8 سال دفاع مقدس
سربند مقدس
خيلي مغرور بود. به نيروهايش دستور داده بود در ظرفي كه ايراني ها آب ميخورند حق آب خوردن ندارند. همكلام شدن با نيروهاي ايراني خشم اين افسر عراقي را در پي داشت و موقع خوردن غذا، كسي را كه با ما حرف زده بود، با سلاح و تجهيزات به دورترين نقطه ميفرستاد و از نهار خبري نبود.
سوار ماشين كه ميشد انتظار سلام داشت و تازه جواب سلام هم نميداد و...
ما هيچ كلاس اخلاقي برايش نگذاشتيم، اما...
روزي به من التماس ميكرد كه حاجي تو را به خدا اين سربند رو امانت به من بده. من همسرم بيماره. به عنوان تبرك ببرم، براتون برميگردونم. روي سربند نوشته شده بود «يا فاطمهالزهرا». داخل يك نايلون گذاشتم و تحويلش دادم. اول بوسيد و به چشماش ماليد. بعد از چند روز برگرداند. باز هم بوسيد و به سينه و سرش كشيد و تحويلمون داد.
از آن به بعد، سفره غذاي عراقيها با ما يكي شد. همه با هم دعاي سفره ميخوانديم و بعد از غذا دعا ميكرديم. دعا را هم اين افسر عراقي: «اللهم الرزقنا توفيق الشهاده في سبيلك»!
تفحص
هر روز وقتي هوا خيلي گرم ميشد، نزديكيهاي ظهر مجيد يك بطري آب معدني برميداشت و من هم يكي، و راه ميافتاديم توي دشت. عراقيها هم سايهاي پيدا ميكردند و استراحت ميكردند. مسئول عراقيها هم داخل آمبولانس من مينشست. كولر را روشن ميكرد و راديو گوش ميداد و چرت ميزد. كسي كاري به كار ما نداشت. آخر توي اين هوا كسي نميتوانست زياد از محل كار فاصله بگيرد.
هر روز وقتي برميگشتيم، بطري من خالي بود، اما بطري مجيد پر بود. لب به آب نميزد. همش دنبال يك جاي خاص ميگشت. تو اين گشتن چيزهاي جالبي ديدم كه بعداً در خاطرات ديگر اشاره ميكنم، اما مجيد دنبال چيز ديگري بود.
نزديك ساعت يازده بود. روبهروي يك تپه خاك معروف به «كله قندي» با ارتفاع هفت تا هشت متر نشسته بوديم و ديد ميزديم كه مجيد بلند شد. خيلي حالش عجيب بود. تا حالا مجيد را اين طور نديده بودم. هي ميگفت پيدا كردم. اين همون بلدوزره و...
يك خاكريز، جلوي خاكريز سيم خاردار، روي سيمخاردار دو تا پيكر شهيد كه به سيمها جوش خورده بودند و پشت سر آنها چهارده تا پيكر ديگر. جمعاً شانزده شهيد.
مجيد بعضي از آنها را به اسم ميشناخت. مخصوصاً آنها كه روي سيم خاردار خوابيده بودند. جمجمه شهدا با كمي فاصله روي زمين افتاده بود. مجيد بطري آب را برداشت، روي دندانهاي جمجمه ميريخت و گريه ميكرد و ميگفت: بچهها! ببخشيد اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم. تازه آب براتون ضرر داشت و... مجيد روضهخوان شد و ...
آن موقع سلاحمان اللهاكبر بود، حالا امكانات و بودجه!
گفتوگو با رزمندة دلاور جبهههاي غرب، حاج محمد طالبي
اشاره: رهبر معظم انقلاب به او نشان شجاعت داد و سيد شهيدان اهل قلم او را «ببر كوهستان» ناميد. هر چه از خودش پرسيديم، او از ديگران گفت. صحبتهايش را پيراستيم تا توانستيم او را به شما بنمايانيم. او خود شهيدي است زنده.
ـ اولين باري كه نام امام را شنيدم
از همان جواني، آثار امام و رساله امام را افراد بيادعايي كه اصلاً مسئوليتي هم نداشتند، به ما ميرساندند. يادم هست يكي از اينها كه بعدا هم شهيد شد، كارش چوپاني بود؛ ميآمد قم و اطلاعيههاي امام را ميآورد. سواد چنداني نداشت. فقط اكابر خوانده بود و بعد، در درگيري با ژاندارمهاي رژيم شاه در خيابان شهيد شد. اينها كساني بودند كه سالها قبل از انقلاب، ما را با امام آشنا كردند.
ـ توكل، بهترين سلاح ما
در جنگ، كمتر با اسلحه كار ميكردم؛ ولي قبل از جنگ، خيلي با اسلحه سر و كار داشتم. در كردستان اسلحه زياد بود. من هم با آنجا ارتباط داشتم و هر كسي اسلحهاي داشت، با اسلحهاش تمرين ميكردم. حتي قبل از انقلاب، براي درگيري با رژيم شاه هم با اسلحه سر و كار داشتم. بعد از انقلاب، اسلحه بيشتر به دستم رسيد. البته ديدم كه همة كارها را با اسلحه نميتوانم انجام دهم. در خيلي از عملياتها رزمندگان ما از سلاح استفاده نميكردند و بيشتر ترجيح ميدادند از اسلحة دشمن استفاده كنند. شاهد بودم كه با «اللهاكبر»ها سلاح را از دشمن ميگرفتند؛ حتي در شلمچه، حلبچه و كانيمانگا، هم سلاحها را از دشمن ميگرفتيم. البته هر زمان كه با توكل ميرفتيم، ميتوانستيم و هر وقت كه درد تكبر گريبانگيرمان ميشد، دست خالي برميگشتيم. هر زمان كه بهترين سلاح دستم بود، توكلم كمتر بود. اين را خودم به تجربه دريافتم. يكبار كه رفته بوديم شناسايي، چند نفري بوديم از جمله شهيد قنبري. دو گروه بوديم. شهيد يونسي هم با يكي از بچهها رفته بود شناسايي. او هماهنگ ميكرد، بعد با ما تماس ميگرفتند كه عراقيها فلان جا هستند. من و شهيد قنبري هم با يك موتور رفتيم. آنجا يك كلاش همراهمان بود كه به يكديگر تعارف ميكرديم و كسي برنميداشت.
كاش لياقت قطعه قطعه شدن داشتم!
يك گفتوگوي كوتاه با برادر جانباز، حجتالاسلام والمسلمين قرباني
اشاره: آخرين باري كه او را با بدني سالم ديدم، پشت خاكريزي كنار رودخانه نزديك پاسگاه دوراجي عراق در عمليات والفجر 3 بود. بين بچههاي امام رضا(ع). نيمي از بدنش را در افلاك گذاشت و نيمي ديگر را براي حجت بندگان خدا، روي اين كرة خاك.
از نحوة مجروحشدنتان بگوييد.
روز چهارم ـ پنجم عمليات والفجر3 بود. بين پاسگاه دوراجي و تل خاور، منطقهاي است كنار رودخانه. آنجا خاكريز زده بودند و هنوز سنگرها تثبيت نشده بود. شب رفتم آنجا. تيپ 21 امام رضا(ع) گرداني داشت به نام رحل. داخل آن گردان رفتيم. شب پرخاطرهاي بود. فردا رفتم سري به بچهها بزنم. ديدم يك بسيجي حدود شانزده ـ هفده ساله، مشغول ساختن سنگر و چيدن كيسههاست. رفتم كمك كنم. چند دقيقه بعد، صداي بسيار مهيبي در نزديك خودم حس كردم. حالم دگرگون شد. بعد از سي ثانيه كه از حالت عادي خارج بودم، به خودم آمدم، ديدم دست راستم از آرنج تقريباً قطع شده و به پوست بسته است، پاي راستم را نگاه كردم، ديدم از حدود ران مثل اينكه با ساطور زده باشند، گوشت و پوست و خون و استخوان با همديگر قاطي شده بود. فقط چيزي كه به چشم ميآمد خون بود.
بسيجي كنارم طوريش نشد الحمدلله. ايشان دم سنگر بود، ولي من بيشتر آسيب ديدم، شايد به دليل اينكه ريزتر از من بود آسيب جدي نديد. فقط يك تركش به پيشانياش خورد كه سرپايي هم درمان شد.
در بيمارستان امام خميني(ره) ايلام عمل جراحي شدم؛ دست را قطع كردند، پا را هم قطع كردند و باندپيچي كردند و به مشهد اعزام شدم.
در آن سي ثانيه چه گذشت؟
اسير شكم
داوود اميريان
چند روزي بود كه مشمراد حسابي اوقاتش تلخ بود. او مسئول تداركات بود و ريش همة ما پيش او در گرو. تا قبل از اين، با آنكه راهبهراه به حيلههاي مختلف به سنگرش دستبرد زده و كمپوت و آبميوه كش رفته بوديم، او هميشه خوشاخلاق و باگذشت بود. اما حالا با ديدن چهرة اخمو و غضبناكش جرئت نميكرديم نزديكش بشويم، چه رسد به پاتك زدن به سنگر تداركات.
تا اينكه مسئولمان كه از ما سنوسالش بيشتر بود رفت سراغ مشمراد و كمكم قفل زبان او را باز كرد و ما فهميديم چرا مشمراد برزخ است.
چند روزي بود كه يك بيمزه ضمن دستبرد به اموال تداركات، باقي مواد غذايي را روي خاك و خل پخشوپلا و حرام ميكرد. هم غذا كش ميرفت، هم توي باقيماندهاش خاك ميريخت. چند تا كمپوت برميداشت چند تاي ديگر را باز ميكرد و روي زمين ميريخت و نانها را تكهتكه ميكرد و شكر و نمك را با هم قاطي ميكرد.
ظنّ مشمراد بيشتر از همه به من بود. از بس كه پروندهام سياه بود، حق را به مشمراد ميدادم. حالا من بودم و نگاههاي سنگين دوستانم. آخر سر طافت نياوردم و با صدايي مثلاً پر از بغض و گريهدار گفتم: دستتون درد نكنه، شما هم؟ شما ديگر چرا؟ خوبه همگي خوب مرا ميشناسيد. من هر خلاف و كار اشتباهي بكنم، شماها خبردار ميشويد. اگه كمپوت و آبميوه باز كنم تكخوري نميكنم و با يكيتان شريك ميشوم. تازه كجا ديديد يا شنيديد كه من چيزي را كه ميشود به خندق بلا فرستاد، حيف و حرام كنم، هان؟
سياه مشق
حميده رضايي (باران)
مرد به سختي نفس ميكشد. پرستار كپسول اكسيژن را كنار تخت ميگذارد و ميرود. پنجرة كنار مرد بسته است. حياط از لابهلاي پرده عمودي پنجره پيداست. دوربين جنازهاي را كه دارند به سمت آمبولانس ميبرند نشان ميدهد. پسر بچهاي كنار برانكارد زل زده است به جنازه. مرد ميانسالي نزديك ميآيد. دست پسر بچه را ميگيرد و دنبال جنازه راه ميافتد.
ـ ببينم مگر فلكه را دور ميزديم، جلو مسجدشان پلاكارد نزده بودند كه ميلاد حضرت عباس(ع) و چه ميدانم، كه گازش را گرفتيم و رفتيم؟ بيا، اين هم به قول خودشان شب ميلاد. دو تا گل و بلبل نشان نميدهند آدم دلش باز شود. هي ميروند بيمارستان ساسان(1) گزارش ميگيرند از آن چهار تا مريض بيچارة دم مرگ كه چه؟ اصلاً چه ربطي دارد؛ دارد؟
مرد روي مبل جابهجا ميشود. زل ميزند به زن كه لابهلاي لباسهاي رنگ و وارنگش گم شده است. مرد نگاهش را برميگرداند سمت تلويزيون.
دور تا دور مرد را گرفتهاند. زن با دستمال عرق پيشاني مرد را پاك ميكند. دختر جواني از تخت دور ميشود و آن گوشه آرام گريه ميكند. مرد ميخواهد نگاهش كند؛ اما نميتواند سرش را حركت دهد. با چشمهايش اشاره ميكند سمت دختر. دختر را نزديكش ميآورند. مرد با چشمهاي خيس نگاهش ميكند. دختر دست ميكشد روي دستهاي پر تاول مرد. سرش را ميآورد پايين، ميبوسدش. صداي هقهقاش از آن پايين بلند ميشود.
ـ به نظر تو اين خوبه؟
مرد بيحركت مانده است. زن جلوتر ميآيد.
ـ نگاش كن انگار جد و آبادشرو نشون ميدن!
عمليات محرم
عمليات رمضان تمام شده بود و دشمن فهميده بود كه ايران تلاش دارد هر چه بيشتر خود را به بصره نزديك كند. بنابراين، تمامي امكانات نظامي و اقتصادي خود را براي دفاع از اين نقطه حساس به كار گرفت.
بوقهاي تبليغاتي عراق و حاميان آن، به كار افتاد كه: ايران ديگر قادر نخواهد بود حملهاي صورت دهد. علاوه بر اين، زمزمه تحويل هواپيماهاي شكاري سوپراتاندارد فرانسوي به عراق شدت گرفت كه ميگفتند براي قطع صادرات نفتي ايران صورت گرفته و از آنها غولي ساخته بودند تا رزمندگان اسلام مرعوب آن شوند.
به دنبال آن، از ايران خواسته شد كه از حمله به عراق صرفنظر كند و با پذيرفتن حالت نه جنگ و نه صلح، جنگ را از طريق مجامع بينالمللي حل كند. دشمن گمان ميكرد با اين تهديدها و تبليغات، رعبي در سپاه اسلام انداخته است، اما ماجرا جور ديگري بود.
در دهم آبان 1361 عمليات محرم، با رمز «يا زينب(س)» در منطقه عملياتي موسيان طراحي شد و در آن، بيش از 550 كيلومتر مربع از خاك ايران اسلامي آزاد شد و بيش از 300 كيلومتر مربع از خاك عراق در نوار مرزي به تصرف رزمندگان اسلام درآمد.
حميد نظري
قرار بود در عمليات والفجر سه، براي آزادسازي كلهقندي مهران شركت كنيم. شب عمليات سوار بر كاميونهايي شديم تا ما را به منطقه مشخص شده ببرند. كاميونها با چراغ خاموش حركت ميكردند و يك نفر هم در جلوي سپر از جانگذشتگي ميكرد و با فانوس آنرا هدايت ميكرد و جاده را به راننده نشان ميداد، واقعاً دل و جرئت ميخواهد كه در مناطق عملياتي و در ظلمات شبها همصدايت فقط نفسهاي خودت باشد كه آن هم به شماره افتاده است. مبادا كاميون راهي دره شود، مبادا خمپارهاي بيفتد و... هزاران ترس ديگر كه باعث شده بود صداي ضربان قلبمان هم از صداي ماشين بيشتر شود. بالاخره به منطقهاي رسيديم كه ديگر نميشد با كاميون جلو رفت و بايد بقيه راه را پياده طي ميكرديم، به ستون يك راه افتاديم، هيچ حرفي رد و بدل نميشد. من كه تا حالا اينقدر ساكت نبودم، سعي ميكردم مدام فكرم را مشغول مبارزه كنم.
فرماندهان مرتب از كنارمان رد ميشدند و با صدايي كه به سختي ميشنيدي هم هشدار ميدادند و هم روحيه، جلوتر، ميدان پر از مين در انتظارمان بود و بايد از ميان اين تلههاي مرگ ميگذشتيم تا بتوانيم كار را يكسره كنيم. وارد محوطه مينگذاري كه شديم، ديديم زودتر از ما كساني بودند كه به اينجا آمدهاند و با جانشان وداع كرده و راه را باز كردهاند تا بقيه راحت عبور كنند. در وسط ميدان مين لحظهاي سرم چرخيد و دنيا را تيره و تار ديدم. رزمندهاي را ديدم كه يك پايش را در حين خنثاسازي مينها از دست داده و در كنارش افتاده بود؛ با لبخند مليحي كه بر لبانش داشت براي ما دست تكان ميداد. من تا قبل از اين در اين فكر بودم كه واقعاً چه كسي اولين نفري است كه به اين نقطه رسيده است؟ و حالا او كه زودتر از همه آمده بود، بايد ميماند و نظارهگر ما ميشد...