یه نفر مثل همه آدما
دیگر امکانات

 
نبايد چنين انديشيد كه جنگي بود و در زمان ماضي تمام شد و حالا جنگي ديگر هست.
جنگ را مي شود تحقير كرد، سياه خواند و كمر به هدم اش بست، اما نمي توان از ميانش برد. استاده با مشت، چون تك درختي در ميانه دشت. محكم و بلند و استوار.
حالا هر چند ماه و سال و قرن هم كه بگذرد، چون گنجي پنهان، شكفته تر و درخشان تر خواهد شد. اين سنت لايتغير تاريخ است، چرا كه جنگ، قطعه اي در زمين بود كه حقيقت آسمان را مي سرود.

بي هيچ ترديد،  اين چنين درخت تناوري، ازريشه نكندني است. هر چقدر هم كه زخم بخورد، مالكش آن را از سپاه ابرهه، حافظ است؛ بهتر آنكه ما به فكر شترهاي خودمان و چوب هاي دار نسل هاي بعد باشيم كه از هم اكنون، به جرم و جريمه سستي و تقصير در مستورماندن آن جنگ، محكوم مان كرده اند.

هجوم زمان به حماسه ستودني جنگ، آنچنان خانمان برانداز است كه ما را دستخوش ناداني كرده و ندانسته ايم كه نمي دانيم. فقط سالي از آن واقعه مي گذرد و  اين چنين زمان ما را با خود برده است كه آرزويي بسيار دور و دست نيافتني مي پنداريمش و با دست خود جاي پايش را ميان فسانه ها، مستحكم مي سازيم.

ميان شعله، خون، آتش، عطش...

جنگي كه بود، مولود يك معنا بود؛ معنايي كه در سرشتش با خون و آتش در آميخته بود. تندبادي كه برخاسته، مي خواهد جنگ را تنزل دهد و با عقل ابزاري مآل انديشش، دوست تر مي دارد كه مدام از صلح و دوستي و گل و بوته بگويد و از حضرت لسان الغيب نيز تصديقي بيارد كه ... با دوستان مروت، با دشمنان مدارا و سمند تساهل را تندتر براند.

اين انديشه هنگامه اي آغاز گشت كه نام روزهاي پاياني شهريور شد: هفته گراميداشت دفاع مقدس. زمانه اي كه قرار بر بي قراري نبود و مي بايست ام القراي اسلامي را اول ساخت و بعد به ديگران پرداخت، ايده صدور انقلاب را وانهاد و نرخ رشد اقتصادي را چسبيد.

 بايد بيش از هميشه و پيش از گذشته از رفاه و آرامش سخن رانده مي شد و حتي براي روايت جنگ، حاج كاظم ها مجبور بودند از قصه مدد بگيرند و غولي و مرادي و جوانان مريدي و... در پرده مي بايد گفت سخن!

شب است و سكوت است و...

ايرانيان به گواه تاريخ، حتي اگر نويسنده اش، گزنفون باشد و بخواهد جز يونان در عالم جايي نماند، چندان خونريز و كشورگشا نبوده اند. حداقل در اين هزاره، نشانه هاي اين روش بسي نادر است.

 پس بحث در اصالت جنگ، تاييد خونريزي و شقاوت نيست كه مذموم است و محكوم. حرف بر سر آن است كه آن هنگام كه دفاع بر جاي جنگ نشست، خودمان به دست خودمان، بر يك مغالطه مهر تاييد زديم كه آنچه در هشت سال گذشته، دفاع نبوده و جنگي تجاوزگرانه بوده و حالا مي خواهيم تاريخ را دوباره بنويسيم!

تازه مگر از چه دفاع كرده ايم؟ مانده بوديم معطل كه غولي بتازد و ما رنگ ببازيم و ناچار ودست  بسته به ميدان درآييم و از سر ضعف و نداشتن چاره، با او درآويخته ايم و قتال كرده‌ايم. همين؟ يعني از چنين موضعي، دست پايين تر(و پست تر) مي توانستيم نصيب خودمان كنيم؟!

هم دست از آرمان قائدمان برداريم و سلاح صدور را بر زمين بگذاريم، هم بر تهمت تجاوز و زياده خواهي صحه نهيم و هم ماجرا را از حماسه تهي كنيم و همه چيز را درچارديواري ژئوپليتيك بين النهرين محدود كنيم...

در نتيجه جنگمان با درگيري هاي بقيه عالم چه تفاوتي داشته؟ آيا جز يك كشت و كشتار كور، چيز ديگري بوده است؟... فقط اين را براي آيندگان ميراث گذاشته ايم؟

بار گراني بر زمين مانده است

اما ميراث حضرت روح الله چيز ديگري بود. او كه هميشه فراملي مي نگريست،اين چنين آواي انقلابش، طنين انداز جهان شد؛ عراق، كويت، تركيه، لبنان، سوريه، فرانسه، آمريكا و هر نقطه ديگري.

او بود، چون مبلغانش بودند، پس عالمگيرترين سنت گراي قرن، با سرانگشتان تدبيرش، غرب را تكان داد؛ بي شولاي كاپيتاليسم يا سوسياليسم. همين ابر مرد، جنگ را تا رفع فتنه در عالم مي خواست. در ميان سخنانش كمتر ردي از دفاع مي شود جست. او هر جا هست، سخنش را با جنگ مي گشود و مي بست.

خميني، ساده حرف مي زد و صريح؛ مي گفت: جنگ ما جنگ عقيده است و جغرافيا و مرز نمي شناسد و ما بايد در جنگ اعتقادي مان بسيج بزرگ سربازان اسلام را در جهان راه اندازيم . روشن تر از اين، چه حجتي؟ او نمي خواست جنگ را در نبرد با بعثي ها محصور كند و فراتر از آن را نبيند.

چه مردان سبزي گذشتند

حضرت روح الله، آدم و عالم را بر سبيل حضرت خاتم(ص) مي ديد و داستان ايران امروز را استمرار نزاع ازلي و ابدي فقر و غنا مي دانست. او مبعوث شده بود تا عالم را از نو بسازد و از نو آدمي (حالا اگر برخي خرده بگيرند: پس كجاست اين نوساخته ها؟ پاسخشان نيم پوزخندي بيش نيست؛ كه خميني همين برايش بس كه بساط هر ذلت پذيري را در عالم برچيد و خواب حراميان استعمارگر را بي خواب كرد. روحش شاد!)

 و جايگاه مظلومان و ظالمان را بهتر بنمايد، چرا كه خويش را مقدمه انقلابي عظيم مي دانست كه آن هنگام كه همه جا از جور و تعدي پر شده و عصيان، جان آدميان را به لبشان رسانده، زمين را از عدل و داد مي آكند و حكومت را به وارثان حقيقي اش باز مي گرداند.
بي شك در اين مقدمه سازي، مي بايست در جنگ، دوست و دشمن مان را مي شناختيم كه شناختيم و در گامي فراتر، هيمنه دشمنان مان را مي شكستيم. باز هم از اوست كه: ما در جنگ، ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شكستيم و چنين هدفي، در سايه سار دفاع محقق شده است؟!

او فراتر مي رفت و در گره زدني آشكار، هستي انقلاب بهمن۵۷ را در تجسم جنگ مي دانست؛ آنجا كه موكد مي داشت انقلابمان را در جنگ به جهان صادر كرده ايم ، قصدش تصريح بر حقانيت  ايران و سلحشوري ايرانيان بود؛ همان هنري كه بعدها با آمدن دفاع ، عيب تعبير مي شد.

كدام قله چنين سرفراز و پا برجاست؟

همان تبارشناسي دفاع و جنگ، ما را رهنمون اين منزل است كه اولي زحمت است و نقمت، اما دومي نعمتي است و بركت. تا نبارد، خشكسالي ساليان دور و دراز سلطنت از ميان نمي رود. خميني همين را مي ديد كه از بركاتش ياد مي كرد كه هر روز ما در جنگ بركتي داشته ايم كه در همه صحنه ها از آن، بهره جسته ايم.

  اين چنين، آهن انقلاب، آبديده تر و مقاوم تر مي شد و ورود هر روزه نسيم شهادت، رسالت را در يادها زنده مي كرد.

اگر جنگ، عذاب بود و همه آرزوها بر آب، چگونه به دقت، مثلت زر و زور و تزوير را نشانه مي شد گرفت؟ استمرار روح اسلام انقلابي در پرتو جنگ تحقق يافت و  اين گونه حضرت روح الله، عقبه فكري اش را استوار كرده بود. جنگ، ترويج جنايت نبود، بلكه تاكيد رشادت بود، آن هم در همه عرصه ها؛ از نفس و مال و قدرت و... نه يك درگيري ساده فيزيكي با ادوات نظامي.

او مي خواست اين ميراث را ماندگار كند (و كرد) چرا جهاد را مي فهميد و حضور را بو مي كشيد. مي دانست، دريچه هايي براي رفتن گشوده شده و بايد جنگيد، تا رهيد. باز هم، همان سوال: و مگر اينها را در سايه دفاع مي توان يافت؟

دردم از يار است و...

تازه نبايد چنين انديشيد كه جنگي بود و در زمان ماضي تمام شد و حالا جنگي ديگر هست. جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استكبار، جنگ پابرهنه ها و مرفهين بي درد، سال هاست كه شروع شده و تمامي ندارد.

 حتي اگر نامش را تغيير دهيم، از معنا تهي نمي شود. هر چه هم كه بكوشيم و بخواهيم. ولي... ولي شايد راه هاي ديگري(وبهتري) هم باشد كه اگر نشد معنا را ستاند و واژگونه اش كرد، حداقل سازي ديگر كوك كرد و راهي ديگر رفت؛ همان اتفاقي كه در شرف وقوع است؛ داستاني كه مسير داستان را عوض كرده است و دارد سر از ناكجا آباد، سياهي و ناميدي در مي آورد؛ آن هم به دست متهمان وادادگي و ترسويي بلكه حاضران و خالقان حماسه.

خسته و دنبال راه نو و به دنباله عبور از كليشه ها. بهانه كار هم، بازانديشي و واقع نمايي و نقد جنگ به دست داده است.

اول قرار نبود بسوزند عاشقان

در اين ورطه، ديگر مجادله بر سر دفاع و جنگ نيست. برخي آمده اند و مدام از رانندگان مشروب خوار متحول شده، ثروت اندوزان مال مردم خوار، ديوانگان گوشه آسايشگاه و... حرف زده اند و در تحليل خود، قصد كرده اند دريچه هاي نويي به روي مخاطب بگشايند.

 پاي حرفشان كه مي نشيني، از روايت غيرشورآفرين و فاقد حماسه دفاع مي كنند و مي گويند بايد همه واقعيت را تاباند؛ حالا چه مهم، كه ماجراي كشته شدن غواصي در شب عمليات باشد يا عشق پسركي به دختركي در ميان كوه يا چيزهاي ديگر.

مدافعان نيز تطور ادب و هنر غرب در نسبت با جنگ دوم ملل را پيش مي كشند كه چگونه در ميانه دهه هاي 60 و 70 و 80، ضدجنگ شد و اكنون در رجعتي آشكار، روح دليري را مي ستايد. و آنچه را در شرف وقوع است يك تغيير تدريجي مي نامد كه آتيه اش بازگشت به اصل است.

ساحل بهانه اي است، رفتن رسيدن است

نه آنكه پاي استدلاليان چوبين بود، بلكه قياس شان مع الفارق و ره زن! گويي ما هم براي يكي،دو كيسه زر و اندكي زمين و ارثي از مستعمرات، پاي در جنگ گذاشته ايم و مي خواستيم پوزه خرس شرقي را در ويتنام به زمان بماليم و... كه حقمان است تا هر درشتي را به نام نقد و سيادت از واقعيت، به جنگ نسبت دهند.

 نه! اشتباه نشود؛ حرف بر سر اصالت جنگ و عصمت جنگ آوران نيست، ولي مقصد از پيش معلوم است و قصدمان پيچيدن نسخه غربي هاست(باز هم بي توجه به بر و بوم خودمان).

معلوم است كه چه نتيجه اي به بار خواهد آمد. سروراني كه روزگاري برترين و والاترين معاني جنگ را در دل آثار خود تابانده اند و به يادگار گذاشته اند، حالا جاي خود را در زمين بازي عوض كرده اند و نعل وارونه مي زنند.

 اتهام بزرگي است؟ نه، حقيقتي است تلخ، چون آنان با حافظه قديم خود براي نسلي فاقد و فارغ همه آن دغدغه ها مي نويسند و مي سازند و... و اصلا چيزي در انتها بر جاي نمي ماند كه شوق آفرين و برانگيزاننده باشد؛ مي شود يك ماجراي پر كشش داستاني كه مي تواند در هر جاي جهان رخ بنماياند؛ نه با نگاهي فراملي، بلكه در حد و حدود مناسبات زميني و معادلاتش.

موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

اينجا مدام تاكيد و تصريح و تلويح به فسانه زدايي از جنگ است. گويي همان زبان پر ايهام حاج كاظم فقط به كار مي آيد و جز او،  اين حرف، خريداري ندارد. مداوم بر  اين اصل تاكيد مي شود، آنچنان كه افسانه اي بوده و داستان هاي قهرمانانه اش را بايد كناري گذارد و دوباره در گفتماني انتقادي بازخواني اش كرد. تا چه؟ خدا مي داند!

انگار همه دروغ به هم بافته اند و اين وظيفه تاريخي برخي است كه افسون زدايي را (بر سبيل سم زدايي) وجه همت خود قرار دهند و اگر اثري مي آفرينند، حتما و حتما از همين زاويه باشد. افسوس كه نه قياس با فرنگ، آرامش بخش و اطمينان ساز است و نه اميد به اميدي به سياستگذاران است.

 آنچه تنها مايه تسلي است، صداقت مدعيان اين دگر انديشي است كه كورسويي از تعالي و حفظ و نشر آثار جنگ را در دل روشن مي كند.
 
 فرشاد مهدي پور - همشهري آنلاين

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1388 1:34 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 

سلام شهيد ؛ سلام برادر ؛ سلام سفر کرده ؛ سلام گمنام ( من به کي بايد سلام کنم؟)

به رسم هر نامه فکر کنم اول بايد شمارو از حال و هواي خودمون و چيزهايي که به رسم امانت بهمون سپردين و رفتين با خبر کنم ؛ هرچند شما خود گواه تر از مايين .

اينجا خبري نيست جزء اينکه همه سالهاست ادعا ميکنند که شرمنده شما هستند و جالبتر اينکه نميدونم چرا هر روز به اين شرمندگيشون افزوده ميشه به جاي اينکه کمترش کنند و هي نخواند اين جمله تکراري رو بگند

اينجا خبري نيست جز اينکه خونه حاجي بود که موقع شهادتش سپرد اين باشه واسه جلسات بچه هاي جبهه و جنگ و جلسات معنوي و هر هفته چند شب بچه ها اونجا جمع ميشدند ؛ چند وقت پيش وراث گرفتند و جزو ساختمان بقل که داره پاساژ ميشه انداختند تا نان شبه حلال به دست بيارند

اينجا خبري نيست جز اينکه هي فکر ميکنم شما بي معرفتي کردين و مارو تنها گذاشتين يا ما بي معرفتي ميکنيم و سراغي از شما نميگيريم؟

اينجا خبري نيست جز اينکه محمد گلستان بود که توي عمليات فتح المبين قطع نخاع شد ؛ چند روز پيش توي پارک کنار بساط کوچيک بادکنک و آدامس و پفکش نشسته بود که سد معبريها خودشو بساطشو با چه وضعي ريختند و بردند

اينجا خبري نيست جز اينکه سليمه خانم بود که دوتا پسرش توي عمليات کربلاي 5 شهيد شدند وپيکرشون هيچ وقت برنگشت و گمنام موندند ؛ صاحب خونه چند روز پيش اثبابشو ريخت تو کوچه ؛ طفلک سليمه خانم فقط عکس پسراشو توي بقلش گرفته بود و يه گوشه کوچه نشسته بود و به سر کوچه چشم دوخته بود

اينجا خبري نيست جز اينکه ما هر روز داريم به زخم و تاولهاي جانبازهاي شيميايي نمک ميزنيم ؛ لابد تجربه کردين که وقتي نمک به زخم ميخوره چه سوزشي داره!!!

اينجا خبري نيست جز اينکه داره يادمون ميره مزار باکري کجاست ؛ داره يادمون ميره وصيت خرازي و همت چي بود ؛ اسمهاتون اگه سر کوچه ها نبود و براي آدرس پستي نميخواستيم شايد يادمون ميرفت ؛ داره يادمون ميره چرا بعضي ها ميخواستند موقع عمليات نوشته سربندشون يا زهرا باشه؟

اينجا خبري نيست جز اينکه.............................................؟؟

 

 

 

 

اگه بخوام بنويسم حالا حالاها بايد بنويسم ولي چه کنم که ديگه طاقت نوشتن اين جور چيزارو ندارم /خيلي دلم ميخواست نامه اي که مينويسم شاد و روحيه بخش باشه ؛ خيلي دلم ميخواست بهتون بگم که امانتهايي که بهمون سپردين صحيح و سالمند ولي چه کنم که نه خيلي اهل دروغ گفتن هستم و نه ميشه به شهدا دروغ گفت/راستي اگه خواستي جواب نامه رو بدي باهاش چند ماسک هم بفرست اينجا هواش خيلي سمي و غبار آلوده.

ولي هنوز اميدواريم به اينکه : گرچه رفتند ولي قافله راهش برجاست

ولي هنوز اميدواريم به اينکه : نيست جز در گرو رفتن ما ماندن ما 

 

 

التماس دعا

 

 

 نوشته شده توسط : نيكا فكور

http://nafaseamigh.parsiblog.com/500144.htm


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 مهر 1388 9:11 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 

سلام و درود خدا بر تو اي شهيد

سلام بر تو که جان گرامي ات را در راه خدا و عشق به دين و وطن ، بي درنگ فدا نمودي .

درود بر تو که دل از همه رنگهاي دنيايي بگسستي و سوار بر اسب راهوار هدايت در جاده ي نور به سوي معبود شتافتي بدون آنکه لحظه اي ترديد به دل راه دهي .

ستاره اي شدي در آسمان و درخشيدي ، و راهنمائي براي شبگردان گم کرده راه ...

با خون پاکت ، زيبائي ها آفريدي و نقش عشق و معرفت را با سيطره بر هستي ، در صفحه روزگار ترسيم کردي ...

و شيطان با همه مکر و حيله و نفوذش در برابر تو زانو زد ...

ميدانم که هنوز در راه خدا به جهاد خود ادامه مي دهيد و ميدانم که شما زنده ايد و اين ما هستيم که مرده ايم و در دنياي ماديات غرق شده ايم ...

هنوز تصوير شماست که بر لوح دلها حک شده و مايه دلگرمي ، اميد و نيروي جهادگران خدا جو ، عاشقان ولايت ، عدالت پيشگان راه هدايت ، و خدمتگزاران اين ملت مي باشد.

بزرگي مي گفت شهدا مانند شيشه عطري مي مانند که با شکستن قفس ،و عروج ، عطرشان فضاي هستي را پر مي نمايد و آنگاه همگان به گوهر وجودشان و زيبائي راهشان پي خواهند برد .

بعضي هنگام جسورانه و ساده لوحانه از خداي خود شهادت را درخواست کرديم و بارها گفتيم اللهم الرزقنا توفيق الشهادة ... اما لحظه اي بر اعمال خود انديشه نکرديم و اندکي به راهي که شما پيموده ايد فکر نکرديم و مثل هميشه با راحت طلبي و بدون تلاش ، بهترين ها را از خدا خواستيم ...

از خاطرات خوانده و شنيده و از سرگذشت برجاي مانده شما ، دانستم که چگونه در مقابل آتش و پولاد و اهريمن سينه سپر کرديد و با خون خود ، خاک مذلت بر سر شيطان صفتان ريختيد ...

با همه شجاعت و رشادت و دلاوري ؛ تواضع و فروتني تنها بخشي از صفات والاي شماست .

اي عزيزان و مقربان درگاه الهي ، واي به حال روزي که شما ، ما را فراموش کنيد و به حال خودمان واگذاريد ؛ هر چند ما نه تنها شما را بلکه خود را نيز فراموش کرده ايم ...

آگاهيد که گريه هايم در گلزار شما ، براي تيره روزي ، سرگرداني و گمراهي خودم بوده وگرنه شما که عند ربهم يرزقونيد و ما جيره خواران شما ...

آگاهم که سعادت اعتراف و جيره خواري را نيز از استمدادها و عهد هاي با شما ، هنگام تحويل سال در پاک ترين سرزمينها که خون شما بدان آغشته گرديده و مطهر شده ، يافته ام ...

خوب ميدانم که هرگاه دست ياري به سويتان دراز کردم دست رد به سينه ام نزديد و هرگز فراموش نمي کنم که چگونه با پرتو نور خود ، بر دل ظلمت زده ام ، تاثيري شگرف و تحولي عظيم ، بر زندگي ام داشتيد .

کوتاهي کرديم ... فريب خورديم ... فراموش کرديم ...

 

 

 

شهدا به خدا شرمنده ايم ...

اي رهپويان راه انبياء و اولياء الهي و اي خونين بالان راه خدائي

 التماس دعا...

 

علي يكتا

http://donyayejavani.parsiblog.com/502315.htm


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 مهر 1388 9:10 PM ] [ علي رضا کلامي ]

بسم رب المنتظر المهدي

با خون دل نوشتم نزديک دوست نامه انّي رأيت دَهراً مِنْ هِجرِکَ القيامه

 

 

سلام. چه تلخ است نوشتن نامه‌اي از دردهاي اين جهان فاني به ساکنين آن ديار باقي! از کجا بگويم که نَمي از اين يَمِ رنجنامه‌ها باشد؟ من از شما شکايت دارم!! شمايي که همه رفتيد و مايي که شايد به اقتضاي سِن مجبور به ماندن شديم تا ببينم آنچه را که نبايد ميديديم. [نا]کسي ميگفت دلاوريهاي شما، ما را در مسير تکامل!!! ساليان سال به عقب انداخت و من فهميدم که اين سخن نيست بلکه هذيانهايي‌ست که از قلبهايي مريض خارج ميشود که مسيح هم از درمان آنها عاجز است و باشد که عصاي موسي آنها را بشکافد. در نبود شما جاي همه چيز عوض شده است. مدعيان مذهب پشت سر علي نماز ميخوانند و غذا بر سر سفره‌ي معاويه تناول ميکنند. داعيه‌ي محبت علوي دارند و حتي يکبار نامه‌اش را به مالک نديده‌اند. براي جلب نظر اکثريت جامعه حاضرند تمام اعتقادات را به ارزاني بفروشند تا مشمولِ آن اکثريت شوند غافل از آنکه خداوند در قرآن بارها فرموده: اَکثَرُهُم لا يَعقِلون! و مگر علي اکثريت داشت؟ چه بگويم؟ هنوز هم مادران طلاهاي خود را ميفروشند اما نه براي کمک به دين و کيان جامعه که براي بستن دهان فرزنداني که براي تجارت تن به ابزار پيشرفته‌تري نيازمندند. هنوز هم مردم شبهاي جمعه گرد هم جمع ميشوند اما نه براي کميل اميرالمومومنين که براي شب نشيني‌هايي که ميزبان آن حضرت ابليس است. باور نميکنيد نه؟ در جامعه‌ي بدون شما، افتخار به استخوانهاي پوسيده‌ي نياکان 2000 ساله که زخم سلطه را بر دوشمان گذاردند اجر و قرب بيشتري دارد تا بازديد از تنديس زنده‌ي مقاومت در يکي از آسايشگاهها. حق دارم که از شما شکايت داشته باشم که يکباره همه با هم ما را تنها گذاشتيد. باز هم بگويم؟ در نبود شما اين روبهکان بيشه‌هاي خالي از شير، مستانه، عربده‌ي سرمستي ميکشند و بر سر ميز تمدن در ظرفهاي هيچ‌بار مصرفشان ، چوب حراج به دين زده و آنرا خيرات ميکنند. شک ندارم که حتي از تابوتهاي شما هم واهمه دارند که نميدانيد چه بلوايي برپا ميشود آنگاه که قرار است يکي از گمنامترين شما در گوشه‌اي از حياط يکي از اين دانشگاهها آرام بگيرد. در نبود شما باز هم علي سر در چاه ميکند و دل عالم را خون. به برکت شما انرژي هسته‌اي حق مسلم ما ميشود اما دفاع از مکتب شيعه و اهل بيت عليهم السلام به صلاح نيست. راستي اگر شما بوديد کسي جرأت داشت اينچنين بي باک به پيامبرمان توهين کند؟ در نبود شما حتي آسمان هم درباريدن بر زمين بخل ميورزد. زمين براي روياندن ناز ميکند. خواندن پرندگان ديگر صفايي ندارد. چقدر شبيه آخرالزمان شده است اين جهان بي شما... و علي همچنان غريب!! بدون شما ندبه‌خوانان جمعه صبحها هر روز پيرتر ميشوند و ديگر کسي به شمعدانيهاي باغچه‌ها آب نميدهد که براي ظهور مولاي غريبمان دعا کنند. ديگر کسي جمعه صبحها کوچه‌ها را آب و جارو نميکند به اميدي...

اعتراف ميکنم که به اينجاي نوشته‌ها که رسيدم خجالت کشيدم. عرق شرم بر پيشانيم نشست. پس ما؟؟ با اين همه ادعا؟؟ باز هم غريبي؟ ديگر بس است نامه نوشتن... بروم فکري کنم تا شايد... نه بهتر است بگويم تا باشد که دوباره بتوان همان روزهاي خوب عاشقي را زنده کرد. اللهم عجل لوليك الفرج و العافية و النصر و اجعلنا من خير اعوانه و انصاره و شيعته و المستشهدين بين يديه.

 

نويسنده: محمدعلي

http://iranislam.parsiblog.com/506790.htm

 

 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 مهر 1388 9:09 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 

سلام سيد عزيز و بزرگوارم!

شايد اين اولين باري باشه که براي درددل با شما دست به قلم ميبرم و حرفهاي دام رو به صحنه کاغذ ميارم…الان که اين نامه رو مينويسم فکرکنم يکسالي ميشه که دردامو بهت نگفتم,اونقدر دچار روزمرگي شدم که يادم رفت کسي رو که مونس تنهاييام بود!يادم رفت کسي رو که تو ديار غربت تنها اميدم بود بعد از خدا و ائمه…

يادته سيد؟!يادته اونروزي که دانشگاه قبول شدم فقط دوتا پوستر از اتاقم کندم و باخودم بردم؛يکيش عکس آقا(مقم معظم رهبري) بود و يکيشم عکست,اون عکس معصومت با پيش زمينه بقيع…زائرکوچه هاي مدينه شهيد سيد مجتبي علمدار……

يادته عکست رو چسبونده بودم به در کمدم هروقت نگات ميکردم شارژ ميشدم. توي اون غربت و بي کسي شهر غريب فقط نگاه معصومت آروومم مي کرد،وچقدر خوب اونروزا حضورت رو حس ميکردم…يادته سيد؟!يادته اونروزي که هم اتاقيام صداي ضبطشون رو بلند کرده بودند و خواننده لس آنجلسي داشت عربده مي کشيد؟! يادته هدفون هم فايده اي نداشت مثل حرفها و اعتراضات من؟! يادته اونروز نشستم روي تختم و با بغض نگات کردم وگفتم سيد دلت مياد صداي اين عربده ها جايگزين صداي محزونت باشه تو گوشم؛گفتم رضا ميدي که عشق چشم و ابرو و …جانشين ذکر يازهرا بشه تو دلم؟! يادته هنوز اشکم به گونه هام نرسيده بود که فيوز اتاقمون پريد؛صداي عربده اون خواننده خفه شد…چقدر اون لحظه دلم مي خواست داد بزنم سيد ممنونم…

يادته سيد؟!يادته اونروزايي که تو عشق ديدن کربلا مي سوختم و ديدن ضريح شش گوشه برام مثل يه آرزوي دور دست شده بود؛چقدر ضجه زدم،گريه کردم و اشک ريختم. چقدر شبا تاصبح توي تراس اتاقم تو خوابگاه با اقا درد دل کردم؟ يادته شما رو بعنوان واسطه جلو فرستادم؛ يادته چقدر التماست کردم واسطه ام بشي شايد به حرمت تو يه نيم نگاهي به من روسياه بندازن و راهم بدن حرمشون،مي دونستم اونقدر براشون عزيزي که جواب رد نميشنوي؛ يادته قول داده بودم اگه توفيق يارم شد حتما وقتي براي اولين بار چشمام به گنبد طلايي که افتاد از جانبت سلام بدم؟!...يادته چه خوب واسطه اي بودي؟! از غدير تاشعبان،تعداد روزها و ساعتها از دستم در رفته بود ولي نااميد نشده بودم؛ نيمه شعبان درکمال ناباوري کربلا بودم…اي کاش يادت نياد که من چقدر بدقول بودم و به عهدي که بستم وفا نکردم؛وقتي براي اولين بار چشمام به گنبد آقا افتاد،خودمم يادم رفت چه رسد به شما!!!اصلا کربلا يادم نيومد چه واسطه اي من رو رسونده بود اونجا!حتي نجف،کاظمين،سامرا هم يادم رفته بود؛وقتي پا به مرز ايران گذاشتم يادم اومد سيد من چقدر بزرگوار بود و من چقدر حقير…

يادته اونسال اردوي جنوب؛بدنبال راهي بودم تلافي کنم.اونسال پامو تويه کفش کرده بودم که بايد اسم اتوبوسمون شهيد علمدار بشه..اتوبوس علمدار…چه حالي بردم وفتي عکست رو چسبوندم جلوي اتوبوس و باافتخار ميگفتم من مسئول اتوبوس علمدار هستم..يادته سيد؟!به تعداد انگشتاي دست هم نميرسيد اونايي که حداقل اسمت رو شنيده بودند،کمک خودت بود مطمئنم وگرنه صداي گرفته و زبون ناقص من گوياي توصيفت نبود..از اونسال بود که به خراب شدن اتوبوس علمدار قبل از اروند عادت کرديم؛اتوبوس علمدار هميشه آخرين اتوبوسي بود که به اروند مي رسيد،اونقدر مجال ميداد که من علاوه براين که موقعيت اروند و عمليات والفجر8 رو تشريح مي کنم زمان کافي هم داشته باشم تا از علمدار خطه شمال بگم و سيد سرزمين سبز ايران رو به همه بشناسونم؛بعد از اروند تنها نواري که توي ضبط اتوبوس بود صداي محزونت بود و نواي يازهرات که زمزمه بچه ها بود…يادته براي سال بعد چقدر التماس کردم که اسم اتوبوس رو دوباره بزارن علمدار؛ولي مسئولمون ميگفت اسم اتوبوس بايد از سرداراي شهيد جنگ باشه…چقدر ناراحت بودم؛تاروز آخر که روي ليست اسامي بچه هاي اتوبوس نوشته بودند"اتوبوس شهيد علمدار"؛کم مونده بود بال دربيارم. اونسال هم همه جا حضورت رو حس مي کردم خصوصا شلمچه و صداي دلنشينت همه جا باما بود…سال آخر ديگه اصرار نکردم اينبار مسئولين اصرار داشتند که اسم اتوبوس بشه شهيد علمدار…4سال هراه ما به تمام مناطق سرزدي و صداي محزونت همصداي دل ما زمزمه مي کرد…ادعايي ندارم ولي ديدي سيد؟!بارفتن من از اون دانشگاه اتوبوس علمدار هم ديگه نبود…به گفته بچه ها:امسال اتوبوس علمدار جاش بين اتوبوساي جنوب خالي بود. از شنيدنش ناراحت شدم ولي يادت هميشه همراه تمام بچه هايي که اين سالها مسافر اتوبوس علمدار بودند،هست.ذکر يازهرات هنوز هم زمزمه زيرلب خيلياست…

گفتم ذکر يازهرا؛يادته سيد؟!يادته سيد بعد از کربلا و اون بدقولي چقدر سوختم؛حسابي از رووت شرمنده بودم. دنبال جبران مافات بودم..يادته اونسال سفر مکه و مدينه؛بهترين فرصت براي جبران بود.اولين بار که گنبدخضراء توقاب چشمام جاگرفت،از طرفت سلام دادم.اولين اشکهام پشت ديوار بقيع به نيابتت بود…لحظه لحظه اونجا حضورت رو حاضر ميديدم؛بي خود نيست که بهت ميگن "زائر کوچه هاي مدينه"…کوچه هاي مدينه پر از يادت و ذکريازهراي تو بود…يادته سيد؟!يادته اون صبح جمعه اي که به يکي از ستونهاي حياط مسجدالنبي تکيه داده بودم؛طرف راستم بقيع بود وطرف چپم گنبدسبز رسول؛صداي درددلت با بقيع توي گوشم نجوا مي کرد و دعاي ندبه روي لبم روونه شده بود…اون لحظه توي عرش بودم با روي فرش؟! دعاي ندبه اي که مي خوندم از جانب خودم بود يا تو؟! زمزمه هاي زير لبم صداي خودم بود يا تو؟!...نمي دونم ولي هيچوقت شيريني اوندعا يادم نميره…يادته توي اون يه هفته فقط يه ذکر ميگفتم"الا اي همسفر…شکسته بال و پر…کمي آهسته تر…مرا باخودببر.."

چقدر زود گذشت!!!سيد چه روزايي به کمکم اومدي بدون اينکه خودم بدونم و چه روزايي پاي درددلام نشستي بدون اينکه خودم احساس کنم…!!!

…ولي حالا…حق داري سيد!حق داري از دستم گله مند باشي..حق داري هرچي که بهم بگي…الان توي شهر خودم،رنگ و ريا دورم رو گرفته و يادم رفته اگه حضورت نبود من الان چيزي براي باختن نداشتم…من هيچي نبودم…هيچي نداشتم…حتي اين "وبلاگ خادم الزهرا" هم نبود…

سيد حلالم کن…الان توي شهر خودمم هم غريبم..هواي غربت دوباره اومده سراغم…سيد دوباره نگاهم کن…

 

نویسنده: الحقير خادم الزهراء

http://khademozzahra.parsiblog.com/509784.htm


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 مهر 1388 9:08 PM ] [ علي رضا کلامي ]

سلام برادر شهيدم! نامت چه بود؟ يادم رفته است.

سلام مرا هم به حضرت روح‌الله برسان! برادر شهيد من، خدا هنوز زنده است؟

نکند تو ديگر برادر من نباشي؟ سلام برادر شهيد من!

برادر! امروز ديگر بر سر خواهرم چادري نيست تا که از خون سرخ تو سياهتر باشد! برادر راستي، کربلا که اسطوره نبود، بود؟

سيدالشهدا را مي‌شناسي؟ من مايکل جکسون را مي‌شناسم، و هاکلبري فين را! تو چطور؟ بيل گيتس را مي‌شناسي؟

در اين دوره زمانه، حرف از بازنگري در دين خدا زده ميشود، براي خدا هم نسخه مي‌پيچند! برادر! خدا آيا حواسش نبود چه ميگويد؟

اينجا گرگ و ميش است! البت نه به خاطر اينکه خورشيد هنوز سايه­ي گرمش را بر سرمان نگسترانيده است، بل به خاطر شبيه بودن ذاتي گرگها و ميشها! هم گرگها لباس ميش پوشيده‌اند و هم ميشها تابلوي من گرگ هستم بر گردنشان آويخته!

برادر شهيد من، فانوس داري؟ براي خودت نگه دار. من اين وضع را دوست دارم.

تو را هم دوست دارم.

نکند از قاب عکس بيرون بيايي!

برادر شهيدم! بسيار دوستت ميدارم اما از من مخواه. مخواه که مانند تو بيانديشم و در انديشه شهادت باشم. برادر اينجا آزادي انديشه است! راستي در ملک خدا هم آزادي هست؟ نيست؟ خب پس نميفهمي چه ميگويم، اين آزادي که ميگويم خيلي چيز خفني ست! گرگ و ميش ميکند همه جا را، حتي بهشت را! برادر شهيدم! راستي نامت چه بود؟ يادم رفته است .........

 

 

 

احمد اكرمي

http://lalezar.parsiblog.com/344476.htm

 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ دوشنبه 20 مهر 1388 2:51 PM ] [ علي رضا کلامي ]

قرار بود زاير شويم زيارت قبوري غريب را.

مي خواستيم به پابوس فرزندان گمنام روح الله برويم در گوشه اي گمنام.

براي كارمان بسيار ارزش قائل بوديم كه مي خواهيم شهيداني را از غربت نجات دهيم.

انتظاري جز مسيري ناهموار و پر از گردو خاك نداشتيم، انتظار ديدن چند قبر خاكي وغريب را داشتيم و خود را براي يك عزاداري زيبا آماده مي كرديم.

اما هرچه به مقصد نزديك مي شديم جاده صاف تر و هموار تر مي شد خاك و غباري در كار نبود گاهي احساس مي كرديم رنگ سياه جاده از هر جاده اي روشن تر است.

بين ما فقط جواد با آن مزار آشنا بود و شايد هم به همين علت بود در جواب پرسش هاي ما كه چرا اينجا؟ چرا در غربت؟ تبسم،

تنها پاسخش بود.

در طول جاده بر خلاف آنچه مي پنداشتيم كوه و تپه و طراوت بود نه خشكي و كوير هر چه نزديك تر مي شديم نسيمي بي قرارمان مي كرد انگار آمده بودند استقبال.

جواد گفت بعد اين بلندي مقصد است آماده باشيد .

 آن بالا اولين چيزي كه ديديم گنبد طلايي رنگي بود همه مان دست به سينهامان گذاشتيم تا سلام دهيم ، اما نمي دانستيم به كه. آنجا مزار فرزند كدام امام بود؟

از آن بالا همه چيزي ديده ميشد جز خشكي و كوير اطراف گنبد تلاطم جمعيت بود گفتيم اينجا كه بزرگ است امام زاده دارد ، جمعيت دارد، غربت ندارد حتما مزار شهدا در صحن همان امام زاده است كه گنبدش خود نمايي ميكند .

يكي گفت بيچاره شهداي گمنام حتما زير پاي مردم سنگشان است. حال درآغاز روستا بوديم . دگرگون بوديم نمي د انستيم اول خود را به امام زاده برسانيم يا قبور شهدا؟

كسي حرف نميزد !!!

تنها جواد بود كه پا برهنه كردو جلو راه افتاد.

همه در راه بودند پير و جوان در آن بين ميديدي چند پيرمرد و پيرزن را كه در دست شاخه هاي گل دارند.

به آستانه مزار رسيديم هرچه گشتيم نام صاحب آن گنبد و بارگاه را پيدا نكرديم.

صبرمان تمام شده بود گفتيم جواد نگفته بودي اينجا مزار امام زاده اي است اما نام اين امام زاده چيست؟ قبور شهدا كجاست؟

حال معناي لبخندش را مي فهميديم.

اينجا روستاي درخش مدفن 5 فرزند گمنام روح الله است.

 اينجا روستاي درخش و آن گنبد طلايي امام زادگاني پاك از نسل خميني است.

اينجا روستاي درخش و آنجا مزار فرزندان بخون خفته خميني است. اينجا ، آنجاست كه شهدا غربتي ندارند.

اينجا آنجاست كه به تازگي براي آن چند پير مرد و پيرزن، فرزنداني گمنام آورده اند به جاي فرزندان گمنام خودشان تا برايشان مادري كنند.

اينجا آنجاست كه بايد بر بلنداي اول روستا ايستاد و گفت: (السلام عليك يا قتيل في سبيل الله) اينجا ، آنجاست كه بايد بر غربت خود بگرييم.

 

 به قلم حامد شباني

 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ دوشنبه 20 مهر 1388 2:49 PM ] [ علي رضا کلامي ]
چیزهایی را که تمام زندگی مان به ایشان رفته است مثل سنگریزه روی زمین پخش میکنیم و می رویم.

راستی در تمام جهان کدام مردم را پیدا میکنید که به اندازه ما سخاوتمند باشند و نسبت به داشته ها و دستاوردهای خود بخل نورزند و حساسیت نداشته باشند؟

پس از قرن ها حکومت طاغوتها, پس از سالها حکمرانی دیکتاتورهای خونریز, ابر و باد و مه خورشید و فلک عنایت الهی و ظرفیت های تاریخی و موقعیت های جغرافیای و اخلاص امام و لیاقت امت دست به دست هم داده اند و انقلاب اسلامی ایران پس از طی ان همه مرارت و سختی و شکنجه و زندان و دربدری و بدبختی پیروز شده و تمام عالم از عظمت و ابهت این اتفاق به لرزه افتاده است. آثار این پیروزی و بازتاب تاسیس جمهوری اسلامی ایران در این گوشه جغرافیا و در این برهه تاریخ در همه زوایای تاریخ معاصر حضور یافته است.

هنوز چیزی از این اتفاق عظیم نگذشته یک جهان حمله و هجوم مسلح در برابر یک نهال تازه رسته آغاز شده است. آن همه طوفانهای سهمگین به سوی این ساقه نازک سرازیر شده. آن همه تیغ و خنجر فولادین بر این تن ضعیف و ناتوان فرود آمده. آن همه توان و توشه و عده وعده رویاروی این دست خالی قرار گرفته و تاریخ هشت سال جنگ تحمیلی رقم خورده است.

گرچه همواره باید برای شناخت حقیقت ها با آنها فاصله گرفت. گرچه باید برای دیدن قلمه دماوند کیلومترها آن سوتر رفت اما بازهم عظمت و ابهت دفاع مقدس آنقدر هست که هنوز نسلی نگذشته سایه اقتدار و صولتش بر اندام حیات معاصر ما بیافتد و بوی دل انگیز صفا و معنویتش همه ابعدا زندگی مان را در بر بگیرد.

در این هشت سال شگفت انگیزترین رویدادهای ممکن و غیر ممکن رخ داد. این هشت سال معادلات بزرگ و مهم نظامی و غیر نظامی جهان به هم خورد. در این سالها هیمنه و جبروت مادی بزرگترین ابرقدرتهای جهان در هم شکست, در این سالها کوچکترین و بی ادعاترین سربازان این مرز و بوم آبروی رفته بزرگترین و مدعی ترین سرداران و فرماندهان تاریخ ایران را خریدند.

در این سالها در انگیزترین و شعرهای عاشقانه و حماسی ترین سروده های رزمی به بار نشست و آفریده شد.در این سالها چشم عالم به رویدادهای شگفت این عرصه معجزه و ایمان خیره ماند و نسلی از شکاف این حادثه های سخت سر بر آورد و بالید که افتخار ایمان و ایران گشت.

دفاع مقدس فارغ از همه هیاهوهای سیاسی و همه چالشهای فکری هویت دینی و ملی ماست. همه ما که فرزندانمان در این خاک زندگی میکنند و آیندگانمان بر این سنگ سر می نهند.

فرقی نمیکند که چه کسی باشیم و با چه مرام و عقیده ای . فرقی نمی کند که در آن سالهای سخت در کدام سوراخ عافیت خزیده باشیم یا بر کدام قله افتخار سر بر آورده باشیم.

هر که باشیم از هر مرام و گروه و دسته و مسلک وبا هر ظاهر و ادعا و رنگ و لعاب از هر چه بگذریم آنچه دارایی مشترک همه ماست همین میراث گرانبها و ارزشمند است که به ما و نسل آینده ما هویت و تشخص می بخشد و به شهادت تاریخ چنین ثروت و دستاوردی را هیچ قوم و ملتی تا کنون نداشته است. لازم نیست با استدلال و بحث و مجادله ثابت کنیم که ما سخاوتمندریت مردم دنیا هستیم. کافی است به دور و برمان نگاهی بیاندازیم. به کوچه و خیابان و سینما و تلویزیون و کتابها, مجله ها, اداره ها و مدرسه ها و ... راستی آیا اثری از این میراث عظیم و گرانقدر هست؟

کدام ملت و کدام کشنور در جهان اینگونه چوب حراج به گرانبهاترین ثروت خود می زنند؟

در روزگاری که آنسوری دنیا برای یک دیوار فروریخته و چندکاله نظامی سوراخ شده موزده درست می کنند و برای یک ماه و هفت روز جنگ خود تاریخ می نویسند و دائر] المعارف می پردازند و... در روزگاری که یک آدم معمولی و بی خاصیت را به خاطر آنکه چند سعت با ترس و لرز در کنج یک سنگر خزیده و پنها شده به عنوان قهرمان معرفی میکنند و به او مدال شجاعت می دهند و سال به سال مشتی پوست و استخوان متحرک را به عنوان باقیمانده های نسل جنگ جهانی به روی صحنه می آورند و نمایش برگزار می کنند. در روزگاری که...راستی چقدر سرداران گردن فراز و دشمن ستیز ما امروز بی نام و نشان در این سوی و آن سوی شهر پراکنده اند؟

  راستی چقدر میراث گرانبهای جغرافیای دفاع مقدس مورد صیانت و بازشناسی قرار می گیرد؟راستی چه مقدار از اهتمام مادی و معنوی سیاستگذاران و برنامه ریزان و تصمیم گیرندگان در نهادهای مختلف به این ثروت عظیم معنوی معطوف می شود؟ راستی....

آیا واقعا سخاوتمندانه ترین مردم دنیا هستیم؟

 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ دوشنبه 20 مهر 1388 2:45 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 

چه بگويم! خرمشهر يا خونين‌ شهر! شهري در آسمان، شهري سبز اما به قدمت سرخي خون بيگناهان،سرخ!

صورت خرمشهر هنوز از زخم‌هايي كه از جنگ برداشته بود، چاك چاك بود.

كم نيستند ساختمان‌هايي كه يك وجب از پيكره‌اش را پيدا نمي‌كني كه تركشي به آن اصابت نكرده باشد؛ به خصوص بعضي مناطق شهر كه هنوز بازسازي نشده و يا جزء آثار جنگ باقي مانده بودند.

منازل و ساختمان‌ها چون بدن شهداي خرمشهر زخمي و تكه پاره بود. در شهر كه حركت مي‌كني نگاهت ميدان‌ها و خيابان‌هاي كنوني را نمي‌بيند! آنچه بي‌اختيار مي‌بيند، چهره خونين شهري زخم خورده است كه هنوز از درد به خود مي‌پيچد.

در اينجا يكي از ميادين شهر، «مقاومت» نام گرفته است.

در اين باره مي‌گويند:

وقتي دژخيمان عراقي به چهره خرمشهر، ناجوانمردانه سيلي زدند و گام‌هاي منحوس خويش را بر سينه پاكش نهادند، عده‌اي از هموطنان خرمشهري در همين مكان در برابر آنها مردانه ايستادگي و جانفشاني كردند و امروز خون مطهر آن فرزندان ايران زمين، كه با خون دل خونين شهر و خاك پاكش يكي شده است، در وجود «ميدان مقاومت» به يادگار مانده است؛ پس اگر بگويم صورت خونين شهر را با خون شهيدان شسته‌اند، گزاف نگفته‌ام، و به همين خاطر است كه از وقتي پا به خاك خونين شهر مي‌گذاري، تا هر وقت كه ميهمانش باشي، دلت راضي نمي‌شود كه حتي لحظه‌اي هم بدون وضو به سر بري.

از نمايشگاه هشت سال دفاع مقدس هم ديدن كرديم؛ غبار اندوه دوران اسارت خرمشهر از عكس‌ها پيدا بود.

ايد باور كنيد كه در همان نيم روز اول بازديد، احساس كردم پر شده‌ام و ديگر ظرفيت ديدن بقيه آثار و توان شنيدن ديگر حماسه‌ها را ندارم؛ آخر، خونين شهر چيز ديگري است!


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ جمعه 17 مهر 1388 3:47 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 

خرمشهر شقايقي خون رنگ است كه داغ جنگ بر سينه دارد.... داغ شهادت.

ويرانه هاي شهر را قفسي در هم شكسته بدان كه راه به آزادي پرندگان روح گشوده است تا بال در فضاي شهر آسماني خرمشهر باز كنند، زندگي زيباست، سلامت تن زيباست، اما پرنده عشق، تن را قفسي مي بيند كه در باغ نهاده باشند، ومگر نه آن كه گردنها را باريك آفريده اند تا در مقتل كربلاي عشق آسانتر بريده شوند؟ و مگر نه آنكه از پسر آدم، عهدي ازلي ستانده اند كه حسين را از سر خويش بيش تر دوست داشته باشد؟ و مگر نه آن كه خانه تن راه فرسودگي مي پيمايد تا خانه روح را آباد شود؟ و مگر اين عاشق بي قرار را بر اين سفينه سرگردان آسماني ، كه كره زمين باشد، براي ماندن در اصطبل خواب و خور آفريده اند؟ و مگر از درون اين خاك اگر نردباني به آسمان نباشد، جز كرم هايي فربه و تن پرور برمي آيد؟ پس اگر مقصد را نه اين جا، در زير سقف هاي دل تنگ و در پس اين پنجره هاي كوچك كه به كوچه هايي بن بست باز مي شوند نمي توان جست، بهتر آن كه پرنده روح دل در قفس نبندد، پس اگر مقصد پرواز است، قفس ويران بهتر، پرستويي كه مقصد را در كوچ مي بيند، از ويراني لانه اش نمي هراسد. زندگي زيباست، اما از مجيد خياط زاده باز پرس كه زندگي چيست.

اگر قبرستان جايي است كه مردگان را در آن خاك سپرده اند، پس ما قبرستان نشينان عادات و روز مرگي ها را كي راهي به معناي زندگي هست؟ اگر مقصد پرواز است، قفس ويران بهتر، پرستويي كه مقصد را در كوچ مي يابد از ويراني لانه اش نمي هراسد... سيد صالح موسوي نمي توانست شهادت مجيد را ببيند و نديد، خبر شهادت او را در پرشن هتل آبادان به سيد صالح رساندند... اما تو مي داني كه هر تعلقي، هر چند بزرگ، در برابر آن تعلق ذاتي كه جان را به صاحب جان پيوند مي دهد كوچك است.


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ جمعه 17 مهر 1388 3:44 PM ] [ علي رضا کلامي ]

درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:30616
تعداد کل مطالب : 154
تعداد کل نظرات : 49
تاریخ آخرین بروزرسانی : چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 
تاریخ ایجاد بلاگ : جمعه 20 شهریور 1388