|
یه نفر مثل همه آدما | ||
|
بچه های واحد دیده بانی هر روز صبح بعد از نماز صبح ورزش همگانی به گود زور خانه ای
که ساخته بودند و اطرافش با گونی محصور شده بود می رفتند و با
پخش صدای عباس شیر خدا به ورزش می پرداختند .آنها با گلوله های توپ 106 میل زور خانه ساخته بودند .توضیح اینکه در داخل پوکه خالی توپ 106 ، میله ای قرار می دادند و اطراف آن را گچ و خاک می ریختند که بعد از خشک شدن بتوان از آن بهره برداری کرد .تخته شنایشان از جنس چوب جعبه های مهمات بود . کباده را از پلیت آهنی می ساختند .قوطی های کمپوت پر از گچ و خاک را با طناب یا زنجیر به هم می بستند و دو سر زنجیر به چوب دستی متصل می شد .باز وسط زنجیر یا طناب فاصله ای قرار می دادند که دست پهلوان به وسط زنجیر بند می شد و دست دیگر وسط چوب دستی را می گرفت .ضرب این زور خانه پوست گوسفندی بود که برای قربانی به منطقه هدیه شده بود که بعد از دباغی آن را روی بشکه ای کشیده بودند و به این ترتیب ، همه ابزار ها یک زور خانه حقیقی آماده شد . منبع:"فرهنگ جبهه،خلاقیتها"نوشته ی سید مهدی فهیمی ومحسن مهر آبادی،نشر فرهنگ گستروسروش،تهران-1382 [ یک شنبه 24 آبان 1388 1:44 PM ] [ علي رضا کلامي ]
تله کردن اجسام و اشیاو وسایل دیگر عموما کار نیروهای تخریب بود .تله کردن مین به
پدال گاز یا کلاج و ترمز جزو ابتکارات اوایل جنگ بود . بعد از مدتی
دشمن خبره شده و به همین دلیل ،فریب دادنش کمی دشوار و پیچیده تر به نظر می رسید .بنابر این ، وقت عقب نشینی یا در گل ماندن ماشین های خراب و از کار افتاده ، بچه ها باد یک یا دو لاستیک را خالی می کردند و به این معنی که مثلا بر اثر اصابت ترکش پنجر شده است . ابزار تعویض لاستیک پشت صندلی راننده قرار داشت .صندلی های تویو تا لندکروز با کشیدن یک دسته که در کنار هر دو صندلی است به سرعت به جلو پرتاب می شدند .عراقی ها خوشحال از عقب نشینی رزمندگان وقتی به این ماشین ها می رسیدند به زیر شاسی و لاستیک ها یا پدال های گاز و ترمز و کلاج را بررسی می کردند که تله ای در کار نباشد .وقتی شکشان بر طرف می شد و باور می کردند که ماشین واقعا پنچر شده ، اقدام به تعویض لاستیک می کردند و به محض اینکه اهرم صندلی را می کشیدند ، تله انفجاری مهیب ماشین و نیروهای اطرافش را به هوا می فرستاد . منبع:"فرهنگ جبهه،خلاقیتها"نوشته ی سید مهدی فهیمی ومحسن مهر آبادی،نشر فرهنگ گستروسروش،تهران-1382 [ یک شنبه 24 آبان 1388 1:43 PM ] [ علي رضا کلامي ]
دی ماه 1359 بود، جنوب سوسنگرد و در روستای مالکیه مستقر بودیم. طرحی دادم و خواستم
یک دستگاه آمپلی فایر و بلندگو و یک دستگاه ضبط صوت تهیه کنند وسایل فراهم شد.
با یکی از دوستانم بنام سید محمد میردهقان به سمت دشمن به راه افتادیم. در حالی که وسایل صوتی و مقداری هم گونی سنگری و بیل و کلنگ نیز با خود می بردیم، به محل مورد نظر که ساختمان یک مدرسه روستایی بود رسیدیم. مقداری جلوتر شروع به کندن زمین و حفر یک سنگر زمینی نموده و بعد تعدادی از گونی ها را که با خود آورده بودیم پر از خاک نموده و روی سنگر را پوشاندیم تا از ترکش خمپاره 60 در امان باشیم. بعد بلندگو را با احتیاط حدود صد متر جلوتر بردیم تا سنگرمان مورد شناسایی دشمن قرار نگیرد. کار نصب و استقرار بلندگو که تمام شد به داخل سنگر بازگشتیم. فاصله ما تا دشمن از جناح راست و روبرو کمتر از یک صد متر و از جناح دیگر فاصله ما با دشمن به 2 کیلومتر می رسید ولی روی ما دید و تیر داشتند جای خطرناکی بود و تا نیروهای خودی هم چند کیلومتر فاصله بود، واقعاً به صورت نعلی شکل در احاطه دشمن بودیم. منتظر ماندیم تا کمی هوا تاریک شود، تازه کار اصلی ما شروع می شد در حالی که برادر میردهقان پشت سنگر نگهبانی می داد من نوار کاستی را که از قبل آماده کرده بودم داخل ضبط صوت گذاشته و آن را روشن کردم و میکروفون را نیز باز کردم، نوار حاوی سرودهای اسلامی و انقلابی به زبان عربی از جمله: الله واحد خمینی قائد بود. ابتدا عراقی ها سروصدایشان بلند شد و پس از دقایقی شروع به تیراندازی و پرتاب خمپاره 60 به سمت بلند گو نمودند. هر دو داخل سنگر پناه گرفتیم، چون اگر اتفاقی برایمان می افتاد کار خیلی مشکل می شد و کمک و امدادی در کار نبود، بلندگو سرود پخش می کرد و دشمن آتش می ریخت تا اینکه پس از مدتی صدای بلندگو قطع شد فهمیدیم یا بلندگو ترکش خورده و یا سیم آن در طول مسیر بر اثر اصابت ترکش قطع گردیده دشمن که از قطع شدن صدای بلندگو خیالش راحت شد آتش خود را سبک نمود. ولی ما دست بردار نبودیم. مجدداً با استفاده از تاریکی شب دنبال سیم به راه افتاده و هر طوری بود سیم قطع شده را دو مرتبه وصل کردیم و باز بلندگو به راه افتاد و دشمن مات و مبهوط و وحشت زده دوباره شروع به گلوله باران کرد. نوارمان را دوبار پشت و رو کردیم و خوشحال از این که با موفقیت ماموریتمان را انجام داده بودیم. پس از ساعتی با فرونشستن آتش دشمن به سمت عقب که محل استقرار نیروهای یزدی در روستای مالکیه بود بازگشتیم. این طرح تا مدتی در منطقه اجرا می شد و حداقل تاثیرش این بود که باعث تقویت روحیه نیروهای خودی، شکستن روحیه دشمن، خنثی کرن تبلیغات دشمن بین نیروی های خود مبنی بر اینکه نیروهای ایرانی مجوسی و یا غیرمسلمان هستند و خلاصه به هدر رفتن مهمات زیادی از دشمن در پاسخ به این کار ما بود. یک کار دیگر نیز در راستای اجرای این ماموریت می بایست انجام می دادیم و آن هماهنگی با نیروهای چمران بود که در مسیر به سمت محل ماموریت مستقر بودند و آن هم به خاطر این بود که در هنگام بازگشت به اشتباه مورد هدف گلوله آنها واقع نگردیم. علی اصغر باقری- یزد منبع: فصل نامه الغدیریان شماره 35 تابستان 87 <!-- Inject Script Filtered --> <!-- Inject Script Filtered --> [ یک شنبه 24 آبان 1388 1:42 PM ] [ علي رضا کلامي ]
امام حسين (ع) شامگاه بيست و هشتم رجب از مدينه خارج شد و به محض ورود به مكه خبرش در بين مردم منتشر شد و همه با هم مى گفتند كه امام حسين (ع) براى آنكه زير بار ذلت بيعت با يزيد نرود از وطن خويش هجرت كرده و اين خبر تا كوفه هم رسيد. مردم كوفه از امام حسين (ع) كه در مكه به سر مى برد خواستند تا به عراق آيد و حاكم بر آنها بشود. امام حسين (ع) پسر عمو و نماينده خود، مسلم بن عقيل را جهت آزمايش و امتحان مردم كوفه فرستاد تا وفادارى و عهد و پيمان شان را محك بزند. مسلم بن عقيل به كوفه رفت ابتدا با استقبال گرم و بى نظير كوفيان روبه رو شد، هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع) با او بيعت كردند. مسلم (ع) هم نامه اى به امام حسين (ع) نوشت كه هر چه زودتر حركت كن كه مردم به وجود تو نيازمندند. اگرچه امام حسين (ع) كوفيان را خوب مى شناخت و بى وفايى و بى مهرى آنها را در زمان حكومت پدر بزرگوارشان حضرت اميرالمومنين على (ع) ديده بود ولى براى اتمام حجت و اجراى اوامر الهى تصميم به رفتن كوفه گرفت. روز هشتم ذى الحجه كه معمولا حجاج بيت الله آماده براى رفتن از مكه به عرفات و وقوف در آن مى شوند امام حسين (ع) از مكه به طرف عراق حركت كرد و با اين كار هم به وظيفه خود عمل كرد و هم به مسلمانان كه از نقاط مختلف جهان آمده بودند فهماند كه پسر پيامبر شما براى مبارزه با يزيد از مكه خارج مى شود و عليه او قيام مى كند. يزيد كه از آمدن مسلم بن عقيل به كوفه مطلع شد و مخصوصا كه شنيد كوفيان استقبال گرم و باشكوهى از او كرده اند ابن زياد را كه از پليدترين يارانش بود به كوفه فرستاد. ابن زياد هم از ضعف ايمان و نفاق و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد و ارعاب آنان را از دور و اطراف مسلم پراكنده ساخت و در يك روز و در يك برخورد كوچك همگى مسلم را تنها گذاشتند ولى او به تنهايى با ياران ابن زياد به جنگ پرداخت و پس از جنگى دلاورانه اسير شد و بر بام دارالاماره او را به شهادت رساندند. ابن زياد با دهها نيرنگ و فريب همان مردم بى وفا را كه از امام حسين (ع) براى آمدن به عراق نامه نوشتند و دعوت كردند تشويق و ترغيب نمود تا به جنگ با امام حسين (ع) برخيزند. امام حسين (ع) كه با علم امامت مى دانست راهى كه انتخاب كرده منجر به شهادتش مى شود از پيمان شكنى كوفيان نهراسيد و همچنان به حركت خود براى رسوا كردن حكومت ضد اسلامى يزيد پليد و پيروانش ادامه داد و اين جمله را شايد مكرر مى فرمود كه: «هر كس حاضر است در راه ما خون قلبش را بدهد و به ملاقات پروردگار بشتابد همراه كاروان ما بيايد.» [ جمعه 22 آبان 1388 6:46 PM ] [ علي رضا کلامي ]
بنياد شهيد
فرض بنياد شهيد فرض حيات انقلاب است و با همين ايده هم بايد به بنياد شهيد نگاه كنند. *** بنياد شهيد يكي از بركات و نشانه هاي حقانيت انقلاب و امام رضوان الله تعالي عليه است. *** حقا“ بايد گفت كه بنياد شهيد جزو حسنات جاريه و صدقات جاريه امام بزرگوار است. *** دستگاه بنياد شهيد بايد دستگاه عصمت و طهارت شناخته شود. *** تلاش شما به عنوان بنياد شهيد، تلاشي است كه هرگز كهنه نخواهد شد. *** بايد همه وسايل و عواملي كه شهادت را در چشمها شيرين مي سازد بكار گرفته شود و بنياد شهيد بنيادي براي حفظ شهادت طلبي باشد. *** وظيفه بنياد شهيد يك حركت معنوي است حركتي كه به وسيله آن از خون شهيدان پاسداري گردد. *** جايگاه خانواده شهدا خانواده شهيد در اجتماع يك واژه افتخار انگيز است. *** خانواده هاي شهدا به ملت ايران آبرو و حيثيت دادند. *** امروز شما خانواده شهدا با دل سرشار از ايمان و خوشنودي از شهادت فرزندانتان ثابت كرده ايد كه درجامعه ما شهادت، خسارت نيست … *** شما جوانان عزيز شاهد و فرزندان شهدا يك امتيازي به همه داريد و آن امتياز اين است كه يك پيوند خونين با اسلام، با قرآن، با انقلاب بين شما بوجود آمده است. تكريم شهيدان وظيفه قدرداني از ايثارگران بويژه شهيدان، فريضه اي عيني و تعيني و هميشگي است. *** بزرگداشت شهيد يعني اصالت بخشيدن به آن هدفها و تشويق به آن عمل و تقديس آن ايثار. *** تكريم شهيدان به آن است كه اين ملت هرگز در برابر سلطه گران مستكبر سرخم نكنند. ياد شهيدان بايد هميشه در فضاي جامعه زنده باشد. *** زنده نگهداشتن ياد شهداي انقلاب باعث تداوم حركت انقلاب است نقش شهيدان شهيدان مظهر هدف و تلاش و تداوم هستند. *** ما در حقيقت، انقلاب، اسلام، قرآن، استقلال، آبروي و حيثيت را از بركت خون پاك شهداي عزيزمان داريم. *** خون شهيدان تضمين كننده استقلال ملت و سربلندي اسلام است. نظام جمهوري اسلامي امروز امانت شهيدان است و همه بايد بدانند كه مبارزه با جمهوري اسلام تمام نشده است. *** خون شهداي انقلاب اسلامي به هدر نرفته است و آنها بودند كه به قيمت خون خود، آبروي اسلام، قرآن پيامبر و استقلال مملكت را حفظ كردند و حركتي كه آنها در اين انقلاب از خود نشان دادند در طول تاريخ بي نظير بوده است. *** چراغ راه آينده ما شعار آزادگي و فداكاري شهداي ماست. شهيد همه انسانها مي ميرند ولي شهيدان اين سرنوشت همگاني را به بهترين وجه سپري كردند ، وقتي قرار است اين جان براي انسان نماند چه بهتر در راه خدا اين رفتن انجام بگيرد. *** مهمترين امتياز شهداي ما نسبت به كساني كه در ساير كشورها در راه آرمانهاي خود فداكاري مي كنند انتخاب آگاهانه و به دور از احساس است. *** مظهر قدرت ايران شهدا هستند. *** هر شهيد پرچمي براي استقلال و شرف اين ملت است شهادت از خدا مي خواهم مبادا بعد از يك عمر زحمت مرگ ما در بستر بيماري باشد و در ميدان شهادت نباشد، شهادت. مرگ در راه ارزشهاست … شهادتها انقلاب ما را پابرجا و تضمين كرده است و به همين دليل ملت ما را آسيب ناپذير ساخت. [ جمعه 22 آبان 1388 6:45 PM ] [ علي رضا کلامي ]
من یك صحنه را در شلمچه شاهد بودم كه نزدیك به چهل تا از بچهها
غلط زدند توی میدان مین و معبر زدند. جلوی چشم خود من بود. از هیچ كسی نشنیدم. دكتر
«جاشوا» آلمانی الاصل استاد دانشگاههای آمریکا که برای تحقیق روی فرهنگ جبهه به
ایران آمده بود و بیشتر دربارهتفاوت شهادت و خودكشی بحث میكرد، دربارة همین مسئله
سوال کرد که گفتم: «ما پشت خاكریز كه رسیدیم، بچهها دنبال جانپناه میگشتند،
خندیدم و گفتم شما كه عقب بودید، در نمازهایتان اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی
سبیلك میخواندید، چی شده اینجا دنبال جانپناه میگردید؟! یكیشان گفت: «هیس! حفظ
جان در اسلام واجب است، اگر الكی تیر و تركش بخوری، شهید نیستی.»
اما وقتی كه گفتند چهل تا نیرو میخواهند برای باز كردن معبر میدان مین، همین آدمها پریدند روی مین. دكتر جاشوا بغض كرده بود. در عرض دو ساعتی كه مصاحبه میكردیم، چهار بار این را از من پرسید. هی حرف من را قطع میكرد و میگفت قصه آن پسر بچه را تعریف كن؛ برایش گفتم. یك پسر بچه آرپیجیزن بود،خودش را انداخت توی میدان مین. سه گلوله آرپیجی هم توی كولهپشتیاش بود. من رفتم بالای سرش. با شكم رفته بود روی مین، شكم او سوراخ شده بود، خرج آرپیجی داشت میسوخت و فش فش میكرد. دیدم لبهایش تكان میخورد. هنوز محاسنش درنیامده بود. فكر كردم آبی، چیزی میخواهد. رفتم گوشم را گذاشتم كنار دهانش، آرام و راحت میگفت: «الحمدلله رب العالمین»، سوره حمد را میخواند. وقتی برای دكتر جاشوا این را تعریف میكردم، کپ کرده بود. او تفاوت شهادت و خودكشی را با همین خاطره خوب فهمیده بود. من تأسف میخورم كه هنوز دانشگاههای ما از این سؤالات نپرسیدهاند. به خیلی از دانشگاهها برای سخنرانی رفتهام. یك نفر از این سؤالها نپرسیده است. اما دكتر جاشوا با اینكه آلمانی بود، چنین سؤالی از من پرسید. بعد از كلی عذرخواهی و عرض ادب، میگفت: ببخشید بعضی از سؤالها را میپرسم، مجبورم بپرسم.گفتم: بفرما. گفت: شما حملات موج انسانی میكردید، گروهی و جمعی حمله میكردید و بنابراین تلفات بالایی میدادید. گفتم: آقای دكتر جاشوا، فیلم «نجات سرباز رایان» را دیدهاید؟ گفت بله. گفتم: «رمزگویان» را دیدهاید؟ گفت بله. گفتم همه اینها حملات موج انسانیاست. در فیلم «نجات سرباز رایان» آمریكاییها گلهای حمله میكنند به آلمانیها و قتلعام هم میشوند. خندید و گفت بله. پرسیدم با توجه به تحقیقات وسیعی که درباره جنگ ما انجام دادهاید، یكی از رموز موفقیت عملیاتهای ما چه بود؟گفت: غافلگیری. گفتم خوب ما 99 درصد از عملیاتهایمان در شب بود، جز یكی دو تا عملیات كه مجبور بودیم روز عمل كنیم. گفت: بله، این را تحقیق كردم و خوب میدانم. گفتم: شما وقتی شب عملیات میكنید، چطور میتوانید موج انسانی حمله كنی؟ مگر نمیگویی ما پیشمرگ میشدیم و غلت میزدیم توی میدان مین؟ برای چه این كارها را میكردیم؟ خب میخواستیم معبر باز كنیم. وقتی شما فقط یک معبر با عرض خیلی کم میخواهید باز كنید، میتوانید ده هزار نفر را بریزید داخلش؟ خودش خندهاش گرفت. گفت: نه، اصلاً این غیرمنطقی است. بعد گفت: در غرب به این كار شما میگویند «حشاشین». به كسانی كه توی میدان مین غلط میزدند، میگفتند پیروان حشاشین. مثل پیروان حسن صباح كه میگفتند حشیش میكشیدند و میزدند به قلب دشمن. اصلاً هیچی حالیشان نمیشده. حتی به استشهادیون لبنان و فلسطین هم حشاشین میگویند. گفت: به شما حشیش میدادند میكشیدید و... گفتم: ببین دكتر جاشوا، من قیافهام اصلا به حشیشیها میخورد؟ خیلی معذرتخواهی كرد. گفت: نه. گفتم: من مدت زیادی جبهه بودم، باید حداقل چندباری حشیش كشیده باشم. حشیش چه كار میكند؟ گفت: ذهن آدم را تخدیر میكند. آدم نمیداند اصلا چهكار میكند. گفتم: خب شما تصور كن پنجاه هزار نیرو بیاوری و بهشان حشیش بدهی بكشند. همهشان هم قبول كنند. بعد آنها را بیاوری خط مقدم ولشان كنی و بگویی حالا چند نفر از شما روی میدان مین بروید و بقیهتان هم حمله كنید به دشمن و بروید جلو. خندهاش گرفت و گفت: اصلا این مسخرهاست. گفتم: یا اینكه بیاوریشان توی خط مقدم زیر آتش و بعد بگویی خوب حالا حشیش بكشید و حمله كنید به عراقیها.گفت: اصلاً نیازی به حشیش نیست، تا اینجا را آمده. از اینكه مسئله برایش روشن شده بود، خیلی لذت میبرد. میگفت: دستت درد نكند برای من روشن كردی. ولی همین چیزها را هرگز در دانشگاههای ما نمی پرسند. اصلاً احساس نیاز نمیکنند که دنبال پاسخ بروند. تحقیقی كه آنها دارند دربارة فرهنگ جبهه ما انجام میدهند، دانشگاههای ما اصلا عین خیالشان نیست. سؤالهایی كه این دكتر جاشوا میكرد، سر بحث تفاوت خودكشی و شهادت بود! تا حالا از یك دانشجو نشنیدهام این سؤال را بكند. اما اینها سؤال میكردند، میپیچاندند. یك خانم فنلاندی، پایاننامهاش درباره نقاشیهای دیواری خرمشهر بود! نقاشی دیواری خرمشهر چه ربطی به دختر فنلاندی دارد. آمده بود ایران. كتابخانه جنگ رفته بود و كلی آلبومها را كپی رنگی گرفته بود. كار تحقیقی میكرد، جلسه میگذاشت و صحبت میكرد. دنبال ناصر پلنگی، نقاش آن تابلوها هم بود. و باز هم همان سؤال: آیا شهادت همان خودكشی است؟ شیعیان لبنان خیلی خالص هستند و عجیب ولایتیاند. میتوانم قسم بخورم توی كشورمان هیچ كس به اندازه سید حسن نصرالله نداریم كه ولایتی باشد. من مطلبی را از سید حسن در حالی که بغض کرده بود، ضبط كردم. اشك توی چشمهایش جمع شده بود و درباره فرزندش، سیدهادی، تعریف میكرد. بر حسب اتفاق، من سید هادی را از دو سالگی میشناختم. سال 1362 در بعلبک دیده بودمش. آخرین بار هم دو ماه قبل از شهادتش در بیروت دیدمش. سیدحسن میگفت: سید هادی وقتی میخواست برود برای عملیات، بهاو گفتم به سه شرط میگذارم تو بروی جبهه: اول اینکه هیچ كس نباید بداند تو پسر من هستی؛ دوم هم اینکه حق نداری هیچ مسئولیتی قبول كنی؛ شرط آخر هم اینکه فقط باید در خط مقدم نبرد باشی نه در قرارگاه و عقبه. سیدهادی میرود و روی ارتفاع «جبل صافی» در عملیات شهید میشود و جنازهاش هم به دست اسرائیلیها میافتد. همان زمان قرار بود یك تبادل با لبنان انجام بشود و اسرائیل علاوه بر تحویل اجساد تعدادی از شهدای مقاومت اسلامی، تعدادی از اسرای لبنانی را آزاد كند. این ماجرا همزمان شد با شهادت سیدهادی نصرالله. اسرائیل اعلام كرد كه نه اسیر آزاد میكنیم و نه جنازهها را میدهیم، فقط جنازه سیدهادی را تحویل میدهیم. مادر سید هادی، در صحبت بسیار بزرگوارانه ای اعلام کرد: «ما چیزی را كه برای خدا دادیم، پس نمیگیریم. آخرین تبادل بین ما و اسرائیل، جنازه پسر من خواهد بود.» فردای آن روز، اسرائیل همان تعداد اسیر را آزاد كرد و جنازه شهدا را هم پس داد كه جنازه سیدهادی هم جزو آنها بود. شكست از این بزرگتر میخواهید؟ یك زن، پوزه اسرائیل را به خاك مالید. خیلی راحت گفت: چیزی را كه برای خدا دادم، دیگر پس نمیگیرم. الان همه مسئولیتی كه همسر سیدحسن دارد، مسئولیت «هیئت مادران شهدا» است. یك هیئت هفتگی كه مادران شهدا جمع میشوند و مجلس میگیرند. یکی از محافظان سیدحسن چند سال پیش تعریف میكرد: حدود سال 1366 آمده بودیم تهران. آن موقع لبنان درگیر جنگهای داخلی بود. سیدحسن آمده بود گزارشی خدمت امام بدهد. امام به سیدحسن فرمود: بیا نزدیكتر بنشین. سیدحسن رفت جلوتر. امام خندید و فرمود: بیا نزدیكتر. دوباره آمد نزدیكتر. امام باز فرمود: بیا نزدیكتر. تا جایی كه زانویش به زانوی امام چسبیده بود. امام فرمود: از سید عباس موسوی (دبیر کل حزب الله که بعدها توسط اسرائیل همراه با خانواده اش به شهادت رسید) چه خبر؟ چرا ایشان نیامدند؟ سید گفت: درگیر بودند،نمیشد الآن بیایند. من آمدم كه گزارشها را خدمت شما بدهم. امام در حالی كه به پای سیدحسن نصرالله میزد، به ما محافظها گفت: هوای این سید ما رو خیلی داشته باشید. مواظب این سید ما باشید. حمید داوودآبادی [ جمعه 22 آبان 1388 6:44 PM ] [ علي رضا کلامي ]
شهید سید مرتضی آوینی
1)الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمیخوانی، ما را بسوز آنچنان که هیچکس را آنگونه نسوخته باشی. 2)شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد. تولد ستارهای است که پرتو نورش عرصه زمان را در مینوردد و زمین را به نور ربالارباب اشراق میبخشد. 3)شهادت قلبی است که خون حیات را در شریانهای سپاه حق میدواند و آن را زنده نگه میدارد. 4)شهادت، جانمایه انقلاب اسلامی است و قوام و حیات نهضت ما در خون شهید است. شهید سید مرتضی آوینی 5)شهید منتظر مرگ نمیماند، این اوست که مرگ را برمیگزیند. شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید، به اختیار خویش میمیرد و لذت زیستن را نیز هم او می یابد نه آن کس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمیگذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت میآمیزد. 6)شهادت مزد خوبان است. شهید احمدرضا احدی دیگر نمیخواهم زنده بمانم، من محتاج نیست شدنم، من محتاج تو هستم، خدایا! بگو ببارد باران، که کویر شورهزار قلبم سالهاست، که سترون مانده است، من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم، خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم ، دوست دارم گمنام گمنام بیایم، دور از هر هویتی، خدایا! اگر بگوئی لیاقت نداری، خواهم گفت:«لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشتهام، خدایا دوست دارم سوختن را، فنا شدن را ، از همه جا جاری شدن را، به سوی کمال انقطاع روان شدن را... شهید حمیدرضا نظام شهادت شمع است و شهید پروانهای خود از جنس آتش، شهید ذبیح عشق است، شهید علمدار کاروان نجات است، شهید روح تاریخ حیات است و شهید نبض آفرینش است. حاج محمد ابراهیم همت شهید حاج ابراهیم همت شهادت، زیباترین، بالندهترین و نغزترین کلام در تاریخ بشریت است، شهادت بهترین و روشنترین معنی حقیقت توحید است و تاریخ تشیع خونینترین و گویاترین تابلو نمایانگر شکوه و عظمت شهید است. شهید سید مجتبی علمدار شهادت در یک کلمه به زیارت خدارفتن و به حق پیوستن است. شهید علیرضا مردانی ای عزیزان! شهید کسی است که در میدان جنگ و در خدمت امام یا نائب او کشته شود و هرکس در زمان امام زمان (عج) در حفظ اسلام کشته شود، یقیناً به او ملحق خواهد شد، شهادت عبارت است از نبوغ درخشان حیات در کمال هشیاری و آزادی. شهید خداوردی قنبری شهادت پایان مرگ و مردگیهاست. ما با خون خود به این مردگیها پایان خواهیم داد و ضامن ضربان مداوم رگهای امت اسلامی خواهیم شد، اسلام نیازمند به شهداست و انسانیت نیازمند به تزریق خون، ما با شهادت خود همه این نیازها را برآورده خواهیم ساخت. شهید بهشتی شهید بهشتی 1)شهادت در راه آرمان الهی «معشوق» ماست، آیا شنیدهای عاشقی را از معشوق بترسانند. 2)انقلاب اسلامی ما در تداوم پیروزیش حالا حالاها خون و شهادت میطلبد. شهید سید کاظم ربطی شهادت سرآغاز هر زندگیست نترسم ز مرگی كه خود زندگیست حاج عباس کریمی شهید عباس کریمی شهادت در اسلام، مرگی نیست که دشمن بر مجاهد تحمیل کند، بلکه انتخابی است که وی با تمام آگاهی و شعور و شناختنش به آن میرسد. شهید جلال عباسی شهادت حد نهایی تکامل انسان و قله رفیع انسانیت است، شهادت، مرگ سعادتآمیزی است که آغاز دیدن و زندگی پر ثمر نوین را بشارت میدهد، شهادت یک تولدی است برای زندگی جاوید. شهید غلامعلی فتحی شهادت بهترین معراج عشق است. شهید سید محمد سیامی شهادت آیت است، شهادت نعمت است، شهادت مقدمه فتح در این دنیا و خود فتحی بزرگتر در آخرت است، شهادت خشنودکننده خداست. شهید عباس قدوسیان شهادت فانی شدن نیست بلکه به خدا رسیدن است، و زندگی جاوید است، شهادت موت نیست بلکه حیات است. شهید عبدالله زارعکار شهادت نعمتی بزرگ و دری است از درهای بهشت، شهادت نعمتی است، که مردان الهی به آن دست مییابند. شهادت به خدا رسیدن است و فانی شدن نیست، بلکه زندگانی جاوید است. شهید ناصر شاهمحمدی کمال انسان شهادت است. شهید علی اکبر محمود زاده شهادت یک انتخاب است، انتخابی آگاهانه و مشتاقانه حرکت عاشق به سوی معشوق که نصیب هرکسی نمیشود. شهید علی احمد زاده احساس میکنم انشاالله شاهد زیبایی شهادت باشم و آن را تنگ در آغوش بکشم، و این بزرگترین آرزوی من است این راه انتخابی آگاهانه است و انسان را به سوی معشوق ازلی راهنمایی میکند. منبع:سایت شهید آوینی [ جمعه 22 آبان 1388 6:43 PM ] [ علي رضا کلامي ]
شهادت در نظر حضرت علی (ع) محبوبی گمشده است كه طلبش تا به آن نرسد، آرام نمی گیرد
و آب حیاتی است كه تشنگان بی رمق و از نفس افتاده را سیراب می كند.
از این رو، بزرگ انسان تاریخ بشری، وقتی در محراب مسجد زخم شهادت بر می دارد، عاشقانه ندا سر می دهد: فزتُ و ربَّ الكعبة. آن حضرت در این باره می فرماید: سوگند به خدا هیچ باكی ندارم از داخل شدن در مرگ یا این كه مرگ ناگاه مرا دریابد. او خود، بی آن كه ذرّه ای هراس به خود راه دهد، پیشتاز صحنه های جنگ بود: به خدا سوگند اگر من تنها با ایشان رو به رو شوم و آن ها همه روی زمین را پر كرده باشند، باك نداشته و نمی هراسم... و من به ملاقات خدا مشتاق بوده و انتظار نیكویی پاداش او را امیدوارانه دارم. حضرت درباره جهاد فی سبیل الله و ترغیب یارانش به این امر فرمود: جهاد دری است از درهای بهشت كه خداوند آن را به روی خواصّ دوستان خود گشوده و لباس تقوا و پرهیزگاری است و زره محكم حق تعالی و سپر قوی او است. پس هر گاه از آن دوری شود، خداوند جامه ذلّت و ردای بلا بر او می پوشاند. چه شیرین است سخن مولا آن گاه كه در میدان كارزا، اشتیاق عاشقان الله به ملاقات معبودشان را چنین توصیف می كند و عطش تشنگان دیدار حق را فزونی می بخشد: مجاهدان شهادت طلب چنان به سوی خدا پر می كشیدند كه تشنگان به جانب آب. بهشت در پرتو آذرخش نیزه ها است. امروز خیرها در بوته ی آزمون ارزیابی می شوند و به خدا سوگند كه اشتیاق من به صحنه نبرد و رویا رو شدن با دشمن، بیش از شوقی است كه آنان به خانمان خود دارند. [ جمعه 22 آبان 1388 6:41 PM ] [ علي رضا کلامي ]
چرا بايد خدمت كنيم؟ چرا بايد آسايش و دلخوشى را
براى ديگران فراهم كنيم؟ چرا بايد مسير شادى و سعادت سايرين را هموار نماييم؟ چرا
بايد در راه خدمت به خلق زحمات را متقبل شويم و حتى در نهايت چرا خود را فداى
ديگران كنيم؟
يكى از علل صدور هر عمل متقن و محكمى، انگيزه است و انگيزه حاصل ايمان است. صرف داشتن علم ايمان نمى آورد چه بسا عالمانى كه مومن نبودند و همين امر موجب خسران خود و يا بشريت شده است. فاصله اى بين علم و ايمان هست كه جاى تامل فراوان دارد. اگر ما راهى را كه مى دانيم درست است، چرا به دنبال كسب معلومات در آن زمينه نيستيم، چرا دانسته هايمان را باور نداريم، چرا در عمل به كار نمى گيرم، چرا مصر به انجام آن نيستيم، چرا حريص در متقاعد كردن بقيه نيستيم و چرا از غم منحرفان محزون نيستيم. اگر اعمال بالا را رتبه بندى كنيم دقيقا مراحل تبليغ اسلام را به ياد مى آوريم و به خاطر همين است كه پيامبر اكرم (ص) با آن همه دلسوزى در خدمت اسلام بود و با آن همه اصرار، ديگران را به سعادت دعوت مى كرد. خدمت از نظر اسلام مولانا يكى از اساسى ترين سوالات بشر را به اين صورت بيان مى كند كه: از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به كجا مى روم آخر ننمايى وطنم و ابوعلى سينا عليه الرحمه مى گويد: اى كاش مى دانستمى كه من كيستمى سرگشته به عالم در پى چيستمى از نظر مكاتب الهى و به خصوص اسلام اين سوال بسيار بنيادى بوده و ارزشمند است و براى همين هم به آن خوب پاسخ داده شده است.خدمت، آنچنان از درجه اعلايى برخوردار است كه خداوند علت خلقت را خدمت به خلق مى شمرد و تربيت شده همين مربى، تمام عمر پربركت خود را خدمت به خلق قرار داد از طرفى ديگر شان و مزد يك خدمت گزار از نظر مردم جهان قابل پاسخگويى نيست چه برسد به مقام و اجرى كه يك خدمت گزار صديق در نزد رب العالمين دارد. بنابراين خدمت كردن دومين وظيفه ما در اين جهان است و وظيفه اى عالى است كه در راس آن حضرت حق است قرار دارد كه رب العالمين است و خدمت به كل عالم از عرش به فرش از سوى او در جريان است. تمام كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند از او تقاضا مى كنند و او هر روز در شان و كار است.و مولاى متقيان على (ع) درخواست هاى خود را از پروردگار چنين آغاز مى كند: و بنور وجهك الذى اضاء له كل شىء (دعاى كميل) (به نور تجلى ذاتت كه همه عالم را روشن ساخته است) يا رازق الطفل الصغير يا راحم الشيخ الكبير يا جابر العظم الكسير( دعاى جوشن كبير) روزى دهنده كودكان، ترحم كننده به پيران، جبران كننده شكسته استخوانان. از طرفى اراده الهى بر آن قرار گرفته كه كارها با واسطه انجام شود پس در حقيقت يك خادم همان واسطه فيض الهى است كه از عرش مى ستاند و بر فرش مى فشاند.خدمت به خلق مثل همه فضايل مراتبى دارد، يك خادم ممكن است: از روى اجبار عمل كند، بعد از آسايش خود به فكر كار براى ديگران بيافتد، در كنار آسايش خود راضى به خدمت شود، قبل از خود به ديگران بينديشد، فقط از لحاظ مالى خدمت رسانى كند، فقط از لحاظ جسمى خادم باشد، خود و خانواده اش را در راه يارى مردم بسيج كند و نيت كه مهمترين ارزش گذارى محسوب مى شود مى تواند در درجات شهرت طلبى، مقام پرستى، فرزند خواهى، عشق دوست و وطن، براى دين، طمع بهشت، خوف از عذاب، لقاءالله، بقاءفى الله و فناء فى الله، رضاى الهى متغير باشد. شهيد و سالك الى الله در منظر خدمت رسانى اگر ما عوالم را در نظر بگيريم كه به ترتيب عالم ماده ناسوت بعد عالم ملكوت سپس عالم جبروت و عالم لاهوت مى باشند، يك خدمت گزار نهايت مقامى كه برايش متصور است مقام فناء فى الله است همان مقام لاهوت كه مرتبه اى بس بزرگ است و ذكر لااله الاالله مظهر آن است و سالك الى الله با تهذيب نفس و خدمت به خلق به زحمت مى تواند به آن برسد ولى شهيد به مقام لاهوت مى رسد كه ذكر هولااله الا هو مظهر آن است يعنى از مرز اناالحقى نيز گذشته و به مقام عنديت رسيده است. پس مقام شهيد تنها فناء فى الله نيست بلكه مقام فنا در فنا است يعنى انيت خود را نيز در خدا گم كرده است و اين همان، صفت تواضع و فروتنى در يك خدمتگزار است كه در شهيد به اوج خود مى رسد و انيتى از او باقى نمى ماند و به خودش هيچ رنگى از خود ندارد. از مردمك ديده ببايد آموخت ديدن همه كس را و نديدن خود را آن چه كه به عنوان سكرات مرگ به ما رسيده و حتى اوليا الهى را نيز به خوف انداخته عذاب شديد در لحظات جان دادن است حتى نقل شده مانند اين است كه انسان زنده را با اره تكه تكه مى كنند ولى شهيد سكرات مرگ ندارد به خاطر همين است كه شهيد تنها مرده اى است كه آرزو مى كند زنده شود و دوباره شهيد گردد ولى قهقرايى و بازگشت غيرممكن است ولى چون شهدا درخواست برگشت كردند در جواب شهدا اين آيه ۱۷۰ آل عمران نازل شد: فرحين بما آتاهم الله من فضله و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم الاخوف عليهم و لا هم يحزنون (آنها به خاطر نعمت فراوانى كه خداوند از فضل خود به آنها بخشيده است خوشحالند و به خاطر كسانى كه هنوز به آنها ملحق نشده اند خوش وقتند كه نه ترسى بر آنها است و نه غمى خواهند داشت). اين همه مقام شهيد به خاطر گذشتن او از اولين و مهمترين غريزه يعنى حب الذات است دقيقا همان صفتى كه يك خدمت گزار واقعى دارد ولى در شهادت به كمال خود مى رسد. گذشتن از حب ذات كار يك عابد هم نيست او به خاطر بهشت تلاش مى كند البته اشكالى هم ندارد ولى به فرمايش على (ع) نوعى سوداگرى است. من كه امروزم بهشت نقد حاصل مى شود وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم عارف هم نمى تواند به مقام شهيد برسد عارف افتخار مى كند كه توانسته اناالحق بگويد ولى به هر حال طبل استقلال مى زند، ولى شهيد مى گويد: رخت خود را من ز ره برداشتم غيرحق را من عدم انگاشتم چون كه گل رفت و گلستان شد خراب بوى گل را زكه جوييم از گلاب شهيد، پيشمرگ نهضت خدمت رسانى است و شهدا عصاره خادمين خلق الله اند. خط بطلان كشيدند به راس الغرايز يعنى حب الذات، راز عظمت شهيد است تا در سايه سوختن او ديگران درس بخوانند. بلبل آزموده آگاه است كه چه خواهند كرد در پاييز. مراتب شهيد و شهيدان سرآمد در هر زمانى و مكانى شهدايى بوده و هستند كه حيات به سبب خون هاى آنان متبرك است و اين خدمت عظمايى است كه در دفتر الهى ثبت است، اما بزرگ ترين خادمين بشريت از آدم (ع) تا قيامت كبرى شهداى كربلايند كه مقامى لايدرك دارند. به قول استاد شهيد مطهرى شهدا شمع محفل بشريتند.بنابراين در عالم هيچ شهيدى قابل قياس با شهدا كربلا نيست ولى شهدا در هر زمان و مكانى جاى ارزشمند خود را دارند و نبايد از روى افراط آنان را با شهداى كربلا يكى كرد يا از روى تفريط و فراخور شرايط سياسى و اجتماعى خون آنها را به راحتى به حراج گذاشت. نگذاريم كه اسم عزيزان را و زيبايى روحشان را به مزايده و سادگى شان را به حراج بگذارند و انديشه هايشان را ترور كنند. خدايا نگذار تا شيطان هاى كوچك با خون اين ها خان شوند، خدايا نكند كه ميوه درخت فداكارى اين ها به دست صاحبان ريا كار چيده شود و ثمره جنگ ياران به چنگ پلنگ اين بى خبران بيفتد. آمين يا رب العالمين. خدمت وظيفه خلقتى ما است با اين نيت زندگى روزمره را آغاز كنيم و باور كنيم جان ما در مقابل اين وظيفه فدايى خلق شده است. اى دريغ از اين عمر كه بى خدمت خلق گذشت.خدمت رسانى حيات و جاودانگى مى آورد حتى بعد از مرگ و شهيد نمود اين شعور است اين ناظرين را براى تقويت روحيه خدمتى مان بر خود حاضر بدانيم. پروردگارا به اعضا و جوارحم در راه خدمتت قوت بخش و دلم را عزم ثابت ده. شهيد تلاءلو نورش تا افق دورى مى رسد بياييد دامنه خدمت را توسعه دهيم. شهيدان گمنام وجودشان را منكر شدند و شهيدان مفقود الاثر نيز جسم شان را. خدايا ما را در راه خدمت به دين و خلقت ذوب فرما. خدمت شهيد مقدس است خدمت رسانى را در جهت صبغه الله عمق و محتواى ابدى ببخشيم. شهيدى به شهيد ديگر رشك مى برد. چون به خودش هيچ رنگى از خود ندارد ما نيز به خادمين راستين غبطه بخوريم. شهيد راه منت را تا قيامت بر خود بسته است (وجودش را به خالق سپرده تا امكان منت گذارى نداشته باشد) نور شهيد بر همه بى دريغ است در خدمت رسانى گزينش نكنيم. شهيد نظر مى كند به وجه الله مسايل فرعى زمينى ما را از خدمت به اصول آسمانى باز ندارد. آيا نديدى چگونه خداوند كلمه طيبه را به درخت پاكيزه اى تشبيه كرده كه ريشه آن ثابت و شاخه آن در آسمان است؟! گوشه هاى نهفته عرصه خدمت رسانى در فرا روى مسوولين آنچه از مسوولين انتظار مى رود،تبليغات نيكوكارى هاى شهدا را متنوع نموده و از پرداختن به شخص و يا موضوع ثابت بپرهيزيم. در زمان و مكان هاى خاص و با برنامه ريزى به گراميداشت شهدا بپردازيم و ضرر فقدان آنها را متذكر شويم تا رهپويان جوان به ادامه خدمات آنها قيام نمايند.مبلغين مقام شهدا از خادمين خوب مردم باشند و اول عمل كنند بعدا به تبليغ بپردازند. قطعه فيلم هاى كوچك ولى جذاب از خاطرات موثر و شيرين شهيدان را توليد و پخش كرده تا خدمات آنها در زمان حيات ماديشان نيز آشكار گردد. تا حد امكان نتيجه گيرى از نقل قول ها، فيلم ها و مراسمات شهدا را به مخاطب واگذاريم واز ارايه نتيجه اخلاقى به طور مستقيم به شنونده اجتناب نماييم. از هنر رزمى و تاكتيك هاى شهدا نيز گفته شود كه آنها كشتگان كت بسته دشمن نبودند و چگونه تا آخرين نفس به دشمن ضربه زدند و از دين و ملت و كشور دفاع نمودند. خادمين نمونه آزاده و جانباز را از لابه لاى زندگى روزمره پيدا كرده و راه را براى خدمات متقابل هموار نماييم. تسهيلات رفاهى به خانواده هاى شهدا را بى منت و در منزل ارايه نموده و از ايجاد يك فضاى مسابقه براى به دست آوردن امكانات فراهم شده اكيدا دورى نماييم. چند سمبل افتخار به صورت مدال يا جايزه از شهدايى كه در خدمت رسانى معروف و سرآمد بودند تهيه شده و مثل جايزه نمادين به خادمين گمنام به عنوان مدال خدمت اهدا شود. وقتى يك پروژه يا كارى كاملا تمام شد و به نتيجه رسيد به تبليغ آن بپردازند و از غوغاسالارى در حيطه مقدس خدمت رسانى به شدت بپرهيزند و اين پهنه را براى خادمين گمنام الهى مخدوش نكنند و به زور قلم يا زبان، حقى را به ناحق تبديل نكنند. از موسسات تحقيقاتى و پژوهشى درخواست شود تا اولويت هاى خدماتى را كه در مراكز دولتى، خصوصى و حتى شخصى مثلا براى خادمينى كه براى خدمت هميشه در حالت آماده باش هستند (مردان ضرورت)، مشخص نموده تا كل جريان خدمت رسانى به سوى اهداف والاى الهى سمت و سو پيدا كند. اميد مظفردخت- احمد معمارى سروقامتان روزنامه جوان [ جمعه 22 آبان 1388 6:40 PM ] [ علي رضا کلامي ]
يك روز قرار بود تعدادى از نيروهاى لشگر امام حسين (ع) با قايق به آن سوى اروند بروند. حاج حسين به قصد بازديد از وضع نيروهاى آن سوى آب، تنهايى و به طور ناشناس در ميان يكى از قايق ها نشست و منتظر ديگران بود. چند نفر بسيجى جوان كه او را نمى شناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خيرت بدهد ممكن است خواهش كنيم ما را زودتر به آن طرف آب برسانى كه خيلى كار داريم. » حاج حسين بدون اين كه چيزى بگويد پشت سكان نشست، موتور را حركت داد. كمى جلوتر بدون اين كه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز كرد و گفت: «الان كه من و شما توى اين قايق نشسته ايم و عرق مى ريزيم، فكر نمى كنيد فرمانده لشگر كجاست و چه كار مى كند » با آنكه جوابى نشنيد، ادامه داد: «من مطمئنم او با يك زيرپوش، راحت داخل دفترش جلوى كولر نشسته و مشغول نوشيدن يك نوشابه تگرى است! فكر مى كنيد غير از اين است » قيافه بسيجى بغل دستى او تغيير كرد و با نگاه اعتراض آميزى گفت: «اخوى حرف خودت را بزن». حاج حسين به اين زودى ها حاضر به عقب نشينى نبود و ادامه داد. بسيجى هم حرفش را تكرار كرد تا اين كه عصبانى شد و گفت: «اخوى به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بيش از اين پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نكنى اگر يك كلمه ديگر غيبت كنى، دست و پايت را مى گيرم و از همين جا وسط آب پرتت مى كنم. » و حاج حسين چيزى نگفت. او مى خواست در ميان بسيجى ها باشد و از درد دلشان با خبر شود و اينچنين خود را به دست قضاوت سپرد. او علاوه بر داشتن تدبير نظامى، شجاعت كم نظيرى داشت. با همه مشكلات و سختى ها، در طول ساليان جنگ و جهاد از خود ضعفى نشان نداد. قاطعيت و صلابتش براى همه فرماندهان گردان ها و محورها، نمونه بود و از ابهت فرماندهى خاصى برخوردار بود. حساسيت فوق العاده اى نسبت به مصرف بيت المال داشت، هميشه نيرو ها را به پرهيز از اسراف سفارش مى كرد و مى گفت: وسايل و امكاناتى را كه مردم مستضعف دراين دوران سخت زندگى جنگى تهيه مى كنند و به جبهه مى فرستند بيهوده هدر ندهيد، به آنچه مى گفت عامل بود، به همين جهت گفتارش به دل مى نشست. حاج حسين معتقد به نظم و ترتيب در امور و رعايت انضباط نظامى بود و از اهتمام به آموزش نظامى برادران و تربيت كادرهاى كارآمد غافل نبود. نيمه هاى شب اغلب از آسايشگاه ها و محل هاى استقرار نيروى لشكر سركشى نموده و حتى نحوه خوابيدن آنها را كنترل مى كرد. گاه، اگر پتوى كسى كنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روى او مى كشيد. او به وضع تداركات رزمندگان به صورت جدى رسيدگى مى كرد. بنيانگذارى لشگر امام حسين (ع) با شروع جنگ تحميلى به تقاضاى خودش راهى خطه جنوب شد و در نخستين خط دفاعى مقابل عراقى ها در منطقه دارخوين مدت ۹ ماه، با تجهيزات جنگى و امكانات تداركاتى بسيار كم استقامت كرد و دلاورانى قدرتمند تربيت نمود. در سال ۱۳۶۰ پس از آزادسازى بستان تيپ امام حسين (ع) را رسميت داد كه بعد ها با درخشش او و نيروهايش در رشادت ها و جانفشانى ها، به لشگر امام حسين (ع) ارتقا يافت. حسين شخصاً به شناسايى مى رفت و تدبير فرماندهى اش مبنى بر اصل غافلگيرى و محاصره بود حتى در عمليات والفجر ۳ و ۴ خود او شب تا صبح در عمليات خاكريزش شركت داشت و در تمامى عمليات ها پيشقدم بود. از سال ۱۳۵۸ تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ايام مرخصى كاملش هنگام زيارت خانه خدا بود. (شهريور ماه سال ۱۳۶۵) در ساير موارد هر سال يكبار به مرخصى مى آمد و پس از ديدار با خانواده شهدا و معلولين، با ياران باوفايش در گلستان شهدا به خلوت مى نشست و در اسرع وقت به جبهه باز مى گشت. در طول مدت حضورش در جبهه ۳۰ تركش ميهمان پيكر او شد و در عمليات خيبر دست راستش را به خدا هديه كرد. اما او با آنكه يك دست نداشت براى تأمين و تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مى نمود. به لقاء الله پيوست حسين دو روز قبل از شهادتش گفت: «خودم را براى شهيد شدن كاملاً آماده كرده ام. » در عمليات كربلاى ۵ وقتى متوجه شد ماشين غذاى رزمندگان خط مقدم در بين راه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته است به شدت ناراحت شد و با بيسيم از مسئولين تداركات خواست تا هر چه زودتر، ماشين ديگرى بفرستند و نتيجه را به او اطلاع دهند. پس از گذشت چند ساعتى ماشين جلوى سنگر ايستاد و حاج حسين در حالى كه دشمن، منطقه را گلوله باران مى كرد براى بررسى وضعيت ماشين از سنگر خارج شد. يكى از تخريبچى ها در حال مصاحفه با او مى خواست پيشانى اش را ببوسد كه ناگهان قامت چون سرو حسين بر زمين افتاد. اصلاً باورم نمى شد حتى متوجه خمپاره اى كه آنجا در كنارمان به زمين خورد، نشدم. بلافاصله سر را بلند كردم. تركشهاى مؤثر و درشتى به سر و گردن او اصابت كرده بود. هشتم اسفند سال ۱۳۶۵ بود و حاج حسين از زمين به سوى آسمان پركشيد و پيشانى او جايگاه بوسه عرشيان گشت. سهيلا طائى روزنامه ایران [ جمعه 22 آبان 1388 6:39 PM ] [ علي رضا کلامي ]
|
||