مشخصات سيستم شما:
سيستم عامل:
نسخه: بيت
اندازه تصوير:

: ™ DeSTiny Blog:

به جای اینکه چندین وبلاگ ببینید :™ DeSTiny Blog: را چندین بار ببینید

اطلاعیه: بازدیدکنندگان گرامی،این پایگاه متعلق به مدیران و وبسایت راسخون نمی باشد
صفحه خانگي اضافه به علاقمندي ها طراح قالب
حديث روز

لوگوي ما

لوگو : ™ DeSTiny Blog:

فرهنگ لغات آنلاين ENبهFa






فال حافظ به همراه معني

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد


 

امکانات ديگر

به Destiny Blog خوش آمديد
روي ساعت زیر کليک کنيد

 

تقويم و ساعت

امروز :

محبوب ترين وپربازديدترين

 » نماهايي از صدسال پيش شيراز
 » نماهايي از اصفهان قديم
 » چه چيز عجيبي در اين عكس مي بينيد؟
 » خطاي ديد چشمتان را ببينيد
 » تصاوير گريه آور از عشق(حتما ببينيد)
 » مطالب ديدني : ميرم پارک درس بخونم
 » ده دليلي که خداوند زن را آفريد
 » حکايت زيبا از حکمت الهي(حتما بخوانيد)
 » حکايت زيباي ديگر از حکمت الهي(حتما بخوانيد)
 » حکايت زيبا از دو برادر(حتما بخوانيد)
 » عدد پر رمز و راز 7
 » سفر آخرت(حتما بخوانيد)
 » داستان کوتاه و زيبا از قضاوت زود
 » آئين نامه زندگي از زبان رايانه
 » کوهي در ايران که سليمان جن ها را در آن زنداني مي کرد
 » آيا همه چي به نفع آقايان است!!
 » به مرد بودن خود افتخار کنيد
 » به زن بودن خود افتخار كنيد
 » وصيت نامه داريوش کبير هخامنشي
 » وصيت نامه کوروش کبير هخامنشي
 » اسلام چه ميگويد و ما چه مي کنيم
 » معناي نام کشورهاي جهان
 » 24 ساعت از زندگي دخترها
 » دانلود برنامه ديوان حافظ شيرازي
 » دانلود برنامه رباعيات خيام
 » ارزش(حتما بخوانيد)
 » نود نکته آموزنده زيبا
 » سنجش شخصيت شما
 » اگر كريستف كلمب ازدواج كرده بود
 » آنکه شنيد ، آنکه نشنيد
 » امتحان دامادها !
 » طلبه جوان و دختر فراري
 » خشم و عشق (حتما بخوانيد)
 » لازم است گاهي
 » ايراني ميداني تفاوت نياکان تو با ديگران در چيست
 » ترفند شوخي با گوگل

  اوقات شرعي

پشتيباني آنلاين


:. چت با مديريت .:

معرفي ما به دوستانتان

 
نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:


مديريت پايگاه

صادق از شيراز

آمار

افراد آنلاين: نفر
تعداد كل بازديدها: 81320
تعداد كل پست ها: 119
تعداد كل نظرات: 201

بهتر است با مرورگر فايرفاکس از اين پايگاه بازديد کنيد .. وبلاگي ساده ولي متفاوت
مزایده (حراجی)آنلاین اینترنتی کلیک کنید
بازديد از اين پست : مرتبه
| نويسنده: صادق | تاريخ:جمعه 15 بهمن 1389  1:50 PM

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود . یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت :
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده ! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی ! سرباز در جواب گفت : قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟ سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد ! من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست هميشگي من !!!




بازديد از اين پست : مرتبه
| نويسنده: صادق | تاريخ:پنج شنبه 14 بهمن 1389  11:20 AM

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"




بازديد از اين پست : مرتبه
| نويسنده: صادق | تاريخ:چهارشنبه 13 بهمن 1389  3:10 PM

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند. يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»




بازديد از اين پست : مرتبه
| نويسنده: صادق | تاريخ:سه شنبه 12 بهمن 1389  7:50 PM

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!"

حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد .....




بازديد از اين پست : مرتبه
| نويسنده: صادق | تاريخ:یک شنبه 10 بهمن 1389  9:25 AM

گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و  منتظر جفتش می باشد

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا  شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

در تصویر چهارم لحظه ای که  متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

در تصویر پنجم در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

و در تصویر آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد







تعداد صفحات :24
    1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

 

POWERED And DESIGNED BY : DeSTiNY BLOG

.:: All Right Reserved BY : Destiny.Rasekhblog.com © ::.