|
یه نفر مثل همه آدما | ||
|
سبکبالان خراميدند و
رفتند
مرا بيچاره ناميدند و رفتند سواران لحظه اي تمکين تکردند ترحم بر من مسکين نکردند سواران از سر نعشم گذشتند فغانها کردند و برنگشتند اسير و زخمي و بي دست و پا من رفيقان اين چه سودا بود با من؟ رفيقان رسم همدردي کجا رفت؟ جوانمردان جوانمردي کجا رفت؟ مرا اين پشت مگذاريد بي پا گناهم چيست پايم بود در خواب اگر دير آمدم مجروح بودم اسير غبض و بسط روح بودم در باغ شهادت را نبنديد يه ما بيچارگان زانسو نخنديد رفيقانم دعا کردند و رفتند مرا زخمي رها کردند و رفتند رها کردند در زندان بمانم دعا کردند سرگردان بمانم شهادت نردبان آسمان بود شهادت آسمان را نردبان بود چرا برداشتند اين نردبان را؟ چرا بستند راه آسمان را؟ مرا پايي به دست نردبان بود مرا دستي به بام آسمان بود شهيد تو بالا رفته اي من در زمينم برادر رو سياهم شرمگينم مرا اسب سپيدي بود روزي شهادت را اميدي بود روزي در اين اطراف گوش اي دل تو بودي نگهبان بي شبي غافل تو بودي بگو اسب سپيدم را که دزديد اميدم را اميدم را که دزديد مرا اسب چموشي بود وزي شهادت مي فروشي بود روزي شبي چون باد بر يالش خزيدم به سوي خانه ساقي دويدم چهل شب راه را بي وقفه راندم چهل تصوير تا کينامه خواندم ببين اي دل چقدر اين قصر زيباست گمانم خانه ساقي همينجاست دلم تا دست بر دامان در زد دو دستي سنگ چيون را به سر زد اميدم مشت نوميدي به در کوفت نگاهم قفل در ميخ غدر کوفت به روي عاشقان در بسته ساقي بر اين در واي من قفلي لجوج است بجوش اي اشک هنگام خروج است در ميخانه را گيرم که بستند کليدش را چرا يا رب شکستند؟ من آخر طاقت ماندن ندارم خدايا تاب جان کندن ندارم دلم تا چند يا رب خسته باشد؟ در لطف تو تا کي بسته باشد؟ بيا باز امشب اي دل در بکوبيم بيا اين بار محکمتر بکوبيم مکوب اي دل به تلخي دست بر دست در اين قصر بلور آخر کسي هست بکوب اي دل که اين جا قصر نور است بکوب اي دل مرا شرم حضور است بکوب اي دل که غفار است يارم من از کوبيدن در شرم دارم شرم دارم شرم دارما برای دانلود این سرود زیبا کلیک کنید [ یک شنبه 3 آبان 1388 7:19 PM ] [ علي رضا کلامي ]
|
||