آفتاب صورتت خورشيد فرداي همه
اي دل دريايي ات کشتي نشينان را اميد
وي نگاه روشنت فانوس درياي همه
اي بيان دلنشينت بارش باران نور
وي کلام آتشينت آتش ناي همه
خنده هاي گاه گاهت خنده خورشيد صبح
شعله لرزان آهت شمع شب هاي همه
قامتت نخل بلند گلشن آزادگي
سرو سرسبزي سزاوار تماشاي همه
گر کسي از من نشاني از تو جويد، گويمش
خانه اي در کوچه باغ دل ، پذيراي همه
لاله زار عشق يکدم بي گل رويت مباد
اي گل رويت بهار عالم آراي همه

چندی پیش دوستم تعریف
می کرد که برادرزاه ی دبستانی اش هیجان زده از مدرسه به خانه می آید و می گوید که
سر صف اعلام کردند که هر کس که بهترین تحقیق راجع به زندگی عمه عطار بکند و تا
پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه تعلق می گیرد. همه خانواده به اصرار برادرزاده به
تکاپو افتادند تا راجع به عمه عطار تحقیق کنند اما دریغ از یک خط که در مورد
خانواده پدری عطار در کتابها نوشته شده باشد و معلوم نبود آیا عطار عمه هم داشته
است یا نه؟ به هر کسی که دستی در ادبیات داشت رو انداختند و همه متعجب بودند که
این دیگر چه جور مسابقه ای است؟ باز اگر راجع به خود عطار بود یک حرفی اما عمه
عطار؟!!! خلاصه آخر هفته مادر بچه تصمیم می گیرد به مدرسه برود و با مسئولین آن
صحبت کند که این چه بساطی است که راه انداخته اند و تحقیق محال از بچه ها خواسته
اند. فکر می کنید چه جوابی به وی داده اند؟ مدیر مدرسه پاسخ می دهد: پناه بر خدا ،
استغرالله، که اصلا موضوع این مسابقه تحقیق در مورد زندگی "عمه عطار"
نبوده بلکه تحقیق در مورد زندگی "ائمه اطهار" بوده است.
ای با خبر ز بی خبری های ما بیا تا سالمی ز تهمت افسانه ها بیا
هر صبح جمعه ندبه ولی،عصر جمعه هیچ چوپان دروغ گو شده اما شما بیا
ما جور کوفه را همه بر دوش می کشیم آقا ظـهـور کـردی اگر بی صدا بیا!
یـا ایّـهـا الـعـزیـز تو اَمّـن یُـجـیـب گـو مـا آبـرو نـمـانـده بـرامـان بیـا بیـا
چندین هزار سال دگر هم که بگذرد بـهـتر نمـی شـود بـد احـوال مـا بیا
http://sabzeardakan.mihanblog.com

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد
این همه شعبده خویش که میکرد
این جا سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد

أللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
شعر بسیار زیبا و غمگینی از علیرضا قزوه
یا حجت بن الحسن....


ای ناظر احوال ما ای صاحب و سالار ما ای غایب دور از نظر ای منجی و اقای ما
ای سید و مولای ما دعا بکن برای ما
پشت و پناه ما تویی شوق نگاه ما تویی ای چشمه امید ما صبح پگاه ما تویی
ای سید و مولای مادعا بکن برای ما
چشمان ما مشتاق تودلبسته دستان تو با هر طلوع جمعه ای سر بسته فرمان تو
ای سید و مولای مادعا بکن برای ما
ما پیروان حیدریم مطیع امر رهبریم در راه بذل جان خود آماده و تکاوریم
ای سید و مولای ما دعا بکن برای ما
این جان ما قربان تو در خدمت و فرمان تو با یک اشاره از شما ابدان ما قربان تو
ای سید و مولای ما دعا بکن برای ما
عشق شما پیمان ما راه شما ایمان ما عشق ولی حق شده سرلوحه دیوان ما
ای سید و مولای ما دعا بکن برای ما

آقا بیا مگه ما بدا دل نداریم!

استاد در جواب گفت: به گندم زار
برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب
برگردی تا خوشه ای بچینی
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولیندرخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین!
و این است فرق عشق و ازدواج

متاسفانه اسم شاعر رو نمی دونم
ولی پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید و گوش بدید
دربارش چیزی نگفتم تا ناب ناب گوش بدید
بهتره آخر شب موقعی که رفتین رخت خواب گوش بدین(اینجوری حسش بیشتره!!!)
برای دنیایت طوری تلاش کن که انگار تا ابد زنده هستی و برای آخرتت به گونه ای که انگار فردا می میری
اگر خواهان صلحی آماده جنگ باش

با مدعی مگویید، اسرار عشق و مستی
زیرا که طعم ساندیس، شهد است راستی راستی!
ای کاش میر میدید، انبوه عاشقان را
تا بی خبر نمیرد، از درد خود پرستی
جانباز شیمیایی، با شیخ گفت: «جانا!
با کافران چه کارت؟ گر بت نمی پرستی»
دندان گرگها را، هر کودکی ببیند
ای پیر انقلابی! چشمت چرا تو بستی؟
عاشق شو ارنه روزی، این صبر هم سرآید
اذن ولی نباشد، پنداشتی که جستی؟
یارب شکسته حالان، طاقت دگر ندارند
تا کی کنند اجانب، چندین دراز دستی
گویی ولی شناسان، رفتند از این ولایت
خط امام گم گشت، زین کارگاه هستی
«آن روز دیده بودم، این فتنه ها که برخاست
کز سرکشی زمانی، با ما نمی نشستی»
این عشق دست طوفان، خواهد سپردت ای میر!
بازآ به نزد ملت، وآن روزگار مستی
با اجازه از حضرت حافظ
محمد صادق باطنی
15دی 1388

در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند
از زمين آه و فغان را زيب گردون مي كنند
گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشت
گه كفن پوشيده ،فرق خويش پرخون مي كنند
گه به ياد تشنه كامان زمين كربلا
جويبار ديده را از گريه جيحون مي كنند
وز دروغ كهنه ي يا لیتنا كنّا معك
شاه دين را كوك و زينب را جگرخون مي كنند
خادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله ها
با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون مي كنند
بر يزيد زنده ميگويند هر دم، صد مجيز
پس شماتت بر يزيد مرده ی دون مي كنند
پيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروه
ناله از دست عبيدالله مدفون مي كنند
حق گواه است،ار محمد زنده گردد ورعلي
هر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنند
آيد از دروازۀ شمران اگر روزي حسين،
شامش از دروازۀ دولاب بيرون مي كنند
حضرت عباس اگر آيد پی يك جرعه آب،
مشك او را در دم دروازه وارون مي كنند
گر علي اصغر بيايد بر در دكانشان
در دو پول،آن طفل را يك پول،مغبون مي كنند
ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان،
روزپنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنند
لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد
خانم ار پیدا نشد، دعوت زخاتون میکنند
گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد،
خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنند
سندی شاهک،بر زهادشان،پیغمبر است
هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند
خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان،
بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟
تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنند
وين خران در زير ايشان آه و زاری مي كنند
نگذارید عدالت بسر دار شود
نگذارید که نای سقیفه بدمد
شیر حق در ستم فتنه گرفتار شود
نگذارید که در خانه نشیند حیدر
سینه فاطمه مجروح ز مسمار شود
نگذارید که اصحاب جمل فتنه کنند
شک و تردید و ریا رونق بازار شود
نگذارید علی بار دگر خون گرید
ظلم و تزویر معاویه پدیدار شود
نگذارید که قران بسر نیزه رود
گرم بازار ریا کاری و دستار شود
نگذارید حسن بار دگر در کوفه
در میان سپهش بی کس و یار شود
نگذارید که حسین ابن علی در میدان
بی علی اکبر و عباس علمدار شود
نگذارید که نا محرم این وادی طور
اگه از راز می و ساغر اسرار شود
نگذارید علی سید و سالار زمان
چاه با سینه او محرم اسرار شود
نگذارید که سالار خراسانی ما
غرق در غربت و بی یار و مدد کار شود
فتحی




