آرشيو وب
» مهر 1388
» آبان 1388
» آذر 1388
» دی 1388
» بهمن 1388
» اسفند 1388

پيوندهاي وب

» وبلاگ بزرگ تبیانی ها
» وبلاگ شیراز کلیک
» وبلاگ ایران - فوتو
» وبلاگ ناز گل
» وبلاگ نیم پلاک
» وبلاگ حمید
» وبلاگ راسخ
» وبلاگ فوتبال نیوز
» وبلاگ بوی بارون
» وبلاگ یکی یدونه ها
» وبلاگ ارکیده
» وبلاگ نشانه ها
» وبلاگ وحید
» وبلاگ علم الهدی
» وبلاگ همه چی تموم
» وبلاگ مطالبی ازسراسر نت
» وبلاگ حوادث ایران و جهان
» وبلاگ جوابگر


جاوا اسکريپت وب
.:: تک بلاگ™ ::..:: کمیاب ترین مطالب در اینجا ::.
به بزرگترين وبگاه راسخون خوش آمديد
روي ساعت زیر کليک کنيد

درباره وب


جست و جو در وب



  • English / Persian / Arabic / Türkçe / Français
  • .:. تبليغات وب .:.

     

    ...:::| گفتگوي خدا با انسان..

    ارائه دهنده مطلب :DestinyBlog™ ،


    گفتگوي خدا با انسان

    و خدا گفت: من همه جا با شما بوده‌ام، هستم و خواهم بود و حتي در جهنم نيز تنهايتان نخواهم گذاشت. شما همراه با من وارد آنجا مي‌شويد و من هستم که از آن عبورتان مي‌دهم؛ جايي که نه زمان در آن وجود دارد و نه مکاني محسوب مي‌شود؛ هر چند که شما آن را مکان مي‌پنداريد؛ همانگونه که به علت عدم وجود زمان، آن را جاويدان نيز مي‌انگاريد.

    تنها چيزي که در جهنم وجود دارد، آتشي از جنس آگاهي است که براي شما تلخ و براي من شيرين است. زيرا به کمک اين آتش است که حايل بين من و شما که همان حجاب ناشي از گناهان شما است، سوزانيده شده، پس از آن، ما به يکديگر رسيده، بعد از پيمان نخست، بار ديگر شما را باز مي‌يابم تا براي «آزمايش آخر»، اين بار همه‌ي قدرت خود را در اختيار شما بگذارم.

    اينک ما به هم رسيده‌ايم؛ چيزي که ظاهراً منتظرش بوديد و وصالي که طلبش را داشتيد؛ اما نه به اندازه‌اي که من مشتاق بودم. شما مرا بخشنده مي‌دانيد؛ ولي اصلاً حد آن را نمي‌دانيد و از آن صرفا تصوري مبهم داريد. ميزان بخشندگي من را پس از وصال خواهيد فهميد؛ وقتي که همه‌ي قدرت خود را به شما ببخشم. فقط در آنجاست که مفهوم بخشنده‌ي مهربان را خواهيد فهميد. حال من هستم و شما. آيا با داشتن همه‌ي قدرت من و احساس بي نيازي، باز هم طالب من خواهيد بود؟

    من براي رسيدن به شما، مرگ و جهنم را خلق کردم تا نشاني بر «رحيم» بودن من باشد و نشاني بر قدرت خلاقيتي که ناشي از شوق رسيدن به شما است و شما ناآگاه و بي خبر از آن، هر لحظه در آه و ناله و فرياد و طغيان نسبت به من قرار داريد.

    من «رحمان» بودم تا بتوانم بازيگوشي‌ها و بي اعتنايي‌هاي معشوقم را نظاره کنم و باز هم به دنبال او باشم و سايه‌ي رحمانيت خود را بر سر او بگسترانم. در عوض شما نمي‌دانيد که با من چه کرده‌ايد! اي کاش من نيز مي‌توانستم مانند شما شکايت‌هاي خود را به جايي ببرم!

    مرگ و جهنم، همچون داروهاي تلخي هستند که مادري با دلسوزي تمام به زور به طفل خود مي‌خوراند تا او را درمان کند ولي خود بيش از طفلش تلخي دارو را درک مي‌کند و طفل بي خبر از همه جا و بدون اطلاع از عشق مادر، گريان و نالان است از اين که چرا چنين خشونتي نسبت به او اعمال مي‌شود.

    بدون مرگ و جهنم، ما هرگز به يکديگر نمي‌رسيديم و حداقل، من عاشقي مهجور مي‌ماندم و شما نيز در نيازمندي ابدي باقي مي‌مانديد. اما شما بعد از اين وصال، همين که مطمئن شديد که عاشق سينه چاک، در اختيار شماست و شما سوار بر اريکه قدرت او مي‌توانيد يکه تازي کنيد، با او چه مي‌کنيد؟

    من «رحمان» بودم تا بتوانم بازيگوشي‌ها و بي اعتنايي‌هاي معشوقم را نظاره کنم و باز هم به دنبال او باشم و سايه‌ي رحمانيت خود را بر سر او بگسترانم. در عوض شما نمي‌دانيد که با من چه کرده‌ايد! اي کاش من نيز مي‌توانستم مانند شما شکايت‌هاي خود را به جايي ببرم! اما از اين بابت نيز ناراضي نيستم؛ زيرا که من هم اگرچه سرانجام آگاه مي‌شويد و شما را دارم و مي‌دانم که بالاخره از يکديگر راضي خواهيم شد.

    آري من به شما مي‌رسم و همه چيز خود را به پاي معشوق خود تقديم مي‌کنم و در آن صورت آنجا بهشت شما خواهد بود. نه آن بهشت روز نخست که بهشت ناآگاهي بود؛ بلکه بهشت آگاهي. بهشت‌هايي که شما آن را بر اساس آگاهي‌ها، دانسته‌ها و ميل و سليقه‌هاي خود بنا خواهيد کرد. پس از کسب اين تجربه خواهيد فهميد که همه چيز عاشق شما، در اختيار شماست و شما مي‌توانيد با قدرتي که در اختيار داريد، جهان‌ها خلق کرده، بر ابعادي سايه بگسترانيد که هرگز تصورش را نداشتيد و به زودي يقين حاصل مي‌کنيد که داراي قدرتي خدايي هستيد. آن زمان که شما اينگونه خدا شديد، مي‌خواهيد بدانيد که با من چه خواهيد کرد؟

    شما مرا بخشنده مي‌دانيد؛ ولي اصلاً حد آن را نمي‌دانيد و از آن صرفا تصوري مبهم داريد. ميزان بخشندگي من را پس از وصال خواهيد فهميد؛ وقتي که همه‌ي قدرت خود را به شما ببخشم. فقط در آنجاست که مفهوم بخشنده‌ي مهربان را خواهيد فهميد. حال من هستم و شما. آيا با داشتن همه‌ي قدرت من و احساس بي نيازي، باز هم طالب من خواهيد بود؟

    شايد اگر همه داستان را بدانيد، براي من عاشق گريه کنيد. برخي از شما پس از کسب اطمينان از قدرت خدايي خود و احساس بي‌نيازي نسبت به من، خواهيد گفت: "حالا که خدا هستيم و بي نياز به او، چرا براي خود خدايي نکنيم؟" و فقط عده‌ي اندکي خواهند بود که خدايي در وحدت را انتخاب کرده، به سوي من آمده، با من به وحدت مي‌رسند. بلي! خداي در وحدت و خداي در کثرت، آخرين آزمايش است و شما کدام را انتخاب خواهيد کرد؟

    شايد بگوييد که براي اتخاذ چنين تصميمي وقت بسياري باقي است! بلي هست. اما شما امروز همان کاري را انجام مي‌دهيد که ديروز مقدمه‌اش را چيده‌ايد و امروز نيز مقدمه‌ي کارهاي فردا را تدارک مي‌بينيد و احتمال دارد فردا همان کاري را بکنيد که امروز انجام مي‌دهيد. پس امروز مرا دريابيد تا حرکت شما کسب آگاهي و تمريني براي فرداها باشد، جايي در لامکان و لازمان؛ تا شما به طور حتم مرا انتخاب کنيد؛ خداي در وحدت را و خدايي که عاشق شما است! مرا دريابيد.
    منبع:تبیان

     


    نوشته شده در تاريخ و ساعت: دوشنبه 10 اسفند 1388  1:09 PM،

    نويسنده:  صــادق | | نظرات (2) | لينك ثابت مطلب

    ...:::| حکایت زیبا از بهلول(بذل و بخشش)

    ارائه دهنده مطلب :DestinyBlog™ ،


    روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند
    .

    با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد.

    کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند.

    بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت.
     ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند.
     اما با اینهمه سعی و کوشش کارگران، بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد.

    حمامی متغیر گردیده پرسیدند:« سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟»

    بهلول گفت:«مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنید.»
     
     
     

     


    نوشته شده در تاريخ و ساعت: یک شنبه 12 مهر 1388  3:42 AM،

    نويسنده:  صــادق | | نظرات (4) | لينك ثابت مطلب

    ...:::| حکایتی از ملانصرالدین

    ارائه دهنده مطلب :DestinyBlog™ ،


    روزی ملّا دست بچّه ای را گرفته وارد سلمانی شد و به سلمانی گفت: چون من تعجیل دارم اوّل سر مرا بتراش،بعد موهای بچّه را بزن.
    سلمانی هم تقاضای او را انجام داد.ملّا پس از اصلاح عمامه را برداشت و رفت.
    سلمانی سر طفل را هم اصلاح کرد و خبری از آمدن ملّا نشد.سلمانی رو به طفل نمود و گفت: پدرت نیامد؟!
     بچّه گفت: او پدرم نبود! گفت: پس که بود؟!!
     گفت: مردی بود که در کوچه به من گفت بیا برویم دو نفری مجّانا اصلاح کنیم
    !
     
     

     


    نوشته شده در تاريخ و ساعت: یک شنبه 12 مهر 1388  3:06 AM،

    نويسنده:  صــادق | | نظرات (1) | لينك ثابت مطلب

    ...:::| حکایت زیبای دیگر از حکمت الهی

    ارائه دهنده مطلب :DestinyBlog™ ،


    تنها
    نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.

     او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست .
    سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید

    . اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

    بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود .
     
    از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد فریاد زد: « خدایــــــــــــا ! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »

     صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
    مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم "


     

     


    نوشته شده در تاريخ و ساعت: یک شنبه 12 مهر 1388  2:56 AM،

    نويسنده:  صــادق | | نظرات (1) | لينك ثابت مطلب

    ...:::| حکایت زیبا از دو برادر(همیشه سعی کنیم مثل نجار داستان باشیم)

    ارائه دهنده مطلب :DestinyBlog™ ،


     

    پیشنهاد می کنم حتما بخوانید:

     

    سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر مسئله ي كوچكي به جر و بحث پرداختند . و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند .

    يك روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد. نجار گفت : من چند روزي است كه به دنبال كار مي گردم . فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشد . آيا امكان دارد كمكتان كنم ؟ 

    برادر بزرگتر جواب داد : بله اتفاقا من يك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است . او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاد . او حتما اين كار را به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد انجام داده . سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت : در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم .

    نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار .

    برادر بزرگتر به نجار گفت : من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله ي نياز داري برايت بخرم .

    نجار در حالي كه بشدت مشغول كار بود جواب داد : نه چيزي لازم ندارم ...

    هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد . حصاري در كار نبود . نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود.

    كشاورز با عصبانيت رو به نجار گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟

    در همين لحظه برادر كوچتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست .

    وقتي برادر بزرگتر برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته بود و در حال رفتن است .

    كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشند .

    نجار گفت : دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم.

     

     
     

     


    نوشته شده در تاريخ و ساعت: شنبه 11 مهر 1388  3:30 PM،

    نويسنده:  صــادق | | نظرات (1) | لينك ثابت مطلب

    ...:::| حکایت زیبا از حکمت الهی

    ارائه دهنده مطلب :DestinyBlog™ ،


    گنجشکی محزون با خدای خود شکوه کرد که :
    پروردگارا صبحگاهان طوفانی فرستادی که آشیانم را به زیر افکند. من با تو چه کرده بودم و کدام گوشه سلطنتت را تنگ کرده بودم که مستوجب چنین عقوبتی شدم ؟
    خدای فرمود:
    ماری بزرگ در کمین تو و جوجه هایت بود در حالیکه تو در خواب خوش بودی . بادی در راه بود فرستادمش تا لانه ات را به آرامی واژگون کند تا از نیستی برهی
    !


    «چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنکه خیر شما در آن است» بقرة آیه 216

     
     

     


    نوشته شده در تاريخ و ساعت: جمعه 10 مهر 1388  4:30 PM،

    نويسنده:  صــادق | | نظرات (1) | لينك ثابت مطلب



    DestinyBlog™
    .:. آخرين مطالب ارسال شده .:.


    » DESTINY BLOG™:Destiny.Rasekhblog.com «
    منوي اصلي وب
    صفحه اصلي وب
    آرشيو
    رايانامه وب
    Add To Favorites

    Rss وب
    طراح قالب

    نويسنده و مدير وب

    مدیر وب:صـــادق «
    (ارسال پيام سريع) نام شما :
    ايميل شما :
    متن پيام :

    موضوعات وب

    بخش مذهبی وب 

    بخش پیام های وب 

    بخش حکایت های وب 

    بخش دانلود برنامه وب 

    بخش دانلود موبایل وب 

    بخش مطالب خواندنی وب 

    بخش مطالب دیدنی وب 

    بخش تصاویر وب(به زودی) 

    بخش ترفند های وب 


    ساعت وب



    آمار وب

     تعداد بازديد ها : 3999

    تعداد پست ها :40

    تعداد نظرات : 86

    تاريخ آخرين بروز رساني : دوشنبه 24 اسفند 1388 

    تاريخ تأسيس وبلاگ : چهارشنبه 1 مهر 1388 


    لوگو وب



    صفحات وب




    Copy Right ©2010:1389 By :: بزرگترین پایگاه راسخون™ ::. POWERED BY : Rasekhoon.Net & DestinyBlog™

    .:: Designed Template By : DESTINY BLOG™::.