شيخ طبرسى در تفسير مجمعالبيان خبرى را چنين نقل كرده است كه: زمانى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) مىخواست سپاهى را براى جنگ مأموريت دهد.براى تعيين سپهدار يكايك ايشان را پيش خود مىخواند و از هر كدام مىپرسيد از قرآن چه مقدار آموختهايد؟ نوبت به جوانى رسيد كه سنش از همه كمتر بود.فرمود: از قرآن چقدر آموختهاى؟ عرض كرد: فلان و فلان سوره و سوره بقره را.
فرمان داد حركت كنيد كه اين جوان امير شماست.عرض كردند: اين جوان از همه ما كوچكتر است! در جواب فرمود: ولى به همراه او سوره بقره است.(او صاحب اين امتياز است.)
منبع: کتاب چهل داستان از عظمت قرآن كريم
ارسال شده در تاريخ دوشنبه 25 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(1)
يحيى بن اكثم مىگويد: مأمون پيش از آنكه زمام خلافت را به دست بگيرد انجمن مناظره و مباحثه داشت.روزى يك يهودى زيباروى، خوشبو و نيكوجامه وارد مجلس مناظره شد و شروع به سخن كرد و به شيوايى سخن گفت.چون مجلس پايان يافت و جمعيت فروكش كرد مأمون او را طلبيد و گفت: اسلام را اختيار كن و مسلمان شو تا درباره تو چنين و چنان كنم.او گفت: دين من، دين پدران من است، بر من تحميل مكن كه آن را رها كنم.اين ماجرا گذشت تا سال بعد كه مسلمان شدهبود.پس شروع به سخن كرد و به صورت نيكو در فقه سخن گفت.پس از پايان مجلس، مأمون او را خواست و به او گفت: مگر تو همان رفيق ما نيستى كه يك سال پيش آمدى و اسلام را بر تو عرضه كرديم و نپذيرفتى؟ گفت: آرى ليكن من مردى خوشخط مىباشم، چون از اينجا رفتم سه نسخه را از تورات نوشتم و در مطالب آن كم و زياد كردم.سپس به بازار بردم و در معرض فروش گذاشتم و از من خريدارى شد.پس سه نسخه انجيل نوشتم و هنگام نوشتن از آن كم كردم و از پيش خود نيز افزودم.آنگاه آن سه نسخه انجيل هم از من خريدارى شد.سپس به سوى قرآن آمدم و سه نسخه از قرآن نوشتم و از آن كاستم و بر آن افزودم.
آنگاه آن را نزد فروشندگان كتاب عرضه داشتم ولى آنان هر يك از قرآنها را كه باز مىكردند تا در آن نظر اندازند، همان جاهاى كم و زياد شده نمايان مىشد و آنان آن قرآنهاى ساختگى را به سوى من پرتاب كردند.من از اين رخداد يقين كردم كه قرآن كتابى محفوظ است و در معرض دستبرد نيست و از همين رو اسلام آوردم.او مىگويد: من در سفر حج سفيان بن عيينه را ديدم و داستان فوق را براى او نقل كردم.او گفت: مصداق اين مطلب در قرآن كريم است! گفتم: كجاى قرآن؟ گفت: آنجا كه در باره تورات و انجيل مىفرمايد:«بِما اسْتُحْفِظوا مِنْ كِتابِ اللهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ الشُّهَداءَ.»كه به تصريح اين آيه، حفظ كتب آسمانىِ پيش به عهده خود يهود و نصارا گذاشته شد و در نتيجه ضايع گرديد و ليكن درباره قرآن مىفرمايد:«اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكْرَ وَ اِنّالَهُ لَحافِظُونَ.»«همانا ما قرآن را نازل كرديم و حافظ او هستيم.»كه بر طبق معناى آيه، حفاظت قرآن را خداوند خود عهدهدار گرديده و از اين رو مصون و محفوظ مانده است.
منبع: کتاب چهل داستان از عظمت قرآن كريم
ارسال شده در تاريخ شنبه 16 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
طفيل بن عمرو كه شاعر شيرينِ زبان خردمندى بود و در ميان قبيله خود، نفوذ كلمه داشت، زمانى وارد مكه گرديد.اسلام آوردن مردى مانند طفيل، براى قريش بسيار گران بود، از همين رو سران قريش و بازيگران صحنه سياست، گرد او را گرفتند و گفتند: اين مردى كه كنار كعبه نماز مىگزارد، با آوردن آيين جديد، اتحاد ما را بر هم زده و با سحر بيان خود سنگ تفرقه ميان ما افكنده است! مىترسيم ميان قبيله شما نيز دو دستگى بيفكند.چه بهتر كه با وى سخن نگويى!طفيل مىگويد: سخنان آنها چنان مرا بيمناك كرد كه از ترس تأثير سحر بيان او تصميم گرفتم با او سخن نگويم و سخن او را هم نشنوم.و براى جلوگيرى از نفوذ سحر او هنگام طواف، پنبه در گوشهاى خود كردم تا مبادا زمزمه قرآن و نماز او به گوش من برسد.بامدادان در حالى كه پنبه داخل گوشهاى خود نموده بودم وارد مسجد شدم و هيچ مايل نبودم سخنى از او بشنوم.نمىدانم چطور شد كه يكباره كلام بسيار شيرين و زيبايى به گوشم رسيد و بيش از حد، احساس لذت نمودم.با خود گفتم مادر در سوگت نشيند! تو كه يك مردى سخنپرداز و خردمندى، چه مانع دارد سخن اين مرد را بشنوى تا هر گاه نيك باشد بپذيرى و اگر زشت باشد آن را رد كنى!
پس براى اينكه آشكارا با آن حضرت تماس نگيرم مقدارى صبر كردم تا پيامبر راه خانه خود را پيش گرفت و وارد خانه شد.من نيز اجازه خواسته، وارد شدم و ماجراى خود را از آغاز تا پايان بازگو كردم و گفتم قريش درباره شما چنين مىگويند و من در آغاز تصميم نداشتم با شما ملاقات كنم ولى تلاوت قرآن شما مرا به سويتان جلب كرد.اكنون مىخواهم حقيقت آيين خود را براى من تشريح كنى و اندكى قرآن براى من بخوانى! رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آيين خود را بر او عرضه داشت و مقدارى قرآن خواند.طفيل مىگويد: به خدا سوگند كلامى زيباتر از آن نشنيده و آيين معتدلتر از آن نديده بودم.به حضرتش عرض كردم: من در ميان قبيله خود فردى سرشناس و با نفوذى هستم و براى نشر آيين شما فعاليت مىكنم.ابن هشام گويد: طفيل تا روز حادثه خيبر ميان قبيله خود بود به نشر آيين اسلام اشتغال داشت و در همان حادثه با هفتاد، هشتاد خانواده مسلمان به پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيوست و در اسلام خود همچنان پايدار بود تا اينكه پس از درگذشت پيامبر به عصر خلفا در جنگ يمامه شربت شهادت نوشيد.
منبع: کتاب چهل داستان از عظمت قرآن كريم
ارسال شده در تاريخ یک شنبه 10 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
علامه مجلسى(ره) نقل مىكند كه ابنابىالعوجاء كه يكى از ماديين بود، با سه نفر از همفكران خود قرار گذاشتند كه با قرآن مبارزه نمايند.هر يك متعهد شدند كه بخشى از قرآن را به عهده بگيرند و همانند آنسورههايى بياورند.
قرار آنها تا يك سال بود.پس از پايان مدت تعيين شده در مكه به گرد هم به طور سرّى جمع شدند و يكى از آنها گفت: من چون به اين آيه رسيدم از معارضه بازماندم،«وَقيلَ يا اَرْضُ ابْلَعى مائَكِ وَ يا سَماءُ اَقْلِعى وَ غِيضَ الماءُ.»
«و به زمين گفته شد كه آب را فرو بر، و به آسمان امر شد كه باران را قطع كن، آب بى درنگ خشك شد.»ديگرى گفت: من چون به اين آيه رسيدم دست از معارضه برداشتم،«فَلَمّا اسْتَيْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّاً.»«پس چون برادران يوسف از اجابت خواهش خويش مايوس شدند در خلوت، راز خود به ميان آوردند.»در همين حال امام صادق(عليه السلام) آنها را ديد و اين آيه را تلاوت نمود:«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلى اَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذا الْقُرْآنِ لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ...»«بگو اگر جن و انس گرد آيند تا مثل اين قرآن بياورند هيچگاه نخواهند آورد...»
منبع: کتاب چهل داستان از عظمت قرآن
ارسال شده در تاريخ شنبه 2 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
.jpg)
.jpg)






