شايد اين جمعه بيايد شايد
آب که سر بالا برود، قورباغه هم باید ابوعطا بخواند! «۹ دی» حماسهای است که فقط آیندگان خواهند توانست درباره عظمت و بزرگی آن صحبت کنند و توصیفنامه بنویسند؛ با این حال وظیفه ماست تا به بخشهایی از این واقعه عظیم بپردازیم و اندک نگاهی به ماهیت و محتوای آن داشته باشیم. چندی است جهان پر شده از ظلم و گناه نمی دانم اگر از دستگاه دیپلماسی کشور بخواهیم که یک مقدار تفکر بسیجی و روحیه جهادی خود را بیشتر کنند، چه پاسخی به ما خواهند داد؟! شاید گمان برند که ما اصلا دیپلماسی را نمی فهمیم یا شاید هم خیال کنند که آرمان گرایی ما، بیش از اندازه دور و دراز و دست نیافتنی است. البته اگر این دو «شاید» را هم کنار بگذاریم، حرف اصلی اینجاست که آیا دیپلماسی و اصول اتوکشیده اش، اصولا می تواند با تفکر بسیجی و روحیه جهادی نسبتی داشته باشد؟! شک نباید کرد که بسیجی عمل کردن یک مدیر دیپلمات جمهوری اسلامی، عینا به همان نتیجه ای منجر نمی شود که محصول رفتار و گفتار فلان دانشجوی بسیجی است. به هر حال، یک دیپلمات، قبل از هر چیز، یک دیپلمات است و دیپلماسی هم اصول خودش را دارد که بعضا متعارض با آرمان خواهی، حتی اصول گرایی است. اینقدرش را ما می دانیم اما بگذارید پلاک امروز را با چند سئوال، ادامه دهیم؛ انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تربیتمعلم و شاهد تهران با صدور بیانیهای نسبت به تأخیر 120 روزه دادگاه فائزه هاشمی اعتراض کردند. منصور حداد روزهای آخر دهه اول محرم امسال من «محرم در محرم» بود. با حاج حسین یکتا و بچه های دانشگاه امیرکبیر، روز تاسوعا چه جایی بهتر از «شرهانی»، چه جایی با صفاتر از منطقه عملیاتی «محرم». شرهانی و به روایتی فکه، در مرز جبهه غرب و جبهه جنوب اند. شاید هم نه غرب اند و نه جنوب. یعنی که به نسبت طلائیه و اروند و شلمچه، حتی به نسبت بازی دراز و شاخ شمیران، غریب ترند. این غربت، البته بدون حسن هم نیست، چرا که این مناطق، دست نخورده ترند و هنوز بکر مانده اند. وقتی شاهد است که ملت مظلوم و رنج دیدهاش پس از سالها استثمار از سوی استثمارگر، تحقیر و تهدید می شوند؛ رضا روزگار جواد محمدی* مهدی فاطمی صدر یک چیزهایی را حتما باید نوشت، و این اصلا ربطی به این ندارد که تو نویسنده باشی یا نه. خیلی از ما طبیب نیستیم اما همین که زمستان می شود، برای خودمان نسخه لباس گرم می پیچیم. خیلی از ما ورزشکار نیستیم ولی در یک روز تعطیل پاییزی، به پارک محل می رویم و با همان گرمکن قدیمی مان، می دویم. یک بار «آقاعبدالله» مکانیک چهارراه استقلال که از حرفه ام خبر داشت، به من دفترچه ای داد و گفت: بخوان و نظر بده. پرسیدم؛ چیست؟ گفت: نوشته هایم از ماه رمضان ها و ماه محرم های ۵۵ سال عمرم است. یک جور گردآوری خاطرات روزه داری و مشکی پوشی. آدمی نیستم که زندگی نامه ام به درد کسی بخورد. اصلا بلد نیستم زندگی ام را در یک نامه کوتاه، بگو یک زندگی نامه بلند، جمع آوری کنم، لیکن یک چیزهایی را حتما باید نوشت، و این اصلا ربطی به این ندارد که تو نویسنده باشی یا نه. آنچه از کلام رهبر انقلاب در جمع بسیجیان، به درک تحلیل نگارنده می رسد، این است؛ مجید بذرافکن
وقتی پدرش رئیس باشد! اصلاً مهم نیست که چه کرده و آتشبیار کدام معرکه بوده است!
حتی دعوت هم میشود تا در مجمع تشخیص مصلحت نظام در رابطه با "خاورمیانه و چشم انداز حکومت های مردم سالار" سخنرانی کند!!!
شاید آقای قوهی قضائیه هنوز منتظر است تا آشوب دیگری از او ببیند و آن وقت به جز احضار، مانند بسیاری مجرمان دیگر، بازداشتی و بازجویی و ارسال پروندهای به دادگاهی و حکمی و زندانی
بررسی مواضع رهبر معظم انقلاب در ماههای بعد از انتخابات نشان میدهد که ایشان تلاش بسیاری انجام دادند تا در راستای سیاست «جذب حداکثری»، افراد و گروههای مختلف سیاسی در زیر پرچم جمهوری اسلامی ایران باقی بمانند و به فعالیت بپردازند ولی برخی شخصیتهای سیاسی، بدون توجه به خواست ملت و رهنمودهای حضرت آیت الله خامنهای، فضا را به سمتی بردند که نهایتاً منجر به حذف خودشان از آینده سیاسی کشور شد.
تدبیر علیه تشویش
رهبر انقلاب در نمازجمعه تاریخی ۲۹ خرداد، بدون در نظر گرفتن یک هفته اغتشاشگری و اقدامات غیرقانونی از سوی سران اصلاحات و تحریک مردم به حضور در خیابان، در سخنانی کریمانه، این افراد را «عناصر نظام» خواندند و بر پیگیری «قانونی» اعتراضات و نه اردوکشی خیابانی، تاکید کردند. ایشان فرمودند: «اینکه دشمنان سعی میکنند در رسانههای گوناگون - که غالباً هم این رسانهها مال این صهیونیستهای خبیث و رذل است - اینجور وانمود کنند که دعوا بین طرفداران نظام و مخالفان نظام است، نخیر، این جوری نبود؛ آنها غلط میکنند این حرف را میزنند؛ این واقعیت ندارد... این چهار نفری که وارد عرصه این انتخابات جدی شدند، همهشان جزو عناصر نظام و متعلق به نظام بودند و هستند.»
گذشت حدود ۶ ماه از انتخابات ریاست جمهوری و رهنمودهای مکرر مقام معظم رهبری و رویکرد مدارای ایشان هم تغییری در رفتار و عملکرد سران اصلاحات ایجاد نکرد تا آنکه حضرت آیت الله خامنهای در ۲۲ آذر و در دیدار با جمعی از طلاب و روحانیون، با اشاره به حوادث روز دانشجو و اهانت حامیان این افراد به بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، لحن خود را درباره این افراد تغییر دادند و در عین حال اعلام کردند که هنوز نظام آماده بازگشت این افراد است ولی گویا خود این افراد با اتخاذ مواضع ساختارشکنانه، بر حذف کامل خود از نظام اصرار دارند. ایشان در این باره گفتند: «من هیچ اعتقادی ندارم به دفع؛ من گفتم در نمازجمعه؛ اعتقاد من به جذب حداکثری و دفع حداقلی است؛ اما بعضی کانه خودشان اصرار دارند بر اینکه از نظام فاصله بگیرند. یک اختلاف درون خانوادگی را، درون نظام را - که مبارزات انتخاباتی بود - یک عدهای تبدیل کردند به مبارزه با نظام.»
روشنگریهای رهبر انقلاب در این مدت، پایگاه اجتماعی سران فتنه را دچار ریزش شدیدی کرد؛ به طوری که اعتراضات خیابانی آنان به جمعیتی اندک و هتاک محدود شد. با این حال اصرار رهبران این جریان سیاسی بر نپذیرفتن نظر مردم و تمکین نكردن به قانون، در نهایت منجر به رویدادهای ناگواری چون هتک حرمت روز عاشورا شد. سران آشوبهای پس از انتخابات اما باز هم بر مواضع ضدمردمی خود ایستادگی کردند و حتی از حرمت شکنان روز عاشورا دفاع.
... که به تدبیر «تو» تشویش خمار آخر شد
هتک حرمت عاشورا به مثابه خط قرمزی بود که بعد از زیر پا گذاشته شدن، دیگر یارای بازگشت به وضع نخست را نداشت؛ وضعیتی که به مدد تنفس مصنوعی باقی مانده بود و اکنون در سیل خروشنده مردم در حماسه ۹ دی غرق شده بود.
مخلص کلام اینکه برنامهریزی راهبری مقام معظم رهبری برای شفافسازی فضای غبارآلود فتنه ۸۸ در مدت هشت ماه به گونه از سوی ایشان تنظیم شده بود که گام به گام مردم را به پیش میبرد و با افزایش بصیرت، زمینه را برای دفع فتنه آماده میشد؛ واقعهای که سرانجام در ۹ دی متبلور شد و شد آنچه باید میشد و وعده «ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم» بر همگان عیان شد.
شاید برای توصیف حماسه ۹ دی و نقش حضرت آیتالله خامنهای در شکلگیری و بروز آن، استفاده از طبع الهی «حافظ» بیمناسبت نباشد؛ به خصوص آنکه ماجرا دقیقا درباره گذر از یک ایام سخت و فتنهگون آن هم به یاری یک «یار» باشد:
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد... زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود... عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل... نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب... گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شبهای دراز و غم دل... همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز... قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد... که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را... شکر کان محنت بیحد و شمار آخر شد
چندی است که فتنه می شود راه به راه
از کاخ سفید تا دل اسرائیل
تا "بن علی" و شمر زمان "عبدالله"
از روز شروع خیزش بیداری
آشفته شده ینگه ی دنیا ناگاه
با لطف "وال استریت" و آن یک درصد
رفته است سر مردم بیچاره کلاه
بی پرده بگویم که جناب شیطان
صد درس نو آموخته زان مرد سیاه
چون بسته به رگبار مسلمان بسیار
از کشتن ملتش ندارد اکراه
فی الحال که بانک و صندوق هایش
خالی ست شبیه خانه های اشباح
تا باز بَرد مشکل خود را از یاد
رو کرده به ایران, «مَکَروا ... مَکرَالله»
گفتند که خاور ِ میانه آشفته شده
از روز حضور لشکر قدس سپاه
گیرم که درست, پس کجا بود سیا
با آن همه ادعای یک پول سیاه
با فوت چراغ حق نگردد خاموش
مانده است همیشه چاه کن در ته چاه
حاشا که ترور کنند سردارم را
از بس که براش خوانده ام "وجعلنا"
ما خرد و کلان سپاهیان قدسیم
کافی ست اشارتی کند حضرت ماه
چون عزت و ذلت همه در دست خداست
ذلت به شما داده به ایشان هم جاه
آن ملت دزد و غاصب و قاتل نیز
با وعده ی سرزمین موعود و فلاح
هر نقشه که بر علیه اسلام کشید
تیری شد و برگشت به سویش ناگاه
این بار ابابیل فلاخن دارند
چون کوه مقاوم است صدها تُن کاه
از سنگ نترسید نمی گیرد جان
از آه بترسید که می گیرد آه
میراث شما نیست فلسطین باری
اینست سزای "یوسف افکن در چاه"
فی الحال که محصور در آن دیوارید
از ترس گروه کوچک " حزب الله"
چون عزت و ذلت همه در دست خداست
ذلت به شما داده به ایشان هم جاه
در مبداء وحی و سرزمین توحید
آنجا که برای کافران هست پناه
با امر خدا خلیفه ای لامذهب
نابود شود به زودی انشاء الله
در مکه اگرچه حج به جا می آرند
سوی همه هست قربهً, الّا الله
عبرت نشدند بن علی و صدام
نا صالح و نامبارک و شاهنشاه
گو سنگ ببارد به سر آل سعود
تاوان بقیع و بقعه ی آل الله
فی الحال که روزگار سختی دارید
وای از طلب خون ابا عبد الله
چون عزت و ذلت همه در دست خداست
ذلت به شما داده به ایشان هم جاه
در گوشه ی کعبه قد علم خواهد کرد
آن یوسف گم گشته که روحی بفداه
هر چند شبیه منکران منتظریم
ای منتقم خون خدا بسم الله...
تهران
آذر 1390
زهرا فرقانی
یک: آیا به این بهانه که دیپلماسی، قواعد خودش را دارد، می توان قید قواعد آرمان خواهانه را زد؟!
دو: حضرات دیپلمات، هیچ اندیشه کرده اند که هنگام تعارض میان دیپلماسی و آرمان گرایی، کجا باید به اصول دیپلماسی وفادار بمانند و کجا باید این اصول را فدای آرمان گرایی کنند؟!
سه: میان دیپلماتی که در ذیل جمهوری اسلامی، یعنی انقلاب اسلامی -به عنوان پرچم دار مبارزه با نظام سرمایه داری- عمل می کند، با دیپلمات های سایر کشورها، چه تفاوت هایی وجود دارد و این تفاوت ها در کجا باید خودشان را نشان دهند؟!
چهار: نسبت انقلاب اسلامی و همچنین ملت ایران و نیز، رهبران این نظام، اعم از خمینی و خامنه ای، در طول حیات جمهوری اسلامی، بیشتر با رعایت عرف رایج دیپلماسی در دنیا بوده، یا آن اصولی که بر اساسش دست به مبارزه علیه استکبار و استعمار زده است؟!
پنج: آیا دست اندرکاران امور دیپلماسی کشور، به ویژه وزارت خارجه، به آفات دیپلماسی توجه کرده اند؟! به عنوان مثال، آیا دیپلمات بودن، بعضا بدل به یک اسم رمز نشده تا ما دوری خودمان را از تفکر بسیجی توجیه کنیم؟!
شش: بر فرض که داشتن روحیه جهادی بر همه مسئولین نظام جمهوری اسلامی فریضه است -که علی القاعده باید فرض درستی باشد- یک دیپلمات با کدام رفتار و کدام گفتار خود، باید نشان دهد که او نیز، این روحیه جهادی و این تفکر بسیجی را جدی گرفته و درصدد عمل به آن برآمده است؟!
هفت: در عرصه دیپلماسی، آیا «عزت، حکمت، مصلحت»، فقط در گرو رفتار محافظه کارانه و محتاطانه است یا گاهی هم نیاز به اندکی شجاعت و شهامت بیشتر دارد؟!
***
راستش را بخواهید در برخی از مقاطع جمهوری اسلامی، احساس می کنم که دیپلمات های ما، بیش از اصول انقلاب اسلامی، عمدتا درگیر و دربند رعایت آداب دیپلماسی بوده اند. راه دوری نرویم؛ در همین بحث شکار پرنده جاسوسی دشمن، که دوست و دشمن را متاثر از فتح الفتوح بی مانند خود، مات و مبهوت کرد، آدمی گمان می کند که وزارت خارجه ما اصلا نتوانست هم پای این اقدام انقلابی جلو بیاید. قطعا ما فرق برخورد فعالانه و واکنش منفعلانه را می فهمیم. با این همه، هرگز توقع نداریم که وزارت خارجه ای ها، همان طور و به همان سیاق، داغ و فعال باشند که مثلا دانشجویان ما. حرف اینجاست که چرا نباید از فرصت هایی این چنین، بهتر از این استفاده کنیم؟! گذشته از عالم دیپلماسی، حتی در عالم رسانه هم به نظر می رسد که ما نام ضعف یا ترس خود را «عقل گرایی» گذاشته ایم. قطعا نه منظورم، همه رسانه های ماست و نه مرادم، همه اصحاب امور دیپلماسی کشور. در ادامه و با طرح چند سئوال دیگر، پلاک امروز را خاتمه می دهم.
یکم: فرض کنید آمریکا از ما چنین پرنده جاسوسی ای را شکار می کرد؛ دستگاه دیپلماسی و ایضا رسانه ای کاخ سفید، چه رفتار و گفتاری از خود بروز می داد؟!
دوم: فرض کنید کشورهایی از قبیل چین، روسیه، هند و مثلا برزیل، موفق به شکار «پهپاد» می شدند، دستگاه دیپلماسی و رسانه ای این کشورها چگونه از این فرصت بکر، استفاده می کردند؟!
سوم: در جریان تسخیر سفارت روباه پیر و باغ قلهک، -که قطعا می شد شکیل تر و با کلاس بهتری صورت گیرد- همگان دیدیم که وزارت خارجه بر اساس وظایف ذاتی و طبیعی خود، خیلی زود آمد و خرج نظام را از این اقدام دانشجویان جدا کرد. این قطعا از آن کارهایی بود که نمی شد و نمی توانیم خرده بر وزارت خارجه بگیریم و لازم است ایشان را درک کنیم، اما کجا باید اهالی دیپلماسی کشور، خرج محافظه کاری و ترس را جدا کنند از روحیه جهادی و تفکر بسیجی خودشان؟! کجا باید فرصت ها را مغتنم شمرده، مچ دشمن را بخوابانند؟!
آری! ما در «جنگ الکترونیک»، چنان ضربه ای به دشمن اصل کاری مان زدیم که دنیا حیرت کرد، اما متعاقب آن، در دو عالم دیپلماسی و عالم رسانه ای، ضربه ما اصلا برد لازم را نداشت. بر همان اساس که بر دستگاه دیپلماسی کشور فرض است که بیاید و اقدام دانشجویان ما را محکوم کند، این نیز یک امر واجب است که گاهی، با همان سرعت و شدت، بیاید وسط میدان و این بار به جای دانشجویان خودمان، حال دشمنی در ردیف آمریکا را بگیرد. آیا دیپلماسی، به جز محکوم کردن سریع السیر عمل خودجوش چند دانشجو، به جز دکمه تا آخر بسته، به جز خط اتوی شلوار، به جز موی جوگندمی و به جز ریش آنکادر، قاعده دیگری ندارد؟! مع الاسف، گاهی در عرصه دیپلماسی و رسانه، آنقدر شل و فشل عمل می کنیم که دست آخر، جمهوری اسلامی، یک چیزی هم به آقای اوباما و خانم کلینتون بدهکار می شود!! من که فکر می کنم «عزت، حکمت، مصلحت»، فرق های اساسی دارد با «عزلت، غفلت، منفعت»… و ایضا با محافظه کاری و ترس. من البته فکر می کنم لااقل در مقطع بیداری سلامی، بهتر است به صرافت پرورش و تربیت «دیپلمات بسیجی» بیفتیم، که دست کم، اندکی جسورتر باشند از این حضرات.
روزنامه جوان/ ۲۴ آذر ۱۳۹۰
به گزارش فارس، انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تربیتمعلم و شاهد با صدور بیانیهای نسبت به تأخیر 120 روزه دادگاه فائزه هاشمی اعتراض کردند.
متن کامل این بیانیه به شرح ذیل است:
بسم الله الرحمن الرحیم
مبارزه با فساد و تبعیض از اهم وظایف حکومت اسلامی است و نگذاشتن حاشیهای امن برای محاربین و خاطیان از قانون در ذیل این وظیفه است، حال آنکه ما مدعی حکومت اسلامی و الهام گرفته از حکومت مولا امیرالمومنین علی(ع) هستیم برماست که حداقل در چیزهایی که روشن است وظیفه ماست تسامح نکنیم و نگذاریم امت مسلمان و انقلابیمان نسبت به حکومت ما بدبین شود و این فکر به ذهن آنها خطور کند که در مملکت اسلامی نمیتوان حداقل حق خود را از دستگاه قضا گرفت و محاربین حاشیهای امنتر از بقیه دارند.
امروز با آنکه نزدیک به 2 سال از سختترین فتنه علیه اسلام و تشیع میگذرد و ملت مسلمان ایران در جنگی که منکران حقیقت علیه ولایت بر پا کرده بودند با لبیک یا حسین پیروز شدند، منتظر آن هستند که عاملین اصلی این فتنه که فاسدین سیاسی و اقتصادی بودند محاکمه شوند و بر آنها مهر قانون بخورد، اما شاهد آنیم که امروز بر خلاف حق نیروهای فریب خورده دست پایین این جریان محاکمه شده اما عاملین اصلی - سران فتنه و برخی آقازادهها- که سالها در جریانی موازی با انقلاب اسلامی و در جدل با متن انقلاب و ولایت بودند آنقدر خیالشان راحت است که حتی در جلسهای که قوه قضائیه برای خانم فائزه هاشمی برگزار میکند ایشان حاضر نمیشوند و آیا این مسئله نقطه ضعفی در عملکرد دستگاه قضا را به ذهن متبادر نمیسازد؟
ای کاش بجای این رویکرد با مفاسد به گونهای برخورد میشد که امروز شاهد این فجایع نباشیم که برای دستگاه قضایی که الگویش امیرالمؤمنین علی(ع) است مسامحه با خاطیان از قانون حتی برای یک لحظه هم پسندیده نیست، اگرچه از بستگان و نزدیکانش باشند و در حکومت علی(ع) هیچکس حاشیهای امن برای فساد و تبعیض ندارد و ننگ است برای مسئولانی که با گذشت یک دهه از فرمان امام خامنهای(مدظله العالی) مبنی بر برخورد با مفاسد هنوز اقدام درخوری نکردهاند و امروز شاهد این فجایع هستیم.
اکنون 120 روز از موعد برگزاری دادگاه فائزه هاشمی گذشته اما همچنان وی با خیال راحت به تحرکات خود ادامه میهد و باید از مسئولان قضایی کشور پرسید، پس دادگاه فائزه هاشمی چه شد؟ آیا برگزاری هر چه سریعتر این دادگاه موجب امیدواری مردم و اقبال آنان به حضور در عرصههای تصمیمگیری نظام نمیشود؟ آیا امید مردم مایه افزایش مشارکت آنان در انتخابات آینده نمیشود؟ آیا محاکمه سران فتنه به معنای احترام به رأی ملت ایران و حضانت و پاسداری از خواست آنان در چارچوب قانون نیست؟ آیا برگزاری این قبیل دادگاهها تشکر و سپاس از ملتی نیست که خالق حماسههایی همچون ۲۲ خرداد، ۹ دی و ۲۲ بهمن ۸۸ بودند؟
ما دانشجویان دانشگاههای تربیتمعلم و شاهد بیصبرانه در انتظار جلسه قریب الوقوع افرادی چون خانم فائزه هاشمی که امروز با داشتن لابیهایی قوی از محاکمه سر باز میزنند، هستیم و اعلام میکنیم به مجریان دستگاه قضا که اگر در قبال برخورد ضعیف شما با طراحان فتنه ملت انقلابی ما خدای ناکرده ذرهای به کلیت دستگاه قضایی بدبین شود در پیشگاه خالق قادر متعال مسئول خواهید بود.
عبرت آموزی از وقایع تاریخی سنتی بشری است. جلوه ای از عقلانیت انسان که به مقتضای زمانه اش و موضوعش درسی و پندی را از یک واقعه ثابت برداشت می کند. نمونه اعلای این درس آموزيهای کثیر و گوناگون از یک اتفاق حادثه عظیم عاشوراست. شخصیت های تاریخی به مقتضای عظمتی که در روح و وجود خویش داشته اند، عرصه های مختلفی از شئون انسانی و اجتماعی را در پیرامون خویش متأثر ساخته اند و به تبع بازخوانی انسان های تاریخ ساز می توان در گذر زمان، مولفه های متفاوتی از یک شخصیت را با ادبیات و گفتمان متفاوت تری را مطمح نظر قرار داد.
هفته گذشته مصادف بود با شهادت مجتهدی بزرگ و سیّاسی زاهد و عارفی فقیه، به نام آیت الله سیدحسن مدرس، فقیه ناظر و سپس نماینده مجلس شورای ملی در پنج دوره اول این مجلس. فردی که وقتی در تبعید ناجوانمردانه به قتل رسید، کاسه ماستش را پوست نیمه ای از هندوانه گزارش کرده اند.
در ساده زیستیِ نماینده اول مردم تهران در مجلس گفته اند که از بابت تمسخر به او سید کرباس پوش می گفتند. مدرس در دوره خفقان رضاشاه و سپس دوره دوم محمدرضاشاه نمادی از روحانیت انقلابی و پرشور بود که با نطق ها و سخنان آتشین، آرامش مرگ آور جامعه سیاسی استبدادزده ایران را برای لحظاتی به تحرک وا می داشت. عالمی ربانی درس خوانده حجره های حوزه های اصفهان و نجف که در پهنه سیاست یک تنه و مظلومانه ایستاده بود.
شهید سیدحسن مدرس اعلی الله مقامه از شجاعت و صراحت ویژه ای برخوردار بود که حضرت امام آن را -همچون دیگر خصائص زکیّه اش- ناشی از قدرت روحی ایشان می داند.
شهید مدرس در زندگی سیاسی و اجتماعی مبارکش، فتنه ها و کوران های سختی را تجربه کرد. تجربه مشروطه تا به دار آویخته شدن شیخ فضل الله نوری، تجربه اشغال ایران تا دولت در تبعید در عثمانی، ظهور رضاخان قلدر و ادعای جمهوری خواهی و سپس به تخت شاهی نشستن قزاق انگلیسی و اصلاحات جابرانه و خائنانه انگلیسی وی را. انسان شجاع و مجاهدی مانند مدرس در باب بسیاری از این موارد اظهارنظرهای شفاف و صریحی دارد که به دلیل نزدیکی زمانی با زمانه ما، اسناد و مدارک قطعی آن موجود است.
برای درک عظمت شخصیت آیت الله مدرس به چند نمونه از آنها اشاره سریع و گذرایی خواهد شد. معمولاً لشکر حق طلبان و باطل ستیزان در وقایع و پیچیدگی های سیاسی تاریخی، از دو نقطه کانال جدی دچار نقصان وضعف شده است، یکی درک ضعیف و غلط از حقایق پنهان در پس پرده ها و دیگری رفاه طلبی و عافیت جویی هوشیاران در برابر کجی ها و ناراستی ها. در هر دو عنوان هر چه خطر خطیرتر و سستی شدیدتر باشد ضربه های هولناک تری بر جبهه اهل حق وارد شده است. در فتنه 88 نیز بخش عظیمی از نخبگان سیاسی و رسانه ای جمهوری اسلامی از همین دو محور عده ای به قعود کناره گرفتند و عده ای را به نام اصلاح به اعوجاج کشیده شدند.
مدرس زمانی که نماینده دور دوم مجلس شورای ملی در تهران بود توسط عوامل کودتای انگلیسی رضاخان-سیدضیاء بازداشت شد. اما پس از مدت کوتاهی آزاد شد. وی در این زمان شاهد جوّ مطبوعاتی سنگین در دفاع از رضاخان است که سردارسپه را چهره ای ضدانگلیسی، لغوکننده قرارداد استعماری 1919 معرفی می کردند، سرکوب شیخ خزعل عنصرنشان دار انگلیسی در خوزستان، رضاخان سردار سپه را در فضای عمومی رسانه ای تهران «پدر ملت»،«ناجی ملت» با تکیه بر وجهه ضدانگلیسی اش شناسانده بود.
برخاستن ندای جمهوری خواهی و تقاضای تعطیل کردن سلطنت قجری نیز به کارنامه خدمات رضاخان به ملت ایران افزوده شده بود. اما در طی همه این وقایع مدرس یک تحلیل بیشتر نداشت و آن انگلیسی بودن طرح های مطروحه از زبان رضاخان بود.
زمانی که جمهوری خواهی و ضدیت با سلطنت، یک حرکت آزادی خواهانه و بسیار ارزشمند و شیک و مردم پسند مطرح می شد، مدرس آن قدر ایستادگی کرد تا طرح جمهوری خواهی را توسط جمهور مردم تهران باطل ساخت. البته مدرس در این مسیر، کم تهمت و توهین و مظلومیت ندیده است. او می توانست مانند عناصری چون مصدق السلطنه خدای شتران خودش باشد و کنج عافیت گزیند ولی برای خطری عظیم مظلومیت را به جان می خرد و با تکیه بر شناخت دقیق از انگلیسی بودن سناریوی رضاخان در صحنه حاضر می شود.
این در حالی است که هنوز خاطرات ژنرال آیرون ساید منتشر نشده است تا چگونگی انتخاب "رضاشصت تیر" را برای کودتا در ایران تشریح کند. وی خود حال خود، و مقال خود را اینگونه توضیح می دهد: «من با جمهوریِ واقعی مخالف نیستم؛ ولی این جمهوری که میخواهند به ما تحمیل کنند، بنا به اراده ملّت نیست، بلکه انگلیسیها میخواهند به ملت ایران تحمیل کنند و رژیم حکومتی را که صد در صد دست نشانده و تحت اراده خود آنها باشد، در ایران برقرار سازند. اگر واقعا نامزد و کاندیدای جمهوری، فردی آزادیخواه و ملی بود حتما با او موافقت میکردم و از هیچ نوع کمک و مساعده با او دریغ نمینمودم.»
حضرت امام خمینی رحمه الله علیه در بیانی شخصیت خود را چنین توصیف می کند که -نقل به مضمون- «من مانند کسانی نیستم که یک چیزی بگویم و بنشینم، نه من بلندشده و دنبالش را می گیرم.»
رضاخان حمایت تمام قد انگلیسی ها را در پشت خود دارد و از سوی دیگر و مهمتر توانسته چهره ای ملی و ضدانگلیسی برای خود دست و پا کند و مقبولیت عمومی در نخبگان سیاسی پایتخت بهدست آورد. از سوی دیگر تقید به مراسم سیدالشهدا عليه السلام، تعطیلی رسمی کشور در سوگ تخریب قبور بقیع، ممنوعیت محرّمات در سطح جامعه و امثال آن اقداماتی است که برای او در بین مومنین چهره ای اسلام پناه ساخته است؛ تا جایی که مراجع تقلید نجف به وی تمثال علوی هدیه می کنند و از برخی خدمات او تقدیر می کنند.
در چنین فضایی این سیدحسن مدرس خلف صالح شیخ فضل الله نوری است که به دنبال ساقط کردن رضاخان حتی به قیمت کودتای نظامی برای برگردان احمدشاه قاجار از فرانسه به کاخ پادشاهی تهران برمی آید. طرح مدرس برای برکناری رضاخان این بود که احمد شاه از طریق عراق وارد ایران شود و عده از امرا و سران عشایر در پشتکوهِ کرمانشاه از او استقبال کنند و او از همان جا رضاخان را عزل کند و در صورت استنکاف، با نیروی مسلح عشایری به سوی تهران رهسپار شود، اما احمدشاه جسارت پذیرش چنین خطری را نداشت.
مدرس در دفاع از خود می گوید: «روزگار و گردش آن چنین پیش آورده است که بزرگترین و مقدس ترین مبادی ایمانی ما یعنی آن اصولی که موجب مصونت اجتماعی و سیاسی قوم ایران، استقلال و تمامیت ایران است با بقا و دوام سلطنت اعلیحضرت توأم گردیده است... اما بر من ثابت است که مقصود دیگران در حال حاضر تغییر رژیم حقیقی است با تمام معنای آن و تغییر رژیم در تمام شعب اجتماعی و سیاسی... همان چیزی که باعث انتظام رشته های مختلف حیات ملی ما بوده و همان چیزها بوده است که ایرانی را از سخت ترین مخاطرات خلاصی بخشیده است.» (چهارده قرن تلاش شیعه ، روح الله حسینیان، ص 357، مرکز اسناد انقلاب اسلامی) مدرس تغییر رژیم به جمهوری را تغییر ماهیت مردم و جامعه و هویت ایرانی می بیند.
رجوع به کلمات روشنگر روحانی تکیده اصفهانی در باب ماهیت رضاخان و هدف گزاری دقیق انگلیسی در پس پرده کاشتن قلدری به نام رضا پالانی در تخت شاهی برای امروز نیز خواندنی و قابل تأمل است. مدرس در اظهار نظر شگفت انگیز در سال های آغازین سلطنت رضاشاه، اصلاحات وی را این گونه توصیف می کند: «رژیم نوی که نقشه آن را برای ایران بینوا طرح کرده اند، نوعی از تجدد به ما داده می شود که تمدن مغربی را با رسواترین قیافه تقدیم نسل های آینده خواهد نمود» مدرس به طنز می گفت: «قریباً پوپان های قریه های قراعینی و کنگاور با فکل سفید و کراوات خودنمایی می کنند، اما در زیباترین شهرهای ایران هرگز آب لوله و آب تمیز برای نوشیدن مردم پیدا نخواهد شد. ممکن است کارخانه نوشابه سازی افزون گردد، اما کوره آهن گدازی و کارخانه کاغذسازی پا نخواهد گرفت. درهای مساجد و تکایا به عنوان منع خرافات و اوهام بسته خواهد شد، اما سیلی از رمان ها و افسانه های خارجی که در واقع جز حسین کرد فرنگی و رموز حمزه فرنگی چیزی نیستند، به وسیله مطبوعات و پرده های سینما به این کشور جاری خواهد گشت؛به طوری که پایه افکار و عقاید و اندیشه های نسل جوان ما از دختر و پسر تدریجاً بر بنیاد همان افسانه های پوچ قرار خواهد گرفت و مدنیّت مغرب و معیشت ملل غربی را در رقص و آواز و دزدی های عجیب آرسن لوپن و بی عفتی ها و مفاسد اخلاقی دیگر خواهند شناخت.» (چهارده قرن تلاش شیعه برای ماندن ، روح الله حسینیان، ص 359، مرکز اسناد انقلاب اسلامی)
آن چه را که شهید سید حسن مدرس در خشت خام می دید و برای آن تهمت سلطنت طلبی و هواداری از استبداد و تبعید در تنهایی و غربت را به جان خرید، بسیاری در آینه نمی دیدند و یا اینکه تمایلی به تماشای آینه تمام قد شهید مدرس نداشتند. بصیرت عمیق، ایستادگی سدید در اوج تنهایی سویه از حیات نماینده اسطوره ای مجلس شورای ایران است که امروز باید بدان تأسی و توجه بیشتری داشت. نقد خوش نشینی در فتنه ها و لعن ترجیح منافع شخصی بر منافع ملت و امت مسلمان و در نهایت تحذیر از پیوستگی با باندهای قدرت و ثروت نهیب هایی است که- در یادکرد سالانه آن شهید سعید و در ایام موسوم به «روز مجلس»- باید بر برخی نمایندگان مجلس و سیاسیون کشور نواخت، و العاقل یکفیه الاشاره!
از شرهانی بگویم و از پرچم هایش که باد تکان شان می داد و کاش بودی این موسیقی خدایی را می دیدی و می شنیدی. نسیم جان فزا از سوی غرب می آمد. نسیم کربلا بود. کمی آن سوتر، داخل خاک عراق، هنوز پیکر شهدا روی خاک بودند. حاج حسین از مادر شهیدی برای مان گفت که مال همین نواحی است و هر وقت باران می آید، از خانه و زیر سقف، می زند بیرون. بشنو صدای این مادر را. صدای این مادر شهید را. صدای این مادر جاوید الاثر را. صدای این شیرزن را… «کمی آن سوتر، پیکر پسرم و هم سنگرانش زیر باران مانده اند؛ دوست دارم همان باران که بر سر و صورت بی پناه شهدای مان دارد می بارد، صورت مرا هم نوازش کند».
از شرهانی بگویم و از رود «دویرج» که هنگامه عملیات محرم، طغیان کرد و نزدیک ۳۰۰ نفر از رزمندگان را به خیل شهدا رساند. از شرهانی بگویم و از کانال بزرگ عراقی ها در شعاعی بس دور و دراز و پررمز و راز که کار را برای جنگیدن بچه ها، سخت و عاشورایی کرده بود. از شرهانی بگویم و از حاج حسین خرازی که همراه با بچه های لشکر اصفهان، غوغایی کرده بودند در عملیات محرم. از شرهانی بگویم و از عطر شهدا که هنوز پیچیده بود توی دشت. ما مهمان شهدای محرم بودیم در موسم محرم، آنهم روز تاسوعا.
بگذار همین جا بگویم؛ اشتباه است اگر که جنگ را تقسیم کنیم به عملیات های همراه با پیروزی و عملیات های همراه با شکست. این، قطعا اشتباه بزرگی است. جنگ تحمیلی، یک کل واحد و بهم پیوسته است. این منظومه را باید با هم دید. هرگز رشادت رزمندگان ما در عملیات هایی مثل «طریق القدس» یا «فتح المبین»، بیشتر از مجاهدت بچه های ما در «رمضان» و «محرم» نبوده و نیست. فی المثل ما در عملیات «کربلای چهار»، ظاهرا شکست خوردیم، اما مگر جز این است که «کربلای پنج» ادامه «کربلای چهار» بود؟! آری! پیروزی و شکست، تکلیف بچه های ما نبود. تقصیر بچه های ما هم نبود. رزمندگان ما، عمل به وظیفه کردند؛ پیروزی و شکست، دست خداست و تقدیر خداست.
محرم سال ۶۱ هجری قمری و در ادامه آخرالزمانی اش، محرم سال ۶۱ هجری شمسی، اولی در خاک نینوا و دومی در خاک شرهانی، هر دو ظاهری جز شکست یا عدم الفتح نداشت، اما قصه پیروزی خون بر شمشیر، قصه افسانه ها نیست. واقعیت دارد. حقیقت دارد. اینکه امام می گفت؛ «ما حتی برای یک لحظه هم از جنگ، نادم و پشیمان نیستیم»، مال همه جنگ بود. هم مال عملیات های پیروز و هم مال عملیات های شکست و هم مال عدم الفتح ها. مع الاسف، گاهی ما ظلم می کنیم به شهدای رمضان و محرم و کربلای چهار. به شهدای شرهانی. شرهانی و عین خوش و دشت عباس که جملگی در یک محورند، بخشی از همان جنگ اند که ما نادم از آن نیستیم، بلکه مفتخر به آنیم. همچنان که مفتخریم به فتح خرمشهر. جنگ و جبهه، تلفیقی از اشک و لبخند است که هرگز نمی توان، میان این دو، جدایی انداخت. اگر هدف، خدا باشد و بس، اگر تکلیف، خدا باشد و بس، پیروزی و شکست، را جور درست تری تفسیر خواهیم کرد. ما عزت فعلی مان را، وجب به وجب خاک مان را، غیرت و بصیرت مان را، نظام مان را و همه زندگی مان را، به تمامی شهدای ۸ سال دفاع مقدس بدهکاریم؛ خواه آن شهید، شهید عملیات محرم باشد، خواه، شهید عملیات مرصاد.
***
روایت گری حاج حسین از شرهانی، اشک ها را جاری کرد بر گونه ها. می دیدم قطرات اشک برادران و خواهرانم را که بر گونه خاک شرهانی جاری می شد. خاکی که قبلا شاهد قطرات خون سرخ شهدا بود. اشک این بچه ها را خونی دیدم که از رگ های خون دل، بیرون می زد. اشکی که بی رنگ بود، داشت بیعت می کرد با خونی که سرخ بود و هنوز بود. چه زیبا بود این دست بیعت. تمثیلی از وفاداری، آنهم در روز تاسوعا.
***
فردای آن روز، یعنی یوم العیار عاشورا فکه بودیم. منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی. کانال کمیل. قتلگاه بسیاری از شهدای نازنین. نقشه را نگاه می کنم؛ از فکه تا شرهانی راهی نیست. از فکه و شرهانی تا کربلا راهی نیست. از محرم و والفجر مقدماتی تا تاسوعا و عاشورا راهی نیست. شهدای ما در رود دویرج، با جان شان روضه علقمه خواندند. قصه خون خدا، خون حسین، سر دراز دارد. گفت: «هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله».
روزنامه جوان/ ۱۹ آذر ۱۳۹۰
وقتی تحریمهای همه جانبه را فقط به خاطر اینکه میخواهد رعیت شیطان نباشد بر ملتش تحمیل می گردد؛
وقتی بغض متراکم ناشی از یادآوری قتل میلیونها ایرانی بر اثر قحطیهای دستساز انگلیس در سال های جنگ اول و دوم جهانی او را آزار میدهد؛
وقتی ترویج فحشای جنسی از سوی عوامل شیطان انگلیسی، جوانان پاک سرزمینش را به نابودی میکشاند؛
وقتی تلاش بی وقفه انگلیس صهیونیست را برای فروپاشی بنیان خانواده ایرانی شاهد است؛
وقتی کاروانهای مواد مخدر ارسالی از سوی فاتحان انگلیسی افغانستان بیوقفه به سرزمین پاک و مظلومش برای ترانزیت و یا مصرف داخلی روانه میشود؛
وقتی هنوز هم شاهد رنج خاموش مجروحان شیمیایی و غیر شیمیایی است که با سلاحهای اهدایی قدرتهای شیطانی به صدام، به سمت شهادت رهسپارند؛
وقتی غارت یکپارچه 80 ساله نفت و ثروت مردم مظلومش را از سوی انگلیس به یاد میآورد؛
وقتی ترور دانشمندان ارزشمندی چون شهریاری و علیمحمدی را فقط به جرم تلاش علمی برای پیشرفت مردم محرومش میبیند؛
وقتی در فضای غبارآلود قتنه 88، انگلیس آتش بیار معرکه باشد و پناهگاه آقازاده فراری؛
و وقتی به حق یا به ناحق، قانون مجلس و مواضع وزارت خارجه را برای تنبیه هرچند کوچک انگلیس کافی نداند؛
آنوقت است که ممکن است عنان از کف بدهد، قانون نظامی را که حاضر است برایش فداکاری کند و جان بدهد بشکند و تعهدات بینالمللیاش را نادیده بگیرد و درست یا نادرست برکندن سفارت انگلیس را کوچکترین پاسخش به این همه رنج بیانگارد و دیگر تبعاتش برایش اهمیتی نداشته باشد.
امروز روز خوبی برای تسویه حساب با اوست.
بزنید او را.
بزنید آنها را.
آن جوانانی را میگویم که جلوی سفارت انگلیس، خشم تاریخی ما را فریاد زدند.
آنها حالا کیسه بوکس خوبی هستند برای همه؛
برای همه عقلای قوم!
ولی بدانید، وای بر ما اگر از اشتباهشان، حقانیت انگلیس و شرکایش را نتیجه بگیریم.
وای بر ما اگر به خاطر وضع پیش آمده، چشم به روی کارنامه سراسر سیاه انگلیس و شرکایش ببندیم.
وای برما...
آنچه در تحلیل ها و اظهار نظرها در خصوص تجمع اعتراض آمیز در سفارت انگلستان و اتفاقات بعد از آن مشاهده می شود، بی شباهت با انبوه انتقادات و تحلیل های منتشر شده بعد از وقایع مشابه نیست. وجه اشتراک اکثر انتقادات مطرح شده بعد از وقایع اینچنینی، عدم توجه به ریشه ها و علل اصلی و پرداختن به عوامل سطحی و مقطعی است. دور از انتظار نیست که در چنین شرایطی، "علت اصلی" از نظرها پنهان بماند و در میان انبوه انتقادات سطحی و غیر عمیق، به فراموشی سپرده شود.
بعد از گذشت قریب به یک هفته از تسخیر سفارت انگلستان در تهران، انتقاد به اقدامات دانشجویان عمدتا بدون توجه به ریشه این اقدامات و علل اصلی و تاریخی این واکنش پرحرارت صورت می پذیرد. منتقدین عمدتا "دانشجویان" را مقصر این واقعه و اتفاقات بعد از آن می دانند؛ در حالی که همانند گذشته، کمتر کسی به مقصر یا مقصران اصلی اتفاقات اخیر می پردازد.
انفعال وزارت امور خارجه کشورمان، ادعایی است که از مدتها قبل توسط برخی از صاحبنظران و بخش هایی از افکار عمومی مطرح می شود. منتقدان بر این باورند که وزارت امور خارجه، در مواقع حساس و عنداللزوم نتوانسته نقش خود را به خوبی ایفا کند. اکنون بعد از اعتراضات صورت گرفته در محل سفارت انگلستان، بهتر می توان در خصوص درستی یا نادرستی این ادعا اظهار نظر كرد؛ در حالی که اعتراض به انفعال وزارت امورخارجه در قبال سیاستهای خصمانه کشورهای اروپایی بهويژه انگلستان، تنها یکی از چندین موردی است که عملکرد این وزارتخانه با پرسش جدی افکار عمومی روبروست.
- مدت زمان زیادی از آزادی دو جاسوس آمریکایی نگذشته است. در شرایطی که دستگاه قضایی صراحتا این متهمان را به جرم جاسوسی محکوم كرده، در میان ناباوری همگان، دو زندانی آمریکایی با میانجیگری چند کشور همسایه آزاد شده و به کشورشان باز می گردند.
این در حالی است که جمعی از هموطنان بیگناه ما، مدتهاست که در چنگال غرب گرفتار شده اند و وزارت امور خارجه حتی نمی تواند آینده این دسته از هموطنان را پیش بینی کند! این پرسش در افکار عمومی مطرح می شود که وزارت امور خارجه، تا چه میزان نگران سرنوشت امثال تاجیک و میرقلی خان و چندین زندانی بیگناه محبوس در زندانهای مخوف آمریکاست؟ و اساسا آیا همانقدر که این وزارتخانه پیگیر آزادی جاسوسان آمریکایی بوده، دغدغه آزادی هموطنان بی گناه دربند کشورهای غربی را دارد؟ اینها پرسش هایی است که دستگاه دیپلماسی غیر پاسخگو با بی تفاوتی از کنار آنها عبور می کند؛ و این همه ماجرا نیست.
- تصمیمات و قطعنامههای صادره در مجامع بین المللی، بخش دیگری از عملکرد پر انتقاد وزارت امور خارجه کشورمان است. بررسی آراي سایر کشورها و تحرکات سازمان های بین المللی نظیر مجمع عمومی سازمان ملل متحد، به روشنی روایتگر ضعف بی چون و چرای دستگاه دیپلماسی است. در شرایطی که متحدین استراتژیک آمریکا، در زمره بزرگترین ناقضان حقوق بشر قرار دارند، وزارت امور خارجه توفیقی در توجیه افکار عمومی جامعه جهانی ندارد.
قطعنامه مجمع عمومی سازمان ملل متحد در خصوص نقض حقوق بشر در ایران در شرایطی به تصویب می رسد که حتی متحدین استراتژیک نظام نظیر لبنان و سوریه نیز به آن رأی مثبت می دهند و این موضوع معنایی جز ناکارآمدی مطلق دیپلماتهای جمهوری اسلامی ایران ندارد.
در حقیقت وزارت امور خارجه، عرصه تأثیرگذاری بر افکار عمومی جهان را بهمراه عرصه رایزنی جهت جلب نظر مثبت دولتها، تواما واگذار کرده است. بهراستی کدامیک از مسئولان وزارت امور خارجه کشورمان طی این مدت، پاسخگوی این ضعف آشکار دستگاه متبوع خود بوده اند؟
- عملکرد خصمانه برخی از کشورهای غربی در قبال موضوع هسته ای ایران، یکی از مهمترین چالشهای دستگاه دیپلماسی کشور بوده است. در شرایطی که امریکا و انگلیس پرچمدار اتخاذ تصمیمات خصمانه و جلب نظر دولتها بر ضد استفاده صلح آمیز انرژی هسته ای توسط کشورمان بوده اند، وزارت امور خارجه به عنوان مهمترین بازیگر دیپلماسی کشور، توفیق چندان در خنثی كردن این قبیل اقدامات نداشته است.
بهطور مشخص در هنگام اوج گیری موضع گیری ها بر ضد جمهوری اسلامی ایران، دستگاه دیپلماسی نه تنها در اتخاذ مواضع با ضعف و کندی مواجه بوده، بلکه توانایی استفاده از تریبون های تاثیر گذاری داخلی و خارجی جهت اعلام مواضع قاطع بر ضد این اقدامات را نیز نداشته است.
در حالی که کشورهای متخاصم، هم در مقام بیان و هم در مقام عمل تندترین مواضع را بر ضد نظام اتخاذ می کنند، اقدامات و اظهارات مسئولان وزارت امور خارجه در بهترین حالت، از "محکوم کردن" و "تکذیب کردن" و صدور بیانیه فراتر نمی رود!
یک مقایسه آماری در خصوص کم و کیف اظهارنظرهای وزیر خارجه انگلستان علیه جمهوری اسلامی ایران و اظهارات وزیر امور خارجه کشورمان علیه اقدامات خصمانه روباه پیر، به روشنی مبین عملکرد خنثی و کم اثر وزارت امور خارجه کشورمان است. در این مورد نیز، "پاسخگویی" یکی از حلقه های مفقوده عملکرد دستگاه دیپلماسی کشور است.
- کسانی که حداقل یکبار جهت اخذ ویزای یک کشور اروپایی عضو پیمان شنگن اقدام كرده و به سفارت یکی از این کشورها مراجعه کرده باشند، بهخوبی ناظر رفتار زننده و تحقیر آمیز کارکنان این سفارتخانه ها بوده اند. بهطور مشخص در بخش کنسولی سفارت انگلستان، بدترین نوع رفتار با مراجعین ایرانی بعمل آمده و متقاضیان بايد ساعت ها در فضای نامطلوب و جو توهین آمیز سفارت، شاهد رفتار بی ادبانه کارکنان سفارتخانه بوده و دم بر نمی آوردند. این رفتار زننده همین حالا نیز در سفارت کشورهایی نظیر فرانسه و سوئد مشاهده می شود.
این در حالی است که نگارنده شخصا چندین بار شاهد اعتراض جمعی از هموطنان به وزارت امور خارجه کشورمان بوده که از قرار معلوم، پاسخ مسئولان دستگاه دیپلماسی از اینکه "دادن ویزا از حیطه وظایف ما خارج است و حق کشور مقصد است" فراتر نمی رود. از وزارتخانه ای که در مواردی نظیر رفتار ناپسند بعمل آمده با ایرانیان در مبادی مرزی کشورهایی نظیر عراق و امارات متحده پاسخگوی کوتاهی در انجام وظایف خود نیست، چندان انتظار نمی رود که به منظور بهبود رفتار بخش های کنسولی سفارتخانه های مذکور کوششی بعمل آورد!
- بررسی جایگاه وزارت امور خارجه در بسیاری از کشورها، بیش از هر چیز نمایانگر ضعف عملکرد این وزارتخانه در کشور است. در حالی که متولی اصلی دستگاه دیپلماسی در سایر کشورها از جایگاه بی بدیل حاکمیتی و نقش آفرینی غیر قابل انکار برخوردار است، وزارت امور خارجه کشورمان در بهترین حالت، مجری دستورات و مصوبات بوده و توفیقی در هماهنگی و مدیریت نهادهای مرتبط با سیاست خارجی ندارد.
به همین علت، در اتفاق مهمی نظیر وقایع یک هفته اخیر، وزارت امور خارجه بهجای آنکه ناظر بر عملکرد دستگاههای امنیتی و پلیس انتظامی بوده و نقش اصلی خود در صحنه گردانی واکنش حاکمیت به اعتراضات دانشجویان را ایفا کند، کارکردی فراتر از صدور یک بیانیه انفعالی در ساعات پایانی شب واقعه و استقبال از دیپلماتهای بازگشته به کشور ندارد! چگونه می توان وزارتخانه ای با این اهمیت را در خصوص عدم اقتدار و کارآیی لازم ملزم به "پاسخگویی" به افکار عمومی كرد؟
در شرایطی که وزارت امور خارجه، تلخ ترین و کم اثرین ترین دوران خود بعد از انقلاب اسلامی را می گذراند و کلکسیونی از اشتباهات و سهل انگاری ها در عملکرد این وزارت خانه مشاهده می شود، بروز خشم عمومی نسبت به این انفعال، مخصوصا در مقابل اقدامات ظالمانه و خصمانه کشورهای غربی چندان دور انتظار نیست؛ بهویژه آنکه این وزارتخانه از حداقل ارتباط سیستماتیک با بدنه جامعه و نخبگان و جوامع دانشگاهی برخوردار نیست و هرگز توان تاثیرگذاری بر افکار عمومی داخل را (نظیر افکار عمومی سایر کشورها) ندارد.
در این شرایط هنگامی که دانشجویان، پاسخ پرسش های خود در خصوص ضعف عملکرد این وزارتخانه را نمی یابند و در حالی که شاهد پیشروی پی در پی غرب در اثر ضعف عملکرد دستگاه دیپلماسی کشور هستند، بايد منتظر بروز واکنشهاي آنها بود.
حال باید به این پرسش پاسخ داد که مقصر بهوجود آمدن وضع فعلی، دانشجویان انقلابی و دلسوز هستند یا وزارت امور خارجه ای که در اثر ضعف یا بی مسئولیتی، توان عمل به وظایف خود را ندارد؟ آیا اساسا انتظار اقدام قاطع و بهموقع از وزارتخانه ای که فرزندان بسیاری از مدیران آن مشغول تحصیل و زندگی در کشورهای متخاصم با نظام اسلامی هستند، انتظاری منطقی و قابل قبول است؟ بهتر نیست که در این شرایط، بجای حمله به لانه روباه پیر، پیشانی دستگاه دیپلماسی کشور به تسخیر نیروهای انقلابی و مومن کشور در آمده و در یکی از مهمترین وزارتخانه کشور، "طرحی نو" در انداخته شود؟
امريكا و برخی از کشورهای عربی محور سازش بارها سعی در جدا کردن سوریه از ایران و جبهه مقاومت كردهاند و جهت نیل به این هدف به ترفندهای مختلفی متوسل شده اند. تهدید به حمله نظامی توسط امريكا بعد از سقوط صدام، حمله هوایی اسرائیل به سوریه در شهریور 1386 و عدم محکومیت آن توسط کشورهای عربی و نهایتا پیشنهاد مالی 20 میلیارد دلاری از طرف عربستان به حکومت سوریه از جمله این اقدامات بوده است.
پس از ناکامی از این طریق، امريكا و همپیمانانش سعی در از بین بردن و یا حداقل تضعیف وجوه اشتراکی و پیوند دهنده جمهوری اسلامی و سوریه كردند. نظر به حضور توأمان ایران و سوریه در یک جبهه مشترک در لبنان، سناریوی ترور رفیق حریری در سال 2005 و متعاقب آن اخراج سوریه از لبنان با حمایت امريكا، عربستان و فرانسه در این راستا طراحي شد. علاوه بر آن، با توجه به رابطه بسیار نزدیک سوریه و حماس می توان گفت یکی از اهداف نزدیک شدن ترکیه به جنبش حماس، فاصله انداختن بین ایران و حماس به عنوان یکی دیگر از وجوه مشترک روابط ایران و سوریه است.
در حاشیه مطالب گفته شده می توان به این حقیقت اشاره داشت که هرچند پس از صدور دو قطعنامه 1559 و 1595 شورای امنیت در طی مدت کمتر از هشت ماه علیه سوریه ، این کشور در سال 2005 با اتهام دست داشتن در ترور حریری مجبور به خروج از لبنان شد ( اتهامی که بعدا ملغی شد و به حزب الله نسبت داده شد.)، اما نقش و حضور سوریه در عرصه سیاست لبنان از چنان عقبه و عمقی برخوردار است که در بن بست ایجاد شده در سال 2011 در دولت سعد حریری، عربستان از دمشق درخواست كرد که با همکاری همدیگر در طرح سین- سین مشکل حکومت لبنان را حل كنند.
از آنجا که آمريكا از مسير كليشه اي تطمیع و تهدیدهاي هميشگي جهت تضعیف سوریه و در نهایت جدایی حكومت سوريه از ایران طرفي نبسته بود، دائما مترصد موقعیت زمانی مناسبی بود تا این هدف را محقق سازد که فضای ایجاد شده در انقلاب های خاورمیانه و مختصات زمانی آن به زعم ایالات متحده فرصت لازم را برای این منظور فراهم آورده است.
با نگاهی به مواضع امريكا در قبال حوادث سوریه می توان دید که در ابتدای تحرکات مخالفین در سوریه، امريكا با آگاهی از واقعیت های میدانی این کشور و وسعت بسیار کم مخالفت ها، با سقوط حکومت بشار اسد همراهی علنی نمی کرد و سعی داشت تا صرفا از طریق ارعاب و تهدید حکومت سوریه را از محور مقاومت و ایران جدا کند.
در این زمینه حتی کلینتون، وزیر خارجه ایالات متحده اعلام كرد که بشار اسد را رهبری اصلاح طلب می داند و به تدابیر بشار برای کنترل اوضاع اطمینان دارد1. چرا که امريكا خوب می دانست تحرکات آزادیخواهانه و خودجوش که می تواند منجر به سرنگونی حکومت شود، همواره از پایتخت و یا شهرهای بزرگ که از لحاظ سطح دانش و آگاهی بالاتر هستند، شروع می شود و یا حداقل در آنجا استمرار می یابد. اما واقعیت حرکات مخالف در شهر "درعا" در منطقه مرزی اردن و اسرائیل و شهر كوچك "جسر الشغور" در 20 کیلومتری مرز ترکیه موضوعی نبود که دولتمردان امريكا از آن آگاه نباشند! ناگفته نماند که تاکنون در پایتخت سوریه و شهرهای بزرگی چون حلب که دومین شهر بزرگ سوریه است، تحرک خاصی مشاهده نشده است.
در ادامه این روند و با مخالفت سرسختانه بشار اسد در مقابل خواسته امريكا، این کشور تنها راه پیش روی خود را اسقاط نظام کنونی سوریه می داند. به همین دلیل از طریق دلارهای نفتی عربستان، تحرکات دیپلماتیک ترکیه و فعالیت رسانه ای بی سابقه قطر علیه دمشق، جهت افزایش فشار بر سوریه، مأموریت های ویژ ه ای برای این سه کشور با محوريت اتحاديه عرب تعریف کرده است و حتی آشکارا دست به حمایت تمام عیار از گروههای مسلح مخالف سوریه زده است. نکته قابل تأمل این است که دو هفته قبل، رهبر شبه نظامیان معارض حکومت سوریه "ریاض اسعد" در ترکیه اعلام نمود تنها راه سرنگونی حکومت بشار اسد تقويت اقدامات مسلحانه است2.
در اين جهت امريكا و تعدادی از کشورهای منطقه مانع مذاکره مخالفین سوری با حکومت بشار اسد هستند حتی باراک اوباما، رئیس جمهور امريكا از مخالفین مسلح حکومت سوریه درخواست کرده که سلاح خود را بر زمین نگذارند! این موضعگیری های گستاخانه و مداخله جویانه موجب شد که لاوروف وزیر خارجه روسیه نیز صراحتا از این رویکرد غیرانسانی امريكا و بعضی از کشورهای منطقه انتقاد کند.
در واقع امريكا از طریق استثمار اتحادیه عرب کارکردهای این اتحادیه را به استخدام منافع واشنگتن درآورده است، به طوری که می توان ادعا کرد در حال حاضر در قبال تحولات خاورمیانه دستور کار اتحادیه عرب نه در مقر دائمي آن قاهره، بلكه در كاخ سفيد نوشته می شود!
بدين ترتيب آمريكا تلاش دارد از سه محور داخلي از طريق اقدامات مسلحانه و عدم مذاكره با حكومت، محور منطقه اي از طريق پروژه هاي از قبل طراحي شده براي اتحاديه عرب و بازيگرداني فعال تركيه و محور بين المللي از طريق مجاب كردن اتحاديه اروپا براي فشار بيشتر بر دمشق و تبليغات انبوه رسانه اي با نگاه ويژه به شبكه هاي" الجزيره" حكومت فرزند اسد را به زانو درآورد.
از منظر دیگر امريكا و همپیمانانش به این نکته واقف هستند که در صورت تصمیم مردم سوریه، فارغ از تصمیم بر ابقاء بشار اسد یا برکناری وی، هیچکس، نه امريكا و نه دیگر کشورهای منطقه، قادر به مقاومت در مقابل خواست مردم نیستند و جایی برای امريكا و جبهه سازش در حکومت های مردمی در خاورمیانه نخواهد بود. به همین دلیل امريكا و دنباله هایش از گروه های مسلح سوری که پایگاه مردمی قابل اتکایی ندارند، حمایت می کنند تا در صورت پیروزی احتمالی این گروه ها، از یک طرف سهم خود را در حکومت احتمالی آینده سوریه تضمین کنند و از طرف دیگر از جهت گیری ضد صهیونیستی و ضد غربی آن جلوگیری کنند.
پينوشتها:
1- روزنامه همشهری، 11 اردیبهشت 1390، ص 21
2- روزنامه اطلاعات، 22 آبان 1390، ص 16
*دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات خاورمیانه دانشگاه تهران
تخطئهی رفتارهای انقلابی توسط اصحاب جمهوری حاصل یکی انگاشتن حکومت اسلامی و جمهوری اسلامی است؛ با این تعبیر که انقلاب سه دههی پیش در جمهوری تمام شده است، و اکنون هر حرکت انقلابی خارج از قوارهی جمهوری خلاف مصلحت حکومت و خودسرانه است.
جمهوری اسلامی اما همآن حکومت اسلامی نیست؛ جمهوری آن چیزی از حکومت است که به دست آمده است و انقلاب جریان به دست آوردن است، که پیش میرود و اسلام را اقامه میکند و جمهوری را از پی میآورد و دستآوردها را به او میسپارد تا حفظ کند و بهره بردارد؛ جمهوری شأن ایستا و محصل حکومت است و انقلاب شأن متحول و پویا.
انقلاب هر چند به مثابه مرتبهیی از اسلام ذاتاً اسلامی است، جمهوری اما بناء به نسبتی که با انقلاب مییابد اسلامی خوانده میشود؛ یعنی جمهوری اکنونی آن اندازه که منقلب به انقلاب است اسلامی است و در باقی باید بهشود. این گونه تا رسیدن به حکومت اسلامی معهود ما همواره با یک "جمهوری نهچندان اسلامی" مواجه هستیم که به واسطهی پارهها و آرمانهای اسلامیش، اسلامی دانسته میشود.
در فرض مطلوب، برخورد نیروهای جمهوری با حکومت اسلامی برخوردی درونی و بنائی است، و از الگوهای تثبیتشده و پسرو تبعیت میکند. تکلیف نیروهای جمهوری حفظ وضع موجود و ادارهی بهینهی داشتهها است. برخورد نیروهای انقلاب اما برخوردی بیرونی و مبنائی است و در چارچوبهایی بدیع و پیشرو تعریف میشود. تکلیف نیروهای انقلاب فتح وضع موعود و اشغال افقهای آرمانی اسلام است.
حال اگر نیروهای جمهوری، انقلابیها را در چارچوبهای ایستای خود بهخوانند، طبیعتاً، با عناصری تندرو، ساختارشکن و خودسر مواجه خواهند شد؛ تند میروند چون پیش روی آنها میروند، ساختارشکنند چه در قوارهی جمهوری نهمیگنجند و خودسرند چه را که از قواعد خودشان تبعیت میکنند.
ریشهی این قضاوت البته بیدرکی از ماهیت اسلام و بسنده به امر جمهوری است؛ هنگامی که انقلاب را حرکتی دفعی بهدانیم که در ماهیت ایستای جمهوری تمام شده است، حرکتهای پویای اجتهادی و جهادی نیز تنها تا پیش از تثبیت جمهوری پذیرفته است. در این تلقی جمهوری در استمرار خود به جای آن که مبتنی بر انقلاب، اسلامی شود، با نفی انقلاب، اسلام را ذیل قواعد خود عرفی میکند. این همآن نقطهیی است که قواعد جمهوری بر قواعد اسلامی مقدم انگاشته میشود و حکومت تهی از آرمانهای انقلابی و اسلامی به یک جمهوری اسلامی ایستای اسمی عرفی (سکولار) مبدل میشود.
چارچوب فهم انقلاب و نیروهای آن اما نه الزاماً رویههای معمول جمهوری اسلامی که آرمانهای موعود حکومت اسلامی است؛ یعنی چارچوب عمل انقلابی، اسلام آن اندازه که در جمهوری معمول است نیست، بل که اسلام آن گونه است که معهود است. این گونه نیروهای انقلاب در عین پذیرش و پشت دادن به ساختارهای جمهوری، ماهیتی بدیع و خودجوش دارند؛ ماهیتی که اغلب برای جمهوریبسندهها بیتعریف و بیرون از قاعده است.
حال هر چه از عمر جمهوری میگذرد، میل به ایستادن و نفی پویایی بیشتر میشود؛ این همآن شکاف میان قاعدان جمهوریبسنده و مجاهدان انقلابباور است؛ گسلی که هر از گاه با عبور انقلابیها از مرزهای جمهوری فعال میشود، و سفارت انگلیس در تهران یکی از نقاط پرتکان این گسل بوده است.
اولین واقعیت پای دیوارهای سفارت انگلیس آن است که نیروی مقاومت بسیج در طول سالهای پس از جنگ هشتساله آرامآرام از یک نهاد پیشروی انقلابی به یک سازمان پسروی جمهوری رسوب کرده است؛ طی این سالها بسیجیها به قطره انداختن و نهال کاشتن و وب نوشتن فرستاده شدهاند و در پیشانی اکنونی انقلاب هنوز همآن دانشجوهای ناآزمودهی بیسازمان بیپناهند.
واقعیت دیگر امتداد بیدرکی پلیس از ماهیت جریان انقلاب و نیروهای آن، و استمرار برخوردهای بیهنجار با حرکتهای آرمانی است. پلیس جمهوری به صورت سازوار قواعد خود را بر قواعد شریعت مقدم میداند و هنوز به خطا بر این باور است که نمایندهی انحصاری ارادهی حکومت است و برای حفظ وضع موجود مجاز به انجام هر کاری است.
و در نهایت انبوه ایستادههایی است که پویایی اصحاب مقاومت در توسعهی خودجوش افقهای حکومت اسلامی را خودسری میخوانند...
؛ ناتمام
***
تکنیک زندگی و تاکتیک حیات را گاه هست که یک مکانیک، صد بار بهتر از فلان معلم اخلاق و بهمان معمم خلاق، به آدمی یاد می دهد. القصه! یک بار از «آقاعبدالله» خواستم که برای ماشینم مشتری پیدا کند. یعنی که؛ «می فروشمش!» گفت: راضی هستی ازش یا نه؟ گفتم: راضی ام، اما می خواهم تبدیل به احسن کنم. گفت: تا وقتی که از چیزی راضی هستی و فعلا دارد برایت خوب کار می کند، فروشش صلاح نیست. عاقل این کار را نمی کند. وانگهی! بنز هم که بگیری، بالای ۱۲۰ تا جریمه ات می کنند. این لکنته هم همین حدود می رود!
***
دفترچه حاوی محرم نوشته ها و رمضان نوشته های «آقاعبدالله» را ورق زدم. تا ماشینم درست شود، صفحاتی را شروع کردم به خواندن. این چند خط را که تا ۳ ستاره بعد، می خوانی، یادگاری من است در یکی از صفحات این دست نوشته، و ملهم و متاثر از خطوط سرخ رنگ دفترچه آقاعبدالله؛ «ارباب، که جانم به فدایش باد، خون خداست. جان خدا، جان مخلوق، جان عالمی بسته به خون خداست. خدا به خونش غیرت دارد. خدا به خون حسین، تعصب دارد. خون خدا، فقط و فقط در رگ های حسین، جاری است؛ زمین می ریزد، اما هدر نمی رود. زمین می ریزد تا به زمین و آسمان، جان بدهد، تا دین خدا، تازه تر شود. خون حسین، دارد برای دین خدا، خوب کار می کند. عمرا خدا، خونش را بفروشد. ما حسین را نمی فروشیم. عمرا ما، حسین را بفروشیم. ما تازه آشتی کرده ایم با ارباب. قهر نبوده ایم با او، ولی انگار، تازه با حسین، آشتی کرده ایم. گمش نکرده بودیم، اما انگار، تازه پیدایش کرده ایم. تو عبدالله هستی و حسین، اباعبدالله است. خون خدا، پدر توست، یعنی پدر همه ماست. جز این نمی تواند باشد. باید همین طور باشد. خدا فرزند ندارد، اما قصه خونش فرق می کند. آدم از خون خداست. آدم از حسین است. حتی پیامبر، از حسین است. «حسین منی» بدون «انا من حسین»، مثل این است که «لا اله» را بدون «الا الله» بگویی. خدا از خونش است؛ اگر حسین از خداست، خدا هم از حسین است. مگر می شود خدا را بدون خونش قبول داشت؟! ممکن نیست».
***
در چشمانم اشک جمع شده بود. به «آقاعبدالله» گفتم: جا نشد این را بنویسم، اما خانه خدا هم از خانه حسین است. کعبه از کربلاست، و الا این همه سال، مشکی پوش کیست؟! «آقاعبدالله» خندید و به به کنان گفت: «این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست، این چه شمعی است که جان ها، همه پروانه اوست».
*** *** ***
محرم برای من، یعنی نسل من، از فصل تابستان شروع شد. کوچه ما ۲ تا هیئت داشت. یکی تکیه بزاز محل مان بود، یکی هم تکیه اردبیلی ها، یعنی همسایه رو به رویی، طاووس خانوم اینا، که مراسم تشت گذاری شان، دل می برد و حسین را «حوسین» صدا می زدند. این هیئت، دسته مسته توی کارش نبود، اما روز تاسوعا گاو می کشتند و گوشتش را می دادند همسایه ها. روز عاشورا هم قمه می زدند. شنیده ام چند سالی است که اغلب شان قمه را غلاف کرده اند، الا آنهایی که یواشکی! تا مثلا چهره دین خراب نشود و از این حرفها. من با اینکه رگی ترکی دارم، اما ترکی، آنهم به لهجه اردبیلی برایم سنگین بود. روضه های این هیئت را نمی فهمیدم، اما نمی دانم چرا وقتی که می خواندند، وقتی که محکم سینه می زدند، وقتی که حوسین، حوسین، می کردند، کودکانه ترین اشک هایم را درمی آوردند. اردبیلی های محله ما اما عشق شان ابالفضل بود. از آنهایی بودند که هنگام بستن مغازه، دکان را به خدا می سپردند و خدا را به دستان بریده عباس!! البته نه به این غلوی که من نوشتم. مراقب شرک و این حرفها بودند لابد. شوهر طاووس خانم که همان زمان به رحمت خدا رفت و الان اسمش یادم نیست، پیرمرد تنومندی بود که یک بار به خود من گفت: «عباس، مقام خدا را نزد ما، پایین تر نبرده، بالاتر برده. خدا حتما احد و واحد است که توانسته عباس را بیافریند. چه بدانیم که نمی دانیم چگونه بخوانیم عباس را». من اما از آنجا که عاشق دسته بودم، بیشتر می رفتم هیئت بزاز محل. این هیئت، از شب ششم محرم، راه می افتاد در خیابان و یک شب بعد، با گهواره، راهپیمایی می کرد. گهواره ای که ملت، نذورات شان را سنجاق می کردند به پارچه سبزش. دسته ما، علم نداشت. نه اینکه علم را مال مسیحی ها بداند، پول خریدش را نداشت! من عاشق کتل بودم. دسته ما ۲ تا کتل داشت که آن اوایل به من نمی دادند. می گفتند؛ سنت کم است برای بلند کردن کتل. یک بار قبل از شروع حرکت دسته، رفتم و به حضرت بزاز که ایشان هم دست بر قضا آقاعبدالله بود، یک خواب دروغکی تعریف کردم که مثلا امشب اگر کتل را به من بدهید، تعبیر می شود خوابم!! لاکردار نمی دانم چه جوری از چشمانم فهمید که دارم خالی می بندم! گفت: این حرف ها لازم نیست، بیا برویم انباری، اگر توانستی ۵ دقیقه کتل را سرپا نگه داری، یکی از کتل ها مال تو. رفتیم انباری. چوب کتل، قطور بود، خیلی بزرگ تر از پنجه های کوچکم، اما نگهش داشتم. همین که ۵ دقیقه تمام شد، آقاعبدالله گفت: این مال تو. پارچه کتل را بوسیدم و برش داشتم و رفتم. آقاعبدالله گفت: کجا می روی؟ گفتم: می برمش خانه، تمرین کنم برای دسته امشب. گفت: پس مواظبش باش. با کتل رفتم خانه. همه اش توی این فکر بودم که از بین علی بهادر و میثم شیشه بر، آقاعبدالله قید کدام شان را می زند! هر ۲ از صمیمی ترین دوستانم بودند، اما خب! حتما یکی شان باید از دست من ناراحت می شد. در خانه و حین تمرین برداشتن کتل، قصه را با مادربزرگ که آن روز، خانه ما بودند، در میان گذاشتم. گفت: این پول را ببر بده آقاعبدالله، بگو یک کتل دیگر برای هیئت بخرند. از خوشحالی بال درآوردم. دم اذان با آقاعبدالله رفتیم چند کوچه آن طرف تر و یک کتل جدید خریدیم. حالا دسته ما ۳ تا کتل خوشگل داشت. مانده بودم این کتل جدید را بردارم یا همان که باهاش تمرین کرده بودم. همان را برداشتم؛ یکی اینکه برایم خوش یمن بود، یکی اینکه بوسیده بودمش، یکی اینکه توی خانه روی چوبش نوشته بودم؛ حسین! یعنی که مال خودمه!! علامت هم داره!! آی که چه پزی دادم آن شب با کتل. البته شب، هر ۲ دستم تاول زد؛ همان جایی که محل اتصال انگشت دست به کف دست است. تاول ها را به مادربزرگ که هنوز هم «عزیز» صدایش می زنم، نشان دادم. گفت: داری مرد می شی! ما چند سال بعد رفتیم از آن محل، اما خداوکیلی دلم را در جنوب شهر، جا گذاشتم. تا چند سال اول، محرم ها برمی گشتم به هیئت بزاز، و کتل را دست می گرفتم تا اینکه سنم از این حرف ها گذشت و جایم را یعنی کتلم را دادم به نسل بعد. پارسال محرم، وقتی که قوه قضائیه با بستن وبلاگم، دلم را شکست، بهترین کاری که می شد برای آرام کردن خودم انجام دهم، رفتن به محله قدیمی مان بود. شب علی اصغر بود که رفتم. چقدر آقاعبدالله پیر شده بود. چقدر محله عوض شده بود، اما دسته همان دسته بود. دسته که راه افتاد، گشتم دنبال کتل رویایی. دست پسربچه ای بود. به او گفتم: می شه بدی یه لحظه چوبش رو ببینم. گفت: بیا! علامتی که روی چوبش گذاشته بودم، هنوز بود. «حسین» هنوز بود. گفتم: کنارت راه می روم، هر کجا خسته شدی، بده من. گفت: اصلا بیا! من امشب می خواهم زنجیر بزنم. زنجیر برنجی! کتل محبوب را دستم گرفتم. تا به حال هیچ وقت در زندگی ام، اینقدر لذت نبرده بودم، اما انگار، کتل هم با من قد کشیده بود. انگار سنگین تر از قبل شده بود. بعد از دسته، باز هم دستم تاول زد.
***
یکی از نمادهای محرم ایرانی، از نوع کودکی اش، قصه زنجیر است. زنجیر معمولی که البته قیمتی نداشت، اما زنجیر برنجی، اگر طلایی هم بود، دیگر معرکه بود. نه لباس را خراب می کرد و نه بد روی شانه می نشست. محرم یکی از سال های کودکی، رفتم و از بازار، زنجیر گران قیمتی خریدم که پزش را به این و آن بدهم. خیلی خوش دست بود، اما راستش با همه خوش دستی، گند زده بود به هارمونی ساده زنجیرهای دسته. گاهی کتل را می دادم به این و آن و می رفتم وسطای دسته و زنجیر می زدم. بعد هم که برمی گشتم کتل را بگیرم، دسته زنجیر را فرو می کردم در جیب شلوارم. یک بار، همان کسی که کتل را امانت به او داده بودم، از من خواست زنجیرم را بدهم به او. ندادم. گفتم: مال خودمه! خودم خریدمش! عذاب وجدان این کار، هنوز هم ولم نمی کند. خیلی ناجور، زدم توی ذوقش. تا چند وقت داشتم در همان عالم کودکی، کلنجار می رفتم با خودم که آیا زنجیر برای من است، یا من برای زنجیر؟! دیدم که زنجیر، دست مرا بسته است. عین زنجیری که بر پای یک زندانی می بندند. اینها را می دانستم، اما باز هم دلم نمی آمد که از زنجیر بگذرم. چند بار خواستم که زنجیر را بدهم آقاعبدالله، اما وسط راه، پشیمان می شدم و وسوسه شیطان را جور دیگری برای خودم تحلیل می کردم که به نفعم باشد. تا اینکه یک بار، هنگام کتل بلند کردن، زنجیر، از جیبم افتاد روی پل آهنی وسط خیابان و از لای شکاف پل، سر خورد و رفت توی جوی. دستم را از لای شکاف پل، رد کردم که دیدم به زنجیر نمی رسد. هوا هم تاریک بود. دسته هم داشت می رفت. این بار، زور بیشتری زدم تا بلکه دستم به زنجیر برسد، اما دستم به زنجیر نرسید که هیچ، دستم گیر کرد لای شکاف پل و بیرون نیامد که نیامد! همان دوستی که زنجیرم را به او نداده بودم، متوجه قصه شد و از زیر پل، به آن بزرگی، رفت داخل جوی آب و زنجیر را درآورد. بنده خدا بوی لجن گرفته بود. محسن، زنجیر مرا درآورد، اما دست من هنوز گیر کرده بود! محسن گفت: حالا جون می ده، جلوی چشمت زنجیر بزنم واسه امام حسین، تو هم که گیر کردی اینجا، کاری نمی تونی بکنی!! و این را که گفت، شروع کرد زنجیر زدن!! محسن بی معرفت ناقلا داشت جلوی من بدبخت، زنجیر می زد و خدا هم البته داشت مرا ادب می کرد!! تا آتش نشانی برسد و نجاتم دهد، فکر کنم ۳ ساعت طول کشید. آن شب، شب عاشورا بود. شب عاشورا حتی دل بستن به خیمه حسین هم خطاست. فقط باید دل به خون خدا ببندی.
*** *** *** *** *** ***
نمی شود از «حسین» چیزی نوشت، اما از «عباس» یاد نکرد. نسبت حسین با عباس، نسبت محمد است با علی. اگر رسالت محمد، جز با ابلاغ ولایت علی کامل نمی شد، شهادت حسین هم جز با اعلام جانبازی ابالفضل، کامل نمی شد. غدیر خم عباس، کنار علقمه بود. آنجا که دستش بالا رفت، اما آبی ننوشید. آنجا که آب به عباس رسیده بود، نه عباس به آب… و آنجا که حسین هم مثل جدش در غدیر، دست علمدارش را بالا برد، اما دستی که در بدن نبود. دستی که از بدن افتاده بود. یادش به خیر! روزگار کودکی فکر می کردم حضرت عباس، در روز تاسوعا به شهادت رسیده است! حسین، مدینه عشق است و عباس، باب این شهر. عاشورا، شهر شهادت است و جز تاسوعا، دروازه ای ندارد. قبل از آنکه حسین، شهادت نامه ات را امضا کند، عباس باید ولایت نامه ات را مهر کند. عباس، امام نیست، اما امامی هم نیست که بر دستان ابالفضل، بوسه نزده باشد. اول امامی که بر آستان این ۲ دست بوسه زد، حیدر کرار بود، اما روضه عباس، بیشتر ناظر بر «عمو جان» بچه هاست. عبدالله و قاسم، فرزندان امام حسن، زودتر از عمو جان شان، امام حسین، به شهادت رسیدند. شرمندگی ای در کار نبود. اهلا من العسل را نوشیده بودند. شرمنده عمو نبودند. هنوز حسین بود، اما صحنه ای از کربلا، برادرزاده ها، شرمنده عمو جان شان شدند. عمو جانی که لب به آب نزد. عمو جانی که صف دشمن را شکافته بود و به آب رسیده بود، اما دستی بر بدن نداشت که مشک را به برادرزاده ها برساند. در غدیر کربلا، هر ۲ دست بریده عباس، دست حسین بود… و خدا، شهادت نامه حسین را، حسینی را که خود شهادت نامه امضا می کند، با همین ۲ دست، امضا کرد. اگر خون حسین، خون خداست، دستان ابالفضل هم دست خداست، گره گشاست، اما «عمو جونم! تا تو بودی، سر و سامونی داشتیم، تا تو رفتی، دل پر خونی داشتیم، ای اهل عالم! بدونین، عمویی دارم، نمی دونین که چقدر مهربونه، قامتش تا کهکشونه، نگاهش رنگین کمونه، توی چشمای قشنگش، هزار هزار آسمونه، مهربونه، مهربونه، وقتی شبها خواب ندارم، روی شونه اش سر می زارم، تا که خوابم ببره، تو گوشم، آروم آروم، شعر محبت می خونه، وای که چقدر، عمو جونم مهربونه، شونه هاش، بالاتر از هر چی بلندی روی زمینه، عمو جونم، می گه؛ ای فرشته روی زمین، راه نرو، خسته می شی، روی شونه هام بشین، روی دوش عمو جونت، همه دنیا رو ببین، از تو چشماش می خونم که چقدر دوستم داره، از تو چشمام می خونه که چقدر دوستش دارم، اگه من تب بکنم، تاب نداره، اگه خار تو پام بره، خواب نداره، فکر می کنم عمو جونم، اگر که با ما نباشه، خدا اون روز رو نیاره، هر چی ازش می ترسیدم، خدایا اومد به سرم، عمو جون رفت آب بیاره، خبرش اومد به حرم، عمو جونم! با تو دنیامون قشنگه، عمو جونم! بی تو دلها تنگ تنگه، عمو جونم! با تو مثل غنچه بودم، عمو جونم! بی تو یک یاس کبودم، عمو جونم! تا تو بودی، غم نیومد، عمو جونم! تا تو رفتی، ماتم اومد، عمو جونم! تا تو بودی، دشمنامون می ترسیدن، تا تو رفتی، چشم تو رو دور می دیدن، ماها گریون و، اونا می خندیدن، عمو جونم! تا تو بودی، چاره داشتیم، کی لباس پاره داشتیم، تو که رفتی، ما همه بیچاره شدیم، دنبال زینب، همه آواره شدیم، بی گوش و گوشواره شدیم، عمو جونم! تا تو بودی، غم نداشتیم، تو رو داشتیم، مثل بابا، دیگه چیزی کم نداشتیم، تو که رفتی، سر به صحراها گذاشتیم، پابرهنه، روی خارا پا گذاشتیم، عمو جونم! چرا از داغت نمردم، عمو جونم! به خدا من آب نخوردم، عمو جونم! بی تو دل، سامون نداره، عمو جونم! بی تو زینب، جون نداره».
***
راستی، عمو جونم! دسته کودکی ما متوسل بود به دستان تو. یادت هست؟! یادت هست که به عشق خودت، فقط خودت، می گفتیم؛ «ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد…». عمو جونم! اگر امام زمان هم به شما «عمو جان» می گوید؛ پس خوش به حال ما. اگر شعار ما این است که «ابالفضل علمدار، خامنه ای نگهدار»، پس خوش به حال ما. اگر دست خدا بر سر ماست، خوش به حال ما. ما با شما عالمی داریم آقای تاسوعا. در آستین ظهور، خواهیم دید دست خدا را. در آن آستان رویایی، ما یک بوسه بدهکاریم.
روزنامه وطن امروز/ ۱۲ آذر ۱۳۹۰
«محمدنوریزاد» پدیدهی ناشناختهای نیست! تاریخ، امثال او را زیاد به خود دیده است و من سالهاست او را میشناسم. مخصوصاً از شش ماههی آخر حیات سیّد مرتضی! روزهایی که آقا مرتضی شدید و از همه طرف زیر هجمه و شانتاژ و باران تهمت و فحاشیِ مصادر قدرت قرار داشت و حتی یک لبخند یا سلام علیک مختصر میتوانست به او روحیه بدهد، نوریزاد به واسطهی نان خوردن در محضر اولیاء وقت جام جم، حق سفره را تمام و کمال به جا میآورد و از سایهی آقا مرتضی هم فراری بود، همین حضرت، بلافاصله بعد از شهادت آقا مرتضی در حیاط مسجد ارک، جلوی چشم صدها نفر، طفلک "سعیدقاسمی" را با میکروفن جام جم جلوی دوربین سیّار تلویزیون به باد سین جیم بسته بود و با ادعاهای درخور دایههای مهربان تر از مادر و با چشمانی خیس از اشکِ مصلحتی، به سبک آن تمساحِ معروف، از حاج سعید میپرسید: «چطور دلت آمد مرتضای ما را ببری توی آن میدان مین؟!» حاج سعید میگفت: «این یارو دیگه کیه؟! انگار اون میدون مین رو ما از قصد برای آقا مرتضی چیده بودیم و خودمون سید رو هُل دادیم روی مینِ والمر!»
بله، او را میشناسم، و از روزهایی که بدون روادید سوار بر قطار قلم زنان آزادهی پای کار انقلاب در مجلههای «اعتصام»، «سوره» و روزنامه «کیهان» شد تا روزهایی که کِشان کِشان خود را به قافلهی راوی سرخ جامهی «روایت فتح » رساند و برای خود آبرویی دست و پا کرد.
مجریِ سوپر انقلابیِ برنامههای هفتگیِ «گروه تلویزیونی جهاد» و روایت فتح که جنگ و جبهه را و شبهای حمله و خاکریز را تنها از رهآورد دریچه دوربین و قاب فیلمهای هنرمردان این دو گروه به تماشا نشسته، بعد از شهادت خونینِ علمدار روایت در سحرگاه 20 فروردین ماه 72 در قتلگاه شهیدان فکّه، همچون گندم نمایی جو فروش، بدون اعتقاد و ایمان به راه و رسم سید مرتضی آوینی و بی بهره از استعدادهای الهی سّیدِ شهید، ردای گشاد و غصبیِ جانشینی او را به تن کرد و شد یکی از خلفای بلافصلِ آقا مرتضی! نه، اشتباه نکنید! مطمئن باشید ادعای نداشتن اعتقاد و ایمان به راه سیّدالشّهدای اهل قلم، اتهام من به او نیست. اعتراف خود او نزد من است... بارها و بارها در حیاط نُقلی روایت فتح و در صحن و سرای مؤسسه شهید آوینی، مرا با افاضات و افشاگریهای شجاعانه! خود علیه خود، مبهوت و حیرت زده کرد.
او شیفتهی «دیده شدن» است. چه در قاب تلویزیون در کسوت مجری و چه در هیاهوی عربدهکشان و گردن کلفتان کذّاب که خوف و وحشتِ ناشی از برملا شدنِ نفاقشان را پشت کلمات آراسته شان پنهان کردهاند... و من همچون خیل جماعتی که این سیرک بازِ غیرحرفهای را میشناسند، داغ پاسخ دادن به العطشهای شهوتناک او برای بیشتر دیده شدن را بر جگرش گذاشتم و یازده نامه او را با سکوت پاسخ دادم. اما نامهی دوازدهم... از این به بعد بنای من بر سکوت نیست و این یادداشت ادامه مییابد و تبدیل به کابوس هولناکی برای او خواهد شد که تا زمان گریختنش از کشور و پناه بردن به آغوش گوسالههای سامری، همچنان که فرزند پیش قراولش «اباذر» را پیش از خود راهی کرد، پیوسته ادامه خواهد یافت. چرا که برای ثبت در تاریخ و حافظهی تاریخی این ملّت و باز برای روشن شدن اذهان جوانان پاک سرشت و دختران و پسرانِ بیگناه و مظلوم این آب وخاک، رسم جوانمردی نیست اگر حقیقت عیان نشود.
نامهی دوازدهم نوریزاد با خیال پردازی و سناریوسازی ناشیانه او شروع میشود، نمایشنامهای که میتواند هر روز چندین مرتبه در ذهن امثال او رخ دهد. و پیشبینی و پیشگوییِ مرتاضانهی او از برملا شدن اسرار مگو و نهانیاش در رسانهها و در و اکنش به تقلّاهای بیحاصلش ادامه مییابد. گو اینکه میداند با گستاخیهای جدید، تیر خلاص را به خود خواهد زد، و سپس پیشدستی کرده و هرگونه عکسالعمل را نسبت به خود، پیشاپیش برچسب میزند! او بیماری مهلک خود را بهتر از هرکس میشناسد. لذا از تیغ کشیدن بر دُمل و غُدّه سرطانی خود به شدّت واهمه دارد، از این روی ناگزیرم تیغ بردارم و زخم بدبوی او را باز کنم و عفونتهای او را بیرون بریزم؛ هر چند که قلم و دستان من آلوده به نجاست شود. باشد که موجب عبرت و شاید درمان گردد. فاعتبروا یا اولی الابصار.
در نامهی دوازدهم او که سراسر ترس و وحشت و دلهره از هیمنهی پوشالی آمریکا و اذناب شیطان است، پشیمانی از مواضع انقلابی گذشته و استحاله و وادادگی در برابر چنگ و دندانهای مصنوعیِ دشمن، از کلمه به کلمه آن میبارد. در این روزها که فرزندان معنویِ حیدرکرّار تا پای خیمهی معاویه زمان رسیده اند و موج بیداری اسلامیهمچون سونامی به خروش درآمده، قرآن برسر نیزه کردنِ نوریزاد قابل درک است! زین همرهان سُست عناصر دلم گرفت، شیر خدا و رُستم دستانم آرزوست...
حضرت حقّه باز، در سلسله نامه پراکنیهای جاهلانهاش، در حالی دم از عدالت میزند که خود در تولیدات تصویریِ شرم آورش و در حالی که انبوه جوانان با استعداد این سرزمین در صفِ طویلِ تأمینِ حداقلها برای تولید آثارشان مانده اند، دست کم میلیاردها تومان از سرمایهی بیت المال مستضعفین را با ساخت فیلمهای غیرقابل پخش و کوتاه قد، به آتش کشید و از بین برد.
آنهایی که از نزدیک روحیهی این پهلوان پنبه را میشناسند، به خوبی میدانند که هر بار شکم او از انباشت سکّهها تهی میشود، فریاد و عربدهی او برای باجگیری و دریدن یقهها به هوا میرود. و هر وقت ساکت است، یعنی که سر در آخور فرو برده است!
کسی که در ایّام حبس، به جای تدبّر، تأمل، تأدیب و تفکّر، دوره آموزش جنگ روانی توسط استاد و هم بندِ خود «مصطفی تاجزاده» را بهصورت جهشی پاس نموده، ای کاش میدانست همچون ابزاری موقّت و یکبار مصرف، آلت دستِ اربابان و استادانِ خبرهی خود قرا گرفته است. ای کاش به جای هوای خود بزرگ بینی و هوسِ نصیحتِ دیگران و ژست قهرمان گرفتن، سری به خانهی زنان رنج دیده و بیپناهی میزد که از ترس آبرو و آزارهای او آرام و قرار ندارند و حقوق بالا کشیدهی آنان را پرداخت میکرد. ای کاش میشد به مردم و خانوادهی او بخشهایی از نفاق و نهان کاریهای او را نشان داد، افسوس!
نوریزاد اکنون به جُرثومهای لجوج تبدیل شده که راه بازگشت ندارد، مگر اینکه توبه کند و جبران مافات، که بعید میدانم چنین توفیقی یابد. او یکی از بزرگترین اختلاس کنندههای فرهنگی است و اعتقاد دارم شکم او انباشته از حرام و گندابههای متراکم است و بدن او آغشته از نجاست! وگرنه این همه چِرک و عفونت کجا و قلم و زبان یک مسلمان آزاده کجا؟! از این روی به تأسی از پیشبینیِ سیّد و سالار شهیدان، حضرت ابا عبدالله (ع) انتظار شنیدن و اثر کردن سخن حق و تأثیر در او با این شکم متورم از حرام، خیال باطل است.
اگر اینطور بود، جلسه پنج ساعته من با او در روزهای حبس و در حضور دو تن از دوستان قدیمی او میتوانست او را به خود آورد. امّا در همان نشست دریافتم که به او دیگر امیدی نیست و به اعماق سیاهچال ضلالت و گمراهی سرنگون شده.
گفتنیهای بسیاری با او داشتم که در آن جلسه گفتم، و به او یادآوری کردم که هزار هزار جوان مؤمن و عاشق و با استعداد، امروز خود را برای مصاف و رویارویی با اولیاء الشیطان آماده کردهاند و برای نبرد آخر الزمانی پا میکوبند، و ریزشهای سوخته و خودفروشی از جنس تو را به حساب نمیآورند. جوانانی را در این میهن عزیزتر از جانم میشناسم که امثال تو به دامنهی قلهی وجودی آنها هم نخواهید رسید. از هر راهی رفت که از استدلالهای منطقی و انسانی خلاص شود، راه خود را بسته دید، لاجرم فریاد میکشید و از کوره در میرفت.
نوریزاد با وجودی که بارها بر سر اختلاف عقیده با سیدمرتضی آوینی درگیر شده بود و مبانی اعتقادی و فکری آقامرتضی را از اساس باور نداشت و این را بارها و علنی بر زبان رانده بود، امّا استعداد و اشتهای زیادی داشت تا بعد از شهادت سید، خود را بهجای او جا بزند و همچون میراث خواران یا به قول قُدما: مرده خورهای حرفهای، خود را بر گُردۀ دوستداران و دلدادگان راه سیّد، تحمیل کند.
او حتی لیاقت این را نداشت که تا ظهور خورشید همراه این قافله بماند، حتی عرضه و توفیق نان خوردن از سفرهی همیشه گستردهی آوینی را هم نداشت چرا که راه و رسم سید، هنر مرد بودن است نه مزدورِ اجنبی شدن!
یقین دارم که عملکرد امروزِ او بخشی از پروژه دشمن است و او در پازل جبههی نفاق بازیگر شایستهای است.
اما اساساً دعوای من فراتر از قد و قوارهی نوریزاد است. امروز یقهی آمریکا و اسراییل در دست ماست و ما را حتی با کوتولههایی مثل اربابان «فتنهگر» و« انحرافی» او هم کاری نیست. نظام ما، نظام رئوفی است، آنقدر رئوف و مهربان که با آفتابپرستانِ دستمالی شدهای از جنس نوریزاد، با مدارا رفتار میکند و بهجای زندان اوین، هتل اوین میبرد مخالفینش را، نمونهاش آزادیِ امثال اوست و آزادی قلمها و زبانهای دریدهشان.
همه به یاد میآورند سالهای قبل از این چرخش رسوایی آفرین او را که با تیزی قلم خود چیزی برای هم بندهای امروزین خود باقی نگذاشته بود. هم ما و هم همسایهها و همنفسهای امروز او بر سر مواضع خود مانده ایم، این محمد نوریزاد است که بعد از پرده دریهای گستاخانه و ریش فروشیهای بی ریشه خود، قافیه را تنگ دیده و حالا که این سو جایگاهی ندارد، به صف آرایش گرفتهی اصحاب یزید و سپاه عمر سعد پیوسته. هر چند که نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این ست. تمام آن رجّالهها، سر قَتَلهها و شیعه نماهای بیوفای سپاه کوفه هم امروز همدم و یاور نوریزادها شده اند. و کسانی را که تا دیروز «مولای» خود خطاب میکرد، امروز در داستان او تبدیل شده اند به شمر و خولی و سنان و حَرمله.
گفتم حَرمله یاد کربلا افتادم و یاد لقبی که یکی از سران فتنه در شب نشینیِ منزل نوزی زاد به وی اعطا کرد و او را« حُرّ»زمان نامید! مطمئنم اگر همین حالا و در همین ماه عزای آل البیت (علیهم السلام) خود را در آیینه ببیند، متوجه تغییر شدید سیمای خود خواهد شد. کافی است عکس سالهای ماضی و دور خود را کنار قاب آیینه بچسباند و خود را بار دیگر و این بار با چشمِ باز با چهرهی امروزش مقایسه کند، شک ندارم که به جای«حُرّ»، «حَرمله» را خواهد دید! بله حرمله؛ حرملهای که در میان رجّالههای قشون کوفه و با تیر سه شعبه از گلوی علیاصغر شش ماههی حسین هم دریغ نکرد، امروز در میان همان قشون و با دست به قبضهی شمشیر به سمت قامت رشیدِ سکاندار سفینهی عاشورایی انقلاب هجوم میآورند. امّا هیهات! که کربلا تکرار شود. امروز دیگر با فرمول 9دی باید در مورد سیدناالقائد صحبت کرد نه با فرمول کوفه! همهی حرف نسل 9 دی این بود که ما کوفی صفت نیستیم و عاشورایی تا آخر ایستادهایم.
...چه زیبا گفت:
دنیا اگر از یزید -بخوانید حرمله- لبریز شود ما پشت به سالار شهیدان نکنیم
دیگر چه برای گفتن مانده است جز: یا اباعبدالله، برئت الی الله و الیکم منهم و من اشیاعهم و اتباعهم و اولیائهم ...
بدورد تا فرصتی دیگر
احسان محمّدحسنی
یک: بسیج، سیاسی است؛ «شاید بی تفاوت بودن، نقطه مقابل سیاسی بودن باشد»، اما سیاست زدگی، سیاسی کاری و جناحی بودن، حتما آفت کار سیاسی بسیج است. بسیج، مجاهد است؛ «شاید حاضر نبودن در عرصه، نقطه مقابل جهاد است»، اما بی انضباطی و افراط، حتما آفت مجاهده است. بسیج، عمیقا متدین و متعبد است؛ «شاید تدین سطحی و تعبد بدون عمق، نقطه مقابل این خصیصه باشد»، اما آفتش حتما تحجر است و خرافه گری. بسیج، بصیرت دارد؛ «شاید غفلت و عمل نابهنگام، نقطه مقابل بصیرت بسیجی باشد»، اما از خودراضی بودن، حتما آفت بصیرت است. بسیج، اهل جذب حداکثری است؛ «شاید نقطه مقابل جذب حداکثری، طرد بی دلیل افراد، و تنگ کردن دایره خودی ها باشد»، اما غیور نبودن و تسامح در اصول، حتما آفت جذب حداکثری است. بسیج، طرفدار علم است؛ «شاید جهل و اهمیت ندادن به علم، نقطه مقابل علم خواهی بسیج باشد»، اما آفت این ویژگی، حتما علم زدگی است. بسیج، اخلاق اسلامی دارد؛ «شاید بی اخلاقی، نقطه مقابل اخلاق اسلامی باشد»، اما حتما آفتی جز ریاکاری ندارد. بسیج، در آباد کردن دنیا فعال است؛ «شاید نقطه مقابل این خصلت، عدم اهتمام به کار و زندگی باشد»، اما حتما آفتش این است که بسیج، اهل دنیا شود.
دو: واضح است آنچه داخل گیومه آوردم، اشاره داشت به نقطه مقابل آنچه که رهبر انقلاب از بسیج و بسیجی، تعریف کردند، اما چرا مولای بسیجیان، به جای نقطه تقابل ویژگی های مثبت، تاکید بر آفات داشتند؟! می تواند دلیل این باشد که علی القاعده، بسیج، خوب است و محل تجمع خوبی ها. لذا، این خوب را نباید از بد بترسانی، بلکه باید تذکر بدهی به آفات خوبی ها، تا از اینکه هستی، خوب
تر و بهتر شوی. شاید اگر «آقا» در جمع دیگری، مثلا جمع سیاسیون، سخن می گفتند، حتما به بدی ها هم اشاره می کردند، لیکن بسیج، «احسن القصص انقلاب اسلامی» است و برای صعود، باید مراقب آفات خوبی هایش باشد. اصولا بد و بدی، در تفکر بسیج راه ندارد. هم فرض و هم واقعیت بر این استوار است که نام و مرام بسیج، عاری از بدها و بدی هاست. بسی قشنگ و زیبا و قابل تامل بود این بخش از سخنان «آقا».
سه: آنجا که رهبر انقلاب، تذکر دادند که فلان امر خیر، چه آفتی ممکن است داشته باشد، آنچه برایم بدیع تر و پرمغزتر می نمود، آفت بصیرت در کلام رهبر بود؛ یعنی «از خود راضی بودن». هم الان فکر می کنم که رهبر انقلاب، چرا و به کدام دلیل، آنجا که از آفت بصیرت، یاد کردند، تاکیدشان به «از خود راضی بودن» بود؟! ذیل همین نکته، چند سئوالی را می پرسم و پلاک امروز را می بندم.
سه/ ۱: آیا میان افراد بصیر جامعه یا خواص اهل بصیرت، و یا کسانی که خود را از دیگران، بابصیرت تر می پندارند، بعضا رفتار و گفتاری دیده شده که به اعتقاد حکیمانه رهبرمان، از مصادیق رضایت نا به جا از خود است؟!
سه/ ۲: آیا این «از خود راضی بودن» هنوز مشاهده نشده، اما بیم از بروزش، لازم می بود که رهبر، تذکری بدهند؟!
سه/ ۳: آیا افراد بصیرتر جامعه، می توانند خرج خود را از دیگران، که یا بصیرت ندارند و یا بصیرت کمتری دارند، جدا کنند؟! آیا این عمل، در امتداد آفت «از خود راضی بودن» تعریف نمی شود؟!
سه/ ۴: آیا فرد و جمع بصیر، اما از خود راضی، احتمالش
نیست که بر اساس عنصر بصیرت، دشمن شکن باشند، لیکن بر اساس آفت «از خود راضی بودن»، وحدت شکن؟!
سه/ ۵: از آنجایی که فرد از خود راضی، حتما غرور کاذبی هم دارد، آیا این غرور، به بصیرتش لطمه نمی زند؟! آیا در آینده سبب نمی شود، همین بصیرت که صفت ممتازی است، دریچه نفوذ شیطان به نفس فرد بصیر گردد؟!
سه/ ۶: برای اینکه آفت «از خود راضی بودن»، در جمع اهل بصر، ریشه نزند، و دوفردای دیگر، تیشه به ریشه بصیرتش نزند، چه باید کرد؟!
سه/ ۷: چندی پیشتر که رهبر انقلاب، سخن از «تقوای جمعی» گفتند، آیا برای جلوگیری از این آفت، بهترین نسخه علاج نیست؟! آیا جز این است که این آفت ممکن است علاوه بر ضربه مجزا به افراد، سبب آسیب به یک مجموعه، حزب و یا جناح و جبهه و دسته و تشکیلات شود؟!
سه/ ۸: من به عنوان راقم این سطور و شما به عنوان خواننده، از آنجا که احتمالا یا حتما خودمان را در دایره افراد بصیر تعریف می کنیم، به هر کدام از این سئوالات، چه پاسخی باید بدهیم و در مقام عمل چه باید بکنیم که آفت بصیرت، یعنی «از خود راضی بودن» گریبان مان را نگیرد؟!
***
این شما و این من و این هم پلاک امروز.
روزنامه جوان/ ۱۰ آذر ۱۳۹۰
فتنه 88 به بهانه نتیجه انتخابات 88 رونمایی شد. ماجراهایی که ریشه در بیست و اندی سال قبل داشت. حسادتها و حقدهای روان شناختی نسبت به عزیزان انقلاب اسلامی با هوشمندی و بسترسازی دقیق دشمن پروژه ای را کلید زد که در اوان خود، هدف گیری اصلیاش را در ضدیت با اصل نظام اسلامی را برملا نساخته بود.
در این میان، عده ای از دوستان جاهلانه و برخی عالمانه قد و اندازه فتنه و این کودتای سیاسی- رسانه ای را کوچک شمردند. اما رهبری در نمازجمعه تاریخی پس از انتخابات، داهیانه و مؤمنانه این غبار نوخاسته را رمزگشایی کردند و با "دوست و دشمن" و "غافل و جاهل" اتمام حجت کردند.
روزهای پیاپی فتنهي "فکری- فرهنگی" و "سیاسی- اجتماعی"، جمهوری اسلامی را دچار چالش و خسارت می کرد. حتی زمانی که روز قدس علیه شعارهای اصیل انقلاب اسلامی در حمایت از فلسطین دهن کجی و بی حرمتی شد، برخی نطق ها کور و بعضی گوش ها کر شده بود. دسته ای از نخبگان و صاحبان نفوذ سیاسی اجتماعی خودی با دلخوری قبلی از کاندیدای منتخب انتخابات دهم، مهر سکوت بر لب نهادند و یا با اظهارات دوپهلو سعی در حفظ جایگاه خویش داشتند.
رهبر عظیم القدر انقلاب اسلامی نیز درخواست های مکرر خود بر انجام روشنگری و شفاف سازی از این دست نخبگان به تلخی انتقاد کردند و از نادیدن دندان های به هم فشرده دشمن در جمع شعرای کشور شقشقیه ای زدند: «جنگ نرم؛ راست است، اين يك واقعيت است؛ يعنى الان جنگ است. البته اين حرف را من امروز نميزنم، من از بعد از جنگ - از سال 67 - هميشه اين را گفتهام؛ بارها و بارها. علت اين است كه من صحنه را مىبينم؛ چه بكنم اگر كسى نمىبيند؟! چه كار كند انسان؟! من دارم مىبينم صحنه را، مىبينم تجهيز را، مىبينم صفآرايىها را، مىبينم دهانهاى با حقد و غضب گشوده شده و دندانهاى با غيظ به هم فشرده شده عليه انقلاب و عليه امام و عليه همهى اين آرمانها و عليه همهى آن كسانى كه به اين حركت دل بستهاند را؛ اينها را انسان دارد مىبيند، خب چه كار كند؟...» بيانات در ديدار جمعى از شعرا. 1388/06/14
این روزها که دو سال و دو ماه از این کوس علنی جنگ و صف کشی اسلام و کفر گذشته است، بی هنران دیروز، مدعیان پر سر وصدای امروز شده اند. چه باید کرد؟ قاعدین و ساکتان فتنه تلخ و سخت 88، گردن افراشته اند و بدون آن که نسبت به مواضع دشمن شاد کن و تضعیف کنندهشان ندامت و انتباهی داشته باشند، در پی بهدست گرفتن مصادر امور سیاسی جریان منتسب به حزب الله هستند.
چه باید کرد؟
دغدغه خلوص صف انقلاب و جبهه خودی، دغدغهی اصیل و شریفي است که مدتی موج آفرینی های جدی خود را تا تجمع جلوی مجلس شورای اسلامی کشاند. اما مدتی است این انگیزهي حق، فرو کش کرده است.
صدر اسلام زمانی که کوس جنگ تبوک نواخته شد. رسول خدا صلوات الله علیه آماده خروج از مدینه برای سفری دراز در فصلی گرم به سمت مرزهای شمالی مملکت اسلامی شدند. بالتبع از همه مسلمانان مستعد و توانمند بر جنگیدن یاری طلبیدند و آنان را برای حضور در عرصه جهاد فی سبیل الله تشجیع و تحریض کردند.
در این میان، عده ای با عذر و بهانه از رفتن به جنگ خودداری کردند. سوره توبه آیات 81 تا 96 این ماجرا را به اختصار آورده است و از منافقانی یاد کرده که به دنبال شکستن عزم و اراده مؤمنان از پیوستن به صف مجاهدان پرهیز داشته اند. عتاب و وعده عقاب دنیوی و اخروی، آتیه ای است که قرآن برای قاعدین فتنه تصویر می کند.
اما رفتارشناسی منافقان بعد از پایان جهاد و معرکه از زبان قرآن خواندنیتر است:
«يعتذرون إليكم اذا رجعتم اليهم قل لا تعتذروا لن نؤ من لكم قد نبانا الله من اخباركم و سيرى الله عملكم و رسوله ثم تردون الى علم الغيب و الشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون (94) (و) چون بازگرديد نزد شما عذر آورند، بگو عذر ميآوريد كه ما هرگز شما را تصديق نمى كنيم، خدا ما را از اخبار شما خبردار كرد، و به زودى خدا عمل شما را مى بيند، و رسول او نيز، آنگاه به سوى داناى غيب و شهادت بازمى گرديد، پس شما را به آنچه مى كرديد، خبر مى دهد. (94)
سيحلفون بالله لكم اذا انقلبتم اليهم لتعرضوا عنهم فاعرضوا عنهم انهم رجس و ماوئهم جهنم جزاء بما كانوا يكسبون (95) به زودى همين كه به سوى ايشان بازگرديد، برايتان به خدا سوگند مى خورند تا از ايشان صرفنظر كنيد، و شما از ايشان صرفنظر كنيد كه ايشان پليدند، و جايشان به كيفر آنچه مى كردند، جهنم است. (95)
يحلفون لكم لترضوا عنهم فان ترضوا عنهم فان الله لا يرضى عن القوم الفاسقين (96) برايتان سوگند مى خورند تا شما از ايشان راضى شويد، و به فرضى كه شما از ايشان راضى شويد، خدا از مردم عصيانگر فاسق راضى نمىشود. (96)»
به صورت کاملاً عینی، سوره توبه رفتار سیاسی پیغمبر در توبیخ این دسته از منافقان را بدینسان بیان می کند که وقتی سه نفر از واماندگان از جنگ بعد از مراجعت رسول الله صلوات الله علیه و آله به خدمت ایشان رسیدند، با قهر و رویگردانی "صاحب خلق عظیم" مواجه شدند. به گونه ای که:
«وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذينَ خُلِّفُوا حَتّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاّ إِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيم» و [نيز] بر آن سه تن كه بر جاى مانده بودند، [و قبول توبه آنان به تعويق افتاد] تا آنجا كه زمين با همه فراخى بر آنان تنگ شد و از خود به تنگ آمدند و دانستند كه پناهى از خدا جز به سوى او نيست . پس [خدا] به آنان [توفيق ] توبه داد، تا توبه كنند بى ترديد خدا همان توبه پذير مهربان است. سوره توبه آیه 118
این جنگ و آن جنگ، این قاعدین فتنه و آن دوری گزینندگان از جهاد، چه کسی می تواند از حضرت ختمی مرتبت در عفو و رحمت سبقت بگیرد؟
قهر و سخت گرفتن بر ساکتان فتنه، پیش کش، لطفاً آنها را بر تارک نام اسلام و انقلاب ننشانید!
افسران جنگ نرم؛ نکند سرگرم شدن به یک جبهه، موجب دور خوردن در جبهه های جدی تر و خطرناک تر شود!
Design By : Night Melody

