در آيات مورد بحث ديديم كه قرآن مجيد كراراً تعليم كتاب و حكمت را در كنار تزكيه و پاكسازى اخلاقى قرار مى دهد; گاه «تزكيه» را بر «تعليم» مقدّم مى دارد، و گاه «تعليم» را بر «تزكيه»; و اين نشان مى دهد كه ميان اين دو رابطه عميقى است.
يعنى هنگامى كه انسان از خوبى و بدى اعمال و صفات اخلاقى آگاه گردد و آثار و پيامدهاى هر يك از صفات «فضيلت» و «رذيلت» را بداند، بى شك در تربيت و پرورش او مؤثّر است; بطورى كه مى توان گفت بسيارى از زشتيهاى عمل و اخلاق، از ناآگاهيها سرچشمه مى گيرد. به همين دليل، اگر علم و آگاهى جاى جهل و نادانى را بگيرد، و به تعبير ديگر، سطح فرهنگ بالا برود، بسيارى از زشتيها جاى خود را به زيبائيها، و بسيارى از مفاسد اخلاقى جاى خود را به محاسن اخلاقى مى دهد; ولى بايد توجّه داشت اين مسأله كلّيّت ندارد.
و متأسفانه گاه در اين مسأله مبالغه شده، گروهى راه افراط را پيش گرفته، و گروهى راه تفريط را.
گروهى به پيروى از گفتار معروف سقراط، فيلسوف يونانى، كه معتقد بود علم و حكمت سرچشمه اخلاق حميده است، و رذائل اخلاقى معلول جهل و نادانى است، عقيده دارند كه تنها راه براى مبارزه با رذائل اخلاقى و پيدايش فضائل اخلاقى گسترش علم و دانش و بالا بردن سطح افكار جامعه است، و به اين ترتيب «فضيلت» مساوى با «معرفت» مى شود.
آنها مى گويند هيچ كس آگاهانه به دنبال بدى و شرّ نمى رود، و اگر خوبى را تشخيص دهد آن را رها نمى سازد، پس وظيفه ما آن است كه هم براى خود و هم ديگران كسب آگاهى كنيم، و نتايج خير و شرّ، و بد و نيكو را بدانيم، تا جوانه هاى فضائل اخلاقى بر شاخسار وجود ما ظاهر شود!
در مقابل شايد كسانى هستند كه مايلند رابطه اين دو را بكلّى نفى كنند، و بگويند كه دانش و هوشيارى در افراد آلوده، سبب مى شود كه جنايات را هوشيارانه تر انجام دهند، و طبق مثل معروف: «دزدانى كه با چراغ مى آيند، كالاهاى گزيده تر مى برند!»
ولى انصاف اين است كه رابطه علم و اخلاق را نه مى توان بكلّى انكار كرد و نه مى توان بطور كامل، اخلاق را معلول علم دانست.
شاهد اين سخن تجارب زنده اى است كه از جامعه كسب كرده ايم; افراد آلوده اى بودند كه وقتى آنها را به حسن و قبح اعمالشان آگاه كرده ايم، و به نتايج سوء اعمال و افعال بد آشنا شده اند، دست از كار خود برداشته، و گرايش به خوبيها پيدا كرده اند، حتّى در خودمان نيز اين تجربه را داشته ايم.
در مقابل افرادى را مى شناسيم كه آگاهى كافى به نيك و بد اعمال و نتايج و آثار آن دارند ولى همچنان به بدى ادامه مى دهند، و اخلاق سوء بر وجود آنها حاكم است.
اينها همه به خاطر آن است كه انسان موجودى است دو بعدى، يك بُعد وجود او را علم و ادراك و آگاهى تشكيل مى دهد، و يك بُعد وجود او را اميال و غرائز و شهوات; به همين دليل، گاه با ميل و اختيار خود بُعد اوّل را ترجيح مى دهد و گاه دوم را.
از اينجا روشن مى شود، آنها كه يكى از دو قول بالا را پذيرفته اند انسان را يك بُعدى فرض كرده، و توجّه به بُعد ديگر وجود انسان نداشته اند.
از آيات ديگر قرآن نيز بخوبى مى توان آنچه را كه گفتيم استفاده كرد.
قرآن مجيد در چندين آيه به رابطه اى ميان جهل و اعمال سوء اشاره كرده است; مثلا، مى فرمايد: «اَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءً بِجَهالَة ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَاَصْلَحَ فَاِنَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ; هر كس از شما كار بدى از روى نادانى انجام دهد، سپس توبه و اصلاح و جبران نمايد، خداوند آمرزنده و مهربان است.» (سوره انعام، آيه 54)
شبيه همين معنى در سوره نساء، آيه 17 و سوره نحل، آيه 119 نيز آمده است.
بديهى است منظور در اينجا جهل مطلق نيست كه با توبه سازگار نباشد بلكه مرتبه اى از مراتب جهل است كه اگر بر طرف گردد انسان به راه حقّ روى مى آورد.
در جلد اوّل از دوره اوّل پيام قرآن در آنجا كه بحث درباره معرفت و شناخت آمده، آيات بسيارى نقل كرده ايم كه از آنها استفاده مى شد، جهل سرچشمه كفر است، جهل سرچشمه اشاعه فساد، تعصّب و لجاجت، بهانه جويى، تقليد كوركورانه، اختلاف و پراكندگى، سوءظن و بدبينى، جسارت و بى ادبى و در يك جمله جهل مايه دگرگون شدن بسيارى از ارزشها است!(1)
از سوى ديگر، در بعضى از آيات صريحاً مى گويد: «كسانى هستند كه با علم و آگاهى، راه غلط را مى پيمايند; مثلا، درباره آل فرعون مى فرمايد: «وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَيْقَنَتْها اَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً; آنها آيات ما را از روى ظلم و سركشى انكار كردند در حالى كه در دل به آن يقين داشتند.» (سوره نمل، آيه 14)
و درباره گروهى از اهل كتاب مى فرمايد: «وَيَقُولُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَهُمْ يَعْلَمُونَ;
آنها بر خدا دروغ مى بندند در حالى كه مى دانند.» (سوره آل عمران، آيه 75)
شبيه همين معنى در چند آيه بعد از آن نيز آمده است (سوره آل عمران، آيه 78)
علم و آگاهى در اين آيه ممكن است اشاره به آگاهى بر موضوع دروغ باشد، ولى باز هم شاهد مدّعاى ما است، چرا كه حكم عقل و شرع درباره دروغ و زشتى آن، چيزى نيست كه بر كسى مكتوم باشد.
تجربيّات روزمرّه نيز اين واقعيّت را نشان مى دهد كه آگاهى بر زيانهاى اخلاق رذيله در بسيارى از موارد مى تواند باز دارنده باشد، و در عين حال موارد زيادى هم ديده مى شود كه افراد آگاه، دست به اعمال سوء زده، و اخلاق رذيله را براى خود ترجيح مى دهند. و به اين ترتيب، مكتب واسطه در اينجا با واقعيّتها منطبق تر است. (دقّت كنيد)
پی نوشتها:
1- پيام قرآن، دوره اوّل، جلد 1، ص 86 تا 98
منبع: کتاب اخلاق در قرآن
ارسال شده در تاريخ چهارشنبه 27 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(1)
همسر لوط نيز مانند همسر نوح از
زنان بدكردارى بود كه خدا در قرآن مجيد از وى به سختى نكوهش كرده است . لوط پيغمبر
برادرزاده حضرت ابراهيم خليل بود. در
اُور كلدانيان
از سرزمين بابل واقع در
بين النهرين
متولد شد و همراه عمويش ابراهيم به فلسطين آمد و مدتى بعد هم به
اتفاق وى راهى مصر شد و از آن پس با هم به فلسطين باز گشتند. چون مردم شهرهاى
سُدُوم
واقع در اراضى مقدسه يا
اردن
گرفتار عادات ناپسند شده بودند و نياز
به راهنما و تبليغ داشتند، حضرت ابراهيم ، لوط را براى راهنمايى و هدايت مردم سدوم
به آن ديار اعزام نمود
.
لوط در سدوم دست به اقدامات جدى زد و از هر راهى كه
امكان داشت مردم را به راه بياورد، خوددارى نكرد
.
مردم بى بندو بار سدوم چنان در
فساد فرو رفته بودند كه دست به هر كارى مى زدند و از هيچ عمل زشتى روى گردان
نبودند. مردمى بى ايمان ، خدانشناس ، ستمگر، جسور و فرومايه بودند. آنان علاوه به
مرور ايام كه در انواع گناهان و معاصى و سنگدلى و شرارت وظلم و فساد فرو رفتند، بى
شرمى و رسوايى را به جايى رساندند كه پسران را به جاى زنان مورد عمل نامشروع قرار
مى دادند و از زنان فاصله گرفته آنان را به حال خود رها كرده بودند و از ازدواج با
آنان خوددارى مى كردند
.
زنان هم كه اين وضع را ديدند به عنوان اعتراض به كار
مردانشان و براى انتقام گرفتن از آنان به يكديگر پرداختند و بدينگونه ننگين ترين
عمل شيطانى يعنى
همجنس بازى
در
ميانشان شيوع يافت
.
كار رسوائى قوم لوط به جايى رسيد كه اگر پسرى از قلمرو آنان
مى گذشت ،سخت درمعرض خطرقرارمى گرفت وآبرويش راازدست مى داد
!
لوط پيغمبر سالها
در ميان قوم ماند و آنان را دعوت به پاكى و دورى از گناه و ايمان به خدا و روز جزا
نمود. لوط، قوم را از كيفر الهى بيم داد و يادآور شد كه چگونه اقوام پيشين بر اثر
نافرمانى خداوند و كجرويها مورد قهر الهى قرار گرفتند و به سرنوشت دردناكى مبتلا
گشتند ولى قوم چنان در فساد و خوشى و لذت كاذب و لجام گسيختگى فرو رفته بودند كه
گوش شنوايى براى شنيدن نصايح مشفقانه حضرت لوط نداشتند
.
هر چه قوم لوط بيشتر به
عمل ناپسند و بسيار زشت خود ادامه مى دادند، تبليغات و پايمردى لوط هم استوارتر و
پيگيرتر مى شد. قوم كه وجود لوط را مخل آسايش و آزادى كار خويش مى دانستند، او و
پيروانش را تهديد به تبعيد كردند
.
لوط به قوم اعلام خطر نمود كه اگر از اين هم
بيشتر در فسق و فجور و فساد اخلاق پيش روند و دست از اعمال ناروا و ننگين خود
برندارند، عذابى دردناك خواهند ديد ولى قوم آن را با خيره سرى و جسارت برگزار كردند
و از روى استهزا به لوط گفتند
:
پس عذاب خدايت كى خواهد
آمد
آنچه بيشتر حضرت لوط را مى آزرد، انحراف فكرى و
گمراهى همسرش بود. زن لوط هم تحت تاءثير بى دينى مردم محيط، كافر و خدانشناس بود
.
دامنش پاك بود، ولى ميانه اى با شوى خود پيغمبر خدا نداشت . زنى نا نجيب و
فرومايه و بدكردار بود
.
لوط كه از اصلاح قوم و بهبود وضع آنان ماءيوس شده بود،
دست به نفرين برداشت و از خدا خواست كه آن مردم گمراه و فاسد را به كيفر اعمالشان
برساند
.
خداوند نفرين لوط را درباره قوم پذيرفت و فرشتگان را براى تنبيه قوم
نافرمان ، ماءمور ساخت . فرشتگان الهى شب هنگام (در فلسطين ) به خانه ابراهيم در
آمدند و به وى سلام كردند و گفتند: ما سر راه خود براى نابودى قوم لوط آمده ايم به
تو مژده دهيم كه خدا پسرى به تو و همسرت ساره به نام
اسحاق
مى دهد و پس از وى
يعقوب
پسر او را به تو موهبت مى فرمايد
.
وقتى ابراهيم متوجه شد كه
مهمانان ، فرشتگان الهى هستند از آنان خواست كه در عذاب قوم لوط شتاب نكنند تا شايد
به راه آيند ولى خداوند وحى فرستاد كه اى ابراهيم ! از اين خواهش در گذر كه فرمان
خدايت براى نابودى قوم لوط فرا رسيده و عذابى به آنان مى رسد كه بازگشت
ندارد
.
فرشتگان از آنجا (در صورت جوانان زيبا) به خانه لوط در آمدند. لوط از
ديدن آنان با آن شكل و صورت ، ناراحت ، دلتنگ و پريشان شد و گفت : امروز، روز
دردناكى خواهد بود. وقتى همسر لوط جوانانى با آن قيافه خوش تركيب و شكل زيبا ديد
كه در خانه آنان پناه گرفته اند، پشت بام خانه رفت و دستها را به هم زد و علامت داد
تا قوم را با خبر كند ولى چون كسى متوجه نشد آتش افروخت تا بدين وسيله قوم بدانند
جوانانى به خانه لوط آمداند! اين عادت ناپسند همسر لوط بود كه هر وقت جوانانى وارد
شهر مى شدند و از بيم آبروى خود پناه به خانه لوط مى بردند، او بدانگونه كه اشاره
نموديم قوم را آگاه مى ساخت . به دنبال آن مردم بى بندو بار و فاسد، به طرف خانه
لوط سرازير مى شدند و چه وضع ناگوارى كه پيش نمى آمد؟
در اين موقع نيز زن لوط با
افروختن آتش ، قوم را مطلع ساخت ، مردم تبهكار و بى آبرو از هر سو روى به خانه لوط
نهادند
.
لوط به هراس افتاد و از خانه در آمد و راه را بر آنان گرفت و گفت
:
اى مردم ! از خدا بترسيد و شرم كنيد و مرا نزد مهمانانم
شرمنده منماييد. بياييد با دخترانم ازدواج كنيد كه آنان براى تاءمين منظور شما
پاكترند، آيا يك مرد رشيد در ميان شما نيست كه پندتان دهد و از خدا بترسد؟ (1)
قوم گفتند: اى لوط! تو
آگاهى كه ما ميلى به دخترانت نداريم و مى دانى كه ما چه مى خواهيم
!
لوط كه خود
را در ميان آن جمع فاسد، تنها ديد و از هر جهت بى پناه مانده بود گفت : اى كاش ! من
قدرتى مى داشتم كه شما را عقب بزنم و يا خود و مهمانانم به پناهگاه محكمى روى مى
آوردم ولى قوم چنان در فساد فرو رفته بودند كه كوچكترين ترتيب اثرى به ناله و اندوه
لوط نمى دادند. تمايلات نفسانى همچون پرده اى ضخيم جلو گوشها و ديدگان آنان را
گرفته ، همه را كر و كوركرده بود و در حالى كه همچون ديوانگان عربده مى كشيدند و
سخنان زشت بر زبان مى راندند،مانند سيل به طرف خانه لوط هجوم بردند
.
لوط به سرعت
به خانه برگشت و در را محكم بست . مردم سفله و نادان به دنبال لوط به در خانه وى
رسيدند و هجوم آوردند كه در را بشكنند و به خانه در آيند
.
لوط در خانه از يك طرف
به فكر جوانان زيبا بود كه آنان را كجا ببرد و چگونه از دستبرد مردم بى شرم و فاسق
نجات دهد و از طرفى در پشت در مردم را پى در پى نصيحت مى كرد، باشد كه براى آخرين
بار دست از هجوم بردارند و او را بيش از آن نيازارند
.
لوط در ميان آن شهر و ميان
قوم ، غريب و بى كس بود، از بى كسى خود ناله مى كرد و آرزو مى نمود اى كاش نزد
عمويش ابراهيم مى بود تا با كمك او اين مردم هوا پرست آلوده را به سختى تنبيه مى
كرد
.
درست در همين هنگام آن دو جوان ، خود را معرفى كردند و به لوط گفتند: اى
لوط! ما بشر نيستيم بلكه فرشته و فرستادگان خداى توييم آنان هرگز به تو و ما دست
نخواهند يافت . سپس فرشتگان اشاره اى كردند و به دنبال آن بيم و هراس بر قوم مستولى
شد كه گويى همگى نابينا شدند لذا به عقب برگشتند و در حالى كه در هم ريخته بودند و
به طور نامنظم مى گريختند،لوط را تهديد مى كردند كه سرانجام به حساب او
خواهندرسيد
!
پس از آن فرشتگان به لوط گفتند: اى لوط! چون پاسى از شب بگذرد، خود
و كسانت از اين قلمرو آلوده به گناه خارج شويد و مواظب باشيد كسى شما را نبيند، ولى
همسرت را با خود مبر، كه پس از بيرون رفتن تو، عذاب الهى نازل مى شود و همسرت و
ساير بدكاران به كيفر اعمال خود خواهند رسيد، اين را بدان همينكه صبح شد همگى به
هلاكت مى رسند (2)
صبح هنگام ، لوط و كسانش غير از زن كافرش از
مرز شهر سدوم خارج شده بودند. در آن وقت به امر خداوند و اشاره فرشتگان زلزله اى
آمد و تمام قلمرو تبهكاران را زير و رو كرد. سپس بارانى از سنگريزه بر آنجا باريد و
اندكى بعد شهر سدوم به صورت ويرانه اى در آمد. تمام قوم و كليه خانه و زندگى آنان
چنان نابود شد كه گويى نه در آنجا شهرى بوده و نه مردمى در آن سكونت داشته
اند
.
لوط و كسان و پيروانش به سلامت از آن منطقه آلوده به گناه گذشتند و از عذاب
نجات يافتند. از جمله كسانى كه در اين هلاكت و نابودى سهيم بود همسر لوط بود
.
خداوند از اين زن بدكار كه پاس
احترام شوهر محترم خود را نگاه نداشت در 8 آيه قرآن
ياد كرده است . از جمله در سوره اعراف ، آيه 83 مى فرمايد
:
ما لوط و همه كسان و پيروانش را نجات داديم مگر زنش را كه از هلاك شدگان بود (3)
و نيز در آيه 135 سوره
صافات مى فرمايد
:
لوط و همه كسانش را نجات داديم جز پيرزنى
كه در ميان كافران هلاك شده بود. و تقريبا به همين الفاظ در
بقيه سوره ها (4)
اين بود سرگذشت همسر نوح و همسر لوط كه با
شوهران بزرگوار خود رفتار درستى نداشتند و برضد شوهران خود قيام كردند. خداوند نه
تنها در آيات گذشته از آن دو هر كدام به تنهايى نام برده و مورد نكوهش قرار داده و
از هلاكت و نابودى آنان خبر مى دهد بلكه در آخر سوره تحريم هر دو را يكجا ذكر كرده
و مى فرمايد
:
خداوند مثل مى زند براى آنان كه از خدا برگشتند
و كافر شدند به زن نوح و زن لوط، آنان زنان دو بنده از بندگان شايسته ما بودند ولى
به آنان خيانت نمودند (خيانت به همان معنا كه گفتم ) به همين جهت از جانب خدا سودى
به خاطر شوهران خود نبردند و خوبى شوهران تاءثيرى در نجاتشان نداشت ، به موقع به
آنان گفته شد اى زن نوح و اى زن لوط! شما با آنان كه به دوزخ مى روند، وارد آتش
جهنم شويد (5)
يادآورى
از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام پرسيدند مگر
زنان پيغمبران هم ممكن است خيانتكار باشند كه خدا در قرآن مى فرمايد
:
به شوهرانشان خيانت كردند حضرت فرمود: نه ،
خيانت به آن معنا نيست كه در نظر شماست . خيانت آنان اين بود كه همسر خوبى براى
شوهران خود نبودند و اسرار خانه را به خارج مى بردند و همرنگ جماعت شده بودند
.
پی نوشتها:
1-
قالَ يا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتى هُنَّ اَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللّهَ وَلا
تُخْزوُنِ فى ضَيْفى اَلَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشي دٌ (سوره هود، آيه 78
(
2- قالُوا يا لوُطُ اِنّا رُسُلُ
رَبِّكَ لَنْ يَصِلوُا اِلَيْكَ فَاءَسْرِ بِاَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ وَ
لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ اَحَدٌ اِلا امْراءَتَكَ اِنَّهُ مُصي بُها ما اَصابَهُمْ
اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ اَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَري بٍ (سوره هود، آيه
81
)
3- فَاَنْجَيْناهُ وَ اَهْلَهُ
اِلا امْرَاءَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِري نَ (سوره اعراف ، آيه 83
)
4- از جلمه : فَنَجَّيْناهُ وَ
اَهْلَهُ اَجْمَعينَ اِلاّ عَجُوزا فِى الْغابِري نَ (سوره شعراء، آيه 170
)
5- ضَرَبَ اللّهُ مَثلا لِلَّذي نَ
كَفَرُوا امْرَاءَتَ نُوحٍ وَ امْرَاءَتَ لوُطٍ كانَتا تَحْتَ عبْدَيْنِ مِنْ
عِبادِنا صالِحي نَ فَخانَتا هُما فَلَمْ يُغنِيا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَيْئا
وَّقي لَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلي نَ (سوره تحريم ، آيه 10
)
منبع: کتاب زن در قرآن
ارسال شده در تاريخ سه شنبه 26 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
شيخ طبرسى در تفسير مجمعالبيان خبرى را چنين نقل كرده است كه: زمانى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) مىخواست سپاهى را براى جنگ مأموريت دهد.براى تعيين سپهدار يكايك ايشان را پيش خود مىخواند و از هر كدام مىپرسيد از قرآن چه مقدار آموختهايد؟ نوبت به جوانى رسيد كه سنش از همه كمتر بود.فرمود: از قرآن چقدر آموختهاى؟ عرض كرد: فلان و فلان سوره و سوره بقره را.
فرمان داد حركت كنيد كه اين جوان امير شماست.عرض كردند: اين جوان از همه ما كوچكتر است! در جواب فرمود: ولى به همراه او سوره بقره است.(او صاحب اين امتياز است.)
منبع: کتاب چهل داستان از عظمت قرآن كريم
ارسال شده در تاريخ دوشنبه 25 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(1)
سپاس و ستايش , اللّه را كه پروردگار جهانيان است - رحمان رحيم است .
سـپـاس و سـتايش , اللّه را كه نه فرزندى گرفته و نه در جهاندارى شريكى براى او مى باشد و نهنيازمند بوده كه (نياز به ) ياورى داشته باشد, او را به بزرگى بستاى , بزرگ ستودنى .
سپاس و ستايش , اللّه را كه آفريننده آسمانها و زمين است .
سپاس و ستايش , اللّه را كه آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است , از آن اوست , و در جهان آخرت هم سپاس و ستايش براى اوست , او دانا و آگاه است .
سـپـاس و سـتـايش , اللّه را كه اين كتاب (آسمانى ) را بر بنده خودفروفرستاد و هيچ كژى در آنننهاد.
سـپـاس و ستايش , اللّه را, همان كسى كه ما را بدين (راه )رهنمون شد و اگر اللّه , ما را راهنمايىنفرموده بود, ما خود,هدايت نمى يافتيم .
سپاس و ستايش , اللّه را كه ما را بر بسيارى از بندگانش برترى بخشيد.
سپاس و ستايش , اللّه را و درود بر بندگانش كه (آنان را)برگزيده است .
سـپـاس و سـتـايش , اللّه را كه اندوه را از ما ببرد, به راستى كه پروردگار ما آمرزنده و سپاسداراست
منبع: کتاب انوار از قرآن
ارسال شده در تاريخ یک شنبه 24 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
امّا در مورد رابطه «اخلاق» و «عرفان» و اخلاق و «سير و سلوك الى اللّه» نيز مى توان گفت: «عرفان» بيشتر به معارف الهى مى نگرد، آن هم نه از طريق علم و استدلال، بلكه از طريق شهود باطنى و درونى، يعنى قلب انسان آنچنان نورانى و صاف گردد و ديده حقيقت بين او گشوده شود و حجابها بر طرف گردد كه با چشم دل ذات پاك خدا و اسماء و صفات او را ببيند و به او عشق ورزد.
بديهى است علم اخلاق چون مى تواند به برطرف شدن رذائل اخلاقى كه حجابهايى است در برابر چشم دل، كمك كند; يكى از پايه هاى عرفان الهى و مقدّمات آن خواهد بود.
و امّا «سير و سلوك الى اللّه» كه هدف نهايى آن، رسيدن به «معرفة اللّه» و قرب جوار او است، آن هم در حقيقت مجموعه اى از «عرفان» و «اخلاق» است. سير و سلوك درونى، نوعى عرفان است كه انسان را روز به روز به ذات پاك او نزديكتر مى كند، حجابها را كنار مى زند، و راه را براى وصول به حق هموار مى سازد; و سير و سلوك برونى همان اخلاق است، منتها اخلاقى كه هدفش را تهذيب نفوس تشكيل مى دهد نه فقط بهتر زيستن از نظر مادّى.
منبع: کتاب اخلاق در قرآن
ارسال شده در تاريخ یک شنبه 24 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
«علائم» قرآن به ما كمك مى كنند كه حروف قرآن را بخوانيم. مهم ترين علائم روخوانى قرآن عبارتند از:
1. فَتحـه
2. كَسره
3. ضَمّه
4. الفِ مَدّى
5. ياءِ مَدّى
6. واوِ مَدّى
7. سُكُون
8. تَشْديد
9. تَنْوينِ نَصْب
10. تَنْوينِ جَرّ
11. تَنْوينِ رَفْع
12. مَـدّ
13. وَصْـل
1. فَتحـه ( ــــَــ )
علامت فَتحه(1) ( ــــَــ ) بالاىِ حرف قرار مى گيرد; به اين ترتيب:
اَ (ءَ) ـ بَ ـ تَ ـ ثَ ـ جَ ـ حَ ـ خَ ـ دَ ـ ذَ ـ رَ ـ زَ ـ سَ ـ شَ ـ صَ ـ ضَ ـ طَ ـ ظَ ـ عَ ـ غَ ـ فَ ـ قَ ـ كَ ـ لَ ـ مَ ـ نَ ـ هَ ـ وَ ـ ىَ .
به حرفى كه علامت فتحه بالاىِ آن باشد، مَفتوح مى گويند. هر حرفِ «مفتوح» يك بخشِ جداگانه از كلمه را تشكيل مى دهد. اكنون به مثال هاى زير توجّه كنيد و آن ها را بخوانيد:
جداگانه (تَفكيكى)باهم (تَركيبى)
لَكَ =لـَـكَ =لَكَ
تَرَ =تَــرَ =تَرَ
مَعَ =مَــعَ =مَعَ
فَعَلَ =فَــعـَـلَ =فَعَلَ
وَقَبَ =وَقَــبَ =وَقَبَ
توجّه
* صداى فتحه در زبان عربى با صداى فتحه در زبان فارسى تفاوت ندارد.
پرسش :
1. چه چيزهايى به ما كمك مى كنند كه حروف قرآن را بخوانيم؟
2. مهم ترين علائمِ روخوانى قرآن را نام ببريد.
3. علامت فتحه كجاى حرف قرار مى گيرد؟
4. فتحه به چه معناست و چرا به آن، فتحه گفته مى شود؟
5. در زبان فارسى، علامت فتحه را چه مى نامند؟
6. به حرفى كه علامت فتحه بالاى آن باشد، چه مى گويند؟
7. هر حرف «مفتوح» چند بخشِ جداگانه از كلمه را تشكيل مى دهد؟
8. آيا صداى فتحه در زبان عربى با صداى فتحه در زبان فارسى تفاوت دارد؟
تمرين :
1. چهارده كلمه زير را يك بار جداگانه (تفكيكى) و يك بار با هم (تركيبى) بخوانيد:
خَلَقَ ـ كَسَبَ ـ حَسَدَ ـ جَعَلَ ـ جَمَعَ ـ كَتَبَ ـ مَنَعَكَ ـ شَجَرَتَ ـ فَقَدَرَ ـ فَخَرَجَ ـ خَلَقَكَ ـ وَ وَجَدَكَ ـ وَ يَذَرَكَ ـ فَعَدَلَكَ.
2. چهارده كلمه در قرآن پيدا كنيد كه همه حرف هاى آن ها علامت فتحه داشته باشند.
2. كَسره ( ــــِــ )
علامتِ كَسره(21) ( ــــِــ ) زيرِ حرف قرار مى گيرد; به اين ترتيب:
اِ (ءِ)(3) ـ بِ ـ تِ ـ ثِ ـ جِ ـ حِ ـ خِ ـ دِ ـ ذِ ـ رِ ـ زِ ـ سِ ـ شِ ـ صِ ـ ضِ ـ طِ ـ ظِ ـ عِ ـ غِ ـ فِ ـ قِ ـ كِ ـ لِ ـ مِ ـ نِ ـ هِ ـ وِ ـ ىِ.
به حرفى كه علامت كسره زيرِ آن باشد، مَكسور مى گويند. هر حرف مكسور يك بخشِ جداگانه از كلمه را تشكيل مى دهد. اكنون به مثال هاى زير توجّه كنيد و آن ها را بخوانيد:
جداگانه (تَفكيكى)باهم (تَركيبى)
م ِنَ =مــِـنَ =مِنَ
حَطَبِ =حـَـطَـبِ =حَطَبِ
بَلَدِ =بــَـلَــدِ =بَلَدِ
فَلَقِ =فــَـلَــقِ =فَلَقِ
مَلِكِ =مــَـلِــكِ =مَلِكِ
توجّه
* صداى كسره در زبان عربى با صداى كسره در زبان فارسى كمى تفاوت دارد. صداى كسره در زبان عربى به حرف «ياء» تمايل دارد و شبيه صداى «اى» است، امّا داراى كشيدگى نيست.
پرسش :
1. علامت كسره كجاى حرف قرار مى گيرد؟
2. به حرفى كه علامت كسره زيرِ آن باشد، چه مى گويند؟
3. هر حرف «مكسور» چند بخش جداگانه از كلمه را تشكيل مى دهد؟
4. كسره به چه معناست و چرا به آن، كسره گفته مى شود؟
5. در زبان فارسى، علامت كسره را چه مى نامند؟
6. صداى كسره در زبان عربى با صداى كسره در زبان فارسى چه تفاوتى دارد؟
تمرين:
1. چهارده كلمه زير را يك بار جداگانه (تفكيكى) و يك بار با هم (تركيبى) بخوانيد:
هِىَ ـ لِمَ ـ بِمَ ـ وَلِىَ ـ أَقِمِ ـ أَبَتِ ـ كَمَثَلِ ـ بِيَدِكَ ـ قِبَلَكَ ـ فَصَعِقَ ـ لِيَذَرَ ـ فَلَبِثَ ـ أَفَحَسِبَ ـ أَفَأَمِنَ.
2. چهارده كلمه در قرآن پيدا كنيد كه هم علامت فتحه و هم علامت كسره داشته باشند.
3 ـ ضمّه ( ــــُــ )
علامت ضَمّه(4) ( ــــُــ ) بالاى حرف قرار مى گيرد; به اين ترتيب:
اُ (ءُ) ـ بُ ـ تُ ـ ثُ ـ جُ ـ حُ ـ خُ ـ دُ ـ ذُ ـ رُ ـ زُ ـ سُ ـ شُ ـ صُ ـ ضُ ـ طُ ـ ظُ ـ عُ ـ غُ ـ فُ ـ قُ ـ كُ ـ لُ ـ مُ ـ نُ ـ هُ ـ وُ ـ ىُ.
به حرفى كه علامت ضمّه بالاى آن باشد، مَضموم مى گويند. هر حرف مضموم يك بخشِ جداگانه از كلمه را تشكيل مى دهد. اكنون به مثال هاى زير توجّه كنيد و آن ها را بخوانيد:
جداگانه (تَفكيكى)باهم (تَركيبى)
هُوَ =هـُـوُ =هُوَ
صَمَدُ =صـَـمَــدُ =صَمَدُ
فَهُوَ =فَــهُــوَ =فَهُوَ
عُقَدِ =عُــقَــدِ =عُقَدِ
خُلِقَ =خُــلِــقَ =خُلِقَ
توجّه
* صداى ضمّه در زبان عربى با صداى ضمّه در زبان فارسى كمى تفاوت دارد. صداى ضمّه در زبان عربى به حرف «واو» تمايل دارد و شبيه صداى «اُو» است، امّا داراى كشيدگى نيست.
* به سه علامت فتحه و كسره و ضمّه، «حركت هاى كوتاه» يا «صداهاى كوتاه» نيز گفته مى شود.
پرسش :
1. علامت ضمّه كجاى حرف قرار مى گيرد؟
2. به حرفى كه علامت ضمّه بالاى آن باشد، چه مى گويند؟
3. هر حرف «مضموم» چند بخش جداگانه از كلمه را تشكيل مى دهد؟
4. ضمّه به چه معناست و چرا به آن، ضمّه گفته مى شود؟
5. در زبان فارسى، علامت ضمّه را چه مى نامند؟
6. صداى ضمّه در زبان عربى با صداى ضمّه در زبان فارسى چه تفاوتى دارد؟
7. به سه علامت فتحه و كسره و ضمّه چه گفته مى شود؟
تمرين :
1. چهارده كلمه زير را يك بار جداگانه (تفكيكى) و يك بار با هم (تركيبى) بخوانيد:
يَكُ ـ جُعِلَ ـ صُحُفُ ـ سُبُلَ ـ مَطَرُ ـ حَسُنَ ـ يَضَعُ ـ يَصِلُ ـ فَبُهِتَ ـ رُسُلِكَ ـ لَنُبِذَ ـ سَنَسِمُهُ ـ رَزَقَكُمُ ـ وَ بَصَرُكَ.
2. چهارده كلمه در قرآن پيدا كنيد كه هم علامت فتحه و هم علامت كسره و هم علامت ضمّه داشته باشند.
4. الفِ مَدّى ( ــــَــ ا )(صداى كشيده فتحه)
گـاهى پس از صـداى كوتاه فتحه، حرف الف قرار مى گيرد: ( ــــَــ ا)
در اين حالت، به هنگام خواندن، صداى فتحه دو برابر كشيده مى شود. به همين دليل، به اين الف، (الفِ مَدّى)(5) يا (صداى كشيده فتحه) مى گويند; مانند مَا .
روش تلفّظ يا اَدا كردنِ «الف مدّى» به اين صورت است:
صداى كوتاه فتحه + مقدارى كشش = صداى كشيده فتحه.
يا به بيانِ كوتاه تر:
فتحه + مقدارى مدّ = الف مدّى.
صداى الف مدّى پس از هشت حرفِ ( خ ، ص ، ض ، ط ، ظ ، غ ، ق ، ر ) و گاه پس از حرف (ل)(6) به صورت درشت و غليظ و شبيه صداى «آ» در زبان فارسى خوانده مى شود. امّا پس از بقيّه حروف و گاه نيز پس از حرف (ل) به صورت نازك و رقيق و شبيه صداى «فتحه» ، ولى با دو
برابر مدّ و كشش، تلفّظ و اَدا مى گردد.(7)
در قرآن هايى كه به شيوه فارسى علامت گذارى مى شوند، فتحه پيش از الف مدّى ( ـــَــ ا ) به صورت ايستاده ( ــ ا ) نوشته مى شود تا معلوم گردد كه فتحه بايد با صداى كشيده خوانده شود; به اين ترتيب:
ا (ءا) ـ با ـ تا ـ ثا ـ جـا ـ حـا ـ خـا ـ دا ـ ذا ـ را ـ زا ـ سا ـ شا ـ صا ـ ضا ـ طا ـ ظا ـ عا ـ غا ـ فا ـ قا ـ كا ـ لا ـ ما ـ نا ـ ها ـ وا ـ يا.
اكنون به چند مثال از كلماتِ داراى الف مدّى بنگريد:
إِلـهِ ، قامَ ، نَريكَ ، عَلـى ، صَلـوةَ .
در قرآن هايى كه به شيوه عربى علامت گذارى مى شوند، گاه الف مدّى با گذاشتن يك الف كوچك و كوتاه در كنار فتحه ( ـــَـــــ ) نشان داده مى شود; به اين ترتيب: مَـلِكِ به جاى مَالِكِ و صِرَ طَ به جاى صِرَاطَ.
شكل هاى الف مدّى
1. به صورت الف كوتاه مانند إِلـهِ .
2. به صورت الف كوتاهِ همراه با الف بزرگ مانند قامَ.
3. پيش از حرف ياء كوچك مانند نَريكَ.
4. پيش از حرف ياء بزرگ مانند عَلـى.
5. پيش از حرف واو مانند صَلـوةَ.(8)
اكنون به مثال هاى زير توجّه كنيد و آن ها را بخوانيد:
جداگانه (تَفكيكى)باهم (تَركيبى)
فَراشِ =فـَراشِ =فَراشِ
طَعام ِ =طـَـعام ِ =طَعام ِ
مالَها =مالَــها =مالَها
قارِعَةُ =قا رِعـَـةُ =قارِعَةُ
صالِحاتِ =صالِــحاتِ =صالِحاتِ
تذكّر
* الف مدّى همراه با حرفِ مفتوحِ پيش از خود، يك بخشِ جداگانه از كلمه را تشكيل مى دهد.
پرسش :
1. «الف مدّى» چيست؟
2. «مَدّ» يعنى چه؟
3. چرا به صداهاى كشيده «حروف مدّى» مى گويند؟
4. «الف مدّى» چگونه تلفّظ يا اَدا مى شود؟
5. چه هنگامى «الف مدّى» به صورت درشت و غليظ; و چه هنگامى به صورت نازك و رقيق تلفّظ و اَدا مى شود؟
6. صداى «الف مدّى» به كدام صداى زبان فارسى شباهت دارد؟
7. چرا «الف مدّى» گاه به صورت نازك و رقيق، و گاه به صورت درشت و غليظ تلفّظ و ادا مى شود؟
8. در قرآن هايى كه به شيوه فارسى علامت گذارى مى شوند، فتحه پيش از «الف مدّى» به چه صورت نوشته مى شود؟ چرا؟
9. در قرآن هايى كه به شيوه عربى علامت گذارى مى شوند، گاه «الف مدّى» به چه صورت نشان داده مى شود؟
10. شكل هاى «الف مدّى» را ذكر كنيد.
11. «الف مدّى» همراه با حرفِ مفتوح پيش از خود، چند بخش جداگانه از كلمه را تشكيل مى دهد؟
تمرين :
1. چهارده كلمه زير را يك بار جداگانه (تفكيكى) و يك بار با هم (تركيبى) بخوانيد:
ناسِ ـ مالَ ـ إِذا ـ ذاتَ ـ كانَ ـ قالَ ـ إِلـى ـ جِبالُ ـ سُكارى ـ فَذلِكَ ـ تَكاثُرُ ـ مَقابِرَ ـ زَكوةَ ـ شانِئَكَ.
2. چهارده كلمه در قرآن پيدا كنيد كه داراى «الف مدّى» باشند.
5 . ياءِ مَدّى ( ــــِ ى ) (صداى كشيده كسره)
گاهى پس از صداى كوتاه كسره، حرف ياء قرار مى گيرد: ( ــــِ ى ). در اين حالت، به هنگام خواندن، صداى كسره دو برابر كشيده مى شود. به همين دليل، به اين ياء، (ياءِ مَدّى) يا (صداى كشيده كسره) مى گويند; مانند فِى .
روش تلفّظ يا ادا كردنِ «ياء مدّى» به اين صورت است:
صداى كوتاه كسره + مقدارى كشش = صداى كشيده كسره.
يا به بيانِ كوتاه تر:
كسره + مقدارى مدّ = ياء مدّى.
صداى ياء مدّى پس از تمامى حروف يكسان است. اين صدا شبيه صداى (اى) در فارسى و حدود دو شماره است.
در قرآن هايى كه به شيوه فارسى علامت گذارى مى شوند، كسره پيش از ياء مدّى ( ــــِ ى ) به صورت ايستاده ( ــــ ى ) نوشته مى شود تا معلوم گردد كه كسره بايد با صداى كشيده خوانده شود; به اين ترتيب:
اى (ءى) ـ بى ـ تى ـ ثى ـ جى ـ حى ـ خى ـ دى ـ ذى ـ رى ـ زى ـ سى ـ شى ـ صى ـ ضى ـ طى ـ ظى ـ عى ـ غى ـ فى ـ قى ـ كى ـ لى ـ مى ـ نى ـ هى ـ وى ـ يى.
اكنون به مثال هاى زير توجّه كنيد و آن ها را بخوانيد:
جداگانه (تَفكيكى)باهم (تَركيبى)
تىنِ =تيــنِ =تينِ
رَحىم ِ =رَحيــم ِ =رَحيم ِ
جىدِها =جيــدِها =جيدِها
أَبابىلَ =أَبابـيــلَ =أَبابيلَ
سافِلىنَ =سافِــليــنَ =سافِلينَ
توجّه
* ياء مدّى همراه با حرفِ مكسورِ پيش از خود، يك بخشِ جداگانه از كلمه را تشكيل مى دهد.
* گاه به جاى اينكه كسره ايستاده را زير حرفِ پيش از ياء مدّى قرار دهند، آن را زير خودِ ياء مدّى مى نويسند; مانند فى به جاى فى .
پرسش :
1. «ياء مدّى» چيست؟
2. «ياء مدّى» چگونه تلفّظ يا ادا مى شود؟
3. صداى «ياء مدّى» به كدام صداى زبان فارسى شباهت دارد و حدود چند شماره است؟
4. در قرآن هايى كه به شيوه فارسى علامت گذارى مى شوند، كسره
پيش از «ياء مدّى» به چه صورت نوشته مى شود؟ چرا؟
5 . «ياء مدّى» همراه با حرفِ مكسورِ پيش از خود، چند بخش جداگانه از كلمه را تشكيل مى دهد؟
6 . گاه كسره ايستاده در ياء مدّى را زير كدام حرف قرار مى دهند؟
تمرين :
1. چهارده كلمه زير را يك بار جداگانه (تفكيكى) و يك بار با هم (تركيبى) بخوانيد:
أَبى ـ فيلِ ـ أَمينِ ـ فيها ـ دينِ ـ يَتيمَ ـ يَقينِ ـ جَحيمَ ـ نَعيمِ ـ عالَمينَ ـ لاِيلافِ ـ مَوازينُ ـ سينينَ ـ حاكِمينَ.
2. چهارده كلمه در قرآن پيدا كنيد كه داراى «ياء مدّى» باشند.
6 . واوِ مَدّى ( ــــُـ و )(صداى كشيده ضمّه)
گاهى پس از صداى كوتاه ضمّه، حرف واو قرار مى گيرد: ( ــــُـ و ). در اين حالت، به هنگام خواندن، صداى ضمّه دو برابر كشيده مى شود. به همين دليل، به اين واو، (واوِ مَدّى) يا (صداى كشيده ضمّه) مى گويند; مانند طُورِ .
روش تلفّظ يا ادا كردنِ «واو مدّى» به اين صورت است:
صداى كوتاه ضمّه + مقدارى كشش = صداى كشيده ضمّه.
يا به بيانِ كوتاه تر:
ضمّه + مقدارى مدّ = واو مدّى.
صداى واو مدّى پس از تمامى حروف يكسان است. اين صدا شبيه صداى (او) در فارسى و حدود دو شماره است.
در قرآن هايى كه به شيوه فارسى يا عربى علامت گذارى مى شوند، شكل نگارش واومدّى يكسان است; به اين ترتيب:
اُو (ءُو) ـ بُو ـ تُو ـ ثُو ـ جُو ـ حُو ـ خُو ـ دُو ـ ذُو ـ رُو ـ زُو ـ سُو ـ شُو ـ صُو ـ ضُو ـ طُو ـ ظُو ـ عُو ـ غُو ـ فُو ـ قُو ـ كُو ـ لُو ـ مُو ـ نُو ـ هُو ـ وُو ـ يُو.
اكنون به مثال هاى زير توجّه كنيد و آن ها را بخوانيد:
جداگانه (تفكيكى)باهم (تركيبى)
صُدُورِ =صُــدُورِ =صُدُورِ
قُبُورِ =قُــبُورِ =قُبُورِ
مُوقَدَةُ =مُوقَــدَةُ =مُوقَدَةُ
كافِرُونَ =كافِــرُونَ =كافِرُونَ
عابِدُونَ =عابِــدُونَ =عابِدُونَ
تذكّر
* به حرفى كه حركت داشته باشد، حرف مُتَحَرِّك يا حرف حركت دار مى گويند.
* واو مدّى همراه با حرفِ مضمومِ پيش از خود، يك بخشِ جداگانه از كلمه را تشكيل مى دهد.
* همان گونه كه اشاره شد، به سه حرف الف مدّى، ياء مدّى و واو مدّى، «حروف مدّى» يا «صداهاى كشيده» مى گويند.
* با توجّه به آنچه گفته شد، حروف مدّى عبارتند از:
1. الفى كه پيش از آن، حرف مفتوح است (الفِ ماقَبلْ مفتوح).
2. يايى كه پيش از آن، حرف مكسور است (ياءِ ماقَبلْ مكسور).
3. واوى كه پيش از آن، حرف مضموم است (واوِ ماقَبْل مضموم).
پرسش :
1. «واو مدّى» چيست؟
2. «واو مدّى» چگونه تلفّظ يا ادا مى شود؟
3. صداى «واو مدّى» به كدام صداى زبان فارسى شباهت دارد و حدود چند شماره است؟
4. آيا در قرآن هايى كه به شيوه فارسى يا عربى علامت گذارى مى شوند، شكل «واو مدّى» تفاوت دارد؟
5. «حرف مُتَحَرِّك» چه حرفى است؟
6. «واو مدّى» همراه با حرفِ مضمومِ پيش از خود، چند بخش جداگانه از كلمه را تشكيل مى دهد؟
تمرين :
1. چهارده كلمه زير را يك بار جداگانه (تفكيكى) و يك بار با هم (تركيبى) بخوانيد:
رُوحُ ـ مُوسى ـ ساهُونَ ـ ماعُونَ ـ يَمُوتُ ـ أَعُوذُ ـ كاتِبُونَ ـ تَصِفُونَ ـ يُوفُونَ ـ يَقُولُونَ ـ يَزالُونَ ـ أُوتُوهُ ـ قُلُوبُكُما ـ يَتَغامَزُونَ.
2. چهارده كلمه در قرآن پيدا كنيد كه داراى «واو مدّى» باشند.
پی نوشتها:
1- فتحه يعنى يك بار «گشودن» و «باز كردن». به هنگام خواندن و تلفّظِ حرفِ فتحه دار، لب هاى انسان يك بار گشوده و باز مى شوند. از اين رو، به اين علامت، فتحه مى گويند. در زبان فارسى، فتحه را «زَبَر» يا «صداى بالا» مى نامند.
2- كسره يعنى يك بار «شكستن». به هنگام خواندن و تلفّظِ حرف كسره دار، لب هاى انسان يك بار به طرف پايين متمايل و شكسته مى شوند. از اين رو، به اين علامت، كسره مى گويند. در زبان فارسى، كسره را «زير» يا «صداى پايين» مى نامند.
3ـ كسره زير همزه را گاه زير «خطِّ زمينه» مى گذارند; مانند قائِد ( ءِ) و گاه آن را بالاى «خطِّ زمينه» قرار مى دهند; مانند قائِد ( ء).
4ـ ضمّه يعنى يك بار «به هم پيوستن» و «جمع شدن». به هنگام خواندن و تلفّظ حرف ضمّه دار، لب هاى انسان يك بار به هم پيوسته و جمع مى شوند. از اين رو، به اين علامت، ضمّه مى گويند. در زبان فارسى، ضمّه را «پيش» يا «صداى وسط» مى نامند.
5ـ مَدّ يعنى «كشيدن» و «كِشش». چون صداهاى كشيده به شكل حروف نوشته مى شوند، به اين صداها «حروفِ مَدّى» مى گويند.
6ـ هر گاه حرف (لام) در كلمه (اللّه) قرار بگيرد و پيش از آن، حركت فتحه يا ضمّه باشد، به صورت درشت و غليظ تلفّظ و اَدا مى شود، مانند «إِنَّ اللّهَ» و «يَدُاللّهِ».
7ـ به بيانِ ديگر: به هنگام خواندن، «الف مدّى» تابع و پيرو حرف پيش از خود است. هرگاه حرفى نازك و رقيق خوانده شود، الف مدّىِ بعد از آن نيز نازك و رقيق تلفّظ و اَدا مى گردد. و هر گاه حرفى درشت و غليظ خوانده شود، الف مدّىِ بعد از آن هم درشت و غليظ تلفّظ و اَدا مى گردد.
8ـ گاه در چنين مواردى الف مدّى را روى حرف (ياء) و (واو) قرار مى دهند، مانند نَريكَ، عَلى، صَلـوةَ. گاهى هم نقطه هاى ياء كوچك (يــ) را كه پايه و كرسى الف مدّى است، حذف مى كنند و آن را به اين شكل مى نويسند: (يــ); مانند «نَريكَ».
منبع: کتاب آموزش قرآن
ارسال شده در تاريخ یک شنبه 24 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)






