|
یه نفر مثل همه آدما | ||
|
مدتی از محاصره آبادان میگذشت و از سوی عراق فشارهای زیادی وارد میشد که شاید تنها جاده منتهی به آبادان را هم که آنها به تصرف خود درآوردند و در آن زمان تنها نیروهای سپاه و تعدادی از نیروهای مردمی که از نظر نظامی محدودیت های زیادی داشتند در مقابل دشمن ایستاده بودند. در آن زمان مقرر شد در حدود یک تیپ یا بیشتر از نیروهای کمیته انقلاب اسلامی به فرمان آیتالله خامنهای سریع به وسیله دهها فروند هواپیمای سی یک صد و سی وارد اهواز شوند و از آنجا وارد منطقه عملیاتی گردند. با توکل به خدا فشاری که در آن روز از سوی دشمن به آبادان وارد شد. دفع شد و این نخستین گامی بود که کمیتهها در رابطه با جنگ برداشتند. نخستین عملیات نیروی هوایی ارتش نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران تنها به فاصله دو ساعت پس از نخستین حمله دشمن در بعدازظهر روز 31 شهریور در نخستین عملیات خود دو پایگاه مهم هوایی عراق به نامهای «الرشید» و «شعیبه» را آماج حملات کوبنده و بمبهای آتشین خود قرار داده و صدمات جبران ناپذیری به این پایگاهها وارد نمودند. خلبانان حماسه آفرین نیروی هوایی در بامداد روز یکم مهرماه با به پرواز درآوردن نزدیک به دویست فروند هواپیمای جنگنده و حمله به پایگاهها و مراکز مهم نیروی هوایی عراق به وسیله 140 فروند هواپیمای شکاری، درسی فراموش نشدنی به دشمن متجاوز دادند. در این عملیات بزرگ هوایی، تمامی پایگاهها و مراکز مهم نیروی هوایی دشمن، به استثنای پایگاه «الولید» مورد تهاجم قرار گرفت. نخستین تهاجم موفق در جبهه جنوب نخستین تهاجم موفق در جبهه جنوب در روز بیست و ششم اسفندماه سال 1359 به نام عملیات امام مهدی (عج) در غرب سوسنگرد با موفقیت انجام شد. این عملیات به فرماندهی شهید اسحاق عزیزی و یاری نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروهای مردمی بود که بیش از 96 کشته و صد مجروح و 68 اسیر از دشمن بعثی بر جای گذاشت و بسیاری از ادوات آنها منهدم شد. نخستین تجربه عملیات سوار زرهی عملیات رمضان نخستین عملیاتی بود که نیروهای زرهی ایران به وسعت زیاد وارد عمل میشدند و عملیات سوار زرهی نخستین تجربه ما در جنگ با عراق بود. منبع: خبرگزاري حيات [ سه شنبه 19 آبان 1388 5:12 PM ] [ علي رضا کلامي ]
در 6 سالگي پدر را از دست داد و چون تك پسر خانواده بود، علاوه بر تحصيل، بار مسئوليت خانواده نيز بر عهدهي او افتاد و تن به كار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج ياري دهد. او در خيابان ايران ميدان شهدا و در محلهاي مذهبي زندگي ميكرد. مسجد حاج آقا ضيا آبادي (عليبنموسي الرضا (ع)) مأمن هميشگياش بود. اگرچه او را از بچگي ميشناختم، اما از سال 63 رفاقتمان شديدتر شد. وي دائماً به منطقه ميرفت و من از سال 65 به او ملحق شدم و از نزديك همراهيش نمودم. او فرماندهي آرپيجي زنهاي گردان عمار در لشگر 27 محمد رسولالله (ص) بود خالص و بيادعا». احمد مثل خيلي از شهداي ديگه بود. به مادرش احترام ميگذاشت به نماز اول وقت اعتقاد داشت، نماز شبش ترك نميشد هميشه غسل جمعه ميكرد، سورهي واقعه رو ميخوند و.... اما اينكه چرا مزارش خوشبو شده و دو سه باري هم كه سنگش رو عوض كردن باز هم خيلي از نيمه شبها خصوصاً تابستونها فضا رو معطر ميكنه به نظر من يه دليلي داره... سيد احمد يه مادر داره كه هنوزم زنده است. خدا حفظش كنه كه خيلي مؤمنه و اهل دله. معروف بود كه تو قنوت نماز از لباش آبي ميريخت كه معطر بود. بعضي از زنها ميگن ما با چشم خودمون ديديم... اما يه عده اونقدر با طعنه و كنايههاشون پيرزن رو اذيت كردن كه بنده خدا گوشهنشين شده.... فكر ميكنم خدا خواست با خوشبو كردن مزار احمد قدرتش رو به اونها نشون بده... تازه خيليها هم از احمد حاجت ميگيرن منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 68 [ دوشنبه 18 آبان 1388 9:47 AM ] [ علي رضا کلامي ]
حالم منقلب شد. اشك از چشمانم جاري گشت. انگار امام زمان (عج) در زمان تدفين او حضور داشت. با مشاهدهي اين حالت مردم مرا از قبر بيرون آوردند، و علت گريهام را پرسيدند؛ فقط توانستم بگويم: اگر صحنههايي را كه من ديدم، شما هم ميديد. مثل من نميتوانستيد تلقين شهيد را ادامه دهيد. كسي ديگر تلقين شهيد را بخواند. _ شهيد احمد خادمالحسيني [ دوشنبه 18 آبان 1388 9:46 AM ] [ علي رضا کلامي ]
گفتم: «بله» و آنان اذن دخول خواستند. من هم تعارفشان كردم. عدهاي كه در بينشان پيرمردي عصا به دست حضور داشت، وارد خانه شدند. پيرمرد كنار سيد نشست و گفت: «ما از بيت رهبري آمده ايم» و پس از آن مشغول احوالپرسي از سيد اكبر و اهل خانه شد. هنگام رفتن هم به هر كدام از دخترهايم يك اسكناس هزار توماني به همراه عكس آقا دادند و گفتند: «اين عيدي را آقا براي بچههاي سيد فرستادند.» چند لحظه بعد در ميان حيرت ما، انگشتري را كه در دستش بود، درآورد و به سمت علياكبر گرفت و با تبسم ادامه داد: «اين انگشتري خود آقاست، ايشان فرمودند كه به شما بدهم منبع :مجله نگهبان راوي : همسر شهيد [ دوشنبه 18 آبان 1388 9:44 AM ] [ علي رضا کلامي ]
چند شبي نگذشته بود كه در عالم خواب، آقا اباعبدالله الحسين (ع) را ديدم كه به خانهي ما آمدهاند و دنبال چيزي ميگردند، از ايشان پرسيدم: «آقا چي ميخواين؟» ايشان فرمودند: «من ميخواهم چيزي را از شما بگيرم! گفتم: _ آقا! شما اختيار دارين! اين چه فرمايشي است كه ميفرمايين...؟! _ اومدم زيارت! شما اينجا چه ميكني! چرا كردستان رو رها كردهاي؟! _ خسته شدم؛ از كردستان خسته شدم و تسويه كردم. حاجي تعجب نمود و نگاه عميقي به من كرد؛ _ نه به كردستان برو! ميخواهي برات حكم جديدي بزنم؟! و بعد حكمي به من داد؛ وقتي نگاه كردم ديدم كه حكم، درست مثل سربرگهاي سپاه بود، آرم هم داشت؛ به محل امضايش دقت كردم، ديدم نوشته: فرماندهي سپاه خراسان _ عليبن موسي الرضا (ع) از طرف محمد بروجردي. ديدم امضا، امضاي شهيد بروجردي است..... خواب، واضح و گويا بود، هيچ احتياجي به تعبير و تأويل نداشت، صبح كه از خواب برخاستم، يكراست به محل كارم بازگشتم! جايي كه به هزار مشقت آن را رها كرده بودم منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 113 راوي : سردار سيد رحيم صفوي [ دوشنبه 18 آبان 1388 9:42 AM ] [ علي رضا کلامي ]
دو ماهي ميشد كه در اطراف پاسگاه سميه _
منطقهي فكه _ مستقر شده بوديم. هر روز از طلوع تا غروب خورشيد، زمين منطقه را
جستوجو ميكرديم، ولي حتي يك شهيد هم نيافته بوديم. برايمان خيلي سخت بود. در آن
هواي گرم با امكانات محدود و هزار مشكل ديگر، فقط روز را به شب ميرسانديم. روزهاي
آخر همه نااميد بودند و من از همه بيشتر. دو سال بود كه در آتش حضور در گروه تفحص
ميسوختم و پس از التماس بسيار توانسته بودم جزو اين گروه شوم، ولي آمدنم بيفايده
بود. اول فكر ميكردم آن موقعها سنم كم بوده و نتوانستهام در جبهههاي جنگ حضور
داشته باشم اما حالا جبران مافات ميكنم ولي...
منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 133
[ دوشنبه 18 آبان 1388 9:38 AM ] [ علي رضا کلامي ]
ساعت حدود ده صبح بود. بچه ها هنوز نیامده بودند پاى كار. من و یكى از بچه ها كه راننده بیل مكانیكى بود، شب در همان نزدیك ارتفاع 143 فكه، كنار دستگاه خوابیده بودیم. از صبح شروع كردیم به كار و منتظر آمدن بچه ها نشدیم. هرچه زمین را با بیل مكانیكى زیرورو مى كردیم، خبرى نمى شد. راننده هم خسته شد. خسته و كلافه. تابستان بود و هوا گرم. مقدار آبى را كه براى خوردن با خودمان آورده بودیم، داخل كلمن، گرم شده بود. تا آن روز حرف بچه ها این بود كه در این اطراف شهید پیدا نمى شود و بهتر است وسایل را جمع كنیم و برویم به ارتفاع 146. اینجا دیگر هیچى ندارد. بچه ها كم كم آمدند. دو ساعت و نیم مى شد كه دستگاه روى یك منطقه كار مى كرد. گیر كرده بود. نه مى توانست زیر پاى خودش را محكم كند و بیاید جلو، و نه مى توانست بیل بزند و زمین را بكند. رو به راننده گفتم: «بیا پایین و دستگاه را بگذار تا نیم ساعتى در جا كار كند، بعد آن را مى بریم روى ارتفاع 146». آمد پایین. رفتیم در سایه دستگاه نشستیم تا استراحت كنیم. همانجا دراز كشیدم و كلاه حصیرى اى را كه داشتم، روى صورتم كشیدم تا چُرتى بزنم. یكى از سربازها گفت: - برادر شاد كام... این پرنده را نگاه كن، اینجا روى دستگاه نشسته... و اشاره كرد به پرنده اى كه روى پاكت بیل نشسته بود. نگاه كه انداختم، با تعجب دیدم پرنده مورد نظر «كفتر» است. كفترى سفید. او هم در كمال تعجب گفت كه اینجاها كفتر پیدا نمى شود. و این نشان مى داد كه به قول بچه ها توى كار كفتر و كفتر بازى خیلى خبره است. خندیدم. ولى او گفت: «برادر شادكام اینجا دو نوع پرنده بیشتر نداره. یكى سبزه قبا، یكى هم گنجشك هاى سیاه و سفید. این اینجا چكار مى كند؟». راست هم مى گفت، واقعاً غیر طبیعى بود. بلند شدم و نگاهم را به كبوتر دوختم. مانده بودم كه این حیوان چگونه توى این هواى گرم مى تواند زنده بماند. چه جورى آمده اینجا. كمى پرید و مجدداً اطراف پاكت بیل نشست. دور آن مى چرخید و مدام بر روى زمین نوك مى زد و بغ بغو مى كرد. حركات عجیبى از خودش نشان مى داد و سر و صدا مى كرد; به طورى كه انسان حالت تشویش و اضطراب را در آن پرنده حس مى كرد. در افكار خودم غوطه ور بودم كه یكى از بچه ها گفت: «نكنه تشنه شده؟». راست مى گفت. درِ كلمن را از آب پر كردم و بردم گذاشتم جلویش. كمى پرید. بغ بغویى كرد و آمد دور ما. شروع كرد به چرخیدن بالاى سرمان. بعد روى زمین قدم مى زد. اصلا از وجود ما نمى ترسید. مجدداً پرید روى دستگاه و شروع كرد به بى تابى كردن. در همین احوال بود كه براى خود من سوال پیش آمد كه این حیوان چرا این جورى مى كند. اصلا فلسفه وجودى این احیوان در اینجا چیست؟ اینجا چكار دارد؟ آن هم با یك همچنین حالت اضطراب و بى تابى كه از خودش نشان مى دهد و از ما نمى ترسید. یكى از بچه ها هوس كرد كه آن را بگیرد. گفتم گناه دارد. اذیتش نكنیم، مى ترسد. یكى از بچه ها گفت: - راستى، نكنه اینجا شهید باشد و اون مى خواد بما نشونش بده... با این حرف، جا خوردم. یك لحظه خوابى را كه قبلا دیده بودم كه محل شهیدى را پیدا كردم و خواب هایى دیگر كه بچه ها دیده بودند، جلوى نظرم آمد. همه اینها نشانه هایى با خود داشتند. گفتم نكند واقعاً دارد یك چیزى را نشانمان مى دهد. سریع بلند شدم و رفتم طرف بیل. با بلند شدن من، پرنده از روى بیل برخاست و پرواز كرد و رفت. رفت و ناپدید شد. با خود گفتم شاید برود بیست سى متر آن طرف تر بنشیند، ولى خبرى نشد. چند دقیقه اى نگاه همه مان به او بود كه رفت در افق و دیگر دیده نشد. جوان سرباز گفت: «برادر شادكام مى خواهم اینجا را بكنم. اینجا حتماً باید چیزى باشد» و برخاست. او كه نامش «بهزاد گیجلو» بود، نشست پشت دستگاه و شروع كرد به بیل زدن. بیل اول نه، بیل دوم را كه زد، دیدم یك چفیه مشكى خاكى زد بیرون. فریاد زدم كه دست نگاه دارد. چفیه را از خاك در آوردم و تكان دادم. یك كلاه آهنى هم بغلش بود. آرام، با دست خاك هاى اطرافش را خالى كردیم و دیدیم كه یك شهید خفته است. نكته بسیار جالب در وجود این شهید، موهاى زیبایش بود، خیلى زیبا و قشنگ انگار كه تازه شانه كرده باشند. و این در حالى بود كه سرش اسكلت شده بود فرقى كه روى موهاى سرش باز كرده بود، به همان حالت باقى بود. موهایش قشنگ شانه خورده بود. موهاى مشكى و لختى داشت. روى پیشانى بند سرخى كه بسته بود، مقدارى از موهایش آویزان مانده بود. چهره اش به نظرم خیلى زیبا آمد. آقا سید میرطاهرى و بچه ها بعداً اسمش را در آوردند و به خانواده اش هم گفتند كه چگونه او را پیدا كرده اند. متأسفانه من نامش را به خاطر ندارم. پیدا شدن این شهید، باعث شد كه ما به ذهنمان برسد كانالى را كه آن شهید اولش افتاده بود، بیل بزنیم و زدیم; ده پانزده متر كه كندیم، چیزى پیدا نشد. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. یك مقدار وسایل و تجهیزات پیدا كردیم ولى شهید نبود. امتداد كانال مى رسید به ارتفاع 146. تا آنجا را كندیم. در همان امتداد بود كه رسیدیم به سنگر فرماندهى نیروهاى عراق و تعدادى شهید یافتیم. مى توانم بگویم با یافتن آن شهید، ما توفیق یافتیم كه حدود یكصد شهید آنجا بیابیم و به آغوش خانواده ها باز گردانیم. منبع: کتاب تفحص [ یک شنبه 17 آبان 1388 8:09 PM ] [ علي رضا کلامي ]
اوایل سال 72 بود و گرماى فكه.
در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین كانال اول و دوم، مشغول كار بودیم. چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و كار را شروع مى كردیم. گره و مشكل كار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشكالى وجود دارد. آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و... هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاك. یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود. شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...». از خاطرات برادران تفحص [ یک شنبه 17 آبان 1388 8:08 PM ] [ علي رضا کلامي ]
به دنبال تقاضای ملاقات فوری سرلشکر "حسن محمدخضر الدوری" - مسئول کمیتۀ جستجوی
مفقودین عراق - با سردار "میرفیصل باقرزاده" – مسئول کمیتۀ جستجوی مفقودین جمهوری
اسلامی ایران - در نقطه مرزی شلمچه، در روز دوشنبه 25 آذر ماه سال 1381، این دیدار
در محل سالن مذاکرات مرزی کمیتۀ جستجوی مفقودین برگزار گردید.
سرلشکر "حسن محمد خضر الدوری" که به عنوان دبیر
کمیتۀ امور اسرا و مسئول کمیتۀ قربانیان جنگی عراق (کمیته جستجوی مفقودین عراق)
فعالیت می کند، برای نخستین بار در طول سال های اخیر، با لباس شخصی و تنها (بدون
راننده و عناصر حفاظتی) وارد خاک جمهوری اسلامی ایران شد و پس از استقبال اولیه از
سوی سردار باقرزاده، درخواست نمود تا دیدارشان به طور کاملاً خصوصی و در حضور مترجم
انجام شود.
بسم الله الرحمن الرحیم
متأسفانه پس از گذشت 7 ماه از این توافق، ما
نتوانستیم به جایی برسیم. اما متقابلاً از ایرانی ها 365 نفر در نزد سازمان مجاهدین
خلق هستند.
جلسه که تمام شد و الدوری رفت به کشور خودشان، از
سردار باقرزاده پرسیدم که نظرش دربارۀ اظهارات الدوری چیست؟ که ایشان
گفت: سید عباس موسوی [ یک شنبه 17 آبان 1388 8:06 PM ] [ علي رضا کلامي ]
نيمه شعبان سال 1369 بود. گفتيم امروز به ياد امام زمان (عج) بهدنبال عمليات تفحص
ميرويم اما فايده نداشت. خيلي جستوجو كرديم پيش خود گفتيم يا امام زمان (عج) يعني
ميشود بينتيجه برگرديم؟ در همين حين 4 يا 5 شاخه گل شقايق را ديديم كه برخلاف
شقايقها، كه تكتك ميرويند، آنها دستهاي روييده بودند. گفتيم حالا كه دستمان
خالي است شقايقها را ميچينيم و براي بچهها ميبريم. شقايقها را كنديم. ديديم
روي پيشاني يك شهيد روئيدهاند. او نخستين شهيدي بود كه در تفحص پيدا كرديم، شهيد
مهدي منتظر قائم
ساجد [ یک شنبه 17 آبان 1388 8:04 PM ] [ علي رضا کلامي ]
|
||