|
یه نفر مثل همه آدما | ||
|
در آسايشگاه ما مجروحى بود كه از كتف جراحت داشت. اگر هر روز هم او را پانسمان مى كردند، باز از بوى تعفن آن جراحت، كسى نمى توانست به ۳-۴ مترى او نزديك شود. يك روز صبح، زودتر از همه براى نماز بيدار شده بود. وقتى ديگران نيز بيدار مى شوند، متوجه مى شوند كه بويى معطر در فضاى آسايشگاه پيچيده است. همه تعجب مى كنند و بعد متوجه مى شوند كه آن بوى خوش از طرف همان مجروحى است كه در حالت سجده است. به او نزديك مى شوند و فكر مى كنند كه در سجده خوابش برده است، اما وقتى تكانش مى دهند، نقش زمين مى شود. آن آزاده شهيد شده بود و آن بوى معطر، عطر شهادت او بود كه تمام فضاى آسايشگاه را پر كرده بود. بچه ها، نگهبان آسايشگاه را در جريان مى گذارند و او باور نمى كند كه بچه ها از عطر استفاده نكرده باشند، يا به او نزده باشند. همه را براى پيدا كردن عطر تفتيش كردند و چون چيزى پيدا نكردند، دست به كابل و باتوم بردند و بچه ها را زدند. •على قربانى- يزد منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان [ یک شنبه 1 آذر 1388 2:09 PM ] [ علي رضا کلامي ]
شكنجه و آزار و اذيت عراقى ها حدى نمى شناخت. گاه ضربه هاى كابل آن ها، كار عده اى را به فلج شدن مى كشاند؛ همچنان كه در مورد «حسين» و«حميد» شد. آن ها از بچه هاى تهران بودند و به خاطر خوردن بيش از حد ضربه هاى كابل، از كمر فلج شده بودند. بچه ها داوطلبانه آن ها را به پشت مى گرفتند و حركت مى دادند و مشكلات آن ها را بر طرف مى كردند. در شب عاشوراى حسينى سال ۶۵ اين دو برادر با چشمى گريان به خواب رفتند. صبح كه از خواب بلند شدم، صداى گريه شديدى را شنيدم. سر از بالينم كه برداشتم، ديدم حسين است. رفتم بالاى سرش و احوالش را پرسيدم. داشت چشم هاى غرق در اشك خود راپاك مى كرد. بلند شد و نشست. خواستم برايم بگويد كه چه اتفاقى افتاده است و او طفره مى رفت. وقتى اصرار كردم گفت: «ديشب خواب مولايم حسين (ع) را ديدم. به من گفت: فكر نكنيد اينجا غريب و بى كس هستيد، من و خانواده ام نگهدار شما هستيم. به حضرتش گفتم: آقاى عزيز من! من نمى توانم راه بروم. از برادرانم خجالت مى كشم. امام دستى بر شانه هايم گذاشت و كمرم را گرفت و گفت: جوان!بلند شو كه ان شاءالله خداوند به شما صبر بدهد. مرا از زمين بلند كرد و چند قدمى به جلو حركت داد و نشاند. همين موقع بود كه از خواب پريدم و منقلب شدم.» بچه ها كه اين شرح حال را شنيدند، از شوق گريه كردند و حسين را در ميان موج دست ها و گل بوسه هاى خود غرق كردند. حسين به كمك بچه ها دست خود را روى ديوار گذاشت. بچه ها خواستند در بقيه كارها كمكش كنند، اما او نپذيرفت و گفت: «مولايم گفته است بلند شو و من بايد خودم بقيه كارهايم را انجام بدهم.» و شروع كرد به راه رفتن. او طنين صلوات بچه ها را در فضاى آسايشگاه انداخت؛ چون واقعاً معجزه شده بود. او كه تا قبل از اين روى زانو هم نمى توانست حركت كند، حالا چند قدم راه رفته بود. حسين بعد از چند روز تمرين به روزهاى عادى خود برگشت. اتفاقاً همين عنايت حضرت امام حسين(ع) شامل حال حميد هم شد. سايه سار آن امام شهيد، قامت او را نيز به روزهاى سبز و آفتابى برگرداند. • محمود آزادى پور - قم ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان [ یک شنبه 1 آذر 1388 2:09 PM ] [ علي رضا کلامي ]
در اردوگاه موصل پيرمرد بزرگوارى بود كه بعد از نماز صبح مى نشست و دعا مى خواند، بعثى هاى پليد هم اگر كسى بعد از نماز صبح بيدار مى ماند و تعقيبات مى خواند، خيلى متعرضش مى شدند. به هر حال، آمدند و متعرض حاج حنيفه شدند. به او گفتند: پيرمرد! اين چيه كه تو بعد از نماز صبح مى نشينى و وراجى مى كنى؟ (با لحن نابخردانه خودشان). حاج حنيفه، اين پيرمرد بزرگوار، ديد اين هاخيلى پايشان را از گليمشان درازتر كرده اند. گفت: مى دانيد بعد از نماز صبح من چه كسى را دعا مى كنم؟ گفتند: چه كسى را دعا مى كنى؟ گفت: به كورى چشم شما، بعد از نماز صبح مى نشينم و رهبر كبير انقلاب امام خمينى را دعا مى كنم. نگهبان بعثى اين حرف را شنيد و رفت. موقع آمار، در كه باز شد حاج حنيفه را بردند و حسابى كتك زدند و او را انداختند داخل زندان. دو نفر ديگر هم در زندان بودند. يكى از آن ها «عليرضا على دوست» بود كه اهل مشهد است. ايشان مى گفت: ظهر كه زندانبان غذا آورد، ما ديديم غذا براى دو نفر است، با دو تا ليوان چاى. گفتيم: ما سه نفريم. گفت: اين پيرمرد ممنوع از آب و غذاست. چهار روز به اين پيرمرد يك لقمه غذا و يك قطره آب ندادند. هرچه ما اصرار كرديم امكان نداشت. زندانبان مى ايستاد تا ما اين ليوان چاى را بخوريم و بعد كه خاطرجمع مى شد، مى رفت. روز چهارم ديدم كه حاج حنيفه ديگر توانايى اين كه نمازش را روى پا بخواند ندارد. او نشسته نمازش را خواند و به جاى اين كه بعد از نماز، تعقيبات بخواند، دراز كشيد و همين جور شروع كرد با فاطمه زهرا(س) از تشنگى خودش صحبت كردن. عرض مى كرد: فاطمه جان! از تشنگى مردم، به فريادم برس! ما به بعثيان پليد التماس مى كرديم، ولى حاج حنيفه گرسنه و تشنه، چشمش را به روى عراقى ها بلند نمى كرد، تا چه برسد به اين كه زبانش را باز كند. عزتش را اين طور حفظ مى كند، ولى از آن طرف، تشنگى خودش را با فاطمه زهرا(س) در ميان مى گذارد. على دوست مى گفت: روز چهارم آن قدر از تشنگى ناليد تا اين كه چشم هايش بسته شد و به خواب عميقى فرو رفت. ما دو نفر، متوسل به فاطمه زهرا(س) شديم و عرض كرديم: به هر حال، آن روز توانستيم يك ليوان چاى را نگه داريم. زندانبان رفت و ما منتظر بيدار شدن حاج حنيفه بوديم تا ليوان چاى را به او بدهيم، بعد از لحظاتى، ديديم بيدار شد، اما با چهره اى برافروخته و شاداب. شروع كرد به خنديدن و صحبت كردن. ديدم اين، آن حاج حنيفه نيست كه با ضعف و ناتوانى نمازش را نشسته خواند و دراز كشيد و به همان حالت، با فاطمه (س) عرض حاجت مى كرد و از تشنگى مى ناليد. آرام آرام سر صحبت را باز كرديم و گفتيم: امروز به بركت توسل شما، ما توانستيم يك ليوان چايمان را نگه داريم. او خنديد و گفت: ممنون! خودتان بخوريد، نوش جانتان! الان در عالم خواب، فاطمه زهرا(س) هم از شربت سيرابم كردند و هم از غذا سيرم نمودند و آن طعم شيرين شربتى كه از دست مبارك حضرت زهرا(س) خوردم، هنوز كام مرا شيرين نگه داشته، من اين چاى تلخ شما را نخواهم خورد. اگر مى خواهيم عرض حاجت بكنيم، در درگاه پروردگار عالم و پيشگاه ائمه معصومين عليهم السلام باشد. چشم اميدمان به خدا و ائمه معصومين باشد و در مقابل انسان ها عزت خودمان را حفظ بكنيم و يقين بدانيم وعده خدا حق است. «و من يتوكل على الله فهو حسبه» <!-- Inject Script Filtered --> <!-- Inject Script Filtered --> [ یک شنبه 1 آذر 1388 2:07 PM ] [ علي رضا کلامي ]
در ماه محرم هر شب نوحه سرايى و عزادارى مى كرديم. اين وضع ادامه داشت تا شب تاسوعا كه حدود ۲۰ سرباز عراقى مسلح به همراه سرهنگ فضيل، فرمانده اردوگاه وارد آسايشگاه پنج شدند. سرهنگ عراقى گفت: شما نظم اردوگاه را بر هم زده ايد. چرا سينه زنى مى كنيد؟ اين كار ممنوع است. پرسيدم: چرا ممنوع است؟ اين يك مراسم مذهبى است كه حتى در عراق هم شيعيان در سوگ امام حسين(ع) همين كار را مى كنند. سرهنگ برآشفت و خيلى جدى گفت: به شرفم سوگند اگر دوباره اين كار را بكنيد شما را اعدام مى كنم و سپس ادامه داد: خوب، حالا بين شما كسى هست كه بخواهد اعدام شود؟ پس از چند لحظه سكوت، ناگهان برادر حسين پيرحسينلو دليرانه بلند شد. سرهنگ كه جا خورده بود، با تعجب گفت: چى؟ تو مى خواهى اعدام شوى؟ برادر پير حسينلو گفت: بله چون ما به خاطر همين عزادارى ها انقلاب كرديم و در ادامه راه امام حسين(ع) است كه اينجا هستيم و با شما مى جنگيم. سرهنگ بيچاره گيج و مبهوت شده بود، چون نه مى توانست اعدام كند و نه مى توانست اين اقدام جسورانه و متهورانه را ببخشد. بنابراين با مشت به سينه برادر حسين كوبيد و گفت: «بنشين» و مثل سگ زخمى از آنجا رفت.به محض خروج او بچه هاى آسايشگاه يكصدا فرياد كشيدند: الله اكبر، خمينى رهبر، مرگ بر صدام يزيد كافر. فرداى آن روز اسامى ۱۸ تن از برادران را خواندند كه نام برادر پيرحسينلو هم بين آن ها بود. سپس آن عزيزان را از اردوگاه موصل منتقل كردند و ديگر خبرى از آن ها به دستمان نرسيد. احمد اسدى غفور تهيه و تنظيم: موسسه فرهنگى پيام آزادگان منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان <!-- Inject Script Filtered --> <!-- Inject Script Filtered --> [ یک شنبه 1 آذر 1388 2:06 PM ] [ علي رضا کلامي ]
مراسم عزاداری در محرم در اوایل با مخالفت های بسیار زیاد ، ضرب و شتم ، شکنجه و زندان همراه بود . هر نوع تجمع ، نوحه خوانی ، سینه زنی ، عزاداری و ... را ممنوع کرده بودند و افرادی را که مسبب این کارها می دانستند به شدیدترین حالت ممکن مورد تنبیه قرار می دادند
یک موردش که یادم هست در اردوگاه عنبر بود . محرم
در زمستان با آب و هوای بسیار سرد همراه بود . در وسط حیاط اردوگاه ، مکانهایی بود
که با بلوک سیمانی جداسازی شده بود و بعنوان حمام از آن استفاده می شد . مخازن آب
این حمام ها فلزی بود و بر روی پشت بام آنجا قرار داشت و در زمستان بسیار سرد و
کویری آنجا آنقدر آبش سرد می شد که در روز هم امکان نداشت دستمان را زیر شیر حمام
ببریم ، چه رسد به شب . آزاده سر افراز علی زردبانی اردوگاه موصل 4 . [ یک شنبه 1 آذر 1388 2:05 PM ] [ علي رضا کلامي ]
شنيدن ادامه ماجرا برايم راحت نبود. ضبط صوت را خاموش كرده و به سراغ انجام بقيه كارهايم رفتم. دايماً با خودم فكر مى كردم «عجب كار خشن و غيرقابل توجيهى انجام دادند، دليل نمى شود كه كسى را چنين تنبيه كنيم،حتماً راه هاى ملايم تر و بهترى هم براى اين كار وجود دارد!» حس كنجكاوى، كلافه ام كرده بود! بالاخره دل به دريا زدم و دوباره ضبط صوت را روشن كردم. بقيه ماجرا، شنيدنى تر از آن بود كه فكرش را مى كردم. با پريدن دكمه ضبط صوت، نوار گفت وگوى دو ساعته با آقايان حسين نوشهرى، سيداكبر مصطفوى و سعيد رازقى، كه مستقيماً در طراحى و اجراى اين عمليات دست داشتند، نيز به اتمام رسيد و من با خاطرى آسوده در رختخواب دراز كشيدم. با خودم گفتم: «قضاوت عجولانه اى بود! قبل از اظهارنظر، مى بايست نوار مصاحبه را تا آخر گوش مى كردى.» ماجراى تنبيه به يادماندنى رضا جاسوس را به نقل از اين سه آزاده، مطالعه بفرماييد. مطمئناً شما هم به همان نتيجه اى كه من رسيدم، خواهيد رسيد. در همان ماه اول ورود به اردوگاه، جاسوس ها چند برابر شدند و هر روز نيز بر تعداد آنها اضافه مى شد. اردوگاه ما چندمين اردوگاهى بود كه او براى اجراى مقاصد شومش به آن آمده بود. رضا يكى از افراد كار كشته سازمان منافقين بود . ورد زبانش دايماً اهانت به امام خمينى، شهدا، ملت ايران و خانواده هاى شهدا بود؛ به همين علت به رضا «زاغى» معروف شده بود! رضا كارش را خوب بلد بود و آن را به خوبى انجام مى داد. خيلى از بچه هايى كه مدعى بودند حزب اللهى هستند هم هيچ كارى نمى كردند و هر كارى كه دلش مى خواست انجام مى داد. با وجود اين همه گستاخى و اهانت، ظلم و ستم به اسرا و جاسوسى و خيانت، باز هم از طرف اسرا، مورد لطف و محبت قرار مى گرفت. آن ها اميدوار بودند رضا، دست از كارهايش بردارد؛ اما او اين حسن نيت اسرا را به حساب ضعف گذاشته و آن ها را «يك مشت بى غيرت كه عرضه انجام هيچ كارى را ندارند»! خطاب مى كرد. *** يك روز علناً نام ۲۰ نفر جاسوس هاى اردوگاه را از بلندگوى اردوگاه، براى برگزارى جلسه، در دفتر فرمانده، صدا كردند. جزييات جلسه، از طريق بچه هايى كه وارد اكيپ آن ها شده بودند به اطلاع اعضاى گروه رسيد. رضا جاسوس در آن جلسه به فرمانده اردوگاه و افسر اطلاعاتى عراقى ها، قول داده بود دفعه بعدى با تعداد بيشترى از اسراى ايرانى به دفتر فرماندهى بر مى گردد! علاوه بر اين، خط مشى جاسوس ها براى فعاليت، در سه محور، توسط رضا جاسوس مشخص شده بود. تشكيل گروه ضربت براى شكنجه اسراى ايرانى توسط ايرانيان مخالف حكومت ايران، فراهم كردن زمينه تبليغاتى توسط اسرا در جهت تامين منافع رژيم بعث و سازمان منافقين و به كار گرفتن اسرا در ارتش به اصطلاح آزادى بخش، سه محور اساسى و مهم مطرح شده در اين جلسه بود». *** يك هفته بعد از آن گردهمايى! رفتار جاسوس ها با اسرا بدتر شد. رضا، كار را به جايى رسانده بود كه جاسوس ها به جاى عراقى ها، كابل به دست مى گرفتند و اسرا را كتك مى زدند. علاوه بر اين دستور داده بود كه در حياط اردوگاه يك «سن » بسازند و قرار بود از آن به بعد روى آن بزنند و برقصند. *** «وضع خراب شده بود. اردوگاهى كه بچه هاى نمازخوان و مذهبى در آن بودند، كم كم داشت از دست مى رفت. ما از اين وضع خيلى ناراحت بوديم. هميشه گريه مى كردم و مى گفتم خدايا، چرا اين طور شده، چرا به مقدسات توهين مى شود و كسى كارى انجام نمى دهد. بالاخره يك روز به آقا سيد مراجعه كردم و گفتم تا كى مى خواهى سكوت كنى. تا كى بايد بنشينيم، دست روى دست بگذاريم و با اين ها مبارزه نكنيم؟! *** شش ماه از ورود رضا جاسوس به اردوگاه گذشته بود. رفتارهاى بى شرمانه رضا و جاسوس هايى كه پرورش داده بود، روز به روز روحيه اسرا را ضعيف تر مى كرد. اسرا به دو دسته تقسيم شده بودند. عده اى به شدت در برابر خواسته هاى عراقى ها مقاومت مى كردند و عده اى ديگر، فعالانه اخبار اردوگاه را به عراقى ها مى رساندند. *** «برنامه ريزى هاى منظمى كه توسط رضا «زاغى» انجام شده بود و از طرف سازمان مجاهدين پشتيبانى مى شد، يكى يكى در حال اجرا بود. رضا آن چنان در دل عراقى ها جا كرده بود كه برايش «بادى گارد» در نظر گرفته بودند و به همراه آن ها در محوطه اردوگاه قدم مى زد!» *** در اين مدت تحركاتى نيز از سوى بعضى اسراى ايرانى انجام مى گرفت. سيد اكبر مصطفوى، حسين نوشهرى، سعيد رازقى، ابراهيم بهادران، سيد نورالدين نورالدينى، نادر محبى، خسرو تكين، ابوالقاسم رضايى، عباس صداقت و احمد روزبهانى از اعضاى اكيپى بودند كه جلسات مستمرى براى حل اين مشكل تشكيل مى دادند. *** سعيد نوشهرى مى گويد: «با اين كه اردوگاه موصل ۱ كه ما در آن اسير بوديم، جزو يكى از دموكرات ترين اردوگاه ها بود و همگى براى ابراز عقايد خود كاملاً آزاد بودند، اما جريان فكرى اى كه رضا به راه انداخته بود، جريان خطرناكى به نظر مى رسيد. موضوع را با تعدادى از اسرا در ميان گذاشتيم. خيلى از بچه حزب اللهى ها هم ترسيده بودند و كنار كشيدند، خيلى ها هم در آن مدت به فكر درس خواندن بودند و زبان هاى آلمانى، فرانسه و انگليسى مى خواندند و به اين فكر بودند كه بعد از آزادى، در ايران، مدرك ليسانس خواهند گرفت! از طرفى مدتى بود كه شكنجه ها را كم كرده بودند و فقط مبارزين را آزار مى دادند. به همين دليل كسى حاضر نبود خودش را به دردسر بيندازد. به هر حال من قبول كردم و تا پاى شهادت هم ايستاده بودم.» نظر خيلى از بچه ها اين بود كه تنها مجازات اين فرد خائن اعدام است ولى با اين حال تصميم گرفتيم تنبيه به يادماندنى ترى براى رضا در نظر بگيريم! *** تصميم بر اين شد كه رضا جاسوس تنبيه سختى شود. براى اين كار سازمان دهى شدند و جزييات اين طرح با دقت، بررسى شد. ۶ نفر از شجاع ترين و مومن ترين بچه هاى اردوگاه انتخاب شدند و تعدادى نيز براى اجراى عمليات به صورت ذخيره در نظر گرفته شدند تا در صورت عدم اجراى نقشه توسط گروه اول، گروه دوم كار را تمام كند! هماهنگى هاى لازم انجام شد. از شب قبل، برنامه عمليات فردا، براى اعضاى گروه تشريح شد؛ درست مثل يك عمليات نظامى! شب را به راز و نياز با خدا گذراندند و با طلوع سپيده، به گروه هاى دو نفرى تقسيم و آماده انجام عمليات شدند. گروه اول حسين نوشهرى و سعيد كلانترى، گروه دوم نادر مجلسى و ابراهيم بهادران و گروه سوم روح الله عباسى و سلطان حسين جلال الدينى . سعيد رازقى مى گويد: «يك شنبه ۲۷/۶/۶۶؛ رضا وسط اردوگاه بود و ما منتظر موقعيتى بوديم كه عمليات را اجرا كنيم. تا حدود ساعت ۳ معطل شديم. اما موقعيت مناسبى براى اين كار پيدا نكرديم. بالاخره نزديكى هاى ساعت ،۳ رضا به طرف دست شويى هاى عمومى رفت. من از بس با عجله وارد دست شويى شدم سُر خوردم و به زمين افتادم. بلند شدم و با ابراهيم بهادران به طرف راهروهاى سمت چپ دويديم. روح الله و نادر هم درها را گرفتند كه كسى وارد نشود. ناگهان از راهروى كنارى، صداى تق و توق شنيدم. به طرف صدا رفتم. وقتى رسيدم، سلطان، رضا را از دستشويى بيرون كشيده بود. سعيد هم آنجا بود. با ضربه محكمى رضا را روى زمين انداختم و به همراه سعيد و سلطان شروع كرديم به زدن رضا جاسوس. خدايى خيلى ناجور زديمش! بعد دست ها و پاهايش را گرفتيم ، خيلى التماس و گريه مى كرد كه رهايش كنيم. ما را قسم مى داد كه ببخشيمش، ولى زمان بخشش و رحم و مروت ديگر گذشته بود.» تنبيه جانانه و به ياد ماندنى كه حاج آقا ابوترابى آن را حماسه كم نظير اسارت خواند رضا را به سزاى اعمالش رساند. همگى خوشحال و يا حسين گويان از دستشويى ها خارج شدند. بقيه اسرا دورشان را شلوغ كردند و صلوات مى فرستادند. خيلى ها از اول هم با اجراى اين نقشه مخالف بودند. افرادى بودند كه مى آمدند، حديث از رسول خدا (ص) مى آوردند و مى گفتند پيغمبر خدا فرموده اند حتى با حيوان هم نبايد چنين برخوردى بشود. اما آقا سيد و بقيه اعضاى گروه به هدف خود ايمان داشتند و آنان مى دانستند كه از روى عصبيت و هوى و هوس فردى، اين كار را انجام نمى دهند؛ تفكر رضا جاسوس يك تفكر سازمان دهى شده و هدف دار بود و آنان در صدد ابتر كردن جريان فكرى دقيق و برنامه ريزى شده رضا و امثالش در رابطه با اسراى ايرانى بودند. «نتيجه مثبت اين عمل، بيشتر از آن بود كه فكرش را مى كرديم. تنبيه اين فرد خود باخته، عزت و افتخار بزرگى را براى اسراى ايرانى به ارمغان آورد . خبر اين حادثه در تمام اردوگاه ها پيچيد و باعث ترس جاسوس هاى ديگر شد. از آن به بعد، قضيه جاسوسى در اكثر اردوگاه ها كم رنگ تر شده بود و اهانت به امام، شهدا و اسراى ايرانى، كمتر صورت مى گرفت. *** حسين نوشهرى، سلطان حسين جلال الدينى، روح الله عباسى، نادر محبى، ابراهيم بهادران و سعيد كلانترى توسط رضا جاسوس، شناسايى شده و به زندان فرستاده شدند. آن ها سه ماه شكنجه در زندان اردوگاه و دو ماه زندان در خارج از اردوگاه را تحمل كردند. چند ماه بعد، دادگاهى تشكيل شد و همگى را به زندان استضارات بغداد فرستادند. *** داستان تحمل مصيبت ها، محروميت ها و شكنجه هاى اين شش دلاور حماسه ساز، در عين دردناكى، شنيدنى هاى فراوانى نيز دارد. شكنجه هاى غيرانسانى و غيراخلاقى كه شنيدن حتى يك مورد از آن ها حس تنفر را نسبت به دشمنان اسلام و انسانيت دو چندان مى كند. آزار و اذيت هايى كه جز با ايمان قلبى به خداوند و توسل به ائمه (ع) و اعتقاد راسخ به هدف متعالى، قابل تحمل نيستند و هر انسان ضعيف النفسى را از پاى در مى آورند! راستى! چگونه مى توانيم قصه دليرى اين جان بر كفان را بشنويم و اين چنين بى تفاوت از كنار آن ها بگذريم؟! آن هايى كه «جان» اين گران بهاترين هديه خداوند به انسان را در دست گرفتند و براى حفظ ارزش هاى دينى و فرهنگى كشورشان به آغوش دشمن شتافتند، همان هايى كه جسم شان را در اين راه، در مقابل بدترين و سخت ترين شرايط قرار دادند، اما لب به شكايت نگشودند. چه مى گويم؟! آخر كسى كه پيرو مكتب سرخ حسين (ع) و پرچم دار علم سبز زينب (س) است چگونه لب به شكوه مى گشايد؟! او با خداى خويش معامله كرده و چه پر سود داد و ستدى! «جسم» و «جان» در برابر «رضاى معبود»! با خود مى انديشم، چه زيباست همزمانى اسارت جسم و آزادگى روح! آرى، آزادى زيباست و زيباتر از آن آزادگى است. همان كه حسين (ع) آن را به تمام بشريت توصيه كرده و فرموده است: «اگر مسلمان نيستيد، لااقل آزاده باشيد.» و اكنون اين آزادگان مسلمان، با حريتشان، عزت را برايمان معنا كرده و آن را به ما هديه داده اند! و ما، يادمان باشد كه دفاع مقدس يك حقيقت تاريخى است و آزادگان و جانبازان، بازماندگان و راويان اين حماسه سرخند؛ و فراموش نكنيم راحتى و آسودگى امروزمان را مديون وجودشان هستيم. راضيه مكوندى <!-- Inject Script Filtered --> <!-- Inject Script Filtered --> [ یک شنبه 1 آذر 1388 2:04 PM ] [ علي رضا کلامي ]
|
||