:: غزل شماره 176 ::

سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
 
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببينی که نگارت به چه آيين آمد
 
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن آهوی مشکين آمد
 
گريه آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله فريادرس عاشق مسکين آمد
 
مرغ دل باز هوادار کمان ابرويست
ای کبوتر نگران باش که شاهين آمد
 
ساقيا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و اين آمد
 
رسم بدعهدی ايام چو ديد ابر بهار
گريه‌اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
 
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل
عنبرافشان به تماشای رياحين آمد
 :: غزل شماره 177 ::

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آينه سازد سکندری داند
 
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آيين سروری داند
 
تو بندگی چو گدايان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
 
غلام همت آن رند عافيت سوزم
که در گداصفتی کيمياگری داند
 
وفا و عهد نکو باشد ار بياموزی
وگرنه هر که تو بينی ستمگری داند
 
بباختم دل ديوانه و ندانستم
که آدمی بچه‌ای شيوه پری داند
 
هزار نکته باريکتر ز مو اين جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
 
مدار نقطه بينش ز خال توست مرا
که قدر گوهر يک دانه جوهری داند
 
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگيرد اگر دادگستری داند
 
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند



نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 24 دی 1388  توسط ميثم طاهری

:: غزل شماره 174 ::

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
 
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز
که سليمان گل از باد هوا بازآمد
 
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
 
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
 
لاله بوی می نوشين بشنيد از دم صبح
داغ دل بود به اميد دوا بازآمد
 
چشم من در ره اين قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
 
گر چه حافظ در رنجش زد و پيمان بشکست
لطف او بين که به لطف از در ما بازآمد
 :: غزل شماره 175 ::

صبا به تهنيت پير می فروش آمد
که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
 
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
 
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
 
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت کوش
که اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
 
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
 
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
 
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان که خرقه پوش آمد
 
ز خانقاه به ميخانه می‌رود حافظ
مگر ز مستی زهد ريا به هوش آمد



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 دی 1388  توسط ميثم طاهری

:: غزل شماره 172 ::

عشق تو نهال حيرت آمد
وصل تو کمال حيرت آمد
 
بس غرقه حال وصل کخر
هم بر سر حال حيرت آمد
 
يک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حيرت آمد
 
نه وصل بماند و نه واصل
آن جا که خيال حيرت آمد
 
از هر طرفی که گوش کردم
آواز سال حيرت آمد
 
شد منهزم از کمال عزت
آن را که جلال حيرت آمد
 
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حيرت آمد
:: غزل شماره 173 ::

در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد
حالتی رفت که محراب به فرياد آمد
 
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو ديدی همه بر باد آمد
 
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنياد آمد
 
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
 
ای عروس هنر از بخت شکايت منما
حجله حسن بيارای که داماد آمد
 
دلفريبان نباتی همه زيور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
 
زير بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
 
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگويم که ز عهد طربم ياد آمد



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 دی 1388  توسط ميثم طاهری
(تعداد کل صفحات:35)