معجزه اى از امام حسين(ع)
نويسنده:
علي رضا کلامي
شكنجه و آزار و اذيت عراقى ها حدى نمى شناخت. گاه
ضربه هاى كابل آن ها، كار عده اى را به فلج شدن مى كشاند؛ همچنان كه در مورد «حسين»
و«حميد» شد.
آن ها از بچه هاى تهران بودند و به خاطر خوردن
بيش از حد ضربه هاى كابل، از كمر فلج شده بودند. بچه ها داوطلبانه آن ها را به پشت
مى گرفتند و حركت مى دادند و مشكلات آن ها را بر طرف مى كردند. در شب عاشوراى حسينى
سال ۶۵ اين دو برادر با چشمى گريان به خواب رفتند. صبح كه از خواب بلند شدم، صداى
گريه شديدى را شنيدم. سر از بالينم كه برداشتم، ديدم حسين است. رفتم بالاى سرش و
احوالش را پرسيدم. داشت چشم هاى غرق در اشك خود راپاك مى كرد. بلند شد و نشست.
خواستم برايم بگويد كه چه اتفاقى افتاده است و او طفره مى رفت. وقتى اصرار كردم
گفت: «ديشب خواب مولايم حسين (ع) را ديدم. به من گفت: فكر نكنيد اينجا غريب و بى كس
هستيد، من و خانواده ام نگهدار شما هستيم.
به حضرتش گفتم: آقاى عزيز من! من نمى
توانم راه بروم. از برادرانم خجالت مى كشم. امام دستى بر شانه هايم گذاشت و كمرم را
گرفت و گفت: جوان!بلند شو كه ان شاءالله خداوند به شما صبر بدهد. مرا از زمين بلند
كرد و چند قدمى به جلو حركت داد و نشاند. همين موقع بود كه از خواب پريدم و منقلب
شدم.»
بچه ها كه اين شرح حال را شنيدند، از شوق گريه كردند و حسين را در ميان
موج دست ها و گل بوسه هاى خود غرق كردند.
حسين به كمك بچه ها دست خود را روى
ديوار گذاشت. بچه ها خواستند در بقيه كارها كمكش كنند، اما او نپذيرفت و
گفت:
«مولايم گفته است بلند شو و من بايد خودم بقيه كارهايم را انجام
بدهم.»
و شروع كرد به راه رفتن. او طنين صلوات بچه ها را در فضاى آسايشگاه
انداخت؛ چون واقعاً معجزه شده بود. او كه تا قبل از اين روى زانو هم نمى توانست
حركت كند، حالا چند قدم راه رفته بود. حسين بعد از چند روز تمرين به روزهاى عادى
خود برگشت. اتفاقاً همين عنايت حضرت امام حسين(ع) شامل حال حميد هم شد. سايه سار آن
امام شهيد، قامت او را نيز به روزهاى سبز و آفتابى برگرداند.
• محمود آزادى
پور - قم
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان


پست هاي اختصاصي