محرم را ما به عراقی ها قبولاندیم
نويسنده:
علي رضا کلامي
یک موردش که یادم هست در اردوگاه عنبر بود . محرم
در زمستان با آب و هوای بسیار سرد همراه بود . در وسط حیاط اردوگاه ، مکانهایی بود
که با بلوک سیمانی جداسازی شده بود و بعنوان حمام از آن استفاده می شد . مخازن آب
این حمام ها فلزی بود و بر روی پشت بام آنجا قرار داشت و در زمستان بسیار سرد و
کویری آنجا آنقدر آبش سرد می شد که در روز هم امکان نداشت دستمان را زیر شیر حمام
ببریم ، چه رسد به شب .
مراسم عزاداری در محرم در اوایل با مخالفت های
بسیار زیاد ، ضرب و شتم ، شکنجه و زندان همراه بود . هر نوع تجمع ، نوحه خوانی ،
سینه زنی ، عزاداری و ... را ممنوع کرده بودند و افرادی را که مسبب این کارها می
دانستند به شدیدترین حالت ممکن مورد تنبیه قرار می دادند
محرم آن سال ده پانزده نفر از هر آسایشگاه را که به
قول خودشان مسبب عزاداری بودند را در یکی از شبها جدا کرده ، داخل این حمام ها برده
و در حالی که لباس بر تنشان بود شیرهای آب سرد را بر روی این برادران باز کردند و
در همان حالت با کابل ، چوب و شلاق و هرچه که در دستشان بود به ضرب و شتم این
برادران پرداختند که اغلب این بچه ها دچار یکسری عوارض شدند که شاید هنوز هم آثار
آن عوارض بر بدنشان هست . یا در همین رابطه افرادی را بردند و فلکشان کردند بطوری
که هر ده ناخن پایشان افتاد و اصلاً امکان راه رفتن را نداشتند و تا مدتها برای
رفتن به دستشویی ، حمام و صف آمار ، بچه ها آنان را بغل می کرند و بیرون می آوردند
.
وضع برای مدتی به این صورت در اردوگاهها ادامه داشت ، اما با این وجود
عزاداری ها بصورت مخفی ، و در حجم کمتری انجام می شد .
این مقاومت بچه ها کم
کم سبب شد تا عراقی ها به این نتیجه برسند که هر کاری در مقابل عزاداری بچه ها
انجام بدهند ، باز هم بچه ها راه خودشان را می روند . برای همین کمی نرم تر شده
بودند و حتی در اواخر به گونه ای شده بود که روز عاشورا از بلندگوهای اردوگاه به
جای پخش برنامه ی موسیقی ، مقتل و قرآن پخش می کردند و سعی می کردند که با احساسات
بچه ها بازی نکنند و هیچ حرفی نزنند و اغلب خودشان را به ندیدن می زدند .
در
هر آسایشگاهی برنامه های بسیار مفصلی برگزار می شد . ما چندین مداح و روحانی داشتیم
. روحانیون اصلی اردوگاه چند سخنرانی ترتیب می دادند و ساعت هایش هم مشخص بود . در
این ساعت ها ، آن تعداد از بچه ها که در آسایشگاه جا می شدند در سخنرانی ها شرکت می
کردند . با پتوهای سیاه رنگی که داشتیم دیوارها را سیاه پوش می کردیم . سالهای آخر
که عراقی ها سعی کردند کمتر مزاحم شوند ، بچه ها از یک آسایشگاه به آسایشگاهی دیگر
- مثل دسته های عزاداری که از یک هیأت به هیأتی دیگر می روند - بصورتی که جلب توجه
نکند بعنوان دسته ی عزاداری می رفتند . به هر حال این عزاداری ها در حجم و بعدی که
در آنجا امکانپذیر بود ، در نهایت سرسختی انجام می شد و بچه ها به هیچ وجه جلوی
عراقی ها کوتاه نمی آمدند
آزاده سر افراز علی زردبانی
اردوگاه موصل 4
.


پست هاي اختصاصي