یار امام زمان
شاید این جمعه بیاید

جستجو در وبلاگ

درباره ما

آخرين مطالب

بایگانی

پيوند ها

آمار وبلاگ



پست شعر مهدوی

به پایت ریختم اندوه یک دریا زلالی را

بلور اشک ها در کاسة ماه هلالی را

چمن آیینه بندان می شود صبحی که بازآیی

بهارا! فرش راهت می کنم گل های قالی را

نگاهت شمع آجین می کند جان غزالان را

غمت عین القضاتی می کند عقل غزالی را

چه جامی می دهی تنهایی ما را جلال الدین!

بخوان و جلوه ای بخشای این روح جلالی را

شهید یوسفستان توام زلفی پریشان کن

بخشکان با گل لبخندهایت خشکسالی را

سحر از یاس شد لبریز دل های جنوبی مان

نسیم نرگست پر کرد ایوان شمالی را

افق هایی که خونرنگ اند، عصر جمعة مایند

تماشا می کنم با یاد تو هر قاب خالی را

کدامین شانه را سر می گذارم وقت جان دادن

کدام آییینه پایانی ست این آشفته حالی را

تو ناگاهان می آیی مثل این ناگاه بی فرصت

پذیرا باش ازاین دلتنگ، شعری ارتجالی را

 نیمه شعبان 1388- دهلی نو




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 8:24 AM - روز دوشنبه 11 بهمن 1389    |  

 

تبر به دوش بت شکن


 

مهدی جهاندار

تبر به دوش بت شکن

چه روزها که یک به یک غروب شد، نیآمدی
چه اشکها که در گلو، رسوب شد نیآمدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیآمدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه
برای عده ای، ولی چه خوب شد نیآمدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نیآمدی




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 8:23 AM - روز دوشنبه 11 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی


 

ولی بریم نژاد


تو را قسم به پرستو قسم به مرغ هوا

تو را قسم به کبوتر به عاشق دریا

تو را قسم به قناری قسم به عشق هَزار

غریق عشق تو شد دل حجاب خود بردار

تو را به جان شقایق که بی‌تو بی‌تابم

بدون لمس نگاهت نمی‌برد خوابم

تو را قسم به همه یاس‌های کبود

تو را قسم به شهادت قسم به شهود

تو را به جان گل و بلبلان گلزارت

تو را به جان همه بندگان بازارت

تو را به جان حقیقت به جان مجاز

بیا که چشم همه خیره طَرف حجاز

تو را قسم به هجوم خیال سودایی

تو را قسم به همه عاشقان دریایی

تو را به شِکوه‌ی هجر و شُکوه وصال

به انگبین می وصلت به خواب و خیال

به جان شمع و تو را قسم به پروانه

که مرغ دلم پرکشیده از خانه

تو را قسم به خزان و به زردی پاییز

تو را قسم به نماز و به ناله‌ی شب‌خیز

تو را قسم به شقایق به خون سرخ شهید

ز لاله‌های شهادت بده به ما تو نوید

تو را قسم به سحرهای پرمهتاب

تو را قسم به کلام و قسم به کتاب

تو را قسم به درخت و قسم به چمن

تو را قسم به بهشت و قسم به عدن

تو را قسم به نار و قسم به نهار

تو را قسم به شتا و قسم به بهار

تو را به شب قسم‌ات ای دلیل جهان

به پشت ابر تا به کی شوی تو نهان

تو را قسم به قلم وقت نام خدا

تو را قسم به گذشته قسم به فرداها

تو را قسم به همه عشق‌های بی‌فرجام

بیا که عشق با تو سر می‌شود انجام

تو را قسم به صبوری قسم به صبر

قسم دهم به باران قسم دهم به ابر

قسم به شعر و قسم به تنهایی

قسم به غزل‌ها‌ی عشق و رویایی

قسم به عقل و قسم به احساست

قسم به مادر قسم به عباست

تو را قسم دهم ای پادشاه جهان

که شمس جان بنما پشت خود پنهان

بیا که ز هجرت خیال گشته محال

بیا که تنگی قلبم دگر گرفته مجال

بیا که چشمه‌ی جاری ز چشم خون بارد

بیا که شاعر هستی دل حزین دارد




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:27 AM - روز یک شنبه 10 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی


 

احسان پرسا


هزار سال گذشت و غریب بود هنوز

مسافری که به ظاهر حبیب بود هنوز

کسی که بعد گذشت از هزار طوفان هم

میان سینه او یک لهیب بود هنوز

مسافر اسب خودش را به شهر آورد و

نگاه کرد .. جهان پر فریب بود هنوز

و مستجاب نمی شد دعا .. دعای فرج

اگر چه حضرت باری مجیب بود هنوز

ولی شفای مریضان و زایمان زنان

دلیل اصلی امن یجیب بود هنوز

به دستهای تمام جهان نگاه انداخت

قنوت ؟ نه .. همگی توی جیب بود هنوز

گل محمدی از باغ منقرض شده بود

و توی باغ کلاغ، عندلیب بود هنوز

و شاعران که به ظاهر پیمبر قومند

زبورشان پُر ِ حوا و سیب بود هنوز

ظهور قصه شده مثل کشتن عیسی

مسیح شیعه به روی صلیب بود هنوز

برای یک عده، جمکران مزار شده ست

و زنده خواندن مهدی عجیب بود هنوز

مسافر اسب خودش را ز شهر برگرداند

میان شهر زورو بی رقیب بود هنوز

و شهر پشت سرش گفت که : ظهور نکن !

کمی به فکر جهان باش! جمعه تعطیل است




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:27 AM - روز یک شنبه 10 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی


 

احسان پرسا


زمان: امروز، عصر احتضار عدل در دنیا
مکان: کلّ زمین، برنامه: قتل عام انسان ها

عدالتخواه: مجرم، تحت تعقیب دموکراسی
و آزادی طلب: بر دار، یا در خاک یا دریا

زنان زندانی مد – تحت عنوان حقوق زن –
و مردان گیج مطبوعات – یا آزادی دعوا –

عدالت واژه ای محذوف از متن لغتنامه
و آزادی فقط تندیس منفوری در آمریکا

برای پیشرفت علم تنها بمب می سازند
و از هر بمب می روید نهال مرگ یا اغما

به کلی منع شد جیغ تظلّم، جز دو-سه مورد
فقط فریادهای زیر آب و جیغ در نجوا

.. و مظلومان که در عصر اتم هم گوش بر جاده
به امید سواری .. یا اباصالح بیا آقا !

بیا ای مضطر ِ اَمَّن یجیب، ای قائم بالحق
بیا ای آخرین تکرار نور ِ حضرت زهرا

بیا ای وارث پیغمبران، میراث ِ پیغمبر
بیا خورشید پشت ابر، ای صبح شب یلدا

بیا .. این آخرین نامه ست ، دیگر خشک شد اشکم
بیا آقا .. بیا آقا .. بیا .. امضا: الف. پرسا




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:26 AM - روز یک شنبه 10 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی


 

ابوالفضل فیروزی


جمال عشق پیدا می شود وقتی تو می آیی

بساط عیش برپا می شود وقتی تو می آیی



نه تنها خاطر دلها شود آشفته از زلفت

چه غوغایی به دنیا می شود وقتی تو می آیی



در اینجا معنی بودن،معمایی است،اما خوب

معمایم چه معنا می شود وقتی تو می آیی



منم مجنون بی لیلا،در این شهر غریب ،اما

تمام شهر لیلا می شود وقتی تو می آیی



وبی تو زشت می ماند،به چشمم هر چه می آید

وزشتیها چه زیبا می شود وقتی تو می آیی



وبی تو گر چه مردابی عفن آلود می مانم

دلم همرنگ دریا می شود وقتی تو می آیی



دل من تنگ تر از غنچه ی باغ دهان توست

که با مهر رخت وا می شود وقتی تو می آیی



اگر چه تک درخت پیر پائیز گذر گاهم

بهار من شکوفا می شود وقتی تو می آیی



تمام آرزوهایم به پایت خاک شد،اما

سراپایم تمنا می شود وقتی تو می آیی



و حتی خواستم با تو نگویم راز دل، اما

دریغا مشت من وا می شود وقتی تو می آیی
 




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:47 AM - روز شنبه 9 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی


 

فرهاد ناظرزاده کرمانی


ای دل شیدای ما گرم تمنای تو

کی شود آخر عیان طلعت زیبای تو

گرچه نهانی ز چشم دل نبود ناامید

می‎رسد آخر به هم چشم من و پای تو

زاده نرگس تویی دیده چو نرگس به ره

مانده که بیند مگر لاله حمرای تو

تیره بماند جهان نور نتابد ز شرق

تا ندهد روشنی روی دلارای تو

این همه نو دولتان غره به جاه و جلال

کاش کند جلوه‎ای غره‎ی غرای تو

باش که فرعونیان غرق ستم ناگهان

خیره شود چشمشان از ید بیضای تو

از بشر بت‎پرست جد تو بتها شکست

بت شکن آخرست همت والای تو

گوش بشر پر شده‎ست از رجز این وآن

بار خدایا به گوش کی رسد آوای تو

سوخت ضعیف از ستم پای بنه در میان

تا بکشد انتقام دست توانای تو

نور خدایی چرا روی نهان می‎کنی

کس نکند جز خدای حل معمای تو؟

شه صفتان را کنون تصفیه‎ای در خورست

وین نکند جز به حق طبع مصفای تو

ظلم به شرق و به غرب چون به نهایت رسید

عدل پدید آورد منطق شیوای تو

گو همه دجال باش روی زمین کز فلک

هم قدم موکبت هست مسیحای تو

دفتر ایام را معنی و لفظی نبود

هر ورقش گر نداشت پر تو امضای تو

نیمه شعبان بود روز امید بشر

شادی امروز ماست نهضت فردای تو




نظرات (1) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:46 AM - روز شنبه 9 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی

میرزاى نوغانى خراسانى


افـسـوس کـه عـمـرى پـى اغیار دویدیم

از یـار بـمـانـدیـم و بـه مـقصـد نرسیدیم

سـرمـایـه ز کـف رفـت و تـجـارت ننمودیم

جـز حـسـرت و انـدوه مـتـاعى نـخریدیم

پـس سعـى نمودیم که ببینیم رخ دوست

جـان هـا بـه لـب آمـد، رخ دلـدار نـدیـدیم

مـا تـشـنـه لــب انـدر لــب دریـا مـتـحـیــّر

آبـى بـه جـز از خـون دل خـود نـچشیدیم

اى بـستـه بـه زنـجیر تو دل هـاى مـحبـّان

رحمى که در این بادیه بس رنج کشیدیم

چـنـدان کـه به یاد تو شب و روز نشستیم

از شـام فـراقـت چـو سـحـرگـه نـدیـدیم

اى حـجّـت حـقّ پـرده ز رخـسـار بـرافـکـن

کـز هـجـر تـو مـا پـیـرهـن صـبـر دریـدیـم

ما چشم به راهیم به هر شام و سحرگاه

در راه تـو از غـیـر خـیـال تــو رهــیــدیــم

اى دست خـدا دست بـرآور کـه ز دشـمن

بـس ظلم بدیدیم و بسى طعنه شنیدیم

شمشیر کَجَت، راست کند قـامت دیـن را

هـم قـامـت مـا را کـه ز هـجر تو خمیدیم




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:45 AM - روز شنبه 9 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی


 

احسان نصری نژاد


اذان جمکران شوری به پا کرد

دلم را از غم عالم جدا کرد

صبا را گشته بودم محرم راز

مرا با رمز غیبت اشنا کرد

بخوان در دل تمنای فرج را

بگو شاید نگاهی هم به ما کرد

چو یعقوب از غم یوسف بنالید

به بوی جامه اش او را شفا کرد

نباشد گل به بستان در زمستان

گل نرگس به هر باغی وفا کرد

ببینیم در جهان عدل علی را

اگر امد حکومت را به پا کرد

اگر ابری بییاید روی خورشید

مشو نومید وباید بس دعا کرد

خدا یا عمر من را طاقتی بخش

که بینم غیبت کبری رها کرد
 




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:44 AM - روز شنبه 9 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی

قادر طهماسبی


بتی که راز جمالش هنوز سربسته است
به غارت دل سودائیان کمر بسته است
عبیر مهر به یلدای طره پیچیده است
میان لطف به طول کرشمه بربسته است
بر آن بهشت مجسم دلی که ره برده است
در مشاهده بر منظر دگر بسته است
زهی تموج نوری که بی غبار صدف
در امتداد زمان نطفه گهر بسته است
بیا که مردمک چشم عاشقان همه شب
میان به سلسله اشک، تا سحر بسته است
به پایبوس خیالت نگاه منتظران
ز برگ برگ شقایق پل نظر بسته است
هزار سد ضلالت شکسته ایم و کنون
قوام ما به ظهور تو منتظر بسته است
متاب روی ز شبگیر جان بی تابم
که آه سوخته، میثاق، با اثر بسته است
به یازده خم می گرچه دست ما نرسد
بده پیاله که یک خم هنوز سربسته است
زمینه ساز ظهورند شاهدان شهید
اگرچه ماتمشان داغ بر جگر بسته است
کرامتی که ز خون شهید می جوشد
بسا که دست دعا را ز پشت سر بسته است
در این رحیل درخشان سوار همت ما
کمند جاذبه بر یال صد خطر بسته است
درین رسالت خونین بخوان حدیث بلوغ
که چشم و گوش حریفان همسفر بسته است
قسم به اوج، که پرواز سرخ خواهم کرد
درین میانه مرا گر چه بال و پربسته است
دل شکسته و طبع خیالبند «فرید»
به اقتدای شرف قامت هنر بسته است




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:43 AM - روز شنبه 9 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی


 

حسین منزوی


خانه های دم کرده ، کوچه های بغض الود

طرح شهرِ خاکستر ، در زمینه ای از دود

چرک آب و سرد آتش ، خفته باد و نازا خاک

آفتاب بی چهره ، آسمان غبار اندود

در کجای این دلتنگ می دهید پروازم ؟

پرسه های عصرانه ! ای مدارتان مسدود !

یاد روزگارانی کاسمان و آفاقش

همت پَر مارا عرصه ی حقیری بود

در سکون این مرداب بو گرفته گندیدیم

مثل ماهی تنبل ، تا جدا شدیم از رود

* * *

فصل ضجه و زنجیر باز هم رقم خورده ست

خیره چشم ما تا دور باز در پی موعود

در کجای این دفتر تا نشانشان ثبت است

بردگان جان داده پای باروی نمرود؟

* * *

پای هر ستونش را دشنه ای موشح کرد

پاره و پریشان باد این کتاب خون آلود




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:43 AM - روز شنبه 9 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی


 

قاسم صرافان


لب ما و قصه‌ی زلف تو، چه توهمی! چه حکایتی!
تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی! چه سخاوتی!

به نماز صبح و شبت سلام! و به نور در نَسَبت سلام!
و به خال کنج لبت سلام! که نشسته با چه ملاحتی!

وسط «الست بربکم» شده‌ایم در نظر تو گم
دل ما پیاله، لب تو خم، زده‌ایم جام ولایتی

به جمال، وارث کوثری، به خدا حسین مکرری
به روایتی خود حیدری، چه شباهتی! چه اصالتی!

«بلغ العُلی به کمالِ» تو «کشف الدُجی به جمال» تو
به تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی

شده پر دو چشم تو در ازل، یکی از شراب و یکی عسل
نظرت چه کرده در این غزل، که چنین گرفته حلاوتی!

تو که آینه تو که آیتی، تو که آبروی عبادتی
تو که با دل همه راحتی ، تو قیام کن که قیامتی

زد اگر کسی در خانه‌ات، دل ماست کرده بهانه‌ات
که به جستجوی نشانه‌ات، ز سحر شنیده بشارتی

غزلم اگر تو بسازیم، و نی‌ام اگر بنوازیم
به نسیم یاد تو راضیم نه گلایه‌ای نه شکایتی

نه، مرا نبین، رصدم نکن، و نظر به خوب و بدم نکن
ز درت بیا و ردم نکن تو که از تبار کرامتی




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:42 AM - روز شنبه 9 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی


 

فصیح الزمان رضوانی


همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی

چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی



به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی



به ره تو بسکه نالم، زغم تو بسکه مویم

شده ام زناله نا ئی، شده ام ز مویه موئی



همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی

من از خوشم که چنگی بزنم به تار موئی



چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟

چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟



شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت

من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی؟



بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی



همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جوئی



ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند

رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کوئی
 




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:41 AM - روز شنبه 9 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی


 

فخر الدین عراقی


ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی



همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانه ی گدایی



مژه ها و چشم شوخش به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی خطایی



ز فراق چون ننالم من دلشکسته چون نی

که بسوخت بند بندم زحرارت جدایی



سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن؟

که شنیده ام زگل ها همه بوی بی وفایی



به کدام مذهب است این، به کدام ملت است این

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی



به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی؟ که درون خانه آیی



به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی



در دیر می زدم من که ندا ز در درآمد

که درآ، درآ عراقی، که تو آشنای مایی
 




نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:40 AM - روز شنبه 9 بهمن 1389    |  

 

شعر مهدوی
آی آچان قلبیلری دوم دورو آیدین حوزونو
کایناتین گوزو حسرتده دی گورسون یوزونو

آی گوزه ل لیه گویونون گورمه لی گویچه گونشی
نه قه ده ر گیزله ده جه سن بولودآلتدا ازونو

یاشاییش چوللری تاپسین ینی ده ن بلکه اوزون
بیرباخیم بو قوزئیین اوسته دولاندیر گوزونو

گل گیننان گورنئجه قوربان که سه جه لر یولونا
ساریبانلار دوه نی یالخی چوبانلار قوزونو

هارداسان هاردا آقا هاردا مکان ایله میسن
قولاق آسدیم هارا گوردوم دانیشیرلار سوزونو

بونه اوددورکی آلیشدیقجا آتیر جان یانانی
قاریاغیشدان قورویورگوزکوره سینده کوزونو

بو داغیلمیش اوره ییم سنده ن اوتور بیر تیکه دیر
قادان آللام بودور اول قیسسا سوزونده اوزونو

یا قوناق گل منی بیر یول یتیر ان ایسته ییمه
یا چاغیرکونلومی قوی بیر کره دادسین دوزونو

گوز یاشیملا سولارام آتدیم آتان یوللارینی
کیرپیگیمله سیله ره م گول اتیینده ن توزونو



نظرات (0) نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 11:44 AM - روز پنج شنبه 7 بهمن 1389    |  

 

تعداد صفحات :33   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
[ra:blog_page_title]
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.