روز اولی که دیدمش خیلی ازش خوشم اومد،آخه اول خیلی خوشگل بود. تمام تلاشموکردم تا به دستش بیارم، همین کارو هم کردم . اون دیگه مال من شده بود.
همه بهم حسودی می کردن؛ آخه اون خیلی باحال بود. خیلی مواظبش بودم. پیش خودمون باشه خیلی ها دنبالش بودن، حسودا می خواستن ازچنگم درش بیارن، حسابی بهش عادت کرده بودم، باهاش خیلی راحت بودم، اوایل اصلاً اذیتم نمی کرد.
اما حالاچی؟! دیگه نمی تونم تحملش کنم، ازش خسته شدم، دیگه آبرو واسم نذاشته بود، داره رسوایی به بار میاره، همه دارن مسخره م می کنن، خیلی خیلی زشت شده، اونقدر ازش بدم اومده که دوست ندارم حتی باهاش راه برم.
وقتی یاد گذشته میفتم، جیگرم آتیش می گیره. آخه اون یه زمانی تک بود. وقتی که باهام بود، همه بهم نگاه میکردن .بهم ابهت میداد ولی نمی دونم چی شد که به این روز در اومد. شایدخیلی لوسش کرده بودم. من باید می دونستم که اون یه روز اینجوری می شه، نباید بهش عادت می کردم. ولی حالا کار از کار گذشته، غصه خوردن هم دیگه فایده ای نداره، اون دیگه مثل قدیما نمیشه، حالا دیگه برام مهم نیست چه بلایی سرش میاد، تازه دارم به این نتیجه می رسم که مثل اون کم نیست، من تصمیم خودم رو گرفتم، اون دیگه داره اذیتم می کنه، من باید یه کفش نو بخرم .