یار امام زمان
شاید این جمعه بیاید

جستجو در وبلاگ

درباره ما

آخرين مطالب

بایگانی

پيوند ها

آمار وبلاگ



خاطرات کوتاه از شهیدان ...
زیر باران اشك


در عملیات كربلای 5 از ناحیه دست و چند جای دیگر بدن مجروح شدم . اما از آن كه بادگیر در تنم بود و مچ آستینم گشاد ، مانع نفوذ خون به بیرون می شد . دستم برای دومین بار بود كه آسیب می دید. یك بار برحسب تصادف در یك مأموریت نظامی و این بار در عملیات «كربلای 5» همین طور می جنگیدم وپیش می رفتم . تا آن كه شدت درد و سنگینی لخته های خون ، توان لازم را از من گرفت و من به زمین افتادم از رد خونی كه از من بر جا مانده بود ، دوستم متوجه زخمم شد و خودش را به من رساند و گفت : «خودت را می خواهی به كشتن بدهی ؟» اما من دلم پیش بچه های رزمنده بود و نمی توانستم دست از مبارزه بكشم ، تا این كه نمی دانم چه وقت زانوهایم سست شد و به زمین افتادم . وقتی چشم باز كردم ، خود را در بیمارستان اهواز دیدم . چند روز بود كه از عملیات فخر آفرین «كربلای5» گذشته بود ، با خودم گفتم : «ای كاش من هم می توانستم یكی از آن شهدای گلگون كفن باشم .»
شهید علی اصغر شعبانی
***




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 8:45 AM - روز پنج شنبه 14 آبان 1388    |  

 

[ra:blog_page_title]
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.