تشنه سيراب - خاطره اى از حجت الاسلام والمسلمين ابوترابى
نويسنده:
علي رضا کلامي
در اردوگاه موصل پيرمرد بزرگوارى بود كه بعد از
نماز صبح مى نشست و دعا مى خواند، بعثى هاى پليد هم اگر كسى بعد از نماز صبح بيدار
مى ماند و تعقيبات مى خواند، خيلى متعرضش مى شدند.
به هر حال، آمدند و متعرض حاج حنيفه شدند. به او
گفتند: پيرمرد! اين چيه كه تو بعد از نماز صبح مى نشينى و وراجى مى كنى؟ (با لحن
نابخردانه خودشان).
حاج حنيفه، اين پيرمرد بزرگوار، ديد اين هاخيلى پايشان را از
گليمشان درازتر كرده اند. گفت: مى دانيد بعد از نماز صبح من چه كسى را دعا مى
كنم؟
گفتند: چه كسى را دعا مى كنى؟
گفت: به كورى چشم شما، بعد از نماز صبح مى
نشينم و رهبر كبير انقلاب امام خمينى را دعا مى كنم.
نگهبان بعثى اين حرف را
شنيد و رفت. موقع آمار، در كه باز شد حاج حنيفه را بردند و حسابى كتك زدند و او را
انداختند داخل زندان.
دو نفر ديگر هم در زندان بودند. يكى از آن ها «عليرضا على
دوست» بود كه اهل مشهد است. ايشان مى گفت: ظهر كه زندانبان غذا آورد، ما ديديم غذا
براى دو نفر است، با دو تا ليوان چاى. گفتيم: ما سه نفريم.
گفت: اين پيرمرد
ممنوع از آب و غذاست.
چهار روز به اين پيرمرد يك لقمه غذا و يك قطره آب ندادند.
هرچه ما اصرار كرديم امكان نداشت. زندانبان مى ايستاد تا ما اين ليوان چاى را
بخوريم و بعد كه خاطرجمع مى شد، مى رفت.
روز چهارم ديدم كه حاج حنيفه ديگر
توانايى اين كه نمازش را روى پا بخواند ندارد. او نشسته نمازش را خواند و به جاى
اين كه بعد از نماز، تعقيبات بخواند، دراز كشيد و همين جور شروع كرد با فاطمه
زهرا(س) از تشنگى خودش صحبت كردن. عرض مى كرد: فاطمه جان! از تشنگى مردم، به فريادم
برس!
ما به بعثيان پليد التماس مى كرديم، ولى حاج حنيفه گرسنه و تشنه، چشمش را
به روى عراقى ها بلند نمى كرد، تا چه برسد به اين كه زبانش را باز كند.
عزتش را
اين طور حفظ مى كند، ولى از آن طرف، تشنگى خودش را با فاطمه زهرا(س) در ميان مى
گذارد.
على دوست مى گفت: روز چهارم آن قدر از تشنگى ناليد تا اين كه چشم هايش
بسته شد و به خواب عميقى فرو رفت. ما دو نفر، متوسل به فاطمه زهرا(س) شديم و عرض
كرديم: به هر حال، آن روز توانستيم يك ليوان چاى را نگه داريم.
زندانبان رفت و
ما منتظر بيدار شدن حاج حنيفه بوديم تا ليوان چاى را به او بدهيم، بعد از لحظاتى،
ديديم بيدار شد، اما با چهره اى برافروخته و شاداب. شروع كرد به خنديدن و صحبت
كردن. ديدم اين، آن حاج حنيفه نيست كه با ضعف و ناتوانى نمازش را نشسته خواند و
دراز كشيد و به همان حالت، با فاطمه (س) عرض حاجت مى كرد و از تشنگى مى ناليد. آرام
آرام سر صحبت را باز كرديم و گفتيم: امروز به بركت توسل شما، ما توانستيم يك ليوان
چايمان را نگه داريم.
او خنديد و گفت: ممنون! خودتان بخوريد، نوش جانتان! الان
در عالم خواب، فاطمه زهرا(س) هم از شربت سيرابم كردند و هم از غذا سيرم نمودند و آن
طعم شيرين شربتى كه از دست مبارك حضرت زهرا(س) خوردم، هنوز كام مرا شيرين نگه
داشته، من اين چاى تلخ شما را نخواهم خورد. اگر مى خواهيم عرض حاجت بكنيم، در درگاه
پروردگار عالم و پيشگاه ائمه معصومين عليهم السلام باشد. چشم اميدمان به خدا و ائمه
معصومين باشد و در مقابل انسان ها عزت خودمان را حفظ بكنيم و يقين بدانيم وعده خدا
حق است. «و من يتوكل على الله فهو حسبه»
<!-- Inject Script Filtered -->
<!-- Inject Script Filtered -->


پست هاي اختصاصي