یه نفر مثل همه آدما
دیگر امکانات

 
سردار شهيد مهندس ناصر فولادي از فرماندهان عمليات بيت المقدس، دست مستخدم بخشداری را می بوسید و براین بوسه افتخار می کرد ، چراکه پیامبر اکرم(ص) دست پینه بسته کارگر را می بوسید.
ديوان بيگي در وصف همسرش، شهيد ناصر فولادي نوشته است: آنگاه که نوجوانی 14 ساله بیش نبودی، از ظلم و ستم شاه و چپاول نفت سخن می راندی... در مبارزه علیه طاغوت تا پاسی از شب گذشته اطلاعیه های امام را بادست نوشته، پخش می نمودی، با مواد منفجره وآتش زا ، سه راهی و کوکتل مولوتف مي ساختي تا علیه دشمنان اسلام مورد استفاده قرار گیرد... .

در سال 56 اولین عکس ملعون شاه را از محوطه دانشگاه صنعتی شریف، پایین کشیدی و مجسمه او را سرافرازانه با کمک دوستان سرنگون کردی، در صف تظاهر کنندگان خطاب به مزدوران خائن گفتی:" قلب من آماج گلوله های شماست "و سینه ستبر خود را بر آنها گشودی. تو را مبارز یافتم، آنگاه که در سنگر دانشگاه در صف مبارزه با گروه های الحادی به دفاع از مظلومیت شهید بهشتی پرداختی و از لیبرال و منافق بیزاری جستی ... .

تو را مبارز یافتم، آنگاه که در صف فاتحان لانه جاسوسی آمریکا ، یکسال شبانه روز مقابل کفر، خستگی ناپذیری پرتلاش ایستاده  و به گفته دوستان، مسئولیت آنان را نیز بر دوش خود نهادی ... .

تو را مبارز یافتم آنگاه که کردستان دست نیاز به سوی مبارزان گشود، به مصاف با باطل شتافتی و در ظهر عاشورا، گرسنه وتشنه به یاد امام حسین(ع) و اصحاب با وفایش در زیر رگبار گلوله خصم ،به نماز پرداخته و شهد عروج محمود عزیزت( اخلاقی) بودی... . تو را مبارز یافتم آنگاه که در سمت بخشدار منطقه جبالبارز ،28 روز طی طریق نمودی و به گفته دوستان، جبالبارز جنوبی را کشف نموده تا خدمت به محرومین نمایی.

علی گونه 300 گالن نفت را با پمپ دستی، شبی تا صبح، نفت زدی تا فردای آن روز سریعتر به دست مستضعفین جلوی بخشداری توقف نموده اند برساني ، خود نیز به کمک شتافته و پاکت های سیمان را برپشت نهادی که آثار زخم تا مدتها باقی مانده بود، شبانه برای محرومین آذوقه، نفت و ... به درب منزلا می بردی و خود در گوشه ای پنهان می شدی تا ریا نشود.

دست مستخدم بخشداری را می بوسیدی و براین بوسه افتخار می کردی که چراکه پیامبر اکرم(ص) دست پینه بسته کارگر را می بوسید،در درو محصولات محرومان، داسی را در دست گرفته و ساعتها زیر آفتاب سوزان کمک می نمودی... .

تو را مبارز یافتم ، آنگاه که حضور در جبهه را بر هر مسئولیتی اولا دانسته و پیشنهاد فرمانداری را رد نموده و از بخشداری نیز استعفا دادی ... .

تو را مبارز یافتم آنگاه که به خاطر سنت پسندیده ازدواج به ادای نیمی از دین، از حنظله غسیل الملائکه سخن گفتی و جهاد فی سبیل الله را بر همه چیز راجع دانستی... .

تو رامبارز یافتم آنگاه که اتاق عقد را با آیات جهاد و شهادت مزین نمودی و پس از مراسم نیز سراسیمه جهت تجدید عهد با شهیدان ، به سوی گلزار شهدا شتافتی.

تو رامبارز یافتم که برتر از حنظله به عهد خود وفا کردی و با حضور در جبهه ، خود را به خرمشهر رساندی و به آرزوی همیشگی ات که همیشه در قنوت نمازهایت تکرار می شد"الهم ارزقنی توفیق شهاده فی سبیلک" نائل آمدی و پرونده 22 سال عمر پر برکت که سراسر مبارزه و مجاهده بود، بسته شد و براستی تو را شهادت لایق بود و بس.

قسمتي از سخنان شهيد مهندس فولادي درباره شهید محمود اخلاقی؛

"الذین آمنو و هاجرو فی سبیل الله و اموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئک هم الفائزون"قرآن کریم.

حدود سه ماه پیش با محمود حرکت کردیم به طرف کامیاران و حدود چهل نفر بودیم، در آنجا با یکی از بچه ها خیلی آرزو داشتند به مرز روند.مخصوصاً محمود که بیش از همه آرزو داشت. مسئول آنجا موافقت کرد که ما را بفرستد 14 نفر از چهل نفر جدا شدند و رفتند به طرف سومار و از 14 نفر، پنج تا از بچه ها خسته شدند و در کل 9 نفر باقی ماندند، دو تا تپه در منطقه بود که اگر به دست سپاه کرد می افتاد مزدوران عراقی می بایست منطقه را ترک می کردند.

صبح تاسوعا، ارتش حمله اش را شروع کرد، صبح بعد از عاشورا بود نمی توانستیم کار بکنیم زیرا عراقی ها با توپ و تانکهایشان در پایین تپه مستقر شده بودند، صبح عاشورا بچه ها حرکت کردند، اتفاقاً تصمیم داشتند براي اين كه شهید شوند آن روز را حتما روزه بگيرند روي همين اصل به اصطلاح خودشان روزه گرفتند.

اما چون روز عاشورا ،روزه صحیح نيست ولی سحری مانندی خوردند و حرکت کردند قدم به قدم تمام سنگرها را جلو رفتند تا رسیدند به محلی که توپ و تانک های ارتش همه آنجا بود، هیچ کس جرات نداشت جلو رود، بیست نفر از برادران ارتش می خواستند تسلیم شوند.محمود آمد آنجا و گفت: امروز روزی است که ما باید خونمان را در راه اسلام بدهیم و این دو تپه را بگیریم، ما نباید زنده بمانیم.

صبح که حرکت کردیم، هرکس از محمود سوالی می کرد کچا مي روید، محمود در جواب می گفت: پیش خدا یا پیش امام حسین(ع) می رویم.... قبل از عملیات آن هم نه نفر جهت گرفتن تپه، محمود شروع کرد به صحبت کردن.آیه ای از قرآن خواند گفت:" ان ینصرکم الله فلا غالبا" اگر شما خدا را یاری کنید هیچ کس نمی تواند بر شمل غلبه کند نمونه عینیش همین بود که نه نفر از تپه بالا رفتند، یکی از برادران همان دفعه اول تیر به فکش خورد و شهید شد.

 قرار گذاشته بودیم اگر کسی تیر خورد هیچ کس حق ندارد پهلوی تیر خورده باقی بماند.باید برود تپه را بگیرد و بعد بیاید به مجروح برسد. به هر ترتیب که بود دو تا سنگر که گرفتیم محمود عین شیر می غرید، الله اکبرهای محمود ترسی در دل دشمن انداخته بود که از ترس جانشان گذاشتند و فرار کردند خود محمود به تنهایی 30 تا 40 مزدور را کشت به هر شکل، تپه تصرف شد.

 محمود با یکی از برادران مهدی یوسفیان بالای تپه 3 تا تانک زدند و قبل از این جریان ظهر عاشورا، بچه ها زیر رگبار کلانشیکف ایستاده و نماز جماعت خواندند، برای ما قابل تصور نبود موقعی که می گفتند " امام حسین(ع) روز عاشورا نماز خوانده، آن هم نماز جماعت، باور نمی کردیم."

ولی حال فهمیدیم که محمود واقعاً حسین وار بود، ایستادند نماز جماعت خواندند و حمله را شروع کردند، نمی دانستند بالای تپه چند نفر است یک لشکر ، ده نفر ، .... هیچی نمی دانستند فقط می دانستند خدا در قرآن فرموده اگر یک نفر از شما مومن باشد حریف صد نفر است.

همه به این اصل معتقد بودند و خوب الحمدالله عملی شد.مزدوران از ترس فرار کردند و اسلحه ها را به جا گذاشتند، بچه ها از فرصت استفاده کرده، خط را بازدید کردند بالای تپه 3 تانک را زدند.2 تانک عقب نشینی کرد، یکی از آنها شروع کرد به طرف محمود گلوله انداختن، که محمود بلند شد تا تانک را بزند که سعادت شهادت نصیبشان شد.

 به هر حال شهادت محمود روی بچه ها اثر گذاشت. یک کم روحیه آنها را ضعیف کرد ولی یادشان آمد که محمود آرزویش این بود، آدم ناراحت نمی شود از این که کسی به آرزویش برسد،... .

محمود واقعاً طالب شهادت بود، در سخنرانی هایش بارها می گفت: تنها فاصله عاشق و معشوق یعنی آدم و خدا فقط مرگ است هر چه زودتر این فاصله باید برداشته شود، چرا آدم هفتاد سال زندگی کند، حیف نیست آدم 70 سال از معشوقش دور باشد باید هرچه زودتر به معشوق برسد، به هرحال محمود صفات حسنه اش خیلی زیاد بود، نمی شود در یک جلسه بگوئیم اما یکسری از آنها را مطرح می کنم.

محمود کسی بود که خود سازیش را از 6 سال قبل آغاز کرد زمانی که آیت الله ربانی شیرازی جیرفت بود، پیش آقا رفت و او سخنرانی که برای محمود کرد راه به او شناساند و خط و مشی محمود را مشخص کرد. همه خواهران و برادران بدانند که محمود قبل از انقلاب در گروه های مسلحانه چقدر فعالیت کرد اما هیچ کس خبرنداشت.

مهمترین چیزی که واقعاً در محمود بود اخلاص بود، هرکاری می کرد نمی گذاشت کسی بفهمد، راجع به اخلاص او خاطره ای را ذکر کنم ، یک رودخانه ای پشت جبهه بود روی این پل یک سیم کشیده بودند برای تمرین تکاوران نیروی زمینی، محمود روز حاضر نشد این کار را بکند می گفت:" نمی توانم ولی در شب ساعت هشت مرا صدا کرد و گفت:" می خواهم از روی آن رد شوم فقط برای آن که اگر در رودخانه افتادم تو بدانی، او چون قصد داشت خودش را بسازد، با نیروی ایمانش حرکت کرد و رفت و به سلامتی برگشت،رفتنی که هیچ کس نمی توانست برود اما محمود با این جثه ضعیف ولی روح قوي انجام داد

نماز شب محمود ترک نمی شد، در جبهه که بودیم، یک شب خیلی باران می بارید، بچه ها لباس خشک نداشتند، هرکس دراین موقعیت فقط به فکر این است که لباس گرم بپوشد ولی محمود در آن موقعیت اول نماز شبش را خواند، انسان نمی تواند راجع به محمود صحبت کند... پشت جبهه آبی بود که خیلی سرد بود در اولین فرصتی که محمود بدست می آورد، آبی می آورد آن را گرم می کرد و برای بچه ها ، چایی دم می کرد اما خودش نمی خورد.چایی به برادران ارتشی می داد تا روحیه آنها را قوی تر کند. نهار و شام آنجا خیلی ارزش داشت، محمود خودش دو تا پرس غذا در دست داشت ولی نمی خورد.

فاجعه است دراین جا مردم می آیند در صف نفت و ... می ایستند سرغذا، آب، گاز با هم دعوا داریم محمود از همه اینها رنج می برد، همین الان در قبر نیز رنج می برد... اگر دو روز نان به ما نرسد شروع می کنیم به هزار داد و بیداد کردن ولی محمود گرسنگی را تحمل می کرد و اکثر مواقع او روزه بود.

یک روز در کامیاران بچه ها صحبت می کردند که اگر اسیر شدند حق دارند که به خود تیر خلاصی بزنند و خود را بکشند، محمود از جا بلند شد و گفت: برادران شهید شدن با یک گلوله برای مسلمانان ننگ است، باید انسان را بگیرند، زجر دهند، با قیچی تکه تکه کنند، آن موقع ثواب دارد و انسان اجر می برد، محمود دعایی را می خواند" الهم ارزقنا قتلا فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک" خدایا کشته شدن در راه خودت را در زیر پرچم پیامبرت با اولیائت روزی ما بفرما... .

این سخنرانی توسط سردار شهید فولادی در شب هفتم سردار شهید اخلاقی در منزل ایشان ایراد شده است.

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1388 1:36 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 بسم الله القاصم الجبارين
يا محمدبن عبدالله (ص)
يا علي بن ابي‌طالب (ع)… يا علي بن ابي‌طالب (ع)
با انجام سه مرحله عمليات بيت المقدس، شهر مقدس «خرمشهر» آزاد شد.
بدون شك پيروزي و موفقيت در يك عمليات جنگي به عوامل مختلف بستگي دارد تا آنجا كه ممكن است ميزان و كارآئي هر يك از اين اسباب و لوازم در پيشبرد سريع عمليات و حداقل ضايعات نقش مهمي را ايفا نمايد، كه در وراي همة اين‌ها معتقديم تا مشيت و خواست الهي نباشد هيچ كاري را نمي‌توانيم انجام دهيم و پيش بريم ولي از طرفي مشيت الهي نيز بر اين است كه ما اسباب و لوازم تحقق خواست‌هاي خداوندي را كه همانا جز خير و نيكي براي بندگانش چيز ديگري نيست، به نحو احسن فراهم نمائيم.
يكي از اين عوامل مهم، مسئلة پزشكي و امداد پزشكي در جبهه‌ها مي‌باشد. برادران و خواهران اين قسمت نقش مهمي در پيشبرد عمليات دارند، به طوري كه ما مي‌ديديم امدادگران پا به پاي رزمندگان به قلب دشمن مي‌روند تا اگر برادر رزمنده‌اي مجروح بشود بلافاصله به درمان و انتقال آنان به پشت جبهه بپردازند.
آن چه كه از همه مهمتر است تحولات روحي‌اي است كه در پزشكان عزيز و متعهد ما ايجاد گرديده است به طوري كه برخلاف روح كلي كه بر جامعة پزشكان حاكم گرديده، اين برادران پزشك با بريدن از تمامي وابستگي‌ها و تعلقات مادي به ايثارگري و حتي جانبازي و شهادت طلبي پرداخته‌اند و اميدواريم كه اين امر طليعه‌اي باشد تا تمامي پزشكان محترم، به ارزش والاي شغلشان پي برده و خدمت عظيم پزشكي را به خاطر خدا و خدمت به خلق خدا، و نه به خاطر ماديات، انجام دهند.
از فعاليت‌هاي اين ايثارگران و نحوه تشكيل ستاد امداد جبهه‌ گزارشي تهيه شده كه در ذيل مطالعه مي‌فرمائيد. قابل توجه است كه اين گزارش در زمان عمليات بيت المقدس تهيه گرديده است.
سير تكوين و تكميل امداد و درمان در جبهه
بهداشت و درمان در جبهه‌ها از اهميت خاصي برخوردار است كه به خاطر نقش حياتي آن بايد مورد توجه قرار گيرد، و در اين ميان سپاه نقش مهمي را به عهده داشته است. و از آنجايي كه سپاه به عنوان يك ارگان ايدئولوژيك، سياسي، نظامي فعاليت مي‌كند طبيعتاً از نظر نظامي بايد به وسايل درماني و امدادهاي پزشكي قرار شد در اين زمينه اقداماتي صورت پذيرد و در ابتدا قسمتي به نام بهداري سپاه تأسيس شد.
اما در ارتباط با امدادهاي پزشكي در جبهه بايد بگوئيم كه در آغاز جنگ، امدادهاي پزشكي جبهه‌ها توسط دو ارگان، يكي كميته امداد پزشكي جهاد سازندگي و ديگري بهداري سپاه پاسداران در منطقه اداره مي‌شد. اما به علت عدم تجربه كافي با مشكلاتي مواجه بودند كه اين مشكلات در حين كار تا حدود زيادي حل شده و مي‌شود.
يكي از مشكلات مهم، عدم هماهنگي بين امدادگران و پزشكياران و تعداد كمي از پزشكان بود كه در جبهه‌ها حضور داشتند. در حدود اوايل آبان ماه سال 60، هلال احمر نيز پس از تغيير و تحولاتي كه در ردة مسئولين و كاركنان آن صورت پذيرفت به اين مجموعه پيوست و در تاريخ 29/8/60 ستادي متشكل از كميته پزشكي جهاد، بهداري سپاه و هلال احمر تشكيل و آغاز به كار كرد و تقريباً از آغاز عمليات «طريق القدس»، كارش را به صورت فعال ادامه داد.
در عمليات طريق القدس همكاران اين ستاد براي اولين بار اطاق عمل سيار را به داخل جبهه‌هاي جنگ بردند و دو جراح و يك اطاق عمل جراحي در دل تپه‌هاي ا… اكبر در منطقة بستان مستقر كردند، كه در رابطه با جراحي‌هاي اورژانس‌ نتيجه بسيار خوبي داشت، زيرا بعضي از مجروحين براي ادامه حيات و خدمت و جهاد در راه خدا نياز فوري به عمل جراحي داشتند.
در عمليات بعدي و به ويژه عمليات ظفرمندانه فتح المبين اين نوع فعاليت‌هاي درماني و امداد پزشكي به اوج خود رسيد و نتايج بسيار چشمگيري داشت بدين ترتيب كه حدوداً 13 اكيپ پزشكي جراح در جبهه‌هاي بلتا، دال‌پري، و رقابيه به كار درمان مشغول بودند. البته محورهائي كه براي استقرار اطاق‌هاي عمل جراحي در نظر گرفته مي‌شد با هماهنگي عمليات بود. يعني فرماندهان عمليات بر اساس ضرائب، برآوردها محل‌هاي مناسبي را جهت ايجاد اطاق‌هاي عمل سيار پيشنهاد مي‌كردند، و ستاد امداد هم اكيپ‌هاي خودش را در آن محل‌ها مستقر مي‌كرد.
در مورد امدادهاي درمان و پزشكي در عمليات بيت المقدس تعداد 17 اكيپ جراحي در جبهه‌ها كار مي‌كنند كه حدود 10 اكيپ در بيمارستان سوسنگرد و 7 اكيپ در داخل انرژي اتمي دار‌خوئين مي‌باشد و در شرايطي كه بيمارستان زير آتش توپخانه و بمباران مي‌باشد، جراحان مشغول به كارند.
در گذشته بهداري سپاه خلاصه مي‌شد از تعداد محدودي آمبولانس، امدادگر و پزشكيار، حال مي‌بينيم كه تقريباً در حملات اخير، حداقل 16 يا 17 اكيپ در داخل جبهه‌ها مشغول به كارند و 50 تا 60 پزشك عمومي در جبهه حضور دارند. در عمليات فتح المبين حداقل 900 پزشكيار و امدادگر حضور داشت و آماري كه در رابطه با حمله بيت المقدس است در مجموع 1700 نفر امدادگر و پزشكيار و 70 پزشك و 60 دانشجوي پزشكي مي‌باشد.
همكاري وزارت بهداري
پزشكاني كه مي‌آيند تقريباً پزشكاني هستند كه در عمل امتحان خودشان را در جبهه‌ها داده‌اند و از متعهدترين و مكتبي‌ترين پزشكان جراح انتخاب شده‌اند و حدود 95% پزشكان مكتبي، مذهبي و متعهد كه در رابطه با جبهه‌ها كار مي‌كنند از شهر اصفهان مي‌باشند و اين امر نشانه اهميت كار ستاد و درمان مي‌باشد. رويهم رفته دو ستاد در منطقه فعاليت مي‌كند. يكي ستاد امداد با جبهه‌ است به خاطر مسائل جنگي، كه مسائل جبهه‌ها را از لحاظ امدادهاي زير پوشش دارد مثل سپاه و جهاد و هلال احمر؛ و يك ستاد درمان هم هست كه بهداري و سپاه و جهاد در آن نقش دارند و وظايف اين دو، گوناگون است. وظايف ستاد امداد جبهه انتقال مجروح از خط مقدم تا داخل بيمارستان‌هاي شهر مي‌باشد و وظايف ستاد درمان، كار روي مجروحيني كه به شهر آورده شده‌اند و انتقال آن‌ها به مراكز مجهز‌تر مي‌باشد و در ستاد درمان وزارت بهداري پزشكاني دارد كه در آن رابطه از آن‌ها استفاده مي‌كند.
فعاليت پزشكان عراقي (مجاهدين)
اكثر پزشكان مجاهدين عراقي در رابطه با سپاه كار مي‌كنند و بسيارشان كه اگر در رابطه با سپاه نباشند داوطلبانه در مواقع حمله، در رابطه با جبهه‌ كار مي‌كنند و هميشه مشتاق رفتن به خط اول جبهه هستند و تا به حال هم نقش فعالي داشته‌اند كه شايد در حملة بيت المقدس هم حدود 15 يا 16 نفر از پزشكان عراقي بودند.
وضع اورژانس‌هاي خط مقدم جبهه و نحوة كار آن‌ها در داخل جبهه
استقرار پست‌هاي اورژانس‌ در داخل جبهه‌ها به اين صورت است كه در خطوط مقدم، سنگرهاي امداد مي‌باشد و بعد با فاصله‌اي كه چندين سنگر امداد را به هم متصل مي‌كند يك سنگر اورژانس وجود دارد كه معمولا پزشك عمومي در آن كار مي‌كند و هر چند پست اورژانس قوي به يك اطاق عمل وصل مي‌شود اين نحوة كار در داخل جبهه‌ها مي‌باشد.
اما در بعضي مواقع پست اورژانس در زير ديدبان قرار دارد كه اين كار در هيچ كجاي دنيا نظير ندارد و يك كار ابتكاري از طرف برادران سپاه مي‌باشد به هر صورت و به خصوص در رابطه با عمليات بيت المقدس از نظر برنامه ريزي و از نظر كيفيت، در سطح بالائي است و در مجموع اين طرح در داخل جبهه‌ها نيز به همان فرم ذكر شده مي‌باشد يعني شامل سنگر امدادي، پست اورژانس قوي، اتاق عمل سيار است.
همكاري دكتر‌هاي متخصص با پزشكان مستقر در جبهه‌ها
اكيپ‌هاي جراحي سپاه كه تا به اين جا رسيده است و شامل 16 اكيپ جراحي مي‌باشد، همه در جريان همين جبهه‌هاي جنگ ساخته شده‌اند و شايد بسياري بودند كه در رابطه با جبهه ترس و ضعف داشتند ولي يك يا دوبار در داخل جبهه رفتند، دست خدا را در بالاي سرشان ديده‌اند و مطمئن شده‌اند كه هيچ اتفاقي نمي‌افتد و الان شايد 80% جراح‌هايي كه در جبهه هستند اكثرشان در سوسنگرد كار كرده‌اند در حالي كه در روز 10 الي 15 بار سوسنگرد را بمباران مي‌كردند ولي در آن شرايط هيچ جراح يا پزشكي صدمه نديده است و الان داراي روحية خيلي عالي هستند و حتي قبل از اين كه حمله شروع شود داوطلبانه شماره تلفن و آدرس داده‌اند كه به محض اطلاع به طرف جبهه حركت كنند. در اين رابطه قابل تمجيد است كه از پزشكان متعهد اصفهان و ستاد امداد و درمان اصفهان كه نقش ارزنده‌اي داشته‌اند و شايد 90 درصد يا 95 درصد پزشكان در جبهه از همين ستاد تأمين مي‌شود.
حضور امدادگران در جبهه
تقريبا از يكي دو حملة اخير كه بهداري سپاه يك شكل تشكيلاتي پيدا كرد به مجرد اين كه فرمانده عمليات اعلام كرد كه شما بايد از نظر بهداري آماده شويد كلية پزشكياران و امدادگران سپاه در سطح كشور بسيج مي‌شوند براي منطقه جنگي و بقيه از طريق ستادهاي شهرستان‌ها و بر اساس اعلام نياز، اعزام مي‌شوند (لازم به توضيح است كه نيروهايي كه فرستاده مي‌شوند تماما دست‌چين شده مي‌باشند).
تحولات روحي و معنوي برادران پزشك
اولا فرصت و مجال براي پزشك كم مي‌باشد اگر يك دانشجوي پزشكي سال اول را هم در نظر بگيريم، معروف است كه اين دانشجو در دانشكده فرصت مطالعه و خواندن كتاب و بحث در رابطه با مسائل ايدئولوژيك را ندارد يا بسيار فرصت كم دارد و شما اگر بخواهيد يك نفر را از نظر فكري و عقيدتي ضعيف نگاه داريد، كار زياد به او مي‌دهيد و پزشكان سال اول دانشجويي پزشكي اين مشكل را دارند.
دوم اين كه آن چه قداست به جامعه پزشكي مي‌بخشيده مسئله بعد معنوي بوده است يعني يك پزشك از نظر روحي و رواني براي يك مريض بيشتر اهميت داشت و چون بعد معنوي داشت براي خانواده‌ها محرم راز بود ولي مي‌بينيم كه الان علم به صورتي درآمده كه اصلا راجع به مسائل معنوي به هيچ وجه بحث نمي‌شود مخصوصا در دانشجويان پزشكي كه بايد بدانند كه اخلاق و رفتار يك پزشك چگونه باشد. ممكن است يك پزشك راجع به يك مسئله كوچك پزشكي مثل عاطفه 30 يا 40 ساعت روي آن بحث كند ولي يك ساعت راجع به اين كه رفتار يك پزشك بايد چگونه باشد بحث نمي‌شود اين است كه اين درس باعث شده كه بعد معنوي را حذف كند.
نمونه تحولات
در اين قشر تحولات روحي بيشتر از همه به وجود آمده، براي مثال اين كه جراحي از يكي از شهرستان‌ها در شب عمليات طريق القدس برايش حكم مأموريت در منطقه بستان نوشته شد. ايشان در بدو ورود به محض اين كه منطقه را ديد و بيمارستان را مشاهده كرد اصلا حاضر به كار نشد و گفت به هيچ وجه نمي‌شود در اين اتاق عمل كار كرد و من كار نمي‌كنم. يك شب در آنجا خوابيد و فرداي آن روز كه صبح اول وقت مجروح آوردند بدون اين كه كسي به او بگويد، مجروح را به اتاق عمل برد و همكاران ما از او خواهش كرده بودند كه فقط سه روز در جبهه كار كند بعد از آن مدت كه برادران به او سر زدند و طبيعتا كار سبك‌تر شده بود به او گفتند حالا شما برگرديد به شهرستانتان در جواب آن پزشك گفت: نه، من تا موقعي كه اين جوان‌هاي 12 و 13 ساله كه اين طور در جبهه پر پر مي‌شوند وجدانم حاضر نمي‌شود، من اصلا درك درستي از جبهه نداشتم و تا موقعي كه در اين جا مجروح باشد، مي‌مانم و دقيقاً يازده روز اين جراح با امكانات كم در آن بيمارستان كار كرد و جالب اين كه اين دكتر آنفاكتوس داشت و چون سكتة قلبي هم داشت گفته بود كه برايم قرص نيترو‌گليسيرين بياوريد و من كار مي‌كنم و خودش تعريف مي‌كرد و مي‌گفت جبهه واقعي اين جاست كه من آمدم ديدم و آن چه كه ما در تلويزيون مي‌بينيم جبهه نيست و من مي‌فهمم كه حالا در جبهه چه مقدار مؤثر هستم، يك جراح چه قدر مي‌تواند مؤثر باشد و من بايد به شهر خودم بروم و يك سميناري تشكيل بدهم و نقش و اهميت حياتي يك جراح را در رابطه با جبهه بگويم يعني مي‌بينيم كه يك جراح كه اصلا آمده بود و منكر همه چيز بود 180 درجه تغيير پيدا كرده و مي‌خواست يك كاري را به دست بگيرد كه يك جنبة ارشادي براي سايرين پيدا بكند.
مورد ديگر
دكتري بود كه در رابطه با جبهه مشكلاتي داشت آن هم وقتي اتاق عمل شروع به كار كرده بود يك مجروحي را آورده بودند كه يك دستش قطع شده بود، بعد اين برادر مجروح كه حالت معنوي پيدا كرده بود گفت كه خدايا مرا ببخش كه نتوانستم سرم را در راه تو بدهم در اين وقت اين جراح شروع به گريه كرد. يعني همان جراحي كه نمي‌خواست به جبهه برود به محض ديدن اين صحنه‌ها دوباره شروع به كار كرد.
موردي ديگر
بسياري امدادگرها كارشان را در جبهه ياد گرفتند پزشكي بود كه تزريقات را براي يادگيري امدادگران روي بدن خودش آزمايش مي‌كرد كه البته او هم شهيد شد و بسيار گمنام رفت و از تمام وابستگي‌هايش بريده بود و در رابطه با ستاد امداد آبادان كار مي‌كرد.
الان بزرگ‌ترين تحول در پزشكان حاضر در جبهه انجام گرفته در حالي كه روزي 5 يا 6 بار محل كارشان بمباران مي‌شود ولي با آن شرايط كار مي‌كنند و مرگ و شهادت برايشان مسئله‌اي نيست.
نمونه ديگر از تحولات روحي اين كه مثلا مدت 2 ماه دعاي كميل بيمارستان شهيد چمران را يكي از جراح‌ها مي‌گرداند و اين قدر در مسائل جا افتاده بود كه خود دعاي كميل مي‌گذاشت و خودش صبح بچه‌ها را براي نماز بيدار مي‌كرد و دعاهاي مختلف را مي‌خواند. ببينيد يك پزشك جراح تمام مسائل مذهبي بيمارستان را اداره مي‌كرد يك جراح در عمليات فتح المبين دقيقا با نيروي عملياتي به خط مقدم حركت مي‌كرد يعني اتاق عمل سيارش را به محض اين كه بچه‌ها پيشروي مي‌كردند منتقل كرد به چندين كيلومتر جلوتر، نزديك بچه‌هاي رزمنده بدون اين كه دستوري به او بدهيم.
نيايش پزشكان در جبهه
اين جراحان در اول همشان شناخته شده نبودند آن چه كه باعث شكل گرفتنشان شد همان دعاها و جلسات قرآن بچه‌ها بود كه داشتند. و اين تأثيري است كه از نيروهاي رزمنده بر روي نيروهاي امدادگر مي‌گذارد.
براي مثال
در رابطه با يكي از حمله‌ها يك متخصص بيهوشي كه يك ارمني است و خيلي آدم جالبي است و در بحث‌هاي ايدئولوژيكي خيلي از ابعاد ما را قبول دارد مثل مسئله شهادت و اين تقريباً در اكثر حملات داوطلبانه مي‌آيد و در بدترين اوضاع بمباران‌ها هم مانده و عمل كرده است ارمني مي‌باشد و با بچه‌‌ها شب‌ها بحث ايدئولوژيك داشته و حتي گفته است كه روي خيلي مباحث كه مطرح شده به صورت مقايسه مكتب‌شان با اسلام بايد بروم روي اين مباحث فكر كنم يعني پزشك ارمني داشتيم كه در رابطه با نيروهاي رزمنده دارد كار مي‌كند.
مشكلات و انتقادات و پيشنهادات
مشكلات ما هميشه از اول جنگ چند چيز بوده است كه يكي از آن‌ها آمبولانس است شما اگر توجه كنيد ما هميشه در جبهه‌ها كمبود آمبولانس داريم و….
مثلا در فتح المبين 340 دستگاه آمبولانس اعزام كرده بوديم به جبهه‌ها و احتياجمان بسيار بود كه از هليكوپترهاي هوانيروز استفاده مي‌شد.
مشكل ديگر ما كه به عنوان پيشنهاد مي‌گوئيم اين است كه بايد به مسئله امداد جبهه بهاي بيشتري داده شود شالودة كار بهداري سپاه، امداد جبهه است اگر در درمانگاه سپاه كار درماني پزشكي انجام مي‌‌شود اين كار اصليش نيست اين وظيفه بهداري است آن چيز كه وظيفه اصلي بهداري سپاه است امداد در جبهه مي‌باشد به خاطر اين كه سپاه يك سازمان نظامي هست بنابراين اگر امداد جبهه در كشور مطرح مي‌شود بايد مسئول مستقيمش يك سازمان نظامي باشد كه آن هم سپاه مي‌باشد. و اين مشكل الان وجود دارد يعني امداد جبهه هنوز شكل نگرفته است درمان. كار ما در اصل نيست كار بهداري است و اگر ضعفي در سيستم وجود دارد يا اين كه نارسائي زياد است و ما كار درماني را انجام مي‌دهيم آن بحثي جدا است. يعني محور كار اين است كه بايد اساس كار را روي جبهه بگذاريم و هر چه بيشتر آن را شكل بدهيم اگر قرار است كه به صورت ستاد هماهنگ شود مسئول مستقيمش سپاه بايد باشد اگر قرار است كه خود سپاه مستقلا امداد جبهه را بگرداند آن هم بايد برايش برنامه ريزي شود كه ظاهراً آن صورت برنامه ريزي ندارد.
تا به حال بهداري با سيستمي جداي از ساير قسمت‌هاي سپاه عمل مي‌كرده است اگر مثلا در يك گردان يا تيپي، واحد تداركات، عمليات، اطلاعات بود، ولي واحد بهداري نبود چون سيستم كار بهداري بدين صورت است و تجربه نشان داده بود كه بر اساس محورها عمل بكند مثلا اين محور عمليات است پس اورژانس و يا اطاق عملي در نظر گرفته مي‌شود اخيراً از عمليات بيت المقدس طرح داده شد كه هر تيپي هم مثل قسمت‌هاي ديگر بهداري سپاه هم داشته باشد يعني نه به صورت ارتش با ضوابط خشك، ولي هر تيپي خودش يك بهداري و نيروهاي امدادگر داشته باشد مثلا 15 امدادگر با مقداري آمبولانس و دو پزشك كه اين طرح داده شد و تقريباً اين طرح در عمليات فتح المبين توسط دكتر خاتمي مطرح شد و گفته شد كه زمان كم است ولي مع الوصف گفته شد كه اساس كار روي اين طرح گذاشته شود كه باعث حركت ما به سوي تشكيل بهداري در داخل هر تيپ سپاه شود و الان در عمليات بيت المقدس تقريباً به صورت تيپي اداره مي‌شود. يعني هر تيپي يك مسئول بهداري دارد هر لشگري يك مسئول بهداري دارد آن چه كه هست نقص وجود داشته و دارد و اگر نقصي وجود داشته بيشتر در رابطه با برنامه ريزي جديدي است كه در اين رابطه تنظيم شده است ولي معتقدند كه ارزش دارد اگر هم نقص وجود داشته باشد در برنامه ريزي آينده رفع خواهد شد.
همكاري و هماهنگي بين ارگان‌ها
در رابطه با هماهنگي با ساير ارگان‌ها آنچيز كه نقش ارزنده‌اي دارد، كميته پزشكي جهاد مي‌باشد يعني حداقل در منطقه جنوب امدادگر و پزشكيار و حتي پزشك‌هايي در اين رابطه شهيد داده در رابطه با بهبود وضع جبهه‌ها كه حداقل دو، سه پزشك به نام‌هاي شهيد دكتر حكيم، و شهيد دكتر شهيد‌زاد كه شهيد شده‌اند و نقش بسيار فعالي در همين مسائل امداد داشته‌اند بنابراين جهاد نقش ارزنده‌اي در رابطه با جبهه‌ها با ما داشته است مسئله دوم هلال احمر است هلال‌احمر دقيقاً از موقعي كه برادر شهيد‌مان رجائي بر اساس تلاش‌هاي زياد موفق شد بهزاد‌نيا را كنار بگذارد و برادر متعهد و مؤمن، برادر دكتر فيروز‌آبادي را بر سركار بياورد دقيقاً 180 درجه كارش عوض شده و مي‌بينيم از زماني كه سرپرستي عوض شده با آمدن يك برادر متعهد در رأس كار، تمام امكانات هلال‌احمر در خدمت جبهه قرار گرفته است و اصلا تز معروفي دارد برادر دكتر فيروز‌آبادي كه مي‌گويد هلال‌احمر صرفاً بايد در خدمت نهادها و ارگان‌ها باشد و اين تز معروفشان است يعني اگر در بعضي جاها مطرح شود كه هلال‌‌احمر دارد كار مي‌‌كند مي‌گويد نه هلال‌احمر فقط در رابطه با ارگان‌ها و نهادها است يعني از آن موقع تا به حال كه ستاد، هلال‌‌احمر را در خودش جا داد نقش ارزنده‌اي در رابطه با تداركات درماني و داروئي و امدادي داشته و كاملا هماهنگ با دو ارگان ديگر بوده است و در رابطه با مسائل جبهه تا آنجا كه توان داشته كوشش كرده است.
مسئله بعد مسئلة هوانيروز است كه الحمد‌لله نقش آن را تمام نيروهاي رزمنده در جبهه ديده‌اند در رابطه با تخليه مجروحين نقش بسيار حساسي داشته‌اند يعني حساب كنيد كه در بعضي از جبهه‌ها شايد 2 ساعت يا 3 ساعت تا بيمارستان شهر راه است و اين‌ها با انتقال سريع از طريق شنوك اين فاصله را كم مي‌كنند و حفظ حيات مريض بسيار جالب انجام مي‌گيرد.
ـ مسئله ديگر نقش ارزندة ستاد امداد و درمان اصفهان است يعني شايد 60 تا 70 درصد آن چه كه در جبهه‌هاي جنوب انجام مي‌گيرد به علت عملكرد خوب ستاد امداد و درمان اصفهان مي‌باشد كه واقعاً بايد از طريق وزارت بهداري بررسي شود كه اين ستاد چه كرده است كه اين همه جراح خط مقدم جبهه از آن جا مي‌آيد اين همه اتاق عمل‌هاي جبهه‌ها توسط ستاد اصفهان تأمين مي‌شود اين قابل بررسي كه داراي يك نكتة ظريفي مي‌باشد.
ـ شركت‌هايي كه در منطقه هستند در رابطه با مواقع حمله همكاري نسبتاً خوبي داشته‌اند مانند (شركت نفت، سازمان آب و برق، صنايع فولاد و ساير شركت‌ها و سازمان‌ها) كه در مواقع حمله وسائل نقليه موتوري‌شان را در اختيار ما مي‌گذارند كه در اين رابطه استانداري نقش هماهنگ كننده اين سازمان‌ها و شركت‌ها را در رابطه با ستاد دارد و مورد سپاسگزاري مي‌باشد.
نقش مردم و كمك رساني به برادران امدادگر
نقش مردم در اين جا خيلي ارزنده است به دلايل زير:
اول در رابطه با امكانات مادي كه در اختيار ستاد قرار مي‌دهند يعني مواقعي كه كوچك‌ترين اعلام نياز مي‌شود بيشترين امكانات در اختيار ستاد قرار مي‌گيرد و شايد چندين مورد داشته‌ايم كه از مدارس و دبيرستان‌ها در مواقع حمله كمك نقدي كرده‌اند يا براي كمك به مجروحين در جبهه هميشه داوطلب زياد بوده مثلاً در حملة بيت المقدس 70 نفر از خانواده شهدا داوطلب شده بودند كه كمك به مجروحين جنگي در منطقه بكنند يا مثلاً شستن لباس‌هاي اطاق‌هاي عمل در مناطق جنگي كه براي نمونه پيرزن 60، 70 ساله هم داشته‌ايم كه آمده و داوطلب شده كه لباس‌هاي مجروحين را بشويد و كلاً هميشه هجوم مردم بوده و هميشه هم مازاد بوده است و دقيقاً در موقع حمله هر كه هر چه ماشين و يا امكانات دارد مي‌آورد مثلاً پيكان مي‌آورند و به خط مقدم مي‌برند و موردي نداشتيم كه ما تقاضا بكنيم و مثلاً جوابي داده نشده باشد.
جذب پزشك
هيچ برنامه ريزي‌اي در ظاهر براي جذب پزشك نشده است يعني خيلي از بچه‌ها فارغ التحصيل از دانشكده پزشكي مي‌شوند و اين كه مثلاً به سپاه مي‌تواند بيايد و يا خير يا چند درصد از فارغ التحصيلان را سپاه مي‌تواند جذب كند هنوز مدون و مشخص نيست يعني هنوز مشخص نيست كه چگونه پزشكان را جذب بكنيم؟
به هر حال در رابطه با جذب نيروي متخصص و حداقل در مورد مسائل امداد بايد برنامه‌ريزي بشود يعني چند درصد از فارغ التحصيلان مثل ارتش كه سهميه‌اي دارد (حالا يا از طريقه بهداري جذب بشود يا از طريق قوانين كه در مجلس مي‌گذرد مثلاً اين قدر درصد از فارغ التحصيلان پزشكي مي‌توانند وارد سپاه شود) يا دورة خدمت‌شان را در سپاه بگذرانند به هر حال روي جذب پزشك بايد كار شود يكي از كارهاي مهم ديگر ما تأسيس نقاهت گاه در سطح منطقه مي‌باشد كه مجروحيني كه مداواي آن‌ها فوريت ندارد در آن جاها براي استراحت زير نظر يك تيم امداد درماني و پزشكي تأسيس كنيم.
والسلام

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1388 1:33 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 
مهدي باكري در سال 1333 در شهرستان مياندوآب به دنيا آمد.پس از پيروزي انفلاب اسلامي. مهدي باكري با مدرك مهندسي مكانيك وارد سپاه اروميه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به شهرداري اروميه منصوب شد و در مدت كوتاه اين تصدي اين مسئوليت خاطرات جاودانه اي در ذهن مردم اين شهر بجا نهاد. ازدواج او مصادف شد با آغاز جنگ تحميلي.مهدي باكري از عمليات فتح المبين با مسئوليت فرمانده گردان در خط مقدم نبرد حاظر بود و تا زمان شهادتش به فرماندهي دومين لشكر خط شكن دفاع مقدس(31 عاشورا) ارتقا پيدا كرد.
مهدي باكري سرانجام در 25 اسفند 1363 در عمليات بدر به شهادت رسيد و پيكر پاكش نيز در حين انتقال به پشت جبهه بر اثر اصابت موشك خاكستر شد. آن چه مي خوانيد تنها وصيت نامه بجامانده از اين شهيد عزيز است:

بسم الله الرّحمن الرّحيم
يا الله، يا محمّد ،‌يا علي يا فاطمه زهرا يا حسن يا حسين
يا علي يا محمّد يا جعفر يا موسي يا علي يا محمّد يا علي
يا حسن يا مهدي (عج) و تو اي ولي مان يا روح الله!
و شما اي پيروان صادق شهيدان.
خدايا!
چگونه وصيت نامه بنويسم در حالي كه سراپا گناه و معصيت، و سراپا تقصير و نافرمانيم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو نااميد نيستم ولي ترسم از اين است كه نيامرزيده از دنيا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذيرفته درگاهت نشوم.
يا رب! العفو .
خدايا! نميرم در حالي كه از ما راضي نباشي.
اي واي كه سيه روي خواهم بود.
خدايا! چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي!
هيهات كه نفهميدم!
يا اباعبدالله شفاعت.
آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد براي ديدار ربّش! ولي چه كنم كه تهيدستم. خدايا! تو قبولم كن!
سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،‌عصر كفر و الحاد، عصر مظلوميت اسلام و پيروان واقعي اش.
عزيزانم!
اگر شبانه روز شكرگزار خدا باشيم كه نعمت اسلام و امام را به ما عنايت فرموده باز كم است. آگاه باشيم كه سرباز راستين و صادق اين نعمت شويم. خطر وسوسه هاي دروني و دنيا فريبي را شناخته و بر حذر باشيم كه صدق نيت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.
اي عاشقان اباعبدالله!
بايستي شهادت را در آغوش گرفت، گونه ها بايستي از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند؛
بايستي محتواي فرامين امام را درك و عمل نماييم تا بلكه قدري از تكليف خود را شكرگزاري به جا آورده باشيم.
وصيت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فاميل؛
بدانيد اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست، هميشه به ياد خدا باشيد و فرامين خدا را عمل كنيد. پشتيبان و از ته قلب، مقلّد امام باشيد، اهميت زياد به دعاها و مجالس ياد اباعبدالله و شهدا بدهيد كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربيت حسيني و زينبي بيابيد و رسالت آنها را رسالت خود بدانيد و فرزندان خود را نيز همانگونه تربيت دهيد كه سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و علمداراني صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) براي اسلام به بار آيند. از همه كساني كه از من رنجيده اند و حقي بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و اميدوارم خداوند مرا با گناهان بسيار، بيامرزد.
خدايا!
مرا پاكيزه بپذير.
مهدي باكري


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 آبان 1388 8:03 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 * اشاره:
«احمدرضا احدي» در آبان ماه سال 1345 خورشيدي در شهرستان اهواز در خانواده‌اي مذهبي زاده شد. وي با شروع جنگ تحميلي همراه خانواده به زادگاه پدر و مادر خويش(ملاير) بازگشت. سال 64 با رتبه اول در رشته پزشكي وارد دانشگاه شد. وي همزمان در اين دوران در جبهه‌هاي جنگ حضور داشت. در مدت 4 سال حضور در جبهه بارها مجروح شد و سرانجام در عمليات كربلاي5 ،در اسفند ماه سال 65 به شهادت رسيد.
متني كه در پي آمده است، بخشي از دست نوشته‌هاي شهيد احمدرضا احدي است :


** چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟
چه كسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟
كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟
كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟
جوانم كجاست؟
دخترم چه شد؟به كدام گوشه تهران نشسته‌اي؟
كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
كدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه كجاست؟
چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟
چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه مي‌داني كه تانك چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانك له مي‌شود؟
- كيف و كلاسور را از چه پر مي‌كني؟
از خيال.
از كتاب.
از لقب شامخ دكتر.
يا از آدامسي كه مادرت هرروز صبح در كيفت مي‌گذارد.
- كدام اضطراب جانت را مي‌خورد؟
دير رسيدن اتوبوس.
دير رسيدن سر كلاس.
نمره A گرفتن.
- دلت را به چه چيز بسته‌اي؟
به مدرك.
به ماشين.
به قبول شدن در دوره فوق دكترا.
آري پسرك دانشجو!
به تو چه مربوط است كه خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.
جواني به خاك افتاده و خون شكفته.
آري دخترك دانشجو!
به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.
در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بي‌سيم را بيابند.
به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه كردند.
به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند؟
هيچ مي‌دانستي؟
حتماً نه!
هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟
و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي‌خواهد!!
اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.
خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌كند؟!

** ديگر نمي خواهم زنده بمانم. من محتاج توام. خدايا بگو ببارد باران؛ كه كوير شوره زار قلبم سالهاست كه سترون مانده است. من ديگر طاقت دوري از باران را ندارم. خدايا! ديگر طاقت ماندن ندارمي بگذار اين خشكزار وجودمي اين مرده قلب من ديگر نباشد! بگذار اين ديدگان ديگر نبيند. بس است هرچه ديده اند. بگذار اين گوش هاي صم ديگر نشنوند. بس است هرچه شنيده اند. بگذار اين دست وپاها ديگر حركت نكنند. بس است هرچه جنبيده اند. خدايا ! دوست دارم، تنهاي تنها بيايم ، دور از هر كثرتي؛ دوست دارم گمنام گمنام بيايم، دوراز هر هويتي. خدايا! اگر بگويي: لياقت نداري، خواهم گفت:لياقت كداميك از الطاف تو را داشته ام؟!خدايا ! دوست دارم سوختن را؛ فناشدن،از همه جاجاري شدن به سوي كمال انقطاع روان شدن.

** آن هنگام كه پيكر پاك شهيد برخاكهاي سوزان دشت فرو مي افتاد من و تو در فضاي كرخت شهر چشم و گوش بسته بوديم . آن هنگام كه ناله جانسوزمجروحي در گوشه بيمارستان بلندبود ، من و تو در كمال آسايش وسلامت به سر مي برديم . آن هنگام كه آوار خشم و كين دشمن بر سركودكان معصوم وبي گناه فرومي ريخت، من و تو در بلند عمارتهاي جهل آرام و بيخطر خفته بوديم .آن هنگام كه سرهاي بريده بچه هادر كردستان به بالاي نيزه هامي رفت ،من و تو به كدامين خيال بوديم ؟ آن هنگام كه غروب غم بر قلب نوجوان اسير سنگيني مي كرد،من تودرجمع گرم خانواده آرام گرفته بوديم. آن هنگام كه سرماي طاقت فرساي كردستان ، دستان آن نوجوان را _كه براي حفاظت حريم من و تو به آنجا رفته بود_بي حس كرده بود ، من وتو در كنار شوفاژهاي گرم درپشت ميزهاي رنگارنگ ، آرام و بي خبر نشسته بوديم .
بگذار حكايت اين همه ايثار در كنج همان سرزمينها مدفون بماند! بگذار كسي نفهمد كه چه بر سر آنها آمده ! بگذار كسي نداند كه مادر فرزند از دست داده چگونه است ! بگذار در لاكهاي خود فرو روند و حقايق پيرامون ما مشخص نشود .
... مي گويند آنها كه مي توانند درس بخواندو امكانش را هم دارند ، بايد به دانشگاه بروند ،و آنهايي كه مي توانندبجنگندبه مرزها روند . هر كسي را شغلي است ! زهي خيال باطل .
به خدا قسم ، عده اي از همانها كه ديگر در ميان ما نيستند ،صدها باربهتر از من وتو درس مي خواندند . ولي آنان همه مرارتهاي جبهه را در عوض درس خواندن صرف به جان خريدند ...

* آيا مي‌توانيد اين مسئله را حل كنيد؛
گلوله‌اي از دوشكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك مي‌شود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده و گذر مي‌كند، معلوم نماييد:
- سر كجا افتاده است؟
- كدام زن صيحه مي‌كشد؟
- كدام پيراهن سياه مي‌شود؟
- كدام خواهر بي برادر مي‌شود؟
- آسمان كدام شهر سرخ مي‌شود؟
- كدام گريبان پاره مي‌شود؟
- كدام چهره چنگ مي‌خورد؟
- كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك مي‌ريزد؟
يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران - دهلران حركت مي‌كند مورد اصابت موشك قرار مي‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم، معلوم كنيد:
- كدام تن مي‌سوزد؟
- كدام سر مي‌پرد؟
- چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟
- چگونه بايد آنها را غسل داد؟
- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟
- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟
- چگونه مي‌تواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟
- كدام مسئله را حل مي‌كني؟
- براي كدام امتحان، درس مي‌خواني؟
- به چه اميدي نفس مي‌كشي؟


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 آبان 1388 8:02 PM ] [ علي رضا کلامي ]
اين روزها، كساني كه افتضاحات شان در راه اندازي "زندان زنان شهدا " و به كارگيري دژبان و نيروي ضربت براي سركوب خانواده معظم شهدا، در دست بررسي است، براي آن كه خود را از آن فجايع و جنايات تبرئه كنند، سراغ برخي فرزندان شهدا رفته اند تا از زبان آنان بنويسند كه در دوران صدارت كروبي بر بنياد شهيد، آن قدر به ما مي رسيدند كه ...
طي چند سال اخير، يكي از رجال نظامي كه خود بزرگ بيني هوس سياسي شدن! بد جوري خفه اش كرده بود، وقتي خواست براي نمايندگي مجلس و يا رياست جمهوري، كانديدا شود، اقدام به عملي بسيار ناجوانمردانه كرد كه متاسفانه سنگ بنايي شد براي سوء استفاده هاي بعدي.
وي كه با گذشت سال هاي مديد از شهادت آن سرداران، هيچ سراغي از خانواده آنان نگرفته و تازه به فكرش رسيده بود كه مي توان از عنوان خانواده آنها براي بالا بردن آراء انتخاباتي استفاده بهينه كرد، در بروشورهاي تبليغاتي اش، نام چند تن از فرزندان و همسران سرداران شهيد را به عنوان حامي خود، يدك كش كرد تا با استفاده ابزاري از آنها، بتواند چند راي جمع كند. همان شد كه در انتخابات رياست جمهوري اخير، شاهد بوديم كه برخي از آن خانواده ها كه خود را مدعي و نماينده تام الاختيار شهيد خود مي دانستند، با وجودي كه 26 سال از شهادت عزيزشان مي گذرد، بجاي او تصميم گيري كرده و كم مانده بود از زبان آن شهيد، نام كانديدايي خاص را مطرح كنند!
عده اي كه همواره بر طبل "عدم تقدس شهدا " و زميني بودن آنها مي كوفتند، و براي كوبيدن جناح مقابل حتي حاضر بودند به خيال خام خود، جايگاه و مقام شهدا را تنزل دهند، به يك باره صفحات نشريات و بروشورهاي شان مملو شد از تقدس و الهي بودن و دست نيافتني بودن شهدا و به دنبال آن مصاحبه با خانواده آنها براي اعلام تاييد خويش.
مثل اين كه اين روزها، بچه هايي كه از پدرشان حتي تصويري به خاطر ندارند، به خود حق مي دهند تا درباره نظرات و تفكرات پدر خود تعيين تكليف كنند و از قول آن بزرگوار، از افراد و جناح هاي مختلف حمايت كنند يا ديگران را بكوبند!
اي كاش اين فرزندان محترم شهدا، فقط ذره اي نامه ها، وصيت نامه و گفته هاي پدران خويش را مرور مي كردند تا دريابند پدرانشان، نه براي رسيدن به پست و مقام دنيوي، كه تنها و تنها براي حفظ اسلام و به پيروي از ولايت فقيه جان ارزشمند خويش را در طبق اخلاص نهادند. وگرنه همين شخصيت هاي سياسي متحول شده و برگشته از آرمان هاي امام خميني، همان روزها هم بودند و براي همين شهدا فقط به واسطه اين كه در خط امام هستند، قابل احترام بودند و بس.
استاد شهيد مرتضي مطهري، جمله بسيار زيبايي دارد به اين مضمون:
"شخصيت ها، تا زماني براي ما قابل احترام هستند كه در مسير حق حركت مي كنند، به محض اين كه از راه حق خارج شدند، ديگر هيچ ارزش و احترامي ندارند. "
چه كسي گفته هر كس كه زماني با امام بود، تا ابدالدهر هر عملي مرتكب شود براي ما مقدس است و بايد الگو قرار گيرد؟
پس تكليف بني صدر، قطب زاده و ... ده ها تن امثال آنان كه سال هاي اول انقلاب ظاهرا با امام همراه بودند و به پيروي از نفس خود، به مرور مسير خويش را امام و انقلاب اسلامي جدا كردند، چه مي شود؟ آيا بايد همچنان قابل احترام و ارزش باشند؟
مگر آنان كه با وجود سابقه ده ها ماه در جبهه و حتي جانبازي، به دلايل مختلف كم آوردند و در اوج ذلت و خفت به آغوش دشمن پناه بردند و با ارائه اطلاعات و افشاي اسرار حكومت اسلامي، به انقلاب و مردم ضربه زدند و حتي امروز در شبكه هاي ماهواره اي غرب از شهيد همت و باكري خاطره تعريف مي كنند، بايد براي ما قابل ارزش و احترام باشند؟
آيا "شمر بن ذي الجوشن "، به واسطه حضور در جنگ صفين و جانبازي در ركاب امام علي (ع)، بايد كه الگو شود و در روز عاشورا، لشكريان مقابل امام حسين (ع)، شمر را با سابقه جبهه و جانبازي ببينند، ولي امام حسين (ع) را نبينند!
مگر صرف بودن مقطعي از تاريخ در كنار امام، مجوز هر گونه ادعايي تا يوم القيامة است؟
مگر نه اين كه برخي از آناني كه در جنگ هاي بدر و احد همراه پيامبر اعظم (ص) بودند، و يا در نبردهاي امام علي (ع) ايستادگي و جانبازي از خود نشان دادند، در مقطعي در برابر تحريك آقا زاده ها و نفس خويش، كم آوردند و در مقابل امام بر حق، صف آرايي كرده و در اوج ذلت به هلاكت رسيدند؟
واقعا اين حضرات بر سنگ قبر آنان چه مي نويسند؟
بيش از اين كه اين خطر ما را تهديد كند كه از شهدا فقط عكسي زيبا در قابي زرين بر ديوار بنشانيم و بس، اين خطر عظيم تهديدمان مي كند كه با استفاده سليقه اي از شهدا در هر انتخابات و حوادث سياسي، شان و جايگاه آنان را كه مي تواند الگوي مردانگي، پايداري و پيروي از ولايت فقيه و جانبازي در راه اسلام و انقلاب باشند، به ابزاري ناقص با تاريخ مصرفي بسيار كوتاه تبديل كنيم و مطمئن باشيم چند سال ديگر، نه مردم عادي كوچه و خيابان، كه پيش از آنها، رجال سياسي و حتي خانواده شهدا، براي آنها ارزش و احترامي جز وسيله اي براي جلب و جذب آراء انتخاباتي نگاه نكنند.
و به قول قديمي ها:
"حرمت امام زاده را متولي بايد حفظ كند. "
اين كه خانواده شهدا به خود اجازه دهند تا در هر مسئله دنيوي، از شهيد خود خرج كنند، آيا باعث آن نخواهد شد كه جوانان جناح مقابل، به آن شهيد به چشم ديگري بنگرند و خدايي ناكرده نسبت به او و هر آنچه درباره اش گفته مي شود، موضع منفي بگيرند؟
چه كسي مي تواند ادعا كند:
"اگر فلان شهيد امروز بود چه مي كرد و چه مي شد؟ "
و چه سخت است كه عده اي براي تحريك احساسات و افكار عمومي، از دختري كه هنگام شهادت پدرش فقط 11 ماه داشته، بپرسند:
"اگر امروز پدرت بود چه مي كرد؟ "
و اونيز تحت تاثير جوسازي ها، بگويد:
"شايد اگر پدر و عموي من هم اين روزها بودند مجبور مي شدم در زندان به ملاقات شان بروم يا اعترافات شان را از تلويزيون ببينم. "
و چه سخت است كه سرداران شهيد را با كساني كه پرونده شان بسيار واضح است مقايسه كنيم.
فقط يك سوال:
كداميك از اين حضرات كه امروز اعترافات شان از تلويزيون پخش مي شود، مستقيما در جبهه حضور داشتند؟
و يا كدامشان در پرونده 8 شهريور، و شهادت رجايي و باهنر دست نداشته اند؟
براستي اگر سرداران شهيد امروز بودند، قاطعانه درخواست نمي كردند تا پرونده منافقين واقعي و قاتلين 8 شهريور پي گيري شود؟ و يا نه، به اين بهانه كه اينان نيروهاي ارزشي و زحمت كشيده انقلاب هستند، آن پرونده مكتوم بماند؟
مگر در همان ايام جنگ بحث هاي آن چناني سياسي در جريان نبود؟
مگر در همان سال هاي مياني جنگ، بحث چپ و راست، روحانيت و روحانيون، نخست وزيري و استعفاي فلاني و هزاران مشكل سياسي و جناحي ديگر در جريان نبود؟
براستي موضع سرداران شهيد در قبال آن حوادث و مسائل چه بود؟
جنگ را رها كرده، خود را وقف فلان جناح سياسي يا گروه و سازمان كردند؟ و يا اين كه همچنان خالصانه، به استواري در راه خويش ادامه دادند و در بحراني ترين شرايط كه به قول شهبد همت هر روز تهمتي بارشان مي كردند، همه وجود و هستي خويش را در راه پيروي از ولي فقيه تقديم كردند؟
امروز چه كسي مي تواند ادعا كند كه فلان سردار شهيد فقط به خواست و خوش آمد فلان شخص و يا فلان سازمان سياسي نه خارج از خط امام، كه حتي در ظاهر در خط امام، جان خويش را فدا نمود؟
آقايان اگر مي خواهند براي سرداران شهيد زندگي نامه جديدي بنويسند، حتما بايد دست خط آنان را جعل كرده و وصيت نامه جديدي بنويسند؛ وگرنه هر چه تلاش كنند و فرياد برآورند و متاسفانه در اين راه از برخي خانواده آن شهيدان عزيز نيز بهره جويند، نمي توانند كلام و راه ثابت آن شهيد را محو كنند و يا به نفع جناح خويش تغيير دهند.
فقط يادمان نرود: آن دلاورمردان و شهيدان، اسلام، انقلاب اسلامي و ولايت فقيه را با هيچيك از شخصيت ها، احزاب و جناح هاي سياسي عوض نمي كردند چه برسد به متوسل شدن به بي.بي.سي، آمريكا و همراهي با جريانات لائيك و ماركسيست و جاسوس خارج از كشور براي اعتراض عليه نظام اسلامي به اميد قيام و برقراري حكومتي كه خوش آمد دشمنان ديرينه اسلام و امام باشد.
هيچگاه دوست نداشتم از اين ضرب المثل استفاده كنم، ولي ظلمي كه به واسطه برخي وازدگان و شكست خوردگان سياسي كه به هنگام غرق شدن در گرداب هلاكت، به هر چيزي دست مي اندازند، باعث شد تا اين گونه گويم:
قديمي ها ضرب المثل هاي قشنگي در اين باره دارند كه:

"گيرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ "

*نقل از: خاطرات جبهه
 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 آبان 1388 8:00 PM ] [ علي رضا کلامي ]

سیده زهرا حسینی یک کرد ایرانی است که پدر و مادرش پیش از ولادت او در عراق زندگی می‌کردند و او در سال ١٣٤٢ در آنجا به دنیا آمد. در کودکی همراه خانواده‌اش به ایران بازگشت و پدرش در خرمشهر ساکن شد و پس از مدت‌ها سرگردانی به عنوان رفتگر به استخدام شهرداری درآمد. حسینی پس از کلاس پنجم ترک تحصیل کرد. او فرزند دوم از شش فرزند خانواده بود

دا، در گویش کردی به معنی مادر است و زهرا حسینی با انتخاب این عنوان خواسته رنج، اندوه، تلاش و مقاومت مادران ایرانی را یادآور شود.سیده زهرا حسینی یک کرد ایرانی است که پدر و مادرش پیش از ولادت او در عراق زندگی می‌کردند و او در سال ١٣٤٢ در آنجا به دنیا آمد. در کودکی همراه خانواده‌اش به ایران بازگشت و پدرش در خرمشهر ساکن شد و پس از مدت‌ها سرگردانی به عنوان رفتگر به استخدام شهرداری درآمد. حسینی پس از کلاس پنجم ترک تحصیل کرد. او فرزند دوم از شش فرزند خانواده بود.


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 مهر 1388 7:59 PM ] [ علي رضا کلامي ]

سردار سليم‌آبادي در اين عمليات با انجام دو هلي‌برد همراه با اميرسپهبد شهيد علي صياد شيرازي، نقش موثري در متلاشي شدن منافقان ايفا كرد. وي در اين گفت‌وگو با گراميداشت ياد و خاطره شهيدان دوران دفاع مقدس به ويژه شهيدان عمليات مرصاد و شهيد صياد شيرازي، وقايع قبل از تجاوز منافقان و نحوه شكست آنها در عمليات مرصاد را تشريح كرد

مقارن ساعت‌14:30 سوم مرداد سال ‌1367،منافقين و ارتش عراق عمليات مشترك خود را با هجوم زميني از طريق سرپل ذهاب و هلي‌برد از جنوب گردنه «پاطاق» ( نزديك سرپل ذهاب) آغاز و به طرف شهر كرند غرب پيشروي كردند و حدود ساعت ‌18:30 اولين تانك‌هاي عراقي با آرم منافقين وارد شهر كرند‌ غرب شده و تا ‌5 كيلومتري جاده كرند ـ اسلام‌آباد اقدام به تعقيب اتومبيل‌هاي شخصي در حال فرار كرده و مجددا به شهر باز گشتند. در همين هنگام حدود هشت دستگاه تانك و نفربر به همراه نيروهاي پياده بعثي و منافق، شهر كرند غرب را به تصرف درآورده و سپس به طرف اسلام آبادغرب پيشروي كردند...


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 مهر 1388 7:55 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 سعادت ابدي

سعادت را آنها تحصیل کردند که شتافتند

با اختیار خودشان و با جهاد خودشان و با رزمندگی خودشان در مقابل کفر ایستادند و جان خود را تسلیم خدا کردند و برگشتند به خدای تبارک و تعالی با سعادت و آبرو
ما همه خواهیم مرد لکن آنها سعادت را برای خودشان  و شرافت را برای وطنشان تحصیل کردند که در مقابل لشکرهای کفر برای دفاع از اسلام و برای دفاع از کشور اسلامی ایستادند و فداکاری کردند و به سوی خدا شتافتند
انسان که باید این راه را برود و مردنی است...

چه بهتر که آن سعادت را تحصیل کند و امانت را به صاحب امانت بسپارد.

موت اختیاری(شهادت رسیدن به خدا در لباس شهید و با ایده شهدا در بستر مردن است)چیزی نیست  

لکن در راه خدا رفتن شهادت است و سرافرازی و تحصیل شرافت برای انسا و برای انسانها 

آنچه از دنیا است، فانی است و آنچه برای خدا تقدیم می شود باقی و ابدی

.است و این شهدا زنده هستند و در پیش خدا تبارک و تعالی عند ربهم یرزقون

آنها الان در درگاه خدای تبارک و تعالی روزیهای معنوی و روزیهای همیشگی را به آن نائل شدند و آنچه که از خدا بود تقدیم کردند و آنچه داشتند و آن جان خودشان بود را تسلیم کردند و خدای تبارک و تعالی آنها را پذیرفته است و می پذیرد.

ماها عقب ماندیم ،ما باید تاسف بخوریم که نتوانسته ایم این راه را برویم.

آنها پیشقدم بودند و رفتند و به سعادت خود رسیدند.


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 16 مهر 1388 6:40 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 اشاره: نام معصومه رامهرمزی برای كسانی كه با دنیای كتاب مأنوسند چندان بیگانه نیست. او تا به حال چندین كتاب از خاطراتش درباره روزهای اولیه جنگ منتشر نموده است؛ همچون "یكشنبه آخر"، "اسماعیل"، "راز درخت كاج" و ...

 امدادگر آبادانی دیروز و نویسنده توانمند امروز، در آستانه سالروز عروج شهید سید مجتبی هاشمی ، این فرمانده پرهیبت جنگ‌های نامنظم در سواحل خلیج فارس، تصویری از رشادتهای فرمانده فدائیان اسلام در خرمشهر و آبادان و فضای ویژه‌ای كه او در آن به فرماندهی مشغول بود، ترسیم نموده است كه در ادامه تقدیم می‌گردد.

اولین آشنایی شما با شهید هاشمی چگونه رخ داد؟

گمان می‌كنم آذر 59 بود كه برای اولین بار ایشان را دیدم. من امدادگر بیمارستان طالقانی آبادان بودم و پیشتر، از مهر همان سال با بچه‌های فدائیان اسلام كه مرتبا برای ما مجروح می‌آوردند و رفت و آمد داشتند، آشنا شده بودیم. آنها در هتل كاروانسرا بودند و با ما فاصله زیادی نداشتند. آنها ظاهر خاصی داشتند و با بقیه بسیار متفاوت بودند و از همین جهت شاخص بودند. مثلا برخی از آنها شلوار كردی پایشان می‌كردند، یا با زیرپیراهن سفید بودند و روحیات لوطی گرانه ای در برخوردهایشان و صحبتهایشان داشتند. گروه فدائیان اسلام به این واسطه برایمان شناخته شده بود. می‌دانستیم هم كه آقای مجتبی هاشمی فرمانده آنهاست. ایشان مرتبا به بیمارستان می‌آمدند و به مجروحین سركشی می‌كردند و به آنها روحیه می‌دادند. اصلا یك صفا و صمیمیت خاصی در رفتارشان بود كه خیلی ایشان را مورد توجه همه قرار می‌داد.


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 9 مهر 1388 3:18 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 
گلوله از همه طرف مى باريد. مجال تكان خوردن نداشتيم. سه نفرى داخل سنگرى كه از كيسه هاى گونى تهيه شده بود، پناه گرفته بوديم. بقيه بچه ها، هر كدام در سنگرى قرار داشتند ...
نيروهاى ضد انقلاب، مقر سپاه مريوان را محاصره كرده بودند. براى اين كه فرصت مقابله به ما ندهند، براى يك لحظه هم آتش اسلحه هاى شان خاموش نمى شد. همان طور كه گوشه سنگر پناه گرفته بوديم و لبه كيسه گونى ها بر اثر اصابت گلوله پاره پاره مى شد، سيد محمدرضا دستواره با تبسم هميشگى گفت
بچه ها! مى خواهيد حال همه ضد انقلاب ها رو بگيرم؟
با تعجب پرسيديم: «چطورى؟ آن هم زير اين باران تير و آر پى جى؟!»
سيد خنديد و گفت: «الان نشان مى دهم چه جورى»
و به يكباره بلند شد. لبه سنگر تا كمر او بود و از كمر به بالايش از سنگر بيرون. در حالى كه خنده از لبانش دور نمى شد، فرياد زد:
- اين منم سيد رضا دستواره فرزند سيد تقى ...
و سريع نشست. رگبار تيربارها شدت گرفت. لبخند روى لب ما هم جان گرفت. سيدرضا قهقهه مى زد و مى گفت:
- ديدى چه جورى شاكيشون كردم ... حالا بدتر حالشون رو مى گيرم.
هرچه اصرار كرديم كه دست از اين شوخى خطرناك بردارد، ثمرى نبخشيد، دوباره برخاست و فرياد زد:
- اين سيد رضا دستواره است كه با شما حرف مى زند... شما ضد انقلاب هاى احمق هم هيچ غلطى نمى توانيد بكنيد...
و نشست. رگبار گلوله شديدتر شد و خنده سيدرضا هم.
با شادى گفت: «مى خواهيد دوباره بلند شوم؟».




ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 8 مهر 1388 9:31 PM ] [ علي رضا کلامي ]

درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:30609
تعداد کل مطالب : 154
تعداد کل نظرات : 49
تاریخ آخرین بروزرسانی : چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 
تاریخ ایجاد بلاگ : جمعه 20 شهریور 1388