزي که وضوگرفتم و ذکرگويان راه خانه ي معشوق را پيمودم، راه حرم امام رضا عليه السلام را. حرم خيلي شلوغ نبود و من توانستم در مقابل ضريح، پيش روي مبارک آقا علي بن موسي الرضا عليه السّلام جايي گير بياورم و [ صفحه 50] بنشينم. مثل هميشه زيارتنامه ي حضرت را خواندم و با تمام وجود از آقا خوا هشي کردم. عرض کردم آقا؛ آنان که خاک را به نظرکيميا کنند آيا شودکه گوشه چشمي به ما کنند؟ آقا جان، من نوکرتم، غلامتم. لباس رسمي نوکري شما را به تن کرده ام و مي خواهم که در راه شما، به دين اسلام و مذهب بر حقّ تشيّع خدمت کنم. حالا چه مي شود که يک نگاه، يک نظر، يک گوشه ي چشمي به اين غلامت بکني،آخر از شما که چيزي کم نمي شود... هنوز داشتم حرف مي زدم که يکدفعه متوجّه شدم از ضريح مطّهرِ آقا خبري نيست. نه اين که فکرکني خواب مي ديدم ها، نه! بيدار بودم، بيدارِ بيدار! امّا ضريح غيب شده بود و يک تخت زيبا و مرَصَّع به جاي آن قرار داشت. تختي گه زيباترين و گرانبهاترين تختهاي پادشاهان در برابرش هيچ بود. تختي که تخت سليمان در برابرش فروغي نداشت. و آقا روي آن خوابيده بود، به همان حالت نيمرخ. تمام وجودش از نور بود، نوري آسماني و خيره کننده! و من مات و مبهوت مانده بودم و زبانم بند آمده بود. يک عمرآرزوي چنين لحظه اي را داشتم امّا حالا که آن لحظه فرا رسيده بود، شوکه شده بودم و ابّهت امام عليه السلام مرا گرفته بود. امّا آقا، حرف هاي مرا شنيده بود و نيازي به تکرار آن احساس نمي شد. براي همين سر مبارکش را اندکي بالا آورد و بي آنکه حرفي بزند، فقط يک نگاهي به من کرد. نگاهي که تا عمق وجود من نفوذ کرد و قلبم را از نور علم و معنويّت آکند. همين [ صفحه 51] که آقا، سر مبارک را پايين آورد و بر بالش نهاد، متوجّه شدم که از تخت خبري نيست و همان ضريح قبلي در مقابلم قرار دارد. امام عليه السّلام از نظرم غايب شده بود ولي سنگيني علمي را که به سينه ام تزريق فرموده بود حس مي کردم. هيان علمي که هنوز هم با من هست و همگان را به شگفتي واداشته است. من هر چه دارم ازآن يک نگاه است! [ صفحه 53]
| |
|
|
 |
قند بهشتي |
|
|
ناقل: پدرِ حجّه الاسلام محمد صادقي جانباز 70% [1] . روزهاي اسفند ماه سال 1361 ه ش سخت ترين روزها و شب هاي عمر من بود. همان روزها و شب هايي که يکهزار و صد کيلومتر از مرزهاي غرب و جنوب ايران اسلامي در زيرآتش خمپاره ها، موشک ها، خمسه خمسه ها و بمب ها و گلوله هاي عراق مي سوخت. همان ايّامي که شاهد به خاک و خون غلتيدن هزاران جوان رعنا بوديم. همان روزها و شب هايي که بيمارستان هاي سراسر کشور، تمام وقت در حالت آماده باش براي پذيرشَ جوانان تير و ترکش خورده و بر روي مين رفته بودند. عزيزترين محصول زندگي هر [ صفحه 38] کسي، فرزند اوست. يک عمر زحمت کشيده و خون دل خورده بودم تا پسري را بزرگ کرده و به حوزه ي علميه فرستاده بودم و وقتي مي شنيدم که مردم او را به عنوان «حجّه الاسلام صادقي» صدا مي کنند کيف مي کردم و به خود مي باليدم. امّا حالا، مدتها بودکه شب و روز در کنار بستر بيماري اش در اتاق يک تخته ي مراقبتهاي ويژه ي بيمارستان قائم مشهد بر روي صندلي مي نشستم و درآن هوايِ سرد زمستاني، قطرات درشت عرق را با دستمال کاغذي از پيشاني وگونه هاي فرزندم مي چيدم. گاه او را در آتش سوزان تب مي ديدم و زماني در حال لرزيدن و بر هم خوردن دندانها. سُرم خون به دست چپش بود و سرم خوراکي به دست راستش. شکمش را ترکش خمپاره دريده بود و روده هاي تکّه پاره شده اش در بيرون از شکمش در درون پلاستيکي در برابر چشمان بي فروغ من قرار داشت! با اين که بِهوش نبود از شدّت درد مي ناليد و من از پشت پنجره به تماشاي دانه هاي درشت برف که در آن شب ظلماني، رقص کنان وآرام آرام به سوي زمين فرود مي آمدند ايستاده بودم. بدنِ زمين، سرد شده بود وکفنِ سفيدي از برف بر تن کرده بود. هواي بيرون، سرد بود و سنگين، و اين سردي و سنگيني، بر روح خسته ي من نيز سوار شده بود و داشت آن را از پا در مي آورد. صداي ناله ي خفيف فرزندم که ديگر به آن عادت کرده بودم به صورت ريتميک به گوش مي رسيد و من در اين فکر بودم که مثل هر روز، به هنگام اذان صبح، به حرم آقا امام رضا عليه السلام مشرف شوم، نمازم را درآنجا به جماعت بگزارم، بعدش هم دو رکعت نماز حاجت [ صفحه 39] بخوانم، و شفاي فرزندم را ازآقا بخواهم. به ضريحش بچسبم و تا شفاي پسرم را نگيرم ضريح را رها نکنم. توي همين افکار غوطه مي خوردم که يکدفعه متوجّه شدم صداي ناله ي فرزندم قطع شد. به سرعت به سوي بالينش دويدم. صدايش کردم اما جوابي نشنيدم. گوشم را به دهانش نزديک کردم، نَفَسَم را در سينه حبس نمودم و با دقت گوش کشيدم، امّا صداي نَفَسَش را نشنيدم. سراسيمه از اتاق بيرون دويدم و فرياد زدم: - پر ستار... پر ستار... پرستار... خانم پرستار، دوان دوان خود را بر بالين فرزندم رساند، گوشش را به دهان او نزديک کرد، نبضش را گرفت و لحظه اي بعد فرياد زد: - دکتر... دکتر... دقايقي بعد، چهار، پنج تا دکتر، تخت فرزندم را محاصره کردند و به معاينه و مشورت پرداختند. يکي از آنها به سوي من آمد، دست هايش را بر شانه هاي من گذاشت و با لحني مملّو از محبت و همراه با تأسف گفت: - شما بايد صبر داشته باشيد، شما با خدا معامله کرده ايد و... و در همين لحظه دو پزشک ديگر، ملافه ي سفيدي را بر رويِ صورت فرزندم کشيدند. با اشاره ي دستِ پزشک اصلي، تختِ چرخ دار فرزندم توسط دو پرستار مرد به حرکت درآمد و راه سردخانه را در پيش گرفت. [ صفحه 40] آن روز صبح، ديگر به حرم نرفتم، به دنبال تهيّه ي مقدّمات تشييع جنازه ي فرزندم بودم. تعدادي از فاميل را خبرکردم امّا به همسرم که در فردوس بود خبر ندادم. با خودم گفتم، «ممکن است تشييع جنازه، چند روزي به تأخير بيفتد و لازم نيست تاآن روز همسرم غُصه بخورد»، آخر تشييع جنازه ي شهداء فقط در روزهاي دوشنبه و پنجشنبه انجام مي شد. هنوز ساعت هشت صبح نشده بود که من و چند نفر ديگر از فاميل نزديک، سياه پوشان و اشک ريزان، پشت درب سردخانه ي بيمارستان، در انتظار ايستاده بوديم. کم کم، سر وکلّه چند نفر از آشنايان و دوستان دور هم پيدا شد. يکي يکي به من نزديک مي شدند و مرا در آغوش مي کشيدند، اظهار همدردي کرده و تبريک و تسليت مي گفتند. تبريک به خاطر اين که فرزندم به درجه ي پر افتخار شهادت در راه خدا نايل گشته، و تسليت به واسطه ي رنج فقدان و دوري اش. از يکي از آنها پرسيدم: - شما چطوري به اين زودي باخبر شديد؟! من که به شما اطّلاع نداده بودم! او هم روزنامه اي را باز کرد و داد دستم. در صفحه ي اوّل اين تيتر جلب توجه مي کرد: [ صفحه 41] «حجّه الاسلام صادقي به خيل شهداء پيوست.» در همين لحظه، درب سردخانه باز شد. صداي جيغ وگريه و ناله فضا را پرکرده بود. به دنبال مرد ميانسالِ سفيد پوشي که مسؤول سردخانه بود به راه افتاديم. دو طرفمان پُر بود از صندوق هاي فلزّيِ چند طبقه. مرد سفيدپوش درب يکي از صندوق ها را بازکرد و بُرانکاري را که جنازه بر روي آن بود بيرون کشيد و به کمک دو نفر از جوانان بر زمين گذاشت. صداي جيغ و ناله وگريه، بلندتر شد. جنازه را داخل يک کيسه ي بزرگ پلاستيکي گذاشته بودند و به قول بروبچّه هاي رزمنده، شکلات پيچ کرده بودند. خودمان را به روي جنازه انداختيم و صداي ناله ها وگريه ها، بازهم بلندتر شد. صدايي که در فضاي خالي و فلّزي سردخانه مي پيچيد و منعکس مي شد و ايجاد رعب و وحشت مي نمود. ناگهان يکي از جوان ها که خود را به روي جنازه انداخته بود فرياد زد: - او زنده است! او زنده است! گريه نکنيد!... ناگهان سکوت، فضاي سردخانه را در آغوش کشيد، امّا اين سکوت، يک سکوت مرگبار نبود، يک سکوت حيات آفرين و زندگي بخش بود. و جوان ادامه داد: - او نَفَس مي کشد. ببينيد روي پلاستيک جلوي دهانش بُخار جمع شده است. با شنيدن اين جملات، خوشحالي و اميد به ميان عزاداران بازگشت. دو نفر از جوانترها، برانکار را برداشتند و دوان دوان، راه [ صفحه 42] بخش مراقبت هاي ويژه را در پيش گرفتند. وقتي پسرم چشم باز کرد و خود را بر روي تخت و سُرُمِ خوني را که به دستش وصل بود و قطره قطره، زندگي سرخ را به درون رگ هايش مي فرستاد، درکنار تخت ديد، با بي حالي پرسيد: - مگر من نَمُرده بودم؟! و من شوق و ذوق کنان جواب دادم: - نه عزيزم نمرده بودي... يعني شايد هم مرده بودي، ولي امام رضا عليه السلام تو را به ما پس داد. اين آقا، خيلي آقاست... بعد هم پسرم شروع کرد به تعريف کردن يک ماجرا. هر چه گفتم؛ «حال تو خوب نيست، باشد براي بعد»، قبول نکرد: - همين دو سه هفته پيش، درست شب 22 بهمن که مصادف بود با سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي، حالم خيلي وخيم بود. تويِ آتش تب مي سوختم که خوابم برد. در خواب ديدم که مي گويند قرار است آقا امام رضا عليه السلام به عيادت مجروحين بيمارستان بيايد. نمي داني چقدر خوشحال بودم. به مسؤولين بخش گفتم؛ «يکي بيايد و مرا به استقبال آقا امام رضا عليه السلام ببرد. خوب نيست آقا به ملاقات ما بيايد و ما [ صفحه 43] به استقبالش نرويم. «مرا تا جلوي بخش جرّاحي 2، درست تا لب پلّه ها جلو بردند.آقا که يکپارچه نور بود و از هر ماهرويي، زيباتر، داشت از پلّه ها بالا مي آمد. دست هايم را به سويش کشيدم همه ي دردهايم را فراموش کرده بودم. فقط 5 پلّه مانده بود تا دستم به دست آقا برسد که ناگهان با صداي چکّش پرستاراني که داشتند در و ديوار بيمارستان را تزيين مي کردند از خواب پريدم. خيلي افسوس خوردم که چرا دستم به دست آقا نرسيد. امّا حالا مي فهمم که آقا معدن لطف وکَرَم است دست مبارکش را به دست ما رسانده وآن راگرفته و ما را از مرگ حتمي نجات داده است...». چندين پزشک و پرستار، تخت فرزندم را احاطه کرده و به معاينه و مشورت مشغول بودند. مرا هم از اتاق بيرون کرده بودند. شب سختي بود و لحظات به کندي و سنگيني مي گذشت. اشک امانم نمي داد و دائم مي گفتم: - يا امام رضا، من بچّه ام را از تو مي خواهم. يا امام رضا، من فکر مي کردم که تو او را شفا داده ا ي، امّا باز هم که حالش بد شده است!... در همين افکار غوطه ور بودم که در باز شد و رئيس بخش از اتاق [ صفحه 44] بيرون آمد. دست مرا گرفت و اندکي با صميميّت فشرد و با لحني آرام و حاکي از همدردي گفت: - خيلي متأسّفم. ما همه ي تلاشمان را کرديم امّا ديگر از دستِ ما خارج است. بهتر است مادرش را خبرکنيد تا بيايد و براي آخرين بار، پسرش را ببيند. فکر نمي کنم بيمار شما تا صبح دوام بياورد، من... وسط حرف دکتر دويدم که: - آخر، چه جوري؟! مادرش در شهرستان فردوس است و از همه جا بي خبر! اگر اين خبر را بشنود دِق مي کند، سکته مي کند. تازه از آنهمه راه چگونه خودش را به اين زودي به اينجا برساند؟! همان بهتر که در اين لحظات سخت من خودم تنها بر بالين فرزندم باشم. مادرش دل ندارد که جان کندن فرزندش را به چشم خود ببيند. اين را گفتم و سرم را بر روي پشتي آهني تخت گذاشتم و رفتم توي عالَمِ خودم. خيلي خسته بوده و بي خوابي زيادي کشيده بودم. پلکهايم سنگيني کرد و براي چند لحظه پايين افتاد. چشم که باز کردم ديدم خانمي باوقار و محجّبه که دستکش در دست دارد درکنار تخت فرزندم ايستاده است. تعجّب کردم. خواستم چيزي بپرسم امّا زبانم ياري نکرد. خانم، تکّه قند کوچکي به اندازه ي يک نخود در دست داشت. آن را به من داد و گفت: - اين را به فرزندت بده تا بخورد. اگر نخورد او را به حق حضرت زهرا عليها السّلام قسم بده. عرض کردم؛ «چَشم». و تا قند را گرفتم، زن ناپديد شد. به سمت [ صفحه 45] راهرو دويدم، اينجا،آنجا، همه جا را گشتم اما اثري از او نيافتم. نکند خواب و خيال بوده، توهّمات واهي بوده؟! امّا نه، چون حبّه قند در دستم بود. به اتاق برگشتم. فرزندم به زحمت پلک هايش را از هم دور کرد و با صداي ضعيفي مرا صدا زد: - پدر!... پدر!... - جانِ پدر. چه شده عزيزم؟ - اينجا چه خبر است؟ - هيچّي عزيزم. فقط تو بايد اين حبّه قند را بخوري. اين را گفتم و رفتم يک ليوان آب برايش آوردم. - امّا... امّا من هفته هاست که چيزي نخورده ام. دکتر منع کرده است. روده هايم تکّه پاره اند. همينجوري هم هزار جور درد و مرض دارم. تازه ميل هم ندارم، به هيچ چيز! - امّا تو بايد اين حبّه قند را بخوري. مطمئن باش از اين که هستي بدتر نخواهي شد. - نمي توانم. ميل ندارم. حالم به هم مي خورد... - تو را به حق حضرت زهرا قسم مي دهم که اين حبّه قند را بخو ري. فرزندم، با شنيدن نام حضرت زهرا عليها السّلام تسليم شد و در حالي که اشک برگرد چشمانش حلقه زده بود قند را گرفت و خورد. هنوز قند به معده اش نرسيده بود که گفت: - پدر!... پدر! چقدر سبک و راحت شدم. چقدر قوت گرفتم. ديگر [ صفحه 46] دردي هم ندارم! اين را گفت و بدون کمک من از جايش بلند شد و بر روي تخت نشست. روده هاي خشکيده اش را که در درون يک کيسه ي پلاستيکي قرار داشت، برداشت و گذاشت بر روي زانوانش و گفت: - پدر جان!... من بدجوري گرسنه ام. برايم صبحانه بياور. -آخر...آخر... تو که نمي توانستي چيزي بخوري، آنهم با اين دل و روده ي درب و داغان! - ولي من خيلي گرسنه ام! چند هفته است که چيزي نخورده ام. حالا مي خواهم تلافي اش را در بياورم... پزشکان که از او قطع اميد کرده بودند اجازه دادند تا هر چه دلش مي خواهد بخورد.آن روز پسرم صبحانه اش را خورد،آنهم يک صبحانه ي کامل. بعد از نهار هم در هواي آزاد محوّطه ي بيمارستان، مقداري پياده روي کرد. شب هم به همراه تعدادي از مجروحين جنگي، از طرف بيمارستان به حرم امام رضا عليه السّلام رفت. وقتي که برگشت گفت: - من مي خواهم از بيمارستان مرخص شوم. و دکترها با تعجّب پرسيدند: - چي؟ مي خواهي مرخص شوي؟! - بله! مي خواهم مرخص شوم. ديگر از بيمارستان خسته شده ام. و پزشکان که از او قطع اميد کرده بودند موافقت کردند که با رضايت خودمان، او را مرخص کنند. وقتي به خانه ي پسر برادرم وارد [ صفحه 47] شديم، سفره ي ميهماني پهن بود وآشِ خوشمزه اي بر سفره. فرزندم بر سر سفره نشست و چندين ظرف آش پياپي خورد به طوري که به بعضي از ميهمانان آش نرسيد. با اين که اکنون سال ها ازآن ماجرا مي گذرد هنوز هم پسرم اشتهاي خوبي دارد و اگر آشي بر سفره ببيند نمي تواند از آن صرفنظرکند. [ صفحه 49]
| |
|
|
 |
پاياني که پايان نيست |
|
|
خورشيد طلوع کرد. آسمان آبي بود و تنها چند تکه ابر در اين جا و آن جا به طور پراکنده ديده ميشد؛ باد نميوزيد. شب گذشته، باد ابرها را جارو کرده بود. سيد محمد رفت تا کنار در حرم بايستد. پرتو آفتاب، گنبد و گلدستهها را گرم ميکرد. رؤياي شب پيش همچنان بر ذهن سيد محمد چيره بود. هنوز آن صداي آسماني در درون شعلهورش طنين ميافکند. زايران دسته دسته ميآمدند و به حرم، اداي احترام ميکردند. نزديک در، مسافران با تنپوشهاي پشمينه بر تن نشسته بودند؛ چاي مينوشيدند و از اين طرف و آن طرف حرف ميزدند. يکي از آنها سرش را تکان داد و گفت: «چگونه از اين دوشيزه به خاطر کاري که ديشب کرد، تشکر کنيم.» - کولاک عجيبي بود. راه را گم کرده بوديم. - اگر چند دقيقه ديرتر گلدستهها را روشن کرده بودند، ما مرده بوديم. [1] . - ناگهان نوري - مثل نور فانوس دريايي دربندر - ديديم. - دوست من! اهل بيت، لنگرگاه، آدمهاي سرگردان هستند. - پس فردا براي زيارت برادرش به طرف مشهد حرکت ميکنيم. - صبر کن چند روزي مهمان اين خانم باشيم. سيد محمد حيرتزده به حرفهاي آنان گوش ميداد. چشمانش از اشک لبريز بود. به سوي آنها رفت و گفت: «برادرانم! من بودم که چراغ گلدستهها را روشن کردم؛ البته در رؤيا، دوشيزهاي را ديدم سراپا نور که به من فرمود: «برخيز و چراغهاي گلدستهها را روشن کن!» او سه بار اين جمله را گفت.» مسافران حيرتزده پرسيدند: «يعني گلدستهها معمولا اين وقت از نيمه [ صفحه 190] شب روشن نميشوند؟» - نه! چون ما چراغها را پيش از نيمه شب خاموش و يک ساعت مانده به اذان صبح روشن ميکنيم. دانههاي مرواريد اشک از چشمها برگونهها غلتيد؛ اشکهاي عاشقانه، اشکهاي فروتني. سيد محمد رضوي اين کرامت را نوشته است و هر سال - هنگامي که سال شب اين خاطره گرما بخش فرا ميرسيد - براي بزرگداشت آن کرامت، در چنان شبي چراغها را زودتر بر ميافروزد. هر سال در آن ساعت و هنگامي که برف سنگين بهمن ماه فرو ميريزد، مسافران، گلدستههاي لبريز از نور را ميبينند؛ گلدستههايي بسان فانوسهاي دريايي که چلچراغ اميد ره گم کردگان درياي حيرت هستند.
| |
|
|
 |
زمين، زورق سيمگون سپهر |
|
|
پاسي از شب گذشته بود و مهتاب، زمين را رنگ زده بود. امام از پنجرهي کاخ به باغ سيمگون مينگريست؛ به درختان بالا بلند و جويبار آوازخوان. دو چهره رو به روي هم بودند: امام و ماه. موجي از عواطف در چشمان امام ديده ميشد. همان واژگاني از لبانش شنيده ميشد که در حال نيايش يا تفکر بسيار بر زبان ميراند:«اي گنج بينوايان! اي نجات دهنده کشتي شکسته! تو کسي هستي که سياهي شب و روشنايي روز و مهتاب و پرتو خورشيد و صداي برگ درختان و طنين آب در مقابلت فروتني کردهاند. ياالله... ياالله... ياالله!» امام چهره برگرداند. او با خليفه قرار ملاقات داشت. خليفه زمان ملاقات را آن شب معين کرده بود؛ چه شبي! چه شب پر دغدغهاي. به زودي حضرت با کسي ديدار ميکرد که تکيه بر پوستهي قرآن زده بود و نميتوانست در ژرفاي آن غوطهور شود. در اين جهان گسترده، مفاهيم بيکران چنان در قالبهاي [ صفحه 86] کوچک جا ميگيرند که آفريدههاي بزرگ در چشم کوچک آدمي؛ تا چشم، تنها پنجرهاي باشد بر گلستان انديشه؛ آفريدهاي که پروردگار رازش را در آن نهفته است. افرادي مانند اباقره، در حقيقت قربانيان اين نگرش کوتهبينانه به قرآن بودند. قربانيان دسيسهاي که در سايهسار درخت نفرين شدهي خاندان اموي رشد کرد؛ درختي که در دل دوزخ روييد. هنگامي که مرد گندمگون ظاهر شد، پير و جوان، همه برخاستند. چشمها، دلها و تمام توجهها معطوف وي شد. مأمون احساس ميکرد نيرويي ناپيدا ميخواهد بر او چيره شود. آن شخصيت والا در نقطهاي از کمال مطلق جا گرفته بود. احساس کمال در چشمانش ميدرخشيد. اباقره بسان روباهي، آماده بود تا خيز بردارد. ذهنش کاملا آماده بود؛ چرا که مأمون از وي خواسته بود تا با يک پرسش، امام را شکست دهد. با اين که امام نزديک خليفه نشسته بود، اما به نظر ميرسيد که دو جبهه وجود دارد و مأمون فرماندهي جبههي ضد امام است. از اين رو، عموي حضرت - محمد بنجعفر (ع) - اندکي نگران بود. اباقره لباسش را مرتب کرد تا براي آغاز درگيري، نخستين پرسش را مطرح سازد. - بگو، خدا با چه زباني با حضرت موسي (ع) سخن گفت؟ - خدا بهتر ميداند که چه زباني بوده است؛ سرياني يا عبري؟ اباقره زبانش را بيرون آورد و گفت: «منظورم اين زبان گوشتي است!» - خدا به دور است از آنچه ميگويي! پناه بر خدا از اين که پروردگار همانند آفريدههايش باشد و يا مانند مردم سخن بگويد. او وجودي والا، بينظير از نظر وجود، گوينده و انجام دهنده است. - چگونه؟ - سخن آفريننده با آفريده شده، غير از سخن گفتن آفريدهها با يکديگر است. او با ياري سقف دهان و زبان حرف نميزند؛ اما ميگويد: «بشنو!» پس با ارادهاش با موسي سخن گفت و به او فرمان داد؛ بي آن که واژهاي را بر زبان آورد. [ صفحه 87] - دربارهي کتابها چه ميگويي؟ - تورات، انجيل، زبور، فرقان و هر کتابي که فرو فرستاد، سخنان خداست که همانند نور و هدايت براي راهنمايي مردم فرستاد. همه پديد آمدند... - همهي کتابها[ي آسماني] از بين ميروند؟ - همهي مسلمانان بر اين نکته اتفاق نظر دارند که جز خدا، همه چيز نابود ميشود و غير از خدا، همه چيز آفريدهي خداست. تورات، انجيل، زبور و فرقان اثر خداوندند. آيا نشنيدهاي که مردم ميگويند: «خداي قرآن!» و قرآن روز رستاخيز ميگويد: «خداوندگارا! اين فلاني است؛ روزها[با خواندن من] او را تشنه و شبها [به خاطر من بيدار مانده] او را بيدار نگه داشتهام. پس ميانجيگري مرا دربارهي او بپذير!»؟ همچنين، تورات، انجيل و زبور، همه بعد [از آفرينش] پديد آمدند. آفرينندهاي دارند بي نظير که مردم خردمند را هدايت ميکند. کسي که گمان ميکند کتابهاي آسماني از آغاز با خداوند بودهاند، فکر ميکند که خدا، ازلي و يکتا نيست؛ چرا که کلام با او بوده و ابتدا ندارد و از خدا بينياز است... [1] . - اگر خداوند فقط در آسمانها نيست، چرا مردم در هنگام نيايش، دستان خود را به سوي آسمان ميگشايند؟ - مردم پروردگار را به شيوههاي گوناگون نيايش ميکنند. پروردگار پناهگاههايي [براي مردم] دارد که به آن پناه ميبرند. از مردم خواسته است تا با گفتار، دانش، کردار، جهتگيري و مانند آنها نيايش کنند. از آنان خواسته است تا با نمازگزاردن به سوي کعبه، انجام حج و عمره عبادت کنند... از [ صفحه 88] آفريدههايش خواسته است که در هنگام درخواست، دعا و خواهش، دستان خويش بگشايند و با حالت تهيدستي به سوي آسمان بالا برند تا نشانهي بندگي و فروتني باشد. - چه کساني به خدا نزديکند؟ فرشتگان يا مردم؟ - اگر منظورت از نظر مسافت است، همهي چيزها و اشيا نسبت به او مساوي به شمار ميآيند. اين، کار او است و با انجام برخي از کارها، از کارهاي ديگر غافل نميشود. کيهان را همانگونه مديريت ميکند که فرودست آن را. براي آغاز آن چنان برنامهريزي ميکند که براي پايانش؛ البته بدون آن که برايش رنج، دشواري، هزينه، خستگي و يا نياز به مشورت داشته باشد. اگر قصدت ابزار است، آن که بيشتر از همه از آفريدگار پيروي ميکند و به پروردگار از همه نزديکتر است. شما روايت کردهايد که نزديکترين حالت بنده به خدا، سجدهي وي است. نقل کردهايد که چهار فرشته با هم روبهرو شدند؛ يکي از آنها از فراز آفرينش و ديگري از فرودست آن؛ يکي از شرق آفرينش و ديگري از غرب آن. آنها از يکديگر پرسشهايي کردند. هر يک گفتند: «از نزد خدا آمدهام ومرا براي فلان کار فرستاد.» اين نشان ميدهد که جايگاه پروردگار قابل تشبيه و همانند سازي نيست. - آيا اين حديث دروغ است که ميگويد: «هرگاه خداوند خشمگين ميشود، فرشتگاني که عرش را حمل ميکنند، ميفهمند؛ زيرا سنگينياش را حس ميکنند. پس به سجده در ميآيند و چون خشم برطرف ميشود، به جايگاه خويش برميگردند.»؟ حضرت از رواياتي که در بستر زمان ساخته شدند تا چهرهي دين را بيالايند، غمگين بود. پس با صدايي اندوهگين و خشمناک فرمود: «به من بگو، پروردگار والا از روزي که ابليس را نفرين کرد تا امروز و تا رستاخيز، از او و ياورانش خرسند است يا خشمگين؟» - از آنها بر آشفته است. - پس چگونه به خويش جرأت ميدهي خدايت را به دگرگوني از حالي به [ صفحه 89] حالي ديگر توصيف کني و حالتهايي را که براي بندگان رخ ميدهد، به او نسبت دهي؟ خدايي که با نابود شوندگان نابود نميشود و با دگرگون شوندگان دگرگون نميشود، دور از کاستيهاست. اباقره سر به زير افکنده بود. گويي به پرسشها، شبهها و استدلالهاي ويران شدهاش مينگريست. برق پيروزي در چشمان عموي امام درخشيد؛ اما خليفه با آن که شادماني دروغيني را نشان ميداد، همچنان مبهوت بود. [ صفحه 90]
| |
|
|
 |
تفاوت تدبر در قرآن و به سخن در آوردن آن |
|
|
در بوستان يکم شرايط و موانع شناخت قرآن بيان گرديد و روشن شد که قرآن ريسمان الاهي است که يک طرف آن به دست خداوند سبحان و طرف ديگرش به دست مردم است و محتواي آن مرزي نداشته، قلمروش محدود نمي گردد و مسلم است که شناخت چنين کتابي درجاتي دارد که به مراتب خود کتاب مربوط مي شود، و هر که داراي شرايط عمومي بوده، از موانع پيراسته باشد، بر تدبر در قرآن و استنباط عقايد درست همراه با برهان هاي عقلي قرآني و نيز روشن ساختن احکام عمليه و امثال آن توانمند مي گردد. ملاحم و اخبار غيبي و تأويل و آن چه به اين امور بر مي گردد، از آن دسته علوم قرآني است که از الفاظ استنباط نمي شود و از ظاهر اقوال روشن نمي گردد و صورت عبارات از آن حکايت ندارد و اشاره به آن ارشاد نمي کند. از اين رو، با صرف تدبر به آن ها نمي توان دست يافت. زيرا شخص متدبر تنها به مقداري دست مي يابد که ظاهر آيات بدان دلالت دارد، حتي اگر بعضي از آيات را به بعضي ديگر ضميمه کند و آن را مفسر آن بعض ديگر قرار دهد؛ اما آن چه از حوزه ي ظهور الفاظ بيرون باشد، براي وي استنباط پذير نيست. چون شخص متدبر در منطوق الفاظ قرآن غور مي کند، ولي در باطن آن که غير از الفاظ آن است، توان تأمل ندارد.
>توانمندي معصوم بر استنطاق قرآن >مانع استنطاق >انسان کامل، مترجم قرآن >ضرورت رجوع مردم به امام >جايگاه معصومان همراه با نيکوترين جايگاه قرآن >عترت، وارثان قرآن >همانندي سنت با قرآن در داشتن متشابهات >همراهي هميشگي انسان کامل با قرآن
| |
|
|
|
 |
آمار و اطلاعات |
|
|
|
 |
آرشيو مطالب |
|
|
|
 |
جستجو گر |
|
|
|
 |
زمان |
|
|
|
 |
ساير امکانات |
|
|
|
New Page 2
New Page 2
|