اینم یه دلنوشته از خودم
 
 
 

قحطی  باران است

گرم گرم است هوا

توی این بی خبری ، مرده اند قاصدکا

قحطی باران است

چشمها گريان است

آفتاب ظ لمت همه جا تابان است

همه جا خشکيده ، قطره بارانی نيست

ديگر از ابرها هم کاری ساخته نيست

ابرها ميترسند ،آ سمان بی رحم است

کلبه کوچک آزادی ما در به رويش قفل است

و ا ی با آ دمها

قحطی باران است باز هم در خوابند

خند ه ا م ميگيرد

چه اميدی به شب و ريزش باران دارم؟؟؟!

ما در این خانه بی رحم کوير

همگی خواهیم مرد

قحطی باران است!!!