• برای این که به فامیل‌هایتان اثبات کنید که میراث‌دار خسیسی نیستید، میهمان‌های مجلس ختم آن مرحوم را به یک رستوران گران می‌برید و گارسون‌ها برایشان دو قاشق برنج، چهار بند انگشت گوشت کبابی، مقداری جعفری، یک حلقه پیاز با ضخامت نیم سانتی‌متر، یک قاچ لیمو و یک عدد زیتون می‌آورند. چند دقیقه بعد، مبلغی معادل قیمت یک سمند سورن با رنگ سفارشی را به صندوق رستوران پرداخت می‌کنید.
  • یک پول خوب دستتان می‌آید. تصمیم می‌گیرید آن را برای نامزدتان خرج کنید. دو ساعت در خیابان وزرا بالا و پایین می‌روید و جست‌وجو می‌کنید تا عطر مورد علاقه او را پیدا کنید و بخرید. آخرش هم آن را گیر نمی‌آورید و تصمیم می‌گیرید یک انگشتر قشنگ برایش بخرید. اما نظرتان عوض می‌شود و یک روز که اتومبیل او را قرض گرفته‌اید، آن را به خیابان سورنا می‌برید و رویش یک سیستم صوتی درست و حسابی می‌بندید. وقتی همان شب به خانه نامزدتان می‌روید، او می‌گوید که چون به پول نیاز داشته، اتومبیلش را یک ساعت قبل به پسرخاله‌اش فروخته است.
  • از وقتی مدل جدید موبایل مورد علاقه‌تان را پشت ویترین یک فروشگاه دیده‌اید، شب‌ها خواب‌تان نمی‌برد. چند روز بعد وقتی حقوق خود را دریافت کردید، بلافاصله به خیابان جمهوری می‌روید و آن گوشی را می‌خرید. شب وقتی به یک میهمانی می‌روید، عاشق گوشی یکی از میهمان‌ها می‌شوید. روز بعد به خیابان جمهوری می‌روید و آن گوشی را می‌خرید و گوشی قبلی‌تان را هم توی کشوی میزتان می‌گذارید.
  • یک پول قلمبه دستتان می‌آید. به همسرتان می‌گویید که این پول مال هر دو نفر شما است، اما او خودش می‌تواند تصمیم بگیرد با آن در یک تور خارجی ثبت‌نام کنید یا برای تجهیز خانه خرج کنید. همسرتان چند روز فکر می‌کند و آخرش می‌گوید که می‌خواهد مبلمان را عوض کند. از آن خسته شده است. روز بعد مبلمان جدید را سه میلیون تومان می‌خرید و مبلی که سال قبل دو میلیون خریده بودید و آخ هم نگفته و سالم است را از شما 300 هزار تومان می‌خرند. مجبور هستید. می‌فهمید؟ مجبور هستید


 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در شنبه 15 اسفند 1388  ساعت 10:12 AM
نظرات 6 | لینک مطلب



دل بردی از من به یغما  اصلاح الگوی مصرف

ای فکر و ذکر دل مـــــــا اصلاح الگوی مصرف

در عرصه ی خودکفایی الحق که امّید مایی

هستی کلیدی  طلایی اصلاح الگوی مصرف

 رفتیم هی سوی اصلاح اصلاح هی روی اصلاح

ای مصرف الگوی اصلاح،اصلاح الگوی مصرف!

ای طرح  یکسال مصرف، سال دگر می کنی کف

گردی دکور بر سر  رف، اصلاح الگوی مصرف!

با کنگــــــــره یا همایش یا با سرود و نمایش

داریم سویت  گرایش، اصلاح الگوی مصرف!

یا کارهـــــــای موازی، با نطق یا   لفظ بازی

کف کرد فرهنگ سازی، اصلاح الگوی مصرف!

سرگرم حرف و شعاریم با کار کاری نداریم

در نوع خود شاهکاریم اصلاح الگوی مصرف!

با مصلحانی چو ماها، امّید اصلاح؟...ها ها!

بسته شود کل راها(!) اصلاح الگوی مصرف!

در این مسیر بلا خیز،رحمی به ما کن به پا خیز

اوّل  به اصلاح ما خیز، اصلاح الگوی مصرف



 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در چهارشنبه 12 اسفند 1388  ساعت 9:59 AM
نظرات 7 | لینک مطلب



همسرم اصلاح مصرف می کند آن هم چه جور
گاه با ارشاد و صحبت گاه گاهی هم به زور
صرفه جویی می کند در پختن و در دوخت و دوز
هست آپ تودیت کارش یا به قول ما به روز
می شمارد لپه ها و لوبیا را درخورشت
صرفه جویان را حواله میدهد ناف ِبهشت
در خورشتش هرکسی یابد دو کنجه بیشتر
می زنم هر روزبر آن جای خود یک نیشتر
جای روغن در غذاها دنبه و پی می کند
بچه ام با خوردنش رودار (پی پی )می کند
جای لیوان ، آب می نوشیم با قطره چکان
وای از آن روزی که آید خانۀ ما میهمان
رفته از یادم زمانی را که ماهی خورده ام
تازه آن هم در سفر، در بین راهی خورده ام
جامه می دوزد برایم ناقلا بی آستین
پاچۀ تنبان من سی سانت مانده تا زمین
وصله پشت وصله می کوبد به جوراب حقیر
جای قالی زیر پای ما بُود تنها حصیر
روشنی خانۀ ما با چراغ موشی است
کار او البته پیش دیگران روپوشی است
می رویم حمام البته دو هفته در میان
چون که واتر گوییا دارد برای ما زیان
بابت اصلاح الگوی نفوس ، این پرفسور
رختخوابش را جدا فرموده با صد داد و غــُر

پول های حاصل از اصلاح مصرف را طرف
در حسابش جمع کرده چون که دارد صد هدف
می خرد با پول های بی زبانم کیف و کفش
می رود با هر خریدش در فلان جایم درفش
این طلا هایی که همسر بر خودش آویخته
بابت هرتکه اش خون دلم را ریخته
آستین جامه ها و پاچۀ شلوار من
شد النگوی طلا ورفت در دستان زن
پول آب و برق را داده به جراح زبل
تا شود قدری جوانترتر ز سنـّش در سجل
الغرض در باب اصلاحات دربین زنان
همسر من هست البته یقیناً قهرمان
گفت با « جاوید» رندی بذله گو و تیز هوش
راه درمانت نمی باشد به غیر ازمرگ موش
آن هم البته اگر طبق همین الگو خوری
دور خواهی کرد عزراییل و گردی بستری
نویسنده: محمد جاوید


 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در دوشنبه 3 اسفند 1388  ساعت 1:16 PM
نظرات 1 | لینک مطلب



چگونه از یک cd سوخته حداکثر استفاده را ببریم؟
(ویژه مردمان ناخن خشکی که حتی از خیر یک cd سوخته هم نمیتوانند بگذرند!)

1- اگر جاسوئیچی ندارید میتوانید از cd به عنوان یک جاسوئیچی زیبا استفاده کنید.

2- در داخل ماشینتان میتوانید از آنها بعنوان طلسم استفاده کنید.

3- برای بازی پرتاب دیسک به جای دیسک از cd های سوخته استفاده کنید.

4- اگر پول ندارید برای بچه‌هایتان اسباب بازی بخرید، میتوانید آنها را با اینگونه وسایل (بلانصبت) خر کنید و طرز بازی با نور را به آنها بیاموزید.

5- مردمان ناخن خشکی که از هر چیزی نهایت استفاده را میبرند از پشت cd بعنوان آینه و از روی cd بعنوان چکنویس استفاده کنند.

6- (برای آقایانی که میخواهند از ولخرجیهای خانمهای خود جلوگیری کنند) استفاده از آنها به جای دکور بر روی دیوار به جای ظروف میناکاری گرانقیمت و درون جادکوری به شکلهای زیبا توصیه میشود.

7- وقتی خسته و بیحوصله هستید و کسی هست که زیاد روی اعصاب شما راه میرود یکی از این cd ها را در دهان شخص وراج فرو کنید


 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در چهارشنبه 28 بهمن 1388  ساعت 9:45 AM
نظرات 2 | لینک مطلب



می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار”چهلچراغ” شده اندو بعضی ها طرفدار”صرفه جویی در مصرف برق“!با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

همسر دائم: همان چراغ خانه

همسر مطلقه: لامپ سوخته!

همسر ایده آل: چراغ جادو

شعر مرتبط: با غول چراغ ، آرزویی بکنید از او طلب فرشته خویی بکنید یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید “در مصرف برق صرفه جویی بکنید”؟!



 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در یک شنبه 25 بهمن 1388  ساعت 7:50 AM
نظرات 3 | لینک مطلب



 حسنی بهترین الگوی مصرف کننده!


پس از سال های متمادی سرزنش از تنبلی های حسنی، سر انجام وزارت بهداشت در سال اصلاح الگوی مصرف از حسنی تقدیر کرد. مسلما در روز های کودکی متوجه نبودید که چرا وی در مقابل درخواست پدرش به حمام کردن، ناخن گرفتن ، سلمانی رفتن و ... پاسخ می داد : نه نمیام!  نه نمیام! اما پس از این همه سال سرانجام حسنی به دلیل مصرف بسیار کم مورد تقدیر قرار گرفت!

وی با ابراز ناراحتی نسبت به نادیده گرفته شدن حقوقش در کودکی و زیر سوال بردن شخصیتش از مسئولین درخواست کرد تا کتاب حسنی نگو بلا بگو را به حسنی نگو طلا بگو خوشگل خوشگلا بوگو تغیر نام دهند.

حسنی که هم اکنون خود نیز زن و فرزند دارد ، برای هم سن و سالان پسرش اینگونه توضیح می دهد.

-  اصلاح الگوی مصرف یعنی اگر مثل من کچل هستید نیاز به سلمونی ندارید و اگر هم موها و ریش های بلندی دارید، باز هم نیاز به اصلاح سر ندارید، چرا که خیلی هم مد است! همان تریپ سوکسی مانکن! به قول شاعر که می گه :

- صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ................ ای برادر الگوی مصرف بیار

 وی تاکید کرد...

-  مباد ا ناخن هایتان را بگیرید. چرا که کاربرد های متفاوتی در اصلاح الگوی مصرف دارد. شما دیگر در مجالس عروسی نیاز به ناخن مصنوعی ندارید، شما می توانید با ناخن هایتان شپش های شش پا را در لابلای موهایتان شکار کنید، همچنین از کاربرد های مهم آن استخراج محتویات دماغتان است، مخصوصا وقتی تنها روی سه پایه نشسته اید تو سایه چه لذتی دارد ! می چسبد.

حسنی بار ها در لابلای سخنانش از خاطرات نا خوشایندی که به دلیل رفیق نشدن مرغ زرد کاکلی داشت سخن گفت.

-        کاکلی بسیار زیبا و دلربا بود، می توانم در یک جمله بگویم من عاشق او بودم، اما او مرا کثافت خطاب می کرد و هیچ گاه با من رفیق نشد، بنده هم در یک اقدام اصلاح الگوی مصرف گرایانه به جای خرید گوشت از بازار، مرغ زرد کاکلیم را بسمل کردم و گوشتش را به تن زدم. پر هایش را هم درون بالشتم قرار دادم.

حسنی ضمن یاد آوری بازی نکردن کره الاغ کد خدا (که یورتمه می رفت تو کوچه ها ) با وی گفت :

- کره الاغ بسیار پر مصرف بود، همه چیز را می خورد و بار نمی برد. بنده خیلی در تلاش بودم تا او را به فروش برسانم و یک خودروی کم مصرف ملی بخرم.

گزارشات بدست آمده حاکی از انست که حسنی حمایت هایی را از برخی دولت های احتمالی بعدی مبنی بر انتساب وی در سمت وزارت بهداشت کشور، دریافت کرده است.

حسنی در پایان سخن های خود با نگاه بغض آلود گفت دوست داشتم پدرم منوچهر احترامی هم امسال در بین ما بود تا شاهد این همه تقدیر از حسنی اش بود و اینقدر به من در کودکی گیر نمی داد که سرم کچل شود.




 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در سه شنبه 20 بهمن 1388  ساعت 11:14 PM
نظرات 3 | لینک مطلب



از وقتي مدل جديد موبايل مورد علاقه‌تان را پشت ويترين يك فروشگاه ديده‌ايد، شب‌ها خواب‌تان نمي‌برد. چند روز بعد وقتي حقوق خود را دريافت كرديد، بلافاصله به خيابان جمهوري مي‌رويد و آن گوشي را مي‌خريد. شب وقتي به يك ميهماني مي‌رويد، عاشق گوشي يكي از ميهمان‌ها مي‌شويد. روز بعد به خيابان جمهوري مي‌رويد و آن گوشي را مي‌خريد و گوشي قبلي‌تان را هم توي كشوي ميزتان مي‌گذاريد.


 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در سه شنبه 13 بهمن 1388  ساعت 11:20 AM
نظرات 2 | لینک مطلب



يك پول خوب دستتان مي‌آيد. تصميم مي‌گيريد آن را براي نامزدتان خرج كنيد. دو ساعت در خيابان وزرا بالا و پايين مي‌رويد و جست‌وجو مي‌كنيد تا عطر مورد علاقه او را پيدا كنيد و بخريد. آخرش هم آن را گير نمي‌آوريد و تصميم مي‌گيريد يك انگشتر قشنگ برايش بخريد. اما نظرتان عوض مي‌شود و يك روز كه اتومبيل او را قرض گرفته‌ايد، آن را به خيابان سورنا مي‌بريد و رويش يك سيستم صوتي درست و حسابي مي‌بنديد. وقتي همان شب به خانه نامزدتان مي‌رويد، او مي‌گويد كه چون به پول نياز داشته، اتومبيلش را يك ساعت قبل به پسرخاله‌اش فروخته است.


 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در یک شنبه 11 بهمن 1388  ساعت 1:39 PM
نظرات 1 | لینک مطلب



براي اين كه به فاميل‌هايتان اثبات كنيد كه ميراث‌دار خسيسي نيستيد، ميهمان‌هاي مجلس ختم آن مرحوم را به يك رستوران گران مي‌بريد و گارسون‌ها برايشان دو قاشق برنج، چهار بند انگشت گوشت كبابي، مقداري جعفري، يك حلقه پياز با ضخامت نيم سانتي‌متر، يك قاچ ليمو و يك عدد زيتون مي‌آورند. چند دقيقه بعد، مبلغي معادل قيمت يك سمند سورن با رنگ سفارشي را به صندوق رستوران پرداخت مي‌كنيد.


 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در شنبه 10 بهمن 1388  ساعت 1:31 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



به پسرتان اجازه مي‌دهيد تا از اتومبيلتان استفاده كند و با دوست‌هايش به گردش برود. يك روز وقتي از محل كارتان به خانه برمي‌گرديد، همسرتان مي‌گويد كه اتومبيلتان از وسط نصف شده است. شما كه اين پول‌ها برايتان چيز مهمي نيست، دستي روي سر فرزندتان مي‌كشيد و از او مي‌خواهيد تا سعي كند زودتر گواهينامه بگيرد.


 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در پنج شنبه 8 بهمن 1388  ساعت 10:19 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



این عکس صریحآً نشان دهنده این موضوع است که رانندگان عزیز ما چقدر به اصلاح الگوی مصرف اهمیت میدهند سه خودرو سبک و دو خودرو سنگین فقط با یک راننده در در این محور حرکت میکنند حتی این عکس میتواند الگوی خوبی برای برطرف کردن ترافیک شهری و برون شهری و صرفه جویی در حامل انرژی باشد .

اصلاح الگوی مصرف در جاده ها

 



 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در چهارشنبه 7 بهمن 1388  ساعت 8:01 AM
نظرات 1 | لینک مطلب



• قرار است خواهر همسرتان با دامادهايش به خانه‌تان حمله كنند. يك عالمه شام درست مي‌كنيد. اما او فقط با شوهرش مي‌آيد و يك عالمه غذا را تا چند روز بعد در يخچال نگهداري مي‌كنيد و هر روز به خورد شوهر بچه‌هايتان مي‌دهيد. آخرش آن‌ها هم خسته مي‌شوند و يك روز كه در خانه نيستيد، غذاها را دور مي‌ريزيد و الكي به شما مي‌گويند كه آن را خورده‌اند تا بالاخره از غذاي يخچالي راحت بشوند.


 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در سه شنبه 6 بهمن 1388  ساعت 10:15 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



اين حقير سعي خواهم كرد درزمينه اصلاح الگوي مصرف بهينه كه طبق فرمايش رهبر انقلاب امسال راسال اصلاح الگوي مصرف نام گذاري نموده ند در شاخه طنز به رشته سخن بكشانم همياري شمادوستان باعث تداوم واميدواري اينجانب خواهد شد.درضمن آمادگي تبادل لينك رانيز دارم.باتشكر


 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در شنبه 3 بهمن 1388  ساعت 5:30 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



هنگامی که فرصتی دست داد تا همراه با پدرم به مناطق جنگی بروم، کودکی بیش نبودم. از اهواز و چندین شهر دیگر گذشتیم و به شهر کرمانشاه که قرارگاه رمضان در آن جا مستقر بود، وارد شدیم. آن وقتها هرگز نمی دانستم که پدرم چه کاره است و او را یک راننده، بسیجی و یا پاسدار عادی می پنداشتم.

به قرارگاه رمضان که وارد شدیم، برخوردها به گونه ای فوق تصور من بود. آنان ارزش و احترام زیادی برای پدرم قائل بودند و این برخورد ممتاز، برایم سوال برانگیز شد. بچه های رزمنده پاسخ دادند: پدر شما فرمانده تیپ (لشکر)است. گفتم: پدر من که پاسدار است. گفتند: خب فرمانده لشکر فرق می کند.

آنجا بود به فروتنی اش پی بردم. او بود که در میان بسیجیان ، اصلا نامی از خود – به عنوان فرمانده – نمی برد و هیچ گاه در این باره لب به سخن نگشود.


بعد از اینکه جایگاه او را در میان جنگاوران یافتم و به قدر و قیمتش پی بردم، کودکانه برآن شدم تا از فرصت استفاده کنم و در قرارگاه بگویم: من پسر فرمانده هستم و هرکاری که به بخواهم، انجام دهم. اما عجب پندارباطلی!


پدر در بسیاری از جاها جلوی مرا می گرفت و می گفت: تو حق نداری که این کارها را انجام دهی! تو هم باید مانند بچه های پاسداران دیگر مودب باشی و برای بعد که وارد جامعه می شوی، از اخلاق درستی برخوردارباشی.


در همین رهگذر بود که ماشین حساب بخش حسابداری، با دست کارهایم خراب شد. مسئول آن قسمت از این کار ناراحت بود، ولی به خاطر پدرم چیزی نگفت و کوچکترین برخوردی نکرد. آنان گفتند: چون پسر فرمانده هستی خدا به تو رحم کرد وگرنه تو را اذیتت می کردیم.


بعد که پدرم از ماجرا آگاه شد، بطور جدی با من در افتاد و گفت: به چه حقی آن را خراب کردی؟


نمی دانم که آن روز پدر پول ماشین حساب را پرداخت یا نه! اما به طور قطع و یقین از حرکات من آزرده خاطر بود.

راوی ابراهیم دقایقی

فرزند سرلشکر پاسدار شهید اسماعیل دقایقی


 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در پنج شنبه 3 دی 1388  ساعت 12:10 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



آذرماه سال 62 بود که در دانشسرای تربیت معلم امام خمینی (ره) ایذه مشغول به تحصیل بودم. با جوانی خوش سیما با قامتی میانه از روستای خوش و آب و هوا و دیدنی مال آقا آشنا شدم. نام او عبدالله موسوی بود و در میان دانشجویان احترام خاصی داشت و همه استادان و مسئولین تربیت معلم با دید دیگری به او نگاه می کردند. نمازش را همیشه اول وقت می خواند و اغلب در صفوف اول می ایستاد.
اخلاق نیک و گشاده رویی او زبانزد بچه ها شده بود و هرگاه برای دیدن خانواده به مرخصی می رفت، برای برگشتن و دیدار دوستان لحظه شماری می کرد. روزی به اتفاق شهید موسوی در حال رفتن به نربیت معلم بودیم، صحبت از جبهه و جنگ به میان آمد. تصمیم گرفتیم فردای آن روز به همراه دیگر نیروها به جبهه برویم. پس از ثبت نام برای خداحافظی به خوابگاه دانشجویی رفتیم.
حال و هوای عجیبی داشت. بچه ها را در آغوش می گرفت و با چشمانی اشکبار از آنها خداحافظی می کرد. انگار می دانست که این آخرین دیدار است و دیگر برنمی گردد. بعد از گفتگو با بچه ها مشغول واکس زدن کفشهایت شد و طبق عادت همیشگی بدون اینکه بچه ها متوجه شوند، کفشهای آنها را نیز واکس زد. فردای آن روز به جبهه اعزام شدیم.
او در گردان 2(تیپ 15 امام حسن مجتبی در 15 کیلومتری اهواز) و من در گردان 5 قرار گرفتیم. عملیات خیبر شروع شد.
برادر عبدالمسلم موسوی پرچم سبز رنگی در دست داشت و پیشاپیش حرکت می کرد و مرتب شعار یاعلی و یا ساقی کوثر را با دیگر بچه ها تکرار می کرد. انگار با گفتن این کلمات مرغ جانش آرام می گرفت. در نزدیکی قرارگاه کربلا (نزدیدک پاسگاه زید) مستقر شدیم. پس از سازماندهی و جایگزینی افراد در سنگرها، فرماندهان تاکید می کردند که زیاد رفت و آمد نکنید. چون احتمال دارد هواپیماهای دشمن شما را شناسایی کنند، اما با وجود همه این مشکلات او مرتب به سنگرها سر می زد و از احوال یکیک بچه ها خبردار می شد.


 نگاشته شده توسط فرزاد اشرفي در چهارشنبه 2 دی 1388  ساعت 1:32 PM
نظرات 0 | لینک مطلب




  • تعداد صفحات :10
  •    
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  

POWERED BY RASEKHOON.NET