اسراف و انواع آن
ازجمله مفاهيمي كه در قرآن موردتأكيد بسيار قرار گرفته موضوع اسراف است. در نگرش قرآني، مي توان به ناهنجاري بودن آن بي هيچ ترديد و گماني حكم كرد. اما از آن جايي كه ابعاد آن چنان كه بايد و شايد روشن و تبيين نشده و همه جوانب آن با رويكرد تحليلي مورد بررسي قرار نگرفته در اين نوشتار تلاش شده است تا به اين موضوع در ابعاد مختلف آن پرداخته شود كه البته به جهت مهم بودن مسايل اجتماعي و شناسايي اصول و موارد هنجاري از ضدهنجاري به جنبه اجتماعي آن بيشتر پرداخته شده است.
گستره مفهومي اسراف
كاربرد عرفي اين واژه در معناي اقتصادي آن موجب شده است كه به ابعاد و جوانب ديگر مسئله اسراف كم تر پرداخته شده و يا به طوركلي ناديده گرفته شود. درحالي كه در نگاه قرآني و نيز كاربردهاي واژه نشان مي دهد كه دامنه مفهومي آن نه تنها ابعاد اقتصادي و هنجاري و اخلاقي بلكه حوزه اعتقادات را نيز شامل مي شود. بنابراين در حوزه هاي كلامي و اعتقادي و جامعه شناسي و روان شناسي و اصول اخلاقي و تربيتي و اقتصادي مي توان از اسراف سخن گفت و به بررسي موارد و نيز علل و عوامل آن پرداخت.
واژه اسراف كه بيش از 23بار در آيات متعدد قرآن در اشكال مختلف به كار گرفته، به معناي هرگونه كوتاهي و زياده روي و تجاوز از حد اعتدال و گرايش به سوي افراط و حتي تفريط است. (لسان العرب؛ ابن منظور؛ ج6 ص 243 و نيز مجمع البيان؛ طبرسي؛ ج5 ص192 والتحقيق؛ ج5 ص110) از اين رو تنها به معناي افراط و تفريط نيست و اختصاصي به كوتاهي و يا زياده روي ندارد. هرچند بيش تر در معناي زياده روي و افراط به كار مي رود ولي اين موجب نمي شود كه از اطلاق آن دست برداريم و تنها به معني خروج از اعتدال به سمت و سوي زياده روي بگيريم درحالي كه اين واژه دربردارنده هرگونه خروجي به سوي كم يا زياده است. كمينه و يا بيشينه در هر امري را مي توان اسراف دانست.
در كاربردهاي قرآن اسراف اختصاص به امري خاص مانند امور اقتصادي ندارد بلكه چنان كه گفته شد اين واژه در آيات قرآني به معناي هرگونه خروج از اعتدال و ميانه روي در مسائل بينشي، منشي و كنشي به كار رفته است.
از اين جهت گاه با مسئله قوام (حد وسط و اعتدال) هم معنا مي گردد و خروج و تجاوز از حد وسط و ميانه، اسراف ناميده مي شود. (فرقان آيه 67) و گاه با مسئله فساد ارتباط مستقيمي پيدا مي كند (شعراء آيه 151 و 152)؛ زيرا هرگونه امري كه برهم زننده تعادل در امور باشد به معناي اسراف خواهد بود و فساد نيز يكي از اين حالات خروج و برهم زننده است.
به نظر مي رسد كه در كاربردهاي قرآني واژه اسراف ارتباط تنگاتنگ با مفاهيمي چون كفر و ظلم و فسق و مانند آن دارد.
به نظر مي رسد كه تفاوتي در اين معنا نيست كه تجاوز و خروج از اعتدال در كارهاي مباح باشد يا كارهاي غيرمباح؛ به اين معنا كه حتي اگر كسي در امور مباح مانند خوردن و آشاميدن از حد و اندازه بگذرد به عنوان مسرف شناخته مي شود و مي بايست از انجام آن خودداري ورزد و خود را به ميانه و اعتدال نزديك سازد.
انواع اسراف
چنان كه بيان شد از كاربرد واژه اسراف در آيات قرآن مي توان به اين نتيجه رسيد كه اين واژه در حوزه مسايل مختلفي به كار رفته و هدف از آن در همه موارد بيان خروج ازاعتدال و حد ميانه در مسايل و امور بوده است. دراين جا به برخي از موارداشاره شده در آيات قرآن درباره اسراف مي پردازيم.
اسراف اعتقادي
شرك به خدا و بت پرستي و يا كفر به خدا و عدم اعتقاد و باور به توحيد به عنوان مصاديقي از اسراف مورد اشاره و سرزنش قرار گرفته است. (طه آيه 124 و 127) ازنظر قرآن، اين گونه نگرش به هستي و جهان بيني، امري نادرست و به دور از اعتدال و حقانيت است. پيامد چنين نگاهي در دنيا و آخرت گرفتاري هاي متعدد و نابينايي و عدم درك درست مسايل ديگر است. كسي كه ناتوان از درك هستي و نقش خداوندگاري است، در مسايل روزانه خويش نيز نمي تواند تحليل درستي از مسايل داشته باشد و در نتيجه آن رفتار و كنش ها و واكنش هايش وي را از رسيدن به مقصد دور مي سازد و همواره با دست خويش خود را گرفتار اموري مي كند. كه جز بدبختي حاصلي نخواهد داشت. به عنوان نمونه كسي كه خدا و نقش او را در مديريت و اداره دنيا و به درستي در نيابد با پديد آمدن كوچك ترين مشكلي، به اندوه دچار مي شود و يا هرگاه مالي را از دست دهد اندوهگين مي شود. اين گونه است كه عدم درك و تحليل درست از هستي و بينش نادرست نسبت به خدا و جايگاه او موجب مي شود كه در امور دنيوي و گرفتاري هاي آن خود را ببازد و بر مشكلات خويش بيافزايد. افزون بر آن كه در آخرت نيز مي بايست پاسخگوي رفتارو اعمال و عقيده خويش باشد و به عذاب هاي دردناك گرفتار شود.
اسراف اخلاقي
اسراف اخلاقي به معناي گرايش به ماديات و قطع علاقه از خداوند است. آيات قرآن بسياري از صفات انساني را كه موجب مي شود او به گناه دست زند، به عنوان امري اسرافي مورد بررسي و تحليل قرار داده و از آن بازداشته است.
اسراف در حوزه اخلاق فردي و اجتماعي به اين معناست كه شخص صفاتي را در خود پديد آورد كه وي را از حالت اعتدال و ميانه روي بيرون برد. برخي از صفات مانند تكبر و بخل و مانند آن را مي توان از مصاديق بارز اسراف در حوزه اخلاق معرفي كرد.
در حوزه عمل اجتماعي نيز وقتي سخن از اسراف به ميان مي آيد مراد از آن رفتارهاي ناشايستي است كه ازفرد سر مي زند. به عنوان نمونه استكبارورزي كه در نابهنجاريهاي زشت اجتماعي و بازتاب صفت زشت اخلاقي تكبر است از جمله نمونه هاي خروج از اعتدال و تجاوز از حد و حدود است.
انحراف جنسي (اعراف آيه 80 و 81 و ذاريات آيه 32 و 34) و انجام اعمال زشت خودكامگي، استكبار، استثمار و خون ريزي و ستم و هرگونه فساد وتباهي اجتماعي از مصاديق بارز اسراف به شمار مي رود. (تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي و مفسران؛ ج 15 ص 307)
اسراف قضايي
اسراف در حوزه قضاوت و داوري نيز در همين هنجارشناسي اجتماعي قرار مي گيرد كه قرآن از آن بازداشته و آن را امري نادرست بر مي شمارد.(غافر آيه 28)
قرآن تاكيد مي كند كه مجازات مجرمان مي بايست عادلانه باشد و بايد از هرگونه اسراف و تجاوز از حدود در اين حوزه خودداري شود. (اسراء آيه 17)
تجاوز به حقوق ديگران در حوزه حقوق خصوصي و عمومي از مصاديق ديگر اسراف در حوزه عمل اجتماعي است كه مي تواند ناظر به مباحث اقتصادي و غيراقتصادي باشد. (اسراء آيه 26 و 27 و نساء آيه 6) به اين معنا كه تصرف در اموال يتيم و يا ناديده گرفتن حقوق ديگر اجتماعي (ازدواج و مانند آن) مي تواند به عنوان مصداقي از اسراف در حوزه عمل اجتماعي مورد تاكيد قرار گيرد.
قرآن با اشاره به اين نگرش از مردمان مي خواهد كه از اسراف در اين مساله خودداري ورزيده و به اعتدال و ميانه روي در مساله حقوق يتيمان در همه حوزه ها توجه كنند. (نساء آيه 6)
تاكيد بر ميانه روي در همه امور
از آن جايي كه آثار اجتماعي اسراف در حوزه هنجاري بسيار زياد و تاثيرگذار است، خداوند ازمومنان مي خواهد كه همواره اعتدال و ميانه روي در امور را سرلوحه خويش قرار دهند و با اسراف خويش موجبات تباهي و فساد در جامعه و زمين را فراهم نياورند. (شعراء آيه 152)بي گمان اسراف در همه حوزه ها آثار زيان باري به جاي خواهد گذاشت كه از جمله آنها مي توان به دوري از محبت خدا (اعراف آيه 31 و انعام آيه 141) و نيز سستي و ضعف در رسيدن به موفقيت در حوزه هاي مختلف زندگي اشاره كرد. (آل عمران آيه 147) چنان كه اسراف در حوزه اقتصادي موجب اتلاف منابع ثروت مي شود و رفاه فردي و عمومي جامعه را با خطر مواجه مي سازد.
به هر حال قرآن، اسراف را به عنوان يك رويكرد ضد هنجاري شناسايي و مورد تحليل قرار مي دهد و با اشاره به ابعاد مختلف و مصاديق و موارد گوناگون و آثار زيان بار آن در دنيا و آخرت، از مومنان مي خواهد كه خود را از آن رهايي بخشند و با دوري از شهوت پرستي (اعراف آيه 81) و پرهيز از روحيه ناسپاسي وكفران نعمت (اسراء آيه 26) تكبر و خودكامگي و استعمار و سيطره جويي (يونس آيه 31 ودخان آيه 44 و نمل آيه 34) و عجب و خودبيني (يونس آيه 12) خود را از آن برهاند.
کتاب «زندگی در آیینه اعتدال» نوشته مجتبی فرجی از سوی موسسه بوستان کتاب تجدید چاپ شد. نویسنده در این اثر کوشیده است اهمیت جایگاه «اعتدال» در زندگی را تبیین کند و بازتابهای زندگی متعادل و نیز نامتعادل را بنمایاند.
قرآن، امت اسلامی را «امت وسط» نامیده است و بهترین امور آن است که به اعتدال باشد. رعایت اعتدال و میانهروی در همه جوانب زندگی امری پسندیده است و در روایات اسلامی نیز به آن توصیه شده و تنها فرد جاهل و نادان است که افراط میکند یا تفریط.
نویسنده این اثر در بخش «خاتمه» کتاب مینویسد: «نمونه این مطلب را میشود در همین آزادی افراطی عقیده، در شرق و غرب مخصوصا در اروپا مشاهده نمود. در واقع هنگامی که این جهت علتیابی میشود و ملاحظه میشود که اینگونه اعمال نتیجه قسمتی از آن عکسالعمل جریان و مسائل بسیار شدید و تندی بود که در اروپا حکمفرما بوده است، مسائلی از قبیل جریان تفتیش عقاید، تجسس و جستوجو از طرف کلیسا، بهگونهای که اگر بر خلاف نظر کلیسا نظری ابراز میشد به شدت و به بدترین صورت سرکوب میشد، حتی اگر آن فکر و نظر علمی و منطقی و فلسفی و انظاری که از این قبیل هم بود، فورا آن را یک جرم بزرگ میدانستند و به جرم مخالفت با نظام و حکومت به دادگاه کشیده میشدند و شدیدترین مجازاتها را از نوع زنده زنده سوزاندن و اعمالی از این قبیل درباره آنها به کار میبردند، که نتیجه این ارعابها و وحشتها این شد که بعد از آنکه تا حدودی آن ارعاب و وحشت از بین رفت، دیگر از آن به بعد هرجا اسم دین و مذهب در میان میآمد، ابراز میشد که مردم در هر نوع عقیده و نظری و در هرکار و فعالیتی، ولو بیبندوباری و مانند آن، آزادند؛ چرا که از مذهب کلیسایی؛ جز شر و ظلم و زور و بدبختی چیز دیگری ندیده بودند.
تجربه نشان داده است که کارسازترین وسیله برای از بین بردن یک آیین و مذهب، مبارزه منفی است، به این نحو که شخص یا اشخاصی وارد مذهب و آیینی شده و مدتی با آن آیین و طرفداران آن دین همراه شده و حتی داغتر و آتشیتر ازآنها رفتار کنند تا اینکه اعتماد آنها را به خود جلب نمایند، آنگاه اندکاندک خرافات و چیزهای بیریشهای را به نام دین و آیین به آن مذهب وارد کنند، خرافاتی که به تدریج مورد عمل و اعتقاد مردم آن مذهب هم قرار گیرد؛ سپس این اشخاص بعد از آن که در این کار خود موفق شدند و مسائل اساسی و بیاساس را در هم آمیختند، شروع کنند یکییکی آن عقاید بیاساس را زیر سوال ببرند و در این صورت مسلم خواهد بود که جواب قانعکنندهای وجود نخواهد داشت که رفع شبهه کند، زیرا که اصل قضیه، مطلبی بیاساس بوده است و اگر هم کسی بخواهد دفاع کند در واقع کار عبث و بیهودهای را انجام داده است، زیرا دفاع از هیچ و پوچی کرده است که دیگران طراح آن بودهاند و در گوهر آن مذهب نبوده است.»
مولای متقیان امیر مومنان(ع) از جمله نامههایی که به معاویه مینویسد؛ علت انحطاط جامعه اسلامی را اینطور به معاویه گوشزد میفرمایند: «گروه بسیاری را به هلاکت انداختی، با گمراهی و ضلالت خود! آنها را فریب دادی و در امواج فتنه و فساد انداختی، همان فتنه و فسادی که تاریکیهایش فراگیر است و امواج شبهاتش همه آنها را در کام خود فرو برده و همین سبب شد که آنها از حق بازگردند و به جاهلیت و دوران گذشته و قهقرا رو آوردند ... و این بدان سبب بود که تو آنها را به کار صعب و پر مشقت واداشتی و از حد اعتدال و میانهروی و صراط مستقیم خارج کردی.»
این در حالی است که دین اسلام، دینی همه جانبه است، نه این که منحصر در یک بعد خاص باشد، همانگونه که قبلا به آن اشاره شد، لذا پروردگار حکیم میفرماید: «نیکوکاری به این نیست که به طرف مشرق و یا مغرب رو کنید، بلکه نیکوکار کسی است که به خداوند و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیمبران ایمان بیاورد و ثروت خود را در راه دوستی پروردگار به خویشاوندان و یتیمان و فقیران و در راه ماندگان و گدایان و آزاد کردن بندگان صرف کند و نماز را بر پا کند و زکات مالش را بدهد و با هر که عهد بسته، به عهدش وفا کند و در کارزار و سختیها و در هنگام رنج و گرفتاری، صبور و شکیبا باشد و کسانی که به این اوصاف آراستهاند، حقیقتا از راستگویان و پرهیزکاران هستند.(بقره، آیه 177)»
رسول گرامی اسلام(ص) نیز میفرماید: «آگاه باشید هر عبادتی را جوش و خروشی است که سرانجام فروکش میکند، پس هرکس جوش و خروش عبادتش به سنت آرام گیرد هدایت شده و هرکه با سنت من مخالفت ورزد، گمراه شده است و عملش بر باد رفته است. بدانید که من نماز میخوانم، میخوابم، روزه میگیرم، افطار میکنم، میخندم و گریه میکنم. پس هرکس به روش و سنت من پشت کند از من نیست.»
نویسنده این اثر در مقدمه کتاب مینویسد: «نقش موثر و ارزش و اهمیت فوقالعادهای که رعایت کردن اعتدال و میانهروی نسبت به ساختار یک زندگی و اجتماع سالم داراست سبب و انگیزه شد که جملاتی چند راجع به مقام این فریضه الهی، آن هم بیشتر از زبان آیات و روایات و بزرگان اهل فن، نوشته شود و در این راستا مطالبی در دو دفتر جمعآوری شد: دفتر اول که فعلا از نظر گرامیتان میگذرد، به اختصار، دربردارنده سه فصل و یک خاتمه است و دفتر دوم، که شامل بحث مفصل هر یک از این فصلها و زیر مجموعههای آنها و حکایات هرکدام است، به فرصتی دیگر موکول شد.
به امید اینکه پروردگار خبیر و حکیم، نظر لطف خود را شامل تمام بندگانش و از جمله حقیر بفرماید و همه ما را مشمول بارقهای از آن انوار تابناک ربوبی قرار دهد و برای رسیدن به اهداف عالی انسانی، دستگیری و ارشاد و هدایت نماید، که اگر ارشاد پروردگار عالم نباشد و نظر لطف و رحمتش از بندهای سلب شود، حرکت و کوشش و تلاش او نه تنها بیهوده خواهد بود بلکه موجب هلاکت و نابودی او نیز خواهد شد. از اینرو در همه امور به او توکل میکنیم و نیز هم از او مدد میجوییم، چرا که همانا اوست بهترین کسی که میشود به او توکل کرد و از او در تمام امور زندگی کمک طلبید.»
«تعریف و اهمیت تعادل»، «بازتابهای تعادل و عدم تعادل» و «اعتدال در امور زندگی» عناوین سهگانه فصول این کتابند. همچنین در انتهای این اثر، خاتمهای برای نتیجهگیری کلی و تکمیلی بحث نیز درج شده است.
کتابهای قرآن کریم، نهجالبلاغه، بحارالانوار، تفسیر قمی، تهذیبالاحکام، خصال، درالمنثور، دعائمالاسلام، روحالمعانی، سنن ابنماجه، شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، غررالحکم و دررالکلم، فردوسالاخبار، فرهنگ لاروس، قصصالانبیاء، اصول کافی، کنزلالعمال فی سننالاقوال والافعال، لسانالعرب، مجمعالبحرین، محاسن، مستدرکالوسائل و مستنبطالمسائل، مصباحالمتهجد، المواعظالعددیه، المیزان، نوادر و وسائلالشیعه از منابع و مآخذ نویسنده در تدوین این اثرند.
چاپ دوم کتاب «زندگی در آیینه اعتدال» در شمارگان 1200 نسخه، 148 صفحه و بهای 25000 ریال راهی بازار نشر شد.
بررسى عدالت و حد اعتدال در اخلاق
دكتر سيد مهدى صانعى
چكيده
بررسى عدل و اعتدال از نظر لغت و تناسب بين معناى لغوى و اصطلاحى; نقش اراده و تصميمگيرى قاطع در تزكيه نفس، آفرينش عالم بر پايه عدالت استوار شده است. لزوم ايجاد ملكه عدالت، تعريف اخلاق نيكو و ناپسند، در مقررات اسلامى در همه كارها حد اعتدال مورد نظر است. بيم و اميد و آثار مثبت آن ... .
كليد واژهها:
عدل، اعتدال، ملكه، بيم، اميد، خلق، خلق ... .
در كتابهاى اخلاق اسلامى از جمله «جامع السعادات» ملا محمد مهدى نراقى از واژههاى «حد وسط» (1) ، «طريق اعتدال» (2) و «ملكه عدالت» (3) و مانند اين تعبيرها در بسيارى جاها، سخن به ميان آمده است. در اين مقال برآنيم تا درباره «عدالت» و «اعتدال» كه در اخلاق اسلامى و در ابواب مختلف آن خودنمايى مىكنند، به ترتيب زير و به اندازهاى كه در حوصله اين گفتار است، به بحث و بررسى بپردازيم:
عدل از نظر لغت: عدل به معناى استقامت و درستى است; به گونهاى كه - اين رفتار ملكه شود و - در نفس استوار شود. و نيز عدل به معناى ضد ستم، ميانه روى و برابرى ميان دو چيز به كار مىرود. (4)
و اعتدال در لغت; حد وسط را مىگويند; خواه به لحاظ كميتباشد يا كيفيت، به چيزى كه نه دراز و نه كوتاه; و بر آبى كه نه سرد و نه داغ باشد، معتدل اطلاق مىشود، و هم چنين است هر چيزى كه داراى وجودى هم آهنگ و يك نواختباشد.
تناسب ميان معناى لغوى و اصطلاحى
از چگونگى كاربرد واژههاى عدل، عدالت و اعتدال در اخلاق اين نتيجه دست مىدهد كه بين معانى لغوى و اصطلاحى آنها سازوارى كامل برقرار است و فرقى وجود ندارد; مثلا مىگويند: «تهور» نسبتبه شجاعت طرف افراط، «جبن» (ترسويى) طرف تفريط، شجاعتحد وسط و ضد آن دو است. (5)
به همين گونه است غضب و خشم كه داراى سه درجه است:
افراط، تفريط و اعتدال. جنبه تفريطى آن چنان است كه كسى در برابر ظلم، ستم و حقكشى هيچ عكس العمل و دفاعى ابراز ندارد; كه اگر كسى چنين باشد از فضيلت و شرافتبه دور است و درباره اين گونه افراد گفتهاند: «آنان به مثابه الاغاند» . (6)
در صورتى نيروى خشم و غضب به جانب «افراط» مىرود كه از تحت نفوذ و سيطره عقل خارج گردد و افسار گسيخته به تاخت و تاز بپردازد و كارهايى انجام دهد كه در خور شان يك انسان نباشد و به حيوانات همانند گردد. و در چنين صورتى از آن به «حدت» تعبير مىشود.
از امام ششم عليه السلام روايتشده است: «الغضب مفتاح كل شر» (7) ; خشم كليد هر بدى است.
حد اعتدال آن «حلم» و بردبارى است; حلم از جنود عقل و موجب آرامش نفس است; بدين معنا كه انسان بدان وسيله در برابر فشار خشم استقامت مىورزد و با حوصله و خويشتندارى، آتش غضب را فرو مىنشاند و چاره خردمندانه و صحيح فرا راه خويش قرار مىدهد; به عبارت ديگر، حلم ضد واقعى غضب است. (8)
وقتى ما نگاشتههاى اخلاق اسلامى را مطالعه مىكنيم به وضوح در مىيابيم كه هدف اصلى اين گونه كتابها آن است كه راه مبارزه با پليدىها و زشتىها را نشان دهند تا بيمارىهاى روانى درمان شوند و وجود انسان از لوث وجود اين زشتىها پاك گردد.
بسيار واضح است كه زدودن ناشايستگىها و نابايستگىها و قابليت پيدا كردن براى راه يافتن به پيش گاه قرب ربوبى جز با داشتن هدف و اراده محكم و استوار و پايدارى نمودن در برابر اهوا و اميال نفسانى و مادى و نهراسيدن از مشكلات و تحمل سختىها و دشوارىها ميسر نمىگردد. و از طرف ديگر، چون تصميم و اراده قاطع در تهذيب اخلاق و پاكيزگى درون تاثير در خور توجهى دارد; لازم مىنمايد، نخست گفت و گو در عرصه اين موضوع را قدرى گسترش دهيم:
اراده و تصميم جدى در تزكيه نفس و اخلاق
چنان كه اشاره نموديم انسان با تلاش و كوشش و عزم راسخ مىتواند به مقاصدى بس عالى كه در خور شان او است، خواه مادى خواه معنوى، نايل گردد; و نيز توانايى دارد كه در خود ملكه عدالت ايجاد نمايد يكى از ويژگىهاى انسان خودآگاهى است; يعنى فعاليت و تحرك او صرفا تابع عوامل و قوانين بيولوژيكى و غريزىاش نيست. وى در مسير تكاملى خويش به ميزانى كه آگاهىاش رشد كند نيروى انتخاب، استخدام، آفرينندگى و ارادهاش نيز تقويت مىشود; در نتيجه بر نيروهاى طبيعت كه بر او حكومت مىكنند و بر هوا و هوس و اميال نابهجا، غلبه مىنمايد. اين غلبه كه جهت تكامل وجودى او را بيان مىكند «انسانيت» ناميده مىشود; بنابراين، انسان آن كسى است كه آگاهى در او ارادهاى پديد آورده كه به وى آزادى بخشيده باشد. آزادى يعنى امكان سرپيچى از جبر و مقتضيات موجود و گسستن زنجير عليت كه جهان و جان را مىآفريند و به حركت در مىآورد. و بالاخره توانايى داشتن بر انجام دادن آنچه برايش نيكبختى به همراه مىآورد و خوددارى كردن از آن چه موجب فساد و تيرهبختى او است.
در انسان نيرويى يافت مىشود كه به مثابه يك علت مستقل عمل مىكند و در مسير جبرى عليت دست مىبرد. و در طبيعت، جامعه، اقتصاد، تاريخ و خويشتن اثر مىگذارد به طورى كه مىتوان گفت اين آفريدهگاهى آفريننده مىشود با برخوردارى از همين نيرو است كه انسان بر تقديرى كه طبيعت مادى از پيش برايش تعيين كرده است، عاصى و سركش مىشود و آن را تحتسلطه و نفوذ خود درمىآورد و خود سازنده سرشت و مسئول سرنوشتخويشتن مىگردد.
از گفتار فوق چنين نتيجه مىگيريم كه انسان موجودى است فوق العاده توانا و از آنچنان ارادهاى بهره مىگيرد كه به آن وسيله مىتواند به آن چه بخواهد دسترسى پيدا كند. قدرت اراده در وى اساس و پايه هر ترقى و تكامل است; هر جا اراده قوى باشد، در آنجا نشاط و زندگى عالى و سعادتمندانه نيز، وجود دارد و هر جا اراده قوى و عزم راسخ در كار نباشد، انحراف، گمراهى، عقب ماندگى و بالاخره تيرهروزى و بدبختى حكمفرماست. (9)
اراده به منزله آبشارى است كه راه خود را از ميان سنگلاخها و كوهستانهاى بسيار صعب العبور، باز مىكند و به جلو مىرود.
«هاروى» دانشمند روانشناس مىگويد: «كاميابى و سعادت خود به خود وجود ندارد، بايد آن را ايجاد كرد. آن موهبتى نيست كه رايگان به چنگ آيد بلكه بايد با سعى و تلاش خود آن را به دست آوريم; بنابراين، تكامل و نيكبختى از درون ما سرچشمه مىگيرد نه از عالم خارج» . (10)
در طول تاريخ افراد بسيارى بودهاند كه بر اثر تصميم قاطع و اراده راسخ و همتبلند به مقاصد بس عالى; مادى يا معنوى كه مورد نظرشان بوده دست پيدا كردهاند.
«كران» خطيب مشهور ايرلندى در اوايل كار خيلى كند زبان و بد بيان بود، به گونهاى كه در مدرسه او را «الكن» مىگفتند. وى هنگامى كه در دانشكده حقوق به تحصيل اشتغال داشت، به منظور اصلاح گفتار خود بسيار مىكوشيد; ولى پيشرفت چندانى نمىكرد تا اينكه واقعهاى رخ داد كه اين امر سبب اصلاح بيان و گفتار او گرديد. و آن چنين بود كه، روزى در يكى از مجامع علمى براى بحث و مناظره حاضر شد همين كه نوبت مناظره به او رسيد، از جا برخاست; ولى نتوانست چيزى بگويد. در اين وقت مدعى از جا بلند شد و او را خطيب گنگها خواند. اين ريشخند به شدت در او اثر گذاشت; لذا برخاست و از خود دفاع كرد.
«كران» پس از اين قضيه براى تمرين خطابه ساعتهاى متمادى سخنرانى را تمرين مىكرد و در برابر آيينه بزرگى حركات و سكنات خود را اصلاح مىنمود و به همين روش ادامه داد و در صدد اصلاح گفتار خويشتن بود تا رفته رفته خطيب شيوا، خطابهخوان مشهورى گشت. (11)
«حنظله بادغيسى» در نيشابور بود و در دوره حكومت «عبدالله بن طاهر» مىزيست. «حنظله» ديوان شعرى داشته است و بنابه روايت «نظامى عروضى احمد بن عبدالله سجستانى» از امراى صفاريان ديوان او را ديد و قطعهاى از آن را خواند، مضمون آن قطعه چنان در وى اثر گذاشت و به جسارت وى افزود كه به همت و عزم درآمد و از خر بندگى به امارت رسيد. آن قطعه اين است:
مهترى گر به كام شير درست شو خطر كن زكام شير بجوى
يا بزرگى و عز و نعمت و جاه يا چو مردانت مرگ روياروى (12)
داستان «فضيل بن عياض» را اكثر مردم مىدانند كه آيهى شريفه: «الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله..» . (13) چنان در او اثر گذاشت كه راهزنى را ترك كرد، توبه نمود، پس از آن مجاور مسجد الحرام و مكه شد و در زمره اولياء و اوتاد در آمد. (14)
آرى بزرگان و برجستگان جوامع انسانى به واسطه داشتن هدف و تصميم قاطع براى رسيدن به اوج فضيلت و كمال، تلاش مىكنند تا به مقصد نهايى خود دستبيابند. اين جا است كه مىتوانيم بگوييم: جديتبراى رسيدن به آن چه مورد نظر است و استقامت در برابر موانع و دشوارىها، در آغاز تلخ و ناگوار است; اما فرجام بسيار نيكويى دارد و ثمرهاى به بار مىآورد كه از عسل شيرينتر است.
عدالت
حضرت على عليه السلام فرموده است: «العدل اساس و به قوام العالم» (15) ; عدل اساس (هر كار) است و قوام عالم به آن بستگى دارد. بدين معنا كه اگر توازن و همآهنگى ميان ذرات اين عالم وجود نداشته باشد نظام جهان و هستى از هم گسيخته مىشود و عالم بدين گونه كه هستبرجاى نمىماند; به ديگر سخن، اگر يك اراده و يك نظام دهنده و يك همآهنگ كننده بر اين جهان سيطره نداشته باشد تا بين اجزاى اين عالم پيوند و اعتدال برقرار نمايد و تحقق يك هدف مورد نظر نباشد، اين عالم به پرتگاه نابودى و از همپاشيدگى سقوط مىكند. اگر در مدار سيارات، سير آمد و رفتهاى سازوار، معين و هدفمند مشخص نشده باشد، كرات آسمانى، دچار پريشانى و از همگسستگى مىگردند و در اوضاع عالم خلل و بىنظمى به وجود مىآيد كه نتيجهاش ويرانى و محروم شدن ساكنان آن از نعمتهاى الهى است.
پس اين جهان به وسيله نظم و ترتيب و اعتدال خاص بين اجزاى هر چيز و محاسبه دقيق (16) باقى و سرپا است.
كوتاه سخن آن كه: همان خداوندى كه آفريدگار همه پديدهها است، به وجود آورنده برنامهها و دستورهاى دينى و شريعت نيز هست; لذا تشريع و تكوين همسانى و همآهنگى دارند; پس به همان سان كه آفرينش داراى تعادل و سازوارى است و اساس لقتبر حول اين محور قرار گرفته، كمال مادى و معنوى، آسايش و نيكبختى جوامع و فرد فرد انسانها هم بر تعادل و عدالت استوار گشته و همه كردارها و رفتارها طبق مقررات اسلامى بر محور عدالت دور مىزند و به مردم اكيدا سفارش شده كه در كارها روش ميانهاى در پيش گيرند. از افراط و تفريط بپرهيزند و بر اين كار مداومت ورزند تا ملكه عدالت در خود به وجود آورند.
لزوم ايجاد ملكه عدالت
والاترين فضايل و ارزندهترين كمالات اين است كه انسان خود را به زيور «ملكه عدالت» آراسته گرداند; زيرا عدالتخواستار جميع صفات كمال و نيكو است. بلكه مىتوان گفت كه عين آنها است چنان كه جور و ستم كه ضد عدالت استخاستگاه همه پليدىها، بلكه عين آنها است. به سخن ديگر، عدالت صفت راسخى است كه به كمك آن انسان به ايجاد همآهنگى و همآوا كردن همه كردارها و ويژگىهايش و به نظم درآوردن آنها، توانايى پيدا مىكند. و همچنين بر نگهداشتن آنها در اندازههاى ميانه و برداشتن ناسازگارى و ناهمگونى بين نيروها و ويژگىهاى آدمى، توفيق پيدا مىكند و بر ايجاد يك رنگى و يگانگى بين تمام خصوصيات وجودىاش قادر مىگردد.
بدين خاطر است كه «افلاطون» مىگويد: هنگامى كه براى انسان ملكه عدالت پديد آيد روشن و نورانى مىگردد و از اين راه نفس با همه هستىاش نورانيت و درخشندگى به خود مىگيرد و چشم حقيقتبينش گشوده مىشود و به آن چه در خور او است توجه پيدا مىكند.
پس از آن به اين شايستگى دست پيدا مىكند كه به پيشگاه قرب ربوبى بار يابد و چون به اين مقام برسد مراحل و مدارج كمال را طى مىكند. (17)
از ويژگىهاى عدالت و خاصيت آن اين است كه به كمك آن ميان چيزهاى ناسازگار و آشتىناپذير، همزيستى و سازش ايجاد و غبار جدايى و كشمكش و ستيزه زدوده و پاك مىشود. همه چيز را از حد افراط و تفريط به حد متعادل و ميانه در مىآورد كه امرى است واحد و در آن تعدى و دوگانگى نيستبه خلاف دو طرف عدالت كه امور متضاد، متخالف و متكاثراند و مىتوان گفت كه از لحاظ كثرت به گونهاى هستند كه براى آنها پايانى تصور نمىشود و چنان كه واضح است وحدت و همچنين هر چيزى كه به وحدت نزديكتر باشد نسبتبه كثرت و پراكندگى داراى شرافت و برترى و از بطلان و فساد، دورتر است.
و آن چه از تاثير اشعاز نغز و دلربا و نغمههاى موزون مشاهده مىشود، به خاطر تناسب و نوع اتحادى است كه بين اجزاى آنها به وجود آمده است. و نيز جذب قلبهايى كه در چهرههاى زيبا و فريبا از نظر تناسب اعضا و همآهنگى اندام، احساس مىكنيم همه و همه به بركت عدالت تجلى يافتهاند.
بدون شك گرامىترين و ارزندهترين موجودات، خداى واحد و يگانه است كه واحد حقيقى است و دامن جمال و جلالش از گرد كثرت منزه و ساحت كبريايىاش از نقص و تركيب مبرا است. پس هر آن چه آدمى را از كثرت دور كند فاصلهاش با وحدت كمتر و به واحد حقيقى (خداوند) نزديكتر مىشود. و در نتيجه، از الهامات و اشراقات و توفيقات ربانى بيشتر برخوردار مىگردد.
پس نهايت كمال و غايتسعادت براى هر شخصى اين است كه ملكه و صفت راسخ عدالت را در خود ايجاد كند و جز اين نيست كه بايد در همه خصوصيات و كردارهاى پنهان و آشكارش، از افراط و تفريط خود را وارهاند. خواه از كارهايى باشد كه به خود شخص مربوط شود، يا به ديگرى تعلق داشته باشد. و نيكبختى در دنيا و عقبى حاصل نمىشود، مگر به پايدارى در حفظ رفتار ميانه و متعادل بر حول همين معنا. پس هر كسى كه خواهان رستگارى باشد، لازم استبكوشد تا همه كمالات را در خود پديد آورد و در همه رفتارهايش نظر به حد وسط و ميانه روى داشته باشد و آن را شعار خود سازد. شرط اساسى در پيمودن راه تكامل اين است كه سعى نمايد در مرحله علم و عمل توازن برقرار كند و حد اعتدال را در پيش گيرد و به اندازه وسع و توان خويش بين آن دو جمع كند و به كمك پشتكار، اين خوى را در نهاد ناپيداى خويش استوار سازد كه اگر به يك طرف گرايش داشته باشد و از طرف ديگر غفلتبورزد، در زمره كسانى است كه بر خلاف مقررات اسلامى عمل كرده است.
اخلاق نيكو و ناپسند
آنچه شرح آن گذشت و پيش از اين مد نظر بود و مطرح گرديد مربوط به عدالتبود و گفتيم در هر كار حد اعتدال نيكو است و انسان در هر مورد بايد جنبه ميانهروى را در نظر داشته باشد. اكنون مىخواهيم بگوييم: اخلاق پسنديده يعنى اين كه ضرورت دارد هر انسانى در تمام شؤون زندگى مادى و معنوى، رفتار و شيوه وسط و اعتدال را در زندگى پيشه خود قرار دهد و از افراط و تفريط بپرهيزد.
توضيح آن كه آنچه درباره حقيقت اخلاق نيكو و اخلاق نكوهيده گفتهاند، بيشتر درباره آثار و نتايجش بوده، آن هم نه درباره تمام ثمرات و نتايج، بلكه هر كسى به آن چه به ذهنش رسيده اشاره نموده و به تعريف جامعى كه همه جوانب و ويژگىها را در بر گيرد نپرداخته است; مثلا گفتهاند: خلق نيكو، گشاده رويى و بخشش و خوددارى از آزار است.
«واسطى» گفته است: اخلاق پسنديده آن است كه شخص به خاطر معرفتبالايى كه به خداوند دارد با كسى دشمنى نورزد و ديگرى با او دشمنى ننمايد.
ديگرى گفته است: كسى داراى خلق نيكو است كه به مردم نزديك اما در بين ايشان، ناشناخته است; يعنى از خودنمايى و تظاهر به دور باشد.
«ابوعثمان» مىگويد: خلق پسنديده رضايت داشتن از خداوند است. و...
به اين ترتيب اين گونه تعريفها به زبانهاى گوناگون درباره حسن خلق فراوان است. و نمىتوان گفت كه آنها بيان كننده اخلاق نيكو هستند بلكه نشانى از نتايج و ثمرات آن محسوب مىشوند آن هم نه تمام ثمراتش. (18)
بدون شك شناساندن و تعريف حقيقت اخلاق از راه ارزيابى و نقل اقوال پيرامون آثار و ثمراتش بهتر است; لذا در اين باره اندكى موضوع را مىشكافيم. خلق و خلق با هم ارتباط دارند و گاهى با هم به كار مىروند; مثلا مىگويند: فلان شخص داراى خلق و خلق نيكو است; يعنى ظاهر و باطنش آراسته و پسنديده است. اين معنا به اين بعد از وجودش نظر دارد كه آدمى از جسد كه به چشم ديده مىشود و از روح كه به چشم بصيرت درك مىگردد، تركيب يافته كه هر يك از آن دو، صورت و سيمايى دارد كه يا زشت است و يا زيبا.
واضح است كه روان و حقيقت آدمى كه با عقل و درايت درك مىشود و زوال و نابودى در آن راه ندارد، قدر و ارجمندىاش از كالبدى كه محسوس است و با چشم ديده مىشود، برتر است; به همين خاطر خداوند آن را به خويشتن نسبت داده و فرموده است: «همانا بشرى را از گل مىآفرينم، آن گاه كه او را همآهنگ نمودم و از روح خود در او دميدم سجدهاش كنيد» . (19) اين بدان معنا است كه كالبد به گل و روح به خداوند متعال منسوب است و به همان اندازه كه روح بر جسم فضيلت دارد، خلق پسنديده نيز بر خلق زيبا، ترجيح و برترى دارد.
خلق را مىتوانيم چنين تعريف كنيم: خلق عبارت است از حالت پايدار و مداوم نفس كه اعمال به آسانى و بدون هيچ دشوارى و بىتامل از آن صادر مىشود با اين فرض اگر چنان چه حالت نفسانى وى به گونهاى باشد كه كارهاى مورد پسند عقل و شرع از انسان سرزند، آن حالتخلق نيكو ناميده مىشود. و اگر چنان باشد كه رفتار و كردار زشت و ناپسند بهجا آورد مىگويند، داراى خلق بد و... نكوهيده است.
هنگامى كه گفته مىشود: فلان كس اندامى زيبا و چشم نواز دارد، اين در صورتى معناى كاملى دارد كه تمام اعضايش متناسب و موزون باشد; مثلا حسن ظاهر به اين نيست كه فقط دو چشم او زيبا باشد يا دو چشم و لبانش دل پسند باشد; بلكه بايد همه اندامش متعادل و همآهنگ باشد تا از مجموع آنها فرخندگى و زيبايى ايجاد گردد; به همين ترتيب است زيبايى باطنى كه بايد در تمام قواى درونى و نفسانى يك نوع همسانى و سازوارى پديد آيد تا همگى به سوى يك هدف عالى در تكاپو و تلاش باشند و در راه خير و صلاح فرد، جامعه، دنيا و عقبا چرخهاى را به وجود بياورند كه در نتيجه آن انسان در راه سعادت و كمال گام بردارد و به غايت آفرينش خود كه همانا باريافتن به پيشگاه قدس ربوبى است نايل گردد و به مقامى برسد كه جز حقيقت مطلق همه چيز را بىارزش و بىاعتبار بيابد. (20) در چنين حالتى است كه انسان جز نيكى و صفا و محبت چيز ديگرى را مد نظر ندارد. و در تمام كنشها و واكنشها راه اعتدال و ميانه روى را در پيش مىگيرد; مثلا خشم و غضب را در جاهايى بروز مىدهد كه عقل و شرع بر آن صحه گذاشته باشد. همان كه سيد رسل صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: «خير الامور اوسطها» (21) . پايه همه بايد و نبايدهاى صادر شده از سوى دين بر حول محور حد وسط و اعتدال دور مىزند: حضرت على عليه السلام فرموده است: «... اليمين و الشمال مضلة و الطريق الوسطى هى الجادة» (22) ; راه راست و چپ به گمراهى مىانجامد و فقط راه راست، ميانه است.
اگر ما دستورهاى شرعى را در اسلام مورد بررسى قرار دهيم در مىيابيم كه تمامى آنها بر محور عدل و اعتدال و حد وسط در گردش است و شايسته است كه كتاب مستقلى در اين زمينه نوشته شود تا حق مطلب ادا گردد. اكنون به دليل ضيق مجال براى نمونه در اين باره به ذكر برخى از آيات مىپردازيم:
1. «الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما» (23) ; (بندگان رحمان) كسانى هستند كه هنگام بخشش نه زياده روى مىكنند و نه بخل مىورزند و انفاق بين آن دو، قوام (و درستى) است.
2. «و كلوا واشربوا و لاتسرفوا» (24) ; و بخوريد و بياشاميد و زيادهروى نكنيد.
3. «ولا تجهر بصلاتك ولاتخافتبها و ابتغ بين ذلك سبيلا» (25) ; و دعاى خود را به صداى بلند و آهسته انجام مده و راهى بين آن دو - كه همان حد ميانه است - بطلب.
4. «وابتغ فيما آتاك الله الدار الآخرة و لاتنس نصيبك من الدنيا» (26) ; در نعمتهايى كه خداوند به تو ارزانى داشته، دار آخرت را طلب نما و - در عين حال از افراط بپرهيز و - بهرهات را از دنيا (نيز) فراموش مكن - و حد اعتدال را پيوسته در نظر داشته باش - .
5. آياتى دلالت دارد كه مردم بايد به لطف خداوند اميدوار باشند و از رحمتش مايوس نگردند. در سوره «الزمر» آمده است: «لاتقنطوا من رحمة الله» (27) ; از رحمتخدا نوميد نشويد.
به آيات ديگرى بر مىخوريم كه به ما مىگويند نبايد از عذاب الهى و از كيفر اعمالمان غفلت نماييم: «افامنوا مكر الله فلا يامن مكر الله الا القوم الخاسرون» (28) ; آيا آسوده خاطرند از اين كه - به سبب اعمالشان - ناگهان خداوند آنان را كيفر دهد. از كيفر ناگهانى خداوند به جز گروه زيانكار آسوده خاطر نيست.
از مجموع اين گونه آيات چنين برمىآيد كه ما بايد بين بيم و اميد باشيم و حد اعتدال را در نظر بگيريم; يعنى اگر طاعات و عبادات بسيار و فراوانى انجام داده باشيم نبايد مغرور شويم و به خود يادآورى كنيم كه ما اين همه اعمال نيك به جا آوردهايم و خداوند ما را مورد لطف و عنايتخاص خود قرار مىدهد; چون اعمال ما ارزش آن را ندارند كه در پيشگاه خداوند پذيرفته شوند، مگر به كرمش ما را ببخشد. و از طرف ديگر نبايد از رحمتخداوند نوميد باشيم، هر چند گناهان بسيار و فراوانى را مرتكب شده باشيم; زيرا نوميدى با سقوط و بدبختى برابر است. پس بايد در تلاش و كوشش باشيم كه گذشتهها را تكرار نكنيم و در صدد ساختن خود باشيم و بدانيم كه رحم او بىپايان است و اگر به درگاهش روى آور شويم ما را عفو مىنمايد; و ما به احسان و لطف رفتار مىكند.
در اينباره از حضرت صادق عليه السلام چنين نقل شده است: «... در وصيت لقمان چيزهاى عجيبى وجود دارد; عجيبترين آنها اين است كه لقمان به پسرش فرمود: به گونهاى از خدا بترس كه اگر كار نيك جن و انس را به جا آورده باشى، عذابت مىكند و نيز آن گونه به خداوند اميدوار باش كه اگر گناهان جن و انس را انجام داده باشى به تو رحم مىكند. (و مورد غفران و لطف خودش قرار مىدهد.) پدرم مىفرمود: هيچ مؤمنى نيست مگر اين كه در دلش دو نور وجود دارد: نور بيم و نور اميد، اگر هر يك از اين دو با هم سنجيده شوند هيچ كدام بر ديگرى ترجيحى ندارد» . (29)
گفتيم بحث در مورد آيات و رواياتى كه بر لزوم اعتدال و ميانهروى در اعمال دلالت دارند، در خور نوشتن كتاب مستقل و مفصلى است; اندكى در اين باره به بررسى بپردازيم:
توضيح آنكه از جمله چيزهايى كه بر بيم و اميد متفرع استشادى و اندوه است كه از نظر دانشمندان روانشناس حد وسط آن، مطلوب مىباشد; بدين معنى كه افراط در شادى و همچنين اندوه و پريشانى زياده از حد و مداوم زيانهاى غيرقابل انكارى را در پى دارد.
«پسيكولوكها» ثابت كردهاند كه هر نوع خوشحالى مانند اندوه و غصه اعصاب را تحت تاثير قرار مىدهد ; هر اندازه خوشى يا اندوه بيشتر شدت داشته باشد فزونى تاثير، هم بيشتر است. هر كسى در دوران زندگى خود بارها آزمايش كرده كه بر اثر دريافتيك خبر خوش و مسرتبخش چنان تغيير حالتى به او دست مىدهد كه به كلى وضعيتش دگرگون مىگردد.
نخستين اثر آن اين است كه اشتهايش سد مىشود به گونهاى كه ميل به غذا ندارد; از طرف ديگر تمام اعصابش به رعشه و حركت در مىآيد و مانع استراحتش مىشود. در آن حالت ميل دارد پيوسته راه برود و تحرك و جست و خيز داشته باشد.
اين حالت ممكن استيك ساعتيا يك روز حتى بيشتر ادامه يابد و گاهى تغيير وضع روحى و روانى چنان شدت پيدا كند كه بر اثر دريافتخبر خوش ناگهانى از قبيل اينكه مادرى پسرش را مرده مىدانسته ناگهان او را مىبيند و مانند اينگونه اتفاقات، التسكته ناقص يا كامل به او دست دهد. (30)
مىتوان گفت وجود اضداد همچون خوشحالى و اندوه و به طور كلى تضاد، در عالم هستى لطف الهى و از اسرار آفرينش است. به سخن ديگر، در نظر حكمت از ابزار خير و تكامل به حساب مىآيد. فضيلت و تعالى در معركه هرج و مرج و اغتشاش عالم، تكميل و تكوين مىشوند و شخص فقط از راه رنج، اندوه و مسئوليتبه اوج علو خود مىرسد. غصه و اندوه امرى معقول و علامتحيات و محرك اصلاح است. شادىها و خوشحالىها كه نتيجه كنشها، آرزوها و تلاشها است. نيز براى خود جايى دارد; بدين بيان كه هيچ كارى بدون هدف مطلوب و شادى آفرين انجام نمىشود. پس شادى و اندوه و نوش و نيش به صلاح بشر و سبب تكامل او است.
عاشقم بر مهر و بر قهرش به جد اى عجب من عاشق اين هر دوضد نكته مهمى كه از نظر حفظ تعادل و همآهنگى بايد به آن توجه شود و قبلا هم يادآور شديم اين است كه هرگاه خوشحالى و شادمانى مفرط بر شخصى عارض مىگردد موجب برهمزدن نظم و اعتدال مىشود و او حالت عادى خود را از دست مىدهد كه اگر پيوسته به همينحال باشد، زندگى ناهنجار و ناموزونى دارد كه با ناگوارىها و دشوارىهاى طاقتفرسا همراه مىگردد.
در اين زمينه لازم استبراى حفظ آرامش و توازن يك نيروى يكنواختكنندهاى وجود داشته باشد تا خود به خود، زيانهاى شادمانى بيش از حد را سامان بخشد و به نظم درآورد.
براى مثال، اگر سيبى را به نخى ببندند و آن را آويزان كنند. سپس آن را به يك طرف بكشند و از حالت آرامش و سكون به در آورند، آن گاه آن را رها نمايند، در يك جا نمىماند و قرار نمىگيرد. آن قدر به اين طرف و آن طرف مىرود تا سرانجام به محل اصلى اش برگردد و آرامش نخستين خود را بازيابد.
به همين گونه است هنگامى كه خوشحالى شديد دست مىدهد و تعادل آدمى را از بين مىبرد. در چنين حالتى لازم است عاملى وجود داشته باشد تا آن نو پديد را كاهش دهد و مهار نمايد و آثار زيانمند آن برطرف گرداند و آرامش و يكنواختى و برابرى ايجاد شود.
مرحله حزن و اندوه نيز اين گونه است; يعنى به هنگام به وجود آمدن اين پديده ناخوشآيند بايد نيروى معتدلكنندهاى در كار باشد تا بدان وسيله، آثار سوئى كه از آن سرچشمه مىگيرد زدوده شود و برابرى و آرامش برقرار گردد.
در قرآن مجيد به اين راز مهم روانى اشاره شده و چنين آمده است:
«ما اصاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك على الله يسير. لكيلا تاسوا على ما فاتكم ولا تفرحوا بما آتاكم والله لايحب كل مختال فخور» (31) .
هيچ مصيبتى در زمين و نه (درباره) خودتان نمىرسد مگر آن كه پيش از آن كه آن را به وجود آوريم در كتابى - يعنى در لوح محفوظ - است. همانا آن بر خداوند آسان است - همه امور بر وفق اسباب و مسببات و عدالت پيش از ايجاد آنها نيز مشخص و معين شده است - تا اندوهگين نشويد به آن چه از دست دادهايد و (نيز) شادمان نشويد به آنچه خداوند (تفضل نموده) به شما داده است و خداوند هيچ گردنفراز فخركنندهاى را دوست نمىدارد.
خواهيد پرسيد: مگر شادى و خوشحالى بد است كه خداوند ما را از آن باز داشته است؟
در جواب مىگوييم: چنان كه پيش از اين اشاره كرديم هر شادمانى و مسرتى كه تعادل انسان را مختل كند و او را از مسير و هدف اصلى زندگىاش منحرف سازد وهمچنين آن غم و غصهاى كه وضع زندگى او را دگرگون نمايد و او را به ورطه نوميدى و ياس سقوط دهد، استعداد او را سركوب و از مواهب خداوندى محروم كند، ناپسند و نكوهيده است.
هر كسى بايد در اين باره حدوسط را اختيار كند، يعنى هنگام رخدادهاى شادىآفرين و نيز هنگام انجام دادن كارهاى مفيد و پسنديده بدون شك هر انسانى شادمان مىگردد; اما در عين حال هيچ ژرفنگرى به اين گونه خوشىها دل نمىبندد; زيرا (آنچه دلبستگىها را نشايد) پيوسته عاقبت و نتيجه زندگى را در نظر خود زنده نگه مىدارد.
و از سوى ديگر، در مورد انجام وظيفه هميشه خود را مقصر محسوب مىدارد و اعمال خود را قابل پذيرش در نزد خداوند متعال نمىداند; از اين نظر در بيم و اندوه به سر مىبرد كه مبادا نسبتبه انجام وظايف خود كوتاهى كرده باشد. و هر گاه گناهى از او سرزند اندوهگين مىشود كه چرا از پروردگار خويش آزرم نكرد، و كارى انجام داده كه او را از فضيلت و كمال دور ساخته است.
نتيجه مىگيريم كه آدمى هنگامى مراحل كمال را يكى بعد از ديگرى طى مىكند كه در مسير زندگى بين بيم و اميد باشد; بدين معنا كه شادى و خوشگذرانى و پرداختن به لذات جسمانى آن اندازه نباشد كه زندگى پس از اين عالم را فراموش كند و همچون حيوانات جز به لذات مادى زودگذر توجه نداشته باشد، و نيز به گونهاى نباشد كه بر اثر غمگينى و نوميدى و افسردگى از فعاليت و كوشش باز ايستد و همچون درختبىثمرى باشد، و از اهداف آفرينش خويش محروم بماند و به الطاف و رحمتها و بهجتهاى بىپايان پروردگار خويش نظرى نداشته باشد.
حسن ختام مطلب را متناسب با مقام، به حديثى از امام همام حضرت جعفر بن محمد عليه السلام وا مىگذاريم كه فرمود: «يا ابن آدم مالك تاسوا على مفقود لايرده اليك الفوت؟ و ما لك تفرح بموجود لا يتركه فى يدك الموت» (32) . اى فرزند آدم، بر از دست رفتهاى كه اندوه تو، آن را باز نياورد چرا اندوهگين مىشوى؟ و چرا شاد مىشوى به آنچه كه مرگ آن را براى تو باقى نمىگذارد؟
و آخر دعوانا ان الحمد لله
منابع و مآخذ
1. ابن منظور افريقى مصرى، لسان العرب، نشر ادب الحوزه، قم، سال 1405 ه ق.
2. اسمايلز، سموئيل، اعتماد به نفس، ترجمه على دشتى، سال 1303 ش.
3. رشيد پور، عبدالمجيد، چرا رنج مىبريم، انتشارات مؤسسه دار العلم، قم.
4. رضازاده شفق، تاريخ ادبيات ايران، سال 1352 ش.
5. الرضى، محمد بن ابى احمد، نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، گراور با خط طاهر خوشنويس، سال 1365 ه ق.
6. شريعتى، على، انسان، ط اول، 1361 ش.
7. شهاب پور، عطاء الله، سالنامه نور دانش، چاپخانه تابان، سال 1325.
8. طريحى، محمد بن على، مجمع البحرين و مطلع النيرين، چ سنگى، [بىتا] .
9. فيض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، دفتر انتشارات اسلامى، قم، سال 1383 ه ق.
10. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، مؤسسه الوفاء، بيروت، 1403 ه ق.
11. ملافتح الله كاشانى، منهج الصادقين فى الزام المخالفين، افست اسلاميه، سال 1336 ش.
12. نراقى، محمد مهدى، جامع السعادات، مطبعة النجف، سال 1383 ه ق.
پىنوشتها:
1، 2، و 3) ر.ك: محمد مهدى نراقى، جامع السعادات، ج 1، ص 76، 206، 286 و 287، مطبعة النجف، سال 1383 ه ق.
4) ر.ك: ابن منظور، لسان العرب، ماده «عدل» نشر ادب الحوزه; و طريحى محمد بن على، مجمع البحرين و مطلع النيرين، ماده «عدل» سنگى «... العدل ما قام فى النفوس انه مستقيم وهو ضد الجور... والاعتدال توسط حال بين حالتين فى كم او كيف...» .
5) ر.ك: جامع السعادات، ج 1، ص 73- 74 و 206.
6) محمد بن شاه مرتضى فيض كاشانى، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، ج 5، ص 296، دفتر تبليغات اسلامى قم.
7) همان، ج 5، ص 294.
8) جامع السعادات، ج 1، ص 286.
9) ر.ك: دكتر على شريعتى، انسان، ص 19، 20، ط اول، سال 1361 ش.
10) ر.ك: عبدالمجيد رشيدپور، چرا رنج مىبريم، ص 90، انتشارات مؤسسه دار العلم، قم.
11) سموئيل اسمايلز، اعتماد به نفس، ترجمه على دشتى، سال 1303 ش.
12) رضازاده شفق، تاريخ ادبيات ايران، ص 115، سال 1352 ش.
13) حديد، آيهى 16.
14) ر.ك: ملا فتح الله كاشانى، منهج الصادقين، سوره الحديد، ذيل آيهى 16.
15) محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 78، ص 83.
16) ملك، آيهى 3: «الذى خلق سبع سماوات طباقا ماترى فى خلق الرحمن من تفاوت» ; او كسى است كه هفت آسمان را مطابق (يكديگر) آفريد، هيچ خلل و عدم تناسبى در آفرينش خداى رحمان نمىيابى.
17) نراقى، محمد مهدى، جامع السعادات، ص 59 و 77.
18) ر.ك: فيض كاشانى، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، ج 5، ص 94.
19) انى خالق بشرا من طين فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين» ص، آيهى 71.
20) كل شىء هالك الا وجهه» ; همه چيز جز ذات او نابود شونده است. (قصص، آيهى 89).
21) متقى هندى، كنز العمال، ج 10، ص 132، ط مؤسسة الرسالة، سال 1409 ه ق و المحجة البيضاء، ج 5، ص 102.
22) سيد رضى، نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 16.
23) فرقان، آيهى 67.
24) الاعراف، آيهى 31.
25) الاسراء، آيهى 110.
26) قصص، آيهى 77.
27) زمر، آيهى 52.
28) الاعراف، آيهى 99.
29) فيض كاشانى، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، ج 7، ص 283.
«عن ابى عبدالله عليه السلام قال: قلت له ما كان فى وصية لقمان عليه السلام قال: كان فيها الاعاجيب و كان اعجب ما كان فيها ان قال لابنه: خف الله خيفة لو جئته بر الثقلين لعذبك و ارج االله رجاء لو جئته بذنوب الثقلين لرحمك. ثم قال ابوعبدالله عليه السلام كان ابى يقول: انه ليس من عبد مؤمن الا و فى قلبه نور ان نور خيفة و نور رجاء لو وزن هذا لم يزد على هذا و لو وزن هذا لم يزد على هذا» .
30) ر.ك: عطاء الله شهاب پور، سالنامه نور دانش، شركت چاپخانه تابان، 1325 ش.
31) حديد، آيهى 22 و 23.
32) ر.ك: ملا فتح الله كاشانى، تفسير منهج الصادقى فى الزام المخالفين، سوره «الحديد» ، ذيل آيه 22 و 23.
با جسم خود خوب رفتار کنید
اگر عاشق خود هستید و شیفته انسانیت خود گشته اید، باید به شکلی احساس خود را نسبت به خود نمایان سازید. چگونگی رفتار شما با جسم خودتان، بیش از هر چیز دیگری، میزان خود شیفتگی شما را نشان می دهد.
اگر عاشق خود هستید و شیفته انسانیت خود گشته اید، باید به شکلی احساس خود را نسبت به خود نمایان سازید.
چگونگی رفتار شما با جسم خودتان، بیش از هر چیز دیگری، میزان خود شیفتگی شما را نشان می دهد.
چقدر از جسم خود مراقبت می کنید و به سلامت تن خود بها می دهید؟
اگر واقعا خودتان را دوست داشته باشید، از هر آنچه کهبه جسم و تن شما آزار می رساند و به سلامت و تندرستی شما لطمه وارد می کند، دوری می جویید.
مثلا پرخوری را کنار می گذارید.
پرخوری، یکی از نشانه های خودشکنی است نه خود شیفتگی.
هرجا کسی را دیدید که بسیار پرخور و شکمو بود، مطمئن شوید که او فاقد اعتماد به نفس عالی و خود شیفتگی مطلوب است؛ چون:
پرخوری؛ بیماری، رنجش و آزار رسانی به جسم را همراه می آورد.
افراط در خوردن،چه منجر به بیماری شود، چه موجب چاقی، چه سبب سوء هاضمه، چه باعث آلودگی و خمودی، در هر حال، اعتماد به نفس، شما را ضایع می کند.
وقتی شما جسم سالم، شاداب و سرحالی نداشته باشید، مشکل می توانید عاش خود باشید.
سیگار کشیدن را هم کنار می گذارید؛ چون آن هم یک نوع خودشکنی است.
کسی که اعتماد به نفس عالی دارد، به هیچ عنوان، حاضر نیست تن عزیزش را که نعمت و آفریده الهی است، دستخوش ناراحتی کند.
سیگار کشیدن، هم سلامت تن را به طور جدی به مخاطره می اندازد و هم کسالت و خمودی را به دنبال دارد.
جسم خود را با عشق فراوان دوست داشته باشید. رژیم غذایی درستی اختیار کنید. به اندازه بخوابید. لباس سبک و راحت و نرمی بپوشید. کفش راحت به پا کنید. یک روز در میان حمام کنید. از سیگار و مشروبهای الکلی به شدت دوری کنید. ورزش کنید. کوه پیمایی کنید. نفس عمیق بکشید.
لازم است یادآوری کنیم، هرگونه تن آزاری، ریاضتهای افراطی و حتی گیاه خواری مطلق که از جانب برخی توصیه می شود؛ نوعی خودشکنی است.
از موهبتها و نعمتهای الهی در حد اعتدال و دست استفاده کنید. خدا هم ریاضتهای افراطی را کاملا نفی فرموده است.
زندگی یعنی شنا کردن در دریای تردید. زندگی یعنی دل بستن به چیزهایی که شاید نیست. زندگی یعنی آنی هست، آن دیگر نیست، زندگی یعنی ناپایداری یعنی . . . .
زندگی یعنی تجربه، تجربه یعنی آزمودن نادانسته ها، نادانسته چیزی است که با تجربه هم دانسته نمی شود اما دل خوشکنکی است این تجربه.
زندگی چیست؟ خوردن و خوابیدن و سخن گفتن و فکر کردن و ساختن و خراب کردن و خندیدن و خنداندن و گریستن و گریاندن. لذت بردن، سختی کشیدن، اخم کردن، تلخ شدن ، شاد شدن، غمگین شدن . . . .
این همه برای چیست؟
چه کسی راست میگوید؟ حق با کیست؟ برنده چه کسی است؟ میدان مسابقه کجاست. ما کجاییم به کجا میرویم. ثانیه ای دیگر چه خواهد شد. خدای من خدای تو. بهشت من، جهنم تو. حوری و گناه و ثواب و نهر روان و سایه درختان، شهد و عسل و نکیر و منکر و آتش و آهن مذاب. فرشته و آدم و ابلیس و پیغمبر و کافر و مسلمان . اسلام و محمد و بودا و اگ و مسیح و یهود و ابراهیم و سوسیالیسم و لیب
زندگی یعنی آموختن از گذشته و یافتن راه آینده. زندگی یعنی دریای طوفانی . آینده چیست و گذشته کدام است. دیروز، روزی فردا شد و فردا روزی امروز میشود و روز دیگر فردا. پارسال کی امسال شد؟! ماهی دیگر امسال میشود پارسال. اکنون، تمام شد و به گذشته پیوست. چه اصالتی است زمان را. آن چیست که میگذرد، اکنون من همانم که اکنون. ساعت اتاقمان هفته ای است که عوض نشده. زمان چیست؟ چرا زندگی در زمان جاریست. اگر زمان بایستد آیا ما را زندگی ای نیست.
زندگی یعنی اکنون. اکنون یعنی همیشه. اکنون نمی گنجد در زمان. همیشه اکنون است و همیشه اکنون. مگر ساعت 2 و 56 دقیقه صبح روز جمعه 7 استفند هشتاد و هفت اکنون نیست. پس چرا اکنون 2 و 57 شد؟ ما در این زندان زمان گیر کرده ایم و می پنداریم در زمان رهاییم. دیروز تو اکنون است و اکنون تو گذشت.
همه چیز آن است که می اندیشی. آنچه را که می اندیشی می بینی. و می شنوی آنچه را که می اندیشی.آنچه را که می اندیشی داری و نداری آنچه را نمی توانی به آن بیاندیشی و باور کنی.
باور کن که چیزی نمیدانی و آنچه که میگویند نادرست است. تو را چه چیز باقی می ماند جز خودت که می دانی هستی. پس همه چیز تو هستی و یا هیچ چیز دیگری نیست. پس زندگی یعنی من و من یعنی زندگی. زندگی یعنی همیشه. آنچه میپنداری هست، هست و دیگر چیزی نیست، پس همه چیز، آن است که می اندیشی. درست زندگی کن، درست بیاندیش.