من نيز مسلمان شدم

طفيل بن عمرو كه شاعر شيرينِ زبان خردمندى بود و در ميان قبيله خود، نفوذ كلمه داشت، زمانى وارد مكه گرديد.اسلام آوردن مردى مانند طفيل، براى قريش بسيار گران بود، از همين رو سران قريش و بازيگران صحنه سياست، گرد او را گرفتند و گفتند: اين مردى كه كنار كعبه نماز مىگزارد، با آوردن آيين جديد، اتحاد ما را بر هم زده و با سحر بيان خود سنگ تفرقه ميان ما افكنده است! مىترسيم ميان قبيله شما نيز دو دستگى بيفكند.چه بهتر كه با وى سخن نگويى!طفيل مىگويد: سخنان آنها چنان مرا بيمناك كرد كه از ترس تأثير سحر بيان او تصميم گرفتم با او سخن نگويم و سخن او را هم نشنوم.و براى جلوگيرى از نفوذ سحر او هنگام طواف، پنبه در گوشهاى خود كردم تا مبادا زمزمه قرآن و نماز او به گوش من برسد.بامدادان در حالى كه پنبه داخل گوشهاى خود نموده بودم وارد مسجد شدم و هيچ مايل نبودم سخنى از او بشنوم.نمىدانم چطور شد كه يكباره كلام بسيار شيرين و زيبايى به گوشم رسيد و بيش از حد، احساس لذت نمودم.با خود گفتم مادر در سوگت نشيند! تو كه يك مردى سخنپرداز و خردمندى، چه مانع دارد سخن اين مرد را بشنوى تا هر گاه نيك باشد بپذيرى و اگر زشت باشد آن را رد كنى!

http://www.borhan.rasekhblog.com

پس براى اينكه آشكارا با آن حضرت تماس نگيرم مقدارى صبر كردم تا پيامبر راه خانه خود را پيش گرفت و وارد خانه شد.من نيز اجازه خواسته، وارد شدم و ماجراى خود را از آغاز تا پايان بازگو كردم و گفتم قريش درباره شما چنين مىگويند و من در آغاز تصميم نداشتم با شما ملاقات كنم ولى تلاوت قرآن شما مرا به سويتان جلب كرد.اكنون مىخواهم حقيقت آيين خود را براى من تشريح كنى و اندكى قرآن براى من بخوانى! رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آيين خود را بر او عرضه داشت و مقدارى قرآن خواند.طفيل مىگويد: به خدا سوگند كلامى زيباتر از آن نشنيده و آيين معتدلتر از آن نديده بودم.به حضرتش عرض كردم: من در ميان قبيله خود فردى سرشناس و با نفوذى هستم و براى نشر آيين شما فعاليت مىكنم.ابن هشام گويد: طفيل تا روز حادثه خيبر ميان قبيله خود بود به نشر آيين اسلام اشتغال داشت و در همان حادثه با هفتاد، هشتاد خانواده مسلمان به پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيوست و در اسلام خود همچنان پايدار بود تا اينكه پس از درگذشت پيامبر به عصر خلفا در جنگ يمامه شربت شهادت نوشيد.

منبع: کتاب چهل داستان از عظمت قرآن كريم



ارسال شده در تاريخ یک شنبه 10 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
ارزشهای انسان در قرآن

1- انسان خليفه‏ء خدا در زمين است .
"
روزی كه خواست او را بيافريند ، اراده خويش را به فرشتگان اعلام‏ كرد . آنها گفتند :
آيا موجودی می‏آفرينی كه در زمين تباهی خواهد كرد و خون خواهد ريخت ؟ او گفت : من چيزی می‏دانم كه شما نمی‏دانيد " ( (1
"
اوست كه شما انسانها را جانشينهای خود در زمين قرار داده تا شما را در مورد سرمايه‏هايی كه داده است در معرض آزمايش قرار دهد " ( 2)
2- ظرفيت علمی انسان بزرگترين ظرفيتهايی است كه يك مخلوق ممكن است‏ داشته باشد .
"
تمام اسماء را به آدم آموخت ( او را به همه‏ء حقايق آشنا ساخت ( . آنگاه از فرشتگان ) موجودات ملكوتی ) پرسيد : نامهای اينها را بگوييد چيست . گفتند : ما جز آنچه تو مستقيما به ما آموخته‏ای نمی‏دانيم ( آنچه‏ را تو مستقيما به ما نياموخته باشی ما از راه كسب نتوانيم آموخت ( . خدا به آدم گفت : ای آدم ! تو به اينها بياموز و اينها را آگاهی ده . همينكه آدم فرشتگان را آموزانيد و آگاهی داد ، خدا به فرشتگان گفت : نگفتم كه من از نهانهای آسمانها و زمين آگاهم ( می‏دانم چيزی را كه حتما نمی‏دانيد ) و هم می‏دانم آنچه را شما اظهار می‏كنيد و آنچه را پنهان‏ می‏داريد ؟ " (3)
3- او فطرتی خدا آشنا دارد ، به خدای خويش در عمق وجدان خويش آگاهی‏ دارد . همه‏ء انكارها و ترديدها ، بيماريها و انحرافهايی است از سرشت‏ اصلی انسان .
"
هنوز كه فرزندان آدم در پشت پدران خويش بوده ( و هستند و خواهند بود ) خداوند ( با زبان آفرينش ) آنها را بر وجود خودش گواه گرفت و آنها گواهی دادند " ( 4)
"
چهره‏ء خود را به سوی دين نگه‏دار ، همان كه سرشت خدايی است و همه‏ء مردم را بر آن سرشته است " (5)
4- در سرشت انسان علاوه بر عناصر مادی كه در جماد و گياه و حيوان وجود دارد ، عنصری ملكوتی و الهی وجود دارد . انسان تركيبی است از طبيعت و ماورای طبيعت ، از ماده و معنی ، از جسم و جان
"
آن كه هر چه را آفريد نيكو آفريد و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد ، سپس نسل او را از شيره‏ء كشيده‏ای كه آبی پست است قرارداد ، آنگاه او را بياراست و از روح خويش در او دميد " (6)
5- فرينش انسان ، آفرينشی حساب شده است ، تصادفی نيست . انسان‏ موجودی انتخاب شده و برگزيده است .
"
خداوند آدم را بر گزيد و توبه‏اش را پذيرفت و او را هدايت كرد (7)

6- او شخصيتی مستقل و آزاد دارد ، امانتدار خداست ، رسالت و مسؤوليت دارد ، از او خواسته شده است با كار و ابتكار خود زمين را آباد سازد و با انتخاب خود يكی از دو راه سعادت و شقاوت را اختيار كند " همانا امانت خويش را بر آسمان و زمين و كوه‏ها عرضه كرديم ، همه از پذيرش آن امتناع ورزيدند و از قبول آن ترسيدند ، اما انسان بار امانت‏ را به دوش كشيد و آن را پذيرفت . همانا او ستمگر و نادان بود " (8)

http://www.borhan.rasekhblog.com


"
ما انسان را از نطفه‏ای مركب و ممزوج آفريديم تا او را مورد آزمايش‏ قرار دهيم ، پس او را شنوا و بينا قرار داديم . همانا راه را به او نموديم ، او خود يا سپاسگزار است و يا كافر نعمت . يا راه راست را كه نموديم خواهد رفت و به سعادت خواهد رسيد و يا كفران نعمت كرده ، منحرف می‏گردد " (9)
7- او ازيك كرامت ذاتی و شرافت ذاتی بر خوردار است ، خدا او را بر بسياری از مخلوقات خويش برتری داده است . او آنگاه خويشتن واقعی خود را درك و احساس‏می‏كند كه اين كرامت و شرافت را در خود درك كند و خود را برتر از پستيها و دنائتها و اسارتها و شهوترانيها بشمارد .
"
همانا ما بنی آدم را كرامت بخشيديم و آنان را بر صحرا و دريا ) خشك و تر ) مسلط كرديم و بر بسياری از مخلوقات خويش برتری داديم (10)
8- او از وجدانی اخلاقی برخوردار است ، به حكم الهامی فطری زشت و زيبا را درك می‏كند
"
سوگند به نفس انسان و اعتدال آن ، كه ناپاكيها و پاكيها را به او الهام كرد (11)
9- او جز با ياد خدا با چيز ديگر آرام نمی‏گيرد . خواستهای او بی‏ نهايت است ، به هر چه برسد از آن سير و دلزده می‏شود مگر آنكه به ذات‏ بی حد و نهايت ( خدا ) بپيوندد .
"
هماناتنها باياد او دلها آرام می‏گيرد " (12)
"
ای انسان ! توبه سوی پرورد گار خويش بسيار كوشنده هستی و عاقبت او را ديدار خواهی كرد " (13)
10- نعمتهای زمين برای انسان آفريده شده است .
"
همانا اوست كه آنچه در زمين است برای شما آفريد " (14)
"
آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است مسخر او قرار داده است پس‏ او حق بهره‏گيری مشروع همه‏ء اينها را دارد " (15)
11- او را برای اين آفريد كه تنها خدای خويش را پرستش كند و فرمان‏ او را بپذيرد . پس او وظيفه‏اش اطاعت امر خداست .
"
همانا جن و انس را نيافريديم مگر برای اينكه مرا پرستش كنند (16)
12- او جز در راه پرستش خدای خويش و جزبا ياد او خود را نمی‏يابد ،

و اگر خدای خويش را فراموش كند خود را فراموش می‏كند و نمی‏داند كه‏ كيست و برای چيست و چه بايد كند و كجا بايد برود .
"
همانا از آنان مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند خودشان را ازياد خودشان برد " (17)
13- او همينكه از اين جهان برود و پرده‏ء تن كه حجاب چهره‏ء جان است‏ دور افكنده شود ، بسی حقايق پوشيده كه امروز بر او نهان است بروی آشكار گردد .
"
همانا پرده را كنار زديم ، اكنون ديده‏ات تيز است " (18)
14- او تنها برای مسائل مادی كار نمی‏كند ، يگانه محرك او حوايج مادی‏ زندگی نيست . او احيانا برای هدفها و آرمانهايی بس علی می‏جنبد و می‏جوشد او ممكن است كه از حركت و تلاش خود جزر رضای آفريننده ، مطلوبی ديگر نداشته باشد .
"
ای نفس آرامش يافته ! همانا به سوی پرورد گارت باز گرد با خشنودی‏ متقابل : تو از او و او از تو خشنود " (19) .
"
خداوند به مردان و زنان با ايمان باغها و عده كرده است كه در آنها نهرها جاری است ، جاويدان در آنجا خواهند بود و هم مسكنهای پاكيزه ، اما خشنودی خدا از همه‏ء اينها برتر و بالاتر است . آن است رستگاری بزرگ (20)
بنابر آنچه گفته شد از نظر قرآن انسان موجودی است برگزيده از طرف‏ خداوند ، خليفه و جانشين او در زمين ، نيمه ملكوتی و نيمه مادی ، دارای فطرتی خدا آشنا ، آزاد ، مستقل ، امانتدار خدا و مسؤول خويشتن و جهان ، مسلط بر طبيعت و زمين و آسمان ، ملهم به خير و شر، و جودش از ضعف و ناتوانی آغاز می‏شود و به سوی قوت و كمال سير می‏كند و بالا می‏رود اما جز در بارگاه الهی و جز با ياد او آرام نمی‏گيرد ، ظرفيت‏ علمی و عملی‏اش نا محدود است ، از شرافت و كرامتی ذاتی بر خوردار است‏، احيانا انگيزه هايش هيچ گونه رنگ مادی و طبيعی ندارد ، حق بهره گيری‏ مشروع از نعمتهای خدا به او داده شده است ولی در برابر خدای خودش و ظيفه دار است .
پی نوشتها:

1- بقره 30
2- انعام 165

3- بقره  31 - 33
4- اعراف 172
5- روم 43
6- الم سجده  7 - 9
7- طه 121

8- احزاب 72
9- دهر 3
10- اسراء 70

11- شمس  8 و . 9
12- رعد 28
13- انشقاق 6
14- بقرش 29
15- جاثية 13
16- ذاريات 56

17- حشر 18
18- ق 22
19- فجر 28
20- توبه 72

منبع: کتاب مقدمه‏ای بر جهان بينی اسلامی جلد جهارم



ارسال شده در تاريخ شنبه 9 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
احكام و آداب خواندن قرآن

خواندن قرآن داراى احكام و آداب فراوان است كه اكنون به برخى از آن ها اشاره مى كنيم:

1. احترام گذاشتن به قرآن و برگه هاى آن لازم و واجب است.

2. بدون وضو يا طهارت نبايد دست يا عضوى ديگر از بدن خود را به نوشته هاى قرآن برسانيم.

3. اگر قرآن به زبان فارسى يا زبانى ديگر ترجمه شده باشد، تماس دست يا عضوى ديگر از بدن با آن ـ بدون وضو يا طهارت ـ اشكال ندارد وجايز است. البتّه اگر در ترجمه قرآن نام خدا يا پيغمبران يا امامان يا حضرت فاطمه زهرا(عليهم السلام) وجود داشته باشد، نيز نبايد دست يا عضوى ديگر از بدن را ـ بدون وضو يا طهارت ـ به آن نام ها برسانيم.

4. در هر يك از چهار سوره سَجده (آيه 15) و سوره فُصِّلَت (آيه 37) و سوره نَجم (آيه 62) و سوره عَلَق (آيه 19) يك آيه سجده وجود دارد. در قرآن، كنار اين آيه ها عبارت «سجده واجبه» نوشته شده است. هر گاه انسان اين آيه ها را بخواند يا به آن ها گوش دهد، بايد فوراً سجده كند. اگر كسى اين كار را فراموش كند، بايد هر لحظه كه آن را به ياد بياورد، سجده كند.

5. براى خواندن قرآن، لباس پاكيزه بپوشيم; وضو بگيريم; مسواك بزنيم; عطر بماليم; و رو به قبله بنشينيم.

6. هنگام خواندن قرآن، پاهاى خود را دراز نكنيم و پشتمان را به جايى تكيه ندهيم.

7. در حال خواندن قرآن، تنها به قرآن و معانى آن توجّه كنيم و «حضور قلب» داشته باشيم، يعنى ياد خدا و عظمت و بزرگى او را در ذهن خود تقويت كنيم.

8. در آيات قرآن تفكّر و تدبّر كنيم و به گونه اى قرآن بخوانيم كه گويى با خدا سخن مى گوييم و خدا نيز با ما سخن مى گويد.

9. پيش از خواندن قرآن صَلَوات بفرستيم و دعا بخوانيم، به ويژه دعاهايى كه پيشوايان معصوم(عليهم السلام) به ما آموخته اند.

10. پيش از خواندن سوره هاى آخر اين كتاب ـ بجز سوره حمد ـ أَللّهُ أَكْبَرُ بگوييم.

11. پيش از خواندن قرآن، اوّل بگوييم: «أَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ» ]= از شيطان رانده شده به خدا پناه مى برم.[ سپس بگوييم: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ».

12. هنگام خواندن قرآن، به كلمات و آيات آن نگاه كنيم، حتّى اگر آن ها را حفظ كرده باشيم.

13. كلمات قرآن را نه به تندى و نه با فاصله زياد بخوانيم، بلكه آن ها را شمرده شمرده قراءت كنيم.

14. بكوشيم تا قرآن را درست ياد بگيريم و درست بخوانيم.

15. اگر مى توانيم، قرآن را با صداى زيبا و نيكو بخوانيم.

http://www.borhan.rasekhblog.com

16. بكوشيم تا گذشته از خواندنِ قرآن، معانى آيات را نيز فرا گيريم.

17. هر مقدار كه مى توانيم، آيات و سوره هاى قرآن را به صورت صحيح حفظ كنيم.

18. بسيار قرآن بخوانيم و به دستورهاى آن عمل كنيم. مخصوصاً بايد بكوشيم كه در هر روز چند آيه از قرآن را بخوانيم.

19. هنگامى كه صداى قرآن به گوشمان مى رسد، ساكت باشيم و به آن گوش فرا دهيم و چيزى نخوريم و ننوشيم.

20. در خانه يك قرآن داشته باشيم و هميشه همان را بخوانيم.

21. هنگام خواندن قرآن، آن را در جايى بلندتر از زمين ـ مانند رَحل ـ بگذاريم يا با دستهامان آن را بگيريم.

22. قرآن را با كمال ادب وتواضع بخوانيم. از آغاز تا پايان قراءت، نخنديم و با كسى حرف نزنيم.

23. قرآن را در جاهاى مناسب ـ مانند خانه، مسجد و حَرَم ـ بخوانيم، نه در جاهاى نامناسب ـ مانند محلّ رفت و آمد مردم ـ .

24. هنگام خواندن قرآن، اگر به نام مبارك پيامبر عزيز خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيديم، صلوات بفرستيم.

25. قرآن را با صداى رسا بخوانيم، البتّه به طورى كه ديگران آزرده نشوند.

26. اگر مى توانيم، قرآن را با لحن و لهجه عربى بخوانيم.

27. قرآن را پاكيزه و تميز نگاه داريم و آن را در جلد و جاى مناسب قرار دهيم.

28. هر گاه به آيات مربوط به بهشت رسيديم، خوشحال شويم و رفتن به بهشت را از خدا بخواهيم. و هر گاه به آيات جهنّم رسيديم، ناراحت شويم و به خدا پناه ببريم.

29. در پايان قراءت قرآن، بگوييم: «صَدَقَ اللّهُ الْعَلِىُّ الْعَظيمُ» (خداى بلندپايه بزرگ راست گفته است.)

30. پس از قرات قرآن دعا بخوانيم، به ويژه دعاهايى كه پيشوايان معصوم(عليهم السلام)به ما آموخته اند.

منبع: کتاب آموزش قرآن



ارسال شده در تاريخ شنبه 9 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
نامهاى سوره حمد

اين سوره مباركه از جمله معدود سوره هاى قرآنى است كه نامهاى متعددى دارد و با استقرايى كه به عمل آمد ، معلوم شد كه اين سوره چهارده نام دارد كه بعضى از آنها معروف و بعضى ديگر غير معروف است. اكنون ما اين نامها را با ذكر علت نامگذارى بيان مى كنيم:
1 ـ سوره حمد، به سبب اينكه اولين كلمه اين سوره، كلمه حمد مى باشد.
2 ـ سوره فاتحة الكتاب، به دليل اينكه قرآن كريم كه يكصدو چهارده سوره دارد با اين سوره آغاز مى شود و نيز به طوريكه خواهيم گفت اين سوره نخستين سوره كاملى است كه بر پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده است.
3 ـ سوره ام الكتاب يا ام القرآن، اين نامگذارى از آن جهت است كه اين سوره مشتمل است بر مجموع مطالبى است كه در قرآن آمده و مى توان آنرا فشرده و خلاصه اى از معارف قرآن دانست بگونه اى كه در تفسير سوره خواهيم ديد.
4 ـ سوره سبع مثانى، اين اسم به معناى «هفت تاى دو به دو» مى باشد و اين نامگذارى به اين جهت است كه اولا اين سوره هفت آيه است و ثانياً در هر نماز دو بار خوانده مى شود. البته وجوه ديگرى هم ذكر كرده اند كه ما از نقل آنها خوددارى كرديم.

5 ـ سوره كنز، زيرا كنز به معناى گنجينه است و اين سوره گنجينه معارف قرآنى است.
6 ـ سوره وافية، شايد علت نامگذارى آن باشد كه اين سوره مباركه وافى به معارف قرآنى است.

http://www.borhan.rasekhblog.com


7 ـ سوره كافية، زيرا اين سوره در نماز از سوره هاى ديگر كفايت مى كند و مى تواند جايگزين آنها بشود ولى سوره هاى ديگر نمى توانند جايگزين اين سوره در نماز باشند.
8 ـ سوره شافية، زيرا اين سوره مباركه شفا دهنده امراض روحى است. البته تمام قرآن چنين حالت را دارد ولى از آنجا كه اين سوره فشرده اى از همه قرآن است، به اين نام ناميده شد.
9 ـ سوره شفاء، علت اين نامگذارى همانست كه در نام قبلى بيان شد.
10 ـ سوره صلاة، بدانجهت كه بايد در نمازهاى واجب و مستحب خوانده شود.
11 ـ سوره اساس، چون در اول قرآن آمده و لذا پايه و اساس قرآن است.
12 ـ سوره سؤال، زيرا كسى كه اين سوره را مى خواند، از خداوند درخواست عبوديت و كمك و هدايت مى كند.
13 ـ سوره شكر، زيرا در اين سوره از رحمت الهى و ربوبيت او صحبت مى شود و بيان همين معنى نوعى شكر و سپاسگزارى به درگاه خداوند است.
14 ـ سوره دعا، چون اين سوره مشتمل است بر دعايى است كه خواننده سوره در حق خود مى كند.

منبع: کتاب تفسير كوثر جلد اول



ارسال شده در تاريخ جمعه 8 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
تعريف علم اخلاق

در اين جا لازم است قبل از هر چيز به سراغ تعريف اخلاق برويم; «اخلاق» جمع «خُلْق» (بر وزن قُفل) و «خُلُق». (بر وزن افق) مى باشد، به گفته «راغب» در كتاب «مفردات»، اين دو واژه در اصل به يك ريشه باز مى گردد، خَلْق به معنى هيئت و شكل و صورتى است كه انسان با چشم مى بيند و خُلْق به معنى قوا و سجايا و صفات درونى است كه با چشم دل ديده مى شود.

بنابراين مى توان گفت: «اخلاق مجموعه صفات روحى و باطنى انسان است» و به گفته بعضى از دانشمندان، گاه به بعضى از اعمال و رفتارى كه از خلقيات درونى انسان ناشى مى شود، نيز اخلاق گفته مى شود (اوّلى اخلاق صفاتى است و دومى اخلاق رفتارى).

«اخلاق» را از طريق آثارش نيز مى توان تعريف كرد، و آن اين كه «گاه فعلى كه از انسان سر مى زند، شكل مستمرّى ندارد; ولى هنگامى كه كارى بطور مستمر از كسى سر مى زند (مانند امساك در بذل و بخشش و كمك به ديگران) دليل به اين است كه يك ريشه درونى و باطنى در اعماق جان و روح او دارد، آن ريشه را خلق و اخلاق مى نامند.

اينجاست كه «ابن مِسكَوَيه» در كتاب «تَهْذيبُ الاَْخْلاقِ وَتَطْهيرُ الاَْعْراقِ»، مى گويد: «خُلق همان حالت نفسانى است كه انسان را به انجام كارهايى دعوت مى كند بى آن كه نياز به تفكّر و انديشه داشته باشد.»(1)

همين معنى را مرحوم فيض كاشانى در كتاب «حقايق» آورده است، آنجا كه مى گويد: «بدان كه خوى عبارت است از هيئتى استوار با نفس كه افعال به آسانى و بدون نياز به فكر و انديشه از آن صادر مى شود.»(2)

و به همين دليل اخلاق را به دو بخش تقسيم مى كنند: «ملكاتى كه سرچشمه پديد آمدن كارهاى نيكو است و اخلاق خوب و ملكات فضيله ناميده مى شود، و آنها كه منشاَ اعمال بد است و به آن اخلاق بد و ملكات رذيله مى گويند.

و نيز از همين جا مى توان علم اخلاق را چنين تعريف كرد: «اخلاق علمى است كه از ملكات و صفات خوب و بد و ريشه ها و آثار آن سخن مى گويد» و به تعبير ديگر، «سرچشمه هاى اكتساب اين صفات نيك و راه مبارزه با صفات بد و آثار هر يك را در فرد و جامعه مورد بررسى قرار مى دهد».

البتّه همانطور كه گفته شد، گاه به آثار عملى و افعال ناشى از اين صفات نيز واژه «اخلاق» اطلاق مى شود; مثلا، اگر كسى پيوسته آثار خشم و عصبانيّت نشان مى دهد به او مى گويند: اين اخلاق بدى است، و بعكس هنگامى كه بذل و بخشش مى كند مى گويند:

اين اخلاق خوبى است كه فلان كس دارد; در واقع اين دو، علّت و معلول يكديگرند كه نام يكى بر ديگرى اطلاق مى شود.

بعضى از غربيها نيز علم اخلاق را چنان تعريف كرده اند كه از نظر نتيجه با تعريفهايى كه ما مى كنيم يكسان است، از جمله در كتاب «فلسفه اخلاق» از يكى از فلاسفه غرب به نام «ژكس» مى خوانيم كه مى گويد: «علم اخلاق عبارت است از تحقيق در رفتار آدمى به آن گونه كه بايد باشد.»

در حالى كه بعضى ديگر كه بينشهاى متفاوتى دارند (مانند فولكيه) در تعريف علم اخلاق مى گويد: «مجموع قوانين رفتار كه انسان به واسطه مراعات آن مى تواند به هدفش برسد، علم اخلاق است.»

اين سخن كسانى است كه براى ارزشهاى والاى انسانى اهمّيّت خاصّى قائل نيستند بلكه از نظر آنان رسيدن به هدف (هر چه باشد) مطرح است; و اخلاق از نظر آنها چيزى جز اسباب وصول به هدف نيست!

پی نوشتها:

1- . تهذيب الاخلاق، صفحه 51

2. حقائق، صفحه 54

منبع: کتاب اخلاق در قرآن



ارسال شده در تاريخ سه شنبه 5 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
مثل كافران در قرآن

خداوند متعال، در آيه 48 سوره إسراء، مى فرمايد: اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الاَْمْثالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطيعُونَ سَبيلاً 

ببين چگونه (كفّار) براى تو مَثَل ها زدند; در نتيجه گمراه شدند، و نمى توانند راه حق را پيدا كنند.

دورنماى بحث

اين مثال بر خلاف مثال هاى گذشته و آينده است; زيرا مثل هايى كه خداوند مطرح كرده است، براى روشن شدن مطالب پيچيده عقلى و دور از حسّ است; ولى آيه مَثَل اشاره به مثل هايى دارد كه از زبان كفّار درباره وجود پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)بيان شده است; از اين رو، هدف خداوند از بيان مثل ها، هدايت مردم و هدف كفّار از بيان مَثَل ها، گمراهى آنان است.

شرح و تفسير

براى روشن شدن اين كه كفّار چه مثل هايى براى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) بيان كرده اند، بايد به آيات قبل از آيه مثل رجوع كرد; خداوند در آيه 45 سوره إسراء چنين  مى فرمايد:

وَ اِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ حِجاباً مَسْتوراً

اى پيامبر! هنگامى كه به تلاوت و قرائت قرآن (مجيد) مى پردازى، بين تو و كسانى كه ايمان به جهان آخرت ندارند، حجاب مستورى قرار مى دهيم. 

حجاب مستور چيست؟

مفسّران در معنا و تفسير «حجاب مستور» ديدگاه هاى مختلف دارند:

برخى معتقدند كه منظور پرده واقعى و حقيقى است كه مانع از ديدن افراد يا اشياء پشت پرده مى شود. هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مشغول تلاوت قرآن مى شد، بين آن حضرت و كفّار پرده اى حايل مى شد كه آنها صداى آن حضرت را مى شنيدند ولى خود آن حضرت را نمى ديدند. «مستور» در اينجا به معناى «نامرئى» است; يعنى، بين كفّار و پيامبر، پرده نامرئى وجود داشت كه با چشم ديده نمى شد.

فلسفه اين پرده نامرئى، اين بود كه به هنگام تلاوت قرآن، پيامبر آياتى را قرائت مى كرد كه باعث خشم و غضب كفّار مى شد; مثل آياتى كه در مذمّت بت ها و مشركان و يا آياتى كه درباره پيروزى آينده اسلام و مانند آن نازل مى شد ممكن بود كفّار با شنيدن اين آيات، در حال خشم و غضب بر پيامبر هجوم آورند و صدمه اى بر آن حضرت وارد سازند. به اين جهت، هنگام تلاوت آيات قرآن، خداوند آن پرده نامرئى را حايل مى كرد.(1)

برخى ديگر از مفسّران بر اين اعتقادند كه جمله «حجاباً مستوراً» كنايه از حجاب معنوى، لجاجت، تعصّب، جهل و عداوت است. اين صفات زشت كه در مشركان عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) وجود داشت، براى آنان به صورت حجابى درمى آمد كه مانع از فهم

آيات قرآن مى شد. قرآنى كه براى همه مايه هدايت و روشنى قلب هاست، در اين افراد به خاطر وجود اين حجاب هاى پنهانى اثر نمى كرد.(2)

بنابر هر يك از دو تفسير، آيه در مقام بيان اين مفهوم است كه چنين حجابى در بين پيامبر(صلى الله عليه وآله) و كفّار وجود داشته كه مانع از نفوذ آيات قرآن در آنان مى شده است.

در آيه 46 همان سوره مى فرمايد: وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ اَكِنَّةً اَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فى آذانِهِمْ وَقْراً و اِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِى الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى اَدْبارِهِمْ نُفُوراً

و بر دل اين كفّار پرده هايى مى افكنيم كه اين پرده ها مانع فهم آنها مى شود و در گوش هايشان سنگينى قرار مى دهيم تا حرف حق را نفهمند و قرآن را نشنوند و هنگامى كه پروردگارت را در قرآن به يگانگى ياد مى كنى، آنها پشت مى كنند و از تو روى برمى گردانند.

لجاجت و تعصّب كار را به آنجا مى رساند كه به جاى آن كه از باطل روى گردان شوند، از حرف حق روى مى گردانند، و بدترين بلا براى كفّار لجوج همين است.

از اين رو قرآن در آيه 7 سوره نوح(عليه السلام) از زبان آن حضرت تعبير عجيب و تكان دهنده اى دارد، مى فرمايد: وَ اِنّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اَصابِعَهُمْ فى اذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ اَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً

و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه ] ايمان بياورند و [ تو آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوش هايشان قرار داده و لباس هايشان را بر خود پيچيدند و در مخالفت اصرار ورزيدند و به شدّت استكبار كردند.

آن قدر مردم زمان حضرت نوح(عليه السلام) لجوج و نادان بودند كه نه تنها انگشتان را در گوش خود فرو مى كردند، بلكه از جهت محكم كارى، لباس ها را نيز بر سر مى كشيدند تا حرف حق را نشنوند.

خداوندا همه ما را از بلاى خانمان سوز لجاجت و تعصّب بد حفظ فرما!

در آيه 47 همان سوره نيز مى فرمايد: «نَحْنُ اَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ اِذْ يَسْتَمِعُونَ اِلَيْكَ وَ اِذْهُمْ نَجْوى اِذْ يَقُولُ الظّالِمُونَ اِنْ تَتَّبِعُونَ اِلاّ رَجُلاً مَسْحُوراً» آيه به اين مطلب اشاره دارد كه برخى از مشركان از قرآن فرار مى كنند و برخى ديگر به آن گوش مى سپارند; ولى هدف آنها از اين استماع، شيطنت است و مى خواهند به اين وسيله عيب جويى كرده، مانع هدايت مردم شوند. به اين جهت، با هم نجوا و گفتگو مى كردند و مى گفتند: «اين مرد (پيامبر) كه اين آيات قرآن را مى خواند «مسحور» است و شما (مسلمانان) جز از انسان مسحور، پيروى نمى كنيد!»

بنابراين، يكى از مثل هايى كه براى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)مى زدند، مَثَل «مسحور» بود.

مسحور يعنى چه؟

عرب جاهليّت فكر مى كرد كه بعضى از افراد بر اثر جن زدگى ديوانه شده اند; يعنى جن در آنها حلول كرده(3) و آنها را «مجنون» مى خواندند و فكر مى كردند كه ديوانگى بعضى ديگر بر اثر سحر ساحران است و آنها را مسحور مى دانستند.

بنابراين، مشركان در مَثَل خود پيامبر را به انسان مسحور تشبيه مى كردند تا شايد بتوانند با اين كار از اثرات سخنان جذّاب و گوياى پيامبر جلوگيرى نمايند.

از آيه شريفه مَثَل استفاده مى شود كه مشركان بيش از يك مثل ـ كه بدان اشاره شد ـ براى پيامبر مطرح مى كردند كه برخى از آنها: مسحور; مجنون; كاهن(4); ساحر و شاعر است.

اسلحه منكران خدا

در طول تاريخ بشر، پيامبران و جانشينان آنان، امامان معصوم و جانشينان خاصّ و عامّ آنها، علما، فقها و تمامى كسانى كه در خطّ آنها بوده اند، مورد اتّهام منكران خدا قرار گرفته و مى گيرند و آنان انواع تهمت و برچسب را بر اين پويندگان راه حقّ و حقيقت مى زدند تا با اين نسبت هاى دروغين و زشت، مردم حق جو و تشنه معارف الهى را از اطراف آنها پراكنده سازند; همان گونه كه در انقلاب اسلامى ايران، همگان شاهد بودند كه دشمن ناتوان پيوسته چه تهمت ها و برچسب هايى را به انقلابيّون، حضرت امام (رحمه اللّه) و ياران باوفاى او مى زدند; ولى مى دانيم كه دروغ فروغى ندارد و خورشيد حقيقت، هيچ گاه در پشت ابر پنهان نمى ماند.

در ميان تهمت ها و برچسب هايى كه به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) زده اند، دو برچسب آن، كه حتّى به ساير پيامبران نيز نسبت داده اند، بسيار شايع بوده است; آن دو عبارتند از: «ساحر» و «مجنون». از اين رو، قرآن مجيد مى فرمايد: كَذلِكَ ما أَتَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُول اِلاّ قالُوا ساحِرٌ اَوْ مَجْنُونٌ(5)

اين گونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد، مگر اين كه آنها گفتند: او ساحر يا ديوانه است!

ولى همان طور كه گذشت اين برچسب ها و مثل ها براى اغفال مردم، مؤثّر واقع نشد; به همين جهت، مرتّب برچسب ها و تهمت ها را عوض مى كردند و گاهى هم ضدّ و نقيض مى گفتند; مانند برچسب ساحر و كاهن و مجنون كه با هم متناقضند; زيرا سحر و غيب گويى، هوش و حافظه فراوانى مى خواهد و يك شخص مجنون و ديوانه هرگز نمى تواند ساحر يا كاهن شود.

واقعيّت هاى نهفته در برچسب ها

در اين برچسب ها و تهمت هاى دشمن، واقعيّت هايى نيز وجود دارد كه دشمن آن را ناخواسته منتشر مى سازد; مثلاً، آنها به پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى گفتند: «تو مجنون و مسحور هستى!» فلسفه اين نسبت ناروا اين بود كه آن ها مى گفتند: «ما به نزد پيامبر رفتيم و گفتيم چرا شما آئين جديدى آورده اى؟ اگر هدف از اين كار اندوختن مال و ثروت است، ما تو را ثروتمندترين مرد مكّه خواهيم كرد و اگر زن و همسر مى خواهى، بهترين و زيباترين زنان مكّه را به ازدواج تو درمى آوريم و اگر طالب رياست و مقامى، ما تو را رئيس خود قرار مى دهيم!»

امّا پيامبر(صلى الله عليه وآله) در جواب همه آنها مى گويد: «اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهيد، هرگز از دين و آئين خود دست نمى كشم!(6)»

با اين جواب صريح پيامبر(صلى الله عليه وآله)، كفّار مكّه مى گفتند: آيا چنين انسانى كه زيباترين زنان و بهترين پست و مقام و بيشترين مال و ثروت را رها كرده و دعوت به توحيد مى كند، ديوانه نيست؟!

آرى! همواره خداپرستان از ديد دنياپرستان ديوانه هستند! خداپرست وقتى كه در كوچه و خيابان مال گمشده اى را بيابد، با سعى فراوان در پى صاحبش مى گردد; اين كار از ديدگاه دنياپرستان ديوانگى است; زيرا عقل در ديدگاه دنياپرستان، دنياپرستى است و پاكى و تقوا از نظر آنها جنون و ديوانگى است!

بنابراين، از اين برچسب دشمنان درمى يابيم كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) شخصى بوده كه اصول اسلام را با هيچ چيز معامله و معاوضه نمى كرده است و به همين جهت او را مجنون و مسحور مى خواندند.

از اينكه او را كاهن مى خواندند، معلوم مى شود كه آن حضرت از اخبار غيبى به گونه اى خبر مى داد كه خطايى در آن نبود و به واقعيّت مى پيوست; از اين رو، در آيات اوّليّه سوره روم آمده است: غُلِبَتِ الرُّومُ فى اَدْنَى الاَْرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ فى بِضْعِ سِنينَ لِلّهِ الاَْمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشآءُ وَ هُوَ الْعَزيزُ الرَّحيمُ

روميان مغلوب شدند  [ و اين شكست در سرزمين نزديكى رخ داد; امّا آنان پس از ] اين [ مغلوبيّت بزودى غلبه خواهند كرد در چند سال; همه كارها از آنِ خداست; چه قبل و چه بعد ]  از اين شكست و پيروزى [ و در آن روز، مؤمنان ]  به خاطر پيروزى ديگرى [ خوشحال خواهند شد به سبب يارى خداوند; و او هر كس را بخواهد يارى مى دهد; و او صاحب قدرت و رحيم است.

روم از ايران شكست خورد و بنابر اشاره آيه، طولى نكشيد كه روم دوباره بر ايران غلبه پيدا كرد و همزمان با پيروزى روم، مسلمانان نيز به پيروزى دست يافتند; وقتى كفّار به اين خبر غيبى مقرون به واقعيّت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) واقف شدند، چاره اى نيافتند جز اين كه نسبت «كهانت» به حضرت دهند; ولى همان طور كه گذشت، اين برچسب نيز از اخبار غيبى مقرون به واقعيّت آن حضرت حكايت دارد.

چرا حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) را شاعر مى خواندند؟

زيرا آيات قرآن به قدرى فصيح و بليغ و موزون بود و مردم را به سوى خود جذب مى كرد كه كفّار چاره اى نداشتند، جز اين كه بگويند: «پيامبر شاعر است» در حالى كه قرآن مجيد در آيه 69 سوره ياسين، در پاسخ به آنها مى فرمايد: وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغى لَهُ اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ

ما هرگز شعر به او (پيامبر) نياموختيم، و شايسته او نيست ] كه شاعر باشد [; اين ] كتاب آسمانى  فقط ذكر و قرآن مبين است.

نسبت شاعرى به پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز حكايت از جذّابيّت، لطافت و ظرافت قرآن دارد.

نسبت «جادوگرى و ساحرى» به پيامبر نيز كاشف از اثرات مهمّ معجزات آن حضرت است; آنها كه در مقابل معجزات بحق و واقعيّت دار آن حضرت، عاجز شدند، به تهمت و برچسب جادوگرى تمسّك جستند.

داستان زيباى «اسعد بن زراره» ـ كه مشروح آن در جلد اوّل اين كتاب گذشت ـ در اين باره گواه و شاهد خوبى است.

پيام تربيتى آيات مذكور

آيات مذكور به ما مى آموزد كه اگر بخواهيم به حقيقت دست يابيم، بايد حجاب هاى درون را كنار بزنيم; مخصوصاً حجاب تكبّر، تعصّب، خودخواهى، لجاجت و مانند آن; اگر اين حجاب ها دريده نشود، باطل در درون انسان، حق جلوه مى كند; اين حجاب ها در هر بخشى از زندگى انسان امكان دارد به وجود آيد، در اين لحظه است كه آدمى از راه حق گريزان مى شود.

از اين رو، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در روايتى مى فرمايد: مَنْ كانَ فى قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّة مِنْ خَرْدَل مِنْ عَصَبِيَّة بَعَثَهُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ مَعَ اَعْرابِ الْجاهِلِيَّةِ(7)

كسى كه به اندازه سر سوزنى تعصّب بى جا در قلبش باشد، خداوند در روز قيامت او را در زمره اعراب جاهليّت محشور مى كند.

بنابراين، براى ديدن حق بايد حجاب تعصّب را كنار زد. 

پی نوشتها:

1- مجمع البيان، جلد 6، صفحه 418

2- تفسير نمونه، جلد 12، صفحه 147

3- به همين جهت گاهى ديوانگان را كتك مى زدند تا جن از بدن آنها خارج شود

4- كاهن به كسى گفته مى شود كه از آينده خبر مى دهد و غيب گويى مى نمايد و معروف است كه كاهنان با شيطان ها و جن ها ارتباط دارند و خبرها را از آنها كسب مى كنند

5- سوره ذاريات، آيه 52

6- سيره ابن هشام، جلد اوّل، صفحه 265 (به نقل از «فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام» صفحه 109)

7- ميزان الحكمه، باب 2743، حديث 12733

منبع: کتاب مثالهاى زيباى قرآن



ارسال شده در تاريخ دوشنبه 4 آبان 1388 | لينک مطلب | نظرات(0)
مطالب اخير
بنرهاي دوستان
موضوعات
آرشيو ماهيانه مطالب
جستجو در مطالب

نظرسنجي
آیه امروز
حديث امروز

آخرین مقالات قرآن شناسی
درباره وبلاگ


يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا ( اى مردم! دليل روشن از طرف پروردگارتان براى شما آمد؛ و نور آشکارى به سوى شما نازل کرديم ) سوره نساء آيه 174

منوي اصلي
زمان

لينک هاي دوستان
حمایت می کنیم
اشتراک خبرنامه





Powered by WebGozar

لوگودوني
آمار و اطلاعات
» بازديد کل: 33820
» تعداد کل پست ها : 51

خروجی آر.اس.اس وبلاگ

افتخارات وبلاگ

كسب رتبه سوم بخش آزاد جشنواره قرآني كلام نور كسب رتبه سوم بخش آزاد جشنواره قرآني كلام نور
يکي از برندگان مسابقه وبلاگ نويسي راسخون

يکي از برندگان مسابقه وبلاگ نويسي راسخون

Theme Design By Moh3en Razani & Translated & Edited By Borhan