اسراف و انواع آن
ازجمله مفاهيمي كه در قرآن موردتأكيد بسيار قرار گرفته موضوع اسراف است. در نگرش قرآني، مي توان به ناهنجاري بودن آن بي هيچ ترديد و گماني حكم كرد. اما از آن جايي كه ابعاد آن چنان كه بايد و شايد روشن و تبيين نشده و همه جوانب آن با رويكرد تحليلي مورد بررسي قرار نگرفته در اين نوشتار تلاش شده است تا به اين موضوع در ابعاد مختلف آن پرداخته شود كه البته به جهت مهم بودن مسايل اجتماعي و شناسايي اصول و موارد هنجاري از ضدهنجاري به جنبه اجتماعي آن بيشتر پرداخته شده است.
گستره مفهومي اسراف
كاربرد عرفي اين واژه در معناي اقتصادي آن موجب شده است كه به ابعاد و جوانب ديگر مسئله اسراف كم تر پرداخته شده و يا به طوركلي ناديده گرفته شود. درحالي كه در نگاه قرآني و نيز كاربردهاي واژه نشان مي دهد كه دامنه مفهومي آن نه تنها ابعاد اقتصادي و هنجاري و اخلاقي بلكه حوزه اعتقادات را نيز شامل مي شود. بنابراين در حوزه هاي كلامي و اعتقادي و جامعه شناسي و روان شناسي و اصول اخلاقي و تربيتي و اقتصادي مي توان از اسراف سخن گفت و به بررسي موارد و نيز علل و عوامل آن پرداخت.
واژه اسراف كه بيش از 23بار در آيات متعدد قرآن در اشكال مختلف به كار گرفته، به معناي هرگونه كوتاهي و زياده روي و تجاوز از حد اعتدال و گرايش به سوي افراط و حتي تفريط است. (لسان العرب؛ ابن منظور؛ ج6 ص 243 و نيز مجمع البيان؛ طبرسي؛ ج5 ص192 والتحقيق؛ ج5 ص110) از اين رو تنها به معناي افراط و تفريط نيست و اختصاصي به كوتاهي و يا زياده روي ندارد. هرچند بيش تر در معناي زياده روي و افراط به كار مي رود ولي اين موجب نمي شود كه از اطلاق آن دست برداريم و تنها به معني خروج از اعتدال به سمت و سوي زياده روي بگيريم درحالي كه اين واژه دربردارنده هرگونه خروجي به سوي كم يا زياده است. كمينه و يا بيشينه در هر امري را مي توان اسراف دانست.
در كاربردهاي قرآن اسراف اختصاص به امري خاص مانند امور اقتصادي ندارد بلكه چنان كه گفته شد اين واژه در آيات قرآني به معناي هرگونه خروج از اعتدال و ميانه روي در مسائل بينشي، منشي و كنشي به كار رفته است.
از اين جهت گاه با مسئله قوام (حد وسط و اعتدال) هم معنا مي گردد و خروج و تجاوز از حد وسط و ميانه، اسراف ناميده مي شود. (فرقان آيه 67) و گاه با مسئله فساد ارتباط مستقيمي پيدا مي كند (شعراء آيه 151 و 152)؛ زيرا هرگونه امري كه برهم زننده تعادل در امور باشد به معناي اسراف خواهد بود و فساد نيز يكي از اين حالات خروج و برهم زننده است.
به نظر مي رسد كه در كاربردهاي قرآني واژه اسراف ارتباط تنگاتنگ با مفاهيمي چون كفر و ظلم و فسق و مانند آن دارد.
به نظر مي رسد كه تفاوتي در اين معنا نيست كه تجاوز و خروج از اعتدال در كارهاي مباح باشد يا كارهاي غيرمباح؛ به اين معنا كه حتي اگر كسي در امور مباح مانند خوردن و آشاميدن از حد و اندازه بگذرد به عنوان مسرف شناخته مي شود و مي بايست از انجام آن خودداري ورزد و خود را به ميانه و اعتدال نزديك سازد.
انواع اسراف
چنان كه بيان شد از كاربرد واژه اسراف در آيات قرآن مي توان به اين نتيجه رسيد كه اين واژه در حوزه مسايل مختلفي به كار رفته و هدف از آن در همه موارد بيان خروج ازاعتدال و حد ميانه در مسايل و امور بوده است. دراين جا به برخي از موارداشاره شده در آيات قرآن درباره اسراف مي پردازيم.
اسراف اعتقادي
شرك به خدا و بت پرستي و يا كفر به خدا و عدم اعتقاد و باور به توحيد به عنوان مصاديقي از اسراف مورد اشاره و سرزنش قرار گرفته است. (طه آيه 124 و 127) ازنظر قرآن، اين گونه نگرش به هستي و جهان بيني، امري نادرست و به دور از اعتدال و حقانيت است. پيامد چنين نگاهي در دنيا و آخرت گرفتاري هاي متعدد و نابينايي و عدم درك درست مسايل ديگر است. كسي كه ناتوان از درك هستي و نقش خداوندگاري است، در مسايل روزانه خويش نيز نمي تواند تحليل درستي از مسايل داشته باشد و در نتيجه آن رفتار و كنش ها و واكنش هايش وي را از رسيدن به مقصد دور مي سازد و همواره با دست خويش خود را گرفتار اموري مي كند. كه جز بدبختي حاصلي نخواهد داشت. به عنوان نمونه كسي كه خدا و نقش او را در مديريت و اداره دنيا و به درستي در نيابد با پديد آمدن كوچك ترين مشكلي، به اندوه دچار مي شود و يا هرگاه مالي را از دست دهد اندوهگين مي شود. اين گونه است كه عدم درك و تحليل درست از هستي و بينش نادرست نسبت به خدا و جايگاه او موجب مي شود كه در امور دنيوي و گرفتاري هاي آن خود را ببازد و بر مشكلات خويش بيافزايد. افزون بر آن كه در آخرت نيز مي بايست پاسخگوي رفتارو اعمال و عقيده خويش باشد و به عذاب هاي دردناك گرفتار شود.
اسراف اخلاقي
اسراف اخلاقي به معناي گرايش به ماديات و قطع علاقه از خداوند است. آيات قرآن بسياري از صفات انساني را كه موجب مي شود او به گناه دست زند، به عنوان امري اسرافي مورد بررسي و تحليل قرار داده و از آن بازداشته است.
اسراف در حوزه اخلاق فردي و اجتماعي به اين معناست كه شخص صفاتي را در خود پديد آورد كه وي را از حالت اعتدال و ميانه روي بيرون برد. برخي از صفات مانند تكبر و بخل و مانند آن را مي توان از مصاديق بارز اسراف در حوزه اخلاق معرفي كرد.
در حوزه عمل اجتماعي نيز وقتي سخن از اسراف به ميان مي آيد مراد از آن رفتارهاي ناشايستي است كه ازفرد سر مي زند. به عنوان نمونه استكبارورزي كه در نابهنجاريهاي زشت اجتماعي و بازتاب صفت زشت اخلاقي تكبر است از جمله نمونه هاي خروج از اعتدال و تجاوز از حد و حدود است.
انحراف جنسي (اعراف آيه 80 و 81 و ذاريات آيه 32 و 34) و انجام اعمال زشت خودكامگي، استكبار، استثمار و خون ريزي و ستم و هرگونه فساد وتباهي اجتماعي از مصاديق بارز اسراف به شمار مي رود. (تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي و مفسران؛ ج 15 ص 307)
اسراف قضايي
اسراف در حوزه قضاوت و داوري نيز در همين هنجارشناسي اجتماعي قرار مي گيرد كه قرآن از آن بازداشته و آن را امري نادرست بر مي شمارد.(غافر آيه 28)
قرآن تاكيد مي كند كه مجازات مجرمان مي بايست عادلانه باشد و بايد از هرگونه اسراف و تجاوز از حدود در اين حوزه خودداري شود. (اسراء آيه 17)
تجاوز به حقوق ديگران در حوزه حقوق خصوصي و عمومي از مصاديق ديگر اسراف در حوزه عمل اجتماعي است كه مي تواند ناظر به مباحث اقتصادي و غيراقتصادي باشد. (اسراء آيه 26 و 27 و نساء آيه 6) به اين معنا كه تصرف در اموال يتيم و يا ناديده گرفتن حقوق ديگر اجتماعي (ازدواج و مانند آن) مي تواند به عنوان مصداقي از اسراف در حوزه عمل اجتماعي مورد تاكيد قرار گيرد.
قرآن با اشاره به اين نگرش از مردمان مي خواهد كه از اسراف در اين مساله خودداري ورزيده و به اعتدال و ميانه روي در مساله حقوق يتيمان در همه حوزه ها توجه كنند. (نساء آيه 6)
تاكيد بر ميانه روي در همه امور
از آن جايي كه آثار اجتماعي اسراف در حوزه هنجاري بسيار زياد و تاثيرگذار است، خداوند ازمومنان مي خواهد كه همواره اعتدال و ميانه روي در امور را سرلوحه خويش قرار دهند و با اسراف خويش موجبات تباهي و فساد در جامعه و زمين را فراهم نياورند. (شعراء آيه 152)بي گمان اسراف در همه حوزه ها آثار زيان باري به جاي خواهد گذاشت كه از جمله آنها مي توان به دوري از محبت خدا (اعراف آيه 31 و انعام آيه 141) و نيز سستي و ضعف در رسيدن به موفقيت در حوزه هاي مختلف زندگي اشاره كرد. (آل عمران آيه 147) چنان كه اسراف در حوزه اقتصادي موجب اتلاف منابع ثروت مي شود و رفاه فردي و عمومي جامعه را با خطر مواجه مي سازد.
به هر حال قرآن، اسراف را به عنوان يك رويكرد ضد هنجاري شناسايي و مورد تحليل قرار مي دهد و با اشاره به ابعاد مختلف و مصاديق و موارد گوناگون و آثار زيان بار آن در دنيا و آخرت، از مومنان مي خواهد كه خود را از آن رهايي بخشند و با دوري از شهوت پرستي (اعراف آيه 81) و پرهيز از روحيه ناسپاسي وكفران نعمت (اسراء آيه 26) تكبر و خودكامگي و استعمار و سيطره جويي (يونس آيه 31 ودخان آيه 44 و نمل آيه 34) و عجب و خودبيني (يونس آيه 12) خود را از آن برهاند.
کتاب «زندگی در آیینه اعتدال» نوشته مجتبی فرجی از سوی موسسه بوستان کتاب تجدید چاپ شد. نویسنده در این اثر کوشیده است اهمیت جایگاه «اعتدال» در زندگی را تبیین کند و بازتابهای زندگی متعادل و نیز نامتعادل را بنمایاند.
قرآن، امت اسلامی را «امت وسط» نامیده است و بهترین امور آن است که به اعتدال باشد. رعایت اعتدال و میانهروی در همه جوانب زندگی امری پسندیده است و در روایات اسلامی نیز به آن توصیه شده و تنها فرد جاهل و نادان است که افراط میکند یا تفریط.
نویسنده این اثر در بخش «خاتمه» کتاب مینویسد: «نمونه این مطلب را میشود در همین آزادی افراطی عقیده، در شرق و غرب مخصوصا در اروپا مشاهده نمود. در واقع هنگامی که این جهت علتیابی میشود و ملاحظه میشود که اینگونه اعمال نتیجه قسمتی از آن عکسالعمل جریان و مسائل بسیار شدید و تندی بود که در اروپا حکمفرما بوده است، مسائلی از قبیل جریان تفتیش عقاید، تجسس و جستوجو از طرف کلیسا، بهگونهای که اگر بر خلاف نظر کلیسا نظری ابراز میشد به شدت و به بدترین صورت سرکوب میشد، حتی اگر آن فکر و نظر علمی و منطقی و فلسفی و انظاری که از این قبیل هم بود، فورا آن را یک جرم بزرگ میدانستند و به جرم مخالفت با نظام و حکومت به دادگاه کشیده میشدند و شدیدترین مجازاتها را از نوع زنده زنده سوزاندن و اعمالی از این قبیل درباره آنها به کار میبردند، که نتیجه این ارعابها و وحشتها این شد که بعد از آنکه تا حدودی آن ارعاب و وحشت از بین رفت، دیگر از آن به بعد هرجا اسم دین و مذهب در میان میآمد، ابراز میشد که مردم در هر نوع عقیده و نظری و در هرکار و فعالیتی، ولو بیبندوباری و مانند آن، آزادند؛ چرا که از مذهب کلیسایی؛ جز شر و ظلم و زور و بدبختی چیز دیگری ندیده بودند.
تجربه نشان داده است که کارسازترین وسیله برای از بین بردن یک آیین و مذهب، مبارزه منفی است، به این نحو که شخص یا اشخاصی وارد مذهب و آیینی شده و مدتی با آن آیین و طرفداران آن دین همراه شده و حتی داغتر و آتشیتر ازآنها رفتار کنند تا اینکه اعتماد آنها را به خود جلب نمایند، آنگاه اندکاندک خرافات و چیزهای بیریشهای را به نام دین و آیین به آن مذهب وارد کنند، خرافاتی که به تدریج مورد عمل و اعتقاد مردم آن مذهب هم قرار گیرد؛ سپس این اشخاص بعد از آن که در این کار خود موفق شدند و مسائل اساسی و بیاساس را در هم آمیختند، شروع کنند یکییکی آن عقاید بیاساس را زیر سوال ببرند و در این صورت مسلم خواهد بود که جواب قانعکنندهای وجود نخواهد داشت که رفع شبهه کند، زیرا که اصل قضیه، مطلبی بیاساس بوده است و اگر هم کسی بخواهد دفاع کند در واقع کار عبث و بیهودهای را انجام داده است، زیرا دفاع از هیچ و پوچی کرده است که دیگران طراح آن بودهاند و در گوهر آن مذهب نبوده است.»
مولای متقیان امیر مومنان(ع) از جمله نامههایی که به معاویه مینویسد؛ علت انحطاط جامعه اسلامی را اینطور به معاویه گوشزد میفرمایند: «گروه بسیاری را به هلاکت انداختی، با گمراهی و ضلالت خود! آنها را فریب دادی و در امواج فتنه و فساد انداختی، همان فتنه و فسادی که تاریکیهایش فراگیر است و امواج شبهاتش همه آنها را در کام خود فرو برده و همین سبب شد که آنها از حق بازگردند و به جاهلیت و دوران گذشته و قهقرا رو آوردند ... و این بدان سبب بود که تو آنها را به کار صعب و پر مشقت واداشتی و از حد اعتدال و میانهروی و صراط مستقیم خارج کردی.»
این در حالی است که دین اسلام، دینی همه جانبه است، نه این که منحصر در یک بعد خاص باشد، همانگونه که قبلا به آن اشاره شد، لذا پروردگار حکیم میفرماید: «نیکوکاری به این نیست که به طرف مشرق و یا مغرب رو کنید، بلکه نیکوکار کسی است که به خداوند و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیمبران ایمان بیاورد و ثروت خود را در راه دوستی پروردگار به خویشاوندان و یتیمان و فقیران و در راه ماندگان و گدایان و آزاد کردن بندگان صرف کند و نماز را بر پا کند و زکات مالش را بدهد و با هر که عهد بسته، به عهدش وفا کند و در کارزار و سختیها و در هنگام رنج و گرفتاری، صبور و شکیبا باشد و کسانی که به این اوصاف آراستهاند، حقیقتا از راستگویان و پرهیزکاران هستند.(بقره، آیه 177)»
رسول گرامی اسلام(ص) نیز میفرماید: «آگاه باشید هر عبادتی را جوش و خروشی است که سرانجام فروکش میکند، پس هرکس جوش و خروش عبادتش به سنت آرام گیرد هدایت شده و هرکه با سنت من مخالفت ورزد، گمراه شده است و عملش بر باد رفته است. بدانید که من نماز میخوانم، میخوابم، روزه میگیرم، افطار میکنم، میخندم و گریه میکنم. پس هرکس به روش و سنت من پشت کند از من نیست.»
نویسنده این اثر در مقدمه کتاب مینویسد: «نقش موثر و ارزش و اهمیت فوقالعادهای که رعایت کردن اعتدال و میانهروی نسبت به ساختار یک زندگی و اجتماع سالم داراست سبب و انگیزه شد که جملاتی چند راجع به مقام این فریضه الهی، آن هم بیشتر از زبان آیات و روایات و بزرگان اهل فن، نوشته شود و در این راستا مطالبی در دو دفتر جمعآوری شد: دفتر اول که فعلا از نظر گرامیتان میگذرد، به اختصار، دربردارنده سه فصل و یک خاتمه است و دفتر دوم، که شامل بحث مفصل هر یک از این فصلها و زیر مجموعههای آنها و حکایات هرکدام است، به فرصتی دیگر موکول شد.
به امید اینکه پروردگار خبیر و حکیم، نظر لطف خود را شامل تمام بندگانش و از جمله حقیر بفرماید و همه ما را مشمول بارقهای از آن انوار تابناک ربوبی قرار دهد و برای رسیدن به اهداف عالی انسانی، دستگیری و ارشاد و هدایت نماید، که اگر ارشاد پروردگار عالم نباشد و نظر لطف و رحمتش از بندهای سلب شود، حرکت و کوشش و تلاش او نه تنها بیهوده خواهد بود بلکه موجب هلاکت و نابودی او نیز خواهد شد. از اینرو در همه امور به او توکل میکنیم و نیز هم از او مدد میجوییم، چرا که همانا اوست بهترین کسی که میشود به او توکل کرد و از او در تمام امور زندگی کمک طلبید.»
«تعریف و اهمیت تعادل»، «بازتابهای تعادل و عدم تعادل» و «اعتدال در امور زندگی» عناوین سهگانه فصول این کتابند. همچنین در انتهای این اثر، خاتمهای برای نتیجهگیری کلی و تکمیلی بحث نیز درج شده است.
کتابهای قرآن کریم، نهجالبلاغه، بحارالانوار، تفسیر قمی، تهذیبالاحکام، خصال، درالمنثور، دعائمالاسلام، روحالمعانی، سنن ابنماجه، شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، غررالحکم و دررالکلم، فردوسالاخبار، فرهنگ لاروس، قصصالانبیاء، اصول کافی، کنزلالعمال فی سننالاقوال والافعال، لسانالعرب، مجمعالبحرین، محاسن، مستدرکالوسائل و مستنبطالمسائل، مصباحالمتهجد، المواعظالعددیه، المیزان، نوادر و وسائلالشیعه از منابع و مآخذ نویسنده در تدوین این اثرند.
چاپ دوم کتاب «زندگی در آیینه اعتدال» در شمارگان 1200 نسخه، 148 صفحه و بهای 25000 ریال راهی بازار نشر شد.
بررسى عدالت و حد اعتدال در اخلاق
دكتر سيد مهدى صانعى
چكيده
بررسى عدل و اعتدال از نظر لغت و تناسب بين معناى لغوى و اصطلاحى; نقش اراده و تصميمگيرى قاطع در تزكيه نفس، آفرينش عالم بر پايه عدالت استوار شده است. لزوم ايجاد ملكه عدالت، تعريف اخلاق نيكو و ناپسند، در مقررات اسلامى در همه كارها حد اعتدال مورد نظر است. بيم و اميد و آثار مثبت آن ... .
كليد واژهها:
عدل، اعتدال، ملكه، بيم، اميد، خلق، خلق ... .
در كتابهاى اخلاق اسلامى از جمله «جامع السعادات» ملا محمد مهدى نراقى از واژههاى «حد وسط» (1) ، «طريق اعتدال» (2) و «ملكه عدالت» (3) و مانند اين تعبيرها در بسيارى جاها، سخن به ميان آمده است. در اين مقال برآنيم تا درباره «عدالت» و «اعتدال» كه در اخلاق اسلامى و در ابواب مختلف آن خودنمايى مىكنند، به ترتيب زير و به اندازهاى كه در حوصله اين گفتار است، به بحث و بررسى بپردازيم:
عدل از نظر لغت: عدل به معناى استقامت و درستى است; به گونهاى كه - اين رفتار ملكه شود و - در نفس استوار شود. و نيز عدل به معناى ضد ستم، ميانه روى و برابرى ميان دو چيز به كار مىرود. (4)
و اعتدال در لغت; حد وسط را مىگويند; خواه به لحاظ كميتباشد يا كيفيت، به چيزى كه نه دراز و نه كوتاه; و بر آبى كه نه سرد و نه داغ باشد، معتدل اطلاق مىشود، و هم چنين است هر چيزى كه داراى وجودى هم آهنگ و يك نواختباشد.
تناسب ميان معناى لغوى و اصطلاحى
از چگونگى كاربرد واژههاى عدل، عدالت و اعتدال در اخلاق اين نتيجه دست مىدهد كه بين معانى لغوى و اصطلاحى آنها سازوارى كامل برقرار است و فرقى وجود ندارد; مثلا مىگويند: «تهور» نسبتبه شجاعت طرف افراط، «جبن» (ترسويى) طرف تفريط، شجاعتحد وسط و ضد آن دو است. (5)
به همين گونه است غضب و خشم كه داراى سه درجه است:
افراط، تفريط و اعتدال. جنبه تفريطى آن چنان است كه كسى در برابر ظلم، ستم و حقكشى هيچ عكس العمل و دفاعى ابراز ندارد; كه اگر كسى چنين باشد از فضيلت و شرافتبه دور است و درباره اين گونه افراد گفتهاند: «آنان به مثابه الاغاند» . (6)
در صورتى نيروى خشم و غضب به جانب «افراط» مىرود كه از تحت نفوذ و سيطره عقل خارج گردد و افسار گسيخته به تاخت و تاز بپردازد و كارهايى انجام دهد كه در خور شان يك انسان نباشد و به حيوانات همانند گردد. و در چنين صورتى از آن به «حدت» تعبير مىشود.
از امام ششم عليه السلام روايتشده است: «الغضب مفتاح كل شر» (7) ; خشم كليد هر بدى است.
حد اعتدال آن «حلم» و بردبارى است; حلم از جنود عقل و موجب آرامش نفس است; بدين معنا كه انسان بدان وسيله در برابر فشار خشم استقامت مىورزد و با حوصله و خويشتندارى، آتش غضب را فرو مىنشاند و چاره خردمندانه و صحيح فرا راه خويش قرار مىدهد; به عبارت ديگر، حلم ضد واقعى غضب است. (8)
وقتى ما نگاشتههاى اخلاق اسلامى را مطالعه مىكنيم به وضوح در مىيابيم كه هدف اصلى اين گونه كتابها آن است كه راه مبارزه با پليدىها و زشتىها را نشان دهند تا بيمارىهاى روانى درمان شوند و وجود انسان از لوث وجود اين زشتىها پاك گردد.
بسيار واضح است كه زدودن ناشايستگىها و نابايستگىها و قابليت پيدا كردن براى راه يافتن به پيش گاه قرب ربوبى جز با داشتن هدف و اراده محكم و استوار و پايدارى نمودن در برابر اهوا و اميال نفسانى و مادى و نهراسيدن از مشكلات و تحمل سختىها و دشوارىها ميسر نمىگردد. و از طرف ديگر، چون تصميم و اراده قاطع در تهذيب اخلاق و پاكيزگى درون تاثير در خور توجهى دارد; لازم مىنمايد، نخست گفت و گو در عرصه اين موضوع را قدرى گسترش دهيم:
اراده و تصميم جدى در تزكيه نفس و اخلاق
چنان كه اشاره نموديم انسان با تلاش و كوشش و عزم راسخ مىتواند به مقاصدى بس عالى كه در خور شان او است، خواه مادى خواه معنوى، نايل گردد; و نيز توانايى دارد كه در خود ملكه عدالت ايجاد نمايد يكى از ويژگىهاى انسان خودآگاهى است; يعنى فعاليت و تحرك او صرفا تابع عوامل و قوانين بيولوژيكى و غريزىاش نيست. وى در مسير تكاملى خويش به ميزانى كه آگاهىاش رشد كند نيروى انتخاب، استخدام، آفرينندگى و ارادهاش نيز تقويت مىشود; در نتيجه بر نيروهاى طبيعت كه بر او حكومت مىكنند و بر هوا و هوس و اميال نابهجا، غلبه مىنمايد. اين غلبه كه جهت تكامل وجودى او را بيان مىكند «انسانيت» ناميده مىشود; بنابراين، انسان آن كسى است كه آگاهى در او ارادهاى پديد آورده كه به وى آزادى بخشيده باشد. آزادى يعنى امكان سرپيچى از جبر و مقتضيات موجود و گسستن زنجير عليت كه جهان و جان را مىآفريند و به حركت در مىآورد. و بالاخره توانايى داشتن بر انجام دادن آنچه برايش نيكبختى به همراه مىآورد و خوددارى كردن از آن چه موجب فساد و تيرهبختى او است.
در انسان نيرويى يافت مىشود كه به مثابه يك علت مستقل عمل مىكند و در مسير جبرى عليت دست مىبرد. و در طبيعت، جامعه، اقتصاد، تاريخ و خويشتن اثر مىگذارد به طورى كه مىتوان گفت اين آفريدهگاهى آفريننده مىشود با برخوردارى از همين نيرو است كه انسان بر تقديرى كه طبيعت مادى از پيش برايش تعيين كرده است، عاصى و سركش مىشود و آن را تحتسلطه و نفوذ خود درمىآورد و خود سازنده سرشت و مسئول سرنوشتخويشتن مىگردد.
از گفتار فوق چنين نتيجه مىگيريم كه انسان موجودى است فوق العاده توانا و از آنچنان ارادهاى بهره مىگيرد كه به آن وسيله مىتواند به آن چه بخواهد دسترسى پيدا كند. قدرت اراده در وى اساس و پايه هر ترقى و تكامل است; هر جا اراده قوى باشد، در آنجا نشاط و زندگى عالى و سعادتمندانه نيز، وجود دارد و هر جا اراده قوى و عزم راسخ در كار نباشد، انحراف، گمراهى، عقب ماندگى و بالاخره تيرهروزى و بدبختى حكمفرماست. (9)
اراده به منزله آبشارى است كه راه خود را از ميان سنگلاخها و كوهستانهاى بسيار صعب العبور، باز مىكند و به جلو مىرود.
«هاروى» دانشمند روانشناس مىگويد: «كاميابى و سعادت خود به خود وجود ندارد، بايد آن را ايجاد كرد. آن موهبتى نيست كه رايگان به چنگ آيد بلكه بايد با سعى و تلاش خود آن را به دست آوريم; بنابراين، تكامل و نيكبختى از درون ما سرچشمه مىگيرد نه از عالم خارج» . (10)
در طول تاريخ افراد بسيارى بودهاند كه بر اثر تصميم قاطع و اراده راسخ و همتبلند به مقاصد بس عالى; مادى يا معنوى كه مورد نظرشان بوده دست پيدا كردهاند.
«كران» خطيب مشهور ايرلندى در اوايل كار خيلى كند زبان و بد بيان بود، به گونهاى كه در مدرسه او را «الكن» مىگفتند. وى هنگامى كه در دانشكده حقوق به تحصيل اشتغال داشت، به منظور اصلاح گفتار خود بسيار مىكوشيد; ولى پيشرفت چندانى نمىكرد تا اينكه واقعهاى رخ داد كه اين امر سبب اصلاح بيان و گفتار او گرديد. و آن چنين بود كه، روزى در يكى از مجامع علمى براى بحث و مناظره حاضر شد همين كه نوبت مناظره به او رسيد، از جا برخاست; ولى نتوانست چيزى بگويد. در اين وقت مدعى از جا بلند شد و او را خطيب گنگها خواند. اين ريشخند به شدت در او اثر گذاشت; لذا برخاست و از خود دفاع كرد.
«كران» پس از اين قضيه براى تمرين خطابه ساعتهاى متمادى سخنرانى را تمرين مىكرد و در برابر آيينه بزرگى حركات و سكنات خود را اصلاح مىنمود و به همين روش ادامه داد و در صدد اصلاح گفتار خويشتن بود تا رفته رفته خطيب شيوا، خطابهخوان مشهورى گشت. (11)
«حنظله بادغيسى» در نيشابور بود و در دوره حكومت «عبدالله بن طاهر» مىزيست. «حنظله» ديوان شعرى داشته است و بنابه روايت «نظامى عروضى احمد بن عبدالله سجستانى» از امراى صفاريان ديوان او را ديد و قطعهاى از آن را خواند، مضمون آن قطعه چنان در وى اثر گذاشت و به جسارت وى افزود كه به همت و عزم درآمد و از خر بندگى به امارت رسيد. آن قطعه اين است:
مهترى گر به كام شير درست شو خطر كن زكام شير بجوى
يا بزرگى و عز و نعمت و جاه يا چو مردانت مرگ روياروى (12)
داستان «فضيل بن عياض» را اكثر مردم مىدانند كه آيهى شريفه: «الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله..» . (13) چنان در او اثر گذاشت كه راهزنى را ترك كرد، توبه نمود، پس از آن مجاور مسجد الحرام و مكه شد و در زمره اولياء و اوتاد در آمد. (14)
آرى بزرگان و برجستگان جوامع انسانى به واسطه داشتن هدف و تصميم قاطع براى رسيدن به اوج فضيلت و كمال، تلاش مىكنند تا به مقصد نهايى خود دستبيابند. اين جا است كه مىتوانيم بگوييم: جديتبراى رسيدن به آن چه مورد نظر است و استقامت در برابر موانع و دشوارىها، در آغاز تلخ و ناگوار است; اما فرجام بسيار نيكويى دارد و ثمرهاى به بار مىآورد كه از عسل شيرينتر است.
عدالت
حضرت على عليه السلام فرموده است: «العدل اساس و به قوام العالم» (15) ; عدل اساس (هر كار) است و قوام عالم به آن بستگى دارد. بدين معنا كه اگر توازن و همآهنگى ميان ذرات اين عالم وجود نداشته باشد نظام جهان و هستى از هم گسيخته مىشود و عالم بدين گونه كه هستبرجاى نمىماند; به ديگر سخن، اگر يك اراده و يك نظام دهنده و يك همآهنگ كننده بر اين جهان سيطره نداشته باشد تا بين اجزاى اين عالم پيوند و اعتدال برقرار نمايد و تحقق يك هدف مورد نظر نباشد، اين عالم به پرتگاه نابودى و از همپاشيدگى سقوط مىكند. اگر در مدار سيارات، سير آمد و رفتهاى سازوار، معين و هدفمند مشخص نشده باشد، كرات آسمانى، دچار پريشانى و از همگسستگى مىگردند و در اوضاع عالم خلل و بىنظمى به وجود مىآيد كه نتيجهاش ويرانى و محروم شدن ساكنان آن از نعمتهاى الهى است.
پس اين جهان به وسيله نظم و ترتيب و اعتدال خاص بين اجزاى هر چيز و محاسبه دقيق (16) باقى و سرپا است.
كوتاه سخن آن كه: همان خداوندى كه آفريدگار همه پديدهها است، به وجود آورنده برنامهها و دستورهاى دينى و شريعت نيز هست; لذا تشريع و تكوين همسانى و همآهنگى دارند; پس به همان سان كه آفرينش داراى تعادل و سازوارى است و اساس لقتبر حول اين محور قرار گرفته، كمال مادى و معنوى، آسايش و نيكبختى جوامع و فرد فرد انسانها هم بر تعادل و عدالت استوار گشته و همه كردارها و رفتارها طبق مقررات اسلامى بر محور عدالت دور مىزند و به مردم اكيدا سفارش شده كه در كارها روش ميانهاى در پيش گيرند. از افراط و تفريط بپرهيزند و بر اين كار مداومت ورزند تا ملكه عدالت در خود به وجود آورند.
لزوم ايجاد ملكه عدالت
والاترين فضايل و ارزندهترين كمالات اين است كه انسان خود را به زيور «ملكه عدالت» آراسته گرداند; زيرا عدالتخواستار جميع صفات كمال و نيكو است. بلكه مىتوان گفت كه عين آنها است چنان كه جور و ستم كه ضد عدالت استخاستگاه همه پليدىها، بلكه عين آنها است. به سخن ديگر، عدالت صفت راسخى است كه به كمك آن انسان به ايجاد همآهنگى و همآوا كردن همه كردارها و ويژگىهايش و به نظم درآوردن آنها، توانايى پيدا مىكند. و همچنين بر نگهداشتن آنها در اندازههاى ميانه و برداشتن ناسازگارى و ناهمگونى بين نيروها و ويژگىهاى آدمى، توفيق پيدا مىكند و بر ايجاد يك رنگى و يگانگى بين تمام خصوصيات وجودىاش قادر مىگردد.
بدين خاطر است كه «افلاطون» مىگويد: هنگامى كه براى انسان ملكه عدالت پديد آيد روشن و نورانى مىگردد و از اين راه نفس با همه هستىاش نورانيت و درخشندگى به خود مىگيرد و چشم حقيقتبينش گشوده مىشود و به آن چه در خور او است توجه پيدا مىكند.
پس از آن به اين شايستگى دست پيدا مىكند كه به پيشگاه قرب ربوبى بار يابد و چون به اين مقام برسد مراحل و مدارج كمال را طى مىكند. (17)
از ويژگىهاى عدالت و خاصيت آن اين است كه به كمك آن ميان چيزهاى ناسازگار و آشتىناپذير، همزيستى و سازش ايجاد و غبار جدايى و كشمكش و ستيزه زدوده و پاك مىشود. همه چيز را از حد افراط و تفريط به حد متعادل و ميانه در مىآورد كه امرى است واحد و در آن تعدى و دوگانگى نيستبه خلاف دو طرف عدالت كه امور متضاد، متخالف و متكاثراند و مىتوان گفت كه از لحاظ كثرت به گونهاى هستند كه براى آنها پايانى تصور نمىشود و چنان كه واضح است وحدت و همچنين هر چيزى كه به وحدت نزديكتر باشد نسبتبه كثرت و پراكندگى داراى شرافت و برترى و از بطلان و فساد، دورتر است.
و آن چه از تاثير اشعاز نغز و دلربا و نغمههاى موزون مشاهده مىشود، به خاطر تناسب و نوع اتحادى است كه بين اجزاى آنها به وجود آمده است. و نيز جذب قلبهايى كه در چهرههاى زيبا و فريبا از نظر تناسب اعضا و همآهنگى اندام، احساس مىكنيم همه و همه به بركت عدالت تجلى يافتهاند.
بدون شك گرامىترين و ارزندهترين موجودات، خداى واحد و يگانه است كه واحد حقيقى است و دامن جمال و جلالش از گرد كثرت منزه و ساحت كبريايىاش از نقص و تركيب مبرا است. پس هر آن چه آدمى را از كثرت دور كند فاصلهاش با وحدت كمتر و به واحد حقيقى (خداوند) نزديكتر مىشود. و در نتيجه، از الهامات و اشراقات و توفيقات ربانى بيشتر برخوردار مىگردد.
پس نهايت كمال و غايتسعادت براى هر شخصى اين است كه ملكه و صفت راسخ عدالت را در خود ايجاد كند و جز اين نيست كه بايد در همه خصوصيات و كردارهاى پنهان و آشكارش، از افراط و تفريط خود را وارهاند. خواه از كارهايى باشد كه به خود شخص مربوط شود، يا به ديگرى تعلق داشته باشد. و نيكبختى در دنيا و عقبى حاصل نمىشود، مگر به پايدارى در حفظ رفتار ميانه و متعادل بر حول همين معنا. پس هر كسى كه خواهان رستگارى باشد، لازم استبكوشد تا همه كمالات را در خود پديد آورد و در همه رفتارهايش نظر به حد وسط و ميانه روى داشته باشد و آن را شعار خود سازد. شرط اساسى در پيمودن راه تكامل اين است كه سعى نمايد در مرحله علم و عمل توازن برقرار كند و حد اعتدال را در پيش گيرد و به اندازه وسع و توان خويش بين آن دو جمع كند و به كمك پشتكار، اين خوى را در نهاد ناپيداى خويش استوار سازد كه اگر به يك طرف گرايش داشته باشد و از طرف ديگر غفلتبورزد، در زمره كسانى است كه بر خلاف مقررات اسلامى عمل كرده است.
اخلاق نيكو و ناپسند
آنچه شرح آن گذشت و پيش از اين مد نظر بود و مطرح گرديد مربوط به عدالتبود و گفتيم در هر كار حد اعتدال نيكو است و انسان در هر مورد بايد جنبه ميانهروى را در نظر داشته باشد. اكنون مىخواهيم بگوييم: اخلاق پسنديده يعنى اين كه ضرورت دارد هر انسانى در تمام شؤون زندگى مادى و معنوى، رفتار و شيوه وسط و اعتدال را در زندگى پيشه خود قرار دهد و از افراط و تفريط بپرهيزد.
توضيح آن كه آنچه درباره حقيقت اخلاق نيكو و اخلاق نكوهيده گفتهاند، بيشتر درباره آثار و نتايجش بوده، آن هم نه درباره تمام ثمرات و نتايج، بلكه هر كسى به آن چه به ذهنش رسيده اشاره نموده و به تعريف جامعى كه همه جوانب و ويژگىها را در بر گيرد نپرداخته است; مثلا گفتهاند: خلق نيكو، گشاده رويى و بخشش و خوددارى از آزار است.
«واسطى» گفته است: اخلاق پسنديده آن است كه شخص به خاطر معرفتبالايى كه به خداوند دارد با كسى دشمنى نورزد و ديگرى با او دشمنى ننمايد.
ديگرى گفته است: كسى داراى خلق نيكو است كه به مردم نزديك اما در بين ايشان، ناشناخته است; يعنى از خودنمايى و تظاهر به دور باشد.
«ابوعثمان» مىگويد: خلق پسنديده رضايت داشتن از خداوند است. و...
به اين ترتيب اين گونه تعريفها به زبانهاى گوناگون درباره حسن خلق فراوان است. و نمىتوان گفت كه آنها بيان كننده اخلاق نيكو هستند بلكه نشانى از نتايج و ثمرات آن محسوب مىشوند آن هم نه تمام ثمراتش. (18)
بدون شك شناساندن و تعريف حقيقت اخلاق از راه ارزيابى و نقل اقوال پيرامون آثار و ثمراتش بهتر است; لذا در اين باره اندكى موضوع را مىشكافيم. خلق و خلق با هم ارتباط دارند و گاهى با هم به كار مىروند; مثلا مىگويند: فلان شخص داراى خلق و خلق نيكو است; يعنى ظاهر و باطنش آراسته و پسنديده است. اين معنا به اين بعد از وجودش نظر دارد كه آدمى از جسد كه به چشم ديده مىشود و از روح كه به چشم بصيرت درك مىگردد، تركيب يافته كه هر يك از آن دو، صورت و سيمايى دارد كه يا زشت است و يا زيبا.
واضح است كه روان و حقيقت آدمى كه با عقل و درايت درك مىشود و زوال و نابودى در آن راه ندارد، قدر و ارجمندىاش از كالبدى كه محسوس است و با چشم ديده مىشود، برتر است; به همين خاطر خداوند آن را به خويشتن نسبت داده و فرموده است: «همانا بشرى را از گل مىآفرينم، آن گاه كه او را همآهنگ نمودم و از روح خود در او دميدم سجدهاش كنيد» . (19) اين بدان معنا است كه كالبد به گل و روح به خداوند متعال منسوب است و به همان اندازه كه روح بر جسم فضيلت دارد، خلق پسنديده نيز بر خلق زيبا، ترجيح و برترى دارد.
خلق را مىتوانيم چنين تعريف كنيم: خلق عبارت است از حالت پايدار و مداوم نفس كه اعمال به آسانى و بدون هيچ دشوارى و بىتامل از آن صادر مىشود با اين فرض اگر چنان چه حالت نفسانى وى به گونهاى باشد كه كارهاى مورد پسند عقل و شرع از انسان سرزند، آن حالتخلق نيكو ناميده مىشود. و اگر چنان باشد كه رفتار و كردار زشت و ناپسند بهجا آورد مىگويند، داراى خلق بد و... نكوهيده است.
هنگامى كه گفته مىشود: فلان كس اندامى زيبا و چشم نواز دارد، اين در صورتى معناى كاملى دارد كه تمام اعضايش متناسب و موزون باشد; مثلا حسن ظاهر به اين نيست كه فقط دو چشم او زيبا باشد يا دو چشم و لبانش دل پسند باشد; بلكه بايد همه اندامش متعادل و همآهنگ باشد تا از مجموع آنها فرخندگى و زيبايى ايجاد گردد; به همين ترتيب است زيبايى باطنى كه بايد در تمام قواى درونى و نفسانى يك نوع همسانى و سازوارى پديد آيد تا همگى به سوى يك هدف عالى در تكاپو و تلاش باشند و در راه خير و صلاح فرد، جامعه، دنيا و عقبا چرخهاى را به وجود بياورند كه در نتيجه آن انسان در راه سعادت و كمال گام بردارد و به غايت آفرينش خود كه همانا باريافتن به پيشگاه قدس ربوبى است نايل گردد و به مقامى برسد كه جز حقيقت مطلق همه چيز را بىارزش و بىاعتبار بيابد. (20) در چنين حالتى است كه انسان جز نيكى و صفا و محبت چيز ديگرى را مد نظر ندارد. و در تمام كنشها و واكنشها راه اعتدال و ميانه روى را در پيش مىگيرد; مثلا خشم و غضب را در جاهايى بروز مىدهد كه عقل و شرع بر آن صحه گذاشته باشد. همان كه سيد رسل صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: «خير الامور اوسطها» (21) . پايه همه بايد و نبايدهاى صادر شده از سوى دين بر حول محور حد وسط و اعتدال دور مىزند: حضرت على عليه السلام فرموده است: «... اليمين و الشمال مضلة و الطريق الوسطى هى الجادة» (22) ; راه راست و چپ به گمراهى مىانجامد و فقط راه راست، ميانه است.
اگر ما دستورهاى شرعى را در اسلام مورد بررسى قرار دهيم در مىيابيم كه تمامى آنها بر محور عدل و اعتدال و حد وسط در گردش است و شايسته است كه كتاب مستقلى در اين زمينه نوشته شود تا حق مطلب ادا گردد. اكنون به دليل ضيق مجال براى نمونه در اين باره به ذكر برخى از آيات مىپردازيم:
1. «الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما» (23) ; (بندگان رحمان) كسانى هستند كه هنگام بخشش نه زياده روى مىكنند و نه بخل مىورزند و انفاق بين آن دو، قوام (و درستى) است.
2. «و كلوا واشربوا و لاتسرفوا» (24) ; و بخوريد و بياشاميد و زيادهروى نكنيد.
3. «ولا تجهر بصلاتك ولاتخافتبها و ابتغ بين ذلك سبيلا» (25) ; و دعاى خود را به صداى بلند و آهسته انجام مده و راهى بين آن دو - كه همان حد ميانه است - بطلب.
4. «وابتغ فيما آتاك الله الدار الآخرة و لاتنس نصيبك من الدنيا» (26) ; در نعمتهايى كه خداوند به تو ارزانى داشته، دار آخرت را طلب نما و - در عين حال از افراط بپرهيز و - بهرهات را از دنيا (نيز) فراموش مكن - و حد اعتدال را پيوسته در نظر داشته باش - .
5. آياتى دلالت دارد كه مردم بايد به لطف خداوند اميدوار باشند و از رحمتش مايوس نگردند. در سوره «الزمر» آمده است: «لاتقنطوا من رحمة الله» (27) ; از رحمتخدا نوميد نشويد.
به آيات ديگرى بر مىخوريم كه به ما مىگويند نبايد از عذاب الهى و از كيفر اعمالمان غفلت نماييم: «افامنوا مكر الله فلا يامن مكر الله الا القوم الخاسرون» (28) ; آيا آسوده خاطرند از اين كه - به سبب اعمالشان - ناگهان خداوند آنان را كيفر دهد. از كيفر ناگهانى خداوند به جز گروه زيانكار آسوده خاطر نيست.
از مجموع اين گونه آيات چنين برمىآيد كه ما بايد بين بيم و اميد باشيم و حد اعتدال را در نظر بگيريم; يعنى اگر طاعات و عبادات بسيار و فراوانى انجام داده باشيم نبايد مغرور شويم و به خود يادآورى كنيم كه ما اين همه اعمال نيك به جا آوردهايم و خداوند ما را مورد لطف و عنايتخاص خود قرار مىدهد; چون اعمال ما ارزش آن را ندارند كه در پيشگاه خداوند پذيرفته شوند، مگر به كرمش ما را ببخشد. و از طرف ديگر نبايد از رحمتخداوند نوميد باشيم، هر چند گناهان بسيار و فراوانى را مرتكب شده باشيم; زيرا نوميدى با سقوط و بدبختى برابر است. پس بايد در تلاش و كوشش باشيم كه گذشتهها را تكرار نكنيم و در صدد ساختن خود باشيم و بدانيم كه رحم او بىپايان است و اگر به درگاهش روى آور شويم ما را عفو مىنمايد; و ما به احسان و لطف رفتار مىكند.
در اينباره از حضرت صادق عليه السلام چنين نقل شده است: «... در وصيت لقمان چيزهاى عجيبى وجود دارد; عجيبترين آنها اين است كه لقمان به پسرش فرمود: به گونهاى از خدا بترس كه اگر كار نيك جن و انس را به جا آورده باشى، عذابت مىكند و نيز آن گونه به خداوند اميدوار باش كه اگر گناهان جن و انس را انجام داده باشى به تو رحم مىكند. (و مورد غفران و لطف خودش قرار مىدهد.) پدرم مىفرمود: هيچ مؤمنى نيست مگر اين كه در دلش دو نور وجود دارد: نور بيم و نور اميد، اگر هر يك از اين دو با هم سنجيده شوند هيچ كدام بر ديگرى ترجيحى ندارد» . (29)
گفتيم بحث در مورد آيات و رواياتى كه بر لزوم اعتدال و ميانهروى در اعمال دلالت دارند، در خور نوشتن كتاب مستقل و مفصلى است; اندكى در اين باره به بررسى بپردازيم:
توضيح آنكه از جمله چيزهايى كه بر بيم و اميد متفرع استشادى و اندوه است كه از نظر دانشمندان روانشناس حد وسط آن، مطلوب مىباشد; بدين معنى كه افراط در شادى و همچنين اندوه و پريشانى زياده از حد و مداوم زيانهاى غيرقابل انكارى را در پى دارد.
«پسيكولوكها» ثابت كردهاند كه هر نوع خوشحالى مانند اندوه و غصه اعصاب را تحت تاثير قرار مىدهد ; هر اندازه خوشى يا اندوه بيشتر شدت داشته باشد فزونى تاثير، هم بيشتر است. هر كسى در دوران زندگى خود بارها آزمايش كرده كه بر اثر دريافتيك خبر خوش و مسرتبخش چنان تغيير حالتى به او دست مىدهد كه به كلى وضعيتش دگرگون مىگردد.
نخستين اثر آن اين است كه اشتهايش سد مىشود به گونهاى كه ميل به غذا ندارد; از طرف ديگر تمام اعصابش به رعشه و حركت در مىآيد و مانع استراحتش مىشود. در آن حالت ميل دارد پيوسته راه برود و تحرك و جست و خيز داشته باشد.
اين حالت ممكن استيك ساعتيا يك روز حتى بيشتر ادامه يابد و گاهى تغيير وضع روحى و روانى چنان شدت پيدا كند كه بر اثر دريافتخبر خوش ناگهانى از قبيل اينكه مادرى پسرش را مرده مىدانسته ناگهان او را مىبيند و مانند اينگونه اتفاقات، التسكته ناقص يا كامل به او دست دهد. (30)
مىتوان گفت وجود اضداد همچون خوشحالى و اندوه و به طور كلى تضاد، در عالم هستى لطف الهى و از اسرار آفرينش است. به سخن ديگر، در نظر حكمت از ابزار خير و تكامل به حساب مىآيد. فضيلت و تعالى در معركه هرج و مرج و اغتشاش عالم، تكميل و تكوين مىشوند و شخص فقط از راه رنج، اندوه و مسئوليتبه اوج علو خود مىرسد. غصه و اندوه امرى معقول و علامتحيات و محرك اصلاح است. شادىها و خوشحالىها كه نتيجه كنشها، آرزوها و تلاشها است. نيز براى خود جايى دارد; بدين بيان كه هيچ كارى بدون هدف مطلوب و شادى آفرين انجام نمىشود. پس شادى و اندوه و نوش و نيش به صلاح بشر و سبب تكامل او است.
عاشقم بر مهر و بر قهرش به جد اى عجب من عاشق اين هر دوضد نكته مهمى كه از نظر حفظ تعادل و همآهنگى بايد به آن توجه شود و قبلا هم يادآور شديم اين است كه هرگاه خوشحالى و شادمانى مفرط بر شخصى عارض مىگردد موجب برهمزدن نظم و اعتدال مىشود و او حالت عادى خود را از دست مىدهد كه اگر پيوسته به همينحال باشد، زندگى ناهنجار و ناموزونى دارد كه با ناگوارىها و دشوارىهاى طاقتفرسا همراه مىگردد.
در اين زمينه لازم استبراى حفظ آرامش و توازن يك نيروى يكنواختكنندهاى وجود داشته باشد تا خود به خود، زيانهاى شادمانى بيش از حد را سامان بخشد و به نظم درآورد.
براى مثال، اگر سيبى را به نخى ببندند و آن را آويزان كنند. سپس آن را به يك طرف بكشند و از حالت آرامش و سكون به در آورند، آن گاه آن را رها نمايند، در يك جا نمىماند و قرار نمىگيرد. آن قدر به اين طرف و آن طرف مىرود تا سرانجام به محل اصلى اش برگردد و آرامش نخستين خود را بازيابد.
به همين گونه است هنگامى كه خوشحالى شديد دست مىدهد و تعادل آدمى را از بين مىبرد. در چنين حالتى لازم است عاملى وجود داشته باشد تا آن نو پديد را كاهش دهد و مهار نمايد و آثار زيانمند آن برطرف گرداند و آرامش و يكنواختى و برابرى ايجاد شود.
مرحله حزن و اندوه نيز اين گونه است; يعنى به هنگام به وجود آمدن اين پديده ناخوشآيند بايد نيروى معتدلكنندهاى در كار باشد تا بدان وسيله، آثار سوئى كه از آن سرچشمه مىگيرد زدوده شود و برابرى و آرامش برقرار گردد.
در قرآن مجيد به اين راز مهم روانى اشاره شده و چنين آمده است:
«ما اصاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك على الله يسير. لكيلا تاسوا على ما فاتكم ولا تفرحوا بما آتاكم والله لايحب كل مختال فخور» (31) .
هيچ مصيبتى در زمين و نه (درباره) خودتان نمىرسد مگر آن كه پيش از آن كه آن را به وجود آوريم در كتابى - يعنى در لوح محفوظ - است. همانا آن بر خداوند آسان است - همه امور بر وفق اسباب و مسببات و عدالت پيش از ايجاد آنها نيز مشخص و معين شده است - تا اندوهگين نشويد به آن چه از دست دادهايد و (نيز) شادمان نشويد به آنچه خداوند (تفضل نموده) به شما داده است و خداوند هيچ گردنفراز فخركنندهاى را دوست نمىدارد.
خواهيد پرسيد: مگر شادى و خوشحالى بد است كه خداوند ما را از آن باز داشته است؟
در جواب مىگوييم: چنان كه پيش از اين اشاره كرديم هر شادمانى و مسرتى كه تعادل انسان را مختل كند و او را از مسير و هدف اصلى زندگىاش منحرف سازد وهمچنين آن غم و غصهاى كه وضع زندگى او را دگرگون نمايد و او را به ورطه نوميدى و ياس سقوط دهد، استعداد او را سركوب و از مواهب خداوندى محروم كند، ناپسند و نكوهيده است.
هر كسى بايد در اين باره حدوسط را اختيار كند، يعنى هنگام رخدادهاى شادىآفرين و نيز هنگام انجام دادن كارهاى مفيد و پسنديده بدون شك هر انسانى شادمان مىگردد; اما در عين حال هيچ ژرفنگرى به اين گونه خوشىها دل نمىبندد; زيرا (آنچه دلبستگىها را نشايد) پيوسته عاقبت و نتيجه زندگى را در نظر خود زنده نگه مىدارد.
و از سوى ديگر، در مورد انجام وظيفه هميشه خود را مقصر محسوب مىدارد و اعمال خود را قابل پذيرش در نزد خداوند متعال نمىداند; از اين نظر در بيم و اندوه به سر مىبرد كه مبادا نسبتبه انجام وظايف خود كوتاهى كرده باشد. و هر گاه گناهى از او سرزند اندوهگين مىشود كه چرا از پروردگار خويش آزرم نكرد، و كارى انجام داده كه او را از فضيلت و كمال دور ساخته است.
نتيجه مىگيريم كه آدمى هنگامى مراحل كمال را يكى بعد از ديگرى طى مىكند كه در مسير زندگى بين بيم و اميد باشد; بدين معنا كه شادى و خوشگذرانى و پرداختن به لذات جسمانى آن اندازه نباشد كه زندگى پس از اين عالم را فراموش كند و همچون حيوانات جز به لذات مادى زودگذر توجه نداشته باشد، و نيز به گونهاى نباشد كه بر اثر غمگينى و نوميدى و افسردگى از فعاليت و كوشش باز ايستد و همچون درختبىثمرى باشد، و از اهداف آفرينش خويش محروم بماند و به الطاف و رحمتها و بهجتهاى بىپايان پروردگار خويش نظرى نداشته باشد.
حسن ختام مطلب را متناسب با مقام، به حديثى از امام همام حضرت جعفر بن محمد عليه السلام وا مىگذاريم كه فرمود: «يا ابن آدم مالك تاسوا على مفقود لايرده اليك الفوت؟ و ما لك تفرح بموجود لا يتركه فى يدك الموت» (32) . اى فرزند آدم، بر از دست رفتهاى كه اندوه تو، آن را باز نياورد چرا اندوهگين مىشوى؟ و چرا شاد مىشوى به آنچه كه مرگ آن را براى تو باقى نمىگذارد؟
و آخر دعوانا ان الحمد لله
منابع و مآخذ
1. ابن منظور افريقى مصرى، لسان العرب، نشر ادب الحوزه، قم، سال 1405 ه ق.
2. اسمايلز، سموئيل، اعتماد به نفس، ترجمه على دشتى، سال 1303 ش.
3. رشيد پور، عبدالمجيد، چرا رنج مىبريم، انتشارات مؤسسه دار العلم، قم.
4. رضازاده شفق، تاريخ ادبيات ايران، سال 1352 ش.
5. الرضى، محمد بن ابى احمد، نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، گراور با خط طاهر خوشنويس، سال 1365 ه ق.
6. شريعتى، على، انسان، ط اول، 1361 ش.
7. شهاب پور، عطاء الله، سالنامه نور دانش، چاپخانه تابان، سال 1325.
8. طريحى، محمد بن على، مجمع البحرين و مطلع النيرين، چ سنگى، [بىتا] .
9. فيض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، دفتر انتشارات اسلامى، قم، سال 1383 ه ق.
10. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، مؤسسه الوفاء، بيروت، 1403 ه ق.
11. ملافتح الله كاشانى، منهج الصادقين فى الزام المخالفين، افست اسلاميه، سال 1336 ش.
12. نراقى، محمد مهدى، جامع السعادات، مطبعة النجف، سال 1383 ه ق.
پىنوشتها:
1، 2، و 3) ر.ك: محمد مهدى نراقى، جامع السعادات، ج 1، ص 76، 206، 286 و 287، مطبعة النجف، سال 1383 ه ق.
4) ر.ك: ابن منظور، لسان العرب، ماده «عدل» نشر ادب الحوزه; و طريحى محمد بن على، مجمع البحرين و مطلع النيرين، ماده «عدل» سنگى «... العدل ما قام فى النفوس انه مستقيم وهو ضد الجور... والاعتدال توسط حال بين حالتين فى كم او كيف...» .
5) ر.ك: جامع السعادات، ج 1، ص 73- 74 و 206.
6) محمد بن شاه مرتضى فيض كاشانى، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، ج 5، ص 296، دفتر تبليغات اسلامى قم.
7) همان، ج 5، ص 294.
8) جامع السعادات، ج 1، ص 286.
9) ر.ك: دكتر على شريعتى، انسان، ص 19، 20، ط اول، سال 1361 ش.
10) ر.ك: عبدالمجيد رشيدپور، چرا رنج مىبريم، ص 90، انتشارات مؤسسه دار العلم، قم.
11) سموئيل اسمايلز، اعتماد به نفس، ترجمه على دشتى، سال 1303 ش.
12) رضازاده شفق، تاريخ ادبيات ايران، ص 115، سال 1352 ش.
13) حديد، آيهى 16.
14) ر.ك: ملا فتح الله كاشانى، منهج الصادقين، سوره الحديد، ذيل آيهى 16.
15) محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 78، ص 83.
16) ملك، آيهى 3: «الذى خلق سبع سماوات طباقا ماترى فى خلق الرحمن من تفاوت» ; او كسى است كه هفت آسمان را مطابق (يكديگر) آفريد، هيچ خلل و عدم تناسبى در آفرينش خداى رحمان نمىيابى.
17) نراقى، محمد مهدى، جامع السعادات، ص 59 و 77.
18) ر.ك: فيض كاشانى، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، ج 5، ص 94.
19) انى خالق بشرا من طين فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين» ص، آيهى 71.
20) كل شىء هالك الا وجهه» ; همه چيز جز ذات او نابود شونده است. (قصص، آيهى 89).
21) متقى هندى، كنز العمال، ج 10، ص 132، ط مؤسسة الرسالة، سال 1409 ه ق و المحجة البيضاء، ج 5، ص 102.
22) سيد رضى، نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 16.
23) فرقان، آيهى 67.
24) الاعراف، آيهى 31.
25) الاسراء، آيهى 110.
26) قصص، آيهى 77.
27) زمر، آيهى 52.
28) الاعراف، آيهى 99.
29) فيض كاشانى، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، ج 7، ص 283.
«عن ابى عبدالله عليه السلام قال: قلت له ما كان فى وصية لقمان عليه السلام قال: كان فيها الاعاجيب و كان اعجب ما كان فيها ان قال لابنه: خف الله خيفة لو جئته بر الثقلين لعذبك و ارج االله رجاء لو جئته بذنوب الثقلين لرحمك. ثم قال ابوعبدالله عليه السلام كان ابى يقول: انه ليس من عبد مؤمن الا و فى قلبه نور ان نور خيفة و نور رجاء لو وزن هذا لم يزد على هذا و لو وزن هذا لم يزد على هذا» .
30) ر.ك: عطاء الله شهاب پور، سالنامه نور دانش، شركت چاپخانه تابان، 1325 ش.
31) حديد، آيهى 22 و 23.
32) ر.ك: ملا فتح الله كاشانى، تفسير منهج الصادقى فى الزام المخالفين، سوره «الحديد» ، ذيل آيه 22 و 23.
با جسم خود خوب رفتار کنید
اگر عاشق خود هستید و شیفته انسانیت خود گشته اید، باید به شکلی احساس خود را نسبت به خود نمایان سازید. چگونگی رفتار شما با جسم خودتان، بیش از هر چیز دیگری، میزان خود شیفتگی شما را نشان می دهد.
اگر عاشق خود هستید و شیفته انسانیت خود گشته اید، باید به شکلی احساس خود را نسبت به خود نمایان سازید.
چگونگی رفتار شما با جسم خودتان، بیش از هر چیز دیگری، میزان خود شیفتگی شما را نشان می دهد.
چقدر از جسم خود مراقبت می کنید و به سلامت تن خود بها می دهید؟
اگر واقعا خودتان را دوست داشته باشید، از هر آنچه کهبه جسم و تن شما آزار می رساند و به سلامت و تندرستی شما لطمه وارد می کند، دوری می جویید.
مثلا پرخوری را کنار می گذارید.
پرخوری، یکی از نشانه های خودشکنی است نه خود شیفتگی.
هرجا کسی را دیدید که بسیار پرخور و شکمو بود، مطمئن شوید که او فاقد اعتماد به نفس عالی و خود شیفتگی مطلوب است؛ چون:
پرخوری؛ بیماری، رنجش و آزار رسانی به جسم را همراه می آورد.
افراط در خوردن،چه منجر به بیماری شود، چه موجب چاقی، چه سبب سوء هاضمه، چه باعث آلودگی و خمودی، در هر حال، اعتماد به نفس، شما را ضایع می کند.
وقتی شما جسم سالم، شاداب و سرحالی نداشته باشید، مشکل می توانید عاش خود باشید.
سیگار کشیدن را هم کنار می گذارید؛ چون آن هم یک نوع خودشکنی است.
کسی که اعتماد به نفس عالی دارد، به هیچ عنوان، حاضر نیست تن عزیزش را که نعمت و آفریده الهی است، دستخوش ناراحتی کند.
سیگار کشیدن، هم سلامت تن را به طور جدی به مخاطره می اندازد و هم کسالت و خمودی را به دنبال دارد.
جسم خود را با عشق فراوان دوست داشته باشید. رژیم غذایی درستی اختیار کنید. به اندازه بخوابید. لباس سبک و راحت و نرمی بپوشید. کفش راحت به پا کنید. یک روز در میان حمام کنید. از سیگار و مشروبهای الکلی به شدت دوری کنید. ورزش کنید. کوه پیمایی کنید. نفس عمیق بکشید.
لازم است یادآوری کنیم، هرگونه تن آزاری، ریاضتهای افراطی و حتی گیاه خواری مطلق که از جانب برخی توصیه می شود؛ نوعی خودشکنی است.
از موهبتها و نعمتهای الهی در حد اعتدال و دست استفاده کنید. خدا هم ریاضتهای افراطی را کاملا نفی فرموده است.
زندگی یعنی شنا کردن در دریای تردید. زندگی یعنی دل بستن به چیزهایی که شاید نیست. زندگی یعنی آنی هست، آن دیگر نیست، زندگی یعنی ناپایداری یعنی . . . .
زندگی یعنی تجربه، تجربه یعنی آزمودن نادانسته ها، نادانسته چیزی است که با تجربه هم دانسته نمی شود اما دل خوشکنکی است این تجربه.
زندگی چیست؟ خوردن و خوابیدن و سخن گفتن و فکر کردن و ساختن و خراب کردن و خندیدن و خنداندن و گریستن و گریاندن. لذت بردن، سختی کشیدن، اخم کردن، تلخ شدن ، شاد شدن، غمگین شدن . . . .
این همه برای چیست؟
چه کسی راست میگوید؟ حق با کیست؟ برنده چه کسی است؟ میدان مسابقه کجاست. ما کجاییم به کجا میرویم. ثانیه ای دیگر چه خواهد شد. خدای من خدای تو. بهشت من، جهنم تو. حوری و گناه و ثواب و نهر روان و سایه درختان، شهد و عسل و نکیر و منکر و آتش و آهن مذاب. فرشته و آدم و ابلیس و پیغمبر و کافر و مسلمان . اسلام و محمد و بودا و اگ و مسیح و یهود و ابراهیم و سوسیالیسم و لیب
زندگی یعنی آموختن از گذشته و یافتن راه آینده. زندگی یعنی دریای طوفانی . آینده چیست و گذشته کدام است. دیروز، روزی فردا شد و فردا روزی امروز میشود و روز دیگر فردا. پارسال کی امسال شد؟! ماهی دیگر امسال میشود پارسال. اکنون، تمام شد و به گذشته پیوست. چه اصالتی است زمان را. آن چیست که میگذرد، اکنون من همانم که اکنون. ساعت اتاقمان هفته ای است که عوض نشده. زمان چیست؟ چرا زندگی در زمان جاریست. اگر زمان بایستد آیا ما را زندگی ای نیست.
زندگی یعنی اکنون. اکنون یعنی همیشه. اکنون نمی گنجد در زمان. همیشه اکنون است و همیشه اکنون. مگر ساعت 2 و 56 دقیقه صبح روز جمعه 7 استفند هشتاد و هفت اکنون نیست. پس چرا اکنون 2 و 57 شد؟ ما در این زندان زمان گیر کرده ایم و می پنداریم در زمان رهاییم. دیروز تو اکنون است و اکنون تو گذشت.
همه چیز آن است که می اندیشی. آنچه را که می اندیشی می بینی. و می شنوی آنچه را که می اندیشی.آنچه را که می اندیشی داری و نداری آنچه را نمی توانی به آن بیاندیشی و باور کنی.
باور کن که چیزی نمیدانی و آنچه که میگویند نادرست است. تو را چه چیز باقی می ماند جز خودت که می دانی هستی. پس همه چیز تو هستی و یا هیچ چیز دیگری نیست. پس زندگی یعنی من و من یعنی زندگی. زندگی یعنی همیشه. آنچه میپنداری هست، هست و دیگر چیزی نیست، پس همه چیز، آن است که می اندیشی. درست زندگی کن، درست بیاندیش.
|
|
|
بی تردید واژه شناسی در جهت پیشبرد افراد در علم و دانش و حتی شخصیت فرهنگی و معنوی آنها اهمیت فراوانی دارد. نویسنده : عابدین پاپی |
حجتالاسلام والمسلمين راشد يزدي گفت: ميانهروي و اعتدال در تنبيه و تشويق، باعث تربيت كودكاني داراي شخصيت قوي و مستحكم در آينده ميشود.
به گزارش سرويس فرهنگي پايگاه اطلاعرساني آستان قدس رضوي، حجتالاسلام والمسلمين راشد يزدي در سلسله جلسات «دين، نشاط، زندگي» با موضوع تعارض در روشهاي تربيتي در محل صحن جمهوري اسلامي حرم مطهر رضوي برگزار شد، با بيان اين مطلب افزود: كودكان را به دستور اسلام و معصومين(ع) و پيشوايان بزرگ ديني بايد بسيار اكرام كرده و همواره شخصيت آنان را مورد محبت و احترام قرار داد چرا كه شكلگيري شخصيت آنان در گرو همين برخوردها است.
وي خاطرنشان كرد: هرگز نبايد والدين در محبت و تنبيه فرزندان زيادهروي نمايند، چرا كه محبت زياد نيز باعث تعارض در شيوه تربيت و شكلگيري شخصيت نامناسب در كودكان ميشود.
راشد يزدي با تأكيد بر اينكه اگر اعمال محبت بر كودكان بيش از حد باشد آنان از نظر روانشناختي نازپرورده بار ميآيند، تصريح كرد: اين حالت شايد در كودكي چندان ناخوشايند نباشد، اما در آينده با توجه به اينكه شخصيت مورد نظر ما به سختي كشيدن عادت نكرده و زندگي هم داراي فراز و نشيبهاي فراوان است، نميتواند زندگي خوب و معتدلي داشته باشد.
وي ادامه داد: كودكي كه تازه به دنيا ميآيد مانند نهالي است كه تازه كاشته شده و طبيعي است كه در ابتداي زندگي بايد به دقت و محبت پرورش يابد، اما با شكلگيري شخصيت كودك بايد اعتدال پيشه تمامي عملها و عكسالعملهاي والدين باشد تا آن كودك در آينده به درختي ستبر تبديل شود و بتواند در برابر طوفانها و سختيهاي زندگي دوام بياورد.
اين كارشناس امور خانواده و مسائل تربيتي با اشاره به خصوصيات اخلاقي ذاتي آدمي، توضيح داد: تمامي انسانها عافيتطلب هستند و راحتي را به هر چيز ديگري ترجيح ميدهند، اما در صورتي كه از كودكي به ما آموخته شود كه در صورت تحمل كمي سختي ميتوانيم قدرتي كامل براي ادامه زندگي و مهار مشكلات پايان ناپذير آن به دست آوريم، موضوع تغيير كرده و آدمي به راحتي تن به سختي ميدهد.
وي با انتقاد از برخي دوستيها و محبتهاي نابخردانه والدين، اظهارداشت: به عنوان مثال خريدن ماشين يا موتورسيكلت براي نوجوانان و جوانان زير 19 سال قادر به كنترل هيجانات خود نيستند اشتباهي بزرگ از سوي والدين است.
حجتالاسلام والمسلمين راشد يزدي درخصوص نگراني والدين از هجمههاي فرهنگي مختلفي كه اين روزها متوجه فرزندانشان و خصوصاً نسل جوان است، يادآور شد: مطمئناً اگر در جامعه امروز فرزندان از كودكي با شخصيتي محكم و متعادل بزرگ شده باشند، حتي اگر تمامي جامعه دچار فساد شده باشد باز هم آنان ميتوانند به راحتي گليم خود را از آب بيرون كشيده و دچار هيچگونه تزلزلي نشوند.
وي در تذكر به والدين در نحوه كنترل فرزندان، اذعان داشت: اگر نحوه كنترل فرزندان به صورت مخفيانه و با ديد منفي باشد، مطمئناً توفيق حاصل نخواهد شد.
حد اعتدال، ميانه روي: معياري براي شكل گيري گروهها و فرقهها
بررسي سير تاريخي عقايد و فرق و مذاهب و مكاتب شرقي و غربي از گذشته تا دوران معاصر نشانگر آن است كه اغلب اين نحلهها چه ديني، چه فلسفي و چه كلامي يا هنري و ادبي، در پي آن بودهاند كه راهي ميانه از دو نحله يا ديدگاه يا طريقه موجود زمان خود برگزينند و به عبارت ديگر همهشان به دنبال اعتدال بودهاند. در حالي كه ديرزماني بعد خودشان از اعتدال خارج شده و راه افراط پيمودهاند، به طوريكه مكتب يا فرقه و طريقه بعدي دقيقاً به خاطر اين به وجود آمده كه نشو و نما كرده و طرفداراني براي خود يافته است كه بر عليه همين افراط و تفريط و يكجانبهگرايي آن فرقه و طريقه پيشين قيام نموده و در جستجوي اعتدال نظريه و ديدگاه جديد و سپس مكتب فكري نويني را با آن همه دار و تشكيلات به وجود آورده است.
خودتان قضاوت كنيد. در اينجا فقط چند نمونه به عنوان شاهد ذكر ميشود، تطبيق آنها با بقيه موارد با خودتان. (در اينجا ما كاري به حق و ناحق بودن عقايد اين فرقهها نداريم، تنها ميخواهيم الگوي واحدي را در تشكيل و تاسيس اين نحلهها نشان دهيم):
خوارج: پس از امضاي قرارداد آتش بس ميان سپاه امام علي عليهالسلام و لشكريان معاويه، خواج با شعار : ان الحكم الا الله (حكم و داوري مخصوص خداست. سوره انعام - آيه 57) عليه امام عليهالسلام قيام كردند. در مجموع چند اختلاف زير باعث بوجود آمدن اين فرقه گرديده است:
1- مصلحت بودن پذيرش حكميت، يا مصلحت نبودن آن
2- اختلاف در تعيين فرد برگزيده شده براي حكميت
3- اختلاف در گناه بودن پذيرش حكميت افراد يا جائز بودن آن
البته در شكلگيري فرقه خوارج ، مسائل كلامي و اعتقادي نيز نقش داشتهاند، اما چون بناي تاسيس آن موضوع و جريان سياسي و تاريخي بوده است و بعداً براي خود عقايد و تفكراتي به هم زدند و حتي گفته شده به دهها فرقه منشعب شدهاند.
مرجئه: مرجئه از كلمه ارجاء ريشه گرفته و داراي دو معنا در لغت عرب است علت پيدايش اين فرقه در قرن اول هجري، سياسي بوده و بعداً به صورت مذهب كلامي درآمده است.
گفتيم ارجاء به دو معناست:
1- تاخير انداختن، 2- اميد دادن
مرجئه در معناي نخست: (تاخير انداختن) به واسطه ايجاد تعادل در جامعه آن روز شكل گرفته هر چند مانند خوارج در ايجاد تعادل جامعه مسلمين كمترين توجيه نداشتهاند، بلكه باعث آسيبهاي فراوان هم شدهاند، زيرا تعادل هميشه به معناي صحيح آن كه عدالت و حق و حقيقت و راه درست باشد نيست، گاهي تعادل در نوعي جهالت و اغراف و مآلاً افراط يا تفريط ناشي ميشود ولي فرد يا گروه گمان ميكند در راه جهالت و اغراف در راه تعادل و ميانه گام برداشته، در صورتي كه اگر به موقعيت حقيقي خود واقف شود، درمييابد كه نه تنها در مسير تعادل نبوده كه راه افراط و تفريط را پيموده است.
علت پيدايش فرقه مرجئه به لحاظ سياسي اين بوده كه گروهي از مسلمانان در اطراف سرزمينهاي اسلامي مشغول نبرد با كفار بودند، پس از بازگشت به مدينه ديدند عثمان كشته شده و مردم با هم اختلاف دارند. برخي از عثمان طرفداري ميكنند و بعضي علي عليهالسلام را بر حق ميدانند. در اين هنگام آنها گفتند ما عليه عثمان و علي عليهالسلام حكمي صادر نميكنيم و اين كار را به تاخير مياندازيم، تا خدا در اين باره حكم كند، ابن سعد نيز در « الطبقات اكبري- ج 6- ص 307» مرجئه نخستين را چنين تعريف كرده است:
«آنها كساني بودند كه قضاوت درباره علي عليهالسلام را به تاخير ميانداختند و درباره ايمان و كفر آن دو حكمي نميكردند.»
از آنجا كه نظريات كلامي و فكري هر فرقه و نحله و طريقه پس از به وجود آمدن آن شكل ميگيرد، چندان نميتواند علت محدثه آنها نقش داشته باشد، اما به عنوان علت مبقيه آن فرقهها بسيار موثر است. براي همين اين نظر كه علت پيدايش فرقهها و مكاتب عموماً جنبه اعتدالي و ميانهرويانه دارد، به علت محدثه آنان (چه سياسي و چه عقيدتي) مربوط است، نه علت مبقيه. مثلاً فرقه زير يك نمونه غيرسياسي است كه برمبناي يك اصل اعتقادي شكل گرفته و تاسيس شده است.
معتزله: اعتزال به معناي «كنارهگيري» است. معتزله نام دو گروه و فرقه در ميان فرقههاي اسلامي است كه يكي جنبه سياسي و ديگري اعتقادي صرف دارد. البته ميان اين دو ارتباطي وجود ندارد.
معتزله سياسي: در مورد پيدايش اين گروه دو نقل قول است:
1- اين گروه پس از خلافت امام علي عليهالسلام توسط افرادي چون عبدلله بن عمر، محمدبن سلمه انصاري، اسامه بن زيد و سعدبن ابي وقاص كه از امام عليهالسلام كنارهگيري نموده و از حمايت و همراهي آن حضرت در جنگها سرباز زدند، به وجود آمده است.
2- اين گروه در زمان امامت امام حسن عليهالسلام با كناره گيري از آن امام عليهالسلام و نيز معاويه به وجود آمده اند.
معتزله كلامي: اين گروه، دستهاي از متكلمان بودند كه به پيشوايي واصل بن عطا (80-131 ه.ق) فرقه كلامي خاصي را تشكيل دادند.
شهرستاني در «الملل و النحل» نقل ميكند كه : شخصي در مجلس در «حسن بصري» از وي پرسيد: در روزگار ما جماعتي پيدا شدهاند كه مرتكب گناه كبيره را كافر ميدانند، اين گروه «وعيديه خوارج» نام دارند. جمع ديگري معتقدند كه گناه به ايمان آسيبي نمي رساند، اين گروه «مرجئه» هستند؛ عقيده تو در اين باره چيست؟
«حسن بصري» در انديشه فرو رفت ، اما پيش از آنكه لب به سخن بگشايد، يكي از شاگردان وي گفت: مرتكب كبيره، نه مومن است و نه كافر، بلكه جايگاه او ميان كفر و ايمان است: «منزله بين المنزلين».
اين مرد «واصل بن عطا» بود كه اولين عقيده مكتب اعتزال را بيان ميكرد وي سپس به كنار يكي از ستونهاي مسجد رفت و به توضيح عقايد خود پرداخت.
در پي آن، حسن بصري گفت: واصل از ما كناره گرفت. «اعتزال عنْا واصل» از همان روز و اصل و پيروانش به معتزله موسوم گشتند. (الملل و النحل- شهرستاني - ج 1- ص 48)
از «واصل» چهار نظريه نقل شده كه مشهورترين آنها (علت محدثه مكتب فكري او) همان «منزله بين المنزلين» است كه در گناهان كبيره و «مرجئه» درباره مومن بوده ، مرتكبين گناهان كبيره است؛ يعني به اين عده امير ميبخشند كه از بخشش خدا در قيامت عليرغم ارتكاب گناه كبيره نااميد و مايوس نباشند.
البته شكي نيست كه عقيده شيعه اماميه، بدون اينكه حد واسط همه اين فرقهها باشد، در كمال اعتدال و انسجام است . لذا مذهب اماميه را بايد وراي همه فرقههاي اسلامي بررسي نمود. شيعيان هم با عقل گريزي حنابله و اصحاب حديث مخالفند و هم با عقل گرايي افراطي و جدلي معتزله، ضمن آنكه در بسياري از عقايد كمالي از جمله: جبر و اختيار ، حد وسط و امربين الامربين و الامرين و اعتدال و كمال را برگزيدهاند.
ميانه روي و اعتدال پايه و اصل تكامل
از اينرو براي آنكه انسان (به عنوان هسته اوليه تشكيل جامعه ) در حد اعتدال وميانه در پي هدف خود يعني تكامل باشد بايد به هر مسئله اي در خود آن توجه واهتمام كند ونبايد به موضوعي خاص غافل از مسئله يا حايل ديگر گرايش
واجب ترين وظايف انسان در زندگي دنيوي سعي وتلاش براي نجات خود از عذاب آخرت است اما اين هدف با شانه خالي كردن او از وظايف شرعي اجتماعي اش در مقابل ديگران هرگز ميسر نخواهد شد. چگونه انسان مسلمان مي تواند از آتش جهنم نجات يافته باشد درحاليكه وظايف ديني وقي
در بدن انسان رشته غددي وجود دارد كه نقش آنها سازمان دهي كار بافت ها وتقسيم كار وتوزيع امكانات وتوانائيهاي بدن است . چنانچه حتي يكي از اين غدد در كار خود با وقفه ويا اشكالي روبرو شود در رشد مطلوب بدن اخلال وناهماهنگي بروز مي كند وممكن است عضوي زائد واضافي در آن ظاهر شود ويا به طور ناگهاني با انساني بيش از حد واندازه هاي طبيعي قد بلند ويا قد كوتاه ويا خيلي چاق وغير طبيعي ويا لاغر ونحيف مواجه شويم .
اين امر درباره عقل انسان نيز صادق است . يعني عقل آدمي واستعدادها وتوانائيهايش را برنامه ريزي وسازماندهي مي كند ودر انجام وظايف وكارها راهنماي اوست لذا اگر عقلش زايل گردد ويا انسان خارج از اصول وچارچوب هاي عقلي رفتار كند ويا بر آينه صاف عقل ، غبار شهوات دنيوي ومادي وزنگار خشم وغضب نشيند آنوقت است كه درزندگي او جز افراط ويا تفريط ويژگي عمده ديگري به چشم نمي خورد وما شاهد خواهيم بود كه چگونه برخي ابعادوجوانب زندگي در راه بي توجهي ويا توجه مفرط وشديد به يك بعد قرباني مي شوند واين در حالي است كه انسان (ازآنجا كه هدفش زندگي مطلوب وبهره گيري از دنيا براي آخرت بوده ) بايد همواره عاقلانه تصميم گيري ورفتار كند.
اكنون بايد ديد كه وظايف انسان چيست ؟ وبراي انجام اين وظايف چگونه بايد برنامه ريزي كند؟ واساسا چه مسئوليت هايي دارد؟ كه بايد توانمنديهاي خود را برابر وهم سنگ با آنها منطبق وهماهنگ كند؟
قبل از هر چيز بايد بگوئيم كه توان انسان وعمر او محدود است وگرداگرد آدمي را موانع ومحدوديت هاي كمي وكيفي فرا گرفته كه همه آنها براي انسان به طور طبيعي دست وپاگير وبازدارنده است .
امام سجاد عليه السلام در پاسخ به كسي كه در اين باره از ايشان سئوال كرده مي فرمايند:
به صبح درآيم در حاليكه اهل وعيال از من طلب نفقه ومعاش كنند واز آن سو خداوند از من عمل صالح خواهد وازسويي قبر نيز مرا مي خواند كه ....
ودر جاي ديگري مي فرمايند: ودانستم كه مرا كار جز به خود صورت نگيرد پس براي انجام آن كوشيدم .
ظرفيت عمر انسان در اين دنيا به اندازه اي نيست كه به او اين مجال را بدهد كه كار خود را به فردا موكول كند ويا به ديگران وكالت دهد تا مسئوليت انجام واجبات ووظايف او را بر عهده گيرند. ظرفيت توانش نيز آنقدر نيست كه خود رامتقاعد كند تمامي امكانات وتوانمنديهايش را در يك زمينه وجهت خاص مصروف كند وبي توجه به جوانب ديگرآنها را به حال خود رها كند زيرا او بايد به ساير ابعاد وزواياي زندگي نيز اهتمام ورزد.
اجازه بدهيد تا اين واقعيت را تصريح كنم كه (انسان مسئول سلامت وصحت خود است . زيرا تن وبدن او بر گردنش حق وحقوقي دارد وسلامتي (آنطور كه گفته مي شود) همچون تاجي بر سر افراد سالم كه تنها بيماران ارزش آنرامي دانند وانسان بدون سلامتي قادر به زندگي نيست ونخواهد توانست خدمتي را به ديگران ارائه كند وبراي خانواده ويا جامعه وحتي خودش كاري را صورت دهد وباري خواهد بود كه بر دوش ديگران سنگيني مي كند).
براين اساس او مسئول صحت وسلامت خود است . وسلامتي اگرچه تنها يك واژه ولغت است اما فهرست طولاني وبلند بالايي از مسئوليت وظايف مختلف وبي پايان را در پي خود دارد. انسان براي آنكه سالم باشد بايد از غذاي سالمي تغذيه كند وآب سالم وگوارا بنوشد تا بتواند فعاليتهاي مختلف را انجام دهد ونبايد بي تفاوت باشد ويا آنكه بيش از حد معمول به خود فشار آورد. ومصداق كلام رسول اكرم نباشد كه فرموده اند: >نه آن زمين تكه تكه شده مزرعه وكشتزار است ونه آن زميني كه دست نخورده باقي مانده باشده <.
ويا آنجا كه امير مومنان عليه السلام خطاب به فرزندش امام حسن عليه السلام فرموده اند:
فرزندم اين دين ، دين محكم واستواري است در آن ملايمت ومدارا پيشه كن .
پس انسان براي آنكه از لغزش در اين مخاطره مصون بماند بايد اعضاي بدن سالمي داشته باشند. براي مثال يكي ازاين اعضاء وجوارح ، دستگاه گوارش بدن است . اگر دستگاه گوارش انسان از سلامت كامل برخوردار نباشد تمام اعضاي بدن از نعمت سلامت محروم خواهد بود. ما روايات بي شمار وزيادي در خصوص حفظ سلامتي در دست داريم حتي (در بسياري از احاديث وروايات اين نكته به چشم مي خورد كه به انسان مسلمان در كنار توصيه به مسايل وموضوعات مهم واساسي مانند اصول عقايد همزمان به مقوله بهداشت وسلامت مانند مسواك كردن كه ما به غلط وبابي تفاوتي ويا بي توجهي با آن برخورد مي كنيم ، سفارش شده است ) اين امر به خودي خود نشانگر تاكيد صريحي است كه اسلام بر رابطه مستحكم ميان سلامت بدن از يكسو وسلامت روحي ورواني از سوي ديگر دارد وهمانطور كه تحقيقات وكشفيات پزشكي مبين آنست روشن وبديهي است كه بسياري از بيماريهاي جسمي وبدني به اخلاق درسيستم عصبي وروحي ورواني آدمي منجر مي شود.
براي مثال فردي كه دچار نوعي حالت رواني است از ادراك صحيح ويا تصميم گيري درست ومطلوب ناتوان مي شود ومالا زندگي بر او سخت وپر از رنج ومحنت مي شود واين وضعيت تا بدانجا گسترش مي يابد كه ديگر حتي قادر به تشخيص درست موقعيت ومكان خود نير نخواهد بود. توجه واهتمام به آيات شريفه قرآن مانند اين آيه كه مي فرمايد: >وانفقوا في سبيل الله ولا تلقوا بايديكم الي التهلكه واحسنوا ان الله يحب المحسنين < وهمچنين اهميت دادن والتزام به متن احاديث وروايات فراواني منقول كه از اهل بيت عليهم السلام مد نظر داشتن توصيه هاي پزشكي وعلمي به انسان امكان وتوان برخورداري از حيات وزندگي را مي دهد وعملكرد او را به گونه اي شكل مي دهد كه در اعتقادات واعمال ورفتارش نشاني از بي ثباتي وعدم تعادل به چشم نمي خورد ومصداق بارز كلام خداوند منزه وتعالي مي شودآنجا كه در توصيف بندگان نيك خود مي فرمايد: >وعباد الرحمن الذين يمشون علي الارض هونا واذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما<.
وبسياري از ويژگيها وصفات ديگر كه بر شمردن واشاره به آنها از حوصله وتوان اين چند ورق خارج است در اينجاموضوع بسيار مهمي مطرح مي شود كه عبارت از لزوم خودداري انسان از خوردن غذاي حرام ويا اطعام ديگران ازغداي حرام است در اين رابطه (دلايل بي شماري در ابعاد مختلف وجودي اعم از بدن ، اخلاقيات واعتقادات فردي كه مال حرام مي خورد يافت مي شود كه مبني بر اينكه چنين فردي هرگز از ويژگيهاي اخلاقي خوب ومثبتي برخوردارنيست زيرا كه او اساسا براي ديگران حق مالكيت وزندگي قائل نيست ) چه كه او حقوق ديگران را به زور غصب كرده واز اينرو شاهديم از آنجا كه انگيزه او ميل به تصاحب به هر قيمت ممكن است از ارتكاب هرگونه عمل حرام وجرم وجنايت ابايي ندارد.
احساس مسئوليت براي انجام وظايف شخصي به هدف تضمين سلامت وامنيت وپيشرفت جامعه يكي ديگر ازمقوله هايي است كه در اين رابطه اهميت زيادي مي يابد. رسول خدا صلي الله عليه وآله در اين خصوص مي فرمايد:همه شما مسئول هستيد شما هم مسئول افراد زيردست خود هستيد ودر جاي ديگر مي فرمايند: كسي كه سربارديگران شود ملعون است . ايشان مي فرمايند: شما مسلمانان به سان مسافران كشتي هستيد كه يكي از شما مي خواهدآنرا غرق كند حال اگر ديگران مانع كار او شوند همگي نجات مي يابند واگر مانع نشوند او غرق مي شود وسايرين را نيزبا خود غرق مي كند. (اگر در كشوري مواد مخدر، سرقت ، تجاوز وتعدي وساير اقدامات واعمال خلاف وغير قانوني رواج يابد ويا بيماريهايي مانند ايدز وساير بيماريهاي مقاربتي فراگير شود وآن كشور به جولانگاه افراد رواني تبديل شود آيا شهروندان عادي وخوب در امان خواهند بود. طبيعي است كه در شرايطي اين چنين آنها در معرض مخاطره دائمي قرار خواهند داشت ). حال در چنين فضايي اختصاصي اگر شهروندي به آيه شريفه >يا ايها الذين امنوا عليكم انفسكم لايضركم من ضل فينبئكم بما كنتم تعلمون < استناد كند وبا تحريف مفهوم آن در خيال خود حاشيه امني را تصوركند. آيا هرگز راه به جايي خواهد برد؟ آيا او با بي تفاوتي وچنين برداشتي مانند مسلماناني كه از انجام وظيفه مسلماني خود شانه خالي كردند وطفره مي رفتند عمل نكرده است . كساني مانند عبد الله بن عمر كه از ترس مخاطرات ناشي ازمقابله با مفاسد امويان فقط به اداي دو ركعت نماز در مسجد الرسول مدينه بسنده كرد. يا مانند آن شخص معروف به امام غزالي كه در بحبوحه جنگهاي صليبي كه در اواخر حكومت عباسيان كشورهاي اسلامي را فرا گرفته بود به كنج اعتكاف وعزلت خود مي گريزد. يا مانند كساني كه معتقدند با ذكر دعا واستغاثه به ائمه باران خير وبركت بر آنها فروخواهد آمد. مفهوم آيه مذكور فقط عبارت است از اينكه انسان مومن نبايد از كمي تعداد مومنان واقعي در هراس باشدواينكه ضرر وزياني زماني متوجه او خواهد بود كه از اندك بودن شمار پويندگان راه حق وحقيقت دچار دلهره واضطراب شود. لذا بر اوست كه آنچه در توان دارد بكوشد تا مباني اعتقادي وايماني اش را تثبيت وتحكيم كندوديگران را هم با خود سوار كشتي نجات كند نه آنكه با پشت كردن به آنها سعي كند كه تنها مسافر آن باشد. اما درباره تثبيت وتمسك ناآگاهانه وغير منطقي به اهل بيت بايد بگوئيم كه اين امر قبل از هر كس از جانب خود ايشان مردوداست زيرا امير مومنان خود فرموده اند: مرا با پرهيزگاري ، پاكدامني ، تلاش واستوار بودن يار وهمراه باشيد. حال آنكه ويژگيهاي چهارگانه خود با گوشه گيري وانزواطلبي اختيار كردن از مردم به بهانه رواج وشيوع فساد در ميان آنها در تضادوتناقض كامل است زيرا انساني كه به نيكي وصلاح دعوت مي كند بايد پرهيزگار تلاشگر عفيف واستوار باشد ويا به عبارتي مانند شعله اي فروزاني وتابان باشد وعطاء وبخشش او به ديگران دائمي وپايدار باشد.
آري (واجب ترين وظايف انسان در زندگي دنيوي سعي وتلاش براي نجات خود از عذاب آخرت است اما اين هدف با شانه خالي كردن او از وظايف شرعي اجتماعي اش در مقابل ديگران هرگز ميسر نخواهد شد). چگونه انسان مسلمان مي تواند از آتش جهنم نجات يافته باشد درحاليكه وظايف ديني وقرآني خود را به طور تمام وكمال ابلاغ نكرده وانجام نداده وفقط در خود خواهي وخود پسندي غوطه ور است ). ودست ياري به سوي ديگران دراز نمي كندوبراي پيشرفت جامعه مسلمانش برنامه وطرحي را ارائه واجراء نمي كند او چگونه مي تواند از آتش جهنم نجات يافته باشد درحاليكه حتي در يك جبهه وبراي لحظه اي در برابر دشمن مسلمانان نايستاده وبا آنها مقابله نكرده است . اگروظايف وواجباتي از اين قبيل را انجام نداده خود را از آتش جهنم نجات يافته بداند پس فرق ميان او با آن انسان كافري كه محكوم به آتش دائمي جهنم مي باشد چيست ؟ به اين ترتيب آيات قرآني مذكور گروهي از مسئوليتهاي انسان مسلمان را تصريح كرده ودر لابلاي آنها برخي از شرايط مهم وخاص توفيق انسان وجامعه در عرصه هاي دنيا وآخرت آمده واينكه نجاح ورستگاري تنها در يك عرصه است ونه در دو عرصه زيرا نجاح وكاميابي در دنيا طبق تعريف ديني ،وبي هيچگونه استثناء وتبعيض به معني همان كاميابي ورستگاري در آخرت است وقرآن كريم بر اين نكته تاكيد مي كندكه شرط فلاح ورستگاري اتصاف به ايمان است .
واين ايمان نيز به نوبه خود داراي ويژگيهايي است كه از جمله آنها اداي فريضه نماز همراه با خشوع متانت وعلم وآگاهي است وصفت ديگر دوري از لغو وبيهودگي وپي گيري روش توام با جديت در زندگي است زيرا (انسان فرصتهايي را كه از دست مي دهد ديگر بدست نمي آورد. ودقيقا اينجاست كه بايد براي فرصتها واوقاتي كه برمسلمانان به بطالت مي گذرد حسرت بخوريم . فرصت ها واوقاتي كه در مجموع عمر نسلها را تشكيل مي دهد وبي هيچ استفاده وحاصلي در قالب انواع محافل ومجالس بيهوده به هدر رفته بايد توجه داشت كه اكنون نيز اين اتلاف وقتهاوتضييع اوقات با نامهاي مختلف وتحت عنوان تكنولوژي جديد انجام مي گيرد).
ويژگي وصفت سوم ايمان مسئوليت متقابل اجتماعي است كه درچارچوب دادن زكات كه عناوين ديگري نيزمي توان به آن اطلاق كرد متبلور مي شود.
صفت چهارم ايمان : عدم افراط وتفريط در مسايل خانوادگي وزندگي زناشويي است .
صفت پنجم : تقويت وتثبيت اعتماد متقابل در پيمانها وقراردادها واداي امانت در كارهاي معمول وروزانه اجتماعي است .
در اين رابطه شايد اين مسئله جلب توجه كند كه قرآن كريم صفات مذكور را به صورت جمع آورده واين اشاره مستقيم به خواست واراده الهي است داير براين كه اعتقاد در كنار تحرك خصيصه وجنبه اجتماعي به خود بگيرند. چراكه دست خدا با جماعت است . در اين بحث وبررسي مختصر قرآني هر خواننده با ذوقي به حقيقت اين نكته پي مي برد كه تمايل قرآن در اين جهت است كه عنصر تحرك وحركت در انسان كه يك موجود اجتماعي عاقل ومسئول است . حالت متوازن ومتكامل بيابد واز افراط وتفريط بدور باشد اين همان حقيقتي است كه روح تمامي آيات قرآني مالامال از آن است ويك نمونه آن آيه زير از سوره فرقان است >والذين يقولون ربنا هب لنا من ازواجنا وذرياتنا قره اعين واجعلنا للمتقين اماما<.
به اين ترتيب (هيچ تضاد وتناقضي نخواهد بود اگر انسان در همان حال كه دغدغه خانواده ومعاش روزانه اش رادارد در انديشه نيل به درجات عالي معنوي در ميان پرهيزگاران ومتقين باشد. علم ودانش وطلب روزي وتغذيه وورزش وحب تملك وغيره همگي امري مطلوب وپسنديده است اما نبايد ميل به اين مسايل به ضرر انجام واقامه فرايض وواجبات وسلامتي انسان وسرگرمي مفرط او وتجاوز وتعدي به ديگران تمام شود). (علم ودانش نبايد بدون عمل باشد، وطلب روزي كردن به معني دست كشيدن مردم از اداي فرايض وواجبات آنها نيست . تغذيه وخوردن غذاامري لازم ومطلوب است اما نبايد افراط در آن منجر به بيماري واز دست رفتن سلامت شود. ورزش امري در خورتوجه است اما انسان بايد در پرداختن به آن حد واندازه هاي معمول را رعايت كند تا به اتلاف عمر وانرژي اش منجرنشود. حب تملك نبايد انسان را به ورطه تجاوز وتعدي به حقوق ديگران سوق دهد). اين قاعده واصل درباره سايرمسايل وموضوعات نيز صدق مي كند. اين اعتدال وتعادل مطلوب در راستاي روند تكامل انسان ونيز جامعه است .تصور تحقيق اين امر بدون تحقق مقدمه آن كه همان تربيت صحيح مي باشد عملي وامكانپذير نيست . تربيتي كه چه بسا در بعضي موارد سراسر لحظات عمر انسان را به خود اختصاص مي دهد. تربيتي كه هرگز تحقق نخواهد پذيرفت مگر آنكه انسان با بهره گيري از توانائي شگرف خود از هيچگونه كوششي فروگذاري نكند واز عقل سليم خود براي بروز آن توانائيها استفاده كند. تربيتي كه با اتكال خالصانه انسان به ذات پروردگار قادر وكريم ميسر خواهد شد.
از اينرو براي آنكه انسان (به عنوان هسته اوليه تشكيل جامعه ) در حد اعتدال وميانه در پي هدف خود يعني تكامل باشد بايد به هر مسئله اي در خود آن توجه واهتمام كند ونبايد به موضوعي خاص غافل از مسئله يا حايل ديگر گرايش وتوجه داشته باشد. بطوريكه بايد با داوري عقل كه مبتني بر باورها واعتقادات درست ومتعادل است جوانب مختلف زندگي را مطالعه وبررسي كند كه اين همان فرهنگ وتربيت ناب انساني است .
از خداوند تبارك وتعالي مسئلت داريم كه ما را در امر پايه گذاري زندگي مان بر مباني واصول صحيح ومعتدل موفق گرداند وهر صاحب حق را به حقوق خود برساند وما را از كساني قرار دهد كه حيات وممات آنها حيات وممات محمدوآل اوست وتعاليم ودستورات ايشان رهگشاي زندگي شان است ودر قيامت در زمره گروه ايشان محشور مي شوند. انه ولي التوفيق وصلي الله علي محمد وآله الطاهرين .
اسراف به معنی هرگونه زیاده روی و تجاوز از حد اعتدال در هرچیزی است که انسان آن را بجا می آورد، مثلا برای یک وعده غذا وسیر شدن، معادل 600 گرم غذا کافی است، اینک اگر کسی برای خود،یک کیلو غذا درست کند، و 800 گرم آن را بخورد، و بقیه بماند وآن را دور بریزد، چنین کسی در یک وعده غذا دوگونه اسراف نموده،نخست این که 200 گرم بیشتر خورده، دوم این که 200 گرم دیگر راکه بیشتر درست کرده به دور ریخته است، به این ترتیب در یک وعده غذا 400 گرم غذا بیهوده مصرف شده است. با توجه به این مثال، وجریان دادن آن در جهات و ابعاد مختلف زندگی، به روشنی می فهمیم که در جامعه ما چقدر اسراف در چهره های گوناگون وجود دارد.
حضرت امام خمینی قدس سره، که در عمل به دستورهای اسلام، بسیارجدی و نمونه بودند، در مورد اسراف در همه ابعادش و به ویژه درمصرف، حساسیت مخصوصی داشتند، به عنوان نمونه نظر شما را به سه مورد زیر جلب می کنم:
اعتدال در مصرف که یکی از ویژگی های بندگان ممتاز الهی است،که در میانه دو چهره قرارگرفته است، نخست جنبه افراطی آن است که از آن به اسراف و تبذیر یاد می شود که بیان گردید، دوم جنبه تفریطی آن است که چهره تفریط اعتدال در مصرف است که از آن به تقتیر یا سخت گیری و زندگی رنج آور تعبیر می گردد، اسلام دین سمحه و سهله است، هرگز حاضر نیست که مسلمانان در سختی و رنج اقتصادی زندگی کنند، باید با کار و کوشش و سرپنجه تدبیر، شکل زندگی رابه شیوه ای تبدیل کرد که موجب وسعت در زندگی و آسایش گردد.
اعتدال در صدا و صوت، یعنی رعایت ادب و انضباط در صدا و صوت که به گونه ای بلند و ناهنجار و نا به هنگام نباشد تا باعث آزردگی دیگران شود. با توجه به این که صداها دارای انواع و اقسام است، مانند: صدای وسائل نقلیه، صدای ماشین آلات، صدای بلندگوها بر فراز مساجد و حسینیه ها و تالارها، صدای عادی انسان ها در گفت و گوهای رودررو و یا در تلفن، صداهایی که از سرفه و عطسه و دهان دره و سکسکه تولید می شود، که اگر غیر طبیعی باشد و انسان بر فشار آن با اختیار خود بیفزاید، نیز یک نوع صدای ناهنجاری است که باید از آن پرهیز کرد، و هم چنین صداهای مختلف رسانه های صوتی از قبیل رادیو، تلویزیون، ویدئو، صدای بوق های مختلف از اتومبیل ها، ترن ها و کارخانه ها و موتورسیکلت ها... و به طور کلی یکی از مشکلات، به ویژه در عصر حاضر که عصر ماشین و فضا و ارتباطات است، آلودگی صوتی است که موجب سلب آسایش و آرامش انسان ها می شود و به عقیده کارشناسان، آلودگی صوتی علاوه بر آسیب رسانی به نیروی شنوایی موجب آسیب رسانی به قلب و اعصاب، و باعث بی خوابی و ضعف خواهد شد، و این آلودگی به ویژه یکی از آزارهای جانکاه برای بیماران اعصاب و بیماران دیگر به شمار می آید، و این نوع صداها گاهی به عنوان عروسی، و زمانی به اسم عزاداری، و موقعی در زمین ورزش، و وقتی به نام سیزده بدر، و آتش بازی و ترقه بازی، که از بدترین و خطرناک ترین نوع ایجاد صدا است، و یا فریادهایی هنگام خرید و فروش، و نزاع ها پدیدار می گردد، و احیانا این فریادها موجب فتنه و کشمکش و ناهنجاری ها شده است، بسیار دیده وشنیده شده، همسری نزد همسرش، فرزندی نزد پدر و مادر و به عکس، و یا همسایگان و برادران و همسفران به خاطر این که درشت وخشن سخن می گویند، و انضباط در صدا را رعایت نمی کنند، آتش عداوت بین خود را پدیدار آورده و شعله ور می سازند، به طوری که این موضوع هم چون یک مثل شده، که یکی به دیگری می گوید: «صدایت را بلند نکن، خفه شو، این قدر داد و فریاد نکش، آرام حرف بزن وگرنه من هم فریاد می زنم!» و همین سخنان که هر روز شاهد آن در بین مردم هستیم، مقدمه جنگ و جدال، و هیزم آتش کینه و عداوت خواهد شد. و می توان گفت: که فریادها و صداهای ناهنجار یا بلند که موجب آزار دیگران می شود، و حتی باعث تنفر و انزجار می گردد، یکی از گناهانی است که موجب حق الناس است، یعنی توبه از آن گناه، مشروط به جلب رضایت آنهایی است که بر اثر سر و صدای او آزرده شده اند. به خصوص رانندگان باید بیشتر رعایت کنند، بسیار دیده شده که در خیابان های شلوغ، و پس از ورزش های عمومی، و یا اموری که باعث راه بندان شده، بعضی از رانندگان با بوق های ممتد، اعصاب مردم را خرد می کنند، و در این میان افراد بیمار و یا سالخرده ای وجود دارند، که به طور جدی آزرده شده و روح و روانشان کوفته خواهد شد، بر همین اساس در کشورهای متمدن، برای جلوگیری از آلودگی صوتی، قوانین و برنامه های مبسوطی قرار داده اند، و جریمه هایی وضع نموده اند تا آسایش و آرامش محیط را حفظ کرده، و مردم را از این آلودگی زیانبخش حفظ کنند، آمار نشان دهنده افراد بیمار بسیاری است، که جان خود را فدای همین آلودگی صوتی نموده اند، به عنوان مثال، شخصی به بیماری قلبی مبتلا است، وبی خبر از همه جا از راهی عبور می کند، ناگهان نوجوان بی ادبی در کنار او ترقه ای با صدای مهیب ایجاد می کند، و همین باعث مرگ آن بیمار، و یا آسیب شدید به او می شود، هر انسان باوجدانی از این گونه حرکات نابخردانه، اظهار تنفر کرده و در مورد عامل آن نفرین می نماید.
در قرآن در سه مورد سخن از انضباط صوتی در سخن گفتن به میان آمده (4) که دو مورد آن مربوط به سخن گفتن با پیامبر (ص) است، و یک مورد آن به عنوان یکی از نصایح حضرت لقمان به پسرش، که یک اندرز عمومی است می باشد، در مورد نصیحت لقمان چنان که در آغاز ذکر شد، متن آن چنین است:
رسول اکرم (ص) فرمود:
البته ناگفته نماند که در بعضی از موارد به عنوان استثناء، بلند کردن صدای خوب، پسندیده و مطلوب است، مانند جاهایی که به عنوان دفع ظلم ظالم، و دفاع از حق و در مواردی که تلاوت آیات قرآن و همایشی دینی و علمی برقرار است، و بلند نمودن صدا موجب رسایی سخن و آثار مثبت دیگری باشد، بر همین اساس در قرآن می خوانیم:
حضرت امام خمینی (ره) در مورد پرهیز از صداهای بی رویه، و مزاحمت های صوتی - گرچه به عنوان عبادت باشد - به طور مکرر نصیحت نموده و هشدار می دادند، و در این خصوص، بسیار حساس بود.
اعتدال گرایی نقش بسیار مهم و اساسی در تمدن سازی و شکوفایی تمدنی دارد. آیات 46 تا 49 و نیز 55 و 56 و 100 و 101 سوره یوسف هنگامی که به علل شکوفایی تمدنی در دوران حضرت یوسف(ع) می پردازد تبیین می کنند که چگونه نظامی که حضرت یوسف(ع) بر پایه عدالت و اعتدال بنیاد گذاشته، توانسته است تمدن بزرگ و شکوفا پدید آورد. مدیریت بهینه و درست آب در همه بخش ها از حفظ و نگهداشت تا مصرف درست و معتدل آن بود که شکوفایی تمدنی سبا را سبب می شود. (سبا آیات 15 و 16) اگر به نشانه های تمدنی از نظر قرآن چون ارتباطات فرهنگی (کهف آیه 93)، برج سازی (سبا آیات 12 و 13 و غافر آیه 36 و قصص آیه 38)، توسعه کشاورزی (یوسف آیات 46 و 49 و روم آیه 9 و دخان آیات 25 و 26)، حکومت و دولت (یوسف آیه 43 و نمل آیه 22 و 23 و آیات دیگر)، سدسازی و مدیریت آب (سبا آیات 15 و 16 و کهف آیات 83 و 84 و 94 تا 96) صنعت و ذوب فلزات (همان)، عمران آبادانی در ساختمان سازی (اعراف آیات 73 و 74 و آیات دیگر) هنرهای معماری و آبگینه سازی، تندیس سازی و مانند آن (نمل آیه 44 و سبا آیات 12 و 13) توجه شود به خوبی می توان دریافت که همه این فناوری ها و نشانه های تمدنی، ریشه در گرایش اعتدالی جامعه به ویژه مدیریت صحیح منابع و مصرف بهینه و درست آن دارد. خداوند هنگامی که به علل فروپاشی تمدنی می پردازد نشان می دهد که چگونه انحراف از اعتدال و عدالت موجب شده تا تمدن های بزرگ از هم فروپاشد. آیات 15 و 17 سوره سبا تبیین می کند که چگونه کفران نعمت در اثر ناسپاسی و عدم مصرف درست نعمت در مسیر تعالی و کمال، موجب شد تا قوم سبا از مقام شوکت و عزت سقوط کنند و تمدن آنان از درون فرو پاشد. طغیان گری که به عنوان یکی از علل و عوامل انحطاط و فروپاشی تمدنی در آیات 6 تا 13 سوره فجر بیان می شود، در حقیقت بیانگر داستان نادیده گرفتن اعتدال و میانه روی در زندگی این تمدن هاست. چنان که رفتار خشونت آمیز و به دور از اعتدال زمامداران و دولتمردان در آیات 123 و 128 تا 139 سوره شعراء به عنوان عاملی دیگر در فروپاشی تمدنی معرفی می شود تا دولتمردان بدانند که هرگونه خروج از اعتدال و گرایش به خشونت، می تواند چه عواقب بدی برای خود ایشان و بلکه تمدنشان داشته باشد بسیاری از تمدن ها که در اوج شکوفایی و رونق اقتصادی و تمدنی بودند به سبب گرایش به ظلم و دوری از عدالت و اعتدال از درون فروپاشیدند که آیات 11 تا 13 سوره انبیاء و نیز 45 سوره حج و 45 تا 52 سوره نمل و 9 روم به نمونه هایی از این تمدن ها اشاره می کند. بی گمان افساد به معنای دوری از عدالت و اعتدال (اعراف آیات 74 و 78 و نمل آیات 48 تا 52 و فجر آیات 7 تا 13) و اطاعت و پیروی مردم جامعه از مفسدان (شعراء آیات 141 تا 158) در کنار اسراف و اشرافیت خوشگذران و بی درد و پیروی جامعه از آنان که خود نمونه های بارز خروج از اعتدال و عدالت است، از مهم ترین علل و عوامل فروپاشی تمدنی است که خداوند به دوری از آن فرمان می دهد و از مردم می خواهد تا به جای این روش از شیوه درست مصرف و رفتار در حوزه های مختلف از جمله اقتصادی بهره گیرند.
تفسیر نظریه اعتدال توسط حضرت زهرا(سلام الله علیها) در فعالیتهای اجتماعی
گفتگو با حجت الاسلام سیداحمد خاتمی
به جای اشاره:
امشب ستاره های آسمان خدا بر دامن شب آرام خواهند گرفت و تلألؤ نورشان را برای همیشه به بشریت هدیه خواهند كرد. امشب در عرش خدا غوغایی برپاست. دردانه ای متولد می شود، سیب سرخ بهشت، كوثر رسول، یاس نبی.
امشب خانه محمد(صلی الله علیه وآله)غرق در جشن و سرور است؛ جشنی كه میهمانی جز محمد(صلی الله علیه وآله)و خدیجه(سلام الله علیها)ندارد. امشب پیامبر(صلی الله علیه وآله)صاحب فرزندی می شود كه وجود نازنینش بوی بهشت می دهد. آری. امشب، جهان به خود می بالد كه گوهر هر دو جهان، پابه عرصه خاكی می نهد تا از همان گامهای نخستین حركت، در راه احقاق حق قدم بر دارد و اولین گامهای كوچكش را بر خاكهای تفتیده شعب ابی طالب بگذارد. تا همگان بدانند كه فاطمه(سلام الله علیها)از همان كودكی برای دفاع از حق، گامهایش را استوار كرده بود.
نوشتن درباره فاطمه(سلام الله علیها)كاری است بس دشوار. فاطمه(سلام الله علیها)را با چه می توان سنجید، قیاس كرد، تعریف كرد....؟ نه. فاطمه(سلام الله علیها)را فقط با فاطمه(سلام الله علیها)می توان شناخت.در آستانه میلاد خجسته این بانوی آسمانی، در گفتگو با حجة الاسلام والمسلمین سیداحمد خاتمی، نویسنده و محقق، به بررسی ابعاد اجتماعی شخصیت فاطمه(س) پرداخته ایم كه تقدیم شما می گردد. برای شروع بحث از میلاد خجسته حضرت فاطمه(س) شروع كنید... حضرت صدیقه طاهره(س) موجودی بهشتی است؛ یعنی نور پاك آن حضرت از میوه ای بهشتی كه در شب معراج به نبی اكرم (ص) داده شد، به وجود آمد. آن نور، نوری است كه با تلألؤ آن در خانه نبی اكرم(ص)، كوثر در آن جوشید.
كوثر را نباید تنها به كثرت اولاد حضرت صدیقه طاهره(س) تفسیر كنیم، بلكه باید آن را فراتر ببینیم. كوثر یعنی خیر فراوان؛ هم در عرصه اولاد و هم در عرصه آموزشهایی كه این مكتب به انسانها داد و راه را آموخت. در هرحال، میلاد حضرت طاهره (س)، میلاد نور و انسانیت است كه باید آن را مبارك دانست.
آن طور كه پیداست، رابطه آن بزرگوار با پدر، صرفاً یك رابطه پدر و فرزندی نبوده؛ بلكه به لحاظ فرهنگی و اجتماعی، رابطه بسیار زیبایی با یكدیگر داشتند. مایلیم سایر ابعاد آن رابطه را برای ما تبیین بفرمایید.
رابطه حضرت فاطمه(س) با پیامبر(ص)، طبیعی است كه رابطه عاطفی بود. یعنی نبی اكرم(ص)، این دختر با فضیلت را از صمیم جان دوست می داشت و حضرت زهرا(س) هم چنین بود. اما می خواهم عرض كنم كه این رابطه الهی هم بر مبنای الهی بود؛ یعنی عشق پیامبر(ص) و عشق حضرت زهرا(س) و محبتشان حب فی ا... است. نگاه حضرت زهرا(س) به پیامبراكرم(ص)، تنها نگاه به یك پدر نبود؛ بلكه نگاه به ولی بود. وقتی آیه نازل شد كه پیامبر(ص) را مودبانه صدا بزنید و مثل یكدیگر او را با نام صدا نزنید، وقتی پیامبر(ص) وارد خانه شد، حضرت زهرا(س) فرمود:"السلام علیك یا رسول ا...".
پیامبراكرم(ص) به ایشان فرمود:"به من بابا بگو، كه بابا گفتن تو مایه آرامش قلب من است." از این نگاه، می بینیم كه حضرت صدیقه طاهره(س)، به پدر به عنوان ولی و رسول خدا(ص) نگاه می كند. این را هم باید اضافه كرد كه دفاع حضرت صدیقه طاهره(س) از امیرالمؤمنین(ع) هم دفاع از شوهر نبود، بلكه دفاع از"ولی" بود؛ یعنی ایشان به شوهر نیز، چنین نگاهی داشتند. نشانه اش هم این است كه در موارد زیادی، حضرت زهرا(س)، سخن از غدیرخم دارد. در جای جای خطبه فدكیه هم آن بزرگوار، سخن از شخصیت والای امیر مومنان(ع) دارد. جان كلام این است، آنچنان كه از پیامبراكرم(ص) داریم:"وما ینطق عن الهوی ان هوالا وحی یوحی"؛ یعنی، نطق پیامبر و افعال او، افعال خدایی است و انگیزه های شخصی در آن نیست، معصومین دیگر(ع) و از جمله حضرت زهرا(س) هم چنین هستند.
او اگر به پدر عشق می ورزد، این عشق یك عشق خدایی است؛ و از آن روست كه او را رسول خدا و عبدصالح خدا می داند و از همین جایگاه باید آن همه عشق و علاقه تحلیل شود.
تعریفی كه در نگاه یا بیان ائمه معصومین(ع) درباره این شخصیت نورانی تاریخ به ذهن دارید، چیست؟ در رابطه با شخصیت والای حضرت صدیقه طاهره(س) گفتنی ها زیاد است، ولی به نظر می رسد موجزترین گفتنی در این رابطه، سخن حضرت كاظم(ع) است. این سخن را مرحوم كلینی(ره) در"كافی" و در باب "مولد الزهرا(س)" حدیث پنجم آورده است. این سخن تنها دو كلمه است و همین دو كلمه در واقع تمام شخصیت حضرت صدیقه طاهره(س) بیان شده است. این حدیث از جهت سند خیلی صحیح و به امام كاظم(ع) می رسد. ایشان فرمود:"ان فاطمه صدیقه شهیدة" حضرت فاطمه(س)، صدیقه بود و شهیده. "صدیقه" یعنی چه؟ تمام كمالات حضرت فاطمه(س)، را می توان در همین یك كلمه جا داد. قرآن كریم، حضرت ابراهیم(ع) را صدیق می داند:"وكان صدیقاً نبیا". مقام صدیقین، بعد از مقام انبیاست. مرحوم علامه مجلسی(ره) از این كلمه صدیقه، استفاده عصمت حضرت صدیقه طاهره(س) را كرده است. عصمتی كه حتی بعضی از بزرگان اهل تسنن مثل "ابن ابی الحدید معتزلی" هم آن را قبول دارند. من تحلیلم از "صدیقه" این است كه ما در جامعه دو گروه داریم كه دم از دین می زنند. یكی از آنان كه فقط مدعیان ایمانند، اسمی از ایمان دارند و رسم ایمان را ندارند. این یك گروه؛ گروه دوم هم مؤمنان صادقند.
دین شعاران اسم دین را دارند. ولی دین در هیچ كجای زندگی شان نمود و بروز و ظهور ندارد. اینها یك گروهند و گروه دوم هم دینمداران هستند. قرآن دینمداران را صادق می نامد. (سوره حجرات، آیه 15). در این آیه، سه ویژگی دینمداران صادق ذكر شده است.
آن وقت آن روایتی كه عرض كردم، می گوید حضرت زهرا(س)، صدیقه است یعنی مبالغه در صدق است. یعنی اگر آن وجود نازنین می گوید كه عاشق خداست، به راستی عاشق ذات مقدس ربوبی است.
یعنی آن شخصیت بزرگواری كه در عمل، صداقت دینش را به نمایش بگذارد، صدیقه یعنی زهرایی كه آیات حجاب را وقتی می خواند، خود در خط مقدم، عمل به آیات حجاب است. به حدی كه وقتی نابینا هم می آید، حجاب می گیرد.
اگر حضرت در قرآن می خواند كه اولیای خدا اگر خودشان محتاج هم باشند، ایثار می كنند؛ می بینیم كه حضرت زهرا(س) و این خاندان، در خط مقدم ایثارند. صداقت در ایمان یعنی وقتی حضرت زهرا(س) احساس وظیفه می كند كه در مسجد خطبه بخواند، آن خطبه بلند فدكیه را می خواند. خطبه ای كه از جهت معارفی در اوج قرار دارد، توحید در آن هست، نبوت در آن هست و استیضاح منطقی دستگاه خلافت و در یك كلام، فلسفه احكام در آن هست. خطبه فدكیه كه آل ابی طالب مقید بودند، همان گونه كه به بچه های خود حفظ قرآن را سفارش می كنند، حفظ این خطبه فدكیه را سفارش كنند؛ زیرا این خطبه جلوه هایی از صداقت است.
مسأله دفاع ایشان از ولایت، دفاع از تمامیت اسلام بود.
در نگاه حضرت زهرا(س) ولایت با اصل دین، گره خورده و گره خوردنی هم هست. بنابراین، وقتی حضرت زهرا(س) از تمام هستی خود برای ولایت مایه می گذارد، در حقیقت برای دین مایه گذاشته است و از رهگذر همین است كه فاطمه شهیده می شود و در عرصه دفاع از ولایت از همه جانش مایه می گذارد و این یعنی صداقت در دین؛ یعنی همان كه امام كاظم(ع) فرمود:"ان فاطمه(س) صدیقه شهیده" در این دو كلمه كمالات بلند حضرت صدیقه طاهره( نهفته) است. آری مثل ما و مثل حضرت زهرا(س)، مثل كسی است كه در كنار دریای بیكرانه نشسته و به اندازه ظرف اندكی كه دارد، بهره می گیرد.
یكی از القاب بزرگ حضرت فاطمه(س) كه قطعاً ارادت همگان را نسبت به آن وجود ارزشمند زیادتر می كند، این است كه به ایشان "سیده النساء العالمین" می گویند. اینكه در میان زنان بزرگ تاریخ، چنین لقبی زیبنده نام حضرت زهرا(س) قرار می گیرد، به نظر جناب عالی به چه بخشی از فضایل ایشان مربوط می شود؟ در روایات فراوانی كه از نبی اكرم(ص) رسیده، چند بانو هستند كه به عنوان بانوان برتر جهان هستی معرفی شده اند. بانوی اول، حضرت آسیه(س) همسر فرعون است. بانوی دوم، حضرت مریم(س). بانوی سوم حضرت خدیجه(س)، همسر نبی اكرم(ص) و مادر حضرت صدیقه طاهره(س) است.
چهارمین بانو نیز حضرت صدیقه طاهره(س) است. در روایات هست كه حضرت زهرا(س) در بین این چهاربانو، افضل آنهاست. وجه مشترك این چهاربانو در فضیلت، این است كه هر چهار نفر مدافع ولایت بودند.
حضرت زهرا(س) هم با تمام وجودش، مدافع ولی زمان بود، با این تفاوت كه آنها تنها جان خود را فدا كردند و فاطمه(س) از جان خودش و جان عزیزش یعنی محسن شش ماهه اش، در راه دین گذشت. علاوه بر آن و رنجهایی كه حضرت صدیقه طاهره در این مسیر به جان خرید، بسی بیشتر از رنجهای دیگر بانوان جهان هستی بود. مسأله بعدی اینكه حضرت زهرا(س) در كمالات و فضایل بر دو قله نشسته است. بعضهم علی بعض. حضرت صدیقه طاهره(س) بعضی كمالاتی كه داشت، چنان بود كه او را برتر از بانون با فضلیت دیگر جهان هستی ساخته است. خوب است در اینجا یادی داشته باشیم از امام راحل عظیم الشأن كه روز بیستم جمادی الأخر، روز ولادت این خلف صالح حضرت فاطمه(س) هم هست.
ما در تاریخ اسلام، از یك طرف حضرت زهرا(س) را آن گونه می شناسیم كه می فرمایند" جهاد زن، خوب شوهرداری است" و از سوی دیگر وقتی بحث دفاع از عقاید و یا به تعبیر جناب عالی بحث دفاع از حریم ولایت پیش می آید، ایشان را چنان می بینیم كه در عرصه های اجتماع حاضرند. امروز یكی از مباحثی كه مطرح است، اینكه حضور اجتماعی زنان، تا چه حد و مرزی در اسلام توجیه دارد. نگاه خود حضرت به این مقوله چگونه است؟ از ابعاد برجسته زندگی حضرت صدیقه طاهره(س)، تفسیر همین نكته است كه به اصطلاح حضور زن در عرصه های اجتماعی، باید چگونه باشد و جایگاه خانه داری و شوهرداری در نگاه ایشان، چگونه بود؟ دو نكته گفتنی در این عرصه وجود دارد؛ یك نكته این است كه اصولاً ما باید تفسیر كنیم كه نگاه اسلام در این رابطه چیست. نگاه اسلام در این رابطه، آن است كه كار زن در بیرون از خانه و تلاشهای اجتماعی او، همراه با عفاف، همراه با حجاب و همراه با موازین شرعی، شبهه ندارد. بخصوص در آن عرصه هایی كه حضور بانوان ضروری است.
مثل پزشكی بانوان و مسایل مخصوص بانوان، دبیرستانهای دخترانه و بخصوص در دانشگاهی كه دانشجویان آن تماماً خانمها هستند، خیلی خوب است كه استاد ایشان هم زن باشد. در این عرصه ها با توجه به دو نكته ای كه گفتم، یكی مسأله عفاف و حجاب و دوم موازین شرعی می توانند در عرصه حضور فعالی داشته باشند و این از دیدگاه اسلام، هیچ اشكالی ندارد.
اما نباید ارزش بانوان، در كارهای اجتماعی آنان خلاصه شود كه متأسفانه این مسأله در بعضی عرصه ها فرهنگ شده است. اصولاً نباید ارزش بانوان را با شغل بیرونی آنها مقایسه كرد. كار بیرونی نباید ارزش خانه داری، شوهرداری و تربیت فرزند را تحت الشعاع قرار دهد زیرا این ارزشها در روایات، به جهاد تعبیر شده اند. جهاد در حقیقت ملاك یكی از ارزشهای والای اسلامی است و این ارزش نباید در بانوان ما كم شود. این ارزش والا را باید پر رنگ و پر رنگ تر كرد كه تحكیم بنای خانواده، در حقیقت تحكیم سعادت جامعه است. به شرط اینكه به خانواده رنگ دین داده شود.
نكته دیگر اینكه حضرت زهرا(س)، اعتدال را با عمل خود تفسیر كرد كه در باب بانوان، خانه داری و شوهرداری، ارزش والایی دارد. ایشان 9سال با امیرالمؤمنین(ع) زندگی كرد.
در آن 9سال كار ایشان چه بود؟ كار حضرت در طی این سالها شوهرداری و بخصوص تربیت فرزندانی همچون امام حسن(ع)، امام حسین(ع) و زینبین(س) بود. این حضرت بود كه در خانه محیط آرامی می ساخت و حضرت امیر(ع) هم در جایگاه خدمت به دین قرار می گرفت. ما این اصل را نباید در زندگی فاطمه(س) فراموش كنیم. آری، آنجا كه احساس وظیفه كرد، وارد میدان شد و آن هم با رعایت حجاب و عفاف و اساسی ترین نقش را ایفا كرد. پس بنابراین، بانوان جامعه ما باید این الهام را از حضرت زهرا(س) بگیرند كه جایگاه خانه داری و شوهرداری را ارج نهاده و به آن بها بدهند و در كنار آن خدمات و مشاغل اجتماعی را هم با رعایت موازین شرعی داشته باشند.
عنایت دارید كه معرفی چهره های تابناك اسلام به نسل حاضر، ظرافتهای خاصی را می طلبد، به نظر جناب عالی، بهترین راه معرفی ایشان به زنان و دختران امروز به عنوان الگو، چگونه است؟ من معتقدم كه باید مناقب حضرت زهرا(س) را به گونه ای شفاف بیان كرد. مثلاً مناقب حضرت در عرصه ارتباط با خداوند، باید بیشتر تبیین شود كه او ارتباطش با خداوند كاملاً از سر حب به ذات مقدس ربوبی بود. در عرصه مسایل اجتماعی، مسأله حجاب و عفاف و...
هرچه گفته شود، كم گفته ایم و این مسأله باید به صورت برهانی تبیین و بیان شود و نمونه هایی كه در زندگی حضرت زهرا(س) بوده، به صورت خیلی شفاف، به عرصه بیان بیاید.
در عرصه سیاسی، مسأله حمایت ایشان از ولایت و اینكه حضرت زهرا(س) فدایی ولایت شد، باید تبیین گردد. زندگی خانوادگی حضرت صدیقه طاهره(س) و امیرالمؤمنین(ع) كاملاً الگوست. باید زوایای مختلف این زندگی خانوادگی را تبیین كرد كه چگونه این زندگی پاگرفت، چگونه ادامه پیدا كرد، در این زندگی، اگر مشكلاتی بود از چه قبیل بود. از آغار این زندگی تا پایانش نكات الهام بخش فراوانی وجود دارد، این زندگی سراسر مهر است. مبنای این عدم اختلاف باید تبیین شود و این برای زنان و همه خانواده ها درس دارد. ما باید این گلهای جهان هستی را به صورت درسی معرفی كنیم. من معتقدم در كتابهای دبیرستانی كه دختران در آستانه ازدواج آن را می خوانند، باید این بخش از زندگی خانوادگی حضرت زهرا(س) را به صورت درسی عرضه كنیم كه در زندگی مشترك آینده خود پیوسته این الگو را مد نظر داشته باشند. اگر بخواهیم اهل بیت(ع) را به صورت الگو معرفی كنیم، باید دو نكته را مدنظر داشته باشیم. یك نكته اینكه اینها شخصیتهای ملكوتی هستند، كمالات بلند اهل بیت(ع) را باید باورداشته باشیم. علم غیب آنها و ولایت تكوینی و نیز عصمت آنها را باید باور داشته باشیم و البته همه اینها از سوی ذات اقدس ربوبی است.
علم غیب آنها از سوی خداست. ولایت تكوینی آنها هم از سوی خداست؛ ولی این معنایش آن نیست كه شخصیت بشری آنها را مورد غفلت قرار دهیم. چنان كه پیامبراكرم(ص) در اوج مقام نبوی و شخصیت ملكوتی است ولی در عین حال در قرآن داریم كه:"قل انما انا بشر مثلكم" باید جنبه های بشری الگویی را ما در زندگی اهل بیت(ع) و حضرت صدیقه طاهره(س) به صورت شفاف مطرح كنیم.
یكی از جنبه های الگویی ایشان برای خانواده ها، الگوی تربیتی ایشان است. به خانه نورانی علی(ع) اشاره كردید و اینكه فرزندان بزرگواری چون امامان معصوم(ع) از دامن بزرگواری چون فاطمه(س) به این جا می رسند. مایلیم قدری از شیوه های تربیتی ایشان، با مادران امروز جامعه ما صحبت كنید. واقعیت مطلب این است كه مسأله محیط خانه و خانواده تأثیر اساسی در تربیت مثبت و منفی بچه ها دارد. اگر محیط خانوادگی، محیط صالح و سالمی باشد؛ گلهایی كه در این خانه می رویند، گلهای معطری هستند. اما اگر محیط خانوادگی، محیط فاسدی بود؛ آنچه می روید، میوه های تلخ است.
بنابراین محیط تربیتی خانوادگی بسیار مهم است. حضرت سیدالشهداء(ع)، ذلت ناپذیری خویش را به دامان پاك فاطمه(س) پیوند می دهد. بنابراین، پدران و مادران جامعه ما اگر می خواهند نسل صالحی داشته باشند، باید محیط خانه را همان گونه قرار بدهند كه امیرالمؤمنین(ع) و حضرت زهرا(س) قرار دادند. محیط خانه را محیط دین قرار دهند، محیط اخلاق و رفتار مناسب اخلاقی قرار دهند، محیط كاری متقابل قراردهند، محیط تعاون قرار بدهند، در روایتی از امام صادق(ع) داریم كه امیرالمؤمنین(ع) هیزم می آورد و سوخت خانه را تأمین می كرد. از چاه آب می كشید و كارهای خانه را انجام می داد و حضرت زهرا(س) هم گندم آرد می كرد و آن را خمیر می نمود و نان می پخت. باید ریزه كاریهای این زندگی را آموخت و اجرا كرد. آنچه می خواهم عرض كنم، اینكه رفتار عملی پدر و مادر، مؤثرترین مربی در محیط خانه است. بیش از گفتارشان، رفتارشان است كه تأثیرگذار است.
شما جامعه امروز ما را به لحاظ تأثیرپذیری از ابعاد مختلف زندگی اهل بیت(ع) چگونه ارزیابی می كنید؟ محبت اهل بیت(ع) در كشور درحال افزایش روز افزون است. از جامعه جوان آمارگیری شده و 90درصد پاسخ قاطع داده اند كه ما عاشق و شیفته اهل بیت(ع) هستیم. این عشق به اهل بیت(ع)، سرمایه بسیار نفیسی است. اگر بتوانیم از این سرمایه استفاده بهینه كنیم و آن بزرگواران را به صحن جامعه بیاوریم، من معتقدم از این سرمایه توانسته ایم آن چنان كه خدا می خواهد، استفاده كنیم. خداوندی كه مودت فی القربی را به عنوان اجر رسالت پیامبر(ص) بیان كرده، برای اینكه اهل بیت(ع) راه و مسیر ما باشند، راه مردم راه اهل بیت(ع) شود و در این عرصه همه وظیفه داریم اهل بیت(ع) را معرفی كنیم. درپایان، باید به این نكته هم سفارش و تأكید كنم به همان میزانی كه به ایام شهادت و عزای معصومین(ع) بها می دهیم، به ولادت آن بزرگواران هم باید بها دهیم. یعنی ولادت آنها را كانون جشن و خوشحالی قراردهیم، زیرا ائمه(ع) خود فرمودند كه:"شیعیان ما در شادی ما شادند و در ماتم ما غمگین".
حامد گیلانی-روزنامه قدس
همانگونه که هدف از تربیت اسلامی، ساختن انسان متعادل است، هدف از ارتباط جرأت مندانه نیز ارتباطی بر مبنای اعتدال و به دور از افراط و تفریط است، ارتباطی که حد وسط برخورد منفعلانه و پرخاشگر است.
افرادی که از جرأت ورزی بیبهرهاند، نمیتوانند از خودشان دفاع کنند، غالباً در برخورد با دیگران منفعل، پشیمان و ترسو هستند، به نیازها و خواسته های خود اهمیت نمی دهند و از خواسته و نظر دیگران تبعیت میکنند.
افراد با برخورد پرخاشگرانه از حقوق خود دفاع میکنند، اما به شیوهای خصمانه سعی میکنند نیازها و خواسته های خود را از طریق غالب شدن، توهین و تحقیر دیگران برآورده کنند و به حقوق و خواسته دیگران اهمیت نمیدهند. این افراد بعد از مدتی خود را از دیگران بیگانه میکنند و در جزیره تنهایی و انزوای خود زندانی میشوند، اما افراد با جرأت برای خود و دیگران احترام قائلند، منفعل یا پرخاشگر نیستند و با دیگران مدّبرانه ارتباط برقرار میکنند، نه اجازه میدهند که دیگران از آن ها سوء استفاده کنند و نه خود قصد سوء استفاده دارند. جرأت ورزی موجب خودکار آمدی و خودکنترلی در افراد شده، اعتماد به نفس و عزّت نفس آن ها را تقویت میکند.
جرأت ورزی نیازمند دانش، تدبیر، مذاکره و انعطافپذیری است. جرأت ورزی، هم از مهارت های مقابله با خشم محسوب شده و هم بهترین روش ارتباط رضایت بخش با دیگران است.
● تعریف جرأت ورزی:
زمانی که با درخواست های نادرست و نامعقول دیگران مواجه میشویم، میتوانیم با روش ردّ قاطعانه(جرأت مندانه) به درخواست آنان پاسخ منفی بدهیم.
از این روش در مواقعی که نیازمند کمک گرفتن از دیگران هستیم، استفاده میکنیم.
از این روش برای بیان احساس و افکار خود در تقدیر و تشکر از دیگران استفاده میکنیم.
۲) زمانی که طرف مقابل ما در شرایط روحی مناسبی قرار ندارد. مثلاً شخصی با حالت خشم و عصبانیت تمام، با عجله وارد نانوایی شده و خارج از نوبت نان را برمیدارد، در این جا درخواست جرأت مندانه به عمق مشکل میافزاید.
۳) زمانی که دیگران میخواهند با رفتارشان ما را تحریک کنند. مثلاً شخصی که در حال کشیدن سیگار است، میخواهد درباره مضرات مصرف سیگار با ما بحث کند.
● مهارت هایی برای ابراز جرأتمندی
ـ نه نمیآیم.
ـ من اهل این گونه میهمانی ها نیستم.
ـ نه حتماً باید بروم منزل.
ـ در این روش، موضوع صحبت را عوض میکنیم.
ـ راستی فیلم دیشب را دیدی؟
ـ فردا امتحان داریم؟
ـ لباسی که خریدی، خیلی زیباست!
ـ رفتن به خانهای که نمیشناسم را اصلاً درست نمیدانم.
ـ دلیلی ندارد به جایی بروم که راضی نیستم.
ـ روحیهام دراین جور میهمانی ها ضعیف میشود.
ـ من هنوز بچهام، بزرگ نشدهام.
ـ من شب ها زود خوابم میبرد.
ـ گفتم که اهل رفت و آمد با غریبه ها نیستم.
ـ دیگر حرفش را نزن، به هیچ وجه نمیآیم.
ـ در مواقعی که میبینیم شخصی خیلی اصرار میکند، بهتر است از آن محل و موقعیت دور شویم.
ـ شاید دلت میخواست که من با شما بیایم، این موضوع را میفهمم ولی متأسفانه در اینگونه میهمانی ها شرکت نمیکنم.
ـ موافقید جایی غیر از میهمانی برویم که شما هم دوست داشته باشید؟
ـ با عرض پوزش به هیچ وجه نمیآیم، امیدوارم مرا ببخشید.
ـ لطف کردید مرا به میهمانی دعوت کردید، ولی من دوست ندارم و نمی آیم.