در حالی كه خورشید خود را در سمت مغرب به پایین میكشید بچهها آماده شده و مشتاقانه در انتظار فرمان حركت بودند. چرا كه ماهها برای فرار سیدن چنین موقعیتی لحظهشماری میكردند. البته آنان برای شروع عملیات در گذشته هم، مدتی به انتظار نشسته بودند؛ ولی این عملیات با گذشته اندكی تفاوت میكرد. چون این بار عملیات 48 ساعت قبل شروع شده بود و نیروها میبایست در منطقه عملیاتی جزیره مجنون هلیبُرد و پیاده میشدند. در این شرایط دشمن كاملاً آماده و نیروهای خط شكن قبلی، كاملاً خسته شده بودند. با اینهمه، آمادگی و عشق نیروها، نه تنها كاهش نیافته كه افزایش نیز یافته بود.
فرمان حركت رسید و گردان در سكوتجزیره مجنون به راه افتاد. از طرفی مسافتی كه باید پیموده میشد طولانی بود و از طرف دیگر اسلحه و مهماتی كه هر فرد به دوش داشت سنگین و خسته كننده بود. گردان تا بعد از نیمه شب بیوقفه در راه بود تا اینكه فرمان توقف رسید. اكنون نزدیك دشمن بودیم، ولی متأسفانه معلوم شد كه، دشمن در كمین نشسته و برای محاصره و قلع و قمع نیروها آمادگی كامل دارد. این بود كه فرمان برگشت داده شد. آنان كه روحشان در اشتیاق شهادت میسوخت، آهسته و در دل ناله میكردند كه، خدایا؛ لحظه وصال چه زمان فرا میرسد؟ و نیز آنان كه از تأخیر جهاد و رودررویی با دشمن نگران بودند دعا كردند كه خدایا؛ از جهاد و شهادت محروممان نفرما.
گردان با گامهای بلند و با سرعت زیاد خود را به پشت خاكریز كوتاهی میرساند كه از همان جا حركت خود را آغاز نموده بودند.
زمان به سرعت میگذشت و نزدیك طلوع آفتاب بود كه به مقصد رسیدند و هر كدام از بچهها در گوشهای روی زمین شروع به استراحت كردند و گروهی از آنها صبحانه را آماده كردند. هنوز بساط صبحانه را نچیده بودند كه تكبیر نیروها طنین انداز شد و نیروها به یكباره از زمین كنده شده و كاملاًبه حالت آماده در پشت خاكریز جا گرفتند. چرا كه نیروهای دشمن با تانكها به سرعت در حال نزدیك شدن بودند.
شرایط بسیار خطرناك و فاجعه آمیزی پیش آمده بود. چون از یك طرف، نیروها بسیار خسته و احتیاج به استراحت داشتند. از طرف دیگر، در جزیرهای باید میجنگیدند كه48 ساعت قبل، در دست نیروهای دشمن بود و با یك تهاجم مقداری عقب رانده شده بودند، ولی اكنون با آمادگی بیشتر، عملیات خود را شروع كرده و با سرعت پیش میآمدند.
مشكل بعدی این بود كه، ارتباط با نیروهای خودی قطع و غیر از اسلحههای سبك ـ كلاش، آر.پی.جی و تیربار ـ چیز دیگری در اختیار رزمندگان نبود.
با این همه، خاكریز بچهها كوتاه و بدون سنگر بود و در كنار آن جادهای بود كه تانكهای دشمن به سرعت از روی آن پیش میآمدند. در چنین موقعیت سختی كه هر كس به طرفی میدوید و تلاشی را آغاز كرده بود و فریادی میزد و دشمن هم باران شدید گلوله خود را به طرف نیروها، بیامان ادامه میداد، با كمال تعجب مشاهده كردم، یكی از بچهها در گوشهای (بیتوجه به همه هیاهوها) نشسته و قرآنش را از جیبش بیرون آورده و آرام زمزمه میكند. چند قدم آهسته به او نزدیك شدم و در حالی كه مجذوب او شده و نمیخواستم آرامش باور نكردنی و عجیبش را بر هم زنم، با احتیاط و احترام سؤال كردم در این موقعیت خطیر، كاری لازمتر از قرآن خواندن پیدا نمیشود؟آرام صورت خود را برگرداند، نگاهی به من كرد و با تبسم زیبایی گفت:قرآن به انسان نیرو و آرامش میدهد و من در این شرایط احتیاج به قدرت و آرامش دارم. وقتی توان و آرامش لازم را از قرآن گرفتم به انجام وظیفه مشغول خواهم شد.
لحظاتی چند به قرائت قرآن ادامه داد و بعد قرآن را بوسه زد و در جیب روی سینهاش گذاشت، آرام و با اطمینان حركت میكرد. در كنار جاده شیاری وجود داشت كه عمق آن به اندازه طول قد یك انسان بود. شیار را انتخاب كرد و عدهای را دعوت كرد كه به دنبال او حركت كنند. داخل شیار از مقابل خاكریز عبور كردند و خود را به نزدیك دشمن رساندند.
دشمن احساس خطر كرد. شیار را زیر تیربار شدید خود گرفت. ولی او خود را مقابل تانك دشمن رساند. آر.پی.جی خود را آماده كرد و در یك لحظه با فریاد الله اكبر تانك را هدف گرفت، تانك آتش گرفت و متوقف شد. با متوقف شدن تانك آتش گرفته، تقریباًجاده مسدود شد. به ناچار، همه تانكها متوقف شدند. ولی او دست بردار نبود. گلوله دیگری آماده كرد و تانك بعدی را هم با یاری قرآن و چابكی به آتش كشید.
فریاد تكبیر از هر طرف بلند شد. تانكهای دشمن همه متوقف شدند، گروهی از نیروهای دشمن، از تانكهای خود بیرون آمده، پا به فرار گذاشتند، تعدادی نیز هنوز با تیربارهای خود، شیار را هدف گرفته بودند.
بار دیگر گلوله آر.پی.جی آماده شد. ولی این بار، قبل از فریاد تكبیر، گلولهای صفیر زنان هوا را شكافت و بر پیشانی بلند او قرار گرفت. فریاد تكبیرش همراه با برزمین افتادن جسد پاكش بلند شد و در حالی كه آر.پی.جی را در دستان خود میفشرد، ندای حق را لبیك گفت.
او كسی جز، طلبه شهید غلامرضا صالحی حاجیآبادی نبود. كه با كمك قرآن، آرامش و قدرت یافت، دشمن را متوقف كرد و خود نیز به درجه رفیع شهادت نایل شد.
فرمان حركت رسید و گردان در سكوتجزیره مجنون به راه افتاد. از طرفی مسافتی كه باید پیموده میشد طولانی بود و از طرف دیگر اسلحه و مهماتی كه هر فرد به دوش داشت سنگین و خسته كننده بود. گردان تا بعد از نیمه شب بیوقفه در راه بود تا اینكه فرمان توقف رسید. اكنون نزدیك دشمن بودیم، ولی متأسفانه معلوم شد كه، دشمن در كمین نشسته و برای محاصره و قلع و قمع نیروها آمادگی كامل دارد. این بود كه فرمان برگشت داده شد. آنان كه روحشان در اشتیاق شهادت میسوخت، آهسته و در دل ناله میكردند كه، خدایا؛ لحظه وصال چه زمان فرا میرسد؟ و نیز آنان كه از تأخیر جهاد و رودررویی با دشمن نگران بودند دعا كردند كه خدایا؛ از جهاد و شهادت محروممان نفرما.
گردان با گامهای بلند و با سرعت زیاد خود را به پشت خاكریز كوتاهی میرساند كه از همان جا حركت خود را آغاز نموده بودند.
در چنین زمان فاجعه آمیزی با كمال تعجب مشاهده كردم، یكی از بچهها در گوشهای (بیتوجه به همه هیاهوها) نشسته و قرآنش را از جیبش بیرون آورده و آرام زمزمه میكند.
زمان به سرعت میگذشت و نزدیك طلوع آفتاب بود كه به مقصد رسیدند و هر كدام از بچهها در گوشهای روی زمین شروع به استراحت كردند و گروهی از آنها صبحانه را آماده كردند. هنوز بساط صبحانه را نچیده بودند كه تكبیر نیروها طنین انداز شد و نیروها به یكباره از زمین كنده شده و كاملاًبه حالت آماده در پشت خاكریز جا گرفتند. چرا كه نیروهای دشمن با تانكها به سرعت در حال نزدیك شدن بودند.
شرایط بسیار خطرناك و فاجعه آمیزی پیش آمده بود. چون از یك طرف، نیروها بسیار خسته و احتیاج به استراحت داشتند. از طرف دیگر، در جزیرهای باید میجنگیدند كه48 ساعت قبل، در دست نیروهای دشمن بود و با یك تهاجم مقداری عقب رانده شده بودند، ولی اكنون با آمادگی بیشتر، عملیات خود را شروع كرده و با سرعت پیش میآمدند.
مشكل بعدی این بود كه، ارتباط با نیروهای خودی قطع و غیر از اسلحههای سبك ـ كلاش، آر.پی.جی و تیربار ـ چیز دیگری در اختیار رزمندگان نبود.
با این همه، خاكریز بچهها كوتاه و بدون سنگر بود و در كنار آن جادهای بود كه تانكهای دشمن به سرعت از روی آن پیش میآمدند. در چنین موقعیت سختی كه هر كس به طرفی میدوید و تلاشی را آغاز كرده بود و فریادی میزد و دشمن هم باران شدید گلوله خود را به طرف نیروها، بیامان ادامه میداد، با كمال تعجب مشاهده كردم، یكی از بچهها در گوشهای (بیتوجه به همه هیاهوها) نشسته و قرآنش را از جیبش بیرون آورده و آرام زمزمه میكند. چند قدم آهسته به او نزدیك شدم و در حالی كه مجذوب او شده و نمیخواستم آرامش باور نكردنی و عجیبش را بر هم زنم، با احتیاط و احترام سؤال كردم در این موقعیت خطیر، كاری لازمتر از قرآن خواندن پیدا نمیشود؟آرام صورت خود را برگرداند، نگاهی به من كرد و با تبسم زیبایی گفت:قرآن به انسان نیرو و آرامش میدهد و من در این شرایط احتیاج به قدرت و آرامش دارم. وقتی توان و آرامش لازم را از قرآن گرفتم به انجام وظیفه مشغول خواهم شد.
قرآن به انسان نیرو و آرامش میدهد و من در این شرایط احتیاج به قدرت و آرامش دارم. وقتی توان و آرامش لازم را از قرآن گرفتم به انجام وظیفه مشغول خواهم شد.
لحظاتی چند به قرائت قرآن ادامه داد و بعد قرآن را بوسه زد و در جیب روی سینهاش گذاشت، آرام و با اطمینان حركت میكرد. در كنار جاده شیاری وجود داشت كه عمق آن به اندازه طول قد یك انسان بود. شیار را انتخاب كرد و عدهای را دعوت كرد كه به دنبال او حركت كنند. داخل شیار از مقابل خاكریز عبور كردند و خود را به نزدیك دشمن رساندند.
دشمن احساس خطر كرد. شیار را زیر تیربار شدید خود گرفت. ولی او خود را مقابل تانك دشمن رساند. آر.پی.جی خود را آماده كرد و در یك لحظه با فریاد الله اكبر تانك را هدف گرفت، تانك آتش گرفت و متوقف شد. با متوقف شدن تانك آتش گرفته، تقریباًجاده مسدود شد. به ناچار، همه تانكها متوقف شدند. ولی او دست بردار نبود. گلوله دیگری آماده كرد و تانك بعدی را هم با یاری قرآن و چابكی به آتش كشید.
فریاد تكبیر از هر طرف بلند شد. تانكهای دشمن همه متوقف شدند، گروهی از نیروهای دشمن، از تانكهای خود بیرون آمده، پا به فرار گذاشتند، تعدادی نیز هنوز با تیربارهای خود، شیار را هدف گرفته بودند.
بار دیگر گلوله آر.پی.جی آماده شد. ولی این بار، قبل از فریاد تكبیر، گلولهای صفیر زنان هوا را شكافت و بر پیشانی بلند او قرار گرفت. فریاد تكبیرش همراه با برزمین افتادن جسد پاكش بلند شد و در حالی كه آر.پی.جی را در دستان خود میفشرد، ندای حق را لبیك گفت.
او كسی جز، طلبه شهید غلامرضا صالحی حاجیآبادی نبود. كه با كمك قرآن، آرامش و قدرت یافت، دشمن را متوقف كرد و خود نیز به درجه رفیع شهادت نایل شد.
نظرات (1) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:49 AM - روز شنبه 30 آبان 1388 |
احساس آمیخته از التهاب و دلشوره در دلم موج می زد و هر لحظه با صدای ممتد و یكنواخت پارازیت بی سیمها كه در سنگر طنین افكن بود بر دامنه این احساس افزوده می شد . ساعت حدود 3 بامداد را نشان می داد و تا آغاز عملیات وقت زیادی نداشتیم . دلم می خواست من هم مثل بقیه بچه های مخابرات ، بی سیم بر دوش ، همپای نیروهای گردان به جلو می رفتم اما دست سرنوشت مرا در آن شب به سنگر فرماندهی كشانده بود تا بی سیم چی فرمانده تیپ باشم . دوباره نگاهی به عقربه های ساعت انداختم ، حركتشان انگار كند و نا محسوس شده بود فكر می كنم بقیه بچه هایی هم كه در آن سنگر بودند حالتی بهتر از من نداشتند ، تنها فرمانده تیپ بود كه با آرامش و متانت خاصی ، در زیر نور ملایم نور افكن نشسته بود و با دقت ، خطوط رنگی و پیچا پیچ نقشه و كالك بزرگی را كه رویارویش گسترده بود نگاه می كرد و ما نیز باید تا لحظه آغاز درگیری در مرحله سكوت رادیویی می ماندیم تا دشمن احیاناً با شنود مكالمات ما ، پی به مسأله ای نبرد . فرصتی بود كه برای پیروزی بچه ها دعا كنیم و به آینده بیاندیشیم .
با خود می اندیشیدیم : خدایا ! تا ساعتی دیگر آرامش این منطقه كه گاه گاه با طنین انفجاری دور دست مثل سطح بركه ای كه سنگی بر آن سقوط كند موج بر می دارد ، با شروع عملیات و حجم آتش گسترده ای كه خواهد بارید كاملاً آشفته و طوفانی خواهد شد ...و چه گل هایی در مسیر این تند باد پر پر می شوند و چه سرو هایی كه در خون خواهند شكست . سیمای مصمم و مظلوم بچه های رزمنده كه به سوی خطوط دشمن پیش می رفتند از نظرم گذشت .
نمی دانم چطور شد به یاد محمود افتادم ، همان بسیجی 16 ساله ای كه مثل اكثر بچه های دیگر گردان امام رضا (ع) ، اهل گرگان بود . تصویر نگاه مهربان و لبخند همیشگی اش انگار تمام صفحه ذهنم را پر كرده بود و همه خاطرم مشغول او بود . او در این عملیات بی سیم چی یكی از گروهان ها بود ، چقدر دوست داشتم سكوت بی سیم ها به پایان می رسید و صدای او را دو باره می شنیدم .
همین دیشب بود كه با بقیه بچه های مخابرات گرد هم نشسته بودیم و صحبت مان گل انداخته بود ، یكی از بچه ها پرسید : فكر می كنید كدام یك شهید می شویم ؟! بعد از كمی بحث قرار گذاشتیم قرعه كشی كنیم ، دو بار قرعه كشیدیم كه هر دو بار به نام محمود افتاد .
- تا سه نشه بازی نشه ... . این را یكی از بچه هایی كه خیلی با محمود صمیمی بود و دلش نمی خواست قرعه به نام محمود بیافتد بر زبان آورد . لذا برای بار سوم قرعه كشی كردیم اما با كمال تعجب سومین قرعه هم به نام او افتاد . بعد از این قرعه كشی عجیب ، سكوتی محزون بر جمع دوستان ما سایه افكند و همه بچه ها را در خویش فرو برد ، همه سر در گریبان برده بودند و انگار می خواستند از لابلای انبوه خاطرات و اندیشه هایشان نقبی به آینده بزنند ولی در این میان ، محمود آرام تر سر به زیر افكنده بود و چهره اش در عرق شرم ملایمی گل می انداخت ... .
- علی ... علی ...علی ...حسین .
علی ...علی ...حسین .
صدای بی سیم كه اكنون اعلام كد می كرد رشته ی خاطراتم را برید با اشتیاق گوشی را قاپیدم .
- علی هستم به گوشم... .
حالا دیگر درگیری شروع شده بود و بی سیم ها یك لحظه از نفس نمی افتادند. بچه های بی سیم چی با شور و حال خاصی پیام ها را تكرار می كردند . درون سنگر ما نیز شور و حال دیگری بر پا بود . نخستین تماس ها حاكی از آن بود كه بچه ها در اكثر مواضع توانسته اند با موفقیت ، خطوط دشمن را بشكنند و تلفات زیادی بر آنان وارد سازند . دشمن كه تا دقایقی پیش آرام می نمود مثل مار زخم خورده به خود می پیچد و آتش باری می كرد . گلوله های توپ و خمپاره كه در بیرون سنگر با فاصله ای اندك منفجر می شدند خبر از شدت در گیری می دادند كه هر لحظه بر شدت آن افزوده می گشت ... .
ساعتی از عملیات نگذشته بود كه برادر جمال قدرتی ، فرمانده گردان امام رضا (ع ) تماس گرفت و كسب تكلیف كرد . از جملاتی كه پر شور و بلند بلند ادا می كرد نشان می داد روحیه ی بالایی دارد .
- شما آخر توانسته اید با همسایه های خود دست بدهید یا نه ؟
منظور فرمانده تیپ آن بود كه آیا گردان او توانسته است به گردان های هم جوارش ملحق شود یا نه ؟ و آیا راههای نفوذ و رخنه دشمن را بسته اند یا نه ؟
از پاسخی كه برادر قدرتی داد فهمیدیم كه الحاق صورت نگرفته است و نیرو هایشان در شرایط دشواری به سر می برند و قدرت عملیات را از دست داده اند و هر لحظه ممكن است دشمن آنها را دور بزند و قتل عام شوند . در این شرایط تنها تدبیری كه به ذهن فرماندهی می رسید آن بود كه گردان امام رضا (ع) تا مسافتی سریعاً عقب نشینی كنند . لحظه ها همچنان پر التهاب می گذشتند و مكالمه این دو فرمانده به وسیله كد های رمز بی سیم ادامه داشت . ناگهان در اوج لحظه های بحران صدای پر شور برادر قدرتی قطع شد و دیگر هرگز صدای او را نشنیدیم ... .
با شهادت برادر جمال قدرتی ، كار بسی دشوارتر می نمود ، لذا فرمانده تیپ در تماس های بعدی تمام كوشش خود را به كارمی برد تا بچه ها با سرعت و سلامتی از آن نقطه مقداری عقب نشینی كنند و تأ كید می كرد حتماً مجروحین و شهدا را همراه خود عقب بیاورند ... .
با خود می اندیشیدیم : خدایا ! تا ساعتی دیگر آرامش این منطقه كه گاه گاه با طنین انفجاری دور دست مثل سطح بركه ای كه سنگی بر آن سقوط كند موج بر می دارد ، با شروع عملیات و حجم آتش گسترده ای كه خواهد بارید كاملاً آشفته و طوفانی خواهد شد ...و چه گل هایی در مسیر این تند باد پر پر می شوند و چه سرو هایی كه در خون خواهند شكست . سیمای مصمم و مظلوم بچه های رزمنده كه به سوی خطوط دشمن پیش می رفتند از نظرم گذشت .
نمی دانم چطور شد به یاد محمود افتادم ، همان بسیجی 16 ساله ای كه مثل اكثر بچه های دیگر گردان امام رضا (ع) ، اهل گرگان بود . تصویر نگاه مهربان و لبخند همیشگی اش انگار تمام صفحه ذهنم را پر كرده بود و همه خاطرم مشغول او بود . او در این عملیات بی سیم چی یكی از گروهان ها بود ، چقدر دوست داشتم سكوت بی سیم ها به پایان می رسید و صدای او را دو باره می شنیدم .
همین دیشب بود كه با بقیه بچه های مخابرات گرد هم نشسته بودیم و صحبت مان گل انداخته بود ، یكی از بچه ها پرسید : فكر می كنید كدام یك شهید می شویم ؟! بعد از كمی بحث قرار گذاشتیم قرعه كشی كنیم ، دو بار قرعه كشیدیم كه هر دو بار به نام محمود افتاد .
- تا سه نشه بازی نشه ... . این را یكی از بچه هایی كه خیلی با محمود صمیمی بود و دلش نمی خواست قرعه به نام محمود بیافتد بر زبان آورد . لذا برای بار سوم قرعه كشی كردیم اما با كمال تعجب سومین قرعه هم به نام او افتاد . بعد از این قرعه كشی عجیب ، سكوتی محزون بر جمع دوستان ما سایه افكند و همه بچه ها را در خویش فرو برد ، همه سر در گریبان برده بودند و انگار می خواستند از لابلای انبوه خاطرات و اندیشه هایشان نقبی به آینده بزنند ولی در این میان ، محمود آرام تر سر به زیر افكنده بود و چهره اش در عرق شرم ملایمی گل می انداخت ... .
- علی ... علی ...علی ...حسین .
علی ...علی ...حسین .
صدای بی سیم كه اكنون اعلام كد می كرد رشته ی خاطراتم را برید با اشتیاق گوشی را قاپیدم .
- علی هستم به گوشم... .
حالا دیگر درگیری شروع شده بود و بی سیم ها یك لحظه از نفس نمی افتادند. بچه های بی سیم چی با شور و حال خاصی پیام ها را تكرار می كردند . درون سنگر ما نیز شور و حال دیگری بر پا بود . نخستین تماس ها حاكی از آن بود كه بچه ها در اكثر مواضع توانسته اند با موفقیت ، خطوط دشمن را بشكنند و تلفات زیادی بر آنان وارد سازند . دشمن كه تا دقایقی پیش آرام می نمود مثل مار زخم خورده به خود می پیچد و آتش باری می كرد . گلوله های توپ و خمپاره كه در بیرون سنگر با فاصله ای اندك منفجر می شدند خبر از شدت در گیری می دادند كه هر لحظه بر شدت آن افزوده می گشت ... .
ساعتی از عملیات نگذشته بود كه برادر جمال قدرتی ، فرمانده گردان امام رضا (ع ) تماس گرفت و كسب تكلیف كرد . از جملاتی كه پر شور و بلند بلند ادا می كرد نشان می داد روحیه ی بالایی دارد .
- شما آخر توانسته اید با همسایه های خود دست بدهید یا نه ؟
منظور فرمانده تیپ آن بود كه آیا گردان او توانسته است به گردان های هم جوارش ملحق شود یا نه ؟ و آیا راههای نفوذ و رخنه دشمن را بسته اند یا نه ؟
از پاسخی كه برادر قدرتی داد فهمیدیم كه الحاق صورت نگرفته است و نیرو هایشان در شرایط دشواری به سر می برند و قدرت عملیات را از دست داده اند و هر لحظه ممكن است دشمن آنها را دور بزند و قتل عام شوند . در این شرایط تنها تدبیری كه به ذهن فرماندهی می رسید آن بود كه گردان امام رضا (ع) تا مسافتی سریعاً عقب نشینی كنند . لحظه ها همچنان پر التهاب می گذشتند و مكالمه این دو فرمانده به وسیله كد های رمز بی سیم ادامه داشت . ناگهان در اوج لحظه های بحران صدای پر شور برادر قدرتی قطع شد و دیگر هرگز صدای او را نشنیدیم ... .
با شهادت برادر جمال قدرتی ، كار بسی دشوارتر می نمود ، لذا فرمانده تیپ در تماس های بعدی تمام كوشش خود را به كارمی برد تا بچه ها با سرعت و سلامتی از آن نقطه مقداری عقب نشینی كنند و تأ كید می كرد حتماً مجروحین و شهدا را همراه خود عقب بیاورند ... .
نظرات (2) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:48 AM - روز شنبه 30 آبان 1388 |
معمولا صحبت هایی را از شهدا می شنویم که در میدان نبرد و در جبهه و جنگ است . ولی این بار قصد داریم از خاطرات تیمسار خلبان شهید عباس بابایی صحبت کنیم این بار در پایگاه آموزش خلبان ها در آمریکا . کسی که در برهه ای زمان می توانست فرماندهی نیروی هوایی کشورمان را عهده دار باشد و زمان شهادت نیز عازم سفر حج بود.
این همه در حالی است که اکثر شهدای هوانیروز قهرمان ما از بهترین خلبان های جهان بودند و در حالی به ایران بازگشتند که در نیروی هوایی هر کشوری می توانستند بهترین موقعیت و شرایط زندگی را تجربه کنند.
مرد نظامی خودش را معرفی کرد : کلنل باکستر ، فرمانده پایگاه ریس.
با همه دست داد . نیم ساعت بعد هم کار گروهبان تمام شد. دانشجویان آزاد بودند که مشغول ورزش مورد علاقه شان بشوند.
قاسم نگاهی به عباس کرد و چند بار توپ والیبال را به زمین زد. بعد سرتکان داد و زیر لب گفت: درسی به این آقا مایکل بدهم که برود برای مجسمه آزادی تعریف کند.
همه می دانستند که امریکایی ها می خواهند ضربه شستی نشان بدهند. بازی آنها را بارها دیده بودند. حتی اتحادشان در زمین بازی هم الکی بود. معمولا هر کس سعی می کرد فقط خودش را نشان دهد.
- کجایی پسر مگر بازی نمی کنی ؟
عباس زیر تور ایستاد. هیکل ورزیده اش نشان می داد آماده است تا با آبشارهای جانانه زمین حریف را گلباران کند. قرار شد داور آمریکایی باشد. قاسم قبول نمی کرد ولی وقتی آرامش و لبخند عباس را دید ، گفت اگر چهارتا موشک انداز هم ان طرف زمین بگذارند ، باز هم ما می بریم.
داور سوت زد و بازی شروع شد. آمریکایی ها تا زمانی که اولی آبشار محکم عباس توی زمینشان نخوابیده بود ، به خودشان نیامدند. قاسم سوت بلبلی زد و بچه ها دست هایشان را به هم کوبیدند. بازی داشت گرم می شد.
جورج و مایکل ایستاده بودند تا به موقع ضربه های اکبر وعباس را دفع کنند. بیهوده بود با یک پاس، عباس از زمین کنده میشد و توپ را در یک وجبی خط خارج زمین فرود می آورد. صدای تشویق و دست زدن چند نفر که کنار زمین ایستاده بودند ، به گوش رسید. قاسم که فکر می کرد تماشاچی ندارد ، با تعجب به اکبر اشاره کرد و حاشیه زمین را نشان داد.
این همه در حالی است که اکثر شهدای هوانیروز قهرمان ما از بهترین خلبان های جهان بودند و در حالی به ایران بازگشتند که در نیروی هوایی هر کشوری می توانستند بهترین موقعیت و شرایط زندگی را تجربه کنند.
مرد نظامی خودش را معرفی کرد : کلنل باکستر ، فرمانده پایگاه ریس.
با همه دست داد . نیم ساعت بعد هم کار گروهبان تمام شد. دانشجویان آزاد بودند که مشغول ورزش مورد علاقه شان بشوند.
قاسم نگاهی به عباس کرد و چند بار توپ والیبال را به زمین زد. بعد سرتکان داد و زیر لب گفت: درسی به این آقا مایکل بدهم که برود برای مجسمه آزادی تعریف کند.
همه می دانستند که امریکایی ها می خواهند ضربه شستی نشان بدهند. بازی آنها را بارها دیده بودند. حتی اتحادشان در زمین بازی هم الکی بود. معمولا هر کس سعی می کرد فقط خودش را نشان دهد.
- کجایی پسر مگر بازی نمی کنی ؟
عباس زیر تور ایستاد. هیکل ورزیده اش نشان می داد آماده است تا با آبشارهای جانانه زمین حریف را گلباران کند. قرار شد داور آمریکایی باشد. قاسم قبول نمی کرد ولی وقتی آرامش و لبخند عباس را دید ، گفت اگر چهارتا موشک انداز هم ان طرف زمین بگذارند ، باز هم ما می بریم.
داور سوت زد و بازی شروع شد. آمریکایی ها تا زمانی که اولی آبشار محکم عباس توی زمینشان نخوابیده بود ، به خودشان نیامدند. قاسم سوت بلبلی زد و بچه ها دست هایشان را به هم کوبیدند. بازی داشت گرم می شد.
جورج و مایکل ایستاده بودند تا به موقع ضربه های اکبر وعباس را دفع کنند. بیهوده بود با یک پاس، عباس از زمین کنده میشد و توپ را در یک وجبی خط خارج زمین فرود می آورد. صدای تشویق و دست زدن چند نفر که کنار زمین ایستاده بودند ، به گوش رسید. قاسم که فکر می کرد تماشاچی ندارد ، با تعجب به اکبر اشاره کرد و حاشیه زمین را نشان داد.
نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 8:16 AM - روز پنج شنبه 28 آبان 1388 |
در پشت پرده چه می گذشت ؟
ریشه توطئهای که در جنگ با ضد انقلاب به وجود آمده بود، به ابر قدرتها برمیگردد که پشتسرهم برای ما مسأله ایجاد میکردند تا نتوانیم به خودمان برسیم. همان زمانی که من مسؤول منطقه بودم، مرتب گزارش میرسید که شاهد و ناظر فعالیتهای ارتش عراق هستند. از ارتفاعات آقداغ ، ارتفاعات سلمانه ، تنگ هووان ، پاسگاه بیشکان و از منطقة مهران گزارش میرسید که ما میبینیم عراق به صورت وسیع در حال تدارک است، مانور میکند و نیروهایش دائم در تحرک هستند. بعدها این گزارشها به صورت جدیتر درآمد. دشمن با گلولة تانک پاسگاه گورسفید را در منطقة قصرشیرین زد. بچهها هم تعصبشان گل میکرد و مجبور میشدند با موشک تاو و وسایل دیگر آنها را بزنند. در نتیجه، بعضی مواقع نبردی در حد تیراندازی متقابل شروع میشد. این کارها، در جاهایی مثل نفتشهر باعث مشکل میشد. در نفتشهر هنوز تأسیسات و امکاناتی داشتیم که فعال بودند و داشتند کار میکردند.
من به آنجاها میرفتم و همه را نگاه میکردم. گزارشهای ما به تهران داده میشد که وضعیت را اینطور میبینیم و به نظر میرسد که نیاز به آمادهباش داریم. جوری ذهن بنیصدر را منحرف کرده بودند که در غفلت باشیم و آنها حمله کنند.
فرمانداران، استانداران به تهران میرفتند و میگفتند: اوضاع استانمان دارد بههم میخورد، ما چکار کنیم؟ مردم ما دارند به جوش میآیند. میگویند اگر کمک بخواهید، حاضریم کمک کنیم.
در آخر، مجبور شدم بنیصدر را دعوت کنم به منطقة کرمانشاه؛ به قرارگاه خودمان. او را توجیه نظامی کنم و ببرمش توی نقطة موردنظر تا ایشان ببیند و از اینطریق، باورش بالا برود و تصمیم بگیرد.
بنیصدر به کرمانشاه آمد و یک جلسة نظامی گذاشتیم. گزارش کلی را بنده دادم. بعد برادران ارتش و سپاه گزارشهای خود را دادند. قرارگاه همان قرارگاه واحد بود و ترکیب مقدس ارتش و سپاه در آن حضور داشتند. هیچجا آثار دوگانگی دیده نمیشد. جالب بود، به شدت از هم پشتیبانی میکردند.
جلسه طولانی شد. هلیکوپتر آماده کرده بودند که برویم. متوجه شدم که اگر با هلیکوپتر برویم، موقع برگشتن، به تاریکی برمیخوریم. این بود که به بنیصدر پیشنهاد کردم فردا برویم یا اگر موافق است، از آنطرف با ماشین برگردیم. گفتند: حالا میرویم.
از کرمانشاه به طرف قصرشیرین حرکت کردیم. و به سرعت به پاسگاه گورسفید رفتیم. ایشان دید که دیوارهای پاسگاه ژاندارمری با گلولة تانک سوراخ شده. خودش هم گزارش از عناصر پاسگاه گرفت. حتی طوری شد که یکی از چهرههای مؤمن ارتش، به بنیصدر گفت: دیگر کار از اینها گذشته که بخواهید نیرو بیاورید. شما باید مثل آنان که گندم روی زمین میکارند، مین بکارید تا اقلاً مانعی در برابر ورود راحت دشمن باشد.
ما خیالمان راحت شد که نشان دادهایم. برگشتیم.
خیالمان راحت شد که مطلب را به رئیسجمهوری رساندیم که اوضاع خراب است و خطر تهدید میکند. گفتیم: اینها میروند و اقدام میکنند. متأسفانه نشان به همان نشان که هیچ اقدامی صورت نگرفت. انگار نه انگار که اطلاعات عینی به ایشان رسیده است. تا به آنجا که یکدفعه حملات عراق شروع شد.
کمکم به طرف عزل شدن میرفتم. کسی که آمده بود جای مرا بگیرد، سرهنگ عطاریان بود. همه توطئهها زیر سر او بود که میخواست ما را از آنجا کنار بزند. وقتی که تحویل دادم، 24 ساعت هم نشد، جنگ تحمیلی شروع شد.
جنگ تحمیلی آغاز شد؛ با آن هجوم گسترده هوایی دشمن. سپس حمله زمینی از محورهای غرب و جنوب شروع شد.
این یک حرکت سراسری بود که دشمن از هوا با هواپیماها و از زمین با نیروهای زرهی شروع، و در مدت بسیار کوتاهی موفق شد دههزار کیلومتر مربع از خاک مملکت اسلامی را تصرف کند.
دشمن، همچنان سازمانیافته، تلفات و ضایعات نداده و خیلی محکم بود. چنین نیرویی سرمست و مغرور است.
در لب مرز غربی ، به دلیل ارتفاعات سرسختی که وجود دارد، به دشمن اجازه نمیدهد زیاد پیشروی کند. اگر بخواهد بیاید، مجبور است نیروهایش را کانالیزه کند. و اگر دشمن کانالیزه میشد، به خطر میافتاد. به همینخاطر، تاکتیک دشمن برای پیشروی و ***** این بود: در غرب، در نوار مرزی، خودی نشان بدهد ولی عمده هدف و تک اصلی در جنوب انجام شد. با اهداف کاملاً روشن که سرزمین خوزستان را تحت کنترل خود درآورد. از نظر اقتصادی، امکانات نفتی و تأسیسات بسیار گسترده داشتیم و عمده صدور نفت ما پایبند همان امکانات بود. در صورت تصرف خوزستان، ما فلج میشدیم.
یک سال اول جنگ تحمیلی اوضاع به گونهای گذشت که این را باید از زبان آنهایی که در صحنه و در جریان بودند، شنید. البته در این زمان، برادران سپاه هنوز وارد صحنه نشده بودند. یعنی صحنه عمل که میدانی برای کار داشته باشند، برایشان ایجاد نشده بود.
در منطقه جنوب، نیروی زمینی ارتش قرارگاهی درست کرده بود. این قرارگاه را برده بودند در پادگان دزفول. کنار پادگان، یک کارخانه لاستیکسازی هست که روکش لاستیک درست میکنند. برای کارهای خودشان یک زیرزمینی داشتند که چهاردهمتر عمق داشت. چند طبقه میرفت پایین. در ته زیرزمین، قرارگاه را دایر کرده بودند؛ از ترس موشکهایی که عراقیها به دزفول میزدند.
بنیصدر هم معمولاً به آنجا میرفت و جلسه میگذاشت. در اهواز، نیروهای مؤمن به انقلاب و نیروهای حزبالله در گروههای مختلف نامنظم کار میکردند. آن موقع، سیزده گروه نیرو آمده بود که شاید از همة آنها متشکلتر، گروه شهید چمران بود. اینها به اتکای موقعیت شهید چمران که وزیر دفاع یا نماینده حضرت امام در شورایعالی دفاع بود، جاپایی در مرکز داشتند و به او اجازه داده بودند اسلحه و امکانات جمعآوری کند. در ضمن، یک گوشه از منطقه را مثل منطقة دهلاویه آنطرف سوسنگرد به او داده بودند که کار کند. بقیه گروهها اذیت میشدند و اصلاً میدان عمل نداشتند. حتی سپاه که یک نهاد انقلابی بود، تازه وارد صحنه شده بود و جایگاهی نداشت. در محل گلف در اهواز، نیروهای بسیج میآمدند و سازماندهی میشدند. اینها نیز جاپایی در دارخوین و شرق رودخانه کارون پیدا کرده بودند.
تمام نیروهای ارتش وارد صحنه شده بودند. قبل از اینکه جنگ تحمیلی رخ دهد، فقط تعدادی از یگانهای ارتش وارد صحنه نبرد با ضد انقلاب شده بودند. و بقیه یگانها دست نخورده و بکر بودند و هنوز آمادگی نداشتند عمل کنند. نیاز به تزریق انگیزه بود، به علت اینکه سرانشان، سران خود فروخته و منحرف بودند که قبل از انقلاب فراری، گرفتار یا تصفیه شدند و هنوز جایگزینی انجام نشده بود. و هنوز روح و انگیزة ایمانی حاکم نشده بود.
ارتش مهمترین قدرتی بود که وارد صحنه شده و تنها توانسته بود خاکریز سراسری بزند. از جبهه آبادان خاکریز زدند تا دارخوین، بعد هم دب حردان و غرب اهواز و سوسنگرد و هویزه و دهلاویه. منطقه رودخانه سابله و بستان دست عراق بود. ارتفاعات میشداغ در دست عراق بود و دشمن پیشروی کرده بود تا پشت رودخانه کرخه . چندبار هم سعی کرده بود از رودخانه کرخه بگذرد و به شوش و پل نادری دزفول بیاید و تنها جادة مهم ارتباطی خوزستان را که جاده اندیمشک اهواز است، قطع کند. اگر این کار را کرده بود، سقوط خوزستان حتمی بود. ولی خداوند کمک کرد. نیروی هوایی در پل نادری دزفول، با هواپیما به جنگ تانک رفت و چه بسا بعضی از هواپیماها نیز سقوط کردند و از بین رفتند؛ به خاطر اینکه دشمن نتواند از پل بگذرد. اگر گذشته بود، جاده اندیمشک اهواز قطع میشد.
(روز های اول جنگ از زبان شهید صیاد شیرازی)
ریشه توطئهای که در جنگ با ضد انقلاب به وجود آمده بود، به ابر قدرتها برمیگردد که پشتسرهم برای ما مسأله ایجاد میکردند تا نتوانیم به خودمان برسیم. همان زمانی که من مسؤول منطقه بودم، مرتب گزارش میرسید که شاهد و ناظر فعالیتهای ارتش عراق هستند. از ارتفاعات آقداغ ، ارتفاعات سلمانه ، تنگ هووان ، پاسگاه بیشکان و از منطقة مهران گزارش میرسید که ما میبینیم عراق به صورت وسیع در حال تدارک است، مانور میکند و نیروهایش دائم در تحرک هستند. بعدها این گزارشها به صورت جدیتر درآمد. دشمن با گلولة تانک پاسگاه گورسفید را در منطقة قصرشیرین زد. بچهها هم تعصبشان گل میکرد و مجبور میشدند با موشک تاو و وسایل دیگر آنها را بزنند. در نتیجه، بعضی مواقع نبردی در حد تیراندازی متقابل شروع میشد. این کارها، در جاهایی مثل نفتشهر باعث مشکل میشد. در نفتشهر هنوز تأسیسات و امکاناتی داشتیم که فعال بودند و داشتند کار میکردند.
من به آنجاها میرفتم و همه را نگاه میکردم. گزارشهای ما به تهران داده میشد که وضعیت را اینطور میبینیم و به نظر میرسد که نیاز به آمادهباش داریم. جوری ذهن بنیصدر را منحرف کرده بودند که در غفلت باشیم و آنها حمله کنند.
فرمانداران، استانداران به تهران میرفتند و میگفتند: اوضاع استانمان دارد بههم میخورد، ما چکار کنیم؟ مردم ما دارند به جوش میآیند. میگویند اگر کمک بخواهید، حاضریم کمک کنیم.
در آخر، مجبور شدم بنیصدر را دعوت کنم به منطقة کرمانشاه؛ به قرارگاه خودمان. او را توجیه نظامی کنم و ببرمش توی نقطة موردنظر تا ایشان ببیند و از اینطریق، باورش بالا برود و تصمیم بگیرد.
بنیصدر به کرمانشاه آمد و یک جلسة نظامی گذاشتیم. گزارش کلی را بنده دادم. بعد برادران ارتش و سپاه گزارشهای خود را دادند. قرارگاه همان قرارگاه واحد بود و ترکیب مقدس ارتش و سپاه در آن حضور داشتند. هیچجا آثار دوگانگی دیده نمیشد. جالب بود، به شدت از هم پشتیبانی میکردند.
جلسه طولانی شد. هلیکوپتر آماده کرده بودند که برویم. متوجه شدم که اگر با هلیکوپتر برویم، موقع برگشتن، به تاریکی برمیخوریم. این بود که به بنیصدر پیشنهاد کردم فردا برویم یا اگر موافق است، از آنطرف با ماشین برگردیم. گفتند: حالا میرویم.
از کرمانشاه به طرف قصرشیرین حرکت کردیم. و به سرعت به پاسگاه گورسفید رفتیم. ایشان دید که دیوارهای پاسگاه ژاندارمری با گلولة تانک سوراخ شده. خودش هم گزارش از عناصر پاسگاه گرفت. حتی طوری شد که یکی از چهرههای مؤمن ارتش، به بنیصدر گفت: دیگر کار از اینها گذشته که بخواهید نیرو بیاورید. شما باید مثل آنان که گندم روی زمین میکارند، مین بکارید تا اقلاً مانعی در برابر ورود راحت دشمن باشد.
ما خیالمان راحت شد که نشان دادهایم. برگشتیم.
جوری ذهن بنیصدر را منحرف کرده بودند که در غفلت باشیم و آنها حمله کنند.
خیالمان راحت شد که مطلب را به رئیسجمهوری رساندیم که اوضاع خراب است و خطر تهدید میکند. گفتیم: اینها میروند و اقدام میکنند. متأسفانه نشان به همان نشان که هیچ اقدامی صورت نگرفت. انگار نه انگار که اطلاعات عینی به ایشان رسیده است. تا به آنجا که یکدفعه حملات عراق شروع شد.
کمکم به طرف عزل شدن میرفتم. کسی که آمده بود جای مرا بگیرد، سرهنگ عطاریان بود. همه توطئهها زیر سر او بود که میخواست ما را از آنجا کنار بزند. وقتی که تحویل دادم، 24 ساعت هم نشد، جنگ تحمیلی شروع شد.
جنگ تحمیلی آغاز شد؛ با آن هجوم گسترده هوایی دشمن. سپس حمله زمینی از محورهای غرب و جنوب شروع شد.
این یک حرکت سراسری بود که دشمن از هوا با هواپیماها و از زمین با نیروهای زرهی شروع، و در مدت بسیار کوتاهی موفق شد دههزار کیلومتر مربع از خاک مملکت اسلامی را تصرف کند.
دشمن، همچنان سازمانیافته، تلفات و ضایعات نداده و خیلی محکم بود. چنین نیرویی سرمست و مغرور است.
در لب مرز غربی ، به دلیل ارتفاعات سرسختی که وجود دارد، به دشمن اجازه نمیدهد زیاد پیشروی کند. اگر بخواهد بیاید، مجبور است نیروهایش را کانالیزه کند. و اگر دشمن کانالیزه میشد، به خطر میافتاد. به همینخاطر، تاکتیک دشمن برای پیشروی و ***** این بود: در غرب، در نوار مرزی، خودی نشان بدهد ولی عمده هدف و تک اصلی در جنوب انجام شد. با اهداف کاملاً روشن که سرزمین خوزستان را تحت کنترل خود درآورد. از نظر اقتصادی، امکانات نفتی و تأسیسات بسیار گسترده داشتیم و عمده صدور نفت ما پایبند همان امکانات بود. در صورت تصرف خوزستان، ما فلج میشدیم.
خیالمان راحت شد که مطلب را به رئیسجمهوری رساندیم که اوضاع خراب است و خطر تهدید میکند. گفتیم: اینها میروند و اقدام میکنند. متأسفانه نشان به همان نشان که هیچ اقدامی صورت نگرفت. انگار نه انگار که اطلاعات عینی به ایشان رسیده است. تا به آنجا که یکدفعه حملات عراق شروع شد.
یک سال اول جنگ تحمیلی اوضاع به گونهای گذشت که این را باید از زبان آنهایی که در صحنه و در جریان بودند، شنید. البته در این زمان، برادران سپاه هنوز وارد صحنه نشده بودند. یعنی صحنه عمل که میدانی برای کار داشته باشند، برایشان ایجاد نشده بود.
در منطقه جنوب، نیروی زمینی ارتش قرارگاهی درست کرده بود. این قرارگاه را برده بودند در پادگان دزفول. کنار پادگان، یک کارخانه لاستیکسازی هست که روکش لاستیک درست میکنند. برای کارهای خودشان یک زیرزمینی داشتند که چهاردهمتر عمق داشت. چند طبقه میرفت پایین. در ته زیرزمین، قرارگاه را دایر کرده بودند؛ از ترس موشکهایی که عراقیها به دزفول میزدند.
بنیصدر هم معمولاً به آنجا میرفت و جلسه میگذاشت. در اهواز، نیروهای مؤمن به انقلاب و نیروهای حزبالله در گروههای مختلف نامنظم کار میکردند. آن موقع، سیزده گروه نیرو آمده بود که شاید از همة آنها متشکلتر، گروه شهید چمران بود. اینها به اتکای موقعیت شهید چمران که وزیر دفاع یا نماینده حضرت امام در شورایعالی دفاع بود، جاپایی در مرکز داشتند و به او اجازه داده بودند اسلحه و امکانات جمعآوری کند. در ضمن، یک گوشه از منطقه را مثل منطقة دهلاویه آنطرف سوسنگرد به او داده بودند که کار کند. بقیه گروهها اذیت میشدند و اصلاً میدان عمل نداشتند. حتی سپاه که یک نهاد انقلابی بود، تازه وارد صحنه شده بود و جایگاهی نداشت. در محل گلف در اهواز، نیروهای بسیج میآمدند و سازماندهی میشدند. اینها نیز جاپایی در دارخوین و شرق رودخانه کارون پیدا کرده بودند.
تمام نیروهای ارتش وارد صحنه شده بودند. قبل از اینکه جنگ تحمیلی رخ دهد، فقط تعدادی از یگانهای ارتش وارد صحنه نبرد با ضد انقلاب شده بودند. و بقیه یگانها دست نخورده و بکر بودند و هنوز آمادگی نداشتند عمل کنند. نیاز به تزریق انگیزه بود، به علت اینکه سرانشان، سران خود فروخته و منحرف بودند که قبل از انقلاب فراری، گرفتار یا تصفیه شدند و هنوز جایگزینی انجام نشده بود. و هنوز روح و انگیزة ایمانی حاکم نشده بود.
ارتش مهمترین قدرتی بود که وارد صحنه شده و تنها توانسته بود خاکریز سراسری بزند. از جبهه آبادان خاکریز زدند تا دارخوین، بعد هم دب حردان و غرب اهواز و سوسنگرد و هویزه و دهلاویه. منطقه رودخانه سابله و بستان دست عراق بود. ارتفاعات میشداغ در دست عراق بود و دشمن پیشروی کرده بود تا پشت رودخانه کرخه . چندبار هم سعی کرده بود از رودخانه کرخه بگذرد و به شوش و پل نادری دزفول بیاید و تنها جادة مهم ارتباطی خوزستان را که جاده اندیمشک اهواز است، قطع کند. اگر این کار را کرده بود، سقوط خوزستان حتمی بود. ولی خداوند کمک کرد. نیروی هوایی در پل نادری دزفول، با هواپیما به جنگ تانک رفت و چه بسا بعضی از هواپیماها نیز سقوط کردند و از بین رفتند؛ به خاطر اینکه دشمن نتواند از پل بگذرد. اگر گذشته بود، جاده اندیمشک اهواز قطع میشد.
نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 9:12 AM - روز چهارشنبه 27 آبان 1388 |
روز عاشورا بود. سال 1359، آتش جنگ بالا گرفته بود. "علی "، برادر بزرگترم، در جبهه بود. از جنگ، اخبار جور وا جوری میرسید. گاهی میگفتند: مردم عراقیها را عقب راندهاند. و گاهی: "عراق همه شهرهای مرزی را گرفته است. "
خیلی دوست داشتم جای علی بودم. آن روزی كه با لباس سربازی و پوتین به پا، به خانه آمد، همه گریهمان گرفت. خیلی قشنگ شده بود.

وقتی كه رفت جبهه، دل توی دلم نبود؛ اصلا از روزی كه جنگ شروع شد- سی و یكم شهریور- و جلو دانشگاه از رادیو خبر حمله عراق به ایران را شنیدم، دلم گر گرفت. شعله آن آتش با هر وزشی بیشتر میشد.
عصر عاشورا، تلفن خانهمان زنگ زد. مادرم پس از اینكه صحبت كرد و گوشی را گذاشت، با بغض گفت: "علی زخمی شده... میگفت تو بیمارستان صنایع نظامی (شهید چمران) بستریه. " همه اهل خانه، سراسیمه راه بیمارستان را در پیش گرفتیم و یكراست وارد بخش مجروحان شدیم.
از آن روز به بعد، ماندن برایم سخت شد. پایم را توی یك كفش كردم كه الا و بلا حالا كه علی برگشته، من باید بروم. بعضی وقتها كه خیلی بهم فشار میآمد، با خودم میگفتم:
- آخه اینم شد شانس؟ اگه دو سال زودتر به دنیا اومده بودم، اگه جای علی بودم، الان راحت میتونستم برم جبهه.
كمی سن، مثل عقدهای بزرگ، سینهام را فشار میداد. به هر دری كه میشد، زدم تا به جبهه بروم، اما نشد كه نشد. یكی از روزها در مدرسه، "سعید دلخوانی " همبازی قدیمیام كه با هم در كلاس اول دبیرستان درس میخواندیم، گفت: "شنیدم گروه فدائیان اسلام برای اعزام به جبهه ثبت نام میكنه. " خیلی تعجب كردم. نام "فدائیان اسلام را زمان انقلاب شنیده بودم و میدانستم یكی از گروههای مسلح مبارز و مسلمان در زمان شاه بوده، ولی نمیدانستم حالا هم وجود دارد و نیرو به جبهه میفرستد. با ناامیدی همیشگی، شانههایم را بالا انداختم و گفتم:
"خب ثبت نام كنه! به ما چه؟ ما رو كه نمیبرند؟ " سعید دستی بر شانهام زد و گفت: "اووه تو هم جا زدی؟ نمیبرند چیه، به همین زودی بریدی؟ میگن از طرف اونجا خیلی راحت میشه بریم جبهه. ضرر كه نداره، سنگ مفت، گنجشگ مفت. "
به ساختمان فداییان ایلام رفتیم وارد طبقه اول كه شدیم، دیدیم اتاق پر است از امثال ما. به پهلوی سعید زدم و گفتم: "ببین، بیا برگردیم. مثل اینكه اینجا هم خیرش به ما نمیرسه. " سعید گفت: "تو چقدر عجله میكنی؟ صبر كن ببینم چی میگن. "
پیرمردی سرخگون، با محاسنی سپید ولی كوتاه، درحالی كه لباس نظامی به تن و كلاهی لبهدار به سر داشت، روی صندلی نشسته بود و عدهای جوان دورش را گرفته بودند و با ولع نگاهش میكردند. نوبت ما كه شد، جلو رفتیم و گفتیم: "ما هم میخواهیم بریم جبهه. " نگاه تندی به قد و قوارهمان انداخت و گفت: "سنتون كمه. " درست مثل جاهای دیگر. داشتم از كوره در میرفتم. میخواستم بلند شوم و سرش داد بزنم، اما انگاری چیزی به ذهنش رسید. سرش را بلند كرد و گفت: "یك راه داره؛ اون هم اینكه اول عضو رسمی فدائیان اسلام بشید، تا بتونیم بفرستیمتون جبهه. "
مشكلی در آنچه میگفت، ندیدیم. فردای آن روز، مداركی را كه گفته بود، بردیم. باید شش قطعه عكس رنگی میدادیم.
كارتی سفید رنگ با زمینهای كه نام فدائیان اسلام به فارسی و انگلیسی بر روی آن منقوش بود، به ما دادند كه طرح نقاشی كلت 45 در بالای كارت به آن ابهت خاصی میداد. عكس رنگیام در گوشه سمت چپ كارت، الصاق شده و مهر مثلث آبی رنگ بر روی آن خورده بود. نامم به فارسی و انگلیسی رو به روی عكسم تایپ شده بود. نام گروهی را كه در آن سازماندهی شده بودم، "مختار ثقفی " بود.

قرار شد روز جمعه بعد، برای دیدن آموزشهای لازم، به محل كمیته باغچه بیدی در انتهای خیابان نبرد برویم. تا جمعه، جان به لبم رسید. توی مدرسه كلی پز دادم كه دارم میروم جبهه. سرانجام جمعه فرا رسید. ساعت هفت صبح با سعید راه افتادیم طرف باغچه بیدی.
جمعمان شصت، هفتاد نفری می شد. مردی سیاه چهره با هیكلی درشت و صورتی با محاسن انبوه و مشكی، با فریاد، دستورهای نظامی میداد. دو بشكه 220 لیتری به پهلو، كنار همدیگر خواباند و گفت از روی آنها معلق بزنیم. نوبت به ما كه رسید، تعداد بشكهها شد سه تا. كار مشكل شده بود. فكر چارهبودیم كه مسئول آموزش، جهت انجام كاری دور شد و رویش را برگرداند. دویدم و بدون اینكه معلق بزنم، از كنار شبكهها رد شدم و در پی من، سعید دوید.
ساعتی را به فراگیری اسلحه ژ-ث گذراندیم. سپس قرار شد از دیوار كنار باغ بالا برویم و به آن طرف بپریم. نگاهی موذیانه به سعید انداختم. همگی به طرف دیوار دویدیم. من و سعید و چند تائی دیگر كه به خیال خودمان خیلی زرنگ بودیم، یواشكی و مثلا كسی نفهمد، از دری كه آن طرفتر قرار داشت، به پشت دیوار رفتیم و كمی خاك به لباس خود مالیدیم تا وانمود كنیم ما هم از بالای دیوار پریدهایم. تا غروب، چند تایی از این دست كاره انجام دادیم كه با دیده شوخی به آنها نگاه میكردیم. با غروب آفتاب، آموزش چند ساعته ما هم به پایان رسید و راه خانه را در پیش گرفتیم. قرار شد روز دوشنبه، ساعت نه صبح در سالن انتظار راهآهن تهران جمع شویم.
در خانهمان غوغایی بود. مادرم كه به زور میخواست جلو اشكهایش را كه راه گریزی میجست، بگیرد، درس را بهانه قرار داده و مرتب میگفت: "حالا صبر كن تابستون بشه، اون وقت برو... جنگ كه تموم نمیشه. "
از مادر، اصرار و از من، انكار. از او گفتن و از من، وعده و وعید كه: "قول میدم وقتی برگشتم درسم را ادامه بدم. " پدرم كه عصبانی شده بود، پك سنگینی به سیگارش زد. سیلان دود همراه با عصبانیتش، از سوراخهای بینی خارج شد و ما بین من و او دیواری سفید تشكیل داد. سیگار را در جاسیگاری تكاند و گفت: "حالا صبر كند. هنوز حال علی خوب نشده. بذار اون كه بهتر شد، برو. "
شانههایم را به علامت مخالفت بالا انداختم. عصبانیتر شد. یكدفعه داد زد: "خب لامصب حداقل درست رو بخوان، دیپلمت رو بگیر كه اگه شهیدم شدی، دیپلم داشته باشی! "
این حرف كه از دهانش خارج شد، گریه اهل خانه مبدل به سكوت شد. نمیدانستند بخندند یا گریه كنند. همه نگاهها به او دوخته شد. مثل اینكه خودش فهمید - به اصطلاح- بدجوری "سه " كرده است!سیگار را با غیظ داخل جاسیگاری له كرد و گفت: "استغفرالله! "
راوی: حمید داوود آبادی
خیلی دوست داشتم جای علی بودم. آن روزی كه با لباس سربازی و پوتین به پا، به خانه آمد، همه گریهمان گرفت. خیلی قشنگ شده بود.

وقتی كه رفت جبهه، دل توی دلم نبود؛ اصلا از روزی كه جنگ شروع شد- سی و یكم شهریور- و جلو دانشگاه از رادیو خبر حمله عراق به ایران را شنیدم، دلم گر گرفت. شعله آن آتش با هر وزشی بیشتر میشد.
عصر عاشورا، تلفن خانهمان زنگ زد. مادرم پس از اینكه صحبت كرد و گوشی را گذاشت، با بغض گفت: "علی زخمی شده... میگفت تو بیمارستان صنایع نظامی (شهید چمران) بستریه. " همه اهل خانه، سراسیمه راه بیمارستان را در پیش گرفتیم و یكراست وارد بخش مجروحان شدیم.
از آن روز به بعد، ماندن برایم سخت شد. پایم را توی یك كفش كردم كه الا و بلا حالا كه علی برگشته، من باید بروم. بعضی وقتها كه خیلی بهم فشار میآمد، با خودم میگفتم:
- آخه اینم شد شانس؟ اگه دو سال زودتر به دنیا اومده بودم، اگه جای علی بودم، الان راحت میتونستم برم جبهه.
كمی سن، مثل عقدهای بزرگ، سینهام را فشار میداد. به هر دری كه میشد، زدم تا به جبهه بروم، اما نشد كه نشد. یكی از روزها در مدرسه، "سعید دلخوانی " همبازی قدیمیام كه با هم در كلاس اول دبیرستان درس میخواندیم، گفت: "شنیدم گروه فدائیان اسلام برای اعزام به جبهه ثبت نام میكنه. " خیلی تعجب كردم. نام "فدائیان اسلام را زمان انقلاب شنیده بودم و میدانستم یكی از گروههای مسلح مبارز و مسلمان در زمان شاه بوده، ولی نمیدانستم حالا هم وجود دارد و نیرو به جبهه میفرستد. با ناامیدی همیشگی، شانههایم را بالا انداختم و گفتم:
"خب ثبت نام كنه! به ما چه؟ ما رو كه نمیبرند؟ " سعید دستی بر شانهام زد و گفت: "اووه تو هم جا زدی؟ نمیبرند چیه، به همین زودی بریدی؟ میگن از طرف اونجا خیلی راحت میشه بریم جبهه. ضرر كه نداره، سنگ مفت، گنجشگ مفت. "
به ساختمان فداییان ایلام رفتیم وارد طبقه اول كه شدیم، دیدیم اتاق پر است از امثال ما. به پهلوی سعید زدم و گفتم: "ببین، بیا برگردیم. مثل اینكه اینجا هم خیرش به ما نمیرسه. " سعید گفت: "تو چقدر عجله میكنی؟ صبر كن ببینم چی میگن. "
پیرمردی سرخگون، با محاسنی سپید ولی كوتاه، درحالی كه لباس نظامی به تن و كلاهی لبهدار به سر داشت، روی صندلی نشسته بود و عدهای جوان دورش را گرفته بودند و با ولع نگاهش میكردند. نوبت ما كه شد، جلو رفتیم و گفتیم: "ما هم میخواهیم بریم جبهه. " نگاه تندی به قد و قوارهمان انداخت و گفت: "سنتون كمه. " درست مثل جاهای دیگر. داشتم از كوره در میرفتم. میخواستم بلند شوم و سرش داد بزنم، اما انگاری چیزی به ذهنش رسید. سرش را بلند كرد و گفت: "یك راه داره؛ اون هم اینكه اول عضو رسمی فدائیان اسلام بشید، تا بتونیم بفرستیمتون جبهه. "
مشكلی در آنچه میگفت، ندیدیم. فردای آن روز، مداركی را كه گفته بود، بردیم. باید شش قطعه عكس رنگی میدادیم.
كارتی سفید رنگ با زمینهای كه نام فدائیان اسلام به فارسی و انگلیسی بر روی آن منقوش بود، به ما دادند كه طرح نقاشی كلت 45 در بالای كارت به آن ابهت خاصی میداد. عكس رنگیام در گوشه سمت چپ كارت، الصاق شده و مهر مثلث آبی رنگ بر روی آن خورده بود. نامم به فارسی و انگلیسی رو به روی عكسم تایپ شده بود. نام گروهی را كه در آن سازماندهی شده بودم، "مختار ثقفی " بود.

قرار شد روز جمعه بعد، برای دیدن آموزشهای لازم، به محل كمیته باغچه بیدی در انتهای خیابان نبرد برویم. تا جمعه، جان به لبم رسید. توی مدرسه كلی پز دادم كه دارم میروم جبهه. سرانجام جمعه فرا رسید. ساعت هفت صبح با سعید راه افتادیم طرف باغچه بیدی.
جمعمان شصت، هفتاد نفری می شد. مردی سیاه چهره با هیكلی درشت و صورتی با محاسن انبوه و مشكی، با فریاد، دستورهای نظامی میداد. دو بشكه 220 لیتری به پهلو، كنار همدیگر خواباند و گفت از روی آنها معلق بزنیم. نوبت به ما كه رسید، تعداد بشكهها شد سه تا. كار مشكل شده بود. فكر چارهبودیم كه مسئول آموزش، جهت انجام كاری دور شد و رویش را برگرداند. دویدم و بدون اینكه معلق بزنم، از كنار شبكهها رد شدم و در پی من، سعید دوید.
ساعتی را به فراگیری اسلحه ژ-ث گذراندیم. سپس قرار شد از دیوار كنار باغ بالا برویم و به آن طرف بپریم. نگاهی موذیانه به سعید انداختم. همگی به طرف دیوار دویدیم. من و سعید و چند تائی دیگر كه به خیال خودمان خیلی زرنگ بودیم، یواشكی و مثلا كسی نفهمد، از دری كه آن طرفتر قرار داشت، به پشت دیوار رفتیم و كمی خاك به لباس خود مالیدیم تا وانمود كنیم ما هم از بالای دیوار پریدهایم. تا غروب، چند تایی از این دست كاره انجام دادیم كه با دیده شوخی به آنها نگاه میكردیم. با غروب آفتاب، آموزش چند ساعته ما هم به پایان رسید و راه خانه را در پیش گرفتیم. قرار شد روز دوشنبه، ساعت نه صبح در سالن انتظار راهآهن تهران جمع شویم.
در خانهمان غوغایی بود. مادرم كه به زور میخواست جلو اشكهایش را كه راه گریزی میجست، بگیرد، درس را بهانه قرار داده و مرتب میگفت: "حالا صبر كن تابستون بشه، اون وقت برو... جنگ كه تموم نمیشه. "
از مادر، اصرار و از من، انكار. از او گفتن و از من، وعده و وعید كه: "قول میدم وقتی برگشتم درسم را ادامه بدم. " پدرم كه عصبانی شده بود، پك سنگینی به سیگارش زد. سیلان دود همراه با عصبانیتش، از سوراخهای بینی خارج شد و ما بین من و او دیواری سفید تشكیل داد. سیگار را در جاسیگاری تكاند و گفت: "حالا صبر كند. هنوز حال علی خوب نشده. بذار اون كه بهتر شد، برو. "
شانههایم را به علامت مخالفت بالا انداختم. عصبانیتر شد. یكدفعه داد زد: "خب لامصب حداقل درست رو بخوان، دیپلمت رو بگیر كه اگه شهیدم شدی، دیپلم داشته باشی! "
این حرف كه از دهانش خارج شد، گریه اهل خانه مبدل به سكوت شد. نمیدانستند بخندند یا گریه كنند. همه نگاهها به او دوخته شد. مثل اینكه خودش فهمید - به اصطلاح- بدجوری "سه " كرده است!سیگار را با غیظ داخل جاسیگاری له كرد و گفت: "استغفرالله! "
راوی: حمید داوود آبادی
نظرات (1) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:58 AM - روز سه شنبه 26 آبان 1388 |
چند روزي از عمليات بزرگ خيبر در منطقه طلائيه ، هور و جرايز مجنون گذشته بود و نيروهاي رزمنده تا حدودي در مناطق تسخير شده استقرار يافته بودند.
به همراه شهيد "احمد فرهمند" و دو مجاهد عراقي بايد از طريق آبراه هاي داخل هور العظيم به سيل بند (محل استقرار بعثيون ) نزديک شده و وضعيت نيروها و ادوات دشمن را بررسي مي کرديم.
بلم (قايق چوبي بدون موتور ) و تجهيزات شامل قطب نما، اسلحه انفرادي ، دوربين ، کاغذ و قلم براي يادداشت مهيا شد.
چهار نفر سوار شديم و از کناره جزاير مجنون حرکت کرديم، ساعات اوليه صبح است و هر نيم ساعت پارو زدن را بين خود تقسيم مي کرديم تا خستگي نيز فشار زيادي نياورد.
چون بايد سريع نتيجه وضعيت را به مسوولان انتقال مي داديم آذوقه چنداني هم با خود نبرديم.
مسير طولاني آبراه را از ميان نيزارها که به زبان عربي و محلي به آن "چولان و گسب " گفته مي شد طي مي کرديم.
جنگ و کارزار در طرفين محل عبور ما ادامه داشت، اما جز راه خود و هدف تعيين شده به چيزي فکر نمي کرديم.
جزاير مجنون زير آتش سنگين دشمن بود و هواپيماهاي معروف به "ملخي" که در عمليات خيبر، عراقي ها بيشتر از آن بهره گرفتند با چشم غير مسلح در آسمان بالاي سر منطقه ديده مي شد.
پس از چند ساعت پارو زدن به منطقه رسيديم که يک رديف نيزار بود و فضايي باز پوشيده از آبهاي راکد هور و در امتداد آن سيل بندي که مملو از دشمن بود.
بلم را در پشت نيزارها مخفي کرديم، با چشم تمام سيل بند ديده مي شد و نيازي هم به دوربين نبود ، اما ريز مسائل و تغييرات را با دوربين ديده و يادداشت مي کرديم.
اين سيل بند پيش از عمليات خيبر رزمندگان اسلام فقط شب ها ديده بوديم که هر 300 متر يک نگهبان داشت و در روز، دشمن، هيچ نيرويي در آن بکار نمي گرفت.
قصد داشتيم هرچه نزديکتر به سيل بند شويم تا به بهترين شکل امکان جمع اوري مسائل مهيا شود اما حقيقت اين است که چون روز بود و ديد دشمن هم زياد و کار خراب مي شد احتياط کرديم.
اندکي به چپ رفتيم ، يک لحظه احمد (شهيد فرهمند) گفت: صدايي مي آيد، خوب گوش داديم، انگار صداي موتور قايق است؟ از فضاي باز به آبراهي تنگ تر رفتيم ، صدا هر لحظه نزديکتر مي شد.
داشتيم مطمئن مي شديم صداي قايق هاي موتوري صد درصد دشمن است چرا که در دل دشمن که بچه هاي خودي نيستند.
کاملا در استتار قرار گرفتيم ، نيزارها را بر روي بلم خوابانديم تا به هيچ وجه ديده نشويم ، ناگهان بالاي سرمان يک فروند هلي کوپتر دشمن نمايان شد.
هلي کوپتر عراقي دور منطقه اي که بوديم مي چرخيد، حس زديم قايقي پياده خواهد کرد تا ما را به اسارت بگيرند ، پس از چند دقيقه صداي هلي کوپتر دو تا شد و در مدت پنج دقيقه چهار هلي کوپتر دور سر ما مي چرخيدند.
لحظاتي بعد داخل نيزارها و اطراف ما را هر چهار فروند به رگبار مسلسل گرفتند.
ناچار شديم تنها وسيله حرکتي و بازگشت خود را داخل آب غرق کرده و خود به آب بزنيم .
آن فاصله طولاني که ساعتها پاروزنان امده بوديم را بايد شنا کنان برمي گشتيم چرا که راهي جز اين نبود.
در مسير حرکت، تنها کمک به ما نيزارها بود که هر چند دقيقه آنها را مي گرفتيم و استراحتي داشتيم و مجدد به راه طولاني خود ادامه مي داديم.
هلي کوپتر ها هم نااميد از يافتن ما با اميدوار از کشتن ما منطقه را رها کردند و رفتند اما گرفتاري و سردر گرمي ما در آبهاي هور ادامه داشت.
آب، موانع، خستگي شنا، گرسنگي و رسيدن شب از راه، مشکلات را دو چندان مي کرد.
غروب بود که به نزديکي جزاير مجنون و محل استقرار نيروهاي خودمان رسيديم، حال مشکل بزرگي داشتيم از کجا بچه ها بدانند که ما نيروهاي خودي هستيم.
با لهجه اصفهاني فرياد مي زديم ، بچه ها ما هستيم ، خودي ايم، آن طرف رفته بوديم ، براي کار رفتيم ، بلم مان را زدند، بچه هاي قرار گاه کربلا هستيم.
تا انکه خدا را شکر اعتماد کردند و ما را از آب به سختي بيرون کشيدند ديگر حسي نداشتيم ، يکي از بچه ها خط مقدم در جزيره مرا شناخت ، وضعيت بسيار بد ما را ديد گريه فراواني کرد (اخر در آن ايام ادم ها همديگر را خيلي دوست داشتند و به عشق يکديگر زنده بودند).
ساعات سر در گمي در هور العظيم و سختي هاي آن از طرفي و محبت همرزمان از سوي ديگر را با کدام قلم مي توان نگاشت و به کدامين گوش رساند؟
به همراه شهيد "احمد فرهمند" و دو مجاهد عراقي بايد از طريق آبراه هاي داخل هور العظيم به سيل بند (محل استقرار بعثيون ) نزديک شده و وضعيت نيروها و ادوات دشمن را بررسي مي کرديم.
بلم (قايق چوبي بدون موتور ) و تجهيزات شامل قطب نما، اسلحه انفرادي ، دوربين ، کاغذ و قلم براي يادداشت مهيا شد.
چهار نفر سوار شديم و از کناره جزاير مجنون حرکت کرديم، ساعات اوليه صبح است و هر نيم ساعت پارو زدن را بين خود تقسيم مي کرديم تا خستگي نيز فشار زيادي نياورد.
چون بايد سريع نتيجه وضعيت را به مسوولان انتقال مي داديم آذوقه چنداني هم با خود نبرديم.
مسير طولاني آبراه را از ميان نيزارها که به زبان عربي و محلي به آن "چولان و گسب " گفته مي شد طي مي کرديم.
جنگ و کارزار در طرفين محل عبور ما ادامه داشت، اما جز راه خود و هدف تعيين شده به چيزي فکر نمي کرديم.
جزاير مجنون زير آتش سنگين دشمن بود و هواپيماهاي معروف به "ملخي" که در عمليات خيبر، عراقي ها بيشتر از آن بهره گرفتند با چشم غير مسلح در آسمان بالاي سر منطقه ديده مي شد.
پس از چند ساعت پارو زدن به منطقه رسيديم که يک رديف نيزار بود و فضايي باز پوشيده از آبهاي راکد هور و در امتداد آن سيل بندي که مملو از دشمن بود.
بلم را در پشت نيزارها مخفي کرديم، با چشم تمام سيل بند ديده مي شد و نيازي هم به دوربين نبود ، اما ريز مسائل و تغييرات را با دوربين ديده و يادداشت مي کرديم.
اين سيل بند پيش از عمليات خيبر رزمندگان اسلام فقط شب ها ديده بوديم که هر 300 متر يک نگهبان داشت و در روز، دشمن، هيچ نيرويي در آن بکار نمي گرفت.
قصد داشتيم هرچه نزديکتر به سيل بند شويم تا به بهترين شکل امکان جمع اوري مسائل مهيا شود اما حقيقت اين است که چون روز بود و ديد دشمن هم زياد و کار خراب مي شد احتياط کرديم.
اندکي به چپ رفتيم ، يک لحظه احمد (شهيد فرهمند) گفت: صدايي مي آيد، خوب گوش داديم، انگار صداي موتور قايق است؟ از فضاي باز به آبراهي تنگ تر رفتيم ، صدا هر لحظه نزديکتر مي شد.
داشتيم مطمئن مي شديم صداي قايق هاي موتوري صد درصد دشمن است چرا که در دل دشمن که بچه هاي خودي نيستند.
کاملا در استتار قرار گرفتيم ، نيزارها را بر روي بلم خوابانديم تا به هيچ وجه ديده نشويم ، ناگهان بالاي سرمان يک فروند هلي کوپتر دشمن نمايان شد.
هلي کوپتر عراقي دور منطقه اي که بوديم مي چرخيد، حس زديم قايقي پياده خواهد کرد تا ما را به اسارت بگيرند ، پس از چند دقيقه صداي هلي کوپتر دو تا شد و در مدت پنج دقيقه چهار هلي کوپتر دور سر ما مي چرخيدند.
لحظاتي بعد داخل نيزارها و اطراف ما را هر چهار فروند به رگبار مسلسل گرفتند.
ناچار شديم تنها وسيله حرکتي و بازگشت خود را داخل آب غرق کرده و خود به آب بزنيم .
آن فاصله طولاني که ساعتها پاروزنان امده بوديم را بايد شنا کنان برمي گشتيم چرا که راهي جز اين نبود.
در مسير حرکت، تنها کمک به ما نيزارها بود که هر چند دقيقه آنها را مي گرفتيم و استراحتي داشتيم و مجدد به راه طولاني خود ادامه مي داديم.
هلي کوپتر ها هم نااميد از يافتن ما با اميدوار از کشتن ما منطقه را رها کردند و رفتند اما گرفتاري و سردر گرمي ما در آبهاي هور ادامه داشت.
آب، موانع، خستگي شنا، گرسنگي و رسيدن شب از راه، مشکلات را دو چندان مي کرد.
غروب بود که به نزديکي جزاير مجنون و محل استقرار نيروهاي خودمان رسيديم، حال مشکل بزرگي داشتيم از کجا بچه ها بدانند که ما نيروهاي خودي هستيم.
با لهجه اصفهاني فرياد مي زديم ، بچه ها ما هستيم ، خودي ايم، آن طرف رفته بوديم ، براي کار رفتيم ، بلم مان را زدند، بچه هاي قرار گاه کربلا هستيم.
تا انکه خدا را شکر اعتماد کردند و ما را از آب به سختي بيرون کشيدند ديگر حسي نداشتيم ، يکي از بچه ها خط مقدم در جزيره مرا شناخت ، وضعيت بسيار بد ما را ديد گريه فراواني کرد (اخر در آن ايام ادم ها همديگر را خيلي دوست داشتند و به عشق يکديگر زنده بودند).
ساعات سر در گمي در هور العظيم و سختي هاي آن از طرفي و محبت همرزمان از سوي ديگر را با کدام قلم مي توان نگاشت و به کدامين گوش رساند؟
نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 9:09 AM - روز دوشنبه 25 آبان 1388 |
دختر صدام برايمان نقاشي نکشيد
خاطره اي منحصربفرد از آزادگان
روز بعد از اسارت، عراقىها لباسهاى نظامى را گرفتند. يك دست لباس شخصى دادند به همهمان. از فرداى آن روز تبليغات عراقىها شروع شد هر روز با انبوه خبرنگارها رو به رو بوديم. آن روزها روزنامههاى عراق (كه صالح گاه از عراقىها مىگرفت گاه خودشان برامان مىآوردند) مقالههايى از كرامت و انسانيت صدام حسين در مورد اطفال ايرانى چاپ مىكردند، به جاى اينكه گزارشى از عمليات بيتالمقدس چاپ كنند. پيروزى بچهها بايستى به طريقى زير سوال مىرفت، كه رفت.
يك روز ما را همراه عدهاى از خبرنگارها بردند به يكى از پاركهاى بغداد: "حديقهالزوراء ". صالح هم بود به عنوان مترجم. آنجا همه مان را با زور سوار اسباب بازىها كردند تا خبرنگارها عكس بگيرند. هر فلاش دوربين، رگبار گلولهاى بود كه بر سينهمان مىنشست.
روزى آمدند گفتند: "مىخواهيم ببريمتان زيارت كاظمين. "
باز هم تبليغات، اما به زيارتش مىارزيد.
راه افتاديم. بعد از ساعتى ماشين از روى پلى گذشت. بالاش روى تابلويى نوشته بودند: "جسر ائمه اطهار "(پل ائمه اطهار.)
پل را كه رد كرديم، گلدستههاى نورانى كاظمين آمد مقابل ديدگان اشك آلودمان. قلبهايمان منقلب شد و جلوى اشكهايمان را نتوانستيم بگيريم.
كنار حرم مطهر آن دو امام معصوم فرصتى يافتيم غم دل بگشاييم و حرف چندين و چند ساله مشتاقان زيارت كربلا را به فرزندان امام عاشقان برسانيم. اشكها گونههامان را تبدار كرده بود. پروانهوار طواف مىكرديم حرمين آن امامان عزيز را.
گوشه و كنار حرم عدهاى از شيعيان عراق با ديدن طواف عاشقانه بچههاى ايرانى، گريهكنان نگاهمان مىكردند، بى آنكه كارى از دستشان برآيد.
طولى نكشيد كه از حرم بيرونمان كردند. راه افتاديم، هنگام برگشتن ماشينمان كنار يكى از ميدانهاى بزرگ شهر توقف كرد. پيش از رسيدن ما، نيروهاى امنيتى، در جاهاى از پيش تعيين شده ايستاده بودند.
تا پياده شديم، دوربينهاى فيلمبردارى كار افتادند و پا به پامان تا وسط ميدان آمدند ازمان خواستند اطراف ميدان قدم بزنيم تا وانمود كنيم اسراى ايرانى آزادانه در خيابانهاى بغداد قدم مىزنند چند تا بچه عراقى هم فرستادند ميان ما. مدح صدام را مىكردند، با شعارها و شعرهايى كه مىخواندند هفت تا ده ساله مىنمودند. لباسهاشان عربى بود و شعرهاشان را با حالتى معصومانه مىخواندند. نتوانستيم طاقت بياوريم اين حيله را. هر كداممان گوشهاى گرفتيم، دور از چشم دوربينها. مامورها عصبانى شدند آمدند بچهها را با خشونت مجبور كردند دو به دو باهم قدم بزنند تا خبرنگارها بتوانند فيلمشان را تهيه كنند.
فرداى آن روز تلويزيونى آوردند داخل زندان، براى ديدن تصويرهاى ديروز خودمان.
گوينده با آب و تاب مىگفت: "كودكان ايرانى آزادانه در خيابانهاى بغداد به تفريح مشغولند. آنها به زودى عراق را به مقصد ايران ترك خواهند كرد! "
هر روز در جبههها پيروزى جديدى نصيب بچهها مىشد .اسرايى كه در مرحلههاى مختلف عمليات بيتالمقدس اسير شده و به زندان ما منتقل شده بودند، تمام اين خبرها را برامان هديه آوردند. هر وقت اسيرى پا مىگذاشت تو زندان همه دورش جمع مىشديم و مىپرسيديم: "بالاخره خونين شهر آزاد شد يانه؟ " عراقىها چى؟ آنها را توانستيد از خاك خودمان بيرون كنيد يا هنوز هم... "
در يكى از روزهاى آخر ارديبهشت سال شصت و يك، ساعت هشت صبح، بچهها را از زندان بيرون آوردند گفتند: "امروز قرار است كارهاى نهايى آزادىتان را انجام بدهيم. " فقط بايد كمكمان كنيد، در بعضى چيزها كه ازتان مىخواهيم. عاقل باشيد! اين شانس را از دست ندهيد حالا برويد سوار آن مينى بوس شويد!
مينى بوس منتظرمان بود، سر همان كوچه. سوار شديم. از خيابانهاى زيادى گذشتيم. رسيديم به يك منطقه نظامى ديگر. دژبانها آمدند جلو، با مسوولان زندان حرف زدند همهشان توى ماشين اسكورت بودند، پيشاپيش ما. اجازه ورود داده شد. سه جاى ديگر هم جلومان را گرفتند. باز اجازه ورود داده شد. رسيديم جايى كه رو به رومان ساختمانهايى بلند و مجلل بود. (بعدها فهميديم آنجا مجلس ملى عراق بوده است.)
به صف شديم، رفتيم طرف يكى از همان ساختمانها.نمىدانستيم كجا مىبرندمان. صالح هم چيزى نمىدانست. از چند تا پله رفتيم بالا. از سالن خلوت و مرتبى گذشتيم. رسيديم به اتاقى. مسوول زندان در را زد و وارد شد. ما هم پشت سرش رفتيم تو. اتاقى بود مبله و بزرگ، با ميزهاى شيشهاى در وسط. در گوشهاى از اتاق، پشت ميزهاى بزرگ و زيبا مردى نشسته بود. با تبسمى بر لب. ازمان خواست بنشينيم. بعد با مسوول زندان شروع كرد به حرف زدن. بلند حرف مىزدند با هم. ما هم نشستيم به نگاه كردن در و ديوار و چيزهاى لوكس ديگر. كف اتاق موكت نرمى داشت. عكس تمام قد صدام هم، با لباس نظامى پشت سر آن مرد چسبيده بود به ديوار. يك تلويزيونى هم گوشه ديگر اتاق بود. از نگاههاى مرد حدس زدم بايد منتظر كسى باشد كه اين قدر نگاه به در اتاق مىكند.گاهى خندههاى آن دو مرد رشتههاى افكارمان را مىگسست.
نيم ساعت گذشت. شخصى آمد تو، چيزى به آن دو گفت و رفت. به صفمان كردند. دنبالشان رفتيم از اتاق بيرون. رفتيم تو سالنى بزرگ. با سقفى بلند و منقش و گچبرى شده و با لوسترهايى بزرگ. روى موكتهاى كف سالن فرش هايى بزرگ و قيمتى انداخته بودند. روى ديوار پر بود از عكسهاى مختلف صدام با عكسهاى كردى و عربى و نظامى، در قابهاى نفيس. آنجا فقط يك بار بازرسى بدنى كردند. همه چيز برامان عجيب بود. حالت سربازها، مسوول زندان، كسانى كه با لباسهاى مرتب از اين اتاق به آن اتاق مىدويدند. فضاى ساختمان و سالن، سكوتها، در و ديوار، عكسها و تزئينات همه چيز برامان عجيب بود و حتى اضطراب آور. هر چه زمان مىگذشت، اضطرابمان هم بيشتر مىشد. چند بار از صالح خواستيم بپرسد ببيند ما را كجا مىبرند با اين همه سرعت. نتوانست.رسيديم به سالنى بزرگ، بهش مىگفتند سالن اجتماعات. ميز بزرگ نعلى شكل آنجا بود، با صندلىهاى زياد در وسط سالن، كه حدود پنجاه نفر مىتوانستند دور تا دور بنشينند .خبرنگارها پيش از ما آنجا بودند. پشت سرشان هم حلقه ديگرى از نظاميان مسلح ورزيده ايستاده بودند با قدهايى بلند و ظاهر آراسته. هيچ حركتى از رد نگاهشان دور نمىماند.
ما را از جلوى خبرنگارها گذراندند. نشستيم روى صندلىهايى كه برامان در نظر گرفته بودند. منتظر بوديم ببينيم اين بار چه نقشهاى دارند. صداى پاى چند نفر آمد، از بيرون سالن. صداى كوبش پاهايى مىآمد، به علامت احترام نظامى. فهميديم بايد كس مهمى آنجا دعوت داشته باشد. نگاه چرخانديم. صدام وارد سالن شد.
صدام كه خشممان را ديد. براى اينكه خودش را مهربان نشان بدهد گفت: "براى اينكه بخنديد، دخترم مىخواهد براتان يك لطيفه تعريف كند. "
دست دختر بچهاى را گرفته بود. با لبخندى ساختگى رفت نشست پشت صندلىاش. گفت: "اهلاً و سهلاً! "
تو چشمهاش برق نفرت موج مىزد.
"شما كودكيد. بايد الان تو مدرسه باشيد، نه تو ميدان جنگ. "
يادش رفته بود بگويد چطور ما و دوستان همسن و سال ما توانسته بوديم ترسى بزرگ در دل افسران عاليرتبه او بكاريم.
"ما خواهان صلحيم. اما ايران به آتش جنگ دامن مىزند. "
ما سكوت كرده بوديم و چيزى نمىگفتيم. حرفش كه تمام شد كسى با دسته گلى سفيد آمد تو سالن. گلها را داد دست دختر كوچك صدام (حلا) تا تقسيم كند بينمان.
صدام كه خشممان را ديد. براى اينكه خودش را مهربان نشان بدهد گفت: "براى اينكه بخنديد، دخترم مىخواهد براتان يك لطيفه تعريف كند. "
پرسيد: "تو بلدى براى اينها لطيفه تعريف كنى، دخترم؟ "
دخترك داشت نقاشى مىكشيد با سرش اشاره كرد نه، صدام نيشخند زد. مايوس شد. بلند شد رفت. همه چيز تمام شد باز برمان گرداندند به جاى اول زندان.
در همان روزها وقتى تلويزيون عراق اين ديدار را با آب و تاب پخش كرد، پزشكى عراقى هم آن را مىبيند. چند روز بعد در عمليات بيت المقدس، اسير مىشود. مىآيد ايران. و كتابى از خاطراتش مىنويسد به اسم "عبور از آخرين خاكريز " در قسمتى از خاطراتش اشارهاى هم به اين ديدار كرده است. در صفحههاى 161 و 162، دكتر احمد عبدالرحمن مىگويد:
منبع : خبرگزاري فارس
خاطره اي منحصربفرد از آزادگان
- اشاره
- بيست و چهار سال پيش، چند روز قبل از آزادى خرمشهر، تعدادى از نيروهاى ما به دست عراقىها اسير شدند در ميان اين اسيران چند نوجوان بودند كه سنشان بيشتر از پانزده، شانزده سال نبود.افسران عراقى از ديدن اين رزمندههاى كوچك سال شوكه شده بودند؛ زيرا باور نمىكردند كسانى كه رو در روى آنان با آن همه جسارت و شجاعت مىجنگيدند، همين نوجوانانى باشند كه الان خسته و مجروح به اسارت درآمدهاند.
- آن روزها عراقىها تا توانستند درباره اسارت اين نوجوانان و تعداد ديگرى كه پيشتر به اسارت درآمده بودند، هياهو و تبليغات به راه انداختند.
- اوج اين جنجال، ملاقاتى بود كه ميان اين نوجوانان و صدام ترتيب داده شد.حالا بعد از گذشت اين همه سال، داستان آن تبليغات و ملاقات را از زبان يكى از اسيران نوجوان - احمد يوسفزاده - مىخوانيم .او خاطرات خود را براى على هادى كه او هم يكى از نوجوانان اسير بود گفته و در كتابى به نام "پرچين راز " منتشر شده است .اين كتاب را چند سال پيش انتشارات سپاه به چاپ رسانده است.
روز بعد از اسارت، عراقىها لباسهاى نظامى را گرفتند. يك دست لباس شخصى دادند به همهمان. از فرداى آن روز تبليغات عراقىها شروع شد هر روز با انبوه خبرنگارها رو به رو بوديم. آن روزها روزنامههاى عراق (كه صالح گاه از عراقىها مىگرفت گاه خودشان برامان مىآوردند) مقالههايى از كرامت و انسانيت صدام حسين در مورد اطفال ايرانى چاپ مىكردند، به جاى اينكه گزارشى از عمليات بيتالمقدس چاپ كنند. پيروزى بچهها بايستى به طريقى زير سوال مىرفت، كه رفت.
يك روز ما را همراه عدهاى از خبرنگارها بردند به يكى از پاركهاى بغداد: "حديقهالزوراء ". صالح هم بود به عنوان مترجم. آنجا همه مان را با زور سوار اسباب بازىها كردند تا خبرنگارها عكس بگيرند. هر فلاش دوربين، رگبار گلولهاى بود كه بر سينهمان مىنشست.
روزى آمدند گفتند: "مىخواهيم ببريمتان زيارت كاظمين. "
باز هم تبليغات، اما به زيارتش مىارزيد.
راه افتاديم. بعد از ساعتى ماشين از روى پلى گذشت. بالاش روى تابلويى نوشته بودند: "جسر ائمه اطهار "(پل ائمه اطهار.)
پل را كه رد كرديم، گلدستههاى نورانى كاظمين آمد مقابل ديدگان اشك آلودمان. قلبهايمان منقلب شد و جلوى اشكهايمان را نتوانستيم بگيريم.
كنار حرم مطهر آن دو امام معصوم فرصتى يافتيم غم دل بگشاييم و حرف چندين و چند ساله مشتاقان زيارت كربلا را به فرزندان امام عاشقان برسانيم. اشكها گونههامان را تبدار كرده بود. پروانهوار طواف مىكرديم حرمين آن امامان عزيز را.
گوشه و كنار حرم عدهاى از شيعيان عراق با ديدن طواف عاشقانه بچههاى ايرانى، گريهكنان نگاهمان مىكردند، بى آنكه كارى از دستشان برآيد.
طولى نكشيد كه از حرم بيرونمان كردند. راه افتاديم، هنگام برگشتن ماشينمان كنار يكى از ميدانهاى بزرگ شهر توقف كرد. پيش از رسيدن ما، نيروهاى امنيتى، در جاهاى از پيش تعيين شده ايستاده بودند.
تا پياده شديم، دوربينهاى فيلمبردارى كار افتادند و پا به پامان تا وسط ميدان آمدند ازمان خواستند اطراف ميدان قدم بزنيم تا وانمود كنيم اسراى ايرانى آزادانه در خيابانهاى بغداد قدم مىزنند چند تا بچه عراقى هم فرستادند ميان ما. مدح صدام را مىكردند، با شعارها و شعرهايى كه مىخواندند هفت تا ده ساله مىنمودند. لباسهاشان عربى بود و شعرهاشان را با حالتى معصومانه مىخواندند. نتوانستيم طاقت بياوريم اين حيله را. هر كداممان گوشهاى گرفتيم، دور از چشم دوربينها. مامورها عصبانى شدند آمدند بچهها را با خشونت مجبور كردند دو به دو باهم قدم بزنند تا خبرنگارها بتوانند فيلمشان را تهيه كنند.
فرداى آن روز تلويزيونى آوردند داخل زندان، براى ديدن تصويرهاى ديروز خودمان.
گوينده با آب و تاب مىگفت: "كودكان ايرانى آزادانه در خيابانهاى بغداد به تفريح مشغولند. آنها به زودى عراق را به مقصد ايران ترك خواهند كرد! "
هر روز در جبههها پيروزى جديدى نصيب بچهها مىشد .اسرايى كه در مرحلههاى مختلف عمليات بيتالمقدس اسير شده و به زندان ما منتقل شده بودند، تمام اين خبرها را برامان هديه آوردند. هر وقت اسيرى پا مىگذاشت تو زندان همه دورش جمع مىشديم و مىپرسيديم: "بالاخره خونين شهر آزاد شد يانه؟ " عراقىها چى؟ آنها را توانستيد از خاك خودمان بيرون كنيد يا هنوز هم... "
در يكى از روزهاى آخر ارديبهشت سال شصت و يك، ساعت هشت صبح، بچهها را از زندان بيرون آوردند گفتند: "امروز قرار است كارهاى نهايى آزادىتان را انجام بدهيم. " فقط بايد كمكمان كنيد، در بعضى چيزها كه ازتان مىخواهيم. عاقل باشيد! اين شانس را از دست ندهيد حالا برويد سوار آن مينى بوس شويد!
مينى بوس منتظرمان بود، سر همان كوچه. سوار شديم. از خيابانهاى زيادى گذشتيم. رسيديم به يك منطقه نظامى ديگر. دژبانها آمدند جلو، با مسوولان زندان حرف زدند همهشان توى ماشين اسكورت بودند، پيشاپيش ما. اجازه ورود داده شد. سه جاى ديگر هم جلومان را گرفتند. باز اجازه ورود داده شد. رسيديم جايى كه رو به رومان ساختمانهايى بلند و مجلل بود. (بعدها فهميديم آنجا مجلس ملى عراق بوده است.)
به صف شديم، رفتيم طرف يكى از همان ساختمانها.نمىدانستيم كجا مىبرندمان. صالح هم چيزى نمىدانست. از چند تا پله رفتيم بالا. از سالن خلوت و مرتبى گذشتيم. رسيديم به اتاقى. مسوول زندان در را زد و وارد شد. ما هم پشت سرش رفتيم تو. اتاقى بود مبله و بزرگ، با ميزهاى شيشهاى در وسط. در گوشهاى از اتاق، پشت ميزهاى بزرگ و زيبا مردى نشسته بود. با تبسمى بر لب. ازمان خواست بنشينيم. بعد با مسوول زندان شروع كرد به حرف زدن. بلند حرف مىزدند با هم. ما هم نشستيم به نگاه كردن در و ديوار و چيزهاى لوكس ديگر. كف اتاق موكت نرمى داشت. عكس تمام قد صدام هم، با لباس نظامى پشت سر آن مرد چسبيده بود به ديوار. يك تلويزيونى هم گوشه ديگر اتاق بود. از نگاههاى مرد حدس زدم بايد منتظر كسى باشد كه اين قدر نگاه به در اتاق مىكند.گاهى خندههاى آن دو مرد رشتههاى افكارمان را مىگسست.
نيم ساعت گذشت. شخصى آمد تو، چيزى به آن دو گفت و رفت. به صفمان كردند. دنبالشان رفتيم از اتاق بيرون. رفتيم تو سالنى بزرگ. با سقفى بلند و منقش و گچبرى شده و با لوسترهايى بزرگ. روى موكتهاى كف سالن فرش هايى بزرگ و قيمتى انداخته بودند. روى ديوار پر بود از عكسهاى مختلف صدام با عكسهاى كردى و عربى و نظامى، در قابهاى نفيس. آنجا فقط يك بار بازرسى بدنى كردند. همه چيز برامان عجيب بود. حالت سربازها، مسوول زندان، كسانى كه با لباسهاى مرتب از اين اتاق به آن اتاق مىدويدند. فضاى ساختمان و سالن، سكوتها، در و ديوار، عكسها و تزئينات همه چيز برامان عجيب بود و حتى اضطراب آور. هر چه زمان مىگذشت، اضطرابمان هم بيشتر مىشد. چند بار از صالح خواستيم بپرسد ببيند ما را كجا مىبرند با اين همه سرعت. نتوانست.رسيديم به سالنى بزرگ، بهش مىگفتند سالن اجتماعات. ميز بزرگ نعلى شكل آنجا بود، با صندلىهاى زياد در وسط سالن، كه حدود پنجاه نفر مىتوانستند دور تا دور بنشينند .خبرنگارها پيش از ما آنجا بودند. پشت سرشان هم حلقه ديگرى از نظاميان مسلح ورزيده ايستاده بودند با قدهايى بلند و ظاهر آراسته. هيچ حركتى از رد نگاهشان دور نمىماند.
ما را از جلوى خبرنگارها گذراندند. نشستيم روى صندلىهايى كه برامان در نظر گرفته بودند. منتظر بوديم ببينيم اين بار چه نقشهاى دارند. صداى پاى چند نفر آمد، از بيرون سالن. صداى كوبش پاهايى مىآمد، به علامت احترام نظامى. فهميديم بايد كس مهمى آنجا دعوت داشته باشد. نگاه چرخانديم. صدام وارد سالن شد.
صدام كه خشممان را ديد. براى اينكه خودش را مهربان نشان بدهد گفت: "براى اينكه بخنديد، دخترم مىخواهد براتان يك لطيفه تعريف كند. "
دست دختر بچهاى را گرفته بود. با لبخندى ساختگى رفت نشست پشت صندلىاش. گفت: "اهلاً و سهلاً! "
تو چشمهاش برق نفرت موج مىزد.
"شما كودكيد. بايد الان تو مدرسه باشيد، نه تو ميدان جنگ. "
يادش رفته بود بگويد چطور ما و دوستان همسن و سال ما توانسته بوديم ترسى بزرگ در دل افسران عاليرتبه او بكاريم.
"ما خواهان صلحيم. اما ايران به آتش جنگ دامن مىزند. "
ما سكوت كرده بوديم و چيزى نمىگفتيم. حرفش كه تمام شد كسى با دسته گلى سفيد آمد تو سالن. گلها را داد دست دختر كوچك صدام (حلا) تا تقسيم كند بينمان.
صدام كه خشممان را ديد. براى اينكه خودش را مهربان نشان بدهد گفت: "براى اينكه بخنديد، دخترم مىخواهد براتان يك لطيفه تعريف كند. "
پرسيد: "تو بلدى براى اينها لطيفه تعريف كنى، دخترم؟ "
دخترك داشت نقاشى مىكشيد با سرش اشاره كرد نه، صدام نيشخند زد. مايوس شد. بلند شد رفت. همه چيز تمام شد باز برمان گرداندند به جاى اول زندان.
در همان روزها وقتى تلويزيون عراق اين ديدار را با آب و تاب پخش كرد، پزشكى عراقى هم آن را مىبيند. چند روز بعد در عمليات بيت المقدس، اسير مىشود. مىآيد ايران. و كتابى از خاطراتش مىنويسد به اسم "عبور از آخرين خاكريز " در قسمتى از خاطراتش اشارهاى هم به اين ديدار كرده است. در صفحههاى 161 و 162، دكتر احمد عبدالرحمن مىگويد:
- "خاطرم هست كه آن روز مرخصى داشتم. رفتم بغداد. فهميدم بستگانم، يكىشان، از شدت عصبانيت به خاطر اخبار ناخوشايندى كه از "مونت كارلو " در مورد عمليات پخش مىشده راديوى خودش را پرت كرده است گوشهاى، آن را شكسته است. با اينكه عراق شكست سنگين تازهاى خورده بود، ولى بانگ تبليغات راديو و تلويزيون گوش فلك را پر كرده بود.
- آن روز تلويزيون دولتى عراق فيلمى از اسراى كم سن و سال ايرانى را در حالى كه از دست سربازان عراقى آب و ميوه و نان مىگرفتند نشان مىداد. (اشاره به روزهاى اول اسارت ما در بصره) چهره صدام خيلى خسته به نظر مىرسيد طورى كه صورتش از بىخوابى چند روز گذشته ورم كرده بود.
- دو روز بعد صدام در ساختمان ملى به ملاقات بيست و نه نفر از اسيران نوجوان ايرانى رفت. (اين ديدار ده روز بعد از اسارت ما بود. ما هم فقط بيست و سه نفر بوديم) و با ملايمت با آنها گفت و گو مىكرد. به آنها گفت مكان فعاليتشان مدرسه و ورزشگاه است نه صحنه جنگ. حكومت ايران به ناحق آنها را به كام مرگ فرستاده است. او به گونهاى سخن مىگفت كه انگار پيام آور صلح و دوستى است. از دختر كوچكش خواست شاخههاى گل سفيد را به نشانه صلح قسمت كند بين اسرا.
- بايد اعتراف كرد كه اين حركت تبليغاتى بيشتر كسانى را كه به ظاهر امر توجه مىكنند، تحت تاثير قرار مىداد...از اين گذشته، هر كس كه در يكى از عملياتهاى تهاجمى گسترده شركت كرده باشد، مىداند اين جهنم در صحنه نبرد عينيت پيدا مىكند... و با اين همه، اين كودكان سلاح به دوش، با پشتيبانى آتش توپخانه وارد كارزار مىشوند تا مواضع دفاعى نيروهاى دشمن را درهم شكنند. آيا واقعا اينها كودكند؟ اگر كودكند، پس مردهاشان كىاند؟..
- خداوندى كه مىتواند سپاه بزرگى را به وسيله پرندگانى كوچك مستاصل كند، آيا قادر نيست ظالمى را به دست نوجوانى مسلمان به ذلت بكشاند؟
- 1- عليرضا شيخ حسينى
- 2- محمد ساردويى
- 3- ابوالفضل محمدى
- 4- حميد تقىزاده
- 5- منصور محمودآبادى
- 6- عباس پورخسروانى
- 7- سيد عباس سعادت
- 8- يحيى دادى نسب (قشمى)
- 9- حسن مستشرق
- 10- احمدعلى حسينى
- 11- محمد باباخانى
-
12- يحيى كسايى نجفى
- 13- رضاامام قلىزاده
- 14- حميدرضا مستقيمى
- 15- حسين قاضىزاده
- 16- مجيد ضيغمى نژاد
- 17- جواد خداجويى
- 18- محمود رعيت نژاد
- 19- سيد على نورالدينى
- 20- محمد صالحى
- 21- حسين بهزادى
- 22- احمد يوسفزاده مولايى
- 23- سلمان زادخوش
منبع : خبرگزاري فارس
نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 8:12 AM - روز یک شنبه 24 آبان 1388 |
آخرین نماز
اتومبیل ارتشی وارد اردوگاه شد. مقابل ساختمان بلند و سنگی نگه داشت. دو سرباز با صورتهای پوشیده كه زیربغل سید را گرفته بودند، او را كشان كشان به داخل ساختمان بردند. چشمانش بسته بود. صدای چك چك قطرات آب و فریادهای مردان زیر شكنجه بر دل سید مینشست و وجودش را آزار میداد، از صدای بسته شدن در كه در پشت سرش آن را شنید، احساس كرد كه وارد اتاق اصلی شده. او را روی صندلی نشاندند. پارچه دور سرش را باز كردند. آرام چشمانش را باز كرد. نور شدید چراغ همچون تیرهای برنده، چشمانش را آزار داد. دستانش را در مقابل چشمانش قرار داد. نور شدید چراغ كم شد.
چهره شخصی با سری طاس كه بر روی میز چوبی نشسته بود، از پشت نور چراغ نمایان شد. بسته سیگارش را از داخل جیب پیراهنش خارج كرد. یك نخ سیگار را از داخل بسته بیرون كشید و روی لبهایش گذاشت. شعله فندك طلایی رنگش را به سیگار نزدیك كرد و آرام دود سیاهی از درون دهانش بیرون جهید.
ابروهایش را جمع كرد. خشم بر چهرهاش نشست. از روی میز بلند شد. كنار سید ایستاد. اندامش را برانداز كرد. انگار از دیدن سید خوشحال بود. خندهای بلند كرد و به خودش آفرین گفت. تو جاسوس تازه كاری ، باید مثل كلاغ باشی، هم دروغ بگی و هم راست. سرش را انداخته بود پایین، انگار نگاه كردن به چهره او را برای خود گناه دانسته بود. مرد كه از رفتار سید به جوش آمده بود، با دستش سر سید را چرخانید و به طرف خود كشاند. نگاهی به زخمهای نشسته بر صورت سید كرد و گفت : شما ایرانیها تروریست هستید. همه دنیا میدونند شما آدم كُشید!
دوباره صدای خندههایش بلند شد ، سید سرش را پایین انداخت. نگاهش را به كف اتاق دوخت… شعله سوزان آتش را به صورت سید نزدیك كرد. سرش را به عقب كشید. صندلی شروع به چرخش كرد صدای خندههای مرد و شعلههای سوزان آتش همچون امواج پرتلاطم دریا وجودش را تكان داد. چشمانش را آرام بست.
انگار در داخل گودالی افتاده بود. خودش را بیرون كشید. سرش را بلند كرد. خود را در صحرای شن دید. صدای نره اسبی را از پشت شنید، برگشت سواری را دید كه شمشیر بر دست داشت، با لحنی فریاد كنان پرسید : كیستی … ؟
او را به بند كشید و با اسب به زمین كشاند تا حدی كه مرگ را در جلو چشمانش دید. سرش را از میان شنهای صحرا بلند كرد. مردی با اندامی درشت و چهره غضب آلود همچون اژدها در میان شعلههای آتش در مقابلش ایستاد. خم شد دستش را زیر صورت سید گرفت. نگاهی به او كرد و گفت : از سپاه حسینی؟ انتظار چنین سؤالی را نداشت و گفت : سپاه حسین … !
بلند شد و گفت : این مردك را شكنجه كنید تا بدانیم از كجا آمده.
او را به ستون چوبی بستند. گیج بود نمیدانست در كجاست. چشمانش را بست. سوزش ضربات شلاق وجودش را تكان میداد …
سطل آبی بر روی صورتش پاشیدند. چشمانش را گشود. با حالتی شگفت زده و پریشان به میز مقابلش چشم دوخت. انواع غذاهای لذیذ و هزار رنگ با نوشیدنیهای گوناگون بر روی میز چیده شده بود. دو شمعدانی با شمعهای فروزان به سفره غذا جلوهای دیگر میبخشید!
مرد دستی بر سر طاسش كشید و گفت : ما آدمهای خوبی هستیم، درست بر خلاف چیزی كه به تو گفتهاند. اگر با ما باشی، حاضریم تا آن طرف دنیا تو را ببریم.
ـ من یك چیزی می خوام.
ـ برای خوردن ؟
ـ سرش را با حالت منفی تكان داد و گفت نه برای وضو!
انتظار چنین پاسخی را نداشت، با لحنی تمسخر آمیز گفت : وضو… نماز… شما آدمكشای معروف! نماز!
و بعد به حرفهایش خندید. صبر سید تمام شده بود. آب دهانش را به صورت مرد پاشید. مرد دیگر نتوانست تحمل كند. خشم بر چهرهاش نمایان شد و با آستین لباسش صورتش را تمیز كرد.
سربازان سید را بلند كردند. او را از اتاق كشان كشان بیرون كشیدند. نسیم سرد سالن صورت سید را نوازش داد. در سلول باز شد و سید را در داخل سلول انداختند. بلند شد، چشمانش جایی را نمیدید. فقط پرده سیاه سلول بر چشمهایش گشوده شده بود. زخمها بر روی صورتش احساس سنگینی میكرد. لحظهای به یاد دوستانش ، رهبرش و مادرش افتاد.
صدای دعا در داخل سلول زمزمه شد. تیمم كرد، خود را برای آخرین نماز آماده كرد. بلند شد و از خودش پرسید : قبله كدام طرف است !
به خودش خندید و در جواب سؤالش گفت : سید قبله چیست؟ همه جا خداست، همه جا قبله است …
چشمهایش را گشود. خودش را در جمع نمازگزاران دید. صدای صلوات بر فضای صحرا پاشیده شد. مردی با چهرهای نورانی از جلوی نمازگزاران بلند شد، نگاهی به چهره نمازگزاران كرد و گفت : پدرم از رسول خدا برایم نقل كرده كه دنیا زندان مؤمن است و بهشت كافر.
كلامش زیبا و دلنشین بود. از فردی كه در كنارش نشسته بود ، پرسید : او كیست كه به این زیبایی سخن میگوید؟ مرد لبخندی زد و گفت : برادر ! خب معلوم است. او حسین بن علی (ع) است.
نامش را زیر لب زمزمه كرد و از خودش پرسید : من كجا هستم!
صدایی از پشت تپههای صحرا آمد كه گفت : در كربلا. سپس صدای گریه نمازگزاران بلند شد. ماه از پشت ابر سیاه آشكار شد و همپای نمازگزاران گریست. نتوانست جلوی خودش را بگیرد، اشك بر گوشه چشمانش حلقه زد و پاورچین پاورچین از گونههایش گذشت و چهره زخمی سید را نوازش داد.
دو سرباز وارد سلول شدند. او را بلند كردند و از سلول بیرون كشیدند. در اصلی ساختمان باز شد، از پشت نردههای آهنی ساختمان فریاد الله اكبر به گوش رسید. سربازان او را به تیغه چوبی متصل كردند و چند سرباز با صورتهای پوشیده در مقابلش ایستادند. تفنگها را به طرفش نشانه گرفتند. هنوز صدای فریاد الله اكبر بچهها به گوش میرسید. سید نگاهش را به آسمان سیاه شب دوخت و همپای بچهها فریاد الله اكبر را به زبان آورد.
صدای تیر همچون برق آسمان، ابرهای سیاه را درید و از میان امواج پرتلاطم دریا گذشت. قطرههای قرمز بر پیراهن سید نشست.
هنوز صدای الله اكبر بچهها به گوش میرسید و دیوارهای ضخیم و تیغههای آهنی اردوگاه را به لرزه در میآورد.
اتومبیل ارتشی وارد اردوگاه شد. مقابل ساختمان بلند و سنگی نگه داشت. دو سرباز با صورتهای پوشیده كه زیربغل سید را گرفته بودند، او را كشان كشان به داخل ساختمان بردند. چشمانش بسته بود. صدای چك چك قطرات آب و فریادهای مردان زیر شكنجه بر دل سید مینشست و وجودش را آزار میداد، از صدای بسته شدن در كه در پشت سرش آن را شنید، احساس كرد كه وارد اتاق اصلی شده. او را روی صندلی نشاندند. پارچه دور سرش را باز كردند. آرام چشمانش را باز كرد. نور شدید چراغ همچون تیرهای برنده، چشمانش را آزار داد. دستانش را در مقابل چشمانش قرار داد. نور شدید چراغ كم شد.
چهره شخصی با سری طاس كه بر روی میز چوبی نشسته بود، از پشت نور چراغ نمایان شد. بسته سیگارش را از داخل جیب پیراهنش خارج كرد. یك نخ سیگار را از داخل بسته بیرون كشید و روی لبهایش گذاشت. شعله فندك طلایی رنگش را به سیگار نزدیك كرد و آرام دود سیاهی از درون دهانش بیرون جهید.
ابروهایش را جمع كرد. خشم بر چهرهاش نشست. از روی میز بلند شد. كنار سید ایستاد. اندامش را برانداز كرد. انگار از دیدن سید خوشحال بود. خندهای بلند كرد و به خودش آفرین گفت. تو جاسوس تازه كاری ، باید مثل كلاغ باشی، هم دروغ بگی و هم راست. سرش را انداخته بود پایین، انگار نگاه كردن به چهره او را برای خود گناه دانسته بود. مرد كه از رفتار سید به جوش آمده بود، با دستش سر سید را چرخانید و به طرف خود كشاند. نگاهی به زخمهای نشسته بر صورت سید كرد و گفت : شما ایرانیها تروریست هستید. همه دنیا میدونند شما آدم كُشید!
دوباره صدای خندههایش بلند شد ، سید سرش را پایین انداخت. نگاهش را به كف اتاق دوخت… شعله سوزان آتش را به صورت سید نزدیك كرد. سرش را به عقب كشید. صندلی شروع به چرخش كرد صدای خندههای مرد و شعلههای سوزان آتش همچون امواج پرتلاطم دریا وجودش را تكان داد. چشمانش را آرام بست.
انگار در داخل گودالی افتاده بود. خودش را بیرون كشید. سرش را بلند كرد. خود را در صحرای شن دید. صدای نره اسبی را از پشت شنید، برگشت سواری را دید كه شمشیر بر دست داشت، با لحنی فریاد كنان پرسید : كیستی … ؟
او را به بند كشید و با اسب به زمین كشاند تا حدی كه مرگ را در جلو چشمانش دید. سرش را از میان شنهای صحرا بلند كرد. مردی با اندامی درشت و چهره غضب آلود همچون اژدها در میان شعلههای آتش در مقابلش ایستاد. خم شد دستش را زیر صورت سید گرفت. نگاهی به او كرد و گفت : از سپاه حسینی؟ انتظار چنین سؤالی را نداشت و گفت : سپاه حسین … !
بلند شد و گفت : این مردك را شكنجه كنید تا بدانیم از كجا آمده.
او را به ستون چوبی بستند. گیج بود نمیدانست در كجاست. چشمانش را بست. سوزش ضربات شلاق وجودش را تكان میداد …
سطل آبی بر روی صورتش پاشیدند. چشمانش را گشود. با حالتی شگفت زده و پریشان به میز مقابلش چشم دوخت. انواع غذاهای لذیذ و هزار رنگ با نوشیدنیهای گوناگون بر روی میز چیده شده بود. دو شمعدانی با شمعهای فروزان به سفره غذا جلوهای دیگر میبخشید!
مرد دستی بر سر طاسش كشید و گفت : ما آدمهای خوبی هستیم، درست بر خلاف چیزی كه به تو گفتهاند. اگر با ما باشی، حاضریم تا آن طرف دنیا تو را ببریم.
ـ من یك چیزی می خوام.
ـ برای خوردن ؟
ـ سرش را با حالت منفی تكان داد و گفت نه برای وضو!
انتظار چنین پاسخی را نداشت، با لحنی تمسخر آمیز گفت : وضو… نماز… شما آدمكشای معروف! نماز!
و بعد به حرفهایش خندید. صبر سید تمام شده بود. آب دهانش را به صورت مرد پاشید. مرد دیگر نتوانست تحمل كند. خشم بر چهرهاش نمایان شد و با آستین لباسش صورتش را تمیز كرد.
سربازان سید را بلند كردند. او را از اتاق كشان كشان بیرون كشیدند. نسیم سرد سالن صورت سید را نوازش داد. در سلول باز شد و سید را در داخل سلول انداختند. بلند شد، چشمانش جایی را نمیدید. فقط پرده سیاه سلول بر چشمهایش گشوده شده بود. زخمها بر روی صورتش احساس سنگینی میكرد. لحظهای به یاد دوستانش ، رهبرش و مادرش افتاد.
صدای دعا در داخل سلول زمزمه شد. تیمم كرد، خود را برای آخرین نماز آماده كرد. بلند شد و از خودش پرسید : قبله كدام طرف است !
به خودش خندید و در جواب سؤالش گفت : سید قبله چیست؟ همه جا خداست، همه جا قبله است …
چشمهایش را گشود. خودش را در جمع نمازگزاران دید. صدای صلوات بر فضای صحرا پاشیده شد. مردی با چهرهای نورانی از جلوی نمازگزاران بلند شد، نگاهی به چهره نمازگزاران كرد و گفت : پدرم از رسول خدا برایم نقل كرده كه دنیا زندان مؤمن است و بهشت كافر.
كلامش زیبا و دلنشین بود. از فردی كه در كنارش نشسته بود ، پرسید : او كیست كه به این زیبایی سخن میگوید؟ مرد لبخندی زد و گفت : برادر ! خب معلوم است. او حسین بن علی (ع) است.
نامش را زیر لب زمزمه كرد و از خودش پرسید : من كجا هستم!
صدایی از پشت تپههای صحرا آمد كه گفت : در كربلا. سپس صدای گریه نمازگزاران بلند شد. ماه از پشت ابر سیاه آشكار شد و همپای نمازگزاران گریست. نتوانست جلوی خودش را بگیرد، اشك بر گوشه چشمانش حلقه زد و پاورچین پاورچین از گونههایش گذشت و چهره زخمی سید را نوازش داد.
دو سرباز وارد سلول شدند. او را بلند كردند و از سلول بیرون كشیدند. در اصلی ساختمان باز شد، از پشت نردههای آهنی ساختمان فریاد الله اكبر به گوش رسید. سربازان او را به تیغه چوبی متصل كردند و چند سرباز با صورتهای پوشیده در مقابلش ایستادند. تفنگها را به طرفش نشانه گرفتند. هنوز صدای فریاد الله اكبر بچهها به گوش میرسید. سید نگاهش را به آسمان سیاه شب دوخت و همپای بچهها فریاد الله اكبر را به زبان آورد.
صدای تیر همچون برق آسمان، ابرهای سیاه را درید و از میان امواج پرتلاطم دریا گذشت. قطرههای قرمز بر پیراهن سید نشست.
هنوز صدای الله اكبر بچهها به گوش میرسید و دیوارهای ضخیم و تیغههای آهنی اردوگاه را به لرزه در میآورد.
نظرات (1) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:53 AM - روز شنبه 23 آبان 1388 |
- - یک شب نیروهای شما حملهای روی موضع ما داشتند که تا صبح طول کشید. وقتی هوا روشن شد فرمانده به ما دستور داد که برویم و از کنار کارخانه شیر پاستوریزه جنازه چند نفر از افراد خودمان را بیاوریم. چند جنازه آنجا بود که آوردیم. جنازه یکی از سربازهای شما هم آنجا افتاده بود. همه آن جنازهها را به واحد خودمان آوردیم ما برای اینکه تنبیه نشویم قرار گذاشته بودیم که بگوییم این ایرانی زخمی بود و ما او را برای مداوا آوردهایم.
- یک روز به مرخصی رفته بودم. یکی از دوستان پدرم به من نصیحت کرد که از اموال ایرانیها چیزی بر ندارم. او خیلی روی این مورد تکیه داشت. من وقتی علت را از او پرسیدم گفت: «پسرم یک گردنبند طلا از خرمشهر آورده بود که آن را به عروسم هدیه کرد. آن گردنبند بود تا اینکه چند روز بعد عروسم دیوانه شد و الان ما از بدی حال او روز خوش نداریم.» دوست پدرم از من پرسید: این نیروهای ایرانی چه وقت به عراق خواهند رسید؟ «من به او نوید دادم که انشاءالله به زودی لشکریان اسلام خواهند آمد، بسیاری از مردم عراق مشتاق دیدار رزمندگان اسلام هستند و میدانند که صدام در این جنگ باطل است، اما خفقان و فشار نظامی بیش از حد مانع از آن است که ملت در بند عراق بتوانند حرفی بزنند و یا نسبت به انقلاب اسلامی ایران علاقه نشان بدهند.
- تازه وارد خرمشهر شده بودیم، من در حوالی منطقه استقرار متوجه تعدادی از افراد غیرنظامی شدم. فرمانده گروهان ما که سرگرد زیدیونس عاشور نام داشت [ این فرد حتی در میان خود عراقیها به خاطر جنایتهایی که در زمان اشغال خرمشهر انجام داد، شهرت داشت] آنها را دیده بود. فرمانده دستور داد تا آنها را دستگیر کنیم. به نظرم حدود 14 نفرشان را توانستیم دستگیر کنیم. تقریبا همهشان لباس عربی به تن داشتند. ما آنها را به مقرمان بردیم. سرگرد زیدیونس هم آنجا منتظرمان بود. فرمانده به راننده یکی از لودرها دستور داد تا در همان جا زمین را گود کند و چیزی مثل سنگر بسازد. وقتی کار لودر تمام شد زید یونس دستور داد تا همه آن افراد دستگیر شده به داخل آن گودال بروند. سپس به راننده لودر گفت که روی آنها خاک بریز و گودال را پر کند. راننده که یک گروهبان هم بود علیرغم اینکه فرمانده او را به اعدام تهدید کرد نتوانست این کار را انجام بدهد. وقتی فرمانده این صحنه را دید، رانندهای که پشت فرمان بود پایین کشید و راننده دیگری را مامور این کار کرد. راننده جدید بدون کوچکترین تاملی آن گودال را پر کرد و 14 نفر از اهالی روستاهای خرمشهر در زیر خاکها زنده به گور شدند.
- دکتر مجتبی الحسینی، پزشک نظامی عراقی، پیرامون نحوه واژگونه ی انعکاس شکست های هولناک ارتش عراق در نبرد فتح توسط رسانه های گروهی رژیم بعث می نویسد:
... در بحبوحه عملیات ایرانی ها، همه مردم، به ویژه آنهایی که برای اطلاع از سرنوشت فرزندان شان به شهر «العماره» رفته بودند، خبرهای مربوط به شکست های نیروهای ما را برای یکدیگر تعریف می کردند. این عده هنگام ورود به شهر العماره، گروه گروه از نیروهای عراقی را می دیدند که بعد از فرار از منطقه مرزی «فکّه» وارد العماره شده بودند.
با این همه، رسانه های تبلیغاتی رژیم - به ویژه تلویزیون - با وقاحت تمام، اخباری غیرواقعی همراه با تصاویری جعلی از صحنه ی نبرد را به نظر مردم رسانده، شکست را پیروزی و فرار را پیشروی و فتح نشان می داد!
... خاطرم هست که آن روز از تلویزیون فیلم مستندی همراه با تفسیر سیاسی پخش شد. این فیلم، یک افسر عراقی را نشان می داد که اطراف او را عده ای سرباز عراقی احاطه کرده و همگی در حال نوشیدن آب از رودخانه کوچکی بودند که مفسر تلویزیون عراق ادعا می کرد رودخانه «کرخه» است. مفسر تلویزیون با هیجان فراوان می گفت: «این همان رودخانه کرخه است و اینان نیروهای ما هستند که در کنار رودخانه مستقر شده اند.» حال آنکه در حقیقت، آن رود کوچک، همان رودخانه ی مرزی «دویرج» بود که در نزدیکی مرز بین المللی فکّه واقع شده است.
- خالد حسین نقیب در فصلی از کتاب خود، ذیل عنوان «سرنگ تبلیغات»، به نکات جالبی در باب انحراف افکار عمومی مردم عراق توسط رسانه های گروهی رژیم بعث طی نبرد فتح مبین اشاره می کند:
... بعد از نبردهای «شوش - درفول»(عملیات فتح مبین) و وارد آمدن شکست سنگین بر پیکره ی رژیم،
حیثیت و اعتبار نظام حاکم بر عراق در داخل و خارج از کشور بر باد رفت... رژیم برای کتمان حقایق این شکست، سعی کرد به حربه ی «تبلیغات» متوسّل شود که تا حدودی نیز در این امر موفق شد. صدّام، عنوان «سپاه یدک» را به رسانه های تبلیغاتی عراق اطلاق می کرد... در خلال نبردها، برنامه ای تحت عنوان «تصاویری از نبرد» - از تلویزیون پخش می شد. فیلمبرداران، اجساد کشته های عراقی را در مکانی جمع آوری کرده و بعد از درآوردن یونیفرم های نظامی شان، آنها را به عنوان اجساد نیروهای ایرانی به تصویر می کشیدند. این عمل در مقابل دیدگان بسیاری از سربازان و افسران صورت می گرفت... این خدعه ی کثیف، برای متحرف ساختن اذهان ملّت عراق، در طول جنگ ادامه داشت.
منابع :
مرکز فرهنگی بشارت
نظرات (1) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 8:12 AM - روز پنج شنبه 21 آبان 1388 |
خاطرات دفاع مقدس , شهادت در سجده دفاع مقدس; می گفت « دوست دارم شهادتم در حالی باشد که در سجده هستم » یکی از دوستانش می گفت

می گفت « دوست دارم شهادتم در حالی باشد که در سجده هستم » یکی از دوستانش می گفت : در حال عکس گرفتن بودم که دیدم یک نفر به حالت سجده پیشانی به خاک گذاشته است . فکر کردم نماز می خواند ؛ اما دیدم هوا کاملاَ روشن است و و قت نماز گذشته ، همه تجهیزات نظامی را هم با خودش داشت .
جلو رفتم تا عکسی در همین حالت از او بگیرم . دستم را که روی کتفش گذاشتم ، به پهلو ا فتاد . دیدم گلو له ای از پشت به او اصابت کرده و به قلبش رسیده ، آرام بود انگار در این دنیا دیگر کاری نداشت . صورتش را که دیدم زا نوهایم سست شد به زمین نشستم . با خودم گفتم : «این که یوسف شریف ا ست ».
یوسف شریف در دومین ماه بهار سال 1342 در روستا ی درب مزار از توابع شهرستان جیرفت به دنیا آمد . پدرش کشاورزی متدین بود که با سخت کوشی خود زندگی کوچکش را اداره می کرد .
یوسف در دامان پاک مادر سیده اش رشد کرد . علاقه اش به انجام فرائض دینی در میان خانواده و دوستانش از او چهره ای متفاوت از همسن و سالانش ساخته بود .
نوجوانی اش با خیزش مردم علیه حکومت پهلوی مصادف بود . تلاش یوسف در روزهای انقلاب بیش از توان تحمل یک جوان عادی بود . بعد از پیروزی انقلاب او برای حفظ دستاوردهای این هدیه الهی روز و شب نمی شناخت .
جنگ عراق علیه ایران فصل تازه ای در زندگی این جوان متدین گشود . یوسف رو به جبهه های جنگ نهاد . جبهه ا ی که دنیای کفر در برابر این ملت گسترده بود .
اخلاق نیکو ، شجاعت و مدیریت اوخیلی زود در جبهه های مختلف خود را نشان داد و از او چهره ای ساخت که نمایانگر سیمای حقیقی یک رزمنده اسلام است . یوسف شریف در عملیات والفجر 8 با گلوله ای که پر از آتش کینه دشمن براین سینه الهی بود بر خاک سجده کرد تا به آسمان برسد.
- لازم نبود که فریاد بزند : بچه ها ، نماز به جماعت بخوا نید یا در نماز اخلاص داشته باشید . وقتی نیروها می دیدند این بزرگوار با آن اخلاص غیر قابل توصیف سر به سجده می گذارد و در رکوع می گوید « انا لله و انا الیه راجعون » با شوق و رغبت عجیبی برای مخلص شدن تلاش می کردند چون می دانستند کلام بنده ای را می شنوند که ذره ای به دنیا وابسته نیست .
[براي مشاهده لينک لطفا ثبت نام کنيد . ]
می گفت : بسیجی بودن و بسیجی شهید شدن ، آدم را به هدف نهایی نزدیک می کند . اگر چه ما همگی لباس تکلیف به تن داریم . اما وقتی من متعهد بشوم که نظامی باشم ، احساس می کنم نمی توانم به شکلی که دلم می خواهد فعالیت کنم ، بسیجی آزاد است ..... و هر وقت بخواهد ، می تواند باشد یا نباشد ... و همه بسیجی های ما خواستند که باشند .
بعد از دیپلم در دانشگاه پذیرفته شد . اما به علاقه اش پشت پا زد و تکلیف را پرسید . دلش می خواست به دانشگاه برود و تحصیل کند اما می گفت « الآن صلاح نیست که این جذابیتها را درذهنم پرورش بدهم » از همه این ها دور شد تا به خدا نزدیک شود .
شخصیت شهید شریف از زبان سردار شهید حاج قاسم میر حسینی
شریف چندین بعد داشت مثلا در بعد تقوی ، زهد ، مدیریت ، اخلاص و ... من کمتر کسی را دیده ام که همه این ویژگی ها را با هم یک جا داشته باشد .
- در مخابرات بود ، یک روز گفت : من یک اتاقی می خواهم که تنها باشم . ما یک کانکس که سه قسمت بود ، یک قسمتش را به ایشان دادیم . بعد فهمیدیم که ایشان این خلوت را می خواست که نماز شبش و رازونیازش را دور از چشم دیگران انجام دهد .
- برای همه ثابت شده بود که احساس تکلیف می کند و در جبهه حاضر می شود . یک روز می گفت : فردای قیامت از ما نمی پرسند چرا بغداد را نگرفتید ؟ چرا بصره را نگرفتید ؟ می پرسند که ایا شما ادای تکلیف کرده اید یا نه ؟
- یوسف با شروع دعای کمیل به سجده می رفت و ساعتی بعد از دعا نیز هنوز در سجده بود .
- روزی که پیکر مطهر او را تشییع می کردیم ، من برادرش را صدا زدم و پیشانی پینه بسته او را نشانش دادم که اثر سجده های طولانی بود .

می گفت « دوست دارم شهادتم در حالی باشد که در سجده هستم » یکی از دوستانش می گفت : در حال عکس گرفتن بودم که دیدم یک نفر به حالت سجده پیشانی به خاک گذاشته است . فکر کردم نماز می خواند ؛ اما دیدم هوا کاملاَ روشن است و و قت نماز گذشته ، همه تجهیزات نظامی را هم با خودش داشت .
جلو رفتم تا عکسی در همین حالت از او بگیرم . دستم را که روی کتفش گذاشتم ، به پهلو ا فتاد . دیدم گلو له ای از پشت به او اصابت کرده و به قلبش رسیده ، آرام بود انگار در این دنیا دیگر کاری نداشت . صورتش را که دیدم زا نوهایم سست شد به زمین نشستم . با خودم گفتم : «این که یوسف شریف ا ست ».
یوسف شریف در دومین ماه بهار سال 1342 در روستا ی درب مزار از توابع شهرستان جیرفت به دنیا آمد . پدرش کشاورزی متدین بود که با سخت کوشی خود زندگی کوچکش را اداره می کرد .
یوسف در دامان پاک مادر سیده اش رشد کرد . علاقه اش به انجام فرائض دینی در میان خانواده و دوستانش از او چهره ای متفاوت از همسن و سالانش ساخته بود .
نوجوانی اش با خیزش مردم علیه حکومت پهلوی مصادف بود . تلاش یوسف در روزهای انقلاب بیش از توان تحمل یک جوان عادی بود . بعد از پیروزی انقلاب او برای حفظ دستاوردهای این هدیه الهی روز و شب نمی شناخت .
جنگ عراق علیه ایران فصل تازه ای در زندگی این جوان متدین گشود . یوسف رو به جبهه های جنگ نهاد . جبهه ا ی که دنیای کفر در برابر این ملت گسترده بود .
اخلاق نیکو ، شجاعت و مدیریت اوخیلی زود در جبهه های مختلف خود را نشان داد و از او چهره ای ساخت که نمایانگر سیمای حقیقی یک رزمنده اسلام است . یوسف شریف در عملیات والفجر 8 با گلوله ای که پر از آتش کینه دشمن براین سینه الهی بود بر خاک سجده کرد تا به آسمان برسد.
در حال عکس گرفتن بودم که دیدم یک نفر به حالت سجده پیشانی به خاک گذاشته است . فکر کردم نماز می خواند ؛ اما دیدم هوا کاملاَ روشن است و و قت نماز گذشته ، همه تجهیزات نظامی را هم با خودش داشت .
جلو رفتم تا ....
جلو رفتم تا ....
- لازم نبود که فریاد بزند : بچه ها ، نماز به جماعت بخوا نید یا در نماز اخلاص داشته باشید . وقتی نیروها می دیدند این بزرگوار با آن اخلاص غیر قابل توصیف سر به سجده می گذارد و در رکوع می گوید « انا لله و انا الیه راجعون » با شوق و رغبت عجیبی برای مخلص شدن تلاش می کردند چون می دانستند کلام بنده ای را می شنوند که ذره ای به دنیا وابسته نیست .
[براي مشاهده لينک لطفا ثبت نام کنيد . ]
می گفت : بسیجی بودن و بسیجی شهید شدن ، آدم را به هدف نهایی نزدیک می کند . اگر چه ما همگی لباس تکلیف به تن داریم . اما وقتی من متعهد بشوم که نظامی باشم ، احساس می کنم نمی توانم به شکلی که دلم می خواهد فعالیت کنم ، بسیجی آزاد است ..... و هر وقت بخواهد ، می تواند باشد یا نباشد ... و همه بسیجی های ما خواستند که باشند .
بعد از دیپلم در دانشگاه پذیرفته شد . اما به علاقه اش پشت پا زد و تکلیف را پرسید . دلش می خواست به دانشگاه برود و تحصیل کند اما می گفت « الآن صلاح نیست که این جذابیتها را درذهنم پرورش بدهم » از همه این ها دور شد تا به خدا نزدیک شود .
شخصیت شهید شریف از زبان سردار شهید حاج قاسم میر حسینی
بسم الله الرحکن الرحیم
شخصیت مجهول و نا شناخته ای داشت . حتی بعد از شهادتش او را آنگونه که بود نشناختیم . البته بعد از شهادتش بعضی از صفاتش مشخص شد و بعضی از دوستان با برخی از خصوصیات او آشنا شدند ، اما آنچه مسلم است اینکه این شهید گمنام و مظلوم دارای ابعاد مختلفی بود . هر بعد از شخصیت این شهید کفایت می کند که یک انسان را به انجایی که برای ان افریده شده است برساند .فردای قیامت از ما نمی پرسند چرا بغداد را نگرفتید ؟ چرا بصره را نگرفتید ؟ می پرسند که ایا شما ادای تکلیف کرده اید یا نه ؟
شریف چندین بعد داشت مثلا در بعد تقوی ، زهد ، مدیریت ، اخلاص و ... من کمتر کسی را دیده ام که همه این ویژگی ها را با هم یک جا داشته باشد .
- در مخابرات بود ، یک روز گفت : من یک اتاقی می خواهم که تنها باشم . ما یک کانکس که سه قسمت بود ، یک قسمتش را به ایشان دادیم . بعد فهمیدیم که ایشان این خلوت را می خواست که نماز شبش و رازونیازش را دور از چشم دیگران انجام دهد .
- برای همه ثابت شده بود که احساس تکلیف می کند و در جبهه حاضر می شود . یک روز می گفت : فردای قیامت از ما نمی پرسند چرا بغداد را نگرفتید ؟ چرا بصره را نگرفتید ؟ می پرسند که ایا شما ادای تکلیف کرده اید یا نه ؟
- یوسف با شروع دعای کمیل به سجده می رفت و ساعتی بعد از دعا نیز هنوز در سجده بود .
- روزی که پیکر مطهر او را تشییع می کردیم ، من برادرش را صدا زدم و پیشانی پینه بسته او را نشانش دادم که اثر سجده های طولانی بود .
نظرات (1) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:37 AM - روز چهارشنبه 20 آبان 1388 |
خاطرات دفاع مقدس , شهادت با سرب مذاب دفاع مقدس; و از همرزمان شهید بروجردی و حاج احمد متوسلیان است. او در طول مصاحبه به انتقاد
و از همرزمان شهید بروجردی و حاج احمد متوسلیان است. او در طول مصاحبه به انتقاد از برخی مسئولان در ردههای مختلف و رخت بر بستن روحیه بسیجی در روش و منش زندگی آنان پرداخت و امیدوار بود با مرور کردن خاطرات شهدا و رزمندها مسئولین به یاد بیاورند که اگر به درجات عالی رسیدهاند پایشان را روی شانهها و این آدمها گذاشتهاند و به مقامات رسیدهاند. بخشی از خاطرات شنیدنی ایشان را بخوانید....
حاج احمد....

عملیات دزلی یکی از بهترین عملیاتهای چریکی و پارتیزانی سپاه در منطقه مریوان بود که توسط حاجاحمد متوسلیان فرماندهی شد دزلی در یک منطقه صعب العبور قرار داشت و مقر اصلی ضد انقلابها بود. بهطوری که در زمان شاه هم کسی به آنجا نفوذ نکرده بود. اگر یک نفر در گردنه دزلی میایستاد، بدون اغراق میتوانست جلوی یک لشگر را بگیرد .برای اجرای این عملیات حاج احمد متوسلیان نزدیک به ده روز، بچهها را در کوههای مختلف اطراف مریوان آموزش میداد. چون من سنم کم بود، حاج احمد برای آموزش و شرکت در عملیات قبولم نمیکرد. من هم برای اینکه بتوانم در عملیات شرکت کنم پا به پای بچهها به صورت انفرادی کوهنوردی میکردم و برای عملیات آماده میشدم. شب عملیات چون میدانستم حاج احمد با رفتن من موافقت نمیکند، اسلحهام را برداشتم و گوشه یکی از ماشینها نشستم و آماده رفتن شدم. یک دفعه دیدم یک نفر پشت گردن من را گرفت و بلندم کرد و گفت: «بیا پایین ببینم.» صورتم را برگرداندم. دیدم حاج احمد است. معاون حاج احمد هم خندید و گفت: علیرضا، تو نمیخواد بیای. گفتم: آخه چرا؟ گفت: اینها آموزش دیدند. راه خیلی دوره خیلی خسته کننده است. نمیتونی، نمیکشی و... خیلی ناراحت شدم. با کلی دلخوری به واحد برگشتم. حدود یک هفته عملیات طول کشید بچهها نزدیک به سی یا چهل کیلومتر پیاده روی کرده بودند و پادگان توتمان را تصرف کرده بودند. مرحله دوم عملیات که اصل عملیات بر اساس آن طرحریزی شده بود، تصرف دزلی بود مجدداً نیروهای زیادی از همان مسیر با فرماندهی حاج احمد متوسلیان وارد عمل شدند و خوشبختانه از بالا به دزلی مسلط شدند و دزلی را تصرف کردند...
من این شهید را تقدیم انقلاب اسلامی کردم...
در کردستان گروههای ضد انقلاب برای اینکه بتوانند در بین پاسدارها و نیروهای نظامی کشور ایجاد ترس و وحشت بکنند بعد از اسارت پاسدارها و نیروهای نظامی به طرز وحشیانهای بچهها را به شهادت میرساندند «رحمان کهنه پیرا» که از بچههای کردستان و برادر شهید هم بود به وسیله گروههای ضد انقلاب در جاده کامیاران دستگیر شد وقتی گروهای ضد انقلاب از رحمان خواستند که به امام فحاشی کند، رحمان بر خلاف دستور آنها فریاد «الله اکبر، خمینی رهبر» را سر داد به همین خاطر در دهانش سرب مذاب ریختند و او را به شهادت رسانند. وقتی جسد رحمان را برای مادرش بردیم، مادر دلاور و مبارزش گفت: «من این شهید را تقدیم انقلاب اسلامی کردم.» و اصلا گریه نکرد...
شیرزن کردستان...
خواهر شهید محمد کهنه پیرا که من همیشه از ایشان به عنوان شیر زن کردستان یاد میکنم، به علت مبارزاتی که انجام میداد، نیروهای ضدانقلابی دندانهایش را خرد کرده بودند و حدود چهار روز بدنش را تا شانه در خاک فرو کرده بودند، اما ایشان دست از مبارزاتش بر نمیداشت و همواره به عنوان یک زن مبارز و انقلابی با آنها مقابله میکرد.
پیشمرگان مسلمان کرد را مثل بچههای خودش میدانست...

شهید بروجردی، بنیانگذار سازمان پیشمرگان کرد ،در غرب کشور بود و واقعا هم پیشمرگان مسلمان کرد را مثل بچههای خودش میدانست. یک شب ساعت دو نصفه شب بود که من طبق معمول هر شب بلند میشدم و در شهر گشت میزدم. یک دفعه شهید برودجردی را دیدم که یک یوزی بر پشت از گوشه خیابان آهسته آهسته میآید به ایشان نزدیک شدم و گفتم: برادر محمد کجا؟ لبخند خیلی ملیح زد و گفت: جایی بودم. گفتم: کجا این وقت شب؟ فهمیدم یکی از پیشهمرگان مسلمان کرد جانباز شده و در خانه بستری است و ایشان برای عیدت رفتهاند...
جنازهاش قابل شناسایی نبود...
وقتی مریوان بودم، شب و نصف شب بلند میشدم و در شهر گشت میزدم. دم دمهای صبح وقتی که میخواستم به واحد برگردم و بخوابم به سردخانه بیمارستان میرفتم و شهدایی را که آورده بودند، میدیدم. بعضی از شبها شهید نداشتیم و بعضی از شبها هم تعداد شهدا زیاد میشد آن شب وقتی در سردخانه را باز کردم، دیدم شهیدی را آوردهاند که قابل شناسایی نبود. بالاخره به واحد رفتم و خوابیدم. صبح یکی از دوستانم به نام سعید نیکخواه به واحد ما آمد و گفت: علیرضا چرا خوابیدی؟ گفتم چیه؟ گفت: مگه نمیدونی دوستت شهید شده؟ گفتم: دوستم شهید شده؟ گفت: آره، حمدالله شهید شده. خشکم زده بود. خاطراتم با حمدالله جلوی چشمانم رژه میرفت من و حمدالله با هم کشتی میگرفتیم، اما در عین حال خیلی با هم دوست بودیم. نگران، لباسم را پوشیدم و به سرعت به طرف بیمارستان دویدم. وقتی رسیدم، داشتند جنازهها را میبردند که حمدالله را نشانم دادند. جنازه حمدالله اصلا شبیه خودش نبود.
ان شاءالله برود جبهه و آدم بشود...
شهید «محمدرضا افضلیفر» پانزده سال بیشتر نداشت. من تازه به تهران آمده بودم و باید مجدداً به مریوان برمیگشتم که ایشان آمد و گفت: دایی، من هم میخواهم با تو به مریوان بیایم .
اجازهاش را از پدرش گرفتیم و با هم به مریوان رفتیم. محمد خیلی اذیت میکرد من هم روی نظم و انظباط خیلی تاکید داشتم. فکر میکنم تنبیهاش کردم. محمد طبق معمول قهر کرد و گفت: من میخواهم به تهران برگردم. مانده بودم چه کنم؟ در وضعیتی که رفتن به جاده هم باید با اجازه نیروی پشتیبان باشد، چه کار میتوانستم بکنم؟ تازه یک هفته است که به مریوان آمدهام. چطور مرخصی بگیرم و به تهران برگردم؟ محمد هم پایش را در یک کفش کرده بود و میگفت: من باید برگردم. بالاخره به هر زحمتی بود مرخصی گرفتم و به تهران برگشتیم. تا اینکه من ازدواج کردم و در تهران مستقر شدم. یک روز محمد با یک برگه در دست به خانه ما آمد و گفت: دایی، من میخواهم به جبهه بروم. گفتم: خب برو. گفت: باید یک نفر تاییدم کند گفتم: اگر پدرت موافقت کرد، من نامهات را مینویسم. با پدر محمد تماس گرفتم. ایشان تایید کرد که محمد را به جبهه بفرستم. یادم هست در فرمی که محمد آورده بود تا من تایید کنم، نوشتم که انشاءالله برود جبهه و آدم بشود و امضا کردم. ایشان به جبهه رفت و شهید شد و از مرحله آدمیت به ملکوت رسید...
حاج احمد....

عملیات دزلی یکی از بهترین عملیاتهای چریکی و پارتیزانی سپاه در منطقه مریوان بود که توسط حاجاحمد متوسلیان فرماندهی شد دزلی در یک منطقه صعب العبور قرار داشت و مقر اصلی ضد انقلابها بود. بهطوری که در زمان شاه هم کسی به آنجا نفوذ نکرده بود. اگر یک نفر در گردنه دزلی میایستاد، بدون اغراق میتوانست جلوی یک لشگر را بگیرد .برای اجرای این عملیات حاج احمد متوسلیان نزدیک به ده روز، بچهها را در کوههای مختلف اطراف مریوان آموزش میداد. چون من سنم کم بود، حاج احمد برای آموزش و شرکت در عملیات قبولم نمیکرد. من هم برای اینکه بتوانم در عملیات شرکت کنم پا به پای بچهها به صورت انفرادی کوهنوردی میکردم و برای عملیات آماده میشدم. شب عملیات چون میدانستم حاج احمد با رفتن من موافقت نمیکند، اسلحهام را برداشتم و گوشه یکی از ماشینها نشستم و آماده رفتن شدم. یک دفعه دیدم یک نفر پشت گردن من را گرفت و بلندم کرد و گفت: «بیا پایین ببینم.» صورتم را برگرداندم. دیدم حاج احمد است. معاون حاج احمد هم خندید و گفت: علیرضا، تو نمیخواد بیای. گفتم: آخه چرا؟ گفت: اینها آموزش دیدند. راه خیلی دوره خیلی خسته کننده است. نمیتونی، نمیکشی و... خیلی ناراحت شدم. با کلی دلخوری به واحد برگشتم. حدود یک هفته عملیات طول کشید بچهها نزدیک به سی یا چهل کیلومتر پیاده روی کرده بودند و پادگان توتمان را تصرف کرده بودند. مرحله دوم عملیات که اصل عملیات بر اساس آن طرحریزی شده بود، تصرف دزلی بود مجدداً نیروهای زیادی از همان مسیر با فرماندهی حاج احمد متوسلیان وارد عمل شدند و خوشبختانه از بالا به دزلی مسلط شدند و دزلی را تصرف کردند...
من این شهید را تقدیم انقلاب اسلامی کردم...
در کردستان گروههای ضد انقلاب برای اینکه بتوانند در بین پاسدارها و نیروهای نظامی کشور ایجاد ترس و وحشت بکنند بعد از اسارت پاسدارها و نیروهای نظامی به طرز وحشیانهای بچهها را به شهادت میرساندند «رحمان کهنه پیرا» که از بچههای کردستان و برادر شهید هم بود به وسیله گروههای ضد انقلاب در جاده کامیاران دستگیر شد وقتی گروهای ضد انقلاب از رحمان خواستند که به امام فحاشی کند، رحمان بر خلاف دستور آنها فریاد «الله اکبر، خمینی رهبر» را سر داد به همین خاطر در دهانش سرب مذاب ریختند و او را به شهادت رسانند. وقتی جسد رحمان را برای مادرش بردیم، مادر دلاور و مبارزش گفت: «من این شهید را تقدیم انقلاب اسلامی کردم.» و اصلا گریه نکرد...
گروهای ضد انقلاب از رحمان خواستند که به امام فحاشی کند، رحمان بر خلاف دستور آنها فریاد «الله اکبر، خمینی رهبر» را سر داد به همین خاطر در دهانش سرب مذاب ریختند و او را به شهادت رسانند.
شیرزن کردستان...
خواهر شهید محمد کهنه پیرا که من همیشه از ایشان به عنوان شیر زن کردستان یاد میکنم، به علت مبارزاتی که انجام میداد، نیروهای ضدانقلابی دندانهایش را خرد کرده بودند و حدود چهار روز بدنش را تا شانه در خاک فرو کرده بودند، اما ایشان دست از مبارزاتش بر نمیداشت و همواره به عنوان یک زن مبارز و انقلابی با آنها مقابله میکرد.
پیشمرگان مسلمان کرد را مثل بچههای خودش میدانست...

شهید بروجردی، بنیانگذار سازمان پیشمرگان کرد ،در غرب کشور بود و واقعا هم پیشمرگان مسلمان کرد را مثل بچههای خودش میدانست. یک شب ساعت دو نصفه شب بود که من طبق معمول هر شب بلند میشدم و در شهر گشت میزدم. یک دفعه شهید برودجردی را دیدم که یک یوزی بر پشت از گوشه خیابان آهسته آهسته میآید به ایشان نزدیک شدم و گفتم: برادر محمد کجا؟ لبخند خیلی ملیح زد و گفت: جایی بودم. گفتم: کجا این وقت شب؟ فهمیدم یکی از پیشهمرگان مسلمان کرد جانباز شده و در خانه بستری است و ایشان برای عیدت رفتهاند...
جنازهاش قابل شناسایی نبود...
وقتی مریوان بودم، شب و نصف شب بلند میشدم و در شهر گشت میزدم. دم دمهای صبح وقتی که میخواستم به واحد برگردم و بخوابم به سردخانه بیمارستان میرفتم و شهدایی را که آورده بودند، میدیدم. بعضی از شبها شهید نداشتیم و بعضی از شبها هم تعداد شهدا زیاد میشد آن شب وقتی در سردخانه را باز کردم، دیدم شهیدی را آوردهاند که قابل شناسایی نبود. بالاخره به واحد رفتم و خوابیدم. صبح یکی از دوستانم به نام سعید نیکخواه به واحد ما آمد و گفت: علیرضا چرا خوابیدی؟ گفتم چیه؟ گفت: مگه نمیدونی دوستت شهید شده؟ گفتم: دوستم شهید شده؟ گفت: آره، حمدالله شهید شده. خشکم زده بود. خاطراتم با حمدالله جلوی چشمانم رژه میرفت من و حمدالله با هم کشتی میگرفتیم، اما در عین حال خیلی با هم دوست بودیم. نگران، لباسم را پوشیدم و به سرعت به طرف بیمارستان دویدم. وقتی رسیدم، داشتند جنازهها را میبردند که حمدالله را نشانم دادند. جنازه حمدالله اصلا شبیه خودش نبود.
ان شاءالله برود جبهه و آدم بشود...
شهید «محمدرضا افضلیفر» پانزده سال بیشتر نداشت. من تازه به تهران آمده بودم و باید مجدداً به مریوان برمیگشتم که ایشان آمد و گفت: دایی، من هم میخواهم با تو به مریوان بیایم .
یادم هست در فرمی که محمد آورده بود تا من تایید کنم، نوشتم که انشاءالله برود جبهه و آدم بشود و امضا کردم. ایشان به جبهه رفت و شهید شد و از مرحله آدمیت به ملکوت رسید...
اجازهاش را از پدرش گرفتیم و با هم به مریوان رفتیم. محمد خیلی اذیت میکرد من هم روی نظم و انظباط خیلی تاکید داشتم. فکر میکنم تنبیهاش کردم. محمد طبق معمول قهر کرد و گفت: من میخواهم به تهران برگردم. مانده بودم چه کنم؟ در وضعیتی که رفتن به جاده هم باید با اجازه نیروی پشتیبان باشد، چه کار میتوانستم بکنم؟ تازه یک هفته است که به مریوان آمدهام. چطور مرخصی بگیرم و به تهران برگردم؟ محمد هم پایش را در یک کفش کرده بود و میگفت: من باید برگردم. بالاخره به هر زحمتی بود مرخصی گرفتم و به تهران برگشتیم. تا اینکه من ازدواج کردم و در تهران مستقر شدم. یک روز محمد با یک برگه در دست به خانه ما آمد و گفت: دایی، من میخواهم به جبهه بروم. گفتم: خب برو. گفت: باید یک نفر تاییدم کند گفتم: اگر پدرت موافقت کرد، من نامهات را مینویسم. با پدر محمد تماس گرفتم. ایشان تایید کرد که محمد را به جبهه بفرستم. یادم هست در فرمی که محمد آورده بود تا من تایید کنم، نوشتم که انشاءالله برود جبهه و آدم بشود و امضا کردم. ایشان به جبهه رفت و شهید شد و از مرحله آدمیت به ملکوت رسید...
نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 8:00 AM - روز سه شنبه 19 آبان 1388 |
خاطرهای كه در زیر میخوانید از بسیجی جانباز جعفر خسروی است، در مورد یكی از همرزمانش بنام مهدی رحیمی كه دوبار به فیض شهادت میرسد. بار اول شهادتش قبل از موعد است كه مسیر شهادت را ناقص طی میكند و بار دوم نهایتاً به لقاء ا… میرسد.
" رابطه من با شهید " مهدی رحیمی " خیلی نزدیك و صمیمانه بود. یادم هست در اوایل جنگ وقتی كه تازه به جبهه رفته بودیم به من میگفت : " جعفر! یه چیزی به تو میگم كه اول كار بدونی، در هر عملیات به رمز آن عمیات خوب توجه كن و ببین كه آن عملیات با نام كدام امام معصوم (ع) آغاز میشود و فكر كن آن بزرگوار از چه ناحیه بدن ضربه خورده و به شهادت رسیدهاند، اگر به این مسئله خوب دقت كنی متوجه میشوی كه بیشتر شهدا و مجروحین آن عملیات از همان ناحیه ای تیر و تركش خورده و به شهادت رسیده و یا مجروح میشوند كه همان معصوم دچارش شده. ولی بعد از عمیات والفجر 6 ، خاطراتی را برای من نقل كرد و ضمن آن به من گفت : " جعفر! تا زندهام این ماجرا را برای كسی روایت نكن. بعد از شهادت من، دیگر خودت میدانی ، دوست داری بگو، دوست نداری نگو … " و امروز من احساس میكنم در مقابل این جوانان و كسانی كه میخواهند نسل جنگ را بشناسند و پیام آنها را بدانند مسؤلم و باید مسائلی را كه دیدهام و یا شنیدهام برای آنها نقل كنم. شهید مهدی رحیمی میگفت :
" در عملیات والفجر 6 ، وقتی عملیات با نام مبارك سقای تشنه لبان كربلا حضرت ابوالفضل العباس (ع) آغاز شد، حركت خودرا به سمت مواضع دشمن آغاز كردیم. هنوز چیزی از شروع عملیات نگذشته بود كه دو گلوله به دست چپ من اصابت كرد. اما من توجهی به آن نكردم و به پیشروی خود ادامه دادم . بعد از مدت كوتاهی دوباره از ناحیه كتف چپ مجروح شدم و یك گلوله كالیبر به كتفم اصابت كرد و مرا روی زمین انداخت. چند لحظه گذشت. خیلی تشنهام بود.
با گفتن یك یا حسین از جایم بلند شدم و به طرف دشمن حركت كردم. هنوز چند قدمی نرفته بودم كه یك گلوله تانك در فاصله چند متری من به زمین اصابت كرد. در یك لحظه احساس كردم در آسمانها دور میزنم و دیری نپائید كه به زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به خودم آمدم دیدم كه در جای سرسبز و خرمی قرار دارم . تا بحال چنین منظرههای زیبا و قشنگی ندیده بودم. به اطرافم خوب نگاه كردم. دیدم چند نفر با لباسهای تر و تمیز دور هم جمع هستند و جشن و سرور برپا كردهاند و برای آنها طبق طبق غذا میآورند و آنها هم میگویند و میخندند و از آن غذاها میخورند. هر چه در بین آنها میگشتم چیزی نمیدیدم. گویا غذاهایی كه آنها میخوردند هسته و پس ماندهای نداشت و هر چه میخوردند تمام میشد، یك لحظه به ذهنم آمد كه غذای بهشتی اصلاً هسته و پس ماندهای ندارد با خودم گفتم : " نكند اینجا بهشت باشد؟ اگر اینجا بهشت است پس باید بگردم و دوستانی را كه به شهادت رسیدهاند پیدا كنم. "
خیلی گشتم تا اینكه یك سری از بچههایی كه شهید شده بودند را پیدا كردم، با خنده رفتم پیش آنها و به آنها سلام كردم. آنها نیز خندیدند و با نیم نگاهی به من گفتند : " چرا زود آمدی مهدی؟ الان باید بروی. چون جایی برای تو نیست. اصلاً ناراحت نباش ما جایت را نگه میداریم تا برگردی. " من به آنها گفتم : " حال كه آمدهام، بگذارید یك مقدار از این غذاها بخورم. " ولی آنها در جواب گفتند : " الان برای تو غذا نیست.! " همین طور كه در حال بگو، مگو با آنها بودم یك لحظه احساس كردم یك نفر به من لگد میزند و آن زمانی بود كه من برگشتم به این دنیای فانی دیدم دو نفر با هم صحبت میكند. اولی می گفت : " این شهیده " دومی میگفت : " نه! او زنده است. " اولی دوباره گفت : " به زخم او ضربه میزنیم اگر زنده باشد تكان میخورد. " او با پا ضربه ای به زخمهای من وارد كرد. اما من هر كاری میكردم آنها به من توجهی نمیكردند. هر چه هم داد میزدم؛ من زنده هستم و دستم را تكان میدادم، انگار كه آنها مرا نمیبینند و همینطور با هم صحبت میكردند: " دیدی تكان نخورد شهید است. " پس برویم سراغ دیگران و زخمیها را پیدا كنیم. "
چند لحظه بعد عدهای كه مشغول جمعآوری شهداء بودند از راه رسیدند و مرا هم در كنار بقیه شهدا داخل تویوتا گذاشتند و حركت كردند. بعد از حركت تویوتا باز هم رفتم در همان حال و هوای بهشت. لحظاتی گذشت یك مرتبه شنیدم یك نفر با صدای بلند میگوید : " شهدای خراسان فلان قسمت ، شهدای تهران فلان قسمت… تا گفت شهدای مازندران احساس كردم كه این نام چقدر برای من آشناست اینجا بودكه فهمیدم در ستاد معراج هستم دیدم كه آنجا چند نفر مشغول شمردن هستند. با توجه به كارت گفت : " شهید مهدی رحیمی ، فرزند عیسی، اعزامی از بابلسر " با شنیدن این جملات خندهام گرفت و به خودم گفتم : " مگر من شهید شدهام !؟ پس چرا آنها میگفتند تو زود آمدی؟ جالب است اینها میگویند شهید مهدی رحیمی. " وقتی كفن را از صورتم كنار زدند نوری به چهرهام خورد و چشمانم باز شد، با نگاه به آنها فهماندم كه شهید نشدهام و باید مرا بیمارستان ببرند. آن شخص با دیدن این صحنه چندقدمی آن طرفتر و با دوستانش مشغول صحبت شد. بعد از این اتفاق من احساس كردم كه لبم تكان میخورد و میتوانم حرف بزنم اما بعد از چند لحظه از هوش رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم. بعد از مدتی كه بهوش آمدم. دیدم روی تخت بیمارستان قرار دارم. دكترها و پرستارها، اطراف من حلقه زده و میگویند : " شهید به هوش آمد، بیایید با شهید صحبت كنید" من گفتم كه چرا میگویید شهید به هوش آمد مگر من شهید شده بودم … ؟
بعد از قضیه شهادت مهدی و به هوش آمدن او در ستاد معراج، دیگر یك جای سالم در بدن اونبود. تمام بدنش پر بود از تركشهای ریز و درشت. به حدی این تركشها زیاد بود كه بعضی وقتها بدنش به خارش میافتاد و او بی اختیار بدنش را به گونهای میخاراند كه از زیر ناخنهایش تركشهایی به اندازه یك نخود بیرون میآمد. یك تركش هم در چشم او بود كه ما میتوانستیم براحتی آن را ببینیم ولی دكتر نمیتوانست آن را بیرون بیاورد. پرده گوشش هم پاره شده بود و دائماً از آن چرك بیرون میآمد بطوریكه او همیشه درگوشش پنبه میگذاشت، خلاصه اینكه مهدی بعد از آن قضیه، درد و رنج زیادی را متحمل شد ولی در این باره حرفی نمیزد.
" رابطه من با شهید " مهدی رحیمی " خیلی نزدیك و صمیمانه بود. یادم هست در اوایل جنگ وقتی كه تازه به جبهه رفته بودیم به من میگفت : " جعفر! یه چیزی به تو میگم كه اول كار بدونی، در هر عملیات به رمز آن عمیات خوب توجه كن و ببین كه آن عملیات با نام كدام امام معصوم (ع) آغاز میشود و فكر كن آن بزرگوار از چه ناحیه بدن ضربه خورده و به شهادت رسیدهاند، اگر به این مسئله خوب دقت كنی متوجه میشوی كه بیشتر شهدا و مجروحین آن عملیات از همان ناحیه ای تیر و تركش خورده و به شهادت رسیده و یا مجروح میشوند كه همان معصوم دچارش شده. ولی بعد از عمیات والفجر 6 ، خاطراتی را برای من نقل كرد و ضمن آن به من گفت : " جعفر! تا زندهام این ماجرا را برای كسی روایت نكن. بعد از شهادت من، دیگر خودت میدانی ، دوست داری بگو، دوست نداری نگو … " و امروز من احساس میكنم در مقابل این جوانان و كسانی كه میخواهند نسل جنگ را بشناسند و پیام آنها را بدانند مسؤلم و باید مسائلی را كه دیدهام و یا شنیدهام برای آنها نقل كنم. شهید مهدی رحیمی میگفت :
" در عملیات والفجر 6 ، وقتی عملیات با نام مبارك سقای تشنه لبان كربلا حضرت ابوالفضل العباس (ع) آغاز شد، حركت خودرا به سمت مواضع دشمن آغاز كردیم. هنوز چیزی از شروع عملیات نگذشته بود كه دو گلوله به دست چپ من اصابت كرد. اما من توجهی به آن نكردم و به پیشروی خود ادامه دادم . بعد از مدت كوتاهی دوباره از ناحیه كتف چپ مجروح شدم و یك گلوله كالیبر به كتفم اصابت كرد و مرا روی زمین انداخت. چند لحظه گذشت. خیلی تشنهام بود.
با گفتن یك یا حسین از جایم بلند شدم و به طرف دشمن حركت كردم. هنوز چند قدمی نرفته بودم كه یك گلوله تانك در فاصله چند متری من به زمین اصابت كرد. در یك لحظه احساس كردم در آسمانها دور میزنم و دیری نپائید كه به زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به خودم آمدم دیدم كه در جای سرسبز و خرمی قرار دارم . تا بحال چنین منظرههای زیبا و قشنگی ندیده بودم. به اطرافم خوب نگاه كردم. دیدم چند نفر با لباسهای تر و تمیز دور هم جمع هستند و جشن و سرور برپا كردهاند و برای آنها طبق طبق غذا میآورند و آنها هم میگویند و میخندند و از آن غذاها میخورند. هر چه در بین آنها میگشتم چیزی نمیدیدم. گویا غذاهایی كه آنها میخوردند هسته و پس ماندهای نداشت و هر چه میخوردند تمام میشد، یك لحظه به ذهنم آمد كه غذای بهشتی اصلاً هسته و پس ماندهای ندارد با خودم گفتم : " نكند اینجا بهشت باشد؟ اگر اینجا بهشت است پس باید بگردم و دوستانی را كه به شهادت رسیدهاند پیدا كنم. "
همین طور كه در حال بگو، مگو با آنها بودم یك لحظه احساس كردم یك نفر به من لگد میزند و آن زمانی بود كه من برگشتم به این دنیای فانی دیدم دو نفر با هم صحبت میكند. اولی می گفت : " این شهیده " دومی میگفت : " نه! او زنده است. "
خیلی گشتم تا اینكه یك سری از بچههایی كه شهید شده بودند را پیدا كردم، با خنده رفتم پیش آنها و به آنها سلام كردم. آنها نیز خندیدند و با نیم نگاهی به من گفتند : " چرا زود آمدی مهدی؟ الان باید بروی. چون جایی برای تو نیست. اصلاً ناراحت نباش ما جایت را نگه میداریم تا برگردی. " من به آنها گفتم : " حال كه آمدهام، بگذارید یك مقدار از این غذاها بخورم. " ولی آنها در جواب گفتند : " الان برای تو غذا نیست.! " همین طور كه در حال بگو، مگو با آنها بودم یك لحظه احساس كردم یك نفر به من لگد میزند و آن زمانی بود كه من برگشتم به این دنیای فانی دیدم دو نفر با هم صحبت میكند. اولی می گفت : " این شهیده " دومی میگفت : " نه! او زنده است. " اولی دوباره گفت : " به زخم او ضربه میزنیم اگر زنده باشد تكان میخورد. " او با پا ضربه ای به زخمهای من وارد كرد. اما من هر كاری میكردم آنها به من توجهی نمیكردند. هر چه هم داد میزدم؛ من زنده هستم و دستم را تكان میدادم، انگار كه آنها مرا نمیبینند و همینطور با هم صحبت میكردند: " دیدی تكان نخورد شهید است. " پس برویم سراغ دیگران و زخمیها را پیدا كنیم. "
چند لحظه بعد عدهای كه مشغول جمعآوری شهداء بودند از راه رسیدند و مرا هم در كنار بقیه شهدا داخل تویوتا گذاشتند و حركت كردند. بعد از حركت تویوتا باز هم رفتم در همان حال و هوای بهشت. لحظاتی گذشت یك مرتبه شنیدم یك نفر با صدای بلند میگوید : " شهدای خراسان فلان قسمت ، شهدای تهران فلان قسمت… تا گفت شهدای مازندران احساس كردم كه این نام چقدر برای من آشناست اینجا بودكه فهمیدم در ستاد معراج هستم دیدم كه آنجا چند نفر مشغول شمردن هستند. با توجه به كارت گفت : " شهید مهدی رحیمی ، فرزند عیسی، اعزامی از بابلسر " با شنیدن این جملات خندهام گرفت و به خودم گفتم : " مگر من شهید شدهام !؟ پس چرا آنها میگفتند تو زود آمدی؟ جالب است اینها میگویند شهید مهدی رحیمی. " وقتی كفن را از صورتم كنار زدند نوری به چهرهام خورد و چشمانم باز شد، با نگاه به آنها فهماندم كه شهید نشدهام و باید مرا بیمارستان ببرند. آن شخص با دیدن این صحنه چندقدمی آن طرفتر و با دوستانش مشغول صحبت شد. بعد از این اتفاق من احساس كردم كه لبم تكان میخورد و میتوانم حرف بزنم اما بعد از چند لحظه از هوش رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم. بعد از مدتی كه بهوش آمدم. دیدم روی تخت بیمارستان قرار دارم. دكترها و پرستارها، اطراف من حلقه زده و میگویند : " شهید به هوش آمد، بیایید با شهید صحبت كنید" من گفتم كه چرا میگویید شهید به هوش آمد مگر من شهید شده بودم … ؟
" شهید مهدی رحیمی ، فرزند عیسی، اعزامی از بابلسر " با شنیدن این جملات خندهام گرفت و به خودم گفتم : " مگر من شهید شدهام !؟ پس چرا آنها میگفتند تو زود آمدی؟
بعد از قضیه شهادت مهدی و به هوش آمدن او در ستاد معراج، دیگر یك جای سالم در بدن اونبود. تمام بدنش پر بود از تركشهای ریز و درشت. به حدی این تركشها زیاد بود كه بعضی وقتها بدنش به خارش میافتاد و او بی اختیار بدنش را به گونهای میخاراند كه از زیر ناخنهایش تركشهایی به اندازه یك نخود بیرون میآمد. یك تركش هم در چشم او بود كه ما میتوانستیم براحتی آن را ببینیم ولی دكتر نمیتوانست آن را بیرون بیاورد. پرده گوشش هم پاره شده بود و دائماً از آن چرك بیرون میآمد بطوریكه او همیشه درگوشش پنبه میگذاشت، خلاصه اینكه مهدی بعد از آن قضیه، درد و رنج زیادی را متحمل شد ولی در این باره حرفی نمیزد.
نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:51 AM - روز دوشنبه 18 آبان 1388 |
از زبان پلاك گمنام
من پلاكی از فكه برگشته ام. با سابقه سالها حضور در زیر خاك. با عطر و بوی بهشت . آغشته به خون. شاهد دیدن بال ملایك. شب نشین كانالها! همنشین انتظار. خاك، مرا دربرگرفت. خاك مرا رویید. خاك لبهایم را بوسید.
خاك تنم را پوشید. لاله ای سرخ جوانه زد. من از امتداد غربت غرب می آیم. با شانه های صبور خاك گرفته خاك جنوب و نگاهی كه پی جوی مادری دل نگران است. كانالهای غریب را غریبانه جسته ام.
سنگرهای آبی بی آلایش همدمم بوده اند. شبهای من غریب ترین شبهای شام غریبانند. هفت آسمان از من دور نبوده اند. من فدای فكه ام. شهره گمنامی. خوابیده در شیارها! بی هیچ سایبانی! دلم از مرز بهشت می آید. گمنامی مرا خوشتر است. در كانالها بهتر می توان نفس كشید. راه آنجا تا بهشت یك دهن ناله است. شیارها را خوب می شناسم. شبهای تنهایی را لمس كرده ام ودرد غربت را خوب می فهمم. چندی در محاصره هم بوده ام. عطش را چشیده ام. مرا چند همدم بود. پیشانی بندی ـ قرآن كوچك ـ مهر نمازی ـ وصیتنامه ای ـ چفیه ای خونین! قمقمه ای تهی از آب و مشتی استخوان كه هر صبح به ركوع پهلویی شكسته اند و هر شام به سجود گلویی پاره پاره! آنجا فرشته ها هم بودند. آسمان سینه به سینه زمین بود.
در شبهای من مهتاب بود و ستاره. چهره ها نورانی بود و نسیم با من به گفت وگو بود. پیشانی بند را فرشته ها می بوییدند. قرآن كوچك را چهره های نورانی می خواندند. مهرنماز را ماه برد و وصیتنامه ام را زمین در خویش جایی داد. اما كماكان می درخشد. آسمان به رنگ چفیه ام رشك می برد. دریا در قمقمه ام جا نمی گیرد. مرا روزی گردن آویز شجاعی بود. گردنی شمشادگونه. قامتی بر خاك افتاد و قناسه ای مرا به بهشت رساند.
گامها آمدند و رفتند. نسیمها وزیدند. اما من در خاك رها بودم. هر غروب دلتنگی هایم را با فرشته ها قسمت می كردم و غریبی عادت شیرین من شد. طوفان می وزید. اما من نمی لرزیدم. باران می بارید اما من دریا را می جستم. عطشم را فرات فرومی نشاند. مرا سرپناهی نبود جز آسمان. شبهای دعای كمیل مرا هزار پنجره می خواند و دلهایی كه به رنگ شیعه بود. چشمانی مرا منتظر بود. مادری مهربان یاد مرا واگویه می كرد. زمزمه هایش را می شنیدم. با چشمانی منتظر! غربت من بیشتر و بیشتر می شد. دلم برای مویه های پرسوز می گداخت. می خواستم كسی مرا بخواند. پیشانی بندم را به مادری می سپرد. چفیه ام را به چهره می مالید. می گریست. گرد غربت را از چهره ام می زدود. مرا آغوش مهربانی در آغوش می گرفت. خاك را به گفت وگو می نشست. دمی مویه ای سرمی داد. از غربت نی برایم می خواند.
من كه ماندم، مجنونم را لیلایی خواندند و دشت آواره من شد. سكوت لاله های همجوار، كانالها را پر می كرد و تماشا پی در پی دور می شد.
از كه باید پرسید چرا عطش جواب لبهای من است ؟ از كه باید پرسید چرا مشتی استخوان؟ از كه باید پرسید پلاكهای همسفر من كجایند؟ از كه باید پرسید این همه مظلومیت چرا بر خاك آرمیده است؟ از كه باید پرسید چفیه های خونین در شلمچه چه می كنند؟ به كه باید گفت: قمقمه های سوراخ هنوز در خاك غلط می خورند؟ كلاه های شكافته را فقط خورشید لبخند می نوازد. كودكی در شلمچه گله می كرد چرا دیگر خواب بابایم را نمی بینم؟ گناه از كیست؟
منبع :
سایت ساجد - محمدباقر پورمند - دهلران
من پلاكی از فكه برگشته ام. با سابقه سالها حضور در زیر خاك. با عطر و بوی بهشت . آغشته به خون. شاهد دیدن بال ملایك. شب نشین كانالها! همنشین انتظار. خاك، مرا دربرگرفت. خاك مرا رویید. خاك لبهایم را بوسید.
خاك تنم را پوشید. لاله ای سرخ جوانه زد. من از امتداد غربت غرب می آیم. با شانه های صبور خاك گرفته خاك جنوب و نگاهی كه پی جوی مادری دل نگران است. كانالهای غریب را غریبانه جسته ام.
سنگرهای آبی بی آلایش همدمم بوده اند. شبهای من غریب ترین شبهای شام غریبانند. هفت آسمان از من دور نبوده اند. من فدای فكه ام. شهره گمنامی. خوابیده در شیارها! بی هیچ سایبانی! دلم از مرز بهشت می آید. گمنامی مرا خوشتر است. در كانالها بهتر می توان نفس كشید. راه آنجا تا بهشت یك دهن ناله است. شیارها را خوب می شناسم. شبهای تنهایی را لمس كرده ام ودرد غربت را خوب می فهمم. چندی در محاصره هم بوده ام. عطش را چشیده ام. مرا چند همدم بود. پیشانی بندی ـ قرآن كوچك ـ مهر نمازی ـ وصیتنامه ای ـ چفیه ای خونین! قمقمه ای تهی از آب و مشتی استخوان كه هر صبح به ركوع پهلویی شكسته اند و هر شام به سجود گلویی پاره پاره! آنجا فرشته ها هم بودند. آسمان سینه به سینه زمین بود.
در شبهای من مهتاب بود و ستاره. چهره ها نورانی بود و نسیم با من به گفت وگو بود. پیشانی بند را فرشته ها می بوییدند. قرآن كوچك را چهره های نورانی می خواندند. مهرنماز را ماه برد و وصیتنامه ام را زمین در خویش جایی داد. اما كماكان می درخشد. آسمان به رنگ چفیه ام رشك می برد. دریا در قمقمه ام جا نمی گیرد. مرا روزی گردن آویز شجاعی بود. گردنی شمشادگونه. قامتی بر خاك افتاد و قناسه ای مرا به بهشت رساند.
گامها آمدند و رفتند. نسیمها وزیدند. اما من در خاك رها بودم. هر غروب دلتنگی هایم را با فرشته ها قسمت می كردم و غریبی عادت شیرین من شد. طوفان می وزید. اما من نمی لرزیدم. باران می بارید اما من دریا را می جستم. عطشم را فرات فرومی نشاند. مرا سرپناهی نبود جز آسمان. شبهای دعای كمیل مرا هزار پنجره می خواند و دلهایی كه به رنگ شیعه بود. چشمانی مرا منتظر بود. مادری مهربان یاد مرا واگویه می كرد. زمزمه هایش را می شنیدم. با چشمانی منتظر! غربت من بیشتر و بیشتر می شد. دلم برای مویه های پرسوز می گداخت. می خواستم كسی مرا بخواند. پیشانی بندم را به مادری می سپرد. چفیه ام را به چهره می مالید. می گریست. گرد غربت را از چهره ام می زدود. مرا آغوش مهربانی در آغوش می گرفت. خاك را به گفت وگو می نشست. دمی مویه ای سرمی داد. از غربت نی برایم می خواند.
من كه ماندم، مجنونم را لیلایی خواندند و دشت آواره من شد. سكوت لاله های همجوار، كانالها را پر می كرد و تماشا پی در پی دور می شد.
از كه باید پرسید چرا عطش جواب لبهای من است ؟ از كه باید پرسید چرا مشتی استخوان؟ از كه باید پرسید پلاكهای همسفر من كجایند؟ از كه باید پرسید این همه مظلومیت چرا بر خاك آرمیده است؟ از كه باید پرسید چفیه های خونین در شلمچه چه می كنند؟ به كه باید گفت: قمقمه های سوراخ هنوز در خاك غلط می خورند؟ كلاه های شكافته را فقط خورشید لبخند می نوازد. كودكی در شلمچه گله می كرد چرا دیگر خواب بابایم را نمی بینم؟ گناه از كیست؟
منبع :
سایت ساجد - محمدباقر پورمند - دهلران
نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:34 AM - روز یک شنبه 17 آبان 1388 |
خاطراتی از استاد رحیم پور ازغدی
- به یاد دارم كه در عملیات خیبر، كنار دجله كه 40 كیلومتر پشت سر بچهها باتلاق هور و نیزار بود، بچهها دور خورده بودند؛ مهمات تمام شده بود و در خاك به دنبال فشنگ كلاش مىگشتیم؛ بچهها گرسنه بودند ، از داخل یك روستاى عراقى چند گونى نان خشكیده كپك زده پیدا كردند ، آب هم نبود و از گله گاوى از مردم عراقى كه پخش و پلا بودند، بعضى بچهها شیر مىدوشیدند تا ته قمقمه هر كسى دو قورت شیر باشد و از گرسنگى ضعف نكنند و بتوانند سر پا بایستند و گلولهاى شلیك كنند. در این شرایط، بچهها گاهى پشت پیراهنهایشان چیزهایى به شوخى یا جدى مىنوشتند؛ مثل ورود هر گونه تیر و تركش ممنوع!
یكى از بچهها كه همان جا شهید شد و جنازهاش هم ماند، پشت پیراهن خود نوشته بود:
انقلاب ما پشت مرزها منتظر ویزا نمىماند.
ببین یك بچه دهاتى بسیجى پشت پیراهنش در شرق دجله چه مىنویسد! من همان جا به رفقا و بچهها گفتم كه این جوان دهاتى این جا و اكنون به نمایندگى از همه بشریت مىجنگد. او كه مىنویسد من منتظر ویزا نمىمانم، یعنى من براى همه بشریت مىجنگم؛ نه براى یك تكه خاك؛ یعنى انقلاب ما متعلق به همه انسانها در دنیاست....
- در عملیات بدر، بچهها سى ساعت در هورالهویزه پارو زدند. وقتى خط را گرفتند، حدود 72 ساعت زیر بمباران گاز خردل بودند. مقاومت بچهها همه به عشق تشكیل حكومت علوى بود... این بچهها كه شیمیایى شدند و الان 16 سال است كه نمىتوانند یك نفس راحت بكشند - بچههایى كه مطابق آمار در 96 درصد از وصیتنامههایشان كلمه ولایت فقیه آمده است - به خاطر حكومت دینى و اجراى احكام شهید شدند....
- در عملیات كربلاى 4، بچههاى غواص كه وارد آب مىشدند،
من كنار آب بودم؛ بچهها به سجده مىرفتند و وارد آب مىشدند. اخوى هم جزء آنها بود؛ هیچ كدام آنها برنگشتند و همه مفقود شدند. من به برادرم گفتم: فلانى این جا محور عمل چگونه است؟ محكم گفت: ما را مىزنند؛ ولى انشاءالله بچههاى موج دوم كه پشت سر ما مىآیند، جزیره را مىگیرند؛ به همین راحتى؛ بعد هم بچههاى ستون غواص، وارد آب مىشدند و این بسیجىها دم گرفتند: لبیك، اللهم لبیك و داخل آب شدند. این ستون در باتلاقهاى هورالهویزه و جزیره بوآرین فرو رفت؛ ولى وصیتنامههایشان هست؛ آنها نوشتهاند كه ما براى اجراى عهدنامه مالك اشتر رفتیم و شهید شدیم.
- در عملیات والفجر 8، مین منور منفجر شد؛ یك بچه بسیجى یا على گفت و خود را روى مین منور با هزار درجه حرارت انداخت و زغال شد تا منطقه روشن نشود و بچهها لو نروند و خط بشكند. اینها شریفترین بچههاى این مملكت بودند....
برادرانى كه در والفجر 8، آموزش غواصى مىدیدند، در زمستان، شبى 6 تا 7 ساعت در آب سرد بودند و وقتى كه از آب بیرون مىآمدند ،پنجههایشان از شدت سرما قفل مىشد... گاهى با 40 درجه تب، داخل آب مىشدند و یكىشان مىگفت كه در آب هم عرق مىكنم؛ ولى وقتى مىگفتند امشب استراحت كن، پاسخ مىداد كه مسئله آزاد كردن كل بشریت و اجراى احكام دین است؛ آنان این گونه بودند. از آب اروند كه بچهها مىخواستند عبور كنند، یكى از برادران غواص به دیگرى - كه هر دو شهید شدند - گفت: جایى كه ما آموزش دیدهایم، عرض آب این قدر نبود؛ شدت آب هم این قدر نبود؛ این جا كوسه دارد؛ امشب چه مىشود؟ آن دهاتى 19 ساله پاسخ داد: تو ابتدا توحید خود را اصلاح كن؛ چون اگر این طرف اروند دلت آرام است و آن طرف اروند ناراحت هستى، معلوم مىشود كه خداى این طرف اروند را خداى آن طرف نمىدانى. به او گفت: ما امشب وارد آب مىشویم و اگر عراقىها ما را نزنند، كوسهها مىزنند و اگر كوسهها نزنند، آنها مىزنند. اگر هیچ كدام نزنند، ما لابهلاى تلههاى انفجارى گرفتار مىشویم؛ ولى من امشب وارد آب مىشوم تا به امام خبر بدهند كه بچهها به آب زدند. امام باید از ما راضى باشد. مىگفت: اصلاً برایم مهم نیست كه از آب بیرون بیایم؛ براى من مهم است داخل آب بشوم.
مگر چند نمونه از این بچهها در كل تاریخ ایران بودهاند كه ما با خون این بچهها این قدر راحت معامله مىكنیم؟
نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:08 AM - روز شنبه 16 آبان 1388 |
زیر باران اشك
در عملیات كربلای 5 از ناحیه دست و چند جای دیگر بدن مجروح شدم . اما از آن كه بادگیر در تنم بود و مچ آستینم گشاد ، مانع نفوذ خون به بیرون می شد . دستم برای دومین بار بود كه آسیب می دید. یك بار برحسب تصادف در یك مأموریت نظامی و این بار در عملیات «كربلای 5» همین طور می جنگیدم وپیش می رفتم . تا آن كه شدت درد و سنگینی لخته های خون ، توان لازم را از من گرفت و من به زمین افتادم از رد خونی كه از من بر جا مانده بود ، دوستم متوجه زخمم شد و خودش را به من رساند و گفت : «خودت را می خواهی به كشتن بدهی ؟» اما من دلم پیش بچه های رزمنده بود و نمی توانستم دست از مبارزه بكشم ، تا این كه نمی دانم چه وقت زانوهایم سست شد و به زمین افتادم . وقتی چشم باز كردم ، خود را در بیمارستان اهواز دیدم . چند روز بود كه از عملیات فخر آفرین «كربلای5» گذشته بود ، با خودم گفتم : «ای كاش من هم می توانستم یكی از آن شهدای گلگون كفن باشم .»
شهید علی اصغر شعبانی
***
در عملیات كربلای 5 از ناحیه دست و چند جای دیگر بدن مجروح شدم . اما از آن كه بادگیر در تنم بود و مچ آستینم گشاد ، مانع نفوذ خون به بیرون می شد . دستم برای دومین بار بود كه آسیب می دید. یك بار برحسب تصادف در یك مأموریت نظامی و این بار در عملیات «كربلای 5» همین طور می جنگیدم وپیش می رفتم . تا آن كه شدت درد و سنگینی لخته های خون ، توان لازم را از من گرفت و من به زمین افتادم از رد خونی كه از من بر جا مانده بود ، دوستم متوجه زخمم شد و خودش را به من رساند و گفت : «خودت را می خواهی به كشتن بدهی ؟» اما من دلم پیش بچه های رزمنده بود و نمی توانستم دست از مبارزه بكشم ، تا این كه نمی دانم چه وقت زانوهایم سست شد و به زمین افتادم . وقتی چشم باز كردم ، خود را در بیمارستان اهواز دیدم . چند روز بود كه از عملیات فخر آفرین «كربلای5» گذشته بود ، با خودم گفتم : «ای كاش من هم می توانستم یكی از آن شهدای گلگون كفن باشم .»
شهید علی اصغر شعبانی
***
نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 8:45 AM - روز پنج شنبه 14 آبان 1388 |