یه نفر مثل همه آدما
دیگر امکانات

عمليات نصر ۸ بود، هنوز تمام معبر را باز نكرده بوديم كه بچه هاي بغل دستمان درگير شدند. خدايا مين ها چه مي شوند؟ سيم خاردارها چه؟ نكند بچه ها همه وسط ميدان مين پرپر شوند، ولي چيزي نگذشته بود كه صداي تكبير بچه را بر بلنداي قله شنيدم.
خوشحال شدم و با خيال راحت دراز كشيدم، كنار ميدان مين ۶ ساعت آنجا بودم، زخمهايم را خودم بسته بودم. در آنجا الياس را ديدم، سيمهاي خاردار به هيچ جاي بدنش رحم نكرده بود. فهميدم قضيه چه بوده! آن شب الياس خوابيده بود روي سيم خاردارها و بچه ها از روي او رد شده بودند. هيچ وقت تبسم رضايتش را فراموش نمي كنم. بعد از ۷ سال از آن واقعه در سال قحطي شهادت ـ ۷۳ ـ در حين پاكسازي ميدان مين در كردستان براي نجات جان بچه ها، مين والمري را در آغوش مي گيرد.

منبع: روزنامه ايران
 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 آبان 1388 6:04 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 یک شب در خوابی دیدم که ابرهایی زیبا و شکیل آسمان آبی را پر کرده اند. هر کدام از این ابرها به شکل یکی از شهیدانی بودند که آن ها را می شناختم. یکی از آن ها برادر بزرگم بیژن بود که مدت ها قبل شهید شده بود. کمی بعد ابری را دیدم که به شکل علی برادر دیگرم بود که در جبهه به سر می برد. علی چهره ی خندانی داشت و به بیژن نگاه می کرد بعد ابرها از دل آسمان محو شدند.
وقتی از خواب بیدار شدم،  احساس کردم که علی هم به شهادت رسیده است. همین طور هم بود. چند روز بعد خبر آوردند که علی مفقود شده است. مدتها طول کشید تا با لاخره گروه تفحص باقی مانده های پیکر او را یافتند و به ما تحویل داد ند.

رواي مهدي بردباري برادر شهيد علي بردباري
منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 آبان 1388 6:04 PM ] [ علي رضا کلامي ]
تابستان سوزان سال ۶۵ بود وعمليات كربلاى يك براى آزادسازى مهران. شب رو به پايان بود و سپيدى صبح در راه . اكثر سنگرهاى دشمن خاموش شده بودند . حوالى ساعت ۵ صبح نيروهاى تازه نفس در حال تعويض بودند. يكى از دوشكاهاى دشمن همچنان فعال بود و روى بچه ها آتش مى ريخت .
حاج صمد فرمانده گردان بچه هاى آرپى جى زن را صدا زد . اولين آرپى جى زن مثل شير غريد و شليك كرد . اما هنوز كارش تمام نشده بود كه عراقيها امانش ندادند و به سجده افتاد . دومين و سومين آرپى جى زن هم راه رفتن به آسمان را خوب بلند بودند و نماندند و سيمايشان آسمانى شد . دوشكا همچنان فاصله بچه ها را زياد مى كرد . آخر سر حاج صمد خودش آرپى جى  به دست بلند شد و با دليرى سنگر دوشكا را نشانه گرفت. موشك آر پى جى درست وسط سنگر نشست و دوشكا مثل شعله اى در باد خاموش شد. اما حاج صمد به گلوله آخرين دوشكا نه نگفت تا فضاى سينه اش بوى شهادت دهد و نيروهاى آر پى جى زنش را در بهشت هم تنها نگذارد.

محمدرضا فرحدل
 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 آبان 1388 6:02 PM ] [ علي رضا کلامي ]


مقر آموزش نظامی بودیم

ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در سالن ایستادند . همه بیدار بودیم و از زیر پتوها زیر نظرشون داشتیم .اول، بدون سروصدا یه طناب بستند دم در سالن. می خواستند ما هنگام فرار بریزیم روی هم .

 طنابو بستند وخواستند کفشامونو قایم کنند، اما از کفش اثری نبود. کمی گشتند ورفتند کنار هم . در گوش هم پچ پچ می کردند که یکی از اونا نوک کفشای "نوری" رو زیر پتوی بالا سرش دید. آروم دستشو برد طرف کفشا  . نوری یه دفعه از جاش پرید بالا . دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بیداد : " آهای دزد، آهای !  کفشامو کجامی بری ؟ بچه ها ! کفشامو بردند !"

پاسدار گفت : " هیس !هیس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوری جیغ میزد وکمک می خواست . پاسدارا دیدند که کار خیلی خیطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند ، یادشون رفت که طناب دم دره، گیر کردند به طناب وریختند رو هم. بچه ها هم رو تختا نشسته بودند وقاه قاه می خندیدند .

 

بچه بیا پایین !

دژبانی جلوی تویوتا را گرفت و داخلشو نگاه کرد . یه نگاه به راننده ی تویوتا کرد ، یه نگاه هم به شیخ اکبر ،( که کنار راننده نشسته بود ) و گفت : " این بچه رو کجا می بری ؟ " تا راننده خواست چیزی بگه ، شیخ اکبر رو کشید بیرونو گفت : " بچه بردن ممنوع ! ". راننده گفت : " با با این فرمانده است "

- بله ! چی گفتی ؟ و بعد گفت : کارتت ؟

شیخ اکبر کارتشو نشون داد . گفت : جرمت بیشتر شد . برای بچه کارت جعلی درست کردید ؟! چند قنداق تفنگ زد به شونه های شیخ اکبر و هلش داد داخل کیوسک . راننده و نگهبان با هم بگو مگو می کردند که فرمانده ی نگهبان رسید و پرسید : چی شده ؟ ماجرا رو که براش گفتند رفت ، و در کیوسک و باز کرد . شیخ اکبر رو که دید داد زد : " این که شیخ اکبر خودمونه ! فرمانده ی گردان بلدوزری ها " بعد رفتند تو بغل هم . نگهبان ، هاج و واج نگاشون می کرد و چیزی نمونده بود که دو تا شاخ رو سرش سبز بشه .

می روم حلیم بخرم !

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا می خورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید!» قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت!

نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم. به خاطر این که تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود، آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.

روزی که قرار بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی برمی گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم که رفتم.

درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!» با شنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!

کی با حسین کار داشت؟

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟

بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: «منم!»

ترق!

ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد: «یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!

چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد: «حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه‌ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد: «کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت: «من!»

ترق!

جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ شنبه 9 آبان 1388 8:28 PM ] [ علي رضا کلامي ]
مناجات شهیدچمران با صدای برادرایشان

خدایا! دردمندم، روحم از شدت درد می‏سوزد، قلبم می‏جوشد، احساسم شعله می‏کشد، و بندبند وجودم از شدت درد صیحه می‏زند .

خدایا! تو مرا اشک کردی که همچون باران در نمک زار انسان ببارم

 تو مرا فریاد کردی که همچون رعد در میان توفان حوادث بغرم 

 تو مرا درد وغم کردی تا همنشین محرومین و دلشکستگان باشم 

 تو مرا عشق کردی تا در قلب های عشاق بسوزم

تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمت زده بتازم و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم

خدایا! تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی 

 تو مرا به اتش عشق سوختی ، در کوره غم گداختی ، در توفان حوادث ساختی و پرداختی

تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و هرمان و تنهایی سوزاندی

خدایا!دل غم زده و درد مندم ارزوی ازادی می کند و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد تا از این غربتکده ی سیاه ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد و در عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد .

برای شنیدن مناجات شهید چمران با صدای برادرشان، اینجا را کلیک کنید  

 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ شنبه 9 آبان 1388 8:24 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 
مهدي باكري در سال 1333 در شهرستان مياندوآب به دنيا آمد.پس از پيروزي انفلاب اسلامي. مهدي باكري با مدرك مهندسي مكانيك وارد سپاه اروميه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به شهرداري اروميه منصوب شد و در مدت كوتاه اين تصدي اين مسئوليت خاطرات جاودانه اي در ذهن مردم اين شهر بجا نهاد. ازدواج او مصادف شد با آغاز جنگ تحميلي.مهدي باكري از عمليات فتح المبين با مسئوليت فرمانده گردان در خط مقدم نبرد حاظر بود و تا زمان شهادتش به فرماندهي دومين لشكر خط شكن دفاع مقدس(31 عاشورا) ارتقا پيدا كرد.
مهدي باكري سرانجام در 25 اسفند 1363 در عمليات بدر به شهادت رسيد و پيكر پاكش نيز در حين انتقال به پشت جبهه بر اثر اصابت موشك خاكستر شد. آن چه مي خوانيد تنها وصيت نامه بجامانده از اين شهيد عزيز است:

بسم الله الرّحمن الرّحيم
يا الله، يا محمّد ،‌يا علي يا فاطمه زهرا يا حسن يا حسين
يا علي يا محمّد يا جعفر يا موسي يا علي يا محمّد يا علي
يا حسن يا مهدي (عج) و تو اي ولي مان يا روح الله!
و شما اي پيروان صادق شهيدان.
خدايا!
چگونه وصيت نامه بنويسم در حالي كه سراپا گناه و معصيت، و سراپا تقصير و نافرمانيم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو نااميد نيستم ولي ترسم از اين است كه نيامرزيده از دنيا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذيرفته درگاهت نشوم.
يا رب! العفو .
خدايا! نميرم در حالي كه از ما راضي نباشي.
اي واي كه سيه روي خواهم بود.
خدايا! چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي!
هيهات كه نفهميدم!
يا اباعبدالله شفاعت.
آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد براي ديدار ربّش! ولي چه كنم كه تهيدستم. خدايا! تو قبولم كن!
سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،‌عصر كفر و الحاد، عصر مظلوميت اسلام و پيروان واقعي اش.
عزيزانم!
اگر شبانه روز شكرگزار خدا باشيم كه نعمت اسلام و امام را به ما عنايت فرموده باز كم است. آگاه باشيم كه سرباز راستين و صادق اين نعمت شويم. خطر وسوسه هاي دروني و دنيا فريبي را شناخته و بر حذر باشيم كه صدق نيت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.
اي عاشقان اباعبدالله!
بايستي شهادت را در آغوش گرفت، گونه ها بايستي از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند؛
بايستي محتواي فرامين امام را درك و عمل نماييم تا بلكه قدري از تكليف خود را شكرگزاري به جا آورده باشيم.
وصيت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فاميل؛
بدانيد اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست، هميشه به ياد خدا باشيد و فرامين خدا را عمل كنيد. پشتيبان و از ته قلب، مقلّد امام باشيد، اهميت زياد به دعاها و مجالس ياد اباعبدالله و شهدا بدهيد كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربيت حسيني و زينبي بيابيد و رسالت آنها را رسالت خود بدانيد و فرزندان خود را نيز همانگونه تربيت دهيد كه سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و علمداراني صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) براي اسلام به بار آيند. از همه كساني كه از من رنجيده اند و حقي بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و اميدوارم خداوند مرا با گناهان بسيار، بيامرزد.
خدايا!
مرا پاكيزه بپذير.
مهدي باكري


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 آبان 1388 8:03 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 * اشاره:
«احمدرضا احدي» در آبان ماه سال 1345 خورشيدي در شهرستان اهواز در خانواده‌اي مذهبي زاده شد. وي با شروع جنگ تحميلي همراه خانواده به زادگاه پدر و مادر خويش(ملاير) بازگشت. سال 64 با رتبه اول در رشته پزشكي وارد دانشگاه شد. وي همزمان در اين دوران در جبهه‌هاي جنگ حضور داشت. در مدت 4 سال حضور در جبهه بارها مجروح شد و سرانجام در عمليات كربلاي5 ،در اسفند ماه سال 65 به شهادت رسيد.
متني كه در پي آمده است، بخشي از دست نوشته‌هاي شهيد احمدرضا احدي است :


** چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟
چه كسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟
كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟
كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟
جوانم كجاست؟
دخترم چه شد؟به كدام گوشه تهران نشسته‌اي؟
كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
كدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه كجاست؟
چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟
چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه مي‌داني كه تانك چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانك له مي‌شود؟
- كيف و كلاسور را از چه پر مي‌كني؟
از خيال.
از كتاب.
از لقب شامخ دكتر.
يا از آدامسي كه مادرت هرروز صبح در كيفت مي‌گذارد.
- كدام اضطراب جانت را مي‌خورد؟
دير رسيدن اتوبوس.
دير رسيدن سر كلاس.
نمره A گرفتن.
- دلت را به چه چيز بسته‌اي؟
به مدرك.
به ماشين.
به قبول شدن در دوره فوق دكترا.
آري پسرك دانشجو!
به تو چه مربوط است كه خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.
جواني به خاك افتاده و خون شكفته.
آري دخترك دانشجو!
به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.
در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بي‌سيم را بيابند.
به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه كردند.
به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند؟
هيچ مي‌دانستي؟
حتماً نه!
هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟
و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي‌خواهد!!
اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.
خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌كند؟!

** ديگر نمي خواهم زنده بمانم. من محتاج توام. خدايا بگو ببارد باران؛ كه كوير شوره زار قلبم سالهاست كه سترون مانده است. من ديگر طاقت دوري از باران را ندارم. خدايا! ديگر طاقت ماندن ندارمي بگذار اين خشكزار وجودمي اين مرده قلب من ديگر نباشد! بگذار اين ديدگان ديگر نبيند. بس است هرچه ديده اند. بگذار اين گوش هاي صم ديگر نشنوند. بس است هرچه شنيده اند. بگذار اين دست وپاها ديگر حركت نكنند. بس است هرچه جنبيده اند. خدايا ! دوست دارم، تنهاي تنها بيايم ، دور از هر كثرتي؛ دوست دارم گمنام گمنام بيايم، دوراز هر هويتي. خدايا! اگر بگويي: لياقت نداري، خواهم گفت:لياقت كداميك از الطاف تو را داشته ام؟!خدايا ! دوست دارم سوختن را؛ فناشدن،از همه جاجاري شدن به سوي كمال انقطاع روان شدن.

** آن هنگام كه پيكر پاك شهيد برخاكهاي سوزان دشت فرو مي افتاد من و تو در فضاي كرخت شهر چشم و گوش بسته بوديم . آن هنگام كه ناله جانسوزمجروحي در گوشه بيمارستان بلندبود ، من و تو در كمال آسايش وسلامت به سر مي برديم . آن هنگام كه آوار خشم و كين دشمن بر سركودكان معصوم وبي گناه فرومي ريخت، من و تو در بلند عمارتهاي جهل آرام و بيخطر خفته بوديم .آن هنگام كه سرهاي بريده بچه هادر كردستان به بالاي نيزه هامي رفت ،من و تو به كدامين خيال بوديم ؟ آن هنگام كه غروب غم بر قلب نوجوان اسير سنگيني مي كرد،من تودرجمع گرم خانواده آرام گرفته بوديم. آن هنگام كه سرماي طاقت فرساي كردستان ، دستان آن نوجوان را _كه براي حفاظت حريم من و تو به آنجا رفته بود_بي حس كرده بود ، من وتو در كنار شوفاژهاي گرم درپشت ميزهاي رنگارنگ ، آرام و بي خبر نشسته بوديم .
بگذار حكايت اين همه ايثار در كنج همان سرزمينها مدفون بماند! بگذار كسي نفهمد كه چه بر سر آنها آمده ! بگذار كسي نداند كه مادر فرزند از دست داده چگونه است ! بگذار در لاكهاي خود فرو روند و حقايق پيرامون ما مشخص نشود .
... مي گويند آنها كه مي توانند درس بخواندو امكانش را هم دارند ، بايد به دانشگاه بروند ،و آنهايي كه مي توانندبجنگندبه مرزها روند . هر كسي را شغلي است ! زهي خيال باطل .
به خدا قسم ، عده اي از همانها كه ديگر در ميان ما نيستند ،صدها باربهتر از من وتو درس مي خواندند . ولي آنان همه مرارتهاي جبهه را در عوض درس خواندن صرف به جان خريدند ...

* آيا مي‌توانيد اين مسئله را حل كنيد؛
گلوله‌اي از دوشكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك مي‌شود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده و گذر مي‌كند، معلوم نماييد:
- سر كجا افتاده است؟
- كدام زن صيحه مي‌كشد؟
- كدام پيراهن سياه مي‌شود؟
- كدام خواهر بي برادر مي‌شود؟
- آسمان كدام شهر سرخ مي‌شود؟
- كدام گريبان پاره مي‌شود؟
- كدام چهره چنگ مي‌خورد؟
- كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك مي‌ريزد؟
يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران - دهلران حركت مي‌كند مورد اصابت موشك قرار مي‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم، معلوم كنيد:
- كدام تن مي‌سوزد؟
- كدام سر مي‌پرد؟
- چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟
- چگونه بايد آنها را غسل داد؟
- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟
- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟
- چگونه مي‌تواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟
- كدام مسئله را حل مي‌كني؟
- براي كدام امتحان، درس مي‌خواني؟
- به چه اميدي نفس مي‌كشي؟


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 آبان 1388 8:02 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 *مقدمه

با آغاز دهه هشتاد، اركان و عناصر نظام دو قطبي با تشديد دو عامل تحول ساختاري در سيستم بين‌الملي و افول قدرت دو بازيگر اصلي آن - ايالات متحده آمريكا و اتحاد جماهير شوروي - بيش از پيش در معرض تهديد قرار گرفت. اين عوامل تضعيف كننده نظام دو قطبي، كه مي‌توان آنها را "علل سيستميك " و "علل درون كشوري " ناميد، در طول دهه 1960 و 1970 نيز وجود داشته‌اند اما در دهه 1980 شدت و حدت بيشتري به خود گرفتند و به پيدايش دوره جديدي در مناسبات بين‌المللي منجر شدند. در اين بخش بررسي اين دوره جديد و كشف ارتباط آن با پايان جنگ ايران، عراق مورد تجزيه و تحليل قرار مي‌گيرد.

*الف - تحولات ساختاري در سيستم بين‌المللي

با توجه به "گوناگوني عناصر قدرت "، نظام بين‌المللي دهه 80 را با افزايش استقلال عمل قطبهاي جديد قدرت، مي‌‌توان نظام "چند مركزي " دانست. در اين دهه، اروپاي غربي، ژاپن، چين و حتي كشورهاي تازه صنعتي شده‌اي چين، هند، برزيل، آرژانتين و كره جنوبي، به عنوانقطبهاي اقتصادي، موقعيت خود را در مناسبات جهاني تقويت كردند و با خارج شدن از دايره نفوذ دو ابرقدرت، برتري انحصاري امريكا و شووري را بر امور بين‌المللي از بين بردند. نظام دو قطبي دهه 1980 با مراكز قدرت سياسي و اقتصادي جديدي روبرو گرديد كه به هيچ وجه قادر به ناديده گرفتن نقش آنها در كنشهاي بين‌المللي نبود؛ از آن جمله كشور جمهوري خلق چين است. كشوري كه در ابتداي نيمه دوم قرن بيستم به لحاظ "دموگرافيك " در صف قدرتهاي بزرگ قرار گرفته بود و از امتيازي برابر با امريكا و شوروي در شوراي امنيت سازمان ملل متحد بهره مي‌گرفت، اكنون از چنان قدرت هسته‌اي برخوردار است كه "تمامي شوروي و بخشهاي غرب امريكا را زا ير پوشش هسته‌اي خود دارد " از سوي ديگر نق "آلترناتيو " كه پكن در جهان سوم برابر دو ابرقدرت ايفا مي‌كند، موقعيت ويژه‌اي به آن كشور بخشيده است. چيزي كه براي مسكو و واشنگتن هيچگاه خوشايند نبوده و نيست قاره اسيا علاوه بر چين، غول ديگري به نام ژاپن را نيز در خود پرورده است؛‌كشوري كه به يمن بازدهي فراوان نيروي كار، مديريت صحيح و تكنولوژي فوق العاده پيچيده، توانست علاوه بر تسخير بازارهاي بين‌المللي به يك قدرت مالي جهاني تبديل و از ظرفيت تاثيرگذاري زيادي در معادلات بين المللي برخوردار شود. در سالهاي اول دهه 80، مازاد درآمد ژاپن به اندازه‌اي بود كه وزارت دارايي آن كشور بانكها را به افزايش سرمايه گذاري‌هاي خارجي تشويق كرد. در پي اين سياست، ژاپن در سال 1983 بالغ بر 17.7 ميليارد دلار، در سال 1984، 49.7 ميليارد دلار و در سال 1985 ، 64.5 ميليارد دلار سرمايه گذاري خارجي داشته است. در حالي كه "ايالات متحده امريكا منبع عمده سرمايه براي جهان پس از جنگ " با "1000 ميليارد دلار بدهي خارجي " در سال 1986 به بزرگترين بدهكار بين‌المللي تبديل شده بود. با روي كار آمدن ريگان، روابط رقابت آميز اقتصادي بين ژاپن و آمريكا به يك جنگ تجاري تمام عيار تبديل شد و فشارهاي دولت ريگان براي برقراري تراز تجاري بين دو كشور سهيم شدن بيشتر ژاپن در افزايش هزينه‌هاي دفاعي بويژه در "طرح دفاع استراتژيك "، شكاف موجود بين واشنگتن - توكيو را عميق‌تر كرد.
در كنار دو قدرت آسيايي چين و ژاپن نظام دو قطبي با مبارزه طلبي ديگري از سوي اروپاي غربي نيز روبرو بود. اروپا هر چند مشكلات ساختاري بسياري در پيش دارد لكن در صورت رفع اين مشكلات، به صورت قدرتي منسجم در خواهد آمد و نقشي كليدي در مناسبات بين‌المللي ايفا خواهد كرد. دولتهاي اروپايي براي ايجاد اين انسجام، تلاشهايي را كه از جنگ دوم جهاني به بعد در جهت تشكيل "جناح اروپايي " در ناتو و اروپاي متحد آغاز كرده بودند، در دهه 80 در پي بروز اختلاف بر سر استقرارموشكهاي ميان برد هسته‌اي امريكا در خاك اروپا و مصوبه سال 1984 كنگره امريكا در مورد پرداخت سهم بيشتري از هزينه‌هاي دفاعي ناتو از سوي دولتهاي اروپايي، اين تلاشها را به شدت سرعت بخشيدند. از سال 1984 اروپاي غربي به دنبال اجلاس رم و پاريس، تلاش گسترده‌اي را براي احياي مجدد "اتحاديه‌ اروپاي غربي " و ايجاد سازماني فراملي به منظور دفاع از اروپا آغاز كرده است. اين امر اروپا را قادر مي‌سازد تا خط استقلال خود را در ناتو تقويت كند؛ چيزي كه همواره خشم آمريكا را برانگيخته است. بنابراين در صورتي كه دولتهاي اروپايي به هدف خود در سال 1993 دست يابند، ديگربه حمايت نظامي آمريكا نيازي نخواهند داشت و به "ابرقدرتي ديگر " تبديل خواهند شد. برژينسكي در اين باره مي‌گويد: " مسلما 347 ميليون اروپايي با اقتصادي در مجموع 3.5 تريليون دلار به اين شدت براي دفاع از خود نياز به اتكا به 241 ميليون آمريكايي با اقتصادي4تريليون دلار در برابر دشمني (شوروي) با 275 ميليون نفر جمعيت و تنها 1.9 تريليون دلار درآمد ناخالص ملي ندارند. "
به اين ترتيب با پيدايش مراكز جديد قدرت، مانند چين، ژاپن و اروپاي غربي نظام دو قطبي اعتبار تحليلي خود را در برابر رخدادهاي بين‌المللي بيش از پيش از دست داد. در عين حال بيشترين نشانه‌هاي كاستي گرفتن توان بازيگران اصلي آن - آمريكا و شوروي - در جهان سوم آشكار گرديد.
در دهه 1980 هر دو ابرقدرت به گونه اي در كشمكشهاي جهان سومي با شكستهاي سياسي و نظامي سختي روبرو شدند. در آغاز دهه،‌آمريكا كه با پيروزي انقلاب ايران و بحران گروگانگيري موقعيت برتر خود را در منطقه خاورميانه از دست داده بود، در تمامي سالهاي پس از آن در يافتن منفذي به سوي ايران ناكام ماند و سرانجام در سال 1986 با افشاي ماجراي ايران- گيت، ضربه شديدي بر اعتبار بين‌المللي آن كشور وارد آمد. علاوه بر آن واشنگتن در لبنان، نيكاراگوئه و كنترل جنگ ايران و عراق نيز دچار شكست شد و دكترين "منازعه خفيف ريگان " نتوانست از روند استقلال‌طلبي كشورهاي جهان سوم جلوگيري كند.از سوي ديگر، روسها نيز بخش اعظمي از دهه1980 را در افغانستان گرفتار بودند و تا قبل از اصلاحات گورباچف هرگز نتوانستند خود را از آن نجات دهند. اشغال افغانستان به همراه شكست الگوي سوسياليستي توسعه، موقعيت شوروي را در جهان سوم شديدا متزلزل كرد و به انزواي هر چه بيشتر ابرقدرت شرق منجر گرديد.

*ب- تحولات داخلي آمريكا و شوروي

در دهه 1980 دو ابر قدرت در زمينه مسائل مختلف داخلي با مشكلات و ناكاميهاي متعددي روبرو شدند. در زمينه قدرت تكنولوژي با انفجار نيروگاه هسته‌اي چرنوبيل شوروي و فاجعه شاتل فضايي چالينجر آمريكا، اعتبار علمي و تكنولوژيك هر دو كشور مورد ترديد قرار گرفت. ايالات متحده در دوره ريگان با ركود اقتصادي، تورم شديد و كسري بي‌سابقه بودجه دست به گريبان بود. "سهم توليد ناخالص آمريكا از 50 درصد سهم جهاني در دهه 1950 به حدود 25 درصد كاهش يافت ". داراييهاي خارجيان در ايالات متحده بود، در سال 1987 ، اين موازنه به 368.2 ميليارد دلار به سود خارجيان، تبديل شد " و مهمتر از همه اينكه كسري بودجه 200 ميليارد دلاري ايالات متحده در سال 1980 به ميزان بي‌سابقه 400 ميليارد دلار در سال 1986 رسيد. در حالي كه دولت ريگان براي رويارويي با بحرانهاي جهان سوم و جلوگيري از گسترش نفوذ شوروي، تعهدات نظامي و اقتصادي گسترده‌اي را در سطح جهان عهده‌دار شده بود. در تمام سالهاي دهه 1980 با اينكه ريگان بودجه نظامي 887 ميليارد دلاري اين كشور در دهه 1970 را به 2854 ميليارد دلار يعني افزايشي معادل 222 درصد رساند، در عين حال، دولت آمريكا با عدم تعادل بين تواناييها و امكانات داخلي با تعهدات بين‌المللي‌اش روبرو بود. تلاشهاي دولت ريگان براي برقراري تعادل از طريق اعمال فشار بر متحدان اروپايي و ژاپن براي "پذيرفتن سهم بيشتري در مخارج نظامي و دفاعي " به نتيجه نرسيد و آمريكا راه مذاكره با شوروي و پايان دادن به مسابقه تسليحاتي را براي كاهش بودجه نظامي‌اش برگزيد.
از سوي ديگر، اقتصاد شوروي به دليل افراط در برنامه‌ريزي و تمركز گرايي دروه برژنف و بخاطر "بحران رهبري " در نيمه اول دهه 1980 ، با مشكلات فراواني درگير بود. افت توليد صنعتي، كارآ نبودن بخش كشاورزي، عدم بازدهي و كمبود كالاهاي مصرفي، تاكيد بر صنايع سنگين و نظامي به همراه عرضه كم نيروي كار، نبود انگيزه در بين كارگران و كارمندان،‌پيري جمعيت فعال و مصرف بيش از اندازه مشروبات الكلي از جمله مسائل گريبانگير اقتصاد شوروي مي‌باشند. اما در عين حال، مهمترين مشكل اين كشور چيزي است كه گورباچف از آن به عنوان "عقب‌ماندگي از كاروان علم و تكنولوژي " نام مي‌برد. روسها از انقلاب ميركوپرسسورها بسيار فاصله دارند؛ چيزي كه امكان رقابت آنها را با غولهاي صنعتي چون ژاپن و اروپاي غربي به حداقل مي‌رساند. علاوه بر آن، مسابقه تسليحاتي با آمريكا بويژه با اعلان "جنگ ستارگان " اقتصاد بيمار شوروي را به نابودي مي‌كشاند.
گورباچف درباره تاثيرات اين مسابقه تسليحاتي گفت: "ايالات متحده قصد دارد كه از راه مسابقه استقرار مدرنترين و پرهزينه‌ترين جنگ افزارهاي فضايي، اتحاد شوروي را از نظر اقتصادي بفرسايد. "
بر اساس چنين نگرشي است كه ميخائيل گورباچف پس از به قدرت رسيدن در مارس 1985 براي بازسازي اقتصادي (پرسترويكا) شوروي از جمله اصول اساسي تفكر نوين خود را "رد جنگ هسته‌اي و غير هسته‌اي از سوي قدرتهاي هسته‌اي عليه يكديگر يا كشورهاي ثالث، پيشگيري از مسابقه تسليحاتي در فضا، نابودي كامل جنگ افزارهاي هسته‌اي و كاهش متناسب و متوازن بودجه‌هاي نظامي " اعلام مي‌كند. از نظر رهبران جديد شوروي،‌رشد و توسعه اقتصادي اين كشور بيش از پيش به كنترل تسليحات وابسته است. به همين علت يكي از هدفهاي سياست خارجي گورباچف "فراهم آوردن فرصت براي كار در شرايط صلح و آزادي " از طريق خلع سلاح عمومي است. رهبر شوروي در اين باره اظهار داشت "من با مسئوليت كامل اعلام مي‌كنم كه سياست بين‌المللي ما با تمركز بر اقدامات سازنده‌اي براي بهبود كشورمان بيش از هر زمان ديگر با سياست داخلي ما مشخص مي‌شود. از اين رو ما به صلحي پايدار و آينده نگري و سازندگي در روابط بين‌المللي نياز داريم ". براي فراهم شدن چنين صلحي كه خلاصي اقتصادي شوروي از زير بار سنگين هزينه سمابقه تسليحاتي و تعهدات بين‌المللي را در پي داشت، گورباچف گامهاي اوليه دور تازه‌اي از دتانت را برداشت و باني وضع نويني در عرصه مناسبات بين‌المللي گرديد.
به اين ترتيب در نيمه دوم دهه 1980 افزايش نقش قطبهاي جديد قدرت در معادلات بين‌المللي و خارج شدن بسياري از مناقضات و رخدادهاي جهاني از حيطه نفوذ دو ابرقدرت به همراه تشديد مشكلات اقتصادي آمركيا و شوروي، تفكر نويني را پديد آورد. رهبران هر دو ابرقدرت اذعان داشتند كه ديگر توانايي تاثيرگذاري مستقيم و حتي غير مستقيم بر همه رويدادهاي بين‌المللي را در اختيار ندارند. ميخائيل گورباچف، رهبر شوروي، در هفتم دسامبر 1988 در سخنان خود در مقابل مجمع عمومي سازمان ملل گفت : "ما داراي حق مطلق نيستيم. ده روز بعد در 17 دسامبر، رونالد ريگان رئيس جمهوري آمريكا نيز اعلام كرد: ايالات متحده "ديگر از قدرت برتر برخوردار نيست " بروز اين واقعيت جديد، به تغيير روابط بين دو ابرقدرت و پيدايش دور تازه‌اي از تفاهم و همكاري در سطح جهاني منجر گرديد كه در واگذاري بخشي از مسئوليت حفظ ثبات و امنيت بين‌المللي از سوي آمريكا و شوروي به سازمان ملل متحد و آغاز مذاكرات "تحديد و خلع سلاح " تجلي يافت. در پي موفقيت گفتگوهاي سران آمريكا و شوروي در اجلاس 1985 ژنو، 1986 ريكياويك و 1987 واشنگتن در زمينه پايان بخشيدن به مسابقه تسليحاتي و از ميان بردن جنگ افزارهاي هسته‌اي، راه براي همكاري قدرتهاي بزرگ جهت حل و فصل مناقشات منطقه‌اي از طريق سازمان ملل هموار گرديد. در پي اين امر، سازمان ملل متحد متولي پايان دادن به بسياري از درگيري‌هاي منطقه‌اي همچون بحران كامبوج، مساله صحراي غربيي، قبرس، ناميبيا، افغانستان و مهمتر از همه جنگ ايران و عراق گرديد و بدين ترتيب حل و فصل مسالمت‌آميز و سياسي مناقشه‌هاي منطقه‌اي با ميانجيگري سازمان ملل متحد جايگزين راه حل نظامي شد و پايان دادن به جنگ هشت ساله ايران و عراق نيز در بخشي از اين برنامه و توافقات بين‌المللي قرار گرفت.

*توافقات بين‌المللي و پايان جنگ ايران و عراق

آمريكا و شوروي بخاطر حفظ ثبات و برقراي توازن در منطقه خليج فارس به تز پايان جنگ بدون پيروز معتقد بودند. بر اساس اين فهم مشترك سياسي، دو ابرقدرت در 20 ژوئيه 1987 قطعنامه 598 را به اتفاق آرا در شوراي امنيت سازمان ملل متحد به تصويب رساندند. براي اجراي كامل آن،‌بند 10 قطعنامه، شوراي امنيت را مخير مي‌كند تا در صورت لزوم "گامهايي را به منظور تضمين رعايت قطعنامه "، كه به پيشنهاد آمريكا شامل تصويب قطعنامه دوم مبني بر تحريم همه جانبه تسليحاتي ايران مي‌شد، بردارد. دولت ريگان كه با افشاي ماجراي ايران گيت، اعتبار و حيثيت سياسي خود را نزد كشورهاي منطقه به شدت متزلزل مي‌ديد و نگران گسترش دامنه نفوذ شوروي در بين كشورهاي حاشيه خليج فارس بود، چاره‌سازترين راه حل را در پايان هر چه سريعتر جنگ ايران و عراق يافت. از همين رو، ايالات متحده آمريكا از يكسو (در همان روز تصويب قطعنامه 598) با نصب پرچم روي يكي از يازده نفتكش و آغاز اسكورت نظامي آنها كوشيد تا از گسترش حضور ناوگانهاي روسي در خليج فارس جلوگيري نمايد و از سوي ديگر براي اعمال فشار بر ايران طرح تحريم تسليحاتي را به عنوان ابزار ضمانت اجراي قطعنامه 598 تسليم شوراي امنيت كرد تا بدين وسيله امكان ادامه جنگ را از جمهوري اسلامي سلب كند. واين برگر وزير دفاع دولت ريگان در اين باره گفت: "در صورتي كه قطعنامه تحريم تسليحاتي اجرا شود، ريشه توانايي ايران براي ادامه جنگ به سرعت خشك مي‌شود و در واقع ريشه موجوديت ايران نيز به صورت يك ملت به خشكي مي گرايد ".
اما شوروي با طرح تحريم تسليحاتي ايران مخالفت ورزيد و از دبير كل خواست تا تلاش بيشتري براي اجراي قطعنامه به عمل آورد. علل اتخاذ چنين تصميمي از سوي مسكو اين بود كه روسها در پي حل و فصل مساله افغانستان بودند، قضيه‌اي كه ايران و آمريكا از طرفهاي اصلي درگير در آن بشمار مي‌رفتند. رهبران شوروي، جنگ ايران و عراق را مهمترين اهرم فشار براي گرفتن امتيازات لازم در قضيه افغانستان از آمريكا مي‌دانستند. از سوي ديگر، مسكو خواهان سكوت ايران در برابر روند پيشرفت توافقات بين‌المللي بر سر بحران افغانستان در ژنو بود و رد طرح تحريم تسليحاتي آمريكا عليه ايران مي‌توانست به تعديل سياستهاي ضد روسي آن كشور و جلب توافق تهران در زمينه حل و فصل مناقشه افغانستان منجر شود. ريچارد مورفي، معاون وزير امور خارجه وقت ايالات متحده آمريكا، در اين رابطه اظهار داشت: "دليل اصلي كه باعث شده است شوروي از پذيرش قطعنامه تحريم تسليحاتي خودداري كند، اين حقيقت است كه آنها نمي‌خواهند دشمني تهران را در آستانه خروج نيروهاي روسي از افغانستان برانگيزند. "
تعلل روسها در تصويب قطعنامه تحريم تسليحاتي ايران ،آمريكا را كه خواهان پايان هر چه سريعتر جنگ بود، واداشت تا براي جلب موافقت مسكو، آمادگي خهود را براي امضاي پيش‌نويس مقدماتي كنفرانس ژنو در خصوص افغانستان اعلام نمايد. شوروي نيز در مقابل، اعلام كرد "از اين پس سد راه تصويب طرحي مطابق با نظر اكثريت اعضاي شوراي امنيت سازمان ملل نخواهد شد ". كرنسكي فرستاده ويژه مسكو به عراق در اين زمينه گفت: "اگر تحريمي عليه ايران براي وادار ساختن تهران به قبول قطعنامه 598 شوراي امنيت در مورد آتش بس ضروري باشد، دولت شوروي هيچگونه مخالفتي با آن نخواهد داشت ". در پي آن، پنج عضو دائمي شوراي امنيت بر سر پيش نويسي قطعنامه تحريم تسليحاتي ايران در 20 فوريه 1988 به توافق رسيدند و اين در حالي بود كه مذاكرات ژنو بين آمريكا، شوروي، پاكستان و افغانستان بر سر مناقشه افغانستان به نتايج نهايي خود نزديك مي‌شد. سرانجام در 14 آوريل 1988 اين چهار كشور، موافقتنامه ژنو مبني بر خروج نيروهاي روسي از افغانستان را امضاء كردند. يك ماه بعد در 5 مه 1988 يعني دو هفته قبل از سفر ريگان به مسكو براي شركت در نشست سران دو ابر قدرت، قواي شوروي عقب‌نشيني از خاك افغانستان را اغاز كردند. بدين ترتيب راه براي واشنگتن براي وارد آوردن فشار بر تهران به منظور پذيرش قطعنامه 598 هموار شد. به دنبال آن در 18 آوريل 1988 آمريكا با حمله به دو سكوي نفتي رشادت و سلمان و درگير شدن با نيروي دريايي ايران، جنگ محدود اعلان نشده‌اي را عليه جمهوري اسلامي آغاز كرد. همزمان با اوج‌گيري بحران در خليج فارس و تشديد درگيري بين ايران و آمريكا، عراق از فرصت به دست آمده استفاده نمود و با حملات گسترده زميني و هوايي به همراه كاربرد وسيع عوامل شيميايي، شهر فاو و ساير مناطق اشغالي را از نيروهاي ايران بازپس گرفت. تضعيف موقعيت ايران در جبهه‌هاي جنگ در كنار توافق علني دو ابرقدرت براي پايان دادن به جنگ، كه در حمله ناو وينسنس امريكايي به هواپيماي مسافربري ايران در سوم جولاي 1988 و سكوت مطلق روسها تجلي يافت، تهران را مجبور به پذيرش قطعنامه 598 در تاريخ 26/4/1367 (18 جولاي 1988) نمود. بدين ترتيب يكي از رهاوردهاي بسيار مهم همگرايي آمريكا و شوروي در نيمه دوم دهه 1980 يعني وادار كردن ايران - كشوري كه با استقلال عمل خود، منافع هر دو ابرقدرت را تهديد مي‌كرد - به پايان دادن جنگ هشت ساله با عراق به دست آمد.

*نتيجه‌گيري

در دهه 1980 بيش از پيش پايه‌هاي نظام دو قطبي از چند جهت مورد تهديد قرار گرفت، از يكسو با پيشرفت سرسام‌آور قدرت تخريبي سلاحهاي اتمي، جنگ و بويژه جنگ هسته‌اي به علت نداشتن كاركرد سياسي اهميت خود را به عنوان ابزار سياست خارجي براي دستيابي به هدفهاي سياسي، اقتصادي ايدئولوژيك از دست داد. علاوه بر آن، در كنار تغيير در رابطه بين جنگ و سياست، ارتباط بين قدرت و امنيت نيز دستخوش تحول گرديد. قدرت هسته‌اي و مسابقه تسليحاتي نقش بازدارندگي خود را به عنوان عامل ثبات و تضمين امنيت بين‌المللي نيز نتوانست به خوبي ايفا كند. مسابقه تسليحاتي با دور كردن منابع عظيم مالي، انساني و علم و تكنولوژي از ساير اولويتهاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي دامنه امنيت دو ابر قدرت را به شدت كاهش داد و راه دستيابي به آن را سد كرد. از سوي ديگر تغيير "رابطه قدرت نظامي و امنيت " به "رابطه رشد و قدرت اقتصادي و امنيت " به همراه ظهور كانونهاي مهم رشد اقتصادي و نفوذ سياسي در اروپا و آسيا به دگرگونيهاي عمده در صحنه بين‌المللي منجر گرديد. جايگزيني ابزار اقتصادي به جاي ابزار نظامي، قدرت مانور دو ابر قدرت را كه فاقد ابزارهاي لازم براي رقابت با مركز جديد قدرت بودند به شدت محدود ساخت و دامنه نفوذ آنان را بر جهان كاهش داد. علاوه بر آن، افزايش تعداد بازيگران بسيار قدرتمند در صحنه جهاني عامل بروز شكاف در نظام دو قطبي شده، استقلال عمل بيشترك شور ضعيف براي خارج شدن از دياره نفوذ دو ابرقدرت هسته‌اي را فراهم آورد و منافع آنها را در جهان سوم شديدا در معرض تهديد قرار داد.
اين عوامل در نيمه دوم دهه 1980 دو ابر قدرت را وادار كرد تا براي سازماندهي دوباره خود و تثبيت موقعيت برتر خويش در نظام بين‌المللي سياستهاي خصومت آميز گذشته را كنار گذاشته، در دو زمينه تحديد تسليحات و حل و فصل بحرانهاي منطقه‌ايف كه از دايره كنترل آنها خارج شده‌اند، به همكاري بپردازند. جنگ ايران و عراق در چنين موقعيت بين‌المللي و در اثر همگرايي، توافق و تباني دو ابرقدرت خاتمه يافت، اما اين به معناي كنترل مطلق امريكا و شوروي بر مناسبات بين‌المللي نيست؛ زيرا حوادث بعدي از جمله حملات عراق به داخل خاك ايران براي به دست آوردن موقعيت برتر در مذاكره پس از پذيرش قطعنامه 598 از سوي تهران، نشان از عدم كنترل دو ابر قدرت به عنوان بازيگران اصلي سيستم دو قطبي بر رفتار بازيگران خرده سيستم دارد.


ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 آبان 1388 8:01 PM ] [ علي رضا کلامي ]
اين روزها، كساني كه افتضاحات شان در راه اندازي "زندان زنان شهدا " و به كارگيري دژبان و نيروي ضربت براي سركوب خانواده معظم شهدا، در دست بررسي است، براي آن كه خود را از آن فجايع و جنايات تبرئه كنند، سراغ برخي فرزندان شهدا رفته اند تا از زبان آنان بنويسند كه در دوران صدارت كروبي بر بنياد شهيد، آن قدر به ما مي رسيدند كه ...
طي چند سال اخير، يكي از رجال نظامي كه خود بزرگ بيني هوس سياسي شدن! بد جوري خفه اش كرده بود، وقتي خواست براي نمايندگي مجلس و يا رياست جمهوري، كانديدا شود، اقدام به عملي بسيار ناجوانمردانه كرد كه متاسفانه سنگ بنايي شد براي سوء استفاده هاي بعدي.
وي كه با گذشت سال هاي مديد از شهادت آن سرداران، هيچ سراغي از خانواده آنان نگرفته و تازه به فكرش رسيده بود كه مي توان از عنوان خانواده آنها براي بالا بردن آراء انتخاباتي استفاده بهينه كرد، در بروشورهاي تبليغاتي اش، نام چند تن از فرزندان و همسران سرداران شهيد را به عنوان حامي خود، يدك كش كرد تا با استفاده ابزاري از آنها، بتواند چند راي جمع كند. همان شد كه در انتخابات رياست جمهوري اخير، شاهد بوديم كه برخي از آن خانواده ها كه خود را مدعي و نماينده تام الاختيار شهيد خود مي دانستند، با وجودي كه 26 سال از شهادت عزيزشان مي گذرد، بجاي او تصميم گيري كرده و كم مانده بود از زبان آن شهيد، نام كانديدايي خاص را مطرح كنند!
عده اي كه همواره بر طبل "عدم تقدس شهدا " و زميني بودن آنها مي كوفتند، و براي كوبيدن جناح مقابل حتي حاضر بودند به خيال خام خود، جايگاه و مقام شهدا را تنزل دهند، به يك باره صفحات نشريات و بروشورهاي شان مملو شد از تقدس و الهي بودن و دست نيافتني بودن شهدا و به دنبال آن مصاحبه با خانواده آنها براي اعلام تاييد خويش.
مثل اين كه اين روزها، بچه هايي كه از پدرشان حتي تصويري به خاطر ندارند، به خود حق مي دهند تا درباره نظرات و تفكرات پدر خود تعيين تكليف كنند و از قول آن بزرگوار، از افراد و جناح هاي مختلف حمايت كنند يا ديگران را بكوبند!
اي كاش اين فرزندان محترم شهدا، فقط ذره اي نامه ها، وصيت نامه و گفته هاي پدران خويش را مرور مي كردند تا دريابند پدرانشان، نه براي رسيدن به پست و مقام دنيوي، كه تنها و تنها براي حفظ اسلام و به پيروي از ولايت فقيه جان ارزشمند خويش را در طبق اخلاص نهادند. وگرنه همين شخصيت هاي سياسي متحول شده و برگشته از آرمان هاي امام خميني، همان روزها هم بودند و براي همين شهدا فقط به واسطه اين كه در خط امام هستند، قابل احترام بودند و بس.
استاد شهيد مرتضي مطهري، جمله بسيار زيبايي دارد به اين مضمون:
"شخصيت ها، تا زماني براي ما قابل احترام هستند كه در مسير حق حركت مي كنند، به محض اين كه از راه حق خارج شدند، ديگر هيچ ارزش و احترامي ندارند. "
چه كسي گفته هر كس كه زماني با امام بود، تا ابدالدهر هر عملي مرتكب شود براي ما مقدس است و بايد الگو قرار گيرد؟
پس تكليف بني صدر، قطب زاده و ... ده ها تن امثال آنان كه سال هاي اول انقلاب ظاهرا با امام همراه بودند و به پيروي از نفس خود، به مرور مسير خويش را امام و انقلاب اسلامي جدا كردند، چه مي شود؟ آيا بايد همچنان قابل احترام و ارزش باشند؟
مگر آنان كه با وجود سابقه ده ها ماه در جبهه و حتي جانبازي، به دلايل مختلف كم آوردند و در اوج ذلت و خفت به آغوش دشمن پناه بردند و با ارائه اطلاعات و افشاي اسرار حكومت اسلامي، به انقلاب و مردم ضربه زدند و حتي امروز در شبكه هاي ماهواره اي غرب از شهيد همت و باكري خاطره تعريف مي كنند، بايد براي ما قابل ارزش و احترام باشند؟
آيا "شمر بن ذي الجوشن "، به واسطه حضور در جنگ صفين و جانبازي در ركاب امام علي (ع)، بايد كه الگو شود و در روز عاشورا، لشكريان مقابل امام حسين (ع)، شمر را با سابقه جبهه و جانبازي ببينند، ولي امام حسين (ع) را نبينند!
مگر صرف بودن مقطعي از تاريخ در كنار امام، مجوز هر گونه ادعايي تا يوم القيامة است؟
مگر نه اين كه برخي از آناني كه در جنگ هاي بدر و احد همراه پيامبر اعظم (ص) بودند، و يا در نبردهاي امام علي (ع) ايستادگي و جانبازي از خود نشان دادند، در مقطعي در برابر تحريك آقا زاده ها و نفس خويش، كم آوردند و در مقابل امام بر حق، صف آرايي كرده و در اوج ذلت به هلاكت رسيدند؟
واقعا اين حضرات بر سنگ قبر آنان چه مي نويسند؟
بيش از اين كه اين خطر ما را تهديد كند كه از شهدا فقط عكسي زيبا در قابي زرين بر ديوار بنشانيم و بس، اين خطر عظيم تهديدمان مي كند كه با استفاده سليقه اي از شهدا در هر انتخابات و حوادث سياسي، شان و جايگاه آنان را كه مي تواند الگوي مردانگي، پايداري و پيروي از ولايت فقيه و جانبازي در راه اسلام و انقلاب باشند، به ابزاري ناقص با تاريخ مصرفي بسيار كوتاه تبديل كنيم و مطمئن باشيم چند سال ديگر، نه مردم عادي كوچه و خيابان، كه پيش از آنها، رجال سياسي و حتي خانواده شهدا، براي آنها ارزش و احترامي جز وسيله اي براي جلب و جذب آراء انتخاباتي نگاه نكنند.
و به قول قديمي ها:
"حرمت امام زاده را متولي بايد حفظ كند. "
اين كه خانواده شهدا به خود اجازه دهند تا در هر مسئله دنيوي، از شهيد خود خرج كنند، آيا باعث آن نخواهد شد كه جوانان جناح مقابل، به آن شهيد به چشم ديگري بنگرند و خدايي ناكرده نسبت به او و هر آنچه درباره اش گفته مي شود، موضع منفي بگيرند؟
چه كسي مي تواند ادعا كند:
"اگر فلان شهيد امروز بود چه مي كرد و چه مي شد؟ "
و چه سخت است كه عده اي براي تحريك احساسات و افكار عمومي، از دختري كه هنگام شهادت پدرش فقط 11 ماه داشته، بپرسند:
"اگر امروز پدرت بود چه مي كرد؟ "
و اونيز تحت تاثير جوسازي ها، بگويد:
"شايد اگر پدر و عموي من هم اين روزها بودند مجبور مي شدم در زندان به ملاقات شان بروم يا اعترافات شان را از تلويزيون ببينم. "
و چه سخت است كه سرداران شهيد را با كساني كه پرونده شان بسيار واضح است مقايسه كنيم.
فقط يك سوال:
كداميك از اين حضرات كه امروز اعترافات شان از تلويزيون پخش مي شود، مستقيما در جبهه حضور داشتند؟
و يا كدامشان در پرونده 8 شهريور، و شهادت رجايي و باهنر دست نداشته اند؟
براستي اگر سرداران شهيد امروز بودند، قاطعانه درخواست نمي كردند تا پرونده منافقين واقعي و قاتلين 8 شهريور پي گيري شود؟ و يا نه، به اين بهانه كه اينان نيروهاي ارزشي و زحمت كشيده انقلاب هستند، آن پرونده مكتوم بماند؟
مگر در همان ايام جنگ بحث هاي آن چناني سياسي در جريان نبود؟
مگر در همان سال هاي مياني جنگ، بحث چپ و راست، روحانيت و روحانيون، نخست وزيري و استعفاي فلاني و هزاران مشكل سياسي و جناحي ديگر در جريان نبود؟
براستي موضع سرداران شهيد در قبال آن حوادث و مسائل چه بود؟
جنگ را رها كرده، خود را وقف فلان جناح سياسي يا گروه و سازمان كردند؟ و يا اين كه همچنان خالصانه، به استواري در راه خويش ادامه دادند و در بحراني ترين شرايط كه به قول شهبد همت هر روز تهمتي بارشان مي كردند، همه وجود و هستي خويش را در راه پيروي از ولي فقيه تقديم كردند؟
امروز چه كسي مي تواند ادعا كند كه فلان سردار شهيد فقط به خواست و خوش آمد فلان شخص و يا فلان سازمان سياسي نه خارج از خط امام، كه حتي در ظاهر در خط امام، جان خويش را فدا نمود؟
آقايان اگر مي خواهند براي سرداران شهيد زندگي نامه جديدي بنويسند، حتما بايد دست خط آنان را جعل كرده و وصيت نامه جديدي بنويسند؛ وگرنه هر چه تلاش كنند و فرياد برآورند و متاسفانه در اين راه از برخي خانواده آن شهيدان عزيز نيز بهره جويند، نمي توانند كلام و راه ثابت آن شهيد را محو كنند و يا به نفع جناح خويش تغيير دهند.
فقط يادمان نرود: آن دلاورمردان و شهيدان، اسلام، انقلاب اسلامي و ولايت فقيه را با هيچيك از شخصيت ها، احزاب و جناح هاي سياسي عوض نمي كردند چه برسد به متوسل شدن به بي.بي.سي، آمريكا و همراهي با جريانات لائيك و ماركسيست و جاسوس خارج از كشور براي اعتراض عليه نظام اسلامي به اميد قيام و برقراري حكومتي كه خوش آمد دشمنان ديرينه اسلام و امام باشد.
هيچگاه دوست نداشتم از اين ضرب المثل استفاده كنم، ولي ظلمي كه به واسطه برخي وازدگان و شكست خوردگان سياسي كه به هنگام غرق شدن در گرداب هلاكت، به هر چيزي دست مي اندازند، باعث شد تا اين گونه گويم:
قديمي ها ضرب المثل هاي قشنگي در اين باره دارند كه:

"گيرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ "

*نقل از: خاطرات جبهه
 

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 آبان 1388 8:00 PM ] [ علي رضا کلامي ]
 
پدر! آخرين مرخصي قبل از عمليات كه به خانه آمدم، درست دو ماه پيش بود؛ اواخر دي‌ماه. يك هفته بودم و رفتم. به چادرهاي اردوگاه كرخه كه برگشتم، ديگر مدت زيادي آنجا نمانديم. ميدان تير رفتيم. بچه‌ها وصيت‌نامه‌هايشان را نوشتند، ساك‌ها را به تعاون لشكر تحويل داديم و كرخه را ترك كرديم.
با اتوبوس به اردوگاه كارون رفتيم. روي اتوبوس‌ها پلاكارد زده بودند: "بازديد كارگران كارخانه از جبهه "؛ يعني داخل اتوبوس رزمنده نيست. بچه‌ها هم پرده‌ها را كنار نمي‌زدند. آنهايي هم كه در صندلي جلو نشسته بودند، لباس معمولي و غير نظامي به تن داشتند... شايد جاسوس و ستون پنجمي كمين كرده بود و مي‌خواست خبر بدهد. عمليات بدر، همين‌جوري لو رفت. دشمن، شب عمليات آماده بود و ما مجبور به عقب‌نشيني شديم. تلفات هم زياد داديم. اما در عمليات والفجر هشت، حفاظت اطلاعات به خوبي رعايت شد؛ شايد به همين خاطر فاو فتح شد. اردوگاه كارون در جنوب اهواز بود. در آن مستقر شديم.
پدر! تعطيلات عيد سال 1353 يا 54 يادتان هست؟ در آن سفر به اهواز و آبادان رفتيم و در كارون سوار قايق شديم. نخلستان‌هاي كنار كارون به همان زيبايي بود. وقتي كارون را نگاه مي‌كردم، ياد شما بودم و خاطرات آن سال‌ها كه ده- دوازده سال بيشتر نداشتم، برايم زنده مي‌شد... سفر جنگ براي من پرخاطره و پرتجربه است و مردان بزرگي را در جبهه مي‌بينم.
اردوگاه كارون به زمين منطقه عملياتي شبيه بود. در اردوگاه جديد هم تمرينات نظامي را ادامه داديم. در كارون سوار قايق شديم و مانور آبي - خاكي داشتيم. در عمليات بدر، عراقي‌ها از بمب شيميايي زياد استفاد كرده بودند. براي همين، فرماندهان بر مانور و تمرين مقابله با حمله شيميايي تأكيد داشتند. حتي در خواب هم تمرين استفاده از ماسك ضد شيميايي مي‌كرديم تا بتوانيم در صورت نياز در خواب هم از ماسك استفاده كنيم.
بچه‌هايي كه در اردوگاه كارون نامه مي‌نوشتند، نامه‌هايشان را به تهران نمي‌فرستادند تا عمليات شروع شود. حفاظت اطلاعات با جديت كار كرد.
در كارون براي آخرين بار وسايل و تجهيزات نظامي خودمان را امتحان كرديم. يك بار هم به ميدان تير رفتيم. ن يك كوله پر وسايل داشتم و دو تا قمقمه آب. بچه‌ها به شوخي مي‌گفتند كه مسئولان بايد يك فرعون به ما بدهند تا اين وسايل را با خود همراه ببريم. از تجهيزات همراه فقط كلاه‌آهني به ما ندادند؛ چون مي‌دانستند كه بچه‌ها كلاه را دور مي‌اندازند. هيچ كدام روي سرمان كلاه نمي‌گذاشتيم.
آن روز كه كارون را ترك كرديم، هوا براي بود. هواپيماهاي جنگي دشمن نمي‌توانستند عكس هوايي بگيرند. اين بار اتوبوس‌ نبود و سوار كاميون شديم. سقف كاميون با برزنت پوشيده بود روي كاميون هم پلاكارد زده بودند: "اجناس اهدايي مردم به جبهه‌هاي حق عليه باطل ". به نظرم حتي نيروهاي ژاندارم‌مري هم كه در جاده اهواز بودند، متوجه جابه‌جايي گردان‌ها نمي‌شدند. ستون پنجمي و جاسوس هميشه هست. فرماندهان، مسائل امنيتي و حفاظتي را خوب رعايت مي‌كردند؛ چون وقتي به بهمن‌شير رسيديم، در يك خانه روستايي مستقر شديم كه اهالي آن خانه و محل را شش ماه يا يك سال پيش كوچ داده بودند و چون ما در خانه‌هاي روستايي مستقر بوديم، حتي اگر عكس‌ هوايي هم مي‌گرفتند، دشمن متوجه حضور گردان نمي‌شد. بچه‌ها حق پراكنده شدن در نخلستان و كنار رودخانه را نداشتند.
آن شب كه در خانه روستاي در منطقه بهمن‌شير بوديم، عمليات بزرگ والفجر هشت شروع شد. آن شب،
شب اول عمليات بود. وقتي روز شد، ما را به چند و چون عمليات توجيه كردند. تا آن موقع، كسي از نيروهاي پايين ‌دست، از محل عمليات خبر نداشت. آن روز اسم فاو را بچه‌ها براي اولين بار شنيدند. عمليات لو نرفته بود و به همين خاطر، فاو آزاد شد.
پدر آن روز ناهار، چلومرغ دادند. خيلي از بچه‌هاي دسته براي اولين‌بار بود كه به عمليات مي‌رفتند. چلومرغ عمليات به آنها خيلي چسبيد. بعدازظهر، ما را به اروند كنار بردند و در يك سوله به طور فشرده جا گرفتيم.
روز بيست و دوم بهمن شد. آن روز جنگنده‌هاي عراقي خيلي زياد آمدند و بمباران كردند. گردان ما آن روز از اروند عبور كرد. چون سرعت و فشار آب اروند زياد است، در هر وقتي نمي‌شود از آن عبور كرد. كلي در كنار ساحل معطل شديم و سرانجام دم غروب به ساحل غربي يعني شهر فاو رسيديم.
در فاو، مردم عادي زندگي نمي‌كردند، شهر، يك شهر نظامي بود. وقتي در خيابان ساحلي فاو قدم مي‌زديم، يك ماشين بزرگ غنيمتي ديديم كه مخصوص پرتاب موشك بود. شايد اين بزرگ‌ترين ماشين جنگي بود كه توي جنگ غنيمت گرفتيم. ماشين ميان نخل‌ها پنهان و استتار شده بود و نگهبان داشت.
اذان مغرب در يك خانه خالي بوديم. تا نيمه شب آنجا استراحت كرديم. بعد از نيمه شب، كاميون كمپرسي آمد. آن هم غنيمتي بود. سوار شديم. كاميون بعد از نيم ساعت - يك ساعتي كه چراغ خاموش رفت، در بيابان ايستاد. آنجا، جاده ام‌القصر بود.
جاده ام‌القصر، دو بندر فاو و ام‌القصر را به هم وصل مي‌كرد. جاده آسفالته بود؛ اما كم‌عرض. يك طرف جاده موانع چيده بودند؛ سيم خاردار و خورشيدي.
پدر! آن جاده، درست مثل همين جاده المپيك خودمان بود. همين اندازه و عرض را داشت. سمت چپ جاده، خليج خور عبدالله بود. عراقي‌ها از ترس اينكه ما با هاوركرافت يا قايق از دريا به خشكي حمله كنيم، اين موانع را گذاشته بودند.
آن شب، گردان‌هاي لشكر خوب كار كردند. گردان ما احتياط بود و احتياج نشد كه از آن جلوتر برويم. در همان كنار جاده، تا روشنايي روز بيست و سوم مانديم.
وقتي هوا روشن شد، بهتر متوجه شديم كه كجا هستيم. جايي كه مستقر بوديم، يك پايگاه متروك موشكي بود. بچه‌هاي لشكر، همان روز و كمي جلوتر، پايگاه موشكي ديگري را گرفته بودند كه فعال بود. عراقي‌ها در منطقه فاو سه پايگاه موشكي داشتند كه دو تاي آنها فعال بود. عراق با موشك دوربرد مي‌توانست بندر نفتي خارك، بندر لنگه و كشتي‌هاي نفتكش را بزند. يك هدف عمليات اين بود كه اين پايگاه‌ها و موشك‌هاي دشمن را نابود كنيم. هدف ديگر عمليات هم اين بود كه كويتي‌ها بفهمند ما با آنها همسايه هستيم و اگر سرجايشان ننشينند و باز هم به صدام كمك كنند، پدرشان درمي‌آيد. جزيره بوبيان كويت، همان نزديكي‌ها بود و شب‌ها نور آن را در افق مي‌ديديم. جاده آسفالته‌ ام‌القصر هم با مرز كويت و عراق فقط هفت - هشت كيلومتر فاصله داشت.
روز بيست‌وسوم ر در همان كنار جاده ام‌القصر گذرانديم تا شب شد. با خط مقدم و پيشاني جنگي فاصله‌اي نداشتيم. پياده رفتيم. در سه‌راهي كارخانه نمك، خبر به خط زدن را به ما دادند. قرار شد گردان ما تا پل بزرگ جاده ام‌القصر پيش برود و جاده را تصرف و پاكسازي كند. تا آنجا شايد ده كيلومتر راه بود. اگر آن پل بتوني را خراب مي‌كرديم، جاده ‌ام‌القصر امنيت كامل پيدا مي‌كرد؛ اما بچه‌ها را خوب توجيه نكردند. شايد فرماندهان هم نمي‌دانستند اين ده كيلومتر چه وضعي دارد. در روز دوربين كشيده و ديده بودند كه روي جاده چهار - پنج تانك سالم و چند تانك سوخته هست. همين اطلاعات را قبل از حمله به ما دادند كه البته اشتباه بود.
بعد از اينكه ما را در سه‌راهي كارخانه نمك توجيه كردند، جلو رفتيم و به پيشاني جنگي رسيديم. گروهان يك رها شد و ما كه در دسته يك بوديم، زودتر از بقيه دسته‌ها و گروهان‌ها به خط دشمن زديم. آهسته آهسته جلو رفتيم؛ نيم‌خيز و سينه‌خيز. صداي زنجير تانك‌ها و حتي صداي داد و فرياد فرماندهان عراقي مي‌آمد. من در ستون بودم. شايد بيست نفر جلوتر از من بودند. من همان وقت فهميدم كه عراقي‌ها قصد پاتك دارند. به نفر جلويي گفتم:
- مثل اينكه عراقي‌ها دارند براي پاتك فردا آماده مي‌شوند؛ اما حالا ما پيش‌دستي مي‌‌كنيم و به خطشان مي‌زنيم تا فردا نتوانند پاتك بزنند....
نفر جلويي خواست به صداي عراقي‌ها و سروصداهاي عجيب‌وغريبي كه از جبهه دشمن مي‌آمد، گوش كند كه حمله شروع شد؛ انفجار نارنجك، تيراندازي... و يك - دو صداي "الله اكبر " شنيديم. بچه‌هاي گروهان، صدنفري بودند. مي‌بايست خيلي سريع عمل مي‌كرديم؛ وگرنه دشمن آماده و آگاه مي‌شد. بچه‌ها درست مثل سرخ‌پوست‌ها در فيلم‌هاي آمريكايي‌ حمله كردند.
مسئول دسته گفته بود برويد سمت راست جاده، و من با دو حمل مجروح 1 (حميدرضا رمضاني و رضا انصاري "شهيد ") به همان سمت رفتم. من و آن دو خيلي فرز و سبك بوديم. در سمت جاده ديدم اطرافمان كسي نيست. خوب كه نگاه كردم، ديدم بچه‌هاي خودمان پشت‌سر هستند و سلاحشان را به طرف ما گرفته‌اند. نزديك بود ما را با عراقي‌ها اشتباه بگيرند. روي زمين خوابيديم. بچه‌ها به ما رسيدند و ما را شناختند.
شب تاريكي بود. نور ماه نبود. كسي چند متري‌اش را نمي‌ديد؛ مگر وقتي كه منور در همان نزديكي روشن مي‌شد. بچه‌هاي ما با كلاش و آرپي‌جي پشت سر هم شليك مي‌كردند. جنگ سختي داشتيم. من امدادگر بودم و پشت‌سر ستون و با حمل مجروحان پيش مي‌رفتم. افرادي روي زمين افتاده بودند. از لباس و چفيه‌شان مي‌توانستم بفهم كه كسي كه روي زمين افتاده، خودي است يا دشمن.
چراغ قوه انداختم، ديدم نفر اول شهيد است. نفر دوم دمر افتاده بود. او را برگرداندم؛ ديدم عراقي است. او هم مرده بود. لباس عراقي‌ها نو بود. پوتين‌هاي نو و قهوه‌اي خوش‌رنگي داشتند. ريش هم نداشتند؛ ولي سبيل چرا. جلوتر، كمك آرپي‌جي‌زن دسته 1 (اصغر لك‌‌علي‌آبادي) مجروح شده بود. تير به ران پايش خورده و استخوانش را قيچي كردم تا محل زخم را پيدا كنم. بعد زخم او را بستم و حمل مجروح2 (حميدرضا رمضاني) هم او را برد.
جلوتر، يك مجروح عراقي افتاده بود كه تا مرا ديد شروع كرده به آه و ناله كردن. شايد فكر مي‌كرد براي زدن تير خلاص آمده‌ام. نمي‌دانست كه من يك امدادگرم و امدادگراني ايراني سلاح ندارند. به خود گفتم: بايد بروم طرف ديگر. نبايد متوجه شود كه من تفنگ ندارم. همين كار را كردم. شايد نارنجك يا كلتي داشت. اگر متوجه مي‌شد كه من سلاح ندارم، شايد بلايي سرم مي‌آورد.
عقب‌تر دنبال يك كلاش گشتم؛ پيدا نكردم. ناگاه روحاني جوان تبليغات گردان را ديدم كه پيش‌نماز مي‌ايستاد. تنها و سرگردان بود. ستون گروهان، جلوجلو رفته و او كه پشت‌سر ستون بوده، جا مانده بود. ميان كشته‌ها و مجروحان اين سو و آن سو مي‌رفت و نمي‌دانست چه بكند. صدايش كردم و گفتم: "حاجي، سلاحت رو بده به من. "
خيلي جدي گفت: "نمي‌دهم... ماله خودمه... "
گفتم: "پس دنبال من بيا، كمك لازم دارم، عراقي‌ها خودشون را به مردن زده‌اند... هر عراقي كه من زنده پيدا كردم، به تو مي‌گويم، بزن. "
جلوتر به آن مجروح عراقي رسيديم. گفتم:
- بزن!
نگاهش مات آن مجروح عراقي بود و خشك‌اش زده بود. مي‌ترسيد. تفنگ دستش بود و كاري نمي‌كرد. معلوم نبود آن را براي چه با خود آورده. تفنگش را به من نمي‌داد، خودش هم نمي‌زد. كلافه بر سرش فرياد كشيدم:
- مگه با تو نيستم؟ بزن.... زود باش، كار داريم.... استخاره نكن حاجي.... بزن ديگه.
فريادم كارگر افتاد؛ لوله تفنگ را گرفت طرف سينه‌اش و شليك كرد. به او گفتم:
- اينها را مظلوم نبين... خودشان را به موش‌مردگي مي‌زنند... اگر نزني، تو را مي‌زنند. همين‌ها خيلي از بچه‌ها رو از پشت زده‌اند... اگر دير بجنبي، كارت تمام است. حرف بدي زدم پدر!
در آن هير و وير كه مي‌بايست به زخمي‌ها مي‌رسيدم، كارم شده بود تدريس نظامگيري حاج‌آقا. سرانجام قرار شد همراه من بيايد، من به جنازه‌ها و زخمي‌ها چراغ‌قوه بيندازم و او آماده شليك باشد؛ اگر عراقي بود، معطل نكند و تير بزند.
جلوتر يك مجروح خودي را بستم و حاج‌آقا اطراف را مراقب بود. آن طرف‌تر يك مجروح عراقي افتاده بود. گفتم:
- عراقيه...
اين بار همين يك كلمه بس بود؛ اما او يك خشاب تير روي سينه مجروح عراقي خالي كرد. گفتم:
- حاجي، چه خبره؟ اين همه تير! تير خلاص كه رگباري نيست.... فشنگ نداريم.
پيشاني‌اش در آن سرماي بهمن‌ماهي عراق كرده بود. اعصابش انگار به هم ريخته بود. چهره‌اش عادي نمي‌نمود. شايد هم داد و فريادهاي من او را عصباني كرده بود. بر سر كسي كه در چادر تبليغات حاج‌آقا - حاج‌آقا شنيده بود و كسي هم به او نگفته بود كه بالاي چشمت ابروست، فرياد زده بودم!
جلوتر باز يك عراقي بر زمين افتاده بود؛ جنازه‌اي بي‌سر. به خود گفتم: اگر حاجي اين را ببيند، چه مي‌شود. فرصتي براي تدبير نيافتم. فقط گفتم: "اين يكي را نمي‌خواهد تير بزني؛ چون سر نداره.... "
چراغ قوه را خاموش كردم و راه افتادم؛ اما حاجي ايستاده بود؛ منگ و مات.
خود من هم البته از آن منظره فكري شده بودم. سر خيلي مرتب و تميز و صاف قطع شده بود. در شلوغي شب عجيب مي‌نمود. نيم ساعت بعد هم سر او را پنجاه متر آن طرف‌تر جستيم. اين، ماجرا را عجيب‌تر كرد.
چند مجروح عراقي ديگر را هم سر به نيست كردم. جنازه‌هاي خودي هم زياد بود. روي جاده آسفالته و چپ و راست آن، پر از جنازه و مجروح خودي بود. گروهي از شهدا و مجروحين، كنار يك بشكه انفجاري افتاده بودند. يكي از شهدا هنوز در آتش مي‌سوخت. ماده شعله‌زا روي تنش ريخته و استخوان قفسه سينه‌اش مثل چراغ شعله‌ور بود. آتش از ميان استخوان دنده‌اش زبانه مي‌كشيد. چيزي از گوشت و پوست بر تنش نمانده بود؛ مگر در سر و پايش كه بوي بدي داشت.
چند مجروح ايراني، كنار هم افتاده بودند. بي‌معطلي اولي را بستم. مجروح دوم را كه بستم و از جايم بلند شدم، حاجي را نديدم. رفته بود. 1 (بعد از عمليات، در نماز جمعه تهران او را ديدم. صاف و پوست‌كنده و بي‌خجالت گفتم: "زرنگي كردي حاج‌آقا... من تنها ماندم و تو رفتي. " گفت: "برادر سيروس، من رفتم وضعيت را به عقب گزارش كنم. " فرصت گشتن هم نداشتم. سومي را هم بستم.
دوباره تنها شدم. هم مي‌بايست به مجروحان مي‌رسيدم و هم مواظب حمله دشمن مي‌بودم. آن شب، تيم يك دسته يك، يك امدادگر داشت كه من بودم و يك حمل مجروح و برانكاردچي، 2 (حميدرضا رمضاني) حمل مجروح دوم هم كه خسته و موجي شده و عقب رفته بود. به حمل مجروح گفتم:
- تنهايي نمي‌تواني مجروح عقب‌ ببري.... يك آدم بيكار پيدا كن كه سر برانكارد را بگيرد.... بعضي از مجروحين سرپايي هم مي‌توانند كمكت كنند.
بنده خدا خيلي زحمت مي‌كشيد. هربار كه عقب مي‌رفت، يك مجروح سخت را همراه يك مجروح سطحي با خود مي‌برد. من يك كلاش از روي زمين برداشتم. خودي و دشمن درهم بودند. معلوم نبود عراقي رو به روي من است يا پشت‌سرم. بعضي‌شان حقه و كلك مي‌زدند. تفنگ را آماده روي سينه‌شان مي‌گذاشتند و خود را به مردن مي‌زدند و ما ميان جنازه‌هاي خوني نمي‌دانستيم مرده و زنده را از هم تشخيص بدهيم.
اين حيله،‌ آرايش و آرامش بچه‌ها را به هم ريخته بود. همان اطراف، نوجواني را ديدم كه آه و ناله مي‌كرد. با خود گفتم كه حتماً مجروح شده؛ اما وقتي چراغ قوه انداختم، ديدم كه زخمي ندارد و موجي هم نبود. فهميدم شوكه شده. عصبي بود. او را آرام كردم و گفتم:
- بلند شو، با هم مي‌رويم، پدر عراقي‌هارو درآوريم....
تا اين زمان، هر سه گروهان وارد عمل شده بودند. من خود ستون آنها را هنگام پيشروي ديده بودم. آرايش گروهان‌ها و دستهها اما خيلي زود از هم پاشيده و افراد روحيه‌شان را از دست داده بودند. حيله عراقي‌ها هم به اين پريشاني كمك كرده بود. با نوجوان ترسيده كه حرف‌هايم آرامش كرده بود، همراه شدم. وقتي حيله عراقي‌ها را فهميد، براعصابش مسلط شد. چند قدم جلوتر، من مشغول بستن مجروح شدم. او هم دچار چشمي و نگران اطراف را مي‌پاييد. دنبال شكار عراقي‌هاي حيله‌گر بود تا تقاص شهدا و مجروحان خودي را از آنان بگيرد. من با چراغ قوه و باند و گاز سرگرم بستن زخم‌ها بودم و خيالم راحت بود كه او مراقب اطرافمان هست. دوباره ياري پيدا كرده و از تنهايي درآمده بودم. در همين خيال بودم كه يكهو فرياد كشيد:
- ايراني هستي يا عراقي... ايراني يا عراقي...
به رد نگاهش نگاه كردم؛ سنگري كوچك در ده - پانزده متري بود؛ چند گوني روي هم چيده كه يك كلاه‌آهني در پست آنها بالا آمد و پايين رفت.
بستن آن زخم هنوز كار داشت. نوجوان، هيجان‌زده نگاهي به من كرد و به طرف آن سنگر راهي شد. قصد حمله داشت. جلويش را نگرفتم؛ اما نمي‌توانستم همراهي‌اش كنم. كارم هنوز ادامه داشت.
با بلند شدن صداي انفجار نارنجك، صدايي به گوش رسيد:
- آخ مامان...
آن كلاه بر سر، ايراني بود. به نوجوان گفتم:
- ايراني بود... گل كاشتيم... مجروح كم بود، اين هم اضافه شد.... برو پيش اون تا من بيام...
بستن زخم مجروح كه تمام شد، كوله را برداشتم و رفتم سراغ زخمي تازه؛ اما پيش از رسيدگي به زخمش، عصباني فرياد زدم:
- اين كلاه چيه گذاشتي سرت؟ مگه نگفتند كلاه آهني نگذاريد؟ حالا خوب شد؟ حرفي‌نزد. فقط كلاه آهني را از سرش برداشت. من هم كوله را باز كردم و دست به كار شدم. قيچي كه زدم، ديدم نارنجك ساچمه‌اي بوده. شانس آورده بود. اگر نارنجك چهل تكه بود، كارش تمام بود. كمر و يك طرف بدنش پر از ساچمه شده بود. ساچمه‌ها از پوست رد شده و وارد گوشت شده بودند. زخمش پرشمار بود؛ اما عمق نداشت. محل زخمش را آماده كردم و آن را با يك باند بزرگ و پهن بستم. خون‌ريزي بند آمد.
كار بستن زخمش كه تمام شد، باز تأكيد كردم كه كلاه آهني بر سر نگذارد. چون گردان به هيچ‌كس كلاه نداده و طبيعي بود كه او را با عراقي‌ اشتباه بگيرند.
پيشتر، در كنار چند تانك سوخته، چند نفر روي زمين افتاده بودند. روي يكي يكي آنها چراغ انداختم. اگر مجروح خودي بود، مي‌نشستم و زخمش را مي‌بستم؛ و اگر عراقي بود، نوجوان همراهم او را با تير مي‌زد. زخمي‌ها اما همان‌طور روي زمين مي‌ماندند؛ چون حمل مجروح كم بود. به خود گفتم: كار تو فايده‌اي ندارد. اگر اين زخمي‌ها روي زمين بمانند، حتماً شهيد مي‌شوند.
همراهم آنجا در كنار زخمي‌ها ماند تا من بروم گزارش وضع مجروحان را به فرمانده بدهم و برگردم. تانك‌ها و نفربرهاي مكانيزه دشمن، روي جاده به صف پشت سر هم ايستاده بودند. فرماندهان ما در همان ابتداي ستون زير دماغه يك نفربر نشسته بودند. اوضاع را به آقا سيد مجتهدي1 (سيدمحمد مجتهدي، جانشين فرمانده گردان) گفتم. سيد گفت:
- الان بيسيم مي‌زنم.
پدر! من كسب تكليف كردم و پيش زخمي‌ها برگشتم. پيام سيد كارگر افتاد و خيلي زود يك گروهان حمل مجروح از راه رسيد. آن نوجوان هم مثل آن روحاني مرا تنها گذاشته بود. مجروحي كه من پانزده دقيقه پيش او را بسته بودم، گفت: "دوست و همكارتان رفت عقب، كمك بياورد. "
نيروهاي گردان انصارالرسول كه در سه‌راهي كارخانه نمك مستقر بودند. به كمك مجروحان گردان حمزه آمده بودند. از نيروي ساده تا فرمانده، همه برانكارد داشتند. مجروحان به سرعت منتقل شدند و نوبت به شهدا رسيد. در اين حال، تا مجروحي را مي‌بستم، فوري او را به عقب مي‌بردند.
آن شب از بس زخمي بستم، خسته شدم. حوصله‌ام سر رفته بود. دلم مي‌خواست موشك بزنم و سنگر و تانك منهدم كنم تا خستگي‌ام در برود؛ تا تلافي اين همه مجروح و شهيد را كرده باشم. به خودم قول دادم كه چند تا موشك آرپي‌جي مي‌زنم و برمي‌گردم سركار خودم؛ يعني كمك به مجروحان.
از طريق مجروحاني كه عقب مي‌آمدند، باخبر شدم كه بچه‌هاي گروهان دو و سه سرگرم پاكسازي آن ستون مكانيزه و چپ و راست آن هستند. به آنجا رفتم. ستون تانك و نفربرهاي دشمن آسيب‌ چنداني نديده بود. شايد فرماندهان قصد داشتند آن ادوات را غنيمت بگيرند. همه چندتايي كه در آتش مي‌سوخت، امتداد ستون تانك‌ها و همچنين جاده را به خوبي نشان مي‌داد. درگيري‌ شديد و گسترده‌اي بود.
هرچه جلوتر رفتم، اوضاع را آشفته‌تر ديدم. معلوم نبود كجا پاكسازي شده و كجا نه. از كنار يك تانك عراقي مي‌گذشتم كه يكهو نور شديدي به چشمم خورد، صدايي عجيب به گوشم و تانك منفجر شد. بي‌معطلي شيرجه رفته بودم؛ اما باز هم دير شده و كار از كار گذشته بود. پايم گر گرفته و شلوارم سوراخ بود. آن را تا ساق پا بالا زدم. بله، زخمي شده بودم؛ زخمي حمله خودي. تركش، پوستم را سوراخ كرده و وارد گوشت شده بود. فوري آن را بستم.
پدر! ببين، اينجاست... تركش هنوز توي پايم است.
لنگ‌لنگان برگشتم عقب؛ زخمي و بدون شليك يك موشك. شايد نمي‌بايست كارم را رها مي‌كردم و دنبال زدن تانك مي‌رفتم؛ شايد... به سر ستون رسيدم. سيد مجتهدي آنجا بود. گفتم: "پايم تركش خورده. مجروح و شهيد نمي‌توانم عقب ببرم؛ ولي هر كاري باشد، مي‌كنم... "
عصباني گفت: "خودت مجروح هستي... تا مي‌تواني، با پاي خودت برو عقب تا لازم نباشد روي برانكارد ببرندت. "
عمليات ديده و با تجربه بود. كمي پيشتر به حرفش رسيدم. پايم افتاد به درد شديد. سر يك برانكارد را گرفته بودم تا كمكي كرده باشم؛ اما خودم ناتوان شدم. برانكارد را به ديگري دادم و خودم استراحت كردم.
باز راه افتادم؛ آرام و با تأني. يك بار كه باز در حال استراحت بودم، در كنارم، به فاصله يكي - دو متري، همان سربريده را ديدم؛ براي دومين بار. چه حكمتي بود، نمي‌دانم. باز به تعجب افتادم.... و باز به راه. به خاكريز خودمان رسيدم. شلوغ بود.
پدر! آن شب بچه‌ها خوب كار كردند. تيربارچي‌ دسته، وسط جاده و زير آتش دشمن مثل شاخ، شمشاد مي‌ايستاد و روي سر عراقي‌ها آتش مي‌ريخت. كمك تيربارچي نوار مي‌داد و تيربارچي شليك مي‌كرد. آن وقتي كه نوار تيربارچي دسته تمام شد، عراقي‌ها او را زدند.1 (غلامرضا نعمتي (مفقودالجسد)) كمك او 2 (جانباز علي‌ بي‌بي‌جاني) هم مجروح شد. جفت چشم‌هايش كور شد و من هنوز به عيادت او نرفته‌ام.
شكل بزرگ آن شب اين بود كه ما و عراقي‌ها قاطي شديم. عده‌اي از مجروحان و شهدا را بچه‌هاي خودمان زدند. معلوم نبود آتش دشمن كجا هست. از همه طرف تير مي‌آمد. تانك و نفربر هم كه منفجر مي‌شد، تركش‌هايش همه جا مي‌رفت؛ خودي و دشمن نمي‌شناخت. خود من هم همين‌طوري مجروح شدم. آن را حتماً يكي از بچه‌هاي گردان به آتش كشيده بود. من حتي نفهميدم كه آن تانك با نارنجك منفجر شد يا آرپي‌جي. نيروهاي قديمي و با تجربه گردان مي‌گفتند كه آتش آن شب عراقي‌ها، سنگين‌ترين آتشي بوده كه آنها ديده بوده‌اند.

ارسال شده توسط : علي رضا کلامي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 آبان 1388 7:56 PM ] [ علي رضا کلامي ]

تعداد کل صفحات : 16 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:30575
تعداد کل مطالب : 154
تعداد کل نظرات : 49
تاریخ آخرین بروزرسانی : چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 
تاریخ ایجاد بلاگ : جمعه 20 شهریور 1388