به دنیای مجازی دریادلان خوش آمدید
منوی کاربری

پیغام مدیر وبلاگ: سلام،به جمع ما خوش امدید!!!

با تشکر مسعود   

درباره وبلاگ
جمله های آبی من
هرگز نقاش خوبی نخواهم شد دیشب دلی کشیدم که به خاطر لرزش دستانم زیر آواری از رنگ ها مدفون شد...!
ارتباط با مدیر وبلاگ
تماس با مدیر وبلاگ !  
آرشیو
آمار

آمار وبلاگ

  • کل بازدید : 37715
  • تعداد کل پست ها : 225
  • تعداد کل نظرات : 147
  • تاریخ آخرین بروز رسانی : یک شنبه 23 اسفند 1388 
  • تاریخ ایجاد بلاگ : جمعه 3 مهر 1388 
ساعــــت
خبر نامه اینترنتی دریا دلان





چت روم دریادلان

اگر کريستوفر کلمب ازدواج کرده بود؟؟؟

چهارشنبه 6 آبان 1388  9:05 AM

 
 
 
 

دوشنبه گذشته سالروز کشف قاره امريکا بود. اگر کريستوفر کلمب ازدواج کرده بود، ممکن بود هيچگاه قاره امريکا را کشف نکند، چون بجای برنامه ريزی و تمرکز در مورد يک چنين سفر ماجراجويانه ای، بايد وقتش را به جواب دادن به همسرش، در مورد سوالات ذيل می گذراند : -کجا داری ميری؟ -با کی؟ -واسه چی؟ -چطوری دارين می رين؟ -کشف چی؟ -چرا فقط تو؟ -تا تو برگردی من چيکار کنم؟! -می تونم منم باهات بيام؟! -کِی برمی گردی؟ -برای شام خونه ای ديگه؟! -واسم چی مياری؟ -تو عمدا اين برنامه رو بدون من ريختی، اينطور نيست؟! -جواب منو بده؟ -من می خوام برم خونه مامانم! -من می خوام تو منو اونجا برسونی! -ديگه هيچوقت به اين خونه برنمی گردم! -منظورت چيه "اوکی"؟! -چرا جلوم رو نمی گيری؟! -من اصلا نمی فهمم اين کشف درباره چی هست؟ -تو هميشه اينجوری رفتار می کنی! -آخرين بار هم همين کار رو کردی! -می بينم اين روزها داری يه کارهايی می کنی! -من هنوز نمی فهمم، مگه چيز ديگه ايی هم برای کشف کردن مونده! ظاهرا در مورد اين يک موضوع، تمام فرهنگها به طرز وحشتناکی با هم وجه مشترک دارند .


و اما عشق...!

جمعه 10 مهر 1388  9:38 PM

   روز اولی که دیدمش خیلی ازش خوشم اومد،آخه اول خیلی خوشگل بود. تمام تلاشموکردم تا به دستش بیارم، همین کارو هم کردم . اون دیگه مال من شده بود.
همه بهم حسودی می کردن؛ آخه اون خیلی باحال بود. خیلی مواظبش بودم. پیش خودمون باشه خیلی ها دنبالش بودن، حسودا می خواستن ازچنگم درش بیارن، حسابی بهش عادت کرده بودم، باهاش خیلی راحت بودم، اوایل اصلاً اذیتم نمی کرد.
اما حالاچی؟! دیگه نمی تونم تحملش کنم، ازش خسته شدم، دیگه آبرو واسم نذاشته بود، داره رسوایی به بار میاره، همه دارن مسخره م می کنن، خیلی خیلی زشت شده، اونقدر ازش بدم اومده که دوست ندارم حتی باهاش راه برم.
 وقتی یاد گذشته میفتم، جیگرم آتیش می گیره. آخه اون یه زمانی تک بود. وقتی که باهام بود، همه بهم نگاه میکردن .بهم ابهت میداد ولی نمی دونم چی شد که به این روز در اومد.  شایدخیلی لوسش کرده بودم. من باید می دونستم که اون یه روز اینجوری می شه، نباید بهش عادت می کردم. ولی حالا کار از کار گذشته، غصه خوردن هم دیگه فایده ای نداره، اون دیگه مثل قدیما نمیشه، حالا دیگه برام مهم نیست چه بلایی سرش میاد، تازه دارم به این نتیجه می رسم که مثل اون کم نیست، من تصمیم خودم رو گرفتم، اون دیگه داره اذیتم می کنه، من باید یه کفش نو بخرم .