یه نفر مثل همه آدما
دیگر امکانات

 
*سفره اي با خوراک وحدت
دقايقي قبل از اذان مغرب روز شانزدهم رمضان ، ماشين‌هاي جورواجوري که اکثرشان وانت بودند، جاده سربالايي، با شيب نسبتاً تند تپه بزرگ شهر راسک، مرکز شهرستان سرباز، که مقر سپاه بر روي آن واقع شده، را مي پيمودند و بالا مي آمدند، با مختصر شناسايي و با گفتن جمله کوتاه «ما ميهمان سرداريم» از نگهباني ورودي به آساني و با احترام نظامي مي‌گذشتند و داخل مي‌‌شدند.
لحظاتي بعد سرنشينان اين خودروها که همگي در لباس سفيد بلوچي وتک و توکي هم با لباس خاکي رنگ و خاکستري هستند، مورد استقبال گرم سردار و ديگران پاسداران قرار مي‌گيرند، آري اينان که سران طوايف و عشاير منطقه سرباز هستند، آمده‌اند تا ميزبان سفره افطار يکي ازسربازان ولايت و رهبري باشند.
سردار شوشتري جانشين فرمانده نيروي زميني و فرمانده قرارگاه قدس سپاه که با عزمي خستگي ناپذير، کمر همت را به خشکاندن ريشه ناامني در جنوب شرق بسته است، اين روز مبارک را غنيمت شمرده، تا در اين نقطه دور افتاده و محروم، ميزبان جمعي از بندگان روزه‌دار خداي رحمان باشد.
*همه سران طوايف بلوچ منطقه آمده بودند
پس از اقامه نمازمغرب‌، سفره افطار در گوشه نمازخانه سپاه پهن مي‌شود‌، سفره‌اي ساده و بي‌ريا. سفره‌اي که شايد مشابه آن را در هيچ جاي ديگري نتوان يافت.
همه آمده‌اند، طوايف آسکاني، صلاحي ، شه‌بخش، بر و ديگران. از راههاي دور و نزديک، از پيشين، جکي گور و از خود شهر راسک، بخش سرباز يا مناطق دورتري همچون آشار و ايرافشان وخيلي جاهاي ديگري که من حتي اسمش را نمي‌دانم.
عبدالرحيم از پيشين، خان محمد از آن سوي‌تر، رحيم داد از آشار، ابوالحسن از ايرافشان وکدخدا محمد از تگران، غلامعلي از نقطه صفر مرزي و به قول خودش از ميل مرزي 196 ودهها چهره ديگر.
سردار چونان نزديکان و خويشان خود، يکي يکي تعارف مي‌کند و با احترام بر سفره مي‌نشاند و در تب و تاب است تا کم وکسري نباشد، هر از چند گاهي هم که تازه واردي مي‌آيد، تعارف به نشستن مي‌کند و دوباره افطار خود را ادامه مي‌دهد. با پايان يافتن افطار گپ و گعده‌ها و بگو و بخندها شروع مي شود.«خان محمد صلاحي چطور است؟» ،«کدخدا محمد بسيار تا بسيار خوش آمديد » و جالب اينکه که بيشتر افراد را به اسم کوچک مي شناسد و صدا مي زند.
اين رابطه صميمي سردار را که مي‌بينم نا خود آگاه به ياد حرف چند روز پيش حاج کمال فرمانده گردان تکاورمان مي افتم که با خنده مي گفت:« اگر خواستي بفهمي سردار کي به منطقه مي آيد کافي است از يکي از اين عشاير بپرسي، نه من يا ديگري! زيرا آنها بهتر از ما خبر دارند.»
*ديگر دغدغه امنيت در اينجا نداريم
سفره افطار جمع مي شود. سران طوايف بلوچ به دور سردار حلقه مي‌زنند و او نيز در همان ابتدا پس از نام و ياد خدا مي گويد: «اين را از همين اول بگويم که من با حضور شما مردم غيور ديگر هيچ دغدغه امنيتي در اينجا ندارم و يقين هم دارم هيچ کس نمي تواند کوچک ترين نفوذي در صفوف مستحکم شما داشته باشد».
والحق که اينگونه است ، زيرا مرد بلوچ امروز ديگر بخوبي دريافته است، آنهايي که در آن سوي مرزها با بلعيدن دلارهاي آمريکايي و پوندهاي انگليسي سنگ خلق بلوچ را برسينه مي زنند، تنها و تنها به منافع خويش مي انديشند و لاغير. سردار به پيروي از مولا و مرادش حضرت آقا، از وحدت وهمدلي سخن به ميان مي آورد ومي گويد:«برادران من، امروز دشمن منتظر تفرقه شماست، منتظر دودستگي است. اگر خداي ناکرده، اختلافي پيش آمد، نگذاريد به جاي باريک کشيده شود.اصلاً يکي از خصوصيات طايفه، همين با هم بودن است ».
توصيه‌هاي وحدت بخش سردار که به اينجا مي رسد، به ياد حرف هاي پيش از افطار ابوالحسن از طايفه آسکاني مي افتم که مي گفت:«خوبي سپاه به همين است که قبل از هر چيزي به فکر وحدت ماست، کاري که بعضي ها از آن غفلت کردند. سپاه به فکر خدمت است و براي همين است که ما تا پاي جان در کنار سپاه هستيم. »

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 آبان 1388 6:07 PM ] [ علي رضا کلامي ]
اگر معجزه نباشد پس چه مى تواند بود؟! صدا دوباره در گوشم طنين مى اندازد. همه چيز با همين صداى آرام اما توفانى شروع مى شد. همين چند روز پيش صداى آسمانى اش در دل ايران پيچيد كه «حصر آبادان بايد شكسته شود!»
و همين يك جمله كافى بودكه مردان نبرد را با عزمى بى نظير به مبارزه و مقاومت بخواند، آن قدر مصمم تا آزادى آبادان را به ارمغان آورد. و امروز خود را براى سفر فردا آماده مى كنم.
شور و شوقى مقدس گروه شعر حوزه هنرى را در برگرفته است. بشارت ديدار از آبادان، مژده كمى نيست! زمان به سرعت مى گذرد. وقتى به خود مى آيم كه ساعت ۱۰ صبح است و با همراهان شعر در مينى بوس نشسته ام.
خيابان هاى تهران را سپرى مى كنيم. دقايقى بعد جاده هاى بيرون شهر به استقبالمان مى شتابند. سيد حسن حسينى توجهم را به خود جلب مى كند، مثل هميشه با تبسمى شاعرانه رو به قيصر امين پور صحبت مى كند. استاد اوستا، استاد سبزوارى و استاد شاهرخى و عده اى ديگر از دوستان نيز در اين سفر حضور دارند. خانم سپيده كاشانى به ويژه خانم وسمقى كه يك جوان مهربان و عفيف و باحيا و متفكر است مرا به حضور خويش در اين جمع دلگرم تر مى كنند.
ساعت ها از پى هم مى گذرند و ما جاده ها را با اشتياق ملاقات آبادان، در مى نورديم. اين كه چقدر اين سفر شاعرانه را دوست دارم فقط خدا مى داند. همين قدر مى فهمم كه چشم هايم افق دورى را جست وجو مى كند. درقسمتى از راه، جاده به دو شاخه تقسيم مى شود. درحالى كه هر دو به آبادان پيوند مى خورند. به راهى كه راننده انتخاب مى كند مى نگريم.
اتوبوس مى رود، بعضى ها سرگرم صحبتند و بعضى از ما همچنان غرق در انديشه هاى خود شده ايم كه ناگهان صداى انفجار ما را در درون مى لرزاند. همه نگاه ها به سمت انفجار بر مى گردد. خمپاره، مينى بوس را تهديد مى كند و حالا مى فهميم كه بايد از شاخه پايينى جاده عبور مى كرديم تا در ديد عراقى ها نباشيم. اما كار از كار گذشته و خطر جدى شده است. صداهاى عظيم انفجار در جاده مى پيچد. گويى دشمن تنها مينى بوس ما را نشانه مى گيرد. ميان اين وحشت ناگهانى، صداى مخملى حسام الدين سراج ما را به آرامشى آسمانى دعوت مى كند: «گلبرگ سرخ لاله ها در كوچه هاى شهر ما بوى شهادت مى دهد!» و به راستى چه زلال و عميق، بوى شهادت را استشمام مى كنيم.
همه خود را براى مرگى سرخ آماده كرده ايم. پلك هايم را بر هم مى گذارم و در اعماق دل شهادتين خود را مى گويم. اما تقدير چيز ديگرى را رقم زده است؛ با آنكه راننده سعى دارد راه فرارى را براى هدايت مينى بوس به جاده جديدكه از ديد دشمن مخفى است باز كند اما بايد اين كار با مهارت انجام و پس از پيمودن چندكيلومتر راه راننده مينى بوس را بى اختيار در شيب تند جاده  رها كرده و پس از چند تكان سخت، به پايين مى رسيم و بى هيچ آسيبى در زمين مسطح قرار مى گيريم و چه قرار گرفتنى! ديگر در ديد دشمن نيستيم. دست هاى خود را حركت مى دهم. باورم نمى شود. همه ما زنده هستيم!

سيمين دخت وحيدى
 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 آبان 1388 6:06 PM ] [ علي رضا کلامي ]
آدم به ترسويى او نديده بودم. نوبر بود. يك بار منطقه محل استقرار ما را عراق شيميايى زد. البته ناگفته نماند كه آن روز ايشان مرخصى بودند. بعد از آن باور كنيد حتى دستشويى كه مى خواست برود با ماسك ضد گاز مى رفت. آن وقت كه بچه ها مسخره اش مى كردند، مى گفت: خيال نكنى من مى ترسم، به بوى توالت حساسيت  دارم!
«پلنگ صورتى» با طعم خرما
به دوست خوش اشتهايى گفتم: تلويزيون مى بينى؟
گفت: اگر باشد، بدم نمى آيد. پرسيدم از بين كارتون ها، از پينوكيو بيشتر خوشت مى آيد يا پلنگ صورتى؟
گفت: حقيقت اش را بگويم؟
گفتم: البته. گفت: من كارتن خرما را ترجيح مى دهم!
 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 آبان 1388 6:05 PM ] [ علي رضا کلامي ]
عمليات نصر ۸ بود، هنوز تمام معبر را باز نكرده بوديم كه بچه هاي بغل دستمان درگير شدند. خدايا مين ها چه مي شوند؟ سيم خاردارها چه؟ نكند بچه ها همه وسط ميدان مين پرپر شوند، ولي چيزي نگذشته بود كه صداي تكبير بچه را بر بلنداي قله شنيدم.
خوشحال شدم و با خيال راحت دراز كشيدم، كنار ميدان مين ۶ ساعت آنجا بودم، زخمهايم را خودم بسته بودم. در آنجا الياس را ديدم، سيمهاي خاردار به هيچ جاي بدنش رحم نكرده بود. فهميدم قضيه چه بوده! آن شب الياس خوابيده بود روي سيم خاردارها و بچه ها از روي او رد شده بودند. هيچ وقت تبسم رضايتش را فراموش نمي كنم. بعد از ۷ سال از آن واقعه در سال قحطي شهادت ـ ۷۳ ـ در حين پاكسازي ميدان مين در كردستان براي نجات جان بچه ها، مين والمري را در آغوش مي گيرد.

منبع: روزنامه ايران
 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 آبان 1388 6:04 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 یک شب در خوابی دیدم که ابرهایی زیبا و شکیل آسمان آبی را پر کرده اند. هر کدام از این ابرها به شکل یکی از شهیدانی بودند که آن ها را می شناختم. یکی از آن ها برادر بزرگم بیژن بود که مدت ها قبل شهید شده بود. کمی بعد ابری را دیدم که به شکل علی برادر دیگرم بود که در جبهه به سر می برد. علی چهره ی خندانی داشت و به بیژن نگاه می کرد بعد ابرها از دل آسمان محو شدند.
وقتی از خواب بیدار شدم،  احساس کردم که علی هم به شهادت رسیده است. همین طور هم بود. چند روز بعد خبر آوردند که علی مفقود شده است. مدتها طول کشید تا با لاخره گروه تفحص باقی مانده های پیکر او را یافتند و به ما تحویل داد ند.

رواي مهدي بردباري برادر شهيد علي بردباري
منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 آبان 1388 6:04 PM ] [ علي رضا کلامي ]
تابستان سوزان سال ۶۵ بود وعمليات كربلاى يك براى آزادسازى مهران. شب رو به پايان بود و سپيدى صبح در راه . اكثر سنگرهاى دشمن خاموش شده بودند . حوالى ساعت ۵ صبح نيروهاى تازه نفس در حال تعويض بودند. يكى از دوشكاهاى دشمن همچنان فعال بود و روى بچه ها آتش مى ريخت .
حاج صمد فرمانده گردان بچه هاى آرپى جى زن را صدا زد . اولين آرپى جى زن مثل شير غريد و شليك كرد . اما هنوز كارش تمام نشده بود كه عراقيها امانش ندادند و به سجده افتاد . دومين و سومين آرپى جى زن هم راه رفتن به آسمان را خوب بلند بودند و نماندند و سيمايشان آسمانى شد . دوشكا همچنان فاصله بچه ها را زياد مى كرد . آخر سر حاج صمد خودش آرپى جى  به دست بلند شد و با دليرى سنگر دوشكا را نشانه گرفت. موشك آر پى جى درست وسط سنگر نشست و دوشكا مثل شعله اى در باد خاموش شد. اما حاج صمد به گلوله آخرين دوشكا نه نگفت تا فضاى سينه اش بوى شهادت دهد و نيروهاى آر پى جى زنش را در بهشت هم تنها نگذارد.

محمدرضا فرحدل
 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 آبان 1388 6:02 PM ] [ علي رضا کلامي ]


مقر آموزش نظامی بودیم

ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در سالن ایستادند . همه بیدار بودیم و از زیر پتوها زیر نظرشون داشتیم .اول، بدون سروصدا یه طناب بستند دم در سالن. می خواستند ما هنگام فرار بریزیم روی هم .

 طنابو بستند وخواستند کفشامونو قایم کنند، اما از کفش اثری نبود. کمی گشتند ورفتند کنار هم . در گوش هم پچ پچ می کردند که یکی از اونا نوک کفشای "نوری" رو زیر پتوی بالا سرش دید. آروم دستشو برد طرف کفشا  . نوری یه دفعه از جاش پرید بالا . دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بیداد : " آهای دزد، آهای !  کفشامو کجامی بری ؟ بچه ها ! کفشامو بردند !"

پاسدار گفت : " هیس !هیس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوری جیغ میزد وکمک می خواست . پاسدارا دیدند که کار خیلی خیطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند ، یادشون رفت که طناب دم دره، گیر کردند به طناب وریختند رو هم. بچه ها هم رو تختا نشسته بودند وقاه قاه می خندیدند .

 

بچه بیا پایین !

دژبانی جلوی تویوتا را گرفت و داخلشو نگاه کرد . یه نگاه به راننده ی تویوتا کرد ، یه نگاه هم به شیخ اکبر ،( که کنار راننده نشسته بود ) و گفت : " این بچه رو کجا می بری ؟ " تا راننده خواست چیزی بگه ، شیخ اکبر رو کشید بیرونو گفت : " بچه بردن ممنوع ! ". راننده گفت : " با با این فرمانده است "

- بله ! چی گفتی ؟ و بعد گفت : کارتت ؟

شیخ اکبر کارتشو نشون داد . گفت : جرمت بیشتر شد . برای بچه کارت جعلی درست کردید ؟! چند قنداق تفنگ زد به شونه های شیخ اکبر و هلش داد داخل کیوسک . راننده و نگهبان با هم بگو مگو می کردند که فرمانده ی نگهبان رسید و پرسید : چی شده ؟ ماجرا رو که براش گفتند رفت ، و در کیوسک و باز کرد . شیخ اکبر رو که دید داد زد : " این که شیخ اکبر خودمونه ! فرمانده ی گردان بلدوزری ها " بعد رفتند تو بغل هم . نگهبان ، هاج و واج نگاشون می کرد و چیزی نمونده بود که دو تا شاخ رو سرش سبز بشه .

می روم حلیم بخرم !

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا می خورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید!» قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت!

نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم. به خاطر این که تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود، آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.

روزی که قرار بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی برمی گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم که رفتم.

درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!» با شنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!

کی با حسین کار داشت؟

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟

بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: «منم!»

ترق!

ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد: «یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!

چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد: «حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه‌ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد: «کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت: «من!»

ترق!

جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ شنبه 9 آبان 1388 8:28 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 
پدر! آخرين مرخصي قبل از عمليات كه به خانه آمدم، درست دو ماه پيش بود؛ اواخر دي‌ماه. يك هفته بودم و رفتم. به چادرهاي اردوگاه كرخه كه برگشتم، ديگر مدت زيادي آنجا نمانديم. ميدان تير رفتيم. بچه‌ها وصيت‌نامه‌هايشان را نوشتند، ساك‌ها را به تعاون لشكر تحويل داديم و كرخه را ترك كرديم.
با اتوبوس به اردوگاه كارون رفتيم. روي اتوبوس‌ها پلاكارد زده بودند: "بازديد كارگران كارخانه از جبهه "؛ يعني داخل اتوبوس رزمنده نيست. بچه‌ها هم پرده‌ها را كنار نمي‌زدند. آنهايي هم كه در صندلي جلو نشسته بودند، لباس معمولي و غير نظامي به تن داشتند... شايد جاسوس و ستون پنجمي كمين كرده بود و مي‌خواست خبر بدهد. عمليات بدر، همين‌جوري لو رفت. دشمن، شب عمليات آماده بود و ما مجبور به عقب‌نشيني شديم. تلفات هم زياد داديم. اما در عمليات والفجر هشت، حفاظت اطلاعات به خوبي رعايت شد؛ شايد به همين خاطر فاو فتح شد. اردوگاه كارون در جنوب اهواز بود. در آن مستقر شديم.
پدر! تعطيلات عيد سال 1353 يا 54 يادتان هست؟ در آن سفر به اهواز و آبادان رفتيم و در كارون سوار قايق شديم. نخلستان‌هاي كنار كارون به همان زيبايي بود. وقتي كارون را نگاه مي‌كردم، ياد شما بودم و خاطرات آن سال‌ها كه ده- دوازده سال بيشتر نداشتم، برايم زنده مي‌شد... سفر جنگ براي من پرخاطره و پرتجربه است و مردان بزرگي را در جبهه مي‌بينم.
اردوگاه كارون به زمين منطقه عملياتي شبيه بود. در اردوگاه جديد هم تمرينات نظامي را ادامه داديم. در كارون سوار قايق شديم و مانور آبي - خاكي داشتيم. در عمليات بدر، عراقي‌ها از بمب شيميايي زياد استفاد كرده بودند. براي همين، فرماندهان بر مانور و تمرين مقابله با حمله شيميايي تأكيد داشتند. حتي در خواب هم تمرين استفاده از ماسك ضد شيميايي مي‌كرديم تا بتوانيم در صورت نياز در خواب هم از ماسك استفاده كنيم.
بچه‌هايي كه در اردوگاه كارون نامه مي‌نوشتند، نامه‌هايشان را به تهران نمي‌فرستادند تا عمليات شروع شود. حفاظت اطلاعات با جديت كار كرد.
در كارون براي آخرين بار وسايل و تجهيزات نظامي خودمان را امتحان كرديم. يك بار هم به ميدان تير رفتيم. ن يك كوله پر وسايل داشتم و دو تا قمقمه آب. بچه‌ها به شوخي مي‌گفتند كه مسئولان بايد يك فرعون به ما بدهند تا اين وسايل را با خود همراه ببريم. از تجهيزات همراه فقط كلاه‌آهني به ما ندادند؛ چون مي‌دانستند كه بچه‌ها كلاه را دور مي‌اندازند. هيچ كدام روي سرمان كلاه نمي‌گذاشتيم.
آن روز كه كارون را ترك كرديم، هوا براي بود. هواپيماهاي جنگي دشمن نمي‌توانستند عكس هوايي بگيرند. اين بار اتوبوس‌ نبود و سوار كاميون شديم. سقف كاميون با برزنت پوشيده بود روي كاميون هم پلاكارد زده بودند: "اجناس اهدايي مردم به جبهه‌هاي حق عليه باطل ". به نظرم حتي نيروهاي ژاندارم‌مري هم كه در جاده اهواز بودند، متوجه جابه‌جايي گردان‌ها نمي‌شدند. ستون پنجمي و جاسوس هميشه هست. فرماندهان، مسائل امنيتي و حفاظتي را خوب رعايت مي‌كردند؛ چون وقتي به بهمن‌شير رسيديم، در يك خانه روستايي مستقر شديم كه اهالي آن خانه و محل را شش ماه يا يك سال پيش كوچ داده بودند و چون ما در خانه‌هاي روستايي مستقر بوديم، حتي اگر عكس‌ هوايي هم مي‌گرفتند، دشمن متوجه حضور گردان نمي‌شد. بچه‌ها حق پراكنده شدن در نخلستان و كنار رودخانه را نداشتند.
آن شب كه در خانه روستاي در منطقه بهمن‌شير بوديم، عمليات بزرگ والفجر هشت شروع شد. آن شب،
شب اول عمليات بود. وقتي روز شد، ما را به چند و چون عمليات توجيه كردند. تا آن موقع، كسي از نيروهاي پايين ‌دست، از محل عمليات خبر نداشت. آن روز اسم فاو را بچه‌ها براي اولين بار شنيدند. عمليات لو نرفته بود و به همين خاطر، فاو آزاد شد.
پدر آن روز ناهار، چلومرغ دادند. خيلي از بچه‌هاي دسته براي اولين‌بار بود كه به عمليات مي‌رفتند. چلومرغ عمليات به آنها خيلي چسبيد. بعدازظهر، ما را به اروند كنار بردند و در يك سوله به طور فشرده جا گرفتيم.
روز بيست و دوم بهمن شد. آن روز جنگنده‌هاي عراقي خيلي زياد آمدند و بمباران كردند. گردان ما آن روز از اروند عبور كرد. چون سرعت و فشار آب اروند زياد است، در هر وقتي نمي‌شود از آن عبور كرد. كلي در كنار ساحل معطل شديم و سرانجام دم غروب به ساحل غربي يعني شهر فاو رسيديم.
در فاو، مردم عادي زندگي نمي‌كردند، شهر، يك شهر نظامي بود. وقتي در خيابان ساحلي فاو قدم مي‌زديم، يك ماشين بزرگ غنيمتي ديديم كه مخصوص پرتاب موشك بود. شايد اين بزرگ‌ترين ماشين جنگي بود كه توي جنگ غنيمت گرفتيم. ماشين ميان نخل‌ها پنهان و استتار شده بود و نگهبان داشت.
اذان مغرب در يك خانه خالي بوديم. تا نيمه شب آنجا استراحت كرديم. بعد از نيمه شب، كاميون كمپرسي آمد. آن هم غنيمتي بود. سوار شديم. كاميون بعد از نيم ساعت - يك ساعتي كه چراغ خاموش رفت، در بيابان ايستاد. آنجا، جاده ام‌القصر بود.
جاده ام‌القصر، دو بندر فاو و ام‌القصر را به هم وصل مي‌كرد. جاده آسفالته بود؛ اما كم‌عرض. يك طرف جاده موانع چيده بودند؛ سيم خاردار و خورشيدي.
پدر! آن جاده، درست مثل همين جاده المپيك خودمان بود. همين اندازه و عرض را داشت. سمت چپ جاده، خليج خور عبدالله بود. عراقي‌ها از ترس اينكه ما با هاوركرافت يا قايق از دريا به خشكي حمله كنيم، اين موانع را گذاشته بودند.
آن شب، گردان‌هاي لشكر خوب كار كردند. گردان ما احتياط بود و احتياج نشد كه از آن جلوتر برويم. در همان كنار جاده، تا روشنايي روز بيست و سوم مانديم.
وقتي هوا روشن شد، بهتر متوجه شديم كه كجا هستيم. جايي كه مستقر بوديم، يك پايگاه متروك موشكي بود. بچه‌هاي لشكر، همان روز و كمي جلوتر، پايگاه موشكي ديگري را گرفته بودند كه فعال بود. عراقي‌ها در منطقه فاو سه پايگاه موشكي داشتند كه دو تاي آنها فعال بود. عراق با موشك دوربرد مي‌توانست بندر نفتي خارك، بندر لنگه و كشتي‌هاي نفتكش را بزند. يك هدف عمليات اين بود كه اين پايگاه‌ها و موشك‌هاي دشمن را نابود كنيم. هدف ديگر عمليات هم اين بود كه كويتي‌ها بفهمند ما با آنها همسايه هستيم و اگر سرجايشان ننشينند و باز هم به صدام كمك كنند، پدرشان درمي‌آيد. جزيره بوبيان كويت، همان نزديكي‌ها بود و شب‌ها نور آن را در افق مي‌ديديم. جاده آسفالته‌ ام‌القصر هم با مرز كويت و عراق فقط هفت - هشت كيلومتر فاصله داشت.
روز بيست‌وسوم ر در همان كنار جاده ام‌القصر گذرانديم تا شب شد. با خط مقدم و پيشاني جنگي فاصله‌اي نداشتيم. پياده رفتيم. در سه‌راهي كارخانه نمك، خبر به خط زدن را به ما دادند. قرار شد گردان ما تا پل بزرگ جاده ام‌القصر پيش برود و جاده را تصرف و پاكسازي كند. تا آنجا شايد ده كيلومتر راه بود. اگر آن پل بتوني را خراب مي‌كرديم، جاده ‌ام‌القصر امنيت كامل پيدا مي‌كرد؛ اما بچه‌ها را خوب توجيه نكردند. شايد فرماندهان هم نمي‌دانستند اين ده كيلومتر چه وضعي دارد. در روز دوربين كشيده و ديده بودند كه روي جاده چهار - پنج تانك سالم و چند تانك سوخته هست. همين اطلاعات را قبل از حمله به ما دادند كه البته اشتباه بود.
بعد از اينكه ما را در سه‌راهي كارخانه نمك توجيه كردند، جلو رفتيم و به پيشاني جنگي رسيديم. گروهان يك رها شد و ما كه در دسته يك بوديم، زودتر از بقيه دسته‌ها و گروهان‌ها به خط دشمن زديم. آهسته آهسته جلو رفتيم؛ نيم‌خيز و سينه‌خيز. صداي زنجير تانك‌ها و حتي صداي داد و فرياد فرماندهان عراقي مي‌آمد. من در ستون بودم. شايد بيست نفر جلوتر از من بودند. من همان وقت فهميدم كه عراقي‌ها قصد پاتك دارند. به نفر جلويي گفتم:
- مثل اينكه عراقي‌ها دارند براي پاتك فردا آماده مي‌شوند؛ اما حالا ما پيش‌دستي مي‌‌كنيم و به خطشان مي‌زنيم تا فردا نتوانند پاتك بزنند....
نفر جلويي خواست به صداي عراقي‌ها و سروصداهاي عجيب‌وغريبي كه از جبهه دشمن مي‌آمد، گوش كند كه حمله شروع شد؛ انفجار نارنجك، تيراندازي... و يك - دو صداي "الله اكبر " شنيديم. بچه‌هاي گروهان، صدنفري بودند. مي‌بايست خيلي سريع عمل مي‌كرديم؛ وگرنه دشمن آماده و آگاه مي‌شد. بچه‌ها درست مثل سرخ‌پوست‌ها در فيلم‌هاي آمريكايي‌ حمله كردند.
مسئول دسته گفته بود برويد سمت راست جاده، و من با دو حمل مجروح 1 (حميدرضا رمضاني و رضا انصاري "شهيد ") به همان سمت رفتم. من و آن دو خيلي فرز و سبك بوديم. در سمت جاده ديدم اطرافمان كسي نيست. خوب كه نگاه كردم، ديدم بچه‌هاي خودمان پشت‌سر هستند و سلاحشان را به طرف ما گرفته‌اند. نزديك بود ما را با عراقي‌ها اشتباه بگيرند. روي زمين خوابيديم. بچه‌ها به ما رسيدند و ما را شناختند.
شب تاريكي بود. نور ماه نبود. كسي چند متري‌اش را نمي‌ديد؛ مگر وقتي كه منور در همان نزديكي روشن مي‌شد. بچه‌هاي ما با كلاش و آرپي‌جي پشت سر هم شليك مي‌كردند. جنگ سختي داشتيم. من امدادگر بودم و پشت‌سر ستون و با حمل مجروحان پيش مي‌رفتم. افرادي روي زمين افتاده بودند. از لباس و چفيه‌شان مي‌توانستم بفهم كه كسي كه روي زمين افتاده، خودي است يا دشمن.
چراغ قوه انداختم، ديدم نفر اول شهيد است. نفر دوم دمر افتاده بود. او را برگرداندم؛ ديدم عراقي است. او هم مرده بود. لباس عراقي‌ها نو بود. پوتين‌هاي نو و قهوه‌اي خوش‌رنگي داشتند. ريش هم نداشتند؛ ولي سبيل چرا. جلوتر، كمك آرپي‌جي‌زن دسته 1 (اصغر لك‌‌علي‌آبادي) مجروح شده بود. تير به ران پايش خورده و استخوانش را قيچي كردم تا محل زخم را پيدا كنم. بعد زخم او را بستم و حمل مجروح2 (حميدرضا رمضاني) هم او را برد.
جلوتر، يك مجروح عراقي افتاده بود كه تا مرا ديد شروع كرده به آه و ناله كردن. شايد فكر مي‌كرد براي زدن تير خلاص آمده‌ام. نمي‌دانست كه من يك امدادگرم و امدادگراني ايراني سلاح ندارند. به خود گفتم: بايد بروم طرف ديگر. نبايد متوجه شود كه من تفنگ ندارم. همين كار را كردم. شايد نارنجك يا كلتي داشت. اگر متوجه مي‌شد كه من سلاح ندارم، شايد بلايي سرم مي‌آورد.
عقب‌تر دنبال يك كلاش گشتم؛ پيدا نكردم. ناگاه روحاني جوان تبليغات گردان را ديدم كه پيش‌نماز مي‌ايستاد. تنها و سرگردان بود. ستون گروهان، جلوجلو رفته و او كه پشت‌سر ستون بوده، جا مانده بود. ميان كشته‌ها و مجروحان اين سو و آن سو مي‌رفت و نمي‌دانست چه بكند. صدايش كردم و گفتم: "حاجي، سلاحت رو بده به من. "
خيلي جدي گفت: "نمي‌دهم... ماله خودمه... "
گفتم: "پس دنبال من بيا، كمك لازم دارم، عراقي‌ها خودشون را به مردن زده‌اند... هر عراقي كه من زنده پيدا كردم، به تو مي‌گويم، بزن. "
جلوتر به آن مجروح عراقي رسيديم. گفتم:
- بزن!
نگاهش مات آن مجروح عراقي بود و خشك‌اش زده بود. مي‌ترسيد. تفنگ دستش بود و كاري نمي‌كرد. معلوم نبود آن را براي چه با خود آورده. تفنگش را به من نمي‌داد، خودش هم نمي‌زد. كلافه بر سرش فرياد كشيدم:
- مگه با تو نيستم؟ بزن.... زود باش، كار داريم.... استخاره نكن حاجي.... بزن ديگه.
فريادم كارگر افتاد؛ لوله تفنگ را گرفت طرف سينه‌اش و شليك كرد. به او گفتم:
- اينها را مظلوم نبين... خودشان را به موش‌مردگي مي‌زنند... اگر نزني، تو را مي‌زنند. همين‌ها خيلي از بچه‌ها رو از پشت زده‌اند... اگر دير بجنبي، كارت تمام است. حرف بدي زدم پدر!
در آن هير و وير كه مي‌بايست به زخمي‌ها مي‌رسيدم، كارم شده بود تدريس نظامگيري حاج‌آقا. سرانجام قرار شد همراه من بيايد، من به جنازه‌ها و زخمي‌ها چراغ‌قوه بيندازم و او آماده شليك باشد؛ اگر عراقي بود، معطل نكند و تير بزند.
جلوتر يك مجروح خودي را بستم و حاج‌آقا اطراف را مراقب بود. آن طرف‌تر يك مجروح عراقي افتاده بود. گفتم:
- عراقيه...
اين بار همين يك كلمه بس بود؛ اما او يك خشاب تير روي سينه مجروح عراقي خالي كرد. گفتم:
- حاجي، چه خبره؟ اين همه تير! تير خلاص كه رگباري نيست.... فشنگ نداريم.
پيشاني‌اش در آن سرماي بهمن‌ماهي عراق كرده بود. اعصابش انگار به هم ريخته بود. چهره‌اش عادي نمي‌نمود. شايد هم داد و فريادهاي من او را عصباني كرده بود. بر سر كسي كه در چادر تبليغات حاج‌آقا - حاج‌آقا شنيده بود و كسي هم به او نگفته بود كه بالاي چشمت ابروست، فرياد زده بودم!
جلوتر باز يك عراقي بر زمين افتاده بود؛ جنازه‌اي بي‌سر. به خود گفتم: اگر حاجي اين را ببيند، چه مي‌شود. فرصتي براي تدبير نيافتم. فقط گفتم: "اين يكي را نمي‌خواهد تير بزني؛ چون سر نداره.... "
چراغ قوه را خاموش كردم و راه افتادم؛ اما حاجي ايستاده بود؛ منگ و مات.
خود من هم البته از آن منظره فكري شده بودم. سر خيلي مرتب و تميز و صاف قطع شده بود. در شلوغي شب عجيب مي‌نمود. نيم ساعت بعد هم سر او را پنجاه متر آن طرف‌تر جستيم. اين، ماجرا را عجيب‌تر كرد.
چند مجروح عراقي ديگر را هم سر به نيست كردم. جنازه‌هاي خودي هم زياد بود. روي جاده آسفالته و چپ و راست آن، پر از جنازه و مجروح خودي بود. گروهي از شهدا و مجروحين، كنار يك بشكه انفجاري افتاده بودند. يكي از شهدا هنوز در آتش مي‌سوخت. ماده شعله‌زا روي تنش ريخته و استخوان قفسه سينه‌اش مثل چراغ شعله‌ور بود. آتش از ميان استخوان دنده‌اش زبانه مي‌كشيد. چيزي از گوشت و پوست بر تنش نمانده بود؛ مگر در سر و پايش كه بوي بدي داشت.
چند مجروح ايراني، كنار هم افتاده بودند. بي‌معطلي اولي را بستم. مجروح دوم را كه بستم و از جايم بلند شدم، حاجي را نديدم. رفته بود. 1 (بعد از عمليات، در نماز جمعه تهران او را ديدم. صاف و پوست‌كنده و بي‌خجالت گفتم: "زرنگي كردي حاج‌آقا... من تنها ماندم و تو رفتي. " گفت: "برادر سيروس، من رفتم وضعيت را به عقب گزارش كنم. " فرصت گشتن هم نداشتم. سومي را هم بستم.
دوباره تنها شدم. هم مي‌بايست به مجروحان مي‌رسيدم و هم مواظب حمله دشمن مي‌بودم. آن شب، تيم يك دسته يك، يك امدادگر داشت كه من بودم و يك حمل مجروح و برانكاردچي، 2 (حميدرضا رمضاني) حمل مجروح دوم هم كه خسته و موجي شده و عقب رفته بود. به حمل مجروح گفتم:
- تنهايي نمي‌تواني مجروح عقب‌ ببري.... يك آدم بيكار پيدا كن كه سر برانكارد را بگيرد.... بعضي از مجروحين سرپايي هم مي‌توانند كمكت كنند.
بنده خدا خيلي زحمت مي‌كشيد. هربار كه عقب مي‌رفت، يك مجروح سخت را همراه يك مجروح سطحي با خود مي‌برد. من يك كلاش از روي زمين برداشتم. خودي و دشمن درهم بودند. معلوم نبود عراقي رو به روي من است يا پشت‌سرم. بعضي‌شان حقه و كلك مي‌زدند. تفنگ را آماده روي سينه‌شان مي‌گذاشتند و خود را به مردن مي‌زدند و ما ميان جنازه‌هاي خوني نمي‌دانستيم مرده و زنده را از هم تشخيص بدهيم.
اين حيله،‌ آرايش و آرامش بچه‌ها را به هم ريخته بود. همان اطراف، نوجواني را ديدم كه آه و ناله مي‌كرد. با خود گفتم كه حتماً مجروح شده؛ اما وقتي چراغ قوه انداختم، ديدم كه زخمي ندارد و موجي هم نبود. فهميدم شوكه شده. عصبي بود. او را آرام كردم و گفتم:
- بلند شو، با هم مي‌رويم، پدر عراقي‌هارو درآوريم....
تا اين زمان، هر سه گروهان وارد عمل شده بودند. من خود ستون آنها را هنگام پيشروي ديده بودم. آرايش گروهان‌ها و دستهها اما خيلي زود از هم پاشيده و افراد روحيه‌شان را از دست داده بودند. حيله عراقي‌ها هم به اين پريشاني كمك كرده بود. با نوجوان ترسيده كه حرف‌هايم آرامش كرده بود، همراه شدم. وقتي حيله عراقي‌ها را فهميد، براعصابش مسلط شد. چند قدم جلوتر، من مشغول بستن مجروح شدم. او هم دچار چشمي و نگران اطراف را مي‌پاييد. دنبال شكار عراقي‌هاي حيله‌گر بود تا تقاص شهدا و مجروحان خودي را از آنان بگيرد. من با چراغ قوه و باند و گاز سرگرم بستن زخم‌ها بودم و خيالم راحت بود كه او مراقب اطرافمان هست. دوباره ياري پيدا كرده و از تنهايي درآمده بودم. در همين خيال بودم كه يكهو فرياد كشيد:
- ايراني هستي يا عراقي... ايراني يا عراقي...
به رد نگاهش نگاه كردم؛ سنگري كوچك در ده - پانزده متري بود؛ چند گوني روي هم چيده كه يك كلاه‌آهني در پست آنها بالا آمد و پايين رفت.
بستن آن زخم هنوز كار داشت. نوجوان، هيجان‌زده نگاهي به من كرد و به طرف آن سنگر راهي شد. قصد حمله داشت. جلويش را نگرفتم؛ اما نمي‌توانستم همراهي‌اش كنم. كارم هنوز ادامه داشت.
با بلند شدن صداي انفجار نارنجك، صدايي به گوش رسيد:
- آخ مامان...
آن كلاه بر سر، ايراني بود. به نوجوان گفتم:
- ايراني بود... گل كاشتيم... مجروح كم بود، اين هم اضافه شد.... برو پيش اون تا من بيام...
بستن زخم مجروح كه تمام شد، كوله را برداشتم و رفتم سراغ زخمي تازه؛ اما پيش از رسيدگي به زخمش، عصباني فرياد زدم:
- اين كلاه چيه گذاشتي سرت؟ مگه نگفتند كلاه آهني نگذاريد؟ حالا خوب شد؟ حرفي‌نزد. فقط كلاه آهني را از سرش برداشت. من هم كوله را باز كردم و دست به كار شدم. قيچي كه زدم، ديدم نارنجك ساچمه‌اي بوده. شانس آورده بود. اگر نارنجك چهل تكه بود، كارش تمام بود. كمر و يك طرف بدنش پر از ساچمه شده بود. ساچمه‌ها از پوست رد شده و وارد گوشت شده بودند. زخمش پرشمار بود؛ اما عمق نداشت. محل زخمش را آماده كردم و آن را با يك باند بزرگ و پهن بستم. خون‌ريزي بند آمد.
كار بستن زخمش كه تمام شد، باز تأكيد كردم كه كلاه آهني بر سر نگذارد. چون گردان به هيچ‌كس كلاه نداده و طبيعي بود كه او را با عراقي‌ اشتباه بگيرند.
پيشتر، در كنار چند تانك سوخته، چند نفر روي زمين افتاده بودند. روي يكي يكي آنها چراغ انداختم. اگر مجروح خودي بود، مي‌نشستم و زخمش را مي‌بستم؛ و اگر عراقي بود، نوجوان همراهم او را با تير مي‌زد. زخمي‌ها اما همان‌طور روي زمين مي‌ماندند؛ چون حمل مجروح كم بود. به خود گفتم: كار تو فايده‌اي ندارد. اگر اين زخمي‌ها روي زمين بمانند، حتماً شهيد مي‌شوند.
همراهم آنجا در كنار زخمي‌ها ماند تا من بروم گزارش وضع مجروحان را به فرمانده بدهم و برگردم. تانك‌ها و نفربرهاي مكانيزه دشمن، روي جاده به صف پشت سر هم ايستاده بودند. فرماندهان ما در همان ابتداي ستون زير دماغه يك نفربر نشسته بودند. اوضاع را به آقا سيد مجتهدي1 (سيدمحمد مجتهدي، جانشين فرمانده گردان) گفتم. سيد گفت:
- الان بيسيم مي‌زنم.
پدر! من كسب تكليف كردم و پيش زخمي‌ها برگشتم. پيام سيد كارگر افتاد و خيلي زود يك گروهان حمل مجروح از راه رسيد. آن نوجوان هم مثل آن روحاني مرا تنها گذاشته بود. مجروحي كه من پانزده دقيقه پيش او را بسته بودم، گفت: "دوست و همكارتان رفت عقب، كمك بياورد. "
نيروهاي گردان انصارالرسول كه در سه‌راهي كارخانه نمك مستقر بودند. به كمك مجروحان گردان حمزه آمده بودند. از نيروي ساده تا فرمانده، همه برانكارد داشتند. مجروحان به سرعت منتقل شدند و نوبت به شهدا رسيد. در اين حال، تا مجروحي را مي‌بستم، فوري او را به عقب مي‌بردند.
آن شب از بس زخمي بستم، خسته شدم. حوصله‌ام سر رفته بود. دلم مي‌خواست موشك بزنم و سنگر و تانك منهدم كنم تا خستگي‌ام در برود؛ تا تلافي اين همه مجروح و شهيد را كرده باشم. به خودم قول دادم كه چند تا موشك آرپي‌جي مي‌زنم و برمي‌گردم سركار خودم؛ يعني كمك به مجروحان.
از طريق مجروحاني كه عقب مي‌آمدند، باخبر شدم كه بچه‌هاي گروهان دو و سه سرگرم پاكسازي آن ستون مكانيزه و چپ و راست آن هستند. به آنجا رفتم. ستون تانك و نفربرهاي دشمن آسيب‌ چنداني نديده بود. شايد فرماندهان قصد داشتند آن ادوات را غنيمت بگيرند. همه چندتايي كه در آتش مي‌سوخت، امتداد ستون تانك‌ها و همچنين جاده را به خوبي نشان مي‌داد. درگيري‌ شديد و گسترده‌اي بود.
هرچه جلوتر رفتم، اوضاع را آشفته‌تر ديدم. معلوم نبود كجا پاكسازي شده و كجا نه. از كنار يك تانك عراقي مي‌گذشتم كه يكهو نور شديدي به چشمم خورد، صدايي عجيب به گوشم و تانك منفجر شد. بي‌معطلي شيرجه رفته بودم؛ اما باز هم دير شده و كار از كار گذشته بود. پايم گر گرفته و شلوارم سوراخ بود. آن را تا ساق پا بالا زدم. بله، زخمي شده بودم؛ زخمي حمله خودي. تركش، پوستم را سوراخ كرده و وارد گوشت شده بود. فوري آن را بستم.
پدر! ببين، اينجاست... تركش هنوز توي پايم است.
لنگ‌لنگان برگشتم عقب؛ زخمي و بدون شليك يك موشك. شايد نمي‌بايست كارم را رها مي‌كردم و دنبال زدن تانك مي‌رفتم؛ شايد... به سر ستون رسيدم. سيد مجتهدي آنجا بود. گفتم: "پايم تركش خورده. مجروح و شهيد نمي‌توانم عقب ببرم؛ ولي هر كاري باشد، مي‌كنم... "
عصباني گفت: "خودت مجروح هستي... تا مي‌تواني، با پاي خودت برو عقب تا لازم نباشد روي برانكارد ببرندت. "
عمليات ديده و با تجربه بود. كمي پيشتر به حرفش رسيدم. پايم افتاد به درد شديد. سر يك برانكارد را گرفته بودم تا كمكي كرده باشم؛ اما خودم ناتوان شدم. برانكارد را به ديگري دادم و خودم استراحت كردم.
باز راه افتادم؛ آرام و با تأني. يك بار كه باز در حال استراحت بودم، در كنارم، به فاصله يكي - دو متري، همان سربريده را ديدم؛ براي دومين بار. چه حكمتي بود، نمي‌دانم. باز به تعجب افتادم.... و باز به راه. به خاكريز خودمان رسيدم. شلوغ بود.
پدر! آن شب بچه‌ها خوب كار كردند. تيربارچي‌ دسته، وسط جاده و زير آتش دشمن مثل شاخ، شمشاد مي‌ايستاد و روي سر عراقي‌ها آتش مي‌ريخت. كمك تيربارچي نوار مي‌داد و تيربارچي شليك مي‌كرد. آن وقتي كه نوار تيربارچي دسته تمام شد، عراقي‌ها او را زدند.1 (غلامرضا نعمتي (مفقودالجسد)) كمك او 2 (جانباز علي‌ بي‌بي‌جاني) هم مجروح شد. جفت چشم‌هايش كور شد و من هنوز به عيادت او نرفته‌ام.
شكل بزرگ آن شب اين بود كه ما و عراقي‌ها قاطي شديم. عده‌اي از مجروحان و شهدا را بچه‌هاي خودمان زدند. معلوم نبود آتش دشمن كجا هست. از همه طرف تير مي‌آمد. تانك و نفربر هم كه منفجر مي‌شد، تركش‌هايش همه جا مي‌رفت؛ خودي و دشمن نمي‌شناخت. خود من هم همين‌طوري مجروح شدم. آن را حتماً يكي از بچه‌هاي گردان به آتش كشيده بود. من حتي نفهميدم كه آن تانك با نارنجك منفجر شد يا آرپي‌جي. نيروهاي قديمي و با تجربه گردان مي‌گفتند كه آتش آن شب عراقي‌ها، سنگين‌ترين آتشي بوده كه آنها ديده بوده‌اند.

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 آبان 1388 7:56 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 زمان شليك فرا رسيد، شمارش معكوس شروع شد. ما هم سعى كرديم در خاكريزها و تپه‏ها خود را مستقر كنيم. به چوپان‏ها گفتيم كه خود و گوسفندها را حفظ كنند. هيچ بعيد نبود، موشك در جا منفجر شود.
نوشت : امروز كه جمهوري اسلامي ايران به قدرت موشكي اول منطقه تبديل شده است، جزئيات اولين عمليات موشكي ايران در سال هاي دفاع مقدس كه حيرت جهانيان را بر انگيخت از زبان يكي از شاهدان عيني خواندني خواهد بود. اين شاهد امروز يكي ار اعضاي برجسته هيئت علمي دانشگاه شهيد بهشتي است. امروز كه جمهوري اسلامي ايران به قدرت موشكي اول منطقه تبديل شده است، جزئيات اولين عمليات موشكي ايران در سال هاي دفاع مقدس كه حيرت جهانيان را بر انگيخت از زبان يكي از شاهدان عيني خواندني خواهد بود. اين شاهد امروز يكي ار اعضاي برجسته هيئت علمي دانشگاه شهيد بهشتي است.

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 آبان 1388 2:56 AM ] [ علي رضا کلامي ]
 در تابستان سال 1370، مصادف با يازدهمين هفته دفاع مقدس، يادگار حضرت امام ، مرحوم حاج سيد احمد خميني در گفتگويي با روزنامه جمهوري اسلامي به ذكر خاطراتي از حضرت امام پيرامون دفاع مقدس پرداخت.آن چه خواهيد خواند متن اين گفتگو ست.

*سوال:جناب حجت‌اسلام والمسلمين حاج سيداحمد خميني در آستانه يازدهمين سالگرد دفاع مقدس قرار گرفته‌ايم خواهشمند است بفرماييد كه جنابعالي چگونه از شروع تجاوز وحشيانه دشمن به ميهن عزيزمان باخبر شديد و در آن هنگام در مورد سرنوشت جنگ و پايان آن چه احساسي داشتيد؟

* حاج احمد:بسم‌الله الرحمن الرحيم ، به‌طور كلي وقتي جريانات انقلاب اسلامي ايران در پيش بود يعني همان زماني كه امام در پاريس تشريف داشتند يكي از مسائلي كه پيش‌بيني مي‌شد اين بود كه اگر انقلاب پيروز شود چه نوع خطراتي آن را تهديد مي‌كند. ما معتقد بوديم كه منافقين و چپي‌ها در داخل مسائلي بوجود مي‌آورند چون از اينجا (ايران) هم فردي كه نامش را دقيقاً به خاطر ندارم به آنجا (فرانسه) آمد. وي از ايادي شاه بود كه بعد هم معلوم شد كه عضو سازمان «سيا» مي‌باشد و مدتي هم رئيس دفتر شاهپور بختيار بود. وي يك شماره تلفن به ما داد و گفت اگر با من كاري داشتيد تماس بگيريد و آن شماره متعلق به تلفني بود كه در اطاقي پهلوي اطاق بختيار بود.
مسئله‌اي كه مطرح شد اين بود كه امام حاضر نشدند با فرد مذكور ملاقات كنند. وي اين مسئله با يكسري از مسائل داخلي را به بنده گفت كه ما خودمان هم همان‌طور حدس مي‌زديم. ايشان مي‌گفت در تركمن صحرا درگيري هست و در بلوچستان به نوعي ديگر و در قسمتهاي كردستان و حتي در جنوب جرياناتي با نام خلق عرب پديد آمده و ما علاوه بر اينكه اين مسائل را حدس مي‌زديم احتمال هم مي‌داديم كه جنگي عليه انقلاب راه بيفتد. درست در بحران قضاياي بعد از انقلاب بود كه جريان جنگ پيش آمد. البته گزارشاتي مدتي پيش از شروع جنگ رسيده بود كه عراق نيروهايي را در حال جابجايي دارد.
بعد از اينكه عراق به ايران تجاوز كرد و چند فرودگاه را بمباران كرد يعني در همان ساعات اوليه شروع جنگ از ستاد مشترك به بنده خبر رسيد و من هم به خدمت حضرت امام رفتم و به وي خبر دادم. ايشان هيچ عكس‌العملي كه ناشي از دست‌پاچگي باشد نشان ندادند و به حرف من گوش كردند. آن موقع به قدري ما درگير بوديم كه فرصت زيادي نداشتيم چون نمي‌دانستيم كه جنگ، جنگ كوتاه است يا طولاني مي‌شود. بيشتر تحليلهاي روز اول ما اين بود كه يا اين جنگ ظرف چند روز تمام مي‌شود و يا يك جنگ طولاني و درازمدت مي‌شود و اين بستگي دارد به وضع داخلي كشور ما. يعني اگر ما كنترلمان بر اوضاع بد باشد و آنها بيايند و جاهايي را بگيرند كه قهراًً جنگ تمام شده است اما اگر برعكس باشد ما بايدبراي يك جنگ تمام عيار آماده شويم. چون ما مي‌دانستيم كه آنها مجهز به چه سلاحهايي هستند و ما خودمان چه داريم و ما از محل نگهداري خيلي از سلاحها و مهمات خبر نداشتيم و شناخت زيادي نسبت به پادگانها نداشتيم چون كساني كه از اين اوضاع مطلع بودند غالباً از كشور فرار كرد بودند و آن عده‌اي هم كه مانده بودند دل‌خوشي از ما نداشتند كه بخواهند بدون مسائلي اين چيزها را به ما بگويند.

*سوال : بدون ترديد شما در طول دوران دفاع مقدس از همه كس به امام نزديكتر بوديد و از موضع‌گيريهاي ايشان در مقاطع مختلف جنگ خاطرات بسياري داريد. لطفاً خاطره‌اي را از آن دوران تعريف كنيد؟

*حاج احمد: تلخترين خاطره‌اي كه به ياد دارم پذيرش قطعنامه، و شيرين‌ترين خاطره مربوط به فتح خرمشهر است.
فتح خرمشهر زماني اعلام شد كه ساعت حدوداً چهار بعدازظهر بود و امام در حال قدم زدن بودند. امام هر روز سه مرتبه و هر مرتبه حدوداً‌ نيم ساعت قدم مي‌زدند و راديو هم در دستشان بود چون ما از قبل مي‌دانستيم كه رزمندگان اسلام در حال انجام اين كار هستند و درگيري هم از شب قبل شروع شده بود كه خيلي هم شديد بود.
امام در حال قدم زدن بودند كه گوينده راديو خبر آزادسازي خرمشهر را اعلام كرد. با شنيدن صداي گوينده، من به امام نگاه كردم و متوجه شدم كه احساس خوبي به ايشان دست داد. البته در مجموع امام از مسائلي كه خيلي تلخ بود اوقاتشان زياد تلخ نمي‌شد و از مسائلي هم كه شيرين بود خيلي خوشحال نمي‌شد .
در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد بودند كه بهتر است جنگ تمام شود اما بالاخره مسئولان جنگ گفتند كه ما بايد تا كنار شط‌العرب (اروند رود) برويم تا بتوانيم غرامت خودمان را از عراق بگيريم. امام اصلاً با اين كار موافق نبودند و مي‌گفتند اگر بناست كه شما جنگ را ادامه بدهيد بدانيد كه اگر اين جنگ با اين وضعي كه شما داريد ادامه يابد و شما موفق نشويد ديگر اين جنگ تمام شدني نيست و ما بايد اين جنگ را تا نقطه‌اي خاص ادامه بدهيم و الان هم كه قضيه فتح خرمشهر پيش آمده بهترين موقع براي پايان جنگ است.

*سوال: به جرأت مي‌توان گفت از بزرگترين دستاوردهاي دفاع مقدس، ارزشها روحيات و فرهنگ ارزشمند و گرانقدري است كه رزمندگان اسلام در صحنه‌هاي نبرد و ميادين خون و شهادت به نمايش گذاشتند. از نگاه شما براي پاسداري از اين ارزشها و بهره‌گيري از آنها در مقابله با تهاجم فرهنگي استكبار بايد چه تدابيري اتخاذ شود؟

*حاج احمد: مسئله‌اي كه به ذهن مي‌رسد اين است كه اگر جنگ نبود اين خطري را كه دو يا سه سال پس از پايان جنگ ما با آن مواجه بوديم ممكن بود زودتر دچار شويم. يكي از اثرات بزرگ جنگ، تثبيت انقلاب بود يعني در سايه جنگ بود كه انقلاب تثبيت شد و ضد انقلابها رانده شده و به دست نيروهاي انقلاب از نظام كنار گذاشته شدند و روي هم رفته آنچه كه مهم است همان تثبيت انقلاب است. من نمي‌گويم كه اگر جنگ نبود انقلاب شكست مي‌خورد اما اگر جنگ نبود بعد فرهنگي و مكتبي بودن انقلاب ما، در دنيا شناخته نمي‌شد و جنگ موجب شد كه اكثر خبرهاي دنيا در هشت سال جنگ در مورد ايران از رسانه‌هاي گروهي پخش مي‌شد. قدرت انقلاب، تفكر امام، برخورد انقلاب با ارزشهاي ترسيم شده از سوي غرب و.... در لابلاي جنگ به دنيا منتقل شد. وقتي اينطور شد، در تمام دنيا نيروهاي اسلامي و هسته‌‌هاي مقاومت كه نقاط بسيار قوي ادامه جنگ بودند پديد آمد.
اگر شما مي‌بينيد كه در جريان سلمان رشدي، مسلمانان دنيا به خيابانها مي‌ريزند و فتواي امام چنان واكنشهايي بوجود مي‌آورد، اين آگاهي است كه در خلال هشت سال جنگ توسط دشمنان ما به آنها منتقل شده است. چون امام كه محور تمام اخبار بودند تفكرشان تفكر اسلامي بود. اسلام و ديدگاه‌هاي اسلامي امام به بهترين وجه در آن دوران براي تمام دنيا و مسلماناني كه در اقصي‌نقاط جهان هستند مخابره شد.
امروز شما مي‌بينيد كه انقلاب ما همان انقلاب است اما چون جنگ نيست و موضعگيريها، موضعگيريهاي جنگي نيست رسانه‌هاي غربي حرفهاي كم‌رنگ ما را پررنگ مي‌كنند و اگر خدايي نكرده اشتباهي در صحبتي باشد آن را پررنگ مي‌كنند و ما مورد خاصي نداريم كه خبرگزاريها بر سر آن رقابت كنند. مثل آسوشيتدپرس، رويتر و... لذا موضع ما در مقابل اسرائيل، ارتجاع منطقه و... نيز در ميان خبرها و گزارشات بيان مي‌شد. وقتي حرف امام منتقل مي‌شود كه «آمريكا هيچ غلطي نمي‌تواند بكند» و «ما دندانهاي آمريكا را در دهانش خرد مي‌كنيم» و.... توسط خبرگزاريها منتقل و به وسيله راديوها، تلويزيونها، مطبوعات و... بيان مي‌شد و باعث مي‌گرديد كه مسلمانها خويشتن را بازيابند. اين درست است كه حرف امام بود اما سيم ارتباطي حرف امام با تك‌تك مسلمانان دنيا، جنگ بود. وقتي ما يك موشك به عراق مي‌زديم در حقيقت اين خط رابط يا حاملي مي‌شد براي انتقال افكار امام به جهان. وقتي بچه‌هاي ما با يك قايق به ناوهاي غول‌پيكر حمله مي‌كردند آنها مي‌گفتند جنگهاي امروز جنگ الكترونيك است و قايقي كه سه نفر در آن نشسته‌اند و يك «آر.پي.جي» بر دوش دارند به سمت يك ناو مي‌رود و به آن حمله كرده و ضربه مي‌زند هرچقدر هم كه اين ضربه كوچك باشد يك حال خاصي پس از شنيدن اين خبر در مسلمانان دنيا پديد مي‌آيد و اين فكر منتقل مي‌شود كه با دست خالي هم مي‌توان كارهايي كرد. اين چيزها باعث شد كه انقلاب ما شكل بگيرد و حرفهاي ما زده شود و آن چيزي كه امروز ما رويش حرف داريم اين است كه ما بسيجي به دست آورديم اين ارزشها نبايد خدشه‌دار شود. لذا بايد سعي كنيم كه آن‌چه نظر بنيانگذار اين انقلاب بوده در نظر داشته باشيم و به سمت اهداف امام برويم.

*سوال: جنگ براي انقلاب و جمهوري اسلامي از يك سو و جبهه استكبار و ايادي منطقه‌اي آن از سوي ديگر چه نتايج و تبعات سويي را به همراه داشته است؟

*حاج احمد: جنگ نه از نظر مادي بلكه از نظر معنوي ابهت غرب را شكست جنگ اگر نبود پيام امام به گورپاچف معنا نداشت و جنگ موجب شد كه اين برداشت كه با فرهنگ غرب و آن چيزي كه به عنوان اسوه و اساس حركتهاي مادي يعني ديدگاههاست و با آنها نمي‌توان جنگيد جنگ ما اين تصور را باطل كرد والا ما مي‌دانيم كه اگر آمريكا بخواهد ما را نابود كند او خيلي اسلحه دارد و ما نداريم اما اينكه ملتي به خاطر اينكه اسلحه ندارد چيزي نگويد را در دنيال باطل كرد.

*سوال: در شرايط بمباران و موشكباران و.... حضرت امام در ارتباط با خانواده در آن شرايط چه برخوردي داشتند؟

* حاج احمد:وقتي جنگ شروع شد مدتي طول كشيد تا كار به بمباران شهرها كشيد. در ابتداي جنگ از ستاد مشترك كسي آمد كه مربوط به تيم مهندسي بود و يك مكان ضد بمب و مستحكم براي امام درست كرد اما حضرت امام فرمودند من به اينجا نمي‌روم و هرچه هم كه من گفتم حداقل شما بياييد و اطاق مذكور را ببينيد ايشان فرمودند من از همين بيرون آنجا را ديده‌ام و به آنجا نخواهم آمد و تا وقتي كه تهران زير موشكباران دشمن قرار گرفت در اطاق معمولي خودشان بودند و خيلي معمولي برخورد مي‌كردند.
وقتي هم كه من خيلي اصرار كردم ايشان قسم خوردند كه من اين كار را نخواهم كرد و بين من و بقيه افراد هيچ تفاوتي نيست. ايشان مي‌گفت اگر بمبي به خانه من بخورد و پاسدارهاي اطراف منزل كشته شوند و من در اطاق ضد بمب‌ زنده بمانم ديگر من به درد رهبري نمي‌خورم. من زماني مي‌توانم مردم را رهبري كنم كه زندگي من مثل آنها باشد و همه در كنار همديگر باشيم. از نظر خانوادگي هم من به شما بگويم كه سالها پيش وقتي مأمورين ساواك به خانه ما ريختند كه امام را بگيرند مادر من در حياط ايستاده بود كه من از خانه بيرون دويدم و ايشان به من گفت «پدرت را بردند اگر مي‌خواهي او را ببيني زودتر برو» كلاً مادرم و خواهرانم اهل اين حرفها نيستند و ترسو نيستند و فقط نگرانيشان در مورد حال امام بود. نكته ديگر اين است كه امام اصلاً مايل نبودند كه يك چنين صحبتهايي در آن زمان بشود.
يك نكته‌اي به خاطرم آمد كه برايتان نقل كنم. يك روز كه تهران شديداً زير بمباران و موشكباران بود مادرم وارد اطاق شدند و ديدند كه يك پتويي كج افتاده است با نهايت خونسردي مرا صدا زدند كه بيا و سرپتو را بگير تا آن را درست كنيم و امام از اين حرف خنده‌اش گرفت.

*سوال: كداميك از رفتارهاي ويژه حضرت امام مي‌تواند به عنوان يك الگوي خاص مورد استفاده جوانهاي مذهبي واقع شود؟

*حاج احمد: به نظر من مهمترين خصلت امام دو چيز بود يكي صداقت و ديگري صميميت، يعني امام هرگز اين گونه نبود كه يك جايي حرفي بزند و جاي ديگر همان حرفش را عوض كند. رفتار امام در بيرون از خانه و درون خانه يكي بود و فقط در خانه كمي رسميت ايشان كم رنگ مي‌شد. بارها شده بود كه من وقتي وارد خانه مي‌شدم مي‌ديدم كه ايشان مشغول بازي با كودكان هستند و با مردم هم خيلي صميمي و صادق بودند. حتي تا وقتي كه مادرم سر سفره نمي‌آمد امكان نداشت كه ايشان غذا بخورند.

*سوال: نظر امام در مورد نيروهاي مسلح چه بود؟

*حاج احمد:امام در نيروهاي رزمنده از همه بيشتر به بسيجيها نظر داشت چون در ميان آنها از پيرمردهايي با موهاي سپيد گرفته تا نوجوانان پرشور حضور داشتند و سرباز واقعي امام بودند. اينها آدمهايي بودند كه از جان و مالشان گذشتند به دنبال دستور امام وارد مبارزه‌اي شديد شدند. از سپاهي‌ها هم به عنوان بچه‌هاي انقلاب نام مي‌برد و خيلي به آنها علاقه داشت. و در مورد ارتش هم همه مي‌دانيم كه ايشان از اول مدافع اين برادرها بودند. حتي زماني كه صحبتهايي در مورد انحلال ارتش بود ايشان شديداً مخالف بودند.

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 مهر 1388 8:36 PM ] [ علي رضا کلامي ]

تعداد کل صفحات : 2
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:30615
تعداد کل مطالب : 154
تعداد کل نظرات : 49
تاریخ آخرین بروزرسانی : چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 
تاریخ ایجاد بلاگ : جمعه 20 شهریور 1388