نويسنده:
علي رضا کلامي |
یک شنبه 3 آبان 1388 ساعت 7:19 PM |
سبکبالان خراميدند و
رفتند
مرا بيچاره ناميدند و رفتند
سواران لحظه اي تمکين تکردند
ترحم بر من
مسکين نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغانها کردند و برنگشتند
اسير و
زخمي و بي دست و پا من
رفيقان اين چه سودا بود با من؟
رفيقان رسم همدردي کجا
رفت؟
جوانمردان جوانمردي کجا رفت؟
مرا اين پشت مگذاريد بي پا
گناهم چيست
پايم بود در خواب
اگر دير آمدم مجروح بودم
اسير غبض و بسط روح بودم
در باغ
شهادت را نبنديد
يه ما بيچارگان زانسو نخنديد
رفيقانم دعا کردند و
رفتند
مرا زخمي رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند
سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا
برداشتند اين نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟
مرا پايي به دست نردبان
بود
مرا دستي به بام آسمان بود
شهيد تو بالا رفته اي من در زمينم
برادر رو
سياهم شرمگينم
مرا اسب سپيدي بود روزي
شهادت را اميدي بود روزي
در اين
اطراف گوش اي دل تو بودي
نگهبان بي شبي غافل تو بودي
بگو اسب سپيدم را که
دزديد
اميدم را اميدم را که دزديد
مرا اسب چموشي بود وزي
شهادت مي فروشي
بود روزي
شبي چون باد بر يالش خزيدم
به سوي خانه ساقي دويدم
چهل شب راه را
بي وقفه راندم
چهل تصوير تا کينامه خواندم
ببين اي دل چقدر اين قصر
زيباست
گمانم خانه ساقي همينجاست
دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستي سنگ
چيون را به سر زد
اميدم مشت نوميدي به در کوفت
نگاهم قفل در ميخ غدر
کوفت
به روي عاشقان در بسته ساقي
بر اين در واي من قفلي لجوج است
بجوش اي
اشک هنگام خروج است
در ميخانه را گيرم که بستند
کليدش را چرا يا رب
شکستند؟
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدايا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند يا
رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کي بسته باشد؟
بيا باز امشب اي دل در
بکوبيم
بيا اين بار محکمتر بکوبيم
مکوب اي دل به تلخي دست بر دست
در اين
قصر بلور آخر کسي هست
بکوب اي دل که اين جا قصر نور است
بکوب اي دل مرا شرم
حضور است
بکوب اي دل که غفار است يارم
من از کوبيدن در شرم دارم شرم دارم شرم
دارما
برای دانلود این سرود زیبا کلیک کنید
ادامه مطلب
(2) نظرات
نويسنده:
علي رضا کلامي |
یک شنبه 3 آبان 1388 ساعت 2:56 AM |
زمان شليك فرا رسيد، شمارش معكوس شروع شد. ما هم سعى كرديم در خاكريزها و تپهها
خود را مستقر كنيم. به چوپانها گفتيم كه خود و گوسفندها را حفظ كنند. هيچ بعيد
نبود، موشك در جا منفجر شود.
نوشت : امروز كه جمهوري اسلامي ايران به قدرت موشكي اول منطقه تبديل شده است،
جزئيات اولين عمليات موشكي ايران در سال هاي دفاع مقدس كه حيرت جهانيان را بر
انگيخت از زبان يكي از شاهدان عيني خواندني خواهد بود. اين شاهد امروز يكي ار اعضاي
برجسته هيئت علمي دانشگاه شهيد بهشتي است. امروز كه جمهوري اسلامي ايران به قدرت
موشكي اول منطقه تبديل شده است، جزئيات اولين عمليات موشكي ايران در سال هاي دفاع
مقدس كه حيرت جهانيان را بر انگيخت از زبان يكي از شاهدان عيني خواندني خواهد بود.
اين شاهد امروز يكي ار اعضاي برجسته هيئت علمي دانشگاه شهيد بهشتي است.
ادامه مطلب
(1) نظرات
نويسنده:
علي رضا کلامي |
جمعه 1 آبان 1388 ساعت 10:43 PM |
گفتند :این خاک دیگر ، سرو و صنوبر ندارد خورشید اینجا غریب است ، اینجا دلاور ندارد
گفتند :خوبست ، خوبست در گوشه ای دفن سازیم
این آسمان را ، که بوی بال کبوتر ندارد
از سرخی شمعدانی تعریف کردند ، هر چند
دیدند این باغ عاشق از لاله بهتر ندارد
بر شانه های خیابان ، بردند یاران ما را
بردند و بردند ، انگار این کوچه آخر ندارد
یک آسمان ابر دارم در سینه ، از سوگ گلها
یک شب بیاید ببیند هر کس که باور ندارد
شهری که گویند(شهر خورشید ) باشد ، همین جاست
شهری که (یوسف) در آنجا ترس از برادر ندارد
محمود اکرامی
ادامه مطلب
(2) نظرات
نويسنده:
علي رضا کلامي |
جمعه 1 آبان 1388 ساعت 10:41 PM |
نخلهای بی حرکت ، نخلهای بی سر
بوی خاک و خون
و حصار بی حس شهر
که با صدای پا ، یا تیری می شکند
گریه کودک بی مادر
و مادر بی کودک
و چشمان مضطرب که صدای شب را در خود جای
می دهد
و تا روزی شکسته شود شب شوم
پوتین های کثیف
خاک پاک را آلوده می کند
باید که شکسته شود له شود پای دشمن ، قلب سنگ
دشمن
و اما ، می آیند از کرانه های نور
با امواجی از عشق می خوانند
آیه های سبز عشق
و اینان مقلدان کوی دل هستند
که پرده شب را پاره خواهند کرد
باز شد درهای فتح
و این بار
پا می گذارند یاران سرخ
با آیینه
با یک بغل ایثار و شهامت
و تبسم
قفل لب را باز می کند
چقدر زیباست آزادی و سرافرازی
صدایی از دریا
با خروش ، بدون تأمل
خبری بر تمامی باغ
برای تمام مردم
شهر شهیدان ، شهر خون
ـ خرمشهر ـ آزاد شد.
سید محمد رضا - ک
ادامه مطلب
(0) نظرات
نويسنده:
علي رضا کلامي |
چهارشنبه 29 مهر 1388 ساعت 8:36 PM |
در تابستان سال 1370، مصادف با يازدهمين هفته دفاع مقدس، يادگار حضرت امام ، مرحوم
حاج سيد احمد خميني در گفتگويي با روزنامه جمهوري اسلامي به ذكر خاطراتي از حضرت
امام پيرامون دفاع مقدس پرداخت.آن چه خواهيد خواند متن اين گفتگو ست.
*سوال:جناب حجتاسلام والمسلمين حاج سيداحمد خميني در آستانه يازدهمين
سالگرد دفاع مقدس قرار گرفتهايم خواهشمند است بفرماييد كه جنابعالي چگونه از شروع
تجاوز وحشيانه دشمن به ميهن عزيزمان باخبر شديد و در آن هنگام در مورد سرنوشت جنگ و
پايان آن چه احساسي داشتيد؟
* حاج احمد:بسمالله الرحمن الرحيم ، بهطور
كلي وقتي جريانات انقلاب اسلامي ايران در پيش بود يعني همان زماني كه امام در پاريس
تشريف داشتند يكي از مسائلي كه پيشبيني ميشد اين بود كه اگر انقلاب پيروز شود چه
نوع خطراتي آن را تهديد ميكند. ما معتقد بوديم كه منافقين و چپيها در داخل مسائلي
بوجود ميآورند چون از اينجا (ايران) هم فردي كه نامش را دقيقاً به خاطر ندارم به
آنجا (فرانسه) آمد. وي از ايادي شاه بود كه بعد هم معلوم شد كه عضو سازمان «سيا»
ميباشد و مدتي هم رئيس دفتر شاهپور بختيار بود. وي يك شماره تلفن به ما داد و گفت
اگر با من كاري داشتيد تماس بگيريد و آن شماره متعلق به تلفني بود كه در اطاقي
پهلوي اطاق بختيار بود.
مسئلهاي كه مطرح شد اين بود كه امام حاضر نشدند با فرد
مذكور ملاقات كنند. وي اين مسئله با يكسري از مسائل داخلي را به بنده گفت كه ما
خودمان هم همانطور حدس ميزديم. ايشان ميگفت در تركمن صحرا درگيري هست و در
بلوچستان به نوعي ديگر و در قسمتهاي كردستان و حتي در جنوب جرياناتي با نام خلق عرب
پديد آمده و ما علاوه بر اينكه اين مسائل را حدس ميزديم احتمال هم ميداديم كه
جنگي عليه انقلاب راه بيفتد. درست در بحران قضاياي بعد از انقلاب بود كه جريان جنگ
پيش آمد. البته گزارشاتي مدتي پيش از شروع جنگ رسيده بود كه عراق نيروهايي را در
حال جابجايي دارد.
بعد از اينكه عراق به ايران تجاوز كرد و چند فرودگاه را
بمباران كرد يعني در همان ساعات اوليه شروع جنگ از ستاد مشترك به بنده خبر رسيد و
من هم به خدمت حضرت امام رفتم و به وي خبر دادم. ايشان هيچ عكسالعملي كه ناشي از
دستپاچگي باشد نشان ندادند و به حرف من گوش كردند. آن موقع به قدري ما درگير بوديم
كه فرصت زيادي نداشتيم چون نميدانستيم كه جنگ، جنگ كوتاه است يا طولاني ميشود.
بيشتر تحليلهاي روز اول ما اين بود كه يا اين جنگ ظرف چند روز تمام ميشود و يا يك
جنگ طولاني و درازمدت ميشود و اين بستگي دارد به وضع داخلي كشور ما. يعني اگر ما
كنترلمان بر اوضاع بد باشد و آنها بيايند و جاهايي را بگيرند كه قهراًً جنگ تمام
شده است اما اگر برعكس باشد ما بايدبراي يك جنگ تمام عيار آماده شويم. چون ما
ميدانستيم كه آنها مجهز به چه سلاحهايي هستند و ما خودمان چه داريم و ما از محل
نگهداري خيلي از سلاحها و مهمات خبر نداشتيم و شناخت زيادي نسبت به پادگانها
نداشتيم چون كساني كه از اين اوضاع مطلع بودند غالباً از كشور فرار كرد بودند و آن
عدهاي هم كه مانده بودند دلخوشي از ما نداشتند كه بخواهند بدون مسائلي اين چيزها
را به ما بگويند.
*سوال : بدون ترديد شما در طول دوران دفاع مقدس از همه كس
به امام نزديكتر بوديد و از موضعگيريهاي ايشان در مقاطع مختلف جنگ خاطرات بسياري
داريد. لطفاً خاطرهاي را از آن دوران تعريف كنيد؟
*حاج احمد: تلخترين
خاطرهاي كه به ياد دارم پذيرش قطعنامه، و شيرينترين خاطره مربوط به فتح خرمشهر
است.
فتح خرمشهر زماني اعلام شد كه ساعت حدوداً چهار بعدازظهر بود و امام در
حال قدم زدن بودند. امام هر روز سه مرتبه و هر مرتبه حدوداً نيم ساعت قدم ميزدند
و راديو هم در دستشان بود چون ما از قبل ميدانستيم كه رزمندگان اسلام در حال انجام
اين كار هستند و درگيري هم از شب قبل شروع شده بود كه خيلي هم شديد بود.
امام
در حال قدم زدن بودند كه گوينده راديو خبر آزادسازي خرمشهر را اعلام كرد. با شنيدن
صداي گوينده، من به امام نگاه كردم و متوجه شدم كه احساس خوبي به ايشان دست داد.
البته در مجموع امام از مسائلي كه خيلي تلخ بود اوقاتشان زياد تلخ نميشد و از
مسائلي هم كه شيرين بود خيلي خوشحال نميشد .
در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد
بودند كه بهتر است جنگ تمام شود اما بالاخره مسئولان جنگ گفتند كه ما بايد تا كنار
شطالعرب (اروند رود) برويم تا بتوانيم غرامت خودمان را از عراق بگيريم. امام اصلاً
با اين كار موافق نبودند و ميگفتند اگر بناست كه شما جنگ را ادامه بدهيد بدانيد كه
اگر اين جنگ با اين وضعي كه شما داريد ادامه يابد و شما موفق نشويد ديگر اين جنگ
تمام شدني نيست و ما بايد اين جنگ را تا نقطهاي خاص ادامه بدهيم و الان هم كه قضيه
فتح خرمشهر پيش آمده بهترين موقع براي پايان جنگ است.
*سوال: به جرأت
ميتوان گفت از بزرگترين دستاوردهاي دفاع مقدس، ارزشها روحيات و فرهنگ ارزشمند و
گرانقدري است كه رزمندگان اسلام در صحنههاي نبرد و ميادين خون و شهادت به نمايش
گذاشتند. از نگاه شما براي پاسداري از اين ارزشها و بهرهگيري از آنها در مقابله با
تهاجم فرهنگي استكبار بايد چه تدابيري اتخاذ شود؟
*حاج احمد: مسئلهاي كه
به ذهن ميرسد اين است كه اگر جنگ نبود اين خطري را كه دو يا سه سال پس از پايان
جنگ ما با آن مواجه بوديم ممكن بود زودتر دچار شويم. يكي از اثرات بزرگ جنگ، تثبيت
انقلاب بود يعني در سايه جنگ بود كه انقلاب تثبيت شد و ضد انقلابها رانده شده و به
دست نيروهاي انقلاب از نظام كنار گذاشته شدند و روي هم رفته آنچه كه مهم است همان
تثبيت انقلاب است. من نميگويم كه اگر جنگ نبود انقلاب شكست ميخورد اما اگر جنگ
نبود بعد فرهنگي و مكتبي بودن انقلاب ما، در دنيا شناخته نميشد و جنگ موجب شد كه
اكثر خبرهاي دنيا در هشت سال جنگ در مورد ايران از رسانههاي گروهي پخش ميشد. قدرت
انقلاب، تفكر امام، برخورد انقلاب با ارزشهاي ترسيم شده از سوي غرب و.... در لابلاي
جنگ به دنيا منتقل شد. وقتي اينطور شد، در تمام دنيا نيروهاي اسلامي و هستههاي
مقاومت كه نقاط بسيار قوي ادامه جنگ بودند پديد آمد.
اگر شما ميبينيد كه در
جريان سلمان رشدي، مسلمانان دنيا به خيابانها ميريزند و فتواي امام چنان واكنشهايي
بوجود ميآورد، اين آگاهي است كه در خلال هشت سال جنگ توسط دشمنان ما به آنها منتقل
شده است. چون امام كه محور تمام اخبار بودند تفكرشان تفكر اسلامي بود. اسلام و
ديدگاههاي اسلامي امام به بهترين وجه در آن دوران براي تمام دنيا و مسلماناني كه
در اقصينقاط جهان هستند مخابره شد.
امروز شما ميبينيد كه انقلاب ما همان
انقلاب است اما چون جنگ نيست و موضعگيريها، موضعگيريهاي جنگي نيست رسانههاي غربي
حرفهاي كمرنگ ما را پررنگ ميكنند و اگر خدايي نكرده اشتباهي در صحبتي باشد آن را
پررنگ ميكنند و ما مورد خاصي نداريم كه خبرگزاريها بر سر آن رقابت كنند. مثل
آسوشيتدپرس، رويتر و... لذا موضع ما در مقابل اسرائيل، ارتجاع منطقه و... نيز در
ميان خبرها و گزارشات بيان ميشد. وقتي حرف امام منتقل ميشود كه «آمريكا هيچ غلطي
نميتواند بكند» و «ما دندانهاي آمريكا را در دهانش خرد ميكنيم» و.... توسط
خبرگزاريها منتقل و به وسيله راديوها، تلويزيونها، مطبوعات و... بيان ميشد و باعث
ميگرديد كه مسلمانها خويشتن را بازيابند. اين درست است كه حرف امام بود اما سيم
ارتباطي حرف امام با تكتك مسلمانان دنيا، جنگ بود. وقتي ما يك موشك به عراق
ميزديم در حقيقت اين خط رابط يا حاملي ميشد براي انتقال افكار امام به جهان. وقتي
بچههاي ما با يك قايق به ناوهاي غولپيكر حمله ميكردند آنها ميگفتند جنگهاي
امروز جنگ الكترونيك است و قايقي كه سه نفر در آن نشستهاند و يك «آر.پي.جي» بر دوش
دارند به سمت يك ناو ميرود و به آن حمله كرده و ضربه ميزند هرچقدر هم كه اين ضربه
كوچك باشد يك حال خاصي پس از شنيدن اين خبر در مسلمانان دنيا پديد ميآيد و اين فكر
منتقل ميشود كه با دست خالي هم ميتوان كارهايي كرد. اين چيزها باعث شد كه انقلاب
ما شكل بگيرد و حرفهاي ما زده شود و آن چيزي كه امروز ما رويش حرف داريم اين است كه
ما بسيجي به دست آورديم اين ارزشها نبايد خدشهدار شود. لذا بايد سعي كنيم كه آنچه
نظر بنيانگذار اين انقلاب بوده در نظر داشته باشيم و به سمت اهداف امام برويم.
*سوال: جنگ براي انقلاب و جمهوري اسلامي از يك سو و جبهه استكبار و ايادي
منطقهاي آن از سوي ديگر چه نتايج و تبعات سويي را به همراه داشته است؟
*حاج احمد: جنگ نه از نظر مادي بلكه از نظر معنوي ابهت غرب را شكست جنگ اگر
نبود پيام امام به گورپاچف معنا نداشت و جنگ موجب شد كه اين برداشت كه با فرهنگ غرب
و آن چيزي كه به عنوان اسوه و اساس حركتهاي مادي يعني ديدگاههاست و با آنها
نميتوان جنگيد جنگ ما اين تصور را باطل كرد والا ما ميدانيم كه اگر آمريكا بخواهد
ما را نابود كند او خيلي اسلحه دارد و ما نداريم اما اينكه ملتي به خاطر اينكه
اسلحه ندارد چيزي نگويد را در دنيال باطل كرد.
*سوال: در شرايط بمباران و
موشكباران و.... حضرت امام در ارتباط با خانواده در آن شرايط چه برخوردي داشتند؟
* حاج احمد:وقتي جنگ شروع شد مدتي طول كشيد تا كار به بمباران شهرها كشيد.
در ابتداي جنگ از ستاد مشترك كسي آمد كه مربوط به تيم مهندسي بود و يك مكان ضد بمب
و مستحكم براي امام درست كرد اما حضرت امام فرمودند من به اينجا نميروم و هرچه هم
كه من گفتم حداقل شما بياييد و اطاق مذكور را ببينيد ايشان فرمودند من از همين
بيرون آنجا را ديدهام و به آنجا نخواهم آمد و تا وقتي كه تهران زير موشكباران دشمن
قرار گرفت در اطاق معمولي خودشان بودند و خيلي معمولي برخورد ميكردند.
وقتي هم
كه من خيلي اصرار كردم ايشان قسم خوردند كه من اين كار را نخواهم كرد و بين من و
بقيه افراد هيچ تفاوتي نيست. ايشان ميگفت اگر بمبي به خانه من بخورد و پاسدارهاي
اطراف منزل كشته شوند و من در اطاق ضد بمب زنده بمانم ديگر من به درد رهبري
نميخورم. من زماني ميتوانم مردم را رهبري كنم كه زندگي من مثل آنها باشد و همه در
كنار همديگر باشيم. از نظر خانوادگي هم من به شما بگويم كه سالها پيش وقتي مأمورين
ساواك به خانه ما ريختند كه امام را بگيرند مادر من در حياط ايستاده بود كه من از
خانه بيرون دويدم و ايشان به من گفت «پدرت را بردند اگر ميخواهي او را ببيني زودتر
برو» كلاً مادرم و خواهرانم اهل اين حرفها نيستند و ترسو نيستند و فقط نگرانيشان در
مورد حال امام بود. نكته ديگر اين است كه امام اصلاً مايل نبودند كه يك چنين
صحبتهايي در آن زمان بشود.
يك نكتهاي به خاطرم آمد كه برايتان نقل كنم. يك روز
كه تهران شديداً زير بمباران و موشكباران بود مادرم وارد اطاق شدند و ديدند كه يك
پتويي كج افتاده است با نهايت خونسردي مرا صدا زدند كه بيا و سرپتو را بگير تا آن
را درست كنيم و امام از اين حرف خندهاش گرفت.
*سوال: كداميك از رفتارهاي
ويژه حضرت امام ميتواند به عنوان يك الگوي خاص مورد استفاده جوانهاي مذهبي واقع
شود؟
*حاج احمد: به نظر من مهمترين خصلت امام دو چيز بود يكي صداقت و ديگري
صميميت، يعني امام هرگز اين گونه نبود كه يك جايي حرفي بزند و جاي ديگر همان حرفش
را عوض كند. رفتار امام در بيرون از خانه و درون خانه يكي بود و فقط در خانه كمي
رسميت ايشان كم رنگ ميشد. بارها شده بود كه من وقتي وارد خانه ميشدم ميديدم كه
ايشان مشغول بازي با كودكان هستند و با مردم هم خيلي صميمي و صادق بودند. حتي تا
وقتي كه مادرم سر سفره نميآمد امكان نداشت كه ايشان غذا بخورند.
*سوال:
نظر امام در مورد نيروهاي مسلح چه بود؟
*حاج احمد:امام در نيروهاي رزمنده
از همه بيشتر به بسيجيها نظر داشت چون در ميان آنها از پيرمردهايي با موهاي سپيد
گرفته تا نوجوانان پرشور حضور داشتند و سرباز واقعي امام بودند. اينها آدمهايي
بودند كه از جان و مالشان گذشتند به دنبال دستور امام وارد مبارزهاي شديد شدند. از
سپاهيها هم به عنوان بچههاي انقلاب نام ميبرد و خيلي به آنها علاقه داشت. و در
مورد ارتش هم همه ميدانيم كه ايشان از اول مدافع اين برادرها بودند. حتي زماني كه
صحبتهايي در مورد انحلال ارتش بود ايشان شديداً مخالف بودند.
ادامه مطلب
(0) نظرات
نويسنده:
علي رضا کلامي |
چهارشنبه 29 مهر 1388 ساعت 8:34 PM |
شكستهاي پي در پي ما در جنوب، و سقوط فاو و حلبچه زمينه ذهني و عيني را براي قبول
قطعنامه 598 سازمان ملل فراهم آورد و ايران پس از چند سال مخالفت با اين قطعنامه
آن را در تير ماه 1367 پذيرفت. در اين هنگام من در اهواز بودم. در چند كيلومتري
اهواز مقري بود به نام "خيبر " كه عقبه نيروهاي ما بود. ما در آن جا مستقر شده
بوديم.
در مقر خيبر نشسته بوديم كه راديو خبر قبول قطعنامه 598 سازمان ملل را
از سوي ايران اعلام كرد. خبر، پتيك بود كه بر سرم فرود آمد. حسابي شوكه شدم. اگر
بگويند تلخترين روز زندگيت كي بوده با كمال اطمينان مي گويم روزي كه خبر قول
قطعنامه از راديو پخش شد. مثل اين بود كه پدر يا مادرم مردهاند. نيروهاي ديگر هم
داغدار بودند. همه چيز را از دست رفته ميديم و احساس خاصي داشتم. احساس كسي كه از
همه چيزش گذشته اما به هدفي كه ميخواسته دست نيافته است.
در محل ما دو كانكس
بود كه يكي متعلق به سربازان وظيفه و ديگري متعلق به پاسدارها و بسيجيها بود. در
روز خبر قبول قطعنامه از يكي صداي شادي و كف به گوش ميرسيد و از ديگري ناله و
گريه و زاري. يادم هست از اين حركت سربازان حسابي عصباني شدم و به آنها پرخاش
كردم. امروز كه فكر ميكنم ميبينم آنها نيز حق داشتند. جنگ تمام شده بودو ديگر در
خطر نبودند.
وقتي پيام معروف امام خميني به مناسبت قبول قطعنامه از راديو پخش
شد در حالي كه هاي هاي گريه ميكردم پيام را شنيدم و وقتي گوينده راديو، جمله معروف
"نوشيدن جام زهر " را قرائت كرد جگرم آتش گرفت. بر خودم افسوس خوردم كه چرا زنده
ماندهام كه شاهد اين چنين روز تلخي باشم. اي كاش مردم بودم و هرگز شاهد قبول
قطعنامه نبودم. با خودم مي گفتم: كاظم جنگ تمام شد! خوب ها رفتند و تو ماندي.
چند روزي پس از قبول قطعنامه، عراق و منافقين به طور يكپارچه در ناحيه غرب و
جنوب دست به تحركات وسيع و عميقي زدند و كيلومترها به داخل خاك ايران پيشروي
كردند. هم زمان با عمليات غرب توسط منافقين، در جنوب نيز دشمن با تجهيزات زرهي و
بسيج تانكها و نفربرهاي بسيار اقدام به حمله و تك عليه ما كرد.
يك روز قبل از
عمليات من در مقر خيبر در چند كيلومتري اهواز بودم. رفتم مقر موتوري، جايي كه
ماشينها را تعمير ميكردند. ساعت حول و حوش ده صبح بود، اما گرماي تابستان اهواز
بيداد ميكرد. در آن جا يكي از بچهها گفت: تابستان اهواز بيداد ميكرد. در آن جا
يكي از بچهها گفت:
- با عراقيها چه ميخواهي بكني؟
- كدام عراقي؟
-
عراق كه آمده و خرمشهر را دوباره گرفته
بند دلم پاره شد. پرسيدم:
- كدام
خرمشهر؟
- خرمشهر خودمان! مگر خبر نداري!
شوخي نكن
- والله عراق آمد و
خرمشهر را گرفت!
براي چند لحظه سرم گيج رفت و منگ شدم
بلافاصله سوار ماشين
شدم و رفتم مقر اصليمان. فرمانده يگان نبود. در اين حين جانشين يگان، حاج حسين
اميري، امد. پرسيدم:
- حاجي چه ميگويند؟
- من هم چيزهايي شنيدهام.
گفتهاند با آنها تماس بگيريم.
- تماس بگير.
آن موقع مسوول ستاد، مجتبي
ارگاني بود.
تماس گرفت و گفت:
- خبر صحت دارد. عراقيها آمدهاند و در جاده
خرمشهر مستقر شدها ند. با دستپاچگي گفتم:
عراق؟ جاده خرمشهر؟
- آره.
مهلت درنگ نبود. در فاصله ساعت ده كه خبر را شنيدم تا دوازده تجهيز شدم. تعدادي
موشك برداشتم. نمازم را در اهواز خواندم و به اتفاق چند نفر به طرف خط حركت كرديم.
كاروان ما از يك موتورسيكلت ، دو وانت باري و يك خودرو تشكيل ميشد. خودم
موتورسيكلت سوار بودم. پشت بيمارستان شهيد بقاي جادهاي بود به نام امام صادق كه به
موازات جاده اهواز- خرمشهر، اما از سمت رودخانه، امتداد داشت. از آن جا خود را به
جاده شهيد شركت، حد فاصل اهواز خرمشهر و در شصت - هفتاد كيلومتري مسير اهواز به
خرمشهر،(به طرف دارخوئين) رساندم. بيمارستان صحرايي امام حسين هم آنجا بود. خودم
جلو افتادم تا اگر اتفاقي افتاد يگان غافلگير نشود و بتواند به موقع درگير شود. از
اهواز رفتيم تا دارخوئين. در جاده شهيد شركت بوديم كه گفتند:
- عراقيها جاده
را بستهاند و سه راه حسينيه را گرفتهاند. آهسته و بدون جلب توجه دشمن خودم را به
خاكريزي كه نيروهاي خودي آن جا بودند رساندم. ديدم چند تن از فرماندهان لشكر هم
آنجا هستند؛ از آن جمله احمد كاظمي (لشكر 8 نجف)، قاسم سليماني (لشكر 41 ثارالله)،
حسن زاهدي (لشكر 14 امام حسين).
از پهلو به جاده اهواز - خرمشهر نزديك شدم. در
حد فاصل چهار كيلومتري دشمن با دوربين نگاه كرم. ديدم خدا بده بركت ! جاده اهواز -
خرمشهر به جاده مواصلاتي دشمن تبديل شده و ماشين و نفربر و تانك است كه رفت و آمد
ميكند. از آن چه ميديدم به وحشت افتادم. آن همه نيروي زرهي ! سريع بچهها را جمع
و جور كردم و به دشمن نزديك و نزديكتر شدم. باد آن قدر نزديك ميشديم كه موشكهاي
ما برد موثر پيدا كنند. به سه و نيم كيلومتري دشمن رسيدم. ديدم نيروهاي خودي در حال
پدافند هستند. براي ما فاصله زيادي بود. دشمن با تمام قوا در حال هجوم بود و
نيروهاي محدود ما در مقابلشان مقاومت ميكردند.
قبضه تاو را برداشتم و زدم به
راه. ميبايستي از نيروهاي پياده خودي جلوتر بروم تا موشك تاو به برد موثر برسد. تا
آن موقع سابقه نداشت كه جلوتر از پيادههاي خودي بروم و به شكل خط شكن عمل كنم. هر
طور بود افتان و خيزان خودم را به فاصله سه كيلومتري اهداف زرهي دشمن رساندم. پانصد
متر ديگر هم جلو رفتم و در فاصله دو هزار و پانصد متري دشمن كه رسيدم اولين موشك
تاو را به سوي يكي از اهداف دشمن شليك كردم. تانك مورد اصابت قرار گرفت و منفجر شد
و ستون دود از آن به آسمان بلند شد.
از انفجار تانك روحيه گرفتم و به پيش روي
ادامه دادم. اكنون در فاصله دو هزار يا هزار و هشتصد متري دشمن بودم. در اين هنگام
بود كه ديدم يك دستگاه نفربر دشمن پر از سرباز و نيروي نظامي از اهواز در حال حركت
است. موشك دوم تاو را آماده شليك كردم. هدف را در دوربين زير نظر گرفتم. ديدم كه
نظاميان عراقي در خودرو در حال شادي و هلهله هستند. از خشم دلم آتش گرفت. نفربر به
نزديكي تانك مشتعل كه رسيد توقف كرد. راننده آن قصد بازگشت داشت كه مهلت ندادم و
موشك تاو را شليك كردم. موشك درست وسط نفربر خورد و آن را با سربازان و نظاميان
داخل آن كه حدود چهل نفر بودند، به هوا فرستاد.
همزمان با آن تكبير بچهها فضا
را پر كرد و موج شادي دلشان را فرا گرفت. نظاميان عراقي تكه پاره شدند و سر و دست
و پاي عراقي بود كه به اطراف پراكنده شد.
بعدها دوستانم تعريف كردند كه يكي از
فرماندهان لشكر كه با دوربين كار مرا ميديده، گفته بود:
- اين ديوانه ديگر
كيست؟
آن روز تا سه راه حسينيه پيش روي كردم. در اين هنگام متوجه شدم كه ستوني
از اهداف زرهي دشمن در حال حركت است. بلافاصله با موشك، يكي از تانكهاي عراقي را
هدف قرار دادم. ستون از حركت باز ايستاد. در اين وقت هليكوپتر عراقيها براي
شناسايي بالاي سرمان آمد و ديد كه جاده در دست ماست. ستون ناچار به عقبنشيني شد.
سرانجام در جاده اهواز - خرمشهر مستقر شدم.
نيروهاي پياده خودي شاد و مسرور
آمدند و روي جاده ، حالت پدافند و دفاع گرفتند. به اين ترتيب عراق در آن ناحيه شكست
خورد و مجبور به عقبنشيني شد.
غروب شده بود. در بيمارستان امام حسين نماز مغرب
و عشا را خواندم و براي بارگيري مهمات به طرف اهواز حركت كردم. شب بود كه به اهواز
رسيدم. شهر در حالت عادي به سر ميبرد و مردم بدون احساس خطري سرگرم زندگي خود
بودند. انگار اتفاقي نيفتاده و دشمن تا چند كيلومتري شهرشان پيش روي نكرده است.
هنوز به يادم دارم كبابپزي بود در خيابان كيانپارس كه داراي لوستري رنگي بود. چند
نفر آرام و عادي در آن نشسته بودند و در حال خوردن كباب بودند. دشمن بيخ گوش شهر
بود و آنان بي خيال غذا ميخوردند.
وقتي حوادث چند ساعت قبل و ارامش مردم را
با هم مقايسه ميكردم. تحليل آن وضعيت متناقض برايم دشوار بود.
به هر حال مهمات
را بار زدم و سر جاي اولم برگشتم. فرداي آن روز، متوجه شدم كه عراقيها از سمت
راست، سه راه حسينيه را دور زدهاند و سر جاده آسفالته ايستادهاند. ديدم يك لشكر
مكانيزه دشمن آنجا مستقر شده كه شامل نفربر و چند تن تانك بود. مات و مبهوت ماندم
كه آنها از كجا و چطوري آمدهاند.
به طور جاده شهيد شركت بازگشتم و موضعي براي
شليك انتخاب كردم. در فاصله هزار و هشتصد متري دشمن بودم. دشمن نزديك سه راه بود.
ديدم فرصت مناسبي است. با صداي بلند، الله اكبر گفتم و شروع كردم موشكهاي تاو را
به طرف تانكها و نفربرهاي دشمن شليك كردن. كاري كه كردم اين بود كه براي بر هم زدن
آرايش ستون از وسط آن شروع كردم . چندين تانك و نفربر را زدم و متلاشي كرد. ستون در
هم ريخت. در آن نبرد دوازده دستگاه تانك و نفربر دشمن منهدم شد.
تجديد قوا كردم
و بار ديگر اول و آخر ستون را هدف قرار دادم. در اين هنگام ديدم موتورسواري با سرعت
به من نزديك ميشد. وقتي رسيد، گفت:
- برادر نزن! تانكها را بايد به غنيمت
بگيريم.
شليك را قطع كردم. عراقيها ناچار عقب نشستند و ده،دوازده دستگاه
تانك و نفربر به غنيمت گرفته شد.
ظهر همان روز بود كه باز ديدم ستون زرهي دشمن
در همان حوالي در حال پيش روي است. جلو ستون يك تانك بود و بقيه نفربر بودند. تانك
را جلو قرار داده تا روي مواضع ما آتش بريزد. تانك جلو آمد و جلوتر. گذاشتم خوب
بيايد تا كاملا در تيررس قرار گيرد. آن را هدف قرار دادم. تانك با صداي مهيبي منفجر
و مشتعل شد. بلافاصله نفربرهاي دشمن توقف كردند. آماده بودم كه اگر جلو بيايند يا
بخواهند تحركي داشته باشن، آنها را هدف قرار دهم. دفعتا متوجه شدم دشمن با يك
تحريك تاكتيكي - كه تا آن روز نديده بودم - قصد فريب نيروهاي ما را دارد. به اين
ترتيب كه يك دستگاه نفربر با سرعت تمام به طرف سه راه حسينيه حركت كرد. سرعتش چنان
بود كه تامن آمدم به خودم بيايم و آن را بزنم، نفر به سه راه حسينيه رسيد. زد به
نفرات ما كه آن جا مستقر بودند. به دنبال اين حركت، نفربرهاي ديگر دشمن نيز با سرعت
به طرف سه راه حركت كردند و چيزي نگذشت كه سه راه حسينيه باز به دست دشمن افتاد. با
دوربين ديدم كه سه راه سقوط كرد و دشمن در حال پيش روي به طرف جاده شهيد شركت است.
سريع قبضه موشك و مهمات همراهم را جمع كردم تا عقب نشيني كنم. اگر اين كار را
نميكردم اسير ميشدم. در اين گير و دار كه با سه ماشين در حال عقب نشيني بوديم،
ماشين سومي سر جاده چپ كرد. جيپي بود كه واژگون شد و يكي از نفرات ما به نام فرشيد
بهادري زير آن گير كرد. دشمن با سرعت در حال تعقيب ما بود.
در آن اوضاع پرخطر،
فرشيد را از زير ماشين بيرون آورديم و سوار خودرو كرديم و با سرعت هر چه تمامتر
عقبنشيني كرديم. دشمن به پيش روي خود در جاده شهيد شركت ادامه داد و حتي بيمارستان
صحرايي امام حسين را نيز به اشغال خود درآورد. ترس و هيجان خاصي داشتم و بيم سقوط
خرمشهر و اهواز لحظهاي آرامم نميگذاشت.
ميترسيدم در لحظه آخر و در اين
روزهاي حساس پاياني، همه چيز ناگهان از دست برود. شرمساري چنين شكستي قابل تحمل
نبود. دشمن تقريبا دارخوئين را اشغال كرده بود.
ما كاملا عقب نشستيم . در اين
فاصله و ظرف كمتر از چند ساعت خبر رسيد كه دشمن عقبنشيني كرده است.
حركت
كرديم. وقتي به سه راه حسينيه رسيدم، پيكر شهداي ايراني را ديدم كه روي زمين افتاده
و زمين را با خون خود سرخ كرده بودند. حالت متضادي به من دست داد. مردان پرافتخاري
را ميديدم كه در دفاع از ميهن و سرزمين خود، در خون غوطهور شدهاند،اما از طرفي
فكر ميكردم چه ميشد اگر آنها در اين روزهاي آخر نيز ميماندند و زنده بودند.در
ميان شهداي به خون خفته چهره بسيجي نوجواني توجهام را جلب كرد. هنوز ريش در
نياورده بود. عينك به چشم داشت و در حالي كه لايه نازكي از غبار چهرهاش را
پوشانده بود، روي زمين افتاده بود.
بلافاصله از چهرهاش عكسي گرفتم كه بعدها آن
عكس گم شد. چهره معصوم آن نوجوان خفته در خون هرگز از يادم نخواهد رفت.
بعد از
ظهر يا غروب همان روز بود كه دشمن عقبنشيني كرد و به خط پدافندي رفت. بعدها برايم
روشن شد كه كل حركت دشمن در جنوب و جاده اهواز - خرمشهر، حركتي انحرافي براي انجام
عمليات اصلي منافقين در غرب كشور بود؛ عملياتي كه به مرصاد معروف شد و نيروهاي ما
با درايت و شجاعت درس خوبي به دشمن و منافقين دادند و هزاران نفر از آنان را به
هلاكت رساندند.
پس از مدتي بحث آتشبس بين ايران و عراق و استقرار نيروهاي
سازمان ملل در مرزهاي حد فاصل دو كشور پيش آمد. ميدانستم كه جنگ تمام شده و فصلي
بزرگ از زندگي من نيز در حال پايان است. دلهره فردا را داشتم؛ فردايي كه نميدانستم
جايگاه من در آن كجاست و دست تقدير چه سرنوشتي برايم رقم خواهد زد.
انسان اولين
و آخرين باري كه شليك ميكند هرگز فراموش نميكند. شايد آخرين تير جنگ هشت ساله
ايران و عراق را من شليك كردم. قرار بود راس ساعت ده ميان نيروهاي ايران و عراق
آتشبس اعلام شود. خاطرات هفت سال جنگيدن و آن همه دوستان شهيد و رخدادهاي هولناك
مثل فيلم تندي از جلو چشمانم در حال عبور بود؛ فيلمي كه آن را روي دور تند گذاشته
باشند. ساعاتي ديگر آتشبس ميشد و دست من براي هميشه از شليك به سوي دشمني كه
عزيزترين كسانم را از من گرفته بود، كوتاه ميگرديد.
ميبايستي كاري ميكردم.
هر طور بود خودم را به مرز رساندم. قبضه صد و شش را آماده شليك كردم. لحظهها مثل
باد در حال عبور بودند. چند ثانيه به پايان وقت مانده بود كه گلولهاي را به ياد
همه شهيدان به طرف دشمن شليك كردم، و اينآخرين تيري بود كه به سوي عراقيها شليك
شد.
ادامه مطلب
(0) نظرات
نويسنده:
علي رضا کلامي |
چهارشنبه 29 مهر 1388 ساعت 8:16 PM |
به گزارش روزچهارشنبه ايرنا،سعيد عاکف اين دل نوشته را اين چنين نگاشته است:
"خبر شهادت سردار نورعلي شوشتري، جان کساني را بيشتر و دردناکتر سوزاند که او
را بهتر ميشناختند، و از سابقه خدمات او به اسلام و انقلاب، بيشتر باخبر بودند.
يکشنبه، در اولين ساعات صبح، خبر شهادت مظلومانه او و جمعي از همراهانش -
مخصوصاً يادگار ارزشمند دوران دفاع مقدس، سردار شهيد محمدزاده - چنان روح و روانم
را بههم ريخت که تا ساعتها مثل افراد شوکزده، دست و دلم به هيچ کاري نرفت و
سايه سنگيني از غم و اندوه، تمام وجودم را فرا گرفت.
خاطرم هست آخرين بار
سردار را در مراسم يادبودي که براي بزرگداشت يکي از گوهرهاي بسيار کمياب دفاع
مقدس، شهيد سيدعلي حسيني، برگزار شده بود، ديدم. آخر جلسه، موقع بيرونرفتن از
سالن يادواره، چند دقيقهاي با او صحبت کردم و يادآور شدم که؛ هنوز هيچکس موفق
نشده بخش عمدهاي از گنجينة عظيمي را که او راجع به دفاع مقدس در سينه دارد،
استخراج کند. همانجا فيالمجلس اين قول را داد که در اين زمينه فرصتهايي را در
اختيارم بگذارد تا بتوانم با او مصاحبه کنم، اما متأسفانه به خاطر مشغلة
فوقالعادهاي که سردار داشت، پس از آن هيچوقت اين فرصت پيش نيامد.
آن شب،
در آن يادواره، سردار شوشتري از مظلوميت سيدعلي حسيني چيزهايي گفت، و من هرگز فکر
نميکردم که ديري نخواهد پاييد که ديگراني درباره مظلوميت او داد سخن دردهند.
وقتي خبر شهادت سردار به دست برخي از جرثومهها و نطفههاي ناپاکِ استکبارِ
ناپاکتر از خودشان را شنيدم، بياختيار ياد شهيد محمود کاوه افتادم؛در اوايل
حضورش در کردستان، و در شهر سقز. وقتي فرمانده عمليات سپاه سقز شد، فوراً
بيانيهاي صادر کرد که تا آن موقع در کردستان سابقه نداشت. دستور داد آن را به
صورت اعلاميه، بر در و ديوار شهر بچسبانند. محمود خيلي محکم و قاطع به ضدانقلاب
پليدي که از کاه وجودش، در چشم يک مشت مردم دردمند و بيچاره کرد، کوه ساخته بود،
اولتيماتوم داده بود و گفته بود: از امشب اگر يک گلوله کلاش به طرف ما شليک کنيد،
جوابتان را با گلوله آرپيجي ميدهيم، اگر آرپيجي بزنيد، جوابتان را با خمپاره
ميدهيم؛ اگر يک نفر از ما را بکشيد، يک دسته از شما را به درک واصل ميکنيم...
خدا رحمت کند شهيد مظلوم و غريب، ناصر ظريف را؛ ميگفت محمود پاي اين بيانيه
را با اسم و فاميل خودش امضا کرده بود. خيليها او را از عواقب اين کار ترساندند و
از او خواستند لااقل اسم مستعار بنويسد، محمود ولي اصرارِ در اصرار داشت که حتماً
اسم و فاميل خودش پايين اعلاميه باشد. ميگفت: اينها را بايد شکست، بايد خوارشان
کرد،بايد ابهت نداشتهشان را به باد فنا داد!...
محمود کاوه و محمود کاوهها با
چنين اقدامات جسورانهاي ضدانقلاب را در کردستان به خاک سياه نشاندند و آن خطه را
از لوث وجودشان پاک کردند.
هرگز از خاطر نميبرم که زماني يکي از يادگاران
ارزشمند دوران دفاع مقدس، طرحي را براي برقراري امنيت در سيستان و بلوچستان داد که
حاضر شد با خون خودش پاي آن را امضا کند و به آقايان گفت اگر اين طرح جواب نداد، من
در کمال ميل حاضرم که مرا اعدام کنيد! متأسفانه نميدانم بنا به چه مصلحت يا مصالحي
در نهايت امر، موافقت نشد با اجراي اين طرح!
آقايان مسؤول، برادران عزيز؛ ما
تا کي بايد در مناطقي مثل سيستان و بلوچستان هزينه بدهيم؟! و تا کي مردم دردمند و
مظلوم چنين مناطقي نبايد روي آسايش و امنيت را ببينند؟ باور بفرماييد در اين
مملکت، محمود کاوه زياد است؛ محمود کاوههايي که اگر به آنها ميدان داده شود،
بقاياي استکبار پليد در چنين مناطقي را همچون تفالههايي به زبالهدانهاي پست و
حقير خواهند ريخت؛ چون اينان حتي لايق زبالهدان تاريخ هم نيستند! بگذريم...
بنده در فايلهاي ذهنم، موارد فراواني از رشادت و دلاوريهاي سردار شهيد
نورعلي شوشتري سراغ دارم که شايد اوج آنها در عمليات مرصاد به منصه ظهور رسيده
باشد. در ميان مستندات فراواني که از عمليات مرصاد در آرشيو انتشارات مُلک اعظم
وجود دارد، نکته نابي سراغ دارم که تا به حال هيچجا از آن سخن به ميان
نياوردهام. قصد داشتم در زمان مقتضي اين مطلب را در کتابي که درباره همين عمليات
در دست تدوين و نگارش داشتهام، بيان کنم، اما اکنون که چنين فاجعه عظيمي براي
کشور ما به وقوع پيوست و قلب رهبر عزيز را داغدار کرد، جا دارد تا به آن نکته ناب
اشارتي داشته باشم و تقديمش کنم به روح ملکوتي شهيد شوشتري.
خاطرم هست آقاي
غلامعلي اعتدالي که در آن عمليات از نزديک در جريان بعضي وقايع بود و با سردار
شوشتري در ارتباط، ميگفت: زماني که منافقين حمله مذبوحانه خود را به بخشي از
مناطق غرب کشور آغاز کردند، در ساعاتي از اين عمليات، عرصه به قدري بر نيروهاي
انقلاب تنگ شد، که خبر آن به گوش شخص امام هم رسيد و حضرت ايشان را نگران کرد.
مخصوصا که اين ماجرا بعد از قبول کردن قطعنامه پيش آمده بود، و با توجه به آن مساله
جام زهر، امام در اوج مظلوميت به سر مي برد.
چون در عمليات مرصاد، سردار شوشتري
يکي از فرماندهاني بود که در جمع و جور کردن اين قائله نقش محوري و کليدي ايفا کرد،
امام به او و يکي ديگر از فرماندهان پيام داده بود که اگر با توکل بر خدا، مانع
پيشروي منافقين شوند، آنها را در عالم ديگر شفاعت خواهد کرد.
و اين به مثابه يک
چک سفيد امضا بود که اکنون نقد شده، و يقيناً برکات اين شفاعت، به روح پاک شهيد
شوشتري رسيده است.
اگر قلمي که اکنون در دست دارم و با آن مشغول نگارش اين
سطور هستم، عمق اين فاجعه را درک ميکرد، و اگر توان اين را داشت که اندوه عميق
نگارنده را به درستي درک کند، حتماً بر صفحات کاغذ خون ميگريست! و چقدر عجيب و
دردآور بود ديروز، وقتي که فهميدم صدا و سيماي محترم نه تنها برنامة درخور و
شايستهاي به مناسبت وقوع اين فاجعه عظيم پخش نکرده، بلکه حتي حاضر نشده - لااقل
براي ساعاتي - پخش برنامههاي طنز خود را تعطيل کند؛ چقدر عجيب و دردآور است!!
مسؤولين محترم عرصههاي فرهنگي و غيرفرهنگي؛ قدر شوشتريهايي را که هنوز بين
ما هستند و در دنياي پست و حقير ما دارند زندگي ميکنند، بدانيد. چقدر شايسته و بجا
بود اگر برخي از آقايان مسؤول و فرمانده، به اهميت گنجينههايي که اين عزيزان در
سينه دارند، پي ميبردند و به صورت فني و کاملاً حرفهاي براي استخراج آن اقدام
ميکردند، و اصلاً اين کار را هم براي آنها به صورت يکي از وظايف سازمانيشان قرار
ميدادند."
ادامه مطلب
(0) نظرات