|
بــــــــارگـــــــاه عــــــــــشق شادي روح بابام و داداش علي اصغرم صلوات َاللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
| ||
|
|
رانده از هر جمع از هر جا شدی [ یک شنبه 28 اسفند 1390 ] [ 1:35 PM ] [ حسين آقايی ]
غریبه اشنا با من دلم تنگ است باور کن
[ یک شنبه 28 اسفند 1390 ] [ 1:31 PM ] [ حسين آقايی ]
حالـمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روزکم کم می خوریم *** آب می خواهـم سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند *** خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیـدارم نـکردی آفـتـاب *** خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند *** دشنـه نامرد بر پـشتم نشـسـت از غم نا مردمی پشتم شکست *** سنگ را بستند، سگ آزاد شد یـک شـبه بـیـداد آمـد داد شـد *** عشق آمد تیشه زد بر ریشه ام تیـشه زد بـرریشـه اندیشـه ام *** بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم ، دیگـرمسـلـمانی بـس است *** در میان خلق سردرگم شدم عاقـبـت آلودهء مـردم شـدم *** بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چـه در دل داشـتـم رو می کنم *** نـیسـتم از مـردم خـنجـر بـه دست بت پرستم، بت پرستم ،بت پرست *** بت پرستم، بت پرستی کار ماست چـشم مـستی تحـفـهء بازار ماست *** درد می بارد چو لب تر می کنم طالعـم شـوم اسـت باور می کنم *** من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چـرا گم کرده ام *** قـفـل غــم بــردرب سـلـولـم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن *** من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فـرا مـوشم مکن *** من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش *** من نمی گویم دگر گفتن بس است گفـتن امّـا هـیچ نشنـفـتن بس است *** روزگـارت بـاد شـیـریـن ، شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش *** آه درشـهـر شـما یـاری نبود قصّه هایم را خریداری نبود *** وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود *** از درو دیــوارتــان خــون می چکد خون من ، فرهاد ومجنون می چکد *** گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشـه گـر افـتاد دستـم بسته بود *** هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه *** هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه هیچ کس انـدوه ما را دید ؟ نه *** هیچ کس چـشـمـی بـرایـم تـر نکرد هیچ کس یک روز با من سر نکرد *** هیچ کـس اشکی بـرای مـا نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت *** چند روزی هـست حالـم دیدنی است حال من از این و آن پرسیدنی است *** گاه برروی زمین زل می زنم گاه برحــافـــظ تـفـال می زنم *** حـافــظ دیـوانـه فــالـم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت *** ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم شاعر :آشا 1385/09/07 21:00:00
[ یک شنبه 28 اسفند 1390 ] [ 1:13 PM ] [ حسين آقايی ]
مثنوي شرمساري
شب است و سكوت است و ماه است و من فــغــا ن و غـم ا شــك و آه ا سـت و مـن
شــب و خــلــوت و بــغــض نـشكـفـتهام شــب و مــثــنــويهـاي نــا گــفــتــه ام
شــب و نــا لـههــاي نــهــان در گـلـو شــب و مــانــدن اســتــخــوان در گلو
مــن امــشــب خــبــر مـيكـنم درد را كـــه آتــش زنـــد ايـــن دل ســـرد را
بــگــو بــشــكــفــد بــغــض پنهان من كــه گــل ســرزنــد از گــريــبـان من
مـــرا كـــشـــت خــامــوشــي نــالــهها دريـــغ ا ز فـــرا مــــو شـــي لا لــهها
كــجــا رفــت تـأثــيـر ســوز و دعــا؟ كــجــا يـــنـــد مـــرد ا ن بــي ادّعــا؟
كــجــا يـــنــد شـورآ فــرينان عـشـق؟ عــلـمـدا ر مـردا ن مــيــدا ن عـشـق
كــجــا يــنــد مـسـتـا ن جـا م ا لـست؟ د لــيــرا ن عـاشــق، شـهـيـدان مست
هـمـا نـا ن كـه از وا د ي د يــگـــرنــد هــمــا نــا ن كـه گـمـنـا م و نـا م آورنـد
هـلا ، پــيــر هــشــيــا ر د ر د آشــنــا! بــر يــز ا ز مـي صــبــر، د ر جــام ما
مــن ا ز شــرمــســا را ن روي تــوا م ز د ُرد ي كـــشـــا ن ســـبـــوي تــوا م
غــرورم نـمـيخــواســت ايـن سان مرا پــريــشــا ن و ســر در گــريــبــان مرا
غـــرورم نـــمـــي ديـــد ايـــن روز را چـــنـــان نــا لــههــا ي جگــرسـوز را
غـــرورم بـــراي خــدا بــود و عـشـق پــل مـحـكـمـي بـيـن مـا بـود و عـشـق
نــه، ايــن دل ســزاوار مــانــدن نـبـود ســزا وا ر مــا نــد ن، د ل مــن نـبـود
مــن ا ز ا نــتــهــا ي جــنــون آمــد م مــن ا ز ز يــر بــا را ن خـون آمـد م
ا ز آ نجــا كــه پــروا ز يعـني خــدا ســرا نــجــا م و آغــا ز يعـني خــدا
هــلا، ديــن فــروشــان د نـيا پرست! سـكـوت شـمـا پـشـت مـا را شـكـسـت
چــرا ره نــبــســتــيــد بــر دشـنـهها؟ نــد ا د يــد آبــي بــه لــب تــشـنـهها
نــرفــتـيـد گـامـي بـه فـرمان عـشـق نـبـرديــد راهــي بــه مـيـدان عـشـق
ا گـر د ا غ د يـن بـر جـبـين ميزنـيد چــرا د شـنـه بـر پـشـت ديـن ميزنيد؟
خـمـوشـيـد و آ تـش بـه جـان مـي زنـيـد زبــونــيــد و زخــم زبــا ن مـي زنــيــد
كــنــون صــبــر بــا يــد بــر ايــن داغها كــه پــر گــل شــو د كــوچــههــا، باغها
از علي رضا قزوه
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 6:38 PM ] [ حسين آقايی ]
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 6:25 PM ] [ حسين آقايی ]
دراین دیری که شیرین غرق رنگ است و عــشــق پـــــــاک بــــــــازاری نـــدارد
بـــه جــــز هــنـگـام قــطـع ریــشــهء دل کـــســی بــا تــیــشــه هــا کــاری نـــدارد
اگـــر مــی گـــفـــت ســعـــدی آدمـــیـــت نـــشــانـــش در لـــبـــاس آدمــی نــیــست
نــمـی دانــســت نــســلــی خــواهــد آمـــد کــه حــتــی در لـــبـــاس آدمـــی نــیــست
چـــه آمـــد بـــر ســـر انــــدیـــشـــهء مـــا کــــه دانــســـتـــن خـــریــــداری نـــدارد
نــفــهــمــیــدن چـــه دشــوار اســت امـّــا بــــرای نــــســــل مــــا کــــاری نــــدارد 1385/09/03
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 6:22 PM ] [ حسين آقايی ]
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 6:20 PM ] [ حسين آقايی ]
آزردگان نه چون اهل خطا بوديم رسوا ساختی ما را که از اول برای خاک دنيا ساختی ما را ملائک با نگاه ياس بر ما سجده ميکردند ملائک راست ميگفتند اما ساختی ما را که باور ميکند با اينکه از آغاز می ديدی که منکر می شويم آخر خودت را ساختی ما را؟ به ظاهر ماهيانی ناگزير از تنگ تقديريم به جای شکر گاهی صخره ها در گريه ميگويند دل آزردگانت را به دام آتش افکندی به خاکستر نشاندی، سوختی تا ساختی ما را
چرا سيلی خور امواج دريا ساختی ما را؟
تو خود بازيچه اهل تماشا ساختی ما را
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 6:18 PM ] [ حسين آقايی ]
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 6:17 PM ] [ حسين آقايی ]
سرگرمي سوزاندن اين اوراق است عشق
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 6:16 PM ] [ حسين آقايی ]
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 6:14 PM ] [ حسين آقايی ]
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 6:12 PM ] [ حسين آقايی ]
همه روزهایم بوی نم گرفته اند؛ از بس که مسیر چشم هایم را با اشک آب و جارو کرده ام، برای پابوسی قدم هایت. دلم می خواهد تمام ستاره ها را به دست هایت هدیه دهم؛ دلم می خواهد تمام کوچه را با قاصدک برایت آذین ببندم. بارها و بارها و به زبان تمام مردم دنیا به تو گفته ام که دلم برایت تنگ شده است؛ هنوز باور نداری؟ سال هاست سایه ات شده ام و از پی ات می آیم؛ هنوز به ماندنم شک داری؟ ثانیه هایم عمر ساعت گرفته اند و ساعت هایم عمر سال. چه می گذرد بر این عابری که بین اینهمه خواستنی، تو را برای دوست داشتن برگزیده است؟! آزمون سختی است نازنینم! اینروزها هم به آمدنت فکر می کنم و هم به نیامدنت؛ هم به بودنت و هم به نبودنت؛ می بینی چه آشوبی به جانم انداخته ای؟ دل به جاده های سمت تو بسته ام؛ تا کجای این راه غم از دست دادنت کابوس شب هایم باشد، نمیدانم! اما می خواهم لحظه لحظه های نبودنت را گریه کنم، انقدر که مرگ شرمنده احساس زلالم شود [ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 1:22 PM ] [ حسين آقايی ]
ای وای مادرم
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 1:22 PM ] [ حسين آقايی ]
کشد رنج پسر بیچاره مادر برو بیش از پدر خواهش که خواهد تو را بیش از پدر بیچاره مادر ز جان محبوب تر دارش که داردت ز جان محبوب تر بیچاره مادر نگهداری کند نه ماه و نه روز تو را چون جان به بر بیچاره مادر از این پهلو به آن پهلو نغلتد شب از بیم خطر بیچاره مادر به وقت زادن تو مرگ خود را بگیرد در نظر بیچاره مادر بشوید کهنه و آراید او را چو کمتر کارگر بیچاره مادر تموز و دی تو را ساعت به ساعت نماید خشک و تر بیچاره مادر اگر یک عطسه آید از دماغت پرد هوشش ز سر بیچاره مادر اگر یک سرفه ی بیجا نمایی خورد خون جگر بیچاره مادر برای اینکه شب راحت بخوابی نخوابد تا سحر بیچاره مادر دو سال از گریه ی روز و شب تو ندارد خواب و خور بیچاره مادر چو دندان آوری رنجور گردی کشد رنج دگر بیچاره مادر سپس تا پا گرفتی تا نیفتی خورد غم بیشتر بیچاره مادر تو تا یک مقتصر جانی بگیری کند جان مقتصر بیچاره مادر به مکتب چون روی تا باز گردی بود چشمش به در بیچاره مادر وگر یک ربع ساعت دیر آیی شود از خود به در بیچاره مادر نبیند هیچ کس زحمت به دنیا ز مادر بیشتر بیچاره مادر تمام حاصلش از زحمت اینست که دارد یک پسر بیچاره مادر [ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 1:21 PM ] [ حسين آقايی ]
|
|
| [ طراحی : راسخون ] [ Weblog Themes By : Rasekhoon ] | ||