نخستین های دفاع مقدس؛نخستین عملیات رزمی کمیته انقلاب اسلامی

نويسنده: علي رضا کلامي | سه شنبه 19 آبان 1388  ساعت 5:12 PM |  

 

 
مدتی از محاصره آبادان می‌گذشت و از سوی عراق فشارهای زیادی وارد می‌شد که شاید تنها جاده منتهی به آبادان را هم که آنها به تصرف خود درآوردند و در آن زمان تنها نیروهای سپاه و تعدادی از نیروهای مردمی که از نظر نظامی محدودیت های زیادی داشتند در مقابل دشمن ایستاده بودند.
در آن زمان مقرر شد در حدود یک تیپ یا بیشتر از نیروهای کمیته انقلاب اسلامی به فرمان آیت‌الله خامنه‌ای سریع به وسیله ده‌ها فروند هواپیمای سی یک‌ صد و سی وارد اهواز شوند و از آن‌جا وارد منطقه عملیاتی گردند. با توکل به خدا فشاری که در آن روز از سوی دشمن به آبادان وارد شد. دفع شد و این نخستین گامی بود که کمیته‌ها در رابطه با جنگ برداشتند.

نخستین عملیات نیروی هوایی ارتش

نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران تنها به فاصله دو ساعت پس از نخستین حمله دشمن در بعدازظهر روز 31 شهریور در نخستین عملیات خود دو پایگاه مهم هوایی عراق به نامهای «الرشید» و «شعیبه» را آماج حملات کوبنده و بمب‌های آتشین خود قرار داده و صدمات جبران ناپذیری به این پایگاه‌ها وارد نمودند.
خلبانان حماسه‌ آفرین نیروی هوایی در بامداد روز یکم مهرماه با به پرواز درآوردن نزدیک به دویست فروند هواپیمای جنگنده و حمله به پایگاه‌ها و مراکز مهم نیروی هوایی عراق به وسیله 140 فروند هواپیمای شکاری، درسی فراموش نشدنی به دشمن متجاوز دادند. در این عملیات بزرگ هوایی، تمامی پایگاه‌ها و مراکز مهم نیروی هوایی دشمن، به استثنای پایگاه «الولید» مورد تهاجم قرار گرفت.

نخستین تهاجم موفق در جبهه جنوب

نخستین تهاجم موفق در جبهه جنوب در روز بیست و ششم اسفندماه سال 1359 به نام عملیات امام مهدی (عج) در غرب سوسنگرد با موفقیت انجام شد. این عملیات به فرماندهی شهید اسحاق عزیزی و یاری نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروهای مردمی بود که بیش از 96 کشته و صد مجروح و 68 اسیر از دشمن بعثی بر جای گذاشت و بسیاری از ادوات آن‌ها منهدم شد.

نخستین تجربه عملیات سوار زرهی

عملیات رمضان نخستین عملیاتی بود که نیروهای زرهی ایران به وسعت زیاد وارد عمل می‌شدند و عملیات سوار زرهی نخستین تجربه ما در جنگ با عراق بود.

منبع: خبرگزاري حيات

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

بوي عطر قبر شهيد

نويسنده: علي رضا کلامي | دوشنبه 18 آبان 1388  ساعت 9:47 AM |  

 

 
سيد احمد پلارك فرزند سيدعباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبريزي است. در سال 66 عمليات كربلاي 8 در شلمچه به شهادت رسيد.
در 6 سالگي پدر را از دست داد و چون تك پسر خانواده بود، علاوه بر تحصيل،‌ بار مسئوليت خانواده نيز بر عهده‌ي او افتاد و تن به كار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج ياري دهد. او در خيابان ايران ميدان شهدا و در محله‌اي مذهبي زندگي مي‌كرد. مسجد حاج آقا ضيا آبادي (علي‌بن‌موسي الرضا (ع)) مأمن هميشگي‌اش بود.
اگرچه او را از بچگي مي‌شناختم، اما از سال 63 رفاقتمان شديدتر شد. وي دائماً به منطقه مي‌رفت و من از سال 65 به او ملحق شدم و از نزديك همراهيش نمودم. او فرمانده‌ي آرپي‌جي زن‌هاي گردان عمار در لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) بود خالص و بي‌ادعا».
احمد مثل خيلي از شهداي ديگه بود. به مادرش احترام مي‌گذاشت به نماز اول وقت اعتقاد داشت، نماز شبش ترك نمي‌شد هميشه غسل جمعه مي‌كرد، سوره‌ي واقعه رو مي‌خوند و....
اما اين‌كه چرا مزارش خوش‌بو شده و دو سه باري هم كه سنگش رو عوض كردن باز هم خيلي از نيمه شب‌ها خصوصاً تابستون‌ها فضا رو معطر مي‌كنه به نظر من يه دليلي داره... سيد احمد يه مادر داره كه هنوزم زنده است. خدا حفظش كنه كه خيلي مؤمنه و اهل دله.
معروف بود كه تو قنوت نماز از لباش آبي مي‌ريخت كه معطر بود. بعضي از زن‌ها مي‌گن ما با چشم خودمون ديديم... اما يه عده اون‌قدر با طعنه و كنايه‌هاشون پيرزن رو اذيت كردن كه بنده خدا گوشه‌نشين شده....

فكر مي‌كنم خدا خواست با خوش‌بو كردن مزار احمد قدرتش رو به اون‌ها نشون بده... تازه خيلي‌ها هم از احمد حاجت مي‌گيرن
منبع :كتاب كرامات شهدا   -  صفحه: 68

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

بر بالين عشق

نويسنده: علي رضا کلامي | دوشنبه 18 آبان 1388  ساعت 9:46 AM |  

 

 
در شهر شيراز رسم بود علماي برجسته براي شهدا تلقين بخوانند. آن شب قبل از خواب احساس عجيبي داشتم. روز بعد وقتي وارد قبر شدم، در چهره‌ي شهيد (1) حالت تبسمي احساس كردم. زماني‌كه نام مبارك صاحب الزمان (عج) را آوردم، انگار جاني تازه به بدن شهيد مراجعت كرد، چون به احترام نام امام زمان (عج) سرش را خم كرد، به نحوي كه سر او تا روي سينه خم شد و دوباره به حالت اوليه برگشت.
حالم منقلب شد. اشك از چشمانم جاري گشت. انگار امام زمان (عج) در زمان تدفين او حضور داشت. با مشاهده‌ي اين حالت مردم مرا از قبر بيرون آوردند، و علت گريه‌ام را پرسيدند؛ فقط توانستم بگويم: اگر صحنه‌هايي را كه من ديدم، شما هم مي‌ديد. مثل من نمي‌توانستيد تلقين شهيد را ادامه دهيد. كسي ديگر تلقين شهيد را بخواند.

_ شهيد احمد خادم‌الحسيني

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

انگشتري آقا

نويسنده: علي رضا کلامي | دوشنبه 18 آبان 1388  ساعت 9:44 AM |  

 

 
روز عيد، نزديك غروب آقايي به منزل ما آمدند و گفتند: «منزل جانباز علم‌الهدي اين‌جاست؟»
گفتم: «بله» و آنان اذن دخول خواستند. من هم تعارفشان كردم. عده‌اي كه در بينشان پيرمردي عصا به دست حضور داشت، وارد خانه شدند. پيرمرد كنار سيد نشست و گفت: «ما از بيت رهبري آمده ايم» و پس از آن مشغول احوال‌پرسي از سيد اكبر و اهل خانه شد. هنگام رفتن هم به هر كدام از دخترهايم يك اسكناس هزار توماني به همراه عكس آقا دادند و گفتند: «اين عيدي را آقا براي بچه‌هاي سيد فرستادند.»

چند لحظه بعد در ميان حيرت ما، انگشتري را كه در دستش بود، درآورد و به سمت علي‌اكبر گرفت و با تبسم ادامه داد: «اين انگشتري خود آقاست، ايشان فرمودند كه به شما بدهم
منبع :مجله نگهبان  
راوي : همسر شهيد

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

امضايي از بهشت

نويسنده: علي رضا کلامي | دوشنبه 18 آبان 1388  ساعت 9:42 AM |  

 


ماه شعبان رسيده بود و حال و هواي جشن و شادي در همه‌جا موج مي‌زد. به حاج آقا پيشنهاد كردم كه در ايام شعبان، سفري به تهران داشته باشيم كه بچه‌ها هم هوايي عوض كنند. ايشان هم ما را به تهران فرستادند.
چند شبي نگذشته بود كه در عالم خواب، آقا اباعبدالله الحسين (ع) را ديدم كه به خانه‌ي ما آمده‌اند و دنبال چيزي مي‌گردند، از ايشان پرسيدم: «آقا چي مي‌خواين؟» ايشان فرمودند: «من مي‌خواهم چيزي را از شما بگيرم!
گفتم:
_ آقا! شما اختيار دارين! اين چه فرمايشي است كه مي‌فرمايين...؟!
_ اومدم زيارت! شما اين‌جا چه مي‌كني! چرا كردستان رو رها كرده‌اي؟!
_ خسته شدم؛ از كردستان خسته شدم و تسويه كردم.
حاجي تعجب نمود و نگاه عميقي به من كرد؛
_ نه به كردستان برو! مي‌خواهي برات حكم جديدي بزنم؟!
و بعد حكمي به من داد؛ وقتي نگاه كردم ديدم كه حكم، درست مثل سربرگ‌هاي سپاه بود، آرم هم داشت؛ به محل امضايش دقت كردم، ديدم نوشته:
فرمانده‌ي سپاه خراسان _ علي‌بن موسي الرضا (ع) از طرف محمد بروجردي.
ديدم امضا، امضاي شهيد بروجردي است.....
خواب، واضح و گويا بود، هيچ احتياجي به تعبير و تأويل نداشت، صبح كه از خواب برخاستم، يك‌راست به محل كارم بازگشتم! جايي كه به هزار مشقت آن را رها كرده بودم

منبع :كتاب كرامات شهدا   -  صفحه: 113

راوي : سردار سيد رحيم صفوي


ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

آخرين پلاك

نويسنده: علي رضا کلامي | دوشنبه 18 آبان 1388  ساعت 9:38 AM |  

 


دو ماهي مي‌شد كه در اطراف پاسگاه سميه _ منطقه‌ي فكه _ مستقر شده بوديم. هر روز از طلوع تا غروب خورشيد، زمين منطقه را جست‌وجو مي‌كرديم، ولي حتي يك شهيد هم نيافته بوديم. برايمان خيلي سخت بود. در آن هواي گرم با امكانات محدود و هزار مشكل ديگر، فقط روز را به شب مي‌رسانديم. روزهاي آخر همه نااميد بودند و من از همه بيشتر. دو سال بود كه در آتش حضور در گروه تفحص مي‌سوختم و پس از التماس بسيار توانسته بودم جزو اين گروه شوم، ولي آمدنم بي‌فايده بود. اول فكر مي‌كردم آن موقع‌ها سنم كم بوده و نتوانسته‌ام در جبهه‌هاي جنگ حضور داشته باشم اما حالا جبران مافات مي‌كنم ولي...
روز عيد غدير خم بود، طبق روال هر روز وسايل كارمان را برداشتيم و سوار تويوتا وانت شديم و راه افتاديم. وقتي به منطقه‌ي مورد نظر رسيديم، همه پياده شديم، ولي حاج صارمي _ مسئول اكيپ تفحص لشكر 31 عاشورا مستقر در منطقه‌ي فكه _ پياده نشد. وقتي با تعجب نگاهش كرديم، گفت: «من ديگر نمي‌توانم كار كنم؛ چرا بايد دو ماه كار كنيم و حتي يك شهيد هم پيدا نشود. من از همه شكايت دارم. چرا خدا كمكمان نمي‌كند. مگر اين بچه‌ها به عشق امام حسين (ع) و حضرت زهرا (س) نيامده‌اند؟چرا...
بيل مكانيكي شروع به كار كرد و ما هم چهار چشمي پاكت بيل را مي‌پاييديم تا شايد نشاني از يك شهيد بيابيم. دستگاه سومين بيل را پر از خاك كرد كه همه با مشاهده‌ي جمجمه‌ي يك شهيد در داخل پاكت بيل فرياد سر داديم. فرياد يا زهرا (س) دشت فكه را پر كرد. پريديم تو گودال و شروع كرديم به جست‌وجو. بدن شهيد زير خاك بود. آن را درآورديم. اولين بار بود كه با پيكر يك شهيد روبه‌رو مي‌شدم. حالتي داشتم كه وصف‌ناپذير است.
به اميد يافتن پلاك يا نشان هويتي از جنازه، تمام آن قسمت را زير و رو كرديم، اما هيچ چيز نيافتيم. خوشحاليمان ناتمام ماند. همه در دل دعا مي‌كرديم كه پس از نااميدي دو ماهه، خداوند دلمان را شاد كند. كمي آن سوتر، جنازه‌ي دو شهيد ديگر را پيدا كرديم. دومي داراي پلاك و كارت شناسايي بود و سومي بدون هيچ نام و نشاني.
صارمي كه خوشحالي مي‌نمود، خاك‌هاي اطراف را الك مي‌كرد تا شايد پلاكش را پيدا كند. تلاشش بي‌نتيجه بود. از يك طرف خوشحال بوديم كه عيديمان را گرفته‌ايم و از طرف ديگر دو شهيد بي‌نام و نشان خوشحالي و آرامش را از دل‌هايمان مي‌زدود. چاره‌اي نبود. بايد با همان وضع مي‌ساختيم. پيكر شهيدان را برداشتيم و برگشتيم وبه مقر. هيچ‌كدام روي پاهايمان بند نبوديم. قرار شد نمازمان را بخوانيم و پس از صرف ناهار برگرديم به منطقه‌ي تفحص.
عصر راه افتاديم. از توي ماشين كه پياده شديم، ذكر دعا روي لب‌هايمان بود. آرام راه افتاديم تا محل كشف پيكرها. انگار داشتيم روي زمين پر از تيغ راه مي‌رفتيم. دل توي دلمان نبود. يكي از بچه‌ها كه جلوتر از همه بود، فرياد كشيد: «پلاك... پلاك را پيدا كردم».
دويد و شيرجه رفت روي خاكي كه آن‌قدر آن را الك كرده بوديم، نرم نرم بود. برخاست. زنجير يك پلاك لاي انگشتانش بود. شروع كرديم به جست‌وجو. چهار دست و پا روي زمين از اين سو به آن سو مي‌رفتيم و چشم‌هايمان زمين را مي‌كاويد تا اين‌كه پلاك شهيد را پيدا كرديم.
هوا تاريك شده بود و ما هم‌چنان چشم به زمين داشتيم. هنوز از سومين شهيد نشاني براي شناسايي نيافته بوديم و دلمان نمي‌خواست برگرديم به مقر. گريه‌ام گرفته بود. در دل گفتم: «يا علي! عيد‌مان را دادي ولي چرا ناقص...».
صداي صارمي از كنار تويوتا وانت درآمد كه اعلام مي‌كند كار را تعطيل كنيم.
بيل‌هاي دستيمان را برداشتيم و راه افتاديم طرف ماشين. اصلاً دلمان نمي‌خواست از آن‌جا برويم.
برگشتيم و ولو شديم توي چادر. هوا گرم بود، يك‌دفعه فرياد عموحسن از بيرون چادر بلند شد: «مژده بدهيد. ..».
آمد و جلوي در چادر ايستاد و پيروزمندانه دست به كمر زد. نگاهش كرديم كه يك پلاك را بالا آورد و جلوي صورت گرفت. برخاستيم و كشيده شديم طرفش. يكي پرسيد: «چيه عمو حسن؟ از كجا آورديش؟» عمو حسن از ته دل خنديد و گفت: «مال آن شهيد مفقود است. لاي استخوان‌هاي جمجمه‌اش بود....». بچه‌ها خنديدند و من در دل گفتم: «ممنونم آقا! عيديمان كامل شد».

منبع :كتاب كرامات شهدا   -  صفحه: 133

راوي : گروه تفحص لشگر 31 عاشورا

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

خاطره ای از بر وبچه های تفحص

نويسنده: علي رضا کلامي | یک شنبه 17 آبان 1388  ساعت 8:09 PM |  

 

 

ساعت حدود ده صبح بود. بچه ها هنوز نیامده بودند پاى كار. من و یكى از بچه ها كه راننده بیل مكانیكى بود، شب در همان نزدیك ارتفاع 143 فكه، كنار دستگاه خوابیده بودیم. از صبح شروع كردیم به كار و منتظر آمدن بچه ها نشدیم. هرچه زمین را با بیل مكانیكى زیرورو مى كردیم، خبرى نمى شد. راننده هم خسته شد. خسته و كلافه. تابستان بود و هوا گرم. مقدار آبى را كه براى خوردن با خودمان آورده بودیم، داخل كلمن، گرم شده بود. تا آن روز حرف بچه ها این بود كه در این اطراف شهید پیدا نمى شود و بهتر است وسایل را جمع كنیم و برویم به ارتفاع 146. اینجا دیگر هیچى ندارد. بچه ها كم كم آمدند.

دو ساعت و نیم مى شد كه دستگاه روى یك منطقه كار مى كرد. گیر كرده بود. نه مى توانست زیر پاى خودش را محكم كند و بیاید جلو، و نه مى توانست بیل بزند و زمین را بكند. رو به راننده گفتم: «بیا پایین و دستگاه را بگذار تا نیم ساعتى در جا كار كند، بعد آن را مى بریم روى ارتفاع 146».

آمد پایین. رفتیم در سایه دستگاه نشستیم تا استراحت كنیم. همانجا دراز كشیدم و كلاه حصیرى اى را كه داشتم، روى صورتم كشیدم تا چُرتى بزنم. یكى از سربازها گفت:

- برادر شاد كام... این پرنده را نگاه كن، اینجا روى دستگاه نشسته...

و اشاره كرد به پرنده اى كه روى پاكت بیل نشسته بود. نگاه كه انداختم، با تعجب دیدم پرنده مورد نظر «كفتر» است. كفترى سفید. او هم در كمال تعجب گفت كه اینجاها كفتر پیدا نمى شود. و این نشان مى داد كه به قول بچه ها توى كار كفتر و كفتر بازى خیلى خبره است. خندیدم. ولى او گفت: «برادر شادكام اینجا دو نوع پرنده بیشتر نداره. یكى سبزه قبا، یكى هم گنجشك هاى سیاه و سفید. این اینجا چكار مى كند؟».

راست هم مى گفت، واقعاً غیر طبیعى بود. بلند شدم و نگاهم را به كبوتر دوختم. مانده بودم كه این حیوان چگونه توى این هواى گرم مى تواند زنده بماند. چه جورى آمده اینجا. كمى پرید و مجدداً اطراف پاكت بیل نشست. دور آن مى چرخید و مدام بر روى زمین نوك مى زد و بغ بغو مى كرد. حركات عجیبى از خودش نشان مى داد و سر و صدا مى كرد; به طورى كه انسان حالت تشویش و اضطراب را در آن پرنده حس مى كرد.

در افكار خودم غوطه ور بودم كه یكى از بچه ها گفت: «نكنه تشنه شده؟». راست مى گفت. درِ كلمن را از آب پر كردم و بردم گذاشتم جلویش. كمى پرید. بغ بغویى كرد و آمد دور ما. شروع كرد به چرخیدن بالاى سرمان. بعد روى زمین قدم مى زد. اصلا از وجود ما نمى ترسید. مجدداً پرید روى دستگاه و شروع كرد به بى تابى كردن. در همین احوال بود كه براى خود من سوال پیش آمد كه این حیوان چرا این جورى مى كند. اصلا فلسفه وجودى این احیوان در اینجا چیست؟ اینجا چكار دارد؟ آن هم با یك همچنین حالت اضطراب و بى تابى كه از خودش نشان مى دهد و از ما نمى ترسید.

یكى از بچه ها هوس كرد كه آن را بگیرد. گفتم گناه دارد. اذیتش نكنیم، مى ترسد. یكى از بچه ها گفت:

- راستى، نكنه اینجا شهید باشد و اون مى خواد بما نشونش بده...

با این حرف، جا خوردم. یك لحظه خوابى را كه قبلا دیده بودم كه محل شهیدى را پیدا كردم و خواب هایى دیگر كه بچه ها دیده بودند، جلوى نظرم آمد. همه اینها نشانه هایى با خود داشتند. گفتم نكند واقعاً دارد یك چیزى را نشانمان مى دهد. سریع بلند شدم و رفتم طرف بیل. با بلند شدن من، پرنده از روى بیل برخاست و پرواز كرد و رفت. رفت و ناپدید شد. با خود گفتم شاید برود بیست سى متر آن طرف تر بنشیند، ولى خبرى نشد. چند دقیقه اى نگاه همه مان به او بود كه رفت در افق و دیگر دیده نشد.

جوان سرباز گفت: «برادر شادكام مى خواهم اینجا را بكنم. اینجا حتماً باید چیزى باشد» و برخاست. او كه نامش «بهزاد گیجلو» بود، نشست پشت دستگاه و شروع كرد به بیل زدن. بیل اول نه، بیل دوم را كه زد، دیدم یك چفیه مشكى خاكى زد بیرون. فریاد زدم كه دست نگاه دارد. چفیه را از خاك در آوردم و تكان دادم. یك كلاه آهنى هم بغلش بود. آرام، با دست خاك هاى اطرافش را خالى كردیم و دیدیم كه یك شهید خفته است.

نكته بسیار جالب در وجود این شهید، موهاى زیبایش بود، خیلى زیبا و قشنگ انگار كه تازه شانه كرده باشند. و این در حالى بود كه سرش اسكلت شده بود فرقى كه روى موهاى سرش باز كرده بود، به همان حالت باقى بود. موهایش قشنگ شانه خورده بود. موهاى مشكى و لختى داشت. روى پیشانى بند سرخى كه بسته بود، مقدارى از موهایش آویزان مانده بود. چهره اش به نظرم خیلى زیبا آمد.

آقا سید میرطاهرى و بچه ها بعداً اسمش را در آوردند و به خانواده اش هم گفتند كه چگونه او را پیدا كرده اند. متأسفانه من نامش را به خاطر ندارم.

پیدا شدن این شهید، باعث شد كه ما به ذهنمان برسد كانالى را كه آن شهید اولش افتاده بود، بیل بزنیم و زدیم; ده پانزده متر كه كندیم، چیزى پیدا نشد. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. یك مقدار وسایل و تجهیزات پیدا كردیم ولى شهید نبود. امتداد كانال مى رسید به ارتفاع 146. تا آنجا را كندیم. در همان امتداد بود كه رسیدیم به سنگر فرماندهى نیروهاى عراق و تعدادى شهید یافتیم. مى توانم بگویم با یافتن آن شهید، ما توفیق یافتیم كه حدود یكصد شهید آنجا بیابیم و به آغوش خانواده ها باز گردانیم.

منبع: کتاب تفحص

ادامه مطلب

 

 

(3) نظرات

 

ماجرایی خواندنی از پیدا شدن یك شهید

نويسنده: علي رضا کلامي | یک شنبه 17 آبان 1388  ساعت 8:08 PM |  

 

اوایل سال 72 بود و گرماى فكه.
در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین كانال اول و دوم، مشغول كار بودیم.

چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و كار را شروع مى كردیم. گره و مشكل كار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشكالى وجود دارد.

آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاك. یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود.

شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:

«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».

از خاطرات برادران تفحص
 

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

گزارشی منتشر نشده از تبادل اجساد و اسرای جنگ سه ماه قبل از سقوط رژیم صدام

نويسنده: علي رضا کلامي | یک شنبه 17 آبان 1388  ساعت 8:06 PM |  

 

به دنبال تقاضای ملاقات فوری سرلشکر "حسن محمدخضر الدوری" - مسئول کمیتۀ جستجوی مفقودین عراق - با سردار "میرفیصل باقرزاده" – مسئول کمیتۀ جستجوی مفقودین جمهوری اسلامی ایران - در نقطه مرزی شلمچه، در روز دوشنبه 25 آذر ماه سال 1381، این دیدار در محل سالن مذاکرات مرزی کمیتۀ جستجوی مفقودین برگزار گردید.
با وجود گذشت 5 سال از آن روز، نظر به اهمیت موضوع، شرح آن دیدار را که توفیقی بود تا در آن جا حضور داشته باشم، برایتان می نویسم. البته این گزارش را همان روزها نوشتم ولی به دلایلی تا امروز آن را منتشر نکردم.

سرلشکر "حسن محمد خضر الدوری" که به عنوان دبیر کمیتۀ امور اسرا و مسئول کمیتۀ قربانیان جنگی عراق (کمیته جستجوی مفقودین عراق) فعالیت می کند، برای نخستین بار در طول سال های اخیر، با لباس شخصی و تنها (بدون راننده و عناصر حفاظتی) وارد خاک جمهوری اسلامی ایران شد و پس از استقبال اولیه از سوی سردار باقرزاده، درخواست نمود تا دیدارشان به طور کاملاً خصوصی و در حضور مترجم انجام شود.
نامبرده ابتدا گزارشی از اقدامات خود پیرامون درخواست های قبلی باقرزاده در نشست بصره را ارائه نمود، سپس وارد بحث اصلی شد و چنین اظهار داشت:

بسم الله الرحمن الرحیم
نمی دانم چگونه صحبت را با شما شروع کنم. من که سرلشکر حسن الدوری هستم، والله العظیم والله العظیم والله العظیم، شما را انسان جدی، مخلص، کریم النفس و با امانت می دانم که دارید کار می کنید. این هم نظر خود من است و هم نظر مسئولین عراقی. تا امروز که با شما صحبت می کنم، به اندازۀ تار مویی از شما کلک و حقّه ندیدم. به همین علت با اعتماد کامل با شما سخن می گویم. و باز خدا را شاهد می گیرم که من نیز با شما با جدیت و اخلاص کار کردم و تاکنون هیچ گزارش سوئی از شما برای مسئولین عالی رتبه بیان نکرده ام.
من خیلی از کارهایی را که فرماندهی نمی داند، دارم برای شما انجام می دهم. مثل همین کاوُش در "قبرستان حسن البصری" در جنوب الزبیر که با وجود باران شدید، افراد تحت امر من مشغول کار بودند. خیلی از کارها را شخصاً پیگیری می کنم و ارتباطی به سیستم ندارد؛ چون می دانم شما با روح و جسم خودتان کارها را پیگیری می کنید. این توجیه و اظهارات من کاملاً غیر رسمی است. من به مسئولین عراقی گفتم که برای نظارت بر کارها می روم و این یک پوشش بود تا بتوانم با شما دیداری کنم.
اخیراً در جلسه ای که با حضور "امیر نجفی" (تیمسار نجفی) 3 روز قبل از عید فطردر "منذریه" داشتم، متوجه شدم که ایشان در رابطه با امور اسرا جدی نیستند! نمی خواهم غیبت ایشان را بکنم، ایشان همیشه این سوأل را از من می کند که کار شما با کمیتۀ مفقودین ایرانی چه گونه است؟
اخیراً از "مجلس وطنی عراق" از من سوال کردند چطور شما در رابطه با مفقودین ایرانی فعال هستید، ولی در رابطه با اسرا این گونه نیستید؟
جوابی که من به آنها دادم این بود که: از نظر من ابتدا باید دنبال امور زنده ها رفت و بعد اجساد ولی متأسفانه این گونه نیست.
وقتی که برگشتم به مرز، پاسخ مرا مجلس وطنی به وزارت خارجه عراق داد. من و آقای "قاضی عبدالمنعم" (همتای امیرنجفی)، وزیر امور خارجه و مقام امنیتی، با هم نشستیم و صحبت کردیم. وزیر امور خارجه در رابطه با امور مربوط به اجساد راضی و خوشحال بود ولی به شدت از کمیسیون اسرا ناراضی و ناراحت. البته مدیر اطلاعات (مقام امنیتی) نیز از کار کمیته اجساد راضی بود. اما سوالی کرد و این که مشکل شما با کمیسیون اسرا چیست؟
البته من قبل از پرداختن به این مسئله، اشاره ای به موضوع ضیافت آتی در موصل و بغداد داشتم و گفتم انشاءالله پس از دیداری که با سید میرفیصل خواهم داشت، پاسخ را می گیرم و به شما می دهم. اما در کلِ عراق، نظرات در مورد اسرا را من می دهم. در شرایط کنونی اسرای عراقی موجود در ایران 8950 نفر هستند که از نظر صلیب سرخ قطعی و ثبت شده است. در این مورد صلیب به من نوشته ای داده است. اما آقای نجفی می گویند: تعدادی از اینها "رافضین العوده" هستند که نمی خواهند به کشورشان برگردند. که آمار آنها 8454 نفر است؛ لذا بقیه یعنی 516 نفر اسیر هستند.
طبق قراردادی که در تهران و بغداد داشتیم، قرار بر این بود که کل این افراد برگردند. اما صلیب سرخ می گوید رافضین العوده 7323 نفر هستند؛ لذا این دو عدد با هم اختلاف اساسی دارد

متأسفانه پس از گذشت 7 ماه از این توافق، ما نتوانستیم به جایی برسیم. اما متقابلاً از ایرانی ها 365 نفر در نزد سازمان مجاهدین خلق هستند.
در این جا، سردار باقرزاده بلافاصله گفت: منافقین.
ولی الدوری گفت: نه مجاهدین خلق.
باقرزاده مجددا با تحکم گفت: منافقین.
الدوری مجددا گفت: مجاهدین خلق.
در این جا باقرزاده گفت: منافقین، کسانی که به درد کشورشان نخورند، مطمئن باشید هیچگاه بدرد شما هم نمی خورند.
با اظهار این سخنان، سرلشگر الدوری دست بر درجه های نظامی سردار باقرزاده گذاشت و با احساسات عجیبی به او گفت:
"قسم به شرافتِ این درجه ها، من هم با شما موافقم، من هم آنها را منافق می دانم و اصلاً از آنها خوشم نمی آید!!"
سپس ادامه داد: گروه ایرانی (تیم امیر نجفی) با گروهی از افرادی که د ر اختیار سازمان منافقین هستند دیدار کردند، اما آنها نخواستند برگردند. به هر حال این که چرا تاکنون توافقات اجرا نشده است را بنده هم نمی دانم ما ادعای خود را در مورد اسرای عراقی گفتیم ولی آنها همچنان 560 نفر را مطرح می کنند.
اما شما بدانید که ما از ایرانی ها، هیچ اسیری نداریم. فقط 8 نفر را سند دادند که در "چومان" اسیر شده اند. لذا مابقی مفقود هستند. ما اطلاعات دقیقی داریم که در "کهریزک" و "پرندک" اسیر عراقی هست؛ اگر شما سوار هواپیما شوید، به راحتی از بالا می توانید مشاهده کنید که حداقل 900 نفر آن جا هستند.
شما دو سال قبل نکته مهمی گفتید که من همیشه آن را به خاطر دارم و آن این که: من و شما قادریم و باید سعی کنیم که مواضع ایران و عراق را به هم نزدیک کنیم. اکنون سوال من این است که ما باید برای امور اسرا چکار کنیم؟ طبق قراردادی که آقای "طه یاسین رمضان" – معاون رئیس جمهوری عراق - با "سید خاتمی" – رئیس جمهوری وقت ایران - داشتند بنا بود موضوع اجساد را ما انجام دهیم. لذا طبق آن قرار، ما پیش رفتیم اما تا امروز با اطمینان کامل می گویم که در امور اسرا هیچ پیشرفتی نداشتیم.
در مورد 836 نفرعراقی ای که تیمسار نجفی مدعی است آنها مفقود هستند، اخبار مربوط به اسارت آنها توسط دیگر اسرا بدست ما رسیده است. شما می دانید که ما از شما تعدادی زندانی داریم حدوداً 200 الی 300 نفر. از آن جمله یک نفر سرهنگ (منظورش سرهنگ "آدم نژاد" بود) و یک نفر گروهبان است. ما به تیمسار نجفی گفتیم که حاضریم همۀ این زندانی ها را بدهیم، ولی در عوض اسرای ما را آزاد کنید. ولی ایشان قبول نکرد. ما نمی خواستیم موضوع اسرای کشته شده را برعهدۀ شما بگذاریم.
تیمسار نجفی لیست 1216 نفرۀ اسرای عراقی مدفون در ایران را به ما داد و گفت اینها در ایران فوت کرده اند و شما زحمت کشیدید و اجساد آنها را به ما تسلیم کردید . ولی تعداد 50 نفر از اجساد هنوز تحویل ما نشده است. نمی دانم چرا امیر نجفی نشانی آنها را نداده است. الان خانواده های عراقی فهمیده اند و دائماً برای روشن شدن سرنوشت اجساد فرزندان شان به ما فشار می آورند.
اما در مورد پناهندگان نیز یادآوری کنم که: ضوابط ما در عراق در مورد پناهندگان ایرانی این گونه است که آنان می توانند تمام دارایی و مایملک خود را بفروشند و تبدیل به پول کرده با خود به ایران بیاورند. علاوه بر آن، دولت عراق به هر کدام از آنها هزار دلار نیز می دهد. اما متأسفانه در ایران این کار نمی شود و اخیراً به من گفتند که ایرانی ها در این کار جدی نیستند و کار را تعطیل کردند.
در این جا باقرزاده حرف او را قطع کرد و گفت: ولی من در بولتن اخبار خواندم که عراقی ها کار را تعطیل کرده اند.
حسن الدوری اظهار داشت: بله چون ایرانی های فعال برخورد نکردند ما کار را تعطیل کردیم. در عراق، عراقیها می گویند: کار شما با سید باقرزاده خیلی خوب پیش می رود. همان طور که می دانید تاکنون ده هزار جسد را با هم مبادله کرده ایم و این کار بزرگی است. ما از شما می خواهیم این موضوع را به سید خامنه ای گزارش کنید تا کار امور اسرا را آسان کنند. چون شما در گذشته در یک مرحله اقدام کردید و به نتیجه رسیدیم و تعدادی از اسرای دو کشور آزاد شدند. در مقابل ما هم در جزیره مجنون زمینه کار شما را فراهم می کنیم. من نمی خواهم کار خودمان را با کار کمیسیون اسرا گره بزنم، ولی به شدت نگران تعطیلی کار خودمان (کمیته مفقودین) هستم. چون اگر موضوع اسرا حل نشود، کار کمیته جستجوی اجساد نیز با مشکل مواجه خواهد شد.
سردار باقرزداه در پاسخ ادعاهای الدوری گفت: ما، در ماه مبارک رمضان ، دعایی را زمزمه می کنیم که در آن می گوییم "اللهم فکّ کلّ اسیر".
الدوری گفت: بله "اللهم فک کلّ اسیر المسلم".
باقرزاده گفت: نه. کلِّ اسیر.اینجا مطلقِ اسرا مدّ نظر است، اعم از مسلم، کافر و مشرک؛ لذا تعبیر چون اطلاق عام دارد، طبعاً اسرای شما را نیز در بر می گیرد! اما به عنوان یک فرد بی طرف می خواهم نظر بدهم. حقیقت این است که استراتژی ما و شما در رابطه با امور اسرا، چندان خوب نبود که کار به نتیجه مطلوب نرسیده و به بن بست رسیده است. بر پایه این استراتژی، اعتماد زائل شده و پل های مربوط در این رابطه، بکلی خراب شده است.
شما چه توقعی از من دارید؟ فرض کنید من یک بار دیگر این پیشنهاد را بدهم، اما نخستین سوالی که رهبری انقلاب از بنده می کنند این است که: شما چه تضمینی دارید که عراق در اقدام متقابل، اسرای ایرانی را آزاد کند؟ ایشان از من سوال خواهند کرد: مگر امیر نجفی همین کار را نکرد و تعداد زیادی از اسرای عراقی را آزاد نکرد پس چرا نتیجه ای حاصل نشد؟
البته شما متأسفانه در ازای اقدام من، فقط 64 نفر از اسرای ایرانی را آزاد کردید و دیگر ادامه ندادید. تحلیل من این بود که پس از آن مرحله، توپ به گردش در خواهد آمد و ما وارد مراحل دیگری خواهیم شد؛ ولی شما ادامه ندادید و همواره گفتید اسیری نداریم، درحالی که ما هم اسناد زیادی در مورد وجود اسرای ایرانی در عراق داریم. به عنوان نمونه دو نفر که با هم فامیل هستند، در اردوگاه با هم اسیر بودند اما یکی از آنها آمد و دیگری همچنان اسیر است. متأسفانه شما شرایط امیر نجفی را درک نمی کنید. ایشان تعداد زیادی از اسرای شما را آزاد کرد ولی شما فقط تعدادی چوپان و قاچاقچی و رهگذر را به ایران برگرداندید. طبیعی است این کار موجب می شود تا موضع ایشان در کشور ضعیف شود و از نظر افکار عمومی نتواند پاسخگو باشد. امروز افکار عمومی ملت ایران نمی پذیرد که ما سرباز اسیر عراقی آزاد کنیم ولی ما به ازای آن، زندانی ساده و مردم بومی مناطق را که اوایل جنگ به زور برده اید، تحویل بگیریم.
شما اجساد تعدادی را که در عراق به شهادت رسیده اند از جمله جسد "رامین جبرائیلی" که در جریان انتفاضه در عراق، بر اثر اسهال خونی شهید شد را نداده اید(که الدوری نام او را یادداشت کرد) البته در مورد 50 جسدِ شما، باید بگویم: به دلیل برخی از ساخت و سازها در قبرستان های ایرانی، کار ردیابی آنها مشکل شده بود. اما اخیراً تیمسار نجفی توسط کمیته ای محل دقیق آنها را معلوم کرد و به ما اعلام نمود و قرار است به زودی آنها را نبش قبر کنیم و تحویل دهیم. من از شما می خواهم خواسته های خود را مکتوب کنید و به من بدهید تا آن را به رهبری انقلاب تقدیم کنم.
الدوری در پاسخ اظهار داشت: نمی توانم این کار را بکنم. این نظر غیر رسمی است.
باقرزاده گفت: خب به طور غیر رسمی بنویسید. بدون شرح و امضاء و سربرگ. ولی او در پاسخ گفت: نمی توانم این کار را بکنم!!
باقرزاده اظهار داشت: در هر حال من فضا را خیلی روشن نمی بینم. در چنین شرایطی که عراق تهدید می شود و ما دشمن مشترک داریم، باید برای تأمین امنیت منطقه همکاری مشترک داشته باشیم. ای کاش شما همانند مرحلۀ قبل که در آستانۀ حملۀ آمریکا به عراق، تعداد قابل توجهی از اسرای ایرانی را آزاد کرده بودید، این بار نیز همین کار را بکنید. اگر کار کمیته مفقودین پیش رفته است، به دلیل ایجاد اعتماد بوده. لذا شما باید این اعتماد را در بخش اسرا نیز به وجود بیاورید. شما فرض کنید الان بنده بشوم مسئول امور اسرا، طبیعی است تا شما ایجاد اعتماد نکنید من نمی توانم هیچ کاری برای شما انجام دهم.
همین عدم اعتماد به دولت شما بود که موجب شد سازمان ملل هیأتی را برای ردیابی سلاح شیمیائی و هسته ای به آن کشور اعزام کند. خب آمریکائی ها جوسازی کردند ولی خوشبختانه دولت شما پذیرفت و رئیس جمهوری عراق نیز خیلی باز برخورد کرد و گفت بیائید همۀ کاخ ها را بازدید کنید.
لذا معتقدم باید تیمی از جمهوری اسلامی ایران با عضویت صلیب سرخ و با کمک خود عراق، کلیه نقاطی را که ما مدعی هستیم ممکن است در آن جا اسیر ایرانی باشد، بازدید کند. شما از این راه می توانید تا حدی ایجاد اعتماد کنید.
حسن الدوری در پاسخ اظهار داشت: من به عنوان یک شخص این پیشنهاد را قبول دارم.
سپس باقرزاده به او گفت: در هر حال من خواستۀ شما را منتقل می کنم ولی چندان امیدوار نباشید چون فضا اصلاً خوب نیست. نکته دیگری که در این جا باید بگویم، موضوع تعطیلی کار جستجوی اجساد است. شما مطمئن باشید چنانچه این کار صورت بگیرد این موضوع بر روی سایر کمیته ها بویژه کمیته تجارت و زیارت اثر منفی خواهد گذاشت و ممکن است کلیه کارها را به تعطیلی بکشاند.
حسن الدوری پس از پاسخ باقرزاده اظهار داشت: من خدا را شاهد می گیرم که اسیری در عراق نیست؛ ولی از شما سوال می کنم چه دلیلی دارد که ما اسیران شما را نگه داریم؟ من قبل از ماه مبارک رمضان به کلیه شهرهای موصل، بعقوبه، تکریت، صلاح الدین و ... رفتم برای ردیابی احتمالی اسرا و اجساد. با خود گفتم: تمام زندان ها را یک بار دیگر بازدید کنم. به نحوی که وقتی آقای نجفی فهمید، به من گفت: پس تو کی به زن و بچه ات می رسی؟! من آن دسته از اسامی را که او به من داده بود، پیگیری کردم از جمله خلبانان را. آیا شما می دانید که عراق 51319 نفر مفقود دارد؟ ما حداقل مدرک 3300 نفر از آنها را داریم که در ایران هستند. خواهش می کنم این مطلب را برای آقای خامنه ای بنویسید.
پس از این اظهارات، طرفین وارد مباحث فنی جاری در خصوص جستجو در منطقه زید و شلمچه شدند و برخی از اشکالات مطروحه را رفع کردند.

جلسه که تمام شد و الدوری رفت به کشور خودشان، از سردار باقرزاده پرسیدم که نظرش دربارۀ اظهارات الدوری چیست؟ که ایشان گفت:
تردیدی ندارم که حضور سرلشکر الدوری در مرز، با اجازۀ مقامات بالاتر و برای رخنه در مواضع جمهوری اسلامی ایران صورت گرفته است. خصوصاً که در دیدار اخیر کمیسیون های ایرانی و عراقی، طرف عراقی آب پاکی را بر روی دست طرف ایرانی ریخت و صراحتاً وجود هرگونه اسیر ایرانی در خاک عراق را رد کرده است.
امید بستن عراقی ها به بنده هم، جهت گشایش در این امر - صرف نظر از برخی عبارات اغواء کننده و طمع ورزی ها از جمله ایجاد اختلاف بین بنده و امیر نجفی و همچنین سابقۀ موثری که در موضوع آزاد سازی اسرای انتفاضه داشتم -حاکی از میزان تأثیر کار کمیته جستجوی مفقودین در خاک عراق و مالاً آثار و تبعات مثبت آن در نزد مردم و مسئولین نظام جمهوری اسلامی است. به عبارت دیگر عراقی ها کار ما را قوی و تأثیر گذار ارزیابی کرده و می کنند.
تهدید تلویحی به انسداد در فعالیت برون مرزی کمیته مفقودین هم، اگرچه با پاسخ اجمالی بنده روبرو شد، ولی حکایت از این دارد که عراقی ها می دانند که موضوع اجساد برای ما مهم است. لذا بعید نیست که بخواهند برای اخذ امتیاز، طمع بورزند و حتی در برهه ای از زمان کار را به تعطیلی بکشانند. کما این که در گذشته نیز قریب به 9 ماه کار را تعطیل کرده بودند.
ناگفته نماند در صورتی که عراقی ها بخواهند به این سمت بروند، باید مسئلۀ تعطیلی کمیتۀ تجارت و زیارت و دیگر مناسبات نیز به طور رسمی به آنان گوشزد شود.
البته تجربه نشان داده که عراقی ها حتی در شرایط سخت نیز به سختی امتیاز می دهند؛ لذا چاره جویی برای رخنه در مواضع سرسخت عراق در موضوع اسرا، باید خارج از قواره های موجود کمیسیون امور اسرا پیگیری و ردیابی شود. به اعتقاد بنده، این موضوع باید از کشمکش های دو سویۀ امیر نجفی و آقای قاضی عبدالمنعمِ لجوج و یکدنده، خارج شود. به نحوی که یا در سطوح عالی تر بحث و بررسی شود، یا این که ما مکانیزمی طراحی کنیم که منجر به دخالت عوامل خارجی نظیر سازمان ملل، صلیب سرخ و یا دیگر کمیته های به اصطلاح حقوق بشری بشود. به نظر می رسد یارگیری در این رابطه بی مناسبت نباشد. خصوصاً این که در شرایط کنونی، عراقی ها با جامعه بین المللی از نظر مسائل حقوق بشری و امثال آن مشکل دارند و کشوری نظیر کویت نیز مشکل مشابه ای با عراق دارد. از این رو فکر می کنم اگر این موضوع توسط شورای عالی امنیت ملی مورد بازنگری قرار گیرد و راه کارهای ممکن مرور شود، مثمر ثمر خواهد بود.

سید عباس موسوی

 

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

نيمه شعبان و شهيد مهدي منتظر قائم

نويسنده: علي رضا کلامي | یک شنبه 17 آبان 1388  ساعت 8:04 PM |  

 

 نيمه شعبان سال 1369 بود. گفتيم امروز به ياد امام زمان (عج) به‌دنبال عمليات تفحص مي‌رويم اما فايده نداشت. خيلي جست‌وجو كرديم پيش خود گفتيم يا امام زمان (عج) يعني مي‌شود بي‌نتيجه برگرديم؟ در همين حين 4 يا 5 شاخه گل شقايق را ديديم كه برخلاف شقايق‌ها، كه تك‌تك مي‌رويند، آنها دسته‌اي روييده بودند. گفتيم حالا كه دستمان خالي است شقايق‌ها را مي‌چينيم و براي بچه‌ها مي‌بريم. شقايق‌ها را كنديم. ديديم روي پيشاني يك شهيد روئيده‌اند. او نخستين شهيدي بود كه در تفحص پيدا كرديم، شهيد مهدي منتظر قائم

ساجد

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات