دختر جوانی، چند روز قبل از عروسی، آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش، از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله، تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان، عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرارسید. صورت زن، به دلیل آبله، از شکل افتاده بود و شوهر هم کور شده بود. مردم می گفتند: « چه خوب! همان بهتر که عروس نازیبا، شوهر نابینا داشته باشد. » 20 سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: «من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم. »



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مهر 1388  توسط ميثم طاهری