مریم حقیقت
ستاره ی دوازدهم بتاب
رخصت دهید قافیه ها را به نام سِنگ
ای آخرین تلاوت باران امام سِنگ
این قبله را گلوله به تاراج برده است
اینجا نماز می شکند درمقام سِنگ
پر پر شده ست بر پر بابا کبوتری
یعنی هجوم فاجعه بر التیام سِنگ
این کاروان زخمی لب تشنه از کجاست؟!
زینب به دوش می رسد از کعبه شام سِنگ
دارد سپاه کفر زمان غرق می شود
جاریست از تمام زمین نیل؛رام سِنگ
باید دوباره فتح شود قبله گاه عشق
بالا رود بلال اذانی به بام سِنگ
ای آخرین ستاره ی خیبر شکن بتاب
بردار ذوالفقار علی(ع)از نیام سِنگ
((هرگزنمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم)) قیام سِنگa
نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 10:28 AM - روز یک شنبه 24 بهمن 1389
|
مهدی فرجی
در باغِ گل بر آتش نمرود می رسد
با شعر ، با صدای دف و عود می رسد
این بار هم به تارک طاغوت می خورد
سنگی که از فلاخن داوود می رسد
پیغمبرانِ آمده ، رفته! مبارک است
او که نوید مصحفتان بود می رسد
ای دستهای سبز دعا گل برآورید
او گرچه دیر کرده ولی زود می رسد
جز او به هیچ حادثه ای دل نبسته ایم
موعودِ جمعه ، جمعه ی موعود می رسد
نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 10:27 AM - روز یک شنبه 24 بهمن 1389
|
قاسم صرافان
لب ما و قصهی زلف تو، چه توهمی! چه حکایتی!
تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی! چه سخاوتی!
به نماز صبح و شبت سلام! و به نور در نَسَبت سلام!
و به خال کنج لبت سلام! که نشسته با چه ملاحتی!
وسط «الست بربکم» شدهایم در نظر تو گم
دل ما پیاله، لب تو خم، زدهایم جام ولایتی
به جمال، وارث کوثری، به خدا حسین مکرری
به روایتی خود حیدری، چه شباهتی! چه اصالتی!
«بلغ العُلی به کمالِ» تو «کشف الدُجی به جمال» تو
به تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی
شده پر دو چشم تو در ازل، یکی از شراب و یکی عسل
نظرت چه کرده در این غزل، که چنین گرفته حلاوتی!
تو که آینه تو که آیتی، تو که آبروی عبادتی
تو که با دل همه راحتی ، تو قیام کن که قیامتی
زد اگر کسی در خانهات، دل ماست کرده بهانهات
که به جستجوی نشانهات، ز سحر شنیده بشارتی
غزلم اگر تو بسازیم، و نیام اگر بنوازیم
به نسیم یاد تو راضیم نه گلایهای نه شکایتی
نه، مرا نبین، رصدم نکن، و نظر به خوب و بدم نکن
ز درت بیا و ردم نکن تو که از تبار کرامتی
نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 10:26 AM - روز یک شنبه 24 بهمن 1389
|
|
|
محمد سعید میرزایی
تقویم ، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن
این قصه مال توست بیا مهربانترین!
کاری بکن چقدر به میدان نیامدن؟
این خانه ی پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن
باران بدونِ آمدنش نیست بی گمان
مرگ است در تصور باران ، نیامدن
اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی ازین سان نیامدن
اشیاء خانه جمله ی تاریکِ رفتن اند:
آیینه ، عکس ، پنجره ، گلدان ، نیامدن...
|
نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:26 AM - روز یک شنبه 24 بهمن 1389
|
|
|
امام خمینی (ره)
عمر را پایان رسید و یارم از در درنیامد
قصه ام آخر شد و این غصه را آخر نیامد
جام مرگ آمد به دستم ، جام می هرگز ندیدم
سال ها بر من گذشت و لطفی از دلبر نیامد
مرغ جان در این قفس بی بال و پر افتاد و هرگز
آنکه باید این قفس را بشکند از در نیامد
عاشقان روی جانان ، جمله بی نام و نشانند
نامداران را هوای او دمی بر سر نیامد
کاروان عشق رویش صف به صف در انتظارند
با که گویم آخر آن معشوق جان پرور نیامد
مردگان را روح بخشد ، عاشقان را جان ستاند
جاهلان را این چنین عاشق کشی باور نیامد
|
نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:25 AM - روز یک شنبه 24 بهمن 1389
|
|
|
شهودی
عشق تو گرم می کند کالبد زمانه را
شوق تو سوق میدهد جنبش آب و دانه را
حس لطیف زیستن مثل نسیم می رسد
از ره و باز می کند پلک تر جوانه را
نام تو در سرای دل تا به سر زبان رود
بوی پر فرشتگان پر کند آستانه را
شب که ستاره بر دمد جلوه دیگری دهد
پولک نقره فام او آبی بیکرانه را
صاعقه خیال او پا نگرفته سر دهد
ابر گرفته دلم گریه بی بهانه را
شوق تنور طور او نعل در آتش افکند
اسب چموش شعله و تندر تازیانه را
لانه به لانه می روم تاکه به باغ اورسم
شاخه به شاخه سردهم نغمه عاشقانه را
تا به دیار روشنی یک دو قدم نمانده است
ای دل من زکف نده دامن پنجگانه را
خانه به خانه کوبه کوشهربه شهرمی رود
تا که بیابد این دلم منزل آن یگانه را
دل به مزار یادها ماند و در دیار او
لاله چراغ می شود خلوت شاعرانه را
تبریز
|
نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:25 AM - روز یک شنبه 24 بهمن 1389
|
|
|
فریده یوسفی زیرابی
بیت های سر به دار
بیا باغ و گل بی قرار تو اند
شب و پنجره وامدار تو اند
در این بغض و تردید و ناهمدلی
دل و دیده در انتظار تو اند
غزل را بگو بی قراری بس است
که این بیت ها سر به دار تو اند
نشان یقینی در آن کوچه باغ
بیا کوچه ها بی قرار تو اند
درختان همه ارغوانی شدند
شهیدی ز خون و تبار تو اند
به آن سیصد و سیزده تن عزیز
که فرمانبر و رازدار تو اند
اگر بغض و تردید و ناهمدلی است
همه عاشق بی شمار تو اند
|
نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:24 AM - روز یک شنبه 24 بهمن 1389
|
|
|
حسن حسینی(مسیحا)
شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم
نیست از هیچ طرف راه برون شد زشبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم
از ازل ایل وتبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته ی این ایل وتبارم چه کنم
من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام
چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!
|
نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:49 AM - روز شنبه 23 بهمن 1389
|
|
|
سعید حدادیان
غم مخور آخر گره از کار ما وا می شود
غنچه از دامان دلتنگی شکوفا می شود
دوری و شوق رسیدن – می رسی ترس فراق
عشقبازی های ما گاهی معما می شود
گاهگاهی غرق می گردم میان موج اشک
هر چه گم کردم ، در این یک قطره پیدا می شود
مرگ هم در منظر ما ، نیست درد بی دوا
چون به غیر از عشق هر دردی مداوا می شود…!
|
نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:49 AM - روز شنبه 23 بهمن 1389
|
|
|
شایا تجلی
توی این شبای بی حوصله ی ساکت و پوچ
توی این دقایق ِ بی رمق ِ ستاره سوز
توی این آسمون ِ کاغذی ِ پرنده کش
مطمئن باش ، یه نفر مونده که بیداره هنوز
یه نفر که پا گذاشته روی سرنوشت ِ خاک
یه نفر قدیم تر از گردش ِ اکنون ِ زمین
یه نفر که توی دستاش ، هیجان ِ صاعقه س
یه نفر که می زنه شعله به قانون ِ زمین
تو کتابا می خونید ، که یه سوار باشکوه
میاد از مرزای دور ِ تن کبود ِ بی عبور
تو کتابا می خونید ، که یه شبی ماه بلند
میاد از اونور قله های آفتابی نور
یه نفر که آشناس ، با تن ِ سبزه و درخت
یه نفر که جاریه ، تو ذهن ِ آیینه و آب
یه نفر که روح بیدار ِ دل ِ من و شماس
یه نفر که آینِه می پاشه روی باور ِ خواب
توی چشمش یه ستاره س ، که هزارتا خورشیده
عطر ِ پرهیز ِ نگاش ، دل ِ هوس رّ می شکنه
به جای تبر تو دستش یه چراغه روشنه
توی سینه ش یه پرنده س که قفس رّ می شکنه
|
نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:47 AM - روز شنبه 23 بهمن 1389
|
|
|
حسین شرفخانلو
زیر ریسههای الوان نیمه شعبان، با ملودی ملایم چادرهای شربت و شیرینی و بچه های نو نوار کردهی با کلی انرژی و اشتیاق، که کلی ماشین را قطار کردهاند پشت ایستگاه صلواتی شان، که کلی ذوق میکنند وقتی شیشهی ماشینت را پائین میکشی و دست میبری لای ظرف شکلات و شیرینیای که به انضمام لبخندی دائمی تعارفت میکنند، تا مهمان شربت و شیرینی شان شوی و چشمهایشان را سیر تماشا کنی که خستگی این یکی دو روز کم خوابی، تهاش رسوب کرده، وقتی نشستهای پشت رول و انعکاس نور سبز و قرمز و آبی ریسهها میافتند روی شیشهی ماشینت و تو معکوس میکشی تا لذت زیر اورنگ هفت رنگ بودنت بیشتر و بیشتر شود، ناگاه یاد ریسه کشی های شوق آلودِ دائی غفورِ « بوی پیراهن یوسف » میافتی و کوچهی سراسر چراغ کشی شدهی « شیرین » و چشمهای امیدوار دائی غفورِ هجران کشیده که پُر است از شور و شوق و انتظاری که سالها در عمق چشمان منتظرش رسوب شده بود...
وقتی سرت را از پنجرهی ماشینت بیرون میآوری تا نور و صدا و شور را استنشاق کنی ...
وقتی تا ته کوچه، تا چشم کار میکند، چشمهایت میهمان نور و رنگند ...
وقتی زلیخای غفلت، دست از دامان یوسُف کشیده و صبای سحرگاهی جمعهی نیمهی شعبان، بوی پیراهن سوی کنعان آورده ...
وقتی که در نوستالوژی مکرر نیمهی ماه رسول، غرق بوی خوش یاد او شدهای ...
وقتی که حتی دیوارهای شهر رنگ جانانه گرفتهاند ...
ناگاه عید تمام میشود و تو میمانی و یک دنیا دوری از بوی پیراهن یوسف!
و تو دوباره و هزار باره، شنبهای را آغاز می کنی که دیگر بوی مهدی نمیدهد!
امشب بوی پیراهن یوسف، میرود تا سیصدو پنجاه و پنج روز دیگر که باز نو شود و باز آید به کنعان غم مخور!
غمی اگر هست، که هست! غم غفلتی است که از شش جهت من را و ما را در خود گرفته.
دوری زمن است و ز تو ما را گلهای نیست
|
نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:45 AM - روز شنبه 23 بهمن 1389
|
|
|
قاسم صرافان
لب ما و قصهی زلف تو، چه توهمی! چه حکایتی!
تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی! چه سخاوتی!
به نماز صبح و شبت سلام! و به نور در نسبت سلام!
و به خال کنج لبت سلام! چه تبسمی! چه ملاحتی!
وسط «الست بربکم» شدهایم در جمال تو گم
دل ما پیاله، چشم تو خم، زدهایم جام ولایتی
به جمال، وارث کوثری، به خدا حسین مکرری
به روایتی خود حیدری و محمدی به روایتی
«بلغ العُلی به کمالِ» تو «کشف الدُجی به جمال» تو
دل مست عالم و خال تو، صلوات بر تو که حجتی
شده رنگ چشم تو در ازل، وسط بهشت، نهر عسل
زده مهدیا! به کام غزل، لب نام تو چه حلاوتی!
زد اگر کسی در خانهات و گرفت هر که نشانهات
دل ماست کرده بهانهات تو بگو که نمانده مسافتی
نگران شدهاند قافلهها، به سر آمدهاند حوصلهها
به دعای نیل فاصلهها، تو بزن عصای اجابتی
لب تو گرفته به بازیم، نیِ شادم اگر بنوازیم
به نسیم یاد تو راضیم نه گلایهای نه شکایتی
نه، مرا نبین، رصدم نکن، و نظر به خوب و بدم نکن
به درت نرسیده ردم نکن تو که از تبار کرامتی
|
نويسنده : فرزاد اشرفي - ساعت 7:44 AM - روز شنبه 23 بهمن 1389
|
تعداد صفحات :33
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
>